|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های امام صادق علیه السلام |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ابوحنيفه نعمان ثابت بن زوطي بن ماه يا نعمان بن ثابت بن مرزبان (يا طاووس) در سال 80 هجري در كوفه متولد شد و در سال 150 هجري در زندان بغداد درگذشت. ايراني الأصل و از اطراف كابل بوده است. نسبت به اهل البيت و شخص اميرالمؤمنين (ع) ارادت و دلدادگي خاصي داشت و به همين جهت مورد بغض و كينه محدثان اهل سنت قرار گرفت.
شاگرد امام محمد باقر (ع) بود اگر چه ابوعبدالله محدث او را شاگرد امام جعفر صادق (ع) هم دانسته است و جمله معروف ايشان كه"لولا سنتان لهلك نعمان"يعني اگر دو سال شاگردي امام صادق (ع) نبود، ابوحنيفه تباه ميشد، بر اين دلالت دارد.
ابوحنيفه سخت در دام قياس (تمثيل منطقي) و استحسان بود و امام صادق (ع) با او مناظراتي داشت و سخت او را از اين عمل بر حذر ميداشت.
ابوحنيفه را به لحاظ افراط در عمل به قياس و ظنيات، رأس القياسين ناميدهاند.
فقه او مبتني بر قياس و استحسان و متأثر از آندو بود ولي فقه صادق آل محمد (ص) مبتني بر قرآن كريم و سنت پيامبر (ص) بود.
اصلاً تاريخ فقه و فقها بسيار واضحتر از آن است كه اينگونه نسبت ها قابل ارائه باشند.
تاريخ و خط فقه اهل البيت كاملاً روشن است و لطفاً از آن برادران اهل سنت بخواهيد كه مدارك و منابع اين نسبت را در اختيار شما بگذارند .
ـ امام صادق (ع) رئيس مذهب و فقه شيعه مي باشد و همين دلالت بر عظمت و سيطره و بلندي جايگاه ايشان در اين مكتب دارد.
رسائلي فراواني به امام صادق (ع) نسبت دادهاند، در طول حيات مباركش بيش از 4000 شاگرد داشته و بيانات ايشان را مكتوب مينمودند كه آن بيانات به نام اصول اربعه ماده (اصول چهار صدگانه) بعدها جزء مدارك اصلي و منابع مهم فقه شيعه قرار گرفت و جوامع حديثي شيعه پر از آثار ايشان است.[1]
ـ تاريخ شيعه پر از درد و آلام و مظلوميتهاي شيعه وستمگريهاي حاكمان است كشتارهاي دسته جمعي و غارتها و حبسهاي طويل المده عباسيان كه تا قرن هفتم در قلب جهان اسلام حكومت ميكردند، مجالي براي حيات آنان نگذاشته بود، ائمه شيعه يا در زندانها و يا تحت نظارت حاكمان بودند و بالأخره مسموم ميگشتند، اين در حالي بود كه مذاهب اهل سنت با پشتيباني حاكمان وقت گسترش مييافت و تبليغ ميشد، مناصب قضا و كرسيهاي تدريس در دست آنان بود و بلاد فتح شده در اختيار آنان، و اسم شيعه قدغن و جرم بزرگي محسوب ميشد.
وقتي كه حسنك وزير را خواستند بكشند براي او جرم تراشي كردند ولي چه جرمي مناسب حالش باشد، يكي از نديمان خليفه گفت: بهترين اتهام و جرم رافضي بودن است!! و به اين طريق براحتي او را به كام مرگ فرستادند، آري رجوع به تاريخ است كه اين وقايع دردناك و كشتار علويان و شيعيان را براي ما روشن ميكند.
با ذكر اين مقدمه ميگوئيم كه زمينه و بستر رشد علوم و تحقيقات براي شيعه جز در پرده تقيه امكان نداشت و حوصله و امكانات و امنيت و عامل تشويقي نمانده بود تا شيعيان به فكر تدوين و تأليف باشند، در عين حال علماي بزرگ و خدا مدار شيعه به استقبال خطر رفته و به تدوين فقه شيعي و فقه اهل البيت پرداختند.
سير نگارش فقه در شيعه به صورت ذيل بوده است:
الف: فقه منصوص: يعني متن اخبار و روايات اهل البيت را ذكر ميكردند كه اين خود دو حالت داشت 1. حالت ابتدايي و نقل متون 2. حالت پيشرفته و تنظيم و باببندي روايات در ابواب مختلف فقهي ـ بسياري از شاگردان اهل البيت در اين زمينه تأليفاتي داشتهاند كه تعيين اولين مكتوب و اولين نويسنده شايد ميسور نباشد.
ب: فقه غير منصوص: بدين گونه كه با استنباط از الفاظ روايت متن كتاب به قلم نويسنده باشد، همان چيزي كه حالت پيشرفتهاش الآن در بين فقهاي ما مرسوم است، اولين كسي كه چنين كتابي را با اين خصوصيت تأليف نمود، علي بن بابويه قمي (صدوق اول) (متوفاي 329) بوده است و نام كتاب خود را “الشرايع”گذاشت كه بعداً فرزند ايشان با همين نوع نگارش كتاب دوم فقهي يعني “المقنع” را نوشت[2].
پی نوشتها:
[1] براي آشنائي با مؤلفات امام صادق (ع) ميتوانيد به دائره المعارف الاسلاميه الشيعه، حسن الأمين، ج 1 ص 455 ـ 456 رجوع فرمائيد.
[2] دائره المعارف الاسلاميه الشيعه حسن الأمين ج 1 ص 455 ـ 456
موسوعه طبقات الفقها، ج 2، ص 585 (آيه الله سبحاني)
موسوعه طبقات الفقها، المقدمه القسم الثاني ص 192 و ص 234
منبع: پايگاه حوزه
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مخالفت شاگردان با نظريات استاد نه تنها در سنت و سيره علماء و بزرگان ديني بوده و هست، بلكه در حوزههاي غير ديني، هم اين منش از ديرباز وجود داشته كه شاگردان بعد از رسيدن به درجهاي از درجات علمي، گاهي كاملاً با نظرية استاد مخالفت ميكردهاند، حال اين مخالفت يا به حق بوده يا ناصواب. و نمونههاي آن در طول تاريخ بسيار مشاهده ميشود، از جمله در فلاسفة يونان باستان.
بنابراين جاي تعجب نيست كه در حوزة فقه امام صادق(ع) شاگرداني به مخالفت با استاد بپردازند، و امروز هم در حوزههاي علميه بخصوص در فقه چنين سيرهاي دنبال ميشود.
و اما در مورد ادعاي شما، بايد به عرض برسانيم كه آنقدر اين ادعا واضح البطلان است كه نيازي به اثبات و استدلال ندارد و به نظر ميرسد اين ادعا به دور از عقل و منطق است، چرا كه همه ميدانيم، فقه مذهب شيعه مبتني بر آراء و نظريات امام صادق(ع) ميباشد آن وقت چطور ممكن است، موسس اين مكتب فقهي، خود شيعه نباشند؟!
منبع: پايگاه حوزه
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
معناي شاگرد بودن ابوحنيفه براي امام صادق عليهالسلام اين نيست كه او دائماً در محضر امام صادق(ع) بوده و از علوم مختلف و گسترده ايشان استفاده مي كرده است بلكه به اين معناست كه گاهي ميآمد و در جلسات حضرت شركت و استفادههايي مينموده است.
بالاخره چون ابوحنيفه امام صادق(ع) را به عنوان امام معصوم و حجت خداوند نميدانست و چنين اعتقادي نداشت، تا هر چه امام(ع) ميگويد براي او حجيت داشته باشد و دستورات ايشان را كاشف از دستورات خداوند و بيان كننده احكام واقعي الهي نميدانست بلكه امام صادق(ع) در نظر او دانشمندي بوده است كه از روي فكر و انديشه بشري خودش و اعتماد بر همين ظواهر و اسباب عادي علم، نظرياتي را ارائه ميدهد، بسياري از نظريات ايشان را به نظر خود مقبول نميديد.
منبع: پايگاه حوزه
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بهتر است سخن در مورد اسماعیل فرزند امام جعفر صادق (ع) را اینگونه پیش بریم كه آیا امام اصلاً وصیتی به او كرده بود یا نه؟ و آیا او شرب خمر نموده بود یا نه؟ و اصلاً موقف و منزلت او در نزد امام صادق (ع) چگونه بوده است؟ وقتی این مجموعه روشن شد آنگاه میشود به حقیقت دست یافت والا با صرف وجود یك روایت كه كسی را مذمت كرده است، نمیشود درباره حال او با خبر شد و برای شناخت او به آن روایت، اعتماد نمود.
امام صادق علیه السلام یازده فرزند داشته است و آنان: 1. اسماعیل 2. عبدالله 3. موسی 4. كاظم 5. اسحاق 6. محمد 7. عباس 8. علی 9. ام فروه 10. اسماء 11. فاطمه، میباشند. از میان برادران، اسماعیل از همه بزرگتر بوده و امام صادق به او بسیار علاقمند بود و نسبت به او نیكی و دلسوزی فراوانی میكرد ، او در زمان خود امام در منطقه ای به نام “عریض” از دنیا رفت و مردم او را تا مدینه پیش پدر بزرگوارش تشیع نموده و در بقیع دفن كردند.[1]
مرحوم شیخ طوسی او را بعنوان یكی از دوستداران امام صادق (ع)یاد كرده است و تنها اسم او و اسم پدرانش را آورده است و بیش از این چیزی درباره او نیاورده است و گفته: اسماعیل فرزند جعفر فرزند محمد فرزند علی فرزند حسین فرزند علی فرزند ابوطالب (علیهم السلام) هاشمی مدنی ، می باشد.[2]
و ابن عنبه گفته است: اما اسماعیل بن جعفر الصادق (ع)كه كنیهاش ابا محمد و مادرش فاطمه دختر حسین اثرم بن حسن بن علی بن ابیطالب علیهم السلام (یعنی فرزند نوه پسری امام حسن مجتبی علیه السلام) بوده است و به اسماعیل “اعرج”معروف میباشد فرزند بزرگ پدر بود و از همه بیشتر مورد محبت امام قرار میگرفت و در زمان حیات امام (ع) در منطقه “عریض” دارفانی را وداع گفت و بر سر دوش مردم تا بقیع تشیع شد.
ابن خلدون هم گفته است كه: قبل از پدرش وفات یافت، امام جعفر صادق (ع) حاكم مدینه را طلبید و حاكم مدینه گواهی بر مرگ اسماعیل داد. (تاریخ ابن خلدون، ج 4، ص 39)
مرحوم شیخ مفید (ره) فرموده است: هنگامی كه اسماعیل وفات نمود امام شدیداً گریان و نالان شد و درد و حزن بزرگی او را فراگرفت و به تشیع او با پای برهنه و بدون رداء، رفت و دستور داد كه بارها قبل از دفنش تابوت او را به زمین بگذارند و صورتش را باز و به او نگاه میكرد.[3]
هر كس به كتب حدیثی رجوع كند میبیند كه در آنجا روایاتی وارد شده است كه دلالت بر جلالت و عظمت و منزلت اسماعیل در نزد امام صادق (ع) دارد كه شمهای از آن را نقل میكنیم:
امام صادق (ع) كسانی را اجیر میكرد تا به نیابت جناب اسماعیل حج بجای آورند.
كلینی از عبدالله بن سنان نقل میكند كه میگوید: پیش امام صادق (ع) بودم كه مردی بر آن حضرت وارد شد امام به او سی دینار عطا كرد تا برای اسماعیل حج بجای آورد و چیزی از عمره تا حج را ترك نكند جز اینكه شرط كرد كه سعی را در وادی محسر به جای آورد.
سپس فرمود: ای فلان هر گاه این كار را بدین صورت كه گفتم انجام دادی یك حج برای اسماعیل به خاطر آنچه كه از مالش انفاق نموده است و 9 حج برای تو حساب میشود بعوض آن زحمتی كه كشیدهای.[4]
امام صادق (ع) جناب اسماعیل را بر حذر میداشت كه به فاسق اطمینان كند.
كلینی از حریز بن عبدالله سجستانی نقل نموده است كه جناب اسماعیل پولی داشت و یك مرد قریشی میخواست به یمن برود اسماعیل به پدر گفت كه بابا فلانی میخواهد به یمن برود و من این مقدر دینار دارم آیا شما صلاح میدانید كه این مال را به ایشان بدهم تا چیزهای از یمن برای من خریداری كند؟ امام فرمود: ای فرزند دلبندم آیا شنیدهای كه او شرابخوار است؟
اسماعیل گفت مردم اینطور می گویند امام فرمود: فرزندم این كار را نكن... تا آخر حدیث.[5] گواهی دادن امام صادق (ع) بر مرگ اسماعیل:
گروهی خیال میكردند كه حتماً امام باید فرزند ارشد باشد اما امام بسیار مایل بود كه به شیعیان تفهیم كند كه امامت بر اسماعیل نیست و از ائمه اثنی عشر محسوب نمیشود و امامت یك امر الهی است و باید از طرف پیامبر (ص)و خداوند رسیده باشد.
امام هم با گفتار خود و هم با شهادت دادن به مرگ اسماعیل در زمان حیات مبارك خود در حال مبارزه با آن شبههای بود كه عرض شد (فرزند ارشد باید امام باشد.)
حال نمونهای از تلاشهای امام صادق علیه السلام كه میخواست این شبهه را از بین ببرد میآوریم: 1- تلاشهای اثباتی یعنی امام به صراحت امامت را برای حضرت موسی الكاظم بیان مینمود و با این تصریح روشن میشد كه امام بعد از او كیست . بحث این قسم را به وقت دیگر موكول میكنیم
2- تلاشها و بیانات سلبی: (بخشی از تلاشها و بیانات سلبی امام برای امامت اسماعیل ):
نعمانی از زراره بن اعین نقل میكند: میگوید وارد شدم بر امام صادق (ع) در حالیكه در سمت راست ایشان حضرت موسی الكاظم (ع) قرار داشت. به من فرمود كه ای زراره، داوود بن كثیر رقی و حمران و ابوبصیر را برایم بیاور و در این موقع مفضل بن عمر هم وارد شد پس من بیرون رفتم و آنانی را كه فرموده بود آوردم و مردم پیوسته پشت سر هم بر امام وارد میشدند تا آنجا كه سی نفر در بیت ایشان جمع شده بودند و وقتی مجلس آماده شد، امام فرمود: ای داوود صورت اسماعیل را باز و مكشوف نما او هم صورت اسماعیل را باز كرد بعد امام فرمود: ای داوود او مرده است یا زنده، داوود گفت: ای مولای من ایشان مرده است پس یكایك آنان را به همین منوال پیش خواند تا آخر كسانی كه در آن مجلس بودند و همه میگفتند: ای مولای ما او مرده است. سپس امام فرمود: خدایا گواه باش، سپس دستور به غسل و حنوط او داد و دستور داد كه او را در كفنش قرار دهند و آن گاه كه از كار او فارغ شد به مفضل فرمود: از صورتش پرده بردار و چون چنین كرد امام فرمود: زنده است یا مرده عرض كرد: مرده است امام فرمود: خدایا بر آنان گواه باش. سپس او را به سوی قبرش بردند و هنگامی كه او را در لحد گذاشتند امام باز فرمود: ای مفضل صورتش را باز كن و به آن جماعت فرمود: او مرده است یا زنده و ما یك صدا گفتیم كه مرده است فرمود: خدای من، من گواهی دادم و اینان هم گواهی دادند بدرستی كه بزودی راهیان باطل در او تردید روا میدارند و میخواهند كه با دهان خود نور خدا را خاموش كنند و سپس اشاره به حضرت موسی الكاظم (ع) كرد و فرمود:“والله متم نوره ولو كره المشركون“سپس خاك بر او افكندیم دوباره امام همان حرف را بر ما تكرار كرد و فرمود: میت وحنوط شده و دفن شده در این لحد كیست؟ ما گفتیم: اسماعیل فرمود خدایا گواهی میدهم (یا گواه باش) سپس دست حضرت امام موسی (ع) را گرفت و فرمود: او حق است و حق از اوست تا خداوند به ارث ببرد زمین را و هر كس كه بر زمین میباشد.[6]
شیخ طوسی از ابی كهمس نقل میكند كه گفت من بر مرگ اسماعیل حاضر بودم و امام صادق (ع) پیش او نشسته بود وقتی كه مرگ، او را گرفت امام فك او را بست و آن را ملحفهای پیچاند سپس برای تجهیزش دستور دادند و چون از كار آن فارغ شد، كفنش را خواست و در حاشیه كفن او نوشت: اسماعیل گواهی میدهد كه:لا اله الا الله.
واین روایات حاكی از جلالت و منزلت جناب اسماعیل است و مؤید این مطلب آن است كه امام بعد از مرگ اسماعیل او را بوسید آن هم چندین بار همانطور كه در بعض روایات هم وارد شده است.
بلی چند روایتی داریم كه كشی در ترجمه بعضی، آنها را آورده است كه آن روایات در مذمت جناب اسماعیل است . راوی این روایات افرادی مثل روایت ابراهیم ابن ابی سمال ـ عبدالرحمن بن سیابه فیض مختار، می باشند و لذا مرحوم آقای خوئی در سند این روایات مناقشه نموده است.[7]
و از جمله همین روایات است كه اشاره به مسئله شرب خمر میكند.
مرحوم خوئی میفرماید: گاهی توهم میشود كه از بعضی روایات میتوان مذمت جناب اسماعیل را استفاده نمود و از جمله آن روایات روایت صفوان است كه از كشی نقل شده است كه از ابراهیم بن ابی سمال (343 ـ 344) نقل شده كه مردم بر ابوالحسن امام موسی كاظم (ع) جمع نشدند و پیرامون او گرد نیامدند تا چه رسد به این اسماعیل، مردم چگونه گرد او جمع آیند در حالی كه اساتید و بزرگان شما درباره اسماعیل میگویند كه او را دیدهاند كه شراب مینوشید و ... سپس میگویند كه او اجود و بهتر است (تا آخر حدیث).
مرحوم خوئی میگوید: این روایت اگر چه ظاهراً دلالت بر مذمت اسماعیل دارد الا اینكه در سند آن محمد بن نصیر قرار دارد و او ضعیف است و این غیر از آن محمد بن نصیر است كه ثقه میباشد و از مشایخ جناب كشی بوده است همانطور كه ظاهر مطلب همین است (یعنی ظاهراً این مطلب درست است كه این محمد بن نصیر غیر از محمد بن نصیر ثقه است).[8]
بعضی از علما بر این باوراند كه مقصود از اسماعیلی كه شراب مینوشیده است اسماعیل بن جعفر نیست بلكه اسماعیل بن موسی الكاظم (ع) است البته به فرض صحت روایات [والا هیچكدام اهل این كبایر نبودهاند].[9]
و خلاصه قول اینكه اولاً: از آنجائیكه حضرت اسماعیل فرزند ارشد امام صادق (ع) بود و از آنجائیكه انسان صالح و درستكاری بود بعضی از اصحاب امام صادق (ع) گمان میبردند كه این همان امام بعد از جعفر الصادق (ع)میباشد و این به معنای آن نبوده است كه امام صادق او را به امامت نصب كرده چرا كه نصی بر امامت ایشان وارد نشده است.
و ثانیاً: ثابت نیست كه العیاذبالله جناب اسماعیل شرب خمر كرده باشد.
و ثالثاً: جناب اسماعیل در حالی از دنیا رفت كه در پیش والد بزرگوارش عزیز و محترم و مورد اكرام بود و خود این دلالت دارد كه جناب ایشان راهش درست بوده است و تا زنده بوده انسان وارسته و راست كرداری بوده است.
پی نوشتها:
[1] الارشاد، شیخ مفید، ص 248
[2] رجال، شیخ طوسی، ص 149، ش 81
[3] ارشاد، شیخ مفید، ص 284
[4] وسائل، جزء 8، باب 1 از ابواب انیایه در حج، حدیث 1
[5] كافی، ج 5، ص 299
[6] النعمانی، الغیبه 327، حدیث 8، و بحار الأنوار، ج 48، ص 21/1
[7] بحوث فی الملل و النحل، ج 8، ص 72
[8] معجم رجال، حدیث جزء سوم
[9] اعیان الشیعه، مجلد سوم،ص 318
منبع: پایگاه حوزه
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در مورد امامت پس از امام صادق (ع) باید گفت، كه به باور شیعه بی هیچ گونه شك و شبهه ای امام پس از ایشان، امام موسی كاظم (ع) است و اسماعیل پیش از وفات امام صادق علیه السلام در گذشته است و توسط خود امام صادق (ع) به خاك سپرده شده است. در هیچ كتابی، چه كتاب های شیعه و چه كتاب های اهل سنت ، به این مطلب اشاره نشده است كه، امام صادق (ع) ابتدا پسرشان اسماعیل را به امامت برگزیده باشند و بعد عدول كرده باشند، اساسا در منابعی چون ملل و نحل، التبصیر، الزق بین الزق و الفصل كه در باره فرقه ها نوشته شده است به مسأله امامت اسماعیل اشاره نشده است.
در زمینه تصریحات امام صادق (ع)بر امامت امام موسی كاظم (ع)می توان به كتاب الارشاد شیخ مفید، ترجمه ساعدی خراسانی ص 553 و كتاب بحار الانوار، ج 47، ص 241، باب«احوال ازواج و اولاده»مراجعه نمود. ضمن این كه پیش از امام صادق (ع)، در زمان معصومین قبلی و حتی شخص پیامبر(ص)، نام ائمه یك به یك برده شده است كه در همه روایات، امام پس از امام صادق علیه السلام، امام كاظم (ع)است. تنها نكته ای كه در این زمینه است آن است كه، بسیاری از مردم گمان می كردند كه پس از امام صادق (ع)، اسماعیل به امامت خواهد رسید چرا كه اسماعیل فرزند ارشد امام و فرد بسیار بزرگواری بود.
مسأله اساسی در بحث حاضر، احادیثی است كه در مورد اسماعیل، مسأله بداء را مطرح می كند. پیش از بررسی این احادیث به این نكته باید توجه داشت كه گر چه این احادیث در مورد اسماعیل، بداء را خاطر نشان می كند، اما چنان كه اشاره شد، در هیچ كتابی نیامده است كه امام صادق (ع)، ابتدا اسماعیل را به عنوان امام معرفی كرده باشند. با توجه به این نكته باید گفت كه در مورد این احادیث، چند دیدگاه در میان متكلمین شیعه مطرح شده است. در ابتدا مناسب آن است به چند مورد از این احادیث اشاره كنیم:
امام صادق علیه السلام:« ما بد الله بداء كما بداء له فی اسماعیل ابنی.»[1]
امام صادق علیه السلام:«ما بد الله بداء اعظم من بداء له فی اسماعیل ابنی.»[2]
امام صادق علیه السلام:«ما بد الله فی شیئ كما بداء له فی اسماعیل.»[3]
نظرات مطرح در این باره را در سه نظریه می توان خلاصه كرد:
الف- نظریه خواجه نصیر الدین طوسی. ایشان معتقد است روایات مربوط به بداء، تنها در قضیه اسماعیل آمده است و روایات موجود در این قضیه نیز خبر واحد است و لذا حجت نیست.[4]
البته این نظریه مورد نقد بسیاری از اندیشمندان شیعه قرار گرفته است. چرا كه معمول علمای شیعه بداء را از اعتقادات مسلم شیعه می دانند و روایات در این باب را متواتر می شمارند.
ب- شیخ مفید، از علمای مشهور شیعه در«اوائل المقالات»حصول بداء در مورد اسماعیل و روایات مربوط به آن را پذیرفته است، اما این بداء را مربوط به امامت امام ندانسته است، بلكه گفته است كه این بداء، در باره كشته شدن اسماعیل است. توضیح آن كه خداوند در سرنوشت اسماعیل، دو بار كشته شدن مقدر كرده بود كه با دعای امام صادق (ع)، بداء حاصل شد و خداوند از كشته شدن اسماعیل، گذشت. شیخ مفید در تبیین خود به حدیثی از امام صادق (ع) استناد می كند كه می فرماید:« ان الله كتب القتل علی ابنی اسماعیل مرتین فسألته فعفی عنه فما بدالله فی شیئ كما بدا له فی اسماعیل: خداوند برای پسرم اسماعیل، دو بار كشته شدن مقدر كرده بود كه با دعای من خداوند از آن صرف نظر كرد پس خداوند آن چنان كه در باره اسماعیل بداء صورت داده، در هیچ مورد دیگر، بداء انجام نداده است.»[5]
ج- بیشتر علما، بداء را به همان معنای اصطلاحی (یعنی ابداء)، گرفته اند و آنرا در باره امامت دانسته اند و در تبیین آن گفته اند كه مراد از بداء در این جا ابداء است، یعنی مردم، ظاهرا اسماعیل را امام پس از امام صادق (ع) می دانستند، اما با مرگ وی، خداوند واقعیت را برای همه روشن و آشكار ساخت، طبق این عقیده، بداء ظهور امری است، از جانب خداوند كه قبلا ظاهر نبوده است، گرچه در علم خداوند ظاهر بوده است. این عده برای تایید كلام خدا،«له»در روایات مذكور را به معنای«منه»گرفته اند.
بنا بر این، بداء، به هر معنایی كه باشد، قدر مسلم آن است كه اسماعیل، امام بعد از امام صادق علیه السلام، نبوده است.
4- اما در مورد حدیثی كه گفته شد در كافی نقل شده و بداء در باره اسماعیل را نفی كرده است، باید گفت كه:
اولا: در جستجوی ما چنین روایتی حداقل در كتاب شریف كافی پیدا نشده، بلكه از طرف مقابل، احادیث بسیاری نقل شده است كه در جریان اسماعیل، بحث بداء را مطرح كرده اند كه به چند نمونه از آنها اشاره شد.
ثانیا: احتمال دارد در احادیث پیش گفته، حدیث را دقیق ترجمه نكرده باشید. چرا كه مراد حدیث آن است كه، آن بدائی را كه در مورد اسماعیل بوده، بدائی خاص بوده كه در سایر موارد، تحقق نیافته است، نه این كه بخواهد اساس بداء را منتفی كند.
ثالثا: در دایرة المعارف تشیع آمده است كه، حدیثی مبنی بر نفی حصول بداء در باره اسماعیل نقل شده است، اما به گفته همین منبع، این حدیث را اسماعیلیان نقل كرده اند و روشن است كه در این باره، كلام اسماعیلیان كه معتقد به امامت اسماعیل و در نتیجه نفی بداء هستند، حجت نیست.
ضمنا برای مطالعه بیشتر در این زمینه مطالعه به سه كتاب زیر را پیشنهاد می كنیم:
الف- دایرة المعارف تشیع، ج 3، ذیل واژه بداء.
ب- دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 11، ذیل واژه بداء.
ج- دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 8،ذیل واژه اسماعیل.
پی نوشتها:
[1]-بحار الانوار، ج 4، ص 109.
[2] -همان، ص 122.
[3] -تصحیح الاعتماد، ص 66..
[4] -ر.ك: تلخیص المحصل، صص 421-422.
[5] -ر.ك: الصراط المستقیم، ج 2، ص 273- بحار الانوار، ج 37 ص 13.
منبع: پایگاه حوزه
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
كتاب هائی در این زمینه وجود دارد كه به دو كتاب اشاره می شود.
1)- الامام الصادق (علیه السلام) كما عرفه علماء المغرب (امام صادق آنچنان كه علمای غرب او را معرفی كردهاند) كه این كتاب به زبان عربی است و مترجم آن آقای دكتر نورالدین آل علی است. در صورت تمایل میتوانید متن كتاب مزبور را در آدرس ذیل پیدا كنید.
http://www.14masom.com/14masom/08/mktba8/fehreskotob.htm
2)- مغز متفكر جهان شیعه امام جعفر صادق علیه السلام، كه به زبان فارسی میباشد و مركز مطالعات اسلامی استراسبورگ آن را منتشر كرده است.
دانشمندان عضو مجمع تحقیقات استراسبورگ تحقیق وسیعی مربوط به مذهب شیعه دوازده امامی از جمله تحقیق وسیعی مربوط به امام ششم علیه السلام را به انجام رسانیدند كه اسامی آنها عبارت است از:
1)- آقای (آرمان بل) استاد دانشگاه های بروكس و گان، در بلژیك
2)- آقای (ژان – اوبن) استاد دانشگاه گان.
3)- آقای (روبرت برونشویك) استاد دانشگاه پاریس
4)- آقای (كلود كاهن) استاد دانشگاه پاریس
5)- آقای (انریكو جردلی) استاد دانشگاه در ایتالیا و معاون فرهنگستان
6)- آقای (هانری ـ كوربن) استاد دانشگاه و مدیر مطالعات مربوط به علوم مذهب شناسی
7)- آقای (توفیق ـ فحل) استاد دانشگاه استراسبورگ.
8)- آقای (فرانسیكو گابریلی) استاد دانشگاه رم.
9)- پروفسور (ریچاد ـ گرام لیخ) استاد دانشگاه در آلمان غربی
10)- دوشیزه (آن ـ لمبتون) استاد دانشگاه لندن
11)- آقای (ژرار ـ لوكنت) استاد دانشگاه السنه شرقی در پاریس.
12)- آقای (ایوون لنبان ـ دویل فوند) مدیر انستیتوی تحقیقات علمی در پاریس.
13)- آقای (ویلفرید ـ مدلونگ) استاد دانشگاه شیكاگو در آمریكا.
14)- آقای (هانری ماسه) استاد دانشگاه در فرانسه.
15)- آقای (شارل پلا) استاد دانشگاه در پاریس.
16)- آقای (ژورژ ـ وازدا) استاد دانشگاه لیون در فرانسه.
17)- آقای (الیاش) استاد دانشگاه كالیفورنیا
18)- بانو (دورن ـ هینچ كلیف) استاد دانشگاه لندن.
19)- آقای (فریتز مه یر) استاد دانشگاه بال در سوئیس.
20)- آقای (ژوزف ـ مانوز) استاد دانشگاه فری بورگ در آلمان غربی.
21آ)- قای (هانس ـ مولر) استاد دانشگاه فری بورگ در آلمان غربی.
22)- آقای (هانس ـ رومر) استاد دانشگاه در آلمان غربی.[1]
پی نوشت:
[1]مغز متفكر جهان شیعه، ص 6 ـ 7.
منبع: پایگاه حوزه
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
وقتي منصور دوانقي در سال 136 هجري به خلافت رسيد و حكومت خود را تثبيت كرد، دوران اختناق شديد بر شيعيان شروع شد وي قصد داشت كه همه شخصيتهاي برجسته خاندان علي ـ عليه السّلام ـ را از سر راه خود بردارد به همين خاطر، بارها امام صادق ـ عليه السّلام ـ را بحضور طلبيده و او را مورد بازجوئي قرار داد. تا اينكه بالاخره در سال 148 هـ ق بوسيله عامل خود در مدينه آن امام را مسموم و به شهادت رسانيد.
امام صادق ـ عليه السّلام ـ در سال 114 به امامت رسيد. دوران امامت آن حضرت مصادف بود با اواخر حكومت امويان كه در سال 132 به عمر آن پايان داده شد و اوايل حكومت عباسيان كه از اين تاريخ شروع شد.
در ميان ائمه اطهار ـ عليهم السّلام ـ عصر امام صادق ـ عليه السّلام ـ منحصر بفرد بوده. زيرا آن دوره از نظر سياسي، دوران ضعف حكومت بنياميه و قدرت بنيعباس بوده است با قدرت گرفتن بنيعباس، آنها از وجود مبارك امام صادق ـ عليه السّلام ـ بيمناك بودند و در صدد شهادت آن حضرت برآمدند. هنگامي كه ابوالعباس (اولين خليفه عباسي) از دنيا رفت برادرش منصور دوانقي كه مردي ستمگر و خونريز بود به مقام خلافت رسيد. وي پس از اينكه به مقام خلافت رسيد از كثرت شيعيان و پيروان امام صادق ـ عليه السّلام ـ اطلاع يافت. منصور بخوبي ميدانست كه پيشواي ششم شيعيان، مركز ثقل مبارزات اسلامي، به شمار ميروند، لذا چندين مرتبه تصميم به قتل آن حضرت ميگيرد ولي هربار بنابه عللي از قتل آن حضرت منصرف ميشود. وي همواره از فعاليت امام صادق ـ عليه السّلام ـ سخت نگران بود. محبوبيت عمومي و عظمت علمي امام ـ عليه السّلام ـ بر اين بيم و نگراني ميافزود.[1] بعلاوه منصور شيعيان را نيز در مدينه به شدّت تحت كنترل و مراقبت قرار داده بود به طوري كه در مدينه جاسوساني داشت كه گزارش آنها را به او ميدادند و كساني را كه با امام صادق ـ عليه السّلام ـ رفت و آمد داشتند، گردن ميزدند».[2] امام ـ عليه السّلام ـ نيز ياران خود را از همكاري با دربار خلافت منع ميكرد تا كمكي به ستمگران نشود. لذا ميفرمود: «من دوست ندارم كه براي آنها (بنيعباس) گرهي بزنم يا درِ مشكي را ببندم، هر چند در برابر آن پول بسياري بدهند. زيرا كساني كه به ستمگران كمك كنند در روز قيامت در سراپردهاي از آتش قرار داده ميشوند تا خدا ميان بندگان خود حكم كند.»[3] «روزي منصور دوانقي به امام صادق ـ عليه السّلام ـ نوشت: چرا مانند ديگران نزد ما نميآيي؟ امام در پاسخ نوشت: ما (از لحاظ دنيوي) چيزي نداريم كه براي آن از تو بيمناك باشيم و تو نيز از جهات اُخروي چيزي نداري كه به خاطر آن به تو اميدوار گرديم و... منصور نوشت: بياييد ما را نصيحت كنيد. امام پاسخ داد: اگر كسي اهل دنيا باشد تو را نصيحت نميكند واگر هم اهل آخرت باشد نزد تو نميآيد».[4]
به همين علّت، منصور دوانقي به تكريم و احترام ديگران پرداخت تا امام را تحقير كند. «سخنگوي بنيعباس در شهر مدينه اعلام كرد كه: جز مالك بن انس و ابن ابي ذئب كسي حق ندارد در مسائل اسلامي فتوا بدهد».[5] بدنبال اين جريان حكومت وقت با تمام امكانات خود به طرفداري از مالك و ترويج و تبليغ وي پرداخت تا از اين رهگذر، مردم را از مكتب امام صادق ـ عليه السّلام ـ دور كند. روزي منصور به مالك گفت: اگر زنده بمانم فتاواي تو را مثل قرآن نوشته به تمام شهرها خواهم فرستاد و مردم را وادار خواهم كرد به آنها عمل كنند».[6] ميتوانيم بگوييم كه دوران منصور يكي از پر اختناقترين دورههاي تاريخ اسلام بود و امام صادق ـ عليه السّلام ـ ده سال از اواخر عمر خود را در چنين دوراني سپري ساخت، منصور بعد از اينكه متوجه شد كه نميتواند از نظر علمي و شخصيتي امام صادق ـ عليه السّلام ـ را مغلوب سازد به فكر حذف و شهادت آن حضرت افتاد، تا اينكه بعد از چندين مرتبه كه شبانه به منزل آن حضرت يورش بردند و در دل شب از منزل بيرون كشيدند و به تبعيد مجبور ساختند، بالاخره در سال 148 (بيست و پنجم شوال) بوسيله سمّ آن امام بزرگوار را مسموم و به شهادت رسانيدند».[7]
مرحوم مطفر در كتاب الامام الصادق ـ عليه السّلام ـ بعد از بيان شهادت آن حضرت در سال 148 هـ ق ميگويد: «تمام نويسندگان شيعه بر اين عقيده ميباشند كه منصور توسط عامل خود در مدينه بوسيله سمّ آن حضرت را به شهادت رسانيد و علاوه برتمام موّرخين، و نويسندگان شيعه عدّهاي از بزرگان اهل سنت نيز شهادت آن حضرت را بوسيله سمّ ميدانند از جمله آنها صاحب كتاب «نورالابصار»[8] «تذكرة الخواص» و «الصواعق المحرقه» و... را ميتوان نام برد».[9] (بعلاوه مسعودي در مروج الذهب جلد 2، ص 212، ابن الصباغ مالكي در الفصول المهمه ص 120 و... به موضوع مسموم شدن امام صادق ـ عليه السّلام ـ اشاره كردهاند).
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. سيره پيشوايان، مهدي پيشوايي.
2. دور نمايي از زندگاني امام جعفر صادق(ع)، عقيقي بخشايشي.
3. منتهي الامال، شيخ عباس قمي.
4. الارشاد، شيخ مفيد، ترجمه رسولي محلاتي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مجلسي در بحارالانوار، فصل مستقلي را به برخوردهاي ميان امام صادق ـ عليه السّلام ـ و منصور اختصاص داده است. ر.ك: ج47، ص162ـ212.
[2] . طوسي، اختيار معرفة الرجال (معروف به رجال)، تحقيق، حسن مصطفوي، مشهد، دانشگاه مشهد، ص 282.
[3] . حر عاملي، وسائل الشيعه، بيروت، داراحياء التراث العربي، ج12، ص129.
[4] . مجلسي، بحارالانوار، ج47، ص184.
[5] . ابن خلكان. وفيات الاعيان، تحقيق: دكتر احسان عباس، قم، منشورات الرضي، چاپ 2، ج4، ص135.
[6] . ذهبي، شمسالدين محمد، تذكرة الحفاظ، بيروت، داراحياء التراث العربي، ج1، ص212.
[7] . عقيقي بخشايشي، دورنمائي از زندگاني امام جعفر صادق ـ عليه السّلام ـ ، انتشارات نسل جوان، ص 309.
[8] . نورالابصار، شبلنجي، ص 144، ابن حجر هيثمي مكي در الصواعق المحرقه، ص 120.
[9] . مطفري، محمدحسين، الامام صادق ـ عليه السّلام ـ النجف، انتشارات حيدريه، ج2، ص112.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
«مالك» پيشواي فرقة مالكي ميگفت: مدتي نزد جعفر بن محمد رفت و آمد ميكردم، او را همواره در يكي از سه حالت ديدم: يا نماز ميخواند يا روزه بود و يا قرآن تلاوت ميكرد، و هرگز او را نديدم كه بدون وضو حديث نقل كند. در علم و عبادت و پرهيزگاري، برتر از جعفر بن محمد، هيچ چشمي نديده و هيچ گوشي نشنيده و به قلب هيچ بشري خطور نكرده است.[1]
«ابوحنيفه، پيشواي مشهور فرقة حنفي ميگفت: من دانشمندتر از جعفر بن محمد نديدهام.[2]
وسعت دانشگاه امام صادق ـ عليه السّلام ـ: «حسن بن علي بن زياد و شاء» كه از شاگردان امام رضا(ع) و از محدثان بزرگ بوده (و طبعاً سالها پس از امام صادق(ع) زندگي ميكرده)، ميگفت: در مسجد كوفه نهصد نفر استاد حديث مشاهده كردم كه همگي از جعفر بن محمد(ع) حديث نقل ميكردند.[3]
تعداد شاگردان امام صادق(ع):
امام صادق(ع) با توجه به فرصت مناسب سياسي كه به وجود آمده بود، و با ملاحظة نياز شديد جامعه و آمادگي زمينة اجتماعي، دنبالة نهضت علمي و فرهنگي پدرش امام باقر(ع) را گرفت و حوزة وسيع علمي و دانشگاه بزرگي به وجود آورد و شاگردان بزرگ و برجستهاي همچون: هشام بن حكم، محمد بن مسلم، ابان بن تغلب، هشام بن سالم، مؤمن طاق، مفضّل بن عمر، جابربن حيّان و... تربيت كرد كه تعداد آنها را بالغ بر چهار هزار نفر نوشتهاند.[4]
تخصص شاگردان امام صادق(ع):
هر چند وسعت علوم امام جعفر صادق قابل شمارش نيست چنانچه شيخ مفيد مينويسد: به قدري علوم از آن حضرت نقل شده كه زبانزد مردم گشته و آوازة آن همه جا پخش شده است و از هيچ يك از افراد خاندان او، به اندازة او علم و دانش نقل نشده است.[5] اما امام صادق(ع) بنابر نياز زمان خويش و توسعه علوم ديني و دفع شبهات از حوزه دين هر كدام از شاگردان خود را در يكي از رشتههايي چون: علم قرائت قرآن، علم تفسير، علم حديث، علم فقه، علم كلام، علم طب، علوم طبيعي، فلسفه، نجوم، رياضيات، علم اصول فقه، ادبيات و.. تربيت كرد و هنگام مراجعه بعضي از دانشمندان فرق، مذاهب و اديان ديگر جهت مناظره و پرسش و پاسخ به يكي از شاگردان خود ارجاع ميدادند. مثلاً هشام بن حكم در علم كلام، جابربن حّيان در كيميا، زراره بن اعين و محمد بن مسلم در فقه مشهورند. همچنين هشام بن سالم، حمران بن اعين، مومن الطاق و... را هم مي توان نام برد كه به ترتيب متخصص در علم توحيد، كلام و مناظره و... بودند.[6]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . حيدر اسد، الإمام الصادق والمذاهب الاربعه، بيروت، دارالكتاب العربي، چاپ 2، 1390 هـ . ق، ج 4، ص 335.
[2] . ذهبي، شمس الدين محمد، تذكره الحفاظ، بيروت، دار احياء التراث العربي، ج1، ص 166.
[3] . نجاشي، فهرست مصنفي الشيعه، تحقيق: سيد موسي شبيري زنجاني، قم، دفتر انتشارات اسلامي وابسته به جامعه مدرسين، ص 40 - 39.
[4] . مفيد، الإرشاد، قم، مكتبه بصيرتي، ص 271؛ حيدر، اسد، همان كتاب، ج1، ص 69.
[5] . مفيد، همان كتاب، ص270.
[6] برنجكار، رضا، فرق و مذاهب اسلامي، موسسه فرهنگي طه، قم، 1381، ص73-74.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
امام جعفر صادق ـ عليه السّلام ـ داراي اصحاب و شاگردان بسياري بوده و علما و راويان زيادي از آن حضرت بهره برده اند تا آنجا كه حديث شناسان و رجال دانان، شاگردان و اصحاب آن بزرگوار را چهار هزار نفر ذكر كرده اند،[1] به برخي از ياران و شاگردان بزرگ امام صادق ـ عليه السّلام ـ اشاره مي شود:
شاگردان فقهي امام:
1. ابان بن تغلب ابو سعيد البكري الجريري،[2] وي حضور امام سجاد و امام محمد باقر و امام جعفر صادق ـ عليهم السّلام ـ را درك كرده و از آنها نقل روايت نموده و نزد ايشان مورد وثوق و صاحب منزلت خاصي بوده است. امام باقر ـ عليه السّلام ـ به ابان فرمود: در مسجد مدينه بنشين و براي مردم فتوي و احكام الهي را بيان كن زيرا من دوست دارم در ميان پيروان من كساني مانند تو ديده شود.[3]
2. زرارة بن اعين شيباني، كه جميع فضائل در او جمع بوده، وي قاري و فقيه و متكلم و شاعر و اديب و در آنچه نقل مي كرد راستگو بود[4] و روايات زيادي را از امام سجاد و امام باقر و امام صادق ـ عليهم السّلام ـ نقل كرده است.[5]
3. ثابت بن دينار ابوصفيه الأزدي ابو حمزه ثمالي، او محضر امام زين العابدين و امام باقر و امام صادق ـ عليهم السّلام ـ را درك كرد و از اين بزرگواران روايت نقل كرده و در نقل حديث مورد اعتماد و ثقه است و امام صادق ـ عليه السّلام ـ در مورد او فرمود: ابوحمزه ثمالي در زمان خود، سلمان است.[6]
4. بريد بن معاويه عجلي كوفي، از اصحاب مورد و ثوق امام باقر و امام صادق ـ عليهما السّلام ـ كه نزد ايشان داراي مقام خاصي بود و در زمان امام صادق ـ عليه السّلام ـ از دنيا رفت.[7]
شاگردان متكلم امام:
1. محمد بن علي بن نعمان كوفي معروف به مومن طاق، دشمنان به او لقب شيطان الطاق دادند، و از امام زين العابدين و امام باقر و امام صادق ـ عليهم السّلام ـ روايات زيادي نقل كرده است. و داراي كتاب هاي متعدد از جمله؛ الامامة، كلامه علي الخوارج و كتاب مجالسة مع ابي حنفيه و المرجعه و... است.[8]
2. هشام ابن حكم كندي، كه از امام صادق و امام موسي كاظم ـ عليهم السّلام ـ نقل حديث كرد و مورد وثوق و داراي كتاب هاي متعدد از جمله؛ امامة، كتاب رد بر زنادقه و... است.[9]
3. عبدالله بن ابي يعفور عبدي كوفي، مورد وثوق و در ميان اصحاب، صاحب عظمت و نزد امام صادق ـ عليه السّلام- اگرامي بود و در زمان حضرت از دنيا رفت.[10]
شاگردان علم حديث و محدثين معتبر:
1. جابر بن يزيد جعفي كوفي، وي محضر امام باقر و امام صادق ـ عليهما السّلام ـ را درك كرد و در زمان امام صادق ـ عليه السّلام ـ از دنيا رفت و داراي كتاب هاي متعدد از جمله؛ كتاب نوادر، جمل، مقتل اميرالمومنين ـ عليه السّلام ـ ، و مقتل امام حسين ـ عليه السّلام ـ است.[11]
2. فضيل بن يسار بصري،[12] ثقه و از امام باقر و امام صادق ـ عليهما السّلام ـ روايت نقل كرده و در زمان امام صادق ـ عليه السّلام ـ از دنيا رفت.[13]
3. اسحاق بن عمار صيرفي كوفي، از اصحاب امام صادق و امام موسي كاظم ـ عليهما السّلام ـ است، علماي رجال در حق او گفته اند: كه او شيخ اصحاب ما و ثقه است.[14]
4. فيض ابن المختار كوفي، ثقه و از روات امام باقر و امام صادق و امام موسي كاظم ـ عليهم السّلام ـ است و صاحب كتاب مي باشد.[15]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. شيخ طوسي، رجال، ص 143 - 344
2. شيخ عباس قمي، منتهي الامال، ج 2، ص 241
3. نور الله عليدوست خراساني، پرتوي از زندگاني امام صادق ـ عليه السّلام ـ ص 218.
4. علي رباني گلپايگاني درآمدي بر علم كلام.
5. امام جعفر صادق(ع)، عقيقي بخشايشي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مفيد، الارشاد، ترجمه: رسولي محلاتي، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ ششم، 1383 ش، ج 2، ص 253.
[2] . طوسي، رجال طوسي، نجف، منشورات المطبعة الحيدريه، چاپ الاولي، 1381 ق، ص 151.
[3] . طوسي، فهرست، نجف، منشورات المطبعة الحيدريه، طبيعة الثانيه، 1380 ه ، ص41؛ و احمد بن العباس نجاشي، كتاب الرجال، منشورات مركز نشر كتاب، ص 7 و 8.
[4] . احمد بن العباس نجاشي، همان، ص 132؛ و حلي، رجال، نجف، منشورات مطبة الحيدريه، طبعة الثانيه، 1381، ص 76.
[5] . طوسي، فهرست، پيشين، ص 100.
[6] . همان.
[7] . احمد بن العباس نجاشي، پيشين، صص 89 و 87؛ و حائري، جامع الرواة، چاپ رنگين، 1331 ه ، ج 1، صص 134 و 117.
[8] . احمد بن العباس نجاشي، پيشين، ص 249؛ و طوسي، فهرست، پيشين، ص 157.
[9] . همان، پيشين، ص 338؛ و حائري، پيشين، ج2، ص 313.
[10] . همان، پيشين، ص 100، و طوسي، اختيار معرفة الرجال (معروف به رجال كشي، التحقيق: ميرداماد، محمد باقر مجلسي، مؤسسة آل البيت، ج 2، ص 518.
[11] . احمد بن العباس نجاشي، پشين، ص 99؛ و حائري، جامع الرواة، پيشين، ج 1، ص 134.
[12] . طوسي، رجال، پيشين، ص 271.
[13] . احمد بن العباس نجاشي، پيشين، ص 238.
[14] . طوسي، اختيار معرفة الرجال، پيشين، ج 2، ص 705؛ و احمد بن العباس نجاشي، پيشين، ص 55.
[15] . احمد بن العباس نجاشي، پيشين، ص 239.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
امام صادق ـ عليه السّلام ـ ده فرزند داشته؛ 1. اسماعيل 2. عبدالله 3. ام فروه که مادر اين سه نفر فاطمه دختر حسين بن علي السجاد بوده 4. موسي 5. اسحاق 6. محمد كه مادرشان كنيزي بوده به نام حميده بربريدد 7. عباس 8. علي 9. اسماء 10. فاطمه اينها از مادران متعدد بوده اند.
اينک به اختصار به زندگي برخي از ايشان مي پردازيم:
1. اسماعيل در ميان برادران از همه بزرگتر بود و حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ او را از ساير فرزندان دوستتر مي داشت و بهتر از همه به او مهرباني مي كرد و عده اي از شيعيان خيال مي كردند او پس از پدرش امام است. اسماعيل در روزگار پدر بزرگوارش در عريض وفات يافت ارادتمندان حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ جنازه او را بدوش گذارده در مدينه حضور پدر آورده و در بقيع مدفون ساختند.[1]
2. عبدالله پس از اسماعيل بزرگترين فرزند حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ بود ليكن چنانچه بايد پدرش به او احترام نمي كرد و با پدربزرگوارش از نظر عقيده و مرام مخالفت داشت و با حشويه رفت وآمد مي كرد و به مذهب مرجئه تمايل مي ورزيد و پس از پدرش ادعاي امامت كرد و مي گفت چون من اكبر اولادم، امامت حق منست و به همين مناسبت عدهاي از ياران حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ به او گرويدند و خوشبختانه طولي نکشيد عده زيادي از آنها از وي برگشته و به امامت حضرت موسي بن جعفر سيدي بزرگوار و امامي عاليمقدار گردن نهاده و حقانيت و براهين امامت او بر همگان آشكار شد و در عين حال عده كمي به عقيده خود باقيمانده عبدالله را به پيشوائي برگزيده و آنان به عنوان فطحيه شهرت يافتند، زيرا عبدالله مردي پهن پا بود و آدمي را كه چنين باشد افطح مي نامند.[2]
3. اسحق بن جعفر: مردي دانشمند و نيكوكار و متقي و مجتهد بود و مردم احاديث و آثاري از او روايت كرده اند. ابن كاسب هرگاه روايتي از او نقل مي كرد مي گفت حدثني الثقة الرضي اسحاق بن جعفر؛ اسحاق برادرش حضرت موسي بن جعفر را به امامت مي شناخت و از پدرش بر تصريح امامت حضرت روايت مي كرد.
4. محمد بن جعفر: مردي دلاور و با سخاوت بود روزي را روزه مي گرفت و روزي را افطار مي كرد و هم عقيده بازيديه بود و معتقد به قيام و مبارزه بود.
5. علي بن جعفر: احاديث بسياري روايت كرده و همواره با احتياط سروكار داشت و بزرگي پرهيزگار و دانشمند بود و هميشه با برادرش حضرت موسي بن جعفر ـ عليه السّلام ـ ملازم بود. و اخبار بسياري از آن حضرت روايت كرده است.
6. عباس بن جعفر: مرد فاضل و بزرگواري بود.
7. موسي بن جعفر: بزرگوارترين فرزند حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ بود و قدر و عظمتش از همه بيشتر و شهرت عمومي داشت و در عصر آن حضرت به سخاوت و كرامت او نبود و از همه مردم پارساتر و پرهيزگارتر و داناتر بود.
نام مادرش حميده بربريه[3]
پس نتيجه مي گيريم امام صادق ـ عليه السّلام ـ ده تا فرزند داشته كه هفت تا پسر و سه تا دختر. اسماعيل و عبدالله و ام فروه كه مادر آنها فاطمه دختر حسين بن علي بن الحسين بود. و موسي و عباس و اسحاق و فاطمه و محمد كه از كنيزي بنام حميده البربريه متولد شده اند و عباس و علي و اسماء كه هر كدام از مادري متولد گرديده اند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1ـ امام صادق(ع)، عمادزاده اصفهاني.
2ـ الارشاد، شيخ مفيد، ترجمه ساعدي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . شيخ مفيد، الارشاد، ترجمه محمد باقر ساعدي، انتشارات اسلاميه، 1380ش، ص553؛ امين الاسلام طبرسي، إعلام الوري بأعلام الهدي، ترجمه عزيزالله عطاردي، انتشارات اسلاميه، چاپ دوم، 1377ش، ص398؛ مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، مترجم محمد جواد نجفي، انتشارات اسلاميه، 1396ق، ج11، ص215ـ216؛ مغنيه، احمد، زندگاني امام جعفر صادق(ع)، ترجمه سيد جعفر غضبان، ناشر دنياي كتاب، چاپ اول، 1383ش، ص63؛ سحاب، ابوالقاسم، زندگاني امام جعفر صادق(ع)، چاپخانه دانش، ج1، ص80.
[2] . مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، موسسه الوفاء. 1404ق، ج37، ص11.
[3] . الارشاد، همان، ص553ـ558؛ إعلام الوري بأعلام الهدي، همان، ص398ـ400؛ بحارالانوار، همان، ص216؛ الارشاد، همان، 1413ق، ج2، ص215.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
خاندان رسالت و اهل بيت نبوّت، محور دانش و ذخاير تمام علوم بوده اند، حرمتشان در ميان امّت اسلامي، نه فقط از جهت خويشاوندي با پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ بلكه بر اساس ارزشهاي معنوي و اخلاقي و علمي آنان بوده و هست.
امام صادق ـ عليه السّلام ـ در حدود سي و پنج سال را با پدر گراميش امام باقر ـ عليه السّلام ـ بنيانگذار دانشگاه اهل بيت گذراند .... حلقه هاي درسي را كه در مسجد مدينه و بيرون از آن زير نظر پدر بزرگوارش امام باقر ـ عليه السّلام ـ داير بود درك كرد در اين حلقه هاي درس همچنانكه منابع موثق تأكيد دارند صدها طالب علم و دانشمند از نقاط مختلف بلاد اسلامي، حضور مي يافتند و او در كنار پدر علوم دين و اسرار هستي و هر آنچه را كه از پدرانش و آنها از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ به ارث برده بودند مي آموخت.[1]
محضر درس امام محمّد باقر ـ عليه السّلام ـ و امام جعفر صادق ـ عليه السّلام ـ مسجد شهر مدينه بود و علومي، مانند فقه، تفسير قرآن، ادب و شعر، رجال و حديث، جغرافيا و ستاره شناسي و فيزيك و .... توسط امام محمّد باقر و امام جعفر صادق ـ عليهما السّلام ـ تدريس مي شد.[2]
ابو زهره درباره امام صادق ـ عليه السّلام ـ مي گويد:«علماي اسلام با تمام اختلاف نظرها و تعدد مشربهايشان در فردي غير از امام صادق ـ عليه السّلام ـ و علم او اتفاق نظر ندارند.» و يا ابو حنيفه درباره امام مي گويد:«دانشمندترين مردم كسي است كه به آراء و نظرهاي مختلف علماء در مسائل، احاطه داشته باشد.» و امام صادق ـ عليه السّلام ـ نيز همچون جدش اميرالمؤمنين مي فرمود:«قبل از آنكه مرا نيابيد بپرسيد.»[3]
دوره امام باقر و صادق ـ عليهما السّلام ـ عصر گسترش علوم اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ در زمينه هاي مختلف بود، اين مسأله دربارة امام صادق ـ عليه السّلام ـ بيشتر صدق مي كند و اين به دليل مصادف شدن بخشي از دوران امامت آن حضرت، با فضاي باز سياسي بود كه در نتيجه درگيري سياسي كه منجر به انقراض امويان از يك سو و روي كار آمدن بني عباس از سوي ديگر به وجود آمده بود.[4]
شاگردان سرشناس آن حضرت از احاديث و پاسخ هاي آن حضرت به مسائل تعداد چهارصد كتاب به رشته تحرير در آوردند كه در دوران پس از وي به اصول اربعة حاءة معروف شده است و كليني و شيخ صدوق و طوسي در نوشتن كتب چهارگانه خود آنها را مرجع خود قرار دادند.[5]
و ابن قتيبه در كتاب ادب الكاتب گفته كه كتاب جفر را امام صادق نوشته و در آن است آنچه مردم به آن احتياج دارند و ..... و روايت شده كه آن حضرت محلّي داشت براي عامّه و خاصّه كه مردم از اقطار عالم به خدمتش مي رسيدند.[6]
البته ناگفته نماند كه برخي از كتابها به آن حضرت منتسب است كه توسط شاگردانش تاليف شده است مثل توحيد مفضل و ...
اينگونه مي توان نتيجه گيري كرد كه در زمان امام صادق ـ عليه السّلام ـ حركت علمي جان تازه اي گرفت و اين خيزش علمي به دورترين نقاط نيز راه يافت و علوم مختلف با توجه به نياز اجتماع و ظرفيتهاي موجود توسط امام صادق تدريس شد و كتابهاي زيادي توسط شاگردان امام به رشته تحرير درآمد.
جهت كسب اطلاع بيشتر به كتاب هاي عماد زاده اصفهاني كه درباره زندگاني امام صادق نگاشته است و به كتاب آقاي فضل الله كمپاني مراجعه فرمائيد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . المعروف الحسيني، هاشم، سيرة الائمة اثني عشر، ترجمه محمّد رخشنده، تهران، انتشارات امير كبير، 1373ش، ج2، ص257.
[2] . مركز مطالعات استراسبورگ، مغز متفكر جهان شيعه، ترجمه ذبيح الله منصوري، تهران، انتشارات جاويدان، چاپ سوم، 1356، ص26 الي 28؛ جعفريان، رسول، حيات فكري امامان معصوم، قم، انتشارات انصاريان، چاپ ششم، 1381ش، ص332.
[3] . حيات فكري و سياسي امامان شيعه، همان، ص331.
[4] . همان، ص345.
[5] . سيرة الائمة اثني عشر، همان، ج2، ص260.
[6] . قمي، شيخ عباس، منتهي الامال، قم، انتشارات هجرت، چاپ يازدهم، بي تا، ج2، ص237.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
امام صادق ـ عليه السّلام ـ از بدو تولد تا شهادت با ده تن از خلفاي اموي و دو تن از خلفاي عباسي معاصر بود كه خلفاي معاصر اموي عبارتند از:
1ـ عبد الملك بن مروان. 2ـ وليد بن عبد الملك. 3ـ سليمان بن عبد الملك. 4ـ عمر بن عبد العزيز. 5ـ يزيد بن عبد الملك. 6ـ هشام بن عبد الملك. 7ـ وليد بن يزيد بن عبد الملك. 8ـ يزيد بن وليد بن عبد الملك. 9ـ ابراهيم بن وليد بن عبد الملك. 10ـ مروان بن محمد مشهور به مروان حمار.
و از خلفاي عباسي نيز معاصر بود با:
1ـ ابوالعباس عبد الله بن محمّد مشهور به سفاح. 2ـ ابو جعفر مشهور به منصور دوانيقي.[1]
با توجه به اينكه دوره امام صادق ـ عليه السّلام ـ ، دوره ضعف و تزلزل حكومت بني اميه و فزوني قدرت بني عباس بود و اين دو گروه مدتي در حال مبارزه با يكديگر بودند، از زمان هشام بن عبد الملك تبليغات و مبارزات سياسي عباسيان آغاز گرديد و سرانجام در سال 132 هجري به پيروزي رسيد و از آنجا كه بني اميه در اين مدت گرفتار مشكلات سياسي فراوان بودند لذا فرصت تعرض و برخورد با امام صادق ـ عليه السّلام ـ را نداشتند،[2] در زمان خلافت خلفاي بني عباس، خليفة اول، ابو العباس سفاح آن حضرت را از مدينه به عراق طلبيد و بعد از مشاهدة معجزات بسيار و علوم بي شمار و مكارم اخلاق آن امام عزيز نتوانست اذيتي به آن جناب رساند و حضرت را مرخص كرد و حضرت به مدينه مراجعه نمود.[3] بيشترين برخورد حضرت با خليفة دوم عباسي، منصور دوانيقي بوده است كه به آنها اشاره ميشود:
روزي ابو جعفر دوانقي امام صادق ـ عليه السّلام ـ را طلبيد كه آن حضرت را به قتل رساند. او دستور داد شمشيري حاضر كردند و به ربيع، ملازم خود گفت: چون او حاضر شود و مشغول سخن شوم و دست بر هم زنم، او را به قتل رسان، ربيع گفت: چون حضرت را آوردم و نگاه منصور بر او افتاد گفت: مرحبا، خوش آمدي اي ابو عبد الله، ما شما را براي آن طلبيديم كه قرض شما را اداء كنيم و حوائج شما را برآوريم و عذرخواهي بسيار كرد و آن حضرت را روانه كرد و مرا طلبيد و گفت: بايد كه بعد از سه روز آن حضرت را روانه مدينه كني.[4]
روايت كردهاند كه منصور به ربيع حاجب دستور داد كه آن حضرت را حاضر كند و او طبق دستور، امام را حاضر كرد، همين كه منصور آن حضرت را ديد به او گفت: خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم! آيا تو دربارة سلطنت من به جدال پرداخته و مردم را باز ميگرداني و نقشه براي من ميكشي؟ امام صادق ـ عليه السّلام ـ فرمود: به خدا من چنين نكرده و نه چنين قصدي داشتهام! و اگر سخني در اينباره به تو رسيده از دروغگويي بوده است منصور گفت: فلان كس اين سخن را دربارة تو گفت؟ امام فرمود: او را حاضر كن تا صدق گفتار من روشن شود، او را حاضر كردند، منصور به آن شخص گفت: آنچه از جعفر بن محمد گفتي تو خود شنيدي؟ گفت: آري، حضرت صادق به منصور گفت: او را سوگند بده كه آن را از من شنيده است! امام خود آن مرد را سوگند داد، آن مرد از جا برنخاسته بود كه يابه زمين زده و مرد، منصور گفت: بيرونش اندازيد خدايش لعنت كند.[5] ربيع حاجب گويد: من امام را هنگام داخل شدن بر منصور ديدم كه لبانش ميجنبيد و هر اندازه كه لبانش را ميجنبانيد خشم منصور فرو مينشست تا اينكه منصور آن حضرت را نزديك خود نشانيد و از او خشنود گشت.[6]
منصور در سالي به حج آمد و به ربذه رسيد و بر حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ در خشم شد و ابراهيم بن جبله را گفت كه: برو جعفر بن محمد را نزد من بياور، ابراهيم گفت رفتم و حضرت را در مسجد ابوذر يافتم به آستين حضرت چسبيدم و گفتم بيا كه خليفه تو را ميطلبد، حضرت فرمود كه: انا لله و انا اليه راجعون، حضرت را به نزد منصور بردم در حالي كه جزم داشتم كه حكم به قتل او خواهد كرد، چون نزديك پرده منصور رسيديم امام دعائي خواند و چون نگاه منصور به امام افتاد گفت: به خدا سوگند كه تو را به قتل ميرسانم. حضرت فرمود: دست از من بردار كه از زمان مصاحبت من با تو چنداني نمانده است و روز مفارقت واقع خواهد شد، منصور چون اين سخن را شنيد حضرت را مرخص كرد و عيسي بن علي را از عقب آن حضرت فرستاد و گفت: برو از آن حضرت بپرس كه مفارقت من از او به فوت من خواهد بود يا به فوت او؟ چون از حضرت پرسيد فرمود كه: به موت من، برگشت و به منصور نقل كرد و آن ملعون از اين خبر شاد شد.[7]
نيز روايت كردهاند كه روزي منصور در قصر حمراي خود نشست و در آن ايام حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ را از مدينه طلبيده بود و آن حضرت داخل شده بود، و در آن شب منصور، ربيع حاجب را طلبيد و گفت: ميخواهم جعفر بن محمد را در هر حالتي كه بيابي بياوري. ربيع نيز پسرش، محمد را فرستاد تا امام را بياورد، وقتي كه امام صادق ـ عليه السّلام ـ را به اندرون قصر بردند و نگاه منصور به آن حضرت افتاد از روي خشم گفت: اي جعفر تو ترك نميكني حسد خود را بر فرزندان عباس و هر چند سعي ميكني در خرابي ملك ايشان فايده نميبخشد، حضرت فرمود: به خدا سوگند كه اينها را كه ميگوئي هيچ يك را نكردهام، منصور ساعتي سر در زير افكند و در آن وقت بر بالشي تكيه داده بود، پس گفت: دروغ ميگوئي، دست زير مسند كرد و نامههاي بسياري بيرون آورد و به نزديك آن حضرت انداخت و گفت: اين نامههاي تو است كه به اهل خراسان نوشتهاي كه بيعت مرا بشكنند و با تو بيعت كنند. حضرت فرمود: اينها افترا است و من اينها را ننوشتهام و چنين ارادهاي نكردهام و من در جواني اين عزمها نكردهام، اكنون كه ضعف پيري بر من مستولي شده، چگونه چنين اراده كنم، هر چند آن امام مظلوم اين سخنان معذرتآميز را ميگفت طپش آن ملعون زياده ميشد و شمشيرش را كمي از غلاف بيرون كشيد، پس شمشير را غلاف كرد و گفت: شرم نداري كه در اين سن ميخواهي فتنه برپا كني؟ امام فرمود: نه، به خدا سوگند كه اين نامهها را ننوشتهام، و خط و مهر من اينها نيست، دوباره منصور شمشير را از غلاف كشيد و امام عذر ميآورد و او قبول نميكرد، پس ساعتي سر به زير افكند و بعد گفت: راست ميگوئي و به ربيع گفت: غاليه مرا بياور. و حضرت را نزديك خود طلبيد و بر مسند خود نشاند و از آن غاليه محاسن مبارك امام را خوشبو گردانيد و به ربيع گفت: بهترين اسبان مرا حاضر كن و جعفر ـ عليه السّلام ـ را بر آن سوار كن و او را تا منزلش همراهي كن و مخير كن حضرت را اينكه با ما باشد يا به مدينه برگردد.[8] نيز نقل شده است كه مردي از اهل مدينه نزد منصور دوانيقي رفت و گفت: جعفر بن محمد ـ عليه السّلام ـ ، مولاي خود معلّي بن خنيس را فرستاده است كه از شيعيان اموال و اسلحه بگيرد و اراده خروج دارد، منصور نيز حضرت را احضار كرد، وقتي كه حضرت به نزد او رفت منصور حضرت را اكرام نمود و بعد از آن شروع به عتاب نمود و گفت: شنيدهام كه معلّي براي تو اسلحه جمع ميكند، امام فرمود: اين بر من افترا است، منصور حضرت را سوگند داد، سپس دستور داد آن كسي را كه به امام افترا بسته بود حاضر كردند، و منصور از او پرسيد، او گفت: بلي و آنچه در حق او گفتهام صحيح است، حضرت آن مرد را سوگند داد و بلافاصله بعد از سوگند خوردن مرد، منصور از مشاهده اين حال بر خود لرزيد و خايف گرديد و گفت: ديگر سخن كسي را در حق تو قبول نخواهم كرد.[9]
از محمد بن عبد الله اسكندري نقل كردهاند كه گفت: من از جمله نديمان منصور دوانقي بودم، روزي به نزد او رفتم، او را بسيار غمگين يافتم، علت را پرسيدم، گفت: صد نفر از اولاد فاطمه را هلاك كردم و بزرگ ايشان جعفر بن محمد مانده است امروز نيز او را خواهم كشت، پس جلّادي را طلبيد و گفت: چون امام صادق ـ عليه السّلام ـ را طلب نمايم و مشغول سخن گردانم و كلاه خود را از سرم بردارم او را گردن بزن، در همان ساعت حضرت را طلبيد، چون حضرت داخل قصر منصور شد، ديدم كه قصر به حركت درآمد مانند كشتي كه در ميان دريا مضطرب باشد ديدم كه منصور با سر و پاي برهنه به استقبال امام دويد و بندهاي بدنش ميلرزيد و ساعتي سرخ و ساعتي زرد ميشد و آن حضرت را اكرام بسيار ميكرد و روي تخت خود نشانيد و گفت: يابن رسول الله به چه سبب در اين وقت تشريف آوردي؟ حضرت فرمود كه: براي اطاعت خدا و رسول و فرمانبرداري تو آمدهام، گفت: شما را من نطلبيدم، حتماً اشتباهي شده است، حال هر حاجت كه داري بخواه، حضرت فرمود: حاجت من آن است كه مرا بي ضرورت طلب ننمائي، گفت: چنين باشد.[10]
نتيجه اينكه؛ در دوران خلافت بني اميه چون حكومتها در اين مدت گرفتار مشكلات سياسي فراوان بودند لذا فرصت برخورد با امام صادق ـ عليه السّلام ـ را نداشتند، در دوران حكومت بني عباس بيشترين برخورد حضرت با منصور دوانقي بود كه خيلي اهتمام ميكرد امام را بكشد هر موقع كه به دنبال امام ميفرستاد تا حضرت را به شهادت برساند وقتي نگاهش به امام ميافتاد از كشتنش منصرف ميشد و حضرت را مورد لطف و تكريم قرار ميداد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. علامه محمد باقر مجلسي، جلاء العيون، ص 873 ـ 882.
2. شيخ عباس قمي، منتهي الآمال، ج 2، ص 219.
3. سيد علي خامنه اي، رهبري امام صادق.
4. امام جعفر صادق-عبدالحليم جندي- ترجمه عباس جلالي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . اسد حيدر، امام صادق و مذاهب اربعه، دار الكتاب الاسلامي، طبعة الثانيه، 1425 هـ، ج 1، ص 114.
[2] . پيشوايي، مهدي، سيرة پيشوايان، قم، مؤسسة تحقيقاتي امام صادق ـ عليه السّلام ـ ، چاپ چهارم، 1375 ش، ص 353.
[3] . مجلسي، محمدباقر، جلاء العيون، تحقيق: علي اماميان، قم، انتشارات سرور، چاپ دهم، 1383، ص 872.
[4] . صدوق، عيون اخبار الرضا، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، چاپ اول، ج 1، ص 273؛ و ابن شهر آشوب، مناقب، تحقيق: يوسف بقاعي، بيروت، دار الاضواء، طبعة الثانيه، 1991 ق، ج 4، ص 252.
[5] . مفيد، الارشاد، ترجمة: رسولي محلاتي، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ ششم، 1383، ج 2، ص 258؛ و ابن شهر آشوب، همان، ج 4، ص 253.
[6] . مفيد، پيشين، ج 2، ص 259.
[7] . سيد بن طاووس، مهج الدعوات، منشورات دار الذخائر، چاپ دوم، 1411 هـ، ص 186؛ و مجلسي، محمدباقر، بحار الانوار، بيروت، دار احياء التراث العربي، الطبعة الثالثه، 1403 هـ، ج 47، ص 192، و اربلي، كشف الغمه، بيروت، دار الاضواء، ج 2، ص 421، با اندكي اختلاف.
[8] . سيد بن طاووس، پيشين، ص 192، و مجلسي، محمدباقر، جلاء العيون، پيشين، ص 874.
[9] . پيشين، ص 198، و پيشين، ص 879.
[10] . سيد بن طاووس، پيشين، ص 201، و مجلسي، محمدباقر، جلاء العيون، پيشين، ص 880.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
شيعه در اصطلاح به پيروان حضرت علي ـ عليهالسلام ـ و خاندانش، و كساني كه معتقد به جانشيني بلا فصل آن حضرت بعد از پيامبر(ص)، و نصّ ولايت او در غديرخم از طرف پيغمبر(ص) ميباشند گفته ميشود. اين واژه در كلمات حضرت رسول(ص) و حضرت علي ـ عليهالسلام ـ و ديگر امامان ـ عليهمالسلام ـ به كار رفته است. جابر بن عبد الله انصاري گويد:
«نزد پيغمبر بودم كه علي از دور نمايان شد. پيغمبر(ص) فرمودند: سوگند به كسي كه جانم در دست اوست اين شخص و شيعيانش در قيامت رستگار خواهند بود.» و نيز از ابن عباس نقل است كه گويد: وقتي آية «انّ الذّين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هُم خير البريّه» نازل شد، پيامبر(ص) به علي ـ عليهالسلام ـ فرمود: مصداق اين آيه تو و شيعيان تو ميباشيد كه در قيامت خشنود خواهيد بود و خداهم از شما راضي است»
در كتاب «تأسيس الشيعه» آمده است: «لفظ شيعه در روزگار پيامبر(ص) بوده است، چنانكه ابوحاتم در كتاب الزينة خود مينويسد: نخستين نامي كه در اسلام به روزگار رسول خدا(ص) آشكار گرديد شيعه بود و آن لقب چهار تن از صحابه بود: ابوذر غفاري، سلمان فارسي، مقداد بني اسود كندي و عمار بني ياسر،تا اينكه هنگام صفين اين اصطلاح در ميان هواخواهان علي ـ عليهالسلام ـ منتشر گرديد» و در نهايت اينكه انس بن مالك گويد: رسول خدا(ص) فرمود: «خداي متعال در روز قيامت بندگاني را بر ميانگيزد كه از چهرههايشان نوري از راست به چپ عرش پرتو افكني مي كند و به منزلة پيامبران هستند ولي پيامبر نيستند و به منزله شهيدان هستند و لي شهيد نيستند ابوبكر برخاسته گفت: من از آنان هستم اي پيامبر خدا؟ فرمود: نه سهل بن حنيف برخاسته گفت: من از آنان هستم اي پيامبر خدا؟ فرمود: نه پس رسول خدا(ص ) دستش را بر سر علي ـ عليهالسلام ـ گذاشته فرمود: اين است و شيعهاش»[1]
طبق مطالب مطرح شده واضح و روشن است كه تشيّع و شكلگيري آن در زمان خود حضرت رسول اكرم(ص) بوده و آنحضرت اين واژه را درباره پيروان علي ـ عليهالسلام ـ بكار بردهاند امّا چرا اين مذهب را منسوب به امام صادق ـعليهالسلامـ نموده و از آن به «مذهب جعفري» تعبير كردهاند بدين علت بود كه در فاصله انقراض امويان و قدرت يافتن عباسيان و نيز در دوران شكلگيري سلسلة اخير، امام صادق امكان و فرصت آن را يافت كه به گسترش علم و رونق احكام الهي دست زند وي در شرايطي كه از سانسور و كنترل امويان و فاصلهاي كه بين اهل بيت و مردم پديد آورده بودند آزاد ميشد، كوشيد تا آموزشهايي كه از طريق پدرش و او از جدش و او از رسول خدا(ص) آموخته بود، انتشار دهد در چنين اوضاع و احوالي بود كه امام صادق ـ عليهالسلام ـ به شهرت رسيد و امكان اظهار نظر پيدا كرد. و توانست از يكسو آزادانه به نقد و بررسي مسائل ديني بپردازد و از سوي ديگر چهرة سنّت را از گرد و غبار و زنگارها و آراء نادرست و شبههناك پاك كند. بدين گونه بود كه طالبان علم از جاي جاي جهان اسلام به مدينه هجرت كرده و در حوزة درس او گرد آمدند و در روزگار شكوفائي علم، مذهب اهل بيت بدو منسوب شد. چرا كه هر شيوهاي را امام ميپسنديد و هر نظري كه او تأييد ميكرد لاجرم به او نسبت داده ميشد و گفته ميشد «مذهب جعفر صادق ـ عليهالسلام ـ»[2]
در اين دوران مبارك و فرخنده حوزة درسي امام صادق شهرتي عظيم يافت. وي رهبر فكري نهضت فرهنگي آن روزگار بود. در واقع نخستين كسي بود كه مكتب فلسفي جهان اسلام را پديد آورد. نه تنها كساني كه بعدها مذاهب فقهي را تأسيس كردند در حوزة امام شركت ميكردند بلكه دانش پژوهان فلسفه و فيلسوفان نيز از راههاي دور به مكتب علمي او روي آوردند.
در دوران ياد شده خانه امام صادق ـ عليهالسلام ـ دانشگاهي بود، كه به حضور عالمان بزرگ در حديث، تفسير،حكمت و كلام و... زينت يافته بود و در حوزة درسي وي غالباً دو هزار تن و گاه چهار هزار نفر شركت ميكردند.[3]
ابن ابوالعوجاء اشاره به امام صادق ـ عليهالسلام ـ ميگويد: «اين شخص از جنس بشر نيست، اگر در جهان روحانياي، وجود داشته باشد كه هر گاه اراده كند جهاني و يا روحاني باشد اوست.[4]
ذكر اين مطلب بيمورد نيست كه موسسين مذاهب فقهي، خود از اهل بيت علم ميآموختند و اين امر براي آنان فخر و سبب پيروزي و موّفقيت بود. ابو حنيفه از آراء امام علي ـ عليهالسلام ـ استفاده كرده، تا آنجا كه يكي از امتيازات مذهبش عمل به سخن مشهور نبي اكرم(ص) است كه فرمود: «إنا مدنية العلم و علي بابها»
و هموست كه به خاطر استفادة علمي از امام صادق ـ عليهالسلام ـ افتخار و مباهات ميكند. مالك بن انس يكي از شاگردان امام صادق ـ عليهالسلام ـ بود. شافعي از او علم آموخت و احمد بن جنبل از شافعي، شافعي جزاز علي ـ عليهالسلام ـ از كس ديگري روايت نكرد از اينرو به تشيع متهم گرديد. يحيي بن معين، شافعي را به رافضي بودن متهم كرده و ميگويد: كتابش را در سيره مطالعه كردم و در آن جز ياد علي چيزي نيافتم. خود شافعي در ضمن ابياتي شيعه بودن خود را اينگونه بيان ميكند:كه اگر دوستي آل محمد رفض است. اي دو عالم شهادت دهيد كه من رافضي هستم.
و نيز از احمد بن حنبل از بهترين صحابي پيامبر(ص) سؤال شد او گفت اول ابوبكر بعد عمر و بعد عثمان، كسي پرسيد پس علي؟ احمد گفت: شما از اصحاب پيامبر(ص) پرسيديد و حال آنكه علي خود محمد است.[5] با مطالعه در اين زمينهها رگههايي از انديشه تشيّع را در همه مذاهب اهل سنّت ميتوان يافت.
و حال به چه دليل امام صادق ـ عليهالسلام ـ مذهب تشيع را دوباره احياء كرد (مورد قيد شده در سؤال) در جملهاي كوتاه بايد گفت كه: در روايتي ابوصباح كناني گويد: «امام باقر ـ عليهالسلام ـ به حضرت امام صادق ـ عليهالسلام ـ كه راه ميرفت نگاه كرد و گفت: اين را ميبيني؟ اين از جمله كساني است كه خداي عزّوجل دربارة آنها ميفرمايد: ما ميخواهيم بر آن كسان كه در زمين ناتوان شمرده شدهاند منّت نهيم و پيشوايشان نموده و وارث زمينشان سازيم.»
با مطالعه در مورد آية مذكور معلوم ميشود كه امام صادق ـ عليهالسلام ـ بر طبق وظايف و موازين امامت مأمور بوده تا ضعفا را بحّد قدرت رسانده و اختيار انساني ايشان را از دست اقوياي بنياميه به حيطه خودشان انتقال دهد و در رأس آنان به رهبري اسلامي كه شايسته مقام وارثان زمين است بپردازد.[6]
و اين امر يعني رهبري شايسته اسلامي و هدايت مردمان به سوي سعادت در هر عصري بر عهده امام همان عصر است كه طبق شرايط زماني و مكاني بدان عمل ميكند و شرايط امام صادق ـ عليهالسلام ـ براي اجراي اين امور مناسبتر بوده است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. امام جعفر صادق(ع) - عقيقي بخشايشي.
2. ارشاد شيخ مفيد - ترجمه رسولي محلاتي.
3. منتهي الآمال - شيخ عباس قمي.
4. سيره پيشوايان- مهدي پيشوايي.
5. اصحاب امام صادق(ع) علي محدث زاده.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . جعفري، سيد محمد مهدي، دائرة المعارف تشيع، نشر سعيد محبّي، چاپ اول، پائيز 1373 فصل اوّل ، ص 3 الي 5.
[2] . اسد حيدر، امام صادق ـ عليهالسلام ـ و مذاهب چهارگانه، مترجم حسن يوسفي اشكوري، ناشر: شركت سهامي انتشار، چاپ اول، 1369،ج اول، ص279 و 280.
[3] . همان، ج اول ، ص 59.
[4] . همان، ج اول، ص 82.
[5] . ر.ك: اسد حيدر، امام صادق ـ عليهالسلام ـ و مذاهب چهارگانه، مترجم حسن يوسفي اشكوري، ناشر شركت سهامي انتشار، چاپ اول، 1369، ج اول، ص 299 و 300.
[6] . حسن قاضي، امام صادق ـ عليهالسلام ـ يك شخصيّت تاريخي، چاپ دوم، 1358، ص 256.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
حضرت امام جعفر صادق ـ عليه السّلام ـ به سال 83 ه . ق در مدينه چشم به جهان گشود. آن حضرت به سال 114 ه . ق به امامت رسيد و در سال 148 ه . ق به شهادت رسيد.[1] با توجه به اين مطلب، در دوران امامت آن امام همام (114 ـ 148)، 7 خليفه به شرح زير به مسند خلافت مسلمين تكيه زدند: از خلفاي اموي:
1ـ هشام بن عبدالملك (105 ـ 125)
2ـ وليد بن يزيد بن عبدالملك (125 ـ 126)
3ـ يزيد بن وليد بن عبدالملك (126 ه . ق)
4ـ ابراهيم بن وليد بن عبدالملك (126 ه . ق) (75 روز)
5ـ مروان بن محمّد (مروان حمار) (126 ـ 132)
از خلفاي عباسي:
1ـ عبدالله سفاح (132 ـ 137)
2ـ منصور دوانيقي (137 ـ 158)[2]
به طور كلي اوضاع سياسيِ اين دوران بسيار آشفته بوده است كه به آنها اشارهاي ميكنيم:
وضعيت درون حاكميت:
با مرگ هشام، وليد بر مسند خلافت مينشيند او فردي ميگسار و زنباره، است.
لذا كارهايش بر مردم و لشكريانش گران آمد پس طي شورشي كشته شد.[3] همچنانكه سال بعد وقتي يزيد بن وليد در شرف مرگ بود ابراهيم، پسرش، جانشين او ميشود اما به سرعت توسط مروان بن محمّد و در طي يك لشكركشي از خلافت خلع ميشود.[4] مدتي بيش نگذشته بود كه سليمان بن هشام كه بيش از ده هزار تن در اختيار داشت مروان را مخلوع اعلام نمود و بين آن دو جنگ سختي درگرفت كه در نهايت به بقاء مروان انجاميد.[5]
اختلاف قبايل هم چشمگير بوده است، قيسيان با عبدالملك بن مروان درافتادند اما بعد با پسرش هشام همراه شدند همچنانكه در خونخواهي وليد بن يزيد كوشيدند و بعد به مروان بن محمّد ياري رساندند در مقابل قبايل يمني به عباسيان متمايل بودند و در نهايت آنان را به خلافت رساندند.[6]
جنگهاي خلافت با ديگر قلمروها:
اين جنگها در اين دوران زياد بوده است از جمله آنها ميتوان به موارد زير اشاره كرد.
1. جنگ با تركان خزري در سال 114ه ق و ادامه آن در سال 119ه ق كه مسلمين موفق به كشتن خاقان ترك در حوالي بلخ و طخارستان گرديدند.[7]
2. جنگ با روميان در سال 115ه ق و 118 ه ق و 119 ه . ق.
3. جنگ در ماوراء النهر در سال 121 ه ق كه تا تاشكند رسيده بود.[8]
ناآراميها در قلمرو خلافت اموي:
1ـ شورش مردم حمص پس از كشته شدن وليد كه توسط يزيد بن وليد سركوب شد.
2ـ شورش مردم فلسطين و بيرون راندن والي اموي به سال 126 ه . ق.
3ـ در همين سال در خراسان نزاريها و يمانيها به جان هم افتادند. چون فرمان حكومت به نام نصر بن سيار آمد. مصريها از او حمايت كردند و عدهاي به پيروي از شخصي به نام جُديع كرماني پرداختند.
4ـ شورش مردم يمامه عليه كارگزار اموي به سال 126.
5ـ شورش مردم حمص بار ديگر در دورة خلافت مروان بن محمّد.[9]
قيامها:
1. در سال 126 خوارج اباضيه در يمن خروج كردند و مدت سه ماه بر مدينه تسلط يافتند.[10]
2. در سال 127 ه . ق ضحاك بن قيس خارجي قيام كرد و وارد كوفه شد مردم موصل نيز از او پيروي كردند. او با سپاهي صد هزار نفري به جنگ با سپاه خليفه رفت اما كشته شد. پس از او شيبان حروري رهبري شورشيان را به عهده گرفت بالاخره شيبان گريخت.[11]
3. قيام زيد بن علي بن حسين به سال 123 ه . ق در كوفه كه مردم بسياري با او بيعت كردند اما چون او از لعن شيخين امتناع كرد شيعيان كوفه او را رها كردند. بالاخره در جنگ با سپاه اموي زيد شكست خورد و اعدام گرديد.[12] در مورد عقايد او اختلاف نظر زيادي وجود دارد. در هر صورت چون زيد كشته شد پسرش يحيي به خراسان رفت و در آنجا قيام نمود. امام صادق ـ عليه السّلام ـ كشته شدن او را از قبل پيش بيني فرموده بود.[13]
شروع نهضت عباسيان:
نهضت عباسي به سال 129 ه . ق در خراسان توسط ابو مسلم رسماً اعلام موجوديت كرد. قبل از اين فعاليتهاي آنان از سال 118 توسط امام محمّد به طور كاملاً مخفيانه رهبري ميشد، ابو مسلم توانست همكاري اقوام يمني و ربيعه و نيز خوارج حروريه را جلب كند و به زودي بر سرزمين شرق تسلط يابد.
بالاخره به سال 132 نيروهاي عباسي وارد كوفه شدند و ابو سلمه مسئوليت كوفه را عهدهدار گرديد.[14] در اين زمان بني عباس كه با «شعار الرضا من آل محمّد» همكاري علويان را نيز جلب كرده بودند و حتي با محمّد بن نفس زكيه به خلافت بيعت كرده بودند،[15] به تصفيه كساني كه به عباسيان اخلاص نداشتند پرداختند و بالاخره با ابو العباس سفّاح به عنوان خليفه بيعت شد.[16]
ناآراميها و شورشهاي دورة عباسي (132 ـ 148)
عدهاي به فكر اعاده حكومت اموي بودند از جمله آنها:
1. شورش حبيب بن مرّه در بثيفة فلسطين.
2. ابو الورد در قنّسرين و اسامة بن مسلم در جزيره.
اين سه حركت خود را در مقابل عباسيان سفيد جامگان ميناميدند زيرا عباسيان به سياه جامگان معرولف بودند.
3. شورش يزيد بن هبيره در واسط (آخرين حركت اموي)[17]
4. شورش عبدالله بن علي، عموي سفاح، كه ادعا داشت او جانشين سفاح خليفه اول عباسي و وليعهدش بوده است لذا با سپاهي كه براي جنگ عليه روم تهيه شده بود، شوريد، منصور دوانيقي كه برادر سفاح و جانشين او بود، ابو مسلم را براي دفع او اعزام داشت.[18]
چون منصور از قدرت يافتن ابو مسلم خراساني وحشت داشت با طرح توطئهاي او را ـ كه ميتوان بنيانگذار حكومت عباسي نام نهادش ـ از سر راه خود برداشت. با قتل ابو مسلم، در مناطقي شورشهايي بعنوان خونخواهي ابومسلم در گرفت كه به آنها اشارهاي ميشود.
1ـ حركت سنباد در نيشابور و قومس وري، او زردشتي بود و اعلام كرد كه كعبه را ويران خواهد نمود به سال 137 سركوب شد.
2ـ حركت راونديه در سال 141 ه . ق.
3ـ حركت استا ذسيس در سال 150 ه . ق.[19]
علويان:
1. نخستين حركت علوي عليه عباسيان، حركت محمّد بن عبدالله نفس زكيه بود. آنان كه در حاكميت يافتن عباسيان تلاش كرده بودند اكنون به غصب آنها ناراضي بودند.[20] او با گرفتن فتوا از مالك بن انس مبني بر جواز شكستن عهد عباسيان و نيز از ابوحنيفه مبني بر به حق بودن محمّد، در مدينه قيام خود را آغاز كرد. با هجوم لشكر عباسيان به مدينه، اين قيام (به سال 145 ه . ق) سركوب شد.[21]
2. قيام ابراهيم، برادر نفس زكيه، او بر بصره و اهواز و فارس و مدائن تسلط يافت و با او به عنوان اميرالمؤمنين بيعت شد. جنگ بين آنها و عباسيان در باخرا صورت گرفت كه به پيروزي بني عباس انجاميد.[22]
استقلال طلبيها:
1ـ حكومت بني مدرار كه توسط خوارج صفريه در مغرب الاقصي (سجلماسه) شكل گرفت به سال 145ه ق.
2ـ حكومت خوارج اباضيه در مغرب الاوسط به سال 144ه ق پا گرفت.[23]
3ـ حكومت اموي در اندلس توسط عبدالرحمان بن معاويه در سال 138 ه . ق كه سلسله امويان اندلس را بنيان نهاد.[24]
جنگها:
در اين دوره نيز جنگهاي خارجي عليه همسايه شرقي (چين و تركستان) و همسايه غربي (روم ادامه داشت). در سال 133 سپاه چين به تاشكند (چاچ) تاختند و تا يك سال به آن ديار مسلط بودند تا با جنگ طراز، براي هميشه از مرزهاي قلمرو عباسي عقب نشستند.[25]
در سال 133ه ق روميان بر ارمنستان تاختند. اين جنگها در سال 134 ه . ق نيز ادامه داشت اما بيشتر جنگها محدود بوده است.[26]
در پايان بايد گفت، تبليغ امامت تشيع نيز از سوي حضرت امام صادق ـ عليه السّلام ـ مورد غفلت نبوده است چنانچه امام صادق ـ عليه السّلام ـ كسي را به مناطق كوفه و خراسان در جهت اين امر اعزام داشته بودند.[27] از سوي ديگر در اين اوضاع بهم ريختة حاكميت، فرصتي پيش آمد كه تا نهضت علمي و فرهنگي پدر بزرگوارشان را ادامه داده، حوزه وسيع علمي در رشتههاي مختلف علوم عقلي و نقلي به وجود آورده تا شالودة مكتب تشيّع را پي ريزي كنند.[28]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. ارشاد شيخ مفيد ترجمه رسولي محلاتي.
2. سيره پيشوايان- مهدي پيشوايي.
3. حيات فكري سياسي ائمه: رسول جعفريان.
4. امام جعفر صادق(ع) - عبدالحليم جندي - ترجمه عباس جلالي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مفيد، الارشاد، قم، مؤسسة آل البيت، چاپ اول، 1413، ج 2، ص 179.
[2] . مسعودي، التنبيه و الاشراف، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ دوم، 1365، ص 303.
[3] . جرجي زيدان، تاريخ تمدن اسلام، ترجمه علي جواهر كلام، تهران، اميركبير، چاپ ششم، 1369، ص 748.
[4] . نويري، شهاب الدّين احمد، نهاية الارب، ترجمه محمود مهدوي، تهران، اميركبير، 1364، ج 6، ص 394.
[5] . همان، ص 402.
[6] . جرجي زيدان، پيشين، ص 696.
[7] . نويري، شهاب الدّين، پيشين، ص 332.
[8] . همان، ص333 ـ 335.
[9] . همان، ص380 ـ 400.
[10] . مسعودي، پيشين، ص 308.
[11] . نويري، شهاب الدّين، پيشين، ص406.
[12] . مشكور، محمّدجواد، فرهنگ فرق اسلامي، مشهد، آستان قدس رضوي، چاپ دوم، 1372، ص 214.
[13] . شهرستاني، ملل و نحل، ترجمه افضل الدّين اصفهاني، تهران، 1321، ص 137 ـ 140.
[14] . ابو محمد ابن اعثم، الفتوح، بيروت، دار الكتب الاسلاميه، چاپ اول، 1986، ج 4، ص 348.
[15] . ابن اثير، الكامل في التاريخ، بيروت، دار الكتاب العربي، چاپ دوم، 1967، ج 4، ص 370.
[16] . جرجي زيدان، پيشين، ص 752.
[17] . طبري، تاريخ الرسل و الملوك، مصر، دار المعارف، 1960م، ج7، صص443 ـ 457.
[18] . اليعقوبي، احمد، تاريخ اليعقوبي، بيروت، مؤسسة الاعلمي، 1892م، ج2، ص302.
[19] . طبري، پيشين، ص 495.
[20] . همان، ص 424.
[21] . جرجي زيدان، پيشين، ص 754.
[22] . طبري، پيشين، ص 446.
[23] . طقوش، محمّدسهيل، دولت عباسيان، ترجمه حجت الله جودكي، قم، پژوهشكده حوزه و دانشگاه، 1380، ص 65.
[24] . جرجي زيدان، پيشين، ص 840.
[25] . ابن اثير، پيشين، ص 342.
[26] . همان، ص 341.
[27] . مجلسي، بحار الانوار، تهران، المكتبة الاسلاميه، چاپ دوم، 1395 ه . ق، ج 47، ص 72.
[28] . ر.ك: مفيد، پيشين، صص 190 ـ 206.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
امام صادق ـ عليه السّلام ـ از بدو تولد تا شهادت با ده تن از خلفاي اموي و دو تن از خلفاي عباسي معاصر بود كه خلفاي معاصر اموي عبارتند از:
1ـ عبد الملك بن مروان. 2ـ وليد بن عبد الملك. 3ـ سليمان بن عبد الملك. 4ـ عمر بن عبد العزيز. 5ـ يزيد بن عبد الملك. 6ـ هشام بن عبد الملك. 7ـ وليد بن يزيد بن عبد الملك. 8ـ يزيد بن وليد بن عبد الملك. 9ـ ابراهيم بن وليد بن عبد الملك. 10ـ مروان بن محمد مشهور به مروان حمار.
و از خلفاي عباسي نيز معاصر بود با:
1ـ ابوالعباس عبد الله بن محمّد مشهور به سفاح. 2ـ ابو جعفر مشهور به منصور دوانيقي.[1]
با توجه به اينكه دوره امام صادق ـ عليه السّلام ـ ، دوره ضعف و تزلزل حكومت بني اميه و فزوني قدرت بني عباس بود و اين دو گروه مدتي در حال مبارزه با يكديگر بودند، از زمان هشام بن عبد الملك تبليغات و مبارزات سياسي عباسيان آغاز گرديد و سرانجام در سال 132 هجري به پيروزي رسيد و از آنجا كه بني اميه در اين مدت گرفتار مشكلات سياسي فراوان بودند لذا فرصت تعرض و برخورد با امام صادق ـ عليه السّلام ـ را نداشتند،[2] در زمان خلافت خلفاي بني عباس، خليفة اول، ابو العباس سفاح آن حضرت را از مدينه به عراق طلبيد و بعد از مشاهدة معجزات بسيار و علوم بي شمار و مكارم اخلاق آن امام عزيز نتوانست اذيتي به آن جناب رساند و حضرت را مرخص كرد و حضرت به مدينه مراجعه نمود.[3] بيشترين برخورد حضرت با خليفة دوم عباسي، منصور دوانيقي بوده است كه به آنها اشاره ميشود:
روزي ابو جعفر دوانقي امام صادق ـ عليه السّلام ـ را طلبيد كه آن حضرت را به قتل رساند. او دستور داد شمشيري حاضر كردند و به ربيع، ملازم خود گفت: چون او حاضر شود و مشغول سخن شوم و دست بر هم زنم، او را به قتل رسان، ربيع گفت: چون حضرت را آوردم و نگاه منصور بر او افتاد گفت: مرحبا، خوش آمدي اي ابو عبد الله، ما شما را براي آن طلبيديم كه قرض شما را اداء كنيم و حوائج شما را برآوريم و عذرخواهي بسيار كرد و آن حضرت را روانه كرد و مرا طلبيد و گفت: بايد كه بعد از سه روز آن حضرت را روانه مدينه كني.[4]
روايت كردهاند كه منصور به ربيع حاجب دستور داد كه آن حضرت را حاضر كند و او طبق دستور، امام را حاضر كرد، همين كه منصور آن حضرت را ديد به او گفت: خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم! آيا تو دربارة سلطنت من به جدال پرداخته و مردم را باز ميگرداني و نقشه براي من ميكشي؟ امام صادق ـ عليه السّلام ـ فرمود: به خدا من چنين نكرده و نه چنين قصدي داشتهام! و اگر سخني در اينباره به تو رسيده از دروغگويي بوده است منصور گفت: فلان كس اين سخن را دربارة تو گفت؟ امام فرمود: او را حاضر كن تا صدق گفتار من روشن شود، او را حاضر كردند، منصور به آن شخص گفت: آنچه از جعفر بن محمد گفتي تو خود شنيدي؟ گفت: آري، حضرت صادق به منصور گفت: او را سوگند بده كه آن را از من شنيده است! امام خود آن مرد را سوگند داد، آن مرد از جا برنخاسته بود كه يابه زمين زده و مرد، منصور گفت: بيرونش اندازيد خدايش لعنت كند.[5] ربيع حاجب گويد: من امام را هنگام داخل شدن بر منصور ديدم كه لبانش ميجنبيد و هر اندازه كه لبانش را ميجنبانيد خشم منصور فرو مينشست تا اينكه منصور آن حضرت را نزديك خود نشانيد و از او خشنود گشت.[6]
منصور در سالي به حج آمد و به ربذه رسيد و بر حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ در خشم شد و ابراهيم بن جبله را گفت كه: برو جعفر بن محمد را نزد من بياور، ابراهيم گفت رفتم و حضرت را در مسجد ابوذر يافتم به آستين حضرت چسبيدم و گفتم بيا كه خليفه تو را ميطلبد، حضرت فرمود كه: انا لله و انا اليه راجعون، حضرت را به نزد منصور بردم در حالي كه جزم داشتم كه حكم به قتل او خواهد كرد، چون نزديك پرده منصور رسيديم امام دعائي خواند و چون نگاه منصور به امام افتاد گفت: به خدا سوگند كه تو را به قتل ميرسانم. حضرت فرمود: دست از من بردار كه از زمان مصاحبت من با تو چنداني نمانده است و روز مفارقت واقع خواهد شد، منصور چون اين سخن را شنيد حضرت را مرخص كرد و عيسي بن علي را از عقب آن حضرت فرستاد و گفت: برو از آن حضرت بپرس كه مفارقت من از او به فوت من خواهد بود يا به فوت او؟ چون از حضرت پرسيد فرمود كه: به موت من، برگشت و به منصور نقل كرد و آن ملعون از اين خبر شاد شد.[7]
نيز روايت كردهاند كه روزي منصور در قصر حمراي خود نشست و در آن ايام حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ را از مدينه طلبيده بود و آن حضرت داخل شده بود، و در آن شب منصور، ربيع حاجب را طلبيد و گفت: ميخواهم جعفر بن محمد را در هر حالتي كه بيابي بياوري. ربيع نيز پسرش، محمد را فرستاد تا امام را بياورد، وقتي كه امام صادق ـ عليه السّلام ـ را به اندرون قصر بردند و نگاه منصور به آن حضرت افتاد از روي خشم گفت: اي جعفر تو ترك نميكني حسد خود را بر فرزندان عباس و هر چند سعي ميكني در خرابي ملك ايشان فايده نميبخشد، حضرت فرمود: به خدا سوگند كه اينها را كه ميگوئي هيچ يك را نكردهام، منصور ساعتي سر در زير افكند و در آن وقت بر بالشي تكيه داده بود، پس گفت: دروغ ميگوئي، دست زير مسند كرد و نامههاي بسياري بيرون آورد و به نزديك آن حضرت انداخت و گفت: اين نامههاي تو است كه به اهل خراسان نوشتهاي كه بيعت مرا بشكنند و با تو بيعت كنند. حضرت فرمود: اينها افترا است و من اينها را ننوشتهام و چنين ارادهاي نكردهام و من در جواني اين عزمها نكردهام، اكنون كه ضعف پيري بر من مستولي شده، چگونه چنين اراده كنم، هر چند آن امام مظلوم اين سخنان معذرتآميز را ميگفت طپش آن ملعون زياده ميشد و شمشيرش را كمي از غلاف بيرون كشيد، پس شمشير را غلاف كرد و گفت: شرم نداري كه در اين سن ميخواهي فتنه برپا كني؟ امام فرمود: نه، به خدا سوگند كه اين نامهها را ننوشتهام، و خط و مهر من اينها نيست، دوباره منصور شمشير را از غلاف كشيد و امام عذر ميآورد و او قبول نميكرد، پس ساعتي سر به زير افكند و بعد گفت: راست ميگوئي و به ربيع گفت: غاليه مرا بياور. و حضرت را نزديك خود طلبيد و بر مسند خود نشاند و از آن غاليه محاسن مبارك امام را خوشبو گردانيد و به ربيع گفت: بهترين اسبان مرا حاضر كن و جعفر ـ عليه السّلام ـ را بر آن سوار كن و او را تا منزلش همراهي كن و مخير كن حضرت را اينكه با ما باشد يا به مدينه برگردد.[8] نيز نقل شده است كه مردي از اهل مدينه نزد منصور دوانيقي رفت و گفت: جعفر بن محمد ـ عليه السّلام ـ ، مولاي خود معلّي بن خنيس را فرستاده است كه از شيعيان اموال و اسلحه بگيرد و اراده خروج دارد، منصور نيز حضرت را احضار كرد، وقتي كه حضرت به نزد او رفت منصور حضرت را اكرام نمود و بعد از آن شروع به عتاب نمود و گفت: شنيدهام كه معلّي براي تو اسلحه جمع ميكند، امام فرمود: اين بر من افترا است، منصور حضرت را سوگند داد، سپس دستور داد آن كسي را كه به امام افترا بسته بود حاضر كردند، و منصور از او پرسيد، او گفت: بلي و آنچه در حق او گفتهام صحيح است، حضرت آن مرد را سوگند داد و بلافاصله بعد از سوگند خوردن مرد، منصور از مشاهده اين حال بر خود لرزيد و خايف گرديد و گفت: ديگر سخن كسي را در حق تو قبول نخواهم كرد.[9]
از محمد بن عبد الله اسكندري نقل كردهاند كه گفت: من از جمله نديمان منصور دوانقي بودم، روزي به نزد او رفتم، او را بسيار غمگين يافتم، علت را پرسيدم، گفت: صد نفر از اولاد فاطمه را هلاك كردم و بزرگ ايشان جعفر بن محمد مانده است امروز نيز او را خواهم كشت، پس جلّادي را طلبيد و گفت: چون امام صادق ـ عليه السّلام ـ را طلب نمايم و مشغول سخن گردانم و كلاه خود را از سرم بردارم او را گردن بزن، در همان ساعت حضرت را طلبيد، چون حضرت داخل قصر منصور شد، ديدم كه قصر به حركت درآمد مانند كشتي كه در ميان دريا مضطرب باشد ديدم كه منصور با سر و پاي برهنه به استقبال امام دويد و بندهاي بدنش ميلرزيد و ساعتي سرخ و ساعتي زرد ميشد و آن حضرت را اكرام بسيار ميكرد و روي تخت خود نشانيد و گفت: يابن رسول الله به چه سبب در اين وقت تشريف آوردي؟ حضرت فرمود كه: براي اطاعت خدا و رسول و فرمانبرداري تو آمدهام، گفت: شما را من نطلبيدم، حتماً اشتباهي شده است، حال هر حاجت كه داري بخواه، حضرت فرمود: حاجت من آن است كه مرا بي ضرورت طلب ننمائي، گفت: چنين باشد.[10]
نتيجه اينكه؛ در دوران خلافت بني اميه چون حكومتها در اين مدت گرفتار مشكلات سياسي فراوان بودند لذا فرصت برخورد با امام صادق ـ عليه السّلام ـ را نداشتند، در دوران حكومت بني عباس بيشترين برخورد حضرت با منصور دوانقي بود كه خيلي اهتمام ميكرد امام را بكشد هر موقع كه به دنبال امام ميفرستاد تا حضرت را به شهادت برساند وقتي نگاهش به امام ميافتاد از كشتنش منصرف ميشد و حضرت را مورد لطف و تكريم قرار ميداد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. علامه محمد باقر مجلسي، جلاء العيون، ص 873 ـ 882.
2. شيخ عباس قمي، منتهي الآمال، ج 2، ص 219.
3. سيد علي خامنه اي، رهبري امام صادق.
4. امام جعفر صادق-عبدالحليم جندي- ترجمه عباس جلالي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . اسد حيدر، امام صادق و مذاهب اربعه، دار الكتاب الاسلامي، طبعة الثانيه، 1425 هـ، ج 1، ص 114.
[2] . پيشوايي، مهدي، سيرة پيشوايان، قم، مؤسسة تحقيقاتي امام صادق ـ عليه السّلام ـ ، چاپ چهارم، 1375 ش، ص 353.
[3] . مجلسي، محمدباقر، جلاء العيون، تحقيق: علي اماميان، قم، انتشارات سرور، چاپ دهم، 1383، ص 872.
[4] . صدوق، عيون اخبار الرضا، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، چاپ اول، ج 1، ص 273؛ و ابن شهر آشوب، مناقب، تحقيق: يوسف بقاعي، بيروت، دار الاضواء، طبعة الثانيه، 1991 ق، ج 4، ص 252.
[5] . مفيد، الارشاد، ترجمة: رسولي محلاتي، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ ششم، 1383، ج 2، ص 258؛ و ابن شهر آشوب، همان، ج 4، ص 253.
[6] . مفيد، پيشين، ج 2، ص 259.
[7] . سيد بن طاووس، مهج الدعوات، منشورات دار الذخائر، چاپ دوم، 1411 هـ، ص 186؛ و مجلسي، محمدباقر، بحار الانوار، بيروت، دار احياء التراث العربي، الطبعة الثالثه، 1403 هـ، ج 47، ص 192، و اربلي، كشف الغمه، بيروت، دار الاضواء، ج 2، ص 421، با اندكي اختلاف.
[8] . سيد بن طاووس، پيشين، ص 192، و مجلسي، محمدباقر، جلاء العيون، پيشين، ص 874.
[9] . پيشين، ص 198، و پيشين، ص 879.
[10] . سيد بن طاووس، پيشين، ص 201، و مجلسي، محمدباقر، جلاء العيون، پيشين، ص 880.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
امام صادق ـ عليه السّلام ـ همزمان با سالروز ولادت رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ در هفدهم ماه ربيع الاول در شهر «يثرب» (مدينة الرسول) مصادف با سال هشتاد و سه هجري، در دودمان رسالت و نبوت، قدم به عرصة حيات گذاشت.[1] نام پدرش باقر (امام پنجم شيعيان) و مادرش حضرت «امّ فروه» از شيفتگان مقام ولايت و عصمت و يكي از بانوان با فضيلت و باتقوا بود؛[2] فضيلت او در حدي بود كه گاه امام صادق ـ عليه السّلام ـ را با عنوان «ابن المكرمه» (فرزند بانوي بزرگوار) صدا مي كردند.
امام صادق ـ عليه السّلام ـ قد متوسطي داشتند؛ سرخ رو، سفيد اندام، بيني كشيده و موهاي مجعد مشكي داشتند و بر گونه شان خال سياهي بود.[3]
ايشان در خانواده عصمت و ولايت، در كنار جد (امام سجاد ـ عليه السّلام ـ ) و پدر (امام باقر ـ عليه السّلام ـ ) و در آغوش مادر، بزرگ شد امر تغذيه و شيردهي ايشان را مادرش شخصاً بر عهده گرفت. به ويژه که ايشان در دوران كودكي به سببي ضعيف و لاغر بودند.[4]
اسناد تاريخي نشان مي دهند كه ايشان در دوران كودكي ضعيف الجسم و ضعيف البنيه بوده و بيماري هاي متعددي متحمل شده اند كه هر كدام را در ساية عنايت و دعاي اهل خانواده پشت سر گذاشته اند. از حدود پس از دو سالگي وضع و حال عادي يافته و نيازش به پرستاري و مراقبت كمتر شده است.[5]
امام صادق ـ عليه السّلام ـ 12 تا 15 سال (بنابر اختلاف اقوال) تحت تربيت جدّ بزرگوارش امام سجاد ـ عليه السّلام ـ بودند.[6] ايشان از آغاز طفوليت شاهد و نظاره گر رفت و آمد دانشجويان و فضيلت پژوهان به منزل جد بزرگوارش و پدر گرانقدرش بودند. او در اين رفت و آمدها تماشاگر بحث ها و گفتگوهاي علمي و فقهي آنان در زمينه هاي مختلف علوم اسلامي بود.
آثار تربيت امام سجاد ـ عليه السّلام ـ بعدها در زندگي امام در عبادات و حالات و نماز او، زمزمه و شب زنده داري هايشان مشهود است. و آنقدر خود را در اين مسير به مشقت وا مي دارد (قبل از بلوغ) كه مورد نهي و ممانعت پدر قرار مي گيرد. خود امام در اين باره مي فرمايد: «من نوجواني بودم و در عبادت مستحب بسيار كوشا بودم پدرم به من فرمود: فرزندم با توجه به سنّ کم، از اين عمل كمتر كن، وقتي بنده اي محبوب خدا باشد خدا با عمل كم هم از او راضي مي شود.»[7]
امام صادق ـ عليه السّلام ـ پس از شهادت امام سجاد ـ عليه السّلام ـ در محضر پدرش به فعاليت و تلاش مي پرداخت. ايشان ده سال داشته كه در جلسات بحث جد و بعدها جلسات درس پدر شركت مي كرد، در حالي كه افراد شركت كننده در آن جلسات همه از افراد مسنّ، و يا بزرگسال بودند.[8]
روزي وليد بن عبدالملك بر امام باقر ـ عليه السّلام ـ وارد شد در حالي كه امام سرگرم تدريس بود و امام صادق ـ عليه السّلام ـ نيز كه در سنين كودكي يا آغاز نوجواني بود در آنجا حضور داشت. وليد از ديدن او متعجب شد و پرسيد او با اين سنّ و سال در اينجا چه مي كند؟ پاسخ شنيد كه وي دانشجوي كلاس درس است. سؤالاتي از امام صادق ـ عليه السّلام ـ كرد و پاسخ هاي شايسته شنيد، و سرانجام چنين گفت كه او در آينده از دانشمندان خواهد شد.[9]
خلاصه آن كه امام صادق ـ عليه السّلام ـ از همان كودكي و نوجواني عاشق كسب علم و فضيلت بود و در محضر علمي پدر شركت مي كرد و از دروس هيئت و جغرافيا بهره مي گرفت و عظمت فكري خود را متجلي مي ساخت و با اين كه كم سنّ بود ميان دانشجويان درخششي فوق العاده داشت.[10]
با اين كه كودكي بيش نبود ولي كارهاي بزرگان را انجام مي داد و سخنان او بزرگ منشانه و حاكي از عظمت فكري و روحي او بود. از تاريخ چنين بر مي آيد كه او هم در كودكي مانند ديگر كودكان بازي مي كرد ولي نوع بازي هايش با ديگران متفاوت و اغلب از نوع بازي هاي فكري بود.
در بين جمع كودكان كه براي بازي گرد آمده بودند او استاد مي شد؛ مثلاً از آنان مي پرسيد اين كدام ميوه است كه در فلان فصل پديد مي آيد و مزه اش شيرين يا ترش است؟ و يا گاهي كلمه اي ذكر مي كرد و از كودكان مي خواست هم وزن و يا مرادف آن كلمه را پيدا كنند و بدين ترتيب او كودكان را به تفكر و كسب علم ترغيب مي كرد[11].
البته در پايان بايد خاطرنشان كرد كه در مورد دوران كودكي و نوجواني و جواني امام بحث زيادي در تاريخ نداريم و به صورت مستقل بدان پرداخته نشده است گرچه شايد بتوان از لابه لاي مباحث تاريخ مباحثي را در اين زمينه استخراج كرد. زندگي و شرايط امام در دوران كودكي و جواني تحت الشعاع حيات جدّ و پدرشان بوده و از اين جهت تاريخ دربارة بسياري از وقايع و جريانات ريز زندگي ايشان تقريباً ساكت است و تنها بعد از امامت ايشان از سال 34 سالگي به بعد است كه تاريخ روي افعال و گفتار ايشان متمركز شده است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1ـ حيات فكري سياسي امامان شيعه، رسول جعفريان.
2ـ زندگي چهارده معصوم، عمادزاده.
------------------------------------------
[1] . شيخ مفيد، الارشاد، مؤسسه آل البيت لاحياء التراث، 1413ق، ج2، ص179.
[2] . كليني، اصول كافي، مكتبة الصدوق، 1381ق، ج 1، ص 472.
[3] . ابن شهر آشوب، مناقب آل ابي طالب، قم، انتشارات ذوي القربي، 1421ق، ج4، ص303.
[4] . مركز مطالعات اسلامي استراسبورگ، مغز متفكر شيعه (امام صادق ـ عليه السّلام ـ )، ترجمه ذبيح الله منصوري، انتشارات جاويدان، چاپ هفدهم، ص19.
[5] . مغز متفكر شيعه، همان، ص20 ـ 17.
[6] . اصفهاني، عماد الدين حسين، زندگاني حضرت امام جعفر صادق(ع)، شركت سهامي طبع كتاب، 1380ق، ج 1، ص 18.
[7] . كافي، همان، ج2، ص87ـ86، باب اقتصاد در عبادت.
[8] . اصفهاني، عماد الدين حسين، زندگاني امام جعفر صادق، همان، ج 1، ص 26.
[9] . مغز متفكر شيعه، همان، ص 49 ـ 48.
[10] . همان، ص 24 ـ 23.
[11] . همان، ص 29 ـ 28.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
1
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9000 سوال |
:تعداد سوالات |
|
282 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|