ذخیره تغییرات تنظیمات پیش فرض بخشهای مورد علاقه خود را جهت نمایش در این صفحه انتخاب نمائید:

سه شنبه نهم خرداد 1391 خورشیدی (سال تولید ملی، حمایت از کار و سرمایه ایرانی)

دایره المعارف تلفن همراه
تبلیغات سایت
 پرسش و پاسخ های ازدواج
 پرسش و پاسخ های پرورش اندام
شناسنامه کتاب
Skip Navigation Links.
Collapse سيصد و بيست داستان از معجزات و كرامات امام على (ع)سيصد و بيست داستان از معجزات و كرامات امام على (ع)
پيشگفتار
Expand معجزات امام على عليه السّلاممعجزات امام على عليه السّلام
Collapse اخبار غيبى امام على (ع)اخبار غيبى امام على (ع)
Expand خبر دادن امام على (ع) از شهادت يارانخبر دادن امام على (ع) از شهادت ياران
Expand خبر دادن امام على (ع) از واقعه كربلاخبر دادن امام على (ع) از واقعه كربلا
Collapse خبر غيبى از حوادث آيندهخبر غيبى از حوادث آينده
يکصد و هفده: پيش بينى شهادت امام رضا(ع)
يکصد و هجده: بشارت تولد زين العابدين (ع)
يکصد و نوزده: شايعه مرگ معاويه
يکصد و بيست: پيشگويى از مصايب اهل بيت (ع) در كتاب اميرالمؤمنين (ع)
يکصد و بيست و يک: سوسمار امامشان است
يکصد و بيست و دو: جنگ نهروان
يکصد و بيست و سه: پيشگويى قتل مرد خثعمى
يکصد و بيست و چهار: خبر از مردى شكم پاره
يکصد و بيست و پنج: احاطه به علوم غيبى
يکصد و بيست و شش: تبعيد قاضى باسابقه
يکصد و بيست و هفت: على (ع) و مروان
يکصد و بيست و هشت: مسلمان شدن جوان يهودى
يکصد و بيست و نه: پيش بينى از بين رفتن خوارج
يکصد و سي: برخورد على (ع) با اشعث
يکصد و سي و يک: پيش بينى هفتاد سال بلا
يکصد و سي و دو: وحشت يكى از ياران در جنگ صفين
يکصد و سي و سه: خبر على (ع) از آينده
يکصد و سي و چهار: توجه به دوستى با اولادش
يکصد و سي و پنج: على (ع) در ذى قار
يکصد و سي و شش: حديث حبابه
يکصد و سي و هفت: چشم بيناى خداوند
يکصد و سي و هشت: سلام شير به على (ع)
يکصد و سي و نه: كشف راز مسجد عدن
يکصد و چهل: مسلمان شدن راهب
يکصد و چهل و يک: مرگ جاسوس خوارج
يکصد و چهل و دو: آنجا را بشكافيد
يکصد و چهل و سه: ادعاى دوستى با على (ع)
يکصد و چهل و چهار: آشكار نمودن مال مخفى
يکصد و چهل و پنج: رام شدن شتران
يکصد و چهل و شش: نفرين على (ع) بر عبدالرحمن عوف
يکصد و چهل و هفت: خبر از علم غيب
يکصد و چهل و هشت: هزاران باب علم اميرالمؤمنين (ع)
يکصد و چهل و نه: نام اهل سعادت و شقاوت نزد اميرالمؤمنين (ع)
Expand خبر امام على (ع) از ضمير افرادخبر امام على (ع) از ضمير افراد
Expand خبر دادن على (ع) از شهادت خودخبر دادن على (ع) از شهادت خود
Expand كرامات امام على (ع) در زمان حياتكرامات امام على (ع) در زمان حيات
Expand كرامات امام على (ع) پس از شهادتكرامات امام على (ع) پس از شهادت
جستجو در کتابخانه
نوع جستجو :
نحوه جستجو :


ارسال به دوستان

پست الکترونیکی:

بازديدها: 751

یکصد و بیست و هفت: على (ع) و مروان


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
شخصى مى گوید: بعد از جنگ بصره، خدمت على (ع) بودم. ابن عباس آمد و گفت: خواسته اى دارى.
حضرت فرمود: ((آمدى براى مروان بن حكم امان بگیرى؟)).
ابن عباس گفت: بلى، آمدم براى او امان بگیرم.
حضرت فرمود: ((به او امان دادم ولى برو او را به ترك خود سوار كن و اینجا بیاور تا دلیل شود و صولتش بشكند)).
وقتى كه ابن عباس او را بر ترك خود سوار كرد و آورد حضرت فرمود:((بیعت كن، وقتى كه دستش را دراز كرد تا بیعت كند، حضرت دستش را كشید و فرمود: آن دست یهودى است اگر بیست بار هم بیعت كند، بیعتش را مى شكند.
سپس فرمود: اى پسر حكم! ترسیدى كه سرت را در این جنگ از دست بدهى؟ نه به خدا سوگند تو نمى میرى تا از صلب تو فلان و فلان در آیند و چندین سال بر این ملت، ظلم كنند)). " 1 "

یکصد و بیست و هشت: مسلمان شدن جوان یهودى


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام رضا (ع) از پدرانش نقل مى كند كه: جوانى یهودى پیش ابوبكر آمد و گفت: السلام علیك یا ابابكر! مردم به او هجوم آوردند و گفتند: چرا او را خلیفه نخواندى؟!
ابوبكر گفت: چه مى خواهى؟
گفت: پدرم بر دین یهود مرده و اموال زیادى بر جاى نهاده است، ولى ما جاى آنها را نمى دانیم. اگر جاى آن اموال رل بگویى، به دست تو مسلمان مى شوم. و غلامت مى گردم و یك سوم مالم را به تو مى دهم و یك سوم آن را به مهاجر و انصار مى بخشم و یك سوم دیگر را خودم بر مى دارم.
ابوبكر گفت: اى خبث! جز خدا، هیچ كس از غیب خبر ندارد. ابوبكر برخاست و رفت.
یهودى پیش عمر رفت و بر او سلام كرد و گفت: پیش ابوبكر رفتم و از او چیزى را سؤال كردم ولى ماءیوس برگشتم، و اكنون از تو مى پرسم و جریان را گفت. عمر نیز گفت: غیر از خدا كسى غیب را نمى داند.
عاقبت، جوان یهودى در مسجد پیامبر پیش على (ع) رفت و گفت: السلام علیك یا امیرالمؤمنین! و این سخن را به گونه اى گفت كه ابوبكر و عمر نیز شنیدند.
مردم او را زدند و گفتند: اى خبیث! چرا بر على، همچون ابوبكر سلام نمى كنى، مگر نمى دانى كه ابوبكر خلیفه است.
یهودى گفت: به خدا سوگند از طرف خود این گونه نگفتم، بلكه در تورات اسم او را این گونه دیدم.
حضرت فرمود: چه مى خواهى؟
جوان گفت: پدرم بر دین یهود مرد و اموال زیادى را باقى گذاشت ولى جاى آن را به ما نگفت. اگر آنها را بیرون بیاورى به دست تو ایمان مى آورم.
حضرت فرمود: به آن چه مى گویى پایبند هستى؟
جوان گفت: بلى خدا و ملایكه و تمام حاضران را شاهد مى گیرم.
حضرت برگ سفیدى خواست و چیزى در آن نوشت. سپس فرمود:((آیا مى توانى خوب بنویسى؟)).
جوان یهودى گفت: بلى.
فرمود: لوحه هایى را با خودت بردار و به طرف یمن برو، وقتى آنجا رسیدى صحراى برهوت را بپرس. وقتى كه آنجا رفتى، هنگام غروب خورشید، بنشین. كلاغ هایى مى آیند كه منقارشان سیاه و سروصدا مى كنند و دنبال آب مى روند. وقتى كه آنها را دیدى اسم پدرت را ببر و بگو: اى فلانى! من فرستاده وصى محمد(ص) هستم، با من سخن بگو! پدرت جوابت را مى دهد از گنجینه ها سؤال كن، جایش را مى گوید و هر چه گفت بنویس. وقتى كه به خیبر برگشتى، هر آنچه در آنها نوشته اى عمل كن)).
یهودى رفت تا این كه به یمن رسید و در جایى كه على (ع) فرموده بود نشست و كلاغ هاى سیاهى آمدند و صدا كردند. جوان یهودى نام پدرش را برد. پدرش جواب داد و گفت: واى بر تو چه چیزى تو را به اینجا آورده؟ چون اینجا یكى از جاهاى اهل جهنم است.
پسرش گفت: آمدم جاى گنج ها را از تو بپرسم كه كجا مخفى كرده اى.
گفت: در فلان باغ در فلان مكان در فلان دیوار. جوان همه را نوشت. آن گاه پدرش گفت: واى بر تو! از محمد(ص) پیروى كن. كلاغ ها برگشتند. و جوان یهودى به سوى خیبر روانه شد و غلامان و نوكران و شتر و جوال ها را برداشت و دنبال آنچه نوشته بود رفت و گنج هایى كه در ظرف هاى نقره و ظرف هاى طلا بود را بیرون آوردند، سپس آنها را بر دراز گوش بار كردند و خدمت على (ع) آوردند.
جوان نزد على (ع) شهادتین را گفت و مسلمان شد و گفت: براستى كه تو وصى محمد(ص) هستى و به حق امیرالمؤمنین هستى، چنانچه این گونه نامیده شده اى. این كاروان و درهم ها و دینارها را در جایى كه خدا به تو دستور داده مصرف كن.
مردم جمع شدند و گفتند: این را چگونه دانستى؟
حضرت فرمود: ((از رسول خدا(ص) شنیده ام. اگر مى خواهید بالاتر از این را نیز به شما خبر دهم)).
گفتند: بلى.
فرمود:((روزى با رسول خدا(ص) زیر یك سقف نشسته بودیم، و من شصت و شش جاى پا شمردم كه همه آنها مال ملایكه بودند و تمام جاى پاى آنها را مى شناختم و اسم و خصوصیات و زبان یك یك آنها را هم مى دانستم)). " 2 "

یکصد و بیست و نه: پیش بینى از بین رفتن خوارج


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یكى از سپاهیان على (ع) نزد امام آمد و گفت:
((زید بن حصین را كشتم)) امام پرسید:
((بدو چه گفتى و او به تو چه گفت.)) پاسخ داد، بدو گفتم:
((دشمن خدا! مژده باد تو را به آتش دوزخ.))
((او به تو چه گفت؟))
گفت: ((ستعلم اینا اءولى بها صلیا.)) " 3 "
پس از پایان جنگ از على (ع) پرسیدند: ((همه آنها كشته شدند؟)) فرمود:
((نه به خدا كه نطفه هایند در پشت هاى مردان و زهدان هاى مادران. هرگاه مهترى از آنان سر برآورد او را براندازند چندانكه آخر كار، مال مردم ربایند و دست به دزدى یازند.)) " 4 " " 5 "

یکصد و سی: برخورد على (ع) با اشعث


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از ((خرائج و جرائح)) نقل شده كه اشعث بن قیس اذن خواست كه در منزل على (ع) وارد شود، قنبر او را اذن نداد، و لذا او بر بینى قنبر كوفت و از بینى او خون آمد.
حضرت از منزل بیرون آمد و گفت: (مالى و لك یا اشعث)؟ اى اشعث، من با تو چه كرده ام كه چنین مى كنى اى اشعث؟ به خداى كه اگر از پهلوى غلام ثقیف عبور كنى، موهاى اسافل اعضاى بدن تو به لرزه درمى آید.
گفت: غلام ثقیف كیست؟
فرمود: غلامى است كه حكومت آنها را به دست مى گیرد، و هیچ خانه اى در عرب باقى نمى ماند مگر آن كه ذلت و خوارى و پستى را در آن وارد مى سازد.
راوى در این خبر مى گوید: مراد از غلام ثقیف، حجاج بن یوسف ثقفى است كه در سنه هفتاد و پنج به ولایت كوفه رسید و بیست سال حكومت كرد و در سنه نود و پنج از دنیا رفت. " 6 "

یکصد و سی و یک: پیش بینى هفتاد سال بلا


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابوحمزه ثمالى از عمرو بن حمق، نقل مى كند: هنگامى كه على (ع) در مسجد كوفه ضربت خورد، بر او وارد شدم و گفتم: نترس این فقط یك خراش است!
فرمود: ((قسم به جانم از شما جدا مى شوم و تا سال هفتاد بلا مى آید)).
پرسیدم: آیا بعد از بلا، نعمت نازل مى شود.
امام جواب نداد و از هوش رفت و ام كلثوم گریه مى كرد. وقتى كه به هوش ‍ آمد، فرمود: اى ام كلثوم! چرا مرا اذیت مى كنى. آنچه را كه من مى بینم اگر تو ببینى گریه نمى كنى ملایكه در آسمان هاى هفتگانه پشت سر هم ایستاده اند و پیامبران نیز همان گونه و به من مى گویند: یا على بیا چیزى كه در پیش رو دارى بهتر از چیزى است كه اكنون در آن به سر مى برى.
من گفتم: یا امیرالمؤمنین! فرمودى تا سال هفتاد بلا مى آید، آیا بعد از سال هفتاد، فراوانى خواهد بود؟
فرمود: بلى بعد از بلا فراوانى است ((یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الكتاب)). " 7 "
ابوحمزه مى گوید: به امام باقر(ع) گفتم: على (ع) فرموده بود كه تا سال هفتاد مردم در بلا خواهند بود و مثل این كه گفته بود بعد از سال هفتاد، دوران نعمت و فراوانى خواهد رسید. ولى سال هفتاد و ما فراوانى ندیدیم.
امام فرمود: خداوند متعال تا سال هفتاد بلا را تعیین كرده بود ولى وقتى كه امام حسین (ع) شهید شد، خشم خدا بر اهل زمین شدت گرفت و بلا را تا سال صد و چهل به تاءخیر انداخته و زمانى براى آن تعیین نكرد. ((یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الكتاب)).
ابوحمزه مى گوید: از امام صادق (ع) نیز پرسیدم او نیز همین جواب را داد. " 8 "

یکصد و سی و دو: وحشت یكى از یاران در جنگ صفین


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
زاذان و عده دیگرى از اصحاب على (ع) نقل مى كنند كه با آن حضرت در جنگ صفین بودیم و هنگامى كه با لشكر معاویه مى جنگید، مردى از سمت راست لشكر آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین! در این سمت آشوب به پا شده است.
حضرت فرمود: ((به جاى خود برگرد)).
مرد برگشت و بار دوم آمد و همان جمله را تكرار كرد.
باز هم حضرت فرمود: ((به جاى خود برگرد)).
بار سوم نیز آمد و مثل این كه زمین بر او تنگ شده بود، جمله قبلى را تكرار كرد.
حضرت فرمود: بایست. مرد ایستاد. على (ع) فرمود: مالك كجاست؟
مالك گفت: لبیك یا امیرالمؤمنین!
حضرت فرمود: سمت چپ لشكر معاویه را مى بینى؟
گفت: بلى.
فرمود: ((آن شخص سوار بر اسب تربیت شده را مى بینى؟)).
گفت: بلى.
فرمود: ((برو و سر او را بیاور)).
مالك اشتر به آن شخص نزدیك شد و گردنش را زد و سرش را آورد و جلو امیرالمؤمنین (ع) انداخت.
حضرت رو كرد به آن مرد و فرمود: تو را به خدا قسم! آیا این شخص را دیدى و ترس او در قلبت افتاد و آشوبى در میان یاران خود دیدى؟
گفت: بلى.
حضرت فرمود: رسول خدا(ص) از این واقعه خبر داده بود. آن گاه به آن مرد فرمود: ((برگرد به جاى خود)). " 9 "

یکصد و سی و سه: خبر على (ع) از آینده


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مالك بن ضمره گوید: از امیرالمؤمنین على (ع) شنیدم كه مى فرمود: آگاه باشید كه شما در معرض لعن و دروغگو شمردن من قرار خواهید گرفت (شما را در شرایطى قرار مى دهند كه اقدام به لعن و دروغزن خواندن من مى كنید)، پس هر كس مرا از روى كراهت و عدم رضایت قبلى لعن كند و خداوند ناراضى بودن او را بدین كار از دلش بداند من و او با هم بر محمد(ص) وارد مى شویم، و هر كس زبانش را نگه دارد و مرا لعن نكند، به اندازه زمان پرتاب یك تیر با یك چشم به هم زدن از من زودتر به ملاقات آن حضرت برود، و هر كس با رضایت و خوشحالى مرا لعن كند حجابى میان او و (عذاب) خداوند (یا حجتى میان او و خداوند) نخواهد بود، و حجت و دلیلى بر پیشگاه محمد(ص) ندارد.
هان بدانید كه محمد(ص) روزى دست مرا گرفت و فرمود: هر كس با این پنج (انگشت) بیعت كند، و در حالى كه تو را دوست مى دارد بمیرد، حقا به عهد و به تكلیف خود عمل نموده، و هر كس در حالى كه تو را دشمن مى دارد بمیرد همانا به مرگ دوران جاهلیت مرده است، و به تمام آن چه كه در اسلام عمل نموده، و هر كس در حالى كه تو را دشمن مى دارد بمیرد همانا به مرگ دوران جاهلیت مرده است، و به تمام آن چه كه در اسلام عمل نموده (اعم از عبادات و غیره) مورد محاسبه قرار گیرد، و اگر در حالى كه تو را دوست مى دارد پس از تو زنده بماند، تا آن گاه كه خورشید طلوع و غروب مى كند خداوند كارهاى او را به امن و ایمان پایان خواهد داد. " 10 "

یکصد و سی و چهار: توجه به دوستى با اولادش


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از مناقب ابن شهر آشوب نقل است كه على (ع) در خطبه اى اشاره فرمود به حالات خلفاء بنى عباس و از جمله كلمات حضرت در این خطبه است شانزدهمى آنها به صله رحم نزدیكتر است تا بقیه آنها و همین طور بود كه على (ع) فرمود: شانزدهمى آنها معتضد بالله است.
در خواب دید مردى را كه آمد نزدیك دجله پس دست خود را به سوى دجله دراز كرد تمام آب هاى دجله در دست او جمع شد، سپس كف دست خود را باز كرد پس آب جوشیدن گرفت از كف دست او و سؤال نمود از معتضد آیا مرا مى شناسى؟ گفت: نه، فرمود: منم على بن ابى طالب چون خلافت به تو رسید با اولاد من نیكى كن.
چون به خلافت رسید دوستى كرد با علویین و سادات و لذا وصف فرمود على (ع) را به صله رحم. " 11 "

یکصد و سی و پنج: على (ع) در ذى قار


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در آستانه جنگ جمل، هنگامى كه امیرمؤمنان على (ع) همراه سپاه خود به ذى قار رسیدند در آن جا ماندند تا یاران آن حضرت از كوفه برسند و با هم به سمت بصره حركت نمایند، قبلا امام حسین (ع) و مالك اشتر براى بسیج مردم به كوفه رفته بودند. على (ع) در ذى قار خبر داد و فرمود: ((به زودى دوازده هزار و یك نفر از كوفه به ما مى پیوندند.)) طولى نكشید سپاهى از كوفه براى یارى على (ع) فرا رسیدند، آنها را شمردند دوازده هزار و یك نفر بودند. " 12 "

یکصد و سی و شش: حدیث حبابه


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
رُشَیْد هجرى گفت: من و ابوعبدالله سلیمان و ابوعبدالرحمان قیس بن ورقا و ابوالقاسم مالك بن سهل بن حنیف در محضر امیرالمؤمنین (ع) در مدینه بودیم كه ام النداء حبابه و البیه در حالى كه كوزه اى پهن و بزرگ بر سر داشت و لباس رنگى پوشیده و قرآنى را حمایل خویش ساخته و در دستش ‍ تسبیحى از سنگ ریزه و هسته (خرما) بود، بر على (ع) وارد شد و سلام كرد و گریست و گفت: یا امیرالمؤمنین (ع)، آه و افسوس از فقدان شما و حسرت و اندوه بر غایب شدن شما به خاطر حظ و بهره اى كه (با نبود شما) از دست مى رود. اى امیرالمؤمنین (ع)، از شما روى بر نمى گرداند و غافل نمى شود، هر كس كه خدا برایش مشیت و اراده (خیر) دارد. همانا امر من، بدین گونه است كه بر یقین و روشنى و حقیقت هستم. با شما ملاقات مى كنم در حالى كه شما هر آن چه را قصد مى دارم مى دانید.
على (ع) دست راستش را به سوى او دراز كرد و از دست او سنگ ریزه سفیدى را كه مى درخشید و جلاء و شفافیتش مشهود بود، گرفت و انگشترش را از دستش درآورد و سنگ ریزه را مهر كرد و فرمود: اى حبابه، این خواسته تو از من است. حبابه گفت: آرى به خدا سوگند یا امیرالمؤمنین (ع)، این همان چیزى است كه از شما مى خواستم؛ زیرا شنیده ام شیعیان بعد از شما متفرق مى شوند و با یكدیگر اختلاف مى كنند. پس دلیلى خواستم تا اگر بعد از شما زندگى نمایم - كه خدا به من عمر ندهد و اى كاش من و اهل و خویشانم فدایت شوم - هر گاه آن مطلبى را كه اشاره نمودم (اختلاف شیعه) واقع شود یا شیعه شك نماید در كسى كه قائم مقام شماست، این سنگ ریزه را نزد او بیاورم. پس اگر مانند كار شما را انجام داد، پقین پیدا مى كنم كه او جانشین شماست. البته امید دارم تا آن زمان، خدا مرا مهلت ندهد.
حضرت فرمود: آرى، به خدا سوگند اى حبابه. با این سنگ ریزه دو فرزندم حسن (ع) و حسین (ع) و (بعد از آن ها) على بن الحسین و محمد بن على و جعفر بن محمد و موسى بن جعفر و على بن موسى (ع) را ملاقات مى كنى و همگى آن ها، وقتى به نزدشان بروى، این سنگ ریزه را از تو طلب مى كنند و با همین انگشتر آن را براى تو مهر مى كنند. اما در زمان على بن موسى، در خودت دلیل و برهان بزرگى از آن جناب مشاهده مى كنى و مرگ را بر مى گزینى و از دنیا رحلت مى كنى و آن حضرت، متولى امور تو خواهد شد و بر كنار قبر تو مى ایستد و بر تو نماز مى گزارد. من به تو بشارت مى دهم كه از جمله زنان مؤمنى هستى كه با حضرت مهدى كه از فرزندان من است، آن گاه كه ظهور فرماید، به دنیا رجعت مى نمایى.
حبابه گریست و گفت: اى امیرالمؤمنین (ع)، (اگر فضل خدا و رسولش و فضل شما نبود) از كجا به كنیز ضعیف الیقین و قلیل العمل شما چنین منزلتى كرامت مى شد؟ منزلتى كه به خدا سوگند به آنچه كه به من فرمودید یقین دارم؛ زیرا یقین دارم كه شما امیرالمؤمنین (ع) به حق هستید، نه شخص ‍ دیگرى. یا امیرالمؤمنین (ع)، برایم دعا كن تا ثابت باشم بر آن چه خداوند مرا به جانب شما هدایت فرموده و این نعمت را از من سلب نفرماید و مرا به فتنه نیندازد و مرا از این طریق گمراه نفرماید. امیرالمؤمنین (ع)، براى او دعا فرمود و عاقبت به خیرش گرداند.
حبابه گفت: وقتى امیرالمؤمنین (ع) با ضربت عبدالرحمن بن ملجم - لعنة الله علیم - در مسجد كوفه به شهادت رسید، نزد مولایم امام حسن (ع) آمدم. وقتى مرا دید، به من خوش آمد گفت و فرمود: آن سنگ ریزه را بیاور. پس دستش را دراز كرد، همان گونه كه امیرالمؤمنین (ع) دستش را دراز نمود و سنگ ریزه را گرفت و آن را همان طور كه امیرالمؤمنین (ع) مهر كرده بود، مهر كرد و همان انگشترى را از دستش بیرون آورد.(حبابه مى گوید:) وقتى كه امام حسن با سم از دنیا رفت، خدمت امام حسین (ع) رسیدم. هنگامى كه مرا دید، خوش آمد گفت و فرمود: اى حبابه سنگ ریزه را بیاور. آن را گرفت و با همان انگشترى مهر كرد.
زمانى كه امام حسین (ع) به شهادت رسید، نزد على بن الحسین (ع) رفتم و این در حالى بود كه مردم در مورد آن حضرت در شك بودند و شیعیان حجاز به محمد بن حنیفه متمایل شده بودند و بزرگان آن ها، همگى نزد من آمدند و گفتند: اى حبابه، درباره ما از خدا بترس، از خدا بترس. برو نزد على بن الحسین (ع) با آن سنگ ریزه تا حق را روشن فرماید.
خدمت آن حضرت رفتم، هنگامى كه مرا دید، خوش آمد گفت و دستش را دراز كرد و فرمود: سنگ ریزه را بیاور. سپس آن را گرفت و با همان انگشترى مهر كرد. بعد با همان سنگ ریزه، پیش محمد بن على و جعفر بن محمد و موسى بن جعفر و على بن موسى (ع) رفتم. همگى همان كارى را كه امیرالمؤمنین (ع) و امام حسن و امام حسین و على بن الحسین (ع) انجام دادند به عمل آوردند. سن من (در آن زمان) زیاد و استخوانم باریك و پوستم نازك و سیاهى مویم دگرگون شده بود؛ ولى در اثر نگاه زیاد اهل بیت (ع)، چشم و عقل و فهم و گوشم صحیح و سالم بود.
وقتى خدمت حضرت رضا(ع) رفتم و وجود كریمش را مشاهده كردم، خندیدم. خنده اى كه شدت تبسم را بیان مى كرد؛ به طورى كه بعضى از افرادى كه در محضر آن جناب بودند خنده مرا زشت پنداشتند و گفتند: اى حبابه، پیر و خرفت شده اى و عقلت ناقص گشته، مولایم به آنها فرمود: به شما مى گویم كه حبابه خرفت نشده و عقلش ناقص نگشته، بلكه جدم امیرالمؤمنین (ع) به او خبر داده كه هنگام ملاقات من با او، زمان مرگش ‍ مى باشد و همانا او از زنان مؤمنه اى است كه با مهدى (ع) از فرزندان من رجعت مى كند.
حبابه به خاطر شوق و به این موضوع خندید و شاد شد از این كه به زمان مرگش نزدیك شده. گروه حاضر در مجلس گفتند: اى آقاى ما، از آن چه گفتیم استغفار مى كنیم و این موضوع را نمى دانستیم.
حضرت رضا(ع) به حبابه فرمود: جدم امیرالمؤمنین (ع) به تو خبر داد آن گاه كه مرا ببینى، چه چیزى از من مشاهده مى كنى. عرضه داشت: امیرالمؤمنین (ع) به من فرمود: به خدا سوگند كه شما دلیل بزرگى به من خواهى نمود.
حضرت فرمود: اى حبابه، آیا سفیدى مویت را نمى بینى؟ گفت: به حضرت عرض كردم: آرى اى مولاى من. فرمود: آیا دوست دارى آن را سیاه و مشكى مانند زمان جوانیت ببینى؟ عرض كردم: آرى اى مولاى من.
به من فرمود: اى حبابه، این (كار) تو را ناراحت مى كند با این كه براى تو اضافه مى كنم؟
عرضه داشتم: اى مولاى من، از فضلى كه خدا به شما مرحمت كرده، به من افزونى دهید. فرمود: آیا دوست دارى با سیاهى مو جوان شوى؟ گفتم: آرى اى مولاى من، این دلیلى بزرگ است.
حضرت فرمود: بزرگ تر از این، آن چیزى است كه در تو به وجود آوردم كه مردم به آن آگاهى ندارند؟
عرض كردم: مولاى من، مرا به فضل و كرمت اهلیت ببخش. حضرت قدرى دعاى آهسته كرد و لب هایش را به آن دعاها حركت داد. پس به خدا سوگند، به جوانى و تر و تازگى برگشتم؛ در حالى كه موهایم سیاه شد، در نهایت سیاهى.
سپس در گوشه اى از خانه وارد مكان خلوتى شدم و دیدم به خدا سوگند، باكره شده بودم. نزد حضرت آمدم و در مقابلش بر روى زمین به سجده افتادم و عرضه داشتم. اى مولاى من (مى خواهم) به پیشگاه خداى عزوجل بروم و به زندگى در دنیا نیازى ندارم.
حضرت فرمود: اى حبابه، نزد امهات الاولاد برو كه وسایل (كفن و...) تو آن جاست. " 13 "

پاورقی

موضوع قبلی موضوع بعدی
نظر شما

• با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود پایگاه تاثیر کاملا موثری ایفا می کند لذا خواهشمند است ما را از نظرات ارزنده ی خود محروم نفرمایید .
• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود .
• نظرات کوتاه مثل "خوب بود" و "عالی بود" و... و نظرات تکراری تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.

  نام و نام خانوادگی
  پست الکترونیکی
  نظرات شما
نظرات کاربران

هیچ نظری ثبت نشده است.