ذخیره تغییرات تنظیمات پیش فرض بخشهای مورد علاقه خود را جهت نمایش در این صفحه انتخاب نمائید:

سه شنبه نهم خرداد 1391 خورشیدی (سال تولید ملی، حمایت از کار و سرمایه ایرانی)

دایره المعارف تلفن همراه
تبلیغات سایت
 پرسش و پاسخ های ازدواج
 پرسش و پاسخ های پرورش اندام
شناسنامه کتاب
Skip Navigation Links.
Collapse سيصد و بيست داستان از معجزات و كرامات امام على (ع)سيصد و بيست داستان از معجزات و كرامات امام على (ع)
پيشگفتار
Expand معجزات امام على عليه السّلاممعجزات امام على عليه السّلام
Expand اخبار غيبى امام على (ع)اخبار غيبى امام على (ع)
Expand كرامات امام على (ع) در زمان حياتكرامات امام على (ع) در زمان حيات
Collapse كرامات امام على (ع) پس از شهادتكرامات امام على (ع) پس از شهادت
Collapse شفا يافتگان على (ع)شفا يافتگان على (ع)
دويست و هجده: توسل شيفته على (ع) به آن حضرت
دويست و نوزده: افتخار دوستى على (ع)
دويست و بيست: مشاهدات در عالم مردن
دويست و بيست و يک: بيدار على (ع) باش
دويست و بيست و دو: شفا به بركت دست على (ع)
دويست و بيست و سه: خضر(ع) يار على (ع)
دويست و بيست و چهار: ضريح على (ع)
دويست و بيست و پنج: شفاى چشم درد
دويست و بيست و شش: دوستى با اميرالمؤمنين (ع)
دويست و بيست و هفت: خادم مسجد على (ع) و دنيا دوستى
دويست و بيست و هشت: شفاى شير
دويست و بيست و نه: نادرشاه و كور درب صحن
دويست و سي: على (ع)، شفا دهنده حصبه
دويست و سي و يک: شفاى دختر
دويست و سي و دو: تلقين ((بسم الله)) و نجات از كندفهمى
دويست و سي و سه: گرفتن لقب ((علم الهدى)) از على (ع)
دويست و سي و چهار: بينايى مرد كور
دويست و سي و پنج: سفر نجف و شفاى فرزند
Expand كرامات على (ع) در برزخ و قيامتكرامات على (ع) در برزخ و قيامت
Expand كرامات على (ع) نسبت به علماءكرامات على (ع) نسبت به علماء
Expand كرامات على (ع) به شاعران اهل بيت (ع)كرامات على (ع) به شاعران اهل بيت (ع)
Expand انتقام على (ع) از دشنام دهندگانشانتقام على (ع) از دشنام دهندگانش
Expand كرامات ديگر امام على (ع) پس از شهادتكرامات ديگر امام على (ع) پس از شهادت
جستجو در کتابخانه
نوع جستجو :
نحوه جستجو :


ارسال به دوستان

پست الکترونیکی:

بازديدها: 805

دویست و دوازده: عاقبت تكذیب كردن امیرالمؤمنین (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
على (ع) در رحبه از مردى درباره حدیثى سؤال كرد. آن مرد او را تكذیب نمود. على (ع) فرمود: مرا تكذیب كردى؟ گفت: تو را تكذیب نكردم.
على (ع) فرمود: از خدا مى خواهم كه اگر مرا تكذیب كردى چشم تو را كور كند.
گفت: بخواه. در این هنگام على (ع) آن مرد را نفرین كرد و در نتیجه آن نفرین، هنوز او از رحبه نرفته بود كه چشمش نابینا شد. " 1 "

دویست و سیزده: دیوانه شدن مرد عبسى


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عده اى روایت كرده اند روزى على (ع) بر فراز منبر مى فرمود: من بنده خدا و برادر رسول او و وارث آن جناب و همسر سیده زن هاى بهشت و سید اوصیا و آخرین وصى پیغمبرانم. هیچ كسى به جز از من نمى تواند چنین ادعایى بنماید و اگر كسى دم از این ادعا زند خدا او را به بیچارگى گرفتار مى كند.
مردى از مردم عبس كه در آن جا حضور داشت گفت: چگونه كسى نمى تواند سخنانى كه تو گفتى به زبان بیاورم و سخنان على (ع) را به طور تمسخر تكرار كرد. هنوز از جاى خود حركت نكرده دیوانه شده به بیمارى صرع مبتلا گردید، چنانچه مردم پاهاى او را گرفته از مسجد خارج كردند.
راویان گویند: ما از كسان او پرسیدیم. آیا پیش از این سابقه جنون و صرع داشته؟ گفتند: نه! " 2 "

دویست و چهارده: آه از كینه و مخالفت با على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از امام حسن (ع) روایت شده كه: به امام حسین (ع) فرمود: جعدة (دختر اشعث بن قیس) مى داند كه پدرش با پدرت امیر المؤمنین مخالفت كرد، تا آن جا كه گفته: و پدرت او را گردن آتش مى نامید پس از علت این اسم پرسیدند.
فرمود: چون وفات اشعث برسد شعله اى از آتش شبیه به گردن از آسمان به جانب او كشیده مى شود و همان حال او را مى سوزاند، و مانند زغال سیاهى به خاك مى رود، چون مرگ اشعث در رسید حاضرین دیدند همان آتش آمد؛ او را سوزانید و فریاد مى زد: واى از كینه و مخالفت على (ع). " 3 "

دویست و پانزده: دیوانگى بسر بن ارطات


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
هنگامى كه على (ع) از كار نارواى بسر بن ارطات اطلاع یافت گفت: پرورگارا، بسر، دینش را به دنیاى خود فروخت تو هم در برابر نعمت عقل را از او بگیر و از امور دینى چیزى را براى او باقى مگذار كه در نتیجه مورد ترحم تو واقع شود، فاصله اى نشد بسر، دیوانه گردید و شمشیر طلب مى كرد. شمشیرى مى زد تا بى هوش مى شد و چون به هوش مى آمد باز شمشیر مى خواست و همان شمشیر را به او مى دادند و او هم باز مى زد و مى زد تا غشوه بر او عارض مى گردید و بالاخره چندى با حال جنون به سر برد تا از دنیا رفت. " 4 "

كرامات دیگر امام على (ع) در زمان حیات

دویست و شانزده: دوستدار حقیقى


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در كتاب جامع المعجزات رضا قائمى نقل شده: روزى از روزها امیر مؤمنان على (ع) در مسجد كوفه نشسته بود، مردى از اهل كوفه به خدمت آن حضرت رسیده و بعد از سلام عرض كرد: من شما را دوست دارم.
امام (ع) فرمودند: با زبان یا قلب و زبان؟
جواب داد: با قلب و زبان شما را دوست دارم.
حضرت فرمودند: انشاءالله به تو نشان خواهم داد كه چه كسى مرا با دل و زبان دوست دارد.
امام (ع) فرمودند: برخیز با من بیا. از كوفه بیرون رفتند، حضرت فرمودند: چشمت را روى هم بگذار، آن مرد چشمانش را روى هم گذاشت و سه قدم برداشت.
حضرت فرمودند: چشمت را باز كن، چشمش را باز كرد. خودش را در شهرى بزرگ دید كه مردم آن بعضى مسلمان و برخى كافر بودند، امام فرمودند: با من بیا تا دوست قلبى و زبانى را به تو معرفى كنم، رفتند تا به دكان قصابى رسیدند، امام درهمى به آن مرد داده و فرمودند: از این قصاب گوشت خریدارى كن.
مرد كوفى درهم را گرفت و به سوى قصاب رفت و گفت: این درهم را بگیر و به گوشت بده، قصاب او را غریب دیده، لذا از او پرسید: اهل كجایى؟
گفت: اهل كوفه هستم.
قصاب گفت: تو از شهر مولاى من على بن ابى طالب هستى؟
گفت: بله.
قصاب گفت: باید امشب مهمان من باشى به خاطر محبت على مرتضى (ع).
كوفى گفت: رفیقى دارم.
قصاب گفت: او را نیز بیاور.
كوفى به خدمت امام (ع) آمده و جریان را به عرض آن حضرت رسانید و باهم بر در دكان قصاب رفتند. قصاب با خوشحالى پرسید: شما از كوفه شهر مولاى من امیر مؤمنان هستید؟
جواب دادند: بله، قصاب دكانش را بست و باهم به خانه آمدند. قصاب به همسرش گفت: دو مرد غریب از شهر مولایم على ابن ابى طالب نزد من آمدند، آنها را گرامى بدار. همسر قصاب با شادى برخاست و براى آنها مكان لایقى را فرش كرده و مشغول خدمت شد.
امام (ع) نگاهى به داخل خانه كرد، دو طفل كوچك دوست داشتنى مثل دو ستاره درخشان مشاهده كرد. شبانگاه قصاب به خانه آمد به همسر خود گفت: چه كردى؟ گفت: آنچه دستور دادى انجام دادم. مغرب شد امام به نماز مشغول گردید، قصاب به آن بزرگوار اقتدا كرد، بعد از نماز مغرب شخصى در خانه قصاب را كوبید و قصاب بیرون آمد. جلادى را دید، گفت: چه كار دارى؟ گفت: پادشاه دستور داده تو را به قتل برسانم و خونت را براى او ببرم، چرا كه او بیمار شده و براى صحتش اطباء خون محب على (ع) را تجویز كرده اند. قصاب گفت: من مهمان دارم، اجازه بده سفارش ‍ آنها را به همسرم بكنم. داخل خانه شد و به همسرش گفت: اى یار وفادار و بانوى نیكوكار، مهمانان را گرامى بدار كه شنیده ام مولاى من مهمان را زیاد دوست دارد، من بیرون منزل كارى دارم، این را گفت و از خانه بیرون رفت، بلافاصله كودكانش از پى پدر بیرون رفتند و پدر متوجه نشد! جلاد قصاب را زیر تیغ خوابانید، ناگاه پسر بزرگتر پیش رفت و گفت: اى جلاد پدرم را رها كن و مرا به جاى او به قتل برسان، جلاد طفل را زیر تیغ خوابانید، خواست سر از بدنش جدا كند برادر كوچك خود را روى برادر بزرگتر افكند، جلاد هر دو را كشت و خون آنها را گرفته به نزد پادشاه برد و تمام ماجرا را نقل كرد.
قصاب با چشم پرآب و جگر كباب سر و تن فرزندان خود را برداشته و مخفى از همسرش در زاویه خانه اش گذاشت و نزد همسرش رفت و گفت: غذا را حاضر كن. به خدمت امام آمد دید نمازشان تمام شده، سفره را گسترده و غذا را آورد و گفت: بفرمایید به نام خدا و محبت مولایم غذا میل كنید.
امام فرمودند: تا بچه ها نیایند غذا نمى خوریم!
قصاب گفت: اى برادر غذا بخورید، بچه ها جاى دیگرى رفته اند!
امام فرمودند: ما غذا نمى خوریم تا آنها بیایند. هر چه قصاب اصرار به غذا خوردن كرد، امام قبول نكردند تا این كه فرمودند: آیا مرا نمى شناسى؟ من مولاى تو على بن ابى طالب هستم.
قصاب گفت: اى مولاى من فرزندان، مال و همسرم فداى تو باد!
سپس نزد همسرش رفت، زن گفت: بچه هایم كو؟ قصاب گفت: خاموش ‍ باش كه به خاطر محبت مولایم ذبح شدند، همسرش گریان شد. قصاب گفت: ساكت باش كه مهمان مهربان كودكانمان را زنده خواهد كرد.
زن گفت: چه طور زنده مى كند؟!
قصاب گفت: این مهمان امیر مؤمنان است.
همسر قصاب با شنیدن این كلمات خودش را روى قدم هاى امام انداخت. امام فرمودند: ناراحت نباش! الآن به اذن خدا فرزندانت را زنده مى كنم!
امام به قصاب فرمودند: نعش طفلانت را بیاور، قصاب نعش كودكان را آورد، امام برخاست دو ركعت نماز به جاى آورد و دعا كرد. مرد كوفى مى گوید: دیدم آن دو طفل نشستند و گفتند: ((لبیك، لبیك، یا مولانا یا اباالحسن)) و بر قدم هاى آن حضرت افتادند و دست و پاى آن بزرگوار را بوسیدند، قصاب و همسرش بسیار مسرور شدند.
امام به آن مرد كوفى فرمودند: آیا شما هم مثل این قصاب با زبان و قلب مرا دوست دارید؟ گفت: نه، امام فرمودند: این ها محب قلبى و زبانى من هستند، آن وقت نشستند و غذا خوردند.
قصاب دامن امام را گرفت و گفت: اى آقاى من اگر این راز در شهر فاش شود و پادشاه از این جریان باخبر گردد همه ما را خواهد كشت!
امام فرمودند: نترس، هرگاه مشكلى برایت پیش آمد مرا صدا بزن! سپس ‍ خداحافظى كرده و رفتند و به مرد كوفى فرمودند: چشم را روى هم بگذار، كوفى چشم را روى هم گذاشت و پس از سه قدم خود را در كوفه دید.
طولى نكشید كه جریان مرد قصاب در شهر منتشر گردید و پادشاه در جریان قرار گرفت، اراده كرد آنها را بكشد وقتى كه ماءمورین به آنان حمله كردند، قصاب شاه ولایت را خواند، همان ساعت امام حاضر شده و مهاجمین را به قتل رسانید و سپس رفتند كه پادشاه را به سزاى عملش برسانند، پادشاه به وحشت افتاد و با سر و پاى برهنه به حضور آن حضرت شرفیاب شد و فریاد الامان برداشت و ایمان آورد و از هلاكت نجات یافت و عاقبتش به خیر گردید. " 5 "

دویست و هفده: فروشنده جبرییل، خریدار میكاییل


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روزى على مرتضى (ع) وارد خانه شد، دیدند امام حسن و امام حسین (ع) پیش فاطمه زهرا(س) گریه مى كنند، پرسید: روشنایى چشمان من و میوه دل و سر و جان چرا گریه مى كنند؟ فاطمه (س) گفت: این ها گرسنه اند و یك روز است كه چیزى نخورده اند!
على (ع) پرسید این دیگ بر سر آتش چیست؟ گفت: در دیگ تنها آب است كه براى دل خوشى فرزندان بر سر آتش نهاده ام!
على (ع) دل تنگ شد، عبایى داشت به بازار برد و فروخت و با شش درهم بهاى آن خوراكى خرید و به سوى خانه باز مى گشت كه سائلى گفت: آیا در راه خدا وام مى دهید تا خدا آن را چند برابر كند؟
على (ع) همه آن خوراكى را به او داد، وقتى به خانه بازگشت فاطمه (س) پرسید: آیا توانستى چیزى آماده كنى؟
گفت: آرى اما همه آن را به بینوایى دادم، برگشت كه براى نماز به مسجد برود در راه كسى را دید گفت: یا على (ع) این شتر را مى فروشم. حضرت فرمود: نمى توانم بخرم چون پول آن را ندارم، آن كس گفت: به تو فروختم تا هر وقت غنیمتى یا عطایى از بیت المال به تو رسید به من بازدهى!
على (ع) آن شتر را به 60 درهم خرید و به راه افتاد، ناگهان شخصى را دید، او گفت: یا على این شتر را به من بفروش.
على (ع) گفت: فروختم، به چند مى خواهى؟
گفت: به 120 درهم مى خرم.
على (ع) راضى شد و پول را گرفت، نیمى از آن به برگشت وام داد و نیم دیگر را به خانه برد و وقتى حضرت محمد(ص)، قصه را از على (ع) شنید، به او فرمود: فروشنده جبرییل و خریدار میكاییل بوده و این آن وامى بود كه به آن سائل دادى. " 6 " " 7 "

كرامات امام على (ع) پس از شهادت

شفا یافتگان على (ع)

دویست و هجده: توسل شیفته على (ع) به آن حضرت


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
به نقل یكى از موثقین، علامه امینى فرمودند:
((در بغداد كنفرانسى از علما و شخصیت هاى برجسته بر پا شده بود و مرا نیز به مناسبتى دعوت كرده بودند وقتى وارد سالن شدم دیدم همه صندلى ها اشغال شده است و صندلى خالى نیست كه بر آن بنشینم. عبایم را وسط سالن پهن كرده و روى آن نشستم (گویا تعمدى در كار بود كه به ایشان اهانت شود). در این میان پسر بچه اى سراسیمه وارد سالن شد، تا مرا دید گفت: هو هذا(او همین است).
سپس بیرون رفت. من ترسیدم كه جریان چیست، ممكن است زیر كاسه نیم كاسه اى باشد (بعد معلوم شد مادر آن بچه غش كرده و قبلا دعا نویسى كه عمامه اى شبیه عمامه امینى داشته دعا نوشته و مادر او خوب شده است، حالا بچه خیال كرده كه آن دعا نویس همین آقاست). بعد همراه بچه، شخصى آمد و به من گفت: آقا، شما دعا مى نویسى؟ گفتم: آرى مى نویسم.
آن گاه كاغذى برداشتم و در آغاز آن ((بسم الله الرحمن الرحیم)) و سپس ‍ آیه اى از قرآن را نوشتم و كاغذ را پیچیدم و به او دادم و گفتم: ان شاءالله خوب مى شود. بعد كه رفت، گوشه عبایم را به صورتم انداختم و متوسل به مولى على (ع) شدم و با گریه عرض كردم: السلام علیك یا مولاى یا امیرالمؤمنین. در این جلسه آبروى مرا حفظ كن (در میان این افرادى كه حتى اجازه نشستن روى صندلى را به من ندادند). یا على، دستم به دامنت! ناگهان دیدم بچه پرید به داخل سالن و گفت: مادرم خوب شد. آن گاه مجلسیان به نظر احترام به من نگریستند و مرا سلام و صلوات در بهترین جایگاه آن سالن نشاندند)).
این یك نمونه از توسل حقیقى شیفته واقعى على (ع) است كه این چنین نتیجه بخش بوده و موجب سرافرازى عالم بزرگ تشیع در مجلس كذایى گردید. آرى، چنان كه در اواخر زیارت جامعه (كه از حضرت رضا(ع) نقل شده) مى خوانیم:
و من اعتصم بهم فقد اعتصم بالله و من تخلى من الله عزوجل.
هر كس به امامان (ع) توسل جست به خدا دست آویخته است، و هر كس از آنها بر كنار شد از خدا بر كنار شده است.
بنابر این، پیامبر اسلام (ص) و اوصیاى بر حقش درهاى رحمت خدا هستند و خداوند آنها را شایسته این مقام دانسته است و توسل و اعتصام به آنها گویى توسل و اعتصام به خداوند است. در فراز دیگرى از این زیارت نامه مى خوانیم:
كسى كه آن ها را دوست بدارد خدا را دوست داشته و كسى كه با آنها دشمنى كند با خدا دشمنى نموده است. كسى كه آنها را بشناسد خدا را شناخته، و كسى كه آنها را نشناسد خدا را شناخته است. " 8 "

پاورقی

موضوع قبلی موضوع بعدی
نظر شما

• با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود پایگاه تاثیر کاملا موثری ایفا می کند لذا خواهشمند است ما را از نظرات ارزنده ی خود محروم نفرمایید .
• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود .
• نظرات کوتاه مثل "خوب بود" و "عالی بود" و... و نظرات تکراری تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.

  نام و نام خانوادگی
  پست الکترونیکی
  نظرات شما
نظرات کاربران

هیچ نظری ثبت نشده است.