ذخیره تغییرات تنظیمات پیش فرض بخشهای مورد علاقه خود را جهت نمایش در این صفحه انتخاب نمائید:

سه شنبه نهم خرداد 1391 خورشیدی (سال تولید ملی، حمایت از کار و سرمایه ایرانی)

دایره المعارف تلفن همراه
تبلیغات سایت
 پرسش و پاسخ های ازدواج
 پرسش و پاسخ های پرورش اندام
شناسنامه کتاب
Skip Navigation Links.
Collapse سيصد و بيست داستان از معجزات و كرامات امام على (ع)سيصد و بيست داستان از معجزات و كرامات امام على (ع)
پيشگفتار
Expand معجزات امام على عليه السّلاممعجزات امام على عليه السّلام
Expand اخبار غيبى امام على (ع)اخبار غيبى امام على (ع)
Expand كرامات امام على (ع) در زمان حياتكرامات امام على (ع) در زمان حيات
Collapse كرامات امام على (ع) پس از شهادتكرامات امام على (ع) پس از شهادت
Expand شفا يافتگان على (ع)شفا يافتگان على (ع)
Expand كرامات على (ع) در برزخ و قيامتكرامات على (ع) در برزخ و قيامت
Expand كرامات على (ع) نسبت به علماءكرامات على (ع) نسبت به علماء
Expand كرامات على (ع) به شاعران اهل بيت (ع)كرامات على (ع) به شاعران اهل بيت (ع)
Expand انتقام على (ع) از دشنام دهندگانشانتقام على (ع) از دشنام دهندگانش
Collapse كرامات ديگر امام على (ع) پس از شهادتكرامات ديگر امام على (ع) پس از شهادت
دويست و هشتاد و هفت: كشف راز
دويست و هشتاد و هشت: پناهنده به قبر على (ع)
دويست و هشتاد و نه: عشق و محبت مولاى متقيان
دويست و نود: اداى وام على (ع)
دويست و نود و يک: وفاى به نذر
دويست و نود و دو: لطف على (ع)
دويست و نود و سه: حلال مشكلات
دويست و نود و چهار: حمايت از پناهندگان
دويست و نود و پنج: مسلمان شدن مرد نصرانى
دويست و نود و شش: لاشه مردار و جيفه دنيا
دويست و نود و هفت: الهام على (ع)
دويست و نود و هشت: على (ع) جاودانه قرون
دويست و نود و نه: قبه منوره على (ع)
سيصد: حق بودن على (ع)
سيصد و يک: اداى قرض
سيصد و دو: شاهد على (ع) است
سيصد و سه: شيعه على (ع) شدن
سيصد و چهار: آگاهى امام (ع) بر وضع شيعيانش
سيصد و پنج: باز كننده درب ها
سيصد و شش: كشف كيسه
سيصد و هفت: سپردن امامت به على (ع)
سيصد و هشت: رؤياى صادقانه
سيصد و نه: نتيجه توسل به على (ع)
سيصد و ده: نورافشانى ضريح حضرت امير(ع) و باز شدن دروازه نجف
سيصد و يازده: شفاعت على (ع) از غاصب
سيصد و دوازده: نورانى شدن شب از وجود على (ع)
سيصد و سيزده: قباى گلگون
سيصد و چهارده: شفاعت على (ع)
سيصد و پانزده: مدح على (ع)
سيصد و شانزده: وضو بر نام على (ع)
سيصد و هفده: لطف على (ع) به مرد مسيحى
جستجو در کتابخانه
نوع جستجو :
نحوه جستجو :


ارسال به دوستان

پست الکترونیکی:

بازديدها: 743

دویست و نود و چهار: حمایت از پناهندگان


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
فاضل محقق آقاى میرزا محمود شیرازى، فرمود: مرحوم شیخ محمد حسین جهرمى از فضلاى نجف اشرف و از شاگردان مرحوم آقا سید مرتضى كشمیرى (اعلى الله مقامه) بود و با شخص عطارى در نجف طرف معامله بود؛ یعنى متدرجا از او قرض الحسنه مى گرفت و هرگاه وجهى به او مى رسید مى پرداخت.
مدتى طولانى وجهى به او نرسید كه به عطار بدهد، روزى نزد عطار آمد و مقدارى قرض خواست، عطار گفت: آقاى شیخ! قرض شما زیاد است و من بیش از این نمى توانم به شما قرض بدهم.
شیخ مزبور ناراحت شده به حرم مطهر مى رود و به حضرت امیرالمؤمنین (ع) شكایت مى كند و مى گوید: یا مولاى! من در جوار شما و پناهنده به شما هستم، قرض مرا ادا كنید.
بعد از چند روز، یك نفر جهرمى مى آید و كیسه پولى به شیخ مى دهد و مى گوید: این را به من داده اند كه به شما بدهم و مال شماست، شیخ كیسه را گرفته فورا نزد عطار مى آید و چنین قصد مى كند كه تمام قرض خود را بپردازد و بقیه را به مصرف فلان و فلان حاجت خود برساند. به عطار مى گوید: چقدر طلب دارى؟ مى گوید: زیاد است، شیخ گفت: هر چه باشد مى خواهم ادا كنم، پس عطار دفتر حساب را آورده و جمع آورى مى كند و مى گوید فلان مقدار (مرحوم میرزا مبلغ را ذكر نمود و بنده فراموش كرده ام). پس كیسه پول را مى دهد و مى گوید: این مبلغ را بردار و بقیه را بده.
عطار در حضور شیخ، پول ها را مى شمارد، مى بیند مطابق است با آن چه طلب داشته بدون یك فلس كم یا زیاد. شیخ با دست خالى با كمال ناراحتى به حرم مطهر مى آید و عرض مى كند: یا مولاى! مفهوم كه حجت نیست (یعنى این كه عرض كردم قرض مرا ادا كنید، مفهوم آن كه چیز دیگرى نمى خواهم مراد من نبوده) یا مولاى من! فلان و فلان حاجت دارم و بالجمله چون از حرم مطهر خارج مى شود، وجهى به او مى رسد مطابق آن چه مى خواسته و رفع احتیاجش مى گردد. " 1 "

دویست و نود و پنج: مسلمان شدن مرد نصرانى


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از شیخ حسن ابن حسین ابن طحال المقدادى نقل است از پدرش از جدش ‍ (گویا جد او كلیددار حرم علوى بوده است) كه گفت: شخصى خوش قیافه و خوش لباس نزد من آمد و دو دینار به من داد و از من تقاضا كرد كه شب مرا در حرم بگذار و درب را ببند.
آن پول را گرفتم و او را در حرم گذارده درب را بستم، چون به خواب رفتم امیرالمؤمنین (ع) را در خواب دیدم كه به من فرمود: این نصرانى را از حرم من بیرون كن.
پس وقتى از خواب بلند شدم طنابى با خود برداشته و انداختم برگردن آن مرد نصرانى و به او گفتم: از حرم حضرت امیر(ع) تو با من به دو دینار خدعه كردى و حال اینكه تو نصرانى هستى. آن مرد گفت: من نصرانى نیستم. گفتم: بله تو نصرانى هستى، همانا امیرالمؤمنین را در خواب دیدم كه دستور فرمود ترا از حرم بیرون كنم كه نصرانى هستى. در این هنگام (از بركات انوار ضریح مطهر شاه ولایت على بن ابیطالب (ع) نور اسلام در قلب آن نصرانى تابش كرد) آن مرد نصرانى به كلید دار گفت: دست خود را بگشا تا بر دست تو مسلمان شوم.
اشهد ان لااله الاالله و ان محمدا رسول الله (ص) و ان علیا ولى الله.
آن گاه گفت: به خدا قسم احدى در خروج من از شام آگاه نبود و احدى از اهل عراق و اسلام مرا نمى شناخت و اسلام او نیكو شد. " 2 "

دویست و نود و شش: لاشه مردار و جیفه دنیا


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
جناب مولوى نقل كرده اند از آقا سید رضا موسوى قندهارى كه سیدى فاضل و متقى بود، فرمود: سلطان محمد، دایى ایشان شغلش خیاطى و تهى دست و پریشان حال بود.
روزى از او بشاش و خندان یافتم، پرسیدم: چطور است امروز شما را شاد مى بینم؟
فرمود: آرام باش كه مى خواهم از شادى بمیرم. دیشب از جهت برهنگى بچه هایم و نزدیكى ایام عید و پریشانى و فلاكت خودم گریه زیادى كردم و به مولا امیرالمؤمنین (ع) خطاب كردم: آقا! تو شاه مردانى و سخى روزگارى، گرفتارى هاى مرا مى بینى، چون خوابیدم دیدم كه از دروازه عیدگاه قندهار بیرون رفتم، باغى بزرگ دیدم كه قلعه اش از طلا و نقره بود، درى داشت كه چندین نفر نزد آن ایستاده بودند نزدیك آنها رفتم پرسیدم: این باغ كیست؟
گفتند: از حضرت امیرالمؤمنین (ع) است. التماس كردم كه بگذارند داخل شده و به حضور آن حضرت برسم.
گفتند: فعلا رسول خدا(ص) تشریف دارند بعد اجازه دادند. به خود گفتم: اول خدمت رسول خدا(ص) مى رسم و از ایشان سفارشى مى گیرم. چون به خدمتش رسیدم از پریشانى خود شكایت كردم.
فرمود: پیش آقاى خود اباالحسن (ع) برو، عرض كردم: حواله اى مرحمت فرمایید.
حضرت خطى به من دادند، دو نفر را هم همراهم فرستادند، چون خدمت حضرت اباالحسن (ع) رسیدم فرمود: سلطان محمد كجا بودى؟
گفتم: از پریشانى روزگار به شما پناه آورده ام و حواله از رسول خدا دارم، پس آن حضرت حواله را گرفت و خواند و به من نظر تندى فرمود و بازویم را به فشار گرفت و نزد دیوار باغ آورد. اشاره فرمود شكافته شد، دالانى تاریك و طولانى نمایان شد. و مرا همراه برد و سخت ترسناك شدم. اشاره دیگرى كرد روشنایى ظاهر شد، پس درى نمایان شد و بوى گندمى به مشامم رسید و به من فرمود: داخل شو و هر چه مى خواهى بردار، (لاشه خورهاى زیادى آن جا بود) از ترس مولا دست دراز كردم پاى قورباغه مرده اى به دستم آمد، برداشتم. فرمود: برداشتى؟
عرض كردم: بلى.
فرمود: بیا، در برگشتن دالان روشن بود در وسط دالان دو دیگ پر آب روى اجاق خاموش مانده بود، فرمود: سلطان محمد! چیزى كه به دست دارى در آب بزن و بیرون آور، چون آن را كه در آب زدم دیدم طلا شده است.
حضرت به من نگریست لكن خشمش اندك بود، فرمود: سلطان محمد! براى تو صلاح نیست محبت مرا مى خواهى یا این طلا را؟ عرض كردم: محبت شما را، فرمود: پس آن را در خرابه انداز، به مجرد انداختن از خواب بیدار شدم، بوى خوشى به مشامم رسید تا صبح از خوشحالى گریه مى كردم و شكر خداى را نمودم كه محبت آقا را پذیرفتم.
آقا سید رضا فرمود: پس از این واقعه، اضطرار دنیوى سلطان محمد برطرف شد و وضع فرزندانش مرتب گردید. " 3 "

دویست و نود و هفت: الهام على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
وقتى نادرشاه گنبد حرم مطهر حرم حضرت امیر(ع) را تذهیب نمود از وى پرسیدند كه بالاى قبه مقدسه چه نقش كنیم؟ نادرشاه فورا گفت: ید الله فوق ایدیهم. فرداى آن روز وزیر نادر میرزا مهدى خان گفت: نادر سواد ندارد و این كلام به دلش الهام شده است اگر قبول ندارید بروید مجددا سؤال كنید. لذا آمدند و پرسیدند: در بالاى قبه مقدسه چه فرمودید نقش ‍ كنیم؟ گفت: همان سخن كه دیروز گفتم. " 4 " " 5 "

دویست و نود و هشت: على (ع) جاودانه قرون


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یكى از علماى فارس به تهران آمده بود در مسافرخانه پولهایش را مى دزدند، او هم هیچ كس را نمى شناخته و مانده بود كه چه بكند، به فكرش مى رسد كه براى تهیه پول، فرمان امیرالمؤمنین (ع) به مالك اشتر را روى یك كاغذ اعلا با یك خط عالى بنویسد و به صدر اعظم وقت هدیه بكند تا هم او را ارشاد كرده باشد و هم خود از گرفتارى رها شود.
این عالم محترم خیلى زحمت مى كشد و فرمان را مى نویسد، وقت مى گیرد و مى رود. صدر اعظم مى پرسد: این چیست؟
مى گوید: فرمان امیرالمؤمنین (ع) به مالك اشتر است. صدر اعظم تاءملى مى كند و بعد مشغول كارهاى خودش مى شود، این آقا مدتى كه مى نشیند و بعد مى خواهد برود، صدر اعظم مى گوید: نه، شما بنشینید، این مرد محترم باز مى نشیند. مردم مى آیند و مى روند. آخر وقت مى شود، بلند مى شود برود مى گوید: نه آقا شما بفرمایید. همه مى روند غیر از نوكرها، باز مى خواهد برود، مى گوید: نه شما بنشینید من با شما كارى دارم. به فراش ‍ مى گوید: این را براى چه نوشتى؟
مى گوید: چون شما صدراعظم هستید فكر كردم كه اگر بخواهم به شما خدمتى بكنم، هیچ چیز بهتر از این نمى شود كه فرمان امیرالمؤمنین (ع) را كه دستور حكومت است و موازین اسلامى حكومت است براى شما بنویسم. صدر اعظم مى گوید بیا جلو و یواشكى از او مى پرسد: آیا خود على به این عمل كرد یا نه؟ عالم مى گوید: بله، عمل كرد.
مى گوید: خودش كه عمل كرد جز شكست چه نتیجه اى گرفت؟ چه چیزى نصیبش شد كه حالا تو این را آورده اى كه من عمل كنم؟
آن مرد عالم گفت: تو چرا این سؤال را جلوى مردم از من نپرسیدى و صبر كردى همه مردم رفتند؟ حتى نوكرها را بیرون كردى و من را آوردى نزدیك و یواشكى پرسیدى؟ از چه كسى مى ترسى؟ از این مردم مى ترسى. تو از چه چیز مردم مى ترسى؟ غیر از همین على است كه در فكر مردم تاءثیر كرده؟ الآن معاویه كجاست؟ معاویه را لعنت مى كنى. پس على شكست نخورده، باز هم امروز منطق على است كه طرفدار دارد، باز هم حق پیروز است.
این یك مثل بود ولى بیانگر واقعیت است. " 6 "

دویست و نود و نه: قبه منوره على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در جلد دوم دارالسلام ص 54 محدث نورى (ره) مى نویسد: شخصى از تحصیل داران مالیات، یكى از زوار امیرالمؤمنین (ع) را در نجف به شدت مضروب ساخت به طورى كه آن مرد از زندگى خود ناامید شد، به تحصیل دار گفت: شكایتت را به امیرالمؤمنین (ع) مى كنم، جواب داد: هر چه مى خواهى بكن من از این حرف ها نمى ترسم. صبحگاه هنگام تشرف با اشك جارى عرض كرد: یا على من زایر تو هستم سزاوار است زایرین خود را حفظ فرمایى، عرض نیاز به پیشگاه تو آورده ام و پناهنده به آستان مقدست شده ام، یا على فلانى به من این چنین ستم كرده، داد مرا از او بگیر. هنگام ظهر براى بار دوم مشرف شد و حاجت خود را تكرار نموده، شامگاه نیز همین كار را كرد.
در این سه وقت كسانى كه از زوار شاهد بیدادگرى تحصیل دار بودند، همراه او آمین مى گفتند. همان شب در خواب مردى را سوار بر اسب سفیدى دید كه با تمام مشخصات او را صدا مى زند. پرسید: شما كیستید؟
جواب داد: تو به زیارت من آمده اى؟ من على بن ابى طالب (ع) خواستم دست و پاى مباركش را ببوسم. فرمود: همان جا بایست، دیگر مرا قدرتى نماند كه از جا حركت كنم فرمود: از فلانى شكایت دارى؟
عرض كردم: بلى مرا براى ارادت به شما آزار كرده، فرمود: به واسطه خاطر ما از او بگذر.
عرض كردم: نمى گذرم تا سه مرتبه تكرار نمود من قبول نكردم.
در این هنگام از خواب بیدار شدم. داستان خواب را براى زایرین شرح دادم و همه گفتند: خوب است فرمان مولا را اطاعت كنى سه روز متوالى من شكایت مى كردم و شامگاه همان خواب را مى دیدم كه حضرت مى فرمود: از او به واسطه خاطر ما بگذر.
شب سوم فرمود: من مایلم از او بگذرى تا پاداش یك كار خوبى كه آن مرد كرده داده باشم.
پرسیدم: چه كار كرده؟
فرمود: در فلان تاریخ با عده اى به طرف بغداد مى رفت عبورشان از محلى افتاد كه قبه مرا مشاهده كردند، در میان این عده تا چشم او به دور نماى بارگاه من افتاد تواضع نموده از اسب پیاده شد، اینك مى خواهم جبران این كارش را بكنم او از دوستان ما خواهد شد در ضمن براى تو پاداشى در قیامت ضمانت مى كنم.
از خواب بیدار شدم فردا صبح او را دیدم گفت: به آقایت شكایت كردى، جوابت را نداد؟
گفتم: مولایم، جواب داد ولى فرمود: به واسطه یك كار خوبى كه انجام داده اى من از تو بگذرم، آن كار این بود كه تو با عده اى از دهكده سموات به طرف بغداد مى رفتى، همین كه چشمت به قبه منوره على (ع) افتاد از اسب پیاده شدى و مقدار زیادى از نظر احترام و تواضع پیاده راه پیمودى تا محلى كه قبله را دیگر نمى دیدى در ضمن آن جناب اجداد تو را به این نام و نشان یك به یك به من فرمود.
تحصیل دار پیش آمد كه دست و پاى مرا ببوسد، گفت: به خدا هر چه فرموده درست است از من عذر خواست و به میمنت این سعادت كه او را نصیب شده بود هزار دینار بین زوار تقسیم نموده، آن ها را ضیافت شایانى كرد. " 7 "

سیصد: حق بودن على (ع)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
محیى الدین اربلى گفت: روزى در خدمت پدرم بودم، دیدم مردى نزد او نشسته و چرت مى زند و در آن حال عمامه از سرش افتاد و جاى زخم بزرگى در سرش نمایان شد.
پدرم پرسید: این زخم چه بوده گفت: این زخم را در جنگ صفین برداشتم به او گفتند: تو كجا و جنگ صفین كجا؟ گفت:
وقتى به مصر سفر مى كردم، مردى از اهل غزه با من همراه گردید در بین راه درباره جنگ صفین به گفتگو پرداختیم همسفر من گفت: اگر من در جنگ صفین بودم شمشیر خود را از خون على و یارانش سیراب مى كردم.
من هم گفتم: اگر من نیز در جنگ صفین بودم شمشیر خود را از خون معاویه و پیروان او سیراب مى كردم اینك من و تو از یاران على (ع) و معاویه ملعون هستیم بیا با هم جنگ كنیم باهم در آویختیم و زد و خورد مفصلى نمودیم یك وقت متوجه شدم كه بر اثر زخمى كه بر سرم رسیده از هوش مى روم.
در آن اثناء دیدم شخصى مرا با گوشه نیزه اش بیدار مى كند، چون چشم گشودم از اسب فرود آمد و دست روى زخم سرم كشید، در آن حال بهبودى یافت و فرمود: همین جا بمان و بعد اندكى ناپدید شد و سپس در حالى كه سر بریده همسفرم را كه با من جنگ مى كرد در دست داشت با چهار پایان او برگشت و به من گفت: این سر دشمن توست تو به یارى ما برخاستى ما هم تو را یارى كردیم چنان كه خداوند هر كس او را یارى كند نصرت مى دهد.
پرسیدم: شما كیستید؟
فرمود: منم صاحب الاءمر(ع) سپس فرمود: هر كس از تو پرسید این زخم چه بوده بگو ضربتى است كه در صفین برداشته ام. " 8 " " 9 "

سیصد و یک: اداى قرض


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
قاسم بن عناد عزالدین كاظمى، عالم جلیل القدر و صاحب كرامات بود و آثارى چون ((شرح استبصار)) و ((اقوال الفقها)) از وى به یادگار مانده است.
فرزند فاضلش - شیخ ابراهیم - در ظهر كتاب ((مزار)) مرحوم والدش ‍ نقل نموده كه پدرم اظهار داشت: پدرم در مجاورت نجف اشرف اقامت فرمود و در كیفیت این مجاورت به من گفت: بدهكارى زیادى داشتم و از اداى دیون و قرض ها عاجز مانده و هیچ گونه وسیله زندگى و اسباب تاءمین معاش نداشتم، ناچار قصد آن نمودم كه به دیار عجم كوچ كنم، شب آخر عازم نجف اشرف گشتم كه هم حضرت امیرالمؤمنین (ع) را زیارت نموده و نیز از محضرشان وداع نمایم، پس به حرم مشرف شده و زیارت وداع نمودم و با قلبى محزون با دیده اى گریان و حالتى منقلب در كنارى ایستادم، آن گاه به امام خطاب نموده و عرضه داشتم:
اى مولاى من، از فشار مشكلات زندگى ناچار شده ام كه به دیار عجم كوچ كنم و در این سفر ناگزیرم با برخى حاكمان و وزیران و كارگزاران ملاقات كنم و شرح این مهاجرت را به آنان بگویم و اگر زبان قال آنان با من سخن نگوید، لسان حالشان این است كه اى شیخ دست از دامن مولاى خود برداشتى و به دیگران پناه آوردى، در صورتى كه اهل عالم محتاج آن مقامند. پس از زیارت آن حضرت با او وداع كرده و در بستر خواب قرار گرفتم، در عالم خواب مردى را مشاهده كردم كه نامش حاج على بود و همیشه نسبت به من لطف داشت و احترام مى كرد، اما دیدم این بار با حالتى پرخاش گونه و عصبانى مرا مورد خطاب قرار داد و عتاب گونه گفت: اى حاجى تو كه با من چنین نبودى، چرا كه این همه كم لطفى مى كنى، چه گناهى از من صادر شده؟ در همین حال سروشى از مناره صحن مطهر شنیدم كه ندا مى دهد: اى غافل این مكان، جایى است كه حاكمان و نامداران آستانه آن را مى بوسند و تو قصد دارى این جا را ترك گویى.
پس از خواب بیدار شدم، تصمیم گرفتم كه مجاورت این مكان مقدس را ترك نگویم، توكل به خدا نموده و خانواده را به نجف اشرف فرا خواندم، سالى نگذشت كه قرض هایم ادا گردید و زندگیم رو به رونق گذاشت.
مؤلف ((ریاض العلما)) گفته است: این جانب در نجف اشرف به خدمت عالم مزبور رسیده ام، از سیمایش نور معنویت و ایمان ساطع بود و رخسارش آیه شریفه سیما هم فى وجوههم من اثر السجود " 10 " را در اذهان تداعى مى كرد. " 11 "

سیصد و دو: شاهد على (ع) است


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
شخصى مبلغى را از فردى به عنوان قرض گرفت و امیرمؤمنان (ع) را شاهد قرار داد. سه سال از این ماجرا گذشت و آن پول را به صاحبش برنگردانید. شبى یكى از آشنایانش او را در عالم رؤیا مشاهده كرد كه از دار دنیا رفته و طبق سنت متداول در صدد آن هستند تا جنازه اش را در جوار مرقد حضرت على (ع) ببرند، اما خود آن حضرت مانع ورود جنازه به حرم شدند و فرمودند: كسى بر وى نماز نخواند.
شخص خواب بین مى گوید: من جلو رفتم، عرض كردم: یا مولاى پرهیزگاران! صاحب این جسد از دوستان شماست.
آن حضرت فرمودند: درست است، ولى او در هنگام قرض گرفتن مالى، مرا بر آن شاهد گرفته كه آن رابه صاحب مال برنگردانیده است!
كسى كه این رؤیا را دیده بود، صبح روز بعد نزد دوستش كه آن مال را قرض ‍ گرفته بود رفت و به او گفت: به چه دلیل آن مال را به صاحبش باز نمى گردانى؟
او گفت: وى نزد من مالى ندارد!
مرد با حالت فریاد و خشم گفت: واى بر تو اى دوست، شاهد این ماجرا حضرت على (ع) است و داستان رؤیا را برایش باز گفت، او وقتى حكایت خواب را شنید دگرگون گشت و توبه نموده و قرض خود را ادا كرد و مال را به صاحبش برگردانید. " 12 "

سیصد و سه: شیعه على (ع) شدن


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مریم (مادر سردار كابلى) مانند خانواده خود پیرو مذهب حنفى بود، ولى محبت حضرت على (ع) و آل او (ع) از گذشته در جانش ریشه دوانیده بود. شبى در عالم رؤیا حضرت على (ع) را مى بیند و در خواب با لطف آن امام مظلوم به مذهب تشیع روى مى آورد، فرداى آن شب حكایت خواب و ملاقات با امیرمؤمنان (ع) را به همسر خویش كه ((نور محمد خان)) نام داشت مى گوید، نور محمد به شكرانه این نعمت، جشن بزرگى برپا مى كند. همان روز گوسفندى را قربانى مى نماید و جمعى از شیعیان و دوستان اهل بیت را ولیمه مى دهد. آرى سردار كابلى در رحم ((مریم)) با عشق خاندان عصمت و طهارت پیوند مى خورد. " 13 " " 14 "

پاورقی

موضوع قبلی موضوع بعدی
نظر شما

• با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود پایگاه تاثیر کاملا موثری ایفا می کند لذا خواهشمند است ما را از نظرات ارزنده ی خود محروم نفرمایید .
• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود .
• نظرات کوتاه مثل "خوب بود" و "عالی بود" و... و نظرات تکراری تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.

  نام و نام خانوادگی
  پست الکترونیکی
  نظرات شما
نظرات کاربران

هیچ نظری ثبت نشده است.