هشتاد و یک: سلمان و تقاضاى معجزه
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سلمان گفت: ما همراه امیرالمؤمنین (ع) بودیم كه به آن حضرت عرض كردم: اى سرور من، دوست دارم چیزى از معجزات شما را ببینم.
فرمود: چه مى خواهى؟
سلمان گفت: مى خواهم ناقه ثمود و معجزات دیگرى را به من نشان دهید.
فرمود: چنین خواهم كرد. سپس به سرعت برخاسته، داخل منزل شد و در حالى كه بر اسب سیاهى سوار و بر دوشش قبایى سفید و بر سرش كلاه سفیدى بود و به جانب من بیرون آمد و بانگ زد: اى قنبر، آن اسب را براى من بیاور. قنبر اسب سیاه دیگرى را بیرون آورد. پس فرمود: اى اباعبدالله سوار شو. سلمان گفت: بر آن سوار شدم؛ دو بال به پهلویش چسبیده بود. پس امام (ع) بر آن فریاد زد و در هوا اوج گرفت. به خدا سوگند، من صداى بال هاى ملایك و تسبیحشان را از زیر عرش مى شنیدم. سپس از ساحل دریایى خروشان و مواج عبور كردیم. امام (ع) با گوشه چشم، نگاه غضب آلودى به آن كرد و دریا آرام شد.
گفتم: اى سرور من، دریا با نظر شما از غلیان افتاد.
فرمود: اى سلمان ترسید كه در مورد آن فرمانى صادر نمایم. سپس دست مرا گرفت و بر روى آب حركت كرد و هر دو اسب به دنبال ما مى آمدند، بدون آنكه كسى زمام آنها را گرفته باشد. به خدا قسم قدم هاى ما و سم اسب هاتر نشد. پس، از آن دریا گذشتیم و به جزیره اى رسیدیم كه داراى درختها و میوه ها و پرندگان و رودخانه هاى فراوانى بود. در آن جا درخت بزرگى را دیدم كه میوه و گل و شكوفه نداشت. حضرت على (ع) آن را با چوبى كه در دست داشت لرزاند. درخت شكافته شد و از آن ناقه اى بیرون آمد كه طولش هشتاد ذراع بود و به دنبالش بچه شترى بود. به من فرمود: به آن نزدیك شو و از شیر آن بنوش.
سلمان گفت: نزدیك رفتم و از شیرش نوشیدم به اندازه اى كه سیراب شدم. شیرین تر از شهد و نرم تر از كره بود و من (به همان مقدار) كفایت كردم. فرمود: این خوب است؟ گفتم: اى سرور من خوب است. فرمود: از این بهتر را مى خواهى به تو نشان دهم؟ گفتم: بلى اى سرور. فرمود: فریاد كن اى حسناء بیرون بیا. پس بانك زدم؛ ناقه اى بیرون آمد كه طولش صد و بیست و عرضش شصت ذراع بود، سرش از یاقوت سرخ و سینه اش از عنبر معطر و پاهایش از زمرد سبز و زمامش از یاقوت زرد و پهلوى راستش از طلا و پهلوى چپش از نقره و پستانش از مروارید تازه بود. فرمود: اى سلمان از شیرش بنوش. پستانش را به دهان نهادم؛ ناگاه دیدم عسل دوشیده مى شود، عسلى صاف و خالص. گفتم: اى سرور من، این براى كیست؟ فرمود: این براى تو و براى سایر مؤمنین از دوستان من است. سپس امام (ع) به آن شتر فرمود: به سوى همان درخت بازگرد. فورا بازگشت و حضرت مرا در آن جزیره سیر داد تا این كه به درختى بزرگ رسیدیم كه در زیر آن درخت، سفره اى گسترده شده و غذایى در میان آن بود كه بوى مشك مى داد. ناگاه پرنده اى مانند كركس بزرگ دیدم. سلمان گفت: آن پرنده جهید و بر حضرت سلام كرد و به جاى خودش برگشت. گفتم: اى سرور من، این مائده چیست؟
فرمود: این براى شیعیان و دوستان من تا روز قیامت در این جا بر پا شده است. گفتم: این پرنده چیست؟ فرمود: ملك موكل بر آن است تا روز قیامت. گفتم: اى سرور من به تنهائى؟ فرمود: خضر (ع) هر روز یك بار از كنار آن مى گذرد.
سپس دست مرا گرفته و به دریاى دیگرى برد. ما از آن عبور كردیم و من جزیره بزرگى را دیدم كه در آن قصرى بود كه یك خشت آن از طلا و یكى از نقره سفید و كنگره هاى آن از عقیق زردرنگ بود و بر هر ركنى از قصر، هفتاد صف از ملایكه بودند. پس امام (ع) بر یكى از اركان نشست و ملایكه به آن حضرت روى آوردند و سلام كردند. سپس به آنها اجازه داد و به جاى خودشان برگشتند. سلمان گفت: على (ع) داخل قصر شد كه در آن، درختان و میوه ها و نهرها و پرندگان و گیاهان رنگارنگ بود. امام (ع) شروع به راه رفتن در آن قصر كرد تا این كه به آخر آن رسید و بر كنار بركه اى كه در بستان بود ایستاد سپس بر بالاى قصر آمد. در آن جا تختى از طلاى سرخ بود كه بر آن نشست و از آن جا بر قصر اشراف پیدا كردیم.
ناگاه دریاى سیاهى كه موج هاى بلندى مانند كوه هاى مرتفع داشت (هویدا گشت) و امام (ع) با گوشه چشم، نگاهى غضب آلود به آن انداخت؛ و دریا از غلیان ایستاد گویى همانند كسى بود كه گناه كرده است، گفتم: اى سرور من، وقتى به دریا نگاه كردى، از غلیان باز ایستاد. فرمود: ترسید مبادا در مورد آن فرمانى صادر نمایم. اى سلمان، آیا مى دانى این كدام دریا است؟ گفتم: نه اى سرور من. فرمود: این دریایى است كه فرعون و قومش در آن غرق شدند. همان شهرى كه (مورد عذاب الهى واقع شد) بر بال جبرییل حمل شد سپس جبرییل آن را به دریا انداخت و به قعر آن فرو رفت كه تا روز قیامت به انتهاى آن نخواهد رسید. گفتم: اى سرور من، آیا ما دو فرسخ سیر كرده ایم؟ فرمود: اى سلمان، همانا من پنجاه هزار فرسخ سیر كرده ام و دور دنیا را بیست مرتبه گشته ام.
گفتم: اى سرور من، چگونه چنین (چیزى ممكن) است؟
فرمود: اى سلمان، وقتى كه ذوالقرنین شرق و غرب عالم را گردید و به سد یاءجوج و ماءجوج رسید، پس چگونه این كار را بر من سخت و دشوار است، در حالى كه من امیرالمؤمنین و خلیفه رسول خدا هستم. اى سلمان آیا قول خداى عزوجل را نخوانده اى آن جا كه مى فرماید:((داناى بر پنهانى كه بر غیبش احدى را آگاه نمى كند، مگر آن كس را كه از فرستاده خود برگزیده باشد.))
گفتم: بله اى سرور من. فرمود: من مرتضاى از رسولم كه خداوند عزوجل او (محمد (ص)) را بر غیبش آگاه ساخت، من عالم ربانى هستم، من كسى هستم كه خداوند، شداید را برایم آسان ساخت و فاصله هاى دور را برایم در هم پیچید (نزدیك ساخت).
سلمان گفت: شنیدم صیحه زننده اى در آسمان فریاد مى كرد - در حالى كه صدا را مى شنیدم ولى شخص صدا كننده را نمى دیدم - و مى گفت: درود خدا بر تو؛ راست گفتى، راست گفتى، تو راستگوى تصدیق شده اى. سپس (على (ع)) به سرعت برخاست و بر اسبش سوار شد و من نیز همراه او سوار شدم و حضرت بر آن دو اسب صیحه اى زد كه در هوا اوج گرفتند و بى درنگ به دروازه كوفه رسیدیم در حالى كه از شب حدود سه ساعت گذشته بود. حضرت به من فرمود: اى سلمان، واى و تمام واى بر كسى كه آن طور كه حق معرفت ما است، ما را نشناسد، و ولایت ما را انكار نماید.
اى سلمان، كدام یكى افضلند، محمد(ص) یا سلیمان بن داوود؟ گفتم: البته محمد(ص). فرمود: اى سلمان، آصف بن برخیا توانست تخت بلقیس را در یك چشم به هم زدن (از یمن به بیت المقدس) نزد سلیمان بیاورد و حال آنكه در نزد او پاره اى از علم كتاب بود؛ پس چگونه من نتوانم! در حالى كه نزد من علم صد و بیست و چهار هزار كتاب است و خداوند بر شیث بن آدم (ع) پنجاه صحیفه نازل كرد، و بر ادریس سى صحیفه، بر ابراهیم بیست صحیفه و تورات و انجیل و زبور (را نازل فرمود)؟
گفتم راست مى گویى اى سرور من؛ امام این گونه است.
حضرت (ع) فرمود: اى سلمان، بدان همانا شك كننده در امور و علوم ما، همانند شك كننده در معرفت و حقوق ما است و همانا خداوند عزوجل ولایت ما را در جاى جاى كتابش واجب فرموده و در آن (قرآن) عمل به آن چه واجب است را بیان كرده ولى این امر بر مردم مكشوف نیست. " 1 "
هشتاد و دو: سبز شدن درخت خشكیده
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
حارث اعور مى گوید: با على (ع) از شهر خارج شدیم و به سرازیرى رودى رسیدیم و در آنجا درخت خشكیده اى را دیدیم كه پوست آن كنده و شاخه هایش خشك شده بود. حضرت با دست مباركش به آن زد و فرمود: به اذن خدا سبز و میوه دار شو. ناگهان شاخه هاى درخت سبز و میوه هایش انبوه شد، و از آن میوه ها چیدیم، خوردیم، برداشتیم و آوردیم. فرداى آن روز نیز رفتم دیدم همانطور سبز و داراى میوه مى باشد. " 2 "
هشتاد و سه: در طلب انار براى زهرا(س)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روزى حضرت امیر(ع) به خانه آمد، دید زهرا(س) بیمار افتاده. چون شدت بیمارى و تب آن بانو را دید، سرش را به دامن گرفت و بر رخسارش نظر كرد و گریست و فرمود: یا فاطمه! چه میل دارى؟ از من بخواه.
آن معدن حیا و عفت عرض كرد: یا پسر عم! چیزى از شما نمى خواهم.
على (ع) دوباره اصرار نمود. آن بانوى معظمه قبول نكرد، به علت آنكه پدرم رسول خدا(ص) فرمود: از شوهرت على هرگز خواهش مكن، مبادا خجالت بكشد.
حضرت فرمود: اى فاطمه! به جان من تو آنچه میل دارى، بگو.
عرض كرد: حال كه قسم دادى، چنانچه در این حالت انارى باشد، خوب است.
على (ع) بیرون رفت و از اصحاب جویاى انار شد، عرض كردند: فصل آن گذشته، مگر آن كه چند دانه انار براى شمعون آوردند.
حضرت خود را به در خانه شمعون رسانید و دق الباب نمود.
شمعون بیرون آمد، دید اسدالله الغالب بر در است، عرض كرد: چه باعث شد كه خانه مرا روشن نمودى؟ حضرت فرمود: شنیده ام كه از طایف براى تو انارى آورده اند، اگر چیزى از آن باقى مانده یك دانه به من بفروش كه مى خواهم براى بیمار عزیزى ببرم. عرض كرد: فداى تو شوم، آن چه بود مدتى است فروخته ام. آن حضرت به فراست علم امامت مى دانست كه یكى باقى مانده، فرمود: جویا شو، شاید دانه اى باقى باشد و تو بى خبر باشى. عرض كرد: از خانه خود باخبرم. همسرش پشت در ایستاده بود و گفت و گو را مى شنید، گفت: شمعون! یك انار در زیر برگ ها ذخیره و پنهان كرده ام. آن انار را خدمت حضرت آورد.
حضرت چهار درهم داد. شمعون گفت: یا على! قیمت این انار نیم درهم است.
حضرت فرمود: همسرت آن را براى خود ذخیره كرده بود و اضافه پول براى او باشد.
آن را گرفت و به شتاب روانه خانه شد، اما در راه صداى ضعیف و ناله غریبى شنید. از پى آن رفت تا داخل خرابه شد، دید شخصى كور و بیمار غریب و تنها به خاك افتاده، از شدت ضعف و مرض مى نالد. امام بر بالین او نشست و سر او را در كنار گرفت و پرسید: اى مرد! چند روز است، بیمار شده اى؟
عرض كرد: اى جوان صالح! من از اهل مداین هستم، قرض زیادى داشتم مدتى است به كشتى سوار و به این دیار آمده ام كه شاید خدمت امیر مؤمنان برسم تا علاجى در قرض من نماید، در این حال مریض شدم و ناچار گردیدم.
آن جناب فرمود: یك انار در این شهر بود كه براى بیمار عزیزى آن را به دست آوردم، اما نمى توانم تو را محروم كنم. نصف آن را به تو مى دهم و نصف دیگر آن را براى او نگه مى دارم. آن گاه انار را دو قسمت كرد و به دهان آن مریض گذاشت تا نصف تمام شد، آن گاه فرمود: دیگر میل دارى؟ عرض كرد: بسیار دلم بى قرار است، هر گاه نصف دیگر را احسان نمایى، كمال امتنان است.
آن جناب سر خود را به زیر افكند به نفس خود خطاب نمود: یا على! این مریض در این خرابه غریب افتاده، از این جهت به رعایت سزاوار است. شاید براى فاطمه وسیله دیگر فراهم شود. پس نیم دیگر انار را نیز به او دادند. چون تمام شد، آن بیمار كور دعا كرد.
حضرت با دست تهى، متفكر و متحیر، كه آیا چه جوابى به زهرا(س) بگوید، زیرا به او وعده انار داده بود، از خرابه بیرون آمد، اما آهسته آهسته به عرق خجلت آمد تا به در خانه رسید و از داخل شدن خانه شرم داشت و سر مبارك را از در خانه پیش برد تا بنگرد آن مخدره در خواب است یا بیدار. دید آن بانوى معظمه عرق كرده و نشسته، و طبقى از انار نزد آن بانو است كه از جنس انار دنیا نیست و تناول مى فرماید. خوشحال شده و داخل خانه شد و از واقعه جویا شد.
فاطمه (س) عرض كرد: پسر عمو! زمانى كه رفتید، چیزى نگذشت كه بهبودى در من پیدا شد و ناگاه دق الباب شد، فضه رفت و دید شخصى طبقى انار آورده كه آن را جناب امیرالمؤمنین داده كه براى سیده زنان، فاطمه بیاورم. " 3 "
اخبار غیبى امام على (ع)
خبر دادن امام على (ع) از شهادت یاران
هشتاد و چهار: توسل على (ع)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عمرو بن حمق یكى از یاران مخلص و دوستان صمیمى امیر مؤمنان على (ع) است، در جنگ صفین كه جنگ سختى بین سپاه على (ع) با لشكر معاویه بود، به على (ع) عرض كرد: ((ما به خاطر تحصیل مال و یا خویشاوندى، با تو بیعت نكرده ایم، بلكه بیعت ما با تو بر اساس پنج چیز است:
1 - تو پسر عموى رسول خدا(ص) هستى 2 - تو داماد آن حضرت و همسر حضرت زهرا(س) هستى 3 - تو پدر دو فرزند رسول خدا مى باشى 4 - تو نخستین فردى هستى كه به پیامبر(ص) ایمان آوردى 5 - تو بزرگ ترین مرد از مجاهدان اسلام بوده و سهم تو در جهاد با كفار، از همه بیشتر است.
بنابراین اگر فرمان دهى تا كوه را از جاى بركنیم، و دریا را از آب تهى سازیم تا جان بر تن داریم سر از فرمان تو برنتابیم و دوستانت را یارى نموده و با دشمنانت، دشمن مى باشیم)).
امیر مؤمنان (ع) براى این دوست مخلص خود چنین دعا كرد:
((اللهم نور قلبه بالتقوى و اهده الى صراط مستقیم:))
((خداوندا! قلب او را به تقوى و پاكى منور گردان و به راه راست هدایتش كن)).
سپس فرمود: ((اى ((عمرو!)) كاش صد تن در لشكر من مانند تو وجود داشت.)). " 4 "
عمرو بن حمق سرانجام به دستور معاویه به شهادت رسید و سرش را از بدن جدا كردند و به نیزه زدند و براى همسرش آمنه كه در زندان بود فرستادند.
امیر مؤمنان على (ع) روزى به او فرمود: ((تو را بعد از من مى كشند، و سرت را از تن جدا كرده و مى گردانند و این سر، نخستین سرى است كه در تاریخ اسلام، از جایى به جاى دیگر منتقل مى شود، واى بر قاتل تو)). " 5 "
همان گونه كه على (ع) خبر داده بود، واقع شد، و ((عمرو)) با این كه مى دانست به دشوارى هاى بسیار گرفتار مى شود، با كمال قدرت و صلابت به راه خود ادامه داد و لحظه اى از خط على (ع) خارج نشد، و دعاى على (ع) در وجود او دیده مى شد، او هم دلى پاك و نورانى داشت و هم تا دم مرگ، در راه راست گام برداشت.
هشتاد و پنج: شهادت عمرو بن حمق
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
جابر بن عبدالله انصارى گفت: رسول خدا(ص) سریه اى را (به منطقه اى) گسیل داشت و به آن ها فرمود: در فلان ساعت از شب به زمینى مى رسید كه حركت شما در آن سرزمین به طول نمى انجامد. پس وقتى كه بدانجا رسید، به سمت چپ بروید و در آن جا (در ساقیه) به مرد فاضل نیكوكارى برخورد مى كند و از او مى خواهید كه راه را به شما نشان دهد و او از راهنمایى كردن شما قبل از این كه از طعامش بخورید، سرباز مى زند. گوسفندى را براى شما ذبح مى كند و به شما طعام مى دهد و سپس برخاسته و راه را به شما نشان مى دهد پس از قول من به او سلام برسانید و به او بگویید كه من در مدینه ظهور كرده ام. آنها رفتند و هنگامى كه در همان وقت معین به آن محل رسیدند، راه را گم كردند. یكى از آنها گفت: آیا رسول خدا(ص) به شما نفرمود كه به سمت چپ بروید؟ و آنها چنین كردند و به مردى برخورد كردند كه رسول خدا(ص) وصف نموده بود از او راه را پرسیدند. مرد گفت: راه را به شما نشان نمى دهم، مگر این كه از غذاى من بخورید.
سپس براى آنها گوسفندى ذبح نمود و آنها از طعامش خوردند و او برخاست و راه را به آنها نشان داد و گفت: آیا رسول خدا(ص) در مدینه ظهور كرده است؟ گفتند: بلى و سلام رسول خدا(ص) را به او رساندند. آن شخص، قیمى براى كارهاى خود قرار داد و به سوى رسول خدا(ص) رفت: او عمرو بن حمق خزاعى... بود. مدتى نزد آن جناب ماند و رسول خدا(ص) به او فرمود: برگرد به آن محلى كه از آن جا به سوى من هجرت كردى تا زمانى كه برادرم امیرالمؤمنین (ع) به كوفه نزول اجلال فرماید و آن جا را دار هجرتش قرار دهد، آن گاه خدمت او (امیرالمؤمنین (ع)) بیا.
عمرو بن حمق به دنبال كار خود رفت تا این كه امیرالمؤمنین (ع) به كوفه تشریف آورد و او نزد امیرالمؤمنین (ع) آمد و با آن حضرت در كوفه اقامت جست. روزى امیرالمؤمنین (ع) نشسته بود و عمرو در مقابلش. حضرت به او فرمود: اى عمرو آیا خانه دارى؟
گفت: بلى.
فرمود: آن را بفروش و پولش را صرف ازدیان (قبیله ازد) كن. در آینده اگر من از دنیا بروم، به دنبال تو مى گردند و ازدیان از پى تو مى آیند تا این كه از كوفه به طرف موصل خارج شوى. در مسیرت به مرد نصرانى فلجى برخورد مى كنى و نزدش مى نشینى و از او آب مى طلبى و او تو را سیراب مى كند. از وضعت مى پرسد و تو به او خبر مى دهى. پس او را به اسلام دعوت كن و او احتمالا اسلام مى آورد. وقتى اسلام آورد، دستت را بر روى زانوهایش بكش و او در حالى كه سلامت خود را بازیافته و مسلمان شده، از جا برمى خیزد و از تو پیروى مى كند. در ادامه راه به مردى نابینا كه در كنار جاده نشسته برخورد مى كنى و از او آب مى طلبى. او هم تو را سقایت مى كند. به او بگو كه معاویه به خاطر ایمانت به خدا و رسولش و اطاعتت از من و اخلاصت در ولایت من و خیر خواهى از براى خدا در دینت، به دنبال توست تا تو را به قتل برساند و مثله كند. پس او را به اسلام دعوت كن كه حتما اسلام مى آورد. پس دستت را بر چشمان او بكش كه به اذن خدا، نابینا مى گردد. پس آن دو به دنبال تو مى آیند و با تو خواهند بود و آن دو نفر، جسدت را در زمین دفن خواهند كرد. سپس به دیرى در كنار نهرى كه به آن دجله گفته مى شود مى روى. در آن جا صدیقى است كه پاره اى از علوم مسیح (ع) را مى داند. او را یار و یاور بر سر خود نمى یابى، تا این كه خداوند او را بر اعانت تو هدایت كند. وقتى لشكریان ابن ام الحكم، كه او خلیفه معاویه در جزیره است و ساكن در موصل مى باشد، تو را بیابد نزد همان صدیق كه در دیر واقع در بلندى هاى موصل است برو و او را صدا بزن. او امتناع مى كند، پس اسم اعظم خداى تعالى را كه به تو یاد دادم، به او بگو (كه در اثر ذكر این اسم) دیر براى تو پایین مى آید تا این كه به بالاى آن مى رسى و هنگامى كه آن راهب صدیق تو را ببیند، به شاگردى كه همراه اوست مى گوید: اكنون زمان حضرت مسیح نیست. محمد(ص) هم كه رحلت فرموده و وصى اش هم در كوفه به شهادت رسیده، پس این، شخص كریمى از حواریین آن جناب است.
سپس راهب با خشوع و فروتنى به نزد تو مى آید و مى گوید: اى شخص بزرگ، تو مرا در منزلتى قرار دادى كه استحقاق آن را ندارم. اكنون مرا به چه امر مى كنى؟ و به او مى گویى این دو شاگرد مرا، نزد خودت پنهان كن و از فراز دیر، نظر كن كه چه مى بینى. وقتى كه به تو بگوید: همانا اسب سواران بسیارى را مى بینم كه به جانب ما مى آیند، شاگردانت را نزد او بگذار و از دیر پایین بیا و اسبت را سوار شو و به طرف غارى در كنار ساحل دجله برو و پنهان شو. آن غار تو را پنهان مى دارد در حالى كه در میان آن جن و انس هاى فاسقى هستند. هنگامى كه در آن جا پنهان شدى، یكى از جن هاى فاسق و سركش، تو را مى شناسد و به صورت ماهى سیاهى در نزد تو ظاهر مى شود و تو را مى گزد كه باعث ضعف شدید تو مى شود و اسب تو فرار مى كند و آن لشكریان به طرف تو مى شتابند و مى گویند: این اسب عمرو است و به دنبال رد پاى اسب مى آیند. وقتى كه آنها را در پایین غار مشاهده كردى، به طرف آنها بیرون بیا و در حالى كه بین جاده و دجله قرار مى گیرى، در آن قسمت از زمین، منتظر آنها بایست. همانا خداى تعالى، آن جا را قبر و حرم تو قرار داده. پس با شمشیرت، هر چه قدرت دارى از آنها بكش تا این كه مرگ تو فرا رسد. وقتى كه بر تو غلبه نمایند، سرت را بریده و بر نیزه مى كنند، به نزد معاویه مى برند و سر تو، اولین سرى است در اسلام كه از این شهر به آن شهر برده مى شود.
سپس امیرالمؤمنین (ع) گریه كرد و فرمود: جانم فداى ریحانه رسول خدا(ص)
و میوه دل و نور چشم آن حضرت، فرزندم حسین (ص). به درستى كه بعد از تو اى عمرو، او را همراه فرزندانش مى بینم كه از كربلا، در كنار فرات، به طرف یزید بن معاویه علیهما لعنة الله حركت مى كنند (منظور سرهاى شهداى كربلا است كه به طرف شام برده مى شود). سپس در همراه تو (كه قبلا) نابینا و فلج بودند، از دیر پایین آمده و جسد تو را در محلى كه كشته شدى، دفن مى كنند و فاصله مقبره تو با دیر و موصل، صد و پنجاه قدم است. پس آن گونه شد كه امیرالمؤمنین (ع) از قول رسول خدا(ص) نقل كرد و این یكى از دلایل امامت آن جناب است. " 6 "
هشتاد و شش: خبر شهادت رشید هجرى
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
رشید (بر وزن زبیر) به این خاطر كه زادگاه خود و پدر و اجدادش بلده ((هجر)) (بر وزن كمر) بود، او را ((رشید هجرى)) مى خواندند، او در كوفه سكونت داشت و در هر فرصتى از حریم مقدس امیر مؤمنان على (ع) دفاع مى كرد. " 7 "
او از یاران خالص و با كمال و شجاع حضرت على (ع) بود، وقتى كه عبیدالله بن زیاد (دژخیم خونخوار یزید) بر عراق مسلط شد، دستور داد، یاران خاص على (ع) را كه هرگز از خط آن حضرت، بیرون نمى روند، دستگیر كنند، یكى از آن یاران، رشید هجرى بود، او را دستگیر كرده نزد ابن زیاد آوردند.
ابن زیاد ستمگر و مغرور كه دژخیمى، بى رحم و خونریز بود، به رشید رو كرد و گفت: ((مولاى تو على (ع) قتل تو را چگونه بیان كرده است؟))
رشید با كمال قاطعیت گفت:
روزى در نخلستانى همراه جمعى در محضر امیر مؤمنان على (ع) بودم، از خرماى یكى از نخله هاى آن نخلستان خواست، عرض كردم: آیا خرماى این درخت، از خرماى سایر درخت ها بهتر است كه مى فرمایى از خرماى این درخت بیاورند؟
فرمودند: (نه منظور چیز دیگر است) عبیدالله بن زیاد ناپاك به زودى تو را به بیزارى از من وارد مى كند، و اگر بیزارى نجویى، دو دست و دو پایت را قطع مى نماید و هم چنین زبانت را مى برد، و سپس پیكرت را بر شاخه اى از همین نخله (درخت خرما) كه خرماى آن را طلب كردم، آویزان مى نماید تا كشته شوى.
عرض كردم: ((آیا پایان این كار، بهشت است؟))
فرمود: ((تو در دنیا و آخرت با من هستى)).
عرض كردم: اذا و الله لا اتبرء منك: ((در این صورت سوگند به خدا از تو بیزارى نمى جویم)).
(رشید هجرى بعد از این خبرى كه از مولایش شنید روزها مكرر كنار آن نخله خرما مى رفت و به آن آب مى داد، و مى گفت: اى درخت من براى تو بزرگ شده ام و تو براى من روییده شده اى).
ابن زیاد گفت: ((به گونه دیگرى تو را بكشم تا سخن مولایت على (ع) در مورد چگونگى قتل تو، دروغ گردد؟))
سپس دستور داد، دو دست و دو پاى آن دلاور مرد مخلص را قطع نمودند ولى زبانش را قطع نكرده، و با همان وضع او را به دار آویزان نمودند.
مردم از هر سو، اطراف چوبه دار جمع شدند، او با این كه دست و پایش قطع شده بود، در شاءن خاندان عصمت و طهارت (علیهم السلام) سخن مى گفت، و از علوم و اسرارى كه مولایش حضرت على (ع) به او آموخته بود، براى مردم بیان مى كرد.
سپس گفت: ((اى مردم هنوز وقت باقى است و مسایل خود را از من بپرسید. شخصى با شتاب، خود را به ابن زیاد رساند و گفت: اى امیر! با این كه دست و پاى این مرد (رشید) را قطع نموده اى، بر فراز چوبه دار از امور بسیار مهم خبر مى دهد و بر ضد بنى امیه افشاگرى مى نماید...
ابن زیاد دستور داد كه جلادش برود و زبان رشید را قطع كند، او نیز همین دستور را اجرا كرد، و شب آن روز، رشید بالاى دار به درجه رفیع شهادت نایل گشت " 8 " و به این ترتیب در سخت ترین شرایط، نسبت به على (ع) مخلصانه وفادارى نمود.
بدین طریق جریان قتلش مطابق فرمایش على (ع) اجرا گردید و راستى سخن مولایش على (ع) آشكار گردید.
هشتاد و هفت: صدق گفتار امام در مورد شهادت رشید هجرى
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابو حسان عجلى گفت: دختر رشید هجرى را ملاقات كردم و به او گفتم: هر آن چه را كه از پدرت شنیدى برایم بیان كن. گفت: از پدرم شنیدم مى گفت: حبیبم امیرالمؤمنین (ع) به من فرمود: اى رشید، صبر تو چگونه خواهد بود وقتى كه حرام زاده بنى امیه به دنبال تو بفرستد و دست ها و پاها و زبان تو را قطع نماید؟ عرض كردم: یا امیرالمؤمنین، آیا آخر این (مصایب) به بهشت منتهى مى شود؟ فرمود: آرى اى رشید، در حالى كه تو در دنیا و آخرت با من خواهى بود. دختر رشید گفت: به خدا سوگند چند روزى نگذشته بود تا این كه عبیدالله بن زیاد حرام زاده به دنبال پدرم فرستاد و از او خواست تا از امیرالمؤمنین (ع) برائت بجوید و پدرم بیزارى نجست. عبیدالله به او گفت: رفیقت (امیرالمؤمنین (ع)) به تو نحوه مردنت را فرموده است:؟ رشید گفت: دوستم، كه صلوات خدا بر او باد، به من فرمود: همانا تو (عبیدالله) مرا به برائت و بیزارى از او فرا مى خوانى و من برائت نمى جویم و تو مرا جلو مى آورى و دست ها و پاها و زبانم را قطع مى كنى.
عبیدالله گفت: به خدا سوگند رفیق تو را دروغگو مى كنم. او را جلو آورید و دست ها و پاهایش را قطع كنید و زبانش را نبرید. (دختر رشید گفت): سپس دستها و پاهایش را بریدند و او را به خانه ما آوردند. به او گفتم: اى پدر، فدایت شوم. آیا از آن چه كه به تو رسیده، احساس درد مى كنى؟ گفت: دخترم، به خدا سوگند خیر، مگر به اندازه فشارى كه به انسان در میان ازدحام جمعیت مى آید. سپس همسایگان و آشنایانش نزد او مى آمدند و گریه مى كردند و او را ستایش مى نمودند. رشید مى گفت: برایم كاغذ و قلم بیاورید تا از آن چه واقع خواهد شد، به شما خبر دهم (از اخبارى كه) مولایم امیرالمؤمنین (ع) مرا از آنها آگاه فرمود. براى او كاغذ و قلم آوردند و او شروع كرد به بیان فتنه ها و سختى ها و آن چه كه در آینده اتفاق مى افتد، و همه آنها را به امیرالمؤمنین (ع) اسناد مى داد. و مطالب و اخبار او را مى نوشتند تا این كه موضوع به اطلاع ابن زیاد رسید و دلاكى را فرستاد تا زبان او را قطع نماید و در آن شب فوت كرد. رحمت خداوند بر او باد. امیرالمؤمنین (ع) او را رشید مبتلا مى نامید و علم بلایا و منایا را به او تعلیم فرمود (كه در اثر آگاهى از آن علم) وقتى با كسى ملاقات مى كرد، به او مى گفت: فلانى پسر فلانى، تو به فلان مرگ فوت مى كنى و تو اى فلانى، به فلان نحو كشته مى شوى و همان گونه كه رشید مى گفت، اتفاق مى افتاد. رحمت خداوند بر او باد. " 9 "
هشتاد و هشت: پیش گویى شهادت قنبر
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
وقتى كه عبدالملك (پنجمین طاغوت اموى) روى كار آمد، حجاج بن یوسف ثقفى را كه دژخیمى ستمگر و خونخوار بود، استاندار عراق كرد.
حجاج بیست سال حكومت كرد و ستم و خونریزى را از مرز و حد گذراند، او دوستان على (ع) را با سخت ترین شكنجه ها مى كشت، و از این كار، لذت مى برد، او افرادى مانند كمیل، سعید بن جبیر و قنبر را به شهادت رساند.
كوتاه سخن این كه: از عمر بن عبدالعزیز (هشتمین خلیفه خوش نام اموى) نقل شده كه گفت: ((اگر هر امتى براى مسابقه در پستى و ناپاكى كسى را معرفى كند و ما ((حجاج را معرفى كنیم، در این مسابقه، برنده خواهیم شد. " 10 "
و بعضى این مطلب را به ((شعبى)) نسبت مى دهند. " 11 "
وقتى حجاج، سعید بن جبیر مفسر عالى قدر، كمیل بن زیاد، یار رازدار امیرمؤمنان على (ع) را كشت. روزى به اطرافیان خویش گفت:
((بسیار مایلم براى خدا به یكى از اصحاب على (ع) دست یابم و خونش را بریزم)).
اطرافیان گفتند: ما كسى را جز قنبر كه قدیمى ترین رفیق و خادم على (ع) است و همیشه چون سایه على (ع) دنبال او بود، سراغ نداریم.
حجاج ماءمورین مخفى خود را فرستاد، و قنبر را دستگیر كرده نزد حجاج آوردند بین حجاج و قنبر این گونه گفتگو شد:
حجاج - تو قنبر هستى، و كنیه تو ((ابو همدان)) است؟
قنبر - آرى.
حجاج - تو بنده على هستى؟
قنبر - من بنده خدا هستم - ولى على (ع) ولى نعمت من است.
حجاج - اى قنبر! از دین و مرام على (ع) بیزارى بجوى، تا در امان باشى.
قنبر - اگر دین و مرام على (ع) به گونه اى است كه باید از آن بیزارى جست، تو بهتر از آن را براى من پیدا كن تا از دین على بیزارى بجویم.
حجاج - اكنون كه از دین على (ع) بیزارى نمى جویى، قتل تو واجب است، و هر نوع كشتن را خودت اختیار مى كنى بگو همان گونه تو را بكشیم.
قنبر - هر گونه كه مرا به قتل رسانى، همان گونه در قیامت قصاص مى كنم، ولى مولایم على (ع) به من فرموده كه در راه محبت او، مثل گوسفند مرا ذبح مى كنند.
حجاج - على (ع) براى تو نوع كشتن خوبى خبر داده است، همان گونه تو را خواهم كشت.
آن گاه حجاج دستور داد، جلادان خون آشامش، قنبر را مثل گوسفند، ذبح كرده و سرش را از بدنش جدا نمودند.
بعضى مى نویسند: از جمله سؤالات حجاج به قنبر این بود، پرسید: تو در خدمت على (ع) چه مى كردى؟
قنبر: از خدمات من این بود كه آب وضویش را آماده مى كردم.
حجاج - پس از آن كه على (ع) از وضو فارغ مى شد چه مى گفت؟
قنبر - مولایم على (ع) در این موقع این دو آیه (44 و 45 سوره انعام) را مى خواند:
فلما نسوا ما ذكروا به فتحنا علیهم ابواب كل شیى حتى اذا فرحوا بما اوتوا، اخذناهم بغتة فاذا هم مبلسون فقطع دابر القوم الذین ظلموا و الحمد لله رب العالمین.
((وقتى كه پیروان شیطان تمام تذكرات ما را فراموش كردند، درهاى هر نعمتى را به روى گشودیم، تا (كاملا) خوشحال شدند. (و دل به آنها بستند) ناگهان آنها را گرفتیم (و سخت مجازات كردیم)، در این هنگام، همه ماءیوس شدند (و درهاى امید به روى آنها بسته شد) - و به این ترتیب دنباله (زندگى) جمعیتى كه ستم كرده بودند قطع شد و ستایش مخصوص خداوندى است كه پروردگار جهانیان است)).
حجاج - گمان مى كنم این آیه را بر ما تاءویل مى كرد، و منظور از مضمون آیه ما بودیم؟!
قنبر - آرى همین طور است.
حجاج خشمگین شد و دیگر به قنبر مهلت نداد تا با سخنان آتشین و كوبنده اش، او را خوار و سركوب كند. به دستور او، میرغضب ها به سر قنبر ریختند، و آن غلام عاشق و شیفته على (ع) را مثل گوسفند ذبح كردند، و او این چنین قهرمانانه، شربت گواراى شهادت را نوشید و مرغ روحش به بهشت جاودان پرواز كرد.