ذخیره تغییرات تنظیمات پیش فرض بخشهای مورد علاقه خود را جهت نمایش در این صفحه انتخاب نمائید:

سه شنبه نهم خرداد 1391 خورشیدی (سال تولید ملی، حمایت از کار و سرمایه ایرانی)

تبلیغات سایت
 پرسش و پاسخ های ازدواج
 پرسش و پاسخ های پرورش اندام
شناسنامه کتاب
Skip Navigation Links.
Collapse سيصد و بيست داستان از معجزات و كرامات امام على (ع)سيصد و بيست داستان از معجزات و كرامات امام على (ع)
پيشگفتار
Expand معجزات امام على عليه السّلاممعجزات امام على عليه السّلام
Collapse اخبار غيبى امام على (ع)اخبار غيبى امام على (ع)
Expand خبر دادن امام على (ع) از شهادت يارانخبر دادن امام على (ع) از شهادت ياران
Expand خبر دادن امام على (ع) از واقعه كربلاخبر دادن امام على (ع) از واقعه كربلا
Expand خبر غيبى از حوادث آيندهخبر غيبى از حوادث آينده
Collapse خبر امام على (ع) از ضمير افرادخبر امام على (ع) از ضمير افراد
يکصد و پنجاه: خبر از باطن افراد
يکصد و پنجاه و يک: آگاهى بر دل زن بى تقوا
يکصد و پنجاه و دو: خبر از باطن خزانه دار معاويه
يکصد و پنجاه و سه: على (ع) در رحبه
يکصد و پنجاه و چهار: مالك قوى تر است يا على (ع)؟
يکصد و پنجاه و پنج: وقوف بر ضمير افراد
يکصد و پنجاه و شش: اژدها شدن قوس
يکصد و پنجاه و هفت: آگاهى از نام افراد
يکصد و پنجاه و هشت: وقوف بر ضمير افراد
يکصد و پنجاه و نه: ناميدن غلام به اسم واقعيش
يکصد و شصت: خبر على (ع) از غيب
يکصد و شصت و يک: اعراف كيست؟
يکصد و شصت و دو: ماجراى حرقوص بن زهير
يکصد و شصت و سه: آگاهى على (ع) از نيت مردم
يکصد و شصت و چهار: اتصال معنوى شيعيان با على (ع)
يکصد و شصت و پنج: يافتن بار يهودى
يکصد و شصت و شش: رهنمود امام (ع) به خدّاش
يکصد و شصت و هفت: اسلام آوردن نصرانى
يکصد و شصت و هشت: سكرات مرگ به حق آمد
Expand خبر دادن على (ع) از شهادت خودخبر دادن على (ع) از شهادت خود
Expand كرامات امام على (ع) در زمان حياتكرامات امام على (ع) در زمان حيات
Expand كرامات امام على (ع) پس از شهادتكرامات امام على (ع) پس از شهادت
جستجو در کتابخانه
نوع جستجو :
نحوه جستجو :


ارسال به دوستان

پست الکترونیکی:

بازديدها: 741

یکصد و شصت و شش: رهنمود امام (ع) به خدّاش


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
طلحه و زبیر مردمى را كه از قبیله ((عبدالقیس)) بود به نام خدّاش، نزد امیرالمؤمنین (ع) فرستادند و به او گفتند: تو را به سوى كسى مى فرستیم كه مدت هاست او و خاندانش را به سحر مى شناسیم، وقتى نزدش رفتى از خوردنى و آشامیدنى او مخور، و از وسایل شستشو و عطر او استفاده مكن و با او خلوت نكن، هنگامى كه او را دیدى آیه سحر را بخوان و از خدعه او به خدا پناه ببر، و بعد پیغام خویش را ذكر كردند.
خداش خدمت امام آمد و سفارش هاى آنان را عمل كرد، امام دید او آیه سحر مى خواند، خندید و فرمود: اى عبدالقیس! اینجا بیا.
عرض كرد: جا وسیع است مى خواهم پیغامى به شما برسانم.
امام فرمود: اكنون غذا بخور و آب بیاشام و لباست را بیرون بیاور و عطر استعمال نما، سپس پیغامت را برسان، قنبر! برخیز و از او پذیرایى كن.
خداش گفت: به آنچه گفتى احتیاجى ندارم.
فرمود: با تو خلوت كنم؟
عرض كرد: سر من آشكار است.
فرمود: تو را به آن خدایى كه بین تو قلبت حایل است و به هم زدن چشم ها و راز سینه ها را مى داند، قسم مى دهم آنچه زبیر به تو پیشنهاد كرد همین مطالبى نبود كه من گفتم؟
گفت: آرى خدا مى داند.
فرمود: اگر كتمان مى كردى همان دم، جان مى سپردى، تو را به خدا قسم مى دهم آیا به تو نگفت كه هنگام ملاقات با من، آیه سحر را بخوان؟
گفت: آرى.
فرمود: آن را بخوان، او مى خواند و حضرت آیه را تكرار مى كرد و از سرمى گرفت و هر جا او اشتباه مى كرد تعلیمش مى داد.
خداش عرض كرد: یا امیرالمؤمنین (ع)! در امر به تكرار آیه، چه منظورى دارى؟
فرمود: براى این كه قلبت مطمئن شود.
گفت: درست است.
فرمود: آن دو نفر به تو چه گفتند؟ او پیغام آنان را نقل كرد، و حضرت فرمود: جواب پیغام را برسان و بعد فرمود: خداوند! زبیر را به بدترین وضع بكش و خونش را در حال گمراهى بریز و طلحه را خوار و ذلیل فرما و در آخرت، بدتر از این براى آنان ذخیره كن كه مرا ستم كردند و افتراء بر من بستند و شهادت خود را كتمان كردند و درباره من و تو و پیامبرت نافرمانى كردند، بگو آمین!
خداش گفت: آمین! و از آنان بیزارى مى جویم و به خدا پناه مى برم.
فرمود: برگرد به سوى آنها و به آنچه گفتم خبر ده.
عرض كرد: نه به خدا قسم، از خدا بخواه مرا به زودى به سوى تو برگرداند و توفیقم دهد و خوشنودى او را درباره تو فراهم كند.
حضرت دعا كرد، و طولى نكشید كه خداش برگشت و در جنگ جمل شهید شد. " 1 "

یکصد و شصت و هفت: اسلام آوردن نصرانى


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
جاثلیق پیشواى علماى نصرانى بعد از رحلت پیغمبر به مدینه آمده و گفت: ما در انجیل یافته ایم كه پیغمبرى بعد از عیسى خواهد آمد و خبر آمدن محمد بن عبدالله به ما رسیده، و در آنچه از كتاب هاى خود خوانده ایم هست كه پیمبران از دنیا بیرون نمى روند تا اوصیایى نصیب كنند كه در امت هایشان جانشین ایشان باشند، و در مشكلات از نور آنان استفاده كنند، سپس سؤالاتى پرسید كه ابوبكر جوابى كه مورد پسند او باشد نداد، آن گاه
آن ها را از على (ع) پرسید و حضرت جواب مورد پسند به او داد و خوشش ‍ آمد، از امیرالمؤمنین (ع) دلیلى بر صحت دعوایش خواست، فرمود: اى نصرانى از محل خود بیرون شدى در حالتى كه از آن كسى كه خیال پرسش ‍ داشتى متنفر و منزجر بودى، و اظهار حقیقت جویى و هدایت طلبى مى كردى در صورتى كه در دل نیت دیگرى داشتى، و در خواب مقام من به تو نشان داده شد، و سخن من برایت گفته شد، و از مخالفت من ترسانده شدى، و به متابعت من ماءمور شدى؟
گفت: به آن خدایى كه مسیح را مبعوث كرد راست گفتى، و جز خداى تعالى كسى بر آنچه به من خبر دادى اطلاع نداشت، و من گواهى مى دهم كه: معبودى غیر از خدا نیست، و محمد پیغمبر خدا است، و تو وصى محمد پیغمبر خدا، و سزاوارترین مردمى به مقام او. " 2 "

یکصد و شصت و هشت: سكرات مرگ به حق آمد


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روزى امیرالمؤمنین (ع) از محمد بن ابى بكر پرسیدند: آیا پدرت قبل از مردن این آیه را قرائت نكرد:((و جاءت سكرة الموت بالحق ذلك ما كنت منه تحید))،((سكرات مرگ به حق آمد، این همان چیزى بود كه از آن روى گردان بودى)). عمر در آن حال به تو گفت:((بپرهیز پسرم كه على بن ابى طالب این خبر را از تو نشنود و ما را ملامت نكند))! هنگاهى كه امیرالمؤمنین (ع) این خبر را به محمد بن ابى بكر داد و از او سؤال كرد، تبسمى فرمود.
محمد گفت: یا على، درست فرمودى، و من شنیدم كه پدرم عمر را لعنت كرد و گفت: ((تو مرا به مهلكه ها انداخته اى)).
حضرت فرمود: درست است. " 3 " " 4 "

خبر دادن على (ع) از شهادت خود

یکصد و شصت و نه: اگر مى دانستم تو قاتل منى تو را نمى كشتم


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
على (ع) پس از پیروزى بر خوارج به كوفه آمد و به مسجد رفت، پس از خواندن دو ركعت نماز بر فراز منبر رفت، به جانب فرزندش امام حسن (ع) نظرى افكند و فرمود:
یا ابا محمد كم مضى من شهرنا هذا فقال ثلث عشرة یا امیرالمؤمنین: اى ابا محمد چه قدر از این ماه گذشته است؟
جواب داد: 13 روز یا امیرالمؤمنین (ع).
على (ع) رو به جانب امام حسین (ع) كرد و فرمود: یا ابا عبدالله كم بقى من شهرنا هذا؟ فقال الحسین: سبع عشرة یا امیرالمؤمنین: اى ابا عبدالله چقدر از این ماه مانده است؟
امام حسین گفت: 17 روز باقى مانده است یا امیرالمؤمنین.
سپس حضرت مضرب بیده على لحیته و هى یومئذ بیضاء فقال و الله لیخضبها بدمها اذا انبعث اشقها سپس دست خود را به ریش خود كه در آن روز سفید شده بود زد و فرمود: این ریش با خون سرم رنگین خواهد شد هنگامى كه آن شقى بیاید. و این شعر را قرائت فرمود:

ارید حیاته و یرید قتلى
عذیرك من خلیلك من مراد

در این مجلس ابن ملجم حاضر بود و این كلمات را مى شنید و تا امیرالمؤمنین على (ع) از منبر فرود آمد ابن ملجم برخاست و با عجله خود را نزد على (ع) رسانید و عرض كرد: یا امیرالمؤمنین (ع) من حاضرم و دست چپ و راست من با من است دستور بده تا دست هاى مرا از تن جدا كنند و اگر مى خواهى دستور فرمایید سر از بدن من جدا كنند.
فقال على و كیف اقتلك و لاذنب لك و لو اعلم انك قاتلى لم اقتلك و لكن هل كانت لك حاضنة یهودیة فقالت لك یوما من الایام یا شقیق عاقر ناقة ثمود.
على (ع) فرمود: چگونه ترا بكشم در حالى كه جرمى ندارى و اگر چنان چه هم مى دانستم كه قاتل من هستى تو را نمى كشتم لكن بگو ببینم آیا از یهودان، زنى خاضنه نزد تو بود و روزى از روزها تو را (اى برادر كشنده شتر) خطاب نمود؟
در این جا ابن ملجم عرض كرد: آرى چنین بود.
على (ع) بعد از این، سخنى نگفت و بر مركب خویش سوار شده و به طرف منزل خود رفت. " 5 "

یکصد و هفتاد: خبر دادن على (ع) از شهادت خود


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عابر بن واثله گفت: زمانى كه خلافت ظاهرى به امیرالمؤمنین على (ع) رسید، مردم را براى بیعت با خود جمع كرد و از جمله كسانى كه قصد بیعت با آن جناب را داشت عبدالرحمن ابن ملجم مرادى بود، چون به عنوان بیعت با آن حضرت حضور پیدا كرد، حضرت دو مرتبه یا سه مرتبه او را اجازه بیعت نداد پس از آن با كمال ناراحتى براى بیعت دست دراز كرد.
على (ع) در آن هنگام فرمود: چه موضوعى باعث شده كه بدبخت ترین این امت بیاید و اراده شوم خود را عملى سازد. سوگند به كسى كه جانم در تصرف اوست به زودى محاسنم را از خون سرم رنگین خواهند كرد.
ابن ملجم چون از بیعت آسوده شد، برگشت. حضرت امیر(ع) به این شعر مترنم شده فرمود:

اشدد حیازیمك للموت
فان الموت لاقیكا

و لا تجزع من الموت
اذا حل بوادیكا

كما اضحك الدهر
كذاك الدهر یبكیكا

خود را براى استقبال از مرگ آماده كن و بدان كه به زودى او تو را در مى یابد. از مرگ نترس و از ورود او اندوهناك مباش زیرا همان طور كه روزگار تو را مى خنداند به همان گونه مى گریاند. " 6 "

یکصد و هفتاد و یک: بیچارگى ابن ملجم


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
معلى بن زیاد گفته پسر ملجم حضور امیرالمؤمنین رسیده عرض كرد: به مركب سوارى محتاجم. حضرت به او نگاهى كرده فرمود: تو عبدالرحمن بن ملجم مرادى هستى؟
گفت: آرى. باز هم همین پرسش را كرد و همان پاسخ را شنید، آن گاه به غزوان فرمود: اسب اشقرى را به او بده. چون ابن ملجم سوار بر آن شد و دهانه اش را به دست گرفت، حضرت این شعر را خواند... یعنى من مى خواهم كه به او عطا و بخشش كنم و او عزم كشتن مرا دارد، با این تفاوت در مرام و مسلك هیچ كس او را معذور و بى گناه نخواهد شناخت.
او گفت: زمانى كه ابن ملجم با شمشیر بر فرق على (ع) زد، او را دستگیر نموده حضور حضرت امیر(ع) آوردند حضرت به او توجه كرده فرمود: سوگند به خدا آن همه احسان هایى را كه نسبت به تو انجام مى دادم با توجه به این بود كه مى دانستم كشنده منى و با تو این گونه معامله مى كردم تا موقعیت خود و بیچارگى تو را در پیشگاه خدا ثابت نمایم. " 7 "

یکصد و هفتاد و دو: قاتل من، شخصى بى نسب و نام


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در جنگ جمل، على (ع) بدون اسلحه به میدان رفت و زبیر را طلبید و با او اتمام حجت نمود و سپس به صف سپاه اسلام بازگشت.
یارانش به آن حضرت عرض كردند:((زبیر، یكه سوار قریش است و قهرمان جنگ مى باشد، و تو دلاورى او را به خوبى مى دانى، پس چرا بدون شمشیر و زره و سپر و نیزه، به سوى میدان رفتى؟! در حالى كه زبیر خود را غرق اسلحه نموده بود)).
امام على (ع) در پاسخ او فرمود: ((او قاتل من نیست، بلكه قاتل من، مردى بى نام و نشان، و بى ارزش و نكوهیده نسب است، بى آنكه به میدان دلیران آید، از روى غافل گیرى، خواهد كشت (یعنى او تروریست است))).
واى بر او كه بدترین مردم این جهان است، دوست دارد كه مادرش در سوگواریش بنشیند، او همانند ((احمر)) پى كننده ناقه حضرت ثمود است، كه این دو در یك خط هستند. " 8 "
منظور حضرت، ابن ملجم ملعون بود، و آن حضرت در این گفتار خبر از شهادت خود داد.

یکصد و هفتاد و سه: قاتل على (ع) از یهود


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مردى از قبیله مزینه گفت: من در خدمت حضرت امیرالمؤمنین (ع) نشسته بودم، گروهى از قبیله مراد خدمت آن حضرت آمدند و ابن ملجم در میان ایشان بود، پس آن گروه گفتند: یا امیرالمؤمنین! ابن ملجم را ما با خود نیاورده ایم، بدون اختیار ما، او با ما آمد و ما مى ترسیم كه به شما آسیبى بزند، و بر تو مى ترسیم از او.
حضرت به آن ملعون گفت: بنشین و نگاه طولانى به صورت او كرد و او را سوگند داد كه آن چه از تو مى پرسم راست بگو. پس فرمود: آیا تو نبودى در میان جمعى از كودكان، در كودكى با ایشان بازى مى كردى و هر گاه تو را از دور مى دیدند مى گفتند: آمد فرزند چراننده سگ ها؟ آن ملعون گفت: بلى. حضرت فرمود: چون به سن جوانى رسیدى از جلوى راهبى گذشتى به تو نگاه تندى كرد و گفت: اى شقى تر از پى كننده ناقه صالح.
گفت: بلى چنان بود.
باز حضرت فرمود: مادر تو، تو را خبر نداد كه در حیض به تو حامله شده بود؟
چون آن ملعون آن را شنید اضطرابى در سخنش به هم رسید و آخر گفت: مادرم مرا چنین خبر داد.
پس حضرت فرمود: شنیدم از رسول خدا(ص) كه كشنده تو شبیه است به یهود بلكه از یهود است. " 9 " " 10 "

یکصد و هفتاد و چهار: قاتل من هموست!


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
وقتى كه حضرت امیرالمؤمنین (ع) از مردم بیعت مى گرفت، عبدالرحمن بن ملجم مرادى آمد كه با آن حضرت بیعت كند، حضرت قبول بیعت او ننمود تا آن كه سه مرتبه به خدمت آن حضرت آمد، در مرتبه سوم با حضرت بیعت كرد. چون پشت كرد، حضرت بار دیگر او را طلبید به او سوگند داد كه بیعت نشكند و عهدهاى محكم از او گرفت. چون روانه شد، باز او را طلبید بار دیگر بر او تاءكید كرد، آن ملعون گفت: یا امیرالمؤمنین آنچه با من كردى با دیگران نكردى؟ حضرت شعرى خواند كه مضمونش این است كه: من به او بخشش مى نمایم و نیكى مى كنم، و او اراده قتل من دارد، چه بد یارى است قبیله مراد، پس فرمود: برو اى ابن ملجم به خدا سوگند مى دانم كه وفا به عهدهاى نخواهى كرد. پس حضرت اسب نیكوئى به او داد. چون او بر اسب سوار شد، باز حضرت شعرى خواند كه مضمونش همان بود، چون او پشت كرد، فرمود: به خدا سوگند این ملعون كشنده من خواهد بود، گفتند: یا امیرالمؤمنین ما را دستورى ده كه او را بكشیم، حضرت دستورى نداد. " 11 "

پاورقی

موضوع قبلی موضوع بعدی
نظر شما

• با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود پایگاه تاثیر کاملا موثری ایفا می کند لذا خواهشمند است ما را از نظرات ارزنده ی خود محروم نفرمایید .
• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود .
• نظرات کوتاه مثل "خوب بود" و "عالی بود" و... و نظرات تکراری تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.

  نام و نام خانوادگی
  پست الکترونیکی
  نظرات شما
نظرات کاربران

هیچ نظری ثبت نشده است.