دویست و پنجاه و هفت: تولد میرداماد از كرامات على (ع)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
شیخ فقیه و عالم بصیر على بن عبدالعال الكركى از دانشمندان عصر صفوى است، در ((مستدرك الوسایل)) از على قلى خان داغستانى معروف به شش انگشتى متخلص به ((واله)) نقل شده كه وى حضرت امیرالمؤمنین (ع) را در خواب دید كه فرمودند: دخترت را به عقد ازدواج میر شمس الدین درآور كه از وى فرزندى به دنیا مى آید كه وارث دانش انبیاء و اولیاء خواهد بود.
شیخ محقق (على بن عبدالعال) دخترش را به وى تزویج نمود، بعد از مدتى آن دختر از دنیا رفت، قبل از آن كه اولادى بیاورد، پس مرحوم محقق متحیر شد، دو مرتبه در خواب دید كه حضرت امیرالمؤمنین (ع) فرمود: منظور ما این دختر نبود و چون دختر دیگرى را به میر شمس الدین تزویج كرد، میرداماد متولد شد. " 1 "
دویست و پنجاه و هشت: عتاب امیرالمؤمنین (ع)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یكى از فرزندان شیخ رجبعلى خیاط (نكوگویان) مى گوید: مادرم تعریف مى كرد كه: زمان قحطى بود، حسن و على " 2 "
روى پشت بام آتش روشن كرده بودند، رفتم ببینم چه مى كنند، دیدم آن دو، پوست خیكى راآورده اند سرخ كنند و بخورند! با دیدن این صحنه گریه ام گرفت، آمدم پایین، مقدارى مس و مفراغ از منزل برداشتم، بردم زیر بازارچه فروختم و قدرى دم پختك تهیه كردم. برادرم قاسم خان - كه شخص پولدارى بود - رسید، دید خیلى ناراحتم، از علت ناراحتى سؤال كرد، جریان را گفتم. قاسم خان كه این ماجرا را شنید گفت: چه مى گویى؟ شیخ رجبعلى را در بازار دیدم كه صد تا بلیط چلوكباب میان مردم تقسیم مى كند! چراغى كه به خانه رواست، مسجد حرام است، این مرد كى مى خواهد...، درست است كه عابد و زاهد است، ولى كارش درست نیست!
با شنیدن این حرف ها ناراحتى من بیشتر شد. شب كه شیخ به خانه آمد، با او برخورد كردم كه چرا... و با ناراحتى خوابیدم. نیمه هاى شب ناگاه متوجه شدم كه مرا صدا مى زنند كه بلند شو. بلند شدم، دیدم مولا امیرالمؤمنین (ع) است كه ضمن معرفى خود فرمود: ((او بچه هاى مردم را نگه داشته، ما هم بچه هاى تو را! هر وقت بچه هایت از گرسنگى مردند، حرف بزن!)) " 3 "
دویست و پنجاه و نه: الهام غیبى
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
درباره ملا حسین كاشفى بیهقى سبزوارى آمده است كه: چون خواهر ملا عبدالرحمن جامى را به ازدواج خود در آورد، مردم سبزوار كه شیعیان متعصبى بودند به او بدگمان شدند. لذا روزى كه در مسجد جامع سبزوار بر بالاى منبر به موعظه مشغول بود، پیرمردى از شیعیان سبزوار عصا در دست گرفته و كنار منبر او ایستاد، منتظر او بود سؤالى از ملا حسین كند تا شیعه و سنى بودن او مشخص شود. در این موقع ملا حسین در ادامه سخنرانى خود گفت: جبرییل دوازده هزار مرتبه بر پیامبر نازل شد! پیرمرد وقتى این سخن را شنید، فرصت یافته و به ملا حسین گفت: جبرییل بر امیر مؤمنان على (ع) چند بار نازل شد؟ ملا حسین چون مى دانست مردم سبزوار به او شك دارند، لذا متحیر ماند كه چه جوابى دهد؟ اگر بگوید كه اصلا جبرییل بر على (ع) نازل نشد كه سبزواریان نسبت سنى بودن به او خواهند بست، و اگر بگوید جبرییل بر على (ع) نازل شده است كه به ظاهر دروغ گفته است! ناگهان به ذهنش آمد و گفت: جبرییل بیست و چهار هزار مرتبه بر على (ع) نازل شده! پیرمرد سبزوارى گفت: آیا بر این حرفت دلیل دارى و یا براى خوشامد من این مطلب را مى گویى؟ ملاحسین گفت: دلیل آن این است كه پیامبر(ص) فرمود: ((من شهر علمم و على دروازه آن است)). در این دوازده هزار بار كه جبرییل بر پیامبر نازل شد، مجبور بود كه از دروازه وارد شود و بر على هم نازل شود و موقع خروج هم مجبور بود از دروازه خارج شود و باز بر على نازل شود، كه جمیعا بیست و چهار هزار مرتبه مى شود! مردم با این سخن با او گمان خیر بردند. " 4 "
دویست و شصت: اداى قرض
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مرحوم سید جمال الدین گلپایگانى در خاطرات خود نقل كرده كه: یك وقت بسیار بدهكار شده بودم. مدتى به حرم حضرت امیر(ع) مى رفتم و براى پرداخت قرض هایم، دعا مى كردم، ولى فرجى نشد.
روزى به همسرم گفتم: شما بروید حرم و براى اداى قرض هایمان دعا كنید، شاید خداوند مى خواهد دعاى شما را اجابت كند.
ایشان به حرم رفتند. پس از مدتى برگشتند با پاى برهنه و خیلى ناراحت گفت: كفش هایم را هم از دست دادم!
خیلى ناراحت شدم، بلند شدم و عبا را بر سر كشیدم و به حرم مشرف شدم. مختصرى زیارت نامه خواندم و شروع به عرض حال كردم به حضرت، از حرم آمدم بیرون. در حرم، شخص ناشناسى، پول زیادى به من داد، این پول به حدى بود كه قرض هایم را پرداخت كردم تا مدتى هم براى مخارج روزانه، از آن استفاده كرم. " 5 "
دویست و شصت و یک: پرداخت اجاره خانه
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از یكى از سادات و علماى نجف نقل شده كه اجاره خانه اش مدتى تاءخیر افتاده بود. صاحب خانه هر روز فشار مى آورد كه اگر تا فردا وجه الاءجاره تاءخیر افتاده را پرداخت نكنى، اثاثیه ات را به كوچه خواهم ریخت. این مرد عالم با حالت افسرده به حرم امیرالمؤمنین (ع) مشرف شده و به آن حضرت متوسل مى شود و در آن حال به خواب مى رود. در عالم خواب حضرت على (ع) را مى بیند كه از او سؤال مى كند: چرا ناراحتى؟ سید جریان خود را به حضرت مى گوید. امام مى فرماید: ما الآن تو را مى بینیم. عرض مى كند: آقا من هر شب دو ساعت سعادت تشریف در حرم شریف را دارم. مى فرماید: نه، ما الآن شما را مى بینیم. با این حال مسئله اى نیست مطلب را حواله دادیم!
سید از خواب بیدار مى شود و با تعجب از خود مى پرسد این چه حواله اى بود و حضرت مرا به كه حواله دادند. به منزل باز مى گردد. سحرگاه درب خانه اش به صدا درمى آید. پس در را باز مى كند و خود را در مقابل آیة الله ابوالحسن اصفهانى مى بیند. چون انتظار وى را نداشت، و دست و پاى خود را گم كرده و شتاب زده مى گوید: آقا بفرمایید. آیة الله اصفهانى مى فرمایند: ماءموریت ما تا همین جا بود و پاكتب بدست او داده و دور مى شوند. وقتى پاكت را باز مى كند، با كمال تعجب مى بیند داخل پاكت درست همان مبلغى كه وى به صاحب خانه بدهكار بود، پول قرار داده شده است. " 6 "
دویست و شصت و دو: اعطاى طعام غیبى
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مرحوم سید جمال الدین گلپایگانى نقل كرده كه: شبى، عده زیادى از بستگان، كه براى زیارت به نجف اشرف آمده بودند، به منزل ما وارد شدند. شام نخورده بودند و ما هم در مجلس چیزى نداشتیم!
براى تهیه غذا از منزل خارج شدم. مغازه ها بسته بودند. عبا را بر سر كشیدم و به سمت مرقد حضرت امیر(ع) رفتم. آن جا هم مغازه ها بسته بودند. متحیر بودم كه خدایا چه كنم!
گفتم: خدایا! اینان زوار حضرت امیر(ع) هستند و از بستگان من. در این حال كه این حرف ها را با خود زمزمه مى كردم، دیدم مغازه اى در آن طرف، باز است. حال آن كه من چنین مغازه اى را قبلا ندیده بودم. چند گام به طرف مغازه رفتم. یك وقت متوجه شدم كه مغازه دار سلام كرد. گفت: چه مى خواهى؟ آنچه احتیاج داشتم به او گفتم. تمامى آنچه را كه خواستم، به من داد. قرار شد پولش را بعد، پرداخت كنم. چند قدمى كه آمدم، برگشتم و به عقب نگاه كردم. نه مغازه اى بود و نه كسى! " 7 "
دویست و شصت و سه: كرامت على (ع) به شیخ ابوالقاسم قمى
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
شیخ ابوالقاسم قمى این داستان را درباره دوران طلبگى خود نقل فرموده است:
در یكى از سال هاى تحصیلى كه چند ماه، گوشت نخورده بودم، از كنار حجره طلبه اى رد مى شدم در حالى كه او آبگوشت را از دیزى به داخل كاسه مى ریخت و بوى آبگوشت كه در فضا پیچیده بود، پاى مرا سست كرد. طلبه متوجه شد و به من تعارف كرد. قبول نكردم و گفتم: نه، من نهار خورده ام، چون قبلا با مقدارى تربچه خود را سیر كرده بودم.
یكى از عادات من این بود كه نماز شب را در حرم على (ع) بخوانم. آن شب وقتى به حرم حضرت امیر(ع) مشرف شدم، دیدم یكى از صوفى هاى بكتاشى در حرم، حجره اى گرفته و در بالاى كفشدارى مشغول مناجات است. من بعد از نماز شب به حضرت امیر(ع) متوسل شدم كه: یا على! تو نزد خدا واسطه شو، شاید ماهى یك بار گوشت نصیب ما بشود. در همین موقع شنیدم كه آن صوفى در مناجات خود مى گفت: خدایا! مرا با ذوالنورین (عثمان) محشور كن! من ناخودآگاه گفتم: آمین!
در این موقع یكى از خدمه حرم به من گفت: فرار كن كه اگر این مرد تو را بگیرد، پدرت را در مى آورد.
من اول خواستم فرار كنم، ولى بعد گفتم: كجا از حرم حضرت امیر(ع) مطمئن تر، و با خود گفتم: همین جا مى مانم تا ببینم چه مى شود. در این هنگام آن صوفى به من رسید و گفت: تو بودى آمین گفتى! گفتم: آرى! گفت: به راستى مؤمن هستى كه در غیاب برادر دینى به او دعا كردى. بعد در ضمن دست دادن، یك لیره به من داد. بدین ترتیب، حضرت امیر(ع) به دست آن صوفى حاجت مرا روا ساخت. " 8 "
كرامات على (ع) به شاعران اهل بیت (ع)
دویست و شصت و چهار: شاعر مشمول رحمت
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
دعبل شاعر حماسه سرا و مبارز، كه از حامیان آل على (ع) بود، و در زمان حضرت رضا(ع) مى زیست، وقتى كه در بستر مرگ قرار گرفت، كاغذى طلبید و سه شعر زیر را در آن نوشت:
اعد لله یوم یلقاه
دعبل ان لا اله الا هو
یقولها مخلصا عساه بها
یرحمه فى القیامة الله
الله مولاه و النبى و من
بعد هما فالوصى مولاه
یعنى: ((دعبل، براى روز قیامت و ملاقات با خدا، براى خدا آماده نموده است، این عقیده را كه خدایى جز او نیست، دعبل این عقیده را از روى اخلاص به زبان مى آورد، و امید آن دارد كه در پرتو آن، خداوند او را مشمول رحمتش قرار دهد.
خدا و پیامبر(ص) و بعد از آن ها، وصى پیامبر(ص) (على علیه السلام) مولاى او است)).
وصیت كرد تا این اشعار را در كاغذ نوشته همراه او دفن كنند و، به این وصیت عمل شد، بعد از چند روز شخصى او را در خواب دید و از حال او پرسید، او در پاسخ گفت:
رحمنى بتلك الاءبیات: ((خداوند به خاطر این اشعار، مرا مشمول رحمت خود قرار داد.)) " 9 "
دویست و شصت و پنج: عتاب شاعر
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
شاعرى به نام صاحب كه در مساءله شفاعت گرفتار اشتباهات عوام الناس شده بود و شعرى به این مضمون سرود:
صاحب، اگر معامله حشر با على است
من ضامنم كه هر چه بخواهى گناه كن
شب امیرالمؤمنین (ع) را در خواب مى بیند كه در حالى كه ناراحت و عصبانى بوده و مى فرماید: اى صاحب، شعر خوبى نگفتى، عرض مى كند: چه بگویم؟ حضرت مى فرمایند: شعرت را این طور اصلاح كن:
صاحب اگر معامله حشر با على است
شرم از رخ على كن و كمتر گناه كن " 10 "
در نتیجه شفاعت موجب سركشى گناهكار نیست و جامعه را به فساد نمى برد بلكه موجب آرامش و تكامل وى مى گردد.