دویست و چهل و هفت: پیغام على (ع)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در زمان مرحوم شیخ جعفر كاشف الغطاء كه از علماى بزرگ نجف اشرف بودند، قحطى عجیب آمد، مردم محتاج باران شدند، به حضور شیخ آمده، از او خواستند دعا كند، شیخ آمد و دعا كرد و میان حرم امیرالمؤمنین (ع) عرض كرد: اى مولاى من، مردم محتاج باران مى باشند با این همه نماز و دعا، خداوند اثرى بر دعاهاى مردم نمى گذارد، از خداوند بخواهید عنایتى بفرماید.
در عالم خواب دید حضرت كنار بالینش آمدند و فرمودند: به فلان مرد قهوه چى
كه در بین راه كوفه است، بگو در مراسم دعا شركت كند، شیخ بیدار شد بین راه كوفه و نجف آمد، دكان مرد قهوه چى را پیدا نمود، در دكان قهوه چى ماند و شب را در آن جا گذراند. شیخ دید این مرد فقط نماز عادى مى خواند، دائم الذكر هم نیست به قدر متعارف عبادت مى كند، شیخ نزد قهوه چى آمد و گفت:
اى مرد توجه كن كه مولاى من امیرالمؤمنین (ع) تو را وسیله استجابت دعا قرار داده است، علت این ارزش را بگو.
قهوه چى گفت: من شاگرد قهوه چى بودم، مادرم مى گفت: آرزو دارم تو را داماد كنم.
پولى جمع كردم به مادرم دادم دخترى برایم خواستگارى كرد، مقدمات عروسى من مهیا شد، شب زفاف دیدم عروس خیلى متوحش است، به عروس گفتم: چرا ناراحتى؟
گفت: داستانم را نقل مى كنم، مى خواهى مرا بكش، مى خواهى ببخش، من سرمایه بكارت را از دست داده ام و حالا حامله هستم و هیچ كس جز خدا نمى داند.
من گفتم: خداوندا! حالا بهترین وقت است كه من براى رضاى تو از موضوع صرف نظر كنم، و پرده آبروى این زن را ندرم، هیچ نگفتم مگر این كه قول به زنم دادم كه چنانچه تا به حال كس ندانسته از حال به بعد هم كس نخواهد دانست. فردا صبح هم اظهار رضایت كردم تا به حال هم با آن زن زندگى مى كنم، احدى جز خدا ماجرا را نمى داند، شیخ مى گوید: گفتم اى مرد به حق خدا، عملى بزرگ نموده و تسلیم خدا كردى حالا بیا دعا كن.
قهوه چى دست به طرف آسمان بلند كرد و گفت: خدایا مردم محتاج رحمت تو هستد، على (ع) پیغام داده من دعا كنم، از پیشگاه تو براى خود و مردم طلب عفو مى كنم. باران رحمت خویش را نازل فرما، دستهاى این مرد بلند بود كه ابرها در آسمان ظاهر شد و باران شدید بارید. " 1 "
دویست و چهل و هشت: باطن ولایت و محبت على (ع)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مرجع بزرگ محقق اردبیلى، ملا احمد، معروف به ((مقدى اردبیلى))(ره) از علماى بسیار برجسته، و از پارسایان بسیار پاك و با فضیلت بود كه به سال 933 هق در نجف اشرف از دنیا رفت.
درباره كمالات اخلاقى و فضایل معنوى این مرد بزرگ، مطالب بسیار نقل شده، از جمله: براى زیارت به كربلا رفته بود. یكى از زایران كه او را نمى شناخت، از لباس و قیافه ساده او، خیال مى كرد كه یك خدمتكار عادى است. لباس هاى چرك شده خود را به او داد و گفت: ((این ها را براى من بشوى!)).
محقق اردبیلى لباس هاى او را گرفت و شست و سپس به او تحویل داد. در آن هنگام، آن مرد زایر، او را شناخت و چند نفر نیز كه در آن جا بودند از جریان آگاه شدند و آن مرد زایر را سرزنش نمودند كه چرا به عالم بزرگ، مقدس اردبیلى توهین كرد؟...
محقق اردبیلى (ره) آنها را از سرزنش كردن بازداشت و گفت: ((حقوق برادران دینى نسبت به یكدیگر، خیلى زیادتر از این ها است، كارى نكرده ام كه شما این چنین جوش و خروش مى كنید)).
این مرد بزرگ از دنیا رفت. پس از مدتى، یكى از مجتهدین وارسته او را در عالم خواب دید كه با لباس زیبایى كه در تن دارد، با سیماى جذاب از حرم امیر مؤمنان على (ع) بیرون مى آید، از او پرسید: ((چه عملى باعث شده كه شما داراى آن همه مقام شدید كه در سیمایتان پیدا است؟)).
محقق اردبیلى (ره) در پاسخ گفت: ((بازار اعمال كساد است، و نفع نبخشید ما را غیر از ولایت و محبت صاحب این قبر)). " 2 "
دویست و چهل و نه: رابطه مقدس اردبیلى با حضرت على (ع) و امام زمان (عج)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
علامه مجلسى (ره) از جماعتى نقل مى كند كه آنها از عالم بزرگوار ((امیر علام)) كه از شاگردان برجسته محقق اردبیلى بود نقل كردند كه گفت: در یكى از حجره هاى صحن مطهر على (ع) بودم، نیمه هاى شب شخصى را دیدم كه به طرف مرقد مطهر على (ع) مى آمد، نزدیك رفتم تا ببینم كیست. دیدم استاد ((مولا احمد اردبیلى)) است، خود را مخفى نمودم، دیدم او كنار در حرم رفت، در بسته با رسیدن او باز شد، او وارد حرم گردید، شنیدم او با كسى سخن مى گفت، سپس از حرم بیرون آمد و در حرم بسته گردید، او از حرم خارج گردید و من به دنبال او حركت كردم، بى آنكه او از حركت من آگاه باشد، او به سوى كوفه رفت و به مسجد كوفه وارد گردید و كنار محراب رفت، و در آن جا مدتى توقف نمود و سپس بازگشت و از مسجد بیرون آمد و به سوى نجف اشرف روانه شد، من در تاریكى به دنبال او حركت مى كردم، وقتى كه نزدیك ستون حنانه رسید، سرفه مرا گرفت، نتوانستم سرفه ام را كنترل كنم، او به من متوجه شد و مرا شناخت و فرمود: تو امیر علام هستى؟
گفتم: آرى.
فرمود: در این جا چه مى كنى؟
عرض كردم: من از آن وقتى كه وارد حرم مطهر على (ع) شدى تاكنون همراه تو هستم، تو را به صاحب این قبر (اشاره به قبر حضرت على (ع) سوگند مى دهم كه آنچه امشب براى تو اتفاق افتاده از آغاز تا انجام براى من بگویى!
فرمود: با این شرط كه تا زنده ام به كسى نگویى، به تو خبر مى دهم. من به او اطمینان دادم كه تا زنده است به كسى نگویم، وقتى كه اطمینان یافت، چنین توضیح داد: من در بعضى از مسایل در بن بست قرار مى گیرم و هر چه فكر مى كنم، نمى توانم مشكل آن مساءله را حل كنم، به قلبم خطور مى كند كه كنار قبر مطهر على (ع) بروم و جواب آن مساءله از آن حضرت بپرسم، امشب به حرم مشرف شدم، و به مناجات با خدا پرداختم و از درگاهش خواستم كه مولایم على (ع) پاسخ سؤال مرا بدهد، ناگاه صدایى از جانب قبر شنیدم، به من فرمود: ((به مسجد كوفه برو و سؤال خود را از قائم (عج) بپرس، زیرا امام زمان تو او است)).
به مسجد كوفه كنار محراب رفتم و مساءله اى را از امام قائم (عج) پرسیدم، آن حضرت پاسخ مرا داد، اینك به خانه خود باز مى گردم. " 3 "
دویست و پنجاه: كرامتى عجیب
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
علامه بحرالعلوم (سید محمد مهدى طباطبایى) از مراجع بزرگ تقلید زمانش بود، و شاگردان برجسته اى از مكتب او برخاستند.
او عموى جد دوم حضرت آیت الله العظمى بروجردى است، كه در نجف اشرف در سال 1212 هق از دنیا رفت، و قبر شریفش در نجف اشرف است.
از عجایب این كه: یكى از شاگردان او، محدث و عالم بزرگ شیخ عبدالجواد عقیلى مى گوید:
((در نجف اشرف، روزى به زیارت مرقد شریف امیرالمؤمنین على (ع) رفتم، پس از زیارت عرض كردم: ((اى مولاى من، كتابى از شما مى خواهم كه محتوى نصایح و موعظه هاى خود شما باشد، تا حقیر از آن بهره مند گردم)).
سپس از حرم بیرون آمدم، ملا معصوم على كتاب فروش نزدیك در صحن، مرا صدا زد و گفت: فلانى بیا این كتاب را بخر، كه كتاب خوبى است، آن كتاب را به قیمت ارزان از او خریدم، پس از آن كه كتاب را مطالعه و بررسى كردم (دیدم كتاب غررالحكم است) دریافتم كه تقاضاى من از آن حضرت مورد قبول واقع شده است)). " 4 "
دویست و پنجاه و یک: مرا به این و آن محتاج مكن
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
علامه امینى از روز اول كه به نجف آمدند تصمیم گرفتند، بر این كه نسبت به وجوه شرعیه و سهم امام (ع) و یا سایر وجوهات دخالت نكرده و از آن راه امرار معاش نكنند.
مى فرمودند: من هنگامى كه به نجف آمدم یك مقدارى پول داشتم، بعدا تمام شد و در نجف رسم بود افرادى كه از هر شهرى مى آمدند، اسامى آنها به وسیله نماینده آن شهر یادداشت مى شد تا اگر پولى از آن شهر براى آقا فرستاده شد، بین طلاب آن شهر تقسیم گردد. این آقا آمد پیش من و به من گفت: من اسم شما را نوشتم و شما از ماه آینده این قدر از من حقوق مى گیرید. ولى شما بایستى از یكى از این مراجع اجازه بگیرید كه به این مرحله رسیده اید كه مى توانید صرف وجوهات نمایید.
من از این موضوع خیلى ناراحت شدم و به حرم مطهر امیرالمؤمنین (ع) مشرف شدم و عرض نمودم: یا على، من آمده ام در جوار شما و درس مى خوانم، مرا به این و آن محتاج مكن. اگر مى توانى مرا بپذیرى و قبول كنى و تاءمین نمایى، من هم مى مانم و شما را خدمت مى كنم. ایشان مى فرمودند: از آن لحظه تا هنگام بازگشت از نجف، حقوق شرعیه و وجوهات از كسى نگرفتم. " 5 "
دویست و پنجاه و دو: اخلاص در تألیف
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
خاتون آبادى در كتاب حدائق المقربین مى نویسد كه عده اى از علماى بزرگ شیعه از قبیل حمدانى قزوینى و عبدالجبار بن عبدالله مقرى و حسن بن بابویه مشهور به حسكا در بغداد راجع به كتاب نهایة شیخ طوسى و ترتیب ابواب و فصولش سخنانى گفتند. هر یك به زبانى اعتراض بر شیخ نمودند، و متفقا راءى دادند كه خالى از عیب نیست، همگى براى زیارت عازم نجف شدند این موضوع در زمان حیات شیخ بود. با هم قرار گذاشتند: سه روز روزه بگیرند و غسل كنند، شب جمعه از حضرت امیرالمؤمنین (ع) بخواهند كه امر كتاب را برایشان واضح نماید.
اعمال را انجام دادند، در شب جمعه على (ع) را در خواب دیدند كه فرمود: در فقه اهل بیت كتابى كه سزاوار اعتقاد باشد و به مسایلش بتوان رجوع نمود مانند نهایه شیخ همان كتابى كه درباره اش اختلاف دارید نوشته نشده و علت این ارزش آن است كه منصف در راه رضاى خدا با اخلاص آن را نوشته راجع به موضوعات كتاب شك نكنید به مسایلش عمل نمایید و فتوى بدهید؛ نهایه شیخ به واسطه ترتیب و تفصیلى كه دارد شما را از سایر كتب بى نیاز مى كند.
همین كه از خواب بیدار شدند هر یك اظهار كردند درباره نهایه خوابى دیده ایم. قرار بر این شد كه جداگانه هر كدام تفصیل رؤیاى خود را بنویسد آن گاه با یكدیگر مطابقه نمایند تا تعیین شود در خواب ها اختلافى وجود دارد یا نه. پس از نوشتن و مطابقه كردن معلوم شد هیچ اختلافى بین خواب ها نیست. براى عرض تهنیت همگى خدمت شیخ رسیدند، همین كه چشم شیخ طوسى رضوان الله علیه به آن ها افتاد. فرمود: آن چه من راجع به نهایه گفتم قبول نكردید تا از زبان امیرالمؤمنین (ع) در خواب شنیدید شیخ خواب خود را براى آنها نقل كرد.
همین موضوع باعث شد كه علماى شیعه مدت مدیدى عمل به فتاوى نهایه مى كردند. به طورى كه عده اى علماء گفته اند در میان شیعه پس از شیخ طوسى هشتاد سال گذشت و مجتهدى پیدا نشد. در این مدت علماء عمل به نهایه او مى كردند. " 6 "
دویست و پنجاه و سه: توسل به امیرالمؤمنین (ع)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از یكى از شاگردان شیخ مرتضى انصارى رضوان الله علیه كه او گفت: چون از مقدمات علوم و سطوح فارغ گشتم براى تكمیل تحصیلات به نجف اشرف رفتم و به مجلس درس شیخ درآمدم ولى از مطالب و تقریراتش هیچ نفهمیدم خیلى از این وضع متاءثر شدم تا جایى كه دست به ختوماتى زدم باز فایده نبخشیده بالاخره به حضرت امیر(ع) متوسل گشتم.
شبى در خواب خدمت آن حضرت رسیدم، بسم الله الرحمن الرحیم را در گوش من قرائت نمود. صبح چون در مجلس درس حاضر شدم درس را مى فهمیدم كم كم پیشرفت كرده پس از آن چند روز به جایى رسیدم كه در آن مجلس صحبت مى كردم.
روزى از زیر منبر درس با شیخ بسیار صحبت مى نمودم و اشكال مى گرفتم. آن روز پس از ختم درس خدمت شیخ رسیدم وى آهسته در گوش من فرمود: آن كسى كه بسم الله را در گوش تو خوانده است تا (ولا الظالین) در گوش من خوانده است این را گفت و رفت. " 7 "
دویست و پنجاه و چهار: كرامت على (ع) بر امام خمینى (ره)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در سومین جمعه از رحلت جانگداز رهبر كبیر انقلاب و بنیان گذار جمهورى اسلامى ایران حضرت امام خمینى (ره) آیة الله شیخ ابوالقاسم خزعلى - از فقهاى شوراى نگهبان - طى سخنان قبل از خطبه هاى نماز جمعه در دانشگاه تهران اظهار داشت: حضرت امام خمینى (ره) قبل از آن كه به دار بقا بشتابند خوابى دیده اند كه مضمون آن را براى همسر خویش نقل كرده اند و تاءكید نموده اند تا در قید حیات دنیوى هستم و به سراى باقى سفر ننموده ام از فاش نمودن این خواب احتراز نما و براى احدى نقل مكن.
آن خواب این است:
((در رؤیایى دیدم از دنیاى فانى كوچ نموده ام و حضرت امیر مؤمنان على (ع) مرا غسل داده و كفن نمود، سپس آن حضرت به من فرمود: آیا راحت شدى؟
عرض كردم: اى جد بزرگوار! قلوه سنگى در زیر سرم مى باشد كه موجب ناراحتى مى شود، پس آن امام بزرگوار سنگ مزبور را از زیر سرم برداشتند و دوباره فرمودند: آیا رهایى یافتى؟ عرض كردم: بلى یا امیرالمؤمنین (ع))). " 8 "
دویست و پنجاه و پنج: على (ع) سراغ از علماء مى گیرد
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
دانشمند شهید ((آیة الله سید محمد باقر صدر)) در مواقعى از خاطراتش دوران دانش اندوزى و طلبگى خود سخن مى گفت، یك بار نقل نمود.
در ایام تحصیلم هر شب ساعتى به حرم حضرت على (ع) در نجف اشرف مشرف مى گشتم و در برابر بارگاه مطهر آن حضرت مى نشستم و به مطالب علمى و دروس و مباحث روزمره خود مى اندیشیدم، بر این باور بودم كه چنین حالات معنوى و استمداد و روحانیت این روضه منور در كشف معضلات و دشوارى هاى علمى تاءثیر به سزایى دارد و احساس مى كردم از صفاى حرم و روح پاك آن امام الهام مى گیرم.
پس از مدتى این سنت حسنه و رفتار بابركت و مفید را ترك كردم و كسى غیر از خداوند تبارك و تعالى از این كارم آگاهى نداشت. روزى یكى از بانوان كه پیوند نسبى با ما داشت، در عالم رؤیا حضرت على (ع) را مشاهده كرد كه فرموده بود: به سید باقر بگو هر شب نزد من مى آمد و به درس خواندن و اندیشیدن در مطلب علمى مشغول مى شد، دلیل ترك این كارش چیست و چرا آن را رها نموده است؟ " 9 "
دویست و پنجاه و شش: فضیلت امیرالمؤمنین (ع)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابامنصور مظفر بن اردشیر عبادى واعظ در تاجیه، مدرسه اى در ((باب برز)) (محله اى در بغداد)، بعد از وقت عصر نشسته بود و داستان حدیث ((رد الشمس براى على (ع))) رابیان مى كرد و با عبارات مخصوص خود و روش زیبایش توضیح مى داد. آن گاه فضایل اهل بیت (ع) را متذكر شد. ناگاه ابرى پدید آمد و چهره خورشید در نقاب آن فرو رفت تا جایى كه مردم گمان كردند خورشید غروب كرد. ابومنصور بر منبر ایستاد و اشاره به خورشید كرد و این اشعار را خواند.
اى خورشید، تا مدحم را درباره آل مصطفى و فرزندش به آخر نرسانم، غروب مكن. عنان خود را از رفتن، وقتى مى خواهم مدحشان را بگویم، بازگردان. مگر فراموشت شده است كه به این منظور توقف كردى؟
اگر ایستادنت به امر مولى بوده است، براى خیل و حشم او نیز باید بایستى.
گویند: در این موقع پرده ابر از چهره خورشید به یك سو رفت و خورشید ظاهر شد. " 10 "