یکصد و هفتاد و پنج: نظر كنید به قاتل من
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
زمانى كه محمد بن ابى بكر گروهى از اشراف مصر را به خدمت حضرت على (ع) فرستاد، عبدالرحمن بن ملجم در میان ایشان بود، نامه اى كه اسامى ایشان در آنجا نوشته شده بود در دست او بود، چون حضرت نامه را گرفت و نام ها را خواند، به آن ملعون رسید فرمود كه: تویى عبدالرحمن؟ گفت: بلى.
حضرت امیرالمؤمنین فرمود: لعنت خدا بر عبدالرحمن باد.
آن ملعون گفت: یاامیرالمؤمنین من تو را دوستم مى دارم.
حضرت فرمود: دروغ مى گوئى به خدا سوگند كه مرا دوست نمى دارى، پس او سه مرتبه قسم خورد بر دوستى آن حضرت، و حضرت سه مرتبه سوگند یاد كرد كه مرا دوست نمى دارى.
آن ملعون گفت: یا امیرالمؤمنین سه مرتبه سوگند یاد كردم كه تو را دوست دارم باور نمى كنى.
حضرت فرمود: واى بر تو، حق تعالى ارواح را دو هزار سال پیش از بدن ها خلق كرد، ایشان در هوا ساكن گردانید، پس آنها كه در عالم ارواح با یكدیگر الفت گرفته اند و یكدیگر را شناخته اند، در این عالم با یكدیگر موافقت و محبت دارند؛ و آنها كه در آن عالم با یكدیگر الفت نداشته اند، در این عالم با یكدیگر الفت ندارند؛ روح من روح تو را نمى شناسد و در عالم ارواح با تو الفت نداشته است.
چون آن ملعون پشت كرد، حضرت فرمود: اگر كسى خواهد كه نظر كند به قاتل من، نظر كند به این مرد.
بعضى از حاضران گفتند: یا امیرالمؤمنین چرا او را نمى كشى؟
فرمود: بسیار عجیب است مى گویید كه من كسى را بكشم كه هنوز مرا نكشته است. " 1 "
یکصد و هفتاد و شش: مرگ در كمین من است
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در احادیث معتبره وارد شده است كه چون حضرت امیرالمؤمنین (ع) از نافرمانى و نفاق و كفر اصحاب خود ناراحت شد و لشكر معاویه بر اطراف و نواحى ملك آن حضرت غارت مى آوردند و اصحاب آن حضرت به او یارى نمى نمودند، بر منبر رفته و فرمود: به خدا سوگند دوست دارم كه حق تعالى مرا از میان شما بردارد و در ریاض رضوان جا دهد، مرگ به همین زودى ها در كمین من است، پس فرمود: چه مانع شده است بدبخت ترین فرد این امت را كه محاسن مرا از خون سرم خضاب كند، این خبرى است كه پیغمبر بزرگوار مرا به آن خبر داده است، پس فرمود: خداوندا من از ایشان به تنگ آمده ام و ایشان از من به تنگ آمده اند، و من از ایشان ملامت یافته ام و ایشان از من ملال یافته اند، خداوندا مرا از ایشان راحت بخش، و ایشان را مبتلا كن به كسى كه مرا یاد كنند. " 2 "
یکصد و هفتاد و هفت: قاتل من، ابن ملجم فاجر و ملعون
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روزى حضرت امیرالمؤمنین (ع) داخل حمام شد، شنید كه صداى حضرت امام حسن و امام حسین (ع) بلند شد، حضرت فرمود: چه اتفاقى افتاد پدر و مادرم فداى شما باد؟ گفتند: این ستمگر ملعون ابن ملجم به سراغ شما آمد، ترسیدیم كه آسیبى به شما بزند.
حضرت فرمود: به خدا سوگند كه كشنده من به غیر او نخواهد بود. " 3 "
یکصد و هفتاد و هشت: شقى ترین اشقیا
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در كتاب كشف الغمه و مناقب ابن شهر آشوب مذكور است كه حضرت امیرالمؤمنین (ع) در كوفه دچار مریضى شد، جمعى به عیادتش رفتند و گفتند: یا امیرالمؤمنین ما در این عارضه بر تو مى ترسیم، حضرت فرمود: اما من نمى ترسم زیرا كه شنیده ام از پیغمبر صادق و مصدق كه فرمود: شقى ترین امت جفت پى كننده ناقه صالح ضربتى بر سر من خواهد زد و محاسن مرا رنگین خواهد كرد.
به روایت دیگر گفتند: یا امیرالمؤمنین چرا از میان این منافقان به در نمى روى كه خود را به مدینه حضرت رسول الله (ص) برسانى و در جوار آن حضرت مدفون شوى؟
فرمود كه: پیغمبر مرا خبر داده است كه در این شهر شهید خواهم شد، و در پشت این شهر مدفون خواهم گردید. " 4 "
یکصد و هفتاد و نه: آگاهى على (ع) از شهادت خود
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مردى از علماى یهود خدمت على (ع) آمد و مسئله اى چند سؤال نمود، از جمله پرسید: وصى پیغمبر شما بعد از او چند سال خواهد زیست؟
فرمود: سى سال.
گفت: بگو سرانجام خواهد مرد یا كشته خواهد شد؟ فرمود: بلكه كشته خواهد شد، و ضربتى بر سر او خواهند زد كه ریش او از خون او خضاب شود، یهودى گفت: به خدا سوگند راست گفتى، من چنین خوانده ام در كتابى كه موسى املاء كرده است و هارون نوشته است. " 5 "
یکصد و هشتاد: بدبخت ترین مردم
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روزى حضرت امیرالمؤمنین (ع) بر منبر فرمود: اى گروه مردم! حق بر باطل غالب گردید و به زودى برخواهد گشت و باطل برحق غالب خواهد شد، پس فرمود: كجاست بدبخت ترین امت كه ضربتى بر سر من زند و محاسنم را از آن رنگین كند. " 6 "
به روایت دیگر: دست خود را بر ریش خود كشید فرمود: چه مانعه شده است شقى ترین این امت را كه این ریش را بالاتر آن رنگین كند. " 7 "
یکصد و هشتاد و یک: خبر دادن از آخرین پلید
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابن بابویه به سند معتبر روایت كرده است كه: مردى از علماى یهود به خدمت حضرت امیرالمؤمنین (ع) آمد و در هنگامى كه آن حضرت از جنگ خوارج نهروان مراجعت نموده بود، پرسید كه: یا على تویى وصى پیغمبر آخر الزمان؟
فرمود: بلى.
یهودى گفت: بر وصى هر پیغمبرى هفت بلیه و امتهان وارد مى شود در حیات پیغمبر، و هفت بلیه بعد از وفات آن پیغمبر، تو بگو كه آیا نسبت به تو هم واقع شده است؟
چون آن حضرت آن بلیه ها و امتهان ها را بیان فرمود، اصحاب آن حضرت همه حاضر بودند و همه تصدیق نمودند.
بعد از آن فرمودند: یكى دیگر از بلیه هاى من مانده و نزدیك است كه آن بلیه بر من وارد شود، پس آن یهودى به گریه آمد، و اصحاب آن حضرت به فغان آمدند و گفتند: یا على! آن خصلت آخر را بیان فرما؟
حضرت اشاره به ریش مبارك خود نمود فرمود: بلیه آخر آن است كه این ریش از خون این موضع تر خواهد شد، و اشاره بر سر مبارك خود نمود.
چون خضرت این خبر وحشت آور را فرمود، صداهاى مردم در مسجد به گریه بلند شد، شیون مردم به حدى رسید كه در كوفه هیچ خانه نماند مگر آنكه اهلش از ترس آن صدا بیرون دویدند. آن یهودى در همان ساعت بر دست آن حضرت مسلمان شد، پیوسته در خدمت آن حضرت بود تا آن كه آن حضرت به درجه شهادت فایز گردید، و ابن ملجم را گرفتند و به خدمت امام حسن (ع) آوردند در آن وقت آن یهودى حاضر بود و مردم بر دور امام حسن (ع) جمع شده بودند، و آن ملعون را در پیش آن حضرت بازداشته بودند، پس آن یهودى به آن حضرت گفت: اى ابومحمد بكش این لعین را خدا او را بكشد، به درستى كه من خوانده ام در كتابى كه بر حضرت موسى نازل شده است كه این بدبخت گناهش بزرگتر است از پسر آدم كه برادر خود را كشت، و از قدار پى كننده ناقه صالح. " 8 "
یکصد و هشتاد و دو: شكایت از سستى یاوران
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روزى حضرت امیرالمؤمنین (ع) نماز صبح را در مسجد ادا نمود، مشغول تعقیب گردید تا آفتاب یك نیزه بلند شد، پس رو به جانب مردم گردانید فرمود: به خدا سوگند كه من بیشتر گروهى چند را مى یافتم كه شب ها عبادت حق تعالى را مى كردند، و گاه پاهاى خود را با ایستادن به عقب مى افكندند، و گاه پیشانى هاى خود را بر زمین براى خدا مى گذاشتند، چنان عبادت خدا مى كردند كه گویا صداى آتش جهنم در گوش هاى ایشان بود، چون نزد ایشان خدا را یاد مى كردند، مانند درخت از ترس حق تعالى مى لرزیدند. با این احوال گمان مى كردند كه شب را غفلت بر سر آورده اند، بعد از این سخن كسى آن حضرت را خندان ندید تا به درجه شهادت رسید. " 9 "
یکصد و هشتاد وسه: شناختن قاتل خود
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
على (ع) به دروازه بانان كوفه امر كرد كه هر كس داخل كوفه مى شود اسم او را بنویسد، پس اسم مردمانى كه به شهر كوفه مى آمدند نوشته مى شد.
چون اسامى را خدمت حضرت آوردند و اسامى آنها را خواند همین كه بر اسم این ملجم رسید انگشت مبارك را بر آن اسم گذاشت و فرمود خدا تو را بكشد. " 10 "
یکصد و هشتاد و چهار: نزدیك شدن امر الهى
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
حضرت على (ع) در ماه مبارك رمضان كه در آن ماه به ریاض رضوان انتقال نمود، بر منبر فرمود: امسال به حج خواهید رفت، و من در میان شما نخواهم بود، و در آن ماه یك شب در خانه امام حسن (ع) و یك شب در خانه امام حسین (ع) و یك شب در خانه زینب دختر خود كه در خانه عبدالله بن جعفر بود افطار مى نمود و زیاده از سه لقمه طعام تناول نمى نمود، از سبب آن حالت از آن حضرت پرسیدند، فرمود: امر خدا نزدیك شده است یك شب یا دو شب بیش نمانده است، مى خواهم چون به رحمت حق و اصل شدم شكم من از طعام پر نباشد. " 11 "