|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های امام حسن علیه السلام |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
پاسخ: اولاً اين گفتار به شيعه اختصاص ندارد و مي توان گفت همه محققان مسلمان از تمام گروه هاي اسلامي، بر اين مسئله اتفاق نظر دارند. اينک با استناد به قرآن مجيد، احاديث و سخنان مفسران مشهور، دلايل روشن اين مسئله را از نظر مي گذرانيم:
1-در آيات 84 و 85 سوره انعام، حضرت عيسي(عليه السلام) از فرزندان حضرت ابراهيم(عليه السلام) خوانده شده است، در حالي که همه مي دانيم حضرت عيسي (عليه السلام) فرزند مريم است و از طريق مادر، به حضرت ابراهيم (عليه السلام) مي رسد. دانشمندان مسلمان، آيه ياد شده را گواهي روشن بر اين دانسته اند که امام حسن (عليه السلام) و امام حسين(عليه السلام) فرزندان رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) و ذريه او هستند. جلال الدين سيوطي، از بزرگان اهل سنت، از اين جمله است.
2-آيه 61 سوره آل عمران که به آيه مباهله مشهور است، دليل روشن قرآني ديگري بر اين مسئله است:
«هر کس با تو در مقام مجادله بر مي آيد، پس از آنکه به وحي خدا آگاه گشتي، بگو: بياييد فرزندان ما و فرزندان شما وزنان ما و زنان شما و جان هاي ما و جان هاي شما را فرا خوانيم. سپس يکديگر را نفرين کنيم»...
از آنجا که همه دانشمندان مسلمان بر اين نکته اتفاق نظر دارند که در روز مباهله، امير مؤمنان، علي (عليه السلام)، فاطمه زهرا(سلام عليها)، امام حسن و امام حسين(عليه السلام)، همراه پيامبر گرامي بودند، به روشني معلوم مي شود که مقصود از ابناءنا (فرزندان ما) در سخن رسول خدا(صلي الله عليه و آله و سلم)، امام حسن(عليه السلام) و امام حسين(عليه السلام) هستند.
گفتني است که مفسران پس از نقل روايات بسيار، در ذيل آيه مباهله، بر صحت اين برداشت روشن، گواهي مي دهند.
3-سخنان رسول خدا(صلي الله عليه و آله و سلم)، خود روشن ترين گواه است بر اينکه امام حسن (عليه السلام) و امام حسين(عليه السلام)، فرزندان پيامبر گرامي اند. در اينجا به دو نمونه از سخنان حضرت اشاره مي کنيم:
الف)«هذان ابناي من احبهما فقدا جبني؛ حسن و حسين(عليه السلام)، دو فرزند من هستند. هر که آن دو را دوست بدارد، مرا دوست داشته است».
ب)«ان ابني هذين ريحانتي من الدنيا؛ اين دو فرزند من، دو ريحانه من از دنيا هستند».
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
امام حسن مجتبي عليه السلام با معاويه بيعت نكرده است آنچه كه امام، انجام داد صلح بود كه بمعناي رفع يد از حكومت بوده است و معاويه هم به همين راضي بود و براي رسيدن به اهداف خود به چيزي بيش از سكوت امام و دست برداشتن امام از حكومت نياز نداشت. البته صلح امام هم بجهت مصالح اسلام و شيعه بوده است كه خود آن حضرت فرمود: اگر اين كار را نمي كردم شيعه اي روي كره زمين باقي نمي ماند.[1]
پی نوشت:
[1]علل الشرائع ص 200 - بحارالانوار ج 44 ص 19.
منبع: پايگاه حوزه
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
امام حسن مجتبي عليه السلام با معاويه بيعت نكرده است آنچه كه امام، انجام داد صلح بود كه بمعناي رفع يد از حكومت بوده است و معاويه هم به همين راضي بود و براي رسيدن به اهداف خود به چيزي بيش از سكوت امام و دست برداشتن امام از حكومت نياز نداشت. البته صلح امام هم بجهت مصالح اسلام و شيعه بوده است كه خود آن حضرت فرمود: اگر اين كار را نمي كردم شيعه اي روي كره زمين باقي نمي ماند.[1]
پی نوشت:
[1]علل الشرائع ص 200 - بحارالانوار ج 44 ص 19.
منبع: پايگاه حوزه
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
امام حسن مجتبي عليه السلام با معاويه بيعت نكرده است آنچه كه امام، انجام داد صلح بود كه بمعناي رفع يد از حكومت بوده است و معاويه هم به همين راضي بود و براي رسيدن به اهداف خود به چيزي بيش از سكوت امام و دست برداشتن امام از حكومت نياز نداشت. البته صلح امام هم بجهت مصالح اسلام و شيعه بوده است كه خود آن حضرت فرمود: اگر اين كار را نمي كردم شيعه اي روي كره زمين باقي نمي ماند.[1]
پی نوشت:
[1]علل الشرائع ص 200 - بحارالانوار ج 44 ص 19.
منبع: پايگاه حوزه
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
امام حسن عليه السلام ابتداً خود را براي جنگ با معاويه آماده نمود، چنانكه از نظر تاريخ اين مطلب روشن است، ولي در اثر عدم پايداري ياران آن حضرت و بجهت خطراتي كه متوجه اصل دين اسلام بود كه بيم آن ميرفت اصل دين را به نابودي بكشاند، امام حسن عليه السلام مجبور گرديد با معاويه صلح كند.
البته دقت كنيد ما نميگوئيم كه امام حسن عليه السلام با معاويه بيعت كرد و خلافت او را پذيرفته است بلكه ميگوئيم امام حسن عليه السلام براي حفظ اسلام مجبور شد با معاويه صلح كند.
منبع: پايگاه حوزه
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
پيرامون همسران امام حسن مجتبي عليه السلام بايد بگوئيم اولا تعدد زوجات در صدر اسلام و در محيط جزيرة العرب امري متعارف بود و اسلام با تعيين شرايطي حدود آن را مشخص و آن را تائيد نموده است. از نظر اسلام يك مرد در يك زمان مي تواند چهار همسر دائمي داشته باشد ولي بيشتر از آن جايز نيست و اين در حالي است كه اين مرد مي تواند همسران با عقد موقت هم داشته باشد و كنيزاني از راه صحيح شرعي در اختيار داشته باشد و با همه اينها مي تواند رابطه زناشوئي داشته باشد و حقوق زناشوئي را نيز رعايت نمايد. و پيامبر اكرم (ص) و ائمه طاهرين عليهم السلام از اين مسأله كه امري شرعي و جايزه بوده است، استثناء نبوده اند و چه بسا در يك زمان بيش از يك همسر دائم داشته اند و همسراني هم بصورت متعه در اختيار داشته اند و كنيزاني نيز داشته اند. ولي آنان از تعدد زوجات به عنوان يك ابزار و وسيله براي حفظ و تقويت اسلام و اصحاب و ياران و حفظ جان خود استفاده مي كردند. اگر به تاريخ نگاه كنيم همسران پيامبر اكرم (ص) يا ائمه عليهم السلام از قبائل مختلف بوده است و پيوند با آنان بمنزله سربازگيري براي ياري اسلام و شيعه بوده است نه اينكه از سر شهوتراني و جاذبه هاي نفساني باشد. دليل بر اين مطلب اين است كه بسياري از همسران پيامبر (ص) و ائمه طاهرين از بين زنان سالخورده و يا زناني بوده اند كه بهره اي از زيبائي نداشته و پيامبر (ص) و امام (ع) روي جهات سياسي و اجتماعي به اينگونه ازدواج ها تن مي دادند.
ثانيا درباره همسران امام مجتبي (ع) بعضي از قلم هاي مسموم دشمنان و افراد مغرض عددهاي مختلفي را نوشته اند كه از آنجايي كه اسنادشان ضعيف است نمي توان آنها را قبول كرد. مضافا بر اينكه اگر تعداد ازدواجهاي امام عليه السلام زياد بود، بايد فرزندان آن حضرت هم زياد مي شد. حتي اگر هر يك از همسران آن حضرت يك فرزند به دنيا آورده باشد بايد عدد زيادي شود. در حاليكه اينطور نيست. و تاريخ چنين چيزي را نشان نداده كه آن حضرت فرزندان زيادي داشته باشد[1].
نكته ديگري كه ساختگي بودن اين روايات را روشن مي سازد اين است كه آن حضرت دشمنان زيادي داشتند كه در صدد نكته گيري و خارج نمودن آن حضرت از صحنه خلافت بوده اند اگر اين مطالب (داشتن بيش از صد همسر) درست بود، بايد از اين نكته بر عليه آن حضرت استفاده كرده و به آن حضرت بگويند چون زنان و همسران زيادي داري براي خلافت شايسته نيستي در حاليكه چنين چيزي را حتي دشمنان معاصر آن حضرت نگفته اند.
پس اين افرادي كه عدد هاي زياد و بزرگي را براي تعداد همسران آن حضرت نقل كرده اند قولشان قابل اعتماد نيست.
همسران آن حضرت كه اسمشان در تاريخ ذكر شده است عبارتند از:
1- جعده بنت اشعث.
2- ام عبد الله كه دختر شليل بن عبدالله بوده است.
3- مادر حضرت قاسم (ع) كه كنيز بوده است.
4- عايشه الخثعميه
5- خوله الفزاريه
6- ام كلثوم دختر فضل بن عباس
7- ام اسحاق دختر طلحة بن عبدالله تميمي
8- ام بشير دختر ابي مسعود انصاري.
9- هند دختر عبدالرحمن بن ابي بكر
10- زني از دختران عمرو ابن أهيم المنقوي
11- زني از دختران زراره
12- زني از طايفه ثقيف كه فرزندي بنام عمر بدنيا آورد.
13- زني از طايفه بني شيبان از آل همام.
لازم به تذكر است همه اين زنان دريك زمان همسر آن حضرت نبوده بلكه بعد از اينكه بعضي از دنيا رفته اند حضرت با بعضي ديگر ازدواج كرده اند[2].
پی نوشتها:
[1]آنحضرت 15 فرزند داشته است. براي آگاهي بيشتر رجوع شود به :سيره معصومان ج4 سيد محسن امين ص15- 16.
[2]بر اي آگاهي بيشتر رجوع شود به: زندگاني امام حسن مجتبي ، سيد هاشم رسولي محلاتي ، ص469-484.
منبع: پايگاه حوزه
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
درباره صلح امام حسن (ع) منابع زير معرفي مي شوند:
1)- صلح امام حسن، مرتضي آل ياسين، ترجمه آيه الله سيد علي خامنهاي.
2)- زندگاني امام حسن مجتبي (ع)، هاشم رسول محلاتي.
منبع: پايگاه حوزه
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
جريانشناسى دقيق دو طيف متعارض (صالحان و ناصالحان)، نشان مىدهد كه، «دنيازدگى و عدم ديندارى» مردم، موجب پذيرش صلح از سوى امام حسن عليهالسلام شد. از اين رو، آن حضرت، اين دو را به عنوان عامل صلح معرفى و با تعبير «عبيد الدنيا» از آنان ياد كرد.1 نقاط اوج اين رويكرد را مىتوان در استقبال نكردن مردم از حضور در اردوگاه جنگ امام حسن عليهالسلام يافت؛ به گونهاى كه امام حسن عليهالسلام فرمود: «... شگفتا از مردمى كه پى در پى نه حيا دارند، نه دين... اف بر شما اى بردگان دنيا»!2 امام همچنان خطاب به مردم فرمود: «معاويه ما را به چيزى فراخوانده است كه عزت و عدالت در آن نيست؛ اگر زندگى دنيا را مىخواهيد، مىپذيريم و اين خار در چشم را تحمل مىكنيم و اگر مرگ را بخواهيد، آن را در راه خدا ارزانى مىداريم». در پاسخ امام، همه فرياد زدند: ما زندگى و ماندن را مىخواهيم.3 اكنون مباحث مترتب بر دنياگرايى مردم را مرور مىكنيم.
آثار دنياگرايى و بىدينى در رفتار مردم
اين آثار، در قالبهاى مختلف، خود را نشان داد. برخى محققان، اين آثار و معلولها را به جاى علت صلح مطرح مىكنند. برخى از اين آثار، عبارتند از:
1. پيمانشكنى
وقتى سپاه قيس بن سعد، قبيله به قبيله، به معاويه پيوستند، امام فرمود: «... [پس از شهادت پدرم] با من به اختيار بيعت كرديد و من هم پذيرفتم و در اين راه بيرون آمدم و خدا مىداند كه چه تصميمى داشتم؛ ولى از شما سرزد، آنچه سرزد».4
2. خيانت به امام
رويكرد دنياگرايى مردم، بهويژه خواص را در قيام و صلح حسنى و در آيينه خيانتهايشان بايد ديد؛ چنان كه معاويه در آغازين لحظات، اكثر آنها را جذب كرد؛ از جمله فرماندهى از قبيله كنده را با پانصد هزار درهم خريد و او با دويست نفر، به معاويه پيوست. امام فرمود: «من بارها به شما گفتهام كه شما وفا نداريد و بنده دنياييد».5
3. مصمم نبودن به مبارزه
وقتى جارية بن قدامه نزد امام عليهالسلام آمد و تقاضاى حركت به سمت دشمن كرد، امام فرمود: «اگر همه اين مردم مثل تو بودند، رهسپارشان مىكردم؛ ولى نصف يا يك دهم مردم، اين عقيده را ندارند».6
بازتاب دنياگرايى مردم در جبهه امام
1. تنها ماندن امام حسن عليهالسلام
در آغاز جنگ، وقتى لشكر به پل منيع رسيد، حجر بن عدى از سوى امام، مردم را در مسجد جمع كرد و كوشيد تا آنان را براى جنگ، تهييج كند؛ اما همه سكوت كردند؛ به گونهاى كه عدى بن حاتم برخاست و گفت: سبحان الله! چقدر سكوت شما زشت است. آيا به امام و فرزند پيامبر خود پاسخ نمىدهيد؟7 امام عليهالسلام، بارها با اين حقيقت تلخ روبهرو شد.
امام عليهالسلام در برابر اعتراض مردم به صلح هم فرمود: «سوگند به خدا! حكومت را به معاويه نسپردم؛ مگر اينكه يارانى نيافتم».8
2. نااميدى از وصول به هدف با اقدام نظامى
هدف اصلى نظام امامت، جامعهسازى و صيانت از جامعه نبوى است. جنگ و صلح، امورى فرعىاند كه در مسير جامعهسازى، به دليل تعارض بناى جامعه جديد با منافع گروههايى كه از وضع سابق بهره مىبرند، پيش مىآيد وگرنه ائمه فارغ از اين امور، مشغول جامعهسازى اسلامى و تحقق مدينة النبى مىشدند.
امام حسن عليهالسلام هم در اين مسير، ناچار به جنگ شد و پس از تنهايى و نااميدى از ادامه وصول به هدف، با اقدام نظامى پيش آمد. امام، هنگام امضاى صلحنامه فرمود: «اينك پيشآمد من، به نااميدى از حقى كه زنده دارم و باطلى كه بميرانم، رسيد».9
3. پذيرش گزينه صلح
اين بخش از تصميم امام، پيامد طبيعى حوادث قبلى و نااميدى از وصول به هدف به وسيله جنگ بود. امام حسن عليهالسلام، در اين باره مىفرمايد: «اگر يارانى داشتم، صلح نمىكردم». اين جمله، گوياى اين است كه امام، صلح را به عنوان يك راه اساسى، انتخاب نكرد؛ بلكه طبق وضعيت موجود، ناچار به استفاده از آن شد.10
آثار صلح
آيا منافعى كه امام از ترك جنگ به دست آورد، قابل رقابت با دستاورد معاويه بود و آيا دستاورد امام حسن عليهالسلام از اين اقدام، بيشتر از دستاورد احتمالى وى از جنگ بود؟
در صورت كم ارزش بودن دستاوردهاى امام، آن حضرت، نبايد صلح را مىپذيرفت. آثار آينده نشان مىدهد كه در هر دو صورت دستاوردهاى امام، ارزشمندتر از دستاوردهاى معاويه بود. براى اين منظور بايد آثار صلح را مرور كنيم. اين آثار، عبارتند از:
1. بقاى نظام امامت
اصلىترين اثر صلح، بقاى نظام امامت براى حفظ اسلام بود. امام در جواب ابوذر غفارى فرمود: «خواستم حافظى براى دين باقى بماند».11
2. بقاى شيعيان
امام به ابوسعيد عقيصا فرمود: «اگر صلح نمىكردم، روى زمين، كسى از شيعيان ما باقى نمىماند».12
3. حفظ دين و رعايت مصلحت امت پيامبر
در آن موقعيت، روم شرقى آماده حمله به نظام اسلامى بود و جنگ داخلى، موجب وصول آنان به هدف و نابودى اساس اسلام مىشد.13
امام عليهالسلام در اين باره فرمود: «ترسيدم ريشه مسلمانان از زمين كنده شود... خواستم دين خدا حفظ شود».14 گر چه اين سخن عام است و ممكن است منظور غير از خطر روم شرقى باشد، ولى اصل حفظ دين، در آن، لحاظ شده است. امام بارها اشاره مىكرد كه مصلحت و حكمت اين كار، هر چند پنهان، خيلى مهم است. وى نزد معاويه فرمود: «من مصلحت امت را در نظر گرفتم... و در اين كار، جز صلاح و دوام مردم را نخواستم».15
4. ترجيح امنيت بر اختلاف
امام، هنگام كوچ از ساباط فرمود: «انس، آسودگى و آشتى ميان مردم از جدايى، ناامنى، كينهورزى و دشمنى كه شما خواهانيد، بهتر است».16
5. تأمين عزت واقعى
صلح هر چند در ظاهر عقبنشينى بود، اما در واقع، عامل عزت شيعيان و شكستناپذيرى ابدى آنان شد. از اين رو، امام در برابر سليمان بن صرد كه با عنوان مذلّ المومنين به امام سلام كرد، فرمود: سوگند به خدا! اگر زير دست و در عافيت باشيد، نزد من محبوبتر است از اينكه عزيز باشيد و كشته شويد».17
مقايسه آثار جنگ و صلح
1. اقدام نظامى و تداوم جنگ، فاقد دستاورد معين و قابل اعتنايى بود و صلح تاكتيكى (ترك مخاصمه) نسبت به جنگ، ارجح بود. همچنين مقايسه دستاوردهاى دو طرف از صلح، نشان مىدهد كه دستاورد امام، به مراتب بيشتر بود؛ زيرا يكى از دستاوردهاى امام، از ترك مخاصمه، حفظ اصل موجوديت نظام امامت و شيعيان بود و اگر چنين نمىكرد اينها از بين مىرفتند و آنچه معاويه به دست آورد، وصول به حكومت بود كه البته دوام چندانى هم نياورد و با قيام امام بعدى از همين نظام امامت در خطر، به طور كلى متزلزل شد؛ اما نظام امامت، با حفظ اصل امامت و موجوديت شيعه، هر چند به گونهاى حداقلى، بقاى خود را تضمين كرد و موجب شد كه شيعيان در فرصتهاى مناسب، به بازسازى خود بپردازند.
2. ادعاى ناكارآمدى صلح، به دليل وفادار نماندن معاويه به شرايط و اعمال استبداد عليه شيعيان، صحيح نيست؛ چون تأمين هدف اصلى (تداوم نظام امامت به عنوان نگهبان انقلاب پيامبر)، به عصرهاى بعد هم مربوط مىشود و اين هدف، با اين صلح، تأمين شد و اقليت شيعه و اصل امامت، با حفظ موجوديت خود، از اين تنگه سخت گذشت.
3. ادعاى برابرى صلح با شكست و ذلت نيز درست نيست؛ چون با حفظ امامت و تشيع، خطر نابودى كامل آنها از بين رفت و هيچ پيروزىاى از اين بالاتر نيست.
4. تدبير صلح در برابر خطراتى كه اساس تشيع، اسلام و امامت را تهديد مىكرد، نشان مىدهد كه اين تصميم، از روى جهل و كمكارى هم نبود. امام نيز با اشاره به پنهان بودن مصلحت صلح و تشبيه آن به داستان سوراخ كردن كشتى و... توسط حضرت خضر و شكايت موسى... فرمود: «وقتى من از جانب خدا امام مسلمانانم، نبايد در جنگ و صلح، مرا به نادانى متهم كنيد؛ گرچه حكمت و علت آن را ندانيد و امر بر شما مشتبه شود».
5. اتهام نداشتن خط مشى ثابت توسط ائمه نيز درست نيست؛ زيرا هدف اصلى، حفاظت از نظام پيامبر و جامعهسازى اسلامى، در سايه حفظ امامت است كه طبق شرايط، به شيوههاى مختلفى اجرا مىشود. صلح يا جنگ، هدف نيستند تا ائمه متهم به تشتت و پراكندگى هدفها شوند؛ بلكه شيوههاى وصول به هدف مىباشند. از اين رو، شهيد مطهرى، چنين معتقد است: «اگر واقعاً امام حسن به جاى امام حسين بود، كار امام حسين را مىكرد و اگر امام حسين به جاى امام حسن بود، كار امام حسن را مىكرد».18
6. اين صلح، از روى روحيه سازشكارى و ترس و راحت كردن خود نبود. از اين رو، امام در پاسخ عبدالله بن زبير فرمود: «گمان مىكنى من از روى ترس و زبونى با معاويه صلح كردم... واى بر تو! هرگز ترس و ناتوانى در من راه ندارد. علت صلح من، وجود يارانى همچون تو بود كه ادعاى دوستى با من داشتند و در دل، نابودى مرا آرزو مىكردند».19
نتيجه
دليل اصلى پيشنهاد صلح از سوى معاويه، رسيدن به حكومت، با هزينه كم بود و عامل اصلى در پذيرش صلح از سوى امامعليهاسلام، عدم همراهى و فداكارى مردم، به ويژه خواص بود كه ناشى از دنياگرايى و راحتطلبى آنان بود و به بروز رفتارهايى چون پيمانشكنى، خيانت و... انجاميد. بازتاب اين رفتارها، موجب تنها ماندن امام، نااميدى از وصول به هدف به وسيله جنگ و پذيرش ترك مخاصمه بود. آثار صلح (بقاى نظام امامت، شيعيان، دين و ...) هم نشان داد كه دستاورد امام، به مراتب بيشتر از دستاورد معاويه بود. اين آثار، گوياى اين است كه اين صلح، كارآمد، برابر با پيروزى، هوشيارانه، براساس حفظ خط مشى اصلى و بر طبق رعايت مصالح امت اسلامى بود. اين صلح، آثارى را در پى داشت كه قيام حماسى امام حسين عليهالسلام آن را تكميل و بقاى اسلام را تضمين كرد.
براى مطالعه بيشتر در اين زمينه، به آثار زير مراجعه نماييد:
1. حقايق پنهان، پژوهشى از زندگى سياسى امام حسن مجتبى، احمد زمانى.
2. صلح امام حسن، پرشكوهترين نرمش قهرمانانه تاريخ، شيخ راضى آلياسين، ترجمه سيد على خامنهاى.
3. فصلنامه فرهنگ كوثر، ش 55 (ويژهنامه امام حسن(ع)، ش 56).
4. سيرى در سيره ائمه اطهار، شهيد مرتضى مطهرى.
پی نوشتها:
1. مجلسى، بحارالانوار، ج 44، ص 21.
2. همان؛ به نقل از راوندى، الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 575.
3. بحارالانوار، ج 44، ص 21.
4. الفتوح، ج 4، ص 290.
5. بحارالانوار، ج 44، ص 20.
6. همان، ج 34، ص 18.
7. مقاتل الطالبيين، ص 59.
8. طبرسى، احتجاج، ج 2، ص 71.
9. شيخ صدوق، علل الشرايع، ص 221.
10. نمونهاى در پاسخ امام به زيد بن وهب جهنى؛ ر.ك. احتجاج، ج 2، ص 69.
11. حقايق پنهان، ص 215.
12. بحارالانوار، ج 44، ص 1.
13. پيشوايى، سيره پيشوايان، ص 97.
14. حقايق پنهان، ص 197.
15. بحارالانوار، ج 44، ص 54.
16. الفتوح، ج 3، ص 289 و 295.
17. الامامة و السياسة، ص 163.
18. سيرى در سيره ائمه اطهار، 60.
19. حياة الامام الحسن بن على، ج 2، ص 280.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
معاويه، راههاى گوناگونى را براى مبارزه با شخصيت اجتماعى و سياسى امام مجتبىعليه السلام و كاستن از نفوذ معنوى و آسمانى او برگزيد و نقشههاى گوناگونى را به اجرا در آورد ولى نتوانست از موقعيت ممتاز و عمق محبت امام در قلوب مسلمانان چيزى بكاهد و هر روز بر شمار علاقهمندان آن حضرت و شيفتگان دين و حقيقت افزوده مىشد. معاويه ديد مبارزه با چنين شخصيت بارزى، محكوم به شكست و سبب رسوايى بيشتر او در اذهان عموم است. از اين جهت تصميم گرفت تا شخص آن بزرگوار را از ميان بردارد، تا شايد ديگر افراد خاندان رسالت و ساداتى كه در صدد مبارزه با وى هستند، نا اميد گردند. معاويه بارها تصميم بر مسموم كردن امام حسنعليه السلام گرفت و به واسطههاى زيادى متوسل شد. حاكم نيشابورى نقل مىكند: «حسن بن علىعليه السلام را بارها مسموم كردند اما اثر چندانى در او نگذاشت ولى در آخرين مرتبه زهر كبدش را پاره پاره كرد و دو سه روز پس از آنبيشتر زنده نماند»(1). ابن ابى الحديد مىنويسد: «هنگامى كه معاويه خواست براى فرزندش يزيد بيعت بگيرد، خواست امام مجتبىعليه السلام را مسموم كند زيرا وى براى گرفتن بيعت به نفع پسرش و موروثى كردن حكومتش، مانعى بزرگتر و قوىتر از حسن بن علىعليه السلام بر سر راهش نمىديد. پس توطئهاى كرد و آن حضرت را مسموم نمود و سبب مرگش شد(2).
در اين توطئه خائنانه، بيشترين نقش را مروان بن حكم، فرماندار مدينه، ايفا كرد. وقتى معاويه تصميم بر اين جنايت هولناك گرفت، در آخرين مرتبه، طى نامهاى كاملًا محرمانه از مروان، خواست تا مسموميت امام حسنعليه السلام را در اولويت برنامههايش قرار دهد. مروان جهت اجراى اين جنايت، مأمور شد با جعده دختر اشعث بن قيس، همسر امام مجتبىعليه السلام تماس بگيرد. معاويه در نامهاش نوشته بود: جعده عنصرى ناراضى و ناراحت است و از جهت روحى، مىتواند با ما همكارى كند. معاويه به مروان سفارش كرد تا به جعده وعده دهد بعد از انجام اين مأموريت، او را به همسرى پسرش يزيد در خواهد آورد و نيز توصيه كرده بود، صد هزار درهم به او بدهد.
امام صادقعليه السلام فرمود: در روز بسيار گرمى كه امام حسنعليه السلام روزه داشت، جعده، زهر را گرفت و به منزل آورد. هنگام افطار امامعليه السلام از شيرى كه جعده، زهر را در آن ريخته بود، مقدارى نوشيد. آن حضرت بعد از نوشيدن شير، فرياد برآورد: «اى دشمن خدا مرا كشتى، خدا تو را بكشد. به خدا سوگند بعد از من بهره و سودى براى تو نخواهد بود. تو را گول زدند و رايگان در راستاى اهدافشان به كار گرفتند. به خدا سوگند معاويه تو را بيچاره و بدبخت و خوار نمود». حضرت صادقعليه السلام در ادامه اين سخن فرمود: «امام مجتبىعليه السلام بعد از مسموم شدن، دو روز بيشتر زنده نماند و معاويه هم بدان چه وعده داده بود، وفا نكرد»(3).
مشهور ميان مورخان و علماى اسلام، اين است كه امام حسنعليه السلام در روز پنجشنبه، 28 صفر سال پنجاه هجرى در سن 48 سالگى به شهادت رسيد. هر چند اقوال ديگرى نيز مانند هفتم ماه صفر در اين مورد وجود دارد(4).
مراسم كفن و دفن
سيّدالشهداعليه السلام و برادرش ابوالفضل و عدهاى ديگر، بدن پاك برادر بزرگوارش را غسل داده، حنوط و كفن كردند. سپس جنازه را به جايگاه خاصى در نزديكى مسجدالنبى منتقل كردند و در آنجا بر جسم مطهر آن امام مظلوم، نماز گزاردند. بعد از آن براى تجديد عهد و دفن، نزديك مزار ملكوتى، رسول خداصلى الله عليه وآله بردند.
در اين هنگام، مروان بن حكم به همراه عدهاى از اوباش و آشوبگران، جلو آمدند و فرياد بر آوردند: شما مىخواهيد حسن بن على را در كنار پيامبرصلى الله عليه وآله دفن كنيد؟ از طرف ديگر عايشه نيز در حالى كه سوار بر استر بود، به جمع آشوب گران پيوست و فرياد زد: چگونه مىخواهيد كسى را كه من هرگز دوست نداشتهام، به خانه من داخل كنيد؟ عدهاى از امويان كينهتوز و آشوبطلب، به دنبال ايجاد فتنه بودند ولى امام حسينعليه السلام با بردبارى و هوشيارى بنىهاشم را آرام كرد. جنازه برادرش را به سوى قبرستان بقيع برگرداند و در كنار قبر جدهاش، فاطمه بنت اسدعليها السلام، به خاك سپرد و با اين عمل- همان طور كه امام حسنعليه السلام وصيت كرده بود از خونريزى و فتنه جلوگيرى كرد.
ابن شهر آشوب مىگويد: هنگامى كه جنازه امام مجتبىعليه
السلام را به سوى قبرستان بقيع مىبردند، افراد شرور و پست با پشتيبانى امويان، به جنازه آن بزرگوار مظلوم تيراندازى كردند(5).
پىنوشت
(1) حاكم نيشابورى، المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 173 مروج الذهب، ج 3، ص 5.
(2) ابن ابى الحديد، نهج البلاغه، ج 16، ص 49.
(3) بحارالانوار، ج 44، ص 154.
(4) حقايق پنهان، ص 303.
(5) ابن شهر آشوب، مناقب، ج 4، ص 50 ارشاد مفيد، صص 176- 174 حقايق پنهان، ص 303.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
امام حسن ـ عليه السلام ـ در سال 41 هـ. به واسطه شرايط بحراني و حساسي كه براي ايشان و يارانشان پيش آمد ناچاراً به صلح با معاويه تن داد. «قيس بن سعد انصاري» يكي از شيعيان مخلص و باوفاي آن حضرت بود كه با صلح و بيعت با معاويه مخالف بود. شرايط به گونه اي بود كه امام حسن ـ عليه السلام ـ از قيس بن سعد بخواهد كه ناچاراً با معاويه بيعت كند «امام ضمن دلجويي و قدرداني از خلوص عقيده و محبت قيس از او خواست كه از روي ناچاري بيعت با معاويه را بپذيرد.»[1]
شرايط حساس و نگران كنندة زمان امام حسن ـ عليه السلام سبب شد كه حضرت براي حفظ ياران وفادار خويش از آنها بخواهد تا براي حفظ جان خويش با معاويه بيعت كنند. ما به طور اختصار اين شرايط را بيان مي كنيم. سپس ديدگاههاي امام حسن ـ عليه السلام ـ را در اين رابطه ذكر خواهيم كرد.
1. ياران بي وفا. اصحاب امام حسن ـ عليه السلام ـ را گروههاي مختلفي تشكيل مي دادند كه هر كدام به انگيزه اي امام ـ عليه السلام ـ را همراهي مي كردند.[2] «ياران امام حسن ـ عليه السلام در آغاز جهاد با معاويه كندي و اهمال كردند سپس با سختي گردن نهاده و به راه افتادند.»[3] امام حسن ـ عليه السلام ـ ابتدا عبيد الله بن عباس را فرمانده سپاه خويش قرار داد امّا عبيدالله توسط معاويه فريفته شد. «معاويه كسي را به نزد عبيدالله فرستاد كه: حسن بن علي به من پيشنهاد صلح داده... عبيدالله به طمع مال شبانه از ميان لشگر خويش گريخت و به لشگر معاويه ملحق شد.»[4] وقتي امام حسن ـ عليه السلام ـ در ساباط به سر مي برد «... به سراپرده آن حضرت ريخته و هر چه در آنجا بود غارت كردند تا جائي كه سجاده او را از زير پايش كشيده و ربودند جراح بن سنان با تيغي كه در دست داشت ضربتي به امام ـ عليه السلام ـ زد تيغ در ران حضرت قرار گرفت و چنان شكافت كه به استخوان رسيد.[5] «وقتي خبر ضربت خوردن امام حسن ـ عليه السلام ـ به گوش يارانش رسيد، فوج، فوج به سوي معاويه فرار كردند، قيس چون متوجه فرار افراد از لشگرش شد نامه اي درباره وخامت اوضاع به امام حسن ـ عليه السلام ـ نوشت.[6]»
حتي برخي از ياران آن حضرت به واسطه مسائلي كه پيش آمد و حضرت حاضر به صلح شد، «ريختن خون آن حضرت را حلال دانسته و مي خواستند آن حضرت را تسليم دشمن كنند.»[7]
2. فريب كاري معاويه. معاويه همواره سعي داشت فرماندهان سپاه امام حسن ـ عليه السلام ـ و ياران آن حضرت را فريب دهد. او موفق شد «عبيدالله بن عباس»[8] را به طمع مال به طرف خويش بكشاند اما در فريب دادن «قيس بن سعد»[9] موفقيتي كسب نكرد. يكي از اقدامات معاويه براي فريب ياران امام حسن ـ عليه السلام ـ اين بود كه:«كساني را پنهاني ميان لشكر امام حسن ـ عليه السلام ـ فرستاد كه مي گفتند حسن با معاويه صلح كرد و پيشنهاد او را پذيرفت. از طرفي چند نفر را نزد امام حسن ـ عليه السلام ـ فرستاد زماني كه امام در مدائن در خيمه گاه خويش فرود آمده بود، آنها به نزد امام رسيدند. سپس از نزد او بيرون رفتند و (به دروغ) مي گفتند كه: «خدا توسط پسر پيامبر خونها را حفظ كرد و او پيشنهاد صلح را پذيرفت» پس لشكر به هم خورد و مردم بر حسن ـ عليه السلام ـ هجوم بردند.»[10]
3. قدرت معاويه. معاويه با فريب كاري خود امر را بر گروه بسياري از مسلمانان مشتبه كرده بود. او خود را از اقرباي پيامبر(ص) و كاتب وحي و خال المومنين مي خواند. و توانسته بود با اين فريب كاريها سپاهي 60 هزار نفري را براي جنگ با امام حسن ـ عليه السلام ـ به عراق بياورد. در صورتي كه سپاه امام حسن ـ عليه السلام ـ كه در ابتداي رويارويي 12 هزار نفر بود، به واسطه فرار عده زيادي از آنها به سوي معاويه به 4 هزار نفر تقليل يافت لذا با اين شرايطي كه به وجود آمده بود استراتژي امام حسن ـ عليه السلام ـ حفظ ياران و شيعيان مخصوصش بود. اين استراتژي همواره در سخنان آن حضرت نمود داشت. از آن جمله امام حسن ـ عليه السلام ـ در برابر اعتراض يكي از يارانش به خاطر صلح، فرمود: «اگر من چنين نمي كردم، از شيعيان ما كسي نبود جز آنكه كشته مي شد.»[11]
آن حضرت در پاسخ حجر بن عدي فرمودند: «... من اين اقدام را جز به قصد زنده ماندن تو و امثال تو نكردم»[12] بنابراين امام حسن ـ عليه السلام ـ چون شرايط را مناسب نمي ديد. به قيس و ديگران فرمود براي حفظ حال خويش با معاويه بيعت كنند. «يا قيس كار ما از اين كارها گذشته با معاويه بيعت كن»[13] اينكه امام حسن ـ عليه السلام ـ مي فرمايد: «يا قيس كار ما از اين كارها گذشته» اين خود نشان دهنده وضعيت بحراني است كه بر امام حسن ـ عليه السلام ـ و ياران ايشان متولي شده بود.
از طرفي حضرت ـ عليه السلام ـ هنگام بيعت مردم با ايشان به اين شرط با آنها بيعت كردند كه: «با هر كه به صلح باشم صلح كنيد و با هر كه بجنگم جنگ كنيد.»[14] لذا امام ـ عليه السلام ـ بعد از صلح چنين فرمودند: «... شما با اين شرط با من بيعت كرديد كه با هر كس صلح و سازش نمايم صلح و سازش كنيد اينك نظريه من اينست كه با معاويه مسالمت كنم. رأي من اينست كه حفظ خونهاي مردم از ريختن آن بهتر است و من صلاح شما را در نظر گرفتم.»[15]
امام حسن ـ عليه السلام ـ كه فلسفه صلح ايشان حفظ شيعيان بود. با همين ديدگاه از قيس كه مخالف بيعت با معاويه بود خواست تا با او بيعت كند.
كتب جهت مطالعه بيشتر
1. ارشاد شيخ مفيد
2. الفتوح ابن اعثم كوفي
3. حسن كيست، علامه كمپاني.
امام حسن ـ عليه السلام ـ مي فرمايد:
خيري كه در آن شرّي وجود ندارد شكر گزاري با نعمت است و شكيبائي بر ناملايمات»[16]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . فضل الله كمپاني، حسن كيست؟ چاپ سوم، تهران، مؤسسه انتشارات فراهاني، 1354 ص 157.
[2] . مراجعه شود به تاريخ ارشاد، شيخ مفيد جلد 2 چاپ 4، ترجمه رسول محلاتي، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي 1378 ص 7.
[3] . همان ص 8.
[4] . ابو الفرج اصفهاني، مقاتل الطالبين، ترجمه سيد هاشم رسول محلاتي، تهران، سال 1349 ص 58.
[5] . همان ص 57.
[6] . ابن اعثم كوفي، الفتوح مترجم: متوفي هروي تهران، شركت انتشارات علمي فرهنگي، 1373، ص 156.
[7] . شيخ مفيد، ارشاد جلد 2 چاپ 4 ترجمه سيد هاشم رسول محلاتي، تهران دفتر نشر فرهنگ اسلامي 1378 ص 8.
[8] . فرمانده سپاه امام حسن ـ عليه السلام ـ .
[9] . جانشين عبيدالله بن عباس.
[10] . ابن واضح يعقوبي، تاريخ يعقوبي جلد 2، چاپ ششم، ترجمه محمد ابراهيم آيتي، تهران، شركت انتشارات علمي فرهنگي سال 1371، ص 183.
[11] . شيخ صدوق، علل الشرايع، نجف، منشورات مكتبه الحيدريه، سال 1385هـ، ص 211.
[12] . علامه مجلسي، بحارالانوار جلد44، تهران المطبعه الأسلاميه، 1385 هـ، ص 29.
[13] . فاضل رومي، سياسة البطين، ناشر: مؤلف، سال 1369، ص 102.
[14] . محمد بن جرير طبري، الرسل و الملوك، جلد7، چاپ اول ترجمه ابولقاسم پاينده، تهران انتشارات اساطير، سال 1362ص 2716.
[15] . شيخ عبدالله بحراني، عوالم، جلد 16، چاپ اول، قم، مدرسه الامام المهدي(ع)، سال 1363، ص 173.
[16] . فضل الله كمپاني، پيشين ص 49.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
يكي از امامان معصوم و نوة بزرگ پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ حضرت امام حسن مجتبي است كه مورد ظلم بني اميه و ديگر دشمنان واقع شده و با زهر كينه به شهادت رسيده و بعد از شهادت نيز، جنازه مطهر آن حضرت مورد حمله و تيرباران واقع شد.[1]
اين دشمنان چه كساني بودند؟ و چرا با امام حسن مجتبي كه به گفته پيامبر سيد جوانان اهل بهشت بود اين گونه برخورد كردند؟ و هدفشان چه بود؟
به گفته مورخين يكي از اين افراد كه در آزار و اذيت امام حسن ـ عليه السلام ـ ، چه در حال حيات و چه بعد از شهادت آن حضرت نقش مؤثري داشت، معاويه، پسر ابي سفيان است كه از طرف امام حسن احساس خطر ميكرد و لذا با حيله و فريب جَعده، كه همسر امام حسن بود، آن حضرت را به شهادت رساند.[2]
فرد ديگر كه امام حسن را خيلي اذيت ميكرد و حتي در جلوگيري از دفن جنازه امام حسن در كنار مرقد پيامبر نقش مؤثري داشت؛ مروان پسر حكم بود. همان كسي كه پيامبر او و پدرش را به خاطر كارهاي خلاف و دشمنيهايشان نسبت به اسلام از مدينه بيرون كرده بود، اما عثمان در زمان خلافتش، عثمان آنها را به شهر آورد و مروان را داماد خود كرد. لذا مروان نسبت به خاندان پيامبر بغض و كينه شديدي داشت و هيچ زماني از آزار و اذيت اهل بيت دريغ نميكرد.
فرد ديگري كه در جلوگيري از دفن امام در كنار مرقد پيامبر نقش داشت عايشه دختر ابي بكر و همسر پيامبر بود كه به تحريك مروان[3] و همچنين به خاطر عداوتي كه از امام علي ـ عليه السلام ـ و فرزندان آن حضرت داشت از دفن امام در روضة پيامبر جلوگيري كرد. علت ممانعت آنها از دفن حضرت اين بود كه مروان پسر حكم كه داماد عثمان بود عضو اصلي مخالفين بود و در تحريك عايشه هم نقش مؤثري داشت و ميگفت: كه چرا عثمان بايد بيرون مدينه دفن شود و حسن ـ عليه السلام ـ در كنار پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ . در اين ميان نيز آل اميه و آل ابيسفيان و فرزندان عثمان با او همصدا شدند و از اين كار جلوگيري كردند. عايشه نيز به فرزندان امام علي ـ عليه السلام ـ مخصوصاً به امام حسن ـ عليه السلام ـ بدبين بود و نسبت به او كينه داشت.
عايشه در جريان دفن امام حسن ـ عليه السلام ـ گفت: ميخواهيد كسي را كه من دوست ندارم به خانة من داخل كنيد.[4] البته ادعاي عايشه هم مانند ادعاي سايري بهانه بود؛ چون عايشه از خانه پيامبر سهم كمي داشت و نميتوانست ادعا كند كه خانه همهاش مال اوست اما چون از حضرت علي ـ عليه السلام ـ و فرزندان آن حضرت به خاطر وقايعي كه پيش از اين جريان اتفاق افتاده بود كينه و عداوت داشت. لذا با اين بهانه از دفن امام جلوگيري كرد.
مسلمان شدن بني اميه و آل ابيسفيان از روي ناچاري بود براي اينكه آنها زماني مسلمان شدند كه مسلمانان قدرت حاكم شده بود و آنها نتوانستند با آن مقابله كنند، آنها مسلمان شدند تا جانشان حفظ شود. لذا هيچ وقت با خلوص نيّت مسلمان نشدند و از هر فرصتي استفاده ميكردند و به اسلام ضربه ميزدند. آنها به و گفتههاي پيامبر و دستورات حضرت اعتنايي نداشتند. در جريان دفن امام حسن ـ عليه السلام ـ وقتي كه ابوسعيد خدري (از اصحاب پيامبر) به مروان گفت: آيا از دفن حسن در كنار جدش ممانعت ميكني در حالي كه رسول خدا او را سيد جوانان اهل بهشت ناميد؛ مروان با تمسخر به او گفت: اگر امثال تو حديث پيامبر را روايت نميكردند ضايع شده و از بين ميرفت.[5]
با توجه به روايت ميفهميم كه مروان و امثال او چقدر به اسلام پاي بند بودند! و حتي سعي داشتند احاديث و سفارشات پيامبر گفته نشود و مردم آنها را فراموش كنند. بني اميه از اسلام بعنوان سپري براي پيشبرد اهداف خود استفاده ميكردند.
دليل ديگري كه در رابطه با مروان در جلوگيري از دفن امام حسن ـ عليه السلام ـ گفته شده عبارت از اين است كه چون مروان آن زمان از حكومت مدينه عزل شده بود با اين اقدام ميخواست معاويه را از خودش راضي كند و به اين وسيله، خوش خدمتي خود را به معاويه نشان دهد و دوباره به حكومت مدينه برسد و به همين خاطر بعد از اينكه از دفن امام جلوگيري كرد آنرا با آب و تاب براي معاويه گزارش كرد.[6]
بدون شك مروان يكي از كثيف ترين چهرههاي بني اميه است كه در تمام مدتي كه حاكم مدينه بود با زبان تند خود امام علي ـ عليه السلام ـ و بني هاشم را دشنام ميداد و اينها همه به خاطر عداوت و بغض و كينه اي بود كه از اسلام و پيامبر و خاندان آن حضرت داشت و حتي در جلوگيري از دفن امام حسن ـ عليه السلام ـ در كنار پيامبر به هدف پليد خود رسيد.
اما هدف دشمنان اهل بيت از اين اقدام اين بود كه ميخواستند اهل بيت پيامبر را از پيامبر دور كنند و خودشان را در ظاهر به آن حضرت نزديكتر جلوه دهند تا خاندان پيامبر در اذهان مردم به فراموشي سپرده شود غافل از اينكه مردم عموماً، علاقه و محبت شديدي به خاندان رسالت داشتند و اين محبت خدادادي بود و با هيچ ترفندي نميشد آن را از بين برد. دشمنان اسلام و خاندان پيامبر سعي كردند كه اين محبت بين مردم و خاندان پيامبر را كمرنگ كنند ولي اين محبت روز به روز بيشتر شد و آنها به خاطر اعمالِ زشت خود هميشه مورد لعن و نفرت دوستداران خاندان پيامبر هستند و تا اَبد هم خواهند بود.
بنابراين دشمنان خاندان پيامبر به خاطر عداوت و كينه و دشمني كه با اسلام و اهل بيت پيامبر و اولاد علي ـ عليه السلام ـ داشتند مانع از همجواري امام حسن ـ عليه السلام ـ با پيامبر اسلام شدند.
معرفي منابع، جهت مطالعه بيشتر:
1ـ زندگاني امام حسن مجتبي، سيدهاشم رسولي محلاتي.
2ـ حيات امام حسن، باقر شريف قرشي.
3ـ علي و فرزندانش، محمدعلي خليلي (مترجم).
3ـ حسن كيست؟ فضل الله كمپاني.
4ـ صلح امام حسن ـ عليه السلام ـ ، ترجمه آيت الله سيد علي خامنهاي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . قرشي، سيد علي اكبر، شخصيت امام مجتبي، چاپ ميهن، 1380 هـ ، ص 372، نوبت چاپ اول.
[2] . اصفهاني، ابوالفرج، مقاتل الطالبيين، ترجمه سيد هاشم رسولي محلاتي، تهران، كتابفروشي صدوق، 1349، ص 65.
[3] . مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، مؤسسه وفاء، بيروت، چاپ دوم، 1403 هـ ، ج44، ص157.
[4] . قائمي، علي، در مكتب كريم اهلبيت امام حسن مجتبي ـ عليه السلام ـ ، انتشارات اميري، چاپ اول، 74، ص 442، و قمي، شيخ عباس، منتهي الآمال، ج1، انتشارات هجرت چاپ هشتم، 73، قم، ص440.
[5] . جعفريان، رسول، حيات فكري سياسي امامان شيعه، قم، انتشارات انصاريان،چاپ پنجم، 81، ص168.
[6] . همان، ص169، به نقل از انساب الاشراف، ج3، ص65.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قطب راوندي از حضرت امام صادق ـ عليه السلام ـ روايت كرده است: «كه حضرت امام حسن ـ عليه السلام ـ به اهلبيت خويش ميفرمود كه من با زهر شهيد ميشوم مانند رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ پرسيدند: چه كسي اين كار را خواهد كرد؟ فرمود: اين كار را زن من خواهد كرد كه جعده باشد دختر اشعث بن قيس. معاويه به طور پنهاني زهري براي او خواهد فرستاد و امر خواهد كرد او را كه آن زهر را به من بخوراند. گفتند: او را از خانهي خود بيرون كن و او را از خود دور گردان. فرمود: چگونه او را از خانه بيرون كنم، در حالي كه كاري نكرده است; اگر او را بيرون كنم، كسي به غير او مرا نخواهد كشت و او را نزد مردم عذري خواهد بود، كه بيجرم و جنايت مرا اخراج كردند; پس از مدّتي معاويه مال بسياري را با زهر كشنده اي براي جعده فرستاد و به او پيغام فرستاد كه اگر اين زهر را به امام حسن ـ عليه السلام ـ بخوراني، من صد هزار درهم به تو ميدهم و ترا به ازدواج پسر خود يزيد در ميآورم پس آن زن عزم را جزم نمود كه آن حضرت را مسموم نمايد. روزي آن حضرت روزه بودند و روز بسيار گرمي بود و تشنگي بر آن جناب اثر كرده و در وقت افطار بسيار تشنه بود، آن زن شربت شيري را از براي آن حضرت آورد و آن زهر را داخل آن كرده بود و به آن حضرت داد، چون امام حسن ـ عليه السلام ـ بياشاميد و احساس سمّ نمود، كلمهي استرجاع «انا لله و انا اليه راجعون» گفت و خداوند را حمد كرد كه از اين جهان فاني به سوي جهان جاوداني رهسپار ميشود و جدّ و پدر و مادر و عمّ خود جعفر و حمزه را ديدار ميفرمايد; پس روي به جعده كرد و فرمود: كُشتي مرا، خدا بكشد ترا، به خدا سوگند كه خَلَفي (جانشيني) بعد از من نخواهي يافت، آن شخص ترا فريب داده، خدا ترا و او را، به عذاب خود خوار فرمايد. پس آن حضرت، دو روز در درد و اَلَم ماند و بعد از آن به جدّ بزرگوار و پدر عالي قدر خود ملحق گرديد. معاويه از براي آن ملعونه وفا به عهدهاي خود نكرد و به روايتي آن مالي كه وعده كرده بود، به او داد و لكن او را به ازدواج يزيد در نياورد و گفت كسي كه با حسن ـ عليه السلام ـ وفا نكرد، با يزيد هم وفا نخواهد كرد».[1] شيخ مفيد (ره) هم اين مطالب را ذكر كرده و ميافزايد: «پس مردي از خاندان طلحه جعده را گرفت و فرزنداني براي او آورد. هرگاه ميان آن فرزندان و قبائل قريش نزاعي در ميگرفت، قريش آنان را سرزنش ميكردند و به آنان ميگفتند: اي پسران زني كه شوهرش را زهر ميخوراند».[2]
در كتاب احتجاج روايت شده است: مردي به خدمت امام حسن ـ عليه السلام ـ رفت و گفت: يابن رسول الله ما را ذليل كردي و ما شيعيان را غلامان بني اميّه گردانيدي. حضرت فرمود: به چه سبب؟ گفت: به سبب آن كه خلافت را به معاويه سپردي. حضرت فرمود: به خدا سوگند كه ياوري نداشتم و اگر ياوري مييافتم شب و روز با او جنگ ميكردم تا خدا ميان من و او حكم كند. لكن شناختم اهل كوفه را و امتحان كردم ايشان را و دانستم كه ايشان به كار من نميآيند. عهد و پيمان ايشان را وفايي نيست و بر گفتار و كردار ايشان اعتمادي نيست و... آن حضرت سخن ميگفت، كه ناگهان خون از حلق مباركش فرو ريخت. طشتي طلب كرد و پيوسته خون از حلق شريفش ميآمد تا آن كه آن طشت مملوّ از خون شد. راوي گفت: گفتم يابن رسول الله اين چيست؟ فرمود: معاويه زهري فرستاده بود كه به من خوراندند، آن زهر به جگر من رسيده است و اين خونها كه در طشت ميبيني، قطعههاي جگر من است. گفتم، چرا مداوا نميكني. فرمود: دو مرتبه ديگر مرا زهر دادهاند و مداوا شدهام، اين مرتبهي سوّم است و قابل معالجه و درمان نيست.[3]
معرفي منابع، جهت مطالعه بيشتر:
1ـ حسن كيست؟، فضل اله كمپاني.
2ـ منتهي الآمال، شيخ عباس قمي.
3ـ الارشاد، شيخ مفيد، ترجمه رسولي محلاتي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . قمي، شيخ عباس قمي، منتهي الآمال، چاپ كتابفروشي علميه اسلاميه تهران، 1371، هـ. ق، ج اول، ص 168. طبرسي، الاحتجاج، انتشارات اسوه، ج2، ص 73 و شيخ مفيد، الأرشاد، با ترجمهي سيد هاشم رسولي محلاتي، انتشارات علميه اسلاميه، ج 2، ص 12. شيخ عباس قمي، همان، ص 169. ج اول.
[2] . شيخ مفيد، همان، ص 12، 13.
[3] . طبرسي، الاحتجاج، همان، ج2، ص72 و قمي، شيخ عباس، منتهي الآمال، همان، ج اول، ص 169.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اوضاع و جوّ سياسي آن زمان به خاطر سياستهاي استبدادي معاويه كاملاً بر عليه اهلبيت ـ عليهم السّلام ـ بود. دشمني معاويه و بنياميّه نسبت به اهلبيت بر هيچ شخصي پوشيده نيست او در دوران حكومت علي ـ عليه السلام ـ با حضرت به مخالفت برخاست و با حيلهگري و فتنه در صدد از بين بردن حكومت امام بود. پس از آنكه آن حضرت در مسجد كوفه شربت شهادت نوشيد معاويه مبارزات خود را به صورت جنگ غيرنظامي درآورد و لحظهاي از تبليغات سوء عليه امام و ناسزا و لعن بر وي دست نكشيد و همان طور كه در تمام عمرش از حق پيروي نكرده بود، بعد از علي ـ عليه السلام ـ نيز از خلافت برحقّ امام حسن ـ عليه السلام ـ سرباز زد. او شرايط را براي رسيدن به قدرت مناسب ديد. لذا براي ارضاي جاهطلبي در جستجوي يك فرصت مناسب بود. او براي رسيدن به اين نتيجه، به كار بردن هر وسيلهاي را روا ميدانست و از هيچ ناجوانمردي و پليدي روگردان نبود، آنجا كه بعد از صلح با امام حسن ـ عليه السلام ـ صراحتاً ميگويد «به خدا سوگند با شما نبرد نكردم كه نماز بخوانيد و روزه بگيرد و زكات بپردازيد... بلكه تنها ميخواستم بر شما رياست و حكومت بكنم.»[1] امّا چيزي كه در اين دورة بسيار عجيب و قابل تحليل است، رابطة نزديك بين عايشه و معاويه ميباشد اين دو با همة اختلافي كه در گذشته داشته و مبارزهاي كه با يكديگر در قتل عثمان كردند، به خاطر مصلحت روزگار در كنار هم قرار گرفتند و يك جبهة واحد تشكيل دادند كه بذل و بخششهاي مالي دستگاه اموي نسبت به عايشه از عوامل بارز و قوي اين بستگي ميباشد. بارها و بارها اموال فراوان و هداياهاي گرانبهايي از طرف معاويه و حكومت اموي براي عايشه فرستاده ميشد.[2]
اين همبستگي در آن زمان ثمرات بسيار شومي براي اسلام و مسلمين برجاي گذاشت كه كوچكترين آن تيرباران پيكر امام حسن ـ عليه السلام ـ بود كه وقتي بر طبق وصيت امام ـ عليه السلام ـ ميخواستند پيكر او را در كنار قبر جدّش دفن كنند، بنياميّه حسادت كردند و از اين جريان برآشفتند، زيرا جسد عثمان خليفة سوّم كه از بنياميّه بود، در حاشية گورستان يهوديان دفن شده بود، به همين جهت بنياميه كه دفن امام را در جوار قبر پيامبر ـ عليه السلام ـ امتياز بزرگي براي خاندان اهلبيت ميدانستند، براي جلوگيري از اين كار سراغ هم پيمان خود عايشه رفتند زيرا عاشيه به هر حال همسر پيامبر بود و به عنوان امالمؤمنين مورد احترام مسلمانان بود. آنها با اطلاعي كه از كينه و حسد عايشه نسبت به فرزندان فاطمه به ويژه امام حسن ـ عليه السلام ـ داشتند، به عايشه گفتند «اي مادر مؤمنان ميخواهند حسن را در كنار قبر پدرش دفن كنند به خدا سوگند اين كار تمام افتخارات پدرت ابوبكر و عمر را از بين خواهد رفت.» با اين حرف آتش كينه در دل عايشه دوباره زبانه كشيد. عايشه با يادآوري كينه جنگ جمل كه در آن امام حسن ـ عليه السلام ـ با شجاعت خود را به شتر فتنه انگيز عايشه رسانده و آن را پي كرده بود، سوار بر مركبي شده و فرياد برآورد «كسي را كه من دوست ندارم وارد خانة من نكنيد.» اينجا بايد پرسيد كه چرا عايشه امام حسن ـ عليه السلام ـ را دوست ندارد؟ و چرا در خانهاي كه بيشتر از يك هفتادم به او نميرسد، مانع دفن فرزند پيامبر ميشود؟ چطور عايشه اجازة دفن «عبدالرحمن بن عوف» را كه با رأي خود در سقيفه به علي ابن ابيطالب ـ عليه السلام ـ خيانت كرد، در خانة پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ميدهد ولي ريحانة پيامبر و جگر گوشة او را از كنار قبر جدّش دور ميسازد؟ چرا عايشه از خلافت علي ـ عليه السلام ـ برادر و وصي پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ سخت آشفته ميشود ولي وقتي خبر خلافت يزيد بيدين و فرعون صفت[3] را ميشنود آب از آب تكان نميخورد.[4]
اينجاست كه انديشة انسان فرو ميماند كه همبستگي معاويه با عايشه چقدر براي اسلام شوم بوده و معاويه تا چه اندازه در اين زن ـ كه نان را به نرخ روز ميخورد ـ اثر گذاشته است. عايشه و معاويه هر دو كاملاً ميدانستند كه حق با امام علي ـ عليه السلام ـ است و امام حسن ـ عليه السلام ـ مرتكب هيچ خطايي نشده، ولي نتوانستند در مقابل هواهاي نفساني و راحتي و آسايش موقتي كينه و حسادت را كنار بگذارند و پيرو حق باشند.
دشمني و حسادت ديرينة بنياميّه و جاه طلبيهاي معاويه و عداوتهاي كهنة عايشه، باعث شد كه پيكر پاك فرزند رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ تيرباران گردد و عايشه در اين كار مرتكب ستمي بزرگ گرديد و كينهاي را كه از ديرباز نسبت به امام علي ـ عليه السلام ـ و فرزندان او داشت به ويژه امام حسن ـ عليه السلام ـ داشت آشكار نموئد.
بنياميّه عقدههاي جنگ بدر و كينههاي جاهليّت، دشمنيهاي روز احد را تلافي كردند و داغي ديگر بر دل اهلبيت و شيعيان زدند. و با اين توهين به مقام امامت، سعي در انحراف مسير هدايت امّت به سوي خويش بودند.
معرفي منابع، جهت مطالعه بيشتر:
1ـ نقش عايشه در اسلام، علامه عسكري.
2ـ منتهي الامال، شيخ عباس قمي.
3ـ الارشاد، شيخ مفيد، ترجمه رسولي محلاتي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ابن ابي الحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 4، ص 16.
[2] . علامه عسكري، مرتضي، نقش عايشه در اسلام، ترجمة محمد صادق نجمي، ج 3، ص 190 تا 194، نشر دانشكدة اصول دين.
[3] . فرعون در كار رعيّت از يزيد عادلتر و در كار عامّه و خاصّه مردم خويش منصفتر بود. مسعودي، مروج الذهب، بيروت، دارالمعرفه ج 3، ص 77 و 78.
[4] . قريشي، باقر شريف، زندگاني حسن بنابراين علي ـ عليه السلام ـ ، ترجمة فخرالدين حجازي، چ بعثت، ص 689.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در ابتدا بايد اين نكته را متذكر شد كه در كتب تاريخي كمتر عنوان «شاگردان» را براي ياران امام حسن ـ عليه السلام ـ و امام حسين ـ عليه السلام ـ ذكر كردهاند. معمولاً از اين شيعيانِ مخلص بيشتر به عنوان «ياران باوفا» و «اصحاب» ياد كردهاند.
اما براي پاسخ به سؤال مذكور بايد گفت، اولاً: اوضاع و شرايط بعد از زمان امام حسن ـ عليه السلام ـ و زمان امام حسين ـ عليه السلام ـ[1] به گونه اي بود كه هرگونه تحرك و فعاليت را از ناحيه شيعيان سلب ميكرد. ولي با اين وجود شيعيان مخلصي بودند كه با شجاعت، ايثار و فداكاري خويش نقش مهمي را در تثبيت و استقرار شيعه ايفا ميكردند.
ثانياً: نقش اين شيعيان با توجه به منع كتابت و روايت احاديث كه زمان عمر صورت گرفت در استقرار و تثبيت تشيع بسيار مهم بوده است.
در دوران بني اميه شيعيان در اوضاع و شرايط فوق العاده دشواري بسر ميبردند «شيعيان در هر كجا كه بودند به قتل ميرسيدند. بني اميه دستها و پاهاي اشخاص را به احتمال اينكه از شيعيان هستند ميبريدند هر كسي كه معروف به دوستداري و دلبستگي به خاندان پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ بود يا زنداني ميشد يا مالش به غارت ميرفت و يا خانه اش ويران ميشد.[2]
اما در طول قرن اول هجري شيعيان مشتاق و پاكدامن و پايبند به اصول و ارزشهاي ديني وجود داشتند كه عموماً از شاگردان مكتب امام علي ـ عليه السلام ـ و امام حسن و امام حسين ـ عليهما السلام ـ بودهاند.
اينها با روشن بيني، آگاهي، شجاعت و دلاوري، فداكاري و از جان گذشتگي، راه ائمه را برگزيده و در مسير گسترش شيعه و رونق بخشيدن به جامعه شيعه گام بر ميداشتند.
از طرفي ميبينيم كه در زمان خليفه دوّم منع نوشتن و گفتن حديث آغاز شد و تا پايان دوره عمر كسي جرأتِ نقلِ حديث از طرف پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ را نداشت. ابن كثير مينويسد «ابوهريره ميگويد: ما در زمان عمر توانِ آن را نداشتيم كه بگوئيم رسول خدا فرمود، تا آنكه عمر هلاك شد».[3] طبري در رابطه با منع حديث مينويسد: «عمر بود كه ميگفت قرآن را مجرد كنيد و آن را تفسير نكنيد و روايت رسول خدا را كم كنيد».[4] علامه اميني، دراين رابطه مينويسد: «بدعت ننگيني كه عمر مرتكب شد نهي و منع از حديث رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ بود و زدن و زنداني كردنِ بزرگان صحابه را بدين سبب بود».[5] اما شيعياني مانند «احنف بن قيس» و «اصبغ بن نباته» «جابر بن عبدالله» «حبيب بن مظاهر»، «هجر بن عدي»، «رشيد هجري»، «زيد بن ارقم»، «سليم بن قيس»، «سليمان بن صرد»، «ابوالاسود دئلي»، «كميل بن زياد»، «قيس بن سعد»، «لوط ابن يحيي»، «ابو محنف»، «هلال بن شاف» و دهها شيعه مخلص ديگر كه نام آنها در ناسخ التواريخ[6] و كتب رجالي مثل رجال شيخ طوسي و رجال كشي به عنوان راويان اصحاب امام حسن ـ عليه السلام ـ و امام حسين ـ عليه السلام ـ آمده است، با بيان و روايت احاديث ائمه سبب گسترش و تثبيت شيعه ميشدند.
در مجموع ميتوان گفت شيعيان در قرن اول هجري و از طرق زير در تثبيت شيعه تلاش ميكردند:
1. ايثار و فداكاري
افرادي مانند «اصبغ بن نباته»[7] از كساني بود كه با علي ـ عليه السلام ـ بيعت كرده بود كه در راه علي ـ عليه السلام ـ چندان بكوشدتا به شهادت برسد يا در جنگها پيروز شود».[8] برخي ديگر ياران امام حسن ـ عليه السلام ـ و امام حسين ـ عليه السلام ـ مثل حجر بن عدي و هاني بن عروة و اصحاب كربلاي حسيني از جان خويش گذشتند ولي از حق طلبي و عدالت خواهي و افشاگري عليه بنياميه كوتاهي نكردند.
2. شهادت
ياران امام حسين ـ عليه السلام ـ با شهادت خويش و با ايثار و جانبازي مهمترين عامل تثبيت شيعه در قرن اول هجري بودند در اين رابطه «علي محمد علي دُخيل» مينويسد: «ياران امام حسين ـ عليه السلام ـ در راه اصلاح و هدايت امت گامهاي بلندي برداشتند زيرا آنان نميتوانستند به راحتي از كنار گمراهي امتي بزرگ بگذرند و آن را ناديده بگيرند بنابراين با هرچه در توان داشتند در راه پند و اندرز مردم و دعوت آنان به سوي حق كوشيدند.»[9]
«عاشورا» حماسة تاريخ شد و با بيدار كردن وجدان مسلمانان حقجو و شعلهور ساختن احساسات مذهبي راه هدايت را آموخت. عاشورا يك قيام محدود به سال 61 هـ . ق و سرزمين كربلا نيست بلكه جرياني است كه طول زمان در بيداري ملتهاي مسلمان مؤثر بوده و هنوز هم بسياري از مصلحان جهان در مبارزه عليه ظلم و بيعدالتي از آن الهام ميگيرند.
3. بيان فضائل ائمه
شيعيان و ياران امام حسن ـ عليه السلام ـ و امام حسين ـ عليه السلام ـ از هر فرصتي براي بازگو كردن فضائل ائمه دريغ نميكردند و عده زيادي از آنها به واسطة همين امر جان خويش را فدا كردند. يكي از اين افراد «ميثم تمار» است كه «از فراز دار فرياد برداشت كه هان اي مردم هر كه خواهد به احاديث علي ـ عليه السلام ـ گوش فرا دهد نزد من آيد. مردم گرد او جمع شدند و او از احاديثِ علي و فضائل آن حضرت ميگفت».[10] از اين نمونهها بسيار است يك نمونه ديگر «حُجر بن عدي» است كه امام حسين ـ عليه السلام ـ خطاب به معاويه در مورد حُجر و يارانش ميگويد: «مگر تو نيستي كشندة حجر و يارانش آن نمازگزاران عابد و تقبيح كنندگان ظلم و بزرگ شمارندگان بدعت كه در راه خدا سرزنش ملامت گران را به چيزي نميگرفتند».[11] حجر و يارانش «پيشگامان نهضت تكوين يافته و پيشرفت كننده اي بودند كه به زودي به شكل بخشي متكامل در جامعه مسلمين تبلور يافت و شكل گرفت».[12] «تراژدي حجر سرآغاز تاريخ شهداي شيعيان گرديد و با مرثيههاي فراواني كه در سوگش سروده شد ادبيات غني تشيع را در اسلام بسط داد».[13]
4. افشاگري
شيعيان و ياران باوفاي امام حسن و امام حسين ـ عليهما السلام ـ همواره در صدد دفاع از حقانيت شيعه بودند و در اين راه از هيچ امري هراس نداشتند. به عنوان نمونه «قيس بن سعد» وقتي سخنان نارواي معاويه را در مورد اصحاب رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ شنيد، خشمگين شد و شروع كرد به جواب دادن به معاويه. از جمله جوابهاي قيس، اشاره او به جنگهاي بدر و احد بود كه انصار در ركاب رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ شمشير ميزدند در حالي كه معاويه و پدرش ابوسفيان در ميان كفار و مشركين بودند. معاويه بعد از شنيدن سخنان قيس ساكت شد ولي قيس ادامه داد: رسول خدا از اينكه ستمگران بر ما حكومت خواهند كرد ما را خبر داده است.» سپس قيس سخناني در مدح و ستايش علي ـ عليه السلام ـ بيان داشت و معاويه از اين سخنان خشمناك شد.»[14]
اين شيعيان با شجاعت خويش همواره دشمنان اهل بيت را رسوا ميكردند.
«هنگامي كه مغيره و زياد در منابر به حضرت علي ـ عليه السلام ـ ناسزا ميگفتند حجر بن عدي سخن آنها را رد ميكرد و ميگفت: «شهادت ميدهم آن كس را كه مذمت ميكنيد به تمجيد شايستهتر است و آن كس را كه ميستائيد به مذمت اولي است.» اين جمله را با صداي بلند ميگفت و دو سوم مردم با او هم آواز ميشدند و ميگفتند: «به خدا حجر راست گفت و نيكو گفت.»[15]
با وجود چنين شاگرداني كه در مكتب اهل بيت پرورش يافته بودند شيعيان همواره حمايت ميشدند و تثبيت و استقرار شيعه مديون فداكاريهاي اين بزرگ مردان بوده است.
معرفي منابع، جهت مطالعه بيشتر:
1ـ حسن كيست؟، فضل الله كمپاني.
2ـ تشيع در مسير تاريخ، سيد حسين محمد جعفري.
3ـ تاريخ تشيع، غلامحسن محرمي.
4ـ الارشاد، شيخ مفيد، ترجمه رسولي محلاتي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . شرايط اجتماعي سياسي و فرهنگي دوره امام حسن ـ عليه السلام ـ و امام حسين ـ عليه السلام ـ به گونه اي نبود كه مانند دوران امام باقر و امام صادق ـ عليهم السلام ـ كلاس درس داشته باشند و هزاران شاگرد در پاي درس ايشان حاضر شوند لذا شاگردان حسنين ـ عليهم السلام ـ در حد محدود بودند.
[2] . محرمي، غلامحسن، تاريخ تشيع، چاپ اول، قم: مؤسسةآموزشي پژوهشي امام خميني (ره)، 1382، ص 93، به نقل از ابن ابي الحديد. شرح نهج البلاغه، دار احياء الكتب العربي، 1961 ميلادي، ص 45-43.
[3] . اسماعيل بن كثير، البدايه و النهايه، ج 8، بيروت دارالمعرفه، سال 1419 هـ ، ص 107.
[4] . ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، مترجم، محمود مهدوي دامغاني، تهران نشر ني، 1375، ص 120.
[5] . علامه اميني، الغدير، ترجمه محمد شريف رازي، ج12، چاپ دوم، تهران، چاپ و نشر بنياد بعثت، 1374،ص 191.
[6] . سپهر، محمدتقي، ناسخ التواريخ، ج سوم، تهران: انتشارات كتابفروشي اسلاميه، 1383، ص 218-206.
[7] . اصبغ بن نباته جزء ياران امام علي ـ عليه السلام ـ و امام حسن ـ عليه السلام ـ ميباشد و از راويان آن حضرت است.
[8] . سپهر، محمدتقي، پيشين، ج 3، ص 90.
[9] . علي محمد، علي دخيل، ياران امام حسين ـ عليه السلام ـ، ترجمه عدنان طهماسبي، چاپ دوم، تهران: كانون فرهنگي و هنر اسلامي،1364، ص 21.
[10] . سپهر، محمدتقي، پيشين، ج 3، ص 168.
[11] . كمپاني، فضل الله، حسن كيست؟، چاپ اول، تهران، مؤسسه انتشارات فراهاني، سال 1354، ص 276.
[12] . جعفري، سيدحسين محمد، تشيع در مسير تاريخ، ترجمه آيت اللهي، چاپ 6، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1372، ص 198.
[13] . همان، ص 198.
[14] . اللهياري، عليرضا، سرگذشتنامه بزرگان اسلام، كميل، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، ص 89.
[15] . كمپاني، فضل الله، پيشين، ص 272، به نقل از صلح امام حسن، ص 247.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در اينكه امام حسن ـ عليه السلام ـ دو بار در طول عمر خود تمام اموال خود را در راه خدا صرف كرده شكي نيست در كتاب سيره پيشوايان به نقل از كتاب تاريخ الخلفاء سيوطي پس از تعريف و تمجيد از امتيازات اخلاقي و فضائل انساني فراوان امام حسن مجتبي ـ عليه السلام ـ اينگونه آمده است كه:
حضرت مجتبي ـ عليه السلام ـ در طول عمر خود دوبار تمام اموال و دارائي خود را در راه خدا خرج كرد و سه بار ثروت خود را به دو نيم تقسيم نمود. نصف آن را براي خود نگه داشت و نصف ديگر را در راه خدا بخشيد.[1]
به غير از موارد فوق آن حضرت گاهي مبالغ قابل توجهي را يك جا به مستمندان ميبخشيد، به طوري كه ماية شگفتي واقع ميشد. نكتة چنين بخششهاي چشمگيري اين است كه حضرت مجتبي ـ عليه السلام ـ با اين كار براي هميشه شخص فقير را بينياز ميساخت و او ميتوانست با اين مبلغ تمام احتياجات خود را برطرف نموده و زندگي آبرومندانهاي تشكيل بدهد و احياناً سرمايهاي براي خود تهيه نمايد. امام روا نميديد مبلغ ناچيزي كه خرج يك روز فقير را به سختي تأمين ميكند، به وي داده شود و در نتيجه او ناگزير ميشود براي تأمين روزي هر روز خود دست احتياج به سوي اين و آن دراز كند.[2]
حال قبل از پرداختن به ادامة سؤال ما معاني سه واژه: مواسات، مساوات و ايثار را طي مثالي بررسي ميكنيم. اگر كسي اندكي از اموال و دارايي خود را به يك شخص نيازمند ببخشد مواسات كرده است. ولي اگر اموال خود را به طور مساوي با فرد فقير تقسيم كند گفته مي شود كه وي مساوات را به جاي آورده و در نهايت اگر شخص تمام اموال و دارايي خود را به فرد محتاج داده و او را بر خود مقدم كند در اينجا اين شخص ايثار كرده است.[3] در ادامة اين بحث سؤالي مطرح ميشود كه چه كسي بايد مواسات يا مساوات كند و چه كسي ايثار؟ مسلماً كسي كه با بخشش اموال خود در اندك زماني محتاج گشته و مجبور خواهد شد براي رفع نياز خود دست به سوي ديگران دراز كند براي چنين شخصي ايثار كردن، عين اسراف كردن است.
ايثار كردن فقط براي افرادي صادق خواهد بود كه نه تنها پس از بذل دارايي خود در راه خدا، محتاج نخواهند شد بلكه به خود اطمينان دارند كه از راههاي حلال روزي خود را به دست خواهند آورد و با همت خويش هيچ وقت محتاج ديگران نخواهند بود.
درست است كه در آيه مورد نظر (فرقان/67) به ميانهروي و اعتدال و نيز به پرهيز از اسراف پرداخته شده است اما بايد در نظر داشت اين آيه در صدد بيان اوصاف بندگان خداوند است كه با تقوي و عمل به فرامين الهي به درگاه احديت تقرب يافتهاند نه در مورد امامان معصوم ـ عليهم السلام ـ كه حسابشان جداست انسان هر اندازه كه به ذات احديت نزديكتر باشد به همان اندازه بايد در اجراي امور ديني نسبت به سايرين پيشقدمتر باشد. حضرت آيت الله جوادي آملي ميفرمودند: اينكه گفته شده «خير الامور اوسطها» در مورد افراد عادي است كه بايد در همه چيز از جمله در انفاق ميانهروي و حد اعتدال را مراعات كنند كه با بذل و بخشش بيش از حد به خود ضرر نرسانند ولي اين شخص اگر به مرحلهاي برسد كه از خواصّ و مقرّبين درگاه باري تعالي گردد در اينجا «خير الامور اكثرها» معنا خواهد داشت. بنابراين، در اعمال عبادي و ديني نيز هرگز نبايد آنچه را در مورد انسانهاي عادي بيان شده، در مورد معصومين ـ عليهم السلام ـ صادق بدانيم و بالعكس آن نيز چنين است.
برخي چيزها مثلاً براي حضرت ختمي مرتبت پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ واجب بود ولي براي ساير بندگان به صورت استحباب بيان شده بود از جمله نماز شب. از طرف ديگر مواردي همچون انفاق براي مردم عادي تا جايي فضيلت دارد كه خود به سختي و مشقت نيفتند ولي براي معصومين ـ عليهم السلام ـ اينگونه نيست. آن بزرگواران چه بسيار وقتها هر آنچه در خانه بود براي سائل ميدادند و خود با شكم گرسنه سر بر بالين مينهادند و نمونه آن در دوران تاريخ زندگي حضرت علي ـ عليه السلام ـ بسيار است. حضرت علي ـ عليه السلام ـ با دست مبارك خويش نخلستانهايي ايجاد مينمود ولي با اين همه روزي سير نخورد و اكثر اوقات گرسنه بود. پولي قرض ميكرد تا رفع گرسنگي از اهل خانه خود كند ولي چون سائلي را ميديد آن پول را به سائل ميبخشيد و او را بر خود و خانواده خود ترجيح ميداد. سه روز پشت سر هم روزه گرفتند و در موقع افطار در هر يك از شبها به ترتيب مسكين و يتيم و اسيري در خانه را به صدا درآوردند و با اينكه خود و بچههايشان در گرسنگي به سر ميبردند با آب افطار كرده و گردههاي نان را به آنان دادند. اگر اين عمل آن حضرت مورد رضاي الهي نبود هرگز سورة هل اتي[4] در شأن اهلبيت ـ عليهم السلام ـ نازل نميشد. اگر آنها چنين بذل و بخششي و چنين بيتوجهي به ماديات دنيا را نداشتند نميتوانستند براي ما اسوه باشند اسوه بودنشان براي خاطر اين است كه كارهايشان فوقالعاده بود لذا در شأن آنها و ستايش آنها آياتي از قرآن نازل شد. امام حسن ـ عليه السلام ـ به كريم اهلبيت معروف شد. و امام رضا ـ عليه السلام ـ ملقب به رضا شد.
معرفي منابع، جهت مطالعه بيشتر:
1ـ صلح الحسن، شيخ راضي ياسين، ترجمه سيد علي خامنهاي «جاودانهترين نرمش قهرمانانه تاريخ».
2ـ حسين كيست؟، فضل الله كمپاني.
3ـ الارشاد، شيخ مفيد، ترجمه رسولي محلاتي.
4ـ در آستانه اهلبيت (امام حسن ـ عليه السلام ـ و امام حسين ـ عليه السلام ـ)، سيد محسن امين.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . پيشوائي، مهدي، سيره پيشوايان، قم، چاپ چهارم، 1375، ناشر مؤسسه تحقيقاتي و تعليماتي امام صادق ـ عليه السلام ـ ، ص 9 و 91. و سيوطي تاريخ الخلفاء، مكتبه المثني بغداد.
[2] . سيره پيشوايان، همان، ص 89.
[3] . حكيمي، محمد رضا، قيام جاودانه، دفتر نشر فرهنگ اسلامي ، چاپ اول، 1373، ص37 و 38. براي بررسي بيشتر در مورد واژههاي مساوات و مواسات به بحارالانوار ، ج74، فصل «المواساة اصل عظيم» و «مبدأ المساواة في الاسلام» رجوع شود.
[4] . و يطعمون الطعام علي حُبّة مسكيناً و يتيماً و اسيراً. سوره انسان (دهر)، آيه 8.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
سيره عبادي امام حسن مجتبي(ع):
حسن بن علي (ع) عابدترين و زاهدترين مردم بود. سيره عملي آن حضرت در تمام شئون زندگي مي تواند الگوي عملي قرار گيرد که در اين جا به خلاصه اي از زواياي مختلف آن اشاره مي کنيم:
1. پياده به حج مي رفت و گاهي نيز پا برهنه راه مي رفت.[1] اما در توضيح دليل اين کار مي فرمود: من شرم دارم خداوند را ملاقات کنم در حالي که پياده به خانه او نرفته باشم.[2] بنابر نقلي بيست بار و در نقل ديگري بيست و پنج بار با پاي پياده به سفر حج رفت.[3]
2. خوف از خدا: امام حسن(ع) وقتي ياد مرگ مي کرد مي گريست، و چون ياد قبر مي کرد مي گريست، و چون ازقيامت و بعث و نشور ياد مي کرد مي گريست، و چون متذکر عبور از صراط مي شد مي گريست و هرگاه به ياد توقف در پيشگاه خداي تعالي در محشر مي افتاد، فريادي مي زد و روي زمين مي افتاد ... و چون به نماز مي ايستاد بند هاي بدنش مي لرزيد... و پيوسته در هر حالي که کسي آن حضرت را مي ديد به ذکر خدا مشغول بود.[4]
3. ياد خدا در هر حال: شيوه امام حسن(ع) اين بود که وقتي به بستر خواب مي رفت، سوره کهف را مي خواند و مي خوابيد.[5] حسن بن علي چنان بود که چون از وضو فارغ مي شد رنگش تغيير مي کرد و مي فرمود: حق است بر کسي که مي خواهد به محضر خداوند وارد شود، اين که رنگ چهره اش تغيير کند.[6]
4. رعايت حال و حقوق مردم: امام حسن(ع) از لحاظ اجتماعي به گونه اي رفتار مي کرد که همسايگان و شهروندان و هيچ کس به خاطر شأن والاي ايشان از دست يابي به ايشان و دست يابي به حقوق خويش محروم نشوند؛ يعني آثار جلالت امام بر مردم تحميل نمي شد و از جبروت آني امام ضرري به نظم جامعه و حقوق مردم نمي رسيد.
تواضع و ادب اجتماعي امام
سيوطي در کتاب تاريخ الخلفا روايت کرده که روزي امام حسن (ع) در مکاني نشسته بود و چون خواست از آن جا رود فقيري وارد شد، امام به آن مرد فقير خوش آمد گفت و با او ملاطفت کرد و سپس به او فرمود: اي مرد تو وقتي نشستي که ما براي رفتن برخاستيم، آيا اجازه رفتن به من مي دهي؟ مرد فقير عرض کرد: آري اي پسر رسول خدا.[7]
روزي گذر امام به جمعي از گدايان افتاد که چند پاره نان خشک در پيش داشتند و مشغول خوردن بودند. چون نظر آنان به حضرت افتاد، تعارفش کردند. امام حسن از اسب فرود آمده و فرمود: خدا متکبران را دوست نمي دارد. آن گاه با آنان نشست و از غذايشان تناول کرد. به برکت وجود آن بزرگوار چيزي از غذا کم نيامد. آن وقت، حضرت آنان را به مهماني دعوت کرده و ضمن دادن غذاي خوب، لباسهاي فاخري نيز به آنها هديه داد.[8]
مهرباني با تمام موجودات
مردي به نام نجيح مي گويد: ديدم امام حسن (ع) دارد غذا مي خورد. در اين حال سگي آمد و پيش روي آن حضرت ايستاد. امام مجتبي (ع) يک لقمه غذا که مي خورد يک لقمه هم به سگ مي داد. گفتم يابن رسول الله! اجازه مي دهي اين سگ را دور کنم؟ فرمود نه! زيرا دوست ندارم که جانداري به من بنگرد که غذا مي خورم و من چيزي به او ندهم. بگذار باشد وقتي سير شد خودش مي رود.[9]
حلم و بردباري امام حسن(ع)
حلم و بردباري امام چنان بود که گاه دشمن کينه توز را که به قصد کشتن آمده بود، به دوستي مخلص و هواداري مؤمن تبديل مي کرد.[10] امام حسن از نمونه هاي مشهور، به بردباري و نيکي در برابر بدکاران است. و الگوي حقيقي در مکارم اخلاق است. موفق بن احمد خوارزمي روايت کرده که امام حسن(ع) گوسفندي داشت که به آن علاقه داشت، روزي مشاهده کرد که پاي آن گوسفند شکسته به غلامش فرمود چه کسي پاي اين گوسفند را شکسته؟ پاسخ داد: من! فرمود چرا؟ گفت: مي خواستم شما را غمگين کنم! امام فرمود: اما من تو را خوشحال خواهم کرد و تو در راه خدا آزادي![11]
مردي از شاميان گويد: روزي در مدينه شخصي را ديدم با چهره اي آرام و بسيار نيکو و لباسي در بر کرده که به طرز زيبايي آراسته و سوار بر اسب. درباره او پرسيدم. گفتند حسن بن علي بن ابيطالب است. خشمي سوزان سرتاپاي وجودم را فرا گرفت و بر علي بن ابيطالب حسد بردم که چگونه او چنين پسري دارد. پيش او رفته و پرسيدم آيا تو فرزند علي هستي؟ وقتي تأييد کرد، سيل دشنام و ناسزا بود که از دهان من به سوي او سرازير شد. پس از آن که به ناسزاگويي پايان دادم از من پرسيد آيا غريب هستي؟ گفتم: آري. فرمود با من بيا اگر مسکن نداري به تو مسکن مي دهم و اگر پول نداري به تو کمک مي کنم و اگر نيازمندي، بي نيازت مي سازم. من از او جدا شدم درحالي که در روي زمين محبوب تر از او نزد من کسي نبود.[12]
شجاعت امام حسن(ع)
ايشان در دوران کودکي هم از بيان حق و اعتراض به حق کشي ابايي نداشت. در يکي از روزها در حالي که کودکي هفت يا هشت ساله بود خود را به مسجد رسول خدا رسانده و ابوبکر را که در جايگاه جدش پيامبر(ص) نشسته بود مخاطب ساخته و با همان لحن کودکانه، ولي پرمعني و کوبنده، به او فرمود: «فرود آي و فرود آي از منبر پدرم و به سوي منبر پدرت برو!» امام حسن همه آن چه را که ممکن بود به صورت مناظره و استدلال بيان دارد، با همين دو جمله کوتاه و پرمعني اظهار فرمود. خليفه که غافلگير شده بود در پاسخ فرزند رسول خدا گفت: راست گفتي به خدا سوگند که آن منبر پدر توست نه منبر پدر من.[13] امام حسن تنها کسي بود که در جنگ جمل حاميان شتر سرخ موي را که در حمايت جاهلانه از يک شتر فتنه انگيزي و لجاجت مي کردند، پراکنده ساخته و نيزه خود را در شکم بت سرخ فرود آورد.[14] در جنگ صفين نيز وقتي امير المؤمنين(ع) تاخت بي باکانه امام حسن(ع) را ديد با نگراني متوجه اطرافيان شده فرمود: اين پسر را نگه داريد... که من از آمدن اين دو (حسن و حسين) دريغ دارم مبادا به خاطر (آمدن) اين دو نسل رسول خدا(ص) قطع شود.[15]
کنيزکي آمد و شاخه گلي را به آن حضرت هديه داد. حسن بن علي(ع) به او گفت: تو در راه خدا آزادي! من که آن ماجرا را ديدم به آن حضرت عرض کردم: کنيزکي شاخه گلي بي ارزش به شما هديه کرد و شما او را آزاد کرديد؟ ايشان در پاسخ فرمودند: اين گونه خداي تعالي ما را ادب کرده که فرمود: «وقتي تحيتي به شما دادند، تحيتي بهتر بدهيد». و بهتر از آن گل، آزادي اوست.[16]
ابن کثير از علماي اهل سنت در کتاب البدايه و النهايه روايت کرده که امام (ع) غلام سياهي را ديد که گردة ناني در پيش خود نهاده وخودش لقمه اي از آن مي خورد و لقمه اي ديگر را به سگي که آن جا بود مي دهد. امام (ع) که آن منظره را ديد به او فرمود: انگيزه تو در اين کار چيست؟ پاسخ داد من از او شرم دارم که خود بخورم و به او نخورانم! امام (ع) به او فرمود از جاي خود بر نخيز تا من بيايم! سپس به نزد مولاي آن غلام رفت و او را با آن باغي که در آن زندگي مي کرد از وي خريداري کرد، آن گاه آن غلام را آزاد و باغ را نيز به او بخشيد![17]
کرامت هاي آن حضرت
امام حسن مجتبي(ع) نيز همچون ديگر ائمه ـ عليهم السلام ـ داراي کرامت عديده اي است که به جهت رعايت اختصار به يک مورد اشاره مي گردد:
مردي نامه اي را به دست امام حسن(ع) داد که در آن حاجت خود را نوشته بود. امام بدون اين که نامه را بخواند به او فرمود: حاجتت رواست! شخصي عرض کرد: اي فرزند رسول خدا خوب بود نامه اش را مي خواندي و مي ديدي حاجتش چيست و آن گاه بر طبق حجتش پاسخ مي دادي؟ امام فرمود: بيم آن دارم که خداي تعالي تا به اين مقدار که من نامه اش را مي خوانم از خواري مقامش مرا مورد مؤاخذه قرار دهد.[18]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1ـ صلح امام حسن، محمد جواد فضل الله.
2ـ صلح امام حسن، شيخ راضي آل ياسين با ترجمه آيت الله خامنه اي.
3ـ مناقب آل ابي طالب، ابن شهر آشوب السروي مازندراني.
4ـ حياه الامام حسن، علامه باقر شريف قرشي.
5ـ زندگاني امام حسن (ع) سيد هاشم رسولي محلاتي.
6ـ الامام مجتبي، علامه حسن مصطفوي.
7ـ الحياه السياسيه لأمام الحسن(ع)، سيد جعفر مرتضي عاملي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. رسولي محلاتي، سيد هاشم، زندگاني امام حسن، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ ششم، 1376ش، ص325 به نقل از بحارالانوار، ج43، ص 331.
[2]. ابو نعيم اصفهاني، اخبار اصبهان، تهران، النصر، افست، چاپ ليدن، 1934م، ج1، ص 44.
[3]. همان و سيوطي، تاريخ الخلفا، تحقيق محمد محيي الدين عبدالحميد، مصر، السعاده، 1371ق، ص 73.
[4]. سولي محلاتي، همان، ص225 ـ 226 به نقل از بحارالانوار، ج43، ص 331.
[5]. رسول محلاتي، همان، ص330. به نقل از ملحقات، احقاق الحق، ج11، ص114. که اين روايت از سير اعلام النبلاء ذهبي روايت شده است.
[6]. رسولي محلاتي، همان، ص331، به نقل ازملحقات احقاق الحق، ج11، ص 112.
[7]. رسول محلاتي، همان، ص 330؛ به نقل از تاريخ الخلفاء سيوطي، ص 73.
[8]. جواد نعيمي، همان، ص 59؛ به نقل از جلاء العيون علامه مجلسي، ص 241.
[9]. جواد نعيمي، همان، ص 60؛ به نقل ازجلاء العيون مجلسي و چهارده معصوم عماد زاده اصفهاني.
[10]. غياثي کرماني، رضا، سيره اخلاقي امام حسن (ره توشه راهيان نور ـ ويژه رمضان 1427ق،) قم، دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه، 1385ش، ص314.
[11]. رسولي محلاتي، همان، ص350؛ به نقل از ملحقات احقاق الحق، ج11، ص117؛ باقر شريف قرشي، حياة الامام حسن(ع)، ج1، ص314.
[12]. محمد بن يزيد مبرد نحوي، الامل في اللغه و الادب، تحقيق تغاريد بيضون، نعيم زرزور، بيروت، بي نام، 1407ق، ج1، ص 235.
[13]. همان، ص100ـ101؛ به نقل از شرح نهج البلاغه بن ابي الحديد، ج2، ص 17.
[14]. همان، ص136ـ137؛ به نقل از مناقب آل ابيطالب، چاپ قم، ج4، ص 21.
[15]. همان، ص146؛ به نقل از حياه الامام حسن (ع)، ج1، ص 497.
[16]. رسولي محلاتي، همان، ص338؛ به نقل از ملحقات احقاق الحق، ج11، ص 149.
[17]. همان، ص 336؛ به نقل از البرايه و النهايه، ابن کثير، چ مصر، ج8، ص 38.
[18]. رسولي محلاتي، همان، ص 339؛ به نقل ازملحقات احقاق الحق، ج11، ص 141.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در پاسخ به اين شبهه بايد گفت كه، كفر معاويه نه تنها به خاطر قتال با علي (ع) ثابت ميشود، بلكه به دلائل مختلف ديگر ثابت شده است و از مسلّمات است (و فقط عوام اهل سنّت او را مسلمان و كاتب وحي و صحابي پيامبر (ص) و خال المؤمنين ميخوانند) كه در ذيل به بعضي از آن دلائل اشاره ميشود. اولاً، خداوند در قرآن ميفرمايد: «و ما جعلنا الرؤيا التي أرَيْنك الا فتنةً للناس و الشجرة الملعونة في القرآن و نُخوِّفُهم فما يزيدهم الاّ طغياناً كبيرا»[1] يعني: «و ما آن رويايي كه به تو نشان داديم فقط براي آزمايش مردم بود، همچنين شجرة ملعونه (= درخت نفرين شده) را كه در قرآن ذكر كردهايم، ما آنها را بيم داده و (انذار) ميكنيم، اما جز طغيان عظيم چيزي برآنها نميافزايد.» در مورد تفسير اين آيه مفسرين از جمله فخر رازي و سيوطي در ذيل اين آيه آوردهاند كه، «رأي رسول الله (ص) بني اميّه ينزون علي منبره نزو القرد فساءه ذلك»[2] يعني: «پيامبر (ص) در عالم رؤيا ديد كه بنياميّه مانند بوزينگان بر منبر آن حضرت بالا و پايين ميروند، در اين هنگام جبرئيل آية مذكور را بر پيامبر (ص) نازل فرموده است.» پس وقتي خداوند متعال نژاد بيناميه را كه در رأس آنها ابوسفيان و معاويه بودند، شجرة ملعونه خطاب ميكند و قطعاً معاويه كه اصليترين شاخه اين درخت ميباشد، ملعون است و مورد لعن الهي واقع ميشود، چگونه ميتواند مورد كفرو شرك به خداوند قرار نگيرد.
ثانياً: چگونه است اين كلام خداوند راجع به معاويه كه ميفرمايد: «و مَنْ يقتل مُومناً متعمداً فجزائُهُ جهنّم خالدين فيها و غضب الله عليه و لعنه و اَعَدَّ له عذاباً عَظيماً.»[3] يعني: «هر كس فرد با ايماني را از عمد به قتل برساند، مجازات او دوزخ است،در حالي كه جاودانه در آن ميماند، و خداوند بر او غضب ميكند و او را از رحمتش دور ميسازد و عذاب عظيمي براي او آماده ساخته است. در حالي كه معاويه خود را خليفة مسلمين ميدانست با رشوه دادن به جعده (همسر امام حسن (ع) سبط اكبررسول خدا (ص) را به قتل رسانيد، چرا كه او سمّي را براي جعده فرستاد كه اگر حسن بن علي (ع) را به قتل برساني، يكصد هزار درهم به تو مي دهم و همسر فرزند خود،يزيد مي نمايم؛ اما وقتي جعده دست خود را به خون آن حضرت آلوده كرد و سمّ را به ايشان خورانيد، معاويه يكصد هزار درهم را به او داد، ولي او را به ازدواج پسرش يزيد درنياورد.[4] آيا به شهادت رسانيدن امام حسن (ع) كه پيامبر (ص) دربارة او و برادرش امام حسين (ص) فرمود: «ان الحسن و الحسين سيداشباب اهل الجنة»[5] موجب كفر نميشود؟ آيا پيامبر (ص) در حديثي نفرمود: «اِنَّ الله حَرَّم الجنة من ظلم اهل بيني او قاتلهم او أغار عليهم اَوْ سَبَّهم»[6] و « حرمت الجنة علي من ظلم اهل بيتي و آذاني في عترتي»[7]يعني: «همانا خداوند حرام كرد بهشت را بر كسي كه ظلم روا دارد نسبت به اهل بيت من يا آنها را به قتل برساند يا آنها را غارت كند يا دشنام بدهد.» و «بهشت حرام شده است بر كسي كه بر اهل بيتم ظلم روا دارد و مرا به واسطة اذيت رسانيدن به عترتم، اذيت نمايد.» آيا حجر بن عدي و هفت نفر از ياران و اصحاب او كه به امر معاويه به قتل رسيدند موجب كفر و لعن معاويه نميشود؟[8]
ثالثاً روايتي كه در كتب اهل سنّت آمده است كه پيامبر اكرم (ص) فرمود: «اذا رأيتم معاويه علي منبري فاقتلوه.»[9] يعني: «هنگامي كه ديديد معاويه بر منبر من نشسته است پس او را بكُشيد.» اگر منظور از منبر در اين روايت مطلق منبر باشد يعني هر منبري كه معاويه برآن بالا برود و دعواي اسلام كند و خطبه بخواند بر آن منبر، آن منبر از براي رسول خدا (ص) محسوب ميشود و منبر پيامبر (ص) و اسلام است. اما اگر منظور از منبر دراين روايت خاص منبر رسول خدا باشد (همان چوبها)، ابن سعد در طبقات روايتي را نقل ميكند كه معاويه به مدينه آمده و بر منبر رسول خدا (ص) بالا رفته است و بر آن قسم ياد كرد كه ابن عمر را خواهم كشت.[10] پس در هر دو صورت معاويه واجب القتل بود، در حالي كه مسلمين در اين موضوع مسامحه كردند و كسي را كه پيامبر (ص) دستور قتلش را صادر كند،مرتد است و كافر و موجب لعن او ميشود.
رابعاً: از جمله دلائل واضحه بر كفر معاويه، سبّ و دشنام دادن بر اميرالمؤمنين علي (ع) بود، كه معاويه بر مردم امر نموده بود، در قنوت نماز، نماز جمعه، منبرها و مجالس، علي بن ابيطالب (ع) را سبّ نمايند، و قطعاً آن كسي كه، امام الموحدين، اخوالرسول، زوج البتول، اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب را در حيات و ممات آن بزرگوار سبّ نمايد، يا به آن امر كند، ملعون و كافر است، زيرا پيامبر (ص) فرمود: «مَن سَبَّ عَليّاً فقد سَبَّن» «و من سبّني الله فَقَد سبَّ.»[11] يعني: «هر كس سب و دشنام دهد علي (ع) را پس به تحقيق مرا دشنام داده است و هر كس مرا دشنام دهد همانا خداوند را دشنام داده است.» و باز پيامبر (ص) در خصوص علي بن ابيطالب (ع) ميفرمايد: يا علي انت سيّد في الدنيا و سيد في الاخرة، حبيبك حبيبي، و حبيبي حبيب الله و عدوّك عدوّي و عدوّي عدوّالله والويل لمن ابغضك بعدي.»[12] يعني: «اي علي تو آقا هستي در دنيا و آخرت، دوستدار تو، دوست من است و دوستدار من دوست خداست و دشمن تو، دشمن من است و دشمن من، دشمن خداست و واي بر كسي كه بغض تو را بعد از من داشته باشد.» و يا روايت ديگر كه پيامبر (ص) فرمود: «مَن احبني فليحب عليّاً و من أبغض عليّاً فقد أبغضني، و من أبغضني فقد أبغض الله عزّوجل و من أبغض الله ادخله النار.»[13] يعني: «كسي كه دوست بدارد مرا، بايد دوست بدارد علي را و كسي كه نسبت به علي بغض روا دارد مرا مورد بغض قرار داده و كسي كه بغض مرا داشته باشد خدا را مورد بغض قرار داده كه نتيجه اش آتش جهنّم است.» و يا در روايت ديگر كه پيامبر (ص) فرمود: «لا يبغض عليّاً مؤمن، و لا يحبّه منافق»[14] يعني: «مؤمن بغض علي (ع) را ندارد و منافق هم او را دوست نميدارد.» و مثل اين روايات و مضامين بسيار است كه قطعاً كفر معاويه را اثبات ميكند.
براي اطلاع بيشتر به كتاب «النصايح الكافيه لمن يتولي معاويه» نوشته سيد ابي عقيل حضرمي رجوع شود.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- سورة اسراء آية 60.
[2]- فخر رازي، تفسير كبير، مكتب الاعلام الاسلامي، 1413 هـ، ج 20، ص52 و سيوطي، جلال الدين، الدر المنثور، در ذيل آيه 60 سوره اسراء.
[3]- سورة نساء، آية 93.
[4]- ابن حجر هيثمي، صواعق المحرقه، مطبعة ميمينيه مصر، 83 و ابي نعيم، حلية الاولياء مطبعة سعادت مصر، ج 2، ص38.
[5]- صحيح ترمذي، مطبعه بولاق، ج 2، ص302، و مستدرك الصحيحين، مطبعة دايرهَ المعارف حيدرآباد، ج 3، ص167.
[6]- محب طبري،ذخائر العقبي، مكتبه قدسي، ص20.
[7]- شيخ شبلنجي، نور الابصار، مطبعه ميمنيّه مصر، ص100.
[8]- ابن اثير، الكامل في التاريخ، دار بيروت و دار صادر، ج 3، ص484، تا ص486.
[9]- المناوي، كنوز الحقائق، مطبعه اسلامبول، ص9 و ابن حجر عسقلاني، تهذيب التهذيب، ط: دايره المعارف حيدرآباد ج8، ص74 و ج 5 ص110 و ذهبي، ميزان الاعتدال، ط: سعادت مصر، ج 2، ص7، 129.
[10]- ابن سعد كاتب واقدي، طبقات الكبري، مطبعة بريل، ج 4،قسم اول، ص136.
[11]- مستدرك الصحيحين، همان، ج 1، ص121 و مسند احمد بن حنبل، ط: ميمنية مصر، ج 6، ص323، و نسائي، خصائص اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب مطبعة التقدم العلميه مصر، ص24 و محب طبري،ذخائر العقبي، مكتبه قدسي، ص66 و محب طبري، الرياض النضره، مطبة اتحاد مصر، ج 2، ص167.
[12]- مستدرك الصحيحين، همان ج 3، ص127 و خطيب بغدادي، تاريخ بغداد، مطبعة سعادت، ج 4، ص40 و محب طبري: الرياض النضره، همان، ج 2، ص166، 167.
[13]- تاريخ بغداد، همان ج 13، ص32.
[14]- متقي هندي، كنزالعمّال، مطبعة دايرةالمعارف، حيدر آباد دكن، ج 6، ص 158.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در پاسخ به اين شبهه بايد گفت كه اولاً: اگر امام حسن (ع) امام بود مثل علي (ع) حجّت خداست و بر او نمي توان اشكال گرفت. ثانياً: اگر امام علي (ع) در شرايط امام حسن (ع) بود او هم صلح ميكرد و مطابق بر سيره پيامبر (ص) عمل مي نمود، كه پيامبر (ص) در جنگ حديبيه صلح كرد. ثالثاً: خود امام حسن (ع) قبل از صلح با معاويه با مردم صحبت كرد و از آنها پرسيد آيا جنگ ميكنيد يا صلح؟ همه صلح را اختيار كردند. رابعاً: اوضاع سياسي (چه از لحاظ داخلي چه خارجي) زمان امام حسن (ع) منجر به صلح آن حضرت شد.
جواب تفصيلي:
اين شبهه كه آيا جنگ امام علي (ع) با معاويه و صلح امام حسن (ع) با معاويه سازگار است؟ در پاسخ بايد گفت اولاً: اگر قبول كنيم امامتِ امام علي (ع) و پس از او امام حسن (ع) را و بپذيريم كه هر دو حجّت خدا هستند پس ديگر نمي توان بر امام حسن (ع) اشكال گرفت كه چرا صلح كرد و چرا در برابر معاويه جنگ نكرد، چرا كه هر دو حجّت خدا هستند بر مردم، چه قيام كنند و چه صلح نمايند بر مسلمانان است كه از ايشان تبعيّت كنند و حكم آنان حكم الهي است، هر چند كه فلسفه و حكمت آن بر عموم روشن نباشد.
ثانياً: شرايط زمان امام حسن (ع)با شرايط زمان امام علي (ع) متفاوت بود اگر امام علي (ع) هم در شرايط دوران امام حسن (ع) واقع ميشد، همان كاري را ميكرد كه پسرش امام حسن(ع) انجام داد، چرا او هم مجري احكام الهي است و همان سيره و روشي را انتخاب ميكند كه خدا و رسولش انتخاب ميكنند.همچنانكه اين سيره و روش امام حسن (ع) را در سيرة پيامبر (ص) مي بينيم كه پيامبر (ص) در جنگهاي زيادي چون بدر و اُحد، خندق (احزاب) و... جنگيدند و در مقطعي ديگر كه شرايط براي جنگ آماده نبود مثل حديبيه صلح فرمودند. در كلامي امام حسن (ع) علت صلح خود را چنين بيان ميكند: «علت صلح من با معاويه، همان علت صلح رسول خدا (ص) با بنيضَمَرِه و بني اشجع است، هنگامي كه از حديبيه بر ميگشت؛ منتهي فرقي كه هست اين است كه آنان آشكارا كافر بودند ولي معاويه و يارانش در باطن كافرند (و در ظاهر لباس مسلماني بر تن دارند.) اگر من از جانب خدا امام هستم پس جايز نيست در قبول صلح و يا جنگ به سفاهتِ رأي، نسبت داده شوم، اگر چه حكمت آنچه انجام مي دهم براي افراد مشتبه باشد آيا نمي بيني كه خضر به خاطر سوراخ كردن كشتي و كشتن پسر و تعمير ديوار، از طرف موسي (ع) مورد غضب واقع شد؛ براي آنكه علت براي او مشتبه بود، تا اينكه خضر به او خبر داد و موسي راضي شد. هم چنين من نيز به خاطر صلحي كه با معاويه كردم، از طرف كساني كه علت امر را نمي دانستند مورد غضب واقع شدم، و اگر من صلح نمي كردم معاويه يك نفر شيعه روي زمين باقي نميگذاشت.»[1] اما در مورد موسي، بايد گفت،كه رعيّت خضر نبود بلكه مصاحب او بود و موسي رسول بود و خضر رسول نبود ولي مكلف به باطن و موسي هم مكلف به ظاهر، لكن رعيّت امام حسن (ع) از نظر شرع مكلف بودند و بايد از آن حضرت متابعت ميكردند، كه نكردند.
ثالثاً: از جمله عللي كه ميتوان براي علت صلح آن حضرت ذكر نمود ميتوان به خطبه آن حضرت قبل از صلح با معاويه اشاره كرد كه خطاب به مردم فرمود: «شك و پشيماني، ما را از جنگ لشگر شام باز نداشت، بلكه با سلامت نفس و اطمينان و شكيبايي با آنان ميجنگيديم ولي سلامت نفس با كينه و عداوت مخلوط گرديد و استقامت با تزلزل در هم آميخت و شما كه به صفين مي رفتيد، دين را در پيش رو و دنيا را در پشت سر داشتيد ولي اكنون دنيا را در جلو و دين را پشت سر افكندهايد، بدانيد ما براي شما آنچنانيم كه بوديم (و تغيير نكرده ايم) ولي شما نسبت به ما آنچنان كه بوديد نيستيد. بدانيد معاويه ما را وادار به امري كرد كه در آن شرافت و انصاف نيست، اگر كشته شدن را دوست داريد، پيشنهاد وي را بر مي گردانيم و با دَم شمشيرها با او برخورد ميكنيم؛ و اگر زنده بودن را دوست داريد، پيشنهاد معاويه را قبول ميكنيم. هنگامي كه سخن به اينجا رسيد همه فرياد زدند. « البُقية البُقية» يعني «ما را باقي بدار و از انديشهات بيرون نياور (يعني ما از جنگ ديگر خسته شده ايم).[2]
رابعاً: اوضاع و شرايط خارجي كشور اسلامي و هم وضع داخلي عراق و اردوي حضرت، هيچ كدام مقتضي ادامه جنگ نبود كه هر كدام را جداگانه بررسي ميكنيم:
1ـ از نظر سياست خارجي، آن روز جنگ داخلي مسلمانان به سود جهان اسلام نبود؛ زيرا امپراتوري روم شرقي كه ضربههاي سختي از اسلام خورده بود، همواره مترصّد فرصت مناسبي براي تلافي بود، و از اين گزارش جنگ داخلي مسلمانان كمال استفاده را كردند به گونهاي كه با سپاهي عظيم عازم جمله به كشور اسلامي شدند و يعقوبي مينويسد: هنگام بازگشت معاويه به شام (پس از صلح با امام حسن (ع)) به وي گزارش رسيد امپراتور روم با سپاه منظّم به قصد كشور اسلامي حركت كرده است. معاويه چون قدرت مقابله با چنين سپاه بزرگي را نداشت، با آنها پيمان صلح بست و متعهد شد صد هزار دينار به دولت روم شرقي بپردازد.[3]
پس اگر اين جنگ داخلي صورت مي گرفت نه به نفع امام حسن (ع) بود نه معاويه؛ بلكه ضرر آن متوجّه تمام مسلمانان ميگشت.
2ـ از نظر سياست داخلي، جنگ جمل و صفين و نهروان و... در بسيار از ياران امام علي (ع) يك نوع خستگي از جنگ ايجاد كرده بود، زيرا طيّ پنج سال خلافت امام علي (ع) ياران آن حضرت هيچ وقت اسلحه به زمين ننهادند مگر به قصد آنكه فردا در جنگ ديگري شركت كنند، و از طرف ديگر اين جنگ با بيگانگان نبود، بلكه در واقع با اقوام و برداران آنها بود كه اينكه در جبهة معاويه مستقر بودند.[4]
در ثاني، سپاه امام حسن (ع) يك سپاه ناهماهنگ و متشكّل از گروههاي مختلف بود، از جمله: شيعيان امام علي (ع) و خوارج كه از هر وسيله اي براي جنگ با معاويه استفاده ميكردند و افراد سودجو و دنياپرست كه طمع منافع مادي داشتند و گروهي كه از تعصب عشيرگي و صرفا به پيروي از رئيس قبيلة خود، براي جنگ حاضر شده بودند نه به خاطر دين.
مضافا بر اين موارد،مردم كوفه و عراق در آن زمان به مردمي پيمان شكن ملقّب بودند، همانطور كه با امام علي (ع) پيمان شكستند؛ و بارزترين اين پيمان شكنيها از آنِ فرماندةخائن آن حضرت بود به گونهاي كه امام حسن (ع) عبيدالله بن عباس را با دوازده هزار نفربه عنوان طلاية لشگر، گسيل داشت ولي طولي نكشيد كه به امام خبر رسيد كه، عبيدالله با دريافت يك ميليون درهم از معاويه، شبانه با هشت هزار نفر به وي پيوست. اين در حالي بود كه دو پسر عبيدالله را «بسربن ارطاة» يكي از فرماندهان معاويه، كشته بود.[5]
و نيز شايعه پراكني معاويه به اينكه امام حسن (ع) تن به صلح داده است و تحت تأثير قرار گرفتن لشگر امام حسن (ع) و در نتيجه حمله بردن آنها به خيمه حضرت و غارت آن و در صدد ترور و قتل حضرت برآمدن و متفرق شدن از ميدان جنگ باعث شد تا بر آن حضرت صلح را تحميل نموده و ايشان را مجبور به صلح نمايند. براي مطالعة بهتر ميتوان به طرائف سيد بن طاووس و سيرة پيشوايان مهدي پيشوايي مراجعه شود.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- صدوق، علل الشرايع، ج 1،ص 211، ط: نجف.
[2]-ابن اثير، اسد الغابة، دايرة المعارف حيدرآباد، ج 2، ص 13.
[3]- تاريخ يعقوبي،نجف، منشورات المكتبة الحيدريه، 1484، هـ . ق، ج 2، ص 206.
[4]- در جنگ جمل متجاوز از سي هزار كشته (تاريخ يعقوبي، همان، ج 2، ص 172)، و در جنگ نهروان چهارهزار نفر از خوارج به قتل رسيدند. (تاريخ يعقوبي، همان، ج 2، ص 182) و مجموع تلفات در صفين به حدود ده هزار نفر رسيد (مسعودي، مروّج الذهب، ط: 1، بيروت، دارالاندلس، 1965، ج 2، ص 393).
[5]- ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، قاهره، دار احياء الكتب العربيه، 1961م ، ج 2، ص 14.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اگر ما تاريخ اسلام را از متون اصلي و مورد اعتماد به دقت مورد بررسي قرار دهيم خواهيم ديد كه امام حسن ـ عليه السلام ـ در واقع اقدام به صلح نكرد، بلكه صلح به آن حضرت تحميل شد. يعني شرايط جامعه اسلامي به گونهاي بود كه صلح غير قابل اجتناب بود. لذا صلح امام حسن ـ عليه السلام ـ با معاويه، از دشوارترين حوادثي بود كه اهلبيت ـ عليهم السلام ـ پس از رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ از ناحية اين امت بدان دچار شدند. امام حسن با اين صلح مصائب و دردهاي رنج آوري را تحمل كرد كه هيچ كس جز امام معصوم به كمك خداوند، قدرت تحمل آن را ندارد. اما در رابطه با جواب سؤال فوق كه مخالفين صلح امام چه كساني و چه گروههايي بودند بايد ابتدا به تركيب نيروهاي اردوگاه امام نگاه كرد، كه چه افرادي و چه گروههايي با چه هدفهايي در اين اردو شركت كرده بودند. بعد ببينيم چه كساني و چرا مخالفت با صلح ميكردند.
تركيب سپاه امام طوري بود كه هر گروهي با اهداف خاص خود، در آن شركت داشتند. گروه اول: جمعي از شيعيان امام و پدرش. گروه دوم: جمعي از طرفداران حكميت (خوارج) كه به هر طريقي در صدد جنگ با معاويه بودند، گروه سوم: طرفداران هرج و مرج و آشوب و طمعكاران غنيمت جنگي و احياناً شكاك؛ و گروه چهارم: صاحبان عصبيتهاي قبيلهاي كه دنبالهرو سران قبايل بودند و دين انگيزة آنان نبود.[1]
لذا با توجه به اين تركيب، معلوم است كه هدف همه موافقين مبارزه و جنگ يكي نبود. بلكه براي برخي منافع شخصي يا قبيلهاي (نه تكليف شرعي) اهميت داشت، لذا امام در جواب حجر بن عدي (كه خواهان ادامه جنگ بود) فرمود: اي حجر همه مردم آنچه را كه تو دوست ميداري، دوست ندارند و عقيده آنان همچون عقيده تو نيست و آنچه كه من كردم فقط براي اين بود كه تو و امثال تو باقي بمانيد و خداوند هر روز در شأني است.[2]
معترضان به امام حسن در جريان صلح آن حضرت بيشتر از دو گروه بودند، يكي خوارج كه به هر نحو ممكن ميخواستند به هدف خود كه همان كشتن معاويه بود برسند. به همين دليل با امام علي ـ عليه السلام ـ نيز به مقابله برخاستند. و گروه دوم تعدادي از شيعيان كه روحية انقلابي و آتشين داشتند و با تسامح ميانهاي نداشتند. آنها با صلح مخالف بوده و گاه و بيگاه به امام اعتراض ميكردند و حتي با عبارتهاي نامناسب امام حسن ـ عليه السلام ـ را خطاب كرده، «يا مذل المؤمنين» ميخواندند.[3] ولي امام اين گروه را با بيان هدف خود و تشريح وضع موجود قانع ميكردند. آنها هم قبول كرده و پيروي از امام مينمودند. امام در جوابشان ميفرمود: من مذل المؤمنين نيستم، بلكه معز المؤمنين هستم.
امام در جواب معترضان در جاي ديگر فرمودند: كه اقدام من شبيه اقدام آن عالم (حضرت خضر) همراه موسي است كه كشتي را سوراخ كرد و هدف او حفظ كشتي براي صاحبانش بود و هدف من هم حفظ اصل دين و تشيع است.[4]
از ميان معترضان ميتوان به افرادي همچون حجر بن عدي، مالك بن حمزه، مسيب بن نجبه و سليمان بن صرد خزائي و قيس بن سعد اشاره كرد كه از بزرگان صحابه اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ و امام حسن مجتبي ـ عليه السلام ـ بودند.
قيس بن سعد كه با صلح مخالف بود بعد از صلح مضطرب بود. روزي به مجلسي كه معاويه هم در آن بود وارد شد و متوجه حضرت امام حسين ـ عليه السلام ـ شد و از آن حضرت پرسيد كه بيعت كنم؟ حضرت اشاره به امام حسن كرد و فرمود: او امام من است و اختيار با او است.[5] اين مطلب در منابع اهلسنت به صورت مخالفت امام حسين با امام حسن ـ عليه السلام ـ آمده، كه البته نميتواند درست باشد زيرا امام حسين ـ عليه السلام ـ تا وقتي كه امام حسن ـ عليه السلام ـ زنده بودند، خود را مطيع برادر و امام خويش ميدانستند و هيچگاه كوچكترين اعتراضي نكرده است. او ميدانست كه برادرش هر تصميمي بگيرد، بهترين تصميم است. البته منابع تاريخي كه توسط متعصبين سني مذهب به رشته تحرير در آمده از همان ابتدا سعي دارند كه امام حسن ـ عليه السلام ـ را يك فرد صلح طلب معرفي كنند و اين طور القا كنند كه اين امام حسن ـ عليه السلام ـ بود كه درخواست صلح كردند و به دنبال اين طرز تفكر است كه خيلي از ياران و حتي برادر امام حسن (امام حسين ـ عليه السلام ـ) را در زمرة مخالفين صلح قرار ميدهند. آنها امام حسن ـ عليه السلام ـ را تبرئه ميكنند و مظلوم و صلحطلب نشان ميدهند تا به ديگران تهمت بزنند. اما آنچه از منابع معتبر شيعي بر ميآيد اين است كه معاويه ابتدا درخواست صلح كرده و از طرف ديگر با حيله و ترفند با توجه به اينكه نيروهاي موجود در اردوگاه امام از تيرههاي مختلف بودند سعي كرد اختلاف افكني كند و تا حدودي هم موفق شد و لذا وضعي پيش آمد كه امام مجبور به صلح شدند. حضرت در جواب معترض ديگري فرمود: از صلح با معاويه منظوري جز اين نداشتم كه شما را از كشته شدن برهانم.[6]
بنابراين در رابطه با مخالفت عدهاي با صلح امام حسن ميتوان گفت: كساني كه امام را به راحت طلبي و عافيت انديشي متهم كردهاند، اغلب از خوارج و كساني بودند كه به دنبال منافع شخصي خود بودند. هر چند و در اين ميان گروهي از شيعيان بودند كه تحت تأثير شور و احساس، و داشتن روحية انقلابي و همچنين براي كسب پيروزي در مقابل معاويه يا گرفتن امتياز از معاويه با صلح مخالفت ميكردند. ابن اثير معتقد است مخالفت قيس بن سعد با صلح و عدم بيعت او با معاويه گرفتن امتيازات بيشتر در رابطه با شيعيان بوده.[7]
معرفي منابع، جهت مطالعه بيشتر:
1ـ اخبار الحسن، هيثم بن عدي ثعلبي.
2ـ صلح حسن و معاويه، احمد بن محمد.
3ـ مقاتل الطالبيين، ابوالفرج اصفهاني.
4ـ جاودانهترين نرمش قهرمانانه تاريخ، شيخ راضي ياسين، ترجمه سيد علي خامنهاي.
5ـ حسن كيست؟، فضل الله كمپاني.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . شيخ مفيد، ارشاد، ج 2، انتشارات اهل بيت، چاپ اول، 1413، قم، ص 13.
[2] . ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 7، ترجمه محمود مهدوي دامغاني، نشر ني، چاپ اول 74، ص 9.
[3] . جعفريان، رسول، حيات فكري سياسي ائمه، انتشارات انصاريان، چاپ پنجم 81، ص 153.
[4] . محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 44، مؤسسه وفا، بيروت، لبنان، چاپ دوم، 1403، ص 19.
[5] . بحارالانوار، پيشين، ص 61. منتهي الآمال، شيخ عباس قمي، ج 1، انتشارات هجرت، چاپ هشتم، 73، ص 432.
[6] . آل ياسين، شيخ راضي، صلح امام حسن، ترجمه سيد علي خامنهاي، انتشارات آسيا، چاپ يازدهم، 65، ص 324.
[7] . ابن اثير، الكامل، ترجمه عباس خليفي، ج 1، انتشارات علمي، ص 251.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
امام حسن ـ عليه السلام ـ در سال 41 هـ. به واسطه شرايط بحراني و حساسي كه براي ايشان و يارانشان پيش آمد ناچار به صلح با معاويه تن داد. «قيس بن سعد انصاري» يكي از شيعيان مخلص و باوفاي آن حضرت بود كه با صلح و بيعت با معاويه مخالف بود. شرايط به گونهاي بود كه امام حسن ـ عليه السلام ـ از قيس بن سعد بخواهد كه ناچار با معاويه بيعت كند «امام ضمن دلجويي و قدرداني از خلوص عقيده و محبت قيس از او خواست كه از روي ناچاري بيعت با معاويه را بپذيرد.»[1]
شرايط حساس و نگران كنندة زمان امام حسن ـ عليه السلام سبب شد كه حضرت براي حفظ ياران وفادار خويش از آنها بخواهد تا براي حفظ جان خويش با معاويه بيعت كنند. ما به طور اختصار اين شرايط را بيان ميكنيم. سپس ديدگاههاي امام حسن ـ عليه السلام ـ را در اين رابطه ذكر خواهيم كرد.
1. خيانت برخي از ياران و اصحاب حضرت
اصحاب امام حسن ـ عليه السلام ـ را گروههاي مختلفي تشكيل ميدادند كه هر كدام به انگيزهاي امام ـ عليه السلام ـ را همراهي ميكردند.[2] «ياران امام حسن ـ عليه السلام در آغاز جهاد با معاويه كندي و اهمال كردند سپس با سختي گردن نهاده و به راه افتادند.»[3] امام حسن ـ عليه السلام ـ ابتدا عبيدالله بن عباس را فرمانده سپاه خويش قرار داد امّا عبيدالله با ديدن پول زيادي كه توسط معاويه ارسال شده بود فريفته شد. «معاويه كسي را به نزد عبيدالله فرستاد كه: حسن بن علي به من پيشنهاد صلح داده... عبيدالله به طمع مال شبانه از ميان لشگر خويش گريخت و به لشگر معاويه ملحق شد.»[4] وقتي امام حسن ـ عليه السلام ـ در ساباط به سر ميبرد «... به سراپرده آن حضرت ريخته و هر چه در آنجا بود غارت كردند تا جائي كه سجاده او را از زير پايش كشيده و ربودند جراح بن سنان با تيغي كه در دست داشت ضربتي به امام ـ عليه السلام ـ زد تيغ در ران حضرت قرار گرفت و چنان شكافت كه به استخوان رسيد».[5] نيز «وقتي خبر ضربت خوردن امام حسن ـ عليه السلام ـ به گوش يارانش رسيد، فوج، فوج به سوي معاويه فرار كردند، قيس چون متوجه فرار افراد از لشگرش شد نامهاي درباره وخامت اوضاع به امام حسن ـ عليه السلام ـ نوشت».[6] و از نظر حضرت جويا شد. امام حسن ـ عليه السلام ـ در نهايت به واسطه مسائلي كه پيش آمد پس از مشورت با ياران حاضر به صلح شد، با اينكه صلح كردن نظر عموم ياران بود، عدهاي هم مخالفت كرده حتي «ريختن خون آن حضرت را حلال دانسته و ميخواستند آن حضرت را تسليم دشمن كنند».[7]
2. فريب كاري معاويه:
معاويه همواره سعي داشت فرماندهان سپاه امام حسن ـ عليه السلام ـ و ياران آن حضرت را فريب دهد. او موفق شد «عبيدالله بن عباس»[8] را به طمع مال به طرف خويش بكشاند اما در فريب دادن «قيس بن سعد»[9] موفقيتي كسب نكرد. يكي از اقدامات معاويه براي فريب ياران امام حسن ـ عليه السلام ـ اين بود كه: «كساني را پنهاني ميان لشكر امام حسن ـ عليه السلام ـ فرستاد كه ميگفتند حسن با معاويه صلح كرد و پيشنهاد او را پذيرفت. از طرفي چند نفر را نزد امام حسن ـ عليه السلام ـ فرستاد زماني كه امام در مدائن در خيمه گاه خويش فرود آمده بود، آنها به نزد امام رسيدند. سپس از نزد او بيرون رفتند و (به دروغ) ميگفتند كه: (خدا توسط پسر پيامبر خونها را حفظ كرد و او پيشنهاد صلح را پذيرفت) پس لشكر به هم خورد و مردم بر حسن ـ عليه السلام ـ هجوم بردند».[10] بدون اينكه بدانند امام صلح را پذيرفته يا نه؟ نيز معاويه با فريبكاري خود امر را بر گروه بسياري از مسلمانان مشتبه كرده بود. او خود را از اقرباي پيامبر(ص) و كاتب وحي و خال المومنين ميخواند. و توانسته بود با اين فريبكاريها سپاهي 60 هزار نفري را براي جنگ با امام حسن ـ عليه السلام ـ به عراق بياورد. در صورتي كه سپاه امام حسن ـ عليه السلام ـ كه در ابتداي رويارويي 12 هزار نفر بود، به واسطه فرار عده زيادي از آنها به سوي معاويه به 4 هزار نفر تقليل يافت لذا با اين شرايطي كه به وجود آمده بود استراتژي امام حسن ـ عليه السلام ـ حفظ ياران و شيعيان بود. اين استراتژي همواره در سخنان آن حضرت نمود داشت. از آن جمله امام حسن ـ عليه السلام ـ در برابر اعتراض يكي از يارانش به خاطر صلح، فرمود: «اگر من چنين نميكردم، از شيعيان ما كسي نبود جز آنكه كشته ميشد.»[11]
آن حضرت در پاسخ حجر بن عدي فرمودند: «... من اين اقدام را جز به قصد زنده ماندن تو و امثال تو نكردم»[12] بنابراين امام حسن ـ عليه السلام ـ چون شرايط را مناسب نميديد. به قيس و ديگران فرمود براي حفظ جان خويش با معاويه بيعت كنند. «اي قيس كار ما از اين كارها گذشته با معاويه بيعت كن»[13] اينكه امام حسن ـ عليه السلام ـ ميفرمايد: «يا قيس كار ما از اين كارها گذشته» اين خود نشان دهنده وضعيت بحراني است كه بر امام حسن ـ عليه السلام ـ و ياران ايشان حاكم شده بود.
از طرفي حضرت هنگام بيعت مردم با ايشان به اين شرط با آنها بيعت كردند كه: «با هر كه به صلح باشم صلح كنيد و با هر كه بجنگم جنگ كنيد.»[14] لذا امام ـ عليه السلام ـ بعد از صلح چنين فرمودند: «... شما با اين شرط با من بيعت كرديد كه با هر كس صلح و سازش نمايم صلح و سازش كنيد اينك نظر من اينست كه با معاويه مسالمت كنم. رأي من اينست كه حفظ خونهاي مردم از ريختن آن بهتر است و من صلاح شما را در نظر گرفتم.»[15]
امام حسن ـ عليه السلام ـ كه فلسفه صلح ايشان حفظ شيعيان بود. با همين ديدگاه از قيس كه مخالف بيعت با معاويه بود خواست تا با او بيعت كند. البته قيس گرچه شخصاً مخالف صلح بود اما در همه امور پيرو امام حسن ـ عليه السلام ـ بود.
معرفي منابع، جهت مطالعه بيشتر:
1ـ ارشاد شيخ مفيد.
2ـ الفتوح ابن اعثم كوفي.
3ـ حسن كيست؟، علامه كمپاني.
4ـ منتهي الآمال، شيخ عباس قمي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . كمپاني، فضل الله، حسن كيست؟ چاپ سوم، تهران، مؤسسه انتشارات فراهاني، 1354 ص 157.
[2] . شيخ مفيد ارشاد، ج2 چاپ 4، ترجمه رسول محلاتي، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامي 1378 ص 7.
[3] . همان ص 8.
[4] . اصفهاني، ابو الفرج، مقاتل الطالبين، ترجمه سيد هاشم رسول محلاتي، تهران، سال 1349 ص 58.
[5] . همان ص 57.
[6] . كوفي، ابن اعثم، الفتوح مترجم: متوفي هروي تهران، شركت انتشارات علمي فرهنگي، 1373، ص 156.
[7] . شيخ مفيد، ارشاد جلد 2 چاپ 4 ترجمه سيد هاشم رسول محلاتي، تهران دفتر نشر فرهنگ اسلامي 1378 ص 8.
[8] . فرمانده سپاه امام حسن ـ عليه السلام ـ .
[9] . جانشين عبيدالله بن عباس.
[10] . يعقوبي، ابن واضح، تاريخ يعقوبي جلد 2، چاپ ششم، ترجمه محمد ابراهيم آيتي، تهران، شركت انتشارات علمي فرهنگي سال 1371، ص 183.
[11] . شيخ صدوق، علل الشرايع، نجف، منشورات مكتبه الحيدريه، سال 1385هـ، ص 211.
[12] . علامه مجلسي، بحارالانوار جلد44، تهران المطبعه الأسلاميه، 1385 هـ، ص 29.
[13] . رومي، فاضل، سياسة البطين، ناشر: مؤلف، سال 1369، ص 102.
[14] . طبري، محمد بن جرير، الرسل و الملوك، جلد7، چاپ اول ترجمه ابولقاسم پاينده، تهران انتشارات اساطير، سال 1362ص 2716.
[15] . بحراني، شيخ عبدالله، عوالم، جلد 16، چاپ اول، قم، مدرسه الامام المهدي(ع)، سال 1363، ص 173.
|
|
|
|
1 2 ->
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
فلسفه |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9200 سوال |
:تعداد سوالات |
|
292 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|