ذخیره تغییرات تنظیمات پیش فرض بخشهای مورد علاقه خود را جهت نمایش در این صفحه انتخاب نمائید:

سه شنبه نهم خرداد 1391 خورشیدی (سال تولید ملی، حمایت از کار و سرمایه ایرانی)

دایره المعارف تلفن همراه
تبلیغات سایت
 پرسش و پاسخ های ازدواج
 پرسش و پاسخ های پرورش اندام
شناسنامه کتاب
Skip Navigation Links.
Collapse سيصد و بيست داستان از معجزات و كرامات امام على (ع)سيصد و بيست داستان از معجزات و كرامات امام على (ع)
پيشگفتار
Expand معجزات امام على عليه السّلاممعجزات امام على عليه السّلام
Expand اخبار غيبى امام على (ع)اخبار غيبى امام على (ع)
Expand كرامات امام على (ع) در زمان حياتكرامات امام على (ع) در زمان حيات
Collapse كرامات امام على (ع) پس از شهادتكرامات امام على (ع) پس از شهادت
Expand شفا يافتگان على (ع)شفا يافتگان على (ع)
Expand كرامات على (ع) در برزخ و قيامتكرامات على (ع) در برزخ و قيامت
Expand كرامات على (ع) نسبت به علماءكرامات على (ع) نسبت به علماء
Expand كرامات على (ع) به شاعران اهل بيت (ع)كرامات على (ع) به شاعران اهل بيت (ع)
Collapse انتقام على (ع) از دشنام دهندگانشانتقام على (ع) از دشنام دهندگانش
دويست و هفتاد: نبش قبر على (ع)
دويست و هفتاد و يک: كيفر مرة قيس
دويست و هفتاد و دو: فرجام سوء لعن على (ع)
دويست و هفتاد و سه: مجازات در عالم رؤيا
دويست و هفتاد و چهار: جزاى تخطئه به على (ع)
دويست و هفتاد و پنج: سب على (ع)
دويست و هفتاد و شش: مجازات سب كنندگان على (ع)
دويست و هفتاد و هفت: انتقام علوى
دويست و هفتاد و هشت: سزاى دشمنى با على (ع)
دويست و هفتاد و نه: داستان حاج موصلى
دويست و هشتاد: وادى مقدس
دويست و هشتاد و يک: تقليد از على (ع)
دويست و هشتاد و دو: كيفر مخالف على (ع)
دويست و هشتاد و سه: على (ع) چشمم را كور كرد
دويست و هشتاد و چهار: زنجير برگردن جنازه
دويست و هشتاد و پنج: عذاب دشمن على (ع)
دويست و هشتاد و شش: با آل على (ع) هر كه درافتاد ور افتاد
Expand كرامات ديگر امام على (ع) پس از شهادتكرامات ديگر امام على (ع) پس از شهادت
جستجو در کتابخانه
نوع جستجو :
نحوه جستجو :


ارسال به دوستان

پست الکترونیکی:

بازديدها: 749

دویست و هشتاد و پنج: عذاب دشمن على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابن ابى یعفور (یكى از شاگردان امام صادق (ع)) مى گوید: ما با ((خطاب جهنمى)) همنشین بودیم، و او نسبت به آل محمد(ص)، ناصبى شدید بود (بسیار آنها را دشمن داشت) و از دوستان ((نجده)) حرورى (رییس ‍ خوارج منسوب به قریه حرواء) به شمار مى آمد.
خطاب، بیمار شد و در بستر مرگ افتاد، من به خاطر همنشینى سابق و تقیه، به عیادت او رفتم، دیدم بى هوش شده و در حال جان دادن است، ناگاه شنیدم كه مى گفت:
مالى ولك یا على:((مرا به تو اى على (ع) چه كار؟)) (چرا با تو دشمنى كردم كه اكنون كیفر سختش را بنگرم).
ابن ابى یعفور مى گوید: بعدا به حضور امام صادق (ع) رفتم و ماجراى جان كندن و سخن خطاب را، براى امام صادق (ع) بیان كردم.
آن حضرت، دوباره فرمود: رآه ورب الكعبه:((به خداى كعبه، او على (ع) را دید)) (یعنى خطاب، هنگام مرگ، على (ع) را دید، و فهمید كه دشمنى با آن حضرت، چه باطن پرعذابى دارد.) " 1 "

دویست و هشتاد و شش: با آل على (ع) هر كه درافتاد ور افتاد


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یكى از ثقات نقل كرد كه چندى قبل از این، در كاشان مردى بود به نام آقا محمد على، كه شغلش مباشر صنف عطار متوجه امور دیوانى بود. ایشان قدغن كرده بود كه دیگر به هیچ وجه اجناس عطارى خرید و فروش نشود، شخص سید فقیرى به قدر یك من سریشم خریده و آن رابه شخص دیگرى فروخت. آن مرد ظالم مطلع شد در بازار به او برخورد كرد و دشنام بسیارى به او داد و چند سیلى به رویش زد و آن بیچاره رفت در حالى كه مى گفت: جدم سزاى تو را بدهد، وقتى آن ظالم این جمله را شنید برگشت و غلام خود را گفت: آن سید را برگردانید و چند پشت گردنى به او زده و گفت: حال برو و به جدت بگو: كتف مرا بیرون آورد. روز دیگر آن ظالم تب كرد و در شب كتف هاى او درد گرفت و روز دوم ورم شدید كرد، دوا به كتف هاى او مالیدند، روز چهارم جراحان تمام گوشت هاى كتف او را تراشیدند به طورى كه سرهاى كتف او نمایان شد و روز هفتم مرد ((با آل على (ع) هر كه در افتاد ور افتاد)) " 2 " " 3 "

كرامات دیگر امام على (ع) پس از شهادت

دویست و هشتاد و هفت: كشف راز


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
وقتى كه امیرمؤمنان على (ع) به شهادت رسید، طبق وصیت آن حضرت، امام حسن و یاران، جنازه او را بر زمین بلندى (در نزدیكى كوفه) كه عرب به آن ((نجف)) مى گفت، بردند و به خاك سپردند.
ولى قبر مقدس آن حضرت حدود 150 سال مخفى بود، و مردم نمى دانستند كه قبر آن حضرت در كجا واقع شده است.
و علت این مخفى كارى این بود كه دشمنان پر كینه على (ع)، معاویه و فرزندان او (طاغوت هاى بنى امیه) به قبر آن حضرت دست نیابند و بى احترامى نكنند.
تنها عده اندكى از خواص، محل قبر آن حضرت را مى شناختند و مخفیانه دور از چشم طاغوتیان، به زیارت قبر شریف آن بزرگوار مى رفتند.
وقتى هارون الرشید (پنجمین خلیفه عباسى) به خلافت رسید، روزى هارون در بیرون كوفه در دشت وسیع نجف، براى شكار و صید آهو رفت و دستور داد كه ماءموران، اطراف آن را مسدود كنند، و از هر سو جلوى آهوها را بگیرند و آنها را به نقطه اى رم بدهند تا در تیررس، خلیفه قرار گیرند.
در این گیر و دار، ناگاه هارون دید یك گله آهو در یك جا اجتماع كرده اند، دستور داد، شكارچیان با سگ هاى و بازهاى شكارى خود، از هر سو، آن گله را در محاصره خود قرار دهند، ولى وقتى آن گله احساس خطر بیشتر كردند به سرعت بالاى بلندى رفتند و همان جا دست ها و پاهاى خود را در زمین افراشتند، عجیب این كه آهوها كاملا احساس آرامش مى كردند، و سگ ها و بازها وقتى به دنبال آنها بالاى تل مى رفتند در نیمه راه سقوط مى نمودند.
هارون و همراهان از مشاهده این وضع اسرارآمیز، حیران و بهت زده شدند، به راستى این چه رازى است كه آهوها در آن جا بست نشسته اند؟! و با این كه وحشى هستند، رام شده اند و سگ ها و بازها نمى توانند به سوى آنها بروند و در نیمه راه سقوط مى كنند؟!!
هارون دستور داد، افرادى به كوفه بروند و پیر سالخورده اى را كه به آن محل آشنایى دارد، بیاورند، تا بلكه راز مطلب، كشف گردد.
آن ها به كوفه رفتند، و پیر سالخورده اى را یافتند و آوردند، هارون از او پرسید ((آیا تو درباره این محل، از گذشتگان چیزى نشنیده اى؟))
او گفت: ((آیا من در امان هستم تا خبرى را بگویم))
هارون به او امان داد و گفت:(( خاطرت آسوده باشد، هرگز كوچك ترین صدمه اى به تو نمى زنیم)).
پیر گفت: پدرم از پدر خود نقل مى كرد:((شیعیان على (ع) عقیده داشتند كه قبر على (ع) در همین جا است و خداوند این محل را حرم امن خود قرار داده است!)).
همان دم هارون به راز آگاهى یافت از اسب پیاده شد و در همان نقطه خود را به زمین افكند و تا سه روز، گریه مى كرد و دستور داد در همان نقطه بارگاهى ساختند، و از آن پس، هر كس به كوفه مى آمد به زیارت قبر شریف على (ع) مى رفت. " 4 "
به این ترتیب، این راز عجیب، كشف شد، آن هم به وسیله یكى از دانشمندان سرسخت اهل بیت (ع) هارون، كه ظاهرى خوش نما داشت ولى طاغوتى خون خوار بود، و فرزند برومند على (ع) یعنى امام موسى بن جعفر(ع) را پس از زندانى كردن طولانى، به شهادت رساند، و دستش تا مرفق به خون عزیزان و آل على (ع) آغشته بود.

دویست و هشتاد و هشت: پناهنده به قبر على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عضدالدولة دیلمى از پادشاهان سلسله دیالمه است كه با عنوان شاه ایران زمین خوانده مى شد، و معاصر شیخ مفید بود و در ترویج مذهب تشیع سعى وافر داشت، از آثار او تجدید بناى بارگاه مرقد شریف على (ع) است.
او به سال 324 ه‍ق در اصفهان متولد شد و به سال 372 در بغداد از دنیا رفت، و طبق وصیتش، در نجف اشرف در جوار قبر مقدس امیرمؤمنان (ع) دفن گردید. " 5 "
عمران بن شاهین از افراد سرشناس عراق بود و در امر حكومت و سلطنت با عضدالدوله مخالفت مى كرد، و مورد خشم او واقع شد، عضدالدوله دستور شدید دستگیرى او را صادر كرد، او با پاى برهنه به نجف اشرف فرار كرد و مخفیانه به قبر شریف امام على (ع) پناهنده گردید. مدتى كه در آن جا بود در عالم خواب، على (ع) را دید كه به او فرمود: فردا ((فنا خسرو)) (عضدالدوله) به این جا مى آید و از این مكان (اشاره به مكانى مخصوص) بیرون مى رود، تو در فلان زاویه حرم باش، كسى تو را نخواهد دید، عضدالدوله مى آید و نماز مى خواند و زیارت مى كند و با گریه و زارى دعا مى نماید، و خدا را قسم به محمد و آلش مى دهد كه بر تو دست یابد، تو در این وقت نزد او برو و بگو اى شاه! این كیست كه آن همه اصرار در دست یابى بر او دارى، حتى خدا را به محمد و آلش قسم مى دهى كه تو را بر او مسلط سازد.
او در جواب تو مى گوید: مردى است كه تفرقه ایجاد كرده و با من در مورد حكومت و سلطنت، نزاع و كشمكش مى كند.
به او بگو: اگر كسى تو را به عمران شاهین راهنمایى كند و بر او دست یابى، چه جایزه اى به آن كس مى دهى؟
او (عضدالدوله) در پاسخ گوید:((اگر آن كس طلب عفو عمران شاهین كند، من حتما او را مى بخشم، آن گاه خود را به او (عضدالدوله) معرفى كن و آن چه را بخواهى، برآورده خواهد كرد)).
عمران شاهین، از خواب بیدار شد و منتظر فردا شد، فرداى آن روز فرا رسید، همان گونه كه امیرمؤمنان على (ع) در عالم خواب به او فرموده بود، بى كم و كاست، واقع گردید، عضدالدوله وارد حرم شد و به نماز و زیارت پرداخت، و خدا را به محمد و آلش قسم داد كه او را بر عمران شاهین، مسلط كند و...
عمران نزد او رفت و گفت: اگر كسى عمران را به تو معرفى كند، چه جایزه اى به او خواهى داد؟
عضدالدوله گفت: اگر او از من بخواهد كه عمران را عفو كنم، حتما عفو مى كنم.
عمران شاهین (كه تا آن وقت ناشناس بود) خود را معرفى نمود و گفت: ((من عمران شاهین)) هستم.
عضدالدوله گفت: چه كسى تو را واداشت كه خودت را (با این كه فرارى بودى) به من معرفى نمایى؟
عمران گفت: این مولاى ما (امیرمؤمنان على علیه السلام) در عالم خواب به من فرمود: فردا ((فنا خسرو)) به این جا مى آید...
عضدالدوله به عمران گفت: تو را به حق على (ع) سوگند، به تو فرمود: ((فنا خسرو)) به این جا مى آید؟
عمران گفت: آرى به حق على (ع) سوگند.
عضدالدوله در حالى كه در تعجب فرو رفته بود گفت: هیچ كس جز مادرم و خودم و قابله ام نمى دانست كه نام اصلى من ((فنا خسرو)) است.
سپس به عمران محبت كرد و خلعت وزارت به او پوشاند، همراه او به كوفه رفت، و بدین ترتیب هر دو از نگرانى بیرون آمدند و دوست صمیمى همدیگر شدند.
باید توجه داشت كه عمران شاهین از مردان نیك بود و علاقه خاصى به ائمه و اهل بیت (ع) داشت، و در كنار مرقد شریف امام على (ع) و امام حسین (ع) رواقى بنا كرد كه هنوز به ((رواق عمران)) معروف است. " 6 "
به این ترتیب امام على (ع) به پناهنده اش، لطف كرد، و او را علاوه بر آزادى، به مكنت رساند.

دویست و هشتاد و نه: عشق و محبت مولاى متقیان


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عمران شاهین كه سرگذشت پناهندگى و نجاتش توسط حضرت على (ع) در داستان قبل ذكر شد، با خود نذر كرده بود كه هر گاه مورد عفو عضدالدوله واقع شود، با پاى پیاده از كوفه به نجف اشرف رفته و مرقد شریف على (ع) را زیارت كند، هنگامى كه مورد عفو واقع شد، نیمه هاى شب پیاده و تنها از كوفه به قصد نجف اشرف روانه شد، یكى از محبان على (ع) به نام ((على بن طحال)) در عالم خواب دید، امیرمؤمنان على (ع) به او فرمود: همین كنار در ورودى حرم، بنشین، و هنگامى كه دوستم عمران شاهین آمد، در را به روى او باز كن، او از خواب بیدار شد و مطابق دستور حضرت على (ع) كنار در حرم نشست، و در را باز كرد، ناگهان دید عمران شاهین سر رسید.
على بن طحال از او استقبال كرد و گفت: ((بسم الله اى مولاى ما)).
عمران به او گفت: من كیستم؟
او گفت: ((شما عمران بن شاهین هستید)).
عمران در ظاهر گفت: من عمران نیستم.
على بن طحال گفت: تو عمران شاهین هستى و امیرمؤمنان (ع) در عالم خواب به من فرمود: كنار در، بنشین و در را به روى دوستم ((عمران شاهین)) بگشا.
عمران گفت: تو را به حق على (ع) آن حضرت چنین دستور داد.
عمران كه غرق در عشق و محبت مولاى متقیان على (ع) شده بود، خود را به آستانه حرم مقدس آن حضرت افكند و عتبه حرم را بوسید (و به شكرانه این نعمت) مبلغ شصت دینار، حواله كرد كه سرپرست ماهى ها به على بن طحال بدهد (با توجه به این كه عمران شاهین داراى چند قایق صید ماهى در دریا بود) " 7 "
آرى امیرمؤمنان مولاى پرهیزگاران، این گونه به دوستان خود محبت مى فرماید، و آنان كه در این خانه، آشنایند، این مطالب را به خوبى درك مى نمایند كه حافظ گوید:

تا نگردى آشنا، زین پرده رمزى نشنوى
گوش نامحرم نباشد، پیغام سروش

دویست و نود: اداى وام على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در كوفه تاجر سرشناسى به نام ((ابوجعفر)) تجارت مى كرد و خوش ‍ معامله بود، از خصوصیات او این بود كه هر گاه شخصى از سادات علوى نزد او مى آمد و درخواست وام مى كرد، به او وام مى داد و به منشى خود مى گفت: ((این مبلغ وام را در فلان دفتر، به حساب امیرمؤمنان على (ع) بنویس، كه از ما قرض گرفته است)).
سالها این روش را ادامه مى داد، تا این كه تجارت و زندگى او دگرگون شد و سرمایه اش از دست رفت، و تهى دست گردید، او و براى تاءمین زندگى خود به هر كسى كه وام داده بود، مطابق نوشته دفتر محاسبات مى رفت، اگر زنده بود وام خود را از او مى گرفت و اگر مرده بود، نام او را در دفتر، قلم مى كشید، ولى آن دفترى كه وام ها را به حساب امیرمؤمنان على (ع) نوشته بود، همان گونه باقى بود، زیرا نام وام گیرندگان (سادات علوى) را ننوشته بود.
در این میان، همسرش به او زخم زبان مى زد، و او را سرزنش مى نمود كه چرا به هر كسى وام دادى و خود را بیچاره نمودى؟!
از طرفى بعضى از منافقان تیره دل بجاى این كه از او دلجویى كنند، به او طعنه مى زدند، یكى از روزها كنار خانه خود نشسته بود، یكى از تیره بختان كور دل از آن جا رد شد و از روى طعنه و سرزنش به او گفت:((آن كس ‍ على (ع) كه قرض دار تو بود و به سادات علوى به حساب او قرض دادى، و اكنون كه درمانده شده اى، آیا به تو توجهى كرد؟ آیا سراغى از تو گرفت؟)).
تاجر ورشكسته وقتى كه این سرزنش ناجوانمردانه را از آن منافق سیه دل شنید، فوق العاده رنجیده خاطر گردید، چرا كه مى دید او از این فرصت سوء استفاده كرده و به ساحت مقدس على (ع) دهن كجى مى كند.
تاجر در حالى كه غمگین بود، خوابید، در عالم خواب دید پیامبر(ص) همراه حسن و حسین (ع) در راهى عبور مى كنند، پیامبر(ص) از حسن و حسین (ع) پرسید:((پدر شما كجاست؟)).
همان دم امیرمؤمنان على (ع) حاضر شد و گفت: ((اى رسول الله خدا همین جا هستم)).
پیامبر(ص) به على (ع) فرمود: ((چرا حق این تاجر را نمى دهى؟)).
على (ع) گفت: هم اكنون حق او را آورده ام كه به او بپردازم.
پیامبر(ص) فرمود: بنابراین حقش را بده.
امام على (ع) كیسه اى پر از طلاى ناب به او داد و فرمود: ((این كیسه را بگیر، و هر گاه از اولاد من كسى براى درخواست وام نزد تو آمد، آنها را محروم نكن، و از این پس، دیگر فقیر نمى شوى)).
تاجر كوفى، بیدار شد، ناگاه دید كیسه پر از دینارهاى طلا و در دستش ‍ مى باشد، همسرش را بیدار كرد و گفت:
((اى سست عقیده و ضعیف الایمان، این كیسه را بگیر كه در آن هزار دینار (هزار اشرفى) وجود دارد)).
زن كه باور قبلى نداشت، شوهرش گفت: ((از خدا بترس، فقیر و تهیدستى تو باعث نگردد كه مال كسى را بردارى، و اگر با حیله و تزویر، مال كسى از تاجران را برداشته اى آن را به صاحبش رد كن، و با فقر بساز و صبر كن كه خداوند بهترین رازق است و به صبر كنندگان كمك مى كند)).
تاجر داستان خواب خود را براى همسرش نقل كرد: زن كه هنوز باور نمى كرد، به شوهر گفت: اگر راست مى گوئى وام هایى كه به حساب على (ع) به سادات دادى و آنها را نوشته اى، به من نشان بده تا مقدار آن وام ها را بدانم.
تاجر، آن دفتر مخصوص را حاضر كرد، ولى وام هایى كه قبلا به حساب على (ع) در آن نوشته شده بود، به طور كلى پاك شده بود، زیرا همه آن وام ها به قدرت الهى، وصول شده بود " 8 " كه به اندازه هزار دینار بود و تاجر از آن پس هیچ گونه طلب از على (ع) نداشت.

دویست و نود و یک: وفاى به نذر


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از على بن مظفر نقل است كه گفت: از براى من در مزرعه اى سهمى بود، پس غاصبى آن سهم را غصب كرد.
پس به حرم حضرت على (ع) رفتم و به آن حضرت از غاصب شكایت كردم و گفتم: یا امیرالمؤمنین اگر برگردد به من سهم من، این مجلس را تعمیر مى كنم.
(مراد از مجلس حرم مطهر شاه ولایت على بن ابیطالب است كه محل جلوس اهل ایمان اهل ایمان و قرائت و سلام و ذكر است).
پس حصه من از آن مزرعه به من برگردانیده شد و غافل شدم از آن عهدى كه با آن حضرت كرده بودم، پس شبى در خواب دیدم كه حضرت در گوشه اى از حرم شریف ایستاده بود پیش من آمد و دست مرا گرفت و آورد نزدیك باب الوداع و فرمود: یوفون بالنذر.
(یعنى اى ابن مظفر به عهد خود وفا كن) عرض كردم: حبا و كرامتا یا امیرالمؤمنین. چون صبح شد به تعمیر آن حرم شریف مشغول شدم. " 9 "

دویست و نود و دو: لطف على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در دارالسلام نورى، نقل است كه در سال پانصد و یك در نجف گرانى شد تا آن كه نان هر رطلى به قیراط فروخته مى شد و مدت گرانى طول كشید.
پس كاركنان حرم شریف آن حضرت از شدت فقر و فاقه و سختى در امرار و معاش جدا شده و به شهرستان هاى اطراف رفتند. از جمله كاركنان حرم شریف آن حضرت مردى بود كه نام او ابوالبقاء بود كه یكصد و ده سال عمر داشت و از خدمه آستانه مقدسه علوى غیر از او باقى نمانده بود.
پس چون سختى و تنگدستى به نهایت رسید زوجه و دختران او گفتند: ما به هلاكت رسیده ایم از شدت فقر و ناقه تو هم برو به اطراف شهرستان ها شاید خداوند روزى كند ما را تا از آن سخنى نجات یابیم، همان طور كه بقیه رفتند.
در این حال ابوالبقاء (كلید دار آستانه مقدس علوى) عازم رفتن شد پس ‍ وارد حرم حضرت امیر(ع) شد و زیارت نمود و نماز خواند و نشست طرف بالاى سر و گفت: یا امیرالمؤمنین در خدمت شما بوده ام و به مدت صد سال از حرم شریف شما دور نشده ام ولى الحال به اضطرار به جهت كسب معاش براى خود و اطفالم از شما جدا مى شوم و بسیار سخت است بر من دورى شما.
سپس از حرم شریف خارج شد و با قافله روانه گردید. تا آن كه رسید به مكانى كه نام آن وقف بود جماعت مكاریه كه از نجف بیرون آمده بودند در آن مكان پیاده شدند ابوالبقاء نیز پیاده شد و خوابید.
در خواب دید حضرت امیر(ع) را به او فرمود: اى ابوالبقاء بعد از مدت زیادى كه با ما بودى از ما جدا شدى. برگرد به مكانى كه بودى.
پس بیدار شد در حالى كه گریان بود از او سؤال كردند: علت گریه شما چیست؟ خواب خود را نقل كرد و به سوى نجف برگشت. چون دختران او دیدند كه با دست خالى برگشته است پریشان شدند و از علت بازگشت سؤال كردند قصه خواب و دستور على (ع) را نقل نمود و كلید حرم را برداشته درب را باز كرد و نشست برجاى خود و از این مطلب سه شبانه روز گذشت.
در روز سوم مردى پیدا شد كه خورجین كوچكى بر دوش انداخته بود مانند پیاده روها بسوى مكه كیسه را باز كرد و لباس از آن بیرون آورده پوشیده و داخل حرم مطهر شد زیارت كرد و نماز خواند و مبلغ یك دینار به ابوالبقاء داد و گفت: این طعام را تهیه كن تا غذا بخوریم.
ابوالبقاء دینار را برداشته به بازار رفت، مقدارى نان و مقدارى ماست و خرما خرید چون سفره مهیا شد مرد مسافر به ابوالبقاء گفت: این غذا موافق مزاج من نیست، باشد این غذا را اولاد تو بخورند.
دینار دیگرى به ابوالبقاء داد و گفت: این را نان و مرغ بگیر.
پس چنین كرد چون ظهر شد نماز رابجاى آورد و آمد به خانه ابوالبقاء پس ‍ غذا خوردند چون آن مرد دست خود را شست روى به ابوالبقاء كرده گفت: سنگ هایى كه با آن ها طلا را وزن مى كنند بیاور.
پس ابوالبقاء از خانه بیرون شد درب دكان زرگرى رفت كه در آن نزدیكى مغازه داشت و از او گرفت ظرفى كه در آن بود اوزان طلا و نقره و آورد به منزل.
آن شخص مسافر تمام آن اوزان را گذاشت در یك كفه تراز و بیرون آورد كیسه اى را كه مملو از طلا بود و در كفه مقابل به اندازه اى كه مساوى هم شد ریخت و طلاها را در دامن ابوالبقاء ریخت و بلند شد كه برود ابوالبقاء به آن مرد گفت: با این طلاها چه كنم. گفت: از براى تو است. سؤال كرد: از ناحیه چه كس قبول كنم؟ این را گفت: از ناحیه كسى كه به تو گفت: برگرد آن جا كه بودى و به من دستور داده است كه عطا كنم به تو آن چه وزن آوردى و اگر چنانچه بیشتر مى آوردى، بیشتر به تو مى دادم.
پس ابوالبقاء را حالتى دست داد از شوق لطف حضرت امیرالمؤمنین (ع) و دخترهاى خود را شوهر داد و خانه اش را تعمیر كرد و حال او نیكو شد. " 10 "

دویست و نود و سه: حلال مشكلات


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
جناب حاج شیخ محمد باقر شیخ الاسلام - اعلى الله مقامه فرمودند: هنگامى كه مرحوم جاج قوام الملك شیرازى مشغول ساختمان حسینیه بود، سنگ هاى آن را به یك نفر سید حجار كه در آن زمان استاد حجارهاى شیراز بود، كنترات داده بود و آن سید در این معامله دچار زیان سختى
شد به طورى كه مبلغ سیصد تومان مدیون گردید و البته این مبلغ در آن زمان زیاد بود، خلاصه پریشان حال و بیچاره شد.
شب جمعه نماز جعفر طیار را مى خواند و حضرت امیرالمؤمنین (ع) را براى گشایش كارش به درگاه الهى وسیله قرار مى دهد و هم چنین شب جمعه دوم تا شب جمعه سوم حضرت امیر(ع) به او مى فرمایند: فردا برو نزد حاج قوام حرف بزنم در حالى كه نشانه اى ندارم شاید مرا تكذیب كند.
بالاخره در حسینیه مى آید و گوشه اى با هم و غم مى نشیند و ناگاه مى بیند حاج قوام با فراش ها و ملازمانش آمدند در حالى كه آمدنش در چنان موقعى غیر منتظره بود. همین طور نزدیك مى آید تا برابر سید حجار مى رسد، مى گوید: مرا به تو كارى است بیا منزل. وقتى كه حاج قوام به منزلش ‍ برمى گردد سید مى آید و ملازمان با كمال احترام او را نزد حاج قوام حاضر مى كنند.
چون وارد مى شود و سلام مى كند جاج قوام بدون پرسش از حالش ‍ بلافاصله سه كیسه كه در هر یكصد اشرفى یك تومانى بود تقدیمش مى كند و مى گوید: بدهى خودت را بپرداز و دیگر حرفى نمى زند.
از این داستان فهمیده مى شود كه متمكنین سابق در كارهاى خیر تا چه حد داراى صدق و اخلاص بودند تا اندازه اى كه مورد عنایت و التفات بزرگان دین قرار مى گرفتند و در این دوره اولاد ثروتمندان غالبا در فكر زیاد كردن ثروت خود هستند و توفیق صرف كردن در امور خیریه نصیب نیست. و ثانیا هر گاه مختصرى از دارایى خود را صرف خیرى كنند نوعا از صدق و اخلاص محرومند و به خیال مدح خلق و ستایش دیگران، كار خیرى انجام مى دهند و چون براى خدا خالص نیست نتیجه باقى هم براى آنها نخواهد داشت و بحث در اطراف ریا كردن و در اعمال خیر كه سبب بطلان عمل مى شود خداوند ثروتمندان ما را موفق بدارد كه از اندوخته خود نتیجه بگیرند و از آن نتیجه بگیرند و از آن جمع آورى كرده اند بهره هاى باقى ببرند:

ما را كز بهر حق باشى حمول
نعم مال صالح گفتش رسول " 11 "


پاورقی

موضوع قبلی موضوع بعدی
نظر شما

• با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود پایگاه تاثیر کاملا موثری ایفا می کند لذا خواهشمند است ما را از نظرات ارزنده ی خود محروم نفرمایید .
• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود .
• نظرات کوتاه مثل "خوب بود" و "عالی بود" و... و نظرات تکراری تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.

  نام و نام خانوادگی
  پست الکترونیکی
  نظرات شما
نظرات کاربران

هیچ نظری ثبت نشده است.