هشتاد و نه: شهادت كمیل
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
هنگامى كه حجاج به امارت رسید، عزیمت قتل كمیل بن زیاد نمود وى فرار كرد حجاج دستور داد مقررى طایفه نخع را كه از بیت المال داشتند قطع نمودند.
كمیل كه از این قضیه اطلاع پیدا كرد با خود گفت: من پیر سالخورده اى هستم و عمر من به پایان رسیده، مناسب نیست براى دست پیدا نكردن بر من شهریه و مقررى خویشاوندان من قطع بشود به همین مناسبت خود را به بارگاه حجاج و به شخص او معرفى كرد. چون حجاج او را دید گفت: مى خواستم ماءمورى گسیل كنم و تو را دستگیر نمایم، اینك كه خود به قربانگاه آمدى.
كمیل گفت: اى حجاج دندانهاى خود را براى ریختن خون من تیز مى كنى، بناى خانه خود را بدین جهت منهدم مساز. سوگند به خدا از عمر من اندك مدتى كه مانند آخرین غبارى است كه از اندكى تاب رسیدن به اوایل خود را ندارد بیش نمانده، هر كار دلت مى خواهد انجام بده زیرا وعده گاه خدا نزدیك و پس از قتل من حساب است و مولاى من على (ع) اطلاع داده كه تو كشنده منى.
حجاج گفت: اكنون حجت بر تو تمام است. كمیل گفت: در صورتى حجت بر من تمام خواهد شد كه قاضى تو باشى با آن كه امر قضا به دست دیگرى است. حجاج گفت: آرى حجت بر او تمام است زیرا تو هم قدم با آنها بودى كه گردن عثمان را زدند.
این پیشامد نیز از اخبارى است كه سنى ها از ثقات خود روایت كرده و خاصه نیز با آنها همكارى نموده و مضمون آن از جمله معجزات و بینات است. " 1 "
نود: شهادت مزرع
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابوالعالیه گوید: مزرع بن عبدالله گفت: از على (ع) شنیدم مى فرمود: سوگند به خدا لشكرى به جانب شما مى آیند و چون در بیداء وارد شوند زمین آنها را فرو برد. راوى گوید: گفتم: سخن از غیب مى گویى. جواب داد: جاى تعجب نیست سخن مرا از خاطر مبر تا صدق آن براى تو آشكار شود و بدانى كه على (ع) راست فرموده است.
و نیز هم گفت: مردى را دستگیر مى كنند و او را مى كشند و در میان دو غرفه از غرفه هاى مسجد به دار مى آویزند. باز گفتم: خبر از غیب مى دهى؟ جواب داد: ثقه امین امیرالمؤمنین (ع) از پیشامد چنین مردى اطلاع داده است.
ابوالعالیه گوید: هفته اى از این قضیه نگذشت كه مزرع را دستگیر كرده كشتند و همان جا به دار آویختند. " 2 "
نود و یک: خبر دادن على (ع) از شهادت میثم تمار
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
میثم تمار غلام یك زن بود، امیرالمؤمنین او را خرید و آزاد كرد. پرسید: ((اسمت چیست؟))
گفت: سالم.
فرمود: ((رسول خدا(ص) به من خبر داد كه در میان عجم، نامى كه پدرت براى تو گذاشته است ((میثم)) است)).
میثم گفت: خدا و رسولش راست گفته اند، تو نیز راست گفتى. آرى، اسم من میثم است.
حضرت فرمود: ((به نامى كه رسول خدا(ص) تو را با آن خوانده برگرد و كنیه ات ابى سالم باشد. و بعد از این تو را دستگیر مى كنند و به دار مى آویزند)). همانطور هم شد. " 3 "
نود و دو: كیفیت شهادت میثم تمار
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روزى على (ع) به میثم تمار فرمود: تو پس از من دستگیر مى شوى و به دار آویخته مى گردى و با حربه اى واقع خواهى شد، روز سوم خون از دهان و بینى تو جارى خواهد گردید، چنان چه محاسنت را رنگین خواهد كرد اینك منتظر همان خضاب باش و تو را به در خانه عمرو بن حریث به دار مى آویزند و تو دهمین نفرى هستى كه مصلوب مى شوى و چوب دار تو از دیگران كوتاه تر و نزدیك تر به بیت تطهیر است. اینك بیا تا درخت خرمایى را كه بر آن صلیب مى شوى به تو نشان دهم، على (ع) درخت را به او نشان داد و او روزها مى آمد و در زیر آن نماز مى گذارد و مى گفت: خدا به تو بركت دهد اى درخت خرما كه براى تو آفریده شده ام و تو براى خاطر من آبیارى گردیده اى و پیوسته متفقد آن نخله بود تا هنگامى كه قطع شد و وى از محل صلب خود با اطلاع گردید. میثم هرگاه عمرو بن حریث را مى دید مى گفت: من همسایه تو خواهم بود، همسایگى را خوب مراعات كن، عمرو كه از قضیه بى خبر بود مى گفت چنان مى كنم مى خواهى خانه ابن مسعود یا خانه ابن حكیم - كه هر دو مجاور وى بودند - خریدارى نمایى.
میثم در سالى كه به فیض شهادت نایل شد به حج بیت الله مشرف گردید. بر ام سلمه وارد شد پرسید: تو كیستى؟ گفت: من میثمم. گفت: سوگند به خدا نیمه شبى از رسول خدا(ص) شنیدم از تو یاد مى كرد و سفارش تو را به على (ع) مى نمود.
میثم پرسید: حسین (ع) كجاست؟
گفت: در بستان خودش مى باشد. گفت: آن جناب را از آمدن من اطلاع بده كه مى خواهم عرض سلام نمایم و ملاقات ما حضور حضرت پروردگار خواهد بود. ام سلمه عطرى حاضر كرده و محاسن او را خوشبو ساخت و گفت: به زودى همین محاسن خون آلود خواهد شد، میثم از آن جا به كوفه آمد، عبیدالله فرمان داد او را دستگیر كنند چون وارد دارالكفر پسر زیاد شد گفتند: این مرد از همه كس موقعیتش نزد على (ع) زیادتر بوده پسر زیاد تعجب كرد و گفت: واى بر شما همین مرد عجمى اهمیت بسزایى نزد على (ع) داشته؟ گفتند: آرى، پسر زیاد از او پرسید: پروردگار تو در كجاست؟ پاسخ داد: در كمین ستمكاران است و تو یكى از آنهایى. پسر زیاد برآشفت و گفت: تو با آن كه مردى عجمى هستى كارت به جایى رسیده كه با من این گونه درشتى مى نمایى بگو بدانم آقاى تو در خصوص عملى كه من با تو انجام مى دهم چه فرموده؟ گفت: آقاى من فرموده: من دهمین نفرى هستم كه به دست تو به دار آویخته مى شوم و دار من از همه كوتاه تر و جایگاه دار من نزدیك به بیت الطهاره است. ابن زیاد گفت: اكنون من خلاف فرموده او انجام خواهم داد. میثم گفت: چگونه ممكن است بر خلاف فرموده او رفتار كنى با آنكه آن حضرت آن چه فرموده از گفته رسول خدا(ص) بوده و او هم از جبرییل از خداى متعال استفاده مى كرده. بنابراین چگونه مى توانى با این وعده مخالفت نمایى و من مى دانم در چه محلى از كوفه به دار آویخته مى شوم و من نخستین آفریده اى هستم كه در سرزمین اسلامى لجام زده مى شوم.
ابن زیاد پس از استماع این سخن دستور داد او را حبس كرده و همراه او مختار بن ابى عبیده ثقفى را نیز محبوس داشت میثم در حبس به او خبر داد تو از حبس نجات پیدا خواهى كرد و خونخواهى حسین (ع) مى كنى و این بدبخت را خواهى كشت.
هنگامى كه پسر زیاد مختار را طلبید تا بكشد بلافاصله نامه اى از یزید رسید كه مختار را آزاد كن و آسیبى به او مرسان. عبیدالله طبق دستور، مختار را آزاد كرد و فرمان داد تا میثم را به دار بیاویزید، در راه مردى با میثم ملاقات كرده گفت: بى جهت به قتل تو حكم كرده زیرا از كشتن تو فایده اى حاصل نمى شود.
میثم لبخندى زده گفت: من براى این درخت خرما آفریده شده و او را براى من پروریده اند. چون او را به چوب دار آویختند و مردم در كنار خانه عمرو بن حریث اطراف او گرد آمدند، عمرو گفت: سوگند به خدا او همواره مى گفت: مجاور تو خواهم شد، آن گاه به كنیزش دستور داد زیر آن درخت را جاروب كرده آب بپاشد و مجمره عودى حاضر نماید.
میثم در همان حال، فضایل بنى هاشم را نشر مى داد، به ابن زیاد اطلاع دادند كه این جوان شما را رسوا كرد، وى برآشفته فرمان داد تا دهنه به دهان او بزنند و او نخستین آفریده مسلمان بود كه بر دهان او لجام زدند.
كشتن میثم ده روز پیش از ورود حضرت امام حسین (ع) به عراق بود. روز سوم كه از دار كشیدن وى گذشت او را با نیزه زدند میثم تكبیر گفت و در آخر روز دهان و دماغ او خون آلود شد. " 4 "
نود و سه: پیشگویى على از شهادت میثم تمار
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
میثم تمار مى گوید: روزى، على (ع) به من گفت: ((وقتى زنازاده بنى امیه به تو بگوید از من برائت بجویى چه مى كنى؟)).
گفتم: ((تبرى نمى جویم)).
فرمود: پس در آن هنگام تو را مى كشد و به دار مى آویزد)).
گفتم: ((مقاومت مى كنم و این در راه خدا كم است)).
حضرت فرمود: ((پس با من در بهشت خواهى بود)).
((میثم)) به یكى از نزدیكانش مى گفت: مثل این كه مى بینم ابن زیاد مرا از تو مى خواهد و تو مى گویى او در مكه است. او مى گوید: هر جا باشد باید بیاورى، و تو به قادسیه مى روى و آنجا مى مانى تا این كه من به تو مى رسم و مرا پیش ابن زیاد مى آورى و او به من مى گوید: از ابوتراب تبرى بجوى. ولى من قبول نمى كنم. و او مرا در دروازه عمرو بن حریث به دار مى كشد. وقتى كه روز چهارشنبه مى شود، خون از گلویم سرازیر مى شود و همینطور هم شد.
و هنگامى كه میثم به دار آویخته مى شد، به مردم گفت: ((از من بپرسید تا از فتنه هاى بنى امیه شما را آگاه كنم)). و چون اندكى با آنها سخن گفت. ابن زیاد دستور داد به او لجام بزنند. و میثم اولین شخصى بود كه در بالاى دار به او لجام زدند. " 5 "
نود و چهار: پیش بینى على (ع)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عبیدالله بن زیاد وقتى كه از طرف یزید به عنوان استاندار كوفه، وارد شد، هنگام ورود، سوار بر اسب بود و پرچمى به دست داشت، در نخلستان كوفه به سوى كوفه مى آمد، پرچمش به شاخه نخله اى گیر كرد، به طورى كه پرچم، پاره شد، ابن زیاد فال زد و گفت: ((این درخت، یك نوع ضدیت با پرچمدارى من دارد)).
دستور داد تا آن درخت را قطع كردند، نجارى آن را خرید و به چهار قسمت درآورد.
قبلا على (ع) به ((میثم تمار)) خبر داده بود، كه آن نخله، چهار قسمت مى شود، و در قسمت چهارم آن تو را به دار مى كشند.
صالح پسر میثم مى گوید: پس از آن كه ابن زیاد پدرم را به دار آویزان كرد و به شهادت رساند، پس از چند روز، از آن چوبه دار دیدن كردم، دیدم آن چوبه، یكى از چهار قسمت آن نخله است، كه من به دستور پدرم، با میخ اسم پدرم را در آن نوشته بودم، دیدم همان اسم در آن وجود دارد. " 6 "
نود و پنج: ده قدم از مدینه تا مداین
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
جابربن عبدالله انصارى گفت: امیرالمؤمنین (ع) پس از این كه نماز صبح را با ما خواند، به طرف ما رو كرد و فرمود: مردم، خداوند اجر شما را در مورد برادرتان سلمان، عظیم گرداند. هر كس در این باره سخنى مى گفت تا آن كه حضرت عمامه رسول خدا(ص) را بر سر نهاده، و جامه آن حضرت را پوشید و عصا و شمشیر آن جناب را برداشت و بر عضباء (ناقه رسول خدا) سوار شد و به قنبر فرموده: ده (قدم) بشمار. قنبر گفت: چنین كردم. ناگاه به در خانه سلمان (در مداین) رسیدیم. زاذان گفت: هنگامى كه زمان فوت سلمان رسید، به او گفتم: چه كسى تو را غسل مى دهد؟
(سلمان) گفت: كسى كه رسول خدا(ص) را غسل داد.
گفتم: تو در مداین هستى و حال آنكه على (ع) در مدینه است. گفت: اى زاذان، هنگامى كه چانه مرا بستى، صداى افتادن چیزى را خواهى شنید.
زاذان گفت: هنگامى كه چانه او را بستم، صداى افتادن چیزى را شنیدم. به طرف در رفتم كه با امیرالمؤمنین (ع) مواجه شدم.
فرمود: اى زاذان، ابوعبدالله سلمان در گذشت؟
گفتم: آرى اى آقاى من.
سپس حضرت داخل شد و ردا را از روى صورت سلمان كنار زد. سلمان به امیرالمؤمنین (ع) تبسم كرد. حضرت فرمود: آفرین بر تو، اى ابا عبدالله، وقتى كه خدمت رسول خدا(ص) رسیدى، براى آن حضرت آن چه را كه از امتش به برادرش رسید، بازگو كن. سپس على (ع) تغسیل و كفن سلمان را شروع كرد و وقتى كه بر او نماز مى گزارد، از امیرالمؤمنین (ع) تكبیر بلندى مى شنیدیم. من نیز همراه با آن جناب، دو مرد را دیدم كه (بعدا) حضرت فرمود: یكى از آنها جعفر، برادرم بود و دیگر خضر؛ در حالى كه با هر كدام از آن ها، هفتاد صف از ملایكه و در هر صف نیز، هزار هزار ملك همراه بود. " 7 "
نود و شش: بیعت اویس با على (ع)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امیر مؤمنان على (ع) با سپاه خود، از مدینه براى پیكار با سپاه معاویه، خارج شده و با خبر شدند كه عده اى از بیعت شكنان به سركردگى طلحه و زبیر، به بصره رفته و آن جا را اشغال كرده اند، و اعلام جنگ نموده اند، آن حضرت فرمان داد كه نخست متوجه بصره شوند، و جلو آشوب فتنه انگیزان داخلى را بگیرند.
از سوى دیگر براى مردم كوفه پیام فرستاد كه براى كمك به سپاه على (ع) بپیوندند.
امام على (ع) و سپاهیانش به ((ذى قار)) (محلى نزدیك بصره) رسیدند، و در آن جا توقف كردند و منتظر پیوستن مردم كوفه به سپاه شدند.
ابن عباس مى گوید: ((امام على (ع) در ((ذى قار)) براى گرفتن بیعت (و پیمان از مردم) توقف كرده بود، و فرمود: ((هم اكنون از كوفه، هزار نفر نه یك نفر كمتر و نه یك نفر زیادتر به سوى ما حركت كرده اند، و به این جا مى آیند و با من تا سر حد شهادت بیعت مى نمایند)).
ابن عباس مى گوید: پس از این پیش بینى، من نگران شدم كه مبادا از این تعداد (هزار نفر) یك عدد كم و زیاد شود، و همین موضوع دستاویز دشمنان گردد، و به على (ع) و ما كه پیروانش هستیم، خرده بگیرند، همچنان در اضطراب و دلهره به سر مى بردم كه جمعیت كوفه، فرا رسیدند، آنها را شمردیم،999 نفر بودند، و دیگر كسى نیامد.
پریشان شدم و غرق در فكر گشتم، و گفتم: انا لله و انا الیه راجعون پس چرا هزار نفر نشدند، امام على (ع) كه فرمود: ((هزار نفر)) مى آیند؟!
در این بحران فكرى، ناگهان دیدم شخصى از راه با پاى پیاده مى آید، و لباس زبر بر تن دارد، و شمشیر در سپرى نیز به همراه خود آورده است، به حضور على (ع) آمد و عرض كرد:((دستت را به سوى من دراز كن تا با تو بیعت كنم)).
على (ع) فرمود: ((بیعت بر چه؟))
او عرض كرد:((پیمان فرمانبرى و اطاعت از تو، و پیكار در ركاب تو تا سر حد مرگ یا پیروزى)).
على (ع) فرمود: نام تو چیست؟
او عرض كرد: من ((اویس)) هستم.
حضرت فرمود: ((تو اویس قرنى هستى؟)).
او عرض كرد: آرى.
امام على (ع) فرمود: ((الله اكبر، حبیب من رسول خدا(ص) به من خبر داد كه من مردى از اهالى قرن (یمن) را كه از امت اوست، و به او ((اویس قرنى))، مى گویند، ملاقات مى كنم، كه او از حزب خدا و از حزب رسول خدا(ص) است، او به شهادت مى رسد، و در روز قیامت به اندازه تعداد دو طایفه (پر جمعیت) ربیعه و مضر، زیر پوشش شفاعت او قرار مى گیرند)). " 8 "
به این ترتیب، با آمدن ((اویس قرنى))، 999 نفر، به هزار نفر كه على (ع) فرموده بود، تكمیل شدند اویس از ((زهاد ثمانیه)) (پارسایان هشتگانه) است، و در جنگ صفین در ركاب على (ع) به شهادت رسید. " 9 "
خبر دادن امام على (ع) از واقعه كربلا
نود و هفت: نوحه حیوانات وحشى بر حسین (ع)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امیرالمؤمنین (ع) فرمود: پدر و مادرم فداى حسین باد! كه در پشت كوفه كشته مى شود، گویا مى بینم حیوانات وحشى را كنار قبر او گردن كشیدند و شب تا صبح بر او مى گریند و نوحه مى كنند وقتى آن زمان شد مبادا كه جفا كنید. (یعنى شما از حیوانات وحشى كمتر نباشید شما هم گریان باشید.) " 10 "