ذخیره تغییرات تنظیمات پیش فرض بخشهای مورد علاقه خود را جهت نمایش در این صفحه انتخاب نمائید:

سه شنبه نهم خرداد 1391 خورشیدی (سال تولید ملی، حمایت از کار و سرمایه ایرانی)

دایره المعارف تلفن همراه
تبلیغات سایت
 پرسش و پاسخ های ازدواج
 پرسش و پاسخ های پرورش اندام
شناسنامه کتاب
Skip Navigation Links.
Collapse سيصد و بيست داستان از معجزات و كرامات امام على (ع)سيصد و بيست داستان از معجزات و كرامات امام على (ع)
پيشگفتار
Expand معجزات امام على عليه السّلاممعجزات امام على عليه السّلام
Expand اخبار غيبى امام على (ع)اخبار غيبى امام على (ع)
Expand كرامات امام على (ع) در زمان حياتكرامات امام على (ع) در زمان حيات
Collapse كرامات امام على (ع) پس از شهادتكرامات امام على (ع) پس از شهادت
Collapse شفا يافتگان على (ع)شفا يافتگان على (ع)
دويست و هجده: توسل شيفته على (ع) به آن حضرت
دويست و نوزده: افتخار دوستى على (ع)
دويست و بيست: مشاهدات در عالم مردن
دويست و بيست و يک: بيدار على (ع) باش
دويست و بيست و دو: شفا به بركت دست على (ع)
دويست و بيست و سه: خضر(ع) يار على (ع)
دويست و بيست و چهار: ضريح على (ع)
دويست و بيست و پنج: شفاى چشم درد
دويست و بيست و شش: دوستى با اميرالمؤمنين (ع)
دويست و بيست و هفت: خادم مسجد على (ع) و دنيا دوستى
دويست و بيست و هشت: شفاى شير
دويست و بيست و نه: نادرشاه و كور درب صحن
دويست و سي: على (ع)، شفا دهنده حصبه
دويست و سي و يک: شفاى دختر
دويست و سي و دو: تلقين ((بسم الله)) و نجات از كندفهمى
دويست و سي و سه: گرفتن لقب ((علم الهدى)) از على (ع)
دويست و سي و چهار: بينايى مرد كور
دويست و سي و پنج: سفر نجف و شفاى فرزند
Expand كرامات على (ع) در برزخ و قيامتكرامات على (ع) در برزخ و قيامت
Expand كرامات على (ع) نسبت به علماءكرامات على (ع) نسبت به علماء
Expand كرامات على (ع) به شاعران اهل بيت (ع)كرامات على (ع) به شاعران اهل بيت (ع)
Expand انتقام على (ع) از دشنام دهندگانشانتقام على (ع) از دشنام دهندگانش
Expand كرامات ديگر امام على (ع) پس از شهادتكرامات ديگر امام على (ع) پس از شهادت
جستجو در کتابخانه
نوع جستجو :
نحوه جستجو :


ارسال به دوستان

پست الکترونیکی:

بازديدها: 789

دویست و بیست و نه: نادرشاه و كور درب صحن


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ناردشاه هنگامى كه مى خواست وارد حرم على (ع) بشود، در كنار درب صحن، كورى را دید پرسید: چند سال است این جا هستى؟
گفت: بیست سال.
نادر گفت: تو بیست سال است این جا هستى و هنوز چشمت را از على (ع) نگرفته اى؟ من به حرم مى روم و برمى گردم، اگر هنوز چشمت را نگرفته باشى تو را مى كشم.
این كور، بیچاره وار به على (ع) متمسك شد و همان ساعت چشمش را گرفت. " 1 "

دویست و سی: على (ع)، شفا دهنده حصبه


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
شهید بزرگوار آیة الله دستغیب نوشته اند: تقریبا بیست سال قبل كه بیمارى حصبه در شیراز شایع شد و كمتر خانه اى بود كه در آن بیمارى حصبه نباشد، در یكى از روزهاى محرم، مرحوم صلاحى مى گفت: به بركت سیدالشهداء هفت نفر كه به بیمارى حصبه مبتلا بودند در منزل آقاى عبدالرحیم سرافراز شفا یافتند. و تفضیل آن بیان كردند، بعد از آن، آقاى سرافراز را دیدم و از واقعه مذكور سؤال كردم، واقعه را همان طور كه آقاى صلاحى بیان كرده بود بیان داشت. سپس من از آقاى سرافراز تقاضا كردم كه واقعه را بنویسند تا در تاریخ ثبت شود، آقاى سرافراز نوشتند:
تقریبا بیست سال قبل كه اغلب مردم به بیمارى حصبه مبتلا بودند، هفت نفر مبتلا به این بیمارى در منزل حقیر در یك اتاق بسترى بودند، هشتم ماه محرم الحرام بود، مى خواستم در مجلس عزادارى شركت كنم، لذا مریض ها را در خانه به حال خود گذاشتم و ساعت پنج صبح با خاطرى پریشان به مجلسى كه مؤسس آن مرحوم حاج ملا على سیف بود رفتم؛ بعد از روضه و نماز صبح به سوى خانه برگشتم، بین راه در قلبم شفاى آن هفت بیمار را ((به وسیله عزیز زهراء(ع))) از خدا خواستم.
وقتى كه به منزل رسیدیم، دیدم بچه ها اطراف منقل آتش نشسته و مختصر نانى را كه از روز قبل باقى مانده بود، روى آتش گرم كرده و با اشتهاى كامل مى خوردند. با دیدن این منظره عصبانى شدم، زیرا خوردن نان را (آن هم نانى كه از روز گذشته باقى مانده) براى بیمار مبتلا به حصبه زیان آور مى دانستم، دختر بزرگم كه متوجه ناراحتى من شد، گفت: ما همه خوب شده ایم! از خواب بیدار شدیم، گرسنه بودیم نان و چاى مى خوریم!
گفتم: خوردن نان براى بیمار مبتلا حصبه خوب نیست!
گفت: پدر بنشین تا خواب خودم را براى شما تعریف كنم، ما همه خوب شده ایم!
گفتم: بگو!
گفت: خواب دیدم اتاقمان خیلى روشن شد، مردى آمد فرش سیاهى در این قسمت اتاق پهن كرد و كنار در اتاق با ادب ایستاد، آن وقت پنج نفر با نهایت جلالت و بزرگوارى وارد اتاق شدند، یك نفر ایشان بانوى مجلله اى بود، اول با دقت به كتیبه هاى اطراف اتاق كه اسامى چهارده معصوم (ع) روى آن نوشته شده نگاه كردند، سپس روى آن فرش سیاه نشسته و قرآن هاى كوچكى از جیب بغل خود در آورده و قدرى تلاوت كردند، سپس ‍ یكى از آنها شروع كرد به عربى روضه حضرت قاسم (ع) خواندن، مكرر نام قاسم را به زبان مى آورد و همه به شدت گریه مى كردند، مخصوصا آن بانوى محترمه خیلى جانسوز گریه مى كرد، بعد از آن مردى كه اول وارد شده بود، ظرف هاى كوچكى كه گویا در آن قهوه بود آورد و جلوى آنها گذاشت، من تعجب كرده بودم كه اشخاص با این جلالت چرا پاهاشان برهنه است!
جلو رفتم و گفتم: شما را به خدا كدام یك از شما حضرت على (ع) هستید؟
یكى از آنها كه خیلى با مهابت بود، گفت: من هستم!
گفتم: شما را به خدا، چرا پاهاى شما برهنه است؟
آن بزرگوار با چشم گریان فرمود: ما در این ایام عزاداریم لذا پاهاى ما برهنه است (فقط پاهاى آن بانو پوشیده بود) گفتم: ما بچه ها همه بیماریم، مادرمان هم بیمار است، خاله مان هم بیمار است!!
آن گاه حضرت على (ع)، از جاى برخاسته و دست مباركشان را بر سر و صورت یك یك ما كشیدند و نشستند، فرمودند: همه شما خوب شدید، مگر مادرتان.
گفتم: مادرم نیز بیمار است؟!
فرمودند: مادرت باید برود! با شنیدن این حرف گریان شدم و التماس كردم، پس به خاطر عجز و لابه من، برخاستند و دستى روى روانداز مادرم كشیدند. وقتى مى خواستند از اتاق بیرون بروند روى به من كرده فرمودند: بر شما باد به نماز كه تا شخصى مژگانش به هم مى خورد باید نماز بخواند.
تا سر كوچه از عقب آن ها رفتم، دیدم مركب هایى كه روپوش هاى سیاه روى آنها انداخته اند آماده است، سوار مركب ها شده و رفتند و من برگشتم.
در این وقت از خواب بیدار شدم، صداى اذان صبح را شنیدم دست روى دست خودم و برادرانم و خاله ام و مادرم گذاشتم، دیدم هیچ كدام تب نداریم، همه برخاستیم و نماز صبح را خواندیم، چون خیلى احساس كردیم گرسنه ایم لذا چاى دم كرده با نانى كه موجود بود مشغول خوردن شدیم، تا شما بیایید و صبحانه تهیه كنید و دیگر آن هفت نفر به دوا و دكتر احتیاجى پیدا نكردند. " 2 "

دویست و سی و یک: شفاى دختر


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
اگر اشتباه نباشد ظاهرا در سال 1334 شمسى كه در اعتاب مقدسه مشرف بودم موضوع شفاى دختر مریضى را متواترا شنیدم و براى تحقیق از چگونگى آن كوشش كردم و با پدر دختر ملاقات كردم و به اتفاق پدر به منزل ایشان رفتم و اظهارات پدر را مشروحا نوشتم و به امضاى پدر رساندم و آن این است:
آقاى حاج جواد كه یكى از تجار متدین شیعه مذهب و در بغداد مغازه بزرگى دارد كه انواع رنگ معامله مى كند. محل مغازه در خیابان است جنب بازار سوق الصفافیر خانه ایشان قبلا در كاظمین بود ولى فعلا در كوچه مقابل مغازه سكونت دارد كه قسمتى از مال التجاره را در منزل مى گذارد حاج جواد تاجر معروفى است. مخصوصا در كاظمین معروفیت بیشترى دارد و در امور خیریه هم موفق است، از جمله این كه مسجد بزرگى كه داخل كوچه نزدیك حمام هاشمى است از طرف صحن مطهر قسمت بالاى سر و مسجد مزبور را تعمیرات كامل نموده، حقیر به اتفاق یكى از آشنایان به مغازه وى رفتیم، همین كه مقصود را مطلع شدند و دانستند كه براى تحقیق از چگونگى شفاى دخترش آمدیم، ما را به منزل بردند و راجع به قضیه مزبور چنین اظهار داشتند.
دختر من كه الساعة در همین منزل است در چهارده سالگى با پسر خواهرم كه در حجره ام كار مى كند تزویج كرد و قرار بود كه چند ماه بعد از عقد مراسم عروسى صورت گیرد، به همین منظور هم، مادر دختر مشغول تهیه جهیزیه شدند ولى بعد از مدت كوتاهى دختر مریض شد و كم كم مرض ‍ طولانى شد و من از هیچ گونه خرجى خوددارى نكردم و اطباء حاذق و درجه اول را براى معالجه او آوردم ولى متاءسفانه مؤثر نشد.
هر روز بر ضعف و ناتوانى وى اضافه مى شد تا چهار سال مریضى او طول كشید، او یك پوست و استخوان فقط بود. كم ترین قدرت حركت را نداشت حتى قدرت آن كه چشم باز كند و كسى را ببیند نداشت ولى مادرش پلك چشم او را بلند مى كرد تا بتواند ببیند. خوراك دختر فقط یك زرده تخم مرغ بود كه مادر تدریجا در گلوى او مى ریخت و گاه گاهى مادرش او را مثل یك طفل بغل مى كرد و نقل و انتقال مى داد، پیوسته از شدت علاقه با حالت تاءثرآمیز غیر قابل وصفى كنار دختر نشسته بود، و نیز براى آخرین دفعه طبیب مخصوص خانواده فیصل (خانواده سلطنتى) را با ویزیت زیادى آوردم ولى متاءسفانه او با دیدن دختر بدون كمترین تاءمل و معاینه بیرون رفت و اصلا نسخه اى هم ننوشت.
همه قطع امید از حیات او نمودند ولى با تمام این احوال مادر دختر به هیچ وجه نمى تواند و حاضر نیست از دختر تازه عروس خود قطع امید كند، روزهاى 23 و 24 شعبان المعظم بود كه مادر دختر مصمم شد كه براى شفا، او را به حرم مطهر امیرالمؤمنین على (ع) ببرد.
این تصمیم و تقاضاى مادر اسباب تعجب من بود، زیرا دختر را چگونه مى شود برد ولى در مقابل اراده و تصمیم و تقاضاى مادر كه با یك دنیا عشق و علاقه و امید مى خواهد این عمل را انجام دهد تسلیم شدم و یك اتومبیل سوارى تهیه كردم به در منزل آوردم، مادر دختر و شوهر دختر را در اتومبیل گذاشتند و از راه كربلا حركت كردند و شب در كربلا توقف نمودند و روز بعد عازم نجف شدند، وقتى كه وارد شدند معلوم شد كه نورى سعید نخست وزیر عراق در حرم مشرف است و كسى حق تشریف ندارد، لهذا مستقیما به مسجد كوفه رفتند و شب را به نجف مراجعت كرده، دختر را بغل كرده و آوردند در حرم شاه ولایت كنار ضریح خواباندند، مادر هم با حال توسل پهلوى دختر نشسته بود و متصل عرض حاجت مى كرد.
ناگهان دید كه دختر چشم باز كرده، مادرى كه مى دانست دختر قدرت چشم باز كردن ندارد و باید پلك چشم را با دست بالا ببرد ولى الآن بدون كمك دیگرى چشم باز كرده، روح امید بیشترى در وى ایجاد و با حضور قلب بیشترى توجه پیدا كرد و متوسل بود، تا این كه تدریجا حركات بدن دختر زیاد مى شود و در همان شب آن قدر مشمول عنایت حق و توجه حضرت امیرالمؤمنین (ع) مى شود كه دختر با معاضدت مادر اطراف ضریح مقدس ‍ طواف مى كند.
مادر با یك دنیا مسرت مى خواهد كه داد كند و مردم را از این عنایت خبردار سازد ولى به شدت خود را كنترل مى كند، كه اگر زوار متوجه شوند ممكن است هجوم زوار طفل را هلاك كند، شب را در نجف توقف مى كند فردا صبح دختر با پاى خود به حرم مطهر مشرف مى شود و از حرم بیرون آمده مستقیما عازم بغداد مى شوند.
تا این جا شرح مطلب به زبان پدر دختر بود، آن روز كه در منزل حاج جواد بودم، سیزدهم ماه رمضان بود دختر با كمال سلامت تمام روزه هاى ماه رمضان را گرفته و تا امروز یك ختم قرآن خوانده بود!! این خلاصه تحقیقات و اظهارات آقاى حاج جواد بود كه نوشتم و به امضاء ایشان رساندم و جمعى از محترمین كه آقاى حاج جواد را مى شناختند و كسالت دختر و عافیت او را مى دانستند شهادت خود را در ورقه اى نوشتند. و آقاى آشیخ هادى شطیطه كه یكى از علماء مورد احترام و اعتماد كاظمین است و در مسجد صحن مطهر جماعت دارد در ورقه نوشتند كه خودم صیغه عقد دختر را خواندم و در موقع كسالت مكرر عیادت كردم و تمام جریان را مطلعم و شهادت مى دهم بر صدق و راستى مطلب.
عین ورقه امضاء شده را مرحوم آیة الله آقاى بروجردى (ره) براى ثبت در كتابى خواستند و تقدیم كردم، در این تاریخ پدر و مادر و شوهر دختر و خود دختر و بسیارى از شهود زنده اند و فقط آقاى شیخ هادى شطیطه به رحمت ایزدى پیوسته رحمة الله علیه. " 3 "

دویست و سی و دو: تلقین ((بسم الله)) و نجات از كندفهمى


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
علامه حسن زاده آملى نوشته است: آقاى جلیل ((سید جلیل یعقوب)) فرزند محسن (1176 - 1256ه -ق) از احفاد امام زین العابدین (ع) كه مقبره اش در ((خوى)) مزار عموم است در یكى از شب ها جد بزرگوارش ‍ حضرت على (ع) را در خواب دید و به آن حضرت از كندفهمى خود گلایه نمود، حضرت به وى فرمود: ((بسم الله الرحمن الرحیم)). پس از این كه ((بسم الله)) از مقام ولایت به وى تلقین شد و از خواب برخاست، مى دانست آنچه را باید بداند. " 4 "

دویست و سی و سه: گرفتن لقب ((علم الهدى)) از على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
شخصى به نام ((محمد)) فرزند حسین، كه در دستگاه عباسیان سمت وزارت داشت، به سال 540 ه -ق دچار بیمارى سختى شد و كسالت وى ضمن اشتداد خیلى طول كشید تا آن كه شبى حضرت امیرالمؤمنین (ع) را در خواب دید كه به او فرمود: به علم الهدى بگو بر تو دعایى بخواند تا شفا یابى، ایشان در خواب عرض كرده بود: اى سرور من! ((علم الهدى)) كیست؟ فرمود: على بن حسین موسوى است. وزیر نامه اى به سید نوشت كه در آن تقاضاى دعا نموده و در ضمن او را به لقب ((علم الهدى)) مخاطب قرار داده بود.
سید وقتى نامه را دریافت كرد و آن عنوان را براى خود دید، از فروتنى و تواضع علمى كه داشت چنین لقبى را لایق خویش ندید و گفت: من سزاوار آن نیستم. وزیر به عرض رسانید: والله من از خودم نگفته ام، بلكه امیرالمؤمنین (ع) این لقب را برایتان برگزیده است. بعد از آنكه وزیر به دعاى سید شفا یافت، صورت قضیه را به خلیفه وقت عباسى كه ((قادر)) نام داشت هم یادآور شد. قادر به سید عرض كرد: آنچه را جدت برایت تعیین فرموده قبول كن و حكم نمود منشیان آن را در القاب سید وارد سازند و از آن پس به لقب ((علم الهدى)) اشتهار یافت، یكى دیگر از القابش ‍ ((ثمانینى)) است. چون بعد از وفاتش هشتاد هزار جلد كتاب از وى باقى ماند و نیز گویند: كتابى نوشت به نام ((ثمانین)) و همچنین هشتاد و یك سال عمر كرد. " 5 "

دویست و سی و چهار: بینایى مرد كور


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مرد كورى مدتى بر سر قبر حضرت على (ع) معتكف شد، خداوند چشمانش را مانند بهترین حالات سابق به او عطا فرمود. " 6 "

دویست و سی و پنج: سفر نجف و شفاى فرزند


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
جناب آقاى شیخ محمد انصارى دارابى، نقل كرد: كه پیش از سفر كربلا در عالم رؤیا حضرت امیر(ع) فرمود: بیا به زیارت، عرض كردم وسایل سفر ندارم.
فرمود: بر عهده من، پس طولى نكشید كه مخارج سفر به مقدار رسیدن به نجف فراهم شد و در نجف هم به مقدار توقف و مراجعت به من رسید و نیز پسرم مصروع بود و به قصد استشفا همراهش بردم و در نجف، خدا به او شفا داد. " 7 "

كرامات على (ع) در برزخ و قیامت

دویست و سی و شش: على (ع) در پل صراط


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ثقة الاسلام ((نورى)) در كتاب ((مستدرك)) این حكایت را از عالمى نقل نموده است كه: در قریه ما، كه از دهات نزدیك شهر ((حله)) است، متولى مسجد كه ((محمد)) نام داشت، بر حسب عادت هر روز به مسجد مى آمد، اما روزى بر خلاف عادت، پیدایش نشد. احوالش را پرسیدیم، گفتند: در منزل بسترى است. خیلى تعجب كردیم، چون تا شب گذشته صحیح و سالم بود.
به دیدنش رفتیم، دیدیم سر تا پایش سوخته است، گاهى بیهوش مى شود و گاه به هوش مى آید.
پرسیدم: چه بر سر شما آمده است؟
گفت: دیشب در خواب ((پل صراط)) را نشان من دادند، امر شد كه من هم باید از روى پل رد شوم. اول زیر پایم خوب بود، بعد دیدم كه راه باریك شد. ابتدا نرم و راحت بود، یك دفعه دیدم تیز و بران گردید. همین طور كه آهسته آهسته مى رفتم، خود را محكم گرفته بودم كه نیفتم.
رنگ آتش كه شعله اش بالا مى زد، سیاه بود، و مردم مثل برگ خزان از این طرف و آن طرف به گودال جهنم مى افتادند. یك مرتبه دیدم كه زیر پایم به اندازه مویى باریك شده است، و ناگهان آتش مرا به طرف خود كشانید و به گودال افتادم.
هر چه دست و پا مى زدم، پایین تر مى رفتم، همین كه دیدم كار از كار گذشته، به قلبم گذشت: مگر نه این كه هر وقت به زمین مى افتادم مى گفتم ((یا على (ع)))، پس چرا حالا نگویم، گفتم: ((اى مولاى من، اى امیرالمؤمنین (ع) كمكم كن.))
در این موقع به من الهام شد كه به بالا بنگرم، آقایى را دیدم كه كنار صراط ایستاده، دست دراز كرد و كمر مرا گرفت و بالا كشید. گفتم: آقا سوختم، به فریادم برسید.
حضرت دست مبارك خود را از زانو تا منتهاى ران من كشید. از خواب پریدم، دیدم جاى دست امیرالمؤمنین (ع)، اصلا سوزشى ندارد و خوب شده، لكن تمام بدنم مى سوزد.
محمد، سه ماه در بستر افتاده بود و ناله مى كرد. مرهم ها آوردند و طبیب ها عوض كردند، تا پس از سه ماه رو به بهبودى گذاشت و گوشت تازه بر بدنش ‍ رویید اما بعدا هر وقت این قضیه را نقل مى كرد، مدتى تب و لرز مى كرد.
بلى، راه چاره، تمسك به ولایت اهل بیت (ع) است. حضرت امام رضا(ع) وعده فرموده كه زایرین قبرش را در پل صراط دستگیرى فرماید. نسبت به متمسكین حضرت امام حسین (ع) نیز بشاراتى در این مورد رسیده است. " 8 "

دویست و سی و هفت: على فریادرس است


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
داستانى را حضرت سیدنا الاعظم و استادنا الاكرم علامه طباطبایى (ره) نقل مى فرمودند كه بسیار شایان توجه است.
فرمودند: در كربلا واعظى بود به نام سید جواد از اهل كربلا و لذا او را سید جواد كربلایى مى گفتند، او ساكن كربلا بود ولى در ایام محرم و عزا در اطراف، به نواحى و قصبات دوردست مى رفت و تبلیغ مى كرد، نماز جماعت مى خواند و مساءله مى گفت و سپس به كربلا مراجعت مى نمود.
یك مرتبه گزارش به قصبه اى كه همه آن ها سنى مذهب بودند، افتاد. و در آن جا با پیرمردى كه محاسن سفید و نورانى داشت برخورد كرد، و چون دید سنى است از در صحبت و مذاكره وارد شد، دید الآن نمى تواند تشیع را به او بفهماند، چون این مرد ساده لوح و پاك دل چنان قلبش از محبت افرادى كه غصب مقام خلافت را نمودند سرشار است كه آمادگى ندارد و شاید ارایه مطلب نتیجه معكوس داشته باشد.
در یك روز كه با آن پیر مرد تكلم مى نمود از او پرسید: شیخ شما كیست؟ (شیخ در نزد مردم عادى عرب، بزرگ و رییس قبیله را گویند) و سید جواد مى خواست با این سؤال كم كم راه مذاكره را با او باز كند تا به تدریج ایمان در دل او پیدا شده و او را شیعه نماید.
پیر مرد در پاسخ گفت: شیخ ما یك مرد قدرتمندى است كه چندین خان " 9 " ضیافت دارد، چقدر گوسفند دارد چقدر شتر دارد، چهار هزار نفر تیرانداز دارد، چقدر عشیره و قبیله دارد.
سید جواد گفت: به به از شیخ شما چقدر مرد متمكن و قدرتمندى است! بعد از این مذاكرات، پیرمرد رو كرد به سید جواد و گفت: شیخ شما كیست؟
گفت: شیخ ما یك آقایى است كه هر كس هر حاجتى داشته باشد برآورده مى كند، اگر در مشرق عالم باشى و او در مغرب عالم، و یا در مغرب عالم باشى و او در مشرق عالم، اگر گرفتارى و پریشانى براى تو پیش آید اسم او را ببرى و او را صدا كنى فورا به سراغ تو مى آید و رفع مشكل تو را مى كند.
پیرمرد گفت: به به عجب شیخى است، شیخ خوب است كه این طور باشد، اسمش چیست؟
سید جواد گفت: شیخ على.
دیگر در این باره سخنى به میان نرفت مجلس متفرق شد و از هم جدا شدند و سید جواد هم به كربلا آمد. اما آن پیرمرد از شیخ على خیلى خوشش ‍ آمده بود و بسیار در اندیشه او بود. تا پس از مدت زمانى كه سید جواد به آن قریه آمد با عشق و علاقه فراوانى كه مذاكره را به پایان برساند و شیخ را شیعه كند و با خود مى گفت: ما در آن روز سنگ زیربنا را گذاشتیم و حالا بنا را تمام مى كنیم، ما در آن روز نامى از شیخ على بردیم و امروز شیخ على را معرفى مى كنیم و پیرمرد روشن دل را به مقام مقدس ولایت امیرالمؤمنین (ع) رهبرى مى نمایم.
چون وارد قریه شد و از آن پیرمرد پرسش كرد، گفتند، از دار دنیا رفته است. خیلى متاءثر شد با خود گفت: عجب پیرمردى، ما به او دل بسته بودیم كه او را به ولایت آشنا كنیم. حیف كه بدون ولایت از دنیا رفت، ما مى خواستیم كارى انجام دهیم و پیرمرد را دستگیرى كنیم، چون معلوم بود كه اهل عناد و دشمنى نیست، القاءآت و تبلیغات سوء، پیرمرد را از گرایش به ولایت محروم نموده است.
بسیار فوت او در من اثر كرد و به شدت متاءثر شدم. به دیدن فرزندانش رفتم و به آنها تسلیت گفتم و تقاضا كردم مرا سر قبر او ببرند. فرزندانش مرا بر سر تربت او بردند و گفتم: خدایا ما در این پیرمرد امید داشتیم چرا او را از این دنیا بردى؟ خیلى به آستانه تشیع نزدیك بود، افسوس كه ناقص و محروم از دنیا رفت.
از سر تربت پیرمرد بازگشتیم و با فرزندان به منزل پیرمرد آمدیم. من شب را در همان جا استراحت كردم، چون خوابیدم، در عالم رؤیا دیدم: درى است وارد شدم، دیدم دالان طویلى است و در یك طرف این دالان نیمكتى است بلند، و در روى آن دو نفر نشسته اند و آن پیرمرد سنى نیز در مقابل آن ها است. پس از ورود سلام كردم و احوال پرسى كردم، دیدم در انتهاى دالان درى است شیشه اى و از پشت آن باغى بزرگ دیده مى شد.
من از پیرمرد پرسیدم: این جا كجا است؟ گفت: این جا عالم قبر و عالم برزخ من است و این باغى كه در انتهاى دالان است متعلق به من و قیامت من است. گفتم چرا در آن باغ نرفتى؟ گفت: هنوز موقعش نرسیده است، اول باید این دالان طى شود و سپس در آن باغ رفت.
گفتم: چرا طى نمى كنى و نمى روى؟ گفت: این دو نفر معلم من هستند این دو فرشته آسمانى اند آمده اند مرا تعلیم ولایت كنند، وقتى ولایتم كامل شد مى روم، آقا سید جواد؟ گفتنى و نگفتنى (یعنى گفتنى كه شیخ ما كه اگر از مشرق یا مغرب عالم او را صدا زنند جواب مى دهد و به فریاد مى رسد اسمش شیخ على است اما نگفتنى این شیخ على، على بن ابى طالب (ع) است) به خدا قسم همین كه صدا زدم: شیخ على به فریادم رس، همین جا حاضر شد.
گفتم داستان چیست؟
گفت: چون من از دنیا رفتم مرا آوردند در قبر گذاردند و نكیر و منكر به سراغ من آمدند و از من سؤال كردند: من ربك و من نبیك و من امامك؟
من دچار وحشت و اضطرابى سخت شدم و هر چه مى خواستم پاسخ دهم به زیانم چیزى نمى آمد، با آن كه من اهل اسلامم، هر چه خواستم خداى خود را بگویم و پیغمبر خود را بگویم به زبانم جارى نمى شد. نكیر و منكر آمدند كه اطراف مرا بگیرند و مرا در حیطه غلبه و سیطره خود درآورده و عذاب كنند، من بیچاره شدم، بیچاره به تمام معنى، و دیدم هیچ راه گریز و فرارى نیست، گرفتار شده ام.
ناگهان به ذهنم آمد كه تو گفتى: ما یك شیخى داریم كه اگر كسى گرفتار باشد و او را صدا زند اگر او در مشرق عالم باشد یا در مغرب آن فورا حاضر مى شود و رفع گرفتارى از او مى كند. من صدا زدم: اى على به فریادم رس!
فورا على بن ابى طالب امیرالمؤمنین (ع) حاضر شدند و به آن دو نكیر و منكر گفتند: دست از این مرد بردارید، معاند نیست، او از دشمنان ما نیست، این طور تربیت شده، عقایدش كامل نیست چون سعه نداشته است و استضعاف فكرى داشته است.
حضرت آن دو ملك را رد كردند و دستور دادند دو فرشته دیگر بیایند و عقاید مرا كامل كنند این دو نفرى كه روى نیمكت نشسته اند دو فرشته اى هستند كه به امر آن حضرت آمده اند و مرا تعلیم عقاید مى كنند.
وقتى عقاید من صحیح شد من اجازه دارم این دالان را طى كنم و از آن وارد آن باغ گردم. " 10 "

پاورقی

موضوع قبلی موضوع بعدی
نظر شما

• با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود پایگاه تاثیر کاملا موثری ایفا می کند لذا خواهشمند است ما را از نظرات ارزنده ی خود محروم نفرمایید .
• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود .
• نظرات کوتاه مثل "خوب بود" و "عالی بود" و... و نظرات تکراری تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.

  نام و نام خانوادگی
  پست الکترونیکی
  نظرات شما
نظرات کاربران

هیچ نظری ثبت نشده است.