ذخیره تغییرات تنظیمات پیش فرض بخشهای مورد علاقه خود را جهت نمایش در این صفحه انتخاب نمائید:

سه شنبه نهم خرداد 1391 خورشیدی (سال تولید ملی، حمایت از کار و سرمایه ایرانی)

دایره المعارف تلفن همراه
تبلیغات سایت
 پرسش و پاسخ های ازدواج
 پرسش و پاسخ های پرورش اندام
شناسنامه کتاب
جستجو در کتابخانه
نوع جستجو :
نحوه جستجو :


ارسال به دوستان

پست الکترونیکی:

بازديدها: 925

یکصد و هشتاد و پنج: دادن خبر شهادت


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
على (ع) پیش از شهادتش از قضیه ناگوار شهادت خود اطلاع داد و معلوم كرد با ضربتى كه بر سر او وارد مى آید و محاسنش را خونین مى كند از دنیا رحلت مى فرماید و حضرتش از این معنى با الفاظ مختلفى كه ذیلا اشاره مى شود اطلاع داده:
سوگند به خدا محاسنم از خون سرم رنگین خواهد شد.
سوگند به خدا محاسنم به خون سرم رنگین مى شود و چه امرى شقى و بدبخت ترین امت را از انجام كار زشتش باز مى دارد كه نمى آید محاسن مرا خون آلود بسازد.
چه امرى باعث شده كه بدبخت ترین امت نیاید و محاسنم را به خون سرم رنگین سازد.
ماه رمضان كه سید ماه ها و آغاز سال است فرا مى رسد و آسیاى سلطنت در آن ماه به چرخ در مى آید و همه شما با یك طریقه و مرام به حج بیت الله خواهید رفت و نشانه آن است كه من در میان شما نمى باشم.

یکصد و هشتاد و شش: بستن پیمان شهادت با خدا


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
جعد بن بعجه كه یكى از خوارج بود به على (ع) عرض كرد از خدا بترس ‍ براى آن كه خواهى مرد، فرمود: نه چنین است بلكه من ضربتى دنیا را وداع خواهم گفت كه محاسنم از خون سرم خضاب خواهد شد و پیمان هم چنان بر این پیمانه شده و كسى كه افترا زند زیانكار است.

یکصد و هشتاد و هفت: خبر على (ع) از شهادت جویریه


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
جویریه بن مسهر كنار خانه على (ع) آمد پرسید: امیرالمؤمنین (ع) كجاست؟ گفتند: خوابیده است، صدایش را بلند كرده گفت: اى خوابیده از جاى برخیز سوگند به كسى كه جان من در دست تواناى اوست چنان چه خود پیش از این به ما اطلاع داده اى ضربتى بر سرت زنند كه محاسنت را از خون سرت خضاب سازد، على (ع) صداى او را شناخته فرمود: جویریه پیش بیا تا سخنى با تو بگویم، چون نزدیك آمد، فرمود: به حق كسى جان من در تصرف اوست تو را نیز به حضور بدكردار پرخور پست فطرتى خواهند برد و او دستور مى دهد دست و پاى تو را ببرند و در زیر درخت بسیار بلندى به دار زنند، روزگارى از این قضیه گذشت تا در زمان معاویة بن ابى سفیان كه زیاد به ولایت رسید دست و پاى او را برید و او را در زیر درخت بسیار دراز پسر مكعبر به دار آویخت. " 1 "

یکصد و هشتاد و هشت: خبر دادن از شهادت به دخترش


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
اسماعیل بن زیاد گوید: ام موسى كنیز على (ع) و سرپرست دخترش فاطمه به من گفت: از على (ع) شنیدم به دخترش ام كلثوم مى فرمود: دختر من به زودى از مصاحبت من محروم خواهى شد و طولى نمى كشد كه از میان شما مى روم.
ام كلثوم پرسید: به چه دلیل چنین فال بدى مى زنید و ما را داغدار مى سازید؟
فرمود: رسول خدا را در خواب دیدم كه گرد و غبار را از چهره من پاك مى كرد و مى فرمود گرفتارى هاى دنیا از تو برداشته شد و تیر قضا به هدف مقصود رسید.
نامبرده گوید: سه شبانه روز نگذشته بود كه حادثه ضربت خوردن امیرالمؤمنین (ع) واقع گردید. ام كلثوم از این پیشآمد ناراحت شده داد مى زد و فریاد مى كرد، امیرالمؤمنین (ع) او را ساكت كرده مى فرمود: دختر من گریه مكن آرام باش هم اكنون پیغمبر خدا را مى بینم با دست به جانب من اشاره مى كند و مى فرماید: یا على به جانب ما بیا كه آن چه در نزد ماست براى تو بهتر از ماندن در دنیا. " 2 "

یکصد و هشتاد و نه: خبر از نوحه گرى ها


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در آخر شب نوزدهم كه خواست از خانه به مسجد برود مرغابى ها اطراف او را گرفته به روى او صیحه مى زدند. خواستند آن ها را دور كنند، فرمود: دست از آن ها بردارید كه به نوحه گرى پرداخته اند. " 3 "

یکصد و نود: ((رجال صدقوا)) كیانند؟


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در یكى از روزها كه حضرت على (ع) بر بالاى منبر كوفه بود، یكى از حاضران پرسید: آیه ((رجال صدقوا...)) درباره چه كسانى و در فضیلت كدام یك از مسلمانان نازل شده است؟
حضرت على (ع) در پاسخ او، فرمود: این آیه در شاءن من و عمویم (حمزه) و پسر عمویم (عبیده بن حارث بن عبدالمطلب) نازل شده است، (عبیده) و (حمزه) به ترتیب در جنگ بدر و احد به شهادت نایل آمدند و به حضور حق تعالى رسیدند و من كه اكنون باقى هستم در انتظار آن هنگامى مى باشم كه بدبخت ترین مردم از جاى برخیزد و محاسن مرا به خون سرم رنگین كند! و اضافه كرد: این پیش آمد موافق با پیمانى است كه حبیب من، ابوالقاسم (ص) آن را از من تعهد گرفته است. " 4 "

یکصد و نود و یک: شایعه قتل على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در حدیث طولانى جنگ صفین روایت شده است كه: عراقیان امیرالمؤمنین (ع) را نیافتند، بد گمان شده گفتند: شاید كشته شده، صداى گریه و زارى از آنها بلند شد، امام حسن (ع) از گریه منع شان كرد و فرمود: پدرم به من خبر داده كه قتل او در كوفه واقع مى شود، در این بین پیر مردى فرتوت آمد و گفت: امیرالمؤمنین را دیدم در میان كشتگان افتاده، پس گریه و زارى زیاد شد، امام حسن (ع) فرمود: مردم! این پیر دروغ مى گوید، تصدیقش نكنید، زیرا على (ع) فرموده: مردم از مراد در این كوفه مرا مى كشد. " 5 "

كرامات امام على (ع) در زمان حیات

شفا و درمان بیماران

یکصد و نود و دو: لطف على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
اواخر شب بود، على (ع) همراه فرزندش حسن (ع) كنار كعبه براى مناجات و عبادت آمدند، ناگاه على (ع) صداى جانگدازى شنید، دریافت كه شخص ‍ دردمندى با سوز و گداز در كنار كعبه دعا مى كند و با گریه و زارى، خواسته اش را از خدا مى طلبد.
على (ع) به حسن (ع) فرمود: نزد این مناجات كننده برو و ببین كیست او را نزد من بیاور.
امام حسن (ع) نزد او رفت، دید جوانى بسیار غمگین با آهى پرسوز و جانكاه مشغول مناجات است، فرمود: اى جوان، امیر مؤمنان على (ع) تو را مى خواهد ببیند، دعوتش را اجابت كن.
جوان لنگان لنگان با اشتیاق وافر به حضور على (ع) آمد، على (ع) فرمود: چه حاجت دارى؟
جوان گفت: حقیقت این است كه من به پدرم آزار مى رساندم، و او مرا نفرین كرده و اكنون نصف بدنم فلج شده است.
امام على (ع) فرمود: چه آزارى به پدرت رسانده اى؟
جوان عرض كرد: من جوانى عیاش و گنهكار بودم، پدرم مرا از گناه نهى مى كرد، من به حرف او گوش نمى دادم، بلكه بیشتر گناه مى كردم، تا این روزى مرا در حال گناه دید باز مرا نهى كرد، سرانجام من ناراحت شدم چوبى برداشتم طورى به او زدم كه بر زمین افتاد و با دلى شكسته برخاست و گفت: ((اكنون كنار كعبه مى روم و براى تو نفرین مى كنم))، كنار كعبه رفت و نفرین كرد.
نفرین او باعث شد، نصف بدنم فلج گردید - در این هنگام آن قسمت از بدنش را به امام نشان داد - بسیار پشیمان شدم نزد پدرم آمدم و با خواهش ‍ و زارى از او معذرت خواهى كردم، و گفتم: مرا ببخش برایم دعا كن.
پدرم مرا بخشید و حتى حاضر شد كه با هم به كنار كعبه بیاییم و در همان نقطه اى كه نفرین كرده بود، دعا كند تا سلامتى خود را باز یابم.
با هم به طرف مكه رهسپار شدیم، پدرم سوار بر شتر بود، در بیابان ناگاه مرغى از پشت سر، سنگى پراند، شترم رم كرد و پدرم از بالاى شتر به زمین افتاد بر بالینش رفتم دیدم از دنیا رفته است، همان جا او را دفن كردم و اكنون خودم با حالى جگر سوز به این جا براى دعا آمده ام.
امام على (ع) فرمود: از این كه پدرت با تو به طرف كعبه براى دعا در حق تو مى آمد، معلوم مى شود كه پدرت از تو راضى است، اكنون من در حق تو دعا مى كنم.
امام بزرگوار، در حق او دعا كرد، سپس دست هاى مباركش را به بدن آن جوان مالید، همان دم جوان سلامتى خود را باز یافت.
سپس امام على (ع) نزد پسرانش آمد و به آنها فرمود: علیكم ببر الوالدین: ((بر شما باد، نیكى به پدر و مادر)). " 6 " " 7 "

پاورقی

موضوع قبلی موضوع بعدی
نظر شما

• با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود پایگاه تاثیر کاملا موثری ایفا می کند لذا خواهشمند است ما را از نظرات ارزنده ی خود محروم نفرمایید .
• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود .
• نظرات کوتاه مثل "خوب بود" و "عالی بود" و... و نظرات تکراری تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.

  نام و نام خانوادگی
  پست الکترونیکی
  نظرات شما
نظرات کاربران

هیچ نظری ثبت نشده است.