ذخیره تغییرات تنظیمات پیش فرض بخشهای مورد علاقه خود را جهت نمایش در این صفحه انتخاب نمائید:

سه شنبه نهم خرداد 1391 خورشیدی (سال تولید ملی، حمایت از کار و سرمایه ایرانی)

دایره المعارف تلفن همراه
تبلیغات سایت
 پرسش و پاسخ های ازدواج
 پرسش و پاسخ های پرورش اندام
شناسنامه کتاب
جستجو در کتابخانه
نوع جستجو :
نحوه جستجو :


ارسال به دوستان

پست الکترونیکی:

بازديدها: 852

سی و پنج: شهادت جامه یهودیان


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
استدلال على (ع) در باطل بودن دین یهود این بود كه به آنها فرمود: همانا ما را (بر اثبات دین خود) دلیلى است كه آن معجزه روشن و واضح است، آن گاه شتران یهود را صدا كرده، فرمود: اى شتران براى محمد و وصى او شهادت دهید، پس شتران بر یكدیگر سبقت گرفته، گفتند: راست گفتى، راست گفتى اى وصى محمد، و این یهودیان دروغ گفتند.
حضرت فرمود: این یك نوع از شهودند، (آن گاه فرمود:) اى جامه هاى یهود كه بر تن آنهایید، شهادت دهید براى محمد و وصیش، پس همه جامه هاى آنان به زبان آمده گفتند: راست گفتى یا على، شهادت مى دهیم كه حقا محمد، فرستاده خدا است، و این كه تو، یا على (ع) حقا وصى اویى. " 1 "

سی و شش: آشكار شدن توطئه


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
وقتى پیغمبر (ص) به جانب تبوك رفت، على (ع) (در راه) به او ملحق شد، (و حضرت رسول (ص) دستور داد كه بازگردد) و چون به جاى خود برگشت، (منافقان) براى كشتنش تدبیرى كرده، دستور دادند در راهش ‍ گودالى عمیق به قدر پنجاه ذراع حفر كردند، و آن را با نى هاى نازك پوشاندند، و اندكى خاك به قدرى كه نى هاى را بپوشاند روى آن ریختند، و این گودال در راهى بود كه آن جناب ناچار بود از آن عبور كند، و مى خواستند او با مركبش در آن جا بیفتند، و آن را عمیق كرده بودند، و اطرافش زمین سنگلاخى بود، نقشه ریخته بودند كه وقتى او با مركبش در آن چاه رسید اسبش گردنش را برگرداند و خدا آن را طولانى كرد تا لبانش به گوش او رسید و گفت: یا امیرالمؤمنین (ع) این جا چاهى براى تو كنده شده، و نقشه مرگ براى تو كشیده شده، و تو بهتر مى دانى پس از آن عبور نكن.
فرمود: خداوند تو را كه نصیحت كننده اى براى من جزاى خیر دهد، همچنان كه براى من تدبیر مى كنى و همانا خدا تو را از پاداش نیك خود محروم نمى كند، و رفت تا به آن مكان مشرف شد و اسب از ترس عبور از آن جا ایستاد، و على (ع) فرمود: به اذن خدا به سلامت و اعتدال برو، در حالى كه كار تو عجیب و عمل تو بى سابقه است. اسب پیش رفت و خداوند زمین را سخت و محكم كرد و چاه را پر كرد، و آن جا را مثل جاهاى دیگر قرار داد، و چون على (ع) از آن جا گذشت آن اسب گردنش را برگرداند و لبانش ‍ را بر گوش او گذاشت و گفت: اى مولاى من چقدر تو نزد پروردگار جهان كرامت دارى، تو را از این چاه به سلامت عبور داد.
فرمود: خداوند تو را در عوض آن نصیحتى كه به من كردى این چنین سالم گرداند، (حضرت عسگرى) فرمود: سپس صورت اسب را به نزدیك كفلش ‍ برگرداند و مردم با او بودند، بعضى جلو و بعضى عقب، و به آنها گفت: خاك این جا را عقب بزنید، عقب زدند، دیدند آن جا طورى است كه هر كس از آن جا بگذرد در آن چاه مى افتد، فرمود: پس همه از آنچه دیدند اظهار وحشت و تعجب كردند، فرمود: مى دانید چه كسى این كار را كرده؟
گفتند: نه، فرمود: لكن این اسب من مى داند، اى اسب، آن چگونه بوده و كه این تدبیر را كرده؟
اسب گفت: یا امیرالمؤمنین وقتى خداى عزوجل بخواهد، آنچه را مردم نادان مى خواهند محكم كنند، نقض كنند، محكم كنند. نقض كند، یا آن چه را مردم نادان مى خواهند نقض كنند، محكم كند. پس خدا غالب است و مردم مغلوب اند، اى امیرالمؤمنین فلان و فلان و ده نفر را شمرد، با همدستى و توطئه بیست و چهار نفر كه در راه با پیغمبر (ص) بودند و نقشه قتل او را در عقبه ریختند این كار را كردند و خداوند در حفظ پیغمبر و ولى خود غالب است و كفار بر او غالب نمى شوند، پس بعضى از اصحاب از امیرالمؤمنین (ع) خواستند كه قضیه را براى پیغمبر(ص) بنویسد و قاصد تندرویى نزد او بفرستد على (ع) فرمود: قاصد خدا سریع تر نزد پیغمبر(ص) مى رود و نامه او جلوتر مى رسد (یعنى خدا به او خبر مى دهد). " 2 "

سی و هفت: آگاهى از بطن شتر


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سلمان فارسى روایت كرده كه: روزى خدمت پیغمبر(ص) بودم یك اعرابى آمد و گفت: اى محمد مرا از آنچه در شكم این شتر است خبر ده تا بدانم، آنچه آورده اى حق است، و به خداى تو ایمان آوردم و از تو پیروى كنم، پس ‍ پیغمبر (ص) به على (ع) رو كرد و فرمود: جوابش را بده، على (ع) مهار شتر را گرفت و دست بر سینه اش كشید، سپس دستش را به آسمان بلند كرد و گفت: خدایا! تو را به حق محمد و اهلبیتش، و به اسم هاى نیكو و موجودات كاملت این شتر را به زبان آور تا ما را از آنچه در شكم دارد خبر دهد، ناگاه شتر رو به على (ع) كرد و گفت: یا امیرالمؤمنین! روزى این مرد بر پشت من سوار بود و به زیارت پسر عمویش مى رفت و با من مواقعه كرد و من از او آبستنم.
اعرابى گفت: واى بر شما این پیغمبر (ص) است یا او؟
گفتند: او پیغمبر است و این وصى و پسر عموى او است.
اعرابى گفت: گواهى مى دهم كه معبودى جز خدا نیست، و تو پیغمبر خدایى، و از پیغمبر خواست كه از خدا بخواهد، شر چیزى را كه در شكم شتر است برطرف كند، و خدا شر را از او گرداند، و اسلام آن مرد نیكو شد.
راوندى فرموده: عادت این شتر این است كه از مرد آبستن نمى شود، ولى خداوند این عادت را در این جا براى معرفى پیغمبرش ایجاد كرد، با این كه ممكن است نطفه مرد تا آن وقت به همان هیئت در شكم شتر مانده و هنوز علقه (:خون بسته) نشده بود، و خدا شتر را به سخن آورد تا صدق سخن پیغمبرش معلوم شود. " 3 "

سی و هشت: مسخ شدن ماهى جرى


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
جمعى در كوفه خدمت على (ع) رسیده گفتند: یا امیرالمؤمنین این ماهى جرى را در بازارها مى فروشند.
گفت: پس على (ع) تبسم كرد و فرمود: برخیزید تا چیز عجیبى به شما بنمایم، و درباره وصى (پیغمبر(ص)) خود چیزى جز خیر و خوبى نگویید.
برخاستند و همراهش كنار فرات رفتند، و آب دهان در فرات انداخت و
و كلماتى فرمود، ناگهان یك ماهى جرى با دهان باز سر از آب بیرون كرد، امیرالمؤمنین (ع) فرمود: واى بر تو و قومت تو كیستى؟
گفت: ما اهل قریه اى نزدیك دریا بودیم، كه خدا در كتاب خود مى فرماید: ((چون ماهیانشان روز شنبه كنار دریا مى آمدند. اعراف /64)) پس خدا ولایت و دوستى تو را بر ما عرضه كرد، و ما نپذیرفتیم، و مسخمان كرد، و بعضى در خشكى هستیم و بعضى در دریا، اما اهل دریا پس ما جرى هاییم، و اما اهل خشكى سوسمار و موش صحرایى است، آن گاه امیرالمؤمنین (ع) به ما نگاه كرد و فرمود: گفتار او را شنیدند؟
گفتیم: آرى.
فرمود: به آن كسى كه محمد را به پیغمبرى برانگیخت اینها مانند زنان شما حیض مى شوند. " 4 "

سی و نه: تكلم با فیل


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
پیغمبر (ص) على (ع) را براى جنگ با جلندا به عمان فرستاد، جنگ عظیمى میان آنها روى داد، تا این كه فرمود: كندا(غلام جلندا) بر فیل سفیدى سوار شد و با لشكرى كه سى فیل همراه داشت به مسلمین حمله كرد، على (ع) از استر پیاده شد و سرش را برهنه كرد، بیابان روشن شد، نزدیك فیل ها رفت و سخنى با آنها گفت كه ما نمى فهمیدیم، بیست و نه فیل برگشته با مشركین جنگیدند تا به دروازه عمان واردشان كردند و برگشتند و گفتند: یا على (ع)! ما همه به محمد ایمان داریم جز آن فیل سفید. پس حضرت بانگ بر او زد ایستاد و ضربتى بر او زد سرش را دور افكند و كندا از پشتش به پایین افتاد. " 5 "

چهل: تكلم اژدها با على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام صادق (ع) فرمودند: امیرالمؤمنین (ع) در روز جمعه بر بالاى منبر در مسجد كوفه خطبه مى خواند كه صداى دویدن مردم را شنید كه بعضى، بعضى را پایمال مى كردند. حضرت به ایشان فرمود: شما را چه شده؟
گفتند: یا امیرالمؤمنین، مارى بسیار بزرگ داخل مسجد شده كه ما از آن هراسانیم و مى خواهیم آن را به قتل برسانیم.
حضرت فرمود: احدى از شما به آن نزدیك نشود و راه را براى او باز كنید كه او فرستاده اى است و براى حاجتى آمده.
راه را برایش گشودند او نیز از میان صف ها گذشت و از منبر بالا رفت، دهانش را بر گوش امیرالمؤمنین (ع) نهاد و در گوش آن حضرت صدایى كرد و امیرالمؤمنین (ع) گردن خود را كشیده و سرش را تكان مى داد. سپس ‍ امیرالمؤمنین (ع) مانند صداى او صدایى برآورد و مار از منبر به پایین آمد و در میان جمعیت فرو رفت. مردم هر چه توجه كردند، دیگر او را ندیدند. عرض كردند: یا امیرالمؤمنین، این مار بزرگ كه بود؟
حضرت فرمود: این، درجان بن مالك، جانشین من در میان جن هاى مسلمان است، آنها در موضوعاتى اختلاف كرده بودند؛ لذا او را به نزد من فرستادند و او نزد من آمد و از مسایلى پرسش نمود و من جواب مسایلش را دادم، سپس بازگشت. " 6 "

چهل و یک: گفت و گوى على (ع) با افعى


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
على (ع) بر منبر جامع كوفه بودند، ناگاه مردى براى وضو گرفتن از جا بلند شد.
آن شخص از مسجد بیرون رفت به سوى رحبه تا وضو بگیرد، ناگاه مار بزرگى مانع او شد.
پس از مقابل آن مار فرار كرد و به خدمت على (ع) آمد و قضیه را به آن حضرت نقل كرد. على (ع) بلند شد و تشریف آورد نزدیك آن سوراخى كه افعى در آن بود.
شمشیر مبارك را بر در سوراخ گذاشت و فرمود: افعى از این جا خارج شو. طولى نكشید كه آن مار بیرون آمد و با آن حضرت صحبت كرد، على (ع) به آن مار عتاب كرد چرا مانع این مرد از وضو گرفتن شدى؟ جواب داد: این مرد شما را چهارمین خلیفه مى داند یعنى شیعه شما نیست. آن گاه امیرالمؤمنین (ع) به آن مرد فرمود: تو مرا خلیفه چهارم مى دانستى؟
پس آن مرد بر سر خود زد و اسلام خود را كامل نمود. " 7 "

چهل و دو: شهادت فرات بر وصایت على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام صادق (ع) مى فرماید: هنگامى كه على (ع) از جنگ صفین برمى گشت، در ساحل فرات ایستاد و فرمود: اى وادى! من كیستم؟ رود مضطرب شد و امواج به هم خوردند و مردم نگاه مى كردند. صدایى از فرات شنیدند كه گفت: ((اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله و ان علیا امیرالمؤمنین حجة الله على خلقه)).
امام صادق (ع) مى فرماید: وقتى كه على (ع) از صفین برمى گشت بر ساحل فرات ایستاد و با چوب دستى خود بر آب زد و فرمود: جارى شو. پس ‍ دوازده چشمه جارى شد و مردم نگاه مى كردند. سپس با زبانى سخن گفت كه مردم نفهمیدند. آن گاه مارها سرشان را از رودخانه بیرون آوردند و ((لااله الاالله)) و تكبیر گفتند و بعد از آن گفتند: ((السلام علیك یا حجة الله فى ارضه، و یا عین الله فى عباده)) قوم تو در صفین تو را خوار كردند چنانچه قوم هارون بن عمران را.
حضرت به مردم فرمود: ((آیا شنیدید؟))
گفتند: بلى.
پس فرمود: ((این معجزه من براى شماست و شما را بر آن شاهد مى گیرم)). " 8 "

چهل و سه: گفت وگو با ماهیان


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
رود فرات طغیان كرد به اندازه اى كه نزدیك بود خانه هاى كوفه بر اثر طغیان آب، منهدم شود، مردم از این بلا به حضرت على (ع) پناهده شدند، على (ع) بر استر رسول خدا(ص) سوار شده و مردم در ركاب او مى آمدند، چون به كنار رود فرات رسید از مركب پایین آمد، وضو گرفت در گوشه اى كه مردم او را مى دیدند مشغول نماز شد و دعاهایى كه بیشتر مردم مى شنیدند قرائت فرمود، سپس به طرف فرات رفت چوبى كه در دست داشت بر آب زده فرمود: به خواست خدا كم شو، آب آن قدر فرو رفت كه ماهیان كف دریا دیده شدند، بسیارى از آنها به حضرت على (ع) به عنوان امیرالمؤمنین سلام كردند و عده اى از آنها از قبیل جرى، مارماهى، زمار سخنى نگفتند، مردم متعجب شدند كه چرا بعضى سخن گفتند و برخى ساكت ماندند، فرمود: خداى متعال ماهیان حلال گوشت را به سلام بر من امر كرد و ماهیان حرام گوشت را از گفتگوى با من ممانعت فرمود و این خبر مشهورى است و در شهرت به پایه گفتگوى گرگ با پیغمبر و تسبیح سنگ ریزه در كف دست آن حضرت و ناله درخت به آن جناب و سیر كردن عده بسیارى را با غذاى اندك مى باشد و كسى كه بخواهد به چنین معجزه اى اعتراض كرده و طعنه بزند مساوى با آن است كه معجزات پیغمبر را قبول ننموده و اعتراض ‍ نماید. " 9 "

چهل و چهار: سلام پرندگان


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
دسته اى مرغابى بالاى سر على (ع) در هوا پرواز مى كردند و صدا مى كردند، حضرت فرمود: به ما سلام مى كنند، منافقان به هم چشمك زدند، فرمود: قنبر! برو به این پرندگان بگو: نزد امیرالمؤمنین بیایید، پس در صحن مسجد پایین آمدند، و حضرت به لغتى كه ما نمى فهمیدیم به آنها سخنى فرمود، مرغ ها گردن به سوى او دراز كرده صدا كردند، فرمود: به ما سلام كردند. " 10 "

پاورقی

موضوع قبلی موضوع بعدی
نظر شما

• با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود پایگاه تاثیر کاملا موثری ایفا می کند لذا خواهشمند است ما را از نظرات ارزنده ی خود محروم نفرمایید .
• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود .
• نظرات کوتاه مثل "خوب بود" و "عالی بود" و... و نظرات تکراری تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.

  نام و نام خانوادگی
  پست الکترونیکی
  نظرات شما
نظرات کاربران

هیچ نظری ثبت نشده است.