یکصد و پنجاه و شش: اژدها شدن قوس
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
شخصى بنام عدوى از بیت المال مبلغ هزار دینار دزدید.
پس سلمان نزد آن شخص آمد و از زبان على (ع) پیغام آورد كه آن حضرت مى فرماید: مالى را كه از بیت المال برداشته اى برگردان. آن مرد بسیار تعجب كرد و گفت: احدى اطلاع پیدا نكرده است بر عمل من و آن خبیث سخن امیر(ع) را سحر دانست و گفت: چقدر زیاد است سحر اولاد عبدالمطلب و عجب تر از این آنكه روزى او را دیدم در حالتى كه در دست او قوس حضرت محمد(ص) بود و او را استهزاء نمودم پس قوسى را كه در دست داشت پرتاب كرد و فرمود: بگیر دشمن خداى را ناگاه اژدهاى عظیم شد و به سوى من حمله كرد پس قسم دادم او را تا اینكه گرفت آن را و در دست آن حضرت بازگشت به صورت اول مؤلف گوید: حكایت قوس پیغمبر اسلام (ص) در دست على (ع) حكایت عصاى شعیب است در دست موسى كه هرگاه براى اظهار معجزه مى انداخت اژدهاى عظیم مى شد و چون او را مى گرفت به صورت اول باز مى گشت. " 1 "
یکصد و پنجاه و هفت: آگاهى از نام افراد
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
معاویه حضرمى مى گوید: سوارانى خدمت على (ع) آمدند و ابن ملجم نیز با آنها بود.
وقتى كه على (ع) از اسم و رسم او پرسید، جواب صحیح نداد.
حضرت فرمود: دروغ مى گویى! تا این كه مجبور شد اسم واقعى پدرش را بگوید در حال على (ع) فرمود: راست گفتى. " 2 "
یکصد و پنجاه و هشت: وقوف بر ضمیر افراد
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابن كوا از حضرت امیر (ع) سؤال نمود و گفت: خبر ده مرا از معناى قول خداى تعالى كه فرموده است: (قل هل انبئكم بالاخسرین اعمالا).
آن حضرت فرمود: مراد كفار اهل كتاب یهود و نصارى مى باشند كه بر حق بوده اند پس بدعت گذاشتند در دینشان و آنها گمان كردند خوب عملى انجام مى دهند.
سپس آن حضرت از منبر پایین آمد و دست شریف خود را بر كتف ابن كوا زد و فرمود:اى ابن كوا اهل نهروان از آن ها دور نیستند (یعنى اشخاصى كه با على (ع) بعد از این در نهروان مى جنگند با آنها بى شباهت نیستند).
گفت: یا امیرالمؤمنین من غیر شما را واجب الاطاعه نمى دانم و طالب كسى غیر از شما نیستم.
راوى گفت: دیدم ابن كوا را در جنگ نهروان كه در قشون خوارج است، گفته شد به او كه مادرت به عزایت بنشیند.
تو سؤال نمودى از امیرالمؤمنین (ع) از معناى آن آیه و امروز آمده اى با او جنگ مى كنى. پس دیدم شخصى با نیزه بر او حمله كرد و آن ملعون را به درك فرستاد. " 3 "
یکصد و پنجاه و نه: نامیدن غلام به اسم واقعیش
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
داوود عطار مى گوید: مردى گفت: یكى از یاران على (ع) به من گفت:
بیا باهم برویم و به امیرالمؤمنین (ع) سلام كنیم. خوشم نیامد، ولى رفتیم تا به او سلام نمودیم. حضرت تازیانه را بلند كرد و به پایم زد. پس مضطرب شدم، فرمود: ((دور شو، دور شو، تو با اكراه به اینجا آمده اى نه با رضایت دل. تو میسره هستى)).
وقتى كه رفت به او گفتند: امیرالمؤمنین با تو كارى كرد كه با هیچ كسى نكرده بود.
گفت: من غلام خانواده فلان بودم و اسم من میسره بود، از آنها جدا شدم و ادعا كردم كه من آن نیستم، ولى على (ع) مرا به اسم خودم صدا كرد. " 4 "
یکصد و شصت: خبر على (ع) از غیب
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عایشه گفت: مردى را كه دشمن سرسخت على (ع) باشد براى من پیدا كنید تا نزد او بفرستم، چنین مردى را آوردند و چون در برابر او ایستاد سرش را به جانب آن مرد بلند كرد و گفت: دشمنى تو با این مرد به چه پایه رسیده؟
(راوى) گوید: به او گفت: بسیار از خداى خود طلب مى كنم و آرزو دارم كه او با اصحابش زیر چنگال من باشند، و با شمشیر ضربتى (بر سر آنان) بزنم و خون از شمشیر بچكد.
عایشه گفت: تو شایسته این كار هستى، این نامه مرا ببر به او بده چه در حال سفر و حركت باشد، چه اقامت كرده باشد، و آگاه باش كه اگر او را در حال حركت بینى خواهى دید كه بر استر پیغمبر(ص) سوار است، و كمان او را به شاخه انداخته، و تیردانش را به قربوس زینش آویخته، و اصحابش مانند مرغان صف كشیده پشت سرش هستند.
(قاصد) گفت: پس او را سواره با همان حالت كه عایشه گفته بود استقبال كردم، و نامه را به او دادم، و مهرش را شكست و خواند و فرمود: به منزل مى آیى و از غذا و آب ما مى خورى و جواب نامه ات مى نویسم. گفتم: به خدا! این كارها عملى نمى شود. (راوى) گفت: پس آن مرد پشت سر حضرت حركت كرد و اصحاب آن جناب اطرافش را گرفته بودند، سپس به او فرمود: از تو سؤال كنم؟
عرض كرد: آرى.
فرمود: جوابم را مى دهى؟
عرض كرد: آرى.
فرمود: تو را به خدا قسم مى دهم آیا عایشه نگفت: مردى را كه دشمن سرسخت این مرد (على) باشد براى من پیدا كنید و تو را نزد او بردند، و به تو نگفت: دشمنى تو با این مرد به چه پایه رسیده؟ و تو نگفتى: بسیارى از اوقات از خداى خود تمنا مى كنم كه او با یارانش در چنگال من باشند، و با شمشیر ضربتى (بر سر آنها) بزنم كه خون از شمشیر بچكد؟
(قاصد) گفت: خدایا (تو مى دانى)، آرى.
فرمود: پس تو را به خدا قسم مى دهم آیا به تو نگفت كه: نامه مرا ببر و به او بده خواه در حال حركت باشد یا اقامت كرده باشد، و آگاه باش كه اگر او را در حال حركت ببینى خواهى دید كه بر استر پیغمبر(ص) سوار است، و كمانش را به شاخه انداخته، و تیردانش را به قربوس زینش آویخته؟
گفت: خدایا (تو مى دانى) بلى.
فرمود: پس تو را به خدا قسم مى دهم آیا به تو نگفت: اگر غذا و آبش را بر تو عرضه داشت هرگز چیزى از آن مخور كه در آن سحر است؟
گفت: خدایا (تو مى دانى) آرى.
فرمود: پس از من هم پیغام مى برى؟
گفت: خدایا (تو مى دانى) آرى، زمانى كه من نزد تو آمدم روى زمین مخلوقى از تو مبغوض تر نزد من نبود، و اكنون مخلوقى در زمین از تو محبوب تر نزد من نیست، پس هر امرى كه مى خواهى بفرما.
فرمود: پس نامه مرا به او برسان و بگو: اطاعت خدا و رسولش را نكردى چون كه خدا تو را به ماندن در خانه امر كرد، و تو از خانه بیرون آمده در لشكرها رفت و آمد كردى، و به طلحه و زبیر و یارانش بگو: شما درباره خدا و رسولش به انصاف رفتار نكردید، چون زنان خود را در خانه هایتان گذاشتید، و زن پیغمبر را بیرون آوردید.
(راوى) گفت: پس (مرد) نامه او را آورد و نزد عایشه انداخت و پیغام حضرت را به او داد و برگشت نزد او و در صف جنگ صفین كشته شد، عایشه گفت: هیچ كس را نزد او نمى فرستیم مگر این كه او را بر ما فاسد كند (و به ما مى شوراند.) " 5 "
یکصد و شصت و یک: اعراف كیست؟
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام باقر (ع) مى فرماید: پیش امیر المؤمنین (ع) سوره ((اذا زلزلت الاءرض زلزالها)) " 6 " تلاوت شد تا رسید به ((و قال الاءنسان مالها یومئذ تحدث اخبارها)). " 7 "
حضرت فرمود: من ((الانسان)) هستم و به من اخبار گفته مى شود.
ابن الكوا گفت: یا امیرالمؤمنین ((و على الاءعراف رجسال یعرفون كلا بسیماهم))، " 8 " چه كسانى هستند؟
حضرت فرمود: ((ما اعراف هستیم و یاران خود را از سیماى آنها مى شناسیم و ما اعرافى ها بین بهشت و جهنم مى ایستیم. كسى وارد بهشت نمى شود مگر این كه ما او را بشناسیم و او ما را بشناسد. و كسى وارد آتش نمى شود مگر این كه ما او را نشناسیم و او ما را نشناسد)).
ابن الكوا اظهار تشیع مى كرد و على (ع) او را با جمله ((واى بر تو)) مخاطب قرار مى داد، وقتى كه جنگ نهروان پیش آمد، ابن الكواء طرف مقابل قرار گرفت و با آن حضرت جنگید! مردى پیش آن حضرت آمد و گفت: من تو را دوست دارم.
حضرت فرمود: ((دروغ مى گویى)).
آن مرد گفت: سبحان الله! مثل این كه قلبم را مى داند.
یك نفر دیگر آمد و گفت: من شما اهل بیت پیامبر را دوست دارم.
حضرت فرمود: ((دروغ مى گویى، ما را نه مخنثى دوست مى دارد و نه دیوثى و نه ولد الزنایى و نه كسى كه در حیض نطفه اش بسته شده است)).
آن مرد رفت و وقتى كه غالبا جنگ برپا شد در لشكر معاویه قرار گرفت. " 9 "
یکصد و شصت و دو: ماجراى حرقوص بن زهیر
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
هنگامى كه شامى ها قرآن ها را روى نیزه كردند و یاران على (ع) را به شك انداختند و آنان از على (ع) درخواست كردند تا با شامى ها به مسالمت رفتار كند و سازش نماید فرمود: واى بر شما این كار، مكر شامیان است و منظور آنها نگهدارى قرآن نیست و آنها اهل قرآن نمى باشند از خدا بترسید و دست از پیكار برندارید، هرگاه سخن مرا نپذیرید راه ها بر شما سخت شود و چنان پشیمان شوید كه سودى نبرید و قضیه چنان شد كه فرمود: زیرا آنها پس از آنكه كار خلافت را به حكومت حكمین واگذار نمودند پى به تقصیر خود برده و دانستند عدم اجابت خواسته على (ع) به زیان آنها تمام شده و راه وصول به مقصود را براى آنان دشوار ساخته و جز هلاكت راه دیگرى براى آنان نمى باشد.
و هنگامى كه على (ع) عازم پیكار با خوارج شد فرمود: هرگاه خوف این معنى نبود كه شما ممكن است از راه حق منحرف شوید و دست از پیكار بكشید از قضاى الهى كه بر زبان پیغمبر حق جارى شده درباره كسى كه با آنان مى جنگد و كاملا از احوال ایشان باخبر است به شما اطلاع مى دادم و ثابت مى كردم كه آنان بدترین افرادند و كسى كه با آنها پیكار كند هر چه بیشتر و بهتر به خدا نزدیك است.
هنگامى كه على (ع) از كارزار با خوارج آسوده شد در صدد یافتن مرد كوتاه دست كه نامش حرقوص ابن زهیر بود برآمد و در میان كشتگان مى گشت و مى فرمود سوگند به خدا دروغ نگفته ام و كسى هم كه مرا از وجود چنین آدمى اطلاع دروغ نگفته و بالاخره نامبرده را در میان كشتگان یافته پیراهنش را دریده و بر شانه اش گوشت زیادى به شكل پستان زنان بود كه چون آن را مى كشیدند دست و شانه اش به دنبال آن كشیده مى شد و چون رها مى كردند به جاى اول بازمى گشت و چون حال او را بدان كیفیت ملاحظه كرد تكبیر گفته و فرمود: پیش آمد این موجود، عبرت براى بینایان است. " 10 "
یکصد و شصت و سه: آگاهى على (ع) از نیت مردم
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روزى على (ع) فرمود: اگر فرد مورد اطمینانى مى یافتم توسط او مالى را به سوى مداین براى شیعیانم مى فرستادم.
شخصى با خودش گفت: مى روم و مى گویم من مى توانم این مال را ببرم، وقتى كه گرفتم، راه شام را در پیش مى گیرم و به معاویه ملحق مى شوم!
با این فكر، پیش آن حضرت آمد و گفت: اى امیر مؤمنان! من مى توانم آن مال را ببرم. حضرت سرش را بلند كرد و فرمود: ((از من دور شو، تو راه شام را در پیش مى گیرى و به معاویه ملحق مى شوى)) " 11 " " 12 "
یکصد و شصت و چهار: اتصال معنوى شیعیان با على (ع)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
رمیله یكى از شیعیان امیرالمؤمنین است، مى گوید: در كوفه چند روز تب و لرز كردم و نتوانستم در نماز امیرالمؤمنین حاضر شوم، روز جمعه اى بود در خودم سبكى دیدم تبم سبك شده بود گفتم: چه بهتر است غسل جمعه اى بكنم بروم امروز نماز جمعه را با آقایم على (ع) بخوانم.
در مسجد كوفه آمدم نشسته بودم امیرالمؤمنین به منبر خطبه خواند تب و لرز من شروع شد ولى خودم را گرفتم، حضرت از خطبه فارغ و بعد هم نماز جمعه، و بعد هم از نماز على فرستاد دنبالم، رفتم توى خانه اش فرمود: رمیله چه بود، وقتى من روى منبر بودم تو چه عارضت شد كه در خودت مى پیچیدى؟
گفتم: من مدتى تب و لرز داشتم، امروز تبم كم شد آمدم مسجد موقعى كه شما خطبه مى خواندید تب و لرز آمد حاصل فرمایش امیرالمؤمنین: این تب و لرز از تو به من هم سرایت كرد، عرض كرد: آنهایى كه در مسجدند این طور است یا افراد خارج هم همین طور است؟
فرمود: در شرق و غرب عالم هر یك از شیعیان ما اگر مبتلا بشوند به ما اثر مى كند. " 13 "
یکصد و شصت و پنج: یافتن بار یهودى
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
حیوانات یك یهودى با بار در راه گم شدند، براى شكایت حال نزد على (ع) آمد، حضرت ابتداء از حاجت او خبر دادند، سپس با او به جایى كه حیوان ها گم شده بودند رفتند، و كلامى فرمودند، حیوانات با بار پیدا شدند و یهودى مسلمان شد. " 14 "