ذخیره تغییرات تنظیمات پیش فرض بخشهای مورد علاقه خود را جهت نمایش در این صفحه انتخاب نمائید:

سه شنبه نهم خرداد 1391 خورشیدی (سال تولید ملی، حمایت از کار و سرمایه ایرانی)

دایره المعارف تلفن همراه
تبلیغات سایت
 پرسش و پاسخ های ازدواج
 پرسش و پاسخ های پرورش اندام
شناسنامه کتاب
جستجو در کتابخانه
نوع جستجو :
نحوه جستجو :


ارسال به دوستان

پست الکترونیکی:

بازديدها: 776

دویست و سی و هشت: بهشتى شدن به بركت نام على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از شخصى به نام معاویة بن وهب حكایت شده كه گفت در سفر حج بودیم و با ما پیرمردى بود كه اهل عبادت بود ولى اهل ولایت على (ع) نبود و اهل مسئله نیز نبود نمازش را با این كه در سفر بود تمام مى خواند. در این حال مریض شد (مثل اینكه مشرف به مرگ تشخیص داده شد) من به پسر برادرش گفتم: چه خوب بود تذكر مى دادى به او این امر را شاید خداوند تبارك و تعالى او را نجات دهد.
((چون ایمان با محبت آن دو نفر (عمر و ابوبكر) كامل نیست)) همه رفقا گفتند: واگذارید پیرمرد را به حال خود.
پس پسر برادرش گفت: اى عمو به درستى كه مردم مرتد شدند بعد از رسول الله (ص) مگر چند نفرى قلیل و خلیفه بعد از آن حضرت على بن ابیطالب (ع) است كه اطاعت او را واجب است مانند اطاعت پیغمبر(ص).
پیرمرد نفسى كشید و ناله كرد و گفت: بر همان عقیده هستم و جان تسلیم كرد. چون به خدمت حضرت صادق (ع) رسیدیم جریان پیرمرد را به عرض ‍ رساندیم آن حضرت فرمود: اهل بهشت است. بعضى از رفقا گفتند: آن پیرمرد چیزى از امر ولایت نمى دانست مگر ساعت آخر. حضرت فرمود: از او چه مى خواهید به خدا قسم او داخل بهشت شد. " 1 "

دویست و سی و نه: حب على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
حاج شیخ عباس قمى مى گوید: در روایات اسلامى از عبدالله بن عباس نقل گردیده كه وقتى سلمان فارسى را در خواب با لباس هاى گران بها و تاجى از یاقوت بر سر دید، از وى سؤال كرد: اى سلمان در بهشت پس از ایمان به خدا و رسولش چه عملى بر دیگر اعمال برترى افزونترى دارد؟ جواب داد: چیزى برتر از حب على (ع) و پیروى از آن حضرت نیست. " 2 "

دویست و چهل: دست بوسى


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در كتاب ((شرح دیوان میبدى)) به نقل از ((شیخ نجم الدین دایه)) آمده كه وى گفته است: در حالت بین خواب و بیدارى بودم كه در آن حال رسول خدا(ص) را مشاهده كردم كه حضرت على (ع) در كنارش بود و من در همان حال دست مبارك على (ع) را گرفته مصافحه كردم و به فكرم رسید كه در روایتى از رسول اكرم (ص) شنیده ام كه فرموده است: ((من صافح علیا دخل الجنة)) یعنى هر كسى با على (ع) مصافحه نماید، به بهشت داخل مى گردد. پس صحت این حدیث را از امیر مؤمنان (ع) پرسیدم، ایشان پاسخ دادند:
((نعم صدق رسول الله (ص) من صافحنى دخل الجنة)) یعنى، آرى به درستى و راستى رسول خدا(ص) فرموده اند: هر كسى با من مصافحه كند، جایش در بهشت است. " 3 "

دویست و چهل و یک: عتاب مداح حسین (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روضه خوانى مطلب ضعیفى را براى گرمى مجلس و گریه گرفتن از مردم روى منبر نقل كرده بود، این روضه خوان گفته است: پس از آن در عالم رؤیا دیدم قیامت برپا شده و ملائكه اى كه ماءمورند مردم را به سوى محشر مى كشانند، ناگاه دو نفر به دنبال من آمدند و چون از بیم گناه از رفتن امتناع مى نمودم، به قهر و جبر مرا مى كشیدند. در آن حال چند نفر تابوتى (عمارى) را حمل مى كردند كه فاطمه زهرا(س) در میان آن بود و عده اى به آن پناهنده شده بودند، فرصت را غنیمت شمرده از دست آن دو متوارى شده و به دختر پیامبر روى آوردم.
ناگاه پیامى از رسول خدا(ص) به فاطمه زهرا(س) رسید كه ما را براى حساب بفرستید، آن مخدره امر فرمودند كه برویم، چون به موقف حساب رسیدیم، منبرى را دیدم كه چند پله داشت، در پله بالاى آن رسول خدا(ص) و در پله پایین تر آن حضرت على نشسته و به امور مردم مى رسیدند، نوبت به من رسید حضرت امیر مؤمنان (ع) به حالت عتاب به من فرمود: چرا آن طور از ذلت فرزندم ((حسین)) یاد مى كردى و روى منبر نسبت هاى ناروا به آن مظلوم مى دادى، براى آن كه مردم را به گریستن وادارى و خود را معروف نمایى، متحیر ماندم كه چه بگویم، جوابى نیافتم جز آنكه انكار كنم و بگویم من نگفته ام.
در این میان، درد شدیدى در بازوان خود احساس كردم و دیدم در كنار شخصى ایستاده و طومار بلندى در دست دارد كه آن را به من نشان داد و گفت: بخوان با شگفتى ملاحظه كردم آنچه را كه در روضه هاى خود گفته ام بدون آن كه سخنى را جا بگذارند، ضبط كرده اند، چون اوضاع را این گونه دیدم، چاره اى ندیدم جز آن كه بگویم: این مطلب را مرحوم مجلسى در جلد دهم ((بحارالانوار)) آورده است، پس آن جناب به یكى از خدام امر فرمود تا كتاب حاضر را بیاورد.
دیدم در طرف راست منبرى كه حضرت على (ع) بر روى آن نشسته بود، افراد زیادى در صفوفى طولانى نشسته اند و هر عالمى كتابهاى خود را مقابل خویش گذاشته است. در صف اول، نخستین شخص ملا محمد باقر مجلسى بود كه كتاب هایش در برابرش دیده مى شد، وقتى پیام حضرت به او رسید، جلد دهم بحار را از میان آثارش بیرون آورده به او داد، آورد به نزد حضرت، امام اشاره فرمود تا كتاب را به دست من بدهند و آن مطلبى را كه ادعا كرده بودم در كتاب بیابم و نشان دهم، چون مى دانستم حرفهایى كه گفته ام در این ماءخذ نیست، بى هدف آن را ورق مى زدم، این بار به نظرم آمد كه بگویم: این حرف را در كتاب ((حاج ملا صالح برغانى)) دیدم كه ظاهرا ((منبع البكاء)) باشد، آن كتاب نیز همچون بحارالاءنوار آورده شد و به دستم دادند تا موضوع مورد ادعا را در این بیابم، در حالى كه هراس ‍ داشتم و از خجالت عرق كرده و هوش از سرم پریده بود، كتاب مزبور را ورق مى زدم كه ناگاه از سوى رسول خدا(ص) به حضرت على (ع) اشاره شد كه از در ملایمت وارد شوند، با روش جدید ترس از وجودم زایل شد و به حال عادى بازگشتم.
از خواب بیدار شدم و ماجرایى را كه در رؤیا دیده بودم براى اهل منبر نقل نمودم و از آن زمان دیگر به منبر نرفته و روضه نخواندم، در صورتى كه از این راه استفاده زیادى داشتم. " 4 "

دویست و چهل و دو: انتقام از قاتلان حسین (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عالم بزرگوار، مرحوم سید عبدالرزاق مقرم، در كتاب العباس از كتاب منتخب طریحى " 5 " نقل مى كند كه شخص آهنگرى از اهل كوفه گفت: من هم با لشكر ابن زیاد به كربلا رفته بودم.
ما خیمه هاى خود را بر لب نهر علقمه برپا كردیم و سپاه ما آب را بر روى امام حسین (ع) و یارانش بستند تا این كه همگى آنان كشته شدند، و این در حالى بود كه اهل و عیال آن بزرگوار همه تشنه بودند.
بعد از این جریان به سوى كوفه مراجعت نمودیم و ابن زیاد اسیران آل محمد(ص) را به طرف شام اعزام كرد. پس از عزیمت اسراء، شبى در عالم خواب، دیدم كه گویا قیامت برپا شده است. مردمك نظیر دریا به موج آمده و دچار عطش شدیدى بودند. من احساس مى كردم كه از همه آنان تشنه ترم. آفتاب فوق العاده گرم بود و زمین هم نظیر دیگ مى جوشید. در همین موقع، شخصى را دیدم كه نور جمالش صحراى محشر را روشن كرده بود و در عقب وى شهسوار را دیدم كه صورتش از ماه شب چهارده نورانى تر بود.
در حینى كه ایستاده بودم، ناگاه مردى آمد و مرا به وسیله زنجیر، كشان كشان، به سوى آن بزرگوار بود. من آن شخص راقسم دادم و گفتم: تو را به حق آن كسى كه این ماءموریت را به تو داده بگو بدانم تو كیستى؟!
گفت: من یكى از ملایكه مى باشم.
گفتم: آن شهسوار كیست؟
گفت: على بن ابى طالب (ع).
گفتم: آن مرد نورانى كیست؟
گفت: حضرت محمد(ص).
پس از این منظره، عمر بن سعد و نیز گروه دیگرى را كه برایم ناشناخته بودند، مشاهده كردم كه غل و زنجیرهایى به گردن داشتند و از چشم و گوشهاى آنان آتش خارج مى شد. نیز پیامبران و صدیقین را دیدم كه در اطراف حضرت محمد(ص) حلقه زده بودند.
بارى، در همین حال بودم كه شنیدم حضرت رسول (ص) به على بن ابى طالب (ع) فرمود: چه كار كردى؟
على (ع) به عرض رساند: احدى از كشتگان حسین (ع) را رها ننمودم، بلكه همه را حاضر كردم. سپس تمامى قاتلین امام حسین (ع) را به حضور پیامبر خدا(ص) آوردند و پیغمبر اعظم، راجع به داستان كربلا و جنایاتى كه آنان مرتكب شده بودند از ایشان جویا مى شد.
یكى از گروه ستمگر گفت: من آب را به روى امام حسین (ع) بستم. دیگرى گفت: من امام حسین (ع) را تیر باران كردم. سومى مى گفت: من سینه آن حضرت را پایمال نمودم.
چهارمین نفر گفت: من فرزند حسین (ع) را كشتم. پیغمبر خدا پس از شنیدن این اعترافات به قدرى گریه كرد كه افرادى كه در حضورش بودند از گریه آن بزرگوار به گریه افتادند.
سپس رسول خدا(ص) دستور داد تا عموم آنان را به سوى جهنم بردند.
در همین گیر و دار بود كه شخص دیگرى را آوردند. پیامبر خدا(ص) به وى فرمود: تو نسبت به حسین من چه كردى؟
او گفت: من فقط نجار بودم، و جنگ و جدالى نكردم. پیغمبر اكرم (ص) فرمود: جرم تو این بوده كه بر علیه حسین من سیاهى لشكر تشكیل داده اى، سپس دستور داد تا وى را هم به سوى دوزخ بردند.
پس از این كیفرها بود كه به سراغ من آمدند و مرا نیز به حضور پیغمبر(ص) بردند. من هم جریان رفتن خود به كربلا را براى آن حضرت شرح دادم و آن بزرگوار امر كرد كه مرا نیز به جانب دوزخ ببرند.
هنگامى كه این شخص از نقل خواب خویشتن فراقت یافت، زبانش در حضور عموم حاضرین خشك شد و با بدترین وضع به درك اسفل نازل گردید و كلیه آن افرادى كه این خواب را از زبان آن مرد شنیدند از وى بیزار شدند. " 6 "

دویست و چهل و سه: ذكر یا على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سید جلیل القدر و علامه ذوفنون بهاءالدین على نیلى نجفى نسابه، جلالت شاءنش بسیار و مناقبش بى شمار مى باشد، از جمله تاءلیفات وى كتابى است به نام ((انوار المضیئه فى حكمة الشرعیه)) در پنج جلد كه در آن به فضایل حضرت امیرالمؤمنین (ع) اشاره كرده و حكایتى را از مرحوم پدرش ‍ به این شرح نقل كرده است:
در قریه نیله كه وطن خودشان مى باشد، فردى بود كه تولیت مسجد را به عهده داشت، روزى از خانه بیرون نیامد، او را طلبیدند عذر آورد كه نمى توانم. چون تحقیق كردند دیدند بدنش به وسیله آتش سوخته و درد او را بى قرار نموده است.
علت را از وى پرسیدند، گفت: در عالم رؤیا دیدم قیامت برپا شده و مردم در اضطرابند عده زیادى به جهنم رفته و اندكى روانه بهشت مى شوند.
من از كسانى بودم كه باید به بهشت مى رفتم، در مسیر منتهى به بهشت به پلى رسیدیم، كه گفتند: صراط است، از روى آن عبور مى نمودیم هر چه از آن را طى مى كردیم عرضش كم و طولش زیاد مى شد تا به حدى رسید كه چون تیغه شمشیر گشت، پایین آن را نگاه كردیم، وادى بسیار مهیبى را دیدیم كه آتش از آن مى جهید و بعضى مردم در آن شعله هاى آتش افتاده و گروهى رهایى مى یابند و من مى كوشم از طرفى به طرف دیگر بروم، همچون كسى كه مى خواهد سقوط كند.
به انتهاى صراط كه رسیدم از این حالت لرزش نتوانستم خوددارى كنم كه ناگاه در آتش افتادم، هر چه دست انداختم كه جایى را بگیرم موفق نمى شدم و آتش با نیروهاى زیاد مرا به سوى خود مى كشید، شدت نگرانى عقل را از من زایل كرده بود ناگهان به من الهام شد به ذكر یا على بن ابى طالب (ع) متوسل شدم ناگاه نظر افكندم دیدم انسانى به كنار آن وادى مهیب ایستاده بر دلم خطور كرد كه او مولاى متقیان (ع) است. عرض كردم: اى آقایم! یا امیرالمؤمنین (ع).
فرمود: دست خود را نزدیك من بیاور. پس چنین كردم و آن حضرت دستم را گرفت و از آن وادى نجات داد. پس آتش قسمتى از بدنم را سوزانده بود. وحشت زده از خواب بیدار شدم و به این حال افتادم كه مشاهده مى كنید و آن قسمتى از بدنم كه از گزند آتش مصون ماند، جایى است كه امام دست مالید، وى مدت سه ماه بر سوختگى ها مرهم مى نهاد تا آن سوختگى رو به بهبودى رفت و بیماریش التیام یافت. " 7 "

كرامات على (ع) نسبت به علماء

دویست و چهل و چهار: الهامى از امیرالمؤمنین (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
علامه امینى فرمودند: وقتى الغدیر را مى نوشتم خیلى مایل بودم كتاب الصراط المستقیم " 8 " را هم ببینم. شنیده بودم نسخه خطى اش در نجف نزد شخصى است، خیلى مایل بودم ایشان را ببینم و تقاضا كنم كتاب را امانت بدهند كه مطالعه كنم و سپس برگردانم.
یك شب اوایل مغرب كه مى خواستم به حرم مطهر مشرف شوم، دیدم همان شخص با یكى دو نفر از علماء در ایوان مطهر نشسته و مشغول صحبت اند. خدمت ایشان رفتم و بعد از احوالپرسى، تقاضاى خود را اظهار كردم عذرهایى آورد، من گفتم: اگر مى خواهى، به من امانت ده و اگر نمى شود، بیرونى منزلت مى آیم و همان جا مطالعه مى كنم و اگر این را هم قبول ندارید، در دالان منزلت مى نشینم و مطالعه مى كنم.
گفتند: خیر، نمى شود. در نهایت آن شخص گفت: شما هیچ گاه این كتاب را نخواهید دید. علامه امینى فرمودند: مثل آن كه آسمان را بر سر من زدند (نه از آن جهت كه او قبول نكرد بلكه از مظلومیت آقا امیرالمؤمنین (ع) به حرم مشرف شدم و خطاب به آن حضرت عرض كردم: چقدر شما مظلومید؟ یكى از ارادتمندان و شیعیان شما كتابى را در فضایل و حقانیت شما نوشته است و یكى از ارادتمندان و خدمتگزاران شما هم مى خواهد بخواند و به دیگران برساند. این كتاب پیش یكى از شیعیان و ارادتمندان شما و در محیط شیعیان شماست و در كنار قبر مطهرت، اما باز هم از این كار ابا دارد. به راستى كه مظلوم تاریخ و قرن هایى!
آن مرحوم فرمودند: حال گریه عجیبى داشتم، به طورى كه تمام بدنم تكان مى خورد.
ناگهان در قلبم افتاد كه: ((فردا صبح به كربلا برو)). به مجرد این خطاب در قلبم، دیدم حال بكاء از میان رفته و یك شادابى مرا گرفته است. هر چه به خودم فشار آوردم كه به آن حال خوش و گریه و درد دل ادامه دهم، دیدم هیچ نمى توانم و به كلى آن حال رفته و تنها یك مطلب در دل من جایگزین شده است: ((به كربلا برو)).
از حرم مطهر به منزل آمدم. صبح به اهل منزل گفتم: قدرى صبحانه به من بدهید، مى خواهم به كربلا بروم. گفتند: چرا وسط هفته مى روید و شب جمعه نمى روید؟
گفتم: كارى دارم. به كربلا آمدم و یكسره به حرم مطهر حسینى مشرف شدم. در حرم مطهر به یكى از آقایان محترم اهل علم برخوردم. خیلى محبت و احوالپرسى كردند، گفتند: آقاى امینى، چه عجب وسط هفته به كربلا آمده اید؟ زیرا رسم علما آن بود كه پنجشنبه ها مشرف شوند تا زیارت شب جمعه را درك كنند.
گفتم: كارى داشتم. گفت: آقاى امینى، ممكن است از شما خواهشى كنم؟ گفتم: بفرمایید.
گفت: تعدادى كتاب نفیس از مرحوم والد باقى است كه بدون استفاده مانده و تقریبا محبوس است، بیایید ببینید، اگر چیزى به درد شما مى خورد به صورت امانت ببرید و بعد برگردانید. گفتم: كى بیایم؟
گفت: من امروز كتاب ها را بیرون مى آورم و آماده مى كنم. جناب عالى فردا صبح براى صرف صبحانه به منزل ما تشریف بیاورید، هم صبحانه صرف كنید و هم كتاب ها را ملاحظه بفرمایید.
قبول كردم و رفتم. مقدار بیست و چند جلد كتاب روى هم گذاشته بود. من تا نشستم، دست دراز كردم و اولین كتاب را كه برداشتم، دیدم نسخه اى بسیار پاكیزه نفیس و مجدول از كتاب الصراط المستقیم است. حالت گریه شدیدى به من دست داد. صاحب خانه علت را جویا شد، من قضیه كتاب را در نجف نقل كردم. ایشان هم از لطف الهى به گریه افتادند، كتاب مذكور و چند جلد كتاب نفیس دیگر را به امانت دادند و مدت سه سال نزد من بود تا بعد از انجام رسیدن كارم به شخص مذكور بازگردانم. " 9 "

دویست و چهل و پنج: یك فنجان عسل


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
آیة الله گلپایگانى براى تكمیل تحصیلات و بهره مندى از محضر علماى نجف راهى عراق گردید و از محضر میرزاى نایینى، سید ابوالحسن اصفهانى، آقا ضیاء الدین عراقى و شیخ محمد حسین غروى اصفهانى بهره ها برد. در همین سفر بود كه شبى در عالم رؤیا، آقا به حضور با كرامت حضرت على (ع) مشرف شده و مورد لطف آن حضرت قرار گرفتند، ایشان خود فرموده اند: شبى در خواب دیدم داخل ضریح مطهر در برابر مرقد مبارك امیرالمؤمنین (ع) ایستاده ام، آقا یك فنجان عسل به من عطا فرموده و گفتند: این براى تو است، مقدارى از آن را خوردم و بقیه را نگه داشتم، حضرت فرمودند: چرا بقیه آن را نمى خورى؟
گفتم باقى مانده را براى زعیم شیعه آیة الله سید ابوالحسن اصفهانى گذاشتم.
فرمودند: ما به او عسل عطا كردیم و این فنجان به شما اختصاص دارد، از خواب بیدار شدم.
مرحوم آیة الله جاج شیخ على مشكات اصفهانى كه هم حجره اى معظم له بودند، در جمعى اظهار داشتند: زمانى كه ماجراى این رؤیا را از زبان آیة الله گلپایگانى شنیدم، به حرم مطهر مولاى متقیان على (ع) مشرف گشته و ضریح را گرفتم و گفتم: آقا به میهمان من دادید، سهمى هم به من بدهید. شبى در عالم رؤیا دیدم، قندیلى از سقف جدا شد و جلو پایم افتاد، به من گفتند: آن را بردار. هر چه سعى كردم موفق نشدم آن را از جایش تكان بدهم. از خواب دریافتم كه لیاقت و صلاحیت مرجعیت شیعیان از جانب خداوند به ایشان عطا شده است. " 10 "

دویست و چهل و شش: جواب صحیح


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابن ابى الحدید در كتاب ((شرح نهج البلاغه)) نوشته است: شیخ مفید با سید مرتضى علم الهدى در مساءله اى مباحثه مى نمودند و از راه بحث و استدلال به جایى نرسیدند و هر كدام در نظر خویش اصرار و ابرام مى ورزیدند. پس قرار گذاشتند كه هر كدام مطلب مورد مجادله را تحریر نموده و از حضرت امیرالمؤمنین (ع) سؤال كنند، پس آن را نوشته و بالاى مرقد مطهر آن حضرت قرار دادند، صبح آن روز دیدند در جواب نوشته شده: ((الحق مع ولدى والشیخ معتمدى)) یعنى حق با فرزندم (سید مرتضى) است و شیخ (مفید) مورد اعتماد من است. " 11 "

پاورقی

موضوع قبلی موضوع بعدی
نظر شما

• با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود پایگاه تاثیر کاملا موثری ایفا می کند لذا خواهشمند است ما را از نظرات ارزنده ی خود محروم نفرمایید .
• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود .
• نظرات کوتاه مثل "خوب بود" و "عالی بود" و... و نظرات تکراری تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.

  نام و نام خانوادگی
  پست الکترونیکی
  نظرات شما
نظرات کاربران

هیچ نظری ثبت نشده است.