|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های امام حسین علیه السلام |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
زندگي آن حضرت: در مورد ولادت حضرت زينب ـ سلام الله عليها ـ مورخان اقوال گوناگوني را ذكر كرده اند.
دو قول مشهور در مورد ولادت ايشان: 1. پنجم جمادي الاولي سال پنجم هجري.[1] 2. و برخي نيز سال 6 هـ را سال ولادت ايشان مي دانند.[2] البته اقوال ديگري نيز ذكر شده است. مادر بزرگوارش حضرت «فاطمه زهرا ـ سلام الله عليها ـ» و پدرش اميرالمؤمنين علي ـ عليه السلام ـ مي باشد. اين بانوي بزرگوار در شهر «مدينه» تولد يافت. مدت زندگي ايشان با مادرش حضرت زهرا ـ سلام الله عليها ـ حدود پنج يا شش سال بوده است. «زندگي حضرت زينب با مادر در سوم جمادي الثاني سال 11 هـ به پايان رسيد».[3] شوهرِ «زينب» «عبدالله بن جعفر» پسر عموي بزرگوارش مي باشد. «او يكي از شخصيتهاي مشهور اسلام و از سخاوتمندان به نام و معروف مي باشد».[4] حضرت زينب ـ سلام الله عليها ـ داراي القاب و كنيه هاي زيادي است. «يكي از القاب آن حضرت كه در روايات آمده، «عقيله» يا «عقيله بني هاشم» است كه به معناي زن ارجمند و گرامي در فاميل خود، مي باشد.»[5] از ديگر القاب آن حضرت مي توان «صديقه صغري» «عارفه» «عالمه» «فاضله» «كامله» و «عابده آل علي»[6] را نام برد. حضرت زينب ـ سلام الله عليها ـ تا زماني كه امير المؤمنين در مدينه بود با شوهرش عبدالله بن جعفر در مدينه زندگي كردند و زماني كه امير المؤمنين پايتخت حكومت اسلامي را به كوفه منتقل كردند به كوفه نقل مكان كردند. «حضرت زينب در كوفه به ارشاد و تعليم زنان كوفه اشتغال داشت».[7] حضرت علي ـ عليه السلام ـ در سال 40 هجري در كوفه به شهادت رسيد. بنابراين سن حضرت زينب ـ سلام الله عليها ـ در اين زمان تقريبا 35 سال بود. حدود 10 سال هم بعد از شهادت پدر بزرگوارش با برادرش امام حسن ـ عليه السلام ـ زيست نمود. «امام حسن ـ عليه السلام ـ» در سال 50 هجري به شهادت رسيد.[8]
بعد از شهادت امام حسن ـ عليه السلام ـ 10 سال نيز با برادر ديگرش يعني امام حسين ـ عليه السلام ـ زندگي كرد. حضور ده ساله زينب ـ سلام الله عليها ـ در صحنه زندگي برادرش حسين ـ عليه السلام ـ پر حادثه ترين و رنج آورترين دوران زندگي ايشان است. حضرت زينب در طول زندگي با مصائب زيادي روبرو شد. اما حضور ايشان در كربلا و ديدن آن صحنه هاي دلخراش و از دست دادن برادران و فرزندان و فرزندان برادر از همة مصيبات دردآورتر و ناگوارتر بود. چرا كه در يك روز همة عزيزانش خصوصاً برادرش امام حسين ـ عليه السلام ـ را از دست داد. هنگام مصيبت جانگداز كربلا سن حضرت زينب ـ سلام الله عليها ـ 55 ساله بود. اين بانوي بزرگوار «در شب يك شنبه چهاردهم ماه رجب سال 62 هجري درگذشت.»[9] هر چند اقوال ديگري نيز در مورد ماه وفات ايشان وجود دارد. اما قول مشهور همان 14 ماه رجب سال 62 هجري است. سيد هاشم رسولي محلاتي مي نويسد: «مشهور آن است كه وفات آن بانوي معظمه در شب يك شنبه چهاردهم ماه رجب سال 62 هجري اتفاق افتاد. يعني حدود يك سال و نيم بعد از واقعه عاشورا».[10] اختلافي كه در وفات آن حضرت وجود دارد در ماه وفات آن حضرت است و گرنه همة مورخان اتفاق دارند كه سال وفات ايشان همان سال 62 هجري است. بنابراين اين بانوي شريف تقريبا يك سال و نيم بعد از واقعه عاشورا رحلت فرمود.
فضائل آن حضرت به طور خلاصه
1. صبر آن حضرت: «شهيد مطهري» در اين رابطه مي نويسد: «در حماسه حسيني آن كسي كه بيش از همه درس تحمل و بردباري را آموخت و بيش از همه اين پرتو حسيني بر روح مقدس او تابيد خواهر بزرگوارش زينب ـ سلام الله عليها ـ بود».[11] و در ناسخ التواريخ آمده است: «محققاً از آغاز خلقت تاكنون از هيچ زني از زنهاي انبياء و اولياء با اين حلم و بردباري پديد نيامده است».[12]
2. عبادت آن حضرت: «زينب كبري در تمام مدت اسارت تهجد و نماز شبش تعطيل نشد»[13] در كتاب رياحين الشريعه آمده است: «شب زنده داري زينب در تمام عمرش ترك نشد حتي شب يازدهم محرم».[14]
3. سخن وري آن حضرت: خطبه هاي آتشين و زيباي زينب در كوفه و شام كه يزيد و يزيديان را رسوا ساخت در حد اعلاي فصاحت و بلاغت بود. شهيد مطهري در اين رابطه مي نويسد:
«خطابه اي كه حضرت زينب در مجلس يزيد خوانده است از خطابه هاي بي نظير دنياست».[15]
4. علم آن حضرت: زماني كه حضرت زينب ـ سلام الله عليها ـ خطبه پرمحتوا و آتشين خود را در بازار كوفه ايراد نمود، امام سجاد ـ عليه السلام ـ در تأييد مقام علمي زينب ـ سلام الله عليها ـ فرمود: الحمدلله تو دانشمند و عالمه اي بدون معلم و بانوي خردمندي بدون استاد مي باشي».[16] اين سخن امام سجاد ـ عليه السلام ـ نشان دهنده علم لدني آن حضرت مي باشد.
5. بزرگواري آن حضرت: در بزرگواري آن حضرت ـ سلام الله عليها ـ همين نكته بس كه «زماني كه در عصر روز عاشورا دو پسرش را شهيد كردند از خيمه پاي بيرون نگذاشت»[17] در حالي كه هنگام شهادت ساير شهدا از خيمه بيرون مي آمد و امام حسين ـ عليه السلام ـ را دلداري مي داد ولي اينجا براي اين كه برادرش حسين ـ عليه السلام ـ خجالت نكشد از خيمه بيرون نيامد.
6. عصمت ايشان: در كتاب «زينب بنت الامام امير المؤمنين» مقام عصمت را براي اين بزرگوار ذكر مي كند و مي نويسد: هر چند مقام عصمت براي ايشان «ضروري دين» نيست ولي به اين مرحله رسيده اند...»[18] و خلاصه بايد گفت: «شئونات باطنيه و مقامات معنويه حضرت زينب ـ سلام الله عليها ـ نايبه زهرا، امينه خدا.. . را هيچ كس نتواند به تحرير و تقرير در آورد».[19] «ابن اثير» مي نويسد: «زينب در فصاحت و بلاغت و زهد و عبادت و فضيلت و شجاعت و سخاوت شبيه ترين مردم به پدر خود علي ـ عليه السلام ـ و مادر خود فاطمه ـ سلام الله عليها ـ بود.»[20]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. خصائص زينبيه از سيد نور الدين جزائري.
2. ناسخ التواريخ.
3. منتهي الآمال، شيخ عباس قمي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . علي محمد علي دخيل، زينب بنت الامام اميرالمؤمنين، بيروت، موسسه اهل البيت ـ عليهم السّلام ـ ، 1399 هـ ، ص 10.
[2] . بنت الشافي، زينب بانوي قهرمان كربلا، مترجم حبيب چايچيان، تهران، نشر اميركبير، چاپ 16، 1373، ص 16.
[3] . مجلسي، محمدباقر، بحار الانوار، بيروت، دار احياء التراث العربي، چ دوم، 1403ه ق، 1983 م، ج43، ص215.
[4] . رسولي محلاتي، سيد هاشم، زندگاني حضرت زهرا و دختران آن حضرت، تهران، انتشارات علميه اسلاميه، چاپ اول، ص 273.
[5] . همان، ص 270.
[6] . علي محمد علي دخيل، پيشين، ص 11.
[7] . رسولي محلاتي، سيد هاشم، پيشين، ص 285، بعد از شهادت امام علي ـ عليه السلام ـ حضرت زينب - سلام الله عليها - مجددا به مدينه بازگشتند.
[8] . مفيد، ارشاد، ترجمه محمد باقر ساعدي، تهران، انتشارات كتابفروشي اسلاميه، 1376 ش، ص 192.
[9] . بنت الشاطي، پيشين، ص172.
[10] . رسولي محلاتي، سيد هاشم، پيشين، ص 285.
[11] . مطهري، مرتضي، حماسه حسيني، تهران، انتشارات صدرا، چاپ بيست و يكم، سال 1375، ج 2، ص 225.
[12] . خان سپهر، عباسقلي، ناسخ التواريخ، جزء اول، كتابفروشي اسلاميه، ص 73.
[13] . مطهري، مرتضي، تفسير سوره مزمل، تهران، انتشارات صدرا، 1364، ص 68.
[14] . محلاتي، ذبيح الله، رياحين الشريعه، تهران، دار الكتب الاسلاميه، ج 3، ص 61.
[15] . مطهري، مرتضي، فلسفه اخلاق، تهران، انتشارات صدرا، 1375، ص 59.
[16] . محلاتي، ذبيح الله، پيشين، ج3، ص 75.
[17] . همان، ص74.
[18] . علي محمد علي دخيل، پيشين، ص 21 به بعد. اين نويسند ه با دلائلي چند مقام عصمت را براي حضرت زينب ثابت مي كند.
[19] . خان سپهر، عباسقلي، پيشين، ص 73.
[20] . صادقي اردستاني، احمد، زينب قهرمان، تهران، نشر مطهر، چاپ اول، 1372، ص 392، به نقل از وسيلة الدارين في انصار الحسين، ص432.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در صحت و سقم يك مطلب تاريخي بايد به منابع معتبر رجوع كنيم و آنچه در سؤال آمده است و آن جريانات در كتب معتبر نقل نشده است و هيچ كدام سند معتبري ندارد.
جريان سلطان قيس هندي در برخي كتب كه حدود 200 سال پيش تاليف شده اند آمده است و معلوم نيست آنها از كجا نقل مي كنند و خلاصه آن جريان اين است كه سلطان قيس در ممكلتي از ممالك هندوستان سلطنت داشت روز عاشورا دلش گرفت و غمگين شد براي رفع غم به شكار رفت، آهويي ديد دنبال آهو رفت و تنها شد و آهو غيب شد و شيري به او حمله كرد او متوسل به امام حسين ـ عليه السّلام ـ شد. امام ـ عليه السّلام ـ از كربلا با حال تشنگي و بدن زخمي به كمك او آمد شير صورت بر قدم حضرت گذاشت و گريه كرد و رفت. سلطان قيس چون حال حضرت را ديد تقاضاي ياري حضرت را كردند. حضرت فرمودند: انا قتيل العبرات و قبول نكردند و خاكي به او داد و فرمود: هر وقت اين خاك به خون تبديل شد براي من عزاداري كن. اين جريان به طور مفصل در كتاب مرقاة الايقان مرحوم گنجوي[1] آمده است و كاتب اين كتاب را در سال 1352 قمري به اتمام رسانده و سال 1372 قمري چاپ شده است و ايشان مدرك اين جريان را نقل نكرده اند.
و در كتاب طوفان البكاء جوهري كه در سال 1250 قمري تاليف شده اين جريان به طور خلاصه ذكر شده ايشان هم سند اين مطلب را نقل نكرده و مي نويسد از كتب معتبره وارد شده.[2] و در كتاب مجالس المتقين محمد تقي بن محمد البرغاني القزويني اشاره اي به اين جريان شده است و سند ذكر نشده است. كه اين كتاب هم در سال 1285 قمري تاليف شده و هم چنين در برخي كتب ديگر از اين قبيل نقل شده است.
جريان سلطان قيس به دو دليل مردود است يكي اينكه مدرك معتبري ندارد چون اين كتاب ها حدود 200 سال پيش نوشته شده و مدرك را نقل نكرده اند و فاصله آن با اصل واقعه خيلي زياد است. دوم اينكه كشور هندوستان در زمان حكومت ولي بن عبدالملك فتح شده[3] و وليد بن عبدالملك در سال 86 هجري به حكومت رسيده[4] چگونه در سال 61 هجري يكي از حاكمان هندوستان شيعه بودند در حاليكه حتي در آن زمان غالب مردم ايران هم سني بودند.
احتمال دارد اين جريان مكاشفه اي باشد كه در روز عاشورا غير از روز عاشوراي سال 61 و در قرون اخير اتفاق افتاده باشد.
اما داستان حضرت رقيه ـ سلام الله عليها ـ بايد گفت چنين جرياني كه امام حسين ـ عليه السّلام ـ هنگام وداع متوجة حضرت رقيه نباشند و ايشان را نبينند و بعدا متوجه شوند در هيچ جا نقل نشده ما برخي از اين مطالب را كه هنگام وداع در برخي كتب نقل شده را با صرف نظر از معتبر بودن يا نبودن مدرك آن نقل مي كنيم. با توجه به اينكه در وداع با حضرت سكينه هم چنين مطلبي نيامده است.
الف ـ «فجائت سكينه ابنته حاسرة...» سكينه آمد دامن پدر را گرفت... «اما توقف حتي ازود من نظري اليك» صبر كن تا توشه از جمالت بردارم... دست و پاي پدر را بوسيد... و حضرت از اسب پياده شد و ايشان را در آغوش گرفت.[5]
ب ـ رياض القدس نقل مي كند حضرت دختر سه ساله داشت درب خيمه نشسته بود و تماشاي وداع حضرت مي كرد.... دامن پدر را گرفت و خواهر خود سكينه را به كمك خواست... حضرت او را برداشت و بغل گرفت و صورتش را بوسيد.[6]
ج ـ صدا زد «يا ابتاه اصبر حتي اودعك» ديد دخترش سكينه است كه پيش آمده عنان اسب را گرفته و مي گويد پدر صبر كن.[7]
د ـ فاطمة صغري از خيمه گاه بيرون دويد عنان ذوالجناح را گرفت «و هي تبكي...» حضرت از شنيدن اين كلام گريست.[8]
ه ـ «ودعها (حضرت زينب) و مضي و اذا يسمع من خلفه صوتا ضعيفا و منادياً ينادي فالتفت فاذا بسكينه... وقتي امام ـ عليه السّلام ـ با حضرت زينب وداع كرد و حركت كرد صداي ضعيفي از پشت سر شنيد و نگاه كرد ديد سكينه است.[9]
البته از علم و كرامت امام بدور نيست كه هر جا كسي از او ياري خواست به ياريش برود چنانچه دربارة امام زمان ـ عليه السّلام ـ اين مطلب وجود دارد اما اثبات اين ماجرا دليل تاريخي مي خواهد كه ما به سند معتبري دست نيافتيم.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. لهوف، سيد بن طاووس.
2. نفس المهموم، شيخ عباس قمي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مجتهد زادة گنجوي، سيدمحمدباقر، مرقاة اليقان، چاپ 1372 قمري، ج اول، مجلس هفدهم، ص 82،.
[2] . جوهري، طوفان البكاء، تهران، چاپ دارالخلاقة، سال 1304 قمري.
[3] . ياقوت، معجم البلدان، ناشر داراحياء التراث العربي، ج 5، ص 228.
[4] . قمي، عباس، تتحه المنتهي، قم، ناشر انتشارات داوري، چاپخانة علمية، چاپ چهارم،1417، ص105،.
[5] . رياض القدس، چاپ رمضان مبارك، 1323، ج 2، ص 142، به اعانت ميرزا عباس خان معاون السلطان.
[6] . رياض القدس، ص 156.
[7] . ملبوبي، الوقايع و الحوادث، نشر دين و دانش، چاپ علمية قم، ج 3، ص 191،
[8] . روضه خان تبريزي، ملاجعفر، بحر المصائب، تاليف 1382، ج3، ص77.
[9] . بحر المصائب، ج 3، ص 78، همان.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
پس از شهادت امام حسين ـ عليه السّلام ـ در روز دهم محرم سال 61 هـ .ق اهل بيت ـ عليهم السلام ـ و حرم امام به اسارت دشمن درآمدند. در بامداد دوازدهم محرم خاندان رسول اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ به رهبري زينب كبري ـ سلام الله عليها ـ و امام زين العابدين ـ عليه السّلام ـ از كربلا بطرف كوفه حركت كردند. پس از ورود به كوفه، و خوشحالي درباريان و ابن زياد و گرفتن مراسمي به خاطره پيروزي، به طرف شام، محل استقرار يزيد حركت نمودند. وقتي سر حسين ـ عليه السّلام ـ و يارانش و اسراء در مقابل يزيد حاضر شدند، تشريفات درباري به همان فراواني بارگاه ابن زياد انجام شد. «زحر بن قيس كه كاروان را به عنوان نماينده ابن زياد هدايت مي كرد سخنراني طولاني ايراد كرد و در آن به شرح چگونگي شهادت امام حسين ـ عليه السّلام ـ و يارانش پرداخت.» سپس از ميان مردم، بعضي ها نسبت به اسارت خاندان نبوت اعتراض كردند و يزيد ساكت و جوابي نداد. وقتي بزرگان و سران اهل شام كه يزيد به مناسبت پيروزي خود، دعوت كرده بود، حاضر شدند، اسراء و سرهاي مقدس را نيز به مجلس آوردند.[1] پس از درخواست مرد سرخ پوستي از اهل شام براي كنيزي گرفتن فاطمه دختر حسين ـ عليه السّلام ـ از يزيد،[2] و جلوگيري زينب ـ سلام الله عليها ـ از اين كار و گفتگوهاي تند بين يزيد و ايشان و زدن چوب خيزران بر لبهاي مبارك امام ـ عليه السّلام ـ بود كه حضرت زينب ـ سلام الله عليها ـ برخاست و خطبة آتشيني ايراد كردند. متن عربي اين خطبه كه در لهوف آمده است كه چنين است:
«فقامت زينب بنت علي ـ عليه السّلام ـ و قالت: الحمد لله رب العالمين، و صلي الله علي محمد و آله اجمعين. صدق الله كذلك يقول: «ثم كان عاقبة الذين اساءا السوي ان كذبوا بآيات الله و كانوا بها يستهزؤون» (سورة روم، آية 10). اظننت يا يزيد ـ حيث اخذت علينا اقطار الارض و آفاق السماء فاصبحنا نساق كما تساق الاماء ـ ان بناء علي الله هواناً و بك عليه كرامة!! و ان ربك لعظيم خطرك عنده!! فشمغت بانفك و نظرت في عطفك، جذلا مسرورا، حين رايت الدنيا لك مستوسقة، و الامور متسقة و حين صفالك ملكنا سلطاننا، فمهلا مهلا، انيست قول الله عزوجل: «و لا يحسبن الذين كفروا انما نملي لهم خير لانفسهم انما نملي لهم ليزدادوا اثما و لهم عذاب مهين» (سوره آل عمران، آية 178).
امن العدل يابن الطلقاء تخديرك اماء ك و نساءك و سوقك بنات رسول الله سبايا؟! قد هتكت ستورهن، و ابديت وجوهَهُنَّ، تحدوبهن الاعداء من بلد الي بلد، و يستشرفهن اهل المنازل و المناهل، و يتصفح وجوههن القريب و البعيد، و الدني و الشريف، ليس معهن من رجالهن ولي، و لا من هماتهن حمي، و كيف ترتجي مراقبة من لفظ فوه اكباد الاذكياء، و نبت لحمد بدماء الشهداء؟! و كيف يستظل في ظللنا اهل البيت من نظر الينا بالشنف و الشنآن و الإحن و الاضغان؟! ثم تقول غير متاثم و لامستعظم: فاهلوا استهلوا فرحا. ثم قالوا: يا يزيد لا تشل.
منتحياً علي ثنايا ابي عبدالله ـ عليه السّلام ـ سيد شباب اهل الجنة تنكتها بمخصرتك. و كيف لا تقول ذلك، و قد نكات القرحة، و استاصلت الشافة، باداقتك دماء ذرية محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ و نجوم الارض من آل عبدالمطلب؟! و تهتفُّ باشياخك، زعمت انك تناديهم! فلترون و شيكاً موردهم، و لتودن انك شللت و بكمت و لم تكن قلت ما قلت و فعلت ما فعلت. اللهم خذ بحقناه و انتقم ممن ظلمنا، و احلل غضبك بمن سفك دماءنا و قتل حماتنا. فوالله مافريت الاجلدك و لا حززت الا لحمك، و لتردن علي رسول الله ـ صلي الله عليه و آله ـ بما تحملت من سفك دماء ذريتة و انتهكت من حرمته في عترته و لحمته و حيث يجمع الله شملهم ويلم شعشهم و ياخذ بحقهم «و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون» و حسبك بالله حاكماً، و بمحمد خصيماً و بجبرئيل ظهيراً، وسيعلم من سول لك و مكنك من رقاب المسلمين، بئس للظالمين بدلا و ايكم شر مكاناً و اضغف جنداً. و لئن جرت علي الدواهي مخاطبتك، اني لاستصغر و قدرك، و استعظم تقريعك و اسثتكثر توبيخك، لكن العيون عبري، و الصدور حري. الا فالعجب كل العجب لقتل حزب الله النجباء بحزب الشيطان الطلقاء، فهذه الايدي تنصح من دمائنا، و الافواه تتحلب من لحومنا، و تلك الجثث الطواهر الزواكي تتاهبها العواسل و تعفوها امهات الفواعل، و لئن اتخذتنا مغنماً لبقدنا و شيكا مغرما، حين لا تجد الا ما قدمت يداك، و ماربك بظلام للعبيد، فالي الله المشتكي. و عليه المعول فكذكيدك، واسع سعيك، و ناصب جهدك فوالله لا تمعون ذكرنا، و لا تميت وحينا، و لا تددك امرنا، و لا ترحض عنك عارها، و هل رايك الافندا و ايامك الاعددا، و جمعك الا بددا، يوم ينادي المناد، الا لعنة الله علي الظالمين، فالحمد لله الذي ختم لاولنا بالسعادة و المغفرة، و الاخرنا بالشهادة و الرحمة. و نسال اللدان يكمل لهم الثواب و يوجب لهم المزيد، و يحسن علينا الخلافة، انه رحيم و دود. و حسبنا الله و نعم الوكيل.»[3]
عين متن لهوف در كتاب ابو مخنف نيز وارد شده است و ترجمة آن از ابومخنف چنين است:
«زينب دختر علي بن ابي طالب ـ عليه السّلام ـ برخاست و گفت: «سپاس خداي را كه پروردگار جهانيان است و درود خدا بر پيغمبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و همة خاندان او باد. راست گفت خداي سبحانه كه فرمود: «سزاي كساني كه مرتكب كار زشت شدند زشتي است، آنان كه آيات خدا را تكذيب كردند و به آن ها استهزاء نمودند.» اي يزيد آيا گمان مي بري اين كه اطراف زمين و آفاق آسمان را بر ما تنگ گرفتي و راه چاره را بر ما بستي كه ما را به مانند كنيزان به اسيري برند، ما نزد خدا خوار و تو سربلند گشته و داراي مقام و منزلت شده اي، پس خود را بزرگ پنداشته به خود باليدي، شادمان و مسرور گشتي كه ديدي دنيا چند روزي به كام تو شده و كارها بر وفق مراد تو مي چرخد، و حكومتي كه حق ما بود در اختيار تو قرار گرفته است، آرام باش، آهسته تر. آيا فراموش كرده اي قول خداوند متعال را «گمان نكنند آنان كه كافر گشته اند اين كه ما آنها را مهلت مي دهيم به نفع و خير آنان است، بلكه ايشان را مهلت مي دهيم تا گناه بيشتر كنند و آنان را عذابي باشد دردناك»
آيا اين از عدالت است اي فرزند بردگان آزاد شده (رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ ) كه تو، زنان و كنيزگان خود را پشت پرده نگه داري ولي دختران رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ اسير باشند؟ پرده حشمت و حرمت ايشان را هتك كني و صورتهايشان را بگشايي، دشمنان آنان را شهر به شهر ببرند، بومي و غريب چشم بدانها دوزند، و نزديك و دور و وضيع و شريف چهرة آنان را بنگرند در حالي كه از مردان و پرستاران ايشان كسي با ايشان نبوده و چگونه اميد مي رود كه مراقبت و نگهباني ما كند كسي كه جگر آزادگان را جويده و از دهان بيرون افكنده است، و گوشتش به خون شهيدان نمو كرده است. (كنايه از اين كه از فرزند هند جگر خوار چه توقع مي توان داشت) چگونه به دشمني با ما نشتابد آن كسي كه كينه ما را از بدر و احد در دل دارد و هميشه با ديدة بغض و عداوت در ما مي نگرد. آن گاه بدون آن كه خود را گناهكار بداني و مرتكب امري عظيم بشماري اين شعر مي خواني:
فاهلوا و استهلوا فرحاً ثم قالوا يا يزيد لا تشل
و با چوبي كه در دست داري بر دندانهاي ابو عبدالله ـ عليه السّلام ـ سيد جوانان اهل بهشت مي زني. چرا اين شعر نخواني حال آن كه دل هاي ما را مجروح و زخمناك نمودي و اصل و ريشة ما را با ريختن خون ذرية رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ و ستارگان روي زمين از آل عبدالمطلب بريدي، آن گاه پدران و نياكان خود را ندا مي دهي و گمان داري كه نداي تو را مي شنوند. زود باشد كه به آنان ملحق شوي و آرزو كني كاش شل و گنگ بودي نمي گفتي آنچه را كه گفتي و نمي كردي آنچه را كردي. بارالها بگير حق ما را و انتقام بكش از هر كه به ما ستم كرد و فرو فرست غضب خود را بر هر كه خون ما ريخت و حاميان ما را كشت. اي يزيد! به خدا سوگند نشكافتي مگر پوست خود را، و نبريدي مگر گوشت خود را و زود باشد كه بر رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ وارد شوي در حالتي كه بر دوش داشته باشي مسئوليت ريختن خون ذرية او را، و شكستن حرمت عترت و پاره تن او را، در هنگامي كه خداوند جمع مي كند پراكندگي ايشان را، و مي گيرد حق ايشان را «و گمان مبر آنان را كه در راه خدا كشته شدند مردگانند، بلكه ايشان زنده اند و نزد پروردگار خود روزي مي خورند.» و كافي است تو را خداوند از جهت داوري و كافي است محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ تو را براي مخاصمت و جبرئيل براي ياري او و معاونت.
و بزودي آن كس كه كار حكومت تو را فراهم ساخت و تو را بر گردن مسلمانان سوار نمود، بداند كه پاداش ستمكاران بد است و در يابد كه مقام كدام يك از شما بدتر و ياور او ضعيف تر است. و اگر مصايب روزگار مرا بر آن داشت كه با تو مخاطبه و تكلم كنم ولي بدان قدر تو را كم مي كنم و سرزنش تو را عظيم و توبيخ تو را بسيار مي شمارم، اين جزع و بي تابي كه مي بيني نه از ترس قدرت و هيبت توست، لكن چشمها گريان و سينه ها سوزان است. چه سخت و دشوار است كه نجيباني كه لشكر خداوندند به دست طلقاء (آزاد شدگان) كه حزب شيطانند، كشته گردند و خون ما از دستهايشان بريزد، و دهان ايشان از گوشت ما بدوشد و آن جسد هاي پاك و پاكيزه را گرگهاي بيابان سركشي كنند، و كفتارها در خاك بغلطانند (كنايه از غربت و بي كسي آنها). اي يزيد! اگر امروز ما را غنيمت خود دانستي زود باشد كه اين غنيمت موجب غرامت(ضرر) تو گردد در هنگامي كه نيابي مگر آنچه را كه از پيش فرستاده اي، و نيست خداوند بر بندگان ستم كننده، به خدا شكايت مي كنيم و بر او اعتماد مي نماييم.
اي يزيد! هر كيد و مكر كه داري بكن، هر كوشش كه خواهي بنماي، هر جهد كه داري به كار گير، به خدا سوگند هرگز نتواني نام و ياد ما را محو كني، وحي ما را نتواني از بين ببري، به نهايت ما نتواني رسيد، هرگز ننگ اين ستم را از خود نتواني زدود، راي توست و روزهاي قدرت تو اندك و جمعيت تو رو به پراكندگي است،در روزي كه منادي حق ندا كند كه لعنت خدا بر ستمكاران باد.
سپاس خداي را كه اول ما را به سعادت و مغفرت ثبت كرد و آخر ما را به شهادت و رحمت فائز گرداند، از خدا مي خواهيم كه ثواب آنها را كامل كند و بر ثوابشان بيفزايد، و براي ما نيكو خلف و جانشين باشد، كه اوست خداوند رحيم و پروردگار ودود، و ما را كافي در هر امري و نيكو وكيل است.»[4]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. منتهي الامال شيخ عباس قمي.
2. تاريخ الرسل و الملوك طبري.
3. نفس المهموم، شيخ عباس قمي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . جعفري، سيدحسين محمد، تشيع در مسير تاريخ، مترجم سيدمحمدتقي آيت اللهي، چاپ10، ص80.
[2] . فاطمه دختر حسين ـ عليه السّلام ـ فرموده هنگامي كه ما را با آن وضع رقت بار وارد مجلس يزيد نمودند، يزيد از مشاهدة حال ما متاثر شد همان وقت يكي از شامي ها كه آدمي سرخ گون بقود چشمش به من كه دختري زيبا چهره بودم افتاد و به يزيد گفت چقدر مناسب است اين كنيزك را به من بخشايي ... شيخ مفيد، ارشاد، مترجم، محمد باقر ساعدي خراساني، تهران، كتابفروشي اسلاميه، چ سوم، 76، ص 479.
[3] .ابن طاووس، علي بن موسي بن جعفر، الملهوف علي قتلي الطفوف، تهران، درالاسوه، چ دوم، 75، ص 215.
[4] . ابومخنف، مقتل الحسين (اولين مقتل سالار شهيدان)، مترجم سيد علي محمد موسوي جزايري، قم، انتشارات امام حسن، چ اول، 80، ص 393.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
جواب اجمالي:
در تعداد شهداي كربلا اختلاف وجود دارد امّا قول مشهور اين است كه به غير از امام حسين (ع) هفتادودو نفر از ياران و اصحاب حضرت سيدالشهداء (ع) به شهادت رسيدند.
جواب تفصيلي:
در تعداد شهداي كربلا اختلاف وجود دارد به طوري كه تاريخ نويسان كربلا چندين قول را نقل كردهاند و در اينجا به چند مورد از آنها كه احتمال بيشتري دارد اشاره ميشود:
1ـ «هفتادودونفر» اين تعداد را بلاذري نقل كرده است و ميگويد: تمام كساني كه با امام حسين (ع) كشته شدند از اصحاب و ياران او هفتادودو مرد بوده است.[1] مرحوم شيخ مفيد نيز همين تعداد را ذكر كرده است و ميگويد: امام حسين (ع) با اصحابش صبح روز عاشورا آمادة قتال شدند و با امام حسين (ع) سيودو نفر سواره و چهل نفر پياده بودند.[2] ابن اثير صاحب الكامل نيز همين تعداد را نقل ميكند.[3] محمد بن جرير طبري شيعي نيز در «دلائل الامة» همين قول را اختيار كرده است،[4] كه قول مشهور نيز همين است.
2ـ «هشتادوهفت نفر» اين تعداد را مسعودي نقل كرده است و ميگويد: جميع كساني كه با حسين در روز عاشورا در كربلا كشته شدند، هشتادوهفت نفر بودهاند.[5]
3ـ «شصت و يك نفر» بعضي روايت كردهاند كه آن روز تعداد شهيدان شصت و يك نفر بوده است.[6] ولي ممكن است اين تعداد اصحاب و ياران امام(ع) غير از شهداي اهلبيت و بنيهاشم بودهاند كه با شهداي بنيهاشم مجموعاً قول بعدي خواهد شد.
4ـ «هفتادوهشتنفر» اين تعداد را سيد بن طاووس نقل كرده است و ميگويد: روايت شده است كه اصحاب امام حسين (ع) هفتاد و هشت نفر بودهاند.[7] و با امام (ع) هفتاد و نه نفر ميشوند و با آن تعدادي كه از «اثبات الوصية» نقل شده است و شهداي بنيهاشم تطبيق ميكند.
5ـ «هشتادو دونفر» اين تعداد را مرحوم مجلسي از محمد بن ابيطالب نقل كرده است.[8]
6ـ «يكصدوچهلوپنج نفر» از امام باقر (ع) نقل كردهاند كه شهداي كربلا چهل و پنج سواره و يكصد نفر پياده بودهاند.[9]
نتيجه اين كه از اين اقوال فهميده ميشود كه آنها بدون حضرت سيدالشهداء و بنابراين بر قول مشهور تعداد شهداي كربلا هفتاد دو نفر بوده است.
براي مطالعة بيشتر به كتاب «شفاء الصدور» نوشتة ميرزا ابوالفضل تهراني چاپ سيدالشهداء قم، ج 1، ص 241 مراجعه كنيد. در آنجا اقوال ديگري را راجع به تعداد شهداء ذكر كرده است.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - بلاذري، اشهاب الاشراف، (دارالتعارف بيروت)، ج 3، ص 205.
[2] - شيخ مفيد، ارشاد، (مؤسسة آلالبيت، لاحياء التراث قم)، ج 2، ص 95.
[3] - ابن اثير، الكامل في التاريخ (دار صادر بيروت)، ج 4، ص 10.
[4] - محمد بن جرير من رستم الطبري، دلائل الامامية، (منشورات الرضي، قم)، ص 71.
[5] - مسعودي، مروج الذهب، (داراندلس بيروت)، ج 3، ص 61، و احمد بن سهل بلخي، والتاريخ (مكتبة الاسدي، تهران)، ج 6، ص 11.
[6] - مسعودي، اثبات الوصية، (منشورات الرضي قم)، ص 126.
[7] - سيد بن طاووس، الملهون، (انتشارات داوري قم)، ص 60.
[8] - علامه مجلسي، بحارالانوار، (مؤسسة الوفاء بيروت)، ج 45، ص 4.
[9] - حاج شيخ عباس قمي، نفس المهموم، (انتشارات بصيرتي قم)، ص 236.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
امام حسن مجتبي ـ عليه السلام ـ دومين امام معصوم داراي پانزده فرزند بود كه سه تن از آنان دركربلا با عموي بزرگوارشان شهيد شدند كه يكي از آن سه تن قاسم بن الحسن ـ عليهما السلام ـ بود.[1]
قاسم بن الحسن ـ عليهما السلام ـ در واقعه عاشورا و در حين شهادت بيش ازده سال و كمتر از پانزده سال داشت و براساس منابع معتبر آن حضرت ازدواج نكرده بود و به سن ازدواج نيز نرسيده بود. بسياري از مورخان و محدثان بزرگ ازدواج قاسم را تكذيب نموده و آن را مجعول دانستهاند، شيخ مفيد ازدواج قاسم بن حسن را با دختر امام حسين ـ عليه السلام ـ وخواستگاري او را از عمويش نقل كرده است.[2]
مرحوم مجلسي نيز مدارك ازدواج قاسم را غير معتبر ميداند.[3]
آمار شهداي بنيهاشم در كربلا از اين قرار است:
1 . حسين بن علي سيدالشهداء (ميانسال)
2 . عباس بن علي (جوان) برادر امام حسين.
3 . جعفر بن علي برادر امام و برادر مادري عباس (جوان)
4 . عبدالله بن علي برادر امام و برادرمادري عباس (جوان)
5 . محمد بن علي از برادران امام حسين ـ عليه السلام ـ (جوان)
6 . ابوبكر بن علي از برادران امام حسين ـ عليه السلام ـ (جوان)
7 . عثمان بن علي از برادران امام حسين ـ عليه السلام ـ (جوان)
8 . علي اكبر فرزند نوجوان امام حسين ـ عليه السلام ـ
9 . عبدالله بن حسين (علي اصغر) شيرخواره
10 . ابوبكر بن حسن برادرزاده امام حسين ـ عليه السلام ـ (جوان)
11 . عبدالله بن حسن برادرزاده امام حسين ـ عليه السلام ـ (كودك نابالغ)
12 . قاسم بن حسن برادرزاده امام حسن (نوجوان)
13 . عون بن عبدالله فرزند حضرت زينب ـ سلام الله عليها ـ (جوان)
14 . محمد بن عبدالله فرزند حضرت زينب ـ سلام الله عليها ـ (جوان)
15 . جعفر بن عقيل پسر عموي امام حسين ـ عليه السلام ـ (جوان)
16 . عبدالرحمن بن عقيل پسر عموي امام حسين ـ عليه السلام ـ (جوان)
17 . عبدالله بن عقيل پسر عموي امام حسين ـ عليه السلام ـ
18 . مسلم بن عقيل پسر عموي امام حسين ـ عليه السلام ـ كه در كوفه شهيد شد (جوان)
19 . عبدالله بن مسلم بن عقيل پسر خواهر و نوه عموي امام حسين ـ عليه السلام ـ (نوجوان)
20 . محمد بن ابي سعيد بن عقيل پسر عموي امام حسين ـ عليه السلام ـ [4](جوان)
و برخي از جوانان از بنيهاشم نيز در كربلا بودند ولي شهيد نشدند مانند امام زين العابدين علي بن الحسين و عمر بن علي ابن ابيطالب برادر امام حسين و امام باقر ـ عليه السلام ـ نيز كه كودكي بود و در كربلا حضور داشت.[5]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. مقتل ابي مخنف.
2. الارشاد، شيخ مفيد.
3. منتهي الامال، شيخ عباس قمي.
4. لهوف، سيد بن طاووس.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مفيد، الارشاد. قم، آلالبيت، 1413، چاپ اول، ج 2، ص 26.
[2] . همان، ص 25، و خراساني، منتخب التواريخ، تهران، انتشارات علميه اسلاميه، ص 266.
[3] . مجلسي، بحارالانوار، تهران، اسلاميه، چاپ سوم، 63، ج44، ص196.
[4] . سماوي، محمد، ابصار العين في انصار الحسين، قم، نويد اسلام، چاپ اول، 1369، ص44 ـ 40، و ابوالفرج اصفهاني، مقاتل الطالبيين، منشورات الشريف الرضي، چاپ اول، 1372، ص 84 الي 98.
[5] . محمدي، محمد، سوگنامه آل محمد، قم، ناصر، چاپ سوم، 71، ص 77، به نقل از معالي السبطين، ج 2، ص 23.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اولين نفر از خاندان پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ كه در روز عاشوراي سال 61 هجري در سرزمين كربلا آماده جنگ با دشمن شد، علي اكبر فرزند امام حسين ـ عليه السلام ـ بود. او زيباترين و خوشخوترين مردم زمان خود بود و از لحاظ چهره و اخلاق و گفتار شبيه ترين مردم به پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ بود.[1] در روز عاشورا خدمت پدر آمد و اذن ميدان خواست و امام ـ عليه السلام ـ اجازه داد. دربارة سن علي اكبر ـ عليه السلام ـ روايات مختلف است و از 18 سال تا 25 سال نقل كرده اند.[2]
وقتي كه به ميدان رفت در مقابل دشمن ايستاد و طبق رسوم جنگهاي آن زمان ابتدا خود را معرفي كرد سپس سپاه يزيد را نصيحت كرد كه در مقابل فرزند پيامبر نايستند و با اين كار ايمان خود را از بين نبرند. دربارة فضيلت خاندان پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و علي ـ عليه السلام ـ سخناني گفت اما وقتي كه ديد سخنانش بر قلبهاي آلوده كوفيان اثر نمي گذارد با شجاعت تمام، جنگ را شروع كرد و چندين نفر از دشمنان را به هلاكت رساند تا اينكه تشنگي بر آن حضرت غالب شد و نزد پدر برگشت فرمود: پدر جان تشنگي مرا كُشت و سنگيني سلاح توانم را برد آيا آبي هست تا در مقابل دشمنان نيرو گيرم؟[3]
با اين كه علي اكبر ـ عليه السلام ـ مي دانست در خيمه گاه آب نيست و اطفال و كودكان از تشنگي رنگشان زرد شده بود از پدر بزرگوارش تقاضاي آب كرد. علت تقاضا اين است كه بين امام حسين ـ عليه السلام ـ و فرزندش علي اكبر علاقه و محبت زيادي بود و اين پدر و پسر همديگر را خيلي دوست داشتند و از آنجائي كه علي اكبر به پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ شباهت بيشتري داشت امام حسين ـ عليه السلام ـ هر وقت پسرش را مي ديد به ياد جدش مي افتاد و اين هم باعث دوست داشتن بيشتر مي شد. امام حسين ـ عليه السلام ـ مي فرمايند: ما هر وقت مُشتاق ديدار پيامبر مي شديم به چهرة علي اكبر نگاه مي كرديم.[4] لذا وقتي كه امام حسين ـ عليه السلام ـ علي را راهي ميدان جنگ كرد خودش هم چند قدمي دنبال فرزند رفت. از طرف ديگر علي اكبر ـ عليه السلام ـ هم علاقه زيادي به پدرش داشت و لذا وقتي كه در روز عاشورا راهي ميدان شد با وجود اينكه مي دانست در خيمه گاه آبي وجود ندارد ولي بعد از خستگي به خيمه گاه آمد و از امام حسين ـ عليه السلام ـ آب خواست و با اين بهانه علي اكبر ـ عليه السلام ـ مي خواست:
1. اينكه دوباره رهبر و امام و پدرش را ببيند و با اين ديدار پدر و اهل بيت امام حسين ـ عليه السلام ـ را خوشحال كند كه هنوز زنده است.
2. اينكه با ديدن پدر نيروي بيشتري بگيرد و بهتر بتواند با دشمنان بجنگد.[5]
لذا وقتي علي اكبر ـ عليه السلام ـ به خيمه ها مي آيد و از خستگي و تشنگي گلايه مي كند گويا امام حسين ـ عليه السلام ـ منظور علي اكبر را مي فهمد و مي داند كه علي اكبر مي خواهد در اين لحظات با پدر تجديد ديدار كند. لذا امام حسين ـ عليه السلام ـ پسر را به آغوش مي كشد و مي فرمايد: پسرم براي من سخت است كه تو آب بخواهي و من نتوانم خواستة تو را برآورده كنم بزودي جدم رسول الله ـ صلي الله عليه و آله ـ تو را با آب كوثر سيراب كند كه بعد از آن هيچ وقت تشنگي بر تو عارض نشود.[6]
برخي گفته اند كه امام حسين ـ عليه السلام ـ زبان در دهان علي اكبر گذاشت تا به پسرش بگويد كه پدرت هم مثل تو تشنه است،[7] و گويا امام هم با اين كار مي خواسته علي اكبر را در آغوش بگيرد.
و برخي نيز گفته اند كه حضرت انگشتر خويش را در دهان علي اكبر گذاشت و علي اكبر آن انگشتر را مكيد و از تشنگي اش كاسته شد.[8]
به هر حال آنچه از مطالب گفته شده مي توان فهميد اين است كه حضرت علي اكبر با توجه به علاقه شديدي كه به پدرش داشت با اين بهانه مي خواست در لحظات آخر عمر چهرة پدر را زيارت كند. و آب خواستن نيز اگر بهانه مراجعت به خيمه ها باشد داراي ايراد شرعي و عقلي نيست چون امام نگين انگشتر را در دهان او گذاشت و كرامتي از امام بود كه علي را سيراب نمايد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. مقاتل الطالبين، ابوالفرج اصفهاني.
2. حياة امام حسين، باقر شريف قرشي.
3. لهوف، سيدبن طاووس.
4. نفس المهموم، شيخ عباس قمي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . پژوهشكده باقرالعلوم، موسوعة كلمات امام حسين(ع)، ترجمه علي مؤيدي، نشر معروف، چاپ دوم، 78، ص 516.
[2] . قمي، عباس، در كربلا چه گذشت (ترجمه نفس المهموم) محمدباقر كمره اي، انتشارات جمكران، چاپ پنجم، 1374، ص 394.
[3] . پژوهشكده باقرالعلوم، پيشين، ص 515، قمي، عباس، نفس المهموم، ترجمه محمدباقر كمره اي، انتشارات جمكران، چاپ پنجم. 1374، ص389.
[4] . قمي، عباس، پيشين، ص388.
[5] . عالمي، محمدعلي، حسين نفس مطمئنه، تهران، انتشارات هاد، چاپ اول، 1372، ص 258-259.
[6] . قمي، عباس، نفس المهموم، ترجمه محمدباقر كمره اي، تهران، انتشارات جمكران، چاپ پنجم، 1374، ص 389.
[7] . موسوعه سخنان امام حسين(ع)، ص 515، شيخ عباس، پيشين، ص 389، عالمي، پيشين، ص 258.
[8] . همان.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
تعداد شهداي مربوط به نهضت عاشورا كه قبل از شهادت امام و يارانش در كربلا شهيد شده اند، بيش از تعداد هفتاد و دو شهيد مشهور است. چون برخي از ياران امام در كوفه و در مناطق ديگر قبل و پس از حادثه عاشورا به شهادت رسيده اند كه همه آنها را در فهرست اسامي شهداي نهضت عاشورا قرار مي دهند. مجموع شهداي اين نهضت را صد و چهارده نفر ذكر كرده اند اما شيخ مفيد و برخي از مورخان منحصراً تعداد شهداي كربلا و روز عاشورا را هفتاد و دو نفر ذكر كرده اند.[1]
اما اسامي شهداي نهضت عاشورا طبق ترتيب حروف الفبا بدين صورت است:
1. ابوبكر بن علي ـ عليه السلام ـ 2. ابوبكر بن حسن ـ عليه السلام ـ 3. ابوالحتوف انصاري 4. ادهم بن اميد عبدي 5. اسلم غلام امام حسين ـ عليه السلام ـ 6. امية بن سعد طائي 7. انس بن حرث كاهلي 8. برير بن خضير همداني 9. بشر بن عمر حضرمي 10. بكر بن حي تميمي 11. جابر بن حجاج تميمي 12. جبلة بن علي شيباني 13. جعفر بن علي ـ عليه السلام ـ 14. جعفر بن عقيل 15. جنادة بن حرث سلماني 16. جناده بن كعب انصاري 17. جندب بن حجير فولاني 18. جون مولا ابوذر 19. جوين بن مالك تميمي 20. حارث بن امرء القيس كندي 21. حارث غلام و برده حمزه 22. حباب بن عامر تميمي 23. حبشي بن قيس نهمي 24. حبيب بن مظاهر اسدي 25. حجاج بن بدر سعدي 26. حجاج بن سروق جعفي 27. حر بن يزيد رياحي 28. حلاس بن عمرو راسبي 29. حنظله بن اسعد شبامي 30. رافع غلام مسلم ازدي 31. زاهر بن عمر كندي 32. زهير بن سليم ازدي 33. زهير بن قين بجلي 34. زياد بن عريب صائدي 35. سالم عبد عامر عبدي 36. سالم غلام بني المدينه كلبي 37. سعد بن حرث انصاري 38. سعد غلام علي ـ عليه السلام ـ 39. سعد غلام عمر بن خالد 40. سعيد بن عبدالله حنفي 41.سلمان بن مضارب بجلي 42. سليمان غلام امام حسين ـ عليه السلام ـ 43. سواربن منعم نهمي 44. سويد بن ابي المطاع الخثعمي 45. سيف بن حرث جابري 46. سيف بن مالك عبدي 47. شبيب برده حرث جابري 48. شوذب شاكري 49. ضرعامر بن مالك تغلبي 50. عائذ بن مجمع عائذي 51. عابس شاكري 52. عامر بن مسلم عبدي 53. عباد بن مهاجر جهني 54. عباس بن علي ـ عليه السلام ـ 55. عبدالله بن علي ـ عليه السلام ـ 56. عبدالله بن حسن ـ عليه السلام ـ 57. عبدالله بن حسين 58. عبدالله بن بشر خثعمي 59. عبدالله بن عمير كلبي 60. عبدالله بن عروه غفاري 61. عبدالله بن مسلم 62. عبدالله بن تقيطر 63. عبدالله بن يزيد عبدي 64. عبيدالله بن يزيد عبدي 65. عبدالاعلي بن يزيد كلبي66. عبدالرحمن بن عقيل 67. عبدالرحمن بن عبدالرب انصاري 68. عبدالرحمن بن عروه غفاري 69. عبدالرحمن ارحبي 70. عبدالرحمن بن مسعود تميمي 71. عثمان بن علي ـ عليه السلام ـ 72. عقبة بن صلت جهني 73. علي بن حسين ـ عليه السلام ـ (علي اكبر) 74. عمر بن جناده انصاري 75. عمر بن ضبيعه ضبعي 76. عمروبن خالد صيداوي 77. عمروبن عبدالله جندعي 78. عمر بن قرظه انصاري 79. عمر بن كعب ابو شامر صائدي 80. عمار بن حسان طلائي 81. عمار بن سلامه دالاني 82. عمار بن صلخب ازدي 83. عون بن عبدالله بن جعفر 84. قارب غلام امام حسين ـ عليه السلام ـ 85. قاسم بن حسن ـ عليه السلام ـ 86. قاسم بن حبيب ازدي 87. قاسط بن زهير تغلبي 88. قعنب نمري 89. قيس بن مسهر صيداوي 90. كردوس تغلبي 91. كنانه تغلبي 92. مالك بن سريع جابري 93. مجمع عائذي 94. مجمع جهني 95. مسلم بن عقيل 96. مسلم بن عوسجه اسدي 97. مسلم بن كثير ازدي 98. مسعود بن حجاج تيمي 99. محمد بن عبدالله بن جعفر 100. محمد بن مسلم 101. محمد بن ابي سعيد بن عقيل 102. مقسط بن زهير تغلبي 103. منجح غلام امام حسن ـ عليه السلام ـ 104. موتع بن ثمامه اسدي 105. نافع بن هلال جملي 106. نصر غلام اميرمؤمنان ـ عليه السلام ـ 107. نعمان راسبي 108. نعيم انصاري 109. واضع غلام حرث سلماني 110. هاني بن عروه مرادي 111. يزيد بن ثبيط عبدي 112. يزيد بن زياد كندي 113. يزيد بن مغفل جعفي 114. ام وهب نمريه قاسطيه همسر عبدالله بن عمير كلبي.[2]
اما كيفيت شهادت و محل شهادت چنانكه اشاره شد همه اين تعداد روز عاشورا و در كربلا شهيد نشده اند، بلكه برخي مانند مسلم بن عقيل و هاني بن عروه و قيس بن مسهّر صيداوي در كوفه شهيد شده و آنجا مدفون اند و برخي پس از حادثه كربلا به شهادت رسيدند مانند فرزندان حضرت مسلم، اما عدّه اي در كربلا و در ركاب امام در روز عاشورا به شهادت رسيده و در كربلا مدفون هستند. مثلاً قبر علي اكبر در پائين پاي حضرت قرار دارد، و قبر بقيه شهداء در يك قبر دسته جمعي پائين پاي امام مدفون هستند و مدفن حضرت عباس در كنار نهر علقمه و مدفن حرّ نيز با فاصله از حرم امام حسين قرار دارد[3] شيخ مفيد فرموده است تمام حائر مدفن اصحاب حسين است.[4]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. لهوف، سيد بن كاووس.
2. حماسه سازان كربلا، شيخ محمد سماوي، ترجمه ابوسعيد و ابونويد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مفيد، الارشاد، قم، آل البيت، چ اول، 1414، ص 95، و ابي مخنف، و تعه الطف جمع آوري يوسفي غروي، قم، مدرسين، چاپ سوم، 1417، ص259.
[2] . سماوي ابصارالعين في انصار الحسين (حماسه سازان كربلا) قم، نويد اسلام، چاپ اول، 69، ص210 الي 212.
[3] . ر.ك. مفيد، «پيشين»، ج 2، ص 114 و ص126.
[4] . همان، ص 126.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
عابس بن ابي شبيب شاكري، از اصحاب امام حسين ـ عليه السّلام ـ [1] و از جمله شهيدان كربلاست. عابس، از رجال برجستة شيعه و مردي دلير، سخنور، كوشا، شب زنده دار و از طايفة بني شاكر، طايفه اي از همدان بود. اين طايفه از شيعيان مخلص وفادار در راه ولايت امير مؤمنان علي ـ عليه السّلام ـ بودند و از شجاعان عرب بشمار مي آمدند كه امام علي ـ عليه السّلام ـ در واقعة صفين دربارة آنان فرمود: اگر شمار آنها به هزار نفر مي رسيد همانا خداوند آنچنان كه شايستة او بود عبادت مي شد.
عابس ابن ابي شبيب، از كساني بود كه وقتي مسلم بن عقيل وارد كوفه شد و شيعيان آنجا در منزل مختار دور او جمع شدند و مسلم نامة امام حسين ـ عليه السّلام ـ را بر آنها خواند، همه گريه كردند؛ در اين حال عابس به پا خاست و خداوند متعال را حمد و ثنا نمود سپس گفت: اما بعد من از حال مردم به تو نگويم كه ندانم آنها چه در دل دارند و ترا به حمايت مردم نفريبم. ولي به خدا سوگند از باطن و تصميم خويش بگويم كه من اينك آماده و منتظر فرمان شمايم كه چون بخوانيد حضور يابم و در كنار شما با دشمنانتان نبرد كنم و با اين شمشيرم در راه شما بجنگم تا زماني كه خداي را ملاقات نمايم و جز رضاي خدا و پاداش خدا چيزي را نخواهم؛[2] وي همچنين، پس از بيعت كوفيان با مسلم بن عقيل،به عنوان پيك، نامه اي از سوي آن بزرگوار مبني بر آمادگي مردم آنجا و دعوت از امام حسين ـ عليه السّلام ـ به عراق به آن حضرت در مكه رساند.[3] ابومخنف از تاريخ نويسان برجستة كوفه، دربارة رشادتهاي عابس در حماسة خونين عاشورا چنين آورده است:
«هنگامي كه در كربلا جنگ به اوج خود رسيد و جمعي از ياران امام به شهادت رسيدند، عابس كه غلام خود شوذب را نيز به همراه داشت پيش آمد و به شوذب گفت: هان چه در سر داري و بر چه تصميم مي باشي؟ وي گفت: مي خواستي چه تصميمي داشته باشم جز اينكه به همراه تو در كنار فرزند دختر رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ بجنگم تا كشته شوم؟! عابس گفت: گمان من به تو نيز اين بود، پس هم اكنون خود را به امام عرضه كن كه ترا در شمار ياوران خويش ببيند، چنان كه ساير اصحاب را ديد و تا من هم در مصيبت تو به پاداش الهي برسم، اگر امروز نزديكتر از تو به من كسي بود، باز خوش داشتم او را پيش از خود بفرستم تا در مصيبت او اجر بيابم؛ چرا كه امروز، روزي است كه تا مي توانيم بايد در كسب اجر و ثواب بكوشيم؛ زيرا پس از امروز ديگر عملي نيست و تنها حساب است. آنگاه شوذب پيش رفت و بر امام حسين ـ عليه السّلام ـ سلام نمود؛ سپس به ميدان نبرد شتافت و جنگيد و شهيد شد.
پس از آن عابس عرض كرد: يا ابا عبدالله به خدا سوگند در روي زمين هيچ كسي از نزديك و بيگانه نزد من عزيزتر و محبوب تر از تو نيست و اگر مي توانستم با چيزي عزيزتر از تو دفاع كنم، در ركاب تو فدا مي كردم، السلام عليك يا ابا عبدالله خدا را گواه مي گيرم كه من بر راه تو و راه پدرت هستم. سپس شمشير كشيد و روانة ميدان شد و مبارز طلبيد در حالي كه بر پيشانيش نشان زخمي بود.»
ابومخنف از ربيع بن تميم همداني نقل مي كند كه گفت: «هنگامي كه عابس را ديدم كه به ميدان مي آيد او را شناختم پس گفتم: اي مردم! اين شير شيران است، اين پسر ابن شبيب است، مبادا تنها به جنگ او برويد. در اين حال عابس ندا مي داد كه آيا مردي هست كه به جنگ من در آيد؟ ولي كسي جرأت مصاف با او را ننمود. عمر بن سعد چون چنين ديد: فرياد زد كه: واي بر شما سنگبارانش كنيد. پس از هر طرف سنگ به سوي او سرازير گشت. عابس چون اينگونه ديد، كلاه خود و زره خويش از تن درآورد و سپس حمله كرد و به خدا قسم او را ديدم كه بيش از دويست نفر را به عقب مي راند و چون كار بر سپاه ابن سعد تنگ آمد او را محاصره نمودند و از هر سوي به وي تاختند و او را به شهادت رساندند و سرش را بريدند.[4] و ديدم چند تن از افراد نامدرا سپاه بر آن درگيري داشتند و هر يك مدعي بود كه من سر او را بريده ام و چون نزد عمر سعد آمدند. ابن سعد به آنان گفت: نزاع نكنيد كه اين مرد را يك نفر نكشته است، همة شما در خون او شريكيد و با اين سخن به كشمكش آنان پايان داد.[5]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. معارف و معاريف، سيدمصطفي دشتي.
2. مقتل ابي مخنف.
3. لهوف، ابن طاووس.
4. منتهي الآمال، شيخ عباس قمي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . الموسوي الخوئي، سيد ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، 1413 ق، ج10، ص193 و طوسي، الرجال، ج 33، ص 103 والتفرشي، سيد مصطفي بن الحسين، نقد الرجال، قم، مؤسسه آل البيت لاحياء التراث، 1418 ق، 1376 ج 3، و محدثي، جواد، فرهنگ عاشورا، قم، الهادي، 1374 ص 275 حسيني دشتي، سيد مصطفي، معارف و معاريف، تهران، آرايه، 1379، ج 7، ص 162، 160.
[2] . تاريخ طبري، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت، روائع التراث العربي، ج 5، ص 355. و معارف و معاريف، ج 7، ص 161 ـ 160. و محمد بن طاهر الهادي، ابعار العين في انصار الحسين ـ عليه السّلام ـ ، مركز الدراسات الاسلاميه، لحرس الثوره، 1377 صص 129 ـ 126.
[3] . معارف و معاريف، ج 7، ص 161، فرهنگ عاشورا، ص 274 و تاريخ طبري، ج 5، ص 375.
[4] . اولين مقتل سالار شهيدان، ترجمه و متن كامل مقتل الحسين ـ عليه السّلام ـ ، ابومخنف «وقعة الطف» و اضافات نگارش علي محمد موسوي جزايري، قم، 1378، ص 285 ـ 282. و معارف و معاريف، ج 7، ص 162 ـ 161 و تاريخ طبري، ج 5، ص 444 ـ 443 و ابصار العين في انصار الحسين ـ عليه السّلام ـ، پيشين، ص 129 ـ 126 و فرهنگ عاشورا، پيشين، ص 275.
[5] . تاريخ طبري، ج 5، ص 443 و معارف و معاريف، ج 7، ص 162 و فرهنگ عاشورا، ص 275.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بخش اوّل: بزرگترين شهيد كربلا
سابقه در دين و خدمت به اسلام و درك محضر رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ از افتخارات حبيب بن مظاهر بود. حبيب بزرگمردي از طايفه افتخار آفرين «بني اسد» بود. او يك سال پيش از بعثت پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ به دنيا آمد. كودكياش همزمان با سالهايي بود كه پيامبر در مكه مردم را به توحيد دعوت ميكرد، و جوانياش هم عصر با دوران حكومت اسلامي رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ در مدينه و آن سالهاي جهاد و حماسه و فداكاري در راه دين خدا بود.
فيض ديدار پيامبر، توفيقي بود كه حبيب بن مظاهر را از همان، آغاز با معارف دين و حكمتهاي متعاليه و سرچشمة زلال و جوشان تعاليم جاودان اسلام آشنا ساخت.
حبيب از اصحاب پيامبر به حساب آمد و از آن حضرت حديثهاي زيادي شنيده بود. صحابي بودن اين چهرة عظيم الشأن تاريخ اسلام[1] مقام و موقعيت او را والاتر ساخته بود و شركت او در سن 75 سالگي در نهضت كربلا و دفاع مسلحانهاش از حسين بن علي ـ عليه السّلام ـ از صحنههاي پرشكوه و سرشار از معنويتي است كه فقط در جبهههاي نوراني مؤمنان حق پرست يافت ميشود. آري، حبيب بن مظاهر قهرمان عابد و عارفي است كه نامش آشناست و با كربلاي حسين و عاشوراي شهادت پيوندي ناگسستني دارد.
پس از آن كه حسين بن علي ـ عليه السّلام ـ تن به بيعت با يزيد نداد و از مدينه به مكه هجرت فرمود دعوتنامههايي از سوي كوفيان براي امام ارسال گرديد كه محتواي آنها اعلام حضور داوطلبانة در مبارزه در ركاب امام بود. نخستين دعوتنامه به امضاي چهارتن از بزرگان كوفه براي امام نوشته شد و به مكه ارسال شد. امضاء كنندگان عبارت بودند از: سليمان بن صرد، مسيّب بن نجبه، رفاعة بن شدّاد و حبيب بن مظاهر.[2]
حبيب بن مظاهر يكي از فعالترين كساني بود كه پس از آمدن مسلم بن عقيل به كوفه به طور پنهاني براي او از مردم بيعت ميگرفت و خود را تمام وقت، وقف نهضتي كرده بود كه بنا بود به رهبري امام حسين ـ عليه السّلام ـ انجام گيرد.
امّا با حاكميت ابن زياد به كوفه و ايجاد محدوديتهاي شديد او توسط قبيله و عشيرهاش پنهان گرديد تا از گزند خون آشامان ابن زياد در امان بماند.[3]
ابا عبدالله الحسين ـ عليه السّلام ـ هنگام حركت به كوفه طي نامهاي براي حبيب بن مظاهر نوشت:
امّا بعد، اي حبيب! تو خويشاوندي و نزديكي ما را به رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ ميداني و ما را بهتر از هر كس ميشناسي، تو كه صاحب اخلاق نيكو و غيرت ميباشي، پس در فدا كردن جان در راه ما دريغ مكن، تا جدّم رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ پاداش آن را در قيامت به تو عطا كند.[4]
حبيب بن مظاهر علي رغم اين كه مأموران ابن زياد براي جلوگيري از پيوستن كوفيان به كاروان امام حسين ـ عليه السّلام ـ راههاي ورودي و خروجي كوفه را در كنترل داشتند مصمّم شد خود را به حسين بن علي ـ عليه السّلام ـ برساند، لذا شبها راه ميرفت و روز استراحت ميكرد تا اين كه سرانجام در هفتم محرم در كربلا به كاروان آن حضرت پيوست.[5]
حبيب بن مظاهر در ظهر عاشورا در حالي كه به ميان سپاه دشمن نفوذ كرده بود و آنان را از دم تيغ ميگذراند، اين گونه رجز ميخواند:
«من حبيب، پسر مظاهرم و زماني كه آتش جنگ برافروخته شود، يكه سوار ميدان جنگم، شما اگر چه از نظر نيرو و نفر از ما بيشتريد، ليكن ما از شما مقاومتر و وفادارتريم، حجت و دليل ما برتر، و منطق ما آشكارتر است و از شما پرهيزكارتر و استوارتريم.»[6]
حبيب بن مظاهر با كهنسالي شمشير ميزد و دشمنان را ميكشت تا اين كه شمشيري بر فرق او اصابت كرد و يكي هم با سرنيزه به او حمله كرد و حبيب بر زمين افتاد و موهاي سفيد صورتش از خون رنگين شد.[7]
داغ اين شهيد، بر ياران حسين ـ عليه السّلام ـ بسيار گران بود، حسين بن علي خود را به بالين اورساند، تا شهادتش را تبريك گويد و لذا چنين فرمود: «پاداش خود و ياران حامي خود را از خداي تعالي انتظار ميبرم».[8]
بخش دوّم: كوچكترين يار امام حسين ـ عليه السّلام ـ
كوچكترين سرباز امام حسين(ع) در صحراي كربلا علي اصغر يا همان عبدالله رفيع (شيرخوار) يا عبدالله بن الحسين ـ عليه السّلام ـ است: السلام علي عبدالله بن الحسين الطّفل الرضيع المرمّي الصّريح المُشحط دماً... المذبوح بالسّهم في حجر ابيه لعن الله داميه...؛.[9] سلام بر عبدالله شيرخوار فرزند حسين كه هدف تير قرار گرفت و در خون خود غوطهور شد... و سرش به وسيلة تير دشمن در آغوش پدر، ذبح گرديد. خداوند قاتل او را لعنت كند.
عبدالله بن حسين يا عبدالله رضيع (شير خوار) همان است كه به علي اصغر معروف است. علي اصغر كودك شيرخوار امام و مادرش «رباب دختر امرء القيس» ميباشد. معروف و مشهور است كه او در كربلا شش ماه داشت[10] و با تير حرمله بن كاهل اسدي در آغوش پدر ذبح گرديد.[11]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. نفس المهموم، شيخ عباس قمي.
2. الارشاد، شيخ مفيد.
3. منتهي الآمال، شيخ عباس قمي.
4. لهوف، سيد بن طاووس.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . محمد بن طاهر سماوي، ابصار العين في انصار الحسين، ص 56.
[2] . مفيد، ارشاد، ص 203.
[3] . اعيان الشيعه، ج 4، ص 554؛ ابصار العين في انصار الحسين، ص 57.
[4] . اسرار الشهادت، فاصل دربندي، ص 390.
[5] . اعيان الشيعه، ج 4، ص 554.
[6] . تاريخ طبري، ج 7، ص 347؛ قمي، عباس، نفس المهموم، ص 145.
[7] . تاريخ طبري، ج 7، ص 348.
[8] . ابصار العين في انصار الحسين، ص 60؛ اعيان الشيعه، ج 4، ص 555.
[9] . مجلسي، بحار الانوار، ج 45، ص 66.
[10] . ابومخنف، مقتل الحسين، ص 129.
[11] . مازندراني حائري، محمد مهدي، معالي السبطين، ج 1، ص 259.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
يكي از بزرگترين فجايع بشري در 10 محرم سال 61 هـ ق در سرزمين كربلا توسط امويان به وقوع پيوست هنوز نيم قرني از رحلت پيامبر اسلام سپري نشده بود كه فرزند دختر آن بزرگوار را امت خودش به دستور كسي كه جانشين ظاهري آن حضرت بود به شهادت رساندند و فجايع عظيم ديگري از جمله بريدن سر كشتهها و غارت اموال و به اسارت گرفتن اهلبيت ـ عليهمالسلام ـ مبادرت ورزيدند.
وقايعي كه بعد از شهادت امام حسين ـ عليهالسلام ـ از كربلا تا مدينه براي اهلبيت ـ عليهمالسلام ـ اتفاق افتاد خيلي بيشتر از آنست كه بتوان آنها را در پاسخ يك سؤال و بطور مختصر بيان نمود. همچنين بيشتر وقايع را ثبت نكردهاند و يا اگر ثبت شده به تاريخ دقيق آن اشاره نشده و به طور مطلق به محل وقوع آن اشاره رفته. حال در پاسخ اين پرسشگر عزيز بطور خلاصه و فهرستوار به وقايع مهم كه بعد از شهادت امام حسين ـ عليهالسلام ـ كه گويا منظور سؤالكننده كه گفته بعد از واقعه عاشورا، همان شهادت امام حسين ـ عليهالسلام ـ باشد. اشاره ميشود.
سال 61 هـ ق عصر روز دهم محرم لشكر يزيد بعد از اينكه امام حسين ـ عليهالسلام ـ را به شهادت رساند به دستور فرماندهان خود دست به غارت و آتش زدن خيمهها و آزار و اذيت خاندان نبوت زدند، آن نامردمان به سوي خيمههاي حرم امام حسين ـ عليهالسلام ـ روي آوردند و اثاث و البسه و شتران را به يغما بردند و گاه بانويي از آن اهلبيت پاك با آن بيشرمان بر سر جامهاي در كشمكش بود و عاقبت آن لئيمان جامه را از او ميربودند.[1]
دختران رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ و حريم او از خيمهها بيرون آمده و ميگريستند و در فراق حاميان و عزيزان خود شيون و زاري مينمودند.
بعد از اين اهلبيت را با سر و پاي برهنه و لباس به يغما رفته به اسيري گرفتند و آن بزرگواران به سپاه دشمن ميگفتند كه ما را بر كشته حسين ـ عليهالسلام ـ بگذرانيد. چون اهلبيت ـ عليهمالسلام ـ نگاهشان به كشتهها افتاد فرياد كشيدند و بر صورت خود زدند.[2] بعد از اين قضايا عمر سعد ملعون در ميان يارانش جار كشيد: چه كسي است كه اسب بر پشت و سينة حسين ـ عليهالسلام ـ بتازد! ده كس داوطلب شدند و تن حسين ـ عليهالسلام ـ را با سمّ اسبان لگدكوب كردند.[3]
و همان عصر عاشورا بود كه عمر سعد سر مبارك امام حسين را با خولي بن يزيد اصبحي و حميد بن مسلم ازدي نزد عبيداله بن زياد به كوفه فرستاد و سرهاي ياران و خاندان او را جمع كرده و هفتاد دو سر بود و به همراهي شمر بن ذيالجوشن و قيس بن اشعث به كوفه فرستاد.[4] سپس كشتههاي خودشان را پيدا كرده دفن نمودند ولي جنازه بي سر و زير پاي اسبان لگدكوب شده امام حسين ـ عليهالسلام ـ و يارانش تا روز دوازدهم محرم عريان در بيابان كربلا بود تا اينكه توسط قبيله بنياسد و به راهنمائي امام سجاد ـ عليهالسلام ـ دفن شدند.[5]
شب يازدهم محرم را گويا اسراي اهلبيت در يك خيمه نيمسوخته سپري نمودند در اين رابطه در مقاتل چيزي از احوال اهلبيت ـ عليهمالسلام ـ نقل نشده ولي ميتوان تصور كرد كه چه شب سختي را بعد از يك روز پر سوز و از دست دادن عزيزان و غارت اموال و اسارت و سوختن خيمهها و اهانتها و... داشتهاند.
عمر سعد ملعون در روز 11 محرم دستور كوچ از كربلا به سوي كوفه را ميدهد و زنان و حرم امام حسين ـ عليهالسلام ـ را بر شتران بيجهاز سوار كرده و اين ودايع نبوت را چون اسيران كفّار در سختترين مصائب و هُموم كوچ ميدهند.[6] در هنگام حركت از كربلا عمر سعد دستور داد كه اسرا را از قتلگاه عبور دهند. قيس بن قرّه گويد: هرگز فراموش نميكنم لحظهاي را كه زينب دختر فاطمه ـ سلامالله عليها ـ را بر كشته بر خاك افتاده برادرش حسين عبور دادند كه از سوز دل ميناليد... و امام سجاد ـ عليهالسلام ـ مي فرمايد: ... من به شهدا نگريستم كه روي خاك افتاده و كسي آنها را دفن نكرده، سينهام تنگ شد و به اندازهاي بر من سخت گذشت كه نزديك بود جانم بر آيد و عمهام زينب وقتي از حالم با خبر شد مرا دلداري داد كه بيتابي نكنم.[7] (گويا اسراي كربلا را دوبار به قتلگاه ميآورند، يك دفعه همان عصر روز عاشورا بعد از غارت خيام و به درخواست خود اسرا و يك بار هم در روز يازدهم محرم هنگام كوچ از كربلا و به دستور عمر سعد و اين كار عمر سعد شايد به خاطر اين بود كه ميخواست اهلبيت ـ عليهمالسلام ـ با ديدن جنازههاي عريان و زير آفتاب مانده شكنجه روحي به اسرا داده باشد.)
بعد از اينكه روز يازدهم محرم اسرا را از كربلا حركت دادند به سوي كوفه به خاطر نزديكي اين دو به هم روز 12 محرم اسرا را وارد شهر كوفه نمودند گويا شب دوازدهم را اسرا در پشت دروازههاي كوفه و بيرون شهر سپري كرده باشند در اثر تبليغات عبيدالله بن زياد عليه امام حسين ـ عليهالسلام ـ و خارجي معرفي كردن آن حضرت مردم كوفه از اين پيروزي خوشحال ميشوند و جهت ديدن اسرا به كوچهها و محلهها روانه ميشوند و با ديدن اسرا شادي ميكنند.
ولي با خطابههايي كه امام سجاد ـ عليهالسلام ـ و خانم زينب ـ سلامالله عليها ـ و سايرين از اسرا ايراد ميكند و خودشان را به كوفيان و مردم ميشناسانند و به حق بودن قيام امام حسين ـ عليهالسلام ـ اذعان ميكنند شادي كوفيان را به عزا تبديل ميكنند. در طول مدتي كه در كوفه و در ميان مردم به عنوان اسير جنگي حركت ميكردند سرها بالاي نيزه بود و اسرا در كجاوههاي جا داده شده بودند و آنان كه خيال ميكردند اسرا از خارجيان هستند و بر خليفه يزيد عاصي شدهاند، جسارت و اهانت ميكردند، عدهاي هم از نسب اسرا سؤال ميكردند با اين وضع وارد دارالاماره ميشوند و در مجلس عبيدالله بن زياد كه حاكم كوفه و باعث اصلي شهادت امام حسين، اين ملعون جلوي چشم اسرا و مردم با چوبدستي به سر مبارك ميزد و خود را پيروز ميدان قلمداد ميكرد و كشته شدن امام حسين ـ عليهالسلام ـ را خواست خدا قلمداد مينمود.[8] ولي با جوابهاي كه از جانب خانم زينب و امام سجاد ـ عليهالسلام ـ ميشنيد بيشتر رسوا ميشد.
در خبرها آمده كه ابن زياد بعد از آنكه يك روز (يا چند روز بنا به روايتي) سرها را در كوچهها و محلههاي كوفه گردانيد، آنها را به شام نزد يزيد بن معاويه فرستاد[9] و بعد از آن اسرا را به سرپرستي مخضّر بن تعلبه عائذي و شمر بن ذيالجوشن به شام روانه كرد. دستور داد كه امام سجاد را با غل جامعه دستها را بر گردن بستند و سوار بر شتر بيجهاز به سوي شام حركت دادند. مدتي كه اسرا از كوفه و شام در حركت بودند را منابع ذكر نكردند چه وقايعي اتفاق افتاده و تنها به برخي بيادبيهاي حاملين سرهاي مبارك از قبيل شراب اشاره دارند و در طول مسير از شهرهاي مختلف گذر ميكردند.
نقل شده كه اهلبيت ـ عليهمالسلام ـ را سه روز پشت دروازههاي دمشق نگه داشتند تا شهر را آذينبندي كنند و آماده براي جشن و شادي نمايند. در بيشتر منابع نقل شده كه روز اول صفر سر امام حسين ـ عليهالسلام ـ را همراه كاروان اسرا وارد دشمق كردند.[10] واقعه دلخراشي كه براي اسرا اتفاق افتاد اين بود كه عليرغم خواست آن بزرگواران مبني بر ورود به شهر از جاي خلوت و بطور جداگانه از سرهاي مبارك ولي شهر ملعون دستور داد سرها جلوي كاروان اسرا و از دروازه ساعات كه جمعيت انبوهي تجمع كرده بودند وارد كنند، و مردم غافل شام كه از حقيقت ماجرا بيخبر بودند با مشاهده كاروان شادي و هلهله ميكردند و بر سرها اهانت مينمودند. سفر شام براي اهلبيت امام حسين ـ عليهالسلام ـ بسيار تلخ و مصيبتهاي دوران اسارت در اين ديار، برايشان از سختترين مصيبتها بوده است. وقتي از امام سجاد ـ عليهالسلام ـ پرسيدند در سفر كربلا، سختترين مصيبتهاي شما كجا بود، سه بار فرمودند: «الشام، الشام، الشام».[11] در شام نيز اسراي آل محمّد ـ صلي الله عليه و آله ـ را در حالي كه به ريسمان بسته شده بودند، به مجلس يزيد وارد كردند، وقتي بدان حال در پيش روي يزيد ايستادند، سر امام را در برابر يزيد ميگذارند و اين صحنه از سوزناكترين صحنههايي است كه براي امام سجاد و خانم زينب اتفاق ميافتد. چرا كه يزيد ملعون بر سر امام توهين كرده و شماتت ميكند و با قرائت اشعاري خود را پيروز ميدان ميداند و به مردم اجازه حضور ميدهد و در آن مجلس به لبهاي مقدس امام جلوي چشم اسرا خيزران ميزند.[12] گويا در اين مجلس است كه يك مرد شامي به خود اجازه ميدهد و اين جسارت بزرگ را ميكند. دختر امام حسين به نام فاطمه را از يزيد به كنيزي ميخواهد و با پاسخ تند دختر امام و خانم زينب روبرو ميشود و بعد از گفتگوئي ميان حضرت زينب و يزيد خانم زينب خطبهاي در مجلس يزيد ايراد ميكنند و شجاعانه به اعمال پليد يزيد اشاره ميكند و يزيد را در مجلس خود رسوا و خار ميكند.
اسرا در مدتي كه در شام بودند بنابر روايتي در يك خرابه صورت زنداني نگهداري ميشدند[13] و در اين مدت يزيد ملعون چندين مرتبه خواست كه امام سجاد ـ عليهالسلام ـ را شهيد كند كه خانم زينب مانع ميشدند.
در مقاتل آمده كه يزيد خطيبي خواست كه در اجتماع مردم صحبت كند و از يزيد و معاويه ستاش كند و به امام علي و فرزندان آن حضرت جسارت كند و در رابطه با پيروزي ظاهري يزيد به اصطلاح سخنراني كند و خطيب ايراد سخن كرد و اوامر يزيد را اجرا نمود و به ذم امام حسين ـ عليهالسلام ـ پرداخت در اين حين امام سجاد ـ عليهالسلام ـ فرمود: اي يزيد! به من اجازه بده بالاي اين چوبها روم (منظور ميزي بود كه خطيب شامي روي آن صحبت ميكرد) تا چند كلمهاي صحبت كنم كه موجب خشنودي خداوند و اجر و ثواب حضار باشد. يزيد نپذيرفت. ولي مردم اصرار كردند تا امام به منبر رفت امام خطبهاي خواند بعد از حمد و ثناي خدا خود را معرفي كردند، كه اصل و نسبشان كيست به ماجراي كربلا و اسيري خود اشاره فرمودند. در مجلس غوغائي بر پا شد و همه عليه يزيد همهمه ميكردند يزيد از مؤذن خواست كه اذان بگويد. ولي امام از اين اذان هم عليه يزيد استفاده كرده و يزيد را رسوا نمود.[14]
از جمله وقايعي كه براي اسراي اهلبيت در شام اتفاق افتاد بنا به گفته برخي منابع وفات دختر سه ساله امام حسين ـ عليهالسلام ـ است . از كامل بهائي نقل شده اهلبيت ـ عليهمالسلام ـ شهادت پدران را از كودكان خردسال پنهان ميداشتند. و به آنها ميگفتند كه پدر شما سفر كرده، تا اينكه شبي دختري از امام حسين ـ عليهالسلام ـ به نام رقيه از خواب بلند ميشود و بهانه بابا را ميگيرد و ضجه و ناله ميكند و همه اهل خرابه با اين كودك همنوا ميشوند تا اينكه سر امام را در طشتي ميآورند خانم رقيه سر را به بالين گرفته و با آن سر درد دل ميكند. پدر بعد از تو محنتها كشيدم بيابانها و صحراها دويدم.
بعد از مدتي ديدند كه سر به يك طرف افتاد و كودك هم طرف ديگر او را حركت دادند. ديدند كه جان به جان آفرين تسليم كرده[15] بعد از اينكه مردم شام بوسيله خطابههاي حضرت زينب و امام سجاد ـ عليهماالسلام ـ شناخت كامل از اسراي اهلبيت ـ عليهمالسلام ـ يافتند يزيد تحت فشار افكار عمومي و جهت جلوگيري از رسوائي بيشتر سه پيشنهاد از امام سجاد ـ عليهالسلام ـ را خواست اينكه سر امام حسين را پس دهد، چيزهائي كه غارت شده برگردانند، اسرا را در صورت كشتن امام سجاد با يك فرد امين به مدينه روانه كند ولي يزيد سر امام را پس نداد و از كشتن امام منصرف شد و پيراهن كهنه امام حسين ـ عليهالسلام ـ را با مقداري پول پس داد.[16] و اجازه داد كه اسراي اهلبيت در شام براي شهداي كربلا عزاداري كنند. بعد از اينكه مدتي اسرا در شام مقيم بودند يزيد از قتنه مردم بيمناك شده و از نعمان بن بشير، كه قبلاً امير كوفه بود، خواست فردي پارسا و امين همراه اسرا آنها را بنا به خواست خودشان روانه مدينه نمايد. راوي ميگويد: هنگامي كه اهل و عيال امام حسين ـ عليهالسلام ـ از شام برگشتند و به عراق رسيدند از راهنماي كاروان خواستند كه آنها را از راه كربلا عبور دهد و ايشان قبر امام حسين ـ عليهالسلام ـ را زيارت كنند و چند روزي بعد از رسيدن به كربلا مشغول عزاداري و سوگواري براي امام و شهداي كربلا بودند.[17] گويا خروج اسرا از شام به طرف مدينه در بيستم صفر 61 بوده يعني مدت 20 روز از ورود به شام تا خروج از آن طول كشيده، بعد از زيارت قبور شهداي كربلا راهي مدينه شدند و بالاخره زينبي كه با برادران و اقوام خويش از مدينه خارج شده بود بدون برادر و خويشان و با رنج سفر و داغ شهداء و مصيبتهايي كه در طول اين مدت ديده بود وارد مدينه شد.
بايد در پايان نيز خاطر نشان شد كه در اين مختصر نميشد همه وقايع اتفاق افتاده از كربلا تا شام و مدينه را توضيح داد و همچنين در اكثر منابع تاريخي به تاريخ دقيق خيلي از وقايع اشاره نشده بود و لذا به اين خاطر از پرسشگر از اينكه نتوانستيم تاريخ دقيق را يافته و ذكر كنيم عذرخواهي ميكنيم.
براي مطالعه بيشتر ميتوان به منابع زير مراجعه كرد:
1. كتاب الارشاد از شيخ مفيد(ص).
2. حياة الامام الحسين بن علي(ع) باقر شريف قرشي.
3. ريا حسين الشريعة، ذبيحالله محلاتي.
4. زندگاني ابا عبدالله الحسين، عمادزاده.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ابي مخنف، اولين مقتل سالار شهيدان، ترجمه و متن كامل وقعة الطف، سيدعلي محمد موسوي جزايري، انتشارات بنيالزهرا، چاپ اول 1380.
[2] . سيد بن طاووس، اللهوف علي قتلي الطُّفوف، تحقيق و تقديم شيخ فارس تبريزيان، چاپ: اسوه نوبت دوم، 1357، ص180.
[3] . شيخ عباس، قمي، ترجمه نفس المهوم (در كربلا چه گذشت)، انتشارات مسجد مقدس جمكران، چاپ پنجم، ـ صلي الله عليه و آله ـ 485، اولين مقتل سالار شهيدان، پيشين، ص349.
[4] . شيخ عباس، پيشين، همان، ص486، و شيخ عباس پيشين، همان، ص 351.
[5] . شيخ عباس، پيشين، همان، ص492، اولين مقتل، پيشين، ص353.
[6] . شيخ عباس قمي، ترجمه نفس المهوم، ترجمه محمدباقر كسرهاي، انتشارات جمكران، چاپ پنجم، ص 490، ابي محنف، اولين مقتل سالار شهيدان، پيشين، ص 351.
[7] . شيخ عباس، پيشين، ص 492 و حسين نفس مطمئنه، محمدعلي عالمي، انتشارات هاد، چاپ اول، 1372، ص 306.
[8] . ابن مخنف، اولين مقتل سالار شهيدان، ترجمه وقعة الطف، سيد علي محمد موسوي جزايري، انتشارات بنيالزهرا، چاپ اول، ص 361، و ترجمه نفسالمهموم، پيشين، ص 519.
[9] . محمدعلي عالمي، حسين نفس مطمئنه، انتشارات هاد، چاپ اول، ص 329، خرداد 1372.
[10] . جواد محدثي، فرهنگ عاشورا، نشر معروف، ص 240، اسفند 1374.
[11] . ابو مخنف، مقتلالحسين، ترجمه سيدعلي محمد موسوي جزايري، انتشارات بنيالزهرا، چاپ اول، 1380، ص 385.
[12] . ابومخنف، پيشين، ص 387.
[13] . شيخ عباس قمي، نفسالمهوم، ترجمه آيتالله شيخ محمد باقر كسرهاي، ص 568، انتشارات صاحبالزمان جمكران، چاپ پنجم، 1374، ص 568.
[14] . ابومخنف، اولين مقتل سالار شهيدان، ترجمه سيدعلي محمد موسوي جزايري. انتشارات بنيالزهرا، چاپ اول 1380، ص 405.
[15] . محمدعلي، عالمي، حسين نفس مطمئنه، انتشارات هادي، چاپ اول، 1372، ص 350.
[16] . ابومخنف، پيشين، ص 408.
[17] . ابومخنف، پيشين، ص 411.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
دلائل عقلي و نقلي متعددي بر بودن امام و زنده بودن آن حضرت دلالت مي كنند:
1- دين اسلام، دين خاتم است بنابراين براي محفوظ ماندن آن از تحريف لازم است در هر زمان وصي كه معصوم باشد و بركتاب خدا و سنت پيامبر(ص) اعلم باشد وجود داشته باشد بنابراين وجود امام حي و زنده در بين جامعه بشري لازم و ضروري است.
2- در روايات زيادي داريم كه اگر زمين خالي از حجت باشد زمين اهلش را فرو مي برد. سبط بن جوزي از علماي اهل سنت در تذكره الخواص نقل مي كند كه پيامبر اسلام(ص) فرمودند: «ستارگان امان اهل آسمان اند، اگر نابود شوند اهل آسمان نيز نابود مي شوند و اهل بيت من امان اهل زمينند پس اگر اهل بيت من وجود نداشته باشند اهل زمين نيز هلاك مي گردند»[1] و حضرت علي(ع) فرمودند: «زمين خالي از حجت نيست خواه ظاهر و آشكار و يا بيمناك و پنهان»[2].
3- حديث ثقلين كه در اين حديث پيامبر اكرم ـ صلي علي عليه و آله ـ مي فرمايد: «من در ميان شما دو چيز گران بها به جا مي گذارم كتاب خدا و عترتم اهل بيتم... اين دو از هم جدا نمي شوند تا زماني كه در حوض بر من وارد شوند[3]». جملة «لن يفترقا حتي يردا علي الحوض»كه در اين حديث است بر استمرار همراهي اهل بيت با قرآن دلالت دارد، و اين پيوستگي در همراهي، جز با فرض تولد يافتن حضرت مهدي (عج) و پنهان بودن ايشان از ديدگان امكان ندارد، زيرا اگر حضرت در آينده تولد يابد مي بايد در اين زمان قرآن از اهل بيت جدا باشد و حال آن كه پيامبر ـ صلي علي عليه و آله ـ فرموده است اين دو از هم جدا ناشدني هستند.
4- در قرآن آمده است كه در شب قدر ملائكه و روح بر ولي امر نازل مي شوند «تنزّل الملائكه و الروح فيها باذن ربهم من كلّ امر» و اين اقتضاء مي كند كه در هر زماني امام معصوم زنده اي وجود داشته باشد تا مقدرات را از عالم اعلي دريافت كند، حضرت علي(ع) فرمود: «ليله القدر در هر سال وجود دارد كه تقديرات يك سال بر واليان بعد از پيامبر(ص) نازل مي شود، سئوال شد ولات امر چه كساني هستند؟ فرمودند، من و يازده نفر از نسل من»[4]
5- رواياتي كه تصريح دارند كه جانشينان پيامبر اسلام(ص) دوازده نفرند كه اولين آنها حضرت علي(ع) و آخرين آنها حضرت مهدي (عج) است مانند حديث لوح حضرت زهرا(س) به نقل از جابر بن عبدالله انصاري.[5]
6. بشارت تولد امام توسط معصومين(ع):
قضيه تولد و غيبت حضرت مهدي (عج) از مقدرات الهي است. آنكه هستي را آفريد و آغاز كرد، بي نقشه و بي خبر از نقطة پايان هستي نبوده است، اوحكيمانه و مدبّرانه هستي را آفريد و از در حكمت نيز، وارث شدن صالحان را اعلام كرد و چون رسولان الهي فرستاده شدند، همگي از متولد شدن مهدي (عج) و غايب شدنش و در نهايت ظهور و قيام و حاكم شدن صالحان خبر دادند و آيندة هستي را پيش بيني كردند و در اين راستا بيش از هزار حديث در دسترس مي باشد[6]؛ اين احاديث از تولد فرزندي براي امام حسن عسكري ـ عليه السّلام ـ خبر مي دهند كه بعد از تولدش غايب مي شود و چون ظاهر شود زمين را پر از قسط و عدل و داد خواهد كرد مثلاً امام صادق ـ عليه السّلام ـ فرموده اند: قائم (عج) قبل از آنكه قيام كند غيبتي خواهد داشت... او همان منتظر است. او كسي است كه در ولادتش شك و ترديد مي شود[7]. علاوه بر اين احاديث، طبق 389 حديث، حضرت مهدي از خاندان و ذريه پيامبر ـ صلي علي عليه و آله ـ است، 148 حديث نام پدرش را امام حسن عسكري ـ عليه السّلام ـ ذكر كرده اند و 214 حديث ولادت حضرت را پيش بيني كرده اند؛ 318 حديث هم مي گويند عمرش طولاني است و ... [8]. 148 حديث مي گويند امام زمان نهمين از اولاد امام حسين(ع) است[9] 99 حديث مي گويند او ششمين از اولاد امام صادق(ع) است[10]، 95 روايت مي گويند او چهار مين فرزند امام رضا(ع) است. [11] 90 روايت مي گويند وي سومين فرزند امام جواد(ع) است. [12]
7. گواهي افرادي كه حضرت مهدي (عج) را ديده اند:
گرچه تولد حضرت مهدي (عج) پنهاني بوده است و جهت جان امام، بي خبر گذاشتن توده مردم بوده است ولي با اين وصف افراد و گروه هاي خاصي امام را ديده و زيارت كرده اند كه به برخي از آنها اشاره مي شود[13]:
حكيمه خاتون، دختر امام جواد ـ عليه السّلام ـ و نسيم و ماريه كنيزان امام عسكري ـ عليه السّلام ـ ، شب تولد امام مهدي (عج) حضور داشته اند و حضرت را ديده اند و به نكاتي دربارة او اشاره كرده اند[14].
چهل تن از شيعيان خدمت امام يازدهم رسيدند و تقاضاي ديدن امام دوازدهم را داشتند و امام حسن عسكري ـ عليه السّلام ـ نيز تقاضاي آنها را پذيرفت و امام مهدي (عج) را به آنان نشان داد و فرمود اين را بدانيد كه از اين به بعد او را نخواهيد ديد تا زماني طولاني بگذرد[15]. افراد ديگري چون، ابوهارون، ابوبصير، ابوغانم، عمر اهوازي، كامل بن ابراهيم و... از جملة كساني هستند كه حضرت مهدي را ديده و زيارت كرده اند[16].
8. اعتراف جمعي از مورخان و محدثان اهل سنت بر تولد آن حضرت:
علاوه بر اماميه، بعضي از پژوهشگران، بيش از صد نفر از مورخان و محدثان اهل سنت را معرفي كرده اند كه تولد حضرت مهدي (عج) را در كتب خود ذكر كرده اند[17] مثلاً ابن حجر مي نويسد امام حسن عسكري ـ عليه السّلام ـ غير از ابي القاسم محمد الحجه فرزندي به جا نگذاشت و در هنگام وفات پدر بزرگوارش ، او پنج سال داشت[18].
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. خورشيد مغرب، محمد رضا حكيمي.
2. نويد امن و امان، صافي گلپايگاني،
3. دادگستر جهان، ابراهيم اميني.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. سبط ابن جوزي، تذكره الخواص الامه، چاپ سوم، 1285ه ص182.
[2]. نهج البلاغه، ترجمه دشتي، ح147.
[3] . مناوي، عبدالرؤوف، فيض القدير، انتشارات دارالفكر، 1416 هـ، ج 3، ص 19 و سنن ابن ماجه، ج 2، ص 29، باب خروج المهدي.
[4]. حر عاملي، اثباه الهداه، ج2، ص298.
[5]. كليني، محمد بن يعقوب، اصول كافي، ج1، ص528-527.
[6] . فصلنامه انتظار، شمارة 5، پاييز 81، ص 99، كمال الدين، ص 342.
[7] . همان، كمال الدين، ص 324، ح 24.
[8] . صافي گلپايگاني، نويد امن و امان، دارالكتب الاسلاميه، ص 20، به نحو اقتباس.
[9] . صافي گلپايگاني، لطف الله، منتخب الاثرني الامام الثاني عشر، موسسه حضرت معصومه(س) چاپ اول، 1419ه ق، ص261-294.
[10] . همان، ص276-278.
[11] . همان، ص279-281.
[12] . همان، ص282-283.
[13] . همان.
[14] . حائري يزدي، علي، الزام الناصب، بيروت، دارالتوحيد، ج 1، ص 340.
[15] . همان، ص، 341.
[16] . اميني، ابراهيم، دادگستر جهان، انتشارات شفق، چاپ 25، ص 105، به نقل از اثبات الهداه، ج 6، ص 431.
[17] . پيشوايي، مهدي، سيرة پيشوايان، مؤسسه امام صادق ـ عليه السّلام - ، چاپ نهم، 1378، ص 667.
[18] . اميني، ابراهيم، دادگستر جهان، انتشارات شفق، چاپ 25، ص 105، به نقل از اثبات الهداة، ج 6، ص 431.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
منابع تاريخي چه سني و چه شيعي هيچ آثاري از تجليل واحترام يزيد نسبت به اهل بيت را نشان نميدهد ولي برعكس اين منابع مخصوصاً منابع سني با آن همه نفوذ و تحريف، پر از جنايات وهتك حرمتهاي يزيد نسبت به اهل بيت ميباشد. طبري ميگويد: بعد از شهادت حسين به روي آنها اسب دوانيدند و بعد به زنان و لوازم آنها حمله كردند و بر سر لباس با زنان درگير ميشدند و آنها رابه زور از دست آنها ميگرفتندوميبردند[1]. اربلي در كشفالغمه وقتي ميخواهد جنايات يزيد نسبت به ائمه را بنويسد، ميگويد:«اين فصلي است كه ديدهها را ميگرياند و جگرها را ميسوزاند، آن كافر صفتها، خون ذرية پيامبر را ريختند و سرهاي آنها را بريدند و فرزندان او را بعد از قتل وغارت بسان اسيرهاي رومي بيحجاب بر شتران بيجهاز سوار كردند و شهر به شهر گردانيدند.[2]
آري فرمانروايان و فرماندههان به دستور يزيد پس از كشتن فرزند پيامبر- صلي الله عليه و آله- وآتش كشيدن خيمهها، شروع به دست درازي به اموال زنان نمودند[3].بعد اين زنان مصيبت ديده را سوار به شتران بيجهاز كردند و با وضعي بسيار بد، وارد شهر كوفه نمودند و آنها را درميادين مهم شهر در ديد نامحرمان قرار دادند و پس از وارد كردن به كاخ ابنزياد، سر مبارك امام را در مقابل او قرار دادند كه با چوب به لب ودندان امام ضربه ميزد و با سخنان نيش داري او را به باد مسخره ميگرفت. پس ازتحقير و هتك حرمت اسرا در كوفه آنها را دست و پا بسته به سوي شام حركت دادند كه بعد از چند روز سرهاي بريده وزنان اهل بيت را وارد قصر يزيد كردند وسر مبارك امام را در مقابل يزيد گذاشتند، همان يزيدي كه ادعا ميشود كه با اهل بيت به احترام رفتار كرد، از فرط خوشحالي از شهادت امام و ديدن ناله و ضجههاي اهل بيت به خود ميباليد و با كمال افتخار اشعار كفرآميزي را از ابنالزبعري ميسرود. كه در فتوح «ابن اعثم» ولهوف «سيد بن طاووس» هست. «اي كاش اشياخ من كه در بدر كشته شدند نالة خزرجيان را شاهد بودند، پس برخيزيد و پايكوبي كنيد و بگوييد كه يزيد دست مريزاد، ارباب و سادات آنان را كشتم و انتقام بدر را گرفتم[4]. بعد از اين كارها يزيد امر فرزندان امام را به شور و مشورت ميگذارد كه با اينها چه كنيم و آن مرد شامي گستاخي را به نهايت ميرساند و ميگويد اي اميرالمؤمنين اين دختر(فاطمه دختر امام)را به من ببخش. ولي باز دل يزيد از آن همه جنايات و بدگوييها دلش خنك نميشود و خطيب خود را براي بدگويي از علي- عليه السلام- و اهل بيت بالاي منبر ميفرستد[5].آري اين بود گوشهاي از تجليل و احترام يزيد نسبت به اهل بيت ـ عليه السّلام ـ كه بندبند آن را از مورخين اهل سنت نقل كرديم. اما آن چيزي كه در تاريخ ثابت نشده است خدمات يزيد است نه تنها به اهل بيت، بلكه به هيچكس چون معتبرترين مورخين سني او را فرعون و قاتل اهل بيت مينامند. آياقتل اهل بيت آنهم بهصورت دلخراش و جانسوز،خدمت به ائمه و خاندان پيامبر است؟ مسعودي ميگويد:(يزيد مردي عياش و دائمالخمر بود او فاسق و قاتل حسين و فرزندانش بود وسيرت فرعوني وحتي از فرعون هم بدتربود).[6] ابن خلدون، اورا ستمگر و بزهكار و قاتل فرزندان رسول خدا ميداند.[7] آري تاريخ از يزيد خدمتي جز، دين پيامبر را به باد مسخره گرفتن، ظلم و ستم و قتل وغارت مسلمانان و كشتن فرزندان پيامبر و اسير و آواره كردن اهل بيت چيزي ديگر را ثبت نكرده است. خلاصه كاري كه يزيد با اهل بيت كرد با هيچ مسلماني نميكردند به قول حضرت زينب كه درخطبهاي ميگويد:«آيا ميدانيد كه چه جگري را از رسول خدا شكافتيد و چه پيماني را شكستيد وچگونه پرده نشينان را از پرده بيرون كرديد.....كاري بسيار شگفتانگيز انجام داديد آنچنان كه نزديك است كه از هراس آن آسمانها از هم بپاشند و زمينها بشكافند»[8]. بلي يزيد در يك زمان از اين پيشآمدها پشيمان شد و آن هم وقتي بود كه تمام اسرار جنگ و جنايتهاي او نسبت به اهلبيت توسط حضرت زينب و ديگران دركوچه و بازار به مردم بازگو شد و مردم فهميدند كه يزيد چه جنايتي را مرتكب شده است. براي همين اوضاع بر عليه يزيد تغيير كرد و او تازه فهميد كه آوردن زنان و كودكان چه اشتباه بزرگي بود. اينجا يزيد از ترس از دست دادن حكومت، دستور داد هرچه زودتر و با احترامي نمايشي اسرا را از شام به سوي مدينه خارج بكنند،اما افسوس كه آبروي رفته وحرمت شكسته را نميتوان پس گرفت.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. الفتوح، ابن اعثم.
2. لهوف، سيد بن طاووس.
3. ارشاد، شيخ مفيد، ترجمه خوانساري.
4. مقتل حسين خوارزمي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - طبري، محمد، تاريخ الرسل و الملوك، ترجمة پاينده، انتشارات اساطير، ج7، ص3062 .
[2] - اربلي، كشفالغمه نشر ادب حوزه، ج2، ص223 .
[3] - مفيد، الارشاد، ج2، ص112 .
[4] - ابن هشام، سيرة، ج3،ص97 وفتوح ابن اعثم ج5، ص241 و مقتل خوارزمي، ج2 ،ص58 و اللهوف، ص69 .
[5] - ابو مخنف، مقتل، انتشارات بنيالزهرا، ص373 و سيد بن طاووس، لهوف، مفيد، ارشاد، ج2،ص121 .
[6] - مسعودي، مروجالذهب، ترجمة پاينده، ج2، ص71 .
[7] - ابن خلدون ، العبد، ترجمة آيتي، ج2، ص 37.
[8] - علامة عسكري، معالم المدرستين،ج 2، ص145. اخطب خوارزمي، مقتل حسين، ج2، ص61.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
وقتي كه در آئينه احاديث و زلال روايات اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ سيماي نماز را مي نگريم به حقايق عميقي نسبت به اين عبادت دست پيدا مي كنيم در جايي قبولي نماز موجب قبولي اعمال ديگر و ردّ آن سبب عدم پذيرش اعمال ديگر خوانده شده است. بار ديگر مي خوانيم نماز اولين چيزي است كه در قيامت در مورد آن سؤال مي شود، نماز پايه و ستون دين است نماز به منزله سر نسبت به تن مي باشد[1] و... از سوي ديگر چون كه دين اسلام يك دين همه بعدي و جاويد است به جنبة اجتماعي اين عبادت نيز تأكيد دارد تا جايي كه در تاريخ مي خوانيم حضرت امام حسين ـ عليه السّلام ـ ظهر روز عاشورا مقابل لشكر دشمن ايستادند و نماز جماعت خواندند در روايات ما تعابير عجيبي در مورد حقيقت عبادت هاي جمعي مثل نماز شده است و آثار متعددي براي آن شمرده شده از جمله آنها:[2]
1. آثار معنوي: پيامبر اسلام در روايتي مي فرمايند اگر نماز صبح را به جماعت بخوانم در نظرم محبوب تر از عبادت و شب زنده داري تا صبح است. به خاطر همين فضيلت هاست كه اگر تعداد نمازگزاران از ده نفر بيشتر شود فرشتگان عاجز از نوشتن ثواب يك ركعت آن مي شوند.
2. آثار اجتماعي: نماز جماعت مقدمه وحدت صفوف و نزديكي دلها و تقويت كنندة روح برادري است.
3. آثار سياسي: نماز جماعت نشان دهندة قدرت مسلمانان و الفت دلها و انسجام صفوف است.
4. آثار اخلاقي و تربيتي: در نماز جماعت افراد در يك صف قرار مي گيرند و امتيازات موهوم، صنفي، نژادي، زباني، مالي و... كنار مي رود و صفا و صميميت و نوع دوستي در دلها زنده مي شود و روحيه فردگرايي، انزوا و گوشه گيري از بين مي رود. پس بهتر است با برطرف كردن كاستي ها اين فريضه الهي به شكل جماعت انجام شود. در ذيل به جوانب سؤال شما اشاره مي كنيم:
بهترين عزاداري:
از آنجايي كه مملكت ما يك مملكت شيعي مذهب است، روز عاشورا تعطيل رسمي است و حتي كاركردن به خاطر درآمد، در روايات ما نهي شده است. در اين روز بسيار باعظمت، مردم عزادار در خيابان ها به شكل هيئت هاي مختلف سينه زن، زنجيرزن و... ظاهر مي شوند و براي امام خود سوگواري مي كنند. همة ما آگاه هستيم كه امام حسين ـ عليه السّلام ـ فرمودند من به نماز عشق مي ورزم و خود در اوج جهاد مشغول نماز جماعت شدند. بهترين راه اثبات عشق به ايشان و عزاداري براي ايشان همانندسازي و پيروي از ايشان است. سال هاي قبل هيأت هاي عزادار در اوج مراسم خود مشغول سوگواري مي شدند به گونه اي كه بسياري از نماز ظهر غافل مي شدند و به مراسم خود ادامه مي دادند، اكنون بدين گونه است كه هيئت ها براي مدت كوتاهي مراسم خود را تعطيل مي كنند و هم زمان با امام خود مشغول نماز مي شوند و سپس به عزاداري خود ادامه مي دهند (يعني هر شخص در جاي خود كه بوده، هست ولي نوع عبادتش به نماز تبديل مي شود) البته اشكالاتي هم وجود دارد كه بايد برطرف شود.
كراهت نماز در خيابان
در رساله هاي عملي علما ذكر شده اگر نماز خواندن در خيابان مزاحم عبور و مرور مردم باشد و مزاحمت تلقي شود حرام است و اگر باعث زحمت نشود مكروه است[3]. نمازهايي كه در ظهر عاشورا خوانده مي شود در همان مسير هيأت ها مي باشد و اگر در خيابان ديگري باشد از قبل اعلام مي گردد تا مردم نسبت به آن مطلع باشند و مسير خود را طوري تنظيم كنند كه به كار خود برسند. در نماز جماعت ظهر عاشورا سعي شده كه نماز طولاني نشود و به حداقل (انجام واجبات) اكتفاء شود، بنابراين مدت زمان آن نيز بسيار كوتاه است از طرفي كراهت نماز خواندن در خيابان (بر فرض ثبوت آن در آن زمان) بخاطر اهميت آن و همرنگي با امام ـ عليه السّلام ـ و جماعت آن داراي اثرات فردي و اجتماعي زيادي است كه كراهت آن را از بين مي برد.
خالي شدن مساجد:
اقامة نماز در آن زمان (ظهر عاشورا) به گونه اي است كه اغلب در مسير هيئت ها صورت مي گيرد، امّا اين طور نيست كه به كلي مساجد خالي شود، در برخي شهرها نماز جماعت را در مساجد بزرگ و جامع مي خوانند، گاهي هم بخاطر كثرت جمعيت و استقبال خوب مردم نماز در خيابان (مسير هيئات، مدت كوتاه) انجام مي پذيرد. و خالي شدن مساجد به خاطر «مصلحت بيشتر» (دعوت عمومي به نماز اول وقت، همرنگي با نهضت عاشورا و اثبات عملي شيعه بودنمان و بازداشتن جامعه از منكرات و زشتي ها) است[4]. و به فرض كه در ظهر عاشورا مساجد خلوت شود، امّا زمينه اي فراهم مي گردد تا عده اي از مردم با نماز بيشتر آشنا شده و در ساير اوقات مساجد را پر كنند.
نماز خانم ها در ظهر عاشورا
اسلام به پوشش زن ها اهميت ويژه اي مي دهد و يكي از پيام هاي نهضت حسيني حفظ حجاب و تأكيد بر مسائل محرم و نامحرمي است، به همين جهت در رساله ها مي خوانيم: براي زن ها بهتر است كه نماز را در خانه بخوانند ولي اگر خود را از نامحرم بخوبي حفظ كنند بهتر است در مسجد بخوانند.[5] خانم ها كه در قالب گروه هاي عزاداري پس از مردان واقع مي شوند و آنان نيز مثل مردان براي مدت كوتاهي از حركت مي ايستند و نماز جماعت برگزار مي كنند، آنها از خانه ها نمي آيند، آنجا هستند و مسلم است نماز خواندن بهتر از ايستادن در آنجاست و اين در حالي است كه با پوشش كاملاً اسلامي در محضر خداوند مي ايستند، البته كمبودهايي هست كه سال به سال آنها كمتر مي گردند.
حرف پاياني: دوست صميمي اصل اولي اين است كه مستحب است نماز در مسجد و به شكل جماعت برگزار شود امّا گاهي به خاطر حركت هاي خودسرانه برخي از هيئت ها حركت هيئات مختلف، شلوغي و ازدحام عزاداران و... تجمع در يك مسجد امكان ندارد، البته قبول دارم امكان دارد كه طوري برنامه ريزي شود كه زنان در جاي محفوظ تر (دور از ديد نامحرم) بايستند و يا مردم در مساجد مختلف به نماز بايستند و اين نياز به برنامه ريزي جدي مسئولين دارد، چون متأسفانه سال هاي زيادي است كه عادت شده خلاف سنت اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ عزاداران زيادي هنگام ظهر به عزاداري مشغول هستند نه نماز.[6] به اميد روزي كه فرهنگ نماز و نمازخواني در كشور ما اجرا گردد.
منابع كمكي:
1. آداب نماز، امام خميني، مؤسسه تنظيم آثار امام (ره).
2. هزار و يك نكته دربارة نماز، حسين ديلمي، انتشارات پارسايان.
3. نامه نگاري به ستاد اقامه نماز يا تماس تلفني.
إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهي عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ
به درستي كه نماز (انسان را) از فحشا و منكر باز مي دارد.
عنكبوت، آيه 45
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . پرتوي از اسرار نماز، محسن قرائتي، طرح اقامه نماز، چ نهم، 1372، ص 81 و 80.
[2] . همان، 213ـ211 (اقتباس).
[3] . رساله توضيح المسائل مراجع بحث مكان هايي كه در آن جا نماز خواندن كراهت دارد، انتشارات جامعه مدرسين قم، ج اول، 1380.
[4] . عنكبوت، آيه 45، به درستي كه نماز انسان را از زشتي ها و بدي ها باز مي دارد.
[5] . رسالة توضيح المسائل مراجع، بحث مكان هايي كه نماز خواندن كراهت دارد.
[6] . شما مي توانيد انتقادات و پيشنهادات خود را به ستاد اقامه نماز به آدرس ذيل بفرستيد: قم، خيابان صفائيه، كوچة جنب دفتر آيت الله مكارم شيرازي ستاد اقامه نماز.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
جواب اجمالي: قاسم بن حسن، در واقعه عاشورا، بيش از ده سال داشته. ولي به پانزده سال نرسيده بوده است. اوّلين بار داستان ازدواج قاسم با دختر امام حسين(عليه السلام)، در كتاب "منتخب المراثي" و "روضة الشهداي" ملاحسين كاشفي طرح گرديده. با اين وجود بيشتر تحليلگران واقعه عاشورا چون: شيخ عباس قمي، حاجي نوري و شهيد مطهري عروسي قاسم را در كربلا مردود ميدانند. شيخ عباس قمي معتقد است: داماد امام حسين(عليه السلام) از فرزندان امام حسن(عليه السلام)، حسن مثني ميباشد.
جواب تفصيلي: قاسم بن حسن در واقعه كربلا سنش از ده سال بيشتر بود ولي به پانزده سال نرسيده بود. طبري ميگويد قاسم ده سال داشت و در مقتل ابيمخنف آمده كه قاسم در كربلا چهارده ساله بود[1] علامه مجلسي ميگويد كه در نقل ماجراي عروسي قاسم به مدارك معتبر متكي نبوده است، منشأ اين حكايت دو كتاب است يكي منتخب المراثي كه بهترين تأليفات به زبان عربي ميباشد و نويسنده آن شيخ فخرالدين طريحي صاحب مجمع البحرين است و ديگري روضة الشهداء نوشته ملاحسين كاشفي صاحب انوار سهيلي است اين كتاب اولين مَقتلي است كه به فارسي نوشته شده است.[2]
در اين رابطه نقل ميكنند كه وقتي امام حسين مسير مدينه تا كربلا را طي مينمود حسن بن حسن از عموي خويش امام حسين(عليه السلام) يكي از دو دختر او سكينه و فاطمه را خواستگاري كرد حسين(عليه السلام) فرمود: هر يك را كه بيشتر دوست داري اختيار كن، حسن خجالت كشيد و جوابي نداد حسين(عليه السلام) فرمود: من براي تو فاطمه را اختيار كردم كه به مادرم فاطمه بنت رسول(صلي اللَّه عليه و آله) شبيهتر است، بدين ترتيب وجود فاطمه نو عروس در كربلا امري مسلّم است. اگر فرض كنيم ازدواج قاسم درست باشد بايد گفت امام حسين(عليه السلام) دو دختر به نام فاطمه داشتند كه يكي را به حسن تزويج كرده و ديگري را براي قاسم عقد نمودهاند يا اين كه بگوئيم دختري كه به عقد قاسم در آمده اسمش فاطمه نبوده و در تاريخ اشتباه نقل شده و اگر اين داستان را صحيح ندانيم بايد بگوئيم راويان نام حسن را از روي اشتباه، قاسم نقل كردهاند
اما نميتوان ناديده گرفت كه نويسنده روضةالشهداء مردي عالم و متجر بوده و در شهر هرات زندگي ميكرده و معاصر با صاحب كتاب روضةالصفا بوده و امير عليشير وزير هم عصر او، مردي علم دوست بوده است و كتب ادبي و بخصوص تاريخي و امكاناتي كه آن وقت در هرات بوده در هيچ زماني و در هيچ شهري وجود نداشته است از طرف ديگر بايد گفت ما مصالح اعمال ائمه معصومين را به درستي نميتوانيم تشخيص دهيم.[3]
با اين وجود بيشتر تحليلگران واقعه عاشورا عروسي قاسم را نادرست ميدانند. محدث قمي در منتهي الآمال[4] و در كتاب نفسالمهموم[5] دامادي قاسم را رد ميكند و ميگويد نويسندگان نام حسن را با قاسم اشتباه كردهاند علامه شهيد مرتضي مطهري عروسي قاسم را مردود ميداند و مستند ميكند به اين كه در هيچ كتاب معتبري وجود ندارد و حاج نوري هم گفته ملاحسين كاشفي اولين كسي است كه اين مطلب را در كتاب روضةالشهداء آورده و اصل قضيه صددرصد دروغ است.[6]
بطور كلي آنچه از اشارات صاحب نظراني و مشاهدات بر ميآيد ميتوان گفت نقل ماجراي عروسي قاسم كه بياني از شدت قساوت و بيرحمي لشگريان يزيد است[7] اگر به همان اندازهاي كه تاريخ به آن اهميت داده مورد توجه قرار بگيرد و بُغض مجين اهلبيت را نسبت به دشمنان برانگيزد، امري پسنديده است. اما طبق اشارهاي كه استاد مطهري دارد اگر بنا باشد كه آن را با بزرگنمايي مطرح كنند و تعزيه از آن بسازند.[8] و يا چنان كه ديده شده حجلهاي بيارايند و حنايي تدارك ببينند، در اين صورت اهانتي به ساحت قدس عاشورا و فرهنگ عاشورائيان انجام دادهاند.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . منتخب التواريخ، حاج محمد هاشم بن محمدعلي خراساني، انتشارات علميه اسلاميه، ص 266.
[2] . رياض، المقدس، المسمي بحدائق الاش، مرحوم صدرالدين، واعظ قزويني، ج دوم، كتابفروشي اسلاميه، تهران، 1374 ه ق، ص 42.
[3] . دمع السجوم ترجمه نفس المهموم، ترجمه و تحقيق علامه ابوالحسن، شعراني، بهار78، ناشر ذوي القربي، ص 342؛ زندگاني امام حسين، سيد هاشم، رسولي محلاتي، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1374، ص 478.
[4] . منتهي الآمال، محدث قمي، انتشارات هجرت، تابستان 74، چاپ هشتم،ج 1، ص 700.
[5] . ابوالحسن، شعراني همان مأخذ.
[6] . حماسه حسيني، مرتضي، مطهري، انتشارات صدرا، خرداد 1364، ج اول، ص 28.
[7] . برداشتي از تاريخ زندگي امام حسين، عمادالدين حسين، اصفهاني، (عمادزاده)، انتشارات اسوه، 1373، جلد دوم، ص 137.
[8] . مرتضي، مطهري، برداشته از همان مأخذ.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
جواب اجمالي:
امام حسين (ع) در برابر لشكر عمر سعد اظهار عطش نمود لكن به آنان التماس نكرد، چرا كه اولاً با اين عمل امام (ع) قصد بر اتمام حجت بر يزيديان داشت و ميدانست كه آنان از اين كار هم دريغ ميورزيدند و شخصيت امام حسين (ع) از اين بالاتر است كه به خاطر امور دنيوي به آنان التماس كرده باشد.
در ثاني، امام حسين (ع) مانند ديگر افراد تشنگي، درد و رنج را احساس ميكند ولي به خاطر قوت و شدت در ايمان صبر و تحمل مينمايد.
جواب تفصيلي:
با سلام و تشكر از ارتباط شما با اين مركز تحقيقات حوزه علميه.
بدون شك پيشوايان معصوم سلام الله عليهم داراي فروغ و درخشندگي ويژه علمي و عملي و معنوي هستند آن چنان كه خط روشن رسالت مخصوصاً آخرين فرستاده آسمان در سيماي كردار و گفتار منش آنان هويدا و نمايان ميباشد و خط مشي پيامبر عظيمالشأن اسلام، در گامهاي بلند آنها در تاريخ امتداد يافته است. از همين جهت است كه ائمه معصومين سلام الله عليهم به عنوان كانون فضل و كرامت و سرمشق شرف وعزت در پيشگاه انسانيت مطرح هستند، و از جمله اين معصومين، امام حسين (ع) است، كه ويژگيهاي بارز آن حضرت، درخشندگي بيشتري را در منظر حقيقتبين پديدار ميسازد.
اما درباره اين سؤال بايد گفت، درباره ابراز عطش و درخواست آب توسط امام حسين (ع) در مقاتل و كتابهاي تاريخي آمده است كه امام فرمود: «اسقوني شربة من الماءفقد نشفت كبدي من شدة الظمأ» [1] «اي دشمن با جرعهاي سيرابم كنيد كه جگرم از شدت تشنگي دارد كباب ميشود».
هلال بن ناقع گويد: من ايستاده بودم بانگ برآمد كه شمربن ذيالجوشن، حسين (ع) را كشت من نزديك آمدم ديدم كه در او رمقي باقي نمانده و در حال جان دادن است و او در چنان حالت طلب آب ميكرد.[2] مرحوم محدث قمي ميآورد: شمر پيش آمد كه امام را بكشد و امام در اين حال از دشمن آب طلبيد. «و هو في ذلك يطلب شربة من ماء».[3] در مقتل الحسين (ع) آمده است: چون شمر بر سر امام حسين آمد كه او را بكشد امام فرمود: اگر ميخواهي مرا بكشي با جرعهاي آب سيرابم كن. شمر گفت: هيهات، هيهات به خدا قسم آب نخواهي چشيد تا اين كه مرگ را جرعه جرعه بچشي.[4]
اما اين كه امام حسين (ع) در روز عاشورا به خاطر يك جرعه آب، ملتمسانه از دشمن طلبيده باشد و يا به علت فراگيري عظمت خدا تشنگي را به كلي از ياد برده باشد هر دو بخش سؤال خدشهدار و غير قابل قبول است.
اولاً شخصيت امام عظيم تر از آن است كه بيايد براي به دست اوردن اندكي آب در برابر دشمن اظهار عجز و به التماس بيفتد. شخصيت ابا عبدالله (ع) آن چنان عظيمالشأن است كه دوست و دشمن در مقابلش تواضع و كرنش مينمودند. نامهاي كه امام حسين (ع) به معاويه نوشت و در آن فرزندش يزيد را تحقير كرد يزيد وادار به عكسالعمل شد و از پدر خود معاويه خواست كه حسينبنعلي (ع) را متقابلاً توهين و تحقير نمايد معاويه خطاب به يزيد گفت: «والله ما اري فيه موضعاً للعيب».[5] فرزندم چه بنويسم؟ به خدا سوگند هيچ عيب و نقصي در حسين (ع) و شخصيت او نميبينم.
عماد الدين حسين اصفهاني مينويسد: حسين (ع) از جهات فضيلت و كمال اخلاقي بر همه كس برتري داشته است زيرا او مكتب تربيتي خاصي گشود و روش اخلاقي و پرورشي تربيتي او چنان بود كه پيغمبر و علي و خلفا و اصحاب همه در اكرام و احترام او تاكيد و مبالغه داشتند حتي معاويه نسبت به امام حسين نهايت احترام را ميكرد و اعتراف به مقام و منصب وفضيلت او مينمود.[6] پس چنين كسي كه بلندي عظمت او، چشم و دل همگان را گرفته است هرگز تن به ذلت و زبوني نميدهد و معقول نيست كه دست التماس آن هم به خاطر يك جرعه آب به سوي دشمن دراز كند. حتي حضرت ابوالفضل (ع) كه مقام امامت معصوم را هم ندارد و به عنوان پرچمدار امام (ع) مطرح است، آنچنان كرامت نفساني دارد كه كفي از آب زلال فرات را به لبان تشنه خويش نزديك ميكند و هيچ مانعي براي آشاميدن نيست، اما تشنگي امام حسين (ع) و عطش درون زنان و بچههاي اهل خيام، عباس را از آشاميدن آب باز ميدارد و آب را بر روي آب ميريزد و با كام تشنه و جگر سوخته عازم خيمهها ميگردد. آيا باور كردني است كه عباس چنين كند و امام حسين (ع) به خاطر يك جرعه آب به التماس بيفتد؟ هرگز!
و ثانياً: اين چنين نيست كه حسين (ع) تشنگي را به كلي از ياد برده باشد. درست است كه عظمت خدا، وجود امام را فرا گرفته بود و چون مشعل گداخته در راه وصل به معشوق ميافروخت، ولي تشنگي اثرات طبيعي خود را دارد و نميشود از ياد برد چنانچه شمشير و نيزهها و جراحات، اثرات طبيعي خود را به جا ميگذارد، اما عظمت خدا كه تمام وجود امام حسين (ع) را فرا گرفته است ـ برخلاف افراد عادي ـ تحمل ميكند. اصولاً عظمت كار امام حسين (ع) همين است كه با احساس درد و رنج عميق از پيشامد مصايب و زهر شمشيرها و فشار عطشها باز هم صبر كند و راضي به رضا قضاي پروردگار گردد.
امام (ع) [7] وظيفه شرعي و الهي دارد كه همه چيز را به دشمن بگويد و حجت را به تمام معنا به خصم تمام كند كه هيچگونه عذر و اعتذاري براي آنان باقي نماند و بايد جرعهاي آب آن هم در واپسين لحظههاي زندگي خود ار دشمن بخواهد تا آزمايش عاطفه واحساس و وجدان آنها باشد. امام به خوبي ميدانست كه اين لشكر لشكر سياهي و قساوت است و هرگز جواب مثبت به خواستههاي انساني و عاطفي امام نميدهد اما امام طبق مسئوليت الهي كه دارد بايد همه چيز را مطرح كند. طرح متاركه جنگ و خونريزي و ايراد خطبههاي وعظآميز براي يزيديان از مسايلي بود كه امام تا آخر بازگو كرد، ولي هرگز برآنان اثر نكرد و امام (ع) فرجام كار دشمن و سرنوشت خويش را ميدانست و در عين حال طبق وظيفه بايد عمل ميكرد و رسالت الهي و تبليغي خود را انجام ميداد. موقعي كه فرزند رضيعش، علياصغر را در برابر لشكريان دشمن بر روي دست خود بالا بردو عطش شديد آن طفل شش ماهة شيرخوار را به دشمن اظهار كرد كه: «اما ترونه كيف يتلضّي عطشاً». «آيا نميبينيد كه اين طفل رضيع از فشار تشنگي چگونه مضطرب وبيتاب است» بيايد خود را برداريد و جرعهاي آب به گلويش بريزيد، ميدانست كه پاسخ دشمن سنگدل چيست اما امام بايد حجت را از تمام جهات بر دشمن تمام كند كه هيچ نقطة ابهام و ناگفتهاي باقي نماند.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]ـ سحاب رحمت، عباس اسماعيلي يزدي، انتشارات مسجد مقدس جمكران، ص 385.
[2]ـ قمقام زخار و صمصام بثار، فرهاد ميرزا معتمدالدوله، انتشارات كتابفروش اسلاميه، ص 465.
[3]ـ نفس الهموم، حاج شيخ عباس قمي، نشر مكتبه بصيرتي، مطبعه خيام، بالتحقيق شيخ رضا استادي، ص 355.
[4]ـ اولين تاريخ كربلا، ترجمه مقتل الحسين، مقتل ابيمخنف متوفاي 157 هجري با ترجمه انصاري، ناشر موسسه دارالكتاب قم، نوبت دوم چاپخانه مهر، ص 138.
[5]ـ شهيد جاويد، نعمت الله صالحي نجف آبادي، ص 32.
[6]ـ تاريخ زندگاني امام حسين (ع) ، عمادالدين حسين اصفهاني، ج 1، انتشارات اسوه، ص 167.
[7]ـ سحاب رحمت، همان منبع، ص 387.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
عموم مورخان واقعة عاشورا، از شهادت طفل کوچکي از فرزندان امام حسين ـ عليه السلام ـ به وسيلة تير، ياد کرده اند. البته آنان در نام و چگونگي شهادت او اختلاف نظر دارند:
بعضي صرفاً به کلمة «طفلي از امام حسين ـ عليه السلام ـ » اکتفا کرده و نامي از او نبرده اند.[1]
بعضي ديگر نام او را عبدالله[2] و عده اي هم نام او را علي (علي اصغر) گفته اند.[3]
اين اختلاف در جزئيات شهادت آن طفل هم وجود دارد[4]؛ با اينکه تمامي اين مورخان شهادت او را به وسيلة تير اندازي دشمنان مي دانند، ولي در مورد چگونگي ريختن خون آن شهيد (که مساله مورد سوال نيز است) اختلاف دارند:
عده اي مانند شيخ مفيد و شيخ طبري به واسطة حديث ابومخنف «قديمي ترين مورخ واقعة عاشورا» از امام باقر ـ عليه السلام ـ اينگونه نقل کرده اند که: امام کف دستش را به زير محل خونريزي برد و هنگامي که پر شد آن را بر زمين ريخت: «فلما امتلاء کفه، صبه في الارض»[5]
عده اي ديگر هم مساله را به صورت ديگري نقل کرده اند: «امام پس از پر شدن کف دستش خون را به آسمان پرتاب کرد: «ياخذ الدم من نحره و لبته، فيرمي به الي السماء»[6] طبعاً با توجه به قدمت و اعتبار بيشتر منابعي که واقعه را به صورت اول (ريختن خون به زمين) ذکر کرده اند، ظاهراً بايد اين نقل را ترجيح دهيم، مگر اينکه پرتاب خون را به آسمان را مربوط به يک قضية ديگر بدانيم که بسيار بعيد است.
ولي در هر حال آن چه که در سوال آمده است: (پرتاب خون به سوي دشمنان) در هيچ يک از منابع (حتي منابع متاخر و ضعيف) نيز نيامده است.
نکتة بسيار مهم ديگر آن است که در هيچ يک از منابعي که ذکر کرديم، مسالة آب خواستن از لشکر دشمن براي اين کودک نيامده است. آنها اکثراً شهادت اين طفل را به هنگام وداع امام ـ عليه السلام ـ با او ذکر کرده اند. نقل آب خواستن از لشکر دشمن تنها در بعضي از منابع ضعيف و سست و بي ارزش مانند اسرار الشهادة[7] آمده است.[8]
چنين عملي بوضوح با عزتمندي و غيرت امام حسين ـ عليه السلام ـ در تضاد است و متاسفانه اين منابع سست جهت ترسيم واقعه اي صرفاً حزن آميز و ترحم برانگيز، امام را در حالتي که براي کودکش جرعه اي آب از دشمن التماس مي کند، ترسيم کرده اند.
نتيجه گيري: از آن چه گفته شد، نتيجه گرفته مي شود که پرتاب خون علي اصغر ـ عليه السلام ـ به سوي دشمنان صحت ندارد، آن چه که در کتب تاريخي آمده يا حاکي از ريختن خون به زمين است و يا پرتاب آن به سوي آسمان.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ابوحنيفه احمد بن داوود دينوري، الاخبار الطوال، مصر، مطبعة السعادة، چاپ اول، 1330ق، ص255؛ احمد بن ابي واضح يعقوبي، تاريخ يعقوبي، بيروت، دارصادر، چاپ ششم، 1995م، ج2، ص245.
[2] . احمد بن يحيي بلاذري، جمل من انساب الاشراف، تحقيق دکتر سهيل زکار، دارالفکر، چاپ اول، 1417ق، ج3، ص4078؛ ابوالفرج الاصفهاني، مقاتل الطالبين، نجف، مطبعة الحيدرية، 1385ق، ص59؛ شيخ مفيد، الارشاد، سلسلة المولفات، بيروت، دارالمفيد، 1414ق، ج2، ص135؛ عزالدين بن اثير، الکامل في التاريخ، بيروت، دارالکتاب العربي، چاپ دوم، 1387ق، ج3، ص294.
[3] . احمد بن اعثم، الفتوح، دايرة المعارف العثمانيه، حيدرآباد، چاپ اول، 1391ق، ج5، ص209؛ محمد بن علي بن شهر آشوب، مناقب آل ابي طالب، قم، المطبعة العلمية، بي تا، ج 4، ص 109.
[4] . جهت مطالعة بيشتر مراجعه کنيد: به تحقيقي دربارة اول اربعين حضرت سيد الشهداء، شهيد قاضي طباطبايي، بنياد علمي و فرهنگي شهيد قاضي، چاپ سوم، 1368 ش، ص660 الي 679.
[5] . محمد بن جرير طبري، تاريخ طبري، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، مصر، دارالمعارف، چاپ دوم، بي تا، ج5، ص448؛ الارشاد، همان، ج2، ص135؛ فضل بن حسن طبرسي، اعلام الوري باعلام المهدي، نجف، مکتبة الحيدرية، چاپ سوم، 1390ق، ص247ـ248.
[6] . مقاتل الطالبين، همان، ص59ـ60؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابي طالب، ج4، ص109.
[7] . فاضل دربندي، اکسير العبادات في اسرار الشهادات، تحقيق محمد جمعه بادي و عباس الجمري، قم، ذوي القربي، چاپ اول، 1420ق، ج2، ص609.
[8] . جهت اطلاعات بيشتر نگاه کنيد به مقالة «عزت طلبي در نهضت امام حسين ـ عليه السلام ـ ) نوشته نعمت الله صفري فروشاني، در فصلنامة حکومت اسلامي، شمارة 26، صص 79 الي 118.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
هرکسي که قصد مسافرت دارد چه سفر دنيوي و چه معنوي با بستگان و اقوام و نزديکان خود خداحافظي مي کند و اين در همه زمان ها يک سنت بوده و هست و در بعضي از مناطق شيوه خاص خود را دارد حتي براي آن مراسم مفصلي گرفته مي شود.
امام حسين ـ عليه السّلام ـ هم از اين قاعده مستثني نبود لذا در سال 61 هجري قمري در روز عاشورا وقتي که به سفر آخرش مي رفت از اهل و عيال خود خداحافظي کرد و با آنها وداع گفت.
در منابع و مقاتل اين گونه آمده است:
«در روز عاشورا امام حسين ـ عليه السلام ـ بعد از شهادت ياران و نزديکان و فرزندانش دو وداع داشت: يکي وداع عام: چون همه موجودات بلکه همه ممکنات از اشعة وجود او هستند، از آن وداع جميع موجودات از هم گسيخته شد و در تمام ارکان عالم خلل وارد شد و منادي از عرش ندا کرد: «الا ايّتها الامةُ المتحيرةُ الظالمةُ بَعد نبيّها (و در روايتي: القاتلهُ عترة نبيّها (و در روايتي: القاتلةُ عترة نبيّها) لا وفقکم الله لاضحي و لا فطرٍ» «اي امت سرگردان و ستم کننده بر عترت پيامبر و اي کشندگان آنها، خداوند شما را از عيد اضحي و فطر محروم کند».
ديگر، وداع خاص که با خواص خود داشت که از تتبّع اخبار معلوم مي شود چند مرتبه بوده است.
اول: وداع با اهل حرم محترم خود:
علامة مجلسي (ره) در «بحار الانوار» ذکر نموده که «چون امام مظلوم هفتاد و دو نفر از اصحاب و اهل بيت خود را ديد که روي زمين افتاده اند و بي کس و تنها مانده است» متوجه خيمه ها شد.
«و نادي يا سکينه و يا رُقيّه و يا عاتکه[1] و يا زينب و يا فاطمه، يا ام کلثوم، عليکنّ مني السلام».
«اهل حرم را صدا زد: اي سکينه و اي رقيه و اي عاتکه و اي زينب و اي فاطمه و اي ام کلثوم خدا حافظ».[2]
زنان و دختران و کنيزان چون اين صدا را شنيدند همگي از خيمه ها بيرون دويدند، و صدا به گريه و ناله بلند کردند. حضرت يک يک را سفارش مي فرمود که دلها را آتش مي زد، نگاه حسرتي به ايشان کرد و آه از دل سوخته خود کشيد. حضرت فرمود: «اي خواهر، گويا مي بينم که در اين نزديکي مثل بندگان و کنيزان اسير کرده، در جلو اسبها ميدوانند و عذاب مي کنند، که اهل حرم صدا به گريه و ناله بلند کردند، آن حضرت ايشان را ساکت گردانيد»، و امر به شکيبايي نمود، روانه ميدان شد.
دوم: وداع خاص با حضرت سکينه مظلومه بود...
سوم: وداع با رقيه صغيره بود.
چهارم: وداع با علي اصغر بود.
پنجم: وداع با زينب خاتون بود، چنانکه روايت شده بعد از وداع عمومي با اهل حرم زينب را طلبيد و به او وصيت کرد، و سفارش اطفال و زنان را به او نمود و او را امر به صبر فرمود.
حضرت ذوالجناح را طلبيد و سوار شد که صداي گريه اهل حرم بلند شد و ناله طفلان به فلک رسيد، و چون چند قدم راه رفت ديد باز صداي گريه مي آيد نگاه کرد ديد زينب با پاي برهنه مي آيد و مي گويد اي برادر، صبر کن حاجتي با تو دارم. حضرت ايستاد. زينب عرض کرد: اي برادر، مادرم در وقت وفات وصيت کرده، که هرگاه عازم سفر آخرت مي باشي، به عوض او زير گلوي تو را ببوسم. حضرت پياده شد زينب دستها به گردن امام در آورد و گلوي او را بوسيد.[3]
در کتاب «تذکرة الشهداء» آمده است: چون امام حسين ـ عليه السلام ـ چند قدمي از خيمه ها دور شد حضرت زينب ـ سلام الله عليها ـ از خيمه بيرون آمد و صدا زد: «برادرم لحظه اي درنگ کن تا وصيت مادرم فاطمه ـ سلام الله عليها ـ را نسبت به تو به جا آورم امام توقف کرد و فرمود آن وصيت چيست؟ زينب ـ سلام الله عليها ـ عرض کرد: مادرم به من وصيت فرمود، هنگامي که نور چشمم حسين را روانه ميدان براي جنگ با دشمن کردي، عوض من گلوي او را ببوس، آنگاه زينب ـ سلام الله عليها ـ گلوي برادرش را بوسيد و به خيمه بازگشت»[4].
در کتاب خصائص الزينبيه نيز در ذيل خصيصة دهم چنين آمده است: «هر کسي از اهل بيت امام حسين ـ عليه السلام ـ در روز عاشورا از طرف ديگري نيابت داشته است حضرت عباس از طرف پدر بزرگوار خود امير المؤمنين، حضرت قاسم از طرف پدر بزرگوار خود حضرت امام حسن و حضرت زينب از طرف مادر خود حضرت زهرا چنان که از هر حيث در مقام نيابت ايستادگي نموده، حتي اينکه در وداع آخرين، گلوي برادر را به نيابت از طرف مادر بوسيده است».[5]
اين سه نقلي که ذکر شد از تتبع در ميان حدود چهل عنوان کتاب مقتل به دست آمد که در بقيه عنوانها به گونه ديگر آمده است و در اکثر آن کتابها نقل شده که:
وقتي امام حسين ـ عليه السلام ـ براي آخرين بار خواست از اهل حرم خداحافظي کند حضرت زينب پشت سر حضرت آمد و فرمود: «مهلاً يا اخي توقف حتي ازّود من نظري و اودّعک وداع مفارق لاتلاق بعده فمهلاً...» يعني «اي برادر تعجيل مکن، زماني درنگ کن تا از ديدارت توشه برگيرم و از گلستان جمالت گلي بچينم که اين وداع آخر است ديگر به خدمت نمي رسم و ملاقاتي نخواهد بود، آنگاه هر دو دست و هر دو پاي مبارکش را بوسيد، و ديگر زنان نيز در گرد آن حضرت جمع شدند و همين کار را کردند».[6]
که ما به اختصار از ذکر همه آنها صرف نظر مي کنيم و فقط نام بعضي از آن عنوانهايي که عبارت «آنگاه هر دو دست و هر دو پاي مبارکش را بوسيد» را که در آن کتب وجود دارد مي آوريم.
روضه الشهداء (ملا حسين کاشفي سبزواري) ـ مقتل الحسين (کاشف الغطاء) ـ ذريعة النجاة (گرمرودي تبريزي) مهيج الاخزان (حسن بن محمد علي اليزدي الحائري) ـ عبرات المصطفين في مقتل الحسين (شيخ محمد باقر محمودي) ـ تظلّم الزهراء (رضي بن نبي قزويني) ـ نخبة الصائب (ملا حبيب الله کاشاني) ـ مقتل ابو مخنف ـ مقتل خوارزمي ـ بحار الانوار ـ مقتل مقرّم ـ لهوف سيد بن طاووس ـ مقتل الشمس (محمد جواد صاحبي) ـ يوم الطّف (هادي نجفي) ـ مقتل الحسين (بحر العلوم) ـ ناسخ التواريخ ـ بحر المصائب ـ مقتل سيد الاوصياء و سيد الشهداء (شيخ عبد المنعم کاظمي) ـ معالي السبطين ـ اسرار الشهاده ـ رياحين الشريعه ـ الوقايع و الحوادث ـ اکسير العبادات ـ الطراز المذهب و... .
نتيجه: طبق سه نقلي که ذکر شد عبارت «و گلوي امام حسين ـ عليه السلام ـ را بوسيد» وجود دارد و در بقيه نقلها که منابع در بالا ذکر گرديد عبارت «و دست و پاي حضرت را بوسيد و سائر زنان هم همين کار را کردند» آمده است.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. شايد منظور از عاتکه دختر زيد بن عمرو بن نفيل قرشي همسر با وفاي امام حسين(ع) باشد، که بانويي فاضل و شاعر بود، اشعار فراواني در سوگ امام حسين(ع) سروده، و نخستين کسي است که بدن مبارک امام(ع) را برداشت و بر قاتلش لعنت کرد.
[2] . حسن بن علي يزدي، انوار الشهاده، تهران، ناشر حاج ملا علي اکبر تاجر کتابفروش خوانساري، کتابخانه آيت الله گلپايگاني، 1360ق، ص97؛ مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، ج 45، ص 47.
[3] . اسماعيلي يزدي، عباس، سحاب رحمت (تاريخ و سوگنامه حضرت سيد الشهداء)، قم، انتشارات مسجد مقدس جمکران، چاپ اول، 1377، ص562.
[4] . ملاحبيب کاشاني، تذکرة الشهداء، ص 311.
[5] . «سيّد نور الدين جزايري»، خصائص الزينبيه، ص31، کتابخانه آيت الله گلپايگاني (بيتا).
[6] . فاضل بندري، اکسير العبادات في اسرار الشهادات، ص 65، عباس قليخان، الطراز المذهب، ج 1، ص 225 و ... .
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
امام حسين ـ عليه السلام ـ از همسرش «رباب» دختر امرء القيس دو فرزند داشته، يكي سكينه خاتون و ديگري عبدالله كه لقب او علي اصغر بوده و كودكي صغير بوده است (شش ماهه) و در آغوش پدرش به شهادت رسيد.[1]
درباره شهادت حضرت علي اصغر ـ عليه السلام ـ نقل ها بسيار متفاوت و متزلزل است كه در ذيل به بعضي از آنها اشاره مي كنيم:
1ـ بعضي نقل ها حاكي از آن است كه امام به خيمه آمد، فرزندش را نزد او آوردند و آن حضرت طفل را در دامان خود نشانيد، در اين اثناء مردي از بني اسد تيري پرتاب كرد و آن طفل را به شهادت رساند.[2]
همانطور كه ملاحظه مي فرماييد در اين قول معروف كه مختار بزرگاني چون شيخ مفيد[3] است، هيچگونه نامي از تشنگي علي اصغر برده نشده تا چه رسد به اينكه گفته شود امام درخواست آب براي او نمود.
2ـ بعضي نوشته اند كه بعد از شهادت حضرت عباس، امام حسين ـ عليه السلام ـ گفت آيا كسي هست كه مقداري آب براي اين طفل بياورد كه او طاقت تشنگي را ندارد، علي اكبر كه در آن زمان 17 سال داشت بلند شد و گفت من مي روم آب مي آورم و رفت وارد شريعه شد و مقداري آب آورد، امام خواست آب را به طفل بخوراند وقتي طفل آماده آشاميدن آب شد، تير مسمومي آمد و قبل از اينكه علي اصغر آب بياشامد بر گلوي او نشست و او را به شهادت رساند.[4]
اين نقل اولا اشكالش اين است كه گفته شده بعد از شهادت عباس، حضرت علي اكبر رفت آب آورد، در صورتيكه طبق نقل مقاتل، علي اكبر قبل از حضرت عباس به شهادت رسيد، چون او اولين شهيد از بني هاشم بوده است.[5] و ثانياً: از اين نقل بر مي آيد (در صورت صحت) كه امام از دشمن درخواست آب نكرده، بلكه از اصحاب خود خواسته بروند آب بياورند.
3ـ بعضي نقل كرده اند كه چون امام ديد سپاه كوفه در ريختن خون او اصرار ميورزند، قرآن را گرفته و آنرا باز كرد و روي سر نهاد و فرياد برآورد: بين من و شما كتاب خدا و جدم رسول الله حكم كند، اي قوم، خون مرا به چه چيزي حلال مي شماريد؟ در اين حال امام ـ عليه السلام ـ نظر كرد و طفلي را ديد كه از تشنگي مي گريد او را روي دست گرفته و گفت: اي جماعت! اگر به من رحم نمي كنيد، به حال اين كودك شير خوار، رحم كنيد. در اين اثناء مردي از سپاه كوفه با تيري آن كودك بي گناه را به قتل رساند.[6]
4ـ بعضي نوشته اند، ام كلثوم علي اصغر را نزد امام حسين ـ عليه السلام ـ آورد و گفت: برادر جان اين طفل سه روز است كه آب نياشاميده است، مقداري آب براي او تقاضا كن، امام رو به لشكر كوفه كرد و فرمود: اي قوم! برادر و اولاد و ياران مرا كشتيد، فقط اين طفل باقي مانده است كه از تشنگي دست و پا مي زند در حالي كه هيچ گناهي ندارد او را به سوي شما آورده ام پس قطره اي آب به او بياشاميد.[7]
5ـ بعضي نوشته اند، بعد از اينكه ام كلثوم آن حرف را به امام گفت، امام رو به كوفيان چنين فرمود: اي شيعيان آل ابي سفيان اگر مرا گناهكار مي دانيد به اين كودك گناهي نتوانيد بست، او را آب دهيد كه از شدت عطش شير در پستان مادرش خشكيده است.[8]
ملاحظه مي فرمائيد در نقل سوم با كنايه و در دو نقل آخري با صراحت گفته شده كه امام از دشمن درخواست آب نمودند، ولي اين نقل ها نمي تواند صحيح باشد، چون: اولا: گفته شده كه ام كلثوم به امام گفت سه روز است اين كودك آب نياشاميده است، در صورتي كه طبق نقل كتب معتبر در شب عاشورا، امام حسين ـ عليه السلام ـ و يارانش آب در اختيار داشتند كه بعنوان شاهد دو نقل را ذكر مي نمائيم.
الف) شيخ مفيد در ارشاد چنين نقل مي كند: امام سجاد ـ عليه السلام ـ مي فرمايد، شبي كه پدرم در صبح آن شهيد شد من در خيمه بودم و عمه ام زينب از من پرستاري مي كرد، پدرم به خيمه رفت و جَون غلام ابوذر كه در تعمير اسلحه استاد بود شمشير پدرم را صيقل مي داد و شنيدم پدرم اين اشعار را زمزمه مي كرد. «اين روزگار اف بر دوستي تو باد كه از طلوع آفتاب تا غروب آفتاب چه بسيار دوستان را مي كشي و در كشتن هم عوض و بدل نمي پذيري و...».
امام سجاد ـ عليه السلام ـ مي فرمايد: «چون اشعار را شنيدم دانستم كه بلا نازل شده و پدرم تن به شهادت داده لذا گريه گلويم را گرفت اما سكوت را رعايت نمودم» بعد در دنباله دارد كه «عمه ام زينب كه اين را شنيد خود را به امام رسانيد و گفتگويي بين حضرت امام حسين ـ عليه السلام ـ و خواهرش ردّ و بدل شد. حضرت زينب بيهوش شد امام حسين ـ عليه السلام ـ آب به صورت خواهر پاشيد و او را به حال آورد».[9] ملاحظه مي فرمائيد كه امام آب در اختيار داشته كه به صورت خواهرش آب پاشيد.
ب) شب عاشورا امام، حضرت علي اكبر را با بيست، سي نفر سواره و بيست نفر پياده فرستاد تا آب آورند و خود اشعاري را خواند (همان اشعاري كه در نقل شيخ مفيد بود) آنگاه روي به ياران خود نمود و فرمودند: برخيزيد آب بنوشيد كه اين آخرين توشه شماست، و وضو گرفته و غسل كنيد و لباسهاي خود را بشوئيد تا كفن شما باشد.[10]
ثانياً از اينها كه بگذريم امام حسين ـ عليه السلام ـ اهل اين جور درخواستها نبوده است، شهيد مطهري درباره اينكه آيا ابا عبدالله ـ عليه السلام ـ تقاضاي آب از دشمن كرده است يا نه؟ مي فرمايد: باور نكنيد كه ابا عبدالله چنين درخواستي كرده باشد، حسين اهل اين جور درخواستها نبود، بلكه او در مقابل لشكر دشمن مي ايستد و فرياد مي كند: مردم كوفه آن ناكس پسر ناكس، آن زنا زاده پسر زنازاده فرمانده كل شما، آن كسي كه به فرمان او آمده ايد به من گفته است كه از اين دو كار يكي را انتخاب كن يا شمشير يا تن به ذلت دادن، آيا من تن به ذلت بدهم، هيهات كه زير بار ذلت بروم.[11]
ثالثاً: اگر امام حسين ـ عليه السلام ـ در آن لحظه سخت، علي اصغر را در آغوش مي گيرد، براي اعلام مظلوميّت اهل بيت به جهانيان و براي رسيدن هر چه بيشتر نداي عاشورا به جهان و جهانيان است نه براي آب خواستن.
حاصل آنكه در ميان نقل هاي مختلفي كه در اين زمينه شده ما هم به تبعيت از بزرگاني چون شيخ مفيد، طبرسي و شهيد مطهري نقل اول را قبول داريم و نقل هاي ديگر علاوه بر اينكه متنشان متزلزل است در شأن امام حسين ـ عليه السلام ـ نيست و لذا قابل قبول نمي باشد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. حماسه حسيني، ج2، استاد شهيد مطهري.
2. قصه كربلاء نوشته علي نظري منفرد.
3. سوگنامه آل محمد نوشته محمدي اشتهاردي.
4. الارشاد، شيخ مفيد، ترجمه رسولي محلّاتي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . اصفهاني، ابي فرج ، مقاتل الطالبين، بيروت، مؤسسه اعلمي، چاپ دوم، 1408 هـ ق، ص94.
[2] . مفيد، ارشاد، ج2، ص108 و نظري منفرد، علي، قصه كربلا، ص352.
[3] . ارشاد، ج2 ص108. شهيد مطهري در اين كتاب ص46 مي گويد: شيخ مفيد (ره) ارشاد را نوشته و چقدر متقن نوشته ما اگر به ارشاد مراجعه كنيم احتياج به جايي ديگر نداريم.
[4] . منتخب طريحي، ص 431 و معالي السبطين ج1 ص423.
[5] . حماسه حسيني، همان، ص202.
[6] . ابن جوزي، تذكرة الخواص، نظر منفرد، علي، قصه كربلا، ص 253.
[7] . القندوزي، سليمان بن الحسيني البلخي، ينابيع المودة، چاپ قديم، ص342 به نقل از مقتل ابو محفف.
[8] . محمد تقي، سپهر، ناسخ التواريخ، انتشارات اسلاميه، 1343، ص394.
[9] . مفيد، ارشاد، تحقيق مؤسسه آل البيت، چاپ اول، 1413، ج2، ص94.
[10] . امالي، شيخد صدوق مجلسي، 30.
[11] . همان، ج1 ص136.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در مورد اسب تاختن بر بدن هاي مبارک شهداي کربلا، در کتب تاريخي و مقتل ها مطلبي وجود ندارد فقط اين مقدار در بارة اصحاب امام حسين ـ عليه السلام ـ آورده شده که عمر بن سعد در همان روز عاشورا سر مقدّس حسين ـ عليه السلام ـ را با خَوْلي بن يزيد اصبحي و حُميد بن مسلم ازدي به سوي عبيدالله بن زياد فرستاد و دستور داد سرهاي مقدس ياران و جوانان بني هاشم را جدا کنند و آنها هفتاد و دوسر بودند که همه را به همراه شمر بن ذي الجوشن و قيس بن اشعث و عمروبن حجاج روانة کوفه کرد.[1]
اما در بارة اسب تاختن بر بدن مبارک امام حسين ـ عليه السلام ـ در مقاتل چنين آورده شده:
عمر بن سعد در ميان يارانش فرياد زد: چه کسي داوطلب مي شود با اسبش حسين ـ عليه السلام ـ را لگدمال کند؟ ده نفر قبول کردند. از جمله: اسحاق بن حَيوه حَضرمي، احبش بن مِرثَد حضرمي، آن ها آمدند و بدن حسين ـ عليه السلام ـ را با اسب هاي خود لگدمال کردند، به طوري که پشت و سينه شان را خُرد کردند.[2] (لعنة الله علي قوم الظالمين).
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. محمد بن طاووس، اللهوف في قتلي الطُفُوف، نجف، منشورات المطبعه الحيدريه، 1950م، ص62؛ شيخ مفيد ، الارشاد، مترجم سيد هاشم رسولي محلاتي، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ چهارم، 1378ش، ج2، ص170.
[2]. ابي جعفر محمد بن جرير، طبري، تاريخ الامم و الملوک، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره، دارالمعارف بي تا، ج5، ص454؛ شيخ مفيد، الارشاد، قم، المؤتمر العالمي للشيخ المفيد، 1413ق، ج2، ص1136؛ اللهوف في قتلي اللطفوف، همان، ص58.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در نقل حوادثي كه در جريان كربلا رخ داده، مخصوصاً حوادثي كه در روز عاشورا رخ داده، تقريباً توافق همه جانبه اي وجود دارد. در نقل مصائبي كه بر خاندان پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و بر امام حسين ـ عليه السلام ـ و ساير اصحابش در اين روز اتفاق افتاده است، بين منابع شيعه و سني تفاوت زيادي وجود ندارد. اما در اينكه هدف امام حسين ـ عليه السلام ـ از قيام چه بوده است؟ و مقصر در اين جريان كيست؟ تنها بين منابع اهل سنت دو ديدگاه كلي وجود دارد. ديدگاه اقليتِ منابع اهل سنت سعي در تبرئه يزيد دارند و سعي دارند امام حسين ـ عليه السلام ـ را به عنوان مقصر معرفي كنند. كه عمده صاحبان اين ديدگاه منابع قديمي هستند. اما ديدگاه اكثريت، يزيد را مقصر مي دانند و كاملاً از حركتِ امام حسين ـ عليه السلام ـ و قيام ايشان دفاع مي كنند. اين ديدگاه در منابع قديم زياد و در منابع جديد زيادتر است. ابوفلاح عبدالحي بن عماد حنبلي از علماي معروف حنبلي مي نويسد: «همة علما اتفاق دارند در تحسين قيام امام حسين ـ عليه السلام ـ عليه يزيد»[1] ما در اين مقاله ابتدا ديدگاه گروه نخست را بيان مي كنيم و سپس ديدگاه اكثريت را بيان خواهيم كرد.
يكي از كساني كه در گروه اقليت قرار دارد مورخ مشهور اهل سنت «طبري» مي باشد. اين مورخ اشاره به مقصرين حادثه نمي كند و هدف قيام امام حسين ـ عليه السلام ـ از گزارش او معلوم نمي شود. وي تا حدودي سعي در تبرئه يزيد دارد. ايشان مي نويسد: «وقتي خبر كشته حسين توسط «زحر بن قيس» به گوش يزيد رسيدگفت: «... خدا پسر سميه را لعنت كند به خدا اگر كار وي به دست من بود، مي بخشيدمش»[2] «ابن كثير» هم سعي در تبرئه يزيد دارد ايشان مي نويسد: «جز عده قليلي از كوفه كسي راضي به قتل حسين نبود... بلكه حتي يزيد بن معاويه هم راضي به اين كار نبود...»[3] در حالي كه كلماتي كه خود يزيد آن را بيان كرده، كاملاً رضايت او را به اين امر نشان مي دهد.[4]
«ابن عربي» از نويسندگان بسيار متعصب سني، جزء اقليتي است كه حركت يزيد را تأييد مي كند و حركت امام حسين ـ عليه السلام ـ را كاملاً اشتباه معرفي مي كند. وي مي نويسد: «علت كشته شدن حسين اين بود كه مردم حديثي ازپيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ شنيده بودند كه مي گفت كسي كه بخواهد تفرقه بيندازد بين اين امت، او را با شمشير بزنيد هر كس كه باشد.»[5] اين مورخ هيچ توجهي به احاديثي كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ در مورد فضيلت امام حسين ـ عليه السلام ـ فرموده بود[6] نمي كند و حديثي را نقل مي كند كه بر فرض صحت هيچ ارتباطي با حركت امام حسين ـ عليه السلام ـ ندارد چون امام حسين ـ عليه السلام ـ قصد تفرقه بين امت اسلامي را نداشت بلكه هدف او اصلاح حكومت اسلامي بود. اين مورخ حتي به نويسندگاني كه يزيد را شارب خمر معرفي كرده اند حمله مي كند و مي نويسد: «... مورخاني كه مي گويند يزيد شراب مي خورد، خجالت نمي كشند؟».[7]
اما ديدگاه اكثريت مورخان و نويسندگان اهل سنت در رابطه با قضاياي كربلا و شهادت امام حسين ـ عليه السلام ـ همان طور كه بيان شد، تأييد حركت امام حسين ـ عليه السلام ـ و تخطئه اقدامات يزيد مي باشد. اين گروه يزيد را فردي ظالم، بزه كار و قاتل امام حسين ـ عليه السلام ـ مي دانند و برخي حتي معاويه را هم مقصر مي دانند.
«ابوالحسن اشعري» مي نويسد: «چون ستمگري يزيد از حد گذشت امام حسين ـ عليه السلام ـ با ياران خود عليه بيداد او قيام كرد و در كربلا به شهادت رسيد.»[8] ابوفلاح حنبلي مي نويسد: «شانزده تن از اهل بيت امام حسين ـ عليه السلام ـ كه در آن روزگار كسي همانند آنها نبود همراه او به شهادت رسيدند. خدا انجام دهنده آن را بكشد و خوار گرداند هر آن كس را كه بدان امر كرد و رضايت داد.»[9] ابن خلدون مي نويسد: «اين عمل يزيد يكي از اعمالي است كه فسق او را تأكيد و تأئيد مي كند و حسين در اين واقعه شهيد و در نزد خدا مأجور است و عمل او بر حق و از روي اجتهاد است.»[10] ابن خلدون يزيد را ظالم و قيام امام حسين ـ عليه السلام ـ را قيام عليه ظلم معرفي مي كند «... يزيد از عدالت به دور بوده و حسين ـ عليه السلام ـ عليه يك حاكم ظالم قيام كرده بود.»[11]
ابن خلدون، در «العبر»، يزيد را فردي ستم كار، بزه كار و شارب خمر و فاعل ساير معاصي مي داند وي مي نويسد: «چون ستم يزيد و عمالش همه جا را فراگرفت و بزه كاري هايش چون كشتن سبط رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ و ياران او و نيز شرب خمر و اشتغال او به ديگر معاصي آشكار شد، نخست مردم مدينه بر عامل خود بشوريدند...»[12] هر چند اين مورخ در برخي از موارد اشتباهاتي را هم به امام حسين ـ عليه السلام ـ نسبت مي دهد. «عبدالرحمان شرقاوي» در كتابش «الحسين ثائراً و شهيداً» حركت امام حسين ـ عليه السلام ـ را كاملاً تأئيد مي كند و رضايت يزيد را از اعمالي كه انجام داده در كربلا بيان مي كند.[13]
«طه حسين» انتخاب يزيد توسط معاويه را كاري منفور و بدعتي جديد مي نامد.[14] و يزيد را جواني مفرط در لهو و لعب و عياشي و ميگساري مي داند كه به طور علني مرتكب اين اعمال مي شد.[15] وي سپس مي نويسد «مورخين مي گويند كه يزيد گناه قتل حسين و شهداي ديگررا بر گردن عبيدالله بن زياد افكند اما اين اتهام يزيد درست نيست زيرا همه مي دانند كه يزيد، ابن زياد رانه فقط مجازات نكرد بلكه از كار هم بركنار نساخت»[16] «و مورد تشويق هم قرار گرفت»[17] و در جاي ديگر مي نويسد: «شايد گفته شود كه «حسين بر يزيد شوريده و بيعت او را شكسته... از اين رو يزيد از حق حاكميتِ خود دفاع كرده و جلوي تفرقه بين مسلمين را گرفته است» ولي اين گفته صحيح نيست.»[18]
نويسندگان زيادي از اهل سنت ديدگاهي شبيه طه حسين دارند از جمله «خالد محمد خالد» نويسنده كتاب «ابناء الرسول في كربلا» و «عباس محمود العقاد» صاحب كتاب «ابو الشهدا حسين بن علي».
در پايان مي توان نتيجه گرفت كه تقريباً اكثر نويسندگان اهل سنت بر كشته شدن مظلومانة امام حسين ـ عليه السلام ـ و گناه كار بودنِ يزيد متفق هستند. اين ديدگاه در حال رشد و ترقي مي باشد. نوانديشان سني با ادله محكم اين امر را ثابت كرده اند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. انباء الر سول في كربلا، خالد محمد خالد.
2. الوالشهدا حسين بن علي(ع)، عباس محمود العق5اد.
3. علي و فرزندانش، طه حسين.
4. الحسين ثائراً و شهيدا، عبدالرحمن شرقاوي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . بر شطّي از حماسه و حضور، مجموعه مقالات، قم، مركز چاپ و نشر سازمان تبليغات اسلامي، چاپ اول، 1375، ص 267، به نقل از: «شذرات الذهب من اخبار من ذهب» ج 2، ص 67.
[2] . محمد بن جرير طبري، الرسل و الملوك، ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران، انتشارات اساطير، چاپ 5، سال 1375، ج7، ص3071.
[3] . اسماعيل بن كثير، البدايه و النهايه، بيروت، دارالمعرفه، چاپ 4، سال 1419، مجلد 4، ج 8-7، ص 600.
[4] . اشعاري همانند: «لعبت هاشم بالمك فلا خبر جاء و لا وحي نزل» و «قد اخذنا الثار منكم يا حسين» مراجعه شود به كتاب عبدالرحمن شرقاوي، الحسين ثائراً و شاهداً، ص 411.
[5] . ابن عربي، العواصم من القواصم، قاهره، المطبعه الاسلاميه، سال 1371 هـ ، ج2، ص232.
[6] . من جمله حديث «ان الحسين مصباح الهدي و سفينة النجاة» بحار، ج 36، ص 205.
[7] . ابن عربي، پيشين، ص233.
[8] . بر شطّي از حماسه و حضور، پيشين، ص 267، به نقل از «مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلين»، ص 45.
[9] . همان، ص 282، به نقل از «شذرات الذهب من اخبار من ذهب»، ج 2، ص 67.
[10] . ابن خلدون، مقدمه، ترجمه محمد پروين گنابادي، تهران مركز انتشارات علمي فرهنگي، چاپ 4، سال 1362، ج1، ص417.
[11] . همان، ص417.
[12] . ابن خلدون، العبر، ترجمه عبدالحميد آيتي، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، چاپ 1، 1363، ج4، ص37.
[13] . عبدالرحمن شرقاوي، الحسين ثائراً و شهيداً، بيروت، العصر الحديث لِلنشر و التوزيع، چاپ دوم، 1405.
[14] . طه حسين، علي و فرزندانش، ترجمه محمدعلي شيرازي، تهران، انتشارات گنجينه، چاپ چهارم، 1354، ص242.
[15] . همان، ص 242.
[16] . همان، ص 259.
[17] . همان، ص 263.
[18] . همان، ص 262.
|
|
|
|
<- 1 2 3 4 5 6 7 8 9 > ->
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
فلسفه |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9200 سوال |
:تعداد سوالات |
|
292 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|