ذخیره تغییرات تنظیمات پیش فرض بخشهای مورد علاقه خود را جهت نمایش در این صفحه انتخاب نمائید:

سه شنبه نهم خرداد 1391 خورشیدی (سال تولید ملی، حمایت از کار و سرمایه ایرانی)

دایره المعارف تلفن همراه
تبلیغات سایت
 پرسش و پاسخ های ازدواج
 پرسش و پاسخ های پرورش اندام
شناسنامه کتاب
جستجو در کتابخانه
نوع جستجو :
نحوه جستجو :


ارسال به دوستان

پست الکترونیکی:

بازديدها: 877

چهل و پنج: پرندگان على (ع) را مى شناختند


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
جابر انصارى گفت: در صحرا با على (ع) بودم، ناگاه آن حضرت به بالاى سر آن حضرت نگاه كرد.
تبسم فرمود و خندید و گفت: آفرین اى پرنده.
گفتم: اى مولاى من با كدام پرنده صحبت مى كنید؟
فرمود: مرغى كه در هواست آیا خوش دارى آن را ببینى و كلامش را بشنوى؟
عرض كردم: بلى اى مولاى من.
در این هنگام آن حضرت كلماتى به صورت پنهانى فرمود، ناگاه پرنده اى به سوى زمین پایین آمد و بر دست على (ع) نشست. آن حضرت دست مباركش را بر پشت او كشید و فرمود: سخن بگو به اذن خدا منم على بن ابیطالب. آنگاه خداوند قوه نطقى به او عطا فرمود تا آن كه به زبان عربى آشكارا گفت: السلام علیك یا امیرالمؤمنین و رحمة الله و بركاته.
حضرت جواب سلام او را داد و فرمود: بگو كه از كجا آب و دانه مى خورى در این صحراى خشك كه هیچ سبزى نمى روید و آبى نیست؟
گفت: اى مولاى من زمانى كه گرسنه شوم ولایت شما اهل بیت را به خاطر مى آورم. پس سیر مى گردم و زمانى كه تشنه شوم از دشمنان شما، بیزارى مى جویم پس سیراب مى شوم. على (ع) فرمود: بارك الله فیك پس آن مرغ پرواز كرد. " 1 "

چهل و شش: شهادت شتر


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از سید مرتضى اعلى الله مقامه نقل است كه عمار یاسر گفت: در حضور امیرالمؤمنین على (ع) بودم ناگاه صدایى برخاست پس فرمود: اى عمار ذوالفقار مرا بیاور.
سپس فرمود: بیرون برو و این مرد را از ظلم كردن به زنش بازدار. عمار گفت: از مسجد خارج شدم ناگهان دیدم یك زن و یك مرد زمام زمام شترى را گرفته اند زن مى گوید: مال من است.
عمار گفت: به آن مرد گفتم حضرت امیر(ع) مى فرماید در حق این زن ظلم مكن.
جواب داد على (ع) مشغول به شغل خود باشد و دستش را از خون مسلمانهایى كه در بصره كشته است بشوید.
عمار رضى الله عنه گفت: برگشتم تا این كه به مولاى خود خبر دهم وقتى داخل مسجد شدم دیدم آن حضرت را كه مى آید و آثار غضب در صورتش ‍ ظاهر است، به آن مرد فرمود: واى بر تو، شتر این زن را بده.
جواب داد: این شتر مال من است.
امیر(ع) فرمود: دروغ مى گویى.
گفت: چه كسى شهادت مى دهد كه این شتر از آن زن است؟
على (ع) فرمود: شاهدى شهادت بدهد كه احدى از اهل كوفه تكذیب آن ننماید.
پس على (ع) فرمود: اى شتر صاحب تو كیست؟
آنگاه شتر به زبان فصیح گفت: یا امیرالمؤمنین و یا سید الوصیین من از آن این زن هستم.
و در بعضى از روایات آمده است كه گفت: نوزده سال است كه من از آن این زن هستم.
پس به آن زن فرمود: بگیر شتر خود را آنگاه على (ع) پیش آمد و آن شخص ‍ را ذوالفقار به دو نیم كرد.(چون حكم ناصبى قتل است). " 2 "

چهل و هفت: سلیمان بنى هاشم


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از سید رضى منقول است كه در كتاب مناقب الفاخره از عمار یاسر روایت نموده است كه: من و امیرالمؤمنین (ع) در مسجد جامع كوفه بودیم و شخص دیگرى نبود در آن جا ناگاه دیدم امیرالمؤمنین (ع) مى فرماید: تصدیق كن او را تصدیق كن او را.
پس متوجه شدم به طرف راست و چپ، احدى را ندیدم تعجب كردم.
آنگاه على (ع) فرمود: اى عمار با خود مى گویى كه على با چه كس تكلم مى كند؟
عرض كردم: بلى مطلب این است.
آنگاه فرمود: سرت را بلند كن چون سر خود را بلند كردم مشاهده كردم دو عدد كبوتر با هم حرف مى زنند فرمود: اى عمار مى دانى چه مى گویند؟ عرض كردم: نه یا امیرالمؤمنین.
فرمود: آن كبوتر ماده به كبوتر مى گوید: آیا زن دیگرى اختیار نموده اى و مرا ترك گفته اى؟ آن كبوتر نر قسم مى خورد كه چنین كارى نكرده ام.
پس آن پرنده ماده مى گوید: من تو را تصدیق نمى كنم. پس كبوتر نر گفت: قسم به حق این شخص كه در مقابل ماست من زن دیگرى نگرفتم. خواست آن ماده او را تكذیب كند، گفتم: تصدیق كن او را، تصدیق كن او را.
عمار گفت: عرض كردم: یا امیرالمؤمنین من نمى دانستم كه احدى غیراز سلیمان بن داود زبان منطق پرندگان را بداند. آن جناب فرمود: اى عمار البته سلیمان بن داود سؤال كرد خدا را به احترام ما اهل بیت تا این كه دانست منطق طیر را و در روایت دیگر حضرت صادق (ع) فرمود: كه على (ع) فرموده است: ما مى دانیم زبان حیوانات را هم چنان كه مى دانست سلیمان بن داود و ما نیز نطق هر جنبنده در آب یا خشكى را مى دانیم. " 3 "

تكلم امام على (ع) با مردگان

چهل و هشت: تكلم على (ع) با كشتگان جمل


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
حضرت على (ع) پس از جنگ جمل در میان صفوف حركت مى كرد و آنها را مى شكافت تا آن كه به ((كعب بن سورة)) رسید (كعب قاضى بصره بود و این ولایت را به او، عمربن خطاب داده بود. كعب در میان اهل بصره در زمان عمر و عثمان به قضاوت باقى بود؛ چون فتنه اهل جمل در بصره علیه امیرالمؤمنین (ع) برپا شد، كعب قرآنى بر گردن خود حمایل نمود و با تمام فرزندان و اهل خود براى جنگ با آن حضرت خارج شد، و همگى آنها كشته شدند.)
وقتى حضرت از كنار جنازه كعب عبور فرمود، در آنجا درنگ كرد و فرمود: و فرمود: كعب را بنشانید، كعب را بین دو مرد نشاندند.
حضرت فرمود: اى كعب بن سوره! ((قد وجدت ما وعدنى ربى حقا فهل وجدت ما وعد ربك حقا))؟ آن چه را كه پروردگار من به من وعده داد یافتم كه تمامش حق بود، آیا تو هم وعده هاى پروردگارت را به حق یافتى؟ و سپس فرمود: كعب را بخوابانید. حضرت كمى حركت كرد تا به طلحة بن عبدالله رسید كه او هم در میان كشتگان افتاده بود، حضرت فرمود: او را بنشانید، نشاندند و همان خطاب را عینا به طلحه فرمود و سپس فرمود: طلحه را بخوابانید.
یكى از اصحاب به آن حضرت گفت: اى امیرالمؤمنین! در سخن گفتن شما با این دو مرد كشته كه كلامى را نمى شنوند چه فایده اى داشت؟
حضرت فرمود: اى مرد! سوگند به خدا آنها كلام مرا شنیدید، همان طورى كه اهل قلیب (چاه بدر) كلام رسول خدا(ص) را شنیدند. " 4 "

چهل و نه: گفت وگوى على (ع) با جمجمه انوشیروان


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
على (ع) به مداین نزول اجلال فرموده به ایوان كسرى و در خدمت آن حضرت جماعتى از اهل ساباط مداین و از جمله آنها شخصى بود به نام دلف كه پسر منجم كسراء بود چون ظهر شد فرمود: اى دلف بلند شو و همراه من باش. پس آن حضرت در غرفه هاى اطراف ایوان كسرى تشریف مى برد و مى فرمود: دلف این مكان براى چنین چیز و آن غرفه دیگر براى چیز دیگر بوده است. دلف جواب مى داد: به خدا قسم واقع همین است كه مى فرمایید گویا شما در زمان كسرى بوده اید و مشاهده نموده اید كه از آنها خبر مى دهید.
سپس به یك جمجمه اى نگاه كردند (یعنى سر مرده اى كهنه كه گوشت هاى آن ریخته و استخوان آن مانده باشد) سپس به بعضى از حضار دستور داد كه این جمجمه را بردارید و خود در ایوان كسرى تشریف آورد و در آن مكان نشست، سپس دستور فرمود طشتى آوردند آب ریخت و در آن طشت و فرمود: جمجمه را بگذارید در طشت و گفت: قسم مى دهم تو را اى جمجمه كه مرا و خودت را معرفى بنمایى. پس آن جمجمه به زبان فصیح گفت:
شما امیرالمؤمنین و سید الوصیین و من بنده خدا پسر كنیز خدا كسرى انوشیروان هستم. پس آن اشخاصى كه با آن حضرت بودند از اهل ساباط به خانه هایشان رفتند و آنها را به چیزى كه واقع شده بود و شنیده بودند از جمجمه خبر دادند پس اختلاف كردند در این كه امیرالمؤمنین چه كسى است.
(مؤلف گوید یعنى بعضى به خدایى على (ع) قایل شدند و گفتند: با جمجمه حرف نمى زند مگر خالق او) بعضى از اهل ساباط به حضور على (ع) آمدند، در فرداى آن روز عرض كردند: بعضى از مردمان به خدایى شما قایل شده اند و قلوب ما را نیز فاسد كرده اند به واسطه چیزى كه خبر مى دهند از شما.
پس على (ع) آنها را احضار كرد و فرمود، چه چیز باعث شد كه شما این حرف را بگویید؟
گفتند: شنیدیم كلام جمجمه و سخن گفتن آن را با شما و این كار شخصى نیست غیر از خدا از این جهت گفتیم چیزى را كه گفتیم.
آن حضرت فرمود: از این كلام به سوى پروردگارتان برگردید.
گفتند: ما از گفته خود برنمى گردیم، هر چه مى خواهى كن. دستور داد كه آتشى مهیا ساختند و آنها را سوزانیدند و دستور فرمود استخوان هایى كه از آنها باقى مانده بود كوبیده بر باد دهند، پس چنین كردند.
سه روز از این قضیه گذشت بعضى از اهل ساباط به نزد آن حضرت آمدند و گفتند: الله الله دریاب دین محمد(ص) را به درستى كه آنها را كه سوزاندى برگشتند به منزلهاى خود از اول سالمتر و نیكوتر. حضرت فرمود: آیا چنین نیست كه شما آنها را سوزانیدید با آتش و استخوان هاى آنها را كوبیدید و بر باد دادید؟ عرض كردند: بلى چنین است. فرمود: خداوند آنها را زنده كرده است. در این هنگام اهل ساباط از مقام شامخ على (ع) متحیر شدند. " 5 "

پنجاه: تكلم على با مردگان یهود


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از جابربن عبدالله رضى الله عنه نقل شده است كه:
امیرالمؤمنین على (ع) را در خارج كوفه دیدم پشت سر آن حضرت رفتم تا آن كه آن حضرت به قبرستان یهود رسید. پس ایستاد و ندا كرد: اى گروه یهود! شنیدیم كه به آن حضرت از داخل قبرها جواب دادند: لبیك لبیك، آن گاه فرمود: چگونه دیدید عذاب خدا را؟ گفتند: به سبب نافرمانى ما نسبت به شما در عذاب خدا هستیم تا روز قیامت، پس آن حضرت صیحه اى زد به صدایى مهیب كه من از صدا بى حال شده به زمین افتادم، پس از آن كه به هوش آمدم با على (ع) مراجعت كرده داخل كوفه شدیم على (ع) داخل مسجد كوفه شد و من عقب سر آن حضرت بودیم و شنیدیم كه مى فرمود: نه به خدا قسم نخواهم كرد نه به خدا نخواهد شد هرگز. عرض كردم: اى مولاى من با چه كسى حرف مى زنى در حالى كه احدى را نمى بینم؟
در این جا فرمود: اى جابر برهوت آشكار شد پس شیبوبه و حبتر را در حالتى كه در عذاب بودند در داخل تابوت دیدم پس آن دو مرد مرا صدا زدند و گفتند: یا اباالحسن برگردان ما را به دنیا تا اقرار كنیم به فضل تو و اقرار كنیم به ولایت و امامت تو.
گفتیم: نه و الله نمى كنم و نه به خدا نمى شود این مطلب ابدا. سپس ‍ حضرت این آیه را خواند: ((و لورد و العادوا لمانهوا و انهم لكاذبون. یعنى: اگر برگردانیده شوند بر همان طریقه اى كه بودند برمى گردند و ایشان دروغگویانند)).
اى جابر هیچ كس نیست كه مخالفت وصى پیغمبر نماید مگر آن كه به صورت انسان كورى به صورت افتاده است محشور مى شود. " 6 "

پنجاه و یک: گفتگوى على (ع) با اصحاب كهف


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
شریك بن عبدالله مى گوید: پیامبر اكرم (ص) على (ع) و ابوبكر و عمر را به سوى اصحاب كهف فرستاد و فرمود: سلام مرا به آنها برسانید.
وقتى كه از نزد پیامبر(ص) بیرون رفتند، آن دو به على (ع) گفتند: جاى آنها را مى شناسى؟
حضرت فرمود: پیامبر ما را جایى نمى فرستد. مگر این كه خدا ما را به آنجا هدایت كند!
هنگامى كه بر در غار رسیدند، على (ع) به ابوبكر گفت: ((تو سلام كن چون تو سالمندتر از ما هستى)). او سلام كرد ولى به او جواب ندادند.
امام به عمر گفت: ((اى ابا حفص " 7 " تو سلام كن، چون سن تو نیز از سن من زیادتر است)).
عمر سلام كرد ولى به او نیز جواب ندادند.
اما وقتى كه على (ع) سلام داد، جواب او را دادند و حضرت سلام پیامبر را به آنها رساند و آنها نیز بر پیامبر سلام رساندند.
ابوبكر گفت: از اینها بپرس. ابوبكر پرسید، ولى با او سخن نگفتند عمر نیز پرسید باز هم حرف نزدند، به حضرت گفتند: اى اباالحسن! تو سؤال كن.
جضرت فرمود: رفقاى من مى گویند: چرا جواب آنها را ندادید، ولى جواب مرا دادید؟
گفتند: ((ما فقط با پیامبر و وصى او سخن مى گوییم)). " 8 "

پنجاه و دو: ارواح مؤمنین در وادى السلام


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امیرالمؤمنین (ع) از كوفه خارج شد و همین طور مى رفت تا به غریین " 9 " رسید، و از آن جا نیز گذشت، و ما به دنبال او رفتیم تا به او رسیدیم و دیدیم كه به پشت به روى زمین دراز كشید و بدن مباركش روى زمین بود و هیچ زیراندازى نداشت.
قنبر عرض كرد: اى امیرالمؤمنین (ع) اجازه مى دهى من لباسم را براى شما در روى زمین پهن كنم؟
فرمود: نه آیا این جا مگر غیر از خاك و تربت مؤمن، یا مزاحمت با مؤمن در نشیمنگاه اوست؟
اصبغ مى گوید: اى امیرالمؤمنین! خاك مؤمن را مى دانیم و مى شناسیم كه در این جا بوده و یا آن كه بعدا خواهد بود، لیكن معناى مزاحمت با مؤمن را در نشیمنگاهش نفهمیدیم.
حضرت فرمود: اى فرزند نباته! اگر پرده از برابر چشم هاى شما كنار برود مى بینید ارواح مؤمنین را در این ظهر (در ظهر كوفه كه وادى السلام است) كه حلقه وار به گرد خود نشسته و با یكدیگر به سخن و گفت و شنید مشغولند، در این ظهر هر مؤمن، و در وادى برهوت " 10 " روح هر كافرى است. " 11 "

پنجاه و سه: گفت وگو با وصى موسى (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از عبایه اسدى روایت كرده كه گفت: بر امیرالمؤمنین (ع) وارد شدم و مردى ژنده پوش نزد او بود، و على (ع) به او رو كرده با او سخن مى گفت، و چون آن مرد برخاست به على (ع) گفتم: این كیست؟ فرمود: این وصى موسى (ع) است. " 12 "

پاورقی

موضوع قبلی موضوع بعدی
نظر شما

• با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود پایگاه تاثیر کاملا موثری ایفا می کند لذا خواهشمند است ما را از نظرات ارزنده ی خود محروم نفرمایید .
• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود .
• نظرات کوتاه مثل "خوب بود" و "عالی بود" و... و نظرات تکراری تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.

  نام و نام خانوادگی
  پست الکترونیکی
  نظرات شما
نظرات کاربران

هیچ نظری ثبت نشده است.