ذخیره تغییرات تنظیمات پیش فرض بخشهای مورد علاقه خود را جهت نمایش در این صفحه انتخاب نمائید:

سه شنبه نهم خرداد 1391 خورشیدی (سال تولید ملی، حمایت از کار و سرمایه ایرانی)

دایره المعارف تلفن همراه
تبلیغات سایت
 پرسش و پاسخ های ازدواج
 پرسش و پاسخ های پرورش اندام
شناسنامه کتاب
جستجو در کتابخانه
نوع جستجو :
نحوه جستجو :


ارسال به دوستان

پست الکترونیکی:

بازديدها: 786

هفتاد و دو: اسلام یونانى


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
به همان سند از حضرت عسكرى (ع) در همان حدیث یونانى روایت كرده كه به على (ع) گفت: من از تو دور مى شوم و تو مرا بخوان، و من اجابت نمى كنم (و نمى آیم) پس اگر مرا (بدون اختیار) نزد خود آوردى این نشانه است (بر صحت عقیده شما).
حضرت فرمود: (اگر چنین كنم) این تنها براى تو نشانه است، چون كه تو از حال خود با خبرى كه امر مرا رد نكرده اى، و من اختیار تو را گرفته ام بدون این كه جایى از تو را گرفته باشم كه جایى از تو را بگیرد، یا كسى بدون گفته من جایى از تو را گرفته باشد و بى اختیار تو را كشیده باشد، و فقط به قدرت قاهر خداوند بوده، و ممكن است (بعدا) تو یا دیگرى ادعا كند كه ما باهم توطئه كرده ایم، پس اگر مى خواهى نشانه طلب كنى چیزى بطلب كه براى همه اهل عالم نشانه باشد.
یونانى گفت: اگر اختیار طلب را به دست من بدهى من مى خواهم كه اجزاى این درخت خرما را جدا و متفرق كنى، و آنها را از هم دور كنى، و سپس آنها را جمع كنى و به حالت اول برگردانى.
فرمود: این (خوب) نشانه اى است، تو قاصد منى به سوى این درخت، پس ‍ به او بگو: وصى محمد پیغمبر خدا اجزاى تو را امر مى كند كه از هم جدا شوند، یونانى رفت و سخن را به درخت گفت، و اجزاى آن جدا و ریز ریز پراكنده و ذره ذره شد به طورى كه هیچ اثرى از آن دیده نشد تا این كه گویا هرگز درخت خرمایى آن جا نبوده و یونانى بدنش لرزید و گفت: اى وصى محمد (ص) خواهش اول مرا بر آوردى، پس خواهش دیگرم را هم برآور، و آن را امر كن كه اجزایش مجتمع شود و به حالت اول برگردد.
حضرت به یونانى فرمود: تو قاصد منى به سوى درخت پس برگرد و به آن بگو: اى اجزاى درخت خرما! وصى محمد رسول الله تو را امر مى كند كه مجتمع شوى چنانكه قبلا بودى و به حالت اول خود برگردى، یونانى فریاد برآورد و این سخن را گفت و آن اجزاء مانند ذره هاى پراكنده در هوا بالا رفت، و شروع كرد یك یك جمع شد تا شاخه ها و برگ ها و سرخوشه ها مصور شد و به هم پیوست و مجتمع شد و طول و عرض پیدا كرد، و بیخش ‍ در جاى خود قرار گرفت، و ساقش بر آن جا گرفت، و شاخه ها بر ساق، و برگ ها بر شاخه ها سوار شد و خوشه ها در جاى خود قرار گرفت، و اول چون از فصل رطب (: خرماى رسیده) و بسر (خرماى نیمرس) و خلال (: خرماى نارس و غوره) دور بود خوشه هایش برهنه بود پس یونانى گفت: خواهش دیگرم این است كه دوست مى دارم كه خوشه هایش خلال درآورد، و آنها را از سبزى به زردى و قرمزى بگردانى، و رطب شود و وقت چیدنش برسد تا تو بخورى و به من و حاضرین هم بخورانى، فرمود: تو قاصد منى به سوى آن، پس آن را به آنچه گفتى امر كن، پس یونانى آنچه على (ع) دستور داده بود به آن درخت گفت و خلال برآورد و بعد بسر شد، و زرد شد، و قرمز شد، و رطب شد و خوشه هایش از رطب سنگین شد، و یونانى گفت: خواهش دیگرم این است كه دوست دارم خوشه هایش به من نزدیك شود، یا دست من به قدرى دراز شود كه به آنها برسد، و محبوبترین چیز نزد من آن است كه یكى از خوشه ها به جانب من پایین آید، و دست من به خوشه دیگرى كه پهلوى آن است دراز شود، امیرالمؤمنین (ع) فرمود: آن دستى را كه مى خواهى به درخت برسد دراز كن و بگو: اى نزدیك كننده دور، دست مرا به این خوشه نزدیك كن، و آن دست دیگر را از این خوشه به من دور است براى من آسان فرما، پس یونانى چنین كرد و این كلام را گفت، و دست راستش دراز شد و به خوشه رسید، و خوشه هاى دیگر پایین آمد و روى زمین ریخت، و بیخ خوشه ها دراز شد، سپس راوى ذكر كرده كه یونانى مسلمان شد. " 1 "

هفتاد و سه: غش كردن طبیب یونانى


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مردى از یونانى ها كه ادعاى طبابت مى كردند به آن حضرت گفت: زردى و صفره اى مى بینم كه به رنگ شما ظاهر شده، و دو ساق باریكى مى بینم كه گمان نمى كنم شما را حمل كنند، اما زردى رنگ پس دواى آن نزد من است، و اما دو ساق پاى باریك پس چاره اى براى بزرگ كردن آن نیست، و راه كار این است كه با خود مدارا كنى و كمتر راه بروى، و بارى كه به دوش یا به سینه مى كشى را كمتر كنى، و اما زردى رنگ پس دوایش نزد من است، و آن این است، و دوایى بیرون آورد، حضرت فرمود: نفع این دواى زردى را ذكر كردى، آیا براى زیاد شدن زردى و ضرر زدن به آن هم چیزى مى شناسى؟
گفت: آرى یك دانه از این و به دوایى اشاره كرد، و گفت: اگر كسى كه رنگش ‍ زرد است آن را بخورد فورا مى میرد، على (ع) فرمود: آن را به من بنما، پس ‍ آن را به حضرت داد، فرمود: مقدار و وزن این چقدر است؟
گفت: به اندازه دو مثقال است، و سم كشنده اى كه مقدار یك حبه اش یك نفر را مى كشد، پس على (ع) آن را گرفت و در دهان ریخت و عرق مختصرى كرد، و آن مرد شروع به لرزیدن كرد و با خود گفت: الان مرا به قتل على بن ابى طالب مى گیرند، و مى گویند: او را كشته است و كسى از من نمى پذیرد كه بگویم: او خودش بر نفس خود جنایت كرد، پس على (ع) خندید و فرمود: اى یونانى سالم ترین وقت بدن من الآن است، و آنچه تو گمان كردى سم كشنده است به من ضررى نرساند، فرمود: پس چشمانت را بپوشان، پوشاند، فرمود: باز كن، باز كرد و به صورت على (ع) نگاه كرد دید سرخ و سفید است، و با قرمزى مخلوط شده، و آن مرد چون او را دید لرزید، حضرت خندید و فرمود: آن زردى كه گمان مى كردى در من است، كجا است؟
گفت: به خدا! گویا تو آن نیستى كه من قبلا دیدم، آن وقت بسیار زرد بودى و اكنون گلگونى!
فرمود: پس زردى من به آن سمى كه خیال مى كردى كشنده من است بر طرف شد؛ و پاهایش را كشید، و ساق هایش را برهنه كرد و فرمود: اما این ساق هاى من پس تو گمان كردى من در حمل بار بر آنها باید نسبت به بدنم مدارا كنم تا ساق هایم نشكند و من به تو مى گویم كه طب خدا بر خلاف طب تو است، و دستش را به ستون چوبى بزرگى زد كه زیر سقف آن مجلس ‍ بود و دو اطاق روى هم بالاى آن بود، و آن را حركت داده از جا كند و سطح و دیوارها و دو بالاخانه همه بلند شد و یونانى غش كرد. " 2 "

طعام هاى غیبى

هفتاد و چهار: نعمت هاى بهشتى از آن شیعیان على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام حسین (ع) مى فرماید:((روزى پیش على (ع) نشسته بودیم و در آن جا درخت انار خشكى بود. عده اى از دشمنان حضرت وارد شدند كه در بین آنها از دوستداران او نیز بودند. آنان به حضرت، سلام كردند و امام فرمود:((بنشینید)).
سپس فرمود:((امروز به شما معجزه اى نشان مى دهم كه مثل مائده در میان بنى اسرائیل باشد)). آن گاه فرمود:((به درخت نگاه كنید)). درخت خشكى بود كه ناگهان آب بر شاخه هایش جریان پیدا كرد و سبز شد و برگ آورد و میوه هایش تا بالاى سر ما آمد.
سپس رو كرد به ما كه ما از دوستدارانش بودیم، گفت: دستتان را دراز كنید و از میوه ها بچینید و بخورید. و ما نیز دست هاى خود را دراز كردیم و از انارها چیدیم و خوردیم. تا آن زمان میوه اى به خوشمزگى آن نخورده بودیم. سپس به كسانى كه او را دشمن مى داشتند رو كردند و فرمود:((بچینید و بخورید)).
اما آنان وقتى كه دستشان را بالا بردند، انار بالا رفت و هیچ یك از آنها نتوانستند حتى یك انار بچیند! گفتند: یا امیرالمؤمنین! چرا دست آنها رسید ولى دست ما نرسید؟
فرمود: ((بهشت نیز همین طور است، فقط دست دوستان ما به نعمت هاى بهشتى مى رسد، نه دست دشمنان ما)).
آنان وقتى از منزل خارج شدند، گفتند: این از سحر على بن ابى طالب، كم است.
سلمان گفت: چه مى گویید؟ سحر است یا شما نمى بینید؟ " 3 "

هفتاد و پنج: دریافت آذوقه غیبى در صفین


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
زمانى كه ماندن آن حضرت در صفین (براى جنگ با معاویه) طولانى شد مردم به آن حضرت از تمام شدن توشه و علوفه شكایت كردند به طورى كه كسى از اصحاب آن حضرت چیزى كه قابل خوردن باشد نمى یافت، پس ‍ آن حضرت فرمودند: فردا چیزى كه شما را كفایت كند مى رسد. چون صبح فردا شد آمدند و تقاضا نمودند كه چه شد وعده شما؟
آن حضرت بالاى تلّى كه در آنجا بود رفت و دعا نمود و از خداوند تعالى خواست كه طعام دهد آنها را و علف دهد حیوانات آنها را.
پس پایین آمد از تل و برگشت به مكان خود. هنوز آن حضرت به جاى خود آرام نگرفته بود كه آمدند قافله اى بعد از قافله، بار آنها بود دو قسم گوشت و آرد و خرما بقدرى كه صحرا پر شد و صاحب شتران خالى كردند هر چه با آنها بود از طعام و هر چه با آنها بود از علف چهارپایان و لباس و پشگل گوسفند و سرگین خشك كه محتاج بودند به آنها براى طبخ سپس رفتند و معلوم نشد كه از كدام قریه آمده اند از انس بودند یا از جن و مردم تعجب نمودند از این قضیه. " 4 "

هفتاد و شش: تبدیل نان خشك به مرغ بریان


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مردى مهمان على (ع) شد، على (ع) یك تكه نان خشك و كاسه اى كه در آن مقدارى آب باشد طلبید، حاضر كردند، حضرت آن كاسه را جلو مهمان نهاد و قطعه اى از آن نان را در میان كاسه گذاشت، و به مهمان فرمود: بخور، مهمان آن نان را بیرون آورد و ناگاه دید ران بریان شده پرنده است، آن را خورد، على (ع) بار دیگر قطعه نان خشكى در میان آن كاسه نهاد و فرمود: بخور، مهمان آن را بیرون آورد، دید قطعه حلوا است، به على (ع) عرض ‍ كرد: ((اى مولاى من! نان خشك به كاسه مى نهى، ولى من آن را به صورت غذاهاى متنوع مى یابم)).
امیر مؤمنان (ع) فرمود:
آرى این نان خشك در ظاهر است، و آن غذاهاى متنوع در باطن است، سوگند به خدا كار ما همین گونه است. " 5 "

هفتاد و هفت: سبز شدن درخت گلابى


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
حارث روایت كرده كه گفت: با امیرالمؤمنین (ع) رفتیم تا به عاقول (نام زمینى است) رسید، و تنه درختى دید كه پوستش ریخته بود و چوبش ‍ مانده بود، پس دستش را به آن زد و فرمود: به اذن خدا سرسبز و میوه دار (به حال اول) برگرد، ناگاه درخت را دیدم كه با شاخه هایش به جنبش آمد و میوه اش گلابى بود، و چیدیم، و خوردیم، و با خود برداشتیم، چون فردا صبح شد و صبح كردیم باز دیدیم سبز است، و گلابى دارد. " 6 "

هفتاد و هشت: دیوار به سبب على (ع) طلا مى شود


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
نقل است از ریاحى در بصره كه روزى حضرت امیر(ع) وارد منزل شدند در حالى كه گرسنه بودند و حضرت فاطمه (س) نیز اظهار داشتند كه طعامى در منزل موجود نیست.
پس حضرت عباى خود را نزد یهودى كه در همسایگى آنها منزل داشت گرو گذاشته و مقدارى جو گرفتند. چون امیرالمؤمنین (ع) به راه افتادند رو به منزل خود، یهودى حضرت را صدا زد و گفت: قسم مى دهم شما را صبر كنى تا از شما مسئله اى بپرسم.
سپس گفت: پسر عموى شما (یعنى پیغمبر اسلام (ص)) گمان مى كند اینكه او حبیب خدا و اشرف انبیاء است چرا سؤال نمى كند از خداى تعالى كه شما را بضاعتى بدهد از این فقر و فاقه كه در آن هستى نجات یابید؟
چون كلام یهودى به آن جا رسید على (ع) سر مبارك به زیر انداخت و تاءمل فرمود، بعدا سر بلند كرد و فرمود: اى برادر یهودى به خدا قسم از براى خداوند بندگانى است كه اگر از خدا تقاضا كنند كه این دیوار را براى آنها طلا كند البته خواهد كرد، ناگاه دیوار به تلاءلو درآمد و مى درخشید و طلاى خالص شد.
در این هنگام على (ع) اشاره كرد به دیوار و فرمود: قصد نداشتم تو را، خواستم مثلى زده باشم.
چون مرد یهودى این بزرگى و بزرگوارى را از مولاى متقیان امیرالمؤمنین (ع) مشاهده نمود نور اسلام در قلب او تابید و مسلمان شد. " 7 "

هفتاد و نه: یارى دهندگان على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
رسول خدا(ص) ابوذر غفارى را در پى على (ع) فرستاد. ابوذر دید در خانه على (ع) آسیابى مى چرخد و چرخاننده اى پیدا نیست. به رسول اكرم (ص) خبر داد.
حضرت فرمود: اى اباذر، ندانسته اى كه خدا را فرشتگانى است كه در پهنه گیتى روانند و ماءمور گشته اند كه آل محمد(ص) را یارى دهند؟ " 8 "

هشتاد: طغیان فرات و انار بهشتى


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در زمان خلافت على (ع) رود فرات طغیان كرد، مردم آمدند و از آن حضرت استمداد كردند. حضرت سوار مركبش شد و به طرف فرات حركت كرد. وقتى از محله ثقیف مى گذشت عده اى از جوانان نشسته بودند، با نگاه هاى خود ایشان را مورد تسخیر قرار دادند.
حضرت متوجه شد و فرمود: ((اى بازماندگان قوم ثمود و اى متكبران! شما جز عده اى اوباش لئیم نیستید. من كجا و این غلامان كجا!)).
پیرمردان قبیله گفتند: اینها جوانان جاهلى هستند ما را به گناه آنها نگیر و ببخش.
حضرت فرمود: ((به شرطى مى بخشم كه وقتى برگشتم، این مجلس برپا نباشد و خرابى ها را درست كرده باشید، و ناودان هایى را كه به كوچه مى ریزد برداشته باشید، و چاله ها را پر نموده باشید، چون همه در سر راه مسلمانان است و باعث اذیت آن ها مى شود)).
گفتند: به همه دستورات شما عمل مى كنیم. حضرت از آنجا گذشت و آنها نیز دستورات حضرت را اجرا كردند.
وقتى كه امام به فرات رسید، دعا كرد و ضربه اى به آب زد، آب یك ذراع پایین رفت، انارى را از آب گرفتند و به حضرت دادند و گفتند: آب از پل، بالا رفته و این انار را آورده است.
حضرت فرمود: ((این انارى است از انارهاى بهشت. و میوه هاى بهشت را در این دنیا فقط پیامبر و وصى او باید بخورند نه كس دیگر. اگر این گونه نبود آن را بین شما تقسیم مى كردم)). " 9 "

پاورقی

موضوع قبلی موضوع بعدی
نظر شما

• با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود پایگاه تاثیر کاملا موثری ایفا می کند لذا خواهشمند است ما را از نظرات ارزنده ی خود محروم نفرمایید .
• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود .
• نظرات کوتاه مثل "خوب بود" و "عالی بود" و... و نظرات تکراری تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.

  نام و نام خانوادگی
  پست الکترونیکی
  نظرات شما
نظرات کاربران

هیچ نظری ثبت نشده است.