دویست و شصت و شش: قصیده حمیرى در مدح على (ع)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یكى از شاعران پرصلابت و زبردست عصر امام صادق (ع)، كه همواره با اشعار عمیق و ناب خود از حریم امامت حضرت على (ع) و امامان بعد از او، و از حریم تشیع دفاع مى كرد: اسماعیل بن محمد، معروف به ((سید حمیرى)) است، كه بینش از دو هزار و سیصد قصیده در راستاى پاسدارى از اسلام و مذهب تشیع سرود. " 1 "
از گفتنى ها در مورد این شاعر متعهد و بزرگ این كه:
سهل بن ذبیان مى گوید: به حضور امام رضا(ع) رفتم، تنها بود هنوز كسى به حضورش نیامده بود، به من خوش آمد گفت و فرمود: هم اكنون بنا بود فرستاده من نزد شما بیاید و تو را به این جا بیاورد.
ابن ذبیان: براى چه: آیا پیشامدى شده؟
امام رضا: اى پسر ذبیان! در عالم خواب دیدم گویى نردبانى كه صد پله داشت براى من نصب شد، از پله هاى آن بالا رفتم، تا به آخرین پله آن رسیدم.
ابن ذبیان: اى مولاى من تو را به طول عمر بشارت مى دهم، اى بسا كه صد سال عمر كنى و هر یك از این پله ها اشاره به یك سال از عمر شما باشد.
امام رضا: آن چه خدا بخواهد، انجام خواهد شد.
سپس فرمود: هنگامى كه بر بالاى نردبان قرار گرفتم، خود را گویى چنین یافتم كه در میان بارگاه سبز هستم، بارگاهى كه ظاهرش از باطنش دیده مى شد، جدم رسول خدا(ص) را در میان آن بارگاه دیدم و در دو جانبش حسن و حسین (علیهما السلام) بودند كه چهره آنها مى درخشید، و بانویى باشكوه و مردى شكوهمند را نیز دیدم كه نشسته بودند و در كنار آنها شخصى را دیدم كه ایستاده و این قصیده را مى خواند:
لام عمر و باللوى مربع
طامسة اعلامها بلقع
هنگامى كه جدم پیامبر(ص) مرا دید، فرمود: خوش آمدى پسرم على بن موسى الرضا(ع) بر پدرت على (ع) سلام كن، سلام كردم، سپس فرمود: بر مادرت فاطمه (س) سلام كن، سلام كردم، سپس فرمود: بر دو پدرت حسن و حسین (علیهما السلام) سلام كن، سلام كردم.
سپس فرمود: بر شاعر ما، و مدیحه سراى ما در دنیا، سید اسماعیل حمیرى سلام كن، بر او نیز سلام كرد، و در كنار پنج تن (ع) نشستم، پیامبر(ص) به سید حمیرى (مرد ایستاده) متوجه شد و به او فرمود: آن قصیده اى را كه مى خواندى تكرار كن.
سید حمیرى آن قصیده را خواند (كه مطلعش این است):
لام عمرو باللوى مربع
طامسة اعلامها بلقع
دیدم پیامبر(ص) گریه كرد. وقتى كه شاعر، به این شعر رسید:
و رایة یقدمها حیدر
و وجهه كالشمس اذا تطلع
((و پرچمى نیز هست كه حضرت على (ع) جلودار آن است، آن كه چهره اش مانند خورشید هنگام طلوع، مى درخشید)).
در این هنگام، پیامبر(ص) و فاطمه (س) و حسن و حسین (علیهما السلام) گریه كردند.
هنگامى كه سید حمیرى به این شعر رسید:
قالوا له لو شئت اعلمتنا
الى من الغایة و المفرع
((مردم به او (پیامبر) گفتند: اگر بخواهى به ما اعلام كن كه (دنباله نبوت و مقام رهبرى)، به چه شخصى منتهى مى شود، و پناه مى گیرد)).
در این هنگام پیامبر(ص) دست هاى خود را به طرف آسمان بلند كرد و گفت: ((خدایا! تو بر من و مردم گواه هستى، كه من به آنها اعلام كردم كه: ((همانا آن شخصى كه (مقام رهبرى) به او منتهى مى شود و او پناهگاه مردم است، على بن ابى طالب (ع) مى باشد)).
در این لحظه پیامبر(ص) با دست اشاره با على (ع) كرد، كه در محضرش نشسته بود. امام رضا(ع) در پایان فرمود: هنگامى كه سید حمیرى، قصیده خود را به پایان رسانید، پیامبر(ص) به من متوجه شد و فرمود: ((اى على بن موسى، این قصیده را حفظ كن و به شیعیان ما بگو آن را حفظ كنند، و به آنها اعلام كن كه هر كس آن را حفظ كند و به خواندن آن ادامه دهد، بهشت را در پیشگاه خدا براى او ضمانت مى كنم)).
پیامبر(ص) همواره آن قصیده را براى من تكرار كرد، تا آن را حفظ كردم. " 2 "
دویست و شصت و هفت: حق میهمان
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
نقل كرده اند كه مولانا حسن بعد از زیارت كعبه و مرقد حضرت رسول اكرم (ص) در مدینه به عزم زیارت بارگاه حضرت على (ع) به عراق رفت و به عتبه بوسى آن آستان شریف مشرف شد و قصیده اى خطاب به روضه مطهر آن امام همام خواند كه مطلعش این است:
اى ز بدو آفرینش پیشواى اهل دین
وى ز عزت مادح بازوى تو روح الامین
شب آن روز وقتى خوابید، در عالم رؤیا دید كه حضرت على (ع) از وى استمالت مى كند و به او مى فرماید: اى كاشى از راه دور آمده اى و دو حق بر ما دارى، یكى آن كه میهمان هستى و دیگر آن كه صله شعرت را باید بپردازیم. اكنون باید به بصره بروى، در آن جا بازرگانى است كه او را مسعود بن افلح گویند. از قول ما خطاب به او مى گویى: در سفر عمان در این سال كشتى تو مى خواست غرق شود كه براى جلوگیرى از این حادثه یك هزار دینار نذر ما كردى و ما كمك كردیم تا كشتى حامل تو و اموالت را به ساحل برسانیم، اكنون از عهده نذر بیرون آى و از خواجه بازرگان به حواله ما زر بستان.
كاشى به بصره آمد و با آن خواجه ملاقات نمود و پیغام امیرالمؤمنین (ع) را به او رسانید، بازرگان از شادى شكفته شد و سوگند یاد كرد كه من این حال را با هیچ آفریده اى نگفته ام و در آن حال مبلغ مورد اشاره را تسلیم مولانا حسن كاشى آملى نمود و خلعتى لایق به آن افزود و به شكرانه آن كه حضرت على (ع) او را یاد كرده، دعوتى مفصل از صلحا و فقراى بصره نمود و آنان را اطعام كرد.
مولانا حسن كاشى از عهد جوانى نیكوسیرت، خداترس و پرهیزگار بود، از مدح پادشاهان احتراز مى كرد و جز مناقب خاندان عصمت و طهارت شعرى نمى سرود، چنان كه در قصیده اى كه مطلع آن ذكر گردید، چنین سروده است:
من غلام حیدر و آن گاه مداحى غیر
خواجگان حشر كى معذور دارندم در این
آن ((حسن نامم، كه مدح داماد نبى
مى كند بر طبع پاكم روح ((حسان)) آفرین
قاضى نورالله شوشترى بسیارى از اشعار وى را كه در مدح اهل بیت مى باشد آورده است. " 3 "
دویست و شصت و هشت: على اى هماى رحمت!...
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مرحوم آیة الله العظمى مرعشى نجفى فرمودند: شبى توسل پیدا كردم تا یكى از اولیاى خدا را در خواب ببینم، آن شب در عالم رؤیا مشاهده كردم در زاویه مسجد كوفه نشسته ام و امیر مؤمنان على (ع) با جمعى حضور دارند، حضرت فرمودند: شعراى اهل بیت ما را بیاورید، دیدم چند تن از شعراى عرب را آوردند، افزود: شعراى فارسى زبان را هم بیاورید، آن گاه ((محتشم كاشانى)) و چند تن از شعراى فارسى زبان آمدند، فرمودند: ((محمد حسین شهریار)) را بیاورید! وى آمد، حضرت خطاب به شهریار گفتند: شعرت را بخوان، او این سروده را خواند:
على اى هماى رحمت تو چه آیتى خدا را
كه به ما سوا فكندى همه سایه هما را
دل اگر خداشناسى همه در رخ على بین
به على شناختم من به خدا قسم خدا را
به خدا كه در دو عالم اثر از فنا نماند
چو على گرفته باشد سر چشمه بقا را
مگر اى سحاب رحمت تو ببارى ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را
برو اى گداى مسكین در خانه على زن
كه نگین پادشاهى دهد از كرم گدا را
به جز از على كه آرد پسرى ابوالعجائب
كه علم كند به عالم شهداى كربلا را
چو به دوست عهد بندد ز میان پاكبازان
چو على كه مى تواند كه به سر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند، نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملك لافتى را
به دو چشم خون فشانم هله اى نسیم رحمت
كه زكوى او غبارى به من آر، توتیا را
به امید آن كه شاید برسد به خاك پایت
چه پیام ها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تویى قضاى گردان، به دعاى مستمندان
كه زجان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چو ناى هر دم ز نواى شوق او دم
كه لسان غیب خوش تر بنوازد این نوا را
همه شب در این امیدم كه نسیم صبحگاهى
به پیام آشنایى بنوازد آشنا را
ز نواى مرغ یا حق بشنو كه در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوش است ((شهریارا))
حضرت آیة الله مرعشى نجفى فرمودند: وقتى شعر شهریار به پایان رسید، از خواب بیدار شدم، چون این شاعر را ندیده بودم، فرداى آن روز پرسیدم كه شهریار شاعر، چه كسى است؟ پاسخ دادند: در تبریز زندگى مى كند. گفتم از جانب من او را دعوت كنید كه به قم بیاید. چند روز بعد شهریار آمد، دیدم همان كسى است كه او را در عالم رؤیا آن هم در حضور حضرت على (ع) دیده ام. از او پرسیدم: این شعر ((على اى هماى رحمت)) را كى ساخته اى؟ شهریار با شگفتى گفت: شما از كجا خبر دارید كه من این شعر را ساخته ام، چون آن را نه به كسى داده ام و نه در موردش با كسى صحبت كرده ام و هیچ كس از مضمون آن آگاهى ندارد.
بعد حضرت آیة الله مرعشى ماجراى رؤیاى راستین خویش را براى وى باز گفت. در این حال شهریار منقلب مى شود و مى گوید: در فلان شبى این شعر را سروده ام و همان گونه كه عرض كردم كسى از آن باخبر نمى باشد.
مرحوم آیة الله مرعشى افزوده بودند: وقتى شهریار تاریخ و ساعت سرودن شعر را گفت، مشخص شد درست مقارن ساعتى كه وى آخرین مصرع شعر خود را به پایان رسانیده، من آن رؤیا را دیده ام.
آقاى شجاعى خاطرنشان نموده اند: آنهایى كه تا سال 1357 ه -ق به نجف مشرف شده اند، این شعر را كه با خطى خوش در داخل قابى بالاى ضریح مطهر حضرت على (ع) قرار دارد، مشاهده كرده اند و من آن را دیده ام، ولى نمى دانم چه كسى این شعر را به آن جا انتقال داده و كى بالاى ضریح نهاده است؟!
روزى در محضر آیة الله بهاءالدینى از شعر و شاعرى سخن به میان آمد، ایشان با جمله اى كوتاه فرمود: بنده اشعار زیادى درباره اهل بیت، خصوصا حضرت على (ع) شنیده ام، ولى هیچ كدام برایم چون شعر شهریار جذابیت نداشته است، به همین جهت او را دعا كردم. بعدا برزخ را از او برداشتند! " 4 "
دویست و شصت و نه: شاعر اهل بیت
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در سنه 300 هجرى مسعود بن آل بویه به نجف اشرف آمد، عضدالدوله، گنجى پیدا كرده بود، مى خواست قبر على (ع) را بسازد، لذا مسعود را به نجف فرستاد و سرگرم بنا و تعمیرات و تاءسیسات شد، در همان اوقات شاعر روزگار جناب حسین بن حجاج از شعراى فصیح عرب كه فضایل على (ع) را آشكار مى كرد، اشعارى به مناسبت تعمیر قبر گفته بود در مجلس رسمى با حضور آل بویه و سید مرتضى نقیب سادات قصیده اش را خواند: یا صاحب القبة البیضاء فى النجف.
راستى كه شعرش هم عجیب است، فضایل على (ع) را در این اشعار جمع كرده بود، هر شعرش اسباب روشنایى چشم دوستان و كورى چشم دشمنان على (ع) بود. همین طور كه مى خواند رسید به جایى كه طعن بر خلفاء، ابى حنیفه تقیه بود، لذا سید مرتضى به ملاحظه تقیه نهیب كرد گفت: كافى است.
حسین شاعر، با ناراحتى مجلس را ترك كرد به جاى احسنت و آفرین و صله و خلعت او را نهیب دادند، محزون و غمگین به خانه رفت. شب در عالم رؤیا على (ع) را دید فرمود: یابن الحجاج، ناراحت نباش. من براى جبرانش دستور دادم، فردا سید نزد تو بیاید و سر جایت بنشین تا احترامت نگه داشته شود.
سید مرتضى خیلى جلیل القدر است به حسب ظاهر هم نقیب سادات و بزرگ علوى ها است. شب در خواب، جدش على (ع) را دید در حالى كه بر او خشمناك است، گفت: یا مولاى، من فرزند مخلص شمایم، چه شده مورد غضب شما شده ام؟
فرمود: چرا دل شاعر ما را شكستى؟ (شاعرهاى اهل بیت جان شان را به كف دست شان گرفته بودند، راستى جانشان در خطر بود لذا سخت مورد علاقه اهل بیت بودند) فردا مى روى از او عذر مى خواهى و به علاوه سفارش او را به ابن بویه مى كنى (تا جایزه فراوانى به او بدهد).
سید هم با آن جلالت قدرش، خودش برخاست به در خانه ابن حجاج رفت. ابن حجاج از داخل خانه صدا زد: آن آقایى كه شما را فرستاده است، به من هم امروز فرموده است از جایم برنخیزم، سید هم پاسخ داد سمعا و طاعة. بر او وارد شد و معذرت خواست و او را با خود نزد آل بویه برد و معرفى اش كرد كه مورد نظر آقا على (ع) است، خلعت و انعام مستمر برایش مقرر داشت. " 5 "
انتقام على (ع) از دشنام دهندگانش
دویست و هفتاد: نبش قبر على (ع)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عده اى مى خواستند قبر امیرالمؤمنین (ع) را بشكافند، و جوان قوى پنجه اى با آنها بود، چون پنج ذراع كندند به زمین سختى رسیدند، جوان را امر كرده مشغول حفر شد و سه مرتبه كلنگ زد و صیحه اى زد و بر زمین افتاد، دیدند از اطراف انگشتان دستش تا آرنج خون آلود است، و گوشت هاى بازو و طرف راست بدنش مى ریخت، پس آن كه دستور نبش قبر داده بود توبه كرد و صندوقى براى قبر مقدس ساخت. " 6 "
دویست و هفتاد و یک: كیفر مرة قیس
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مرحوم ثقة الاسلام نورى مى گوید: قصه مرة قیس بر احدى مخفى نیست و بسیار شایع است، و مرة قیس مردى كافرى بود كه صاحب اموال و حشم بسیار بود، روزى از اقوام خود درباره آباء و اجدادش سؤال كرد. آنان گفتند: على بن ابى طالب (ع) از آنان هزار نفر كشته، او از مدفن حضرت امیرالمؤمنین (ع) سؤال كرد به وى گفتند: حضرت در نجف اشرف مدفون است، مرة قیس دو هزار نفر سواره و چند هزار پیاده برداشت تا به نجف رسید.
مردم آن جا مطلع شدند تا شش روز متحصن گردیدند، بالاخره كفار، موضعى از حصار را خراب كرده و داخل شدند. آن خبیث داخل روضه مطهره شد و به آن حضرت عتاب كرد و گفت: یا على، تو پدران مرا كشتى! خواست قبر را بشكافد، ناگهان دو انگشت مبارك مانند ذوالفقار از قبر بیرون آمد و بر كمر او زد و او را دو نیمه كرد، وحشت در لشكرش افتاد و پراكنده شدند، و چون آمدند او را بردارند، دیدند سنگ سیاهى شده، پس او را آوردند در پشت دروازه نجف انداختند، و پیوسته آنجا بود كه هر كه به زیارت نجف مى آمد پایى بر آن مى زد، و از خواص این سنگ آن بود كه هر حیوانى كه از آنجا رد مى شد بر آن بول مى كرد، سپس یكى از جهال آمد و تكه سنگ را برداشت به مسجد كوفه براى سرمایه و دخل برد كاسبى كند مردم به تماشا مى آمدند، و بهره مى برد تا مرور زمان سنگ از هم پاشیده و متلاشى گشت، و از شیخ كاظم كاظمى نجفى صاحب شرح استبصار نقل شده كه او بسیار نفرین مى كرد در حق كسى كه آن سنگ را از نجف بیرون برد. " 7 "
دویست و هفتاد و دو: فرجام سوء لعن على (ع)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عثمان بن عفان سجزى مى گوید: براى تحصیل علم، عازم بصره شدم و در آنجا پیش محمد بن عماد صاحب عبادان رفتم.
گفتم: مردى غریب هستم و از راه دورى آمده ام تا از دانش شما بهره مند شوم.
گفت: از كجا آمده اى؟
گفتم: از سحبستان.
گفت: از شهر خوارج؟
گفتم مى خواهى داستان جالبى را براى تو نقل كنم تا وقتى كه به شهر خود برگشتى به مردم بگویى؟
گفت: بلى.
گفتم: من یك همسایه متدینى داشتم، شبى در خواب مى بیند كه مرده است، كفن كردند و دفنش نمودند. مى گوید: از حوض پیامبر(ص) عبور كردم حضرت بر لب حوض نشسته و امام حسن و امام حسین به امت آن حضرت آب مى دهند. من نیز آب خواستم ولى به من ندادند.
گفتم: یا رسول الله! من از امت تو هستم! فرمود: على (ع) هم تو را سیراب نمى كند.
گریه گردم و گفتم: من از شیعیان او هستم.
فرمود: ((تو همسایه اى دارى كه على (ع) را لعن مى كند ولى تو او را نهى نمى كنى!)).
گفتم: من مرد ضعیفى هستم و او از نزدیكان سلطان است.
در این حال حضرت، خنجز تیزى بیرون آورد و به من داد و فرمود: برو سر او را ببر.
خنجر را گرفتم و به خانه او آمدم و در را باز دیدم، وارد شدم، دیدم خوابیده است. سرش را بریدم و پیش پیامبر برگشتم. گفتم: او را كشتم و این خنجر به خون او آلوده شده است.
فرمود: ((آن را به من بده)).
سپس به امام حسین فرمود: ((او را سیراب كن)).
وقتى كه صبح شد و من بیدار شدم بعد از چند ساعت، امیر شهر دستور داد همسایه هاى او را گرفتند. پیش او گفتم: اى امیر! از خدا بترس، این مردمى را كه دستگیر نموده اى این ها بیگناه هستند و داستان خواب خویش را برایش نقل نمودم او نیز آنها را آزاد كرد. " 8 "
دویست و هفتاد و سه: مجازات در عالم رؤیا
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
افرادى بوده اند كه به دلیل مخالفت با حضرت على (ع) در عالم رؤیا مجازات شده اند، مردى نقل كرده است: در بازار شام به شخصى برخوردم كه نیمى از صورتش سیاه شده و آن را پوشانده بود، گفتم چه روى داده كه اینچنین شده اى؟ گفت: سوگند به خداوند، نذر كردم كسى از این ماجرا نپرسد مگر آن كه عین واقعه را برایش نقل كنم. من مردى بودم كه با حضرت على (ع) از در عداوت درآمدم، شبى در عالم رؤیا مشاهده كردم مردى به نزدم آمد و گفت: تو بودى كه به امیرالمؤمنین (ع) دشنام مى دادى؟ و بدون آن كه منتظر شنیدن پاسخ از من باشد، محكم به یك طرف صورتم سیلى نواخت، وقتى بیدار شدم آن را سیاه یافتم. " 9 "
دویست و هفتاد و چهار: جزاى تخطئه به على (ع)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
على بن هارون منجم مى گوید: خلیفه ((الراضى)) درباره على (ع) زیاد با من بحث مى كرد و مى گفت: على (ع) در سیاست كردن معاویه اشتباه كرد!
مى گوید: به او حجت و دلیل مى آوردم كه على (ع) خطا نمى كند و هر كارى كه انجام دهد درست است ولى او قبول نمى كرد. روزى به سوى ما خارج شد و ما را از خوض در این امور نهى كرد.
خلیفه مى گوید: شبى در خواب دیدم كه از شهر خارج شدم و به طرف بعضى از باغ هایم رفتم. مردى آمد سرش مثل سر سگ بود. در مورد آن پرسیدم؟
گفتند: این مرد، على (ع) را تخطئه مى كرد. از آن به بعد فهمیدم باید براى من و امثال من عبرتى باشد. از این رو توبه كردم. " 10 "