ذخیره تغییرات تنظیمات پیش فرض بخشهای مورد علاقه خود را جهت نمایش در این صفحه انتخاب نمائید:

سه شنبه نهم خرداد 1391 خورشیدی (سال تولید ملی، حمایت از کار و سرمایه ایرانی)

دایره المعارف تلفن همراه
تبلیغات سایت
 پرسش و پاسخ های ازدواج
 پرسش و پاسخ های پرورش اندام
شناسنامه کتاب
Skip Navigation Links.
Collapse سيصد و بيست داستان از معجزات و كرامات امام على (ع)سيصد و بيست داستان از معجزات و كرامات امام على (ع)
پيشگفتار
Expand معجزات امام على عليه السّلاممعجزات امام على عليه السّلام
Expand اخبار غيبى امام على (ع)اخبار غيبى امام على (ع)
Expand كرامات امام على (ع) در زمان حياتكرامات امام على (ع) در زمان حيات
Collapse كرامات امام على (ع) پس از شهادتكرامات امام على (ع) پس از شهادت
Expand شفا يافتگان على (ع)شفا يافتگان على (ع)
Expand كرامات على (ع) در برزخ و قيامتكرامات على (ع) در برزخ و قيامت
Expand كرامات على (ع) نسبت به علماءكرامات على (ع) نسبت به علماء
Expand كرامات على (ع) به شاعران اهل بيت (ع)كرامات على (ع) به شاعران اهل بيت (ع)
Collapse انتقام على (ع) از دشنام دهندگانشانتقام على (ع) از دشنام دهندگانش
دويست و هفتاد: نبش قبر على (ع)
دويست و هفتاد و يک: كيفر مرة قيس
دويست و هفتاد و دو: فرجام سوء لعن على (ع)
دويست و هفتاد و سه: مجازات در عالم رؤيا
دويست و هفتاد و چهار: جزاى تخطئه به على (ع)
دويست و هفتاد و پنج: سب على (ع)
دويست و هفتاد و شش: مجازات سب كنندگان على (ع)
دويست و هفتاد و هفت: انتقام علوى
دويست و هفتاد و هشت: سزاى دشمنى با على (ع)
دويست و هفتاد و نه: داستان حاج موصلى
دويست و هشتاد: وادى مقدس
دويست و هشتاد و يک: تقليد از على (ع)
دويست و هشتاد و دو: كيفر مخالف على (ع)
دويست و هشتاد و سه: على (ع) چشمم را كور كرد
دويست و هشتاد و چهار: زنجير برگردن جنازه
دويست و هشتاد و پنج: عذاب دشمن على (ع)
دويست و هشتاد و شش: با آل على (ع) هر كه درافتاد ور افتاد
Expand كرامات ديگر امام على (ع) پس از شهادتكرامات ديگر امام على (ع) پس از شهادت
جستجو در کتابخانه
نوع جستجو :
نحوه جستجو :


ارسال به دوستان

پست الکترونیکی:

بازديدها: 754

دویست و هفتاد و پنج: سب على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روایت شده كه ببغاى شاعر بر پادشاهى وارد شد، او را در منزلى جا داد، و نگهبانى هر شب بیرون مى آمد و مى گفت: اى بى خبران! خدا را یاد بكنید لعنت خدا بر دشمن معاویه، اتفاقا شبى شاعر در خواب دید كه: پیغمبر(ص) و على (ع) به جانب آن درى كه آن نگهبان بود رفتند و او را گرفتند، پیغمبر(ص) به على (ع) فرمود: او را با دست بزن كه تو را دشنام مى دهد، امیرالمؤمنین ضربتى میان دو شانه او زد، شاعر بیدار شد، صداى شیون از خانه نگهبان شنید، ماجرا را پرسید، گفتند: میان شانه هاى نگهبان به مقدار كف دست جاى ضربتى پیدا شده و پیوسته شكافته مى شود و آرامش را از او مى برد، و قبل از صبح جان سپرد، و چهل نفر او را به این حال دیدند. " 1 "

دویست و هفتاد و شش: مجازات سب كنندگان على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
هارون مى گوید: یوسف بن حجاج را والى دمشق قرار دادم و امر او را به عدالت در بین رعیت و انصاف درباره مردم دستور دادم.
پس او به من اطلاع داد كه خطیب دمشق به على بن ابیطالب (ع) دشنام مى دهد هر روز از مقام او مى كاهد او را احضار كرده سؤال نمودم از سبب این عمل او اقرار كرده است به این مطلب و گفته است كه سبب این بدگویى آن است كه على پدران مرا كشته است و از این جهت كینه او در دل من است و از این كار دست برنمى دارم.
پس براى هارون، یوسف بن حجاج نوشت كه خطیب را در غل و زنجیر كشیده ام و از من هارون درباره او دستورى مى خواست.
امر كردم او را در همان حال نزد من بفرست. خطیب دمشق را به بغداد آوردند، چون او را به حضور من آوردند بر او صیحه زدم و به او گفتم: تویى كه به على بن ابى طالب (ع) بد مى گویى؟ جواب داد: بلى. گفتم: واى بر تو هر كس را كشته و یا اسیر كرده است به امر خدا و امر پیغمبر(ص) بوده. گفت: من از بدگویى دست برنمى دارم.
پس جلاد را به حضور طلبیدم و یك صد تازیانه به او زدند صدا را به ناله و استغاثه بلند نمود و به خود شاشید.
امر كردم او را در این اطاق محبوس داشتند و دستور دادم درب آن را قفل كنند چون شب شد و نماز عشاء را خواندم فكر مى كردم كه او را چطور بكشم، مختصرى به خواب رفتم در خواب دیدم كه درب آسمان باز شد و پیغمبر(ص) پایین آمد در حالتى كه پنج حله پوشیده بود.
پس على بن ابى طالب (ع) پایین آمد در حالتى كه سه حله پوشیده بود، حسن (ع) آمد در حالتى كه سه حله در بر داشت پس حسین (ع) پایین آمد در حالتى كه دو حله پوشیده بود.
سپس جبرییل آمد در حالتى كه یك حله پوشیده بود و بسیار خوش منظر و به دستش بود جامى از آب كه بسیار صاف و پاكیزه بود.
پس پیغمبر(ص) به او امر فرمود: جام را به من بده و چون جام را گرفت به صداى بلند ندا فرمود: یا شیعه محمد و آل محمد!
آنگاه جواب دادند: از اطرافیان من چهل نفر كه مى شناسم ایشان را همگى و در آن حال در خانه من بودند زیادتر از پنج هزار نفر كه رسول الله (ص) آنها را سیراب كرد.
سپس فرمود: كجاست دمشقى؟ پس درب باز شد و دمشقى را بیرون آوردند چون چشم على (ع) به او افتاد گریبان او را گرفت و گفت: یا رسول الله (ص) این شخص به من ظلم مى كند و به من دشنام مى دهد.
پیغمبر(ص) فرمود: تو به على بن ابى طالب دشنام مى دهى، گفت: بلى، حضرت رسول (ص) گفتند: خداوندا صورت انسانیت را از او بگیر و او را مسخ گردان. ناگهان به صورت سگى درآمد و به همان اطاق برگشت. چون از خواب بیدار شدم امر كردم به احضار دمشقى او را آوردند مشاهده كردم كه سگ شده بود به او گفتم چگونه دیدى عقوبت پروردگار را؟ چون حضار نگاه كردند او را سگى مشاهده نمودند كه فقط گوشهاى او گوش انسان بود در این هنگام شافعى از خلیفه تقاضا نمود كه او را از آنها دور كند از خوف عقوبت خدایى و طولى نكشید كه آتش آسمانى او را سوزانید.
واقدى گفت: در این هنگام به هارون الرشید گفتم: یا امیرالمؤمنین این معجزه اى بود و موعظه خدا را پرهیز كن در ذریه این مرد (یعنى على بن ابى طالب). هارون الرشید گفت: من توبه كردم به سوى خدا از عملى كه نسبت به ذریه او انجام داده ام. " 2 "

دویست و هفتاد و هفت: انتقام علوى


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عالم زاهد و محب صادق مرحوم حاج شیخ محمد شفیع محسنى جمى اعلى الله مقامه - كه قریب دو ماه است به دار باقى رحلت فرموده، نقل نمود در ((كنكان)) یك نفر فقیر در خانه ها مدح حضرت امیرالمؤمنین (ع) مى خوانده و مردم به او احسان مى كردند، تصادفا به خانه قاضى سنى ناصبى مى رسد و مدح زیادى مى خواند، قاضى سخت ناراحت مى شود در را باز مى كند و مى گوید: چقدر اسم على را مى برى، چیزى به تو نمى دهم، مگر این كه مدح عمر كنى! آن وقت من به تو احسان مى كنم، فقیر مى گوید: اگر در راه عمر چیزى به من بدهى از زهر مار بدتر است و نمى گیرم.
قاضى عصبانى مى شود و فقیر را به سختى مى زند، زن قاضى واسطه مى شود و به قاضى مى گوید: دست از او بردار؛ زیرا اگر كشته شود تو را خواهند كشت، بالاخره قاضى را داخل خانه مى آورد و از فقیر كاملا دلجوئى مى كند كه فسادى واقع نشود. قاضى به اتاقش مى رود، پس از لحظه اى زن صداى ناله عجیبى از او مى شنود، وقتى كه مى آید مى بیند، قاضى حالت فلج پیدا كرده و لال هم شده است.
بستگانش را خبر مى كند از او مى پرسند: چه شده؟ آن چه از اشاره خودش ‍ فهمیده شد این بود كه تا به خواب رفتم مرا به آسمان هفتم بردند، شخص ‍ بزرگى سیلى به صورتم زد و مرا پرت نمود كه به زمین افتادم. بالجمله او را به مریض خانه بحرین مى برند و قریب دو ماه تحت معالجه واقع مى شود و هیچ فایده نمى بخشد. او را به كویت مى برند، مرحوم حاج شیخ مزبور فرمود: تصادفا در همان كشتى كه من بودم او را آوردند و به اتفاق هم وارد كویت شدیم.
به من متوسل شد و التماس دعا مى كرد، من به او فهماندم كه از دست همان كسى كه سیلى خورده اى باید شفا بیابى و این حرف به آن بدبخت اثرى نكرد و بالجمله چندى هم به بیمارستان كویت مراجعه كرد فایده نبخشید و فرمود: سال گذشته او را در بحرین دیدم به همان حال با فقر و فلاكت دردناكى زندگى مى كرد و گدایى مى نمود. " 3 "

دویست و هفتاد و هشت: سزاى دشمنى با على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
اعمش گفت: روزى در مسجد الحرام به مردى كه نماز مى خواند نگاه كردم.
پس نمازش را طولانى كرد سپس نشست و به دعا مشغول شد تا آنجا كه گفت: اى پروردگار من گناه من بزرگ است و نمى آمرزد گناه عظیم را مگر تو اى خداى بزرگ.
بعد خودش را انداخت بر زمین استغفار و گریه مى كرد به صداى بلند منتظر شدم تا سجودش را تمام كند تا با او صحبت كنم و از او بپرسم كه گناه بزرگش چسیت. وقتى سر برداشت، به صورت او نگاه كردم، ناگاه متوجه شدم كه صورت او مانند صورت سگ پشم آلود است و بدن او بدن انسان بود به او گفتم: اى بنده خدا گناه تو چه چیز است كه خدا خلقت تو را تغییر داده؟ جواب داد: گناه من بزرگ است و دوست ندارم كسى به آن اطلاع یابد. من اصرار كردم تا آن كه گفت: من مردى ناصبى بودم و دشمن على بن ابیطالب (ع) و این عداوت را اظهار مى كردم و كتمان نمى كردم.
روزى شخصى از كنار من عبور نمود در حالى كه على (ع) را دشنام مى دادم. آن شخص به من گفت: چه مى شود تو را؟ خدا بیرون نبرد تو را از دنیا تا آن كه خلقت تو را برگرداند. و مشهور باشى به آن در دنیا قبل از آخرت. پس ‍ شب را خوابیدم سلامت، چون صبح شد صورت من تبدیل به صورت سگ شد و پشیمان شدم بر گناه گذشته خود و توبه نمودم نزد خدا از حالتى كه در آن بودم و خداى را مى خوانم كه مرا بیامرزد. راوى گفت از كلام او مات و حیرت زده شدم. " 4 "

دویست و هفتاد و نه: داستان حاج موصلى


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در دارالسلام نقل است كه در شهر موصل مردى بود بنام احمد بن حمدون كه از دشمنان على (ع) بود یكى از اهل موصل عازم مكه شد.
پس براى وداع نزد او رفت و گفت: قصد حج دارم شما را حاجتى هست؟ احمد بن حمدون گفت: مرا حاجتى مهم است و بر تو آسان است چون حج را تمام كردى و به مدینه رفتى و پیغمبر(ص) را زیارت كردى از من پیام به او برسان و بگو: یا رسول الله چه چیز على بن ابى طالب شما را خوش آمد تا آنكه دخترت فاطمه (س) را به او تزویج كردى بزرگى شكمش یا باریكى ساق پایش یا بى مویى جلوى سرش و قسم داد او را كه این پیام مرا برسان.
چون حاج موصلى وارد مدینه شد این مطلب را فراموش كرد.
پس امیرالمؤمنین (ع) را در خواب دید به او فرمود: پیام احمد بن حمدون را چرا نرساندى؟
حاج موصلى از خواب بیدار شد به حرم مطهر رفت و پیام او را رساند و برگشت به منزل و خواب دید امیرالمؤمنین (ع) را كه دست او را گرفت و برد او را به منزل احمد بن حمدون و درب را باز كرد و سر او را با كارد برید و كارد را با پارچه اى پاك كرد. و سپس آمد نزدیك سقف درب خانه دست خود را بلند كرد و كارد را آنجا گذاشت، پس حاج موصلى از خواب بیدار شد، مضمون صورت خواب را یاران او تاریخ گذاشتند و نوشتند.
حاكم موصل از خواب بیدار شد و براى رسیدگى به قضیه همسایگان احمد بن حمدون و پاره اى اشخاص دیگر را به حبس انداخت و از این مطلب اهل موصل تعجب نمودند و سلطان نیز متحیر مانده بود و همسایگان تا ورود قافله حاجیان از مكه در حبس دیدند، از سبب حبس آنها سؤال كردند گفته شد: كه در فلان شب احمد بن حمدون در خانه خود كشته شده و قاتل معلوم نشده است.
حاجى موصل به یاران خود گفت: صورت خواب را كه در مدینه نوشته بودند بیرون آوردند چون تاریخ را ملاحظه كردند شب قتل را با تاریخ خواب نامه موافق دیدند.
پس حاجى موصلى با یاران همگى به سوى خانه مقتول راه افتادند و پارچه خونین را در همان مكان با كارد مشاهده كردند بر همه آن ها صدق خواب معلوم شد و محبوسین رها شدند و اهل مقتول ایمان به ولایت پیدا كردند از الطاف خدا بر بندگانش. " 5 "

دویست و هشتاد: وادى مقدس


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سلطان سلیمان كه از سلاطین آل عثمان و احداث كننده نهر حسینیه از شط فرات بود، زمانى كه به كربلاى معلّى مى آمد، به زیارت امیرالمؤمنین (ع) مشرف مى شد، در نجف نزدیكى بارگاه شریف علوى، از اسب پیاده شد و قصد نمود كه محض احترام و تجلیل تا قبه منوره پیاده رود.
قاضى عسكر مفتى جماعت هم بود در این سفر همراه سلطان بود، وقتى از قصد سلطان مطلع شد، با حالت غضب به حضور سلطان آمد و گفت: تو سلطان زنده هستى و على بن ابى طالب مرده است تو چگونه از جهت درك زیارت او پیاده رفتن را عزم نموده اى؟
(قاضى ناصبى بود و نسبت به حضرت شاه ولایت عناد و عداوت داشت) در این خصوص قاضى با سلطان مكالماتى نمود تا این كه گفت: اگر سلطان در گفته من كه پیاده رفتن تا قبه منوره موجب كسر شاءن و جلال سلطان است تردیدى دارد به قرآن شریف تفاءّل جوید تا حقیقت امر مكشوف گردد، سلطان سخن او را پذیرفت و قرآن مجید را در دست گرفته و تفاءلا آنرا باز نمود و این آیه در اول صفحه ظاهر بود: فاخلع نعلیك انك بالواد المقدس ‍ طوى. سلطان رو به قاضى نمود و گفت: سخن تو برهنگى پاى ما را مزید بر پیاده رفتن نمود پس كفش هاى خود را هم درآورده با پاى برهنه از نجف تا به روضه منوره راه را طى نمود به طورى كه پایش در اثر ریگ ها زخم شده بود. پس از فراغت از زیارت، آن قاضى عنود نمود پیش سلطان آمد و گفت: در این شهر قبر یكى از مروجین رافضى ها است، خوب است كه قبر او را نبش نموده و به سوختن استخوان هاى پوسیده او حكم فرمایى! سلطان گفت: نام آن عالم چیست؟
قاضى پاسخ داد: نامش محمد بن حسن طوس است.
سلطان گفت: این مرد مرده است و خداوند هر چه را كه آن عالم مستحق باشد از ثواب و عقاب به او میرساند، قاضى در نبش قبر مرحوم شیخ طوسى مكالمه زیادى با سلطان نمود، بالاخره سلطان دستور داد هیزم زیادى در خارج نجف جمع كردند و آنها را آتش زدند آنگاه فرمان داد خود قاضى را در میان آتش انداختند و خداوند تبارك و تعالى آن ملعون را در آتش دنیوى قبل از آتش اخروى معذب گردانید. " 6 "

دویست و هشتاد و یک: تقلید از على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یكى از پادشاهان مسخره اى داشت كه با تقلید از اشخاصى باعث انبساط خاطر شاه مى گردید، شاه خود مذهب اهل سنت را داشت ولى وزیرش ‍ مردى ناصبى و دشمن خاندان نبوت بود. زمانى پادشاه را مسافرتى پیش ‍ آمد وزیر را به جاى خود نشاند. وزیر مى دانست كه مقلد از دوستان على (ع) و شیعه مذهب است، روزى او را خواسته گفت: باید براى من تقلید على بن ابى طالب (ع) را دربیاورى، مقلد هر چه پوزش خواست و طلب عفو نمود پذیرفته نشد، عاقبت از روى ناچارى یك روز مهلت خواست.
روز بعد با لباس اعراب در حالى كه شمشیرى بران در كمر داشت وارد شد، جلو وزیر آمد با لحنى جدى و آمرانه گفت: ایمان به خدا و پیغمبر و خلافت بلافصل من بیاور و الا گردنت را مى زنم. وزیر به خیال اینكه شوخى و مسخرگى مى كند، سخت در خنده شد.
مقلد جلوتر آمد، با لحنى جدى تر سخنان خود را تكرار كرد و مقدارى شمشیر را از نیام خارج نمود، خنده وزیر شدیدتر شد. بالاخره در مرتبه سوم با كمال نیرو پیش آمد و تمام شمشیر را از نیام كشید، سخنان خود را براى آخرین بار گفت، وزیر در حالى كه غرق در خنده بود ناگاه متوجه شد شمشیرى بران بر فرقش فرود آمد. با همان ضربت به زندگیش خاتمه داد.
جریان به پادشاه رسید. مقلد فرارى شد دستور داد او را پیدا كنند وقتى حاضر شد واقع جریان را مشروحا نقل كرده پادشاه از عمل به جایش ‍ خندید و او را بخشید. " 7 " " 8 "

دویست و هشتاد و دو: كیفر مخالف على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
علامه طباطبایى (صاحب تفسیر المیزان) نقل كرد: استاد ما عارف برجسته ((حاج میرزا على آقا قاضى)) مى گفت: در نجف اشرف در نزدیكى منزل ما، مادر یكى از دخترهاى افندى ها (سنى هاى دولت عثمانى) فوت كرد.
این دختر در مرگ مادر، بسیار ضجه و ناله مى كرد و عمیقا ناراحت بود، و با تشیع كنندگان تا كنار قبر مادرش آمد و آن قدر گریه و ناله كرد كه همه حاضران به گریه افتادند.
هنگانى كه جنازه مادر را در میان قبر گذاشتند، دختر فریاد مى زد:(( من از مادرم جدا نمى شوم)).
هر چه خواستند او را آرام كنند، مؤثر واقع نشد. دیدند اگر بخواهند با اجبار، دختر را از مادر جدا كنند ممكن است جانش به خطر بیفتد، سرانجام بنا شد دختر را در قبر ماردش بخوابانند، و دختر هم در كنار پیكر مادر، در قبر بماند، ولى روى قبر را با خاك نپوشانند، بلكه با تخته بپوشانند، و دریچه اى بگذارند تا دختر نمیرد، و هر وقت خواست از آن دریچه بیرون آید.
دختر در شب اول قبر، كنار مادر خوابید، فرداى آن شب آمدند و سرپوش را برداشتند، تا ببینند بر سر دختر چه آمده است؟
دیدند تمام موهاى سر او، سفید است.
پرسیدند: چرا این طورى شده اى؟
در پاسخ گفت: شب كنار جنازه مادرم در قبر خوابیدم ناگاه دیدم دو نفر از فرشتگان آمدند و در دو طرف ایستادند و یك شخص محترمى هم آمد و در وسط ایستاد، آن دو فرشته مشغول سؤال از عقاید مادرم شدند، و او جواب مى داد، سؤال از توحید نمودند، جواب درست داد، سؤال از نبوت نمودند، جواب درست داد كه پیامبر من، محمد بن عبدالله (ص) است تا این كه پرسیدند: (( امام تو كیست؟)).
آن مرد محترم كه در وسط ایستاده بود، گفت: لست لها بامام: ((من امام او نیستم)) (آن مرد محترم، امام على (ع) بود).
در این هنگام، آن دو فرشته، چنان گرزى بر سر مادرم زدند كه آتش آن به سوى آسمان زبانه كشید، من بر اثر وحشت و ترس زیاد، به این وضع كه مى بینید (كه موهاى سرم سفید شده) درآمدم.
مرحوم قاضى مى فرمود: ((تمام افراد طایفه آن دختر در مذهب اهل تسنن بودند، تحت تاءثیر این واقعه قرار گرفته و شیعه شدند (زیرا این واقعه با مذب تشیع، تطبیق مى كرد) و خود آن دختر، جلوتر از آنها به مذهب تشیع گروید. " 9 "

دویست و هشتاد و سه: على (ع) چشمم را كور كرد


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
جناب شیخ مفید اعلى الله مقامه مى فرماید: روزى در بغداد، جعفر كتاب فروش كتاب هایى را حراج مى كرد، من هم رفتم چند جلد كتاب از او خریدم وقتى خواستم بیایم به من گفت: بنشین كه چیزى دیده ام براى مذهب تو یعنى شیعه خوب است معجزه اى كه من دیده ام برایت بگویم براى تقویت مذهب تو نافع است.
شیخ مفید مى فرماید: نشستم او گفت: من مدتى با رفیقم براى درس حدیث و خواندن روایات نزد شیخى به نام ابوعبدالله محدث مى رفتیم، بعد كم كم معلوم شد او از دشمنان سر سخت على (ع) است، گاهى هم گوشه هایى مى زد، جسارت هایى هم به على بن ابى طالب (ع) مى كرد، ما دو نفر او را نصیحت و خیر خواهى مى كردیم، ولى او مى گفت: من همین هستم تا دفعه دیگر كه به فاطمه (س) زهراء جسارت كرد، ما دیگر تصمیم گرفتیم نرویم، گفتیم فایده اش چیست ما نزد چه كسى درس بخوانیم؟! بالاخره شب در عالم رؤیا شاه ولایت ماه هدایت اسدالله الغالب على بن ابى طالب (ع) را دیدم در خانه ابوعبدالله محدث است امیرالمؤمنین (ع) به او تغیر كرد به شیخ فرمود: مگر من با تو چه كردم؟ (مثلى مى زنند - دوستى بى جا مى شود - دشمنى بى جا نمى شود) آیا نمى ترسى خدا كورت كند.
تا این را فرمود، اشاره به چشم راست شیخ كرد در خواب دیدم، چشم راستش كور شد از خواب بیدار شدم.
صبح كه شد گفتم: با رفیقم برویم پیش شیخ خواب دیشب را بگویم و او را قهر على بن ابى طالب (ع) بترسانم از خانه كه بیرون دیدم رفیقم رو به خانه من مى آید گفتم: رفیق كجا؟ گفت: دیشب خوابى دیده ام آمده ام برایت بگویم. گفتم: چه دیدى؟ عین خوابى كه من دیده بودم او هم دیده بود، گفت: بله، در خواب دیدم امیرالمؤمنین (ع) اشاره فرمود چشم راست شیخ كور شد و من آمدم با تو برویم پیش این شیخك نصیحتش كنیم بگوییم دست بردارد.
گفتم: من هم همین خواب را دیده ام هر دو یك خواب را دیده ایم دو نفرى آمدیم درب منزل، در زدیم زن تو خانه آمد پشت در گفت: امروز درس ‍ نیست.
گفتیم: چرا درس نیست، كار داریم ما مى خواهیم شیخ را ببینیم.
گفت: امروز شیخ حال ندارد - ناله مى كند گرفتارى دارد بالاخره ما اصرار كردیم گفتیم: ما باید او را حتما ملاقات كنیم. زن گفت: امروز حالش خراب است از وقتى كه بیدار شده است، روى چشم راستش دست گذاشته فریاد مى زند، على كورم كرد. ما دو تا گفتیم: در را باز كن ما براى همین آمده ایم. در را باز كرد دو نفرى آمدیم دیدیم این بدبخت افتاده از درد چشمش ناله و استغاثه مى كند.
همین كه وارد شدیم، گفت: على (ع) آخر مرا كور كرد.
ما دو نفر گفتیم: ما دیشب خودمان در خواب این جریان را دیدیم كه امیرالمؤمنین (ع) اشاره بر چشم تو كرد و كور شدى. بیا و دست بردار تا شاید خدا تو را شفا بدهد چشمت هم به لطف آقا خوب شود.
یك دفعه گفت: اگر على چشم دیگرم را هم كور كند، من دست از دشمنى او بر نمى دارم (چه قدر شقاوت است؟!) بالاخره ما بلند شدیم آمدیم. باز در خواب همان جریان را دیدیم. آقا چشم چپش را هم كور كرد. بعد آمدیم براى ملاقتش دو تا چشمش كور شده، اما دشمنى اش بیشتر شده " 10 " آخرش ‍ با كفر و زندقه از دار دنیا رفت. " 11 "

دویست و هشتاد و چهار: زنجیر برگردن جنازه


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
نقل كرده اند: شبى كلیددار روضه مطهر حضرت على (ع)، آن حضرت را در عالم رؤیا دید كه خطاب به وى فرمودند: جنازه اى را مى آورند كه بر استرى قرار گرفته است، یك چشم مركب و جسد كور است، اجازه ندهید جنازه اى با این مشخصات در كنار مرقد من دفن شود.
صبح كه شد كلیددار رؤیاى خویش را براى خادمین حرم امام اول نقل نمود، همه بیرون رفتند و در انتظار ورود جنازه اى با آن اوصاف گشتند، ناگاه جسدى با همان علایم را مشاهده كردند و مانع از دخول آن به حرم شدند.
كلیددار بار دیگر حضرت على (ع) را در خواب دید كه فرمودند: مگر مانع نكردم تو را از این برنامه! پس چرا خلاف آن عمل شد؟ و فرمودند: فلان شخص چندین درهم رشوه گرفت و به دفن جنازه مزبور مبادرت نمود.
گویند: صبح آن روز وقتى قبر وى را شكافتند دیدند در گردنش زنجیر محكمى است. " 12 "

پاورقی

موضوع قبلی موضوع بعدی
نظر شما

• با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود پایگاه تاثیر کاملا موثری ایفا می کند لذا خواهشمند است ما را از نظرات ارزنده ی خود محروم نفرمایید .
• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود .
• نظرات کوتاه مثل "خوب بود" و "عالی بود" و... و نظرات تکراری تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.

  نام و نام خانوادگی
  پست الکترونیکی
  نظرات شما
نظرات کاربران

هیچ نظری ثبت نشده است.