|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های امام حسین علیه السلام |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
با بررسی آیات و روایات متعدد، میتوان ویژگیهای زیر را برای فرشتگان برشمرد:
1 . موجودات شریف و ارزشمندی هستند كه واسطه بین خداوند متعال و عالم محسوس به شمار میآیند و در همه حوادث بزرگ و كوچك جهان نقش دارند; بر هر امری با توجه به ابعاد و جنبههای مختلف آن یك یا چند فرشته گمارده شده است، نقش فرشتگان در حوادث و جریانها، اجرای فرمان الاهی و تثبیت آن در جایگاه ویژهاش است . قرآن كریم در این باره میفرماید: «لا یسبقونه بالقول و هم بامره یعملون; (1) آنها در هیچ سخنی بر خداوند پیشی نمیگیرند و مطیع امر خداوندند .»
2 . در فرشتگان سركشی و نافرمانی وجود ندارد; چون ارادهای مستقل از اراده خداوند ندارند تا چیزی خلاف خواست او بخواهند . قرآن در این مورد میفرماید: «لا یعصون الله ما امرهم و یفعلون ما یؤمرون; (2) فرمان خداوند را مخالفت نمیكنند و امر او را اطاعت میكنند .»
3 . فرشتگان، با وجود فراوانی و كثرت، از نظر مقام و درجه مختلفند . برخی برتر از برخی دیگرند و عدهای فرمانده و عدهای فرمانبردارند . آن كه فرمانده استبه امر الاهی امر میكند و فرمان میدهد و آن كه فرمانبر است نیز به دستور الاهی مطیع و فرمانبردار است و همگی در این ویژگی كه از خود اراده و اختیاری ندارند،
مشتركند; چنان كه قرآن میفرماید: «و ما منا الا و له مقام معلوم; (3) هر كدام از ما فرشتگان دارای رتبه و جایگاه معین و مشخصی است .»
4 . چون كارهای فرشتگان به امر خداوند و اراده او است و خداوند در همه امورش غالب و چیره است - «و الله غالب علی امره; (4) خداوند بر كارش مسلط و چیره است - و هیچ چیز در آسمانها و زمین او را عاجز و مغلوب نمیسازد، (5) فرشتگان نیز كه فرمانبرداران حق بوده، اراده و خواستی جز اراده و خواست او ندارند و همواره چیره و پیروزند. (6)
در مورد فطرس كه یكی از فرشتگان الاهی است، روایات متعددی داریم كه مضمون و محتوای آنها یكسان است . در روایتی میخوانیم: فطرس فرشتهای بود كه گردا گرد عرش الاهی در گردش بود و درباره دستوری از اوامر خداوند كوتاهی و سستی ورزید . بالش به كیفر این نافرمانی چیده شد و به یكی از جزیرهها تبعید گردید . هنگامی كه امام حسین (ع) متولد شد، جبریل (ع) برای عرض تبریك به پیامبر (ص) به سوی زمین فرود آمد و در راه با فطرس دیدار كرد . جبریل (ع) به وی پیشنهاد كرد، برای عرض تبریك و تهنیت، با او نزد پیامبر (ص) برود . هنگامی كه جبریل (ع) او را به حضور پیامبر (ص) برد، به امر پیامبر (ص)، بالش را به بدن پاك امام حسین (ع) مالید و سلامتش را باز یافت . (7)
عدهای از بزرگان معتقدند، داستان فطرس با آیات صریح قرآن كه ویژگیهای فرشتگان را برشمرده، آنها را بندگان مطیع و كریم و شایسته خداوند معرفی میكند و از هر نوع سرپیچی و نافرمانی پیراسته میداند، سازگاری ندارد; پس باید این گونه روایات را نادرستشماریم; و به فرض درستیشان، بدان سبب كه نكتهای فراتر از ادراك ما دارند، باید علمش را به اهلش یعنی اولیای برگزیده الاهی واگذاریم و خود را در فهم آن ناتوان بدانیم .
در مقابل عدهای بر این باورند كه فرشتگان اصناف و درجههای گوناگون دارند . گروهی مقربند و گروهی در درجه پایینتر جای گرفتهاند . آیاتی كه هر گونه نافرمانی و سرپیچی را از فرشتگان نفی میكنند، به فرشتگان مقرب مربوط است . فطرس از فرشتگان مقرب نبود تا از هر نوع سركشی پیراسته باشد; به ویژه آن كه تخلف و سرپیچی فطرس در برخی روایات كندی و سستی ورزیدن خوانده شده كه نوعی ترك اولی است نه گناه . چنان كه پیامبران (ع) نیز درجات مختلف دارند: «تلك الرسل فضلنا بعضهم علی بعض; (8) بعضی پیامبران را بر بعضی برتری بخشیدیم .»
عدهای از انبیاء ترك اولی داشتند; ولی جمعی مانند پیامبر بزرگوار اسلام (ص) و خاندان پاكش جز اراده الاهی ارادهای نداشتند و حتی از ترك اولی نیز پیراسته بودند .
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
صحنه خونين كربلا شاهد نبرد دو گروهى بود كه يكى از آن دو گروه نه تنها از حيث اعمال و كردار فردى در اوج عظمت و كرامت بودند، بلكه از حيث حسب و نسب خانوادگى نيز در غايت شرافت بودهاند. بسيارى از اينها منسوب به دامان پاك و مطهر زهراى مرضيه و على مرتضى (سلامالله عليهما) بودهاند. در مقابل، گروهى بودند كه نه تنها از حيث اعمال فردى در نهايت پستى و خفّت و سردمدار هر گونه رذيلت و مروج و مشوّق آن بودهاند، بلكه از حسب و نسب خانوادگى در حضيض ذلت و حقارت بودهاند لذا بيشتر آنها به اسم مادرانشان خوانده مىشدند و از حيث پدر وضعيت روشنى نداشتند (پسر زرقاء، پسر مرجانه، پسر هند،) حسب و نسبى كه ذكر آن باعث ملوّث شدن چهره سفيد كتاب مىشود و قلم براى بيان آن از گردش روى كاغذ، شرم دارد.
اگر امام حسين (ع) كراراً به اين مطلب توجه مىدهد و به حسب و نسب خويش اشاره مىكند قصد حضرت، فحّاشى و هتاكى آن گروه و فخر فروشى و مباهات براى اين گروه نيست، بلكه براى بيان اين نكته است كه دو گروه متخاصم سنخيتى با هم ندارند تا اين گروه دست بيعت به سوى آن گروه دراز كند و احياناً با آنها بر سر يك سفره بنشيند و با آنها دمساز و معاشر شود و كار آنها را تأييد و تصديق كند.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بررسى اين موضوع به صورت گسترده و مفصل خارج از ظرفيت و گنجايش يك نامه است لذا به اختصار مطالبى را بيان مىكنيم:
موضوع قيام امام حسين (ع) از اواسط قرن سوم در ادبيات فارسى وارد شد. البته اوايل به صورت جدى نبود بلكه در قالب تمثيلها و استنادها اشاراتى به مقتل امام حسين (ع) و شهداى كربلا مىشد.
يكى دو قرن بعد (حدود قرن 5 و 6) «سنايى» به طور خاص به شهادت امام حسين (ع) اشاره مستقيم دارد. پس از قرن پنجم (زمان ناصر خسرو) تلويحاً اشاراتى جزئى به موضوع عاشورا و ابا عبداللّه شده است، اما به طور كامل و جزئى نگر از دوره تيموريان به بعد به اين مسأله پرداخته شد. در دوره صفوى به نسبت رسميت مذهب تشيع و تغيير نظام حكومتى و شيوع تفكر شيعه در ايران، گرايش شاعران به سمت عاشورا ديده و ثبت شده است.(1)
يكى از چهرههاى شاخص كه در باب پرداختن به موضوع عاشورا پيش از عهد صفوى «ابن حسام» است. وى شاعرى بود كه بيشتر آثارش مربوط به وقايع عاشورا است و پس از آن شعراى فراوانى ظهور كردند تا جايى كه در دوره قاجار و بعد از آن، دفتر شعر در خصوص مسأله عاشورا تدوين شد. اينك به اجمال مواردى را بيان مىداريم:
يك. يكى از اين شعرا «محتشم كاشانى» است كه همه با آثار او در خصوص عاشورا و امام حسين (ع) آشنا هستند. او يكى از مهمترين و معروفترين شعراى دوره صفوى بود كه اشعارى در باب تذكار اهل بيت سروده و در اين سبك شهرت يافته است. به طورى كه مىتوان او را معروفترين شاعر مرثيه گوى ايران دانست. مرثيه دوازده بند معروف او تا به امروز لطف خود را- كه ناشى از صفا و صداقت حقيقى آن است- حفظ كرده است:
باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است؟ باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟
باز اين چه رستخيز عظيم است كز زمين بى نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است(2)
دو. صباحى بيگدلى شاعر سده دوازدهم، اوايل سده سيزدهم هجرى و معاصر امراى زنديه بود كه تركيب بندى به تقليد از كليم ساخته است در سوگ و مرثيه امام حسين (ع) است:
افتاد شامگه به كنار افق نگران خور چون سربريده از اين طشت، واژگون
گفتم محرم است و نمود از شفق هلال چون ناخنى كه غمزده آلايدش ز خون(3)
سه. ملك الشعرا محمدتقى بهار (شاعر دوره مشروطيت» نيز در رثاى سيد الشهدا داد سخن داده و گفته است:
اى فلك آل على را از وطن آواره كردى زآن سخن در كربلا شان بردى و بيچاره كردى
تاختى از وادى اين غزالان حرم را پس اسير پنجه گرگان آدمخوار كردى(4)
چهار. سيد محمدحسين شهريار شاعر بزرگ معاصر- كه شيفته و دلباخته اهل بيت و ائمه اظهار بود- بارها در رثاى امام حسين (ع) و شهيدان كربلا شعر سروده و براى آن مصايب گريسته است. استاد شهريار غزلى دارد تحت عنوان «كاروان كربلا» كه مطلع آن بدين گونه است:
شيعيان ديگر هواى نينوا دارد حسين (ع) روى دل با كاروان كربلا دارد حسين (ع)
دشمنانش بى امان و دوستانش بىوفا با كدامين سركند، مشكل دو تا داردحسين (ع) (5)
پرداختن به آثار منظوم و منثور ادب فارسى- كه در موضوع شخصيت و نهضت امام حسين (ع) نگارش يافته- منجر به اطاله كلام مى شود. لذا مطالعه منابع ذيل در اين زمينه رهگشا است:
1. پيشينه مرثيه سرايى عاشورا در ادبيات فارسى، مجله بصائر، سال سوم، شماره 24.
2. جايگاه شعر در تبيين فرهنگ عاشورا، نشريه ره توشه راهيان نور، ويژه محرم الحرام، نشر دفتر تبليغات اسلامى، 1375.
3. مرثيه پردازى در ادبيات فارسى، نشريه سروش، نشر صداوسيما، 1360، ش 132.
4. نگاهى به انقلاب كربلا در ادب فارسى، نشريه اطلاعات 22/ 1/ 81.
پى نوشت ها:
(1) حماسه حسينى در ادبيات فارسى، گفتگو با عبدالجبار كاكايى، نشريه خراسان، 27/ 12/ 80.
(2) دكتر ابوالقاسم رادفر، چند مرثيه از شاعران پارسى گو، ص 75.
(3) همان، صص 69، 70 و 17.
(4) همان، ص 116، 711.
(5) ديوان اشعار شهريار، انتشارات زرين و نگاه، چاپ هفتم، 1371، ج 1، ص 89.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اعتبار اربعين امام حسين(ع) از گذشته ميان شيعيان و در تقويم تاريخي وفاداران به امام حسين(ع) شناخته شده بوده است. كتاب «مصباح المتهجد» شيخ طوسي كه حاصل گزينش دقيق و انتخاب معقول شيخ طوسي از روايات فراوان در باره تقويم مورد نظر شيعه در باره ايام سوگ و شادي و دعا و روزه وعبادت است، ذيل ماه «صفر» مي نويسد: نخستين روز اين ماه (از سال 121)،روز كشته شدن زيد بن علي بن الحسين است.
روز 20 صفر يعني اربعين زماني است كه حرم امام حسين(ع) يعني كاروان اسرا، از شام به مدينه بازگشتند و روزي است كه جابر بن عبدا... انصاري، صحابي رسول خدا (ص)، از مدينه به كربلا رسيد تا به زيارت قبر امام حسين(ع) بشتابد و او نخستين كسي است كه قبر آن حضرت را زيارت كرد.
در اين روز، زيارت امام حسين(ع) مستحب است واين زيارت، همانا خواندن زيارت اربعين است.
شيخ طوسي سپس متن زيارت اربعين را با سند به نقل از حضرت صادق(ع) آورده است: السلام علي ولي ا... و حبيبه، السلام علي خليل ا... ونجيبه، السلام علي صفي ا... و ابن صفيه...
اين مطلبي است كه شيخ طوسي، عالم فرهيخته و معتبر و معقول شيعه در قرن پنجم در باره اربعين آورده است. طبعا بر اساس اعتباري كه اين روز ميان شيعيان داشته است، از همان آغاز كه تاريخش معلوم نيست، شيعيان به حرمت آن، زيارت اربعين مي خوانده اند و اگر مي توانسته اند مانند جابر بر مزار امام حسين(ع) گرد آمده و آن امام را زيارت مي كردند. اين سنت تا به امروز درعراق با قوت برپاست و شاهديم كه ميليونها شيعه عراقي و غير عراقي در اين روز بر مزار امام حسين(ع) جمع مي شوند.
در اينجا و در ارتباط با اربعين، چند نكته را بايد توضيح داد.
1. عدد چهل
نخستين مسأله اي كه در ارتباط با «اربعين » جلب توجه مي كند، تعبير اربعين در متون ديني است. ابتدا بايد نكته اي را به عنوان مقدمه يادآور شويم :
اصولا بايد توجه داشت كه در نگرش صحيح ديني، اعداد نقش خاصي به لحاظ عدد بودن، در القاي معنا و منظوري خاص ندارند؛ به اين صورت كه كسي نمي تواند به صرف اينكه در فلان مورد يا موارد، عدد هفت يا دوازده ياچهل يا هفتاد به كار رفته، استنباط و استنتاج خاصي داشته باشد. اين يادآوري، از آن روست كه برخي از فرقه هاي مذهبي، بويژه آنها كه تمايلات «باطني گري » داشته يا دارند و گاه و بيگاه خود را به شيعه نيز منسوب مي كرده اند، و نيز برخي از شبه فيلسوفان متأثر از انديشه هاي انحرافي و باطني و اسماعيلي، مروج چنين انديشه اي در باره اعداد يا نوع حروف بوده وهستند.
در واقع، بسياري از اعدادي كه در نقلهاي ديني آمده، مي تواند بر اساس يك محاسبه الهي باشد، اما اينكه اين عدد در موارد ديگري هم كاربرد دارد و بدون يك مستند ديني مي توان از آن در ساير موارد استفاده كرد، قابل قبول نيست. به عنوان نمونه، در دهها مورد در كتابهاي دعا، عدد صد به كار رفته كه فلان ذكر را صد مرتبه بگوييد، اما اين دليل بر تقدس عدد صد به عنوان صد نمي شود. همين طور ساير عددها. البته، ناخواسته براي مردم عادي، برخي از اين اعداد طي روزگاران، صورت تقدس به خود گرفته و گاه سوء استفاده هايي هم از آنها مي شود. تنها چيزي كه در باره برخي از اين اعداد مي شود گفت، آن است كه آن اعداد معين نشانه كثرت است. به عنوان مثال، در باره هفت چنين اظهار نظري شده است. بيش از اين هرچه گفته شود، نمي توان به عنوان يك استدلال به آن نظر كرد.
عدد «اربعين » در متون ديني
يكي از تعبيرهاي رايج عددي، تعبير اربعين است كه در بسياري از موارد به كار رفته است. يك نمونه آن كه سن رسول خدا(ص) در زمان بعثت، چهل بوده است. گفته شده كه عدد چهل در سن انسانها، نشانه بلوغ و رشد فكري است. گفتني است، برخي از انبيا در سنين كودكي به نبوت رسيده اند.
در قرآن آمده است «ميقات» موسي با پروردگارش در چهل روز حاصل شده است. در نقل است كه، حضرت آدم چهل شبانه روز بر روي كوه صفا درحال سجده بود. (مستدرك وسائل ج 9، ص 329) در باره بني اسرائيل هم آمده كه براي استجابت دعاي خود چهل شبانه روز ناله و ضجه مي كردند. (مستدرك ج 5،ص239).
اعتبار حفظ چهل حديث كه در روايات فراوان ديگر آمده، سبب تأليف صدها اثر با عنوان اربعين در انتخاب چهل حديث و شرح و بسط آنها شده است. در اين نقلها آمده است كه اگر كسي ازامت من، چهل حديث حفظ كند كه در امر دينش از آنها بهره برد، خداوند درروز قيامت او را فقيه و عالم محشور خواهد كرد. در نقل ديگري آمده است كه اميرمؤمنان(ع) فرمودند: اگر چهل مرد با من بيعت مي كردند، در برابردشمنانم مي ايستادم.(الاحتجاج، ص 84).
مرحوم كفعمي نوشته است : زمين از يك قطب، چهار نفر از اوتاد و چهل نفر از ابدال و هفتاد نفر نجيب، هيچ گاه خالي نمي شود. (بحار ج 53، ص 200)
درباره نطفه هم تصور بر اين بوده كه بعد از چهل روز علَقه مي شود. همين عدد در تحولات بعدي علقه به مضغه تا تولد درنقلهاي كهن به كار رفته است، گويي كه عدد چهل مبدأ يك تحول دانسته شده است.
در روايت است كسي كه شرابخواري كند، نمازش تا چهل روز قبول نمي شود. و نيز در روايت است كه كسي كه چهل روز گوشت نخورد، خلقش تند مي شود. نيز در روايت است كه كسي كه چهل روز طعام حلال بخورد، خداوند قلبش را نوراني مي كند. نيز رسول خدا(ص) فرمود: كسي كه لقمه حرامي بخورد، تا چهل روز دعايش مستجاب نمي شود. (مستدرك وسائل، ج 5، ص 217).
اينها نمونه اي از نقلهايي بود كه عدد اربعين در آنها به كار رفته است.
2. اربعين امام حسين(ع)
بايد ديد در كهن ترين متون مذهبي ما، از «اربعين » چگونه ياد شده است. به عبارت ديگر، دليل بزرگداشت اربعين چيست؟ چنانكه در آغاز گذشت، مهمترين نكته درباره اربعين، روايت امام عسكري(ع) است. حضرت در روايتي كه در منابع مختلف از ايشان نقل شده، زيارت اربعين را يكي از پنج نشانه مؤمن دانسته اند.
اين حديث تنها مدرك معتبري است كه جداي از خود زيارت اربعين كه درمنابع دعايي آمده، به اربعين امام حسين(ع) و بزرگداشت آن روز تصريح كرده است.
اما اينكه منشأ اربعين چيست، بايد گفت، در منابع به اين روز به دو اعتبارنگريسته شده است.
نخست روزي كه اسيران كربلا از شام به مدينه بازگشتند.
دوم روزي كه جابر بن عبدا... انصاري، صحابي پيامبر خدا (ص) از مدينه به كربلا وارد شد تا قبر حضرت اباعبدا... الحسين(ع) را زيارت كند. شيخ مفيد (م 413) در«مسار الشيعه» كه در ايام مواليد و وفيات ائمه اطهار(ع) است، به روز اربعين اشاره كرده و نوشته است: اين روزي است كه حرم امام حسين(ع)، از شام به سوي مدينه مراجعت كردند. نيز روزي است كه جابربن عبدا... انصاري براي زيارت امام حسين(ع) وارد كربلا شد.
در كتاب «نزهة الزاهد» هم كه در قرن ششم هجري تأليف شده، آمده است: در بيستم اين ماه بود كه حرم محترم حسين(ع) از شام به مدينه آمدند. (نزهة الزاهد، ص 241) همين طور در ترجمه فارسي «فتوح ابن اعثم» (الفتوح ابن اعثم، تصحيح مجد طباطبائي، ص 916) و كتاب «مصباح» كفعمي كه از متون دعايي بسيار مهم قرن نهم هجري است اين مطلب آمده است. برخي عنوان كرده اند كه عبارت شيخ مفيد و شيخ طوسي، بر آن است كه روز اربعين، روزي است كه اسرا از شام به مقصد مدينه خارج شدند، نه آنكه در آن روز به مدينه رسيدند. (لؤلؤ و مرجان، ص 154) به هر روي، زيارت اربعين از زيارتهاي مورد وثوق امام حسين(ع) است كه ازلحاظ معنا و مفهوم قابل توجه است.
3. بازگشت اسيران به مدينه يا كربلا
اشاره كرديم كه شيخ طوسي، بيستم صفر يا اربعين را، زمان بازگشت اسيران كربلا از شام به مدينه دانسته است. بايد افزود، نقلي ديگر، اربعين رابازگشت اسرا از شام به «كربلا» تعيين كرده است. تا اينجا، از لحاظ منابع كهن، بايد گفت، اعتبار سخن نخست بيش از سخن دوم است. با اين حال،علامه مجلسي پس از نقل هر دو اينها، اظهار مي دارد: احتمال صحت هردوي اينها (به لحاظ زماني ) بعيد مي نمايد. (بحار ج 101، ص 334 335) ايشان اين ترديد را در كتاب دعايي خود «زاد المعاد» هم عنوان كرده است. با اين حال، در متوني، مانند «لهوف» و «مثيرالاحزان» آمده است كه اربعين، مربوط به زمان بازگشت اسرا، از شام به كربلاست. اسيران، از راهنمايان خواستند تا آنها را از كربلا عبور دهند.
بايد توجه داشت، كه اين دو كتاب، در عين حال كه مطالب مفيدي دارند، از جهاتي، اخبار ضعيف و داستاني هم دارند كه براي شناخت آنها بايد با متون كهن تر مقايسه شده و اخبار آنها ارزيابي شود. اين نكته را هم بايد افزود كه منابعي پس از لهوف به نقل از آن كتاب اين خبر را نقل كرده اند، نبايد به عنوان يك منبع مستند و مستقل ياد شوند. كتابهايي مانند «حبيب السير» كه به نقل از آن منابع خبر بازگشت اسرا را به كربلا آورده اند (نفس المهموم ترجمه شعراني، ص 269) نمي توانند مورد استناد قرار گيرند.
در اينجا مناسب است دو نقل را در باره تاريخ ورود اسرا به دمشق ياد كنيم. نخست نقل ابوريحان بيروني است كه نوشته است :
روز اول ماه صفر را روزي مي داند كه سر امام حسين(ع) را وارد دمشق كرده و يزيد هم در حالي كه اشعار «ابن زبعري» را مي خواند و بيتي هم بر آن افزوده بود، با چوبي كه در دست داشت بر لبان امام حسين(ع) مي زد.»
دوم سخن عماد الدين طبري (م حوالي 700) در «كامل بهائي» است كه رسيدن اسرا به دمشق را در16 ربيع الاول دانسته يعني 66 روز پس از عاشورا.
4. ميرزا حسين نوري و اربعين
علامه ميرزا حسين نوري از علماي برجسته شيعه، و صاحب كتاب «مستدرك الوسائل» در كتاب «لؤلؤ و مرجان در آداب اهل منبر» به نقد و ارزيابي برخي ازروضه ها و نقلهايي پرداخته كه به مرور در جامعه شيعه رواج يافته و به نظر وي، از اساس، نادرست بوده است. ظاهرا وي در دوره اخير نخستين كسي است كه به نقد اين روايت پرداخته و دلايل متعددي در نادرستي آن اقامه كرده است.
به نظر مي رسد منطقي ترين چيزي كه براي اعتبار اربعين در دست است، همين زيارت جابر در نخستين اربعين به عنوان اولين زائر است.
اما درباره اعتبار اربعين به بازگشت اسرا به كربلا، توجه به اين نكته هم اهميت دارد كه شيخ مفيد در كتاب مهم خود در باب زندگي امامان و در بخش خاص به امام حسين(ع) از كتاب «ارشاد» در خبر بازگشت اسرا، اصلا اشاره اي به اينكه اسرا به عراق بازگشتند ندارد. همين طور ابومخنف، راوي مهم شيعه هم اشاره اي در مقتل الحسين خود به اين مطلب ندارد. در منابع كهن تاريخ كربلاهم مانند «انساب الاشراف»، «اخبارالطوال»، و «طبقات الكبري» اثري از اين خبرديده نمي شود.
روشن است كه حذف عمدي آن معنا ندارد؛ زيرا براي چنين حذف و تحريفي، دليلي وجود ندارد.
خبر زيارت جابر، دركتاب «بشارة المصطفي» آمده، اما به ملاقات وي با اسرا اشاره اي نشده است.
مرحوم حاج شيخ عباس قمي هم، به تبع استاد خود نوري، داستان آمدن اسراي كربلا را در اربعين از شام به كربلا نادرست دانسته است(منتهي الامال، ج 1،صص 817 818) در دهه هاي اخير مرحوم محمد ابراهيم آيتي هم در كتاب بررسي تاريخ عاشورا بازگشت اسرا را به كربلا انكار كرده است. (بررسي تاريخ عاشورا، صص 148 149) همين طور شهيد مطهري كه متأثر از مرحوم آيتي است. اما اين جماعت يك مخالف جدي دارند كه شهيد قاضي طباطبائي است.
5. شهيد قاضي طباطبائي و اربعين
شهيد محراب، مرحوم حاج سيد محمدعلي قاضي طباطبائي، كتابي با نام «تحقيق در باره اولين اربعين حضرت سيد الشهدا» نوشته است.
هدف ايشان از نگارش اين اثر آن بود تا ثابت كند آمدن اسرا از شام به كربلا در نخستين اربعين، بعيد نيست. اين كتاب مشتمل بر تحقيقات حاشيه اي فراواني در باره كربلاست كه بسيارمفيد و جالب است. اما به نظر مي رسد در اثبات نكته مورد نظر، با همه زحمتي كه مؤلف محترم كشيده، چندان موفق نبوده است.
ايشان در باره اين اشكال كه امكان ندارد اسرا ظرف چهل روز از كربلا به كوفه، از آنجا به شام و سپس از شام به كربلا بازگشته باشند، هفده نمونه از مسافرتها ومسيرها و زمانهايي را كه براي اين راه در تاريخ آمده به تفصيل نقل كرده اند. دراين نمونه ها آمده است كه مسير كوفه تا شام و به عكس از يك هفته تا ده دوازده روز طي مي شده و بنابراين، ممكن است در يك چهل روز، چنين مسيررفت و برگشتي طي شده باشد. اگر اين سخن بيروني هم درست باشد كه سر امام حسين(ع) روز اول صفر وارد دمشق شده، مي توان اظهار كرد كه 20 روز بعد، اسرا مي توانستند در كربلا باشند.
بايد به اجمال گفت : بر فرض كه طي اين مسير براي يك كاروان، در چنين زمان كوتاهي، با آن همه زن و بچه ممكن باشد، بايد توجه داشت كه آيا اصل اين خبر در كتابهاي معتبر تاريخ آمده است يانه؟ تا آنجا كه مي دانيم، نقل اين خبر در منابع تاريخي، از قرن هفتم به آن سوي تجاوز نمي كند. به علاوه، علماي بزرگ شيعه، مانند شيخ مفيد و شيخ طوسي، نه تنها به آن اشاره اي نكرده اند، بلكه به عكس آن تصريح كرده و نوشته اند: روز اربعين روزي است كه حرم امام حسين(ع) وارد مدينه شده يا از شام به سوي مدينه خارج شده است.
آنچه مي ماند اين است كه نخستين زيارت امام حسين(ع) در نخستين اربعين، توسط جابر بن عبدا... انصاري صورت گرفته است و از آن پس ائمه اطهار(ع) كه از هر فرصتي براي رواج زيارت امام حسين(ع) بهره مي گرفتند، آن روز را كه نخستين زيارت در آن انجام شده، به عنوان روزي كه زيارت امام حسين(ع) در آن مستحب است، اعلام فرمودند.
متن زيارت اربعين هم ازسوي حضرت صادق(ع) انشاء شده و با داشتن آن مضامين عالي، شيعيان را از زيارت آن حضرت در اين روز برخوردار مي كند.
اهميت خواندن زيارت اربعين تاجايي است كه از علائم شيعه دانسته شده است.
زيارت اربعين در «مصباح المتهجد» شيخ طوسي و نيز «تهذيب الاحكام» وي به نقل ازصفوان بن مهران جمال آمده است. وي گفت كه مولايم صادق(ع) فرمود: زيارت اربعين كه بايد وقت برآمدن روز خوانده شود چنين است.... (مصباح المتهجد، ص 788، تهذيب الاحكام، ج 6،ص 113، اقبال الاعمال، ج 3، ص 101، مزار مشهدي، ص 514 (تحقيق قيومي )، مزار شهيد اول (تحقيق مدرسة الامام المهدي، قم 1410)، ص 185 186).
اين زيارت، به جهاتي مشابه برخي از زيارتهاي ديگر است، اما از آن روي كه مشتمل بر برخي از تعابير جالب در زمينه هدف امام حسين از اين قيام است، اهميت ويژه اي دارد. در بخشي از اين زيارت درباره هدف امام حسين(ع) از اين نهضت آمده است:
خدايا، امام حسين(ع) همه چيزش را براي نجات بندگانت از نابخردي وسرگشتگي و ضلالت در راه تو داده در حالي كه مشتي فريب خورده كه انسانيت خود را به دنياي پست فروخته اند، بر ضد وي شوريده و آن حضرت را به شهادت رساندند.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اگر چه همه ائمه علیهم السلام در راه دین نهایت تلاش و فداکاری را نمودند و جان خود را فدا کردند اما در این میان فداکاری امام حسین علیه السلام و تلاشهای او و رنجها و مصیبتهایی که دید از مصائب سائر ائمه علیهم السلام بیشتر بوده است. و بُعد مظلومیت ایشان جلوه ی ویژهای دارد. زیرا آن حضرت علاوه بر اینکه خود در راه خدا شهید شد، یاران و فرزندانشان نیز مظلومانه به شهادت رسیدند و حتی طفل شیر خواره را نیز فدا کردند، آنهم با لب تشنه و بعد از کشته شدن هم بدن آن حضرت مورد تهاجم سم اسبان قرار میگیرد و عیالات و خانوادهاش اسیر میشوند و اموال و خیام آن حضرت آتش زده میشود و فرزندانش مورد آزار اذیت و اهانت قرار میگیرند. پس عمق فاجعه بسیار زیاد است و به همین خاطراست که عزاداری برای آن حضرت هم بسیار مفصلتر است، و خدای متعال هم محبت خاصی را در دلهای دوستداران آن حضرت افکنده است علاوه بر این، تمامی ائمه ما نسبت به عزاداری امام حسین (ع) عنایت خاصی داشتند و در هر جای مناسبی، ذکری از مصائب امام حسین (ع) میفرمودند.
برای اطلاع بیشتر شما را به مطالعة کتابهایی که در این زمینه تألیف شده است مانند حماسة حسینی شهید مطهری (ره)، قصة کربلا بضمیمه قصة انتقام علی نظر منفرد توصیه میکنیم.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بر اساس متون مقدس دینی و روایات ائمه علیهم السلام همه ائمه علیهم السلام نور واحد هستند[1]. یعنی در فضائل ذاتی برابر هستند اما شرائط زندگی و موقعیت سیاسی و اجتماعی که در آن زندگی می کردند مساوی نبوده است و چه بسا همین موقعیت خاص اجتماعی موجب یک نوع برتری برای آن امام (ع) شده است. حال این برتری یا از این نظر است که خداوند به آن امام (ع) عنایت ویژه ای نموده است.
چنانکه امام باقر (ع) و امام صادق (ع) فرمودند: به درستیکه خدای تبارک و تعالی در قبال شهادت امام حسین (ع)، امامت را در فرزندان و ذریه او قرار داد، و شفا را در تربتش و استجابت دعا را در نزد قبرش و زائر قبر حسین علیه السلام مدتی را که به زیارت می رود تا بر می گردد جز عمر او بحساب نمی آید.[2]
و یا از این نظر است که بیان برتری امام خاصی در متون دینی عاملی در ایجاد پیوند بین مکتب و عواطف و احساسات و عشق مردم خواهد گشت و همین موجب زنده بودن همیشگی مکتب خواهد شد.
چنانکه امام صادق (ع) فرمود: "اگر نزد کسی از حسین علیه السلام یادی به میان آید و اشک از چشمان او باندازه بال مگسی جاری شود ثوابش بر خدای عز و جل است که کمترین آن دخول در بهشت است."[3]
و ما معتقدیم که روایات زیادی که فضیلت گریه و عزاداری را برای امام حسین علیه السلام بیان می کنند در همین راستا قرار دارند.
البته بحث مفصل ویژگیهای وجود امام حسین علیه السلام و تاثیر قیام خونین عاشورای آن حضرت قابل درج در جواب ایمیل نخواهد بود و ما فقط می توانیم به بعضی از نکات اشاره کنیم، و بقیه را به منابع این بحث ارجاع دهیم.
اما نکاتی که می توان اشاره نمود (علاوه بر آن دو نکته مهم گذشته):
1- آشکار نمودن و نشان دادن روح حماسی و شجاعت و قهرمانی امام (امامت) در یک صحنه و میدانی که در جلو چشم هزاران افراد بوده و چندین تاریخ نگار و مورخ، با چشم خود دیده و با گوش خود شنیده اند و آنرا ثبت نموده اند. و همین موجب زنده شدن روح حماسی و غیرت و شجاعت در میان مسلمین شده است.
پیامدهای آن قیامهای متعددی بود که پس از عاشورا رخ داده است. و در واقع کمتر انقلاب مردمی بعد از امام حسین علیه السلام در ممالک اسلامی رخ داده که رهبران آن نهضت، از امام حسین علیه السلام الگو نگرفته باشند. و به تعبیر شهید مطهری: "کلید شخصیت حسین حماسه است، شور است، عظمت است، صلابت است، شدت است، ایستادگی است، حق پرستی است."[4]
2- امام حسین علیه السلام شخصیت اسلامی مسلمین را زنده کرد.[5]
3- واقعا کربلا، پیامی است که با خون نوشته شد. و تاریخ نشان می دهد که سخنانی که با خون نوشته شده هرگز پاک نمی شود. زیرا از کمال صداقت و خلوص و عمق تصمیم و اندیشه حکایت می کند.[6]
و لذا هیچ کس به اندازه شهدا به بشریت خدمت نکرده است چون آنها هستند که راه را برای دیگران باز می کنند و برای بشر آزادی را به هدیه می آورند آنها هستند که برای بشر محیط عدالت بوجود می آورند که دانشمندان به کار دانش خود مشغول باشند؛ مخترع با خیال راحت به کار اختراع خودش مشغول باشد، تاجر تجارت کند، محصل درس بخواند، و هر کس کار خودش را انجام دهد. اوست که محیط مناسب را برای دیگران به وجود می آورد مثل آنها مثل چراغ و مثل برق است. اگر چراغ یا برق نباشد، ما و شما چکار می توانیم انجام دهیم؟[7]
برای اطلاع بیشتر به کتابهای زیر مراجعه فرمائید:
مجموعه آثار شهید مطهری ج 17.
قیام امام حسین- سید جعفر شهیدی.
بررسی تاریخ عاشورا- تالیف آیتی.
حسین نفس مطمئنه- آیت الله عالمی.
پیامدهای عاشورا.
زندگانی امام حسین- رسولی محلاتی.
امام حسین شهید فرهنگ- علامه محمد تقی جعفری.
پي نوشت :
[1]بحار الانوار ج 26 ص 222 و 280 و 310.
[2] بحار الانوار ج 44 ص 221، تفسیر برهان ج 4/242، به نقل از کتاب "حسین نفس مطمئنه" عالمی، ص 39.
[3] بحار الانوار ج 44، ص 289 و 291.
[4] مجموعه آثار مطهری، ج 17، ص 45.
[5] همان، ص 50 تا 62.
[6] همان، ص 656 و 657.
[7] همان، ص 42.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
گريه زبان صادق و طبيعى شوق و اندوه و درد و عشق يك انسان است. گريه تجلى طبيعى يك احساس و حالتى جبرى و فطرى از يك رنج، يك شوق يا يك اندوه مىباشد يكى از دانشمندان غرب مىگويد:
«انسانى كه هرگز نمىگريد و گريستن را نمىداند احساس انسانى را فاقد است».
مگر نه اشك زيباترين شعر و بىتابترين محبت و پر گدازترين ايمان و تب دار ترين احساس و خالصترين «گفتن» و لطيف ترين «دوست داشتن» است كه همه در كوره دل به هم آميخته و ذوب شده و قطرهاى گرم شدهاند به نام اشك؟ مگر نه قلب، قالب اشك است و اشك در قلب شكل مىگيرد ولذا اشك شبيه قلب است:
اى بسا قلبهاى سوزانى
كه زبان راز آن نگويد باز
ليك آن ديدگان نورانى
راز دلداده مىكند ابراز
گريه ترجمان دل است مثلا كسى كه عزادار است و مرگ عزيزى قلبش را مىسوازند، بايد گريه كند. وقتى كه دلش ياد از او مىكند و زبانش سخن از او مىگويد چشمش نيز با او همدردى مىكند مگر چشم از زبان صادقانهتر سخن نمىگويد؟!
از من مپرس كاتش دل درچه غايت است
از آب ديده پرس كه او ترجمان ماست
اشك چشم نشانه رقت قلب است كسى كه از صحنه دلخراش منقلب نمىشود تا اشك تأثر بريزد و نيز از حقيقت و جلوه زيبائى لذت نمىبرد تا اشك شوق جارى گرداند از قلب سليم و روح متعادل برخوردار نيست.
اميرمومنان على (عليه السلام) مىفرمايد:
«خداوند متعال افرادى را كه به هنگام استماع قرآن تحت تأثير قرار نمىگيرند و از شنيدن آيات مربوط به قيامت تعجب نمىكنند، و خنده مىنمايند، مورد سرزنش قرار مىدهد و مىفرمايد : (تضحكون و لا تبكون)
و نيز فرموده: (بكاء العيون و خشية القلوب من رحمة الله تعالى)(1)
چنانكه «جمود عين» و محروم بودن از اشك و گريه از خوف خدا نشانه قساوت قلب و شقاوت معرفى شده است.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله) فرمود:
«من علامات الشقاء: جمود العين، قسوة القلب...» (2)
در مقابل، آن دسته از مومنانى كه بصيرتى روشن قلبى رؤوف و احساسى پاك و شفاف دارند در زبان قرآن كريم با جمله (يبكون و يزيدهم خشوعا) و (سجدّا و بكيّا) مورد ستايش قرار گرفتهاند . قهرا اين نوع افراد در برابر عظمت مردان خدا اشك شوق و به خاطر مظلوميت آنان هم اشك غم و اندوه از چشم خود جارى مىكنند.
نام حسين (عليه السلام) با گريه همراه است
آن گونه كه از متون اسلامى استفاده مىشود نام حسين (عليه السلام) با گريه و ناله آميخته است و قبل از شهادتش پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و اميرالمؤمنان على (عليه السلام) و مادرش فاطمه زهرا (سلام الله عليها) بر او گريستهاند. طبق رويات فراوانى، چون حضرت حسين (عليه السلام) تولد يافت جبرئيل به رسول خدا (صلى الله عليه و آله) نازل شد و خبر شهادت آن نوزاد را به پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و پدر و مادرش داد و آنان از همان ايام براى حسين (عليه السلام) گريستند. طبق روايتى كه از عايشه نقل شده است حسين (عليه السلام) كودك خردسال بود كه وارد خدمت پيامبر گرديد همان موقع جبرئيل به پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) ابلاغ كرد: زمانى نمىگذرد كه اين كودك را افرادى از امت تو در سرزمين «طف» از خاك عراق به قتل مىرسانند «فبكى رسول الله (صلى الله عليه و آله)» اما جبرئيل افزود: «لا تبك، فسوف ينقم الله منهم، بقائمكم اهل البيت (3) «گريه نكن در آينده خداوند به وسيله قائم اهل بيت از آنها انتقام مىگيرد».
«ابن عباس» مىگويد به هنگام رفتن به «صفين» من همراه امير مؤمنان على (عليه السلام) بودم چون در كنار شط فرات به «نينوا» وارد شد، امام (عليه السلام) با صداى بلند گريست و فرمود: اى پسر عباس اين محل را مىشناسى؟ گفتم: نمىشناسم اى اميرمؤمنان. فرمود اگر اينجا را مثل من مىشناختى هرگز از اينجا رد نمىشدى مگر اين كه مثل من گريه سر مىدادى ابن عباس گفت: «فبكى طويلا حتى اخضلّت لحيته و سألت الدموع على صدره وبكينا معا»: «آن حضرت گريه مفصلى كرد به طورى كه اشك از روى محاسن او جارى شد ما هم همصدا با على (عليه السلام) گريه سرداديم». بعد امام ادامه داد: واى، من با آل ابوسفيان چه كردهام، سپس افزود: در اين سرزمين كه (كرب و بلا ناميده مىشود) هفده نفر از فرزندان من و فاطمه به شهادت مى رسند و مدفون مىگردند(4).
طبق روايت امام صادق (عليه السلام) روزى فاطمه زهرا (سلام الله عليها) به محضر رسول خدا (صلى الله عليه و آله) وارد شد و آن حضرت را گريان ديد ازعلت گريهاش پرسيد؟ رسول خدا (صلى الله عليه و آله) فرمود: جبرئيل به من خبر داد كه حسين (عليه السلام) را گروهى از امت من به قتل مىرسانند! فاطمه (عليه السلام) نيز از شنيدن اين خبر به شدت گريست ولى وقتى ازمقام بلند فرزندش به خاطر شهادت آگاه گرديد آرامش و تسكين يافت (5)
داستان گريه و عزادارى پس از شهادت آن حضرت از سوى امامان (عليه السلام) داستانى مفصلى است كه به ذكر چند مورد اكتفا مىكنيم:
امام سجاد (عليه السلام) كه خود در كربلا شاهد مصائب دلخراش امام حسين عليه السلام و ياران با وفايش بود پس از واقعه عاشورا تا زمانى كه در قيد حيات بود اين واقعه سوزناك را فراموش نكرد و هميشه گريه و سوگوارى نمود او هر وقت مىخواست آب بنوشد تا چشمش به آب مىافتاد اشك از چشمانش سرازير مىشد وقتى علت اين كار را مىپرسيدند مىفرمود چگونه گريه نكنم درحالى كه يزيديان آب را براى وحوش و درندگان آزاد گذاشتند ولى آن را به روى پدرم بستند و او را با لب تشنه كشتند. مىفرمايد هر وقت كشته شدن فرزندان فاطمه (عليه السلام) رابه ياد مىآورم گريه گلويم را مىگيرد. وقتى هم افرادى وى را دلدارى مىدادند، مىفرمود: «كيف لا أبكي؟ و قد منع أبى من الماء الذى كان مطلقا للسباع والوحوش» (6)
امام سجاد (عليه السلام) درعزاى پدر مظلوم خويش به حدى گريست كه اورا يكى از بكّائون پنج گانه تاريخ لقب دادند (7) وقتى راز آن همه گريه را از آن حضرت مىپرسيدند، مصائب جانگداز كربلا را بازگو مىكرد ومىفرمود: مرا ملامت نكنيد، يعقوب، پس از آن كه يك فرزند خود را از دست داد آنقدر گريست تا از غصه چشمهايش سفيد شد در حالى كه يقين به مرگ فرزندش نداشت.
از فراق روى يك يوسف اگر يعقوب سوخت
هجر هفتاد و دو يوسف كرده خونين دل مرا
در حالى كه من به چشم خود ديدم كه در يك نيمروز چهارده نفر از اهل بيت مرا سر بريدند انتظار داريد داغ آنها از دلم بيرون برود؟!(8)
او نه تنها در ماتم پدر بزرگوارش اشك مىريخت بلكه مومنان را نيز ترغيب به گريستن در عزاى آن مظلوم مىكرد: «ايما مومن دمعت عيناه لقتل الحسين حتى تسيل على خده بواه الله بها فى الجنة غرفا يسكنها احقابا»(9).
«هر مؤمنى كه بر شهادت حسين (عليه السلام) آن قدر بگريد كه اشك بر گونهاش جارى شود خداوند براى او غرفههائى در بهشت آماده مىسازد كه تا ابد در آن اقامت خواهد كرد.»
امام باقر (عليه السلام) براى امام حسين (عليه السلام) اشك مىريخت و به هركس هم در خانه او بود دستور مىداد گريه كند. و در منزل آن حضرت مجلس عزا و سوگوارى براى امام حسين (عليه السلام) تشكيل مىگرديد و حاضران مصيبت آن حضرت را به هم تسليت مىگفتند (10).
«عبد الله بن سنان» مىگويد: در روز عاشورا به حضور امام صادق (عليه السلام) شرفياب شدم آن حضرت را رنگ پريده و بسيار غمگين و گريان يافتم، علت آن را از امام پرسيدم، فرمود : امروز عاشوراست و در چنين روزى جد ما امام حسين (عليه السلام) شهيد شده است (11).
امام صادق (عليه السلام) به «ابو هارون مكفوف» دستور داد مرثيه بخواند آنگاه كه وى مرثيه خود را آغاز نمود متوجه شد امام (عليه السلام) سخت گريه مىكند و زنانى كه پشت پرده بودند همينكه صداى گريه امام صادق (عليه السلام) را شنيدند آنها نيز صداى خود را به گريه و شيون بلند كردند؛ بعد امام فرمود: «من انشد فى الحسين شعرا فبكى وابكى عشرا كتب له الجنه» (12). «هر كس در مصيبت حسين (عليه السلام) شعر بگويد و گريه كند وده نفر را بگرياند بهشت بر او نوشته مىشود».
امام رضا (عليه السلام) مىفرمايد: روش پدرم امام موسى بن جعفر (عليه السلام) اين بود كه هرگاه ماه محرم مىرسيد پيوسته غمگين بود تا دهه عاشورا سپرى شود روز عاشورا روز گريه و ماتم او بود و مىفرمود: «هو اليوم الذى قتل فيه الحسين» (13).
امام رضا (عليه السلام) فرمود محرم ماهى است كه اهل جاهليت در آن ماه جنگ و خونريزى را حرام مىدانستند ولى دشمنان در آن ماه خون ما را ريختند حرمت ما را شكستند زنان و فرزندان ما را به اسارت گرفتند و به خيمههاى ما آتش زدند اموال ما را غارت نمودند و حرمت رسول خدا را در حق ما رعايت نكردند.
«ان يوم الحسين اقرح جفوننا و أسبل دموعنا و أذل عزيزنا بأرض كربلا .... على مثل الحسين (عليه السلام) فليبك الباكون، فان البكاء عليه يحط الذنوب العظام.»(14)
«كشتهشدن امام حسين (عليه السلام) اشكهاى ما را ريزان و پلكهاى چشمان ما را مجروح و در كربلا عزيز ما را ذليل كرد... گريه كنندگان بايد بر حسين (عليه السلام) گريه كنند . گريه بر او گناهان بزرگ را مىريزد».
امام رضا (عليه السلام) به «ريان بن شبيب» فرمود: «ان كنت باكيا لشىء فابك للحسين بن على فانه ذبح كما يذبح الكبش و قتل معه من أهل بيته ثمانية عشر رجلا ما لهم فى الارض شبيهون...».
«اگر بخواهى به چيزى گريه كنى بر حسين بن على (عليه السلام) گريه كن زيرا سر آن حضرت را مثل سر گوسفند بريدند و با او هجده مرد از اهل بيتش كشته شدند كه در دنيا بى نظير بودند».
سپس به «ابن شيب» فرمود: «اگر دوست دارى در درجههاى بلند بهشت با ما باشى، غمگين باش از براى غمگينى ما و شاد باش از براى شادمانى ما».(15)
حتى به موجب بعضى از روايات امام زمان (عج) نيز مدام بر سيد الشهداء اشك مىريزد و مىگويد :
«اى جد بزرگوار! روزگار مرا به تأخير انداخت و نتوانستم به يارى تو بشتابم وبا دشمنانت پيكار كنم در عوض: «فلاندبنك صباحاً و مساءً و لأبكين لك بدل الدموع دما حسرة عليك. ..»(16) «هر صبح و شام بر مصائب تو گريه مىكنم، اگر اشك چشمم تمام شود، به جاى آن خون مىگريم».
حتى به موجب روايات فراوانى كه نقل شده است، همه كس و همه چيز خورشيد و آسمان و زمين و فرشتگان روز عاشورا بر آن حضرت گريه مىكنند .(17)
شاعر پر شور «فؤاد كرمانى» با استفاده از اين روايات چنين سروده است:
تا ندا كرد ولاى تو، در اقليم الست
بهر لبيك فدايت، دو جهان پر زداست
كشته شد عالم دهرى، چو تو در عالم دهر
دهر تا روز قيامت شب اندوه و عزاست
در غمت اعين واشياء همه از منطق كون
هر يكى مويه كنان بر دگرى نوحه گر است
رفت بر عرشه نى تا سرت اى عرش خدا
كرسى و لوح وقلم بهر عزاى تو بپاست
منكسف گشت، چو خورشيد حقيقت به جمال
گر بگريند زغم ديده ذرات رواست.(18)
موضوع قابل توجه اين است كه «عبد الله بن فضيل هاشمى» از امام صادق (عليه السلام) سوال مىكند: چرا روز عاشورا اين چنين روز مصيبت وغم واندوه وعزادارى گرديد؟ اما روز وفات پيامبر اكرم واميرمؤمنان و فاطمه زهرا و امام مجتبى (عليه السلام) كه با زهر مسموم شد اين چنين نشد؟ امام صادق (عليه السلام) فرمود: «ان يوم الحسين أعظم مصيبة من جميع ساير الايام... فكان ذهابه كذهاب جميعهم ...»(19)
روز حسين ـ عاشورا ـ از لحاظ مصيبت از تمام روزها عظيمتر است... زيرا حسين (عليه السلام) تنها باقى مانده اصحاب پنج گانه كساء است كه رفتن او، مثل رفتن همه آنهاست».
روز عاشورا مصائبى بر خاندان رسالت وارد شد كه در خاطره هيچ آفريدهاى خطور نكند و قلم را تاب نوشتن نباشد، چه جالب گفته است:
فاجعة ان اردت اكتبها
مجملة ذكرة لمدكر
«مصيبتى بزرگ كه اگر بخواهيم آن را به نحو اقتصار براى ياد آورى ياد كنندهاى بنويسم» .
جرت دموعى فحال حائلها
ما بين لحظ الجفون و الزبر
«به يقين اشك روانم بين چشم من واوراق كتب حايل آيد»
و قال قلبى بقيا على فلا
و الله ما قد طبعت من حجر
«دلم گفت به من رحمى كن، به خدا سوگند من از سنگ آفريده نشدهام».
بكت لها الارض و السماء دما
بينهما فى مدامع حمر(20)
«بر آن فاجعه زمين و آسمان و آنچه ما بين آندواست اشك خون گريست».
غرض، روز عاشورا روز مصيبت واندوه و گريه براى خاندان رسالت و شيعيان آنهاست. تنها بنى اميه دشمنان اهل بيت بودند كه آن روز را روز مبارك و سرور و خوشحالى مىدانستند.
چنانكه در زيارت عاشورا مىخوانيم:«اللهم ان هذا يوم تبركت به بنو اميه»«خدايا اين روز، روزى است كه آن را بنى اميه مبارك وميمون دانستند». در فراز ديگرى مىخوانيم: «هذا يوم فرحت به آل زياد وآل مروان بقتلهم الحسين...». «و اين روزى است كه آل زياد و آل مروان به خاطر اين كه حسين را كشتند به آن مسرور شدند.»
خلاصه در باب عزا و ماتم سيد الشهداء فرزند دلبند حضرت زهرا و على مرتضى (عليهم السلام) روايات فراوانى از ناحيه رسول خدا و ائمه معصومين (عليهم السلام) وارد شده كه روز عاشورا، روز مصيبت وحزن اهل بيت وشيعيان ايشان مىباشد به اعتبار همين روايات بايد روز عاشورا غمگين وحزين بود در روايتى مىفرمايد:
«هركه ياد كند مصيبت ما را و بگريد وبگرياند مردم را، در روز قيامت در درجههاى ما خواهد بود و هركه مصيبت مارا يارى كند و گريه كند، چشم او در روزى كه چشمها همه بگريند، نگريد و هر كه در مجلسى بنشيند ودين ما را احياء نمايد، دل او نميرد در روزى كه دلها همه بميرند .»(21)
بنابراين اگر كسى روز عاشورا روز جشن وسرور بداند يقينا او مانند بنى اميه دشمن اهل بيت است. پس اين كه سران صوفيه را روز شادى و سرور و جشن مىدانند، بدون شك دشمن اهل بيت هستند و لو اين كه ادعاى دوستى بكنند. چنانكه «شيخ عبد القادر گيلانى» روز جانگداز عاشورا را روز فرح و شادى قلمداد كرده گفته است: «روز عاشورا هرگز روز مصيبت نمىباشد، روز جشن وشادى است و بر مردم لازم و واجب است كه در اين روز براى اهل و عيال خود هدايايى تهيه كنند و آنها را به گردش و تفريح ببرند و آنها را با خوشگذرانى سرگرم سازند». (22)
پس اين مسلم است كه گريه بر امام حسين (عليه السلام) عنوان شرعى دارد و از عبادات بزرگ شمرده مىشود و در حقيقت ديده گريان و دل اندوهگين بر مصائب اهل بيت، شعار شيعه است .
به قول يكى از شعراى عرب
لك عندى ما عشت يا ابن رسو
ل الله حزن يفى بحق ودادى
ناظر بدموع غير بخيل
وحشى بالسلو غير جواد
«اى پسر پيامبر خدا در پيش من از براى تو تا زندهام اندوهى است حق مودت را به جاى مىآورد ديدهام از ريزش اشك دريغ نمىورزد و درونم از رنج و غم تسلى نمىيابد.»
انواع گريهها
گريه انواعى دارد كه همه انواع آن در شأن امام حسين (عليه السلام) نيست، حال بايد ببينيم چه نوع گريه شايسته امام است:
1 ـ گريه از روى خوارى ودرماندگى: چنين گريهاى، گريه افراد ضعيف وناتوانى است كه از رسيدن به اهداف خود واماندهاند و روح و شهامتى براى پيشرفت در خود نمىبينند مىنشينند و عاجزانه گريه سر مىدهند. هرگز براى امام حسين (عليه السلام) چنين گريهاى نبايد كرد و آن حضرت از اين نوع گريه بيزار و متنفر است.
2 ـ گريه عجزو زبونى: چنين گريهاى، گريه افرادى است كه از روى عجز و زبونى در اثر ناكامى واحيانا ستم شخصى يا جريان نامناسبى به ورشكستگى افتاده و براى خود احساس خطر مىكنندو راه چاره را در گريه مىجويند به قول صائب تبريزى:
گريه شمع از براى ماتم پروانه نيست
صبح نزديك است و در فكر شب تار خود است.
مسلما اين نوع گريه هم مناسب شأن امام نيست.
3 ـ گريه بر اموات: كسى عزيز خود را از دست مىدهد و بر فقدان او گريه مىكند يا به اين جهت گريه مىكند كه آن فقيد در زندگى او موثر بوده و به آينده خود نگران است در اين صورت به حال خود گريه مىكند و يا اين كه به نيكيهاى او اشك مى ريزد اين نوع گريه هم در شأن امام نيست.
4 ـ از روى رحم و رأفت يا گريههاى عاطفى: قلب انسان هنگامى كه در برابر حادثه دلخراشى همانند اشك يتيمى، يا بيمار دردمندى يا شخص فقير و تهيدستى و ... قرار مىگريد، متأثر مىشود چه بسا اشك مىريزد. رسول خدا (صلى الله عليه و آله) هنگامى كه فرزند خردسال خود ابراهيم را از دست داد ودر قبرسان بقيع به خاك سپرد براى آن كودك آن قدر گريه كرد كه اشك بر محاسنش جارى گرديد به آن حضرت گفته شد: اى رسول خدا تو ديگران را از گريه منع مىكردى حال خود اين چنين بىتابى مىكنى؟! آن حضرت فرمود: «ليس هذا بكاء غضب انما هذا رحمة و من لا يرحم لا يرحم» (23) «اين گريه از روى خشم و نارضايتى نيست بلكه گريه رحمت و رافت است و هركس رحم نكند مورد رحمت قرار نمىگيرد.»
واقعه خونين كربلا دل را مىسوزاند وقلب وعاطفه هر انسانى را به جوش وخروش مى اندازد از اين نظر اين حادثه يك جنايت ويك مصيبت است و شايد در دنيا مشابه چنين جنايتى پيدا بشود و گريه كنندگانى هم داشتهباشد. گريه از روى رحم و رأفت يك امر طبيعى است. هر انسانى به هنگام مشاهده يك منظره دلخراش متأثر مىشود و اشك مىريزد چنانكه دشمنان امام حسين (عليه السلام) روز عاشورا بر حال آن حضرت مىگريستند. آنجا كه اهل كوفه از ديدن وضع دلخراش اسراء بناكردند گريه و زارى كردن. امام سجاد (عليه السلام) فرمود: «اتنوحون و تبكون من اجلنا؟؟! فمن ذا الذى قتلنا؟».(24)
پس گريه از روى رحم و رأفت نيز چندان مناسب نيست. امام حسين (عليه السلام) از شيعيان خود اين نوع گريه را نخواسته است.
5 ـ غم و اندوه: گريه از روى غم واندوه نيز يكى از گريههاى طبيعى انسان است كه به هنگام از دست دادن عزيزى يا به خاطر از دست دادن مقام و موقعيتى ويا به خاطر گرفتارى به مصيبتى، غم و اندوهى به انسان دست مىدهدو براى اين كه دل خود را سبك كند گريه سر مىدهد و اين نوع افراد كه دلشان شكسته است به هنگام سوگوارى امام حسين (عليه السلام) بيش از همه گريه مىكنند چه بسا از شدت گريه غش كنند ولى آيا اين نوع گريه را مىتوان به حساب امام حسين (عليه السلام) گذاشت؟ هرگز نه.
6 ـ گريه جدائى و فراق: نوع ديگر گريه، گريه فراق است كه به خاطر دورى و جدائى از عزيزى حالت گريه به انسان دست مىدهد امام حسن مجتبى (عليه السلام) به هنگام جان دادن، بىتابى مىكرد. بعضى از عيادت كنندگان از علت آن پرسيدند امام مجتبى با صداى ضعيف فرمود: براى دو چيز گريه مىكنم: هول مطلع، فراق دوستان.(25)
پر واضح است كه گريه بر امام حسين و شهيدان كربلا از اين نوع گريه نيست.
7 ـ گريههاى شوق گريههاى لايق حسين (عليه السلام): گريه شوق گريه مادرى است كه از ديدن فرزند دلبند گمشده خويش پس از چندين سال سرزده مىشود و از شوق گريه مىكند. قسمت زيادى از حماسههاى كربلا شوق آفرين و شور انگيز است وبه دنبال آن سيلاب اشك شوق به خاطر آن همه رشادتها فداكاريها شجاعتها آزادمرديها و سخنرانيهاى آتشين مردان و زنان به ظاهر اسير، بى اختيار از ديدگان شنونده سرازير مىگردد، آيا اين گريه دليل بر شكست است؟!
8 ـ گريه پيوند هدف: گاهى قطرات اشك پيامآور هدفهاست، آنها كه مىخواهند بگويند با مرام امام حسين (عليه السلام) همراه و با هدف او هماهنگ و پيرو مكتب او هستيم، ممكن است اين كار را با دادن شعارهاى آتشين، يا سرودن اشعار و حماسهها ابراز دارند، اما گاهى ممكن است آنها ساختگى باشد ولى آن كسى كه احيانا با شنيدن اين حادثه جانسوز قطره اشكى بريزد، صادقانه تر اين حقيقت را بيان مىكند اين قطره اشك اعلان وفادارى به اهداف مقدس ياران امام حسين و پيوند دل و جان با آنهاست مسلماً اين نوع گريه بدون آشنايى با متعالى او ـ ممكن نيست.(26)
پس گريه بر حسين (عليه السلام) اشك ريختن بر مرده نبوده و از روى خوارى ودرماندگى وعجز وزبونى، غم و اندوه نيز نمىباشد بلكه آن فقط دليلى است كه نداى حق طلبان را به گوش جهانيان رسانيده و زنگ خطر را براى باطل و اهل آن صدا درمىآورد و صاعقههائى است كه بر روى سر سركشان و ستمگران در هر زمان و در هر مكان فرو مىريزد وشاهد صادق و گواه زندهاى است از اخلاص در راه حق و دشمنى با بيداد و ستم و بزرگداشتى است براى فداكارى و حق ودليرى وانجام وظيفه ونهراسيدن از مرگ و تكريمى است براى امتناع از قبول ظلم و شكيبائى درمحنت و سختيها.
به قول علامه مغنيه: كسانى كه درمجالس تعزيه مىخوانند:
لا تطهر الأرض من رجس العدا ابداً
ما لم يسل فوقها سيل الدم العرم (27)h}
«روى زمين از پليدى دشمنان پاك نخواهد شد تا زمانى كه بر روى آن سيل در هم شكننده خون روان نگردد».
غرض، شيعيان بر امام حسين (عليه السلام) از روى خوارى ودرماندگى نمىگريند، بلكه از اشك ديده خويش سرود حماسه مىسازند و با آه و حسرت خود بانگ حق وعدالت رابه گوش جهانيان مىرسانند:
همين نه گريه بر آن شاه تشنه لب كافى است
اگر چه گريه، بر آلام قلب تسكين است.
ببين كه مقصد عالى وى، چه بود اى دوست
كه درك آن، سبب عز و جاه و تمكين است
زخاك مردم آزاده، بوى خون آيد
نشان شيعه و آثار پيروى، اين است (28)
«ماربين» مورخ آلمانى مىگويد: «هيچ چيز مانند عزادارى حسين نتوانست حس سياسى در مسلمانان ايجاد كند.»(29)
اى اشك ماتمت به رخ ملت آبرو
وى از طفيل خون تو، اسلام سرخ رو
دين را تو زنده كردى و خود، كشته گشتهاى
وين يافته ز فيض تو، دين نبى علوّ
گر آب را به روى تو بستند كوفيان
آوردى آب رفته اسلام را به جو (30)
قطرههاى اشكى كه شيعه در ماتم امام حسين (عليه السلام) و يارانش مىريزد عهد و پيمانى است با قطرههاى خون شهداى كربلا كه با لب تشنه و محروم از «قطرههاى آب» بر سر احياى دين و ارزشهاى راستين مكتب جان باختند. و اين اشكها اين نهضت الهى را به جانها پيوند زده وجاوان ساخته است. و اين بسيار سادهانديشى است كه كسى تنها توجيهى عاطفى براى اين گريهها داشته باشد چرا كه داغ، هر قدر هم شديد باشد، بالاخره گذشت زمان از حرارت آن مىكاهد درحالى كه عزادارن حسينى از اول عمر تا آخر عمر پس از گذشت قرنها با شور و شوق و حرارت بيشتر در سوك سيد الشهداء مىگريند. اگر اين گريهها تنها جنبه عاطفى داشت مسلما به مرور زمان حادثه عاشورا از خاطرهها محو مىشد و يا ازطراوت ونشاط آن كاسته مىگرديد .
9 ـ گريه كردن براى از دست دادن چيزى و يا تحمل دردى: انسان زمانى گريه مىكند كه چيزى را از دست بدهد يا دردى را متحمل بشود. پس عامل عمده گريه (سواى شوق و چند مورد نادر) درد و فقدان منفعت است ما وقتى از چيزى نفع مىبريم به مجرد از دست دادن آن گريه سر مىدهيم و يا دردى به ما روى مىكند ناله مىكنيم.
در روايات مىخوانيم كه همه چيز بر حسين (عليه السلام) گريه كردند ماه و ستارگان و خورشيد شنهاى بيابان و حتى بادى كه مىوزيد و حتى الحوت فى البحر،چرا؟ شن بيابان چرا گريه كرد؟ ماهيان دريا چرا سوگوارى كردند؟ ماه و ستارگان وخورشيد چرا تار شدند و بى تابى كردند؟ مسلما آنا به ظاهر متحمل دردو رنجى نشدند چون تير و خنجرهائى كه بر آن پيكر شريف وارد مىشد دردش برخورشيد و ماهيان دريا نمىرسيد پس چرا آنان گريه كردند و آن هم بكاء شديدا پس حتماً آنها متضرر گرديدند و ازچيزى كه نفع مىبردند بى نصيب شدند و منفعتى را از دست دادند و آن منفعت چيست ؟چه چيزى بالاتر از امامت! همه از امام نفع مىبرند و از فقدانش رنج مىبينند و متضرر مىشوند امام قطب و قلب عالم است وهركه در عالم است در سايه اوست وقتى او را از ست مىدهند متحمل رنج و به دنبال اين رنج صاحب درد مىشوند اين است كه آن موجوداتى كه ناپاكى بر آنان رخنه نكرده و نمىتواند بكند، (مثل شنهاى بيابان، ماهيان دريا و ...) بر او مىگريند و آلودهها از انس وجن از فقدان چنين ذى نفعى بيخبر مىمانند و شادى مىكنند، و اين است تفسير آن حديثى كه مىفرمايد براى حسين (عليه السلام) در قلب مؤمنان حرارتى است كه ... مؤمنان اگر هم ذكر مصيبتى نشنوند، چون متوجه از دست دادن قطب و محور عالم هستند ناله مىكنند...
مرحوم علامه مغنيه مىگويد: كسى گفت: آيا شيعهها جز گريه واشك راه ديگرى ندارند كه بدان محبت خويش را به اهل بيت (عليه السلام) بيان نمايند؟ گفتم:
«آرى شيعيان علاوه بر گريه براى اين كه مودت قلبى خود را براى اهل بيت به ثبوت رسانند به راههاى گوناگونى متوسل مىشوند از جمله درود و تحيت بر اهل بيت تقديم داشته و از فضائل ايشان در مجالس و محافل سخن رانده وبه سوى اماكن مقدس آنها بار سفر بسته و به ضريحهاى شريف آنان تبرك مىجويند». (31)h}
چرا حسين (عليه السلام) فراموش نمىشود؟
مىگويند: شما در عصر فضا و اتم زندگى مىكنيد آنگاه بر كسى اشك مىريزد كه صدها سال پيش در گذشته است وبر مزارهايى سفر مىنماييد كه چيزى جز صخره و سنگ نمىباشد؟!
در پاسخ مىگوئيم:«چنانكه گفتهاند: «بعد زمان» را در «ابديت» اثرى نيست ابديت را در ماوراى زمان ـ در عرصهاى برتر از زمان ـ حكومت است ابديت هميشگى است. جاودانان رهبران بزرگ بشريت به ابديت تعلق دارند، از اينرو قرنها نيز در طول حيات معنوى آنان، مفهوم متداول خود را از دست مىدهند(32)
حسين بن على (عليه السلام) از زمره جاودانان از رهبران بزرگ بشريت است سخن از وى سخن از تاريخ نيست سخن روز است. سخن از ابديت است سخن از هميشگى خروشان و شكوفا و پر فروز است.
اين زنده جاويد نزديك چهارده قرن ـ به حساب تاريخ ـ پس از مرگ جسمانيش همچنان امروز نيز بر دلها حكومت مىكند و هنوز پرتو وجودش نه تنها در حيات ما بلكه در حيات جهان معاصر ودر عصر فضا و اتم «حوادث بى نظير» ايجاد مىكند وبه صورت يكى از «شور انگيزترين حماسههاى تاريخ بشريت» در آمده و همه ساله نيرومندترين امواج احساسات ميليونها انسان را در اطراف خود بر مىانگيزد و مراسمى پرشورتر و هيجان انگيزتر ازهر مراسم ديگر به وجود مىآورد .
راستى چرا به اين حادثه تاريخى ـ كه شايد در تاريخ مشابه فراوان دارد ـ اهيمت داده مىشود؟ ! چرا مراسم بزرگداشت اين خاطره هر سال پرشكوهتر و پرهيجانتر از سال پيش برگزار مىگردد؟ اين همه تعظيم و تكريم و سپاس اين همه سوز و گداز پس از چهارده قرن، آخر براى چيست؟ آن را چه معنائى است؟!
حقيقت اين است كه اين زنده جاويد پس از قرنها، همچنان بر قلبهاى انسانهاى آزاده قدرتمندانه حكومت مىكند ودر جامعه «موج معنوى» ايجاد مىنمايد. حتى هنوز هم به طور عميق يك قدرت محرك معنوى ويك نيروى كنترل اجتماعى بزرگ به شمار مىرود.
اما از زيارت زيارتگاههاى مقدس هرگز سنگها و صخرهها هدف و غايت نمىباشند چه اگر غرض خود آنها مىبود همين كوهها سر به فلك كشيدهانسان را از مشقت سفر و طى راههاى طولانى بى نياز مىساخت پس مقصود بالذات صاحب مزار است وبزرگ داشتن سنگها به جهت شرف انتساب به صاحبان آن مزارها است مانند محترم داشتن جلد قرآن كريم وسنگها و آجرهائى كه خانه كعبه ومسجد رسول خدا (صلى الله عليه و آله) وساير اماكن مقدس از آنها ساخته شده است .
الان مىبينيم كه دولتها و ملتها در حفظ مقبرههاى شخصيتهاى بزرگ خويش مىكوشند وبه دور آنها هاله تقديس مىكشند.
در تاريخ نوشتهاند هنگامى كه سر مبارك حسين (عليه السلام) را به نزد يزيد آوردند وى در مجلس شراب حضور داشت اتفاقا قاصدى از طرف پادشاه روم به مجلس يزيد بار يافت وسر مبارك حسين (عليه السلام) را درمقابل يزيد مشاهده كرد و چون دانست كه آن سر مبارك به حسين (عليه السلام) تعلق دارد عمل يزيد را به شدت نكوهش نمود و گفت اى يزيد داستان «كليساى حافر» را شنيدهاى؟ گفت چگونه است؟ رومى گفت: در پيش ما مكانى است كه گويند خر عيسى از آنجا گذر كرده است در آنجا كليسائى بنا نهادهاند كه نام آن به سم خر عيسى منسوب بوده و به كنيسه حافر «سم» شهرت دارد ما هر سال به زيارت آنجا مىرويم و نذورات خود را به آنجا اهدا مىكنيم. روى اين حساب اى يزيد من گواهى مىدهم كه تو خطا كارى و از راه راست به دورى! يزيد خشمگين شد و به كشتن قاصد فرمان داد رومى به سوى سر نازنين حسين (عليه السلام) رفت و آن را بوسيد و شهادتين برزبان جارى كرد و سپس او را گرفتند و بر در قصر به دار كشيدند.(33)
زيارت، ارتباط روحى زائر با صاحب قبر است زائر قبر ابا عبد الله الحسين (عليه السلام) با آن حضرت تجديد بيعت مىنمايد و لذا ائمه اطهار عليهم السلام با توصيه و ترغيب به زيارت سالار شهيدان اين نهضت مقدس را براى هميشه زنده و جاويد نگهداشتهاند البته زيارت همه امامان مورد تأكيد است ولى رواياتى كه در ترغيب وتشويق زيارت امام حسين (عليه السلام) رسيده فوق العاده زياد است امامان بااين توصيهها در صدد آن بودند كه شيعيان پيوستگى عملى با اهداف آن بزرگوار داشته باشند. امام سجاد (عليه السلام) كه خود چندين بار مخفيانه به زيارت سالار شهيدان رفته در گفتار خويش نيز سفارش زيادى به زيارت امام حسين (عليه السلام) داشته است.
«ابو حمزه ثمالى» گويد: از امام سجاد (عليه السلام) در مورد زيارت امام حسين (عليه السلام) پرسيدم، حضرت فرمود:
«زُره كل يوم فان لم تقدر فكل جمعة فان لم تقدر فكل شهر فمن لم يزره فقد استخف بحق رسول الله (صلى الله عليه و آله)(34) «هر روز آن حضرت را زيارت كن، اگر نمىتوانى هفتهاى يك بار، اگر نمىتوانى ماهى يكبار، پس كسى كه اصلا آن حضرت را زيارت نكند، درحقيقت حريم رسول الله را خفيف شمرده است».
ولى مهمتر از سوگوارى و زيارت آشنايى به مكتب امام حسين و شهداى كربلا و پيوستگى عملى به اهداف بلند آن بزرگوار است. مهم پاك بودن و پاك زيستن و درست انديشيدن و تأسى عملى به او است.
پي نوشت :
1 .ارشاد القلوب: ص .128
2 .بحار الانوار: ج 90 ص .336
3 .بحار الانوار: ج 36 ص .349
4 .بحار الانوار: ج 44 ص 253 ـ .252
5 .كامل الزيارات، ص .57
6 .مناقب: ج3، ص 303 ـ بحار الانوار: ج 46، ص 109
7 .ديگران عبارتند از: آدم، حضرت نوح، يعقوب و حضرت فاطمه زهرا ـ الخصال: ص 83
8 .امالى صدوق، مجلسى، 29، ص .121
9 .ثواب الأعمال: ص .83
10 .وسائل الشيعة: ج 10، ص .398
11 .بحار الانوار: ج 98، ص 309
12 .كامل الزيارات: ص 104
13 .امالى الصدوق مجلس 27 ـ بحار الانوار: ج 44، ص .284
14 .بحار الانوار: ج 44 ص 284
15 .وسائل الشيعه ج 10 ص 393 ح .5
16 .المزار الكبير: ص 165 ـ 117 ـ بحار الانوار: ج 98 ص .320
17 .كامل الزيارات: ص 83 ، 81، 90 ، 91 ـ بحار الانوار: ج 14 ص 181 ـ مجمع البيان: ج 9 ص .65
18 .شمع جمع: ص 178
19 .وسائل الشيعة: ج 10، ص 394، 392 ـ علل الشرايع، ص .86
20 .مفاتيح الجنان، اعمال روز عاشورا.
21 .امالى صدوق، ص 45 وعيون الأخبار: ص .162
22 .الغنية لمطالبى طريق الحق فى الأخلاق و التصوف و الآداب الإسلامية ج 2، ص 57 ـ .56
23 .بحارالانوار: ج 22، ص 151 ـ عيون الأخبار: ج 2، ص 11
24 .لهوف: ترجمه، ص 99
25. حياة الحسن (عليه السلام): ج 2، .426 2
26 .فلسفه شهادت از آية الله مكارم
27 .شيعه و عاشورا، نوشته محمد جواد مغنيه: ترجمه فيروز حريرچى: ص 57
28. خوشدل تهرانى، اشگ شوق، ج 1 ص .207
29. سياسة الحسينية: ص 44
30 .شعر از شمس لنگرودى.
31 .شيعه و عاشورا ترجمه فارسى: ص 56
32 .ديباچهاى بر رهبرى: ص .330
33 .به نقل: علامه مغنيه شيعه وعاشورا: ترجمه، ص 59 ـ .58
34 .كامل الزيارات: ابن قولويه.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
همان گونه كه مى دانيم انس و الفت يكى از غرايزى است كه در نهاد حيوانات وجود داشته و شكل تكامل يافته آن نيز در سرشت آدمى نهاده شده است. اين غريزه آن وقت نمود بيشترى پيدا مى كند كه حيوانى مورد لطف و مهربانى انسانى قرار گيرد. نمونه هاى عينى آن هم كاملا قابل مشاهده است. هر چه ارتباط عاطفى و حسى بين انسان و حيوان بيشتر باشد، بر ميزان انس و الفت حيوان افزوده خواهد شد. در گذشته هاى نه چندان دور حيوانات حضور بيشتر و موئثرترى در زندگى انسان داشتند و همين امر ارتباط و انس بيشترى را به وجود مى آورد. مثلا اسبى كه همه روزه همراه صاحبش بود و از مهر و محبت او بهره مند مى شد، به سادگى نمى توانست از صاحبش جدا شود و او را تنها بگذارد. همين ارتباط و انس و الفت و محبت در اسب مخصوص امام حسين (عليه السلام) (ذوالجناح) وجود داشت. اين نكته نيز از نظر مخفى نماند كه- مطابق نقل برخى از تاريخ نويسان، (تاريخ زندگانى امام حسين، ج 2، ص 161 )- ذوالجناح اسب خاص پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) بوده و انس و الفت او با امام حسين (عليه السلام) فراتر از حدود عادى بوده است. به هر حال، مهر و علاقه اسب به امام حسين (عليه السلام) تا اين حد بود كه وقتى فهميد صاحبش در آخرين لحظات، ديگر طاقت نشستن بر او را ندارد، به گونه اى روى زمين نشست كه صاحبش راحت بر زمين قرار گيرد. طبق نقل برخى از مورخين او با لگد زدن بر لشكريان يزيد آنان را از نزديك شدن به امام (عليه السلام) منع مى كرد و تعدادى از آنان را نيز به هلاكت رساند، (مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 58 ). سپس كاكل و يال خود را به خون سيدالشهدا رنگين نمود و به سوى خيمه ها آمد و با شيهه و همهمه جانسوز خود پيام شهادت اباعبدالله (عليه السلام) را به اهل بيت (عليه السلام) ايشان رساند. درباره اين كه ذوالجناح بعد از شهادت امام حسين چه كرد، دو نقل متفاوت تاريخى وجود دارد: بعضى گفته اند آن حيوان در كنار خيمه ها آن قدر سر خود را بر زمين كوبيد تا جان سپرد، (بحارالانوار، ج 45، ص 60 ). برخى ديگر گفته اند بعد از آن واقعه آن حيوان ناپديد شد و ديگر كسى او را نديد، (تاريخ زندگانى امام حسين (عليه السلام)، ج 2، ص 361 ).
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
پيشينه تاريخى واقعه عاشورا
در زمان ظهور و حيات پيامبر اكرم )صلی الله علیه و آله و سلم) در ميان مسلمانان كسانى بودند كه اسلام را چندان قبول نداشتند و به دلايلى از روى كراهت مسلمان شده بودند، و تظاهر به اسلام كرده بودند. در اين زمينه نيز در قرآن آياتى آمده و حتى سوره اى به نام »منافقون« داريم، و در موارد متعددى در اسلام صحبت از منافقان شده است كه اظهار ايمان مى كنند و دروغ مى گويند، و حتى بر اظهار ايمان قسم مى خورند: »اذا جائك المنافقون قالوا نشهد انك لرسول الله و الله يعلم انك لرسوله و الله يشهد ان المنافقين لكاذبون«(1)، تا آخر سوره. و موارد فراوانى از آيات ديگر درباره وجود اين گروه در ميان مسلمانان و اين كه به صورت واقعى ايمان نياورده بودند. قرآن حتى آن كسانى را كه ايمان ضعيف و متزلزلى داشتند، نيز گاهى جزء منافقان به حساب مى آورد. مثلًا در يك جا در وصف آنان مى فرمايد: »و اذا قاموا الى الصلوه قاموا كسالى يزاءون الناس و لا يذكرون الله الا قليلًا«(2)، از اوصاف منافقان اين است كه با كسالت در نماز شركت مى كنند در مسجد نماز مى خوانند اما كسل و بى حال هستند و از روى رياكارى است و در دل به خدا توجه نمى كنند مگر اندكى. به هر حال اين آيه نشان مى دهد كه مرتبه اى از توجه را داشته اند. شواهد زيادى هست كه قرآن كسانى را كه ايمان ضعيفى داشتند و ايمان آن ها به حد نصاب نمى رسيده نيز جزو منافقان حساب كرده است. البته الان در صدد بررسى مصاديق اين آيات نيستيم. گروهى از ايشان كسانى بودند كه بعد از فتح مكه مسلمان شدند و پيامبر اكرم )صلی الله علیه و آله و سلم) على رغم دشمنى ها و كينه توزى هاى فراوانى كه كرده بودند دست محبت بر سر اين ها كشيد، و آنان را »طلقاء« يعنى »آزادشدگان« ناميدند، بسيارى از بنى اميه از اين ها هستند. آنان بعداً در بين مسلمانان بودند و با آن ها معاشرت و ازدواج داشتند. ولى بسيارى از ايشان ايمان واقعى نداشتند. نه تنها ايمان نداشتند، بلكه اصلًا به پيامبر اكرم )صلی الله علیه و آله و سلم) حسد مى بردند: »ام يحسدون الناس على ما آتاهم الله من فضله«(3). بعضى از اين افراد از قريش بودند، من را معذور بداريد كه بگويم چه كسانى شواهدى وجود دارد كه وقتى نام پيامبر اكرم )صلی الله علیه و آله و سلم) را در اذان مى شنيدند، ناراحت مى شدند. دو عشيره در قريش بودند كه حكم پسر عمو را داشتند. در مورد پيامبر )صلی الله علیه و آله و سلم) مى گفتند اين پسر عمو را ببين، طفل يتيمى بود، در خانواده فقيرى بزرگ شد، حالا به جايى رسيده كه در كنار اسم خدا نام او را مى برند، و از اين وضعيت ناراحت مى شدند.
به هر حال بعضى از آنان بعد از وفات پيامبر )صلی الله علیه و آله و سلم) در حدود بيست و پنج سال به منصب هايى در جامعه اسلامى رسيدند تا بالاخره نوبت به حكومت اميرالمؤمنين (علیه السلام)رسيد. خوب، مى دانيد قبل از اين كه اميرالمؤمنين (علیه السلام)به حكومت ظاهرى برسد، معاويه در شام از طرف خليفه دوم به عنوان يك عامل، يك والى يا به اصطلاح امروزى استاندار منصوب شده بود و بعداً از طريق خليفه سوم كاملًا تأييد و تثبيت شد. حتى چون خويشاوندى با خليفه سوم داشت اختيارات بيش ترى به او داده شد. لذا معاويه در شام دستگاهى براى خود فراهم كرده بود. شام از مدينه دور بود و جزء منطقه تحت نفوذ دولت روم به شمار مى رفت. مردم شام تازه مسلمان بودند. آنان بيش تر با رومى ها در تماس بودند و بسيارى از آن ها با هم ارتباط نزديك داشتند. مردم شام با توجه به منطقه جغرافيايى و حاكمى كه در طول ده ها سال بر آن ها حكومت كرده بود، آن قدر فرصت پيدا نكرده بودند كه معارف اسلامى را به صورت صحيح و كامل ياد بگيرند. معاويه هم چندان علاقه اى به اين كه آنان اسلام را به خوبى ياد بگيرند، نداشت. او مى خواست رياست و سلطنت كند كارى نداشت به اين كه مردم ايمان داشته باشند يا نه. تا بالاخره بعد از اين كه اميرالمؤمنين (علیه السلام)به خلافت ظاهرى رسيدند، معاويه به بهانه اين كه على (علیه السلام)قاتل عثمان است شروع به شورش كرد و بناى جنگ با آن حضرت را گذاشت. من به طور خلاصه بيان مى كنم و فقط اشاره اى به نقطه هاى عطف تاريخ دارم.
معاويه مدتى را در جنگ با اميرالمؤمنين (علیه السلام)گذراند تا به كمك عمرو عاص و بعضى ديگر از خويشاوندان، دوستان، بستگان و بزرگان قريش قبل از اسلام، توانست با توطئه ها و نقشه ها و به كمك خوارج، جنگ صفين را به ضرر اميرالمؤمنين (علیه السلام)خاتمه دهد. در آن جنگ مسأله حكميت را مطرح كردند و خلافت را به معاويه دادند و بالاخره اميرالمؤمنين (علیه السلام)به دست خوارج به شهادت رسيد.
بعد از آن حضرت، نوبت به امام حسن (علیه السلام)رسيد و امام حسن (علیه السلام)هم مدت كوتاهى مبارزه اى را كه اميرالمؤمنين (علیه السلام)شروع كرده بودند، ادامه داد. پس از مدتى، معاويه از زمينه هايى استفاده كرد و كارى كرد كه امام حسن (علیه السلام)مجبور به پذيرفتن صلح شد. از اين مقطع تا حدودى به وقايع نزديك مى شويم. از اين جا به بعد نقشه هايى كه معاويه مى كشد، بسيار ماهرانه است. اگر بخواهيم در آن دوران و دوران هاى گذشته چند سياستمدار نشان دهيم كه از انديشه مؤثرترى نسبت به طبقه متوسط مردم برخوردار بودند، و در سياست شيطانى نبوغى داشتند، حتماً بايد معاويه را نيز جزو سياستمداران شيطانى به حساب آوريم. البته اين يك بررسى تحليلى است اگر بخواهيم اين مطلب را تفصيلًا از نظر تاريخى اثبات كنيم بايد اسناد و مدارك را بررسى كرد. اما تحليل اين است كه معاويه به اين نتيجه رسيد كه بايد از زمينه هايى به نفع حكومت و توسعه قلمرو سلطنت خود استفاده كند. اسم حكومت آن ها »خلافت« بود، اما در واقع مثل روم و فارس حكومت سلطنتى بود. اصلًا آن ها آرزوى كسرى و قيصر شدن و برپايى چنين سلطنتى را داشتند. آنان براى برقرارى و ادامه حكومت خود در جامعه آن روز زمينه هايى را يافتند كه مى توانستند از آن ها بهره بردارى كنند.
زمينه هاى اجتماعى انحراف جامعه
1. سطح فرهنگ جامعه اولين زمينه، سطح نازل فرهنگى مردم بود. درست است كه چند دهه از اسلام و گسترش اسلام گذشته بوده، اما ارتقاء فرهنگى چيزى نيست كه به اين سادگى و سرعت از مدينه تا اقصى نقاط شام گسترش يابد و در اذهان مردم نفوذ پيدا كند. اين كه همه كاملًا با فرهنگ اسلامى تربيت شوند و سطح معرفت آن ها بالا رود به اين سادگى ها تحقق يافتنى نيست. مخصوصاً وقتى حكومت منطقه در دست كسى مثل معاويه باشد. به هر حال، يكى از زمينه هايى كه معاويه روى آن حساب مى كرد، نازل بودن سطح فرهنگ جامعه بود.
2. روح زندگى قبليه اى يكى ديگر از زمينه هاى مورد استفاده معاويه اين بود كه روح زندگى قبيله اى در زمينه فرهنگى چنين اقتضا مى كرد كه اگر رئيس قبيله در كارى پيشقدم مى شد، همه افراد قبيله و دست كم اكثريت به راحتى به دنبال او راه مى افتادند. اين روحيه، هم در جهت مثبت و هم در جهت منفى نمونه هاى فراوانى دارد. اگر رئيس قبيله اى به پيامبر اسلام )صلی الله علیه و آله و سلم) ايمان مى آورد، به سادگى و بدون هيچ مقاومتى ساير افراد قبليه همه مسلمان مى شدند و اگر رئيس قبيله مرتد مى شد، همچنان كه بعد از رحلت پيامبر )صلی الله علیه و آله و سلم) اتفاق افتاد، به راحتى افراد قبيله هم به دنبال او از اسلام بر مى گشتند. اين تبعيت افراد قبيله از رئيس خود از زمينه هايى بود كه معاويه روى آن حساب مى كرد و از آن بهره بردارى مى كرد.
3. ضعف ايمان زمينه ديگر، ضعف ايمان مردم بود. به خصوص در منطقه شام كه مردم فاقد مربيان دينى بودند، اين ضعف بيش تر مشهود بود. حتى در خود مدينه كه مردم زير نظر پيغمبر اكرم )صلی الله علیه و آله و سلم) تربيت شده بودند و هنوز مدتى از وفات پيامبر اكرم )صلی الله علیه و آله و سلم) نگذشته بود، داستان غدير را فراموش كردند، چه رسد به مردم شام در آن روزگار كه داستان هاى عجيبى درباره نادانى و جهالتشان در تاريخ ثبت شده است. اين ها زمينه هايى بود كه معاويه از آن استفاده مى كرد: جهالت مردم، نازل بودن سطح فرهنگ مردم، حاكم بودن روح قبيله اى، در اصطلاح به اين موارد »زمينه« مى گويند.
عوامل انحراف جامعه
اما سه عامل هم وجود داشت كه معاويه از آن ها براى كار بر روى اين زمينه ها استفاده مى كرد. البته استفاده از اين عوامل چيز تازه اى نيست، اما معاويه آن ها را خوب شناخت و به خوبى از آنها بهره بردارى كرد. معمولًا همه سياستمداران دنيا از قديم الايام تا جديدترين دوران در دنياى مدرن از همين سه عامل استفاده مى كرده و مى كنند.
1. تبليغات عامل اول تبليغات است كه همه سياستمداران سعى مى كنند به وسيله آن، افكار مردم را عوض كنند و به جهتى كه مى خواهند سوق دهند. از آن جا كه فرهنگ ها و جوامع فرق مى كنند، كيفيت به كار گرفتن عوامل تبليغاتى نيز فرق مى كند. آن روز عوامل تبليغاتى در درون جامعه اسلامى مسأله اومانيسم، پلوراليسم يا حقوق بشر امروزى نبود، كسى به اين حرف ها گوش نمى داد، اسلام حاكم بود. مردم به پيغمبر )صلی الله علیه و آله و سلم) و خدا معتقد بودند، قرائت هاى گوناگون از دين و حرف هايى از اين قبيل هم خريدار نداشت. ولى عوامل ديگرى بود كه مى توانستند در تبليغات از آنها استفاده كنند.
از جمله ابزار تبليغاتى مورد استفاده در آن زمان، هنر و ادب، به ويژه شعر بود. شعر در ميان اعراب آن عصر جايگاه بسيار مهمى داشت. همه شما كم و بيش مى دانيد معاويه سعى مى كرد شعراى معروف و برجسته اى را به كار بگيرد تا اشعارى در مدح او و ذم مخالفانش بسرايند و در ميان مردم منتشر كنند. شايد يكى از برجسته ترين اين شاعران، اخفل نصرانى بود. شاعر بسيار ماهرى بود، و شاگردانى را براى اين كار تربيت مى كرد. اما بين كسانى كه به اسلام بيش تر گرايش داشتند آنچه براى آنها معتبر بود، قرآن و حديث بود. لذا معاويه سعى مى كرد كسانى را تقويت و تشويق كند كه حديث بسازند. ابو هريره يكى از حديث سازان معروف است كه خود علماى اهل تسنن درباره او كتاب ها نوشته اند. احادث عجيبى جعل مى كرد، و آن احاديث جعلى را به پيامبر )صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت مى داد. مردم ساده لوح هم زود باور مى كردند. همين طور كسانى كه آن زمان به نام قرّاء ناميده مى شدند. قارى بودن در آن زمان مقام مهمى بود، البته قرائت فقط اين نبود كه مثلًا با لحن يا با تجويد قرائت قرآن بكنند. علماى بزرگ دين را در آن زمان قارى مى ناميدند و ايشان كسانى بودند كه قرآن را به خوبى مى خواندند و آن را تفسير مى كردند، مفاهيم قرآن را تبيين مى كردند و غالباً حافظ قرآن بودند. معاويه به خصوص سه دسته قرّاء، شاعران و محدثان، را به كار مى گرفت تا دستگاه تبليغات منسجم و همه جانبه اى را به نفع خود به راه اندازد.
2. تطميع عده اى را با استفاده از ابزار شعر، حديث و قرآن فريب مى داد، اما همه تحت تأثير اين تبليغات نبودند. رؤساى قبليه ها را بيش تر از راه تطميع دادن پست و مقام، هدايا، جوايز سنگين و كيسه هاى طلا فريب مى داد و آن ها را مجذوب خود مى كرد. يك سكه طلا امروز براى ما خيلى ارزش دارد، يك كيسه طلا، صد هزار دينار طلا و يا حتى يك ميليون دينار طلا چقدر ارزش دارد گفتن اين ارقام آسان است. هنگامى كه براى رئيس قبيله اى سكه هاى طلا را مى فرستاد، كم تر كسى بود كه در برابر آن سكه هاى طلا خاضع نشود. معاويه رؤساى قبايل را به اين وسيله مى خريد.
3. تهديد و بالاخره ساير مردم جامعه را هم با تهديد، مطيع خود مى كرد. كسانى كه مخالفت مى كردند، به محض اين كه به معاويه بد مى گفتند و انتقاد مى كردند، فوراً جلب مى شدند، آنان را كتك مى زدند، زندانى مى كردند، و در نهايت مى كشتند. معاويه خيلى راحت با اين سه عامل »تبليغ« به وسيله شعرا، محدثين و قرّاء، و عامل »تطميع« نسبت به رؤساى قبايل و اشخاص سرشناس، و عامل »تهديد« نسبت به ساير مردم، و به كار گيرى اين ابزارها جامعه را به سوى اهداف شيطانى خود منحرف كرد.
معاويه جامعه شام را با اين سه عامل و در سايه زمينه هايى كه اشاره شد آن گونه كه مى خواست ساخت و اداره كرد. اين كار معاويه چه نتايجى داد؟ مردم چگونه تربيت شدند؟ الان فرصت نيست كه اين مطلب را به تفصيل بيان كنيم. بارها شنيده ايد كه معاويه جامعه دلخواه خود را بعد از شهادت اميرالمؤمنين (علیه السلام)و اندكى هم در زمان امام حسن )ع(، تا حدود بيست سال، )تقريباً از سال چهل تا شصت هجرى( ساخت. قبل از شهادت اميرالمؤمنين (علیه السلام)حدود بيست سال ديگر هم از زمان عمر بن خطاب تا شهادت اميرالمؤمنين )ع(، معاويه در شام حكومت كرده و زمينه هايى را فراهم كرده بود. براى اين كار تجربه كافى داشت، اشخاص را شناسايى و آزمايش كرده بود و نهايتاً اين نقشه را با استفاده از اين سه عامل به اجرا گذاشت.
سال هاى آخر عمر معاويه كه رسيد وصيتى كرد. خيلى علاقه داشت كه اين سلطنت در خاندانش باقى بماند. مى خواست يزد جانشين وى بشود، خودش هم خوب مى دانست كه يزيد آن گونه كه بايد و شايد لياقت حكومت را ندارد. خيلى هم سعى كرد او را به وسيله افرادى تربيت كند، و حتى كسانى را گمارد كه مراقب او باشند. معاويه براى يزيد وصيتى هم كرد. بنا بر آنچه نقل شده است در آن وصيت خطاب به يزد گفت: من زمينه اى براى سلطنت تو فراهم كردم كه هيچ كس ديگر براى فرزندش نمى توانست فراهم كند. حكومت براى تو مهيا است. به اين شرط كه تو چند چيز را رعايت كنى. نخست دستوراتى نسبت به مردم مدينه و حجاز به او داد. گفت مردم عراق مى خواهند هر روز حاكمشان عوض شود، اگر هر روز گفتند حاكم را عوض كن تو هم اين كار را بكن. اين بهتر از اين است كه صد هزار شمشير عليه تو كشيده شود. همچنين گفت مردم حجاز را احترام كن، اين ها خود را متولى اصلى اسلام مى دانند، هر وقت نزد تو آمدند از آن ها پذيرايى كن. جوايزى به آنان بده، و اگر آن ها نيامدند تو نماينده اى نزد آنها بفرست تا جوياى احوال آنان بشود و از آن ها دلجويى كند. اين نصيحت ها را به يزد مى كند. بعد مى گويد: چند نفر هستند كه به آسانى زير بار تو نمى روند فرزند ابى بكر، فرزند عمر، فرزند زبير و بالاخره فرزند على )ع(. اين چهار نفر كه سه نفرشان از فرزندان خلفا هستند، يك نفر ديگر هم فرزند زبير كه در مقام احراز خلافت بود، و از اصحاب شوراى شش نفرى به شمار مى رفت، بايد مراقب اين چهار نفر باشى. معاويه در مورد هر يك از آن ها به يزيد مى گويد كه با آن ها چگونه رفتار كند، تا به امام حسين مى رسد و مى گويد: با حسين (علیه السلام)مقابله نكن تا مى توانى سعى كن از او بيعت بگيرى، اگر بيعت نكرد و با تو جنگيد و بر او پيروز شدى باز هم با او مهربانى كن. به صلاح تو نيست با حسين (علیه السلام)در بيفتى. حتى اگر كار به جنگ كشيد، در جنگ هم پيروز شدى، بعد هم با حسين (علیه السلام)بد رفتارى نكن، فرزند پيامبر )صلی الله علیه و آله و سلم) است. در ميان مردم جايگاه خيلى مهمى دارد و شخصيت او با ديگران بسيار فرق دارد.
اين نصيحت ها را به يزيد كرد ولى به هر حال اين گونه نشد. يزد به محض اين كه به خلافت رسيد بر اساس آنچه در تاريخ نقل شده است فوراً به حاكم مدينه دستور داد از اين چند نفر بيعت بگيرد، و اگر بيعت نكردند سر آن ها را ببرد البته تفصيل اين مطالب را نمى خواهم عرض كنم. اين داستان ها را بارها شنيده ايد. نوجوان ها ممكن است خيلى نشنيده باشند، ولى به هر حال نمى خواهم بحث را در نقل تاريخ بگذرانم. خواستم تحليلى بكنم كه چگونه شد كه مردم به اين آسانى در مدت كوتاهى دست از اسلام كشيدند، و نوه پيامبرشان را كشتند. آن هم چه فرد عزيز و دوست داشتنى، كسى كه همين افراد هنگامى كه ظاهر او را مى ديدند، عاشق جمالش مى شدند اخلاق او را كه مى ديدند عاشق اخلاقش مى شدند اگر كسى از او چيزى مى خواست به گونه اى به او مى داد كه نگاه آن سائل در چشم آن حضرت نيفتد و خجالت نكشد چنين كسى را به اين وضع قساوت آميز و ضد انسانى كشتند. چرا بايد اين گونه بشود؟
بيان اين مقدمه براى آن بود كه ببينيد فرهنگ آن جامعه چگونه فرهنگى بود؟ مردم چگونه بودند؟ مؤمنان واقعى كه ايمان در اعماق دلشان نفوذ كرده باشد، نه تنها در آن زمان كم بودند، بلكه هميشه كم بوده اند و هميشه كم خواهند بود. هنر رهبر در جامعه اين است كه فكر و عقيده افراد متوسط را جهت بدهد و اگر به سطح عالى برسانند، عملًا امكان ندارد. هنر يك رهبر شايسته اين است كه سعى كند روز به روز افكار متوسط را و
لو اندكى، به سوى خير جهت بدهد، تا آن ها به حق نزديك تر شوند. ولى به هر حال مؤمنان كاملى كه هيچ شرايطى نتواند آن ها را عوض كند، بسيار كم هستند، آن زمان هم خيلى كم بودند. معاويه با استفاده از ضعف هاى فرهنگى، ضعف ايمان و ضعف شناخت، توانست به وسيله سه عامل تبليغ و تهديد و تطميع، مردم را به جهتى كه مى خواهد سوق بدهد.
اگر امام حسين (علیه السلام)يا امام حسن (علیه السلام)يا هر امام ديگرى در اين شرايط مى خواستند با معاويه مقابله كنند، ترور پنهانى را در پى داشت، و بعد هم به كمك دستگاه هاى تبليغاتى خود با اشعارى كه مى سرودند و يا با احاديثى كه جعل مى كردند، انبوهى از اتهامات و افترائات عليه آن ها رواج مى دادند و عده اى وعاظ السلاطين و آخوندهاى دربارى هم بودند كه عامل گمراه كردن مردم مى شدند و مى شوند. هميشه و در همه جا نقش آن ها براى گمراه كردن مردم از همه بيش تر بوده است، به خصوص در يك جامعه دينى كه مردم چشمشان به دهان علما است.
قرآن مى گويد كه هر فساد و اختلافى كه در هر دينى پيدا شد به دست همين علماى خود فروخته بوده است: »فما اختلفوا فيه الا من بعد ما جاءهم العلم بغياً بينهم«(4) سر رشته فساد، ايجاد اختلاف، آشوب، انحراف و فتنه در دست كسانى بود كه راه را بلد بودند، دزدانى بودند كه با چراغ آمده بودند و حاكمانى مثل معاويه اين گونه افراد را شناسايى مى كردند، با پول مى خريدند و آن ها را تطميع مى كردند. اگر يكى از اين علما هم غيرتى داشت او را با تهديد و كشتن از صحنه خارج مى ساختند. مثل بسيارى از بزرگان اصحاب اميرالمؤمنين (علیه السلام)كه يكى پس از ديگرى ترور شدند، يا به بهانه هايى به دار زده شدند. حجر بن عدى، ميثم تمار و ديگران كه در ايمان خود راسخ بود ند و هيچ كدام از اين عوامل در آن ها تأثير نمى كرد، عاقبت آن ها قتل و اعدام بود. گاهى اين قتل و اعدام به صورت رسمى و گاهى هم ترور غير رسمى بود. آنچه باعث مى شد كه مردم از دستورات اسلام منحرف شوند و حتى عواطف دينى، سنن قومى، اخلاق عشيره اى و قبيله اى و مهمان دوستى خود را هم از دست بدهند اين سه عامل بود كه معاويه از آن ها استفاده مى كرد. در همه زمان ها همين سه عامل موجب فساد، فتنه و انحراف بوده، هست و خواهد بود.
اگر ما بايد درسى از عاشورا بگيريم، بايد اين گونه درس بگيريم. فكر كنيم چگونه شد مردمى كه حسين (علیه السلام)را روى دست پيامبر )صلی الله علیه و آله و سلم) ديده بودند، و بارها مشاهده كرده بودند وقتى پيامبر اكرم )صلی الله علیه و آله و سلم) بالاى منبر مشغول سخنرانى بودند و حسين (علیه السلام)از پله هاى منبر بالا مى آمد پيغمبر اكرم )صلی الله علیه و آله و سلم) پايين مى آمدند و او را در آغوش مى گرفتند حضرت گريه او را تحمل نمى كرد. اين قدر رعايت حسين (علیه السلام)را به مردم سفارش مى كرد، اما همين مردم چنين رفتارى با امام حسين (علیه السلام)كردند. (5)
پى نوشت ها:
(1)منافقون، 1.
(2) نساء، 142.
(3)نساء، 54
(4)جاثيه، 17
(5)پاسخ سوال سوم كتاب آذرخشى ديگر از آسمان كربلا، نوشته آيت الله مصباح يزدى، ص 53 تا ص 61.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
عزت- به معناى سخت، محكم و استوار بودن- صفت پسنديدهاى است كه در برخى آيات قرآنى بر آن پا فشارى شده و آن را زيبنده خداوند، و رسولش و مؤمنان دانسته است.(1)
امام حسين (ع) و اصحاب ايشان، با تأسى به اين آموزه قرآنى در گفتار و عمل همواره پيش قدم بودند و هيچ گونه زبونى و ذلت را تاب نياوردند تا آنجا كه «هيهات منا الذلة» به يكى از شعارهاى اصيل نهضت عاشورايى تبديل شد. اما متأسفانه در بعضى از منابع و نوشتهها- كه دستمايه برخى از مجالس عزادارى نيز هست- عنصر عزت در سيره نهضت سيدالشهداء (ع) مفقود و مغفول است.
ريشه و عامل روانى اين شيوه، در اين نكته نهفته است كه برخى از مبلغان نهضت حسينى، به جاى آنكه سعى و تلاش خود را در افزايش شناخت مردم با ابعاد گوناگون اين واقعه عظيم قرار دهند تنها به تحريك احساسات و عواطف آنان پرداخته و براى اين منظور به نقل مطالب از هر منبع غير موثق و غيرمستند روى مىآورند و چهرهاى ذليلانه از نهضت اباعبدالله (ع) براى مردم ترسيم مىكنند . به هر روى، بيان پارهاى از مطالب- كه صورتى رقّت بار و به دور از عزّت براى امام حسين (ع) و اصحاب و همراهان وى مطرح مىسازد- با اصل غيرتمندى دين اسلام و سيره نبوى و علوى و اهل بيت (ع) ناسازگار و كارى غيرموجّهاست.
البته روايت «مظلوميت اباعبدالله (ع)» به معناى تحليل ظلمهاى مستندى كه بر حضرت و صحابه او رفت، هيچ منافاتى با عزّتمندى آن شخصيت عظيم ندارد بلكه عزّت سيدالشهداء و همراهانش را بيشتر روشن مىسازد زيرا با تبيين ظلم دشمنان آن حضرت و چگونگى برخورد اباعبدالله (ع) با آن و تشريح ابعاد ظلمستيزى ايشان، مشخص مىگردد كه روحيه عزيزانه چگونه و در چه قالبى مىتواند در برابر ظلم ايستادگى كند.
پى نوشت ها:
(1) نگا: نساء (4): آيه 139 منافقون (7): آيه 8. در روايات نيز بر اين مهم تأكيد شده است نگا: نهجالبلاغه، حكمت 371، 113 منتخب ميزانالحكمه، ص 346
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
امام حسين (ع) بر اساس فرموده رسول مكرم اسلام (ص) چراغ هدايت و كشتى نجات است.(1) و محبت و عشق به او، آتش هاى گرما بخش زندگى است كه هرگز شعله هاى آن به خاموشى نمى گرايد و سرد نمى شود. البته اين عشق و محبت براى دلهاى پاك مومنين است.(2) سراسر زندگى امام حسين (ع) درس است و الگو براى همه كسانى كه بخواهند در راه خدا حركت نموده، « قل لا اسئلكم عليه اجرا الا الموده فى القربى»(3)
«قل ما اسئلكم عليه من اجر الا من شا ان تتخذ الى ربه سبيلا»(4) به فيض عظماى رضوان و لقاء الهى برسند، «وعد الله للمومنين و المومنات جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها و مساكن طيبه فى جنات عدن و رضوان من الله اكبر ذلك الفوز العظيم»(5) با وجود اين عاشوراى حسينى نقطه عطفى در حيات بشريت است.
اولا: تعالى بخشيدن به زندگى انسانى: در حكومت هاى طاغوتى، تلاش براى گسترش همه جانبه فساد است «قالت ان الملوك اذا دخلوا قريه افسدوها»(6) «و من الناس اذا تولى سعى فى الارض ليفسد فيها و يهلك الحرث و النسل و الله لا يحب الفساد»(7) در اين صورت هويت انسانى فراموش، هويت جديدى براى آنها تعريف مى شود و آن «موجود در ظاهر انسان و در باطن مملو از صفات حيوانى و شهوات و غرايز» و اين بدترين اهانت به انسانهاست، استضعاف بندگان خدا توسط حكومت هاى طاغوتى قبل از آن كه در بعد اقتصادى تحقق يابد در بعد فرهنگى و معنوى صورت مى پذيرد بلكه منشأ اصلى آن است «ان فرعون علا فى الارض و جعل اهلها شيعا يستضعف طائفه منهم»(8) «يقول الذين استضعفوا للذين استكبروا لو لا انتم لكنا مومنين»(9) اصولا در فرهنگ قرآنى مستضعف در برابر مستكبر قرار مى گيرد نه در مقابل پولداران و مرفهين.
نتيجه مسخ هويت انسانى در چنين حكومت هائى اين است كه انسان حاضر مى شود تن به هر ذلتى بدهد و صرفا به بهاى اين كه چند لقمه نان خشكى بخورد تاچند روز بيشتر نفس بكشد و زنده (به معناى حيات نباتى و يا حداكثر حيوانى) بماند، با هر رفتارى بسازد و بلكه اصلا ذائقه وى تغيير مى يابد و به جاى مائده بهشتى در سفره انبياء خيار چنبر و عدس و پياز زمينى در سفره فرعون مى طلبد «و اذ قلتم يا موسى لن نصبر على طعام واحد فادع لنا ربك يخرج لنا مما تنبت الارض من بقلها و قثائها و فومها و عدسها و بصلها قال اتستبدلون الذى هو خير اهبطو مصرا فان لكم ما سألتم و ضربت عليهم الذله و المسكنه و باؤا بغضب من الله»(10)
امام حسين عليه السلام اين حقيقت قرآنى را احياء كرد كه «يا ايها الذين آمنو استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم»(11) و بادعوت مردم به ايمان و تقوى و حكومت مبتنى بر ارزشهاى اسلامى در مقابل حاكميت يزيدى «نه» گفت و با اعلام اين كه «مثلى لا يبايع مثل يزيد» به ما آموخت كه نه تنها حسين (ع) بلكه همه حسينيان و همه كسانى كه مثل حسين مى انديشند نه تنها با يزيد بلكه با همه يزيديان و همه كسانى كه مثل يزيد مى انديشند و رفتار مى كنند همراهى نخواهد نمود. چرا كه با حكومت يزيدى، فاتحه اسلام و ارزش هاى اسلامى و انسانى را بايد خواند «و على الاسلام السلام اذ بليت الامه براع مثل يزيد»
اساسا كسى كه در رأس حكومت قرار مى گيرد سيماى مردم تحت حاكميت را بيان مى كند و واى به سيماى كريه ملتى كه به حاكميت يزيديان تن مى دهند. كريه بودن اين سيما در رفتارهاى يزيد يعنى سگ بازى، ميمون بازى، باده نوشى و زناى با محارم و شهوت رانى و ظلم بر بندگان خدا و بى عدالتى تبلور مى يابد.
حق و باطل در حكومت هاى غير الهى جاى خود را عوض مى كنند و زشتى ها و كژى ها، هنر و مايه مباهات و حق گوئى و حق جوئى و فضيلت خواهى نشانه عقب ماندگى از قافله روبه جلو و پيشرفت در انحطاط دانسته مى شود. همه اين ها ذلت است و «هيهات منا الذله» بلكه آن بزرگوار و عزيز فاطمه (س) در اولين روز ورود به كربلا در ميان ياران و فرزندان و افراد خانواده خويش اين طور فرمود: «اما بعد، پيشامد ما همين است كه مى بينيد، جدا اوضاع زمان دگرگون گرديده، زشتى ها آشكار و نيكى ها و فضيلت ها از محيط ما رخت بر بسته است. از فضائل انسانى باقى نمانده است مگر اندكى مانند قطرات ته مانده ظرف آب. مردم در زندگى ننگين و ذلت بارى به سر مى برند كه نه به حق عمل و نه از باطل روگردان مى شوند. شايسته است در چنين محيط ننگين، شخص با ايمان و با فضيلت، فداكارى و جانبازى كند به سوى فيض ديدار پروردگارش بشتابد من در چنين محيط ذلت بارى مرگ را جز سعادت و خوشبختى و زندگى با اين ستمگران را چيزى جز رنج و نكبت نمى دانم.»(12)
ثانيا: تربيت انسانهاى فضيلت مدار: روح پاك حسين (ع) به او اجازه نمى دهد حيات طيبه انسانى را با هيچ چيز عوض كند، كسى عزت و غيرت و ديندارى و شرف انسانى و الهى او را نشانه گيرد حتى اگر او را در دوراهى بين مرگ سرخ با شمشير آويخته يا ذلت سازش با ظلم تهديد كنند با صداى رسا فرياد مى زند و به ديگران نيز با تعبير «الا» هشدار مى دهد كه شما نيز بيدار باشيد كه سخن و فرياد من اين است كه «الا ان الدعى بن الدعى قد ركز نا بين اثنتين الذله و السله هيهات منا الذله» آرى، وى در جواب خير خواهى برادرش محمد بن حنفيه مبنى بر حفظ جان خود با گريختن به يمن يا جاى امن ديگر مى فرمايد «يا اخى والله لو لم يكن فى الدنيا ملجأ و لا مأوى، لما بايعت يزيد بن معاويه ابدا» برادرم به خدا سوگند اگر در دنيا هيچ پناهى نداشته باشم، باز هرگز با يزيد ابن معاويه بيعت نخواهم كرد.(13)
اين يك راهكار عملى در زندگى اجتماعى است كه چنين حاكميتى را به هيچ وجه نبايد تحميل كنند بلكه با يك قيام انقلابى و اسلامى بساط حاكميت طاغوت و چنين حاكمانى بايد برچيده شود. غيرت دينى، عزت مسلمين و جامعه اسلامى هيچ گونه سكوت يا سازشى را بر نمى تابد. و اگر ديديم در تاريخ اسلامى كه بعداز عاشورا مردم كوفه و جهان اسلام به آن وضع ذلت بار و ننگين مواجه شدند، ريشه هاى آن را بايد در همين سكوت و سازش ناشى از بى غيرتى و خوارى روح آنان دانست. مرام حسين (ع) دراين بعد اختصاص به مسلمين و جامعه اسلامى ندارد. بلكه هر انسان آزاده اى مخاطب اوست چنانكه مهاتما گاندى به مردم هندوستان مى گويد: من براى آزادى شما ارمغانى جز دستورات و آئين حسين ابن على (ع) ندارم، مملكت هندوستان را پيروى از راه حسين (ع) نجات داد، شعار و مرام حسين باعث استقلال و آزادى هندوستان شد.
ثالثا: مبناى هر حكومتى در همه ابعاد اعم از اقتصادى يا سياسى يا فرهنگى و بايد عدالت باشد و الا به سان خانه اى است هر چند شكوهمند كه بر پايه هاى لغزان بنا شده است. و هرگز استوار نخواهد ماند. اين كه در روايات آمده است «الملك يبقى مع الكفر و لا يبقى مع الجور» يعنى حاكميت و حكومت و فرمانروائى با كفر قابل بقا است اما با ظلم و ستم قابليت دوام ندارد، ناظر به همين اصل است.
و امام حسين (ع) بهتر از هر جامعه شناس و سياست مدارى، مبناى اصل استوارى جامعه و ريشه كژى ها و انحرافات را نشان داد و خود به همراهى خاندان و جمعى از ياران حقيقتا به اصلاح گرى دست زد و همه روشنفكران و علماى دين را به اين راه دعوت نمود. آن سبط رسول (ص) در خطبه اى در منى با عنوان «ثم انتم ايها العصابه عصابه بالعلم مشهوره و بالخير مذكوره و بالنصيحه معروفه» يعنى شما اى گروه نيرومند، دسته اى هستيد كه به دانش و نيكى و خير خواهى معروفيد، آنان را دعوت به همكارى با خود نمود و اهداف خود را با شاهد گرفتن خداى متعال چنين بيان مى دارد:
«اللهم انك تعلم إنه لم يكن ما كان منا تنافسا فى سلطان و لا التماسا من فضول الحطام و لكن لنرى المعالم من دينك و نظهر الاصلاح فى بلادك و يأمن المظلومون من عبادك و يعمل بفرائضك و سنتك و احكامك خدايا تو مى دانى كه آنچه از ما سر زد (دعوت به نهضت و انقلاب) براى رقابت در فرمانروائى و نيز دسترسى به مال بى ارزش دنيا نبود، بلكه از آن روست كه نشانه هاى آيين تو را بنمايانيم و سر و سامان بخشى و اصلاحات را در سرزمين هايت آشكار سازيم تا بندگان ستمديده تو آسوده گردند و به فرايض و سنن و احكام تو عمل كنند»(14)
در اين كلام و دعوت هم راه را نشان داد (اصلاح گرى و انجام اصلاحات) و نشانه هاى اصلاحات راستين را كه ايجاد امنيت براى مظلومين و ستمديدگان را اجراى دستورات الهى و حاكميت ارزشهاى دينى در مصلحان اجتماعى يعنى همان كسانى كه صلاحيت دارند داعيه دار اصلاحات در جامعه باشند يعنى شيفته خدمت بودن، اهتمام به تبلور و تجلى عينى شعائر و ارزش هاى دينى در جامعه و نه تشنه قدرت و مال و منال دنيا و رقابت در دنيا طلبى.
عدالت اجتماعى سنگ بناى جامعه ارزشى و اسلامى و راه تحقق آن اصلاح گرى از سوى مصلحان واقعى باهدف گيرى حاكميت دين است چون بدون حاكميت دين عدالت گسترى اگر فرضا ممكن باشد همه جانبه نخواهد بود. و همه اين راهكارهاى عملى در راه و كلام ابا عبد الله (ع) در نهضت بزرگ عاشورا بيان شد. در جوامع كنونى شايد شكل ها و قالب هاى اعمال حاكميت متفاوت از آن زمان باشد ولى اين اصل ثابت را نبايد از نظر دور داشت كه در تنظيم روابط اجتماعى در قالب سياست هاى كلان و خرد اقتصادى، سياسى، فرهنگى و بايد عدل محور باشيم.
اباعبدالله (ع) نهضت اصلاح طلبى خود را در مواجهه با برادرش محمد بن حنفيه قبل از عزيمت از مدينه به مكه چنين معرفى نمود:
«انى لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امت جدى، اريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيره جدى و ابى على ابن ابى طالب (ع)» يعنى من از روى هوى و هوس و سركشى و تبهكارى و ستمگرى قيام نكردم، تنها به انگيزه سامان بخشى در امت جدم برخاستم، مى خواهم به نيكى ها فرمان دهم و از بدى ها بازدارم و روش جد خود و پدرم على (ع) را دنبال كنم. راهى كه انبياء و ائمه بزرگوار براى اصلاح جامعه اتخاذ كردند فرهنگ سازى، امر به معروف و نهى از منكر و همگانى نمودن قيام عليه حاكميت طاغوت با اهداف شايسته و نيز اقدامات سنجيده و پسنديده بود.(15) متأسفانه مجال ضيق و سخن زياد است، البته زياد بودن سخن ناشى از گستره بسيار وسيع ابعاد نهضت عظيم حسينى است از جمله شيوه اقدامات امام حسين (ع) در اين نهضت نيز راهكارهاى عملى بسيار زيادى بيان شده است، از جمله:
فرهنگ ايثار، شهادت طلبى، توجه به خدا و مقدم داشتن رضاى او بر هر چيزى، به فكر وظيفه بودن نه در انديشه نتيجه ماندن، ابلاغ پيام نهضت به وسيله مبلغان شايسته اى كه خود در صحنه بودند نه تازه از راه رسيده هائى كه بخواهند از آن كلاهى براى خود درست كنند و
پى نوشت ها:
(1)» ان الحسين مصباح الهدى و سفينه النجاه «
(2)» ان الحسين حراره فى قلوب المومنين لن تبرد ابدا «
(3)) شورى/ 23 (
(4)) فرقان/ 57 (
(5)) توبه/ 72 (
(6)) نمل/ 34 (
(7)) بقره/ 204 و 205 (
(8) قصص/ 4
(9) سبا/ 31
(10) بقره/ 61
(11) انفال/ 24
(12) محمد صادق نجمى، سخنان حسين ابن على عليه االسلام از مدينه تا كربلا، انتشارات اسلامى وابسته به جامعه المدرسين، چاپ دهم، 1381، صص 134 و 531
(13) فرهنگ جامع سخنان امام حسين) ع (، گروه حديث پژوهشكده باقر العلوم) ع (وابسته به سازمان تبليغات اسلامى، 1377، ص 823
(14)) فرهنگ جامع سخنان امام حسين) ع (، ص 307 و 313 (.
(15) فرهنگ جامع سخنان امام حسين) ع (، ص 033
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
پيامهاى عاشورا چنان وسيع و گسترده است كه نمىتوان از آن فهرست كاملى داد. بويژه آنكه باگذشت زمان و كاوش هرچه بيشتر و عميقتر و تحليل دقيق آن روزنههاى جديدى گشوده و رازهاى نهفتهاى برملا مىشود. اما برخى از كليات آن دروس عبارتند از:
1- اصالت دادن به حق در حيات اجتماعى و باطل ستيزى )الا ترون ان الحق لا يعمل به والباطل لا يتناهى عنه(.
2- تقدم حفظ اسلام بر حفظ جان )ان كان دين محمد لم يستقم الا بقتلى فياسيوف خذينى(.
3- شهامت شجاعت ايثار آزادگى نترسيدن از قدرتهاى ظاهرى. مرگ آرى ننگ هرگز )الموت اولى من ركوب العار( نخست فلسفه قتل شاه دين اين است كه مرگ سرخ به از زندگى ننگين است نه ظلم كن به كسى نى به زيرظلم برو كه اين مرام حسين است و منطق دين است.
4- درايت تدبير موقعيت شناسى.
5- مبارزه با علتها )كه علت العلل مفاسد اجتماعى حكومتهاى طاغوتىاند( به جاى پرداختن به معلول.
6- مهربانى عطوفت و وفادارى در نيروهاى داخلى )قضيه حضرت ابوالفضل(.
7- بزرگوارى و كرامت حتى در برخورد با دشمن )آب دادن به حر و نيروهايش(.
8- نقش ارشادى داشتن در همه جا حتى در برابر دشمن در ميدان جنگ )سخنرانىهاى امام حسين(.
9- امكان اصلاح و بازگشت در همه حال )توبه حر(.
10- نقش فعال و سازنده زن )مادر وهب و نقش زينب(.
11- اهميت نماز به ابوثمامه فرمودند: »جعلك الله من المصلين«.
12- تصوير زيباى عواطف انسانى )امام بر بالين شهيدان(.
13- فرماندهى صحيح تاكتيكهاى پيشرفته نظامى )خندق كندن پشت خيمه در اختفا و استتار كامل(.
14- هماهنگى نيروها.
15- عدم توجه به كمبودها و اهميت ندادن به آنها.
16- غيرت و فتوت )بازگشتن از نهر زمان حمله دشمن به خيمهها(.
17- مروت و جوانمردى )آغازگر جنگ نبودن(.
در شجاعت شير ربانيستى در مروت خود كه داند كيستى
و دهها و صدها درس ديگر.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
شيخ طوسى در كتاب مصباح المتهجد و سلاح المتعبد زيارت عاشورا را با سند ياد شده در زير نقل مىكند و مىگويد:
روى محمد بن إسماعيل بن بزيع عن صالح بن عقبه وسيف بن عميره عن علقمه بن محمد الحضرمى «قلت لأبى جعفر: علمنى دعاءً أدعو به ذلك اليوم إذا أنا زُرته من قرب، و دعاءً ادعو به إذا لم أَزَره مِن قُرب و أَومات مِن بَعد البلاد، و من دارى بالسلام إليه.
قال: فقال لى يا علقمه إذا أنت صليت ركعتينأ.«(1)
علقمه به امام باقر(علیه السلام) مىگويد:
[امروز دعايى (مقصود كيفيت زيارت امام همام است) ياد من بده كه هر موقع خواستم آن حضرت را از نزديك زيارت كنم، آن را بخوانم، ودعايى ياد من بده كه هر موقع خواستم آن حضرت را از دور و از خانهام زيارت كنم، بخوانم.]
علقمه مىگويد: امام به من گفت: هر موقع دو ركعت نماز گزاردىأ.
اكنون بايد ديد سند اين روايت چگونه است. شيخ روايت را از كتاب محمد بن اسماعيل بن بزيع بر گرفته، و سند خويش را در كتابش به نام «فهرست آثار علماء اماميه«(2) به آن كتاب چنين نقل كرده است.
ابن ابى جيد، او از محمد بن الحسن بن الوليد، او از على بن ابراهيم قمى، او از محمد بن اسماعيل بن بزيع و همه اين مشايخ از ثقات مىباشند، و ابن ابى جيد از مشايخ نجاشى و همه مشايخ او ثقه هستند و نيازى به بيان وثاقت اين افراد نيست، زيرا وثاقت همگان مورد پذيرش تمام علماء رجال مىباشد. سخن درباره سه نفر ديگر كه محمد بن اسماعيل از آنها نقل كرده است، آنها عبارتند از:
1. صالح بن عقبه،
2. سيف بن عميره،
3. علقمه بن محمد الحضرمى.
1. صالح بن عقبه
صالح بن عقبه بن قيس از اصحاب امام صادق (ع) مىباشد.(3) نجاشى نيز وى را از اصحاب امام باقر (ع) شمرده و سند خود را نسبت به كتاب ايشان ذكر كرده است.(4)
از اين كه شيخ و نجاشى او را در كتاب خود آورده، و درباره مذهب او گفتگو نكردهاند گواه بر اين است كه او امامى مذهب است.(5)
و دربارة او هر چند توثيق بالخصوص وارد نشده است، ولى در عين حال مىتوان وثاقت او را از طريق ديگر ثابت كرد و آن اينكه:
1. شخصيتهايى مانند محمد بن حسين بن ابى الخطاب (متوفاى 262 )و محمد بن اسماعيل بن بزيع از او نقل روايت نمودند.
2. شيخ طوسى و نجاشى سند خود را به كتاب او يادآور شده اند و اين خود حاكى از نوعى اعتنا به مقام اوست.
بنابراين مىتوان گفت او فرد ممدوح و تا حدى مقبول الروايه مىباشد. چيزى كه هست ابن غضائرى (متوفاى 411 ه،) او را تضعيف كرده و علامه نيز در رجال خود آن را نقل كرده است.(6) ولى انتقاد غضائرى ارزش علمى ندارد، زيرا او در جرح و تعديل غالباً پيرو سماع از مشايخ نبوده بلكه با موازين ديگر به نقد افراد مىپرداخت، و غالباً افراد را به خاطر غلو مؤاخذه مىكرد، همچنان كه در اين مورد چنين مىگويد:
غال، كذاب، لا يلتفت إليه. (مصدر پيشين.)
در آن روزگار برخى را به خاطر اعتقاد به نفى سهو از پيامبر يا آگاهى آنان از غيب به اذن الهى، غالى مىشمردند، در حالى كه اين نوع عقايد برگرفته از قرآن و سنت است و نمىتوان فردى را به خاطر آن غالى شمرد. بنابراين صالح بن عقبه راوى معتبرى است كه مىتوان به روايت او اعتماد كرد.
2. سيف بن عميره
سيف بن عميره نخعى، كوفى ثقه است، از امام صادق و كاظم (ع) نقل روايت كرده، و نجاشى و شيخ طوسى به وثاقت او تصريح كردهاند.
هرگاه فرض كنيم وثاقت صالح بن عقبه ثابت نشود، ضررى به صحت روايت نمىرساند، زيرا محمد بن اسماعيل بن بزيع حديث را از اين دو نفر در عرض هم نقل كرده، و ثابت نشدن و ثاقت يكى ضررى بر صحت روايت ج به خاطر وثاقت راوى ديگر ج نمىزند.
3. علقمة بن محمد الحضرمى
علقمه از اصحاب امام باقر و صادق (ع) است، و در كتابهاى رجالى توثيق در حق او وارد نشده است.(7) ولى مىتوان وثاقت او را از قرائن ثابت نمود:
الف: در بررسى سند دوم شيخ طوسى خواهيم ديد كه سيف بن عميره ثقه، با صفوان بن مهران ثقه در كيفيت زيارت امام حسين (ع) اختلاف پيدا مىكند، و سيف بن عميره به صفوان مىگويد: اين دعايى كه پس از زيارت مىخوانيد در روايت علقمه كه از امام باقر (ع) نقل كرده است، نيامده است.
او در پاسخ مىگويد: من اين دعا را از امام صادق (ع) شنيدم، اين مذاكره گواه برآن است كه هر دو نفر بر وثاقت علقمه اتفاق نظر داشتهاند و لذا سيف بن عميره با عمل او احتجاج كرده و صفوان بن مهران بدون انكار عمل او، به روايت امام صادق (ع) احتجاج نموده است.(8)
گذشته از اين مذاكره اى كه وى با برادرش زيد بن على نمودند، حاكى است كه هر دو برادر در امامت امام صادق (ع) ثابت قدم بودند.(9)
تا اينجا بررسى سند نخست به پايان رسيد و روشن شد اين سند قابل اعتماد مىباشد. شيخ طوسى زيارت عاشورا را با سند ديگرى به شرح زير چنين بيان كرده است:
«روى محمد بن خالد الطيالسى عن سيف بن عميره، قال أخرجت مع صفوان بن مهران الجمال وعندنا جماعه من أصحابنا إلى الغرى، بعد ما خرج أبو عبدالله (ع) من الحيره إلى المدينه فلما فرغنا من الزياره (أى زيارة الإمام إمير المؤمنين (ع «صرف صفوان وجهه إلى ناحيه (قبر أبى عبدالله الحسين (ع «فقال لنا: تزورونا الحسين (ع) من هذا المكان عند رأس أميرالمؤمنين. و من هنا أومأ إليه أبو عبدالله الصادق و أنا معه، قال: فدعا صفوان بالزياره التى رواها علقمه بن محمد الحضرمى عن أبى جعفر (ع) فى يوم عاشوراءأ«(10)
[محمد بن خالد طيالسى از سيف بن عميره نقل مىكند كه من با صفوان بن مهران جمال بسوى نجف حركت كرديم، آنگاه كه امام صادق (ع) از حيره (اطراف كوفه) به مدينه منوره رفته بود. آنگاه كه از زيارت اميرمؤمنان (ع) فارغ شديم صفوان رو به سوى قبر ابى عبدالله حسين بن على (ع) كرد، و گفت از همين جا، يعنى از بالاى سر اميرمؤمنان، حسين بن على (ع) را زيارت خواهيم كرد، زيرا خود ديدم كه امام صادق (ع) از همانجا اشاره كرد، و من همراه او بودم. سيف مىگويد: صفوان همان زيارتى را كه علقمه حضرمى از امام باقر (ع) نقل كرده بود قرائت كرد. آنگاه سيف به صفوان بن مهران مىگويد: دعايى كه خوانديد، در روايت علقمه از امام باقر (ع) موجود نيست، او پاسخ داد كه من اين دعا را از امام صادق (ع) شنيدهام.]
اكنون بايد ديد سند اين روايت چگونه است: شيخ طوسى روايت را از كتاب محمد بن خالد طيالسى گرفته است.
و سند شيخ طوسى به كتاب او در غايت اتقان و صحت است.(11)
ولى بايد راويان بعدى را مورد بررسى قرار دهيم و آنان عبارتند از:
1. محمد بن خالد طيالسى.
2. سيف بن عميره.
3. صفوان بن مهران جمال.
سيف بن عميره راوى دوم همانطورى كه يادآور شديم ثقه مىباشد و نجاشى به وثاثت او تصريح كرده است، همچنين صفوان بن مهران از اصحاب امام صادق وامام كاظم (ع) است، او نيز از ثقات مىباشد.(12) ولى سخن دربارة محمد بن خالد طيالسى است كه در سال( 259 )در سن 97 سالگى درگذشته است. در كتابهاى رجال توثيق خاص دربارة او وارد نشده است، ولى بزرگان حديث از او نقل روايت نموده و بر او اعتماد كردند مانند:
1. على بن حسن بن فضال.
2. سعد بن عبدالله قمى.
3. على بن ابراهيم قمى.
4. محمد بن على بن محبوب
5. محمد بن يحيى معادى.
6. معاويه بن حكيم.(13)
شيخ طوسى در فهرست مىنويسد: محمد بن خالد طيالسى مكنى به ابا عبدالله، حميد بن زياد، اصول زيادى از او نقل كرده است. در اينجا دو سند شيخ طوسى نسبت به زيارت عاشورا مورد بررسى قرار گرفت و به اين نتيجه رسيديم كه سند نخست شيخ كاملًا صحيح است، و نبايد در وثاقت علقمه بن محمد حضرمى ترديد كرد. و اما سند دوم به غير از محمد بن خالد طيالسى همگى از ثقات بوده و مىتوان گفت طيالسى نيز از روايان مقبول الروايه است، زيرا مشايخ بزرگ از او نقل روايت كردهاند.
پی نوشتها:
(1)مصباح المتهجد: 215.
(2)فهرست: به شماره 364.
(3) رجال شيخ طوسى: باب اصحاب امام صادق(ع )، شماره 47.
(4) رجال نجاشى، شماره 35.
(5) فوائد رجاليه، بحر العلوم: 4/ 114.
(6)الخلاصه، قسم دوم/ 23.
(7) رجال شيخ طوسى: اصحاب امام باقر(ع )به شماره 38، و اصحاب امام صادق(ع )به شماره 346.
(8) مصباح المتهجد: 723.
(9) رجال كشى: ترجمه به شماره 416 و 417.
(10)مصباح المتهجد: 718.
(11) فهرست شيخ به شماره 648.
(12) رجال نجاشى به شماره 523.
(13) معجم رجال الحديث: 17/ 76.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
چونكه حسين مكتب عملى در اسلام تآسيس كرد. حسين (علیه السلام) نمونه عملى قيامهاى اصلاحى است. خواستند مكتب حسين زنده بماند، خواستند حسين سالى يك بار با آن نداهاى شيرين و عالى و حماسه انگيزش ظهور پيدا كند، فرياد كند: »الا تَرَونَ انَّ الحَقَّ لا يُعمَلُ بِهِ وَ الْباطِلَ لا يُتَناهى عَنْهُ لِيَرغَبِ الْمؤمِنُ فى لِقاءِ اللهِ مُحِقاً«(1) خواستند »الْمُوتُ اوْلى مِنْ رُكوبِ الْعار(2) مرگ از زندگى ننگين بهتر است« براى هميشه زنده بماند. خواستند »لا ارَى الْمَوتَ الّا سَعادَةَ وَ الْحَياةَ مَعَ الظّالِمينَ الّا بَرَماً«(3) براى هميشه زنده بماند. زندگى با ستمكاران براى من خستگى آور است مرگ در نظر من جز سعادت چيزى نيست. خواستند آن جمله هاى ديگر حسين: »خُطَّ المَوتُ عَلى وُلدِ آدَمَ مَخَطَّ القَلادَةَ عَلى جِيدِ الفَتاةِ« زنده بماند، »هَيهاتَ مِنَّا الذِلَةُ« زنده بماند. مردى كه مى آيد آنجا در مقابل يك دريا(انسان)، سى هزار نفر، مىايستد، آن طور مردانه، در حالى كه در نهايت و شدت گرفتارى است از ناحيه شخص خودش، از ناحيه خاندان خودش، مرد و مردوار كه چنين مردى دنيا به خودش نديده است و مىگويد: »الا و انَّ الدَعِىَ بنَ الدَّعِىِّ قَدرَ كَزَبينَ اثنَتَينِ بَينَ السِّلَّةِ و الذِّلَّةِ هَيهاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ يَابى الله ذلكَ لَنا و رسولُهُ و حجورٌ طابَت و طَهُرت«(4) خواستند اينها زنده بماند، مكتب حسين زنده بماند، تربيت حسينى زنده بماند، پرتوى از روح حسينى در اين ملت بتابد. فلسفه اش خيلى روشن است. گفتند نگذاريد اين حادثه فراموش بشود. حيات و زندگى شما بستگى به اين حادثه دارد، انسانيت و شرف شما بستگى به اين حادثه دارد، اسلام را با اين وسيله مى توانيد خوب زنده نگه داريد.
پی نوشتها:
(1) بحارالانوار 381 /44
(2)بحارالانوار 50 /54
(3)بحارالانوار 381 /54
(4)لهوف/ ص 41
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
پاسخ به اين سؤال در گرو پاسخ تفصيلى به دو سؤال ديگر است.
يك. علل نامه نگارى كوفيان و دعوت گسترده آنها از امام حسين (ع) چه بود؟
دو. عبيداللَّه بن زياد از چه ابزارهايى براى سركوب قيام كوفه بهره برد؟
يك. در آغاز بايد به اين نكته توجه داشت كه نامهنگارى كوفيان، در ايام اقامت امام حسين (ع) در مكّه (دهم ماه رمضان سال 60 ق) آغاز شد(1) و از جهت فراوانى به مقدارى رسيد كه به حق مىتوان از آن به نهضت نامهنگارى ياد كرد. ظرف اين چند روز، اين حركت به مرحلهاى رسيد كه در روز به طور متوسّط ششصد نامه به امام (ع) مىرسيد به گونهاى كه تعداد نامهها به دوازده هزار نامه رسيد.(2) با مطالعه و بررسى اجمالى اسامى و امضاهايى كه در ذيل برخى از نامههاى به جا مانده به دست رسيده و با توجه به قرائن، مىتوان به اين نتيجه رسيد كه نامه نگاران از يك طيف خاص نبوده و گروههاى مختلف با گرايشهاى بسيار متفاوت را در بر مىگرفته است به گونهاى كه در ميان آنها نام شيعيان خاصّى همچون سليمان بن صرد خزاعى، مسيّب بن نجبه خزارى، رفاعة بن شداد و حبيب بن مظاهر ديده مىشد.(3)
در نقطه مقابل افرادى از حزب اموى ساكن در كوفه، همانند شبث بن ربعى (كه بعدها مسجدى به شكرانه كشته شدن امام حسين (ع) بنا كرد(4))، حجّار بن ابجر (كه در روز عاشورا در حالىكه از سرداران سپاه عمر بن سعد بود، نامه خود به امام (ع) را انكار كرد(5))، يزيد بن حارث بن يزيد (او نيز نامه خود به امام (ع) را در روز عاشورا انكار كرد(6))، عزرة بن قيس (فرمانده سپاه اسب سوار در لشكر عمر بن سعد(7)) و عمرو بن حجاج زبيدى (مأمور شريعه فرات همراه با پانصد سوار به منظور جلوگيرى از دسترسى امام (ع) به آب(8)) در فهرست آنها ديده مىشد كه اتفاقاً شورانگيزترين نامهها را نيز اينان نگاشتند و به امام (ع) گزارش لشكرى آماده (جند مجنّد) را دادند(9)
اما به نظر مىرسد اكثريت نامهنگاران را- كه در تاريخ نامى از آنها برده نشده است- توده مردمى تشكيل مىدادند كه عمدتاً به دنبال منافع مادى خود بودند و به آن سمتى مىرفتند كه احساس مىكردند باد به آن طرف مىوزد. اينان گرچه در بحرانها، توان رهبرى بحران را ندارند امّا موجى عظيماند كه موج سوار ماهر، مىتواند با تدبيرهاى خود، به خوبى از آنان بهره گرفته و با سوارى گرفتن از آنها، به مقصد خود برسد.
به احتمال فراوان اكثريت هجده هزار بيعت كننده با مسلم را نيز اينان تشكيل مىدادند كه به مجرّدى كه دنيا و منافع خويش را در خطر ديدند (با سياست عمر ابن زياد) خود را از سپاه مسلم كنار كشيده و او را يكه و تنها در كوچههاى كوفه رها كردند.
طبيعى است كه اينان را در بيابان كربلا در مقابل سپاه اندك امام (ع) مشاهده كنيم زيرا وعده و وعيدهاى ابن زياد در راستاى منافع دنيوى آنها بوده و آگاهى آنان از سپاه اندك امام حسين (ع)- كه درصد احتمال پيروزى ابن زياد را بسيار بالا برده بود- انگيزه لازم را در آنان ايجاد مىكرد. به رغم اينكه در دل محبّتى نيز نسبت به امام حسين (ع) به عنوان نواده پيامبر (ص) و فرزند حضرت على (ع) داشتند و همينها هستند كه در سخن مجمع بن عبداللَّه عائذى خطاب امام (ع) چنين معرفى شدهاند:
«و اما سائر الناس بعد فان افئدتهم تهوى اليك و سيوفهم غداً مشهورة عليك»(10) «توده مردم دلهاىشان به سوى تو متمايل است و اما فردا شمشيرهاىشان عليه تو سر از نيام بر خواهد آورد». عدهاى از همينها نيز در صحنه كربلا در گوشهاى ايستاده و نظاره گر قتل امام حسين (ع) بودند و اشك مىريختند و دعا مىكردند و مىگفتند: «خدايا حسين (ع) را يارى كن».(11)
حال پس از اين مقدمه به اين نتيجه مىرسيم كه با توجه به طيف گسترده نامهنگاران، نمىتوان در انگيزه نامهنگارىشان به يك انگيزه خاص توجه كرد بلكه با توجه به گروههاى مختلف، بايد علل متفاوتى را از قرار زير برشمرد:
1. شيعيان خالص همانند حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه از آنجا كه حكومت را حق خاندان اهل بيت (ع) مىدانستند و حكومت سراسر ظلم و جور امويان را غيرمشروع تلقى مىكردند به انگيزه باز پسگيرى حكومت و باز گرداندن آن به محل مشروع خود، به اين نامهنگارى اقدام كردند. البته اين گروه بسيار در اقليّت بودند.
2. عده فراوانى از مردم كوفه- به ويژه افراد ميانسال و كهنسال كه حكومت عدل علوى در كوفه را به ياد داشتند و از سوى ديگر ظلم و جور امويان را نيز در اين دوران بيست ساله ديده بودند- در صدد رهايى از اين ظلم، رو به فرزند امام على (ع) آوردند تا شايد آنان را از يوغ حكومت بنىاميه رهايى بخشد.
3. عدهاى براى احياى مركزيت كوفه- كه هميشه بر سر آن با شام در رقابت بود و در اين دوران بيست ساله آن را از دست داده بودند- به دنبال رهبرى كارآمد بودند كه بتواند اين مهم را به انجام برساند. از نظر اينان در اين زمان مناسبترين فرد داراى نفوذ و شخصيت- كه از سويى قدرت رهبرى جامعه كوفيان را داشته و از سوى ديگر حكومت امويان را مشروع نداند- امام حسين (ع) بود از اين رو از آن حضرت براى آمدن به كوفه دعوت كردند.
4. بزرگان قبايل همانند شبث بن ربعى، حجار بن ابجر و- كه عمدتاً به فكر حفظ قدرت و رياست خود بوده و از سوى ديگر ميانهاى با خاندان علوى نداشتند- وقتى اقبال گسترده مردم به امام حسين (ع) را ديدند، چنين تصوّر كردند كه در آيندهاى نه چندان نزديك، حكومت امام (ع) در كوفه به ثمر خواهد نشست و براى آنكه از قافله عقب نمانده و در دوران حكومت آن حضرت همچنان از نفوذ و رياست خود برخوردار باشند، به سيل خروشان نامه نگاران پيوستند.
5. توده مردم نان به نرخ روز نيز با مشاهده شور و هيجان گسترده متنفذان، انگيزه لازم را براى نامهنگارى پيدا كرده و هر چه بيشتر تنور اين جريان را مشتعل ساختند
دو. با ورود ابن زياد به كوفه، اشراف قبايل و نيز طرفداران اموى، نفسى به راحتى كشيده و به سرعت دور او را گرفتند و او را در جريان ريز مسائل كوفه گذاشتند. عبيداللَّه در همان آغاز ورود خود از محبوبيت امام (ع) نزد كوفيان و گستردگى قيام به خوبى مطلع شد زيرا او با عمامهاى سياه و صورتى پوشيده وارد شد مردم منتظر امام (ع) به خيال آنكه او امام حسين (ع) است، استقبال بسيار گسترده و پر شورى از او به عمل آوردند(12)
از اين رو به خوبى عمق خطر را احساس كرده و با تكيه بر تجربيات سياسى- ادارى خود در بصره و نيز با كمك طرفداران خود، سياستهاى عاجلانه و مؤثرى را براى سركوب نهضت در پيش گرفت كه عمدتاً مىتوان آن را در بخشهاى روانى، اجتماعى و اقتصادى بررسى كرد:
1. سياستهاى روانى
ابن زياد اين سياست را كه عمدتاً حول محور تهديد و تشويق مىچرخيد، از همان آغاز ورود خود به كوفه در پيش گرفت. او در اولين سخنرانىاش در مسجد جامع كوفه، خود را براى فرمانبرداران همانند پدرى مهربان معرفى كرد و نسبت به نافرمانان، شمشير و تازيانهاش را به رخ كشيد.(13)
به رخ كشيدن سپاه شام و خبر از حركت اين سپاه از شام به كوفه، براى سركوبى عاصيان نيز يكى ديگر از حربههايى بود كه از سوى او به كار گرفته شد و در خاموش كردن شورش كوفيان- به ويژه پس از آنكه به همراه مسلم قصر دارالاماره را محاصره كرده بودند- بسيار مؤثر افتاد.(14) كوفيان پس از صلح امام حسن (ع)- كه آخرين رويارويى آنها با سپاه شام بود- ابهّت فراوانى از آن سپاه يكپارچه در ذهن خود ترسيم كرده و به هيچ وجه در خود توان مقابله با آن را نمىديدند همين تبليغات بود كه به ميان جامعه پرده پوش زنان نيز سرايت كرد به گونهاى كه آنها به سوى خويشان خود (همچون برادر يا شوهر كه در سپاه مسلم بودند) آمده و او را از سپاه جدا مىكردند.(15) بالاخره همين تبليغات بود كه مسلم را- كه در ميانه روز با چهارهزار نفر قصر را محاصره كرد و عبيداللَّه را در آستانه سقوط قرار داده بود- در اوايل شب يكه و تنها در كوچههاى كوفه سرگردان كرد.(16)
2. سياستهاى اجتماعى
از آنجا كه انسجام و نظام قبيلگى هنوز پايدارى خود را داشت، اشراف و رؤساى قبايل، مهمترين نيروى تأثيرگذار اجتماعى در رخدادهاى سياسى بودند، و همانطور كه گفته شد، تعداد زيادى از آنها (همچون شبث بن ربعى، عمرو بن حجاج و حجار بن ابجر) در نهضت نامهنگارى شركت فعال داشتند و طبعاً به دنبال ورود مسلم به كوفه به او پيوستند. اما اينان كه بيشتر به دنبال حفظ موقعيت و مقام خود بودند، با ورود عبيداللَّه به كوفه و مواجه شدن با تهديدهاى او دست كشيدن از مسلم و پيوستن به سپاه عبيداللَّه را مناسب با دنياى خود ديدند و به سرعت از نهضت روىگردان شدند زيرا عبيداللَّه به خوبى مىدانست كه چگونه آنها را به دور خود جمع كند. او با در پيش گرفتن سياست تهديد و نيز تطميع با رشوههاى كلان، توانست نيروى اشراف و رؤساى قبايل را به سمت خود كشاند چنانكه مجتمع بن عبداللَّه عائذى- كه به خوبى اوضاع كوفه را مىشناخت و به تازگى از كوفه بيرون آمده و به سپاه امام (ع) پيوسته بود- درباره وضعيت آنان، اين چنين به امام (ع) گزارش مىدهد:
«اما اشراف الناس فقد اعظمت رشوتهم و ملئت غرائرهم يستمال ودهم و يستخلفى به نصيحتهم فهم الب واحد عليك»(17) «به اشراف كوفه رشوههاى كلان پرداخت شده و جوالهاى آنها را پر [از جو و گندم] كردهاند، دوستى آنان تصاحب شده و خيرخواهى شان را براى خود برداشتهاند و آنها يكپارچه عليه تو گشتهاند».
دوّمين نيروى اجتماعى تأثيرگذار كه عبيداللَّه از آنها نيز به خوبى بهره برد، نيروى «عرفا» بود. «عرفا» (جمع عريف) و در اصطلاح به كسى گفته مىشد كه: مسؤوليت تعداد افرادى را بر عهده داشت كه مقدار عطاى آنها يعنى دريافت ساليانهشان، صدهزار درهم بود».(18) طبعاً از آنجا كه مقدار دريافتى افراد متفاوت بود، تعداد افراد زير نظر اين مقام از بيست نفر تا بيش از صد نفر مختلف مىشد.(19)
در دوره شهرنشين شدن قبايل در كوفه، اين منصب به صورت مقامى حكومتى درآمده و همچنان كه آنها در مقابل والى و امير كوفه پاسخگو بودند،(20) عزل و نصب آنان نيز توسّط والى- و نه رئيس قبيله- انجام مىگرفت. اين منصب رابطى بين حكومت و مردم بود و از آنجا كه تعداد افراد زير نظر اين مقام بسيار محدودتر از افراد زير نظر رئيس قبيله بود، راحتتر مىتوانستند آنها را كنترل كنند.
وظيفه اصلى «عريف» آن بود كه دفترهايى تهيه كرده و در آن اسامى افراد زير نظر خود همراه با زنان و فرزندانشان را ثبت كنند چنانكه اسامى تازه متولدين نيز به سرعت در اين دفتر ثبت و اسامى افراد از دنيا رفته محو مىشد. بدين ترتيب آنان شناخت كامل از محدوده مسؤوليت خود به دست مىآوردند. اما در شرايط بحرانى، نقش «عرفا» دو چندان مىشد زيرا برقرارى نظم در محدوده مسؤوليتشان- كه به آن عرافت مىگفتند- به عهده آنها مىآمد و طبعاً در مواقعى كه حكومت درخواست مىكرد، افراد شورشى را به سرعت به حكومت معرفى مىكردند.(21)
عبداللَّه بن زياد در همان آغاز ورود خود به كوفه، زيركانه در صدد استفاده از اين نيروى قوى اجتماعى برآمد. به احتمال زياد تجربه اين كار را از پدرش زياد در دوران حكومتش بر كوفه به دست آورده بود. او پس از اولين سخنرانى خود در مسجد جامع، به قصر آمده و «عرفا» را احضار كرد و خطاب به آنها چنين گفت:
«اكتبوا الى الغرباء و من فيكم من طلبة اميرالمؤمنين و من فيكم من الحرورية و اهل الريب الذين رأيهم الخلاف و الشقاق، فمن كتبهم لنا فبرئ و من لم يكتب لنا احداً فيضمن لنا ما فى عرافته الّا يخالفنا منهم مخالف و لا يبغى علينا منهم باغ فمن لم يفعل برئت منه الذمّة و حلال لنا ماله و سفك دمه و ايّما عريف و جدنى عرافته من بغية اميرالمؤمنين احد لم يرفعه الينا صلب على باب داره و القيت تلك العرافة من العطاء»(22) «شما بايد نام غريبان و مخالفان اميرالمؤمنين يزيد را كه در عرافت شما هستند، براى من بنويسيد. همچنين هر كس را از حروريه (خوارج) و مشكوكين كه نظر بر اختلاف پراكنى دارند، بايد به من گزارش دهيد. كسى كه به اين دستور عمل كند با او كارى نداريم اما هر كس ننويسد بايد ضمانت عرافت خود را به عهده بگيرد و نبايد هيچ مخالف و ياغى در عرافت او با ما مخالفت كند. اگر چنين نشود، از پناه ما خارج شده و مال و خون او بر ما حلال است. هر عريفى كه در عرافت او از شورشيان عليه اميرالمؤمنين (يزيد) كسى يافت شود، آن عريف بر در خانهاش به دار آويزان خواهد شد و همه آن عرافت را از پرداخت عطاء محروم خواهم كرد».
چنين به نظر مىرسد كه اتخاذ همين سياست و استفاده از اين ابزار مهم اجتماعى، يكى از مهمترين علل سركوب و خاموش شدن نهضت مسلم در كوفه بود زيرا «عرفا» تهديدهاى ابن زياد را جدّى تلقى كرده و به سرعت در صدد انجام خواستههاى او برآمده و به شدّت عرافت خود را كنترل مىكردند.
3. سياستهاى اقتصادى
در آن زمان مهمترين منبع مالى مردم دريافت عطا و جيره از سوى حكومت بود كه در آغاز فتوحات، اين دريافت در مقابل تعهّد شركت آنها در جنگ عليه ايرانيان، انجام مىگرفت. پس از شهرنشين شدن آنان و پايان يافتن فتوحات، همچنان طبق روال سابق به آنها پرداخت مىشد از اين رو مردم عرب كمتر سراغ كارهايى مانند كشاورزى، صنعتگرى و بازرگانى مىرفتند و انجام اين كارها عمدتاً به عهده موالى (غيرعربهاى پيمان بسته با عربها) بود. كار به جايى رسيده بود كه اصولًا عربها در آن زمان، اشتغال به حرفه و صنعت را شايسته مقام و شأن و موقعيت خود نمىدانستند.(23)
«عطا»، مقدار پرداخت نقدى بود كه از سوى حكومت كوفه، يكجا يا طىّ چند قسط به مردم پرداخت مىشد. و جيره كمكهاى جنسى (مانند خرما، گندم، جو و روغن) بود كه ماهيانه در اختيار آنان قرار مىگرفت. ناگفته پيدا است كه اين نظام اقتصادى، عمده مردم عرب را شديداً به حكومت وابسته مىكرد و حكومتهاى مستبدّ نيز از اين نقطه ضعف به خوبى آگاه بوده و به عنوان ابزارى مهم از آن بهره مىگرفتند.
عبيداللَّه بن زياد در هنگام تهديد «عرفا»، تكيه بر اين ابزار كرد و يافت شدن وجود مخالف در عرافتى را داراى پيامدى سنگين همچون قطع عطاى كلّ افراد آن عرافت داشت. طبعاً علاوه بر شخص عريف، افراد دنياطلب ديگر نيز در صدد خاموش كردن مخالفتها بر مىآمدند.
همچنين هنگامى كه مسلم و طرفدارانش قصر عبيداللَّه را محاصره كردند، يكى از موفقترين شگردهاى او در پراكنده كردن اطرافيان مسلم، تشويق مردم به افزون كردن عطا در صورت پراكنده شدن و تهديد به قطع آن در صورت ادامه شورش بود.(24) ابن زياد با استفاده از همين ابزار اقتصادى و با وعده افزايش عطا، توانست لشكر عظيمى از مردم كوفه را- كه تا سى هزار شمردهاند-(25) عليه امام حسين (ع) وارد جنگ كند لشكرى كه تعداد زيادى از آنها دلهاىشان با امام (ع) بود.(26) امام حسين (ع) نيز تأثير اين ابزار را به خوبى درك كرده بود به گونهاى كه در سخنرانى خود در روز عاشورا آن را به عنوان يكى از علل عصيان كوفيان عليه خود برشمرد:
«كلكم عاص لامرى مستمع لقولى، قد انخزلت عطياتكم من الحرام و ملئت بطونكم من الحرام فطبع على قلوبكم»(27) «همه شما عليه من عصيان مىورزيد و سخنان مرا گوش نمىدهيد [علّت آن اين است كه] عطاهاى شما از مال حرام فراهم آمده و شكم هايتان از حرام انباشته شده است و اين باعث مهر خوردن بر دلهايتان گشته است».
پی نوشتها:
(1) وقعة الطف، ص 92.
(2) بحارالانوار، ج 44، ص 344.
(3) وقعة الطف، ص 90 و 91.
(4) تاريخ طبرى، ج 6، ص 22.
(5) همان، ج 5، ص 425.
(6) همان.
(7) همان، ص 412.
(8) وقعة الطف، ص 93- 95.
(9) همان، ص 95.
(10) تاريخ طبرى، ج 4، ص 306.
(11) عبدالرزاق مقرّم، مقتل الحسين) ع (، ص 189.
(12) وقعة الطف، ص 109.
(13) وقعة الطف، ص 110:» فانأ لمحسنكم و مطيعكم كالوالد البرّ و سوطى و سيفى على من ترك امرى و خالف عهدى «.
(14) همان، ص 125.
(15) همان، ص 125.
(16) همان، ص 126.
(17) وقعة الطف، ص 174.
(18) تاريخ طبرى، ج 3، ص 152.
(19) همان.
(20) الحياة الاجتماعية و الاقتصادية فى الكوفة، ص 49.
(21) همان.
(22) وقعة الطف، ص 11 تاريخ طبرى، ج 4، ص 267.
(23) الحياة الاجتماعية و الاقتصادية فى الكوفة، ص 219.
(24) وقعة الطف، ص 125 تاريخ طبرى، ج 4، ص 277.
(25) بحارالانوار، ج 45، ص 4.
(26) حياة الامام الحسين) ع (، ج 2، ص 453.
(27) بحارالانوار، ج 45، ص 8.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
نماز عمود خيمه دين(1) و استوارترين رشته پيوند ميان بنده و مولا است. مؤمن با نماز شناخته مىگردد و با نردبان آن تا عرش خدا بالا مىرود و قدم بر بساط قرب مىگذارد.(2)
نماز راه انس با خدا و روشنى بخش چشمان پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم است.(3) نماز اولين و آخرين سفارش پيامبران (ع) است.(4) نماز بازدارنده از آلودگى و زشتى(5) است و حتى بىروحترين و ناقصترين نماز، سدى ميان انسان و گناهان است.(6)
«معاويه بن وهب» از ياران حضرت صادق (ع) از ايشان مىپرسد: برترين چيزى كه بندگان را به خدا نزديك مىسازد و محبوبترين كار در نزد خداوند چيست؟ حضرت فرمود: «ما اعلم شيئا بعد المعرفة افضل من هذه الصلاة» «بعد از شناخت خداوند، چيزى را با فضيلتتر از نماز نمىدانم«.(7)
اگر نهضت جاويد حسين بن على (ع) براى اقامه حق و زنده كردن دين خدا و رها ساختن آن از چنگال خرافات و هواپرستان ستمگر است و عمود دين خدا، نماز است چرا نبايد نگهبان دين و شريعت محمدىصلى الله عليه وآله وسلم عمود دين را در عرصه خونين كربلا و در برابر هجوم بى امان و ناجوانمردانه دشمن با خواندن نماز عشق، محكم و استوار سازد؟ «ابو ثمامه صيداوى»- كه در محبت مولايش حسين (ع) سر از پا نمىشناسد- در ظهر عاشورا، در ميان حلقه تنگ محاصره دشمن، خدمت امام (ع) مىرسد و فرا رسيدن وقت نماز ظهر را به ياد امام (ع) مىآورد و آرزو مىكند بعد از خواندن نماز به امامت مولايش، به ديدار معبودش بشتابد. امام حسين (ع) در پاسخ او مىفرمايد: «نماز را به ياد من آوردى، خداوند تو را از نمازگزاران قرار دهد«.(8) حسين بن على (ع) و تنى از يارانش در برابر تيرهايى كه از سوى دشمن مىآمد، نماز ظهر را به جا آورد وعدهاى از يارانش به هنگام نماز به خاك و خون افتادند و بر بال شهادت به ديدار دوست شتافتند.
صحنه عبادت، مناجات و تلاوت قرآن امام (ع) و خاندان و ياران بزرگوارش در شب عاشورا، زيباترين نمايش بندگى است. ابا عبدالله (ع) درس عشق ورزى به نماز و راز و نياز با معبود را از پدر بزرگوارش فراگرفته است. ابن عباس در گرماگرم جنگ صفين، آن حضرت (ع) را ديد كه سر را به سوى آسمان بلند كرده و در انتظار چيزى است. پرسيد: يا اميرالمؤمنين آيا نگران چيزى هستيد؟ فرمود: آرى، منتظر رسيدن وقت نماز مىباشم. ابن عباس گفت: در اين وقت حساس نمىتوانيم دست از جنگ برداريم و مشغول نماز گرديم.
امير مؤمنان (ع) فرمود: «انما قاتلنا هم على الصلوة» «ما براى نماز با آنها مىجنگيم».
به راستى وقتى رهبران و پيشوايان ما در صحنه خون و جهاد، اين چنين ارزش و جايگاه نماز را پاس مىدارند و نماز را به تمام معنا در آن شرايط سخت و طاقت فرسا، اين گونه به پا مىدارند، آيا سستى و سهل انگارى نسبت به نماز براى ما- كه به دور از آن صحنههاى دشوار و در دامن آسايش هستيم- روا است؟ آيا منطقى و قابل قبول است كه نسبت به آن پاكان و برگزيدگان، اظهار عشق و محبت كنيم و خود را پيرو و مطيع آنان بدانيم، آن گاه نمازى را كه سرلوحه اعمال آنان است و جنگ و جهاد و فداكارى ايشان براى زنده نگه داشتن و برپا داشتن آن است، جايگاه واقعى خود را در زندگى ما نداشته باشد؟
از خود بپرسيم در نماز و دعا و تلاوت كتاب خدا، چه رمز و رازى و چه لذّتى نهفته است كه امام حسين (ع) با وجود اينكه حسرت يك آه را بر دل دشمن گذاشت و شعار «هيهات مناالذلة» او- كه در تابلو عشق با خطى خونين بر سينه آسمان نصب شده و به همه جهانيان درس جنبش و آزادگى و پايدارى مىدهد- در عصر تاسوعا كه لشكر نفاق به طرف خيام امام (ع) روى آوردند و آماده حمله و جنگ بودند، برادر دلاورش عباس (ع) را به نزد آنان فرستاد و به او فرمود: اگر مىتوانى تا فردا جنگ را به تأخير بينداز و سپس فرمود: «لعلنا نصلى لربنا و ندعوه و نستغفره، فهو يعلم انى كنت احب الصلاة له وتلاوة كتابه و كثرة الدعاء والاستغفار» «شايد امشب براى پروردگارمان نماز به جا آوريم و به درگاه او دعا نموده و طلب بخشش كنيم. خدا مىداند كه من نماز براى او و خواندن كتابش و زيادى دعا و استغفار را دوست مىدارم«.(9)
نماز و دعا و راز و نياز با خداوند، از چه عزتى سرشار است كه سالار شهيدان (ع) به خاطر آن، از دشمن براى به تأخير انداختن جنگ درخواست مىكند.
پی نوشتها:
(1) ميزان الحكمة، ج 5، ص 368، ح 10243.
(2) همان، ح 83201.
(3) همان، ص 367، ح 53201.
(4) همان، ح 43201.
(5) عنكبوت (29): آيه 45.
(6) ميزان الحكمة، ج 5، ص 371 ح 5- 10254.
(7) همان، ص 369، ح 10245.
(8) بحارالانوار، ج 45، ص 12.
(9) بحارالانوار، ج 44، ص 392.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قيام امام حسين براى اصلاح در ميان امت اسلام بود و براى آن بزرگوار مهم نبود كه چه نتيجه اى مى گيرد. اگر پيروز مى شد و حكومت را اسلامى مى كرد خوب بود و اگر با شهادت خويش و ياران خود و اسارت خاندان خود چهره باطل و حاكمان غاصب را بيش از پيش رسوا مى سازد حركت ايشان سزاوار بود. پس قيام حضرت نه براى حكومت و نه براى شهادت بلكه براى اجراى عدالت در راستاى عبوديت خدا و آزادى از غير خدا در جامعه بود. به عبارت ديگر آن چه براى امام حسين (ع) اصل اساسى بود امر به معروف و نهى از منكر بود اما در اين باره نخست بايد معروف و منكر را خوب باز شناسيم و اساسا معروف و منكرى را كه حضرت خود را ملزم و مكلف به امر به آن و نهى از آن مى داند چيست؟
نوع معروف ترك شده و نوع منكر انجام شده تعيين كنندة امر و نهى واجب و يا مستحب است كه انسان مكلف به انجام و اداى آن است. اين كه امام حسين (ع) انگيزة خويش را در قيام، انجام اين تكليف مهم و بزرگ معرفى و اعلان مى كند دليل بر اهميت آن است. امام در وصيت نامه و سخنرانى خويش فرمودند: «أريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيره جدى و ابى على بن ابى طالب مى خواهم امر به معروف و نهى از منكر كنم و طبق سيره و روش جدم و پدرم على بن ابى طالب رفتار كنم» و نيز فرمودند: «اللهم انك تعلم انه ما كان منا تنافسا فى سلطان و لا التماسا من فضول الحطام و لكن لنرد المعالم من دينك و نظهر الاصلاح فى بلادك قيام ما به خاطر دنيا نبود بلكه هدف ما اين بود كه نشانه هاى دينت را به جاى خود برگردانيم و سرزمين تو را اصلاح كنيم«(1)
فرمايشات ديگرى از حضرت وجود دارد كه بيانگر حساسيت و اهميت موضوع معروف ها و منكرها است. اجراى سيره و سنت پيامبر (ص) و على (ع)، معروفى ترك شده بود و امام براى امر به آن قيام كرد تا آن را احيا كند. سنت پيامبر (ص) و سيره على (ع) يعنى روح تعاليم دينى و آموزه هاى تعالى بخش اسلام كه انجام و اجراى آن ضامن عدالت، مساوات، برابرى و تحكيم روابط برادرانه در جامعه اسلامى بود. به دليل انحرافات زيادى كه در عرصه هاى گوناگون دينى، اخلاقى، سياسى و اجتماعى رخ داده بود، از اسلام جز نامى و از مسلمانى جز اسمى باقى نمانده بود. امويان كه سردمداران و صحنه گردانان انحرافات اعتقادى، سياسى و اجتماعى بودند بر اريكه قدرت تكيه زده و گستاخانه منكر وحى و رسالت بودند و اين شعر يزيد گواه آن است: لعبت هاشم بالملك لاخبر جاء و لا وحى نزل (مقصود اين است كه: بنى هاشم با ملك و پادشاهى بازى كرد و همه دعوى پيامبرى براى سلطنت بود و الا نه خبرى در كار است و نه وحى نازل شده است).
براى آگاهى بيشتر به كتاب هايى كه در باره قيام امام حسين (ع) نوشته شده، و به بحث هاى تحليلى پرداخته اند، مراجعه شود. مانند: مطهرى، مرتضى؛ حماسه حسينى (ع).- قم: صدرا، چ 1367، 7 ش.
گرچه مقصود حضرت كاملًا روشن است ولى جهت توضيح گفتنى است كه خداوند معيارها و برنامههايى را جهت امور فردى و اجتماعى مردم بيان فرموده كه از جمله آنها موضوع زمامدارى و صلاحيت پيشوايان است و درصورت مخدوش شدن آن، تمامى جامعه آسيب خواهد ديد.
قيام امام حسين (ع) در قدم اول براى اصلاح حكومت و دگرگون ساختن آن بود كه بالاترين مرتبه امر به معروف است و نيز بازداشتن آنان از مفاسد كه بالاترين مصداق نهى از منكر است.
البته آن چه گفته شد منافات با علم غيب امام حسين (ع) به فرجام شهادت خود و يارانش ندارد چرا كه امامان (ع) بنا بر وظيفه و تكليف ظاهرى خود عمل مى كردند.
ناگفته نماند جهت احياى دين و دستيابى به هدف برتر با علم به شهادت و اسارت، حركت و قيام سزاوار است و نمادى از آميختگى «عقل و عشق» است كه ويژه اولياى خداوند است و اين حقيقت را امام حسين (ع) در پاسخ به برادرش محمد حنفيه قبل از بيرون آمدن از مكه بيان مى فرمايد: «آتانى رسول الله (ص) و قال يا حسين اخرج فان الله تعالى شاء
ان يراك قتيلا و قد شاء ان يراهن سبايا» در عالم رؤيا پيامبر (ص) آمد و فرمود: اى حسين حركت كن همانا خداوند خواسته كه تو را كشته شده ببيند و خداوند خواسته كه خاندان تو را اسير ببيند.(2)
پی نوشتها:
(1) تحف العقول، ص 242
(2) سيد بن طاووس، لهوف، ص 65- نجمى، محمد صادق، سخنان حسين بن على(ع) از مدينه تا كربلا، ص 64
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
براى روشن شدن جواب به چند مطلب بايد توجه شود:
الف( شوهر زينب كبرى عبدالله پسر جعفر طيار و برادرزاده حضرت على عليه السلام است. عبدالله در حبشه متولد شد و پس از اينكه پيامبر اسلام به مدينه هجرت كرد به همراه پدر و مادرش به مدينه آمدند و عبدالله به همراه پدر و مادرش در خدمت پيامبر بودند. عبدالله شخصيتى بود بسيار بزرگوار و صاحب ايمان قوى. او عاشق حضرت على عليه السلام بود و پس از آن حضرت در خدمت امام حسن عليه السلام و پس از آن در خدمت امام حسين عليه السلام بود. عبدالله در جنگل جمل، جنگ صفين و جنگ نهروان همراه على عليه السلام با نيروهاى مخالف جنگيد و به علت كورى چشمهايش نتوانست شخصا در كربلا حاضر شود.(1)
ب( وقتى كه امام حسين عليه السلام تصميم گرفت به مكه برود، زينب كبرى همسر عبدالله از همسرش اجازه خواست كه با برادرش به مكه برود و عبدالله هم اجازه داد و از همان لحظه زينب به خانه برادرش امام حسين عليه السلام آمد و آماده خروج شد. زينب كبرى عليها السلام، عاشق برادرش حسين بود و براى همين برخى از بزرگان آورده اند كه وقتى على عليه السلام دخترش زينب را به برادر زاده اش عبدالله تزويج كرد، با او شرط كرد كه اگر زينب خواست با برادرش حسين به سفر برود، مانع نشود و عبدالله هم پذيرفت.(2) و در رياحين الشريعه آورده است كه زينب كبرى از كودكى عاشق حسين بود و براى همين وقتى كه همسر عبدالله شد گفت: همسر تو مى شوم به شرط اينكه اجازه بدهى من هر روز حسين را ببينم. عبدالله هم قبول كرد.(3) شهيد آيت الله دستغيب در كتاب »زندگانى زينب كبرى« به نقل از رياحين الشريعه آورده است كه وقتى على عليه السلام زينب را به همسرى عبدالله در مى آورد دو شرط با عبدالله كرد. يكى اينكه اجازه دهد زينب هر روز حسين را ببيند و دوم اينكه اگر حسين به سفر رفت و زينب خواست با او برود، اجازه رفتن بدهد و عبدالله هم اين دو شرط را قبول كرد.(4) اصولا عبدالله ابن جعفر در برابر امام حسين عليه السلام تسليم كامل بود و امام حسين را امام معصوم و همه كاره خود مى دانست. حتى وقتى كه معاويه به مروان نوشت كه به خانه عبدالله ابن جعفر برو و دخترش ام كلثوم را براى پسرم يزيد خواستگارى كن و مروان هم آمد و خواستگارى كرد، عبدالله به مروان گفت: ازدواج دخترم، به من مربوط نيست، به سرورمان حسين ابن على مربوط است. و امام حسين عليه السلام هم پاسخ منفى به مروان داد و ام كلثوم را به همسرى پسر عمويش قاسم در آورد.(5)
همان طورى كه امام حسين عليه السلام مسؤوليت بزرگ الهى به عهده داشت زينب هم چنين بود و او مى بايستى به همراه امام حسين عليه السلام باشد. زينب كسى است كه امام حسين عليه السلام در كربلا براى پس از خودش او را جانشين خود ساخت و امام سجاد عليه السلام هم او را جانشين خود كرده بود.(6) پس نمى شود زينب كبرى در اين سفر نباشد و جالب توجه اين است كه زينب با اينكه همسر دارد ولى همراهى برادرش حسين را بر ماندن در كنار شوهرش ترجيح مى دهد و شوهرش هم به اين سفر راضى مى شود.(7) و اين از افتخارات زينب كبرى و عبدالله است كه در اين امر مهم شركت مى كنند. عبدالله نه تنها همسر خود را با امام حسين عليه السلام فرستاد بلكه دو پسرش محمد و عون را هم با امام حسين فرستاد و به آنان سفارش كرد كه در ركاب امام حسين عليه السلام بجنگند و آنان نيز چنين كردند و روز عاشورا هر دو در برابر چشمان مادر به شهادت رسيدند.(8) آورده اند كه روز عاشورا محمد پسر عبدالله ابن جعفر، ده نفر از دشمنان را كشت و به شهادت رسيد و عون پسر ديگر عبدالله و زينب كبرى، سه سواره را كشت و 18 پياده را و پس از آن به شهادت رسيد.(9)
در زيارت ناحيه از زبان حضرت مهدى عليه السلام درباره پسران زينب كبرى و عبدالله آمده است: »السلام على عون بن عبدالله بن جعفر الطيار السلام على محمد بن عبدالله بن جعفر«(10)
در مورد آگاهى از زندگى و شخصيت حضرت زينب )عليها السلام( مطالعه كتابهاى زير مفيد است:
1- منتهىالامال، شيخ عباس قمى.
2- زندگانى حضرت
فاطمه زهرا و زينب كبرا، شهيد دستغيب.
3- زندگانى حضرت فاطمه زهرا ودختران آن حضرت، سيد هاشم رسولى محلاتى.
4- پژوهشى پيرامون بارگاه حضرت زينب، محمد حسين سابقى، ترجمه: سليمپور.
5- فرازهايى از زندگانى حضرت فاطمه زهرا و زينب كبرا، سيد هاشم رسولى محلاتى.
6- زينب بنتالامام اميرالمؤمنين، على محمد على دخيل، چاپ بيروت، لبنان.
7- زينب بانوى قهرمان كربلا، دكتره بنت الشاطى، ترجمه: حبيب چايچيان و مهدى آيتاللهزاده نائينى
8- بحارالانوار، علامه مجلسى.
پی نوشتها:
(1) منتهى الآمال، ج 1 ص 382 چاپ هجرت زينب كبرى، الشيخ جعفر النقدى، ص 87 چاپ نجف
(2)زينب الكبرى، ص 49
(3)رياحين الشريعه، ج 3 ص 41 چاپ اول
(4)ص 15 چاپ اول
(5) المجالس السنيه، ص 31، يك جلدى
(6) تنقيح المقال، ج 3، فصل زنان، ص 97
(7)اعيان الشيعه، ج 7 ص 137 ستون دوم، س 21
(8) همان و بحار ج 45 ص 43
(9)بحار، ج 45 ص 43
(10) بحار، ج 45 ص 86
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
پيش از پاسخ شايان ذكر است، ما مسلمانان به وپژه شيعيان براى برخى اشياء مانند تربت امام حسين (علیه السلام)اثر مستقلى در برابر خداوند قايل نيستيم. قداست و احترام به اين ها از ناحيه خداوند و به دستور او به واسطه پيامبر اكرم و ائمه عليهم السلام رسيده پس، در واقع احترام گذاشتن و ارزش نهادن ما بر اين اشياء به خاطر خود آن ها نيست بلكه به خاطر فرمان خداوند است. چنانچه به هر دليلى خاك مكان ديگر يا جايگاه ديگرى براى نماز خواندن سفارش مى شد، آن جا براى ما قداست پيدا مى كرد، يعنى همان خدايى كه فرموده است نماز بخوانيد و روزه بگيريد همان خدا احكام و شرايطى را براى عبادت مقرر فرموده است. گاهى شرايط وجوبى است و گاهى استحبابى و درك فضيلت بيشتر و موارد مذكور از اين جهت است. لذا نبايد در ارزيابى اعمال فقط با قالب مادى و كالبد ظاهرى آنها توجه داشت بلكه كيفيت عمل بسيار مهم تر از اين ظواهر )كه در جاى خود بسيار لازم است( است و شرايط زمانى و مكانى يا در نحوه انجام عمل براى فزايندگى در كيفيت است.
حكمت فضيلت تربت امام حسين (علیه السلام)
حكمت فضيلت و ارزش تربت امام حسين به خاطر روايات خاصى است كه در اين باره حتى از زبان پيامبر اكرم )ص( و پس از ايشان از زبان امامان معصوم (علیه السلام)براى ما رسيده است. از جمله در روايتى آمده است: حضرت صادق (علیه السلام)پارچه اى داشتند كه در ان تربت امام حسين قرار داشت هنگام نماز اين خاك را بر سجاده مى ريختند و بر آن سجده مى كردند و مى فرمودند: »سجده بر تربت امام حسين (علیه السلام)حجاب هاى هفتگانه را از بين مى برد«. )بحارالانوار، علامه مجلسى، ج 82، ص 153 )
اما اين كه چرا ائمه (علیه السلام)به اين امر تشويق مى كردند گفتنى است: موجودات )جانداران و غير جانداران( يكسان نيستند، ميان افراد انسان، حيوانات و نباتات تفاوت ها و برترى هايى وجود دارد. به همين ترتيب امتيازهايى ميان زمين وجود دارد البته اين برترى يك امر ذاتى و طبيعى نيست بلكه روى مناسبات و جرياناتى است كه در آن سرزمين رخ داده است براى مثال، سرزمين عرفات، كوه طور، مروه و صفا كه محل نزول فرشتگان و مناجات انبيا و عبادت مسلمانان است، بر ساير زمين ها برترى دارد. اين امر جهانى و مورد اتفاق همه است.
سرزمين كربلا به سان اين زمين هاى مقدس است. در اين زمين خون بهترين شهداى راه حق و هدايت ريخته شده است. در اين سرزمين پاك فداكارى هاى بى مانندى از بهترين فرزندان رسول خدا رخ داده است. اگر ما موقع سجده براى خداوند بزرگ، پيشانى بر تربت امام حسين (علیه السلام)مى گذاريم، روى فضيلت و شرافتى است كه از خون امام حسين و خون شهداى راه حق كه به خاطر برپا داشتن نماز و تحكيم اصول توحيد و حق و عدالت كشته شده اند، كسب كرده است و يكى از بهترين راه ها براى زنده نگه داشتن ياد اين شهيدان در طول ساليان متمادى به همراه داشتن تربت آنان و سجده بر آن است. و مگر اين كه سجده بر تربت امام حسين (علیه السلام)اين پيام را دارد كه شخص نمازگزار هميشه توجه به دفاع از دين خدا داشته باشد كه اگر مدافع دين خداوند شد خاك او هم مقدس مى گردد.
حكمت فضيلت مسجد جامع
مسجد از نظر قرآن كريم )حج، آيه 40 )محل و كانونى براى عبادت خدا است و بر اساس آموزه هاى روايى ما، )وسايل الشيعه، شيخ حر عاملى، مؤسسه آل البيت، ص 380 )مسجد خانه خدا است، به همين جهت اين مكان شرافت بيشترى نسبت به زمين هاى ديگر دارد. از بين مساجد، مسجدالحرام، مسجد جامع هر شهر و پس از آن مسجد قبيله و فضيلت بيشترى دارند. اين اهميت افزون بر سفارش روايات شايد به دلايل ذيل باشد:
1. از نظر اسلام، مساجدى كه عهده دار نقش هاى مهمى در عرصه هاى عبادى، تربيتى، فرهنگى، اجتماعى سياسى و نظامى باشند، ارزش بيشترى از ساير مساجد دارند به طور معمول، اين نقش ها در مساجد جامع شهر از مساجد ديگر بيشتر است.
2. اخلاص در عبادت، يكى از شرط هاى عمده است. دست يافتن به اخلاص نياز به فراهم شدن مقدمات و دارد از جمله اين شرايط، مكان نمازگزار، لباس نمازگزار و است. مساجد جامع هر شهر از آن جا كه به قشر خاصى تعلق ندارند و همه
افراد فقير، ثروتمند، عالم و بى سواد رفت و آمد مى كنند و حتى در ساختن آن نيز قشر خاصى دخالت نداشته، انسان را تا حدود زيادى از وابستگى به محله، قبيله، افراد خاص و حفظ مى كند.
3. در مساجد جامع در طول زمان، افراد پاك زيادى رفت و آمد مى كنند و همين خود ارزش فوق العاده اى است
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
حادثه كربلا داراى دو ورق است:
ورق سياه و ورق سفيد.
از لحاظ ورق سياه يك داستان جنايى است، داستانى خيلى تاريك و وحشتناك، از اين جنبه، در اين داستان حداكثر بيرحمى و قساوت و سبعيت ديده مى شود. از لحاظ ورق سفيد، يك داستان ملكوتى است، يك حماسه انسانى است، مظهر ادميت و عظمت و صفا و بزرگى و فداكارى است. از لحاظ اول نام اين قضيه فاجعه است و از لحاظ دوم قيام مقدس. از لحاظ اول قهرمان داستان شمر است و ابن زياد و حرمله و عمر سعد و أ و از لحاظ دوم قهرمان داستان امام حسين )ع( است و ابوالفضل و على اكبر و امثال حبيب بن مظهر، و زينب و ام كلثوم و ام وهب و امثال اينها )عليهم السلام(. از لحاظ اول، اين داستان ارزش آن را ندارد كه بعد از هزار و سيصد و بيست و اند سال، با اين عظمت، خاطره و ذكرايش تجديد بشود، وقتها و پولها و اشكها و تآثرها و احساسات صرف آن بشود، نه از آن جهت كه از داستان جنايى نمى توان استفاده كرد )زيرا جنبه هاى منفى زندگى بشر نيز ممكن است آموزنده باشد. از لقمان پر سيدند: ادب از كه آموختنى؟ گفت: از بى ادبان. و نه از آن جنبه كه اين داستان از جنبه جنايى چندان مهم نيست يا چندان آموزنده نيست بلكه از آن نظر جنبه جنايى قضيه ارزش اينهمه بزرگداشت ندارد كه داستان جنايى در هر شكل و قيافه زياد است در قرون قديم، قرون وسطى، قرون جديد، قرون معاصر زياد بوده و هست. در حدود بيست سال پيش يعنى در حدود سالهاى 1940 ميلادى بود كه بمبى بر شهرى فرود آمد و شصت هزار نفر صغير و كبير و بيگناه تلف شد. در شرق و غرب عالم داستان جنايى زياد واقع شده و مى شود و ]مثلا[ نادر يك قهرمان جنايى است، همچنين ابومسلم، بابك خرم دين.
جنگهاى صليبى، جنگهاى اندلس مظهرهاى بزرگى از جنايت بشرند. اين داستان از نظر دوم يعنى از لحاظ ورق سفيدى كه دارد، اينهمه ارزش را پيدا كرده است. از اين جهت است كه كم نظير بلكه بى نظير است، زيرا در دنيا افضل از امام حسين بوده است اما صحنه اى مثل صحنه امام حسين براى آنها پيش نيامد. امام حسين رسما اصحاب و اهل بيت خود را بهترين اصحاب و بهترين اهل بيت مى شمارد. لهذا بايد جنبه روشن و نورانى اين داستان، از آن جنبه كه اين داستان مصداق »انّى اعلم ما لا تعلمون« است نه از آن جنبه كه مصداق »مِنْ يُفسِدُ فيها وَ يَسفِكُ الدِّماء« است، از آن جنبه كه حسين و زينب قهرمان داستان اند نه از آن جنبه كه عمر سعد و شمر قهرمان داستاناند.
|
|
|
|
<- 1 2 3 4 5 6 7 8 9 > ->
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
فلسفه |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9200 سوال |
:تعداد سوالات |
|
292 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|