ذخیره تغییرات تنظیمات پیش فرض بخشهای مورد علاقه خود را جهت نمایش در این صفحه انتخاب نمائید:

سه شنبه نهم خرداد 1391 خورشیدی (سال تولید ملی، حمایت از کار و سرمایه ایرانی)

دایره المعارف تلفن همراه
تبلیغات سایت
 پرسش و پاسخ های ازدواج
 پرسش و پاسخ های پرورش اندام
شناسنامه کتاب
جستجو در کتابخانه
نوع جستجو :
نحوه جستجو :


ارسال به دوستان

پست الکترونیکی:

بازديدها: 770

نفرین امام (ع)

دویست و سه: سزاى دشمن على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
پس از آن كه پیامبر(ص) در صحراى غدیر در برابر صدها هزار نفر مسلمان، امام على (ع) را به عنوان خلیفه بعد از خود نصب كرد، و فرمود: من كنت مولاه فهذا على مولاه: ((هر كس كه من رهبر او هستم، این على، رهبر اوست)).
شخصى (پركینه) به نام حارث بن نعمان فِهرى نزد رسول خدا(ص) آمد و در جمع اصحاب، به آن حضرت گفت: اى محمد! تو به ما امر كردى كه گواهى به یكتایى خدا بدهیم و پیامبرى تو را تصدیق كنیم، پذیرفتیم، به ما دستور دادى، نمازهاى پنج گانه را به جاى آوردیم، دستور حج به ما دادى، قبول كردیم، به این امور اكتفا نكردى تا این كه بازوى پسر عمویت را گرفتى و بلند كردى و او را بر ما برترى دادى و گفتى: ((هر كسى كه من رهبر او هستم، پس این على (ع) رهبر او است))، آیا این كار را از پیش خود كردى یا از طرف خدا انجام دادى؟
پیامبر (ص) فرمود: و الله الذى لا اله الا هو ان هذا من الله: ((سوگند به خداوندى كه معبودى جز او نیست این كار را به دستور خدا انجام دادم)).
حارث (از شدت ناراحتى) روى خود را از پیامبر (ص) برگردانید، در حالى كه مى گفت: خدایا اگر آن چه محمد (ص) مى گوید، حق است سنگى از آسمان بر ما فرو فرست، یا عذاب دردناكى بر ما نازل كن، هنوز به مركب سوراى خود نرسیده بود كه سنگى از آسمان آمد و بر وسط سرش رسید و از محل مدفوعش خارج گردید، و همان دم كشته شد.
آیات اول سوره معارج در این مورد بر پیامبر(ص) نازل گردید كه در آیه اول و دوم آن مى خوانیم: ساءل سائل بعذاب واقع - للكافرین لیس له دافع: ((تقاضا كننده اى تقاضاى عذابى كرد كه واقع شد - این عذاب مخصوص ‍ كافران است و هیچ كس نمى تواند آن را دفع كند)). " 1 "

دویست و چهار: نفرین على (ع) بر زید بن ارقم


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
زید بن ارقم مى گوید: على (ع) در مسجد، مردم را قسم داد كه هر كس شنید كه پیامبر فرمود: ((من كنت مولاه فعلى مولاه...)) برخیزد و شهادت دهد. دوازده نفر از كسانى كه در جنگ بدر حاضر بودند، شش نفر از جانب راست و شش نفر از جانب چپ، برخاستند و شهادت دادند.
زید مى گوید: من نیز از كسانى بودم كه این قضیه را شنیده بودم ولى آن را كتمان كردم و خدا چشمم را كور كرد، به خاطر این كه شهادت نداده بودم. لذا پشیمان شده و استغفار مى كرد. " 2 "

دویست و پنج: مجازات منكر وصى پیامبر (ص)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روزى انس بن مالك، صحابى معروف پیامبر(ص) در بصره تدریس حدیث مى كرد، و شاگردان بسیار به دورش حلقه زده بودند یكى از شاگردان پرسید: ما شنیده ایم آدم با ایمان بیمارى ((برص)) (پیسى) نمى گیرد، ولى علت چیست كه شما مبتلا به این بیمارى هستى و لكه هاى سفید این بیمارى را در شما مشاهده مى كنم.
انس بن مالك از این پرسش، رنگ به رنگ شد و قطرات اشك از چشمانش ‍ سرازیر گردید و گفت: ((آرى، نفرین بنده صالح مرا مبتلا به این بیمارى كرده است)).
حاضران تقاضا كردند تا جریان آن را بازگو كند، انس بن مالك چنین گفت:
((با جمعى در محضر رسول خدا(ص) بودیم، فرش مخصوصى از یكى از روستاهاى مشرق زمین به حضور آن حضرت آوردند، آن حضرت آن را پذیرفت، آن را در زمین پهن كردیم و جمعى از اصحاب به امر آن حضرت بر روى آن نشستیم، على بن ابى طالب (ع) نیز بود، آن گاه على (ع) به باد امر كرد، آن فرش از زمین برخاست و به پرواز درآمد و همه ما را كنار غار اصحاب كهف پیاده نمود.
على (ع) به ما فرمود: برخیزید و بر اصحاب كهف سلام كنید، اصحاب از جمله ابوبكر و عمر یكى یكى سلام كردند ولى جواب سلام را نشنیدند.
ناگهان امام على (ع) برخاست و كنار غار ایستاد و گفت:
السلام علیكم یا اصحاب الكهف و الرقیم.
((سلام بر شما اى اصحاب كهف و رقیم)).
از درون غار، صدا برخاست:
و علیك السلام یا وصى رسول الله.
((سلام بر تو باد اى وصى پیامبر خدا(ص))).
على (ع) فرمود: ((چرا جواب سلام یاران پیامبر (ص) را ندادید؟
آنها گفتند: ((ما ماءذون نیستیم كه به غیر پیامبران یا اوصیاى آن ها، جواب بگوییم، و چون شما خاتم اوصیاء هستید، جواب سلام شما را دادیم)).
سپس روى آن فرش نشستیم و آن فرش برخاست و به پرواز درآمد و ما را در مسجد در حضور پیامبر (ص) پیاده كرد، پیامبر (ص) جریان را از آغاز تا آخر بیان كرد، مثل اینكه خودش همراه ما بوده است.
انس ادامه داد: در این هنگام پیامبر (ص) به من فرمود: ((هر وقت پسر عمویم - على (ع) - گواهى خواست، گواهى بده))، گفتم: اطاعت مى كنم.
بعد از رحلت پیامبر (ص)، وقتى كه ابوبكر متصدى خلافت شد، ساعتى پیش آمد كه على (ع) در مقام احتجاج بود و به من گفت: ((برخیز و جریان پرواز فرش را شهادت بده)) من با این كه آن را در خاطر داشتم (به خاطر شرایط) كتمان كردم و گفتم: ((پیر شده ام و فراموش كرده ام)).
على (ع) فرمود: ((اگر دروغ بگویى خدا تو را به بیمارى برص (پیسى) و نابینایى و تشنگى دایمى دچار كند)) از نفرین آن بنده صالح به این سه بیمارى گرفتار شده ام، و همین تشنگى باعث شده كه نمى توانم در ماه رمضان روزه بگیرم. " 3 "

دویست و شش: نفرین بنده صالح


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یكى از جنگهاى خانمانسوز كه بین مسلمانان رخ داد، جنگ جمل بود، باعث این جنگ تحمیلى طلحه و زبیر (دو نفر از سران اسلام) و عایشه بودند، و بهانه آنها مطالبه خون عثمان بود، با این كه خودشان جزء تحریك كنندگان قتل عثمان بودند.
این جنگ در سال 36 هجرى در بصره واقع شد كه منجر به شهادت پنج هزار نفر از سپاه على (ع) و سیزده هزار نفر از سپاه عایشه گردید. " 4 "
طلحه و زبیر از كسانى بودند كه پس از قتل عثمان، در پیشاپیش جمعیت به حضور على (ع) آمده و با آن حضرت بیعت كردند، ولى هنوز چند ماه نگذشته بود كه دیدند نمى توانند با وجود امارت على (ع) دنیاى خود را آباد سازند، از این رو بیعت خود را شكستند و جلودار ناكثین (بیعت شكنان) شدند.
حضرت على (ع) از این دو نفر، دلى پر رنج داشت، چرا كه ضربه اى كه از ناحیه این دو نفر (كه نفوذ كاذب در میان مسلمانان داشتند) در آن زمان به اسلام مى خورد جبران ناپذیر بود، آن حضرت دست به دعا برداشت و در مورد این دو نفر نفرین كرد و عرض كرد: ((خدایا طلحه را مهلت نده و به عذابت بگیر، و شر زبیر را آن گونه كه مى خواهى از سر من كوتاه كن)).
اینك ببینید چگونه طلحه و زبیر كشته شدند:
در جنگ جمل هنگامى كه سپاه جمل متلاشى شد، مروان كه از سرشناسان آن سپاه گفت: بعد از امروز دیگر ممكن نیست خون عثمان را از طلحه مطالبه كنیم، همان دم او را هدف تیرش قرار داد، تیر به رگ اكحل (رگ چهار اندام) ساق پاى طلحه خورد و آن رگ قطع شد، خون مثل فواره از آن بیرون مى آمد، از غلامش كمك خواست، غلامش او را سوار قاطرى كرد، به غلام گفت: این خونریزى مرا مى كشد، جاى مناسبى یافتى مرا پیاده كن، سرانجام غلام او را به خانه اى از خانه هاى بصره برد و او همان جا جان سپرد.
به این ترتیب، خود او كه به عنوان خونخواهى عثمان با سپاه على (ع) مى جنگید، توسط مروان از سران لشكرش بود، به خاطر همین عنوان، ترور شد و به هلاكت رسید.
اما در مورد زبیر، نصایح على (ع) باعث شد كه زبیر از صف دشمن خارج گردد، (با این كه وظیفه او این بود كه از امام وقت، حضرت على (ع) حمایت كند) ولى به طور كلى از جنگ، خود را كنار كشید و رفت به سوى بیابانى كه معروف به ((وادى السباع)) بود در آن جا مشغول نماز بود كه شخصى به نام عمروبن جرموز به طور ناگهانى بر او حمله كرد و او را كشت، و او نیز كه آتش افروز جنگ جمل بود در 75 سالگى این گونه به هلاكت رسید.
ابن جرموز، شمشیر و انگشتر زبیر را به حضور على (ع) آورد، وقتى چشم على (ع) به شمشیر زبیر افتاد فرمود: سیف طال ما جلى الكرب عن وجه رسول الله: ((این شمشیر، چه بسیار اندوه را از چهره رسول خدا(ص) برطرف ساخت؟!)). " 5 "
تاءسف على (ع) از این بود كه چنین شخصى با آن سابقه سلحشورى و دفاع از اسلام، با این كه پسر عمه پیامبر و على (ع) بود (زیرا مادرش صفیه، عمه پیامبر (ص) و على (ع) بود) چرا این گونه منحرف شد و به هلاكت رسید و با آن آغاز نیك، عاقبت به شر شد؟! - خدایا ما را عاقبت به خیر فرما.

دویست و هفت: نفرین على (ع) بر انس بن مالك


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابو هدبه گوید: دیدم انس بن مالك دستمالى بر سر بسته از سببش پرسیدم، گفت: بر اثر نفرین على بن ابى طالب (ع) است.
گفتم چطور؟
گفت: من خدمتكار رسول خدا(ص) بودم مرغ بریانى به آن حضرت هدیه كردند، فرمود: خدایا محبوبترین مردم در نزد خودت و خودم را برسان تا با من از این پركنده بخورد. على (ع) آمد و من گفتم: رسول خدا(ص) كارى دارد و او را راه ندادم به انتظار این كه یكى از قوم خودم برسد.
باز رسول خدا(ص) همان دعا را تكرار كرد و دوباره على (ع) آمد و من همان را گفتم. به انتظار مردى از قوم خودم رسول خدا(ص) براى بار سوم همان دعا را كرد و باز هم على (ع) آمد و من همان را گفتم و على فریاد برداشت كه رسول خدا چه كارى دارد كه مرا نمى پذیرد؟ آوازش به گوش ‍ پیغمبر رسید و فرمود: اى انس این كیست؟ گفتم على بن ابى طالب است. گفت: به او اجازه بده، چون وارد شد فرمود: اى على من سه بار به درگاه خدا دعا كردم كه محبوب ترین خلقش نزد او و خودم بیاید و با من از این پرنده بخورد و اگر در این بار سوم نیامده بودى تو را به نام دعوت مى كردم. عرض كرد: یا رسول الله من بار سوم است كه آمدم و انس مرا برگردانده و مى گفت: رسول خدا از پذیرش تو معذور است و به كارى مشغول است. رسول خدا فرمود: اى انس چه چیز تو را بر این كار واداشت؟
عرض كرد: من دعوت تو را شنیدم و خواستم شامل یكى از قوم خودم شود، چون روز احتجاج براى خلافت شد، على مرا گواه خواست و كتمان كردم و گفتم: فراموش كردم. على دست به آسمان برداشت و گفت: خدایا انس را به پیسى مبتلا كن كه نتواند آن را از مردم پنهان كند. سپس دستمال از سر برداشت و گفت این است نفرین على (ع). " 6 "

دویست و هشت: مجازات منكر غدیر خم


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روزى على (ع) براى احقاق حق خود فرموده پیغمبر (ص) را ((من كنت مولاه فعلى مولاه)).
هر آن كس كه باشم منش یار و دوست
پسر عم من یار و مولاى اوست.
شاهد مقال آورد و دوازده نفر از انصار فرموده او را تصدیق كردند كه پیغمبر(ص) چنین سخنى درباره شما فرمود، انس ابن مالك هم كه در روز عید غدیر خم حضور داشته و اتفاقا آن روز هم در میان این عده انصار بود به صحت فرموده على (ع) را شهادت نداد، على (ع) به او فرمود: اى انس تو چرا شهادتم ندادى و گفته مرا تصدیق نكردى با این كه تو هم مانند دیگران فرموده پیغمبر را استماع كرده بودى. عرض كرد: یا على (ع) من اكنون پیر شده ام و سخنى كه مى گویى و از من گواهى مى طلبى را از خاطر برده ام.
على (ع) از سخن آن پیر شریر متاءثر شده او را نفرین كرد: پروردگارا اگر این بیچاره دروغ مى گوید وى را به پیسى مبتلا كن كه هیچ گاه عمامه آن را مستور نكند (پروردگارا ما را به نفرین على و اولاد على علیهم السلام گرفتار مفرما) طلحه گفته: خدا گواه است پس از این، میان دو چشم او را دیدم كه لكه پیسى فراگرفته بود. " 7 "

دویست و نه: سزاى كتمان كنندگان حق


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
جابر بن عبدالله انصارى مى گوید: امام على (ع) براى ما كه جمعیت بسیارى بودیم، سخنرانى كرد، پس از حمد و ثنا فرمود: در پیشاپیش جمعیت چهار نفر از اصحاب محمد (ص) در این جا هستند كه عبارتند از: 1- انس ابن مالك 2- براء بن عازب انصارى 3- اشعث بن قیس 4- خالد بن یزید بجلّى.
سپس رو به یك یك این چهار نفر كرد، نخست از انس بن مالك پرسید:
((اى انس! اگر تو شنیده اى كه رسول خدا(ص) در حق من فرمود: من كنت مولاه فهذا على مولاه (كسى كه من مولا و رهبر او هستم، بداند كه على (ع) مولا و رهبر او است) ولى امروز گواهى به رهبرى من ندهى، خداوند تو را به بیمارى برص (پیسى) مبتلا مى كند كه لكه هاى سفید آن، سر و صورت را فرا مى گیرد و عمامه ات آن را نمى پوشاند.
سپس به اشعث رو كرد و فرمود: اما تو اى اشعث! اگر شنیده اى كه پیامبر(ص) در حق من چنین گفت، ولى اكنون گواهى ندهى آخر عمر، از هر دو چشم كور مى شوى و اما تو اى خالد بن یزید!، اگر در حق من چنین شنیده اى و امروز كتمان كنى و گواهى ندهى، خداوند تو را به مرگ جاهلیت بمیراند. و اما تو اى براء بن عازب! اگر شنیده اى كه پیامبر(ص) در حق من چنین فرمود: و اینك گواهى به ولایت من ندهى، در همان جا مى میرى كه از آن جا به سوى مدینه) هجرت كردى.
(این چهار نفر، آن چه در روز غدیر از پیامبر (ص) شنیده بودند كه آن حضرت، على (ع) را رهبر بعد از خود قرار داد، كتمان كردند) جابر بن عبدالله انصارى مى گوید: ((سوگند به خدا بعد از مدتى من انس بن مالك را دیدم كه بیمارى برص گرفته به طورى كه عمامه اش نمى تواند لكه هاى سفید این بیمارى را از سر و رویش بپوشاند.
و اشعث را دیدم كه از هر دو چشم كور شد، و مى گفت: ((سپاس ‍ خداوندى را كه نفرین على (ع) در مورد كورى دو چشم در دنیا بود، و مرا به عذاب آخرت نفرین نكرد كه در این صورت براى همیشه در آخرت، عذاب مى شدم)).
خالد بن یزید را دیدم كه در منزلش مرد، خانواده اش خواستند او را در منزل دفن كنند، قبیله كِنده با خبر شدند، و هجوم آوردند و او را به رسم جاهلیت كنار در خانه، دفن كردند، و به مرگ جاهلیت مرد.
و اما براء بن عازب، معاویه او را حاكم یمن كرد، و او در یمن از دنیا رفت، همان جا كه از آن جا هجرت كرده بود (آن هم در حالى كه حاكم از ناحیه ظالم بود). " 8 "

دویست و ده: نفرین على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
هنگامى كه به على (ع) خبر رسید كه بسر بن ارطاة از طرف معاویه به یمن رفته و در آن جا برخى كارهاى ناروا انجام داده است، فرمود: ((خداوندا! بسر، دینش را به دنیا فروخته، عقلش را از او بگیر)). عقل بسر بن ارطاة اختلال پیدا كرد و دیوانه شد. و شمشیرى از چوب برمى داشت و با آن بازى مى كرد بدین حال بود تا اینكه مرد. " 9 "
على (ع) به جویریة بن مسهر فرمود: ((بعد از این در حق تو ظلم مى كنند و دست و پایت را قطع مى كنند و به دار مى آویزند)).
مدتى نگذشت تا این كه معاویه، زیاد بن ابیه را والى كوفه نمود. او دست و پاى جویریه را قطع كرد و او را به دار آویخت. " 10 "

دویست و یازده: كور شدن غیزار


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
على (ع) مردى را به نام غیزار، متهم كرد كه خبرهاى سرى او را به معاویه اطلاع مى دهد نامبرده شدیدا انكار كرد، على (ع) فرمود: سوگند یاد مى كنى كه چنین عملى از تو سر نزده؟! گفت: آرى و همان جا سوگند یاد كرد كه از شما به معاویه خبرى نداده ام. على (ع) فرمود: اگر دروغ بگویى خداى متعال چشم هاى تو را كور خواهد كرد. وى پذیرفت و خیال نمى كرد به زودى به سزاى عمل خود خواهد رسید و از حضور على (ع) خارج شد، هفته اى نگذشت به سرنوشت خود مبتلا شد و دست هاى او را در حالتى كه از نعمت چشم محروم شده بود گرفته از خانه خود بیرون مى آمد.

با على هر كه دشمنى ورزد
كور دنیا و آخرت گردد. " 11 "


پاورقی

موضوع قبلی موضوع بعدی
نظر شما

• با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود پایگاه تاثیر کاملا موثری ایفا می کند لذا خواهشمند است ما را از نظرات ارزنده ی خود محروم نفرمایید .
• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود .
• نظرات کوتاه مثل "خوب بود" و "عالی بود" و... و نظرات تکراری تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.

  نام و نام خانوادگی
  پست الکترونیکی
  نظرات شما
نظرات کاربران

هیچ نظری ثبت نشده است.