سیصد و چهار: آگاهى امام (ع) بر وضع شیعیانش
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مرحوم آیة الله طبسى (متوفى 1405 هق) به یك واسطه از مرحوم آیة الله العظمى سید ابوالقاسم خویى (ره) نقل مى كند كه یكى از سادات معاصر سید ابوالحسن اصفهانى - ساكن نجف - در منزل استیجارى به سر مى برد و مدتى اجاره منزلش به تاءخیر افتاده بود، صاحب منزل مدام بر وى فشار مى آورد كه اگر اجاره اش را پرداخت نكند، لوازمش را به كوچه خواهد ریخت. این وضع وى را بشدت ناراحت كرد. در یكى از روزها وقتى با تهدید موجر مواحه شد، با اندوه و تاءلم خاطر به حرم حضرت على (ع) مشرف گشت و از آن یاور محرومان استمداد طلبید، در همان حال كه مشغول راز و نیاز و توسل بود، به خواب رفت و در عالم رؤیا خود را در محضر على (ع) دید.
امام از وى پرسید: چرا این قدر ناراحتى؟ آن مرد محترم ماجراى به تاءخیر افتادن كرایه منزل را به عرض حضرت مى رساند، امام مى فرمایند: ما وضع شما را مى دانیم و مطلب تان را حواله دادیم. به محض اختتام این كلام، آن مرد از خواب بیدار مى شود و با نهایت شگفتى از خود مى پرسد: این چه حواله اى بود و حضرت مرا به چه كسى حواله دادند؟ بهت و حیرت سراپاى وجودش را فرا مى گیرد و به منزل مراجعت مى نماید.
سحرگاه متوجه مى شود در خانه اش را مى كوبند، وقتى در را باز مى كند آیة الله سید ابوالحسن اصفهانى را مقابل خویش مشاهده مى كند، با هیجان خاصى مى گوید: آقا بفرمایید! مرحوم اصفهانى مى گوید: ماءموریت ما تا همین جا بود، آن گاه پاكتى به دست وى مى دهد و از آن جا دور مى شود، وقتى پاكت را مى گشاید، با كمال تعجب مى بیند مبلغى معادل پولى كه باید اجاره به موجر بدهد، در آن قرار دارد. " 1 " " 2 "
سیصد و پنج: باز كننده درب ها
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
آیة الله دستغیب مى گوید: در اوقات مجاورت حقیر در نجف اشرف در ماه محرم، سنه 1358 از طرف حكومت عراق قمه زدن و سینه زدن و بیرون آمدن دسته جات منع شده بود، شب عاشورا براى این كه در حرم مطهر و صحن شریف سینه زنى نشود از طرف حكومت، اول شب درهاى حرم و رواق را قفل كردند و هم چنین درهاى صحن را و آخرین درى كه مشغول بستن آن شدند در قبله بود و یك لنگه آن را بسته بودند كه ناگاه جمعیت دسته دسته سینه زن هجوم آورده وارد صحن شده و رو به حرم آوردند درها را بسته دیدند در همان ایوان مشغول عزادارى و سینه زنى شدند. ناگاه عده اى شرطى با رییس آنها آمده و آن رییس با چكمه اى كه به پا داشت در ایوان آمده و بعضى را مى زد و امر مى كرد آنها را بگیرند، سینه زن ها بر او هجوم آوردند و او را بلند كرده و در صحن انداختند و سخت او را مجروح و ناتوان ساختند و چون دیدند ممكن است قواى دولتى تلافى كنند و بالاخره مزاحمشان شود، با كمال التجا و شكستگى خاطر همگى متوجه در بسته حرم شده و به سینه مى زدند و مى گفتند: ((یا على فك الباب)) ما عزادار فرزندت هستیم.
پس در یك لحظه، تمام درهاى حرم و رواق و صحن گشوده گردید و بعضى موثقین كه مشاهده كرده بودند براى حقیر نقل كردند كه میل هاى آهنین كه بین درها و دیوارها بود وسط آنها بریده شده بود.
و بالجمله سینه زنان وارد حرم مطهر مى شوند سایر نجفى ها كه با خبر مى شوند همه در صحن و حرم جمع مى شوند و شرطى ها پنهان مى گردند. موضوع را به بغداد گزارش مى دهند دستور داده مى شود كه مزاحم آنها نشوید. در آن سال در نجف و كربلا بیش از سال هاى گذشته اقامه عزا شد و این معجزه ها باهره را شعرا در اشعار خود نقل نموده و منتشر ساختند.
از آن جمله یكى از فضلاى عرب اشعار یكى از ایشان را بر لوحى نوشته و به دیوار حرم مطهر چسبانده بود و بنده هم چند شعر آن را همان وقت یادداشت كردم بدین قرار:
من لم یقر بمعجزات المرتضى
صنو النبى (ص) فلیس بمسلم
متحت لنا الابواب راحة كفه
اكرم بتلك الراحتین و انعم
اذا قد ارادوا منع ارباب العزاء
بوقوع ما یجرى الدم بمحرم
فاذا الوصى براحیته ارحوا
او ماءففك الباب حفظا للدم
و چنان چه در شعر آخر اشاره شد، راستى اگر این عنایت از طرف آن حضرت نشده بود، قتنه عظیمى بر پا مى شد و خون ها ریخته مى گردید، صلوات الله و سلامه علیه. " 3 "
سیصد و شش: كشف كیسه
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از فردى به نام آقا حسین كزازى نقل شده است: بعد از رحلت میرزاى قمى (ره) شخصى از اهالى شیروان " 4 " قفقاز همیشه ملازم و خدمتگزار مقبره مرحوم میرزاى قمى - واقع در مزار شیخان قم - بدون توقع مزد و عوضى بود، یك روز از او سؤال كردند: چه چیز وادارت نموده كه رایگان خدمت مى كنى؟
گفت: من از افراد با عزت ((شیروان)) بودم و ثروت زیادى داشتم، به قصد زیارت بیت الحرام و زیارت قبور ائمه اَنام از شهر خود حركت نمودم و بعد از فراغت از حج و زیارت قبور مدینه منوره به قصد زیارت عتبات به كشتى نشستم، در حین سوار شدن بر كشتى همیان پول من به دریا افتاد و امیدم قطع گردید، حیران ماندم كه چه كنم، بخشى از اثاثیه خود را فروختم و گذران زندگى كردم تا خود را به نجف اشرف رسانیدم و رفتم حرم مطهر حضرت على (ع) و متوسل به آن بزرگوار شدم.
در عالم رؤیا دیدم آن بزرگوار به من فرمود: محزون مباش و غم به دل خویش راه مده و كیسه چرمى محتوى اموالت را از عالم جلیل القدر میرزاى قمى مطالبه كن، بیدار شدم و شگفت زده با خود گفتم: همیان من به دریاى عمان افتاده، چگونه به من مى رسد؟ به قم رفتم و با پى گیرى، خانه میرزاى قمى (ره) را یافتم. از خادمش حال ایشان را جویا شدم، گفت: آقا در خواب است، صبر كن تا از خواب بیدار شود. گفتم: مرد غریبى هستم و اراده حركت دارم، خادم با حالت تغیر و تعرض گفت: خودت درب خانه را بزن. چون دق الباب نمودم، صداى میرزا از داخل منزل بلند شد كه: اى شخص مسافر! صبر كن الآن مى آیم و مرا با اسم خواند، این برخورد تحیر و تعجب مرا افزون ساخت. ناگاه جنابش در را باز كرد و عین همیان سربسته مرا از زیر عبا بیرون آورد و تحویلم داد و فرمود: برو به ولایت خود و تا زنده هستم به احدى خبر ندهى، پس كیسه حاوى دارایى ام را گرفتم و دستش را بوسیدم و به شیروان بازگشتم. یك روز حكایت خود را براى همسرم بازگو كردم، گفت: اگر چنین شخص بزرگوارى را دیدى، باید در هنگامى كه در قید حیات بود، ملازم خدمتش مى شدى.
به قم برگشتم، شنیدم كه از دنیا رحلت فرموده است، پس قصد كردم ملازم و خادم مرقد شریفش در شیخان قم باشم. " 5 "
سیصد و هفت: سپردن امامت به على (ع)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
غلام سید میر شجاعت على الموسوى النجفى معروف به هندى كه در عصر سید بحرالعلوم و شیخ جعفر كبیر بوده، مى گوید: من خدمت سید بودم هنگامى كه از هند به نجف اشرف مى آمد، گاهى اوقات میان كشتى عقدى (جواهرات) از جیبش بیرون مى آورد كه در او انواع جواهرات بود مدتى به آنها نظر مى كرد و دو مرتبه به جیبش مى گذاشت، هیچ یك از مسافرها متوجه نشدند، مگر ناخدا از بالاى كشتى متوجه آن جواهرات شده و آن ها را نشان كرده بود سید نفهمید كه او متوجه شده، پس ناخدا خواست حیله اى بنماید و آن عقد را از سید بگیرد، پس میان كشتى فریاد زد: با من عقدى بود، از جواهر علامت و نشانى اش این است، دیشب از من سرقت شده باید من لباس ها و اسباب هاى شما رابگردم، سپس مشغول جستجو كردن شد.
جناب سید فهمید كه اگر این عقد را از جیب او بیرون بیاورند، اهل كشتى ناخدا راتصدیق مى كند و مى گویند: سید دزدى كرده، در این بین سید عقد را میان دریا انداخت و عرض كرد:
یا امیرالمؤمنین این امانت من است نزد شما. احدى متوجه نشد كه سید چه كارى انجام داد.
ناخدا همه را تفتیش كرد و نوبت به سید كه رسید، مشغول بازرسى او شد، چیزى نیافت پس ماءیوسانه مراجعت كرد.
وقتى كشتى به جزیره رسید، اهل كشتى پایین آمدند، سید به خادمش گفت: من خیلى به ماهى علاقه دارم، مى گوید: من رفتم یك ماهى بزرگ را كه در دست كسى دیده بودم بخرم، به سید عرض كردم: چنین ماهى در دریا هست بخرم.
فرمود: همان را بخر. پس او را خریدم و چون شكمش را چاك زدم دیدم آن عقد به همان علامت ها از شكم ماهى خارج شد آن را نزد سید آوردم، او نیز شكر و سپاس خدا را به جاى آورد. " 6 "
سیصد و هشت: رؤیاى صادقانه
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
صاحب مقام یقین و مخلص در ولایت اهل بیت طاهرین (ع) مرحوم حاج شیخ محمد شفیع جمى فرمود: سالى عید غدیر به نجف اشرف مشرف بودم و پس از زیارت به سمت بلد خود (جم) مراحعت كردم و ایام عاشورا در حسینیه اقامه مجلس تعزیه دارى حضرت سیدالشهداء(ع) نمودم و روز عاشورا سخت مشتاق زیارت آن بزرگوار شدم و از آن حضرت در رسیدن به این آرزو استمداد نمودم و از حیث اسباب، عادتا محال به نظر مى آمد
همان شب در عالم رؤیا جمال مبارك حضرت امیرالمؤمنین (ع) و حضرت سید الشهداء را زیارت كردم حضرت امیر(ع) به فرزند خود فرمود: چرا حواله محمد شفیع را نمى دهى؟
فرمود: همراه آورده ام پس ورقه اى به من مرحمت فرمود كه در آن دو سطر از نور نوشته بود و از هر دو طرف هم مساوى بود. چون نظر كردم دیدم دو شعر است كه نوشته شده و با این كه اهل شعر نبودم به یك نظر از حفظ شد:
از مخلصان درگه شاه لوكشف
اسمش محمد است و شفیع ازره شرف
توفیق شد رفیق رود سوى كربلا
با آنكه اندكى است كه برگشته از نجف
فرمود: چون بیدار شدم با كمال بهجت و یقین به روا شدن حاجت بودم و بحمدالله در همان روز وسایل حركت میسر شد و به سمت كربلا حركت كرده و به آن آستان قدس مشرف شدم.
مرحوم حاج شیخ محمد شفیع، قریب سى سال با بنده رفاقت داشت و چند مرتبه حج و زیارت عتبات با مصاحبت ایشان نصیب شد. عالمى عامل و مروجى مخلص و مردى خلیق و محبى صادق بود. در هر شهرى كه مى رسید. با نیكان آن شهر آمیزش داشت و در هر مجلسى كه بود اهل آن مجلس را به یاد خدا و آل محمد(ص) مى انداخت و از ذكر مناقب آن بزرگواران و ذكر شقاوت اعداى آن ها خوددارى نداشت و در ملكات فاظله خصوصا تواضع و حیا و ادب و محبت به بندگان خدا و سخاوت و خیر خواهى خلق به راستى كم نظیر بود، اعلى الله مقامه و حشره الله مع محمد و آله الطاهرین صلوات الله اجمعین. " 7 "
سیصد و نه: نتیجه توسل به على (ع)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عالم متقى مرحوم حاج میرزا محمد صدر بوشهرى نقل فرمود: هنگامى كه پدرم مرحوم حاج شیخ محمد على از نجف اشرف به هندوستان مسافرتى نمود، من و برادرم شیخ احمد در سن شش هفت سالگى بودیم، اتفاقا سفر پدرم طولانى شد به طورى كه آن مبلغى كه براى مخارج به مادر ما سپرده بود تمام شد و ما بیچاره شدیم.
طرف عصر از گرسنگى گریه مى كردیم و به مادر خود مى چسبیدیم، پس مادرم به من و برادرم گفت: وضو بگیرید و لباس ما را طاهر نمود و ما را از خانه بیرون آورد تا وارد صحن مقدس شدیم، مادرم گفت: من در ایوان مى نشینم شما هم به حرم بروید و به حضرت امیر(ع) بگویید: پدر ما نیست و ما امشب گرسنه ایم و از حضرت خرجى بگیرید و بیاورید تا براى شما شام را مهیا كنم.
ما وارد حرم شدیم (و) سر به ضریح گذاشته عرض كردیم: پدر ما نیست و ما گرسنه هستیم دست خود را داخل ضریح نموده گفتیم: خرجى بدهید تا مادرمان شام تدارك كند، مقدارى گذشت اذان مغرب را گفتند و صداى قد قامت الصلوة شنیدم، من به برادرم گفتم حضرت امیر(ع) مى خواهند نماز بخوانند (به خیال بچگى گفتم حضرت نماز جماعت مى خوانند) پس گوشه اى از حرم نشستیم و منتظر تمام شدن نماز شدیم، كمتر از ساعتى كه گذشت شخصى مقابل ما ایستاد و كیسه پولى به من داد و فرمود: به مادرت بده و بگو تا پدر شما از مسافرت بیاید هر چه لازم داشتید به فلان محل (بنده فراموش كرده ام نام محلى را كه حواله فرمودند) مراجعه كن. و بالجمله فرمود: مسافرت پدرم چند ماه طول كشید و در این مدت به بهترین وجهى مانند اعیان و اشراف زادگان نجف معیشت ما اداره مى شد تا پدرم از مسافرت برگشت. " 8 "
سیصد و ده: نورافشانى ضریح حضرت امیر(ع) و باز شدن دروازه نجف
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
جناب شیخ محمد حسین فرمود: شبى دو ساعت از شب گذشته به قصد خرید ترشى از خانه بیرون آمدم و دكان ترشى نزدیك دروازه شهر بود (سابقا شهر نجف اشرف حصار و دروازه داشته و دروازه آن متصل به بازار بزرگ و بازار بزرگ متصل به درب صحن مقدس و درب صحن محاذى ایوان طلا و درب رواق بوده است به طورى كه اگر تمام درها باز بود، شخص از دروازه، ضریح مطهر را مى دید) و شیخ مزبور هنگام عبور مى شنود عده اى پشت دروازده در را مى كوبند و مى گویند: ((یا على! انت فك الباب، یعنى یا على! خودت در را باز كن)). و ماءمورین به آنها اعتنایى نمى كنند، چون اول شب كه در را مى بستند تا صبح باز كردنش ممنوع بود.
آقاى شیخ مى رود ترشى مى خرد و برمى گردد چون به دروازه مى رسد، این دفعه عده زوارى كه پشت در بودند شدیدتر ناله كرده و عرض مى كنند: یا على! در را باز كن و پاها را سخت به زمین مى كوبند. آقاى شیخ پشت خود را به دیوار مى زند كه از طرف راست چشمش به سمت مرقد مبارك و از طرف چپ دروازه را مى بیند، ناگاه مى بیند از طرف قبر مبارك، نورى به اندازه نارنج آبى رنگ خارج شد و داراى دو حركت بود، یكى به دور خود و دیگرى رو به صحن و بازار بزرگ و باكمال آرامى مى آید. آقاى شیخ نیز كاملا چشم به آن دوخته است با نهایت آرامش از جلو روى شیخ مى گذرد و به دروازه مى خورد ناگاه در و چهارچوب آن از دیوار كنده مى شود و به زمین مى افتد.
عرب ها با نهایت مسرت و بهجت، به شهر وارد مى شوند. و هنوز بعضى از رجال علم كه مرحوم محمد حسین را دیده و این مطالب را بلاواسطه از او شنیده اند، در قید حیاتند.
سیصد و یازده: شفاعت على (ع) از غاصب
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در بحرین مردى بود كه گاوى داشت و زندگى او با شیر این گاو مى گذشت، تا این كه رییس انتظامات شهر، یعنى كلانتر محل، آن گاو را به زور از او گرفت (معلوم است كه وقتى تنها راه درآمد شخصى ضبط شود چه حالتى خواهد داشت) او به حاكم شهر مراجعه كرد (و چون نتیجه نگرفت به نجف اشرف رفت) و به حضرت امیر(ع) پناه برد (شاید از خستگى راه) به خواب رفت، در خواب حضرت را دید به او فرمود: به خاطر من از آن مرد غاصب بگذر و او را ببخش، آن مرد عرض كرد: چرا از او بگذرم؟!
حضرت فرمود: او هر سال به عزاداران حسین خدمت مى كند و این كار را همیشه انجام مى دهد، مرد بحرینى عرض كرد: از او گذشتم، آن گاه از خواب بیدار شد.
به بحرین آمد همین كه به بندر رسید، دید كه آن غاصب جهت دیدار او آمد و همراه خود گاو و بهاى شیر مصرف شده را برگرداند و علت كار خود را چنین بیان نمود در خواب امیرالمؤمنین (ع) را دیدم كه به من فرمود: چرا به فلان شخص ستم كردى؟ برو نزد او و حلالیت بخواه.
اما آن بحرینى از پس گرفتن گاو و پول شیر آن امتناع مى نمود و غاصب اصرار مى كرد و مرد بحرینى همچنان امتناع مى كرد، تا این كه توافق نمودند آن را در عزادارى امام حسین (ع) مصرف كنند. " 9 "
سیصد و دوازده: نورانى شدن شب از وجود على (ع)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابراهیم بن على (ع) مى گوید: شب چهارشنبه سیزدهم ذى الحجه پانصد و نود و هفت، در نجف بودم و بعد از این كه در نجف از حاجى ها جدا شده بودیم به جانب كوفه متوجه شدیم، و شبى مانند روز روشن بود، و ثلث شب گذشته بود، نورى پیدا شد كه ماه را فرا گرفت و اثرى از آن باقى نماند، یكى از لشكرى ها هم در كنار من بود و او هم آن نور را دید، در علت این امر دقت كردم، دیدم عمودى از نور كه عرضش قریب به یك ذراع و طولش حدود بیست ذراع به نظر مى رسید از آسمان پایین آمده و تا قبر امیرالمؤمنین (ع) كشیده شده، و قریب دو ساعت ادامه داشت و كم كم بر قبه على (ع) متلاشى و متفرق شد تا از چشم من پنهان شد، و نور ماه به حالت اول برگشت با آن مرد لشكرى كه در كنارم بود صحبت كردم، دیدم زبانش سنگین شده مى لرزد با او ملاطفت كردم تا به حال خود برگشت و خبر داد كه او هم آن موضوع را دیده است. " 10 "
سیصد و سیزده: قباى گلگون
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مردى على (ع) را زیارت كرد چون خواست برود میخى از ضریح، قباى او را گرفت و پاره كرد، پس به على (ع) خطاب كرده گفت: عوض این قبا را نمى خواهم مگر از تو، مرد مخافى از سر استهزا گفت: عوضى به تو نمى دهد مگر قباى گلگونى، پس در همان ایام قباى گلگونى به وسیله عجیبى كه در دل احدى خطور نمى كرد به او خلعت دادند. " 11 "