راسخون: بنابر اين گزارش به نقل ازفارس،حميد داودآبادي همه به با عنوان ، نويسنده دفاع مقدس مي شناسند و نه يك محقق و يا كارشناس سياسي و حقوق بين الملل .اما حضور حاج احمد متوسليان در يكي از مطول ترين پرونده هاي سياست خارجي جمهوري اسلامي باعث شد كه او آستين بالا بزند و به عشق فرمانده مفقود شده لشكر27 محمدرسول الله به تحقيقات قابل توجهي درباره سرنوشت 4 ديپلمات ربوده شده ايران در لبنان بپردازد كه نتيجه اين تحقيقات شد كتاب « كمين 4 جولاي» . امروز اين كتاب معتبرترين و كامل ترين كتاب درباره مسير پرونده حاج احمد متوسليان و همراهانش به شمار مي رود. به بهانه بيست و هشتمين سالگرد اسارت حاج احمد متوسليان ، تقي رستگار مقدم ، كاظم اخوان و سيد محسن موسوي ، گپي طولاني داشتيم با حميد داودآبادي كه مطالعه آن را به همه علاقمندان حاج احمد متوسليان توصيه مي كنيم.
از چه زماني علاقه مند شديد شخصا در مورد چهار ديپلمات تحقيق كنيد؟
در زمان جنگ ميشنيدم كه فرماندهاي بوده، رفته لبنان و اسير شده كه اين يك خبر عادي بود و شايد يكي از دلايلي كه كسي هم موضوع را پيگيري نكرد اين بود كه، چون در زمان جنگ بود و هزاران اسير در دست دشمن داشتيم كه حالا چهار نفرهم اينها هستند كه اضافه شدند. كليه اسرا درعراق بودند و چهار ديپلمات هم در لبنان.
سال 71- 72 بود كه در هفته نامه فرهنگ آفرينش - كه براي دانشگاه آزاد بود - مشغول كار شدم. در آن جا صفحه اي به نام "از معراج برگشتگان " ويژه دفاع مقدس داشتيم. بعضي از دوستان مانند حسين بهزاد و محمد علي صمدي هم حضور داشتند كه ارادت و حساسيت خاصي نسبت به " حاج احمد متوسليان " داشتند و همين باعث شد كم كم بحث پيگيري چهار ديپلمات را بياوريم در نشريه. هر هفته مطلبي داشتيم و خاطرهاي را به يك بهانه در آن كار كرديم.
يواش يواش به ذهنم رسيد كه بپرسيم آنها كجا هستند و چه شدند؟ آن زمان لبنان هم تقريبا به يك ثباتي رسيده، جنگ هم تمام شده و تكليف اسراء هم معلوم شده، پس آنها چه شدند؟ اين بود كه در قالب مصاحبه و خبر پيگيري را شروع كردم؛ تا اين كه در سال 75 براي دومين بار رفتم لبنان.
مرتبه اول چه زماني به لبنان رفتيد؟
سال 62 با نيروهايي كه براي كارهاي تبليغي و فرهنگي به لبنان رفتند. در سال 75 پرسان پرسان رفتم دنبال اين كه آنها چه شدند و از بچههايي كه ميشناختم پرس و جو كردم. آن جا تصميم گرفتم محكم دنبال اين داستان را بگيرم. از همان جا شروع كردم هرچه مطلب و مقاله راجع به اين موضوع در نشريات آن موقع لبنان بود جمعآوري كردم و سراغ آدمها هم ميرفتم و از آنها ميپرسيدم. از كساني مثل "سيدحسن نصرالله " دبير كل حزب الله، "ابوهشام " رئيس سازمان امل اسلامي و شخصيتهاي ديگري كه احتمال ميدادم از آنها مطلبي شنيده و يا ديده باشند، پيگيري ميكردم و انصافا هم به مطالب خوبي دست پيدا كردم. آن موقع وقتي اين كتاب ]كمين جولاي 82[ جمع شد من هيچ تحليلي از خود نداشتم و همه تحليلهاي خودم را طي اين سال ها در قالب مقاله در نشريات مختلف منتشر كردم.
اين كتاب حاوي اطلاعاتي است از افرادي كه آخرين بار حاج احمد را ديدند. مثل كسي كه حاج احمد و دوستانش را آخرين بار در منزل "سيد عباس موسوي " در بعلبك ديده بود. اين مسئله براي خود من خيلي جالب بود. چون تا قبل از آن، همه فكر ميكردند چهار ديپلمات مستقيم از سوريه به لبنان رفته اند و اسير شدند؛ در حالي كه خاطره اين فرد مسير را عوض كرد.
آنها از سوريه رفته بودند بعلبك، آنجا جاده بسته بوده به همين دليل برمي گردند سوريه و از شمال لبنان، از مسير ترابلس وارد اين كشور شدند كه بعدا با حاج محسن رفيق دوست هم كه صحبت كردم او هم از اين موضوع اطلاع نداشت و اولين بار بود كه ميشنيد و برايش جالب بود. همه فكر ميكردند آنها از دمشق كه وارد شدند، اسير شدند حتي محتشميپور كه آن زمان سفير ايران در سوريه بوده، اين گونه فكر ميكرد.
با همه دوستانه صحبت ميكردم و بحث صرفا پيگيري مطبوعاتي نبود كه بگويم خب با فلاني مصاحبه كردم و جريان تمام شد. يك علاقه شخصي بود. بعضيها مطالبي ميگفتند كه شرط ميكردند از قول ما منتشر نكن و من خودم بدون نام در قالب مقاله بيان ميكردم.
چرا با نشر مقالات و مطالب در اين زمينه مخالفت مي شد؟
بيشترين بحث آنها اين بود كه نظام ديپلمات ها را زنده ميخواهد.
يعني در مطالب و مقالات نوشته شده از طرف شما عنوان مي شد كه چهار ديپلمات شهيد شدند؟
بحث بيشتر همين بود كه آنها كشته شدند. ايران هم در اين بده بستان سياسي و قضيه "ران آراد " كه با پرونده ديپلمات ها گره خورده بود باعث شده بود كه آنها را زنده بخواهد و در تبليغات هم آنها را زنده ميخواست اما تقريبا تحقيقات ما نشان ميداد كه آنها شهيد شده اند.
زنده بودن آنها هيچ وقت به اثبات رسيده؟
من هيچ سند موثقي مبني بر زنده بودن آنها پيدا نكردم.
يعني سندي مبني بر زنده بودن آنها پيدا نكرديد؟
اظهاراتي مبني بر زنده بودن آنها توسط برخي افراد گفته ميشد كه دنبالش رفتم اما به نتيجهاي نرسيدم.
دو گروه با اين پرونده بازي كردند. يك گروه خارجي كه اسرائيليها بودند. آنها پرونده چهار ديپلمات را گره زدند به پرونده ران آراد، خلبان اسرائيلي كه سال 64 هواپيمايش را فلسطينيها زدند و توسط سازمان امل دستگير شد و دست مصطفي ديراني افتاد. اسرائيل ميگفت ايران اگر اطلاعاتي از گروگان هايش ميخواهد، بايد از آراد اطلاعات بدهد كه اين مسئله هيچ ربطي به ايران نداشت؛ اما آنها ادعا كردند او دست ايران است. حتي عكس ها و دست نوشتههايي آراد كه به اسرائيل منتقل شده بود نه از جانب حزب الله بود و نه ايران و هر چه در سازمان امل بود منتقل ميكرد به اسرائيليها.
يك گروه هم در داخل كشور بودند كه سعي داشتند اين پرونده را به پرونده آراد گره بزنند و كساني بودند كه20 سال اين پرونده دست آنها بود. مثل سيد حسين موسوي، برادر سيد محسن موسوي كه 20 سال پرونده ديپلمات ها دست او بود و هيچ كس نمي دانست.
اين افراد چه نفعي از اين كار ميبردند؟
براي به دست آوردن اطلاعات در مورد چهار ديپلمات هزينههاي مادي سنگيني شده. چون لبنان مركز خريد و فروش اطلاعات است، در كارهاي امنيتي و اطلاعاتي هم كسي سراغ فاكتور را نميگيرد وگر نه خيلي راحت ميشد تكليف آنها را روشن كرد.
اين پرونده به هيچ وجه به جريان ران آراد ربط ندارد چون حدود سال 83-84 كه تبادلي بين حزب الله و اسرائيل انجام شد، شارون رسما اعلام كرد كه من با چشمان اشك آلود اعلام ميكنم كه آراد كشته شده است. خب وقتي خودشان پذيرفتند و اعلام ميكنند كشته شده، چرا ما به كار گره ميزنيم؟ حتي مصطفي ديراني كه از داخل خانه اش در لبنان ربودند و به اسرائيل بردند و محاكمه و زنداني كردند. او هيچ مدركي ارائه نداد كه آراد دست ايران باشد؛ مهمترين اصل همين جاست، مصطفي ديراني و شيخ عبدالكريم عبيد كه ربوده و زنداني شدند، هيچ مدركي ارائه ندادند كه آراد دست ايران باشد. آنها را كه اسرائيل به تلافي آراد از خانه شان دزديد، در تبادل آزاد شدند و اسرائيل پرونده آراد را بست.
آنها هر كدام به چند صد سال زندان محكوم شده بودند اما به خاطر تبادلي كه با حزب الله ميخواست انجام شود، اسرائيل مجبور شد در قانون قضايي اش يك سري استثناء بگذارد و مجبور شد به آنها عفو بدهد تا اين دو را آزاد كنند و كردند. وقتي اسرائيل كساني را كه در دستگيري خلبان متجاوزش مستقيم دست داشتند آزاد كرد، چرا ما اين وسط گير هستيم؟! آنها كه نقش مستقيم در پرونده آراد داشتند آزاد شدند پس قضيه تمام شده؛ پس چرا ما در بده بستان سياسي اين كارها را ميكنيم؟
جواب اين سؤال را خود شما داريد؟
من يك بار با دبير كميته پيگري اي كه در دولت آقاي احمدي نژاد تشكيل شد ديدار كردم. او پرسيد نظراتت چيه؟ من گفتم يك ماهه ميشود اين پرونده را بست. گفتم شما همين كتاب كمين جولاي 82 را بگيريد دستتان، تمام دلايل زنده بودن و شهادت آنها را ميشود از اين كتاب درآورد. ببينيد كدام ميچربد؟ من ده تا اسم به ايشان دادم و گفتم شما سراغ اين ده نفر برويد و بعد كسان ديگر و در اطلاعات در مورد شخصيت آنها را در بياوريد تا متوجه شويد تكليف آنها چيست؟ همه اينها ميروند سراغ "سمير جعجع " كه اصلا در اين پرونده هيچ كاره است. براي چي شما سراغ جعجع ميرويد؟ برويد سراغ "جوني عبدو "، چون هم آن جا بوده و هم در قضيه دست داشته است. سراغ "نادرسكر " برويد و كسان ديگري كه اسمشان هست و مستقيم دست داشتند. برويد سراغ "روبير حاتم " كه تا به حال هيچ ايراني سراغ او نرفته. او ادعا ميكند من نوار كاست صحبت ها قبل از كشته شدن حاج احمد را دارم. حداقل يك ايراني بايد برود با او صحبت كند و بگويد حرفت چيست؟
شايد اين كار را كرده اند؟
نه اين كار نشده. چون من زماني يك ادعايي شنيدم كه مستند بود، مبني بر زنده بودن ديپلمات ها. حدود 7-8 سال پيش بود. روزي كه اينها اسير ميشوند بعد از ظهر همان روز سه ايراني ديگر هم اسير ميشوند و جالب است كه در وزارت خارجه ميخواستند اين قضيه را بپوشانند. علت آن هم اين بود كه يكي از آنها به اسم "سعيد شيخ توسلي " وقتي گير ميافتد، شروع ميكند به گنده گويي كردن كه ميدانيد من كه هستم؟! عربي هم بلد بوده و آنها هم فكر ميكنند او آدم گندهاي است. به همين دليل فالانژها آنها را مستقيم تحويل اسرائيل ميدهند و اين سه نفر زندان بودند و هر وقت اسرائيل خبري درباره سه گروگان ايراني مي داد منظورشان اين سه نفر بوده نه كسان ديگر. وقتي از زبان هم ميگفتند سه ايراني به همراه راننده خود در زندان اسرائيلي ها هستند، همينها بودند و من نامه مستقيم آن را ديده بودم.
قضيه نامه چيست؟
سال 80 در منزل خانم صديقه وسمقي براي مصاحبه رفته بودم، چون ايشان لبنان هم رفته و برگشته بود. ميخواستم از هر كس اطلاعات كمي هم كه از آنها دارد مطلب بگيرم. وقتي با او صحبت كردم نامهاي نشانم داد كه نامه محرمانه وزارت خارجه بود و اسامي آن سه ايراني را در آن قيد شده بود . من اولين بار فهميدم ما سه ايراني آن جا داريم غير از اين 4 نفر كه همان روز 14 تير اسير شده اند . جريان را دنبال كردم، فهميدم سفارت ايران همان روز بيانيه داده كه بله سه ايراني هم بعد از ظهر اسير شدند و در پايان آن هم نوشته بودند با اين حساب تعداد اسرا به 7 نفر ميرسد.
جالب بود كه كميته پيگيري حرف من را تكذيب ميكرد و ميگفت اين سه نفر وجود خارجي ندارند. كتاب را آوردم و گفتم فلان خبر سفارت را سال 64 منتشر كردند كه مال من نيست. گفتند اين خبر دروغ است. گفتم همه روزنامههاي مملكت چاپ كردند چه نيازي بوده روزنامهها از قول سفارت ايران دروغ چاپ كنند؟! گفتند اين خبر وجود خارجي ندارد. گفتم فلان نامه محرمانه وزارت خارچه چي؟ يك دفعه گير كردند. يكي گفت اگر محرمانه بوده پس نبايد منتشر ميشده. اما مجبور شدند قبول كنند. ميگفت نبايد بگوييم سه تا بودند، به چه علت؟ چون اين سه تا كه زندان بودند بعد از 7-8 سال كه محكوميت شان تمام ميشود و آزاد ميشوند در اسرائيل مستقر مي شوند و زندگي ميكنند.
اين
سه نفر به عنوان رزمنده رفته بودند؟
نه. ظاهرا تاجر بودند اما "سعيد شيخ توسلي " كارمند بنياد شهيد بوده و آن دو نفر ديگر را دقيقا نميدانم كه سر چي گير ميافتند.
اسمشان را نميدانيد؟
در آن نامه بود اما الان از ياد برده ام. الان دارند در اسرائيل زندگي ميكنند و سعيد اسمش را يعقوب گذاشته است و در تل آويو مغازه جوراب فروشي دارد. جالب است كه او ميگويد من تا يك سال قبل از اين كه آزاد شوم، با سه تا از آنها حضوري در زندان صحبت ميكردم.
من به طريقي اين اطلاع را به دست آوردم كه توسلي مدعيست، با حاج احمد، تقي رستگار و موسوي در زندان صحبت كرده ولي مي گويد كاظم اخوان را من نديدم اما صدايش را ميشنيدم. آن سه نفر ميگفتند رفيق ما]كاظم اخوان[ حالش خوب نيست و هميشه در سلول است.
چه سالي اين صحبت مطرح شده؟
شايد سال 80 باشد يعني 7-8 سال پيش.
به نظر شما صحبت هاي اين فرد صحت دارد؟
هر ادعايي را بايد رفت سراغش. من اگر ميتوانستم ميرفتم سراغ آنها. من حتي رد اين فرد را هم زدم تا به طريقي با او مصاحبه بگيرم، به كميته پيگيري هم گفتم كه شما اگر نميتوانيد من ميتوانم كسي را پيدا كنم تا از طريق يك كشور ثالث برود و با سعيد شيخ توسلي مصاحبه كند و بياورد. ديگر از اين مستندتر؟ اما آنها قبول نكردند. حتي گفتم مي توانم كسي را پيدا كنم كه برود با روبير حاتم صحبت كند. چون او دو ادعاي بزرگ دارد 1- ميگويد من نوار بازجويي ابتدايي حاج احمد را دارم اما نمي گويد بعدش چه اتفاقي افتاده است 2- يك داستاني هست كه بگذاريد همه حرف ها را بزنم و عيبي هم ندارد كه منتشر شود.
سال 75 كه من در لبنان بودم، در بعلبك يكي از نيروهاي سازمان امل را ديدم كه از سال 62 با هم آشنا بوديم. شب خانه آنها در بعلبك بوديم. او يك دفعه موقع بحث حاج احمد گفت: حميد، يكي از نيروهايي كه در گرفتن ديپلمات ها بوده و در جريان هم دست داشته، الان در بيروت تعميرگاه دارد. يك نفر هم آدرس دقيق او را دارد اما 2 ميليون پول ميخواهد و آدرس دقيق را مي دهد.
اين فرد كسي است كه ماشين آنها را گرفته و حتي از آنها نگهداري كرده. من صبح رفتم بيروت سراغ يكي از ايراني ها كه با حاج احمد رفيق بوده و گفتم فلاني قضيه اين طوري است، اما او گفت ولش كن بي خيال باش. تعجب كردم هر چي گفتم، او بي خيال از آن گذشت. اين قضيه تمام شد و من آمدم تهران رفتم سراغ يكي از مسئولين مملكتي.
دليل اين كه چرا بايد بي خيال باشيد را از او نپرسيديد؟
نه؛ اما تعجب كردم بعد از آن همه صحبت گفت حالا ناهار چي ميخوري؟ گفتم بابا كسي كه حاج احمد را گرفته، كنار خودمونه! از اين جريان گذشت و يك سال بعد در تهران با يكي از مسئولين مملكتي در مورد حاج احمد مصاحبهاي داشتم، جلسه هم خصوصي بود. آن قضيه را تعريف كردم كه او خنديد و گفت من با آن فالانژ صحبت كردم و گفت همان زمان بچهها او را گرفتند و وقتي من در لبنان بودم آوردنش پيش من و با او صحبت كردم. او گفت وقتي ماشين را نگه داشتيم جر و بحث كرديم و بعد حاج احمد پايين ميآيد و او حتي اسم حاج احمد را هم نميدانست و گفته آن كسي كه پيراهن سفيد تن داشت و كلت بر كمر و دماغش هم شكسته بود آمد جلو و با من درگير شد و من با كلت زدم به صورتش. او اين را براي ما گفت ولي تاكيد كرد كه منتشر نكنيم.
اين موضوعي كه الان مطرح شد را براي اولين بار است مي گوييد؟
بله. لبنان را بايد اول بشناسي. ميگويند هيچ اطلاعات سري در لبنان بيشتر از يك ساعت دوام نميآورد و آن جا بزرگراه تجارت سه چيز است. 1- مواد مخدر 2- اسلحه 3- اطلاعات. و بيشتر هم اطلاعات است.
كساني كه در كارهاي سياسي ميافتند مثل فالانژها، كاسبهاي عجيبي هستند. يعني يك اطلاعات را تكه تكه ميكنند و ده نوع ميفروشند و اگر زرنگ نباشي سرت كلاه ميگذارند. آنها زندگيشان با فروش اطلاعات ميگذرد. مثلا امروز اين آمده يك ادعا كرده و بعد ميگويد من نوار بازجويي حاج احمد را دارم. حالا يك نفر نبايد برود تكليف اين ادعا را معلوم كند؟ روبير مارون حاتم معروف به "كبرا "، چي از ديپلمات ها دارد و ميداند؟ اصلا خاطرات او كه چاپ شده است را تهيه كنيد. كتاب "از دمشق تا تل آويو " او هنوز در لبنان ممنوع است اما من در سايت 4 ديپلمات متن آن را زدم. هم نسخه عربي و هم انگليسي آن را پيدا كردم. يك فصل آن را چون در رابطه با گرفتن ديپلمات هاي ايراني بود، گذاشتم در اين سايت.
هر ادعايي كه در مورد آنها شده دركتاب كمين جولاي82 جمع شده. من نميخواهم قضاوت كنم اما كميته پيگيري يا هر جايي ديگري كه ميخواهد دنبال كند، بايد اين كتاب را بررسي كند و به نتيجه برسد و ببيند مارون حاتم چقدر راست ميگويد. سمير جعجع چقدر نقش داشته. "ايلي حبيقه " چقدر نقش داشته. من ديدم اطلاعاتي را كه جمع كردم ميتواند كمك كند. جالب است كه بعد از چاپ اين كتاب، در مجلس شوراي اسلامي كميته پيگيري كه شكل گرفته بود و نماينده وزارت اطلاعات، سپاه، وزارت خارجه، خانوادهها و كميسيون امنيت ملي مجلس در آن حضور داشتند، جلساتي كه تشكيل ميدادند براي اين چهار ديپلمات، همه بدون استثناء اين كتاب دستشان بود و استناد همه شان به اين كتاب بود. چون هيچ منبع ديگري وجود ندارد. ولي وزارت خارجه تيمي را تعيين كرده و اين كتاب را بررسي كرده بود و نتيجه گيري اين شد كه اين كتاب نبايد چاپ ميشد. چرا؟ چون در اين كتاب عنوان شده كه حاج احمد متوسليان عضو سپاه بوده است. حالا سوال من اينجاست مگر شما كنگره سرداران براي او نگرفتيد؟
اين خبر را نماينده يكي از خانوادههاي ديپلمات ها به من گفت كه وزارت خارجه از اين كتاب شاكي بوده كه مثلا در اين كتاب گفته شده "تقي رستگار " بسيجي بوده. شما اين همه برنامه برگزار كرديد و در كتابهاي ديگر هم نام او هست. من سفارش دادم دو كتاب از آمريكا آوردند كه در آن زندگي حاح احمد نوشته شده بود كه حاج احمد كي بود؟ و فرمانده نيروهايي بود كه رفت سوريه.
عنوان كتاب چه بود؟
"ريشههاي تشكيل سپاه پاسداران " كه پرداخته به نيروهاي ايراني در لبنان و يا كتاب "الحصاد " نوشته جان كوولي كه ريز نوشته حاج احمد چه كسي بود؟
بحث ديگري كه دارم اين است كه 14 تير ماه حاج احمد و دوستانش دستگير ميشوند. 14 تير 61 كتاب روز شمار جنگي كه سپاه منتشر ميكند، در اين روز يك كلمه در مورد آنها نوشته نشده است فقط ده روز كه ميگذرد در اين كتاب ميخوانيد سفارت ايران در اطلاعيهاي از نخست وزير لبنان خواست كه چهار ديپلمات را آزاد كنند، همين! اسم هم نميآورد. آنها كي بودند و چرا رفتند آن جا؟
در خاطرات آقاي "هاشمي رفسنجاني " هم در اين روز مطلبي پيرامون ديپلمات ها نميبينيد. انواع خاطرات در اين كتاب وجود دارد حتي خبر ترور يكي از فرماندههان نيروهاي فلسطيني در لبنان كه اشاره مي كند خبر بسيار مهمي است؛ اما در مورد اسارت 4 نيروي ما يك كلمه نيست و مثلا ميخواهند بپوشانند و از لحاظ امنيتي حفظ كنند.
14تير آنها اسير ميشوند و 5 روز بعد از اسارت آنها، روز 19 تير، مجله "پيام انقلاب " سپاه چاپ ميشود كه مصاحبه اختصاصي با حاج احمد دارد و عكس او را هم زده و زيرش نوشته برادر احمد فرمانده نيروهاي سپاه در سوريه و لبنان. اينها با هم در تضاد نيست؟!
امروز بگويندكتاب كمين جولاي82 آمده كه حاج احمد عضو سپاه بوده و لو داده! مگر چقدر اين موضوع پوشيده است؟! من بزرگترين بحثي كه در مورد اين كتاب دارم اين است كه ما چرا هراس داريم از اينكه بگوييم ما نيرو فرستاديم به لبنان؟ مگر كار خطايي كرديم؟! اسرائيل به لبنان حمله كرد، همه كشورهاي عربي اين وسط يك ادعايي كردند كه ايران اگر راست ميگويد جنگ خود را رها كند و به لبنان برسد. حتي عراق اعلام كرد من حاضرم از وسط كشورم راه بدهم كه ايران نيروهايش را به لبنان ببرد. اما هيچ كدام به ادعاي خود عمل نكردند و هيچ كشور عربي وسط كار نيامد و فقط ايران عمل كرد.
اعتقاد من اين است كه اعزام نيرو به لبنان، مثل يك عمليات ما در جنگ بود. ما عمليات "فتح المبين " و "بيت المقدس " را داشتيم، بعد يك ماه و نيم فاصله و بعد ببينيم در اين يك ماه و نيم چه گذشت؟ در روز شمار سپاه و خاطرات آقاي هاشمي نميبينيد چه گذشت، در هيچ كتابي مطلبي نمي بينيد. يك ماه و نيم جنگ بوده. دو تيپ بزرگ ما در لبنان هم در حال جنگ بوده، تيپ حضرت "محمد رسول الله " سپاه و "ذوالفقار " ارتش، بزرگترين تيپهاي ما بوده كه رفته لبنان.
همين 45 روز خلاء باعث نشده ما در عمليات رمضان شكست بخوريم؟
بله.
پس اين كار اشتباه بوده؟
وقتي ما نپردازيم به اين كه در لبنان چه شد، آن موقع نميتوانيم شكست رمضان را توجيه كنيم و اين كه چرا ما در بيت المقدس و فتح المبين اين قدر خوب جلو رفتيم، اما در رمضان گير كرديم.
پس مي توان گفت شكست عمليات رمضان دقيقا رابطه مستقيم دارد با جنگ لبنان؟
صد درصد. برويد اخبار و اطلاعات شروع عمليات بيت المقدس به بعد را ببينيد كه من در كتاب پاره هاي پولاد آورده ام. تمام كارشناسهاي اسرائيل و آمريكا بر اين نظر هستند كه اگر ايران پيروز شود، پدر همه ما را در ميآورد. خرمشهر كه گرفته ميشود، صدام درجمع فرماندهانش مي گويد: " وقتي ايران خرمشهر را گرفت، من آنقدر ترسيدم كه گارد رياست جمهوري را مامور كردم دور بغداد يك ديوار دفاعي تشكيل دهند و گفتم الان است كه ايران بغدادم را بگيرد ".
اين قدر در هراس بودند و صدام اين قدر ترسيده! طرح عمليات هم اين بود كه بعد از فتح خرمشهر بصره را بگيريم كه نشد و مانديم در خرمشهر. آنها دنبال فرصت ميگشتند براي كمك به صدام و جلوگيري از پيروزي ايران. اين بحث كذب "آتش بس " را كه مطرح ميكنند كه عربستان گفت من هم خسارت جنگ را جبران ميكنم، اينها بي اعتبار است. چون اولا اگر بنا باشد چنين كاري انجام دهند، بايد ابتدا دو نامه سياسي رسمي به هر دو كشور مي دادند يا حداقل و به صورت ديپلماتيك بگويند، پس كو؟ كدام نامه را دادند؟
اگر هم مسئولين آنها چنين ادعايي شفاهي كردند در حد ادعا بوده و آن زمان آتش بس به درد ما نميخورد. آنها دنبال زمان بودند و آتش بس يعني الان نجنگيد و هر وقت عراق دوباره جنگ كرد شما هم بجنگيد! آتش بس يعني 30 -40 سال از آتش بس بين سوريه و اسرائيل ميگذرد اما اسرائيل اطراف دمشق را بمباران ميكند اما سوريه هيچ كاري نميكند. آتش بس يعني اين! يعني خفت و خاري را زير سايه دشمن بپذيريد و آنها دنبال آتش بس بودند براي كمك به صدام و نياز به زمان كه نتوانستند اين كار را بكنند و چكار كردند؟ "ابونضال " كه مزدور صدام و يك عضو جدا شده از سازمان "الفتح " فلسطين بود، يك گروه تروريستي داشت و بيشتر هم براي حزب بعث عراق اين كار را ميكرد. اين تيم تروريستي رفتند در لندن، "شلومو آرگوف " سفير اسرائيل در لندن را ترور كردند كه زخمي شد. همين را اسرائيل بهانه قرار داد براي حمله به لبنان. چند سال بعد آن تيم تروريستي كه در لندن محاكمه شدند، "نايف روزان " كه رئيس آن تيم تروريستي بود، آن جا گفت ما وظيفه داشتيم جنگ ايران را منحرف كنيم و طرحي بين اسرائيل و عراق ريخته شد براي اين كه نگذارند ايران بيشتر از اين جلو بيايد. اين اعترافات در گاردين هم چاپ شد.
ايران نيروهايش را برد لبنان ولي به هيچ عنوان اجازه عمليات به ما داده نشد و ايران نميتوانست وارد لبنان شود. لبنان اجازه نميداد نيرو ببرد و فقط در پادگان "زبداني " گير كرده بودند. نيروهايي كه مانده بودند آن جا، عملياتي بودند. شور و هيجان عمليات داشتند اما به آنها اجازه عمليات نميدادند. حاج احمد ميرود و ميآيد كاري نميتواند انجام دهد. كسي مثل حاج احمد بايد اين طرف سيم خاردار باشد و يك اسرائيلي هم آن طرف و حاج احمد فقط او را نگاه كند و حق ندارد برود آن طرف سيم خاردار.
شهيد صياد شيرازي ميگويد آمديم به امام گزارش داديم و وضعيت را تعريف كرديم. وقتي براي امام توضيح داديم، امام سرشان پايين بود و با عصبانيت عجيبي سرشان را بالا آوردند و گفتند سريع برويد تمام نيروهايي را كه برديد سوريه و لبنان برگردانيد به كشور و اگر يك قطره خون از دماغ كسي بريزد گردن شماست. به امام گفتيم مگر ما آرزو نداشتيم روزي با اسرائيل وارد جنگ شويم؟ حالا به اين آرزو رسيديم. امام با اينكه نظامي نبوده، به فرماندهان نظامي ميگويد: همه شما را گول زدند. جبههاي از تهران تا لبنان جلوي شما باز كردند، ميتوانيد اين خاكريز را از نيرو پر كنيد؟! كه حين بر گرداندن نيروها، حاج احمد اسير ميشود.
در اين يك ماه و نيم نگاه كنيد و برويد كتاب "سودا گري مرگ " را بخوانيد. بعد از عمليات بيت المقدس تا رمضان را در اسناد، اطلاعات و اخبار بررسي كنيد. بيشترين كمك تسليحاتي به عراق در اين مدت انجام ميشود. زمين شلمچه كه تا قبل از آن مثل كف دست صاف بوده، در عمليات رمضان به خيال شناسايي بيت المقدس كه زمين مثل كف دست بوده حالا كانال پرورش ماهي عظيم شده بود و در آن برق انداخته بودند، در خاكريزها مثلثي شده قير ريختند، سيم خاردارها مختلف. در يك ماه و نيم تمام اين كارها را انجام دادند.
بزرگترين كمكهايي كه در اين مدت مي توان به عراق شد را به او دادند. مثلا اتحاد جماهير شوروي تانكهاي مدرن ضد موشك "تي - 72 " را به عراق داد و تا قبل از اين يك ماه و نيم اصلا در سيستم عراق نبود و "تي - 62 " آخرين مدلش بود. در عمليات رمضان، بچه ها كه آرپي جي ميزدند تعجب ميكردند كه چرا آرپيجي كمانه ميكند و تانك منفجر نميشود، مگر ميشود؟! تا به حال اين نمونه را از نزديك نديده بودند. ركبي كه ما خورديم اين بود و ثمره يك ماه و نيمي بود كه عراق فرصت داشت و همه كشورهاي شرقي، غربي، آمريكا و اسرائيل كمكش كردند و تجهيزاتش را قوي كردند براي مقابله با حمله ايران به بصره. بعد از آن هم عراق كاملا روي پا آمد. خرمشهر كه گرفته شد، عراق هم از نظر روحي و هم از نظر نظامي داغان شده بود؛ در رمضان كه توانست ما را شكست دهد، نيروهايش تقويت شدند و گفتند ايران ميخواهد بصره عزيز ما را بگيرد و ما جلويش را سد كرديم.
پس نقش سفير ايران در سوريه اين ميان چه بود؟
خيلي نقش مهمي است براي روشن شدن جريان مقايسه مي كنم با قضيه روماني. 10 - 15 سال قبل، يعني حدود سال 68 بود كه " نيكلاي چائوشسكو " رئيس جمهور روماني كه به ايران آمد. در ايران با آقاي هاشمي رفسنجاني ملاقات كرد دست داد و عكس گرفتند. وقتي برگشت كشورش، دستگير و همراه همسرش اعدام شد. وقتي او را در قبر گذاشتند، عكس دست دادنش با آقاي هاشمي را گذاشتند روي جنازهاش. آن جا اولين جايي بود در دنيا - به جز عراق در زمان جنگ - كه در آن عليه ايران شعار دادند. كه چرا شما با رهبر ديكتاتور ما دست داديد و از او پذيرايي كرديد؟ وزارت خارجه سفير ايران در روماني را خواست، به او گفتند مگر تو خواب بودي كه در اين كشور انقلاب است و چند ماه است حكومت در حال تزلزل بوده. سفير ما خواب بوده. نه گزارشي، نه خبري، خب كار سفير همين است ديگر كه اگر ميخواهيد از مسئولان اين كشور دعوت كنيد، اوضاع شان اين طوري است و احتمالا سرنگون شود. مراعات كنيد و از دعوت كردن دست نگه داريد. سفارت ايران در لبنان، سفارت مستقل نيست. از زمان رژيم پهلوي هم همين طوري بوده و زير نظر سفارت ايران در سوريه اداره ميشده است. نميدانم الان هم اين طوري است يا نه.
در سال 61 هم به همين صورت بود. به همين خاطر كسي به عنوان سفير ايران در لبنان به آن صورت نيست. سرپرستي به عنوان سفير هست اما همه قدرت دست سفير سوريه است. آن زمان سفير ايران در سوريه "علي اكبر محتشمي پور " بود و سرپرستي سفارت لبنان را "سيد محسن موسوي " تعيين مي شود. به علاوه آقاي ولايتي، آقاي "فخر روحاني " را كه روحاني هم بوده، حكم ميدهد به عنوان سفير ايران در لبنان و ميگويد برو و سفارت را از موسوي تحويل بگير. آقاي محتشمي پور با اين داستان مخالف بوده و حتي به موسوي ميگويد تو نبايد بروي لبنان. موسوي ميگويد من نميتوانم قرباني بازيهاي شما اين وسط شوم، من بايد بروم و سفارت را تحويل فخر روحاني بدهم و علت لبنان رفتنش هم اين بوده. فخر روحاني هم در راه بوده، اما محتشمي پور گير ميدهد كه نبايد سفارت را تحويل بدهي. يك بازي سياسي بوده و جالب اين جاست كه سفارت ايران در سوريه چكار ميكرده؟ آيا از اين اوضاع خبر نداشته؟ نميدانستند اگر نيرو برود سوريه اين اوضاع پيش مي آيد؟
ديپلمات ها وقتي ميخواستند به لبنان بروند، از دمشق راه افتاده و از مرز "اشتوره " وارد لبنان ميشوند كه مرز "المصنع " ميگويند و ميروند بعلبك. در آن جا منزل شهيد سيد عباس موسوي بودند كه ميخواستند بروند به سمت بيروت كه شخصي به نام "سيف الله منتظري " ميگويد من آخرين بار آنجا ديدمشان و راه افتادند به سمت بيروت. در ميان راه ميفهمند جاده بسته است و از بالا ميروند و به سوريه وارد ميشوند و مي خواستند از طرف "خمص " وارد "زغرتا " و سپس جاده طرابلس ميشوند و از طرف پايين وارد جونيه و شمال بيروت شوند. يكي از لبناني ها ميگويد من كه رفتم ديدم فالانژها پست ايست و بازرسي گذاشتند و قبلا دژباني نبوده و يك دفعه ماشين ها را نگه داشته و جاده را بستهاند و همه را ميگردند كه چه كسي ميرود و چه كسي ميآيد.
يعني متوجه شدند يك تيم از نيروهاي ايراني در مسير است؟
نه. فالانژها از اين كارها زياد ميكردند و يك دفعه ايست بازرسي ميگذاشتند. آنها ميدانستند تنها راه ورود به بيروت از بالاست چون جنوب بسته است و به گفته همين ايلي حبيقه از مسلمانها 400 - 500 نفر كشته بودند.
در اوضاع احوال لبنان آن موقع اين مسائل عادي بوده. شناسنامههاي لبنان به صورت كارت است كه به آن كارت هويت ميگويند. اسم و مذهب را هم در آن نوشته مي شود. فالانژها هر كس را كه شيعه بوده، ميكشتند و با "اهل سنت " و "دروزي " مشكلي نداشتند. به هر ترتيبي بوده اين فرد از بازرسي رد ميشود و ميآيد سفارت ايران در بيروت. از طريق مخابرات بيسيم ميزند به بعلبك كه به بچهها بگوييد كسي به بيروت نيايد چون جاده بسته است، فالانژها ايست و بازرسي زدند. اما ميگويند بچههاي ايراني راه افتاده اند. او ميگويد به يك طريقي به ديپلمات ها خبر دهيد. ميگويند به آنها دسترسي نداريم و اين شخص ميگويد: واي تمام شد! و 24 ساعت بعد مطلع ميشوند ديپلمات ها را گرفتند.
كارهاي پليس ديپماتيك در لبنان را ژاندارمري آنجا مي دهد. دو ماشين دنبال ديپلمات ها راه افتاده بودند كه بعد وقتي فالانژها ماشين آنها را ميگيرند، اسلحه ميكشند كه به ژاندارم ها مي گويند برگرديد و آنها ميروند. بعد ماشين ديپلمات ها را مي برند در طرابلس در كنار ساختمان حزب بعث عراق شاخه طرابلس ميگذارند كه بگويند آنها در طرابلس با بعثيها درگير شده و كشته شدند و كمي خون هم ريخته شده در آن ميگذارند و به طريقي قضيه را منحرف مي كنند. ولي فردا يا پس فرداي دستگيري آنها نخست وزير لبنان قول ميدهد كه من پيگيري ميكنم و آنها را آزاد ميكنند ولي هيچ خبري نميشود.
چرا پس تا سال هاي 71-72 پيگيري جدي براي آزادي آنها انجام نمي شود؟
از سال 61 به بعد لبنان مسائل زيادي داشت كه مستقيم به ايران مربوط بود. حوادث زيادي اتفاق ميافتاد. انفجار، گروگانگيري و ترورهايي كه ميشد به طريقي ربط ميدادند به ايران. كلي گروگان غربي گرفته شد كه قرار بود در اين حين تكليف حاج احمد و دوستانش معلوم شود ولي خبري نشد. چه فرانسه و چه آمريكا براي اين كه گروگان هايشان در لبنان آزاد شوند، دست به دامان ايران ميشدند و ايران اولين شرطش اين بود كه من كمك ميكنم گروگانهاي شما آزاد شوند، ولي شما هم بايد گروگانهاي ما را آزاد كنيد. اين خواست هميشه ايران بود. اين طور نبود كه بگوييم كاري نكردند.
اين سكوتي كه حتي در مطبوعات هم حرفي زده نمي شد، دليلش چيست؟
سكوت امنيتي بوده.
به نظر شما چنين كاري بايد صورت مي گرفت؟
آن زمان بله؛ آن زمان بايد ميشد. در لبنان درگيري عجيبي وجود داشت. يعني تقابل ايران و آمريكا بيشتر در لبنان بود. درگيريهاي سياسي كه داشتند در لبنان بروز ميكرد و نميشد چيزي را رو كنيد و نه ميتوانستيم اطلاعاتي بگيريم و نه اطلاعاتي رو كنيم. گروگان فرانسوي، آمريكايي و كشورهاي ديگر گرفته ميشود، هواپيما ربايي ميشود؛ ايران مثلا ميتوانست به آن گروه هايي كه اين كار را ميكنند فشار بياورد كه مثلا اين كار را كنيد.
يك بار سرهنگ "ويليام باكلي " از مسئولين رده بالاي سازمان سيا را گروگان گرفتند و باز دوباره وقتي از ايران خواستند كمك كند، خواسته ايران اين بود كه بايد تكليف گروگانهاي ما هم روشن شود ما هم گروگان داريم و آنها به دست مزدورهاي شما ربوده شده اند. چون فالانژيستها، مزدوران رژيم صهيونيستي بودند و نيروي كمكي اسرائيل در لبنان بودند.
بازي سياسي همين است. يك جايي ميشود بازي سياسي كرد، يك جايي نميشود. يك جاهايي قولهايي هم براي آزادي گروگانهايشان ميدادند.
از چه زماني به فكر نوشتن كتاب "كمين جولاي 82 " افتاديد؟
سال 80 بود كه قطعي شد همه مطالب را جمع كنم و در قالب كتاب منتشر كنم.
چرا؟
چون خلع اطلاعاتي در مورد اين قضيه وجود داشت.
با اين صحبت دستگاه ديپلماسي ما كم كار بوده.
نوشتن و چاپ اين كتاب را من نبايد انجام ميدادم. بايد يك مركز تحقيقاتي در وزارت خارجه اين كار را ميكرد. يعني ميخواهم امروز اين را بگويم، اين كتاب وقتي ميشود منبع اطلاعاتي كساني كه دارند كار اين ديپلماتها را پيگيري ميكنند، اين يك ضعف است و اگر اين كتاب نبود چه ميكردند؟ چه منبع اطلاعاتي داشتند؟ من اين منابع آشكارم است. خيلي حرف ها را از لحاظ امنيتي نميشود گفته شود. خيلي منابع را نميشود در بين اينها آورد. آيا نبايد اينها يك جايي جمع شود؟ من با آدمهاي كميته پيگيري بحث و صحبت كردم، گفتم اگر ميخواهيد كار كنيد تكليف چيست؟ من بين اينها هيچ كس را نديدم كار عملي انجام دهد. شايد نگاه آنها اين گونه است كه 300 هزار شهيد داديم، 4 تا هم بيشتر! مگر روي 300 هزار كسي شلوغ بازي ميكند؟
آيا مي شود گفت اين پرونده يك نوع منبع ارزاق براي افرادي خاص شده؟
بله صد در صد! وقتي يك مسئله را هالهاي دورش ميپيچند، يكي از اين هاله استفاده ميبرد. من نمونه ميگويم. كسي كه مسئول پيگيري اين پرونده بوده و 18 سال اين پرونده دستش بوده، 18 سال مدعي بود آنها زنده هستند. "سيد حسين موسوي " مدعي بود آنها زنده هستند و محكم هم ميايستاد و اين حرف را ميزد. سال 70 - 71 كه دقيق يادم نيست، در مركز مطالعات وزارت خارجه جلسهاي برگزار شد. در آن جلسه نماينده سفارت آلمان به عنوان واسطه بوده. (دقت كنيد)
نمايندگان وزارت خارجه بودند. نمايندگان بعضي ارگانها بودند و براي پرونده اين چهار ديپلمات و ران آراد كه گره خورده بود به اين داستان جلسه تشكيل ميشود. نماينده يكي از احزاب مهم در لبنان وقتي وارد ميشود، تا فرد را ميبيند، عقب ميرود و از در خارج ميشود و ميگويد او اين جا چه كار ميكند؟! چرا گذاشتيد او در اين جلسه باشد؟ اين باشد، ما شركت نميكنيم. به هر ترتيبي بوده بچههاي وزارت خارجه او را برميگردانند در جلسه. من از دو كانال اين خبر را گرفتم. هم از خود نماينده آن حزب، هم افراد ديگر. من همين طوري مطلبي را بشنوم، قبول نميكنم. بايد بروم طرف را پيدا كنم و از دهان خودش بشنوم.
من از يك منبع تقريبا موثقي شنيده بودم و جالب اين كه عين همين كلمات را از كسي شنيدم كه اسم مستعارش در آن جلسه "عمار " بوده است. بعد ميگويد وقتي جلسه تشكيل شد نماينده آلمان گفت اگر اسرائيليها مدركي به شما بدهند مبني بر زنده بودن سه نفر از اين ديپلماتها، شما حاضريد از "ران آراد " اطلاعات بدهيد؟ اينها ميگويند مثلا چه اطلاعاتي از او بدهند؟ ميگويد آنها يك فيلمي به شما نشان ميدهند كه اين سه نفر را زنده نشان ميدهد ولي زمان و مكان فيلم معلوم نيست و مدت كوتاهي صحبت ميكنند.
يك دفعه كسي كه تا آن روز ادعا داشت آنها زنده هستند، بلند ميشود و داد و بيداد ميكند و جلسه را به هم ميزند. به آلمانيه مي گويد شما كلاه برداريد. ما ميدانيم آنها شهيد شده اند و شما دروغ ميگوييد. همه يكه ميخورند كه تو تا ديروز ميگفتي اينها همه زنده هستند، پس چي شد يك دفعه ميگويي همه شهيد هستند؟ كاري ميكند كه نماينده سفارت آلمان قهر ميكند، ميرود و جلسه به هم ميخورد. اين يعني چه؟! تا ديروز ادعا ميكرد آنها زنده هستند حالا كه ميگويند سند ميدهيم زنده هستند، ميگويي شهيد شدند؟! خيلي از جاها اين طوري شده. خانواده اخوان، مي گفتند ما بعد از 18 سال فهميديم مسئول پرونده كيست؟ و پرونده را هم به هيچ كس هم نميداده. آنها نامه دادند به رئيس جمهور وقت، آقاي خاتمي كه چرا به وزارت خارجه فشار نميآوريد؟ وزارت خارجه هم نامه را داده بود به مسئول دفتر رئيس جمهوركه از فلان تاريخ پرونده دست آقاي سيد حسين موسوي است. خانواده چهار ديپلمات مانده بودند. چون فرزند محسن موسوي نمي دانست پرونده دست عمويش است و در اين 18 سال بابت آن چقدر هزينه شده است. هزينه هايي كه جهت خريد اطلاعات خرج مي شد مثلا فلاني اطلاعات ميدهد و 100 ميليون تومان ميخواهد.
موسوي ميگويد من پرونده را نمي دهم. به هر طريقي شده مسئوليت پرونده از او گرفته مي شود (البته فقط مسئوليت، و نه محتويات پرونده) پرونده هنوز دست اوست و احدي هم يك ورق از آن را نديده است. مسئوليت پرونده را كه از او گرفتند، خاتمي به جاي او "علي ربيعي " را ميگذارد. جلسهاي با حضور خاتمي برگزار ميشود كه با خانواده گروگانها ديدار داشتند.
موسوي شروع ميكند به شلوغ كردن كه شما نميخواهيد كار كنيد و ميخواهيد آنها را فراموش كنيد و ... علي ربيعي نميتواند خود را كنترل كند و ميگويد آقاي موسوي چرا اينقدر شلوغ ميكنيد نگذار من حرف بزنم ... ديگر از اين پرونده چه ميخواهيد؛ خانواده ها جا ميخورند. خاتمي ميگويد بس كنيد و آنها سكوت ميكنند و تمام ميشود.
در همين مدت سه بار استخوان دادند به اسرائيل، به عنوان جسد ران آراد. اسرائيل آزمايش DNA انجام ميداد و ميگفت او نيست و اسرائيل را يك سال معطل كردند. در همين حين نامهاي هم از آراد رفت براي اسرائيل. متن تايپي نامه را براي آنها فرستادند كه به خانواده سلام رسانده و نامه هم تاييد شد كه متعلق به آراد است. نامه براي حدود 5 سال بعد از اسارت آراد بود كه نشان ميدهد او زنده بوده. با توجه به اطلاعات نامه، اسرائيل متوجه درستي نامه ميشود.
پيشنهادي براي پيگيري وضعيت چهار ديپلمات داريد؟
پسر سيد محسن موسوي را گذاشتهاند براي پيگيري پرونده كه سرش با رفتن به سفرهاي خارجي گرم است. من دو راهكار دادم به آقايان و گفتم يك ماهه ميشود اين پرونده را حل كرد. شما كارشناس داريد، ده نفر در ايران، ده نفر در لبنان ريز تا ريز اطلاعات آنها را بگيريد و بررسي كنيد. اگر واقعا ميخواهيد اين قضيه تمام شود، شدني است.
سال 78 يكي به من زنگ زد گفت سفارت ايران در لبنان ميخواهد10 - 9 تير بيانيه اي بدهد و شهادت آنها را اعلام كند و پرونده را ببندد. من همان موقع زنگ زدم به خانم مجتهد زاده همسر سيد محسن موسوي، ايشان را هم اصلا نميشناختم اما گفتم خانم حواستان باشد چنين كاري ميخواهد انجام شود يك چنين بيانيهاي صادر ميشود وزارت خارجه هم تاييد ميكند و تمام ميشود. قاتل هم معلوم نيست كيست. شهيد شدند و فاتحه بخوانيد. رائد موسوي را فرستاد پيش من گفت چكار كنيم؟ گفتم يك نامه بدهيد و پيش دستي كنيد. من براي او يك نامه تنظيم كردم چون مادر او هم گفته بود نظر شما چيست؟ نامه را تنظيم كردم و رائد تاييد كرد. وقتي نامه منتشر شد، آني نبود كه تنظيم كرده بوديم و عمويش آن را عوض كرده بود. خب حق داشت برادرش بود. نامه آنها كه ميگفت اگر شهادت اعلام شود بايد قاتل را هم بگوييد. وزارت خارجه هيچ خبري نزد و قضيه منتفي شد.
اسنادي كه در اين كتاب نباشد و بخواهيد الان منتشر كنيد هست؟
بله. ولي خب از لحاظ اطلاعاتي نمي شود گفت.
دلايل زنده نبودن آنها را هم بگوييد.
من خودم يكي از دلايل زنده نبودن آنها را اين ميدانم كه در لبنان يك زمانهايي چند مسئول رده بالاي آمريكايي ربوده شدند مثل ويليام باكلي و هيگينز كه سرهنگ سازمان سيا بودند. در آن كتابهايي كه براي من از آمريكا فرستادند هم هست؛ وقتي قرار شد ايران واسطه شود براي آزادي آنها، بحث بود كه چهار ديپلمات هم آزاد شوند. آمريكا و اسرائيل براي آنها بهاي سنگيني پرداختند. نگاه خودم اين است كه حاج احمد از نظر نظامي مگر چقدر ارزش دارد؟ فرمانده عمليات بيت المقدس بوده و از آن جنگ هم چندين سال ميگذرد. مگر اطلاعات نظامي او چقدر بها دارد كه آنها حاضر بودند باكلي كشته شود و از دست بدهندش ولي حاج احمد را ندهند؟ اگر اين نبود بايد در تبادل ميآمد وسط ديگر نه؟ سرهنگ "حنان تنينباوم " يكي از مسئولان بلند پايه و مشاور امنيتي نخست وزير رژيم صهيونيستي بود كه هنگام نفوذ به تشكيلات حزب الله دستگير شد. اين را تبادل كردند و براي خودش هم كم كسي نبود. در برابرش چه كساني آزاد شدند؟ مصطفي ديراني و شيخ عبيد كه مستقيم در گرفتن آراد دست داشتند. پس اگر حاج احمد بود مگر چقدر براي اسرائيل مهم بود؟
غير از 4 تا باز هم اسير در اسرائيل داريم؟
بله، زيا
د.
رزمنده بودند؟
نه، تا سال 1358 - 59 دو ايراني در زندانهاي اسرائيل بودند كه نامشان هم معلوم نيست. سال 63 چهارده ايراني ميروند لبنان كه از آنجا بروند سفارت آمريكا ويزا بگيرند و بروند. منافق هم بودند. مهلت پاسپورت چند نفر از آنها تمام شده بود و ميروند سفارت ايران در بيروت كه پاسپورتهايشان را تمديد كنند. سفارت هم ميگويد ما روال قانوني را انجام داده و پاسپورت آنها را هم تمديد كرديم. آنها ميروند منطقه ديرعوكر در بيروت شرقي -منطقه تحت سلطه فالانژها و مسيحيها - كه بروند سفارت آمريكا براي گرفتن ويزا. فالانژها آنها را ميدزدند و بحث مشكوكي هم دارد. فالانژها آنها را ميگيرند و به ايران اعلام ميكنند. ايران ميگويد به ما ربطي ندارد. منافقها به فالانژها ميگويند ما ميخواستيم برويم آمريكا و فالانژها آنها را رها ميكنند و سه نفر را نگه ميدارند. آقايي را به همراه همسر و بچهي يك سالهاش را حدود دو سال نگه ميدارند. براي من جالب است چرا آنها را نگه داشتند. او ادعا ميكند فالانژها ميگفتند اين زنداني كه تو را نگه داشتيم ديپلماتهاي ايراني هم همين جا بودند. اين هم يكي از سندهاي زنده بودني است كه برادر موسوي نشان ميدهد.
يازده نيروي ايراني منافقين كه در اسرائيل بودند، به جرم جاسوسي دستگير ميشوند. حدود سال 66 بوده كه يك فيلم مستند هم از آن ساخته شده. اخيرا در زندان اسرائيل بودند.
آن مهمانداري كه هواپيماي ايراني را ربوده بود، هنوز در زندان اسرائيل است به جرم جاسوسي. چون در اسرائيل كسي نميتواند بگويد من يهودي هستم مگر اين كه پدر و مادرش هم يهودي باشند. اما اين ميگويد من يهودي شده ام و ميگويند براي چي يهودي شدي؟ و او را در زندان نگه داشتند.
ما يك تعداد زنداني اين گونه داريم. در زندانهاي اسرائيل حداقل 10- 15 ايراني هست كه بلاتكليف هستند. منافق هستند و ... يك نفر هم يك هفته قبل از حاج احمد اسير ميشود در منطقه جولان. ميرود لب مرز - اين را حاج عباس برقي تعريف ميكند - از آب رد ميشود برود آن طرف براي مچش را گرفتند و او را هم بردند. بچه قم هم هست و كسي هم پرونده او را پيگيري نكرده.
شما تلاشي براي چاپ مجدد اين كتاب نكرديد؟
اين سؤال، جواب است. من 2 سال پيش با فرهنگسراي پايداري قرارداد بستم كه اين كتاب چاپ شود، اما پشت گوش انداختند. خواست برود زير چاپ، كار خوابيد.
چاپ به زبان انگليسي اين كتاب دارد انجام ميشود چرا به زبان انگيسي مجاز است اما به زبان فارسي خير؟
يك موقع رسما ميگويند مجوز نميدهيم، يك موقع بازي ميدهند. يك بار آمدم براساس مسئله چهار ديپلمات، فيلمنامه اي نوشتم به نام در جستجوي حقيقت كه قرار شد روايت فتح آن را بسازد. سال حدود سال 85 بود. سناريوي مستند را نوشته بودم. حتي گفتم بايد سراغ چه كساني برويد و كامل در آورده بودم. با روايت فتح قرارداد بستيم كه هنوز آن قرارداد را دارم. آن موقع روايت فتح 500 هزار تومان حق تحقيق به من داد و قرار بود در همه مراحل كار خودم هم باشم. آنها شديد عطش داشتند كه زود كار را برسان ميخواهيم زودتر كار كنيم. چهار سال از اين قضيه ميگذرد و كار خوابيد و نشد. حتي وقتي براي يكي از دوستان تعريف كردم خنديد! گفتم چه شده؟ گفت ركب خوردي. تو امتياز كارت را سپردي به آنها و حالا كار نميكنند و به تو هم ربطي ندارد. كار ساخته نميشود و خيال شان راحت شد.
در مورد چاپ انگليسي كتاب نميخواهيد صحبت كنيد؟
چاپ انگليسي كتاب بيشتر از دو سال خوابيد. يعني دو سال پيش فريدون گنجور اين كتاب را ترجمه كرد از دوستان كاظم اخوان بوده. ما متن آماده و ويرايش شده را تحويل داديم كه متأسفانه دو سال خوابيده بود و بالاخره با فشاري كه آورديم، كتاب يك ماهه چاپ شد.
به
عنوان سؤال آخر اگر مطلبي هست كه دوست داشتيد بگوييد و من به آن اشاره نكردم بفرماييد.
مطلبي نيست. از سال 81-82 كه اين كتاب چاپ شد، خبر خاصي نيست فقط بازي با اخبار است. مثلا يك سال ادعا كردند احمد حبيبالله رئيس انجمن حمايت از زندانيان فلسطيني در اسرائيل گفته من آنها را زنده ديدم. من رد او را گرفتم و حبيبالله اين را از قول يكي از دوستانش نقل ميكند ميگويد سه ايراني در زندان عتليت بودند كه برميگردد به همان 3 ايراني. احمد حبيبالله در سال 79 اين حرف را زد. 5 سال بعد خبري منتشر ميشود (ميگويم با اخبار بازي ميكنند) كه احمد حبيبالله كسي كه ميگفت من آنها را ديدم، كشته شد. او 5 سال بعد از اين اظهاراتش به صورت عادي تصادف و فوت كرد؛ اما آمدند و در تيتر يك روزنامهها گفتند كسي كه تا بيان كرد آنها را ديده، كشته شد. تازه خودش هم نديده بود و از قول وكيلي بيان كرده بود. ولي بعد از 5 سال با خبربازي كردند. من رفتم دنبال خبر اما به هيچ جا نميرسيدم. شما در اينترنت بگرد، يك جا به زور يك سايت توانست يك عكس از او بزند. خيلي از اخباري كه از طرف احمد حبيبالله منتشر ميشود از جانب ما است. يك بار گفتند پسر او يك سري اخبار از چهار ديپلمات دارد. مگر پسر او چه كاره است؟! پس اطلاعاتش كو؟ من دو سه مسئله را پيدا نكردم. يكي اين كه ميگفتند آن فلسطيني آزاد شده و رفته به دفتر خبرگزاري ايران در لندن و گفته من با آنها بودم پس كو؟ كي بوده؟ يا اين كه گفتند در اردن خبرنگار ايراني مصاحبه كرده با احمد حبيبالله؛ پس كو؟
نظر شما راجع به اين كه اين پرونده را از نهادهاي ديپلماتيك و سيستماتيك بگيرند و به دست نهادهاي مردمي بدهند چيست؟
الان پرونده دست يك NGO است ولي شما فكر ميكنيد پرونده چيست؟ پرونده يك چيز قطوري است كه دست سيد حسين موسوي است و هيچ كس اجازه دسترسي به آن را ندارد و معلوم هم نيست كجا گذاشته؟ اين كتاب كاملترين اطلاعات مربوط به 4 ديپلمات است و در دسترس همه هم هست. مگر پروندهاي كه دست موسوي است. حتي در مقطعي با كسي كه رئيس كميته پيگيري بوده، صحبت كردم گفت آقاي داودآبادي دريغ از يك ورق كه او به ما داده باشد.
گفتگو از حسين جودوي