سیصد و چهارده: شفاعت على (ع)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از مرحوم حاج شیخ حسنعلى مقدادى اصفهانى - رحمة الله علیه - نقل شده است: مرحوم پدرم - رحمة الله علیه - نقل مى فرمودند كه: در شهر حِلّه (در عراق) شخصى بود از الواط كه صاحب مكنتى فراوان و در شرارت نیز معروف بود.
یكى از علماى نجف (كه مرجع وقت خود بود و پدرم نام او را ذكر نكردند، ولى از علماى اهل الله بوده) شبى در خواب مى بیند كه لوطى مذكور در بهشت همسایه حضرت امیرالمؤمنین (ع) است. آن عالم چون به صحت خواب خود اعتقاد داشت، از نجف به قصد حله حركت كرده و به منزل آن شخص شرور مى رود و او را مى طلبد. چون ورود عالم را به صاحب خانه خبر مى دهند، بسیار ناراحت مى شود و فكر مى كند كه مشارالیه حتما براى نهى از منكر آمده است، ولى به هر حال به در منزل مى رود و ایشان را به داخل دعوت مى كند و براى ایشان چاى و قهوه مى آورد. وقتى مى بیند كه عالم مزبور چاى و قهوه صرف نمى كند، یقین مى كند كه وى نه از روى دوستى، بلكه از راه مخامصه و دشمنى وارد شده است، زیرا در عرب رسم است كه اگر كسى به منزل شخصى برود، ولى چیزى نخورد، این خود دلیل دشمنى است. لذا عرض مى كند: آقا تا این زمان از جانب من به شما اسائه ادب نشده است. پس دلیل دشمنى شما چیست؟
عالم مزبور جواب مى دهد: من با شما خصومتى ندارم، بلكه سؤالى دارم كه اگر جواب بدهید، چاى و قهوه شما را مى خورم.
ایشان خواب خود را نقل و تاءكید مى كند كه من یقین دارم خواب من صحیح است و تو با این سابقه و شهرت بدى كه دارى، چه كرده اى كه با امیرالمؤمنین (ع) در بهشت همسایه شده اى؟
عرض مى كند: این سرى بود بین من و حضرتش، معلوم بود حضرت اراده فرموده اند این سر فاش شود. سپس دختر بچه نه ساله اش را نشان مى دهد و مى گوید: مادر این كودك دختر شیخ حله بود و من عاشق او شدم، ولى چون بدنام بودم مى دانستم كه شیخ دختر خود را به من نخواهد داد. در عین حال از من واهمه داشتند. به خواستگارى رفتم. پدرش گفت: این دختر نامزد پسرعمویش مى باشد، اگر تو بتوانى پسر عمویش را راضى كنى، من مخالفتى ندارم. نزد پسر عمویش رفتم و علاقه خود را به دختر ابراز كردم. گفت: اگر تو مادیان خود را به من ببخشى، من به این ازدواج رضایت مى دهم (باید دانست كه در عرب مادیان حكم زن را دارد و معمولا كسى آن را به دیگرى نمى بخشد). ولى چون من عاشق بودم، مادیان را به او بخشیدم و از او رضایت گرفتم و نزد پدر دختر رفتم و جریان را گفتم. گفت: برادر دختر را نیز باید راضى كنى. نزد برادر دختر رفتم و مطلب را گفتم. در آن زمان باغى زیبا و مصفا در خارج شهر داشتم. برادرش گفت: اگر آن باغ خارج شهر را به من ببخشى، من رضایت مى دهم. باغ را هم به او بخشیدم و پیش پدر دختر رفتم. این بار گفت: باید مادر دختر را هم راضى كنى و علت این همه اشكال تراشى آن بود كه نمى خواستند دخترشان را به من تزویج كنند و در ضمن از من هم مى ترسیدند. لذا نزد مادر دختر رفتم و او براى موافقت خود خانه خوبى را كه در حله داشتم، از من مطالبه كرد. دادم و موافقت او را نیز گرفتم و باز پیش پدر دختر رفتم. این بار نوبت راضى كردن پدر بود كه رضایت او با بخشیدن یك پارچه ملك آباد تحصیل شد. دیگر بهانه اى نداشتند. با این وجود، با اكراه دختر را عقد كردند و به زنى به من دادند. شب عروسى، هنگامى كه به حجله رفتیم، عروس به من گفت: این بار منم كه از تو چیزى مى خواهم.
گفتم: من هرچه داشتم در راه تو دادم و اكنون هم هر چه از ثروت من باقى مانده است از آن تو باشد.
گفت: من حاجت دیگرى دارم.
گفتم: هر حاجتى دارى بخواه.
گفت: حاجت من بسیار مهم است و قبل از آن كه حاجت خود را بگویم، شفیعى دارم كه باید او را به تو معرفى كنم: شفیع من فرق شكافته حضرت امیرالمؤمنین (ع) است. اما حاجت من این است كه من با پسر عمویم قبل از عقد به موجب صیغه، محرم و هم بستر شده ام و از او باردارم و هیچ كس از این موضوع آگاه نیست. اگر این راز فاش شود، براى قبیله ما ننگى بزرگ است و تو به خاطر حضرت مرا امشب خفه كن و بگو مرده است و این ننگ را از خانواده ما بردار، زیرا تا وضع حمل نكنم بر تو حرام و بعدا نیز صدمه زیادى به ما مى خورد.
گفتم: آن شفیعى را كه تو آورده اى، بزرگتر از آن است كه من مرتكب چنین جنایتى شوم. از اكنون تو به منزله خواهر من هستى و از حجله بیرون آمدم. تا امروز كسى از این راز ما اطلاع نداشت و معلوم مى شود حضرت مى خواستند شما مطلع شوید. این دختر بچه نه ساله همان طفل است كه در رحم او بود. همه بستگان این بچه را از آن من مى دانند و این زن هم تا امروز حكم خواهر مرا داشته است. " 1 "
سیصد و پانزده: مدح على (ع)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مرحوم حاج شیخ حسنعلى مقدادى اصفهانى (ره) چنین نقل كرده است:
مرحوم پدرم - رحمة الله علیه - نقل مى فرمودند: درویشى مى گفت من كوچك ابدال درویشى بودم و به جز من چند درویش دیگر در تحت تربیت او بودند. هر روز یك نفر از ما براى پرسه زدن به بازار مى رفت و به محض آن كه به قدر خرج خانقاه تحصیل مى شد، بازمى گشت. بیشتر اوقات مدح حضرت امیرالمؤمنین (ع) و ائمه معصومین - علیهم السلام - را مى خواندیم، تا این كه دست جمعى به عراق مسافرتى كردیم و وارد بغداد شدیم. آن روز نوبت پرسه زدن با من بود كه از همه هم جوان تر بودم. مرشد مرا خواست و گفت: پسر! اینجا بغداد است و همه مردم آن اهل تسنن مى باشند. حال كه باید بروى مواظب باش كه مدح على (ع) را نخوانى. چون ممكن است خوش آیند بعضى از عوام اهل سنت نباشد. در عوض غزل از سعدى و حافظ بخوان.
گفتم: اطاعت مى كنم و رفتم. ولى وقتى وارد بازار شدم، هر چه به حافظه ام فشار آوردم جز مدح مولا(ع) همه اشعار از خاطرم محو شده بود و چون مى بایستى پرسه بزنم و خرج خانقاه را تاءمین كنم، اضطرارا شروع كردم به خواندن مدح مولا(ع). بازار بغداد طویل است. پس از چند قدم شخصى درشت اندام، كه ظاهرش پیدا بود فرد باشخصیتى است، از روى مسندى كه نشسته بود برخاست و نزد من آمد و پولى در كشكول من انداخت. كسبه بازار هم ظاهرا به تبعیت او از دكان هاى خود بیرون آمدند و نیازى به كشكول انداختند. آن شخص دستور داد گماشتگان او، چهارپایه اى را كه رویش نشسته بود، دورتر از محل اول (سر راه من) گذاشتند. مجددا كه به او رسیدم، از جاى برخاست و سكه اى در كشكول انداختند. این عمل مكررا انجام شد تا آن كه بازار بغداد را طى كردم، در حالى كه كشكول من از سكه پر شده بود. همین كه بازار بغداد به انتها رسید، شخص مزبور نزد من آمد و دست مرا گرفت و به طرف پشت بازار كشید و به گماشتگان خود امر كرد كه نزدیك نشوند. یقین كردم كه مى خواهد پول را از من بگیرد و شاید خود مرا هم در شط بیندازد. قدرت دفاع نداشتم، لذا تسلیم شدم و دنبالش رفتم. قدرى كه دور شدیم، در خلوت از من پرسید: پسر! مى دانى اینجا كجاست؟ گفتم: اینجا بغداد است. گفت: مى دانى كه دوستداران على (ع) در اینجا بسیار اندك اند؟ گفتم: بلى مى دانم. گفت: پس چرا مدح على (ع) را مى خوانى؟ گفتم: مرشدم نیز به من توصیه كرده بود كه فقط غزل حافظ و سعدى را بخوانم، ولى به بازار كه رسیدم، هر چه غزل به یاد داشتم از خاطرم محو شد. اجبارا مداحى شاه مردان را شروع كردم.
گفت: پس بدان كه من نیز سنى هستم، ولى سال گذشته قضیه اى براى من اتفاق افتاد. مادیانى دارم كه بسیار مورد علاقه من است و هر روز صبح خودم به لب شط مى آورم و آبش مى دهم. روزى در ایام عید، مادیان را بر لب شط آوردم. داخل شط شد، قدرى كه جلو رفت، ناگاه موجى آمد و مادیان را ربود و به داخل شط برد، به طورى كه از چشم من پنهان شد. من از شدت علاقه به مادیان با جریان آب به طول شط مى دویدم و خلیفه اول را صدا مى كردم و از او استعانت مى طلبیدم، نتیجه نگرفتم. به دومى متوسل شدم، باز نتیجه نگرفتم. به سومى متوسل شدم، این بار هم نتیجه نگرفتم. اضطرارا فریاد كردم: یا امام على! یا امام على!... چند مرتبه كه تكرار كردم، ناگاه از دور دیدم شخصى از میان آب سر بیرون آورد و در حالى كه افسار مادیان در دست او بود، از شط خارج شد و به سوى من آمد. پیش خود گفتم: او یا ملك است یا جن، و الا اگر بشر باشد وسط شط و زیر آب چه مى كند؟ تا این كه به هم رسیدیم. گفت: مادیان خود را بگیر. عرض كردم: شما ملك هستید یا جن؟ فرمود: اى كورباطن! كه را صدا كردى؟ گفتم امام على (ع) را. فرمود: من امام على هستم. بعد فرمود: تو به ما ایمان نمى آوردى، ولى هر جا دوستان مرا دیدى، به آن ها محبت كن. آن گاه آن شخص پس از نقل سرگذشت دست در جیب كرد و چند سكه طلا به من داد و گفت: این براى اطاعت از امر حضرت امام على (ع) است، ولى از حالا به بعد در بغداد مدح مخوان كه ممكن است براى تو اسباب زحمت شود. بله، حضرت به آن شخص فرمودند: ((اى كور باطن! تو به ما ایمان نمى آورى)). اشاره به آن است كه ولایت حضرت اكتسابى نیست، بلكه اعطایى است، همانند بینایى چشم، اگر كسى كور به دنیا آمد، نباید او را سرزنش كرد.
در كتاب ((بشارة المصطفى)) از عقبه بن عامر نقل شده كه گفت: از رسول خدا(ص) شنیدم كه به على (ع) فرمود: هیچ كس را در مورد محبت خودت نباید ملامت كنى، زیرا محبت تو مخزون تحت عرش است. چنین نیست كه هر كس بخواهد، بتواند به آن دست یابد. این محبت، از آسمان و به اندازه نازل مى گردد و در حقیقت، فضل خداوند است كه به هر كه خواهد، مرحمت كند.
از ابن ناجیه، آزاد شده ام هانى، نقل است كه گفت: نزد على (ع) بودم، ناگهان مردى از سفر به خدمتش آمد و عرض كرد: یا امیرالمؤمنین! من از شهرى نزد تو آمده ام كه در آن هیچ دوستدارى از تو دیده نمى شد. حضرت فرمود: از كجا آمده اى؟ گفت: از بصره.
امام على (ع) فرمود: آنها هم اگر مى توانستند، دوست داشتند كه دوستدار من باشند. امام من و شیعیان من تا روز قیامت در میثاق خداییم، نه یك نفر به ما افزوده مى شود و نه یك نفر كم خواهد شد.)) " 2 "
سیصد و شانزده: وضو بر نام على (ع)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
نقل است كه در هندوستان كسى را گرفته بودند و مى زدند و او هیچ اعتراضى نمى كرد و آخ هم نمى گفت. بعد آزادش نمودند. شخصى از او سؤال كرد: چرا اعتراض نمى كردى و آخ هم نمى گفتى؟ گفت: من باید كتك مى خوردم. پرسید: چرا؟ گفت: براى این كه هركس بخواهد نام بت بزرگ را ببرد، باید یك سال حرف دنیا نزند و من امروز بى اختیار نام او را بردم. چون مستحق كتك خوردن بودم، نه اعتراضى كردم و نه آخ گفتم.
مرحوم حاج شیخ حسنعلى مقدادى اصفهانى (ره) نقل مى كند:
مرحوم پدرم - رحمة الله علیه - نقل نمودند: در اصفهان شخصى بود به نام ((درویش كافى)) از اهل الله و بزرگان اهل دل. شب در خانقاه او را از خانقاه بیرون كرد و مطرودش نمود. گفت به نام حضرت بى احترامى نمودى، ریرا به خاطر یك كبریت نام حضرت را بردى. اگر قرار باشد براى بردن نام بت بزرگ یك سال نباید حرف دنیا زده شود با بتوان نام او را ببرند، ولى خدا امیرالمؤمنین (ع) كه آیه بزرگ خداوند است، كه فرمود علیه الاسلام: ((مالله نباء اعظم منى و ما لله ایة اكبر منى)) یعنى: نیست از براى خدا خبرى بزرگ تر از من، و نیست از براى خدا آیتى بزرگ تر از من، چگونه باید اسم او را برد.
در حدیث است كه هر روز پیغمبر خدا(ص) تشریف مى آوردند در خانه على (ع) و حضرتش را به اسم صدا مى فرمودند. یك روز تشریف آوردند و حضرت را به كنیه صدا فرمودند: یا اباالحسن! حضرت امیر(ع) علتش را پرسیدند، فرمودند: امروز وضو نداشتم، نخواستم نام تو را بدون وضو ببرم. در جایى كه رسول خدا(ص) چنین فرمودند، تكلیف سایر مردم روشن است. " 3 "
سیصد و هفده: لطف على (ع) به مرد مسیحى
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مرحوم آقاى افجه اى، سردفتر اسناد رسمى، داماد مرحوم آقاى بهبهانى، براى حقیر نقل نمودند كه: مجله اى از آمریكا براى یكى از دوستان من مى آمد. در آن مجله نوشته بود: دو نفر مسیحى از اهالى آمریكا با هم قرار گذاشتند هر كدام زودتر مردند، به خواب یكدیگر بیایند و از آن عالم خبر دهند. یكى از آنها مرد و بعد از یك سال به خواب دوستش آمد. گفت: به محض خروج روح از بدن، دو نفر آمدند با پرونده اى، و مرا بردند براى رسیدگى در اطاقى. داخل اطاقى كه شدیم، شخصى وارد اطاق شد كه همه به او احترام خاصى گذاشتند. خطاب به آنها فرمود: با این شخص در كارهایش مسامحه نمایید... و از اطاق خارج شد. بعد، آن افراد پرونده مرا باز نموده، گفتند: چون تو در دنیا به دین مسیح بودى و مشرف به دین اسلام نشده بودى، عمل صالحى ندارى كه ما به تو ارفاق نماییم، معاصى هم بسیار دارى. بعد پرونده مرا به دستم داده، آن دو نفر مرا بردند خدمت آن شخص بزرگ و عرض كردند: آقا این مرد چون مسیحى بوده، عمل صالحى نداشته و مرتكب معاصى هم بوده قابل تسامح نیست، با او چه كار كنیم؟ آقا فرمودند: او را بگذارید و بروید. و به من فرمودند: داخل این باغ شو. من در آن حال به خودم آمدم كه من باید معذب مى شدم و اگر این آقا نبود، حتما گرفتار بودم. یك سال است كه مى گذرد و دلم مى خواست كه بدانم كه این آقایى كه مرا نجات داد، چه كسى بود. تا روز گذشته به یكى از خدمه باغ راز دل خود را گفتم: در جواب گفت: آقا همیشه مقابل تو است، ولى تو او را نمى بینى. نگاه كردم آقا را دیدم. با عرض سلام، سؤال كردم: آقا، شما چه كسى هستید كه مرا نجات دادید. آقا فرمودند: در دنیا كه بودى، تاریخ اسلام را مى خواندى؛ در جنگ على (ع) و معاویه كه مى رسیدى، هر كجا فتح با على (ع) بود، خوشحال مى شدى و هر كجا فتح با معاویه بود، اندوهگین مى شدى. عرض كردم: همین طور بود. فرمودند: من همان على هستم كه از فتوحات من خوشحال مى شدى. به خاطر آن محبت كه از من در دل تو بود، تو را در این عالم از جهنم نجات دادم. " 4 "
http://www.ghadeer.org/hekayat/320_ali/FEHREST.HTM