ذخیره تغییرات تنظیمات پیش فرض بخشهای مورد علاقه خود را جهت نمایش در این صفحه انتخاب نمائید:

سه شنبه نهم خرداد 1391 خورشیدی (سال تولید ملی، حمایت از کار و سرمایه ایرانی)

دایره المعارف تلفن همراه
تبلیغات سایت
 پرسش و پاسخ های ازدواج
 پرسش و پاسخ های پرورش اندام
شناسنامه کتاب
جستجو در کتابخانه
نوع جستجو :
نحوه جستجو :


ارسال به دوستان

پست الکترونیکی:

بازديدها: 753

یکصد و نود و سه: عاقبت ترك بسم الله


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عبدالله بن یحیى وارد مجلس امیر مؤمنان على (ع) شد و در برابر او تختى بود، حضرت دستور داد كه روى آن بنشیند، ناگهان تخت واژگون شد و او به زمین افتاد و سرش شكست و خون جارى شد.
امیر مؤمنان (ع) دستور داد آب آوردند و خون را شستند، سپس فرمود: نزدیك بیا دست مبارك را بر آن گذاشت نخست احساس درد شدیدى كرد، و بعد شفا یافت! سپس فرمود: ((شكر خدایى را كه گناهان شیعیان ما را در دنیا با حوادث ناگوارى كه بر آنها پیش مى آید مى شوید و پاك مى كند))!
((عبدالله)) عرض كرد: اى امیر مؤمنان! مرا آگاه كردید، اگر بفرمایید من چه گناهى مرتكب شده ام كه این حادثه ناگوار برایم پیش آمد تا دیگر تكرار نكنم خوش وقت مى شوم.
فرمود: هنگامى كه نشستى ((بسم الله الرحمن الرحیم)) نگفتى، مگر نمى دانى رسول خدا(ص) از ذات پاك پروردگار براى من چنین نقل فرموده: ((هر كار با اهمیتى بسم الله در آن گفته نشود، نافرجام و بى عاقبت است)).
عبدالله گفت: فدایت شوم من بعد از این هرگز آن را ترك نمى كنم.
امام فرمود: ((در این بهره مند و سعادتمند خواهى شد)). " 1 "

یکصد و نود و چهار: شفاى مریضان


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مالك اشتر بر على (ع) وارد شد و سلام كرد، على (ع) جوابش را داد و فرمود: ((چه چیز باعث شد كه در این ساعت به اینجا بیایى؟)).
گفت: دوستى و عشق تو اى امیر مؤمنان!
حضرت فرمود: دَم در، كسى را دیدى؟
گفت: بلى، چهار نفر را دیدم. مالك اشتر با على (ع) به دم در رفتند و در آنجا شخصى نابینا، جذامى، فلج و شخصى مبتلا به مرض برص بودند.
حضرت فرمود: اینجا چه مى كنید؟
گفتند: به خاطر مرضى كه داریم آمده ایم. حضرت برگشت و بقچه اى را باز كرد و در آن بسته چرمى را در آورد و از درون آن نیز كاغذى بیرون آورد و براى آنها خواند، همه آنها خواند، همه آنها شفا یافتند و برخاستند و رفتند. " 2 " " 3 "

یکصد و نود و پنج: خط مشى دوستان على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
اصبغ بن نباته گوید: خدمت امیر مؤمنان (ع)نشسته بودم و آن حضرت میان مردم داورى مى كرد كه جماعتى وارد شدند و مرد سیاه كت بسته اى هم با آنان بود، گفتند: اى امیرمؤمنان، این دزد است. فرمود: اى مرد سیاه، دزدى كرده اى؟
گفت: آرى اى امیر مؤمنان. فرمود: مادر به عزا اگر بار دوم اقرار كنى دستت را مى برم، گفت: آرى مى دانم اى مولاى من، فرمود: واى بر تو، بنگر چه مى گویى، آیا دزدى كرده اى؟
گفت: آرى اى مولاى من. در این جا حضرت فرمود: دستش را ببرید كه بریدن دست او واجب گشت.
دست راستش را بریدند " 4 " و آن را در حالى كه خون از آن مى چكید به دست چپ گرفت و به راه افتاد. در راه با مردى به نام ابن كواء (كه از خوارج بود) روبرو شد، وى گفت: اى مرد سیاه، چه كسى دستت را برید؟
گفت: دستم را سرور اوصیاء و پیشواى سپید چهرگان و شایسته ترین كس به (ولایت بر) مردمان على بن ابى طالب (ع) برید، همان كسى كه پیشواى هدایت، همسر فاطمه زهرا دختر محمد مصطفى و پدر امام حسن مجتبى و حسین مرتضى است، همان پیشى گیرنده به بهشت هاى پرنعمت، كشنده دلاوران، انتقام گیرنده از نابخردان، دهنده زكات، پناه دهنده والامقام از اولاد هاشم بزرگ، عموزاده رسول، رهنما به راه راست، گوینده درست گفتار، دلاور مكى، آقاى باوفا، سرشار از علم و بركنده از شرك، امین ال حم و یس و طه و میامین، آزاد در حرمین، و نماز گزارنده به دو قبله، خاتم اوصیاء و صى برگزیده انبیا، شاه شیران و دلاور شیر دل، همو كه جبرییل امین یاور اوست و میكاییل مبین ناصرش، وصى رسول پروردگار جهانیان، خاموش كننده آتش آتش افروزان، و بهترین بالنده از میان همه قریش، همو كه سپاهى از آسمان پیرامون اویند یعنى على بن ابى طالب امیرمؤمنان على رغم ناكسان، و مولاى همه مردم زمان!
به این جا كه رسید ابن كوا گفت: واى بر تو اى مرد سیاه، على دست تو را بریده و تو این گونه او را مى ستایى؟!
گفت: چرا او را نستایم در حالى كه عشق او با گوشت و خونم آمیخته است؟! به خدا سوگند او دست مرا نبرید جز به خاطر حقى كه خداوند بر من واجب ساخته بود.
من خدمت امیرمؤمنان (ع) رسیده گفتم: سرورم، چیز عجیبى دیدم، فرمود: چه دیدى؟
گفتم: با مرد سیاهى روبرو شدم كه دست راستش بریده بود و آن را در حالى كه خون مى چكید به دست چپ گرفته بود و مى رفت، به او گفتم: اى مرد سیاه، چه كسى دستت را بریده؟ گفت: سرور مؤمنان...و سخنان او را بر آن حضرت باز گفتم، من نیز عین سخن ابن كوا را به او گفتم و او همان پاسخ داد.
امیرمؤمنان (ع) رو كرد به فرزندش حسن و فرمود: برخیز عمویت را بیاور. امام حسن (ع) در طلب وى رفت، او را در جایى به نام ((كِنده)) یافت و نزد امیرمؤمنان (ع) آورد.
حضرت به او فرمود: اى مرد سیاه، من دست تو را بریدم و تو مرا مى ستایى؟! گفت: اى امیرمؤمنان، چرا تو را نستایم در حالى كه عشق تو با خون و گوشتم آمیخته است؟! به خدا سوگند دست مرا نبریدى جز به حقى كه بر من روا شده بود و مایه نجات من از عذاب آخرت گردید.
حضرت فرمود: دستت را به من بده. دست او را گرفت و در جایى كه بریده شده بود نهاد و با عباى خود پوشاند و برخاست و نمازگزارد و دعایى خواند كه شنیدیم در آخرش گفت: آمین. آن گاه عبا را برداشت و فرمود: اى رگ ها در جاى خود به صورتى كه بودید بچسبید و پیوند خورید. سپس آن مرد سیاه برخاسته و مى گفت: به خدا و محمد رسول او و على كه دست بریده را پس از جدایى آن پیوند داد ایمان آوردم. سپس بر قدم هاى على (ع) افتاد و گفت: پدر و مادرم فدایت باد اى وارث علم نبوت.
و در روایت دیگرى است كه فرمود: اى پسر كواء، دوستانمان را اگر قطعه قطعه كنیم جز بر دوستیشان نیفزاید، و در میان دشمنانمان كسانى هستند كه اگر روغن و عسل هم به كامشان ریزیم باز هم جز بر دشمنى آنان نیفزاید. " 5 " " 6 "

یکصد و نود و شش: شفاى فلج


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مردى فلج شد و زبانش بند آمد، حضرت على (ع) امر كرد آتشى روشن كردند، حضرت شبانه در آن وارد شد و پس از مدتى طولانى سرى به دستش بود و بیرون آمد، و فرمود: شیطانى را كه به این مرد حمله كرده بود كشتم و این سر اوست، پس فلج آن مرد بر طرف شد، و زبانش باز شد. " 7 "

یکصد و نود و هفت: ترحم على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
اصبغ بن نباته روایت كرده كه: ما همراه امیرالمؤمنین (ع) مى رفتیم، و مردى از قریش با ما بود و گفت: یا امیرالمؤمنین! مردها را كشتى، و بچه ها را یتیم كردى، و چنین و چنان كردى، امیرالمؤمنین (ع) متوجه او شد و فرمود: گمشو اى سگ، و دیدیم سگ سیاهى شد، و بنا كرد به آن حضرت پناه بردن و تضرع كردن، حضرت او را دید و به حالش ترحم كرد و لبانش را حركت داد دیدیم مردى شد مانند سابق، و مردى گفت: اى امیرالمؤمنین! شما بر امثال این كار قدرت دارید و معاویه با شما معارضه مى كند؟
فرمود: ماییم بندگان بزرگوارى كه در گفتار بر خدا سبقت نمى گیرند و به فرمانش عمل مى كنند. " 8 "

یکصد و نود و هشت: شفاى زهرا(س) به دست على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
حضرت زهرا(س) بیمار شده بود، رسول اكرم (ص) به دیدار او آمد، فرمود: ((حالت چطور است، چرا غمگین هستى؟))
فاطمه: كسالت دارم.
پیامبر: آیا به چیزى میل دارى؟
فاطمه به انگور میل دارم، ولى مى دانم كه اكنون فصل انگور نیست.
پیامبر: خدا قدرت آن را دارد كه انگور را براى ما بفرستد، آن گاه چنین دعا كرد: اللهم ائتنا به مع افضل عندك منزلة: ((خدایا! انگور را همراه كسى كه از نظر مقام بهترین فرد امت من در پیشگاه تو است، نزد ما بفرست)).
چند لحظه اى نگذشت، ناگاه حضرت على (ع) وارد خانه شد، دیدند زنبیلى در دست دارد و زیر عبا گرفته است، پیامبر(ص) به او فرمود: چه همراه دارى؟
على: انگور است كه براى فاطمه (س) آورده ام.
پیامبر(ص) دوباره فرمود: الله اكبر، الله اكبر همان گونه كه دعاى مرا (بهترین فرد امت) به على (ع) اختصاص دادى، شفاى دختر مرا در این انگور قرار بده)).
فاطمه (س) از آن انگور خورد، و هنوز پیامبر(ص) از خانه حضرت زهرا(س) بیرون نیامده بود كه آن بانوى بزرگوار شفا یافت. " 9 " " 10 "

یکصد و نود و نه: انار بهشتى


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
حضرت زهرا(س) بیمار و بسترى گردید، حضرت على (ع) به بالین او آمد و گفت: ((چه میل دارى تا برایت فراهم كنم؟)).
فاطمه (س) كه یك عنصر كامل حیاء و عزت بود، نمى خواست شوهرش را به زحمت اندازد، در پاسخ گفت: من از شما چیزى نمى خواهم)).
حضرت على (ع) اصرار كرد.
فاطمه (س) گفت: ((اى پسر عمو! پدرم به من سفارش كرده كه هرگز چیزى را از شوهرت درخواست نكن، مبادا او نداشته باشد و در برابر درخواست تو شرمنده شود)).
على (ع) فرمود: اى فاطمه! به حق من، هر چه میل دارى بگو))
فاطمه (س) گفت: ((اكنون كه مرا سوگند دادى، اگر انارى برایم فراهم كنى خوب است)).
حضرت على (ع) برخاست و براى فراهم نمودن انار، از خانه بیرون رفت، و با بعضى از مسلمانان روبرو شد و از آنها پرسید:((انار در كجا پیدا مى شود؟)).
آنها عرض كردند: فصل انار گذشته، ولى چند روز قبل، شمعون یهودى، چند عدد انار از طایف آورده است.
حضرت على (ع) به در خانه شمعون رفت و در خانه را زد، شمعون از خانه بیرون آمد، وقتى كه چشمش به چهره على (ع) افتاد، از علت آمدن آن حضرت به آنجا پرسید.
حضرت على (ع) ماجرا را گفت و افزود كه براى خرید انار آمده ام.
شمعون: چیزى از آن انارها باقى نمانده است، همه را فروختم.
امام على (ع) كه از راه علم امامت دریافته بود كه یك انار، باقى مانده، به شمعون فرمود: ((شاید یك انار باقى مانده و تو اطلاع ندارى)).
شمعون: من از خانه خود اطلاع دارم، و مى دانم كه اكنون هیچ انارى در خانه ام نیست.
همسر شمعون كه پشت در بود، سخن آنها را شنید و به شوهرش شمعون گفت: ((من یك عدد انار را براى خود ذخیره و در زیر برگها پنهان نموده ام كه تو اطلاع ندارى)).
آن گاه رفت و انار را آورد و به دست حضرت على (ع) داد، آن حضرت چهار درهم به شمعون داد، شمعون گفت: قیمتش نیم درهم است.
امام على: این زن این انار را براى خود ذخیره كرده تا روزى نفع بیشترى به او برسد، نیم درهم مال تو باشد و سه درهم و نیم مال همسرت باشد.
به این ترتیب حضرت على (ع) چهار درهم را داد، انار را گرفت و به سوى خانه رهسپار گردید، در مسیر راه صداى ناله درمانده اى را شنید، به دنبال صدا رفت دید مرد غریب و بیمار و نابینایى در خرابه اى بدون سرپرست و غذا، در زمین خوابیده است.
حضرت على (ع) در بالین او نشست و سر او را به دامن گرفت و از او پرسید: ((تو كیستى و از كدام قبیله اى و چند روز است در اینجا بیمار مى باشى؟)).
او گفت: ((اى جوان صالح من از اهالى مداین (ایران) مى باشم، در مداین به بدهكارى بسیار مبتلا گشتم، ناگزیر سوار بر كشتى شدم و با خود گفتم: خود را به مولایم امیرمؤمنان (ع) مى رسانم، شاید آن حضرت، چاره كار مرا بنماید، و قرض هایم را ادا كند)) (و این سخن را به آن جوان صالح گفت، ولى نمى شناخت كه آن جوان صالح، خود على (ع) است).
حضرت على (ع) فرمود: من یك عدد انار براى بیمار عزیزم، به دست آورده ام، ولى تو را محروم نمى كنم، نصفش را به تو مى دهم.
آن حضرت، آن انار را دو نصف كرد و نصف آن را كم كم در دهان آن بیمار مى گذاشت تا تمام شد.
بیمار گفت: ((اگر مرحمت بفرمایى، نصف دیگرش را نیز به من بخوران كه چه بسا حال من خوب شود!)).
حضرت على (ع) كه معدن كرم و حیا و بزرگوارى بود به خود خطاب كرد: ((امید این بیمار غریب در این خرابه از همه جا بریده شده، بنابراین بر دیگران مقدم تر است، شاید خداوند براى فاطمه (س) وسیله دیگرى فراهم سازد)).
نیم دیگر انار را نیز كم كم به دهان بیمار گذاشت تا تمام شد.
آن گاه حضرت على (ع) با دست خالى به خانه بازگشت، در حالى كه از شدت حیاء غرق در فكر بود كه چگونه با دست خالى به خانه بازگردد، آهسته آهسته تا نزدیك خانه اش آمد، حیاء كرد كه وارد خانه شود، از شكاف در به درون خانه نگاه كرد تا ببیند آیا فاطمه (س) در خواب است یا بیدار؟!.
دید فاطمه (س) تكیه كرده و طبقى از انار در پیش روى او است و میل مى فرماید.
حضرت على (ع) بسیار خشنود شد، سپس وارد خانه گردید، ملاحظه كرد كه آن طبق انار مربوط به این عالم نیست (بلكه از بهشت آمده) پرسید: ((این انار را چه كسى این جا آورد؟)).
فاطمه (س) گفت: ((اى پسر عمو! وقتى كه تشریف بردى، چندان طول نكشید كه نشانه سلامتى را در خود یافتم، ناگاه صداى در به گوشم رسید، فضه خادمه رفت و در را گشود، مردى را پشت در دید كه طبق انار را داد و گفت: ((این طبق انار را امیرمؤمنان على (ع) براى فاطمه (س) فرستاده است. " 11 "
در این داستان چندین درس بزرگ دیده مى شود، مانند:
1- فاطمه (س) در شدت بیمارى، نمى خواست شوهرش را با تقاضاى چیزى به زحمت اندازد.
2- على (ع) شوهر مهربانى بود كه حتى براى یافتن انار، به در خانه شمعون یهودى رفت.
3- على (ع) با علم امامت دریافت كه یك عدد انار در خانه شمعون، باقى مانده است.
4- با این كه قیمت انار نیم درهم بود، على (ع) سه درهم و نیم زیادتر به همسر شمعون داد تا او را راضى كند (بنازم به كرم و بزرگواریت اى على مرتضى!)
5- بیمار ایرانى كه دستش از همه جا بریده شده، سراغ على (ع) را مى گیرد و از مداین تا مدینه مى آید تا امام على (ع) بر زخم هاى او مرهم نهد، و دردهاى او را درمان بخشد.
6- على (ع) آن انار را به زحمت به دست آورده بود، به بیمار غریب داد، و او را بر بیمار خودش، مقدم داشت.
7- على (ع) از این كه با دست خالى به خانه باز مى گردد، شرمنده است، و پاهایش توان رفتن به سوى خانه را ندارد.
8- نیت و عمل پاك و نیك على (ع)، باطن خود را نشان داد، خداوند به جاى آن انار دنیایى، یك ظرف از انارهاى بهشتى را براى فاطمه (س) فرستاد چرا كه فرستاده خدا گفت: این طبق انار را، على (ع) فرستاده است (تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل). " 12 " " 13 "

دویست: شفاى زخم


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از ابوالدنیا مى گوید: هنگامى كه على بن ابیطالب (ع) به جانب صفین رفت، من با او بودم و دهانه اسبش آهن محكمى بود، و اسب سرش را بلند كرد و (صورت) مرا مجروح كرد، به این زخمى كه در كنار روى من است، و آن جناب مرا خواند و آب دهان مبارك در زخم ریخت، و مشتى از خاك گرفت و روى آن گذاشت، و به خدا قسم من هیچ دردى و المى در آن نیافتم. " 14 "

دویست و یک: بینا كردن كور


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مردى به امیرالمؤمنین (ع) گفت: چشم راست من از دست رفته، فرمود: خدا آن را به تو برمى گرداند، و دست مباركش را بر آن كشید و فرمود: ((آن كه اولین مرتبه آنها را ایجاد كرد زنده اش مى كند)) و به اذن خدا چشم به حال اول برگشت و مردم آن را دیدند. " 15 "

دویست و دو: بینایى چشم


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
زنى كه پدرش در جنگ صفین در ركاب على (ع) كشته شده بود نقل كرد كه على (ع) وقتى از صفین برگشت بر مادرم وارد شد و فرمود: اى مادر یتیمان چگونه صبح كردى؟ گفت: به خیر و خوبى، و مرا با خواهرم خدمت او برد و من به آبله مبتلا شده بودم به طورى كه چشمانم از بین رفته بود، و زمانى كه حضرت نگاهش به من افتاد آهى كشید، سپس دست مباركش را به صورت من كشید و همان وقت چشمهایم باز شد و به خدا من در شب تاریك شتر فرارى را مى بینم. " 16 "

پاورقی

موضوع قبلی موضوع بعدی
نظر شما

• با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود پایگاه تاثیر کاملا موثری ایفا می کند لذا خواهشمند است ما را از نظرات ارزنده ی خود محروم نفرمایید .
• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود .
• نظرات کوتاه مثل "خوب بود" و "عالی بود" و... و نظرات تکراری تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.

  نام و نام خانوادگی
  پست الکترونیکی
  نظرات شما
نظرات کاربران

هیچ نظری ثبت نشده است.