ذخیره تغییرات تنظیمات پیش فرض بخشهای مورد علاقه خود را جهت نمایش در این صفحه انتخاب نمائید:

سه شنبه نهم خرداد 1391 خورشیدی (سال تولید ملی، حمایت از کار و سرمایه ایرانی)

دایره المعارف تلفن همراه
تبلیغات سایت
 پرسش و پاسخ های ازدواج
 پرسش و پاسخ های پرورش اندام
شناسنامه کتاب
Skip Navigation Links.
Collapse سيصد و بيست داستان از معجزات و كرامات امام على (ع)سيصد و بيست داستان از معجزات و كرامات امام على (ع)
پيشگفتار
Expand معجزات امام على عليه السّلاممعجزات امام على عليه السّلام
Expand اخبار غيبى امام على (ع)اخبار غيبى امام على (ع)
Expand كرامات امام على (ع) در زمان حياتكرامات امام على (ع) در زمان حيات
Collapse كرامات امام على (ع) پس از شهادتكرامات امام على (ع) پس از شهادت
Collapse شفا يافتگان على (ع)شفا يافتگان على (ع)
دويست و هجده: توسل شيفته على (ع) به آن حضرت
دويست و نوزده: افتخار دوستى على (ع)
دويست و بيست: مشاهدات در عالم مردن
دويست و بيست و يک: بيدار على (ع) باش
دويست و بيست و دو: شفا به بركت دست على (ع)
دويست و بيست و سه: خضر(ع) يار على (ع)
دويست و بيست و چهار: ضريح على (ع)
دويست و بيست و پنج: شفاى چشم درد
دويست و بيست و شش: دوستى با اميرالمؤمنين (ع)
دويست و بيست و هفت: خادم مسجد على (ع) و دنيا دوستى
دويست و بيست و هشت: شفاى شير
دويست و بيست و نه: نادرشاه و كور درب صحن
دويست و سي: على (ع)، شفا دهنده حصبه
دويست و سي و يک: شفاى دختر
دويست و سي و دو: تلقين ((بسم الله)) و نجات از كندفهمى
دويست و سي و سه: گرفتن لقب ((علم الهدى)) از على (ع)
دويست و سي و چهار: بينايى مرد كور
دويست و سي و پنج: سفر نجف و شفاى فرزند
Expand كرامات على (ع) در برزخ و قيامتكرامات على (ع) در برزخ و قيامت
Expand كرامات على (ع) نسبت به علماءكرامات على (ع) نسبت به علماء
Expand كرامات على (ع) به شاعران اهل بيت (ع)كرامات على (ع) به شاعران اهل بيت (ع)
Expand انتقام على (ع) از دشنام دهندگانشانتقام على (ع) از دشنام دهندگانش
Expand كرامات ديگر امام على (ع) پس از شهادتكرامات ديگر امام على (ع) پس از شهادت
جستجو در کتابخانه
نوع جستجو :
نحوه جستجو :


ارسال به دوستان

پست الکترونیکی:

بازديدها: 808

دویست و نوزده: افتخار دوستى على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
اعمش مى گوید: در مدینه كنیز سیاه چهره نابینایى را دیدم كه آب به مردم مى داد و مى گفت: به افتخار دوستى على بن ابى طالب، بیاشامید بعد از مدتى او را در مكه دیدم كه بینا بود و به مردم آب مى داد و مى گفت: ((به افتخار دوستى با على بن ابى طالب (ع) آب بنوشید، به افتخار آن كس كه خداوند به واسطه او بیناییم را به من بازگردانید!)).
نزدیك رفتم و به او گفتم: قصه بینایى تو چگونه است؟
گفت: روزى مردى به من گفت: ((اى كنیز! تو كنیز آزاد شده على بن ابى طالب (ع) و از دوستان او هستى؟)).
گفتم: آرى.
گفت: ((خدایا! اگر این زن راست مى گوید، (و در محبت خود به على (ع) صادق است) بیناییش را به او برگردان)).
سوگند به خدا، بعد از این دعا بینا شدم و خداوند نعمت بینایى را به من بازگردانید.
به آنمرد گفتم: تو كیستى؟
گفت:
انا الخضر و انا من شیعة على بن ابیطالب:
((من خضر هستم، من شیعه على (ع) مى باشم)). " 1 "

دویست و بیست: مشاهدات در عالم مردن


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یكى از اعاظم اهل نجف اشرف نقل فرمود كه ما از نجف اشرف عیال اختیار كردیم و سپس در فصل تابستان براى زیارت و ملاقات ارحام عازم ایران شدیم و پس از زیارت ثامن الائمة (ع) عازم وطن كه شهرى است در نزدیكى هاى مشهد گردیدیم.
آب و هواى آن جا به عیال ما نساخت و مریض شد و روز به روز مرضش ‍ شدت كرد و هر چه معالجه كردیم سودمند نیفتاد و مشرف به مرگ شد و من در بالین او بودم، و بسیار پریشان شدم و دیدم عیال من در این لحظه فوت مى كند و من باید تنها به نجف برگردم و در پیش پدر و مادرش خجل و شرمنده گردم و آنها بگویند: دختر نوعروس ما را برد و در آن جا دفن كرد و خودش برگشت.
حال اضطراب و تشویش عجیبى در من پیدا شد، فورا آمدم در اطاق مجاور ایستادم و دو ركعت نماز خواندم و توسل به حضرت امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشریف پیدا كردم و عرض كردم: یا ولى الله زن مرا شفا دهید كه این امر از دست شما ساخته است. و با نهایت تضرع و التجاء متوسل شدم.
سپس به اطاق عیالم آمدم دیدم نشسته و مشغول گریه كردن است. تا چشمش به من افتاد گفت: چرا مانع شدى، چرا نگذاشتى؟ من نفهمیدم چه مى گوید و تصور كردم كه حالش سخت است.
بعد كه قدرى به او آب دادیم و غذا به دهانش گذاردیم قضیه خود را براى من نقل كرد و گفت عزراییل براى قبض روح من با لباس سفید آمد و بسیار متجمل و زیبا و آراسته بود، به من لبخندى زده و گفت: حاضر به آمدن هستى؟ گفتم: آرى.
بعدا امیرالمؤمنین (ع) تشریف آوردند و با من بسیار ملاطفت و مهربانى كردند و به من گفتند: من مى خواهم بروم نجف، مى خواهى با هم به نجف برویم؟ گفتم: بلى خیلى دوست دارم با شما به نجف بیایم. من برخاستم لباس خود را پوشیدم و آماده شدم كه با آن حضرت به نجف اشرف برویم؛ همین كه خواستم از اطاق با آن حضرت خارج شوم دیدم كه حضرت امام زمان آمدند و تو هم دامان امام زمان را گرفته اى.
حضرت امام زمان به امیرالمؤمنین (ع) عرض كردند: این بنده به ما متوسل شده حاجتش را برآورید. حضرت امیرالمؤمنین (ع) سر خود را پایین انداخته و به عزراییل فرمودند: به تقاضاى مرد مؤمن كه متوسل به فرزند ما شده است برو، تا موقع معین، و امیرالمؤمنین (ع) از من خداحافظى كردند و رفتند. چرا نگذاشتى من بروم؟. " 2 "

دویست و بیست و یک: بیدار على (ع) باش


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
جناب مولوى نقل كردند در قندهار شخصى از نیكان به نام ((محب على)) مشهور بود و محبت حضرت امیرالمؤمنین (ع) تمام دل او را احاطه كرده و به درجه عشق به آن بزرگوار رسیده بود به طورى كه هرگاه به او مى گفتند محب على ((بیدار على باش)) از حال طبیعى خارج مى شد و بى اختیار اشكش جارى مى گردید و چون از دنیا رفت، از غسال خانه غسلش مى دادند رفقایش گریه مى كردند، رفیقى در آن حال او را صدا زد و گفت: محب على ((بیدار على باش)) ناگاه دست راستش بلند شد و آرام، آرام بر سینه خود گذاشت چون این موضوع فاش شد شیعیان قندهار دسته، دسته، براى تماشا آمدند و چون آن منظره را مى دیدند همه از روى شوق گریان مى شدند و تا آخر غسل دادن همین طور دستش روى سینه اش بود.

گر نام تو بر سر بگویند
فریاد برآید از روانم " 3 "

دویست و بیست و دو: شفا به بركت دست على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عبدالرحمن بن زید گفت: در سالى به حج خانه خدا رفتم پس در بین طواف دیدم دو نفر زن در نزد ركن یمانى گفتگو مى كنند یكى مى گوید به دیگرى به حق كسى كه انتخاب شده براى وصیت (یعنى به حق كسى كه وصى حضرت خاتم الانبیاء است) شوهر فاطمه رضیه مرضیه، كه مطلب چنین نیست كه تو میگویى.
پس من سؤال كردم از او كه مراد تو از این شخص كیست كه به حق او قسم یاد مى كنى جواب داد: امیرالمؤمنین على بن ابیطالب است كه قسمت كننده بهشت و دوزخ خواهد بود. گفتم: از كجا معرفت به حال او پیدا كردى؟ جواب داد: چطور نشناسم او را و حال آن كه پدر من كشته شده است در ركاب او در صفین (یعنى در جنگ با معاویه) و آن حضرت آمد به خانه مادرم زمانى كه از صفین برگشت و به مادرم گفت: اى مادر یتیم ها حال تو چطور است؟ جواب داد: به خیر و خوبى.
سپس مادرم من و خواهرم را خدمت آن سرور آورد و من در آن وقت به واسطه آبله اى كه مبتلا شده بودم نور چشمم رفته بود پس چون نظر آن حضرت به من افتاد آهى كشید و شعرى چند خواند كه مضمون آن اشعار این است دل على را هیچ چیز نمى سوزاند مثل دیدن اطفال یتیم كه در حال كوچكى پدرشان از دنیا رفته كه متكفل آنها بود و در حوادث ایام و روزگار، سپس دست مبارك كشید بر صورت من پس چشمم باز شد و در همان وقت و ساعت.
پس به خدا قسم به بركت آن حضرت مى بینم شترى كه فرار كرده است در شب تاریك. " 4 "

دویست و بیست و سه: خضر(ع) یار على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سلیمان اعمش گفت: خارج شدم به قصد حج خانه خدا عبور نمودم به قادسیه ناگاه زنى را دیدم از اهل صحرا كه كور شده بود نشسته بود بر سر راه مى گفت اى كسى كه آفتاب را برگردانیدى اى على بن ابیطالب برگردان به من چشمم را.
راوى گفت: پس به حال او رقت نمودم و دلم سوخت بیرون آوردم هفت دینار و دادم به او و گفتم: اى بنده خدا این پول را صرف معاش خود گردان. گفت: تو چه كسى هستى؟ خداى تو را رحمت كند. گفتم: من مردى هستم كه قصد حج دارم. گفت: اى برادر احتیاج تو بیشتر است به این پول چون سفر تو بعید است من امیدوارم حسن كفایت خداى تعالى را در همین مكان. راوى گفت: به آن زن گفتم: بگیر این مقدار را كه من از مخارج سفر خود زیادتر دارم. گفت: خداوند زیاد كند نفقه تو را و جزاى خیر به تو دهد و آن پول را قبول نكرد.
پس رفتم و حج را تمام كردم در مراجعت چون به قادسیه رسیدم یادم آمد از آن زن كه نابینا بود، به آن موضع آمدم ناگاه دیدم او را در همان موضع نشسته با زن هاى دیگر و همانا خداوند چشم او را شفا داده است به او گفتم: خداى تو را رحمت كند، چه كرد به تو محبت على بن ابیطالب؟ جواب داد: چه سؤالى است كه مى كنى؟ گفتم: آیا مرا مى شناسى؟ گفت: نه. گفتم: من آن صاحب دینارها هستم كه خواستم به تو دهم قبول نكردى. گفت: مرحبا به تو اى مرد.
خدا حج تو را قبول كند بنشین تا به تو خبر دهم.
خداى عزوجل را خواندم هفت شبانه روز چون شب هفتم شد شب جمعه اى بود بسیار در دعا مبالغه كردم چون اواخر شب شد ناگاه نزدیك من آمد مردى كه بوى او از همه مردم بهتر بود و به من گفت: آیا على (ع) را دوست مى دارى؟ گفتم: بلى به خدا قسم دوست مى دارم او را دوستى شدید.
پس آن مرد براى من دعا نمود.
سپس گفت: سرت را بلند كن به سوى آسمان و چشمت را باز كن. چون سر بلند بلند كردم ستارگان را دیدم، گفتم: به حق آن كسى كه برگردانید چشم مرا به وسیله دعاى تو خودت را معرفى كن چه كسى هستى؟ جواب داد: من خضر دوست على (ع) و رفیق او هستم.
پس محبت على (ع) را در قلبت حفظ نما و پایدار باش بر آن البته خداوند نفع مى دهد تو را به بركت آن در دنیا و آخرت مى دهد. " 5 "

دویست و بیست و چهار: ضریح على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از حسین بن عبدالكریم غروى نقل است كه گفت: جمعى به حرم حضرت امیر(ع) وارد شدند از جمله آن ها پیرمرد كورى بود از اهل تكریت مكرر مشاهده كردیم او را كه با على (ع) درد دل میكرد لكن به كلامى خشن و غیر مناسب. گاهى قصد مى كردم كه او را منع كنم از این كلام خشن نسبت به ساحت قدس علوى بعد با خود فكر مى كردم كه واگذارم او را چون این كلام خشن از باب اضطراب است شفاى چشمش را از حضرت امیر(ع) مى خواهد مدتى از این قضیه گذشت ناگاه ضجه عظیمى را شنیدم.
پس به حرم شریف رفتم تا تفحص كنم كه این صدا از چیست گفته شد به من در این جا كورى شفا داده شد، با خود گفتم: باید همان كور باشد كه با كلمات خشن با جناب على (ع) صحبت مى كرد و شفا مى خواست چون به حرم رسیدم، دیدم كه آن شخص شفا یافته همان مردى بود كه من با او سابقه داشتم چون به چشمانش نظر كردم یافتم كه بهبود یافت كاملا شكر خداى به جاى آوردم كه این كرامت از ضریح مقدس حضرت امیر(ع) مشاهده كردم. " 6 "

دویست و بیست و پنج: شفاى چشم درد


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
دكتر سید جعفر شهیدى مى گویند: سالیانى كه در نجف اشرف به سر مى بردم، مبتلا به درد چشم شدم بسیار آزارم مى داد. دو سه بار به مطب پزشكى به نام دكتر محمد العید رفتم، و هر بار یك ربع دینار، یعنى اندكى كمتر از یك چهارم ماهیانه ام را به او مى دادم. قطعه فلزى به چشمم مى كشید و مى گفت: ((همت جوانان را دارى.)) چرا چنین مى گفت؟
نمى دانم. اگر درد چشم بیشتر نمى شد كمتر نمى گردید. پسین روزى در یكى از ایوان هاى صحن مقدس رو به روى گنبد مطهر نشسته بودم افسرده و از درد چشم آزرده، روى به گنبد كردم و گفتم: ((یا على من براى درس ‍ خواندن به شهر تو آمده ام و تنها وسیله ام چشم است.))
گریه ام گرفت، دو رباعى به ذهنم آمد و در آن حال زمزمه كردم:

اى بارگهت قبله گه اهل نیاز
وى روضه حضرت تو خلوتگه راز

در خانه كعبه زادى و زادگهت
شد قبله مسلمین به هنگام نماز

اى ذات خداى را تو مرآت جلى
وى نور مبین كاشف سر ازلى

در مدح تو این بس كه نبودى دوزخ
لو اجتمع الناس على حب على

در همین حال بودم كه یكى از آشنایان كه نامش را فراموش كرده ام به صحن درآمد. مرا دید و حالم را پرسید. گفتم: ((از چشم درد رنج مى برم.)) گفت: فردا بیا با هم به كوفه برویم سید احمد ربیعى چشمت را ببیند.))
فردا به همراهى او به كوفه رفتم به خانه سید در آمدیم. پیرمردى بود نورانى در زیر زمین خانه نشسته، تنى چند گرد او. نوبت به من رسید با ذره بینى درشت چشمم را نگاه كرد. پاره اى كاغذ برداشت و چیزى بر آن نوشت و چون دستم داد، نوشته بود آرْجِدُل.
گفت: ((روزى سه بار در چشم بریز.)) دو بار ریختم و نمى دانم به نوبت سوم نیازى افتاد یا نه، همان روز درد چشم آرام گرفت. " 7 "

دویست و بیست و شش: دوستى با امیرالمؤمنین (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سید اسماعیل حمیرى (علیه الرحمه) مداح اهل بیت (ع) در سال 173 هجرى وفات نمود و در هر یك از فضایل على (ع) قصیده اى انشاد فرموده است و در مجلسى قرار نمى گرفت مگر این كه فضیلتى از فضایل آل محمد(ص) باید ذكر شود. در حال وفاتش كرامت عظیمه اى براى آن بزرگوار پیش آمد كه در كتب شیعه و سنى ذكر شده چنانچه در جلد سوم الغدیر، كتابى الاغانى و مناقب سروى و كشف الغمه و امالى شیخ و بشارة المصطفى و رجال كشى نقل فرموده و خلاصه آن این است:
در حال وفات سید، جماعتى از همسایگانش، كه مخالف مذهب شیعه بودند، نزدش حاضر شدند. سید خوش منظر بود؛ در آن حال اظهار حسرت زیادى مى كرد، ناگاه در صورتش نقطه سیاهى مانند مركب نمودار گردید، پس زیاد شد، به قسمتى كه تمام صورتش مثل قیر سیاه گردید و تمام دشمنانش شاد شدند و او را شماتت مى نمودند. سید حرف نمى زد، تا این كه به هوش آمد و چشمان خود را باز نمود، رو را به نجف اشرف كرده، گفت: یا امیرالمؤمنین! آیا با دوست تو این طور معامله مى شود؟ و سه مرتبه این جمله را تكرار نمود. پس به خدا قسم نورى سفید در پیشانى او ظاهر شد و زیاد گردید. سید شاد و خندان شده، اشعارى را بدین مضمون انشاد فرمود: ((دروغ گفت كسى كه گمان كرد على (ع) دوستش را از سختى ها نجات نمى دهد، به خدا قسم كه به بهشت داخل شدم و خدا مرا از گناهانم بخشید، پس بشارت باد شما را اى دوستان على (ع)، و دوست بدارید على (ع) را تا هنگام مرگ، از بعد اولادش را یكى پس از دیگرى دوست بدارید كه داراى صفات امامت اند)).
پس از آن اقرار به وحدانیت خدا و رسالت خاتم الانبیاء و ولایت امیرالمؤمنین (ع) كرد و چشم بر هم گذاشت و از دنیا رفت. " 8 "

دویست و بیست و هفت: خادم مسجد على (ع) و دنیا دوستى


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابوالفتح شهاب الدین مظفر نقل مى كند كه در سال 525 هجرى همراه المكتفى بالله خلیفه عباسى با دو وزیرش به اتفاق مى رفتند خلیفه خودش ‍ گفت: بیایید برویم مسجد على (ع) دو ركعت نماز بخوانیم وقتى وارد مسجد شدیم خلیفه لباس عادى پوشیده بود كه كسى او را نمى شناخت وقتى كه وارد شدیم خادم مسجد دید چند نفر هستند در این میان وزیر را شناخت یك دفعه تعظیم به وزیر كرد و ادب كرد به توقع مال دنیا (اف بر كسى كه ادعا مى كند دوست على (ع) هستم و حب دنیا هم دارد، چرا ذلیل براى دنیا مى شوى اگر با على سر و كار دارى) و اظهار فقر كرد - وزیر در حضور خلیفه خجالت كشید به خادم، خلیفه را معرفى كرد.
تا خواست رو به خلیفه بیاید اعتنا نكرد وزیر گفت: مطلب لازم را از او بپرس ‍ خلیفه به وزیر گفت به او بگو من پیش از خلافت و در زمان المستظهر بالله همراه خلیفه قبلى به این مسجد آمدم. ولى در آن سفر غده اى این خادم در صورتش در آورده بود و تمام صورتش را گرفته به قسمتى كه لب هایش بود كنار بگذارد تا بتواند لقمه غذایى بخورد این غده چطور شده است كه نیست گوشت عظیمى كه تمام صورتش را گرفته بود كجا است؟!
وزیر رو كرد به خادم گفت: خلیفه چنین مى فرماید؛ گفت: آن غده به دست شاه ولایت، ماه هدایت اسدالله الغالب على بن ابى طالب (ع) اصلاح شد.
پرسید: جریانش چیست؟
گفت: روزى در انبار بودم روزها مى آمدم، شب برمى گشتم روزى آمدم دو نفر از این ناصبى ها مرا شماتت كردند، زخم زبان ها زدند گفتند: در این مدتى كه مى رفتى مسجد على (ع) اگر در انبار نزد دكترى مى رفتى علاج مى شدى. این زخم زبان ها دلم را به درد آورد كه هیچ مصیبتى این طور به سرم نمى آورد تا شب از ناراحتى خوابم نمى برد تا آخر شب كه خواب به چشمم آمد، جمال على (ع) را دیدم در همین مسجد. رفتم نزدیك شكایت كرده از این غده اى كه ناراحتم كرده صورتم را پوشانده و مورد طعن واقع شده ام تا گفتم: آقا روى از من برگرداند برگشتم از آن طرف و گفتم: آقا مردم مزاحمت مى كنند كه چرا در این مدت على (ع) به داد تو نرسیده است، آقا فرمود: انت ممن ترید العاجله، فرمود: تو از كسانى هستى كه دنیا را مى خواهى، اشاره اى فرمود به صورتم، وقتى از خواب بیدار شدم، اثرى از آن غده در صورتم نبود. " 9 "

دویست و بیست و هشت: شفاى شیر


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
محمد بن على شبیبانى گفت: در زمان كودكى با پدر و عمویم حسین به طور پنهانى شبى به زیارت قبر امیرالمؤمنین (ع) رفتیم، چون به نزد قبر آن حضرت رسیدیم، دیدم كه به دور آن قبر مطهر سنگهاى سیاه گذاشته و ساختمانى ندارد پس ما نزدیك آن رفتیم، بعضى از ما شروع كردند به خواندن قرآن و بعضى دیگر مشغول به نماز شدند و بعضى مشغول به زیارت و در این حال بودیم كه ناگاه دیدیم شیرى به جانب ما مى آید چون نزدیك ما آمد به فاصله كمى از آن محل شریف دور شدیم، آن حیوان به نزدیك قبر رفت و شروع كرد به مالیدن ذراع خود به قبر، یكى از ما نزدیك او رفت، شیر متعرض او نشد او برگشت و ما را به حال شیر خبر داد پس ‍ ترس از ما برطرف شد و همگى نزدیك او رفتیم و او را مشاهده كردیم، دیدم كه ذراع او جراحتى است و آن دست مجروح را به قبر آن حضرت مى مالید پس ساعتى با این حال بود آن گاه رفت و ما دوباره به حال اول خود به نماز و زیارت و قرائت مشغول شدیم. " 10 "

پاورقی

موضوع قبلی موضوع بعدی
نظر شما

• با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود پایگاه تاثیر کاملا موثری ایفا می کند لذا خواهشمند است ما را از نظرات ارزنده ی خود محروم نفرمایید .
• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود .
• نظرات کوتاه مثل "خوب بود" و "عالی بود" و... و نظرات تکراری تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.

  نام و نام خانوادگی
  پست الکترونیکی
  نظرات شما
نظرات کاربران

هیچ نظری ثبت نشده است.