شصت و سه: زنده كردن مردگان
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام صادق (ع) فرمود: فلانى و فلانى و عبدالرحمان بن عوف آمدند تا پیامبر (ص) را اذیت كنند.
اولى گفت: خدا ابراهیم (ع) را خلیل و دوست خود قرار داد با تو چه كار كرد؟!
دومى گفت: خدا موسى را كلیم خود قرار داد با تو چه كار كرد؟!
عبدالرحمان بن عوف گفت: عیسى بن مریم، مرده را به اذن خدا زنده مى كرد تو چه كار مى توانى انجام بدهى؟!
حضرت به اولى گفت: ((خدا ابراهیم را خلیل خود قرار داد و مرا حبیب خود)).
به دومى گفت: ((خدا با موسى از پشت پرده سخن مى گفت و من عرش خدا را دیدم و با او سخن گفتم)).
به سومى گفت: ((عیسى بن مریم مرده را به اذن خدا زنده مى كرد و اگر بخواهید من مردگان شما را زنده مى كنم)).
گفتند: ((آرى، مى خواهیم)). و به این خاطر هم در آنجا جمع شده بودند.
پیامبر (ص) على (ع) را طلب كرد، و به او فرمود: ((اینها را به قبرستان ببر)) سپس به آنها گفت: ((دنبال على (ع) بروید)). وقتى به وسط قبرستان رسیدند، حضرت سخنانى گفت كه زمین لرزید و دگرگون شد. قلبهاى آنها را وحشت گرفت و ترسیدند و نتوانستند آن را تحمل كنند.
گفتند: یا على! خدا از تقصیرات تو بگذرد از تقصیر ما بگذر.
حضرت فرمود: پس به سوى خدا برگشتید.
پیامبر اكرم (ص) كسى را فرستاد و على (ع) را برگرداند. " 1 "
شصت و چهار: احضار ابلیس ابلیسیان و فرعون فراعنه
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
اصبغ بن نباته روایت كرده روزى من با مولایمان، امیرالمؤمنین (ع) بودم كه چند نفر از اصحابش داخل شدند، از آن جمله ابوموسى اشعرى، عبدالله بن مسعود، انس بن مالك، ابوهریره، مغیرة بن شعبه، حذیفه بن یمان و غیر ایشان.
گفتند: اى امیرالمؤمنین (ع)، چیزى از معجزات را به ما بنمایان كه خداوند تو را بدان مخصوص گردانیده است.
فرمود: شما را به این مسایل چه كار؟ و چرا سؤال مى كنید از چیزى كه بدان راضى نمى شوید. خداوند تعالى مى فرماید: ((به عزت و جلال و عظمت مقامم، كسى را از آفریده هایم عذاب نخواهم كرد، مگر با حجت و برهان و علم و بیان، زیرا رحمت من بر غضبم سبقت گرفته است و رحمت را بر خودم لازم گردانیده ام، پس من رحم كننده و مهربانم و دوست برترم. من منان بزرگم و عزیز كریمم. هنگامى كه رسولى بفرستم، به او برهانى عطا كنم و بر او كتابى نازل نمایم، پس هر كس به من و رسولم ایمان آورد، آنان كامیاب و رستگارند و هر كس به من و رسولم كفر ورزد، آنان زیانكارانند كه مستحق عذاب من هستند)).
گفتند: اى امیرالمؤمنین، ما به خدا و رسولش ایمان آوردیم و به خداوند توكل كردیم. على (ع) فرمود: پروردگارا شاهد باش بر آن چه كه مى گویند و من دانا و خبیرم به آن چه كه مى كنند. سپس فرمود: به نام خدا و بركاتش برخیزید. راوى گوید: همراه آن جناب برخاستیم تا این كه ما را به جبانه (صحرا) آورد و در آن جا (سابقا) آبى نبود. نگاه كردیم ناگاه باغى سرسبز داراى آب دیدیم. آن گاه در میان باغ بركه هاى آب و در درون بركه ها ماهى هاى (زیادى) دیدیم، گفتیم: به خدا قسم این دلایل امامتند، پس یا امیرالمؤمنین، معجزات دیگرى به ما بنما و الا ما قسمتى از آن چه كه خواستیم دریافتیم. فرمود: خدا براى من كافى است و او كفایت كننده خوبى است. آن گاه با دست دیگر خود به طرف صحرا اشاره فرمود: ناگاه كاخ هاى زیادى كه با در و یاقوت و جواهر مزین شده بودند و درهایشان از زمرد سبز رنگ بود و در میان قصرها دختران سیاه چشم و پسران زیباروى و درختان و پرندگان و گیاهان فراوانى وجود داشت، نمایان شد و ما در تحیر و تعجب فرو ماندیم. كنیزان و پسران زیبارویى كه مانند درّ در صدف بودند مى گفتند: یا امیرالمؤمنین، شوق ما به شما و شیعیان و دوستان شما فراوان گشت و حضرت با دست ایشان را اشاره به سكوت فرمود.
سپس پاى بر زمین زد، زمین گشوده شد و منبرى از یاقوت سرخ ظاهر گردید. آن گاه بر فراز آن رفته، حمد و ثناى خدا نموده و بر پیامبرش درود فرستاده و سپس فرمود: چشم هایتان را بر هم نهید. ما چشم بر هم نهادیم و در آن زمان صداى بال هاى فرشتگان را همراه با گفتن تسبیح و تهلیل و تحمید و تعظیم و تقدیس مى شنیدیم. سپس در مقابل حضرتش ایستاده و گفتند: امر كن ما را به هر چه فرمان توست اى امیرالمؤمنین و اى خلیفه رب العالمین، صلوات خدا بر تو باد. فرمود: اى فرشتگان پروردگارم، هم اكنون ابلیس ابلیسان و فرعون فراعنه را برایم بیاورید. راوى گوید: به خدا قسم كمتر از یك چشم به هم زدن او را نزد آن جناب حاضر كردند، پس فرمود: چشم هایتان را بگشایید. چشم گشودیم در حالى كه نمى توانستیم از شدت شعاع نور ملایكه نگاه كنیم. گفتیم: یا امیرالمؤمنین از خدا بترس در مورد چشمهاى ما (مبادا به آنها آسیبى برسد) زیرا ما از شدت نور، چیزى را نمى بینیم. صداى زنجیرها و به هم خوردن غل ها را شنیدیم. در این حال، بادى سخت وزید و ملایكه گفتند: اى خلیفه خدا لعنت این ملعون را زیاد و عذابش را دو برابر فرما. گفتیم: یا امیرالمؤمنین، از خدا در مورد چشم ها و گوش هاى ما بترس (كه آسیبى به آنها نرسد). به خدا قسم نمى توانیم این سرّ و این قدر (بار) را تحمل كنیم.
راوى گفت: هنگامى كه او را به سختى در مقابل آن حضرت كشیدند، برخاست. و گفت: واویلا از ظلم به آل محمد، واویلا از گستاخى من بر ایشان. سپس گفت: اى سرور من به من رحم فرما، من نمى توانم این عذاب را تحمل كنم. حضرت (ع) فرمود: خداوند به تو رحم نكند و تو را نیامرزد اى پلید نجس خبیث ناپاك شیطان. آن گاه متوجه ما گردیده فرمود: شما این شخص را با نام و قیافه مى شناسید؟
گفتم: بله اى امیرالمؤمنین.
فرمود: از او بپرسید تا به شما خبر دهد كیست.
گفتند: تو كیستى؟
گفت: ((من ابلیس ابلیسان و فرعون این امت هستم. من كسى هستم كه با سرور و مولایم، امیرالمؤمنین (ع) و خلیفه پروردگار جهانیان جحد ورزیدم و نشانه ها و معجزات او را انكار كردم)). سپس امیرالمؤمنین (ع) فرمود: چشم هایتان را به زیر اندازید و ما چشم به زیر انداختیم. آن گاه تكلم فرمود به كلامى آهسته تر و به ناگاه خود را در جاى قلبى كه در آن بودیم یافتیم كه نه قصرى و نه آبى و نه بركه اى و نه درختى در آن جا بود.
اصبغ بن نباته (رضى الله عنه) گفت: به خدایى كه مرا به دیدن این دلایل و معجزات گرامى داشت، این قوم متفرق نشدند، مگر این كه دچار شك و تردید شدند و بعضى از آنها گفتند: سحر و كهانت و دروغ بود. پس امیرالمؤمنین (ع) فرمود: همانا بنى اسراییل دچار عقوبت و مسخ نشدند، مگر بعد از این كه درخواست آیات و دلایل نمودند و آن گاه عقاب خدا بر آنان فرود آمد و الان لعنت خدا بر شما فرود آمد و عقاب او بر شما خواهد بود.
اصبغ بن نباته گوید: من یقین كردم كه عقوبت بر آنان به خاطر تكذیب آنها نسبت به دلالت ها و معجزاتى (كه مشاهده نمودند) نازل شد. " 2 "
شصت و پنج: على (ع) مرده را زنده مى كند
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام صادق (ع) فرمودند: قومى از بنى مخزوم بودند كه با على (ع) (از طرف مادرى) نسبت قوم و خویشى داشتند. روزى جوانى از آنها خدمت امیرالمؤمنین (ع) آمد و گفت: اى دایى، یكى از نزدیكانم فوت كرده و من خیلى اندوهگین شده ام.
حضرت فرمود: آیا دوست دارى او را ببینى؟
گفت: بلى.
حضرت فرمود: ما را بر سر قبر او ببر. سپس امام (ع) خدا خواند (دعا كرد) و فرمود: اى فلانى، به اذن خداى تعالى به پاخیز. در این هنگام میت بر بالاى قبر نشست، در حالى كه مى گفت: ((ونیه، ونیه، شالا)) یعنى لبیك، لبیك، اى آقاى ما.
امیرالمؤمنین (ع) فرمود: این چه زبانى است؟ آیا تو از دنیا نرفتى در حالى كه یك فرد عرب (زبان) بودى؟
گفت: بلى، ولى من در حالى كه بر ولایت فلانى و فلانى بودم از دنیا رفتم و زبانم به زبان اهل آتش مبدل گشت. " 3 "
شصت و شش: جزاى دشمنان على (ع)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روایت شده است از امام على (ع) كه آن جناب به دنبال گروهى از خوارج بود تا این كه به محلى كه امروز معروف به ساباط است رسید. از جمله كسانى كه در آن گروه (خوارج) بودند، یكى عبدالله بن وهب و دیگرى عمر بن جرموزه بود. پس هنگامى كه به موضع معروف با ساباط توران رسیدند، مردى از شیعیان على (ع) نزد آن حضرت آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین، من شیعه و محب تو هستم. برادرى داشتم كه او را دوست مى داشتم؛ اما عمر او را در لشكر سعد بن ابى وقاص به سوى جنگ با اهل مداین فرستاد كه آن جا كشته شد و از زمان كشته شدنش تا به حال سال هاى زیادى گذشته است.
امیرالمؤمنین (ع) فرمود: اكنون چه مى خواهى؟
گفت: مى خواهم او را براى من زنده كنى. على (ع) فرمود: زنده بودنش براى تو فایده اى ندارد.
گفت: یا امیرالمؤمنین، ناچار باید این كار بشود. حضرت فرمود: اكنون كه غیر از این را نمى پذیرى، پس قبر و محل كشته شدنش را به من نشان بده، آن مرد قبر برادرش را به آن جناب نشان داد، حضرت در حالى كه سوار استر شهبا بود، با ته نیزه اش بر قبر زد. مردى گندمگون و بلند قد از قبر خارج شد كه به زبان عجمى سخن مى گفت، امیرالمؤمنین (ع) به او فرمود: چرا به زبان غیر عربى سخن مى گویى در حالى كه تو مردى از عرب بودى؟ گفت: من دشمن تو بوده ام و دوستدار دشمنانت؛ پس زبان من در آتش دگرگون شد.
آن گاه مرد شیعى گفت: یا امیرالمؤمنین، او را به همان جا كه از آن آمده است بازگردان؛ زیرا ما به او احتیاج نداریم. امیرالمؤمنین فرمود: برگرد. وى به درون قبر بازگشت و مدفون گردید. خداوند ما را از چنین حالى محفوظ بدارد و سپاس خداوند را سزاست كه ولایت امیرالمؤمنین (ع) و اهل بیت آن حضرت (ع) را به ما مرحمت فرمود. " 4 "
معجزات امام على (ع) براى اهل كتاب
شصت و هفت: مسلمان شدن برخى نصارا
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عده اى از نصارا حضور پیامبر اكرم (ص) آمدند و گفتند: مى رویم و تمام خویشان و قوم خود را مى آوریم، اگر صد شتر بچه دار براى ما بیاورى به تو ایمان مى آوریم! پیامبر اكرم (ص) نیز براى آنها صد شتر تعهد كرد، آنان به وطن خود برگشتند.
گفتند: ما در كتاب هاى خود خوانده ایم كه هر پیامبرى جانشین و وصى دارد. جانشین پیامبر شما كیست؟
مردم ابوبكر را به او نشان دادند! بر ابوبكر وارد شدند و گفتند: تعهد محمد(ص) را ادا كن. ابوبكر گفت: چه تعهدى كرده است؟
گفتند: صد شتر بچه دار كه تمامش سیاه باشد.
ابوبكر گفت: ارثیه رسول خدا(ص) به اندازه طلب شما نیست. آنان به زبان خود به یكدیگر گفتند: دین محمد(ص) باطل است!
سلمان حاضر بود و زبان آنها را مى فهمید، به آنها گفت: بیایید تا وصى رسول خدا(ص) را به شما نشان دهم. در این هنگام على (ع) وارد مسجد شد. آنها با سلمان به طرف او رفتند و مقابل حضرت نشستند و گفتند: پیامبر شما صد شتر با این صفات براى ما تعهد كرده بود.
على (ع) فرمود: ((در این صورت ایمان مى آورید)).
گفتند: بلى. حضرت فرداى آن روز آنها را به جبانه برد و منافقین خیال مى كردند كه حضرت مفتضح خواهد شد. وقتى كه به آن جا رسیدند حضرت دو ركعت نماز خواند و به آرامى دعا كرد و با چوب دستى رسول خدا(ص) به سنگى زد و از آن صدایى مثل ناله شتر حامله شنیده شد. آن گاه سنگ شكافه شد و سر شتر در حالى كه با افسار بود، از آن بیرون آمد. به امام حسن (ع) فرمود:((افسارش را بگیر)) تا این كه صد شتر سیاه موى بچه دار از آن بیرون آمد.
با مشاهده این صحنه تمام نصارا ایمان آوردند. سپس گفتند: ((ناقه صالح یكى بود و به خاطر آن تمام قومش هلاك شدند. یا امیرالمؤمنین دعا كن این ها به جاى خود برگردند، تا این كه سبب هلاكت امت محمد(ص) نشوند.
حضرت دعا نمود، سپس شترها از جایى كه بیرون آمده بودند، وارد شدند و ناپدید گشتند. " 5 "
شصت و هشت: همچو كوهى سخت
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
وقتى كه امیر مؤمنان على (ع) زمام امور خلافت را به دست گرفت، روزى در ((نخیله)) (سرزمین نزدیك كوفه) بود، پنجاه نفر از یهودیان به محضر آن حضرت رسیده و عرض كردند: ما در كتاب هاى خود دیده ایم كه خبر داده اند از سنگ عظیم كه نام هفت نفر از پیامبران در آن نوشته شده و آن سنگ در همین سرزمین است ولى هر چه كاوش كردیم آن را نیافتیم.
امام على (ع) متوجه خدا شد و از درگاهش خواست كه آن ریگ ها را از روى سنگ بردارد، ناگهان طوفانى گرفت و تمام آن ریگ ها را به اطراف پراكنده ساخت و در نتیجه، سنگ نمایان شد و على (ع) به یهودیان فرمود: آن نام ها در آن جانب سنگ كه روى زمین قرار گرفته، ثبت شده است.
آن ها با بیل و كلنگى كه همراه داشتند، هر چه در توانشان بود كوشیدند، تا سنگ را به آن سو برگردانند، ولى از عهده این كار برنیامدند.
در این وقت امیر مؤمنان على (ع) پیش آمد و با دست پرتوان خود، آن سنگ را به جانب دیگر انداخت، در نتیجه آن سوى سنگ كه نام هفت پیامبر، در آن نوشته شده بود، آشكار شد.
یهودیان دیدند در آن، نام این پیامبران نوشته شده: نوح و ابراهیم و موسى و داود و سلیمان و عیسى و محمد(علیهم السلام جمیعا).
همان جا و همان دم نور حقانیت اسلام بر قلبشان تابید و شهادتین را به زبان جارى كرده و قبول اسلام نمودند. " 6 "
شصت و نه: وصى محمد
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امیر مؤمنان حضرت على (ع) در سفرى با یكى از یهودیان خیبر، هم سفر گردید، با هم حركت كردند تا به رودخانه اى كه عرض طولانى داشت و آب در آن بود رسیدند، در آن جا پل یا وسیله دیگرى نبود، كه به آن طرف رودخانه بروند، با توجه به این كه، یهودى، على (ع) را نمى شناخت.
یهودى آهسته دعایى خواند و بر روى آب به راه افتاد، بى آن كه غرق شود، خود را به آن سوى رودخانه رساند.
سپس رو به على (ع) كرد و گفت: لو عرفت كما عرفت لجزت كما جزت:((اگر آن چه را من مى دانم تو مى دانستى (آن را مى گفتى) و همانند من از روى آب به این طرف مى آمدى، بى آن كه غرق شوى)).
على (ع) فرمود: اى یهودى همان جا توقف كن، تا من نیز بیایم.
حضرت على (ع) متوجه خدا شد، و به اذن پروردگار از روى آب قدم برداشت، و خود را به آن سوى رودخانه رساند.
یهودى تعجب كرد و به دست و پاى على (ع) (كه آن حضرت را نمى شناخت) افتاد و عرض كرد: ((اى جوان! چه گفتى كه آب در زیر پاى تو مانند سنگ سخت شد و از روى آن به این طرف آمدى؟!))
امام على (ع) به او فرمود: ((تو چه گفتى كه بر آب قدم نهادى و رد شدى؟))
یهودى گفت: ((من خدا را به وصى اعظم محمد (ص) خواندم، خداوند به من لطف كرد، و از روى آب گذشتم)).
حضرت على (ع) فرمود:((آن وصى محمد(ص) من هستم)).
یهودى گفت:((به راستى كه حق مى گویى، آن گاه قبول اسلام كرد و در حضور على (ع) به افتخار اسلام نایل آمد. " 7 "
هفتاد: راهب شهید
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در جریان جنگ صفین، هنگامى كه امیر مؤمنان على (ع) در یكى از روزهاى جنگ همراه یاران در بیابان عبور مى كردند، تشنگى آنها را فرا گرفت، و آبشان تمام شده بود، و یاران در آن بیابان براى جستجوى آب، به هر سو مى رفتند، آب نیافتند، و لحظه به لحظه بر شدت تشنگى آنها افزوده مى شد.
امیر مؤمنان على (ع) از جاده كنار رفت و اندكى در بیابان حركت كرده، ناگهان، چشمش به دیرى (عبادت گاه) افتاد، كه یكى از راهبان مسیحى، در آن جا عبادت مى كرد.
على (ع) به یاران فرمود: ندا كنند تا راهب، از ورود ما به آن سرزمین آگاه شود، آن ها ندا زدند، راهب متوجه آنها شد، حضرت على (ع) نزد آن راهب آمد و پرسید: آیا در این جا كه سكونت دارى، آب وجود دارد؟
راهب گفت: نه، در این نزدیكى آب نیست، در دو فرسخى این جا آب پیدا مى شود.
على (ع) كه سوار استر بود، استرش را به طرف قبله برگرداند و محلى را كه نزدیك آن عبادتگاه بود نشان داد و به یاران خود فرمود: این مكان را بشكافید، آنها همان مكان را با وسایلى كه داشتند، حفر كردند، ناگهان سنگ بزرگى پیدا شد و عرض كردند: اى امیرمؤمنان در این جا سنگى پیدا شده كه كلنگ در آن اثر نمى كند، همه یاران جمع شدند، هرچه نیرو مصرف كردند، نتوانستند كارى از پیش ببرند، و آن سنگ همچنان استوار، در زمین برقرار بود.
امیر مؤمنان على (ع) خود وارد كار شد، انگشتانش را زیر سنگ برد، و آن را حركت داد و سپس از جا كند و به چند مترى انداخت، ناگهان دیدند در زیر آن سنگ، آب سفیدى پیدا شد، كنار آن آمدند و از آن آشامیدند، كه بسیار گوارا و خنك و زلال بود، سپس على (ع) آن سنگ بزرگ را برداشت و به جاى خود نهاد، و دستور داد، با خاك آن را بپوشانند و اثرى از آن دیده نشود.
راهب در عبادتگاه خود، همه این جریان را دید، فریاد زد: اى مسافران بفرمایید و نزد من بیایید.
على (ع) همراه یارانش نزد راهب رفتند، حضرت على (ع) در پیشاپیش یاران نزدیك راهب شد.
راهب به حضرت على (ع) رو كرد و گفت: آیا تو پیامبر مرسل هستى؟
فرمود: نه.
پرسید: آیا فرشته مقرب هستى؟
فرمود: نه.
عرض كرد: ((پس تو كیستى؟)).
على (ع) فرمود: ((من وصى رسول خدا محمد بن عبدالله (ص) خاتم پیامبران هستم)).
راهب گفت: دستت را بگشا، تا براى خدا به دست تو، اسلام را قبول كنم، على (ع) دستش را گشود و فرمود: گواهى بده به یكتایى خدا و رسالت پیامبر اسلام (ص).
راهب گواهى به یكتایى خدا و رسالت پیامبر (ص) داد و بعد عرض كرد: گواهى مى دهم كه تو وصى رسول خدا (ص) هستى، و شایسته مردم بعد از رسول خدا (ص) به امر وصایت او مى باشى.
سپس عرض كرد: این عبادتگاهى را كه من در آن هستم فقط به منظور شناختن مردى بنا شده است كه این سنگ بزرگ را از جا مى كند، و آب از زیر آن در مى آورد، قبل از من، راهب هاى بسیار در این جا بودند، و آن شخص را نیافتند ولى خداوند این موهبت را نصیب من كرد، كه شما را یافتم، ما در یكى از كتاب هاى خود، و از آثار علماى خویش، یافته ایم كه در این بیابان، چشمه اى وجود دارد كه سنگ بزرگى روى آن قرار دارد، و به مكان آن، كسى آگاه نیست. جز پیامبر مرسل یا وصى پیامبر، و این كه خداوند ((ولى الله)) دارد كه مردم را به سوى حق دعوت مى نماید و نشانه اش، شناختن مكان این سنگ و قدرت او بر از جا كندن این سنگ مى باشد، و من وقتى دیدم، تو این سنگ بزرگ را از جا كندى، آن موضوع مهمى را كه مدت ها در انتظارش بودم برایم تحقق یافت.
قطرات اشك از دیدگان امیر مؤمنان على (ع) سرازیر شد و گفت:
حمد و سپاس خداوندى را كه در كتاب هایش نام مرا ذكر نموده است، سپس على (ع) به یاران فرمود: جلو بیایید تا گفتار این راهب را بشنوید، آن ها پیش آمدند و گفتار راهب را شنیدند، و خدا را شكر و سپاس گفتند: سپس به سوى میدان جنگ صفین رهسپار شدند، راهب نیز با آنها به راه افتاد، و در جنگ صفین به شهادت رسید، على (ع) بر پیكر مقدس او نماز خواند و او را دفن كرد، و براى او بسیار طلب آمرزش نمود. " 8 "
هفتاد و یک: مسلمان شدن هرمزان
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در زمان خلافت عمر، اسیرى را آوردند و اسلام را بر او عرضه كردند ولى او نپذیرفت، عمر دستور داد او را بكشند. اسیر گفت: تشنه هستم مرا نكشید. ظرفى پر از آب برایش آوردند.
اسیر گفت: در امان هستم آب بخورم؟
عمر گفت: بلى. اسیر آب را به زمین ریخت و عمر گفت: او را بكشید؛ چون نیرنگ كرد. على (ع) در مجلس حضور داشت فرمود: نمى توانید او را بكشید؛ چون به او امان دادید.
عمر گفت: با او چه باید بكنم؟
حضرت فرمود: ((با قیمت عادلانه به یكى از مسلمانان بفروش)).
عمر گفت: چه كسى او را مى خرد؟
حضرت فرمود:((من)).
عمر گفت: ((مال تو باشد)).
على (ع) ظرف را به دستش گرفت و دعا كرد، آب در ظرف جمع شد. اسیر با دیدن این صحنه مسلمان شد. حضرت نیز او را آزاد كرد و او همیشه ملازم مسجد بود و عبادت مى كرد و او همان هرمزان بود.
وقتى كه ابولؤلؤعمر را ضربت زد، عبیدالله بن عمر خیال كرد هرمزان او را كشته است.
از این رو وارد مسجد شد و او را كشت و جریان را به عمر گفتند.
عمر گفت: اشتباه كردى. ابولؤلؤبه من ضربت زد و هرمزان غلام على (ع) است.
سپس وصیت كرد، عبیدالله را قصاص كنند. اما وقتى عمر از دنیا رفت و عثمان خلیفه شد، عبیدالله را قصاص نكرد.
على (ع) فرمود: اگر من خلیفه مى شدم، او را مى كشتم. وقتى كه عثمان كشته شد، عبیدالله به سوى معاویه فرار كرد. و در جنگ صفین در حالى كه دو شمشیر حمایل داشت، على (ع) او را كشت. " 9 "