|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های امام رضا علیه السلام |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
چنان چه در تاريخ مضبوط است حضرت علي بن موسي الرضا عليه السلام با اجبار و اكراه از مدينه منوره هجرت كردند و در پذيرش ولايت عهدي مأمون عباسي مكره و مضطر بودند و تحت اختيار امام اين مسأله صورت نگرفت ولي در عين حال امام براي اين كه حتي با اين عنوان اجباري احياناً در مظالم حكومت عباسيان شريك نباشد و مردم هم اين مساله را بفهمند براي پذيرش ولايت عهدي خود شرطي را قرار دادند و آن عدم دخالت در امور اجرايي و مسائل حكومتي بود. ناگفته نماند كه پذيرش ولايت عهدي از ناحيه امام رضا علیه السلام نيز بركاتي در بر داشت از جمله اين كه موجب بسط و گسترش معارف اهل البيت عليهم السلام شده و امتياز علمي و مراتب معنوي اين خاندان بر بسياري آشكار شد. و همچنين شيعيان توانستند نفسي تازه كنند.
منبع: پايگاه حوزه
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
يكى از مسلّمات تاريخ اين است كه حضرت رضا شرط كرد و اين شرط را هم قبولاند كه من به اين شكل قبول مىكنم كه در هيچ كارى مداخله نكنم و مسؤوليت هيچكارى را نپذيرم. در واقع مىخواست مسؤوليت كارهاى مأمون را نپذيرد و به قول امروزيها ژست مخالفت را و اينكه ما و اينها به هم نمىچسبيم و نمىتوانيم همكارى كنيم حفظ كند و حفظ هم كرد. (البته مأمون اين شرط را قبول كرد.) لهذا حضرت حتى در نماز عيد شركت نمىكرد تا آن جريان معروف رخ داد كه مأمون يك نماز عيدى از حضرت تقاضا كرد، امام فرمود: اين بر خلاف عهد و پيمان من است، او گفت: اينكه شما هيچكارى را قبول نمىكنيد مردم پشت سر ما يك حرفهايى مىزنند، بايد شما قبول كنيد و حضرت فرمود: بسيار خوب، اين نماز را قبول مىكنم، كه به شكلى هم قبول كرد كه خود مأمون و فضل پشيمان شدند و گفتند اگر اين برسد به آنجا انقلاب مىشود، آمدند جلوى حضرت را گرفتند و ايشان را از بين راه برگرداندند و نگذاشتند كه از شهر خارج شوند.
مجموعه آثار شهيد مطهرى ج 18 سيرى در سيره ائمه اطهار (علیهم السلام)، شهيد مطهرى
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مي دانيم كه مأمون هشتمين خليفه عباسي، در سال 201 هجري قمري ـ 817 ميلادي، امام رضا ـ عليه السلام ـ را به مرو آورد و به اجبار از او خواست كه ولايتعهدي را بپذيرد و گرنه جان خود را از دست خواهد داد.[1]سپس براي اينكه خود را در كارش صادق جلوه دهد دستور داد به اسم آن حضرت خطبه خوانده شود و سكّه ضرب گردد.[2]اما آن چه كه مأمون در پي آن بود، بدستش نيامد و روز به روز به جايگاه و محبوبيت امام ـ عليه السلام ـ افزوده شد و در مقابل در شهرهايي مثل بصره، اقدام او را مردود شمرده و آن را به منزله خروج از خاندان عباسي تلقي كردند و او را از خلافت بركنار دانستند.[3]
بالاخره مأمون احساس خطر كرد و با پيشنهاد وزيرش، فضل بن سهل، و هشدار هاي امام رضا به نابسامان بودن اوضاع، تصميم گرفت مركز خلافت خود را به بغداد تغيير دهد.[4]
بر سر راه بغداد، قضيه حمام سرخس پيش آمد و مأمون نقشه قتل فضل بن سهل را اجرا كرد. جالب توجّه اينكه قتل فضل را، (كه از برامكه و ايراني بود،) اكثرا مورخين اهل سنت به صراحت به مأمون نسبت داده اند با اينكه در مرگ او مامون خود اظهار بي شكيبي و ناراحتي كرد و عاملين قتل را اعدام نمود.
پس از قتل فضل، شهادت امام رضا ـ عليه السلام ـ در طوس پيش مي آيد. عده اي از اهل سنت مي گويند كه شيعه، مأمون را متهم به قتل او كرد. گويند كه مأمون امام رضا را با انگور مسموم كرد[5]. بسياري از مورخين ديگر بدون اينكه توجهي به قضيه نشان دهند فقط مي گويند در طوس امام رضا ـ عليه السلام ـ وفات يافت، كساني هم چون ابن كثير در البدايه و النهايه جلد 10 صفحه 689، ابن اثير در الكامل جلد 6 صفحه 351، و طبري در تاريخ الملوك و الامم جلد 5 صفحه 146 و در اين ميان تنها ابن فلاح مي نويسد:
مرگ امام رضا ـ عليه السلام ـ در اثر شربت بوده است و بعضي ها مي گويند در اثر سمّ بوده است.[6] اما با نگاهي به جوانب قضيه و حوادث بعد از شهادت، مي توان به اصل ماجرا پي برد: طبري و ابن كثير پس از شهادت اما رضا(ع) مي نويسند: اهل بغداد از اقدامات مأمون ناراضي بودند كه يكي از آنها بيعت با علي بن موسي علوي بود و چون اين قضيه تمام شد، مطيع او شدند و حتي قتل برادرش «امين» را بر او بخشيدند.[7]
ديگري مي گويد: مأمون پس از شهادت امام رضا، بر سر راه خود به بغداد، نامه اي به اهل بغداد نوشت و گفت: شما از بيعت من با رضا ناراحت بوده ايد، حال او مرده است.[8]و سپس از آنها مي خواهد كه تحت اطاعت او درآيند.[9]
با اين حساب براحتي مي توان گفت كه مأمون وجود امام رضا ـ عليه السلام ـ را مانعي در مقبوليت خود در بغداد مي دانست از سوي ديگر اقبال مردم مدينه و مكّه به اما رضا نيز مضاف بر علت بوده است. تا او تصميم بگيرد كه اين مانع را از سر راه خود بردارد چنانچه خود بدان اشاره كرده است.
اما نبايستي عوام فريبي و سيّاس بودن مأمون را نيز فراموش كرد. استاد مطهري ـ رحمت الله عليه ـ مي نويسد: مأمون، امام رضا را شهيد كرد. بعد خودش بيش از همه مشت به سرش مي زند و فرياد مي كند و مرثيه سرايي مي كند و لهذا تاريخ را در ابهام گذاشته بحدّي كه عده اي نمي توانند باور كنند مأمون خود امام رضا را شهيد كرد.[10]
با اين سخن، هم به مقصود نزديكتر شديم و نيز نظر استاد شهيد در اين قضيه روشن شد.
اما در نحوه شهادت آنحضرت هر دو روايت آمده است برخي آن را با انگور و برخي با انار ذكر كرده اند.[11] كه در اصل قضيه تغييري ايجاد نمي كند. بنابراين شهيد مطهري چنين چيزي را در هيچ جا نگفته است بلكه تمام منابع و مقاتل به شهادت امام رضا ـ عليه السلام ـ توسط مامون معترف هستند. و حضرت امام صادق ـ عليه السلام ـ در سؤال از آيه 54 سوره نساء كه ميفرمايد: آيا به آنچه كه خداوند به مردم داده است حسد مي ورزند، چه زيبا فرمود كه: ما (اهل بيت) مورد حسد قرار گرفته ايم.[12]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
مقاتل الطالبين، نوشته ابوالفرج اصفهاني حيات سياسي امام رضا تأليف جعفر مرتضي عاملي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . اصفهاني، مقاتل الطالبين، بيروت، چاپ مؤسسه الاعلمي، چاپ دوم، 1987 ميلادي، ص454.
[2] . مفيد، الارشاد، قم: آل البيت، چاپ اول، 1413، ج2، ص262.
[3] . يعقوبي، تاريخ اليعقوبي، بيروت، مؤسسة الاعلي، 1892 ميلادي، ج2، ص402.
[4] . طقوش، محمد سهيل، دولت عباسيان، ترجمه جودكي، قم: پژوهشكده حوزه و دانشگاه، چاپ اول، 1380، ص128.
[5] . مسعودي، پيشين، ج3، ص441.
[6] . حنبلي، ابن الفلاح، شذرات الذهب، بيروت، دارالفكر، بتيا، ج2، ص6.
[7] . عاملي، جعفرمرتضي، الحياة السياسيه الامام الرضا، قم، جماعة المدرسين، 1403، ص394.
[8] . سيوطي، تاريخ الخلفاء، بيروت، دارالجيل، 1408، ص366.
[9] . ابن اثير، الكامل، بيروت، دارصادر، 1402، ج6، ص351.
[10] . مطهري، مرتضي، سيري در سيره نبوي، تهران: انتشارات صدرا، چاپ ششم، 1368، ص257.
[11] . عاملي، جعفرمرتضي، پيشين.
[12] . فرات الكوفي، تفسير فرات الكوفي، تهران، انتشارات وزارت ارشاد، چاپ اول،1410 هجري قمري، ص106.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
حضرت امام رضا ـ عليه السّلام ـ در سال 148 هـ .ق در شهر مدينه متولد شد،[1] و در ماه صفر سال 203 هـ .ق در سن 55 سالگي در شهر طوس خراسان به شهادت رسيد.
در باب شهادت ايشان تقريباً تمام علماي شيعه و عده زيادي از علماي اهل سنت قائلند که آن حضرت مسموم و شهيد شده اند. درباره عامل شهادت اختلاف نظر و اقوالي وجود دارد که به آنها اشاره خواهيم کرد.
قول مشهور اين است که آن حضرت توسط مأمون خليفه عباسي مسموم شده و به شهادت رسيده اند.
برخي از علماي اهل سنت قائلند که مأمون، امام رضا ـ عليه السّلام ـ را مسموم نکرده است. و براي اين گفته خود دلائلي هم ذکر مي کنند. از جمله آن دلائل اين است که مأمون دختر خود را به همسري امام جواد ـ عليه السّلام ـ درآورد. مأمون به برتري امام رضا ـ عليه السّلام ـ در برابر علما استدلال مي کرد. بعد از درگذشت امام رضا ـ عليه السّلام ـ مأمون بسيار ناراحت و غمگين بود و... در ادامه خواهيم گفت که به هيچ يک از دلائل در اين رابطه نمي توان استناد کرد. عده اي از علماي اهل سنت قائلند که ايشان مسموم شده اند و عامل جنايت، عباسيان (غير از مأمون) بوده اند. به عنوان نمونه ابن جوزي مي گويد: «وقتي عباسيان ديدند خلافت از دست آنها خارج شد (به واسطه ولايتعهدي) و به دست علويان افتاد، امام رضا ـ عليه السّلام ـ را مسموم کردند.[2]» اين قول نيز چندان صحيح به نظر نمي رسد چرا که «بيشتر مورخين و روات اجماع دارند که مأمون سم را به امام ـ عليه السّلام ـ داده نه غير او»[3]. علاوه بر اينکه مأمون براي اين کار انگيزه هم داشته که به آن اشاره خواهد شد. رواياتي از امام رضا ـ عليه السّلام ـ وارد شده است که در اين روايات آن حضرت شهادت خويش را پيشگويي کرده اند و عامل اين جنايت را مأمون دانسته اند. امام رضا ـ عليه السّلام ـ به هرثمه بن اعين مي گويد: «موقع مرگ من فرا رسيده است اين طاغي (مأمون) تصميم گرفته مرا مسموم کند...»[4].
شهيد مطهري مي نويسد: «قرائن نشان مي دهد که امام رضا ـ عليه السّلام ـ را مسموم کردند و يک علت اساسي همان قيام بني العباس در بغداد (بر عليه مأمون) بود. مأمون در حالي حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ را مسموم کرد که از خراسان به طرف بغداد مي رفت و مرتب اوضاع بغداد را به او گزارش مي دادند. به او گزارش دادند که بغداد قيام کرده او ديد که حضرت رضا ـ عليه السلام ـ را نمي تواند عزل کند و اگر با اين وضع بخواهد برود آنجا کار بسيار مشکل است. براي اينکه زمينه رفتن آنجا را فراهم کند و به بني العباس بگويد کار تمام شد حضرت را مسموم کرد و آن علت اساسي که مي گويند و قابل قبول هم هست و با تاريخ وفق دارد همين جهت است»[5].
به نظر مي رسد انگيزه اصلي مأمون در به شهادت رساندن امام رضا ـ عليه السّلام ـ همين مطلبي باشد که ذکر شد. چرا که قيام عباسيان در بغداد جز به خاطر ترس از روي کار آمدن علويان نبوده است.
طبري مي نويسد: «مأمون نامه اي به بني عباس در بغداد نوشت و مرگ علي بن موسي ـ عليه السّلام ـ را به آنان اعلام کرد و از آنان خواست که به اطاعت او درآيند زيرا دشمني آنان با او جز با بيعت وي با علي بن موسي ـ عليه السّلام ـ نبوده است.[6] از ديگر موجباتي که مورخان در قتل امام رضا ـ عليه السّلام ـ ذکر کرده اند، کينه اي مي دانند که مأمون از امام رضا ـ عليه السّلام ـ به دل گرفته بود. طبرسي مي نويسد: علتي که موجب شد مأمون امام رضا ـ عليه السّلام ـ را به شهادت برساند اين بود که آن حضرت بي محابا (و بدون ترس) حق را در برابر مأمون اعلام مي کرد. در بيشتر موارد در مقابل او قرار مي گرفت که موجب عصبانيت و کينه او مي شد...»[7]. همانگونه که بيان شد از نظر روايات شيعي شکي نيست که مأمون حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ را مسموم کرد.[8] امّا اينکه کيفيت اين عمل چگونه بوده است؟ روايات چندي وجود دارد که به آنها اشاره مي کنيم. روايتي را شيخ مفيد از عبدا... بن بشير نقل کرده که عبدا... گفت: مأمون به من دستور داد که ناخنهاي خود را بلند کنم... سپس مرا خواست و چيزي به من داد که شبيه تمر هندي بود و به من گفت: اين را به همة دو دست خود بمال... سپس نزد امام رضا ـ عليه السّلام ـ رفت و به من دستور داد که انار براي ما بياور من اناري چند حاضر کردم و مأمون گفت: با دست خود آن را بفشار، من فشردم و مأمون آن آب انار را با دست خود به حضرت خورانيد و همان سبب مرگ آن حضرت شد و پس از خوردن آن آب انار دو روز بيشتر زنده نماند»[9]. روايت ديگري را شيخ مفيد از محمد بن جهم ذکر کرده که مي گويد: «حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ انگور دوست مي داشت پس قدري انگور براي حضرت تهيه کردند. در حبه هاي آن به مدت چند روز سوزنهاي زهرآلود زدند. سپس آن سوزنها را کشيده و به نزد آن بزرگوار آوردند... آن حضرت از آن انگورهاي زهرآلود بخورد و سبب شهادت ايشان شد».[10]
روايتي از اباصلت هروي نيز نقل شده که مي گويد: مأمون امام رضا ـ عليه السّلام ـ را فراخواند و آن حضرت را مجبور کرد از انگور بخورد آن حضرت به واسطه آن انگور مسموم شد.[11]»
بنابراين، ادله اي که اهل سنت ذکر کرده اند که مأمون امام رضا ـ عليه السّلام ـ را به شهادت نرسانده بي اساس مي باشد. چرا که مأمون فردي بود که به خاطر حکومت، برادر خويش امين را به قتل رساند و محبوبيت امام رضا ـ عليه السّلام ـ در نزد او از برادرش بيشتر نبود. و گريه ظاهري او بعد از مرگ امام ـ عليه السّلام ـ به جهت منحرف کردن اذهان علويان و طرفداران امام رضا ـ عليه السّلام ـ بوده است.
«بعد از شهادت امام رضا ـ عليه السّلام ـ شيعيان بدن شريف آن حضرت را در خراسان تشييع کردند. اين تشييع جنازه به حدي پر شور بود که تا آن زمان مثل آن ديده نشده بود، همه طبقات در تشييع جنازه امام حاضر شدند»[12]. امام رضا ـ عليه السّلام ـ در سال 203 هـ.ق در شهر طوس به خاک سپرده شد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1ـ زندگي سياسي هشتمين امام:جعفر مرتضي حسيني.
2ـ پيشوايان، سيد کاظم ارفع.
3ـ حضرت رضا(ع)، فضل الله کمپاني.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . شيخ مفيد، الارشاد، ترجمه سيد هاشم رسولي محلاتي، تهران، انتشارات علميه اسلاميه، چاپ دوم، بي تا، ج 2، ص 261.
[2] . باقر شريف القرشي، حياة الامام علي بن موسي الرضا(ع)، قم، نشر سعيد بن جبير، 1372ش، ج 2، ص 371.
[3] . همان.
[4] . محمد بن جرير بن رستم طبري، دلائل الامامه، قم، منشورات الرضي، 1363، ص 178.
[5] . مطهري، مرتضي، سيري در سيره ائمه اطهار، تهران، صدرا، چاپ بيست و هفتم، 1384، ص 210.
[6] . محمد بن جرير طبري، تاريخ طبري، ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران، اساطير، چاپ دوم، 1364، ج 13، ص 5676.
[7] . فضل بن حسن طبرسي، اعلام الوري، قم، مؤسسه آل البيت(ع)، 1417، ج 2، ص 80؛ شيخ مفيد، همان، ج 2، ص 260.
[8] . مطهري، مرتضي، همان، ص 211.
[9] . شيخ مفيد، همان، ج 2، ص 262ـ261.
[10] . همان، ص 262.
[11] . فضل بن حسن طبرسي، همان، ص 83ـ82.
[12] . باقر شريف القرشي، همان، ص 375.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مهمترين فصل تاريخي زندگي امام رضا ـ عليه السّلام ـ جريان ولايتعهدي آن حضرت است. كه مأمون خليفة عباسي بعد از پيروزي بر امين، برادرش تصميم گرفت، كه حضرت را از مدينه به خراسان (مرو پايتخت مأمون) انتقال دهد. از آنجايي كه مأمون از ميان خلفاي عباسي عالمترين و سياستمدارترين آنها بود، در اين رابطه نقشهاي طرح كرد كه از اين طريق به اهداف خود برسد. لذا بعد از پيروزي بر برادرش امين و تسلط يافتن بر اكثر مناطق اسلامي تصميم گرفت كه علي بن موسي الرّضا ـ عليه السّلام ـ را از مدينه به مرو بياورد و در اين رابطه با فضل بن سهل (وزيرش) و حسن بن سهل مشورت كرده و نظر آنها را هم جويا شد و پس از آن گفت: من با خداي خود عهد كرده بودم اگر بر امين پيروز شوم خلافت را به افضل آل ابي طالب بسپارم و حالا افضل از علي بن موسي نميشناسم و بنابراين تصميم دارم او را به مرو بياورم و امور را به او بسپارم.[1]
با بررسي اوضاع و شرايط سياسي زمان مأمون ميتوان به اين نتيجه رسيد كه مأمون از اين اقدام خود دنبال اهداف خاصّي بوده با اين عمل مي خواسته بر برخي از مشكلات حكومتش فائق آيد و لذا وقتي كه عباسيان به اقدام مأمون اعتراض ميكنند در جواب آنها گوشهاي از اهداف خود را فاش و به آنها اشاره ميكند.
1. اگر امام رضا ـ عليه السّلام ـ و لايتعهدي او را بپذيرد، الزاماً مشروعيت خلافت بنيعباس را پذيرفته است. يعني با قبول امام ـ عليه السّلام ـ خلافت عباسي رسميت مييافت. [2]
2. تحت كنترل داشتن امام،[3] مأمون با آوردن امام رضا ـ عليه السّلام ـ در تشكيلات خلافت، فعاليتهاي آن حضرت را كنترل و محدود ميكرد و آن حضرت ديگر نميتوانست خود را امام معرّفي كند، زيرا در اين صورت مردم را نه تنها به پذيرش ولايتعهدي خود، بلكه حتّي براي خليفهاي كه جانشيني او را پذيرفته بود ميبايست دعوت نمايد. لذا جنبة استقلالي عنوان امامت آل علي از بين ميرفت.
3. كاستن از مقام و معنويت امام، عامل ديگر كه در جلب امام به مرو مؤثر بوده اين است كه مأمون ميخواست با پذيرش ولايتعهدي از طرف امام ـ عليه السّلام ـ مقام و منزلت آن حضرت كاهش يافته و از چشم طرفداران بيافتد و در اين صورت ديگر كسي به آن حضرت به عنوان يك چهرة منزّه و مقدّس نگاه نخواهد كرد. ابوصلت هروي در تعليل واگذاري ولايتعهدي به امام ـ عليه السّلام ـ ميگويد: ولايتعهدي را به امام واگذاشت تا به مردم نشان دهد كه او دنيا خواه است و بدين ترتيب موقعيت اجتماعي و معنوي خود را پيش آنها از دست بدهد.[4]
4. فرو نشاندن انقلابات و شورشهاي علويان، از جمله عللي كه باعث شد مأمون در انتقال امام ـ عليه السّلام ـ مصمم باشد، هراس از شورشهاي علويان بر ضدّ عباسيان بود كه در اكثر شهرهاي عراق و يمن در جريان بود، و از طرفي هم علويان از احترام و گراميداشت مردم برخوردار بودند و نفوذ گستردهاي در بين تمام دستهها و طبقات داشتند.[5]
5. جذب حمايت مستمر خراسانيان و ايرانيان:[6] از آنجايي كه مردم ايران و خراسان به آل علي محبّت و علاقة وافري داشتند و اين علاقه را در طول مسير امام رضا ـ عليه السّلام ـ در منازل و شهرهاي مختلف بروز دادند. مأمون ميخواست با جلب امام به خراسان از اين نيرو هم در جهت اهداف خود سود جويد. همان طور كه براي از ميان بردن امين از اين نيرو سود جسته بود و ميخواست اين حمايت استمرار داشته باشد.
6. از ميان بردن نفرتي كه اعراب و عباسيان از مأمون بعد از قتل امين داشتند، يعني مأمون با انتقال امام ـ عليه السّلام ـ به مرو و زير نظر داشتن آن حضرت و سپس اجراي نقشة شهادت آن حضرت ميخواست كه كينه و كدورتي كه عباسيان از او داشتند از بين ببرد و اعتماد و محبّت عرب را نسبت به خويش بدست آورد. [7]
7. مأمون براي ايجاد مصونيت خود با تحت نظر گرفتن امام ـ عليه السّلام ـ ميخواست در برابر خطري كه او را از سوي شخصيتي با عظمت و گرانقدر تهديد ميكرد محافظت نمايد و در زير ساية حمايت از امام ـ عليه السّلام ـ حكومت خويش را محفوظ دارد. از طرفي مأمون از وجود امام و شخصيت با نفوذ آن حضرت بسيار در هراس بود و به هر نحوي و با هر وسيلهاي ميخواست از اين تهديد و خطر در امان باشد. و لذاست كه ميبينيم مأمون در قبولاندن ولايتعهدي به امام، حضرت را تهديد ميكند كه اگر ولايتعهدي مرا نپذيري همانند عمر رفتار خواهم كرد كه در شوراي خلافت بعد از خود تهديد كرده بود كه هر كس شركت نكند او را گردن بزنند، و لذا مأمون هم امام را در تنگنا قرار ميدهد و ميگويد: اي علي بن موسي الرضا ـ عليه السّلام ـ اگر اين امر را نپذيري گردنت را خواهم زد و امام را تهديد به قتل ميكند.[8] در نهايت امام هم با درايتي كه داشتند شرايطي براي پذيرش ولايتعهدي مقرّر مينمايد و مأمون را در اكثر اهداف ناكام ميگذارند و اين بود كه نفوذ امام در بين عامه مردم روز به روز بيشتر ميشد و اين امر هراس و بيم مأمون را بيشتر ميكرد.
بنابراين مأمون بعد از اينكه بر امين غلبه كرد و امور را در اختيار گرفت به خاطر اينكه از جانب علويان و بالاخصّ امام رضا ـ عليه السّلام ـ احساس خطر ميكرد و همچنين به خاطر جذب نيروي ايرانيان و بدست آوردن دل اعراب و عباسيان و در كنترل و تحت نظر داشتن امام ـ عليه السّلام ـ آن حضرت را در سال 201 هجري از طريق بصره به مرو انتقال داد و بعد از گذشت دو سال با هر ترفندي خواست كه از شخصيّت و عظمت آن حضرت بكاهد ولي نتوانست و نفوذ امام روز به روز بيشتر ميشد و در نهايت آن حضرت را در ماه صفر سال 203 مسموم و به شهادت رساند.[9] امّا حضور امام ـ عليه السّلام ـ در ايران يك نتيجة بسيار مهمّي براي تشيّع به بار آورد و شيعه را موقعيت و تثبيت روافزون داد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. زندگاني امام هشتم، تأليف عماد زاده.
2. زندگاني امام رضا ـ عليه السّلام ـ ، عطايي خراساني.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مفيد، ارشاد، قم، مؤسسة آل البيت، چاپ اول، 1413، ج2، ص261.
[2] . صدوق، عيون الاخبار الرضاء، تهران، انتشارات اعلمي، چاپ اول، بيتا، ج2، ص 167.
[3] . ابن صباغ مالكي ، فصول المهمه في معرفة الائمه، قم، دار الحديث، چاپ اول، 1422، ج2، ص1027 (پاورقي).
[4] . صدوق، پيشين، ص241.
[5] . عاملي، جعفر مرتضي، حياة السياسيه للامام رضا ـ عليه السّلام ـ ، قم، انتشارات جامعة مدرسين، چاپ 2، 1362، ص 192. و حسن ابراهيم حسن، تاريخ سياسي اسلام، ترجمة ابوالقاسم پاينده، تهران، انتشارات جاويدان، چاپ نهم، 1376، ج2، ص 174.
[6] . همان.
[7] . پيشوايي، مهدي، سيرة پيشوايان، قم، انتشارات توحيد، چاپ دوازدهم، 1380، ص 487.
[8] . اصفهاني، ابوالفرج، مقاتل الطالبيين، ترجمة رسولي محلاتي، تهران، نشر صدوق، چاپ دوم، بيتا، ص 524.
[9] . كليني، اصول كافي، تحقيق: علي اكبر غفاري، تهران، دار الكتب الاسلاميه، چاپ اول، 1388 ق، ج1، ص 486.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در اول ماه رمضان سال 201 ه . ق در مرو با حضرت امام رضا ـ عليه السّلام ـ به عنوان ولايتعهدي مأمون بيعت صورت گرفت.[1] با وجود اينكه حضرت شرط كرده بودند در امور مملكتي و عزل و نصبها دخالت نخواهند كرد و لذا ميتوان گفت كه اين امر به اختيار امام نبوده بلكه از روي اجبار و تهديد صورت گرفته است.
يكي از عللي كه باعث شد مأمون تصميم بگيرد كه امام رضا ـ عليه السّلام ـ را از مدينه به خراسان (مرو) منتقل كند و به عنوان ولايتعهدي با آن حضرت بيعت كند وجود قيامها و شورشهايي بود كه از جانب علويّون صورت ميگرفت و اين امر به صورت مهمترين مشكل براي خلافت عباسيان در آمده بود با وجود اينكه اكثر قيامها را سركوب ميكردند و با علويان بيرحمانهترين رفتارها را پيش ميگرفتند. در زمان مأمون، شورشهايي از جانب علويان در بصره و كوفه و يمن و واسط و مداين و در جاهاي ديگر صورت گرفته بود.[2] لذا مأمون دريافته بود كه براي رهايي از اين وضع و همچنين مشكلات ديگري كه خلافتش را تهديد ميكرد بايد چارهاي بيانديشد. لذا با طرح ولايتعهدي امام رضا ـ عليه السّلام ـ و شركت آن حضرت در حكومت، اين هدف مأمون تأمين ميشد. زيرا با شركت آن حضرت، ـ كه در رأس علويان قرار داشت، ـ در حكومت، علويان خلع سلاح ميشدند[3] و شعارهايشان از دستشان گرفته ميشد. و محبوبيتي كه در اثر قيام در بين مردم داشتند از بين ميرفت. يعني وقتي كه رأس علويّون را به دستگاه خودش بياورد. قهراً آنها ميگويند پس ما هم سهمي در اين خلافت داريم.
مأمون سياستي را، با هوشياري و كياست خود جهت حفظ خلافتش اتخاذ كرد. و امام رضا ـ عليه السّلام ـ را با زور و تهديد به مرو برده و به ولايتعهدي رساند و در عين حال طوري رفتار كرد كه اكثراً اينگونه تلقي مي كردند كه مأمون شيعه است و از دوستداران اهل بيت ـ عليه السّلام ـ مي باشد.[4] اما اگر به نامه اي از مأمون براي عباسيان در بغداد ارسال شده نگاه كنيم، مي بينيم كه در آن نامه اهداف خود را بيان كرده مي گويد: براي حفظ خلافت و استحكام پايه هاي آن او را (امام را) به وليتعهدي خود انتخاب كردم. كه مردم را به خدمت ما بخواند و به سلطنت و خلافت ما اعتراف نمايد.[5]
امام رضا ـ عليه السّلام ـ هم با اتخاذ روش هائي سعي داشتند كه اهداف مأمون را خنثي كنند و از آغاز دعوت امام تا روز شهادت حضرت همواره اين روند را ادامه دادند شايد اگر مأمون امام را به ولايتعهدي انتخاب نمي كرد، براي حفظ خلافتش، به روش اسلاف خويش روي مي آورد، و با تمام توان به سركوب علويان مي پرداخت همانطور كه در سال 207 هجري و بعد از آن نسبت به علويان برخورد شديدي اتخاذ كرد.[6]
بنابراين مأمون با اتخاذ اين تصميم و آوردن امام به مرو و قبولاندن ولايتعهدي هر چند به صورت ظاهري به يكي از اهداف خود كه همان خواباندن شورش ها بود رسيد.
بنابراين وقتي به منابع تاريخي مراجعه ميكنيم اكثر قيامهاي علويّون عليه مأمون را قبل از قبول ولايتعهدي از طرف آن حضرت ذكر ميكنند و معمولاً بر اين اعتقادند كه بعد از آمدن امام رضا ـ عليه السّلام ـ به مرو شورش عليه مأمون صورت نگرفت. به جز قيامي كه توسط عبد الرحمان بن احمد در يمن شكل گرفت و سبب آن هم باتفاق مورخين ظلم و جور وُلات مأمون در آن منطقه بود.[7]
لذا ميبينيم كه يكي از نتايج كار مأمون از برگزيدن امام و بيعتگيري براي آن حضرت اين بوده كه انقلاباتِ علويان را در تمام ولايات و شهرها خاموش كرد.
حسن ابراهيم معتقد است كه، بعد از آوردن امام رضا ـ عليه السّلام ـ به مرو رفتار مأمون با علويان بر خلاف ساير خلفاي عباسي ملايم بود و اين رويه همچنان ادامه داشت تا اينكه در سال 207 ه كه عبدالرحمن بن احمد علوي در يمن شوريد و مأمون سپاهي فراوان براي مقابله با او فرستاد و او را امان داده به بغداد آورد و به خواستههايش رسيدگي كرد ولي از آن پس روي از علويان بگردانيد و ايشانرا بار نداد و لباس سياه برايشان مقرر كرد.[8] و علامه عاملي، ميافزايد كه مأمون نه تنها انقلابات علويان را خاموش ساخت بلكه اعتماد بسياري از ايشان و طرفداران و دوستداران آنها و علويان خراسان را نيز جلب كرد و توانست از بسياري از علويان و ديگران كه با وي بيعت نكرده بودند بيعت بگيرد و به اطاعت خود در آورد.[9]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. عيون اخبار الرضا ـ عليه السّلام ـ ، شيخ صدوق.
2. فصول المهمه في معرفة الائمه، ج 2، صفحات 1026 ـ 132، پاورقي، تحقيق سامي الغريري، ابن صباح مالكي.
3. مسند امام رضا ـ عليه السّلام ـ ، عزيز الله عطاردي.
4. سيره پيشوايان، مهدي پيشوائي.
5. حيات فكري سياسي امامان شيعه، رسول جعفريان.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مجلسي، محمدباقر، بحار الانوار، تهران، مكتبة الاسلامي، چاپ اول، 1385 هجري، ج 49، ص 128.
[2] . طبري، محمّد جرير، تاريخ طبري، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، انتشارات اساطير، چاپ اول، 1354، ج 13، ص 38 ـ 56.
[3] . مطهري، مرتضي، سيري در سيرة ائمه اطهار ـ عليهم السّلام ـ ، تهران، انتشارات صدرا، چاپ اول، 1367، ص 208.
[4] . ابن اثير، الكامل في التاريخ، بيروت، دار صادر، 1385هجري، ج 6، ص 408.
[5] . صدوق، عيون اخبار الرضا، تهران، انتشارات علمي، بي تا، ج 2، ص 167.
[6] . حسن ابراهيم حسن، تاريخ سياسي اسلام، ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران، انتشارات جاويدان، چاپ نهم، 1376، ج2، ص 179.
[7] . ابن اثير، الكامل في التاريخ، بيروت، دار احياء التراث العربي، چاپ اول، 1408، ج 4، ص 207؛ طبري، تاريخ طبري، بيروت، مؤسسة اعلمي، بي تا، ج7، ص168؛ و عاملي، جعفر مرتضي، حياة سياسي امام رضا، قم، نشر اسلامي، چاپ دوم، 1362، ص 226.
[8] . حسن ابراهيم حسن، تاريخ سياسي اسلام، همان.
[9] . عاملي، جعفرمرتضي، زندگاني سياسي امام رضا ـ عليه السّلام ـ ، ترجمه و نشر انتشارات اسلامي جامعه مدرسين، قم، چاپ اول، 1365، ص 217.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مأمون پس از آن كه در روز دوشنبه هفتم ماه رمضان سال 201 ه ق در «مرو» وليعهدي را بر امام رضا ـ عليه السلام ـ تحميل كرد و عهدنامه ولايت عهدي امام ـ عليه السلام ـ را امضاء نمود به «فضل بن سهل» دستور داد مجلس باشكوهي كه مركب از رجال دولت و اعيان و اشراف ملت و امراء و وزراء و درباريان و فرماندهان و سپاهيان و علماء و نويسندگان و شعراء و خطباء باشد، تشكيل دهد و براي اجراي تشريفات بيعت در يك روز معيّن در دربار خلافت حاضر شوند و «لباس سياه» را كه شعار «بني عباس» در آن روز بود به لباس «سبز» كه شعار «علوييّن» است، تبديل كنند[1] و پرچم سبز برافرازند. روز دهم رمضان تمام طبقات مردم با لباس سبز در دربار «مأمون» حاضر شدند و نظاميان در محل مخصوص خود صف آرائي كردند و ساير مدعوّين در جايگاه هاي خود قرار گرفتند. سپس حضرت رضا ـ عليه السلام ـ به همراه مأمون وارد مجلس شدند و حضرت، لباس سبز تن كرده و شمشيري حمايل نموده بودند، مأمون در صدر مجلس نشست و حضرت را نيز در جايگاهي كه از قبل ترتيب داده بودند و در پهلوي جايگاه مأمون بود و پرچم هاي سبز در بالاي آن جايگاه در اهتزاز بودند، جاي داد و دستور داد كيسه هاي طلا و نقره كه اسم مبارك حضرت رضا ـ عليه السلام ـ هم در آن سكّه ها زده شده بود آوردند. پس از آن مأمون بر محل بلندي رفت و گفت: اي مردم، اين علي بن موسي الرضا ـ عليه السلام ـ است كه وليعهد من است بر همه شما واجب است كه با او بيعت كنيد و تبريك بگوئيد، اولين كسي كه دست بيعت در دست امام گذاشت، خود مأمون بود و بعد به فرزند خود «عباس» دستور داد تا با آن حضرت بيعت كند و بعد از او «فضل بن سهل» وزير اعظم «يحيي بن أكثم» مفتي اعظم دستگاه خلافت و «عبدالله بن طاهر» ذواليمينين فرمانده سپاه، بعد عموم اشراف و رجال بني عباس كه حاضر بودند حضور امام رضا ـ عليه السلام ـ حاضر شده، تبريك گفته و بيعت نمودند. آن گاه كيسه هاي اشرفي را پيش آوردند و شاعران و سخنوران برخاسته و هر كدام در فضيلت حضرت رضا ـ عليه السلام ـ و ولايت عهدي او سخن ها گفته و شعرها سرودند.[2] مرحوم «صدوق» از «بيهقي» روايت نموده وقتي كه با حضرت رضا به ولايت عهدي بيعت شد مردم به اطراف او پروانه وار گرد آمده و او را شادباش و مبارك باد گفتند.[3] امام ـ عليه السلام ـ به جانب آن ها اشاره كرد، همگي ساكت شدند سپس مضمون مطالبي را كه پشت ورق عهدنامه مرقوم فرموده بود، براي مردم بيان داشت. اينك به بعضي از نكات برجسته آن مطالب كه حضرت در پشت ورقه عهدنامه نوشته بود اشاره مي كنيم:
امام رضا ـ عليه السلام ـ در اين فراز از سخنانش از مظالم گذشته نسبت به اهل بيت پيامبرصلي الله عليه وآله ياد كرده است كه با توجه به انعكاس اين مطلب در چنين عهدنامه اي رسمي و تاريخي يك اقرار ضمني از دستگاه خلافت در مورد اين ستمگري ها در گذشته و محكوم كردن آن ها به حساب مي آيد و اشاره به اين است كه چگونه زمامداران و عمال حكومت هاي گذشته، موجبات سلب امنيّت و اتلاف نفوس و ايجاد محدوديتها و محروميتها در مورد دوستداران اهل بيت و امامان معصوم را فراهم آورده اند.[4] سپس مأمون از حضرت رضا ـ عليه السلام ـ خواست تا براي مردم خطبه اي بخواند. حضرت حمد و ثناي پروردگار را به جا آورده و آن گاه فرمود: «انّ لنا عليكم حقا برسول اللّه و لكم عليناً حقاً به فاذا انتم اديتم الينا ذلك وجب الحق لكم»[5] از براي ما بر شما به واسطه رسول خداصلي الله عليه وآله حقي است و نيز به واسطه آن حضرت بر شما نيز بر ما حقي است پس هرگاه شما حق ما را ادا كرديد، بر ما نيز مراعات حق شما لازم است.
خلاصه: مراسم بيعت همزمان با جشن ولايت عهدي «امام رضا ـ عليه السلام ـ » كه از جانب «مأمون» ترتيب داده شده بود صورت گرفت و مأمون عليه اللعنة گرچه خواست براي بقاي حكومت خود عوام فريبي كند ولي امام رضا ـ عليه السلام ـ از اين موقعيت استفاده كرده، حقايقي را براي مردم و براي قضاوت تاريخ بيان كرده است.
اين رويداد در رمضان سال 201 ه ق در مرو مركز حكومت مأمون واقع شد. و لازم به ذكر است مرو در آن زمان بزرگترين و مهم ترين پايتخت حكومت اسلامي بوده است.
منابع جهت مطالعه بيشتر:
1- عيون اخبار الرضا ـ عليه السلام ـ ، ترجمه فارسي به قلم محمد تقي اصفهاني، انتشارات نور.
2- سيري در تاريخ تشيّع، داود الهامي.
3- تاريخ ارشاد، ج 2، ترجمه فارسي.
4- منتهي الآمال، ج 2، ص 327 (شرح تفصيلي بيعت).
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مفيد، تاريخ ارشاد، انتشارات علميه اسلاميه، ج 2، ص 252؛ داود الهامي، سيري در تاريخ تشيّع، انتشارات مكتب اسلام، ص 591.
[2] . همان مدرك.
[3] . مفيد، تاريخ ارشاد، انتشارات علميه اسلاميه، ج 2، ص 253؛ داود الهامي، سيري در تاريخ تشيّع، مكتب اسلام، ص 591؛ شيخ عباس قمي، منتهي الآمال، جاويدان علمي، ج 2، ص 327.
[4] . سيري در تاريخ تشيّع، ص 587.
[5] . مفيد، تاريخ ارشاد، انتشارات علميه اسلاميه، ج 2، ص 253.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
امام رضا ـ عليه السّلام ـ ولايتعهدي را از روي اجبار و ناخشنودي پذيرفتند، چرا كه برخي از اظهارات ايشان اشاره به غم و اندوه عميق آنحضرت دارد و نيز نمايانگر سختي و فشاري است كه آن حضرت از آن رنج ميبرند كه خود دليل بر عدم رضايت امام از ولايتعهدي است.
ياسر خادم روايت ميكند كه امام رضا ـ عليه السّلام ـ هنگامي كه در روز جمعه از مسجد بازگشته بود و عرق و غبار بر او نشسته بود، دستهاي خود را بلند كرد و گفت: پروردگارا، اگر فرج من از اين گرفتاري كه دچارم به مرگ من است همين ساعت آن را برسان.[1]
يا در جايي كه كسي سؤال ميكند، خداوند كارهايت را اصلاح كند چگونه ولايتعهدي را از مأمون پذيرفتي امام فرمودند: عزير مصر كه مشرك و يوسف پيامبر بود ولي مأمون مسلمان و من وصي پيامبرم ـ صلي الله عليه و آله ـ و يوسف از عزيز مصر درخواست كرد كه او را والي و حاكم كند در حالي كه من مجبور بودم.
و در حديثي ديگر كه امام دستهاي خود را به آسمان بلند كرده بود و ميگفت: پروردگارا تو ميداني كه من مجبور و مضطرم، مرا مؤاخذه نكن،چنانكه بنده و پيغمبرت يوسف را مؤاخذه نكردي[2] حتي وقتي محمدبن عرفه به امام رضا ـ عليه السّلام ـ عرض كرد: اي پسر پيامبر، چه چيزي تو را بر قبول ولايتعهدي واداشت، امام به وي پاسخ داد، همان عواملي كه جد مرا وادار به ورود در شورا نمود.[3]
اينگونه روايات حاكي از اين است كه ولايتعهدي امام از روي اجبار بوده و در چنين موقعيتي در وقت پيشنهاد امر ولايتعهدي از طرف مأمون، براي امام دو راه بيش نبود. راه اول اينكه امام نميپذيرفت و همان طور كه خود مأمون بر زبان رانده بود، امام را شهيد ميكرد و بعيد نبود كه خاصان از شيعه و طرفداران امام را نيز به قتل برساند و با اين كار به هدفش كه تثبيت قدرت باشد ميرسيد. و حتي باعدم پذيرش امام، بگويد كه علي بن موسي قصد داشته در حكومت او توطئه و اخلال كند و احياناً اقدام امام در نظر ديگران قابل پذيرش نميبود.
يا راه دوم: پذيرش امر ولايتعهدي كه خود فوايدي را هم به دنبال داشت و انگيزههاي امام رضا ـ عليه السّلام ـ هم از پذيرش عبارت بود از: حفظ جان خويش و ديگر اينكه ياران و شيعيان، و ديگر قبول ولايتعهدي از طرف امام خود اعتراف زباني و اقرار عملي عباسيان به اين حقيقت بود كه علويان در امر خلافت صاحب حق هستند و بلكه سزاوارترند.
و نيز امام چون از اهداف مأمون آگاه بود و مشكلات حكومت مأمون را ميدانست و با اتخاذ اين موضع مأمون را در اين بازي سياسي شديداً برسوايي ميكشاند، چراكه ابتداء با ابراز مخالفت و اظهار عدم رضايت در مقابل مأمون اهداف او راخنثي كرد و بعد از قبول پيشنهاد مأمون باز فرمود: كه من ميپذيرم به شرطي كه هيچ عزل و نصبي بدست من نباشد.[4] و اينها خود خط بطلان بر اهداف مأمون بود و براي اينكه مردم ايشان را فراموش نكنند و اميد و آرزوهايشان از آنان قطع نگردد و و از علل پذيرش ولايت عهدي توسط امام(ع) اينكه مردم شايعاتي را پيرامون آن حضرت ساخته بودند مبني بر اينكه ايشان فقط دانشمند و فقيهياند و به عمل و اقدامي كه در برگيرندة خير امت باشد اهميتي نميدهند.
و از فوايد ديگر پذيرش ولايت عهدي ميتوان به اين نكته اشاره كرد كه چون مردم نياز مبرم به وجود امام داشتند و در آن روزها امت با جريانات فكري و فرهنگي غريبي كه توسط زنادقه و ملحدين كه شبهات فراواني را وارد ميساختند رو به رو بودند پس بر امام واجب بود كه پايمردي كند و امت را نجات دهد و او در عمل با قبول ولايتعهدي كوتاه مدت خويش، اين وظيفه را انجام داد.
و گذشته از اين، امام رضا ـ عليه السّلام ـ توانست در دوران ولايتعهدي، ماهيت مأمون را براي مردم افشاء كند. و آنان را به واقعيت و هدفهاي نهفته در هر اقدامي كه مأمون ميكرد آگاه سازد و هر شبهه و ترديد را عملاً از بين ببرد.[5]
و امام رضا ـ عليه السّلام ـ در پي قبول ولايتعهدي فرصت پيدا كرد تا به بيدارسازي امت و آشنا ساختن مردم به تعاليم اسلام بپردازد و اين فرصت موجب افزايش نفوذ امام و گسترش پايگاه مردمي او گشت.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. زندگي سياسي امام رضا ـ عليه السّلام ـ نوشته جعفر مرتضي عاملي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . صدوق، عيون الخبار الرضا، نشر بيروت، چاپ اول، 1404، ج2، ص141.
[2] . صدوق، امالي ، نشر بيروت، ص72، ـ فضل الله، محمدجواد، تحليلي از زندگاني امام رضا، ترجمه سيدمحمد صادق عارف، نشر آستان قدس رضوي، چاپ3، 1372، ص97.
[3] . صدوق، عيون اخبار الرضا، ج2، ص152.
[4] . مجلسي، بحارالانوار، بيروت، چاپ سوم، 1403، ج49، ص134.
[5] . عاملي، جعفر مرتضي، زندگاني سياسي امام رضا، ترجمه دفتر انتشارات اسلامي، ناشر كنگره جهاني امام رضا، چاپ اول، 1365، ص290.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ائمه اطهار ـ عليهم السّلام ـ در طول حيات پر بركت خويش، شاگرداني دانشمند داشتند كه آثار آنها را حفظ نمودند اين چهره هاي درخشان و پرورش يافتگان مكتب اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ در راه نشر دانش ديني و حركت جامعه به سوي تعالي و كمال زحمات زيادي كشيدند. در زمان امام رضا ـ عليه السّلام ـ هر چند شرايط سياسي و اجتماعي همانند شرايط دوره امام باقر و امام صادق ـ عليهم السّلام ـ نبوده است، اما در عين حال ايشان شاگردان زيادي تربيت كردند و مسائل ديني و علوم اسلامي را از طريق اصحاب و نمايندگان خويش به شيعيان آموختند ما در اين بحث به تعداد محدودي از ياران ايشان اشاره مي كنيم.
1. حسن بن علي بن زياد الوشاء: يكي از اصحاب بزرگوار امام رضا ـ عليه السّلام ـ و ملقب به بزيع مي باشد. وي از افراد برجسته و برگزيده و شايسته اماميه محسوب مي شود[1]، كه ابتدا واقفي بود، اما وقتي معجزاتي از امام رضا ـ عليه السّلام ـ ديد كه دلالت بر صحت امامت ايشان داشت، برگشت و معتقد به امامت آن حضرت و امامان بعدي شد و تا زمان امام هادي ـ عليه السّلام ـ را درك كرد.[2]
شيخ طوسي ايشان را داراي اثر مكتوب دانسته.[3]
2. دعبل بن علي بن رزين: دعبل خزاعي شاعر مشهور اهلبيت ـ عليهم السلام ـ كه كتاب طبقات الشعرا يكي از تصنيفات وي مي باشد. شيخ طوسي مي نويسد. حال او در ايمان و علو شأن مشهور است. وي قصيده اي بر امام رضا ـ عليه السّلام ـ خواند و آن حضرت لباسي از خز به او داد كه در آن لباس 600 دينار حضرت براي وي گذاشته بود[4] ابن شهر آشوب نيز در مناقب وي را از شعراي اهل بيت و از اصحاب امام كاظم و امام رضا ـ عليهم السّلام ـ شمرده است.[5]
عبد السلام هروي (ابو الصلت) از دعبل خزاعي نقل مي كند كه گفت: وقتي قصيده ام را براي امام رضا ـ عليه السّلام ـ خواندم و به ابيات آخر رسيدم، امام ـ عليه السّلام ـ گريه شديدي كرد و سپس فرمود: يا خزاعي روح القدس بر زبانت اين دو بيت را جاري كرد...»[6]
دعبل خزاعي در سال 245 ه.ق در ايام متوكل وفات كرد وي زمان امام جواد ـ عليه السّلام ـ را نيز درك كرده بود[7]
3. زكريا بن آدم: زكريا بن آدم بن عبدالله بن سعد اشعري قمي از اصحاب ثقه، بزرگوار و جليل القدر امام رضا ـ عليه السّلام ـ مي باشد.[8]
وي در نزد امام رضا ـ عليه السّلام ـ از منزلت خاصي برخوردار بود.[9] آيت الله خوئي به نقل از شيخ طوسي وي را از اصحاب امام صادق، امام رضا و امام جواد ـ عليهم السّلام ـ دانسته است.[10]
در حديثي كه كشي آن را نقل كرده، آمده است:
امام جواد ـ عليه السّلام ـ فرمودند: خداوند به صفوان بن يحيي و محمد بن سنان و زكريابن آدم بهترين پاداشها را بدهد، آنها نسبت به من وفادار بودند[11] در نامه اي كه امام جواد ـ عليه السّلام ـ آن را براي محمد بن اسحاق نوشته است زكريا بن آدم را فردي عارف به حق معرفي كرده است.[12] مرقد شريف وي در قبرستان شيخان قم مي باشد.
4. صفوان بن يحيي: وي يكي از افراد مورد وثوق اماميه و از اصحاب امام رضا و امام جواد ـ عليهما السّلام ـ بوده است. شيخ طوسي وي را موثق ترين افراد زمان خويش در حديث و عابدترين آنها معرفي كرده است [13] شيخ طوسي در شدت زهد و عبادت وي مي نويسد: او هر روز 150 ركعت نماز مي گذارد و هر سالي سه ماه روزه مي گرفت زكات مالش را هر سالي سه مرتبه پرداخت مي كرد. او و عبدالله بن جندب و علي بن نعمان در بيت الله الحرام با يكديگر عهد كردند كه هر كدام زودتر بميرند، و هر كسي زنده ماند براي او نماز بخوانند، روزه بگيرند، حج انجام دهند و... آن دو نفر مردند. و صفوان زنده ماند پس به عهد خويش در مورد آن دو نفر وفا كرد... و هر كار نيكي كه مي توانست براي خودش انجام دهد براي آنها نيز انجام داد.[14]
در حديثي از امام جواد ـ عليه السّلام ـ آمده است: خداوند از صفوان بن يحيي و محمد بن سنان راضي و خشنود گردد زيرا آنها با من و پدرم هرگز مخالفت نكردند.[15]
وفات صفوان بن يحيي در مدينه بوده است امام جواد ـ عليه السّلام ـ حنوط و كفن برايش فرستاد[16] وي كتابهاي زيادي نوشته كه از جمله آنها مي توان به الشراء، البيع، الفرائض اشاره كرد.[17]
5. محمد بن اسماعيل بن بزيع: شيخ طوسي وي را فردي شايسته، موثق و كثير العمل معرفي كرده است[18]
وي از اصحاب امام رضا ـ عليه السّلام ـ مي باشد كه افتخار شاگردي امام موسي كاظم ـ عليه السّلام ـ و امام جواد ـ عليه السّلام ـ را نيز داشته است.[19]
شيخ طوسي كتابهايي براي او ذكر كرده است كه از جمله آنها مي توان به كتاب الحج اشاره كرد.[20]
6. حسن بن علي بن فضال: از صحابه جليل القدر امام رضا ـ عليه السّلام ـ مي باشد. وي از امام رضا ـ عليه السّلام ـ روايت نقل كرده است. وي فردي با ورع و ثقه و زاهد معرفي شده است[21]
شيخ طوسي مي نويسد. وي ابتدا فطحي مذهب و قائل به امامت عبد ا.... بن جعفر بود. سپس به امامت ابي الحسن ـ عليه السّلام ـ برگشت.[22] آيت الله خوئي روايتي را به نقل از فضل بن شاذان آورده است كه دلالت بر عبادت و سجده هاي طولاني ايشان دارد.[23] اين عالم شيعي كه كتابهايي نيز به او نسبت داده شده است از جمله كتاب الصلاة و كتاب الديات[24] وي در سال 224 هـ .ق فوت كرده است.[25]
از ديگر اصحاب امام رضا ـ عليه السّلام ـ مي توان به حسن بن محبوب، عبد السلام هروي (اباصلت)، احمد بن ابي نصر بزنطي و... اشاره كرد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1ـ راويان امام رضا ـ عليه السّلام ـ در مسند الرضا نوشته عزيز الله عطاردي.
2ـ منتهي الامال: شيخ عباس قمي.
3ـ معجم الرجال آيت الله خوئي (ره).
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . محمد بن حسن طوسي، الفهرست، مشهد، دانشگاه مشهد، 1351ش، ص54.
[2] . نجفي، محمد مهدي، الجامع لرواة و اصحاب الامام الرضا، مشهد، الموتمر العالمي للامام الرضا(ع)، 1407ق، ج1، ص195.
[3] . الفهرست، همان، ص54.
[4] . محمد بن حسن طوسي، رجال طوسي، نجف، منشورات المكتبه و المطبعه الحيدريه، 1380ق. ص376.
[5] . موسوي خوئي، سيد ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، بي جا، مركز نشر الثقافه الاسلاميه، 1403ق، ج8، ص149.
[6] . همان، ج8، ص150.
[7] . محمد بن حسن طوسي، همان، ص376.
[8] . محمد بن حسن طوسي، الفهرست، همان، ص297.
[9] . معجم رجال الحديث، همان، ج8، ص282.
[10] . همان.
[11] . همان به نقل از كشي.
[12] . قزويني، سيد محمد كاظم، الامام الجواد من المهد الي الحد. قم، مؤسسه الرساله، 1414ق، ص189.
[13] . محمد بن حسن طوسي، همان، ص171.
[14] . همان.
[15] . معجم رجال الحديث، همان، ج17، ص162.
[16] . الامام الجواد من المهد الي الحد. همان، ص197.
[17] . همان، ص172.
[18] . همان ص227.
[19] . شيخ مفيد، جوابات اهل الموصل، بي جا، الموتمر العالمي لالفيه الشيخ المفيد، بي تا، ص21.
[20] . محمد بن حسن طوسي رجال طوسي، همان، ص386 و 360.
[21] . محمد بن حسن طوسي، الفهرست، همان، ص94-93.
[22] . همان.
[23] . سيد ابوالقاسم موسوي خوئي، همان، ج 6، ص 51.
[24] . محمد بن حسن طوسي، همان، ص94-93.
[25] . اسماعيل باشا البغدادي- ايضاح المكنون، بيروت، دار احياء التراث العربي، بي تا، ج2، ص278.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
امام علي بن موسي الرضا ـ عليه السلام ـ سال 148ق در مدينه متولد شدند و در صفر 203 هـ . ق در سن 55 سالگي در طوس به شهادت رسيدند[1] امام ـ عليه السلام ـ در طول امامت خويش، شاهد نزاع و درگيري دو برادر يعني امين و مأمون براي رسيدن به قدرت بودند. و عاقبت مأمون حکومت را به دست آورد و پس از مدتي، امام ـ عليه السلام ـ را با زور و تهديد به وليعهدي خود گماشت. و سرانجام ايشان را با خوراندن انگورهاي زهرآلود به شهادت رسانيد.
اما در مورد تعداد فرزندان امام ـ عليه السلام ـ اختلاف نظر وجود دارد:
گروه اول که شامل بسياري از محدثان شيعه مي باشد؛ از آن جمله مي توان به: ابن شهرآشوب[2]، محمد بن جرير طبري[3]، شيخ مفيد(ره)[4]، مرحوم طبرسي[5] اشاره نمود، که معتقدند ايشان غير از امام جواد ـ عليه السلام ـ فرزند ديگري نداشته اند.
گروه دوم براي امام ـ عليه السلام ـ بيش از يک فرزند قائل شدند که به دو دسته تقسيم مي شوند:
برخي از دو فرزند نام بردند به نامهاي «محمد و موسي» و يا «محمد و جعفر» و بعضي نيز شش اولاد ذکر کرده اند که پنج پسر به نامهاي: محمد، حسن، جعفر، ابراهيم و حسن، دختري به نام عايشه که از اين دسته مي توان به محقق اربلي[6] و ابن خشاب بغدادي[7] اشاره کرد.
در بين علماي شيعه اختلاف نظر است؛ برخي سکوت کرده و يا تنها به يک فرزند قائل شدند. اما در ميان گروه دوم نيز، اگر برخي سخن از تعدد فرزندان گفتند يا از عامه (اهل سنت) نقل نموده و يا بدون استناد مطلبي ذکر کرده اند.[8]
پس مشهور در نزد علماي شيعه اين است که امام جواد ـ عليه السلام ـ تنها فرزند امام رضا ـ عليه السلام ـ بوده و ايشان پسري بنام جعفر نداشتند. احاديثي نيز نظر مشهور را تاييد مي نمايد؛ از آن جمله در بحارالانوار به نقل از هرثمه آمده است که براي امام ـ عليه السلام ـ جز محمدجواد ـ عليه السلام ـ فرزند ديگري وجود ندارد[9].
اما ائمه پس از امام رضا ـ عليه السلام ـ بيشتر معروف به ابن الرضا بوده اند که در منابع روائي به آن اشاره شده که شايد فرزندان امام جواد يا از فرزندان امام هادي بوده اند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. «في رحاب ائمة اهل البيت ـ عليه السلام ـ »، ج 4، تاليف سيدمحسن امين، انتشارات دارالتعارف، ص 104.
2. اعيان الشيعه، ج 2، تاليف محسن امين، انتشارات دارالتعارف، ص 13.
3. وفات امام رضا ـ عليه السلام ـ ، عبدالرزاق موسوي مقرم، انتشارات شريف رضي، ص 56.
4. تحليلي از زندگاني امام رضا ـ عليه السلام ـ ، محمد جواد فضل ا...، مترجم سيدمحمدصادق عارف، بنياد پژوهشهايي اسلامي آستان قدس رضوي، ص 44.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . شيخ مفيد، الارشاد، ترجمه ساعدي خراساني، تهران، کتابفروشي اسلاميه، چاپ سوم، 1376، ص590.
[2] . مناقب آل ابي طالب، ابن شهرآشوب، درالاضواء، چاپ دوم 1412ق، ج4، ص397.
[3] . محمد بن جرير طبري، دلائل الامامه، قم، مؤسسه بعثت، چاپ اول، 1413 ق. ص359.
[4] . الارشاد، همان، ص614.
[5] . علامه طبرسي، اعلام الوري باعلام الهدي، تهران، مکتبة علميه اسلاميه، 1338، ص 329.
[6] . محقق اربلي، کشف الغمه في معرفه الائمه، بيروت، دارالکتاب الاسلامي، 1401ق، ج3، ص38.
[7] . ابن خشاب بغدادي، تاريخ مواليد الائمه، قم، کتابخانه آيت الله مرعشي نجفي، 1406 ق، ص38.
[8] . معيني محمد جواد، و ترابي، احمد، امام علي بن موسي الرضا ـ عليه السلام ـ منادي توحيد و امامت، مشهد، بنياد پژوهشهاي اسلامي آستان قدس رضوي، چاپ اول، 1376ش، ص18.
[9] . مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، مؤسسه وفاء، چاپ دوم، 1403ق، ج49، ص221.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
امام رضا ـ عليه السّلام ـ امام هشتم شيعيان جهان و پيشواي هشتم مسلمانان و حجت خدا بر خلق و مايه افتخار ايرانيان به خاطر قرار گرفتن مرقد ملكوتي آن امام همام در اين سرزمين ميباشد. مردم اين كشور به بركت وجود آن حضرت هدايت شدة اهل بيت پيامبراكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ ميباشند، از آن روزي كه مزارش در آن شهر واقع شده همواره پناهگاه و ملجأ و خانه اميد بيچارگان بوده است و همواره خواهد بود. نه تنها اين بارگاه دارالشفاي شيعيان بلكه عموم انسانهاست و اگر كسي با قلبي پاك و دلي اميدوار و شكسته به آن بارگاه پناه جويد نااميد نخواهد بود و به اذن خداوند و به كرامت مولايمان ضامن آهو شفا خواهد يافت:
آيينه شو جمال پري طلعتان طلب
جاروب زن به خانه و پس ميهمان طلب
درباره شفا يافتگان حرم حضرت ثامن الحجج كتابهاي زيادي نوشته شده است و آستانه مقدسه آن حضرت تمام اين موارد را در صورت اطلاع ضبط و حفظ كرده و در آثاري چاپ و منتشر نموده است كه شما برادر عزيز ميتوانيد ضمن زيارت آن مزار ملكوتي از آستانه مقدس جوياي اين مجموعه باشيد كه دقيقاً براي شما راهنماييهاي لازم را ارائه خواهند نمود. چون شما با اين مركز مهم علمي و فرهنگي ارتباط برقرار كردهايد ما نمونههايي را كه مستند (داراي سند) و معتبر و قابل اعتماد هستند، براي حضرت عالي در اينجا بيان ميكنيم: يا علي بن موسي الرضا،
تو كه كيميا فروشي نظري به سوي ما كن
كه بضاعتي نداريم و فكندهايم دامي
در سنه 1343 ش. دختري به نام كوكب از روستاي جابوز منطقه كاشمر نام پدرش غلامحسين به خاطر فلج شدن دست راست به تمام دكترهاي متخصص مراجعه كرده، حتي دكتر آلماني نيز گفته است دست راست تو فلج شده او را ببريد نزد امام خودتان مگر پيغمبر يا امام او را شفا دهد... بالاخره روز نهم شوال دست راست كوكب دختر حاج غلامحسين ترشيزي به بركت امام ـ عليه السّلام ـ شفا يافت. و در 10 شوال دكتر فرانك پس از امضاي آن در روزنامه مهر منير چاپ شد.[1]
در شب جمعه اول ذيقعده 1381 ق جواني فلج از تبريز به نام سيدعلي اكبر شفا يافته كه در شماره 3692 روزنامه خراسان نوشته شده است.[2]
در شب جمعه چهاردهم ماه شوال سال 1343 ق فاطمه دختر فرج الله خان همسر حاج غلامعلي جويني ساكن سبزوار شفا گرفته است.[3]
در سال 1340 يك بانوي مسيحي شفا يافته و مسلمان شد. نام او رافيك اصلانيان بود كه در سن 28 سالگي در محضر حضرت آيت الله ميلاني به اسلام تشرف يافت.[4]
در سال 1343 شب جمعه هفتم ماه شوال زني به نام ربابه دختر حاج علي تبريزي ساكن مشهد را از مرض حتمي مشرف به مرگ نجات و شفا بخشيد و به زبان تركي به او گفت بلند شو برو خانهات، بچههايت گريه ميكنند تو مريض نيستي...[5]
در سنه 1344، 29 فروردين، 62 سال پيش يك جوان بنام علياكبرو نام فاميلي او برزگر ساكن سعدآباد مشهد در خيابان طاهري جنب مسجد سناباد كه دكترها از بهبودي دست راست او كه بر اثر سكته از كار افتاده بود، كاملاً مأيوس شدند و حضرت ثامن الحجج ـ عليه السّلام ـ با دادن يك حبه نبات به دست راست او، او را شفا داد.[6] دكترش پروفسور بولوند آلماني و دكتر حسين شهيدي بودهاند و اين حقيقت را تأييد نمودهاند.
اين گونه مسايل براي مقام امامت و خاندان عترت به اذن الله كاري بس سهل است. چنان كه در كرامات و معجزات آنها دقت كرده باشيد، مرده را زنده كردهاند. كافي است براي اطلاع دقيق و مستند به كتابهايي چون بحار الانوار مجلسي و اثبات الهداة شيخ حر عاملي و كرامات رضويه مراجعه كنيد و همچنين به قسمت اداري حرم مطهر آن حضرت در حين تشرف به مشهد مقدس مراجعه كنيد و تعداد انبوه شفايافتگان و آثار و پروندة آنها را ملاحظه فرمائيد.
نه تنها شفا يافتن مريضها در دارالشفاي آن حضرت بسيار عادي است، بلكه آن حضرت به حوائج تك تك زائرينش توجه دارند و مشكلات آنها را برطرف ميسازد، چون دعايشان عندالله مستجاب است، تمام مشكلات مادي و معنوي و جسمي و روحي انسان در حضور و توسل به آنها قابل حل است.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . خسروي، موسي، زندگي امام هشتم، مشهد مقدس، سعدي، چ پنجم،1370، ص 246 ـ 249.
[2] . همان، ص 262، به نقل از كتاب كرامات رضويه، ج 1، ص 171.
[3] . همان، ص 248.
[4] . همان، ص 238، به نقل از صفحه 28 نامه آستان قدس، شماره ششم، مورخه مهرماه 1340.
[5] . همان، ص 240.
[6] . همان، ص 290، به نقل از كرامات رضويه، ج 2، ص 260.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
از امام رضا ـ عليه السّلام ـ در طول سفرش به ايران در منازل مختلف كرامات و معجزاتي مشاهده ميشد و آثار برخي از آنها تا به امروز موجود است كه به آنها اشاره ميشود:
از خديجه دختر حمدان نقل شده است كه گويد: وقتي حضرت در نيشابور در محلّة غزو به خانه ما وارد شد، در كنار خانه درخت بادامي كاشت. آن درخت روئيد و بزرگ شد و در همان سال ميوه داد و مردم خبردار شدند و از ميوهاش براي شفاي مريضها ميبردند. هر كه به دردي مبتلا ميشد براي تبرك و شفا از آن ميخورد و سلامتي خود را باز مي يافت. هر كه چشمش درد ميگرفت، از ميوة آن به چشم ميماليد صحّت مي يافت و زن آبستن كه زائيدنش دشوار ميشد از آن ميخورد به آساني وضع حمل ميكرد. براي قولنج حيوانات چوب آن را به شكم آنها ميماليدند خوب ميشد. پس از مدتي درخت خشك شد، جدّ من حمدان شاخههاي آن درخت را بريد و كور شد. پسرش عمرو آن را از بيخ كند، تمام مالش كه هفتاد الي هشتاد هزار درهم بود. از بين رفت ...[1]
شيخ صدوق روايت كرده چون امام رضا ـ عليه السّلام ـ داخل نيشابور شد در محلّهاي فرود آمد كه او را «فوزا» ميگفتند و آنجا حمامي بنا نمود و آن حمام امروز به «گرمابه رضا» معروف است و نيز در آنجا چشمهاي بود كه آبش كم شده بود، حضرت كسي را براي تعميد آن گماشت، تا اينكه آب آن چشمه بسيار شد و در بيرون دروازه حوضي ساخت كه چند پله پايين ميرفت، حضرت داخل آن حوض شد و غسل كرد و بيرون آمد و بر پشت آن نماز گزارد و مردم ميآمدند به آن حوض و غسل ميكردند و از آب آن ميآشاميدند و در آنجا دعا ميخواندند و حوائج خود را از خدا ميخواستند و حوائج آنها روا ميشد و آن چشمه را «عين كهلان» مينامند و مردم تا به امروز به آن چشمه ميآيند.[2]
شيخ صدوق و ابن شهر آشوب از ابوصلت روايت كردهاند كه چون امام رضا ـ عليه السّلام ـ به ده سرخ رسيد، گفتند: يا ابن رسول الله ظهر شده است، نماز نميخوانيد؟ حضرت پياده شد و فرمود: آب بياوريد، گفتند: آب نداريم، پس با دست مبارك خود خاك زمين را كنار زد، چشمهاي جوشيد حضرت و همراهانش وضو گرفتند و اثرش هنوز باقي است و چون به سناباد رسيد پشت مبارك خود را به كوهي گذاشت كه ديگها را از آن ميتراشند و گفت: خدايا! نفع ببخش به اين كوه و بركت ده در هر چه در ظرفي گذارند كه از اين كوه تراشند و فرمود كه برايش ديگها از سنگ تراشيدند و فرمود كه غذايش را نپزند مگر در آن ديگها. پس از آن روز مردم ديگها و ظرفها از آن تراشيدند و بركت يافتند.[3]
از ابوهاشم جعفري نقل كردهاند كه گفت: وقتي رجاء بن ابي ضحاك، امام رضا ـ عليه السّلام ـ را از طريق اهواز به سمت خراسان ميبرد، چون خبر تشريف فرمايي امام به من رسيد، خودم را به اهواز رساندم و خدمت حضرت شرفياب شدم، آن موقع زمان اوج گرماي تابستان بود و ايشان نيز بيمار بودند. آن حضرت به من فرمودند: طبيبي براي ما بياور! حركت كرده و طبيبي حاذق را به خدمتشان آوردم، امام گياهي را براي طبيبي توصيف كرد، طبيب از آن همه اطّلاعات امام متعجب شد و گفت: هيچ كس را جز شما سراغ ندارم كه اين گياه را بشناسد، امام فرمود: پس نيشكر تهيه كن، طبيب گفت: يافتن نيشكر در اين فصل از آنچه در ابتدا نام برديد دشوارتر است چرا كه در اين وقت سال نيشكر يافت نميشود، امام فرمود: هر دو در سرزمين شما و در همين زمان موجود است، آن گاه امام به من ـ ابوهاشم ـ اشاره كرد و فرمود: با او همراه شو و به آن سوي آب برويد ، پس خرمني انباشته مييابيد به سوي آن برويد مردي سياه را خواهيد ديد، از او محلّ روييدن نيشكر و آن گياه را بپرسيد. ابوهاشم ميگويد: من با آن طبيب به همان نشاني كه امام فرموده بود رفتيم، سپس آن گياه و نيشكر را تهيه كرده و به خدمت آن حضرت آورديم، طبيب كه از آن همه اطّلاعات و علم غيب آن حضرت شگفت زده شده بود از من پرسيد اين مرد كيست؟ ... چون خبر اين واقعه و كرامت امام به گوش رجاء بن ضحاك رسيد او فوراً به ياران خود دستور داد امام را حركت دهند.[4]
و نيز ابوالحسن صائع از عمويش نقل ميكند كه گفت: با حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ به خراسان ميرفتيم و چون به اهواز رسيديم، امام به مردم اهواز فرمود: نيشكري براي من تهيه كنيد، بعضي از بيخردان آنجا گفتند: اين اعرابي و باديه نشين است، نميداند كه نيشكر در فصل تابستان پيدا نميشود، عرض كردند: سرور ما! اين فصل نيشكر پيدا نميشود، حضرت فرمود: جستجو كنيد، مييابيد، اسحاق بن ابراهيم گفت: به خدا، سرور من چيز غير موجود نخواست، به همه اطراف فرستادند؛ رعاياي اسحاق آمده و گفتند: ما مختصري داريم براي بذر گذاشتهايم كه بكاريم.[5]
از عبدالرحمان معروف به صفواني نقل كردهاند كه گفت: قافلهاي از خراسان به كرمان ميرفت دزدان، راه آنها را بستند و يكي از آنها را به ثروتمندي متهم كرده و گرفتند و مدتي شكنجه دادند تا اينكه مالي بدهد و خود را آزاد كند، او را در برف نگه داشتند و دهنش را از برف پر كردند تا اينكه يكي از زنان دزدان به وي رحم كرده و آزادش كرد او فرار كرد ولي زبان و دهانش فاسد شد به طوري كه قدرت حرف زدن نداشت. به خراسان آمد و شنيد كه امام رضا ـ عليه السّلام ـ در نيشابور است، پس در خواب ديد گويا كسي به او ميگويد: پسر رسول خدا(ص) وارد خراسان شده علّت خود را از او بپرس...، پس آن مرد از خواب بيدار شد و فكر نكرد در آن خوابي كه ديده بود، تا اينكه به دروازة نيشابور رسيد. به او گفتند: امام رضا ـ عليه السّلام ـ از نيشابور كوچ كرده است و در رباط سعد است. در خاطر مرد افتاد كه نزد آن حضرت رود و حكايت خود را به ايشان بگويد، شايد كه نفع بخشد، پس به رباط سعد آمد و به آن حضرت داخل شد و قضيه را گفت؛ و از حضرت خواست كه دوايي تعليم دهد، كه از آن سود برد، امام فرمود: آنچه در خواب گفتم، و تعليم كردم، انجام بده ، آن مرد مي گويد: به دستور حضرت عمل كردم و عافيت يافتم.[6]
از احمد بن محمّد ابي نصر نقل كردهاند كه گفت: وقتي امام رضا ـ عليه السّلام ـ را به خراسان ميبردند به قادسيه كه رسيدند، آن حضرت را وارد كوفه نكردند، بلكه از راه بيابان به بصره بردند، حضرت قرآني براي من فرستاد، چون باز كردم سورة بينه آمد، ديدم طولاني تر و بيشتر از سورهاي است كه در ساير قرآنها است، مقداري از آن را حفظ كردم، مسافري با دستمال و مهر و گلي وارد شد و گفت: قرآن را بياور، آن را در دستمال گذاشت و گل بر آن نهاد و مهرش كرد و برد، بعد از آن هر چه حفظ كرده بودم از يادم رفت، و هر چه كوشيدم يك كلمه از آن هم يادم نيامد.[7]
از علي بن احمد وشا نقل كردهاند كه گفت: از كوفه به خراسان ميرفتم، دخترم به من گفت: پدر اين حلّه را بگير و بفروش و از پولش يك فيروزه براي من بخر، حله را گرفتم و داخل يكي از لباسها گذاشتم، چون وارد مرو شدم در كاروانسرايي منزل كردم، ديدم غلامان علي بن موسي الرضا ـ عليه السّلام ـ آمدند، و گفتند: حلهاي ميخواهيم، غلامي مرده در آن دفن كنيم، گفتم كه من حلّه ندارم، رفتند و دوباره برگشتند، گفتند كه مولاي ما سلام ميرساند و ميفرمايد: در فلان چمدان و داخل لباس حلهاي داري كه دخترت داده و گفته: از پولش برايم فيروزهاي بخر، اين پول حله است. پس من حلّه را به آنها دادم.[8]
از ديگر گرامات آن حضرت اينكه نقل شده: در خراسان زني به نام زينب ادّعا كرد كه من از نسل فاطمه زهرا ـ سلام الله عليها ـ هستم، وقتي گفتة اين زن به امام رضا ـ عليه السّلام ـ رسيد، حضرت فرمود: هر كه به حقيقت از نسل علي ـ عليه السّلام ـ و فاطمه ـ سلام الله عليها ـ باشد گوشتش بر درندگان حرام است، تا اينكه مجلسي در حضور مأمون و مردم تشكيل شد، امام به آن زن فرمود: اگر در ادعاي خود صادق هستي به ميان درندگان برو، آن زن به امام ـ عليه السّلام ـ فرمود: تو خودت نزد آنها برو اگر راست ميگويي كه آنها به تو آسيبي نميرسانند. امام رضا ـ عليه السّلام ـ ديگر با آن زن سخن نگفت و برخاست و به طرف قفس درندگان رفت تا اينكه حضرت داخل قفس شد، همة درندگان روي دم نشستند، حضرت نزديك رفت و دست به سر و صورت آنان كشيد، در اين هنگام همة مردم و ناظران با تعجب به حضرت نگاه مي كردند. سپس حضرت از داخل قفس بيرون آمدند، و بعد آن زن را وارد قفس درندگان كردند و او طعمة درندگان شد.[9]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. محمّد جواد نجفي، ستارگان درخشان، ج10.
2. شيخ عباس قمي، منتهي الامال، ج2، ص 379.
3. حميد قلندري، برد سيري، هشتمين امام.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مازندراني، ابن شهر آشوب، مناقب، قم، المطبعة العلميه، بيتا، ج 4، ص 344. و حرّ عاملي، اثباة الهداة، ترجمة احمد جنتي، قم، المطبعة العلميه، ج6، ص 52.
[2] . همان، ج4، ص 348.
[3] . قمي، ابن بابويه، عيون اخبار رضا، تحقيق: حسن اعلمي، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، ج1، ص 147، علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، مؤسسة الوفاء، الطبعة الثانيه، ج49، ص 125، نو ابن شهر آشوب، پيشين، ج4، ص 343، و بحراني، سيد هاشم، مدينة المعاجز، تحقيق: عزت الله مولاي همداني، مؤسسة المعارف الاسلاميه، ج7، ص 133.
[4] . مجلسي، محمدباقر، پيشين، ج 49، ص 118، و حر عاملي، پيشين، ج6، ص 135.
[5] . حرّ عاملي، پيشين، ج6، ص 61.
[6] . اربلي، عيسي، كشف الغمه، ترجمة حسين زوارئي، تهران، كتابفروشي اسلاميه، 1381 هـ، ج3، ص 153. و ابن شهر آشوب، پيشين، ج4، ص 344، و حر عاملي، پيشين، ج6، ص 68.
[7] . طوسي، محمدحسن، اختيار معرفة الرجال معروف به رجال كشي، تصحيح مصطفوي، مشهد، دانشكدة الهيات و معارف اسلامي، 1348، ص 588، و حر عاملي، پيشين، ج6، ص 145.
[8] . اربلي، عيسي، پيشين، ج3، ص 152، و ابن شهر آشوب، پيشين، ج4، ص 341، و حر عاملي، پيشين، ج6، ص 125.
[9] . حر عاملي، پيشين، ج6، ص 152.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
امام رضا ـ عليه السّلام ـ مثل اجداد خود (پيغمبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ و ائمه اطهار ـ عليهم السّلام ـ ) داراي فضايل و كمالاتي است كه موافق و مخالف، فضايل و مناقب او را توصيف كردهاند و آن حضرت مورد رضا و پسند همه بود. در روايات اسلامي رسيده كه امام كاظم ـ عليه السّلام ـ او را رضا ناميد[1] و در حديث لوح كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ او را از جبرييل گرفت و به فاطمه زهرا داد و حضرت زهرا(س) ـ سلام الله عليها ـ آن را در روز ولادت امام حسين ـ عليه السّلام ـ به جابر بن عبدالله انصاري اهدا نمود و او متن آن را براي امام باقر ـ عليه السّلام ـ خواند، آن حضرت به نام علي بن موسي الرضا خوانده شده و او دوست و ياور خداي متعال ناميده شده است.[2]
مناقب آن حضرت: 1. آن حضرت حتي نسبت به كساني كه به او بدي كردهاند بزرگواري خاصي نشان ميداد، در تاريخ رسيده است در عصر خلافت هارون بعد از شهادت امام يكي از علويان به نام محمد بن جعفر بر ضد حكومت هارون خروج كرده بود هارون در بغداد يكي از دژخيمان خونخوار خود را به نام (جلودّي) براي سركوبي شورشيان به مدينه فرستاد و به او دستور داد اگر بر محمد بن جعفر پيروز شد گردنش را بزند، سپس خانههاي علويان را غارت نمايد و براي زنان آنها جز يك لباس نگذارد، جلودّي وارد مدينه شد و همين فرمان را اجرا كرد، وخانههاي علويان را غارت نمود، هنگامي كه به خانه حضرت امام رضا ـ عليه السّلام ـ رسيد با لشكر خود به خانة آن حضرت يورش برد هنگامي كه حضرت رضا در برابر اين حادثة تلخ قرار گرفت، همة زنان خانه را در اطاقي جاي داد و خود در جلو درِ آن اطاق ايستاد و آن گاه جلودّي نزد امام رضا(ع) آمد و بين آنها چنين گفتگو شد، جلودّي گفت: بايد خود بروم، لباسهاي آنان را جز يك لباس غارت كنم، امام رضا مانع شد و از حريم نواميس خود حراست كرد، آخر الامر مجبور شد كه تسليم امام رضا شود، و سپس خود امام رضا لباسهاي اضافي زنان و حتي گوشوارهها و زينت آلات و آن چه در خانه بود، همه را گرفت و به جلودي تحويل داد و او را از در خانه رد كرد،[3] از بزرگواري حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ اين كه در عصر خلافت مأمون، مأمون بر گروهي از سركردگان كه يكي از آنها جلودّي بود غضب كرد و آنها را گردن زد، هنگامي كه جلودّي را براي اعدام به پيش آوردند، حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ به مأمون فرمود: اين فرد را ببخش و نكش. مأمون گفت اين همان كسي است كه در مدينه به بانوان خاندان رسالت گستاخي كرد و آن چه داشتند همه را غارت نمود. حضرت فرمود: در عين حال از او بگذر. جلودّي خيال كرد حضرت در گفتگوي محرمانهاش با مأمون از مأمون ميخواهد كه او را اعدام كن، از اين رو به مأمون گفت: «اي امير مؤمنان! تو را به خدا و خدمتي كه به هارون الرشيد كردهام، سوگند ميدهم سخن اين شخص (امام رضا ـ عليه السّلام ـ) را در مورد من نپذير». مأمون به حضرت رضا گفت: «اينك او سوگند ياد كرد و ما هم سوگندش را اجرا ميكنيم». سپس به جلودّي گفت: نه به خدا سوگند سخن حضرت رضا را در مورد تو گوش نميكنم. آن گاه به ميرغضبها فرمان داد گردن جلودّي را بزند، آنها همان دم وي را اعدام كردند.[4]
و باز در شرح حال آن حضرت رسيده كه در عصر خلافت امين حضرت يكي از شاگردانش به نام داود بن قاسم معروف به ابوهاشم را از همنشيني با عبدالرحمن بن يعقوب (كه فرد منحرفي بود، نهي مي كرد) ابوهاشم گفت: عبدالرحمن دايي من است. امام رضا ـ عليه السّلام ـ فرمود: او دربارة ذات پاك خدا مطالبي ميگويد كه ساحت پاك خدا از آن منزه است، يا با او همنشين باش و ما را ترك كن، و يا با ما همنشين باش و از او دوري كن. ابوهاشم گفت: او هر عقيدهاي داشته باشد و هر چه ميگويد بر من چه آسيبي دارد، با اين كه من برعقيدة خود استوار هستم و از عقيدة او دوري ميكنم. امام رضا ـ عليه السّلام ـ فرمود: آيا نميترسي بلايي به او برسد و تو نيز به آن بلا بسوزي؟ آيا به اين داستان آگاهي نداري كه:شخصي از ياران حضرت موسي(ع) بود، ولي پدرش از ياران فرعون، هنگامي كه سپاه فرعون به سپاه موسي رسيد، او نزد پدر رفت تا او را موعظه كند و به سپاه موسي ملحق سازد، ولي پدر سخن او را رد ميكرد و هم چنان با هم ستيز ميكردند كه ناگاه بلاي غرق شدن فرعونيان فرا رسيد و آن پسر نيز همراه پدر غرق شد. وقتي كه اين خبر به موسي ـ عليه السّلام ـ رسيد، موسي فرمود: او در رحمت خداست، ولي چون عذاب فرود آيد،از آن كس كه نزديك گنهكار است دفاعي نشود.[5]
باز در مناقب آن حضرت رسيده كه امام رضا ـ عليه السّلام ـ طبق فرمايش امام كاظم ـ عليه السّلام ـ ملقب به عالم آل محمد«ص» است، توضيح مطلب اينكه: اباصلت ميگويد: محمد بن اسحاق بن موسي بن جعفر از پدرش (اسحاق) نقل ميكند كه امام كاظم ـ عليه السّلام ـ به فرزندانش ميفرمود: «اين برادر شما علي بن موسي الرضا ـ عليه السّلام ـ عالم آل محمد«ص» است، مسايل ديني خود را از او بپرسيد و آن چه به شما ميفرمايد آن را حفظ كنيد، زيرا من از پدرم جعفر بن محمد (امام صادق) مكرر شنيدم به من فرمود: همانا عالم (آل محمد) دودمان محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ در صلب تو است، و اي كاش قبل از فوت، او را درك ميكردم (ميديدم) همانا او همنام امير المؤمنين علي ـ عليه السّلام ـ است.[6] در اين خصوص روايات زيادي رسيده است كه به منابع ارجاعي مراجعه شود.
ديگر از خصوصيات برجسته آن بزرگوار اين بود كه شاگردان زيادي را تربيت كرد كه در نشر معارف اسلامي نقش به سزايي داشتند از جملة آنها ميتوان: زكريا بن آدم قمي را نام برد كه حضرت در پاسخ علي بن مسيب كه به امام عرض كرد بين من و شما مسافت زيادي است و برايم مشكل است كه به محضر شما برسم، احكام دينم را از چه كسي كسب كنم؟ فرمودند: از زكريا بن آدم بياموز كه در امر دين و دنيا امين و مورد اعتماد است.[7]
يونس بن عبدالرحمن[8] (از اصحاب امام كاظم و امام رضا)، حسن بن محبوب،[9] علي بن ميثم،[10] و صفوان بن يحيي،[11] و... از ديگر شاگردان آنحضرت مي باشند.
امّا معجزات: درباره آن حضرت معجزات زيادي نقل شده از جمله در تاريخ مضبوط است (با تلخيص و با ترجمه آزاد ذكر مي شود) زني در خراسان به نام زينب (كه زينب كذابه نام گرفت) ادعا ميكرد، علويّه هستم و از سلاله فاطمه زهرا ـ سلام الله عليها ـ به حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ خبر رسيد و سپس از او از نسبش سؤال كردند و او دروغ ميگفت، حضرت فرمودند: اين زن كذابه (دروغگو) است، غيرت علويّه آن حضرت به خروش آمد، بر اثر آن دروغگويي زن، و به سلطان خراسان فرمودند، او را بيندازيد پيش درّندگان، اگر او از سلاله فاطمه باشد گوشت و پوست او بر آنها حرام است آن زن كذّابة مفسده گفت: شما برويد پيش درندگان، اگر راست ميگوييد از ذريّة فاطمه و علي ـ عليهما السّلام ـ هستيد و درندگان شما را نميخورند، حضرت رفتند بين درندگان نشتند، آنها دست امام رضا ـ عليه السّلام ـ را ميبوسيدند و هيچ كار نداشتند و مردم هم تماشا ميكردند. سپس امام رضا ـ عليه السّلام ـ مأمون فرمودند: اين زن را بيندازد پيش سباع (درندگان) اين به علي و فاطمه دروغ ميبنديد، سپس به دستور مأمون او را انداختد و درندگان او را پاره پاره كردند.[12]
يكي ديگر از معجزات آن حضرت نماز طلب باران آن حضرت ميباشد، كه مأمون از حضرت خواست نماز باران بخواند، آن حضرت دعا كردند و... آن طوري كه در تاريخ مضبوط است باران آمد و...؛ سپس يكي از كينه توزان كه در دربار مأمون بود بنام حميد بن مهران گستاخي كرد و به حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ گفت: اي پسر موسي تو از مرز و حريم خود تجاوز كردي، خداوندي كه باران را در وقت تقدير شدهاش فرستاده آن را مربوط به دعاي خود و دليل و شكوه و عظمت خود در پيشگاه خدا دانستي، گويي هم چون معجزه ابراهيم خليل ـ عليه السّلام ـ را آوردهاي كه پرندگان را به اذن خداوند زنده كرد، اگر تو راست ميگويي به اين دو صورت شيري را كه بر مسند مأمون نقش بسته فرمان بده تا زنده شوند و سپس آنها را بر من مسلط ساز، در اين صورت چنين چيزي معجزهاي براي تو خواهد شد، نه باراني كه طبق معمول در وقتش ميبارد. در اين جا بود كه امام رضا ـ عليه السّلام ـ فرياد زد: اي شيرها اين شخص پليد را بگيريد. همان دم آن دو صورت شير به دو شير حقيقي تبديل شدند و به حميد بن مهران حمله كرده و او را دريدند و هيچ چيزي از او باقي نگذاشتند و حتي خون ناپاكش را ليسيدند و پس از فراغت دو صورت شير به امام رضا ـ عليه السّلام ـ متوجه شده و عرض كردند: (اي ولي خدا هر گونه فرمان بدهي اطاعت ميشود، اگر فرمان دهي اين شخص (اشاره به مأمون) را نيز بدريم.) مأمون با شنيدن اين سخن بيهوش شد، امام رضا ـ عليه السّلام ـ به آن دو شير فرمود: توقف كنيد آنها توقف كردند... و عرض كردند: به ما چه فرمان ميدهي؟ امام ـ عليه السّلام ـ فرمود: به جايگاه خود برگرديد. آنها به تصوير قبلي روي مسند به همان صورت قبل بازگشتند، مأمون وقتي كه به هوش آمد گفت: «حمد و سپاس خداوندي راكه ما را از شرّ حميد بن مهران كفايت نمود» سپس به امام رضا ـ عليه السّلام ـ عرض كرد: «اي پسر رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ! چنين حادثهاي از اختيارات جد شما رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ و سپس از اختيارات شما است... .[13]
از معجزات ديگر امام رضا ـ عليه السّلام ـ پناهنده شدن آهو به آن حضرت ميباشد.... .
حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ در نيشابور به محلهاي كه نام آن «فوزا» بود رفت، و در آن جا دستور داد يك باب حمام ساختند و چشمه را لايروبي نمودند و نيز دستور داد در بالاي آن حوضي ساختند و پشت آن حوض را محل نماز قرار داد، سپس خود آن حضرت در آن حوض غسل كرد و در پشت آن نماز گذارد، و اين موضوع سنت گرديد..
در اين هنگام كه جمعيتي در محضر حضرت امام رضا ـ عليه السّلام ـ در كنار آن حوض نشسته بودند، آهويي به محضر آن بزرگوار آمده و به آن حضرت پناهنده شد (گويا آن آهو در صيد شخصي بود و با پناه آوردن به آن بزرگوار آزاد گرديد، از اين رو به آن حضرت ضامن آهو ميگويند.).[14]
از ديگر خصوصيات آن حضرت اين بود كه با غلامان هم غذا ميشد و بارها مأمون معترض ميشد، حضرت ميفرمود اين شيوه جدم رسول خدا«ص» است.
اين مختصري بود از فضايل و مناقب آن حضرت و براي اطلاع بيشتر از ديگر خصوصيات آن حضرت از جمله كمك به مستمندان و مسافران و ارشاد مردم و.... بايد به كتب مربوطه مراجعه نمود. از جمله احاديث مشهوري كه از آن حضرت نقل شده، حديث سلسلة الذهب است كه آن حضرت در مسير خراسان در نيشابور در حضور جمعيت كثيري فرمودند، و سند حديث را به پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و جبرييل امين و خداي متعال رساندند كه يقول الله عزوجل: «لا اله الا الله حصني فمن دخل حصني امن من عذابي... وقتي كه حضرت خواستند حركت كنند، فرمودند: بشرطها و انا من شروطها» يعني (اقرار به يكتايي خدا) حصار و دژ من است، و كسي كه داخل دژ من شود از عذاب من ايمني يابد... به فرمايش امام: اين ايمني از عذاب در پرتو توحيد، مشروط به شرطي است و آن اين كه پذيرش ولايت اعمه شروط آن مي باشد.[15]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مطالب آورده شده محمدي اشتهاردي، محمد، كتاب سيره چهارده معصوم، نشر مطهر، چ 81، از ص 673 الي 738 گرفته شده است و آدرسها هم بر اساس همين كتاب ميباشد، فقط از كشف الغمه مطلبي است (زينب كذابه) كه مراجعه شد و آدرس ذكر شده همان است كه مرقوم داشتم؛ عيون الاخبار الرضا، ج 1، ص 14.
[2] . كليني، اصول كافي، ج 1، ص 528.
[3] . صدوق، عيون اخبار الرضا، ج 2، ص162؛ بحار، ج 49، ص 166.
[4] . همان، ص 61 و 162.
[5] . اصول كافي، ج 2، ص 374 و 375.
[6] . انوار الهيه، ص 340 و 341.
[7] . اردبيلي، اعيان الشيعه، ارشاد، ج 7، ص 62.
[8] . قاموس الرجال، ج 9، ص 49 الي 494؛ اعيان الشيعه، ج 10، ص 327.
[9] . اعيان الشيعه، ج 5، ص 233؛ قاموس الرجال، ج 3، ص 227؛ سفينه البحار، ج 1، ص 269.
[10] . سفينة البحار، ج 2، ص 525؛ سيد مرتضي، الفصوص المختار، ج 1، ص 31.
[11] . همان،ج 2، ص 38؛ مجلسي، بحار الانوار، ج 49، ص 273.
[12] . ابي الفتح الاربلي، كشف الغمه، بيروت؛ دار الاضواء، ج 3، ص 54، مشابه همين معجزه براي امام هادي ـ عليه السّلام ـ در حضور متوكل عباسي نقل شده كه زني به نام زينب ادعا ميكرد كه از ذريه فاطمه زهرا است،و از براي امام حسن عسكري هم چنين معجزهاي با تفاوت نقل شده است.
[13] . عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 167 تا 170؛ مشابه همين معجزه براي امام هادي ـ عليه السّلام ـ از زُرافه (يا زراره) دربان متوكل نقل شده است كه شعبده بازي از هند نزد متوكل آمد و تردستيهاي بينظير و عجيبي از خود نشان ميداد، متوكل امور لهو بيهوده و بازي كردن را بسيار دوست داشت (و خواست از وجود شعبده باز بر ضد امام هادي ـ عليه السّلام ـ سوء استفاده كند). به شعبده باز گفت: اگر طوري كني كه در يك مجلس عمومي علي بن محمد (حضرت هادي) را شرمنده كني. هزار اشرفي ناب به تو جايزه ميدهم، شعبده باز گفت: سفرة غذا را پهن كن و قدري نان تازة نازك در سفره بگذار، و مرا كنار آن حضرت جاي بده، قول ميدهم كه حضرت هادي را نزد حاضران سرافكنده و شرمنده سازم». متوكل دستور او را اجرا كرد، جمعي كنار سفره نشستند، امام هادي را نيز احضار كرد، مقداري نان در نزديك امام هادي ـ عليه السّلام ـ گذاشتند، امام دست به طرف نان دراز كرد تا بردارد، همان دم شعبده باز كاري كرد كه نان به جانب ديگر پريد، امام هادي دست به طرف نان ديگر دراز كرد، باز آن نان به سوي ديگر پريد و حاضران خنديدند، اين حادثه چند بار تكرار شد، امام هادي ـ عليه السّلام ـ (كه خشمگين شده بود) دستش را بر صورت شيري كه بر روي پارچة متكايي بود زد و فرمود: «خُذ عدوّالله؛ دشمن خدا را بگير». همان نقش به شكل شيري زنده در آمد به شعبده باز حمله كرد و او را دريده و خورد، سپس به جاي اولش به همان صورت و نقش شير، در پارچة متكا برگشت.
همه حاضران حيرت زده شدند، امام هادي برخاست كه برود، متوكل به آن حضرت التماس كرد كه بنشيند و آن شعبده باز را بازگرداند، آن حضرت فرمود: و الله لا تري بعدَها، اُتسلّطُ اعداءَ الله علي اَولياء الله؛ سوگند به خدا او را پس از اين نخواهي ديد آيا تو دشمنان خدا را بر دوستانش، مسلط ميكني؟ حاضران نيز از آن جا رفتند و ديگر شعبده باز ديده نشد. براي امام عسكري ـ عليه السّلام ـ نيز مثل اين معجزه نقل شده (شير و پرده)؛ (كشف الغمه، ابي الفتح اربلي، ج 3، ص 187، في معجزات امام هادي، چ بيروت دار الاضواء؛ سيره چهارده معصوم،محمد محمدي اشتهاردي، نشر انتشارات، مطهر، ص 867 و 868.، پاورقي ارجاع داده به بحار الانوار، مجلسي، ج 50، ص 146 و 147.)
[14] . مناقب آل ابيطالب، ابن شهر آشوب، ج 4، ص 348؛ عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 136.
[15] . عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 134.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
حضرت امام رضا ـ عليه السّلام ـ در سال 148 هـ ق، عالم امكان را به نور وجود خويش منور ساختند. آن حضرت در سن 35 سالگي، پس از شهادت پدر بزرگوراشان امام موسي بن جعفر، در سال 183 هـ ق عهدهدار امامت مسلمين گرديدند.[1] بدين ترتيب در دوره ايشان بر خليفه عباسي يعني هارون الرشيد، محمد امين و عبدالله مأمون، بودند كه بر مسند خلافت تكيه زدند.
اين دوره به جهاتي از حيث علمي و فرهنگي حايز اهميت خاصي است كه به مواردي از آن در ذيل اشاره خواهيم نمود:
الف: وضعيت عمومي فرهنگ مردم: آنچه از گزارشات مورّخين بر ميآيد، علي رغم فعاليتهاي علمي كه صورت ميگرفت، وضعيت فرهنگي جامعه چندان تعريفي نداشته است و مردم و فرهنگ جامعه در يك حركت قهقرايي به سر ميبردند چنانچه حضرت امام رضا ـ عليه السّلام ـ در قضيه ولايتعهدي و بيان آن به اين قضيه اشاره ميفرمايند:
خوفاً علي شتاب الدين و اضطراب حبل المسلمين و لقرب امر الجاهليه.[2]
از ترس اضطراب وحدت مسلمين و ظهور مراسم جاهلي و مخاطره افتادن دين ولايتعهدي را قبول كردم براي حيات و بقاي دين. منظور از مراسم جاهلي در اين دوره ظهور چيزهاي غير ديني مثل تعصب قومي و نژادي و برچيده شدن ارزشهايي مثل تقوا كه معيار اسلام و قرآن در برتري به تقوا است.
ب: حضور دانشمندان و مجالس علمي: هارون و مأمون سياستي اتخاذ كردند كه در پس آن درهاي علمي مملكت اسلامي بر روي همه دانشمندان گشوده گرديد. ميدان براي عرضه نظريات علمي و افكار مختلف باز بود. مخصوصاً دورة مأمون كه به مجالست با علماء و تشكيل مجالس علمي اظهار علاقه ميكرد. مخصوصاً كه او داراي مذهب معتزله بود و علماي بزرگ معتزلي را به دربار خود نزديك ساخته بود. كه در اعتماد به عقل افراط كرده، دستورات و احكام ديني را با عقل قاصر ميسنجيدند و آنچه را كه عقلشان صريحاً تأييد ميكرد پذيرفته و بقيه را انكار ميكردند.
در اين اوضاع شبهات كلامي و اعتقادي رواج بسيار يافته بود و حتي پيروان اديان ديگر نيز فعاليت داشتند، تشكيل جلسات مناظره توسط امام رضا ـ عليه السّلام ـ با علماي اديان و فرق خود حاكي از اين قضايا است. چنانچه آن حضرت با جاثليق مسيحيان، رأس الجالوت يهودي، هربز اكبر زرتشتيان و عمران صابي كه خود را پيرو حضرت يحيي ـ عليه السّلام ـ ميدانست و نيز علماي اهل تسنن و ناصبيان به بحث و مناظره پرداختند.[3]
ج: نهضت ترجمه: نهضت ترجمه از زمان خلافت منصور شروع گرديده بود و تا عهد مأمون به نهايت كمال خود رسيد. مركز اين جريان علمي، بغداد بوده است. مأمون كتابخانهاي را مخصوص اين امر قرار داده بود كه به بيتالحكمه و يا به قول بلعمي به گنجخانه مأمون معروف گشته بود. چنانكه از گزارشات بر ميآيد اين روند محدود به ترجمه نبوده است بلكه تصحيح و ترجمه مجدد و ارزشيابي كتب را نيز شامل ميشده است همانگونه كه رشتههاي مختلف علمي را در بر ميگرفت.[4]
از پيامدهاي ترجمه ميتوان به دو مورد زير اشاره نمود:
1. انحصار پزشكي به غير مسلمان: چون مترجمان و ناقلان بيشتر مسيحي بودند و حتي پزشكي در خانوادههاي خاص از غير مسلمين موروثي شده بود. مسلمانان مجال تبحر يافتن در اين رشته را نداشتند.
چنانچه شافعي در اين مورد ميگفت ثلت علم (طب) را ضايع كردند و آن را به يهوديان و مسيحيان سپردند.[5]
البته بايد خاطر نشان كرد كه حضرت امام رضا ـ عليه السّلام ـ با تأليف رساله ذهبيه[6] خويش در طب و بهداشت كه همگان را به اعجاب واداشت معلوم نمود كه اهل بيت نبوت در تمامي علوم سر آمد جهانيان هستند.
2. جبهه گيري اهل سنت در برابر علوم بيگانه: اينان در مقابل علوم يوناني واكنش سختي نشان دادند چنانچه بعدها غزالي تهاخت الفلاسفه را در ردّ بر فلسفه نوشت و ابن تيميّه ردّ علي المنطقيين را نگاشت.[7]
گفتني است ترجمه شامل كتب مقدس نيز بوده است. ابن نديم آورده است كه شخصي به نام احمد بن عبدالله بن سلام به دوران هارون تورات را به عربي ترجمه كرده بود.[8]
د: جمع آوري كتب قديمي:
مأمون در جمع آوري تراث ملتهاي قديمي به ويژه يوناني، تلاش مضاعفي انجام داد او هيأتهائي را در جست و جوي كتابهاي يوناني و انتقال آنها به بيت الحكمه اعزام نمود چنانچه او به پادشاه روم نامه نوشت تا كتابهايي را كه دربارة علوم قديمي در خزانه روم است براي او بفرستد، پادشاه روم پذيرفت، فلذا هيئتي از دانشمندان، از طرف مأمون اين كتابها را از روم آوردند.[9]
بدين سان با اين ارتباطات علمي و نيز ارتباط ديگري چون تجارت و فتوحات، انديشه اسلامي در سه زمينه تحت تأثير قرار گرفت:
اول به لحاظ شكلي و موضوعي: متكلمان اسلامي از روشهاي منطقي يوناني همچون جدل و برهان تأثير پذيرفتند همانگونه كه به لحاظ موضوعي تأثير اينان بر نوافلاطونيان در تصوف محسوس بود.[10]
دوم اينكه انديشه اسلامي از فرهنگ هندي از طريق فتوحات و تجارت تأثير پذيرفت كه در زمينة ادبيات و مقولههاي ادبي، رياضيات و ستارهشناسي بوده است. محمّد خوارزمي كتاب السير هنتاي نويسندگان اختر شناس هند را براي مأمون ترجمه كرد.[11]
و) عقل گرايي در مباحث اعتقادي و گسترش اختلافات كلامي:
از آنجائي كه مأمون بر مذهب معتزله بود. علماي بزرگ معتزلي را به دربار خود نزديك ميساخت و به آنها ميدان عمل ميداد. پيروان اين مذهب طرفدار عقل و منطق و رأي و قياس بودند چنانچه در توصيف اين عقلگرايي مفرط طه حسين ميگويد: «عقل قاصر بشري را بر همه چيزي حاكم شمردند و گمان كردند تنها عقل سرچشمه معرفت است و تدريجاً خود را بينياز از سرچشمه وحي ميدانستند ...، همين اشتباه بود كه درهاي اختلاف را به روي آنان گشود و هر جمعيتي به استدلالهاي واهي تمسك جستند و شماره فرقههاي آنان را از هفتاد گذارند.»[12]
هـ) اختر شناسي و گسترش آن:
خليفه مأمون عباسي گروهي از اختر شناسان را به كار گرفت تا اجرام آسماني را رصد كنند و نيز اكتشافات بطليموس را به كار بسته و كسوف خورشيد را بررسي نمايند.[13]
در انتهاي اين مقال شايان ذكر است كه امام رضا ـ عليه السّلام ـ همچنان كه در مباحث كلامي اعتقادي با جلسات مناظره و تربيت شاگرد نقشآفريني ميكردند، با تأليف مستقيم يا غيرمستقيم كتابهايي در روند علمي جامعه تأثيرات شگرفي ايجاد ميكردند. از جمله اين كتابها ميتوان به موارد ذيل اشاره نمود:
1ـ رسالهاي در علل الشرايع در جواب محمد بن سنان قمي.[14]
2ـ رسالهاي در علل كه فضل بن شاذان همه را به امام رضا ـ عليه السّلام ـ اسناد داده است.[15]
3ـ رساله كه آن حضرت به درخواست مأمون در محض اسلام و شرايع دين نگاشتند.[16]
4ـ رسالهاي ديگر كه به درخواست مأمون در حلال و حرام و واجبات و سنن تأليف نمودند.[17]
5ـ رسالهاي در طب و بهداشت به درخواست مأمون كه دستور داد آن را با آب طلا نگاشتند و لذا به رساله ذهبيه معروف گشت.[18]
6ـ فقه الرضا در ابواب مختلف فقهي.[19]
جهت مطالعة بيشتر به كتاب عيون اخبار الرضا، تأليف شيخ صدوق و سيرة پيشوايان، تأليف مهدي پيشوائي مراجعه شود.
و به راستي كه امام باقر ـ عليه السّلام ـ فرمود:
شرّقا و غرّبا فلا تجدان علماً صحيحاً الّا شيئاً خرج من عندنا اهل البيت.[20]
به شرق رويد يا به غرب، علم صحيح نخواهيد يافت مگر آنچه كه از ما اهل بيت صادر شده باشد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . علامه مجلسي، بحار الانوار، تهران، مكتبة الاسلاميه، 1385 هـ ق، ج 49، ص 5 ـ 10.
[2] . شيخ صدوق، عيون اخبار الرضا، تهران، دار الكتب الاسلاميه. ج 2، ص 146.
[3] . در اين مورد رجوع شود به: شيخ صدوق، پيشين، ج 1، ص 179 به بعد و نيز علامه مجلسي، پيشين، ج 49، ص 175 به بعد.
[4] . محقق، مجموعه آثار دومين كنگره جهاني حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ ، مشهد، 1366، صص 253 ـ 266.
[5] . حافظ، ابو عبدالله الذهبي، الطب النبوي، بيروت، بيجا، 1404، ص 228.
[6] . علامه مجلسي، پيشين، ج 59، ص 306.
[7] . محقق، مجموعه آثار، دومين كنگره جهاني حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ ، مشهد، 1366، ص 369.
[8] . ابن نديم. الفهرست، ترجمه 22.
[9] . همان، ص 353.
[10] . محمد سهيل طقوش، دولت عباسيان، ترجمه حجت الله جودكي، قم، پژوهشكده حوزه و دانشگاه، 1380، ص 139.
[11] . محمود سعيد عمران، محاضرات في معالم التاريخ الاسلامي الوسيط، بيروت، مكتبه كريدية اخوان، بيتا، ص 243.
[12] . طه حسين، آئينه اسلام، ترجمه محمد ابراهيم آيتي، تهران، شركت انتشارات، 1339، ص 266.
[13] . محمود سعيد عمران، پيشين، ص 244.
[14] . علامه مجلسي، پيشين، ج 49، ص 180.
[15] . شيخ صدوق، پيشين، ج 2، ص 99.
[16] . همان، ص 121.
[17] . تحف العقول، ص 415.
[18] . علامه مجلسي، پيشين، ج 59، ص 306.
[19] . همان، ج 1، ص 11 (مصادر الكتاب).
[20] . شيخ كليني، الاصول من الكافي، تهران، چاپ سوم، دار الكتب الاسلاميه، 1388 هـ ق، ج 1، ص 399.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
امام موسي كاظم ـ عليه السّلام ـ در سال 183 هجري قمري به شهادت رسيدند. بعد از ايشان، فرزندش ـ علي بن موسي الرّضاء ـ عليه السّلام ـ عهدهدار منصب امامت شدند. به مدت بيست سال، امام رضا ـ عليه السّلام ـ عهدهدار هدايت مسلمانان بودند تا اينكه سرانجام در سال 203 هجري قمري به دست مأمون به شهادت رسيدند.
دوران امامت ايشان مصادف با سه خليفة عباسي: هارون الرشيد (ده سال)، محمّد امين (پنج سال)، و عبدالله مأمون(پنج سال) بود.[1]در طول اين بيست سال قيامهاي علوي و غير علوي زيادي بر ضدّ حاكميت عباسيان صورت گرفت كه در نهايت حكومت عباسي موفقّ به سركوبي اين قيامها شد. طبري اين قيامها را ضبط كرده است كه به مشروح آنها پرداخته ميشود:[2]
1. قيام ابو عمرو جانفروش در سال 184 هـ ق كه هارون زهير قصّاب را براي سركوبي او فرستاد، و ابو عمرو در شهر زور كشته شد.
2. در سال 185 هـ ق حمزه جانفروش در بادغيس قيام كرد كه عيسي بن علي از طرف خليفه آنها را سركوب كرد.
3. در سال 185 هـ ق ابوالخصيب در نساء قيام كرد و بر طوس، نيشابور، ابيورد مسلّط شد. علي بن عيسي بن ماهان موفّق به سركوبي اين قيام شد؛ ابوالخصيب را كشته و زنان و فرزندانش را اسير كرد.
4. عبدالسلام در 187 هـ ق در «آمد» قيام نمود و يحيي بن سعيد عقيلي او را كشت و قيامش را سركوب نمود.
5. در سال 190 هـ ق رافع بن ليث بن نصر بن سيار در سمرقند به مخالفت با هارون برخاست. بسياري از مردم خراسان و سرزمين ماوراء النهر به علّت نفرت از سياستهاي خليفه از او پيروي كردند. ابتدا علي بن عيسي بن ماهان به سركوبي اين قيام پرداخت، ولي موفّق نشد و سرانجام هرثمه بن اعين روانه گرديد.[3] و قيامش را سركوب كرد.
6. ثروان پسر سيف در 191 هـ ق در ناحية حولايا قيام كرد كه توسط طوق بن مالك سركوب گرديد.
7. ابو اسندا در 191 هـ ق در شام قيام كرد و هارون الرشيد، يحيي بن معاذ را به مقابله با او فرستاد.
8. در سال 192 هـ ق، ثروان حروري قيام كرد و در طف بصره عامل خليفه را كشت.
9. در مورد قيام مردم حمص دو نقل است: طبري، قيام مردم حمص را در سال 194 هـ ق ميداند كه مردم حمص بر عليه اسحاق بن سليمان عامل محمد امين قيام كردند. ولي يعقوبي، قيام را در سال 190 هـ ق، ثبت كرده كه هارون خود به سركوبي اين قيام رهسپار شد. و مردم حمص خواستار صلح شدند و او هم قبول كرد. بعيد نيست كه مردم حمص در سالهاي 190 و 194 قيام كرده باشند.
10. قيام علي بن عبدالله سفياني، از نوادگان معاويه، كه در شام قيام كرد. وي در سال 195 هـ ق، حاكم دمشق را اخراج و به محاصره شهر پرداخت.
11. در سال 198 هـ ق خزيمه بن خازم به مخالفت با محمد امين برخاست.
12. قيام ابو السرايا (سري بن منصور شيباني) در سال 199 هـ ق در كوفه:
اين قيام كه از عمدهترين و خطرناكترين قيامهاي علويان به حساب ميآيد، ابتدا توسط محمد بن ابراهيم طالبي معروف به ابن طبا طبا شروع شد. ابن طبا طبا سرپرستي كارهاي نبرد و فرماندهي سپاهيان را به ابو السرايا داد. ابوالسرايا بعد از مدّتي ابن طبا طبا را با زهر مسموم كرد و خود به جاي وي نشست و در كوفه شروع به ضرب سكه نمود. بصره، واسط، حجاز و يمن را تصاحب نمود ولي سرانجام هرثمه وي را دستگير كرد.
13. قيام ابراهيم بن موسي طالبي در يمن در سال 200 هـ ق.
14. قيام حسين بن حسن افطس در مكه.
15. قيام ابن ابي سعيد بر عليه حسن بن سهل كه توسط هرثمه سركوب شد.
16. مردم بغداد به خاطر اعطاي قدرت بيشتر به فضل بن سهل از سوي مأمون، خواستار رهبري قيامي توسط منصور بن مهدي گرديدند ولي او از قبول آن خودداري نمود.
17. قيام ابراهيم بن مهدي معروف به ابن شكله در 201 هـ ق به خاطر ولايتعهدي امام رضا ـ عليه السّلام ـ .
18. قيام بابك خرمي (خرم الدين) در آذربايجان در 201 هـ ق كه سرانجام توسط معتصم در 223 هـ ق سركوب گرديد.
19. قيام مهدي بن علوان حروري در سال 203 هـ ق.
20. قيام برادر ابو السرايا در 202 هـ ق در كوفه كه غسان بن الفراج آن را سركوب كرد.
علاوه بر قيام هاي مذكور كه به طور عمده از تاريخ طبري نقل گرديد، يعقوبي مورخ بزرگ شيعه نيز به قيامهاي ذيل اشاره كرده است:
21. قيام احمد بن عيسي بن زيد علوي در 188 هـ ق كه سر انجام توسط غلامش (حاضر) دستگير و به هارون تحويل داده شد.
22. قيام عبد الملك بن صالح بن علي هاشمي در 188 هـ ق كه توسط خليفه (هارون) سركوب گرديد.
23. قيام صناديه در ارمنستان در 193 هـ ق كه توسط هارون سركوب شد.
24. قيام محمد بن ابي خالد كه محمد امين آن را سركوب كرد.
25. قيام مالك بن لبيد يشكري در سواد.
26. قيام عباس بن محمد بن موسي جعفري در بصره.
27. قيام محمد بن حسن معروف به «سلق» در واسط كه توسط عبدالله بن سعيد خرشي سركوب گرديد.
28. قيام محمد بن جعفر در حجاز كه توسط عيسي بن يزيد جلودي سركوب شد.
29. قيام احمد بن خطاب ربعي در نصيبين.
30. سيد بن انس در موصل.[4]
31. قيام نصر بن شبث در 198 هـ ق در شام كه طاهر بن حسين مأمور سركوبي او شد.
32. قيام زط (كولي) در جنوب عراق كه در دورة معتصم سركوب گرديد.[5]
33. قيام زيد معروف بن «زيد النار» در بصره كه توسط عيسي جلودي سركوب شد.
34. قيام محمد بن جعفر ملقب به ديباج در مكه و نواحي حجاز.
35. قيام محمد بن سليمان بن داوود در مدينه.
36. قيام حسن الهراش در 198 هـ ق.
37. قيام حاتم بن هرثمه در ارمنستان.
38. قيام عبد الرحمان بن احمد در يمن.[6]
به سبب اوضاع در هم ريخته و نابساماني اجتماعي و سياسي به خصوص در زمان درگيري بين امين و مأمون بر سر قدرت، شورشها و قيامهاي گوناگوني بر عليه حاكميت عباسي رخ داد. قيامهاي مذكور، شامل علويان و غير علويان ميشد كه به عمده اين قيامها اشاره گرديد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. كتاب تحليلي از زندگاني امام رضا ـ عليه السّلام ـ ، تأليف محمد جواد فضل الله.
2. الكامل في التاريخ، نوشته ابن اثير.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . پيشوايي، مهدي، سيرة پيشوايان، قم، چاپ نهم، 77، مؤسسة امام صادق ـ عليه السّلام ـ ، ص 400.
[2] . طبري، تاريخ طبري، مترجم ابوالقاسم پاينده، انتشارات اسياطير، چاپ دوم، 63، ج12 و 13، ص 5280 تا 5675.
[3] . ملقوش، محمّدسهيل، دولت عباسيان، مترجم: حجت الله جودكي، انتشارات پژوهشكده حوزه و دانشگاه، چ اول، 80، ص 100.
[4] . يعقوبي، ابن واضع، تاريخ يعقوبي، مترجم محمد ابراهيم آيتي، تهران، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ هفتم، 74، ج2، ص461.
[5] . ملقوش، محمد بن سهيل، پيشين، ص130.
[6] . عاملي، جعفرمرتضي، زندگاني سياسي امام رضا ـ عليه السّلام ـ ، مترجم و چاپ از دفتر انتشارات اسلامي، انتشارات كنگره جهاني حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ ، چاپ 1365، ص 175.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
حضرت امام رضا ـ عليه السّلام ـ در سال 148 هـ ق، عالم امكان را به نور وجود خويش منور ساختند. آن حضرت در سن 35 سالگي، پس از شهادت پدر بزرگوراشان امام موسي بن جعفر، در سال 183 هـ ق عهدهدار امامت مسلمين گرديدند.[1] بدين ترتيب در دوره ايشان سه خليفه عباسي يعني هارون الرشيد، محمد امين و عبدالله مأمون، بودند كه بر مسند خلافت تكيه زدند.
اين دوره به جهاتي از حيث علمي و فرهنگي حايز اهميت خاصي است كه به مواردي از آن در ذيل اشاره خواهيم نمود:
الف: وضعيت عمومي فرهنگ مردم: آنچه از گزارشات مورّخين بر ميآيد، علي رغم فعاليتهاي علمي كه صورت ميگرفت، وضعيت فرهنگي جامعه چندان تعريفي نداشته است و مردم و فرهنگ جامعه در يك حركت نزولي به سر ميبردند چنانچه حضرت امام رضا ـ عليه السّلام ـ در قضيه ولايتعهدي و بيان آن به اين قضيه اشاره ميفرمايند:
خوفاً علي شتاب الدين و اضطراب حبل المسلمين و لقرب امر الجاهليه.[2]
از ترس اضطراب وحدت مسلمين و ظهور مراسم جاهلي و به خطر افتادن دين ولايتعهدي را قبول كردم يعني اين عملكرد امام براي حيات و بقاي دين بود. و منظور از مراسم جاهلي در اين دوره ظهور چيزهاي غير ديني مثل تعصب قومي و نژادي و برچيده شدن ارزشهايي مثل است تقوا كه معيار اسلام و قرآن در برتري انسانها به تقوا و پرهيزگاريست.
ب: حضور دانشمندان و مجالس علمي: هارون و مأمون سياستي اتخاذ كردند كه در پس آن درهاي علمي مملكت اسلامي بر روي همه دانشمندان گشوده گرديد. ميدان براي عرضه نظريات علمي و افكار مختلف باز شد. مخصوصاً دورة مأمون كه به مجالست با علماء و تشكيل مجالس علمي اظهار علاقه ميكرد. مخصوصاً كه او داراي مذهب معتزله بود و علماي بزرگ معتزلي را به دربار خود نزديك ساخته بود. كه در اعتماد به عقل افراط كرده، دستورات و احكام ديني را با عقل قاصر ميسنجيدند و آنچه را كه عقلشان صريحاً تأييد ميكرد پذيرفته و بقيه را انكار ميكردند.
در اين اوضاع شبهات كلامي و اعتقادي رواج بسيار يافته بود و حتي پيروان اديان ديگر نيز فعاليت داشتند، تشكيل جلسات مناظره توسط امام رضا ـ عليه السّلام ـ با علماي اديان و فرق خود حاكي از اين قضايا است. چنانچه آن حضرت با جاثليق مسيحيان، رأس الجالوت يهودي، هربز اكبر زرتشتيان و عمران صابي كه خود را پيرو حضرت يحيي ـ عليه السّلام ـ ميدانست و نيز علماي اهل تسنن و ناصبيان به بحث و مناظره پرداختند.[3]
ج: نهضت ترجمه: نهضت ترجمه از زمان خلافت منصور شروع گرديده بود و تا عهد مأمون به نهايت كمال خود رسيد. مركز اين جريان علمي، بغداد بوده است. مأمون كتابخانهاي را مخصوص اين امر قرار داده بود كه به بيتالحكمه و يا به قول بلعمي به گنجخانه مأمون معروف گشته بود. چنانكه از گزارشات بر ميآيد اين روند محدود به ترجمه نبوده است بلكه تصحيح و ترجمه مجدد و ارزشيابي كتب را نيز شامل ميشده است همانگونه كه رشتههاي مختلف علمي را در بر ميگرفت.[4]
از پيامدهاي ترجمه ميتوان به دو مورد زير اشاره نمود:
1. انحصار پزشكي به غير مسلمان: چون مترجمان و ناقلان بيشتر مسيحي بودند و حتي پزشكي در خانوادههاي خاص از غير مسلمين موروثي شده بود. مسلمانان مجال تبحر يافتن در اين رشته را نداشتند.
چنانچه شافعي در اين مورد ميگفت: ثلت علم (طب) را ضايع كردند و آن را به يهوديان و مسيحيان سپردند.[5]
البته بايد خاطر نشان كرد كه حضرت امام رضا ـ عليه السّلام ـ با تأليف رساله ذهبيه[6] خويش در طب و بهداشت كه همگان را به اعجاب واداشت معلوم نمود كه اهل بيت نبوت در تمامي علوم سر آمد جهانيان هستند.
2. جبهه گيري اهل سنت در برابر علوم بيگانه: اينان در مقابل علوم يوناني واكنش سختي نشان دادند چنانچه بعدها غزالي تهافت الفلاسفه را در ردّ بر فلسفه نوشت و ابن تيميّه ردّ علي المنطقيين را نگاشت.[7]
گفتني است ترجمه شامل كتب مقدس نيز بوده است. ابن نديم آورده است كه شخصي به نام احمد بن عبدالله بن سلام به دوران هارون تورات را به عربي ترجمه كرده بود.[8]
د: جمع آوري كتب قديمي:
مأمون در جمع آوري ميراث ملتهاي قديمي به ويژه يوناني، تلاش مضاعفي انجام داد او هيأتهائي را در جست و جوي كتابهاي يوناني و انتقال آنها به بيت الحكمه اعزام نمود چنانچه او به پادشاه روم نامه نوشت تا كتابهايي را كه دربارة علوم قديمي در خزانه روم است براي او بفرستد، پادشاه روم پذيرفت، فلذا هيئتي از دانشمندان، از طرف مأمون اين كتابها را از روم آوردند.[9]
بدين سان با اين ارتباطات علمي و نيز ارتباط ديگري چون تجارت و فتوحات، انديشه اسلامي در سه زمينه تحت تأثير قرار گرفت:
اول به لحاظ شكلي و موضوعي: متكلمان اسلامي از روشهاي منطقي يوناني همچون جدل و برهان تأثير پذيرفتند همانگونه كه به لحاظ موضوعي تأثير اينان بر نوافلاطونيان در تصوف محسوس بود.[10]
دوم اينكه انديشه اسلامي از فرهنگ هندي از طريق فتوحات و تجارت تأثير پذيرفت كه در زمينة ادبيات و مقولههاي ادبي، رياضيات و ستارهشناسي بوده است. محمّد خوارزمي كتاب السير هنتاي نويسندگان اختر شناس هند را براي مأمون ترجمه كرد.[11]
و) عقل گرايي در مباحث اعتقادي و گسترش اختلافات كلامي:
از آنجائي كه مأمون بر مذهب معتزله بود. علماي بزرگ معتزلي را به دربار خود نزديك ميساخت و به آنها ميدان عمل ميداد. پيروان اين مذهب طرفدار عقل و منطق و رأي و قياس بودند چنانچه در توصيف اين عقلگرايي مفرط طه حسين ميگويد: «عقل قاصر بشري را بر همه چيزي حاكم شمردند و گمان كردند تنها عقل سرچشمه معرفت است و تدريجاً خود را بينياز از سرچشمه وحي ميدانستند ...، همين اشتباه بود كه درهاي اختلاف را به روي آنان گشود و هر جمعيتي به استدلالهاي واهي تمسك جستند و شماره فرقههاي آنان را از هفتاد گذشت.»[12]
هـ) اختر شناسي و گسترش آن:
مأمون عباسي گروهي از اختر شناسان را به كار گرفت تا اجرام آسماني را رصد كنند و نيز اكتشافات بطلميوس را به كار بسته و كسوف خورشيد را بررسي نمايند.[13]
در پايان، شايان ذكر است كه امام رضا ـ عليه السّلام ـ همچنان كه در مباحث كلامي اعتقادي با جلسات مناظره و تربيت شاگرد نقشآفريني ميكردند، با تأليف مستقيم يا غيرمستقيم كتابهايي در روند علمي جامعه تأثيرات شگرفي ايجاد ميكردند. از جمله اين كتابها ميتوان به موارد ذيل اشاره نمود:
1ـ رسالهاي در علل الشرايع در جواب محمد بن سنان قمي.[14]
2ـ رسالهاي در علل كه فضل بن شاذان همه را به امام رضا ـ عليه السّلام ـ اسناد داده است.[15]
3ـ رساله كه آن حضرت به درخواست مأمون در محض اسلام و شرايع دين نگاشتند.[16]
4ـ رسالهاي ديگر كه به درخواست مأمون در حلال و حرام و واجبات و سنن تأليف نمودند.[17]
5ـ رسالهاي در طب و بهداشت به درخواست مأمون كه دستور داد آن را با آب طلا نگاشتند و لذا به رساله ذهبيه معروف گشت.[18]
6ـ فقه الرضا در ابواب مختلف فقهي.[19]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
عيون اخبار الرضا، تأليف شيخ صدوق، سيرة پيشوايان، تأليف مهدي پيشوائي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مجلسي، محمد باقر، بحار الانوار، تهران، مكتبة الاسلاميه، 1385 هـ ق، ج 49، ص 5 ـ 10.
[2] . صدوق، عيون اخبار الرضا، تهران، دار الكتب الاسلاميه. ج 2، ص 146.
[3] . در اين مورد رجوع شود به: صدوق، پيشين، ج 1، ص 179 به بعد و نيز مجلسي، محمد باقر، پيشين، ج 49، ص 175 به بعد.
[4] . محقق، مجموعه آثار دومين كنگره جهاني حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ ، مشهد، 1366، صص 253 ـ 266.
[5] . حافظ، ابو عبدالله الذهبي، الطب النبوي، بيروت، 1404، ص 228.
[6] . مجلسي، محمد باقر، پيشين، ج 59، ص 306.
[7] . محقق، مجموعه آثار، دومين كنگره جهاني حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ ، مشهد، 1366، ص 369.
[8] . ابن نديم. الفهرست، ترجمه 22.
[9] . همان، ص 353.
[10] . طقوش، محمد سهيل، دولت عباسيان، ترجمه حجت الله جودكي، قم، پژوهشكده حوزه و دانشگاه، 1380، ص 139.
[11] . عمران، محمودسعيد، محاضرات في معالم التاريخ الاسلامي الوسيط، بيروت، مكتبه كريدية اخوان، بيتا، ص 243.
[12] . مصري، طه حسين، آئينه اسلام، ترجمه محمد ابراهيم آيتي، تهران، شركت انتشارات، 1339، ص 266.
[13] . عمران، محمودسعيد، پيشين، ص 244.
[14] . مجلسي، محمدباقر، پيشين، ج 49، ص 180.
[15] . صدوق، پيشين، ج 2، ص 99.
[16] . همان، ص 121.
[17] . تحف العقول، ص 415.
[18] . مجلسي، محمدباقر، پيشين، ج 59، ص 306.
[19] . همان، ج 1، ص 11 (مصادر الكتاب).
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
امام علي بن موسي الرضا ـ عليه السّلام ـ در سال 148 هـ در مدينه متولد شدند.[1] آن حضرت در سال 183 هـ به امامت رسيدند. در اين زمان هارون خليفه ستمگر عباسي حكومت جامعه اسلامي را در دست داشت. بعد از هارون امر خلافت در اختيار امين قرار داشت. سپس مأمون با شكست دادن برادرش در سال 198 هـ توانست حكومت را در اختيار بگيرد. در سال 200 هـ مأمون امام رضا ـ عليه السّلام ـ را به جهت مقاصد شوم سياسياش به مرو فراخواند. و سپس ولايتعهدي را بر آن حضرت تحميل كرد. امام رضا ـ عليه السّلام ـ خود در اين زمينه ميفرمايد: «خداوندا تو ميداني كه مرا اكراه نمودند و به ضرورت اين امر را اختيار كردم ... خداوندا عهدي نيست جز عهد تو و ولايتي نميباشد مگر از جانب تو. پس توفيق ده مرا كه دين تو را به پا دارم و سنت پيغمبر تو را زنده بدارم.»[2] يكي از اقدامات مأمون هنگام حضور امام رضا ـ عليه السّلام ـ تشكيل دادن جلسات بحث با فرق و مذاهب كلامي و علماي ساير اديان بود. هر چند حضرت قبل از تشكيل اين مجالسِ مناظره، مناظراتي با فرق و مذاهب كلامي گوناگون داشتند، اما هدف مأمون اين بود كه امام رضا ـ عليه السّلام ـ را در اين جلسات شكست دهد. تا موقعيت معنوي امام رضا ـ عليه السّلام ـ در نظر مردم كاهش يابد. در اين رابطه جعفر مرتضي عاملي مينويسد: «مأمون براي مغلوب ساختن امام رضا ـ عليه السّلام ـ شروع به گردآوري علما و معتزليان و اهل كلام كه اصحاب جدل و كلام و استدلال و مو شكافي بودند نمود. تا با امام رضا ـ عليه السّلام ـ درافتند و در هر مجلسي از قدر علمي امام بكاهند. و او را در زمينة بزرگترين چيزي كه خود و پدرانش ـ عليهم السّلام ـ ادعا ميكردند، يعني علم و شناختِ آثار و علوم پيامبر خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ ، كه بر حسب اعتقاد شيعيان، بزرگترين شرط و لازمه پيشوائي امام بود، شكست دهند.»[3]
آن حضرت در مجالس مناظره، با فصاحت و بلاغت، ميراث جد بزرگوارشان را در مقابل اشكال تراشيهاي ديگران محافظت نموده و بدون استثنا تمام دانشمندان را مغلوب ساختند. برخي از آنها به حقانيت آن حضرت و دين اسلام اعتراف كردند و برخي همانند عمران صابي مسلمان شدند. بيان همه جلسات مناظره و تمام گفتگوها و سئوال و جوابها خود كتابي مفصل است كه ما به گوشهاي از اين مباحث اشاره ميكنيم. يكي از مهمترين مجالس مناظرات آن حضرت، مناظرات مرو ميباشد. در اين جلسه مأمون رهبران مكاتب (كلامي و خلفي) و مذاهب (اسلام، يهود، مسيح، صابئي، هندو و...) را جمعآوري كرد كه شايد امام رضا ـ عليه السّلام ـ را در يك مناظره علمي شكست دهند. ولي مقصود او حاصل نشد. علاوه بر اينكه در اين مناظرات آن حضرت، با رهبران چهار مكتب و مذهب معروف مناظره كردند از اين جهت ميبينيم «اين مناظره از طلوع آفتاب تا بعد از نماز مغرب طول كشيده است.»[4]
آن حضرت در اين جلسه با جاثليق دانشمند مسيحيان، رأس الجالوت دانشمند يهودي، هيربذ اكبر بزرگ زرتشتيان، عمران صابي[5] مناظره كردند. سپس در جلسهاي جداگانه با علي بن محمّد جهم و سليمان مروزي هم مناظره نمودند.
مناظره اوّل با جاثليق:[6] در ابتداي اين مناظره جاثليق گفت: من چگونه با شما بحث كنم و حال آنكه استدلال شما به كتابي است كه من آن را قبول ندارم؟ حضرت فرمود: اي نصراني اگر از انجيل خودت براي تو استدلال كنم اقرار خواهي كرد؟ گفت: آري به خدا سوگند اقرار خواهم كرد.
امام رضا ـ عليه السّلام ـ فرمود: هر چه ميخواهي بپرس و جوابش را بشنو! جاثليق گفت: دربارة نبوت عيسي و كتابش چه ميگوئي؟ امام رضا ـ عليه السّلام ـ فرمود: من به نبوت عيسي و كتابش و آنچه به امتش بشارت داد، و حواريون به آن اقرار كردهاند، اعتراف ميكنم و به نبوت عيسي كه اقرار به نبوت محمّد ـ صلّي الله عليه و آله ـ و كتابش نكرده و امتش را به آن بشارت نداده كافرم. سپس جاثليق 2 شاهد بر اين مطلب از امام درخواست كرد ... امام رضا ـ عليه السّلام ـ فرمود: سوگندت ميدهم. آيا انجيل اين سخن را بيان نميكند كه يوحنا گفت: حضرت مسيح ـ عليه السّلام ـ ، مرا از دين محمّد ـ صلّي الله عليه و آله ـ عربي باخبر ساخت و به من بشارت داد كه بعد از او چنين پيامبري خواهد آمد ... جاثليق: آري اين سخن يوحنا از مسيح نقل شده اما نگفته اين در چه زماني واقع مي شود و اين گروه را براي ما نام نبرده تا آنها را بشناسيم، امام ـ عليه السّلام ـ : اگر ما كسي را بياوريم كه انجيل را بخواند و نام محمد«ص» و اهل بيتش«ع» راتلاوت كند آيا به او ايمان مي آوري ؟
جاثليق: بسيار خوب سپس امام به نسطاس رومي فرمود: آيا سِفر سوم انجيل را در حفظ داري نسطاس گفت: بسيار خوب از حفظ دارم. سپس امام به رأس الجالوت بزرگ يهوديان فرمود: آيا تو هم انجيل ميخواني؟ گفت: آري به جان خودم سوگند. امام رضا ـ عليه السّلام ـ فرمود: آن سِفر سوم را بخوان اگر در آن ذكري از محمّد ـ صلّي الله عليه و آله ـ و اهل بيتش ـ عليهم السّلام ـ بود به نفع من شهادت بده. سپس خود آن حضرت سِفر سوم را قرائت كرد تا به نام پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ رسيد متوقف شد. رو به جاثليق كرد و فرمود: اي نصراني، تو را به حق مسيح و مادرش آيا ميداني من از انجيل باخبرم، جاثليق: آري سپس امام نام پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و اهل بيت«ع» و امّتش را براي او تلاوت كرد. سپس فرمود: اي نصراني چه ميگويي آيا اين سخن عيسي بن مريم است؟ جاثليق: من انكار نميكنم آنچه در انجيل براي من روشن شده است، و به آن اعتراف دارم. امام رضا ـ عليه السّلام ـ : همگي شاهد باشيد كه او اقرار كرد. در ادامه اين مناظره آن حضرت با جاثليق در رابطه با الوهيت عيسي ـ عليه السّلام ـ مناظره كرد و جاثليق كه پاسخي نداشت تسليم شد و گفت: القول قولك و لا اله الا الله.[7]
مناظره امام رضا ـ عليه السّلام ـ با جاثليق به گونهاي بود كه جاثليق درمانده شد و گفت: «به مسيح قسم گمان نميكردم بين مسلمانان فردي مثل تو پيدا شود.»[8]
مناظره دوم امام رضا ـ عليه السّلام ـ در مرو با رأس الجالوت بزرگ يهوديان: در اين مناظره رأس الجالوت از اثبات نبوت حضرت محمّد ـ صلّي الله عليه و آله ـ پرسيد؛ امام رضا ـ عليه السّلام ـ دلائل قانع كنندهاي براي او ذكر كرد. سپس امام رضا ـ عليه السّلام ـ از اثبات پيامبري موسي ـ عليه السّلام ـ از وي سؤال كرد رأس الجالوت جواب داد: او كارهاي خارقالعاده انجام داده كه احدي از انبياي پيشين انجام ندادهاند ... امام رضا ـ عليه السّلام ـ فرموند: پس چرا اقرار به نبوت حضرت مسيح نميكنيد كه مردگان را زنده ميكرد و ... رأس الجالوت: ميگويند چنين كارهايي را ميكرده ولي ما هرگز نديدهايم. امام رضا ـ عليه السّلام ـ : آيا معجزات موسي را با چشم خود ديدهاي؟ رأس الجالوت در اينجا جوابي نداشت كه بدهد. ...[9]
مناظره سوم با بزرگ هير بدان: امام رضا ـ عليه السّلام ـ رو به او كرد و فرمود: به من بگو اين زرتشت را كه پيامبر ميداني بر طبق كدام دليل است؟ بزرگ هير بدان گفت: او كارهاي خارقالعادهاي انجام داده كه احدي قبل از او انجام نداده است. گرچه ما آن را نديدهايم ولي اخبار پيشينيان ما گواه بر اين معني است. امام ـ عليه السّلام ـ : آيا جز اين است كه اخبار پيشينيان به شما رسيده و پيروي كردهايد؟ گفت: آري. امام رضا ـ عليه السّلام ـ : همين گونه است ساير امتها و پيامبران[10] پس چرا اين پيامبران را قبول نداريد و تنها تكيه روي زرتشت ميكنيد؟ بزرگ هيربدان خاموش گشت و پاسخي نداشت.»[11]
يكي ديگر از مناظرات آن حضرت در مرو با عمران صابي ( يكي از متكلمان) ميباشد. اين مناظره از مناظرات طولاني آن حضرت است در اين مناظره بارها عمران صابي سكوت كرد و نتوانست پاسخ امام ـ عليه السّلام ـ را بدهد. سرانجام اين مناظره به اسلام عمران صابي منجر شد. از ديگر مناظرات آن حضرت در مرو مناظره آن حضرت است با « علي بن محمد الجهم» . وي عقايدي انحرافي درباره عصمت انبياء داشت. در پايان اين مناظره علي بن محمد الجهم گريه كرد و عرض كرد: اي فرزند رسول خدا من توبه ميكنم و تعهد مينمايم از امروز به بعد درباره پيامبران خدا، جز آن چه شما فرموديد نگويم».[12]
نتيجه بحث: مناظرات امام رضا ـ عليه السّلام ـ با فرق گوناگون و مذاهب جهاني مناظراتي شيرين و غرور آفرين براي مسلمانان و شيعيان است. ذكر همه اين مناظرات در فراخور اين مقاله مختصر نبود. لذا به موارد كوتاهي از مناظرات اشاره شد. در اين مناظرات، امام رضا ـ عليه السّلام ـ به مدد دانش بيكرانشان عالمان ساير فرق و اديان جهاني را شكست دادند و در برخي از موارد باعث اسلام آوردن آنها شدند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. شيخ صدوق، عيون اخبار الرضا ج1 و 2.
2. شيخ صدوق، توحيد.
3. علامه جعفري، مناظرات امام رضا ـ عليه السّلام ـ با عمران صابئي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مفيد، ارشاد، ترجمة: محمّد باقر ساعدي، تهران. كتابفروشي اسلاميه، 1351، ص 591.
[2] . ابن بابويه قمي، عيون اخبار الرضا ـ عليه السّلام ـ ، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات،1404 هـ، ج1، ص36.
[3] . عاملي، جعفر مرتضي، الحياة السياسيه لِلْاِمام الرضا ـ عليه السّلام ـ ، ترجمه دفتر انتشارات اسلامي، تهران، كنگره جهاني حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ ، 1356، ص 358.
[4] . مرتضوي، سيدمحمّد، نهضت كلامي در عصر امام رضا ـ عليه السّلام ـ ، مشهد، مؤسسة چاپ و انتشارات آستان قدس رضوي، چاپ اول، 1375، ص135.
[5] . او از مذهب صابئين دفاع ميكرد. صابئين گروهي هستند كه خود را پيرو يحيي ـ عليه السّلام ـ ميدانند ولي به دو گروه موحد و مشرك تقسيم ميشوند. پيشين، ص 136.
[6] . اين مناظره در كتاب عيون اخبار الرضا ـ عليه السّلام ـ ، ج 2، ص 230 به بعد بيان شده است.
[7] . قمي، ابن بابويه، پيشين، ج 2، ص 232 به بعد.
[8] . همان، ج 2، ص 238.
[9] . همان، ج 2، ص 241.
[10] . امام رضا ـ عليه السّلام ـ نام عيسي ـ عليه السّلام ـ موسي ـ عليه السّلام ـ و حضرت محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ را ذكر فرمودند.
[11] . همان، ج2، ص 242.
[12] . همان، ج2، ص 272.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مسافرت امام رضا ـ عليه السلام ـ به خراسان فرصت مناسبي بود تا آنحضرت علوم و معارف اسلام را منتشر و در دسترس علما و دانشمندان قرار دهد وهمين امر موجب شد بحث و مناظره بين مسلمانان و علماي اديان توسعه يافته و مباحثه مذهبي رايج شود[1]معمولاً سؤال و جوابها در رابطه با اديان و كلام و غيره از قبيل صفات الهي،[2] تفسير قرآن،[3] اثبات معاد،[4] قضاء و قدر[5] و... بود كه از باب نمونه به يك مورد اشاره ميكنيم: به دستور مأمون، مجلسي از فقها و فيلسوفان فرقه هاي مختلف، در حضور امام رضا ـ عليه السلام ـ تشكيل شد و خود مأمون نيز در مجلس شركت نمود، در اين مجلس، يكي از علماء از امام رضا ـ عليه السلام ـ پرسيد: مقام امامت براي مدّعي آن، از چه راه ثابت مي شود؟ امام رضا ـ عليه السلام ـ فرمود: با تصريح پيامبر ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ و دلايل ثابت مي گردد؛ عالم گفت: دلالت بر صدق امام چيست؟ امام رضا ـ عليه السلام ـ فرمود: در علم و استجابت دعاي او. عالم گفت: شما چگونه از حوادث خبر مي دهيد حضرت فرمود: بر اساس عهدي كه بين ما و رسول خدا ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ وجود دارد. عالم گفت: شما از دلهاي مردم چگونه خبر مي دهيد امام فرمود: آيا سخن پيامبر ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ به شما نرسيده كه فرمود: ( اِتَّقوُ فَراسَهِ المؤمنِ فِانَّهُ يَنْظُرُ بنُور الله) مراقب فراست و تيز هوشي مؤمن باشيد چرا كه او به كمك نور خدا مينگرد عالم گفت: آري؛ اين سخن به مارسيده است. امام رضا ـ عليه السلام ـ فرمود: هيچ مؤمني نيست مگر اينكه داراي هوش تيز و سرعت انتقال است، و با نور خدا به اندازه ايمان و بصيرت و شناختش، به اشياء مي نگرد و خداوند در وجود امامان ـ عليهم السلام ـ آنچه را كه در ميان همه مؤمنان پخش نموده جمع كرده است (يعني همه فضايل وفراست مومنان در وجود ما موجود است قرآن در آيه 75 سوره حجر مي فرمايد:( اِنَّ فيِ ذلك لآياتٍ لِلْمُتَوَسّمين) در اين سرگذشت عبرت انگيز (عذاب قوم لوط) براي هوشياران نشانه هايي است. نخستين كس از بين هوشياران، پيامبرـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ بود. سپس اميرمؤمنان علي ابن ابي طالب ـ عليه السلام ـ و پس از آن حسن ـ عليه السلام ـ. حسين ـ عليه السلام ـ و امامان وفرزندان حسين ـ عليه السلام ـ تا روز قيامت. در اين هنگام مأمون به امام رضا ـ عليه السلام ـ نگاه كرد و گفت: أي ابوالحسن بر بيان خود بيفزا، وبيشتر ما را بهره مند كن، و خصايص امامان ـ عليهم السلام ـ را كه خداوند عطا نموده، براي ما بزيان كن. حضرت فرمود: خداوند ما را با روحي كه از جانب اوست، تأييد مي كند، آن روح، پاك و مقدس است و از فرشتگان نيست، همراه هيچ كس از پيشينيان نبود، فقط با پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه وآله وسلّمـ و با امامان است آن روح امامان را تائيد و موفق ميسازد، آن ستوني از نور بين ما و خداي بزرگ است مأمون گفت: نظرشما درباره (رجْعَتْ ) بازگشت مردگان در دنيا چيست؟ امام فرمود: رجعت حقّ است، در ميان امتّهاي پيشين بوده، وقرآن از رجعت سخن گفته است و رسول خدا ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ فرمود: در اين امّت همه آنچه در امتهاي قبل بود بدون كم و كاست نيز هست و وقتي كه حضرت مهدي (عجّل الله تعالي فرجه الشريف ) از فرزندانم خروج و قيام كرد، عيسي ـ عليه السلام ـ از آسمان فرود ميآيد و در نماز به او اقتدا ميكند، اسلام در آغاز غريب بود، و در آينده نيز غريب خواهد شد خوشا به حال غريبها، شخصي از رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ پرسيد: پس از آن چه خواهد شد؟ پيامبر ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ در پاسخ فرمود: آنگاه حق به صاحبش بر ميگردد. مأمون گفت: شما درباره تناسخ (انتقال روح مرده به زنده ديگر) چه ميگوييد: امام فرمود: كسي كه معتقد به تناسخ باشد به خدا كافر شده و بهشت و جهنم را انكار كرده است مأمون گفت: شما در باره مسخ شدگان چه مي گوييد؟ امام فرمود: آنها قومي بودند كه خداوند بر آنها غضب كرد و به صورت (ميمون وخوك ) مسخ نمود و پس از سه روز مردند و نسلي از آنها بجاي نماند، آنچه در دنيا از ميمون و خوك و... وجود دارد كه نام مسخ شده بر آنها نهادهاند، مانند ساير حيوانات حرام گوشت هستند (نه اينكه قبلاً انسان بوده اند و بعداً اين طور شده اند) مأمون گفت: اي ابوالحسن (عليه السلام ) خداوند مرا بعد از تو زنده نگذارد، سوگند به خدا علم صحيح تنها نزد شما و نزد خاندان شما است: و علوم پدرانت نزد تو مي باشد.[6]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. منتهي الآمال شيخ عباس قمي ج 2 .
2. سيره چهارده معصوم اشتهاردي ، عيون اخبار الرضا، ج2.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- ره توشة ماه رمضان، قم، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي حوزة علميّة، مقالة صافي، امام رضا(ع) و ولايت عهد.
[2]- اصول كافي، نشر دارالكتب اسلامي، ج 1، ص80 تا 81.
[3]- همان.
[4]- همان.
[5]- همان، ص78.
[6] صدوق، عيون اخبار الرضا، ج2، ص200 تا 202.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
امام موسي كاظم ـ عليه السّلام ـ در سال 183 هجري قمري به شهادت رسيدند. بعد از ايشان، فرزندش ـ علي بن موسي الرّضاء ـ عليه السّلام ـ عهدهدار منصب امامت شدند. به مدت بيست سال، امام رضا ـ عليه السّلام ـ عهدهدار هدايت مسلمانان بودند تا اينكه سرانجام در سال 203 هجري قمري به دست مأمون به شهادت رسيدند.
دوران امامت ايشان مصادف با سه خليفة عباسي: هارون الرشيد (ده سال)، محمّد امين (پنج سال)، و عبدالله مأمون(پنج سال) بود.[1]در طول اين بيست سال قيامهاي علوي و غير علوي زيادي بر ضدّ حاكميت عباسيان صورت گرفت كه منجر به سركوبي همة اين قيامها شد. طبري همة اين قيامها را ضبط كرده است كه به مشروح آنها پرداخته ميشود:[2]
1. قيام ابو عمرو جانفروش در سال 184 هـ ق كه هارون زهير قصّاب را براي سركوبي او فرستاد، و ابو عمرو در شهر زور كشته شد.
2. در سال 185 هـ ق حمزه جانفروش در بادغيس قيام كرد كه عيسي بن علي از طرف خليفه آنها را سركوب كرد.
3. در سال 185 هـ ق ابوالخصيب بار ديگر در نساء قيام كرد و بر طوس، نيشابور، ابيورد مسلّط شد. علي بن عيسي بن ماهان موفّق به سركوبي اين قيام شد؛ ابوالخصيب را كشته و زنان و فرزندانش را اسير كرد.
4. عبدالسلام در 187 هـ ق در آمد قيام نمود و يحيي بن سعيد عقيلي او را كشت و قيامش سركوب شد.
5. در سال 190 هـ ق رافع بن ليث بن نصر بن سيار در سمرقند به مخالفت با هارون برخاست. بسياري از مردم خراسان و سرزمين ماوراء النهر به علّت نفرت از سياستهاي خليفه از او پيروي كردند. ابتدا علي بن عيسي بن ماهان به سركوبي اين قيام پرداخت، ولي موفّق نشد و سرانجام هرثمه بن اعين روانه گرديد.[3] و قيامش را سركوب كرد.
6. ثروان پسر سيف در 191 هـ ق در ناحية حولايا قيام كرد كه طوق بن مالك آن را سركوب كرد.
7. ابو اسندا در 191 هـ ق در شام قيام كرد و هارون الرشيد، يحيي بن معاذ را به مقابله با او فرستاد.
8. در سال 192 هـ ق، ثروان حروري قيام كرد و در طف بصره عامل خليفه را كشت.
9. در مورد قيام مردم حمص دو نقل است: طبري، قيام مردم حمص را در سال 194 هـ ق ميداند كه مردم حمص بر عليه اسحاق بن سليمان عامل محمد امين قيام كردند. ولي يعقوبي، قيام را در سال 190 هـ ق، ثبت كرده كه هارون خود به سركوبي اين قيام رهسپار شد. و مردم حمص خواستار صلح و او هم قبول كرد. بعيد نيست كه مردم حمص در سالهاي 190 و 194 قيام كرده باشند.
10. قيام علي بن عبدالله سفياني، از نوادگان معاويه، كه در شام قيام كرد. در سال 195 هـ ق، سفياني حاكم دمشق را اخراج و به محاصره شهر پرداخت.
11. در سال 198 هـ ق خزيمه بن خازم به مخالفت با محمد امين برخاست.
12. قيام ابو السريا (سري بن منصور شيباني) در سال 199 هـ ق در كوفه:
اين قيام كه از عمدهترين و خطرناكترين قيامهاي علويان به حساب ميآيد، ابتدا توسط محمد بن ابراهيم طالبي معروف به ابن طبا طبا شروع شد. ابن طبا طبا سرپرستي كارهاي نبرد و فرماندهي سپاهيان را به ابو السريا داد. بعد از مدّتي ابن طبا طبا را با زهر مسموم كرد و خود به جاي وي نشست و در كوفه شروع به ضرب سكه نمود. بصره، واسط، حجاز و يمن را تصاحب نمود وي سرانجام هرثمه وي را دستگير كرد.
13. قيام ابراهيم بن موسي طالبي در يمن در سال 200 هـ ق.
14. قيام حسين بن حسن افطس در مكه.
15. قيام ابن ابي سعيد بر عليه حسن به سهل كه توسط هرثمه سركوب شد.
16. مردم بغداد به خاطر اعطاي قدرت بيشتر به فضل بن سهل از سوي مأمون، خواستار رهبري قيامي توسط منصور بن مهدي گرديدند ولي او از قبول آن خودداري نمود.
17. قيام ابراهيم بن مهدي معروف به ابن شكله در 201 هـ ق به خاطر وليعهدي امام رضا ـ عليه السّلام ـ .
18. قيام بابك خرمي (خرم الدين) در آذربايجان در 201 هـ ق كه سرانجام توسط معتصم در 223 هـ ق سركوب گرديد.
19. قيام مهدي بن علوان حروري در سال 203 هـ ق.
20. قيام برادر ابو السرايا در 202 هـ ق در كوفه كه غسان بن الفراج آن را سركوب كرد.
علاوه بر قيام هاي مذكور كه به طور عمده از تاريخ طبري نقل گرديد، يعقوبي مورخ بزرگ شيعه نيز به قيامهاي ذيل اشاره كرده است:
21. قيام احمد بن عيسي بن زيد علوي در 188 هـ ق كه توسط غلامش (حاضر) دستگير و به هارون تحويل داده شد.
22. قيام عبد الملك بن صالح بن علي هاشمي در 188 هـ ق كه توسط خليفه (هارون) سركوب گرديد.
23. قيام صناديه در ارمنستان در 193 هـ ق كه توسط هارون سركوب شد.
24. قيام محمد بن ابي خالد كه محمد امين آن را سركوب كرد.
25. قيام مالك بن لبيد يشكري در سواد.
26. قيام عباس بن محمد بن موسي جعفري در بصره.
27. قيام محمد بن حسن معروف به «سلق» در واسط كه توسط عبدالله بن سعيد خرشي سركوب گرديد.
28. قيام محمد بن جعفر در حجاز كه توسط عيسي بن يزيد جلودي سركوب شد.
29. قيام احمد بن خطاب ربعي در نصيبين.
30. سيد ابن انس در موصل.[4]
31. قيام نصر بن شبث در 198 هـ ق در شام كه طاهر بن حسين مأمور سركوبي او شد.
32. قيام زط (كولي) در جنوب عراق كه در دورة معتصم سركوب گرديد.[5]
33. قيام زيد معروف بن «زيد النار» در بصره كه توسط عيسي جلودي سركوب شد.
34. قيام محمد بن جعفر ملقب به ديباج در مكه و نواحي حجاز.
35. قيام محمد بن سليمان بن داوود در مدينه.
36. قيام حسن الهراش در 198 هـ ق.
37. قيام حاتم بن هرثمه در ارمنستان.
38. قيام عبد الرحمان بن احمد در يمن.[6]
39. علّت اوضاع در هم ريخته و نابساماني اجتماعي و سياسي به خصوص در زمان درگيري بين امين و مأمون بر سر قدرت، شورشها و قيامهاي گوناگوني بر عليه حاكميت عباسي رخ داد. قيامهاي مذكور، شامل علويان و غير علويان ميشد كه به عمده اين قيامها اشاره گرديد.
براي اطلاعات بيشتر ميتوانيد به:
1ـ كتاب تحليلي از زندگاني امام رضا ـ عليه السّلام ـ ، تأليف محمد جواد فضل الله.
2ـ تاريخ كامل، نوشته ابن اثير، مراجعه كنيد.
قال الامام موسي بن جعفر ـ عليه السّلام ـ : «اِنّ ابني علياً اكبرُ ولدى و أبَرُّ هُمْ عندي و أَحَبُّهُمْ اِليَّ و هو ينظر معي في الجَفْر و لم يَنْظُرْ فيه الا نبيُّ اَوْ وصيُّ نبيٍّ.
امام موسي كاظم ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد: همانا علي (امام رضا) بزرگترين اولاد من است و خوش رفتارترين و محبوبترين آنهاست نزد من، و او با من در جفر مينگرد، در صورتي كه جز پيغمبر يا وصي پيغمبر در آن نمينگرد.[7]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مهدي پيشوايي، سيرة پيشوايان، مؤسسة امام صادق ـ عليه السّلام ـ ، قم، چاپ نهم، 77، ص 400.
[2] . طبري، تاريخ طبري، جلدهاي 12 و 13، مترجم ابوالقاسم پاينده، انتشارات اسياطير، چاپ دوم، 63، از ص 5280 تا 5675.
[3] . محمّد سهيل ملقوش، دولت عباسيان، مترجم: حجت الله جودكي، انتشارات پژوهشكده حوزه و دانشگاه، چ اول، 80، ص 100.
[4] . يعقوبي، تاريخ يعقوبي، جلد دوم، مترجم محمد ابراهيم آيتي، چاپ هفتم، 74، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، تهران، 74، ص 461.
[5] . محمد بن سهيل ملقوش، پيشين، ص 130.
[6] . جعفر مرتضي عاملي، زندگاني سياسي امام رضا ـ عليه السّلام ـ ، مترجم و چاپ از دفتر انتشارات اسلامي، انتشارات كنگره جهاني حضرت رضا ـ عليه السّلام ـ ، چاپ 1365، ص 175.
[7] . كليني ـ رحمة الله عليه ـ ، اصول كافي، جلد دوم، با ترجمه و شرح سيد جواد مصطفوي، انتشارات علميه اسلاميه، ص 88.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
حضرت امام علي بن موسي الرضا ـ عليه السّلام ـ در سال 148 هـ ق ديده به جهان گشودند، آن حضرت تا سال 183 هـ ق در خدمت پدر گرانقدر خود بودند و در اين سال بود كه بعد از شهادت پدر بزرگوارشان در سن 35 سالگي به امامت رسيدند.[1]
از اين رو بايد دوران امام رضا ـ عليه السّلام ـ از سال 183 هـ ق تا سال 203 هـ ق كه سال شهادت ايشان است، دانست. سه تن از خلفاي عباسي در دوران امامت آن حضرت به خلافت رسيدند كه عبارتند، از هارون الرشيد، محمّد امين، عبدالله مأمون.[2]
در بررسي ابعاد وضعيت سياسي و اجتماعي آن عصر نكاتي قابل توجّه ميباشد:
الف: وسعت قلمرو خلافت عباسي:
در زمان هارون به واسطهي گسترش فتوحات، مناطق بسياري تحت سلطهي عباسيان درآمد، گوستاو لوبون مينويسد: اسلام در عصر هارون و پسرش مأمون به اوج گسترش خود رسيد چه اينكه كشور آنها تا سر حدّ چين اتصال پيدا كرد و در آفريقا هم بربرها در برابر حملات اعراب تا حبشه و يونانيان تا بسفور متواري شدند. از سمت مغرب دامنه حكومت عباسيان تا اقيانوس اطلس وسعت پيدا كرده بود.[3] اولين موردي كه از اين تنوع مليّتها در قلمرو اسلامي ميتوان حدس زد، تبادل فرهنگ اجتماعي ميان مسلمانان و مردم مناطق مفتوحه است كه موجب تضارب افكار و اعتقادات ميگردد.
ب: ادعاي خلافت الهي:
تمام خلفاي عباسي ادعاي خلافت و جانشيني پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ را داشتند. امّا هارون الرشيد در اين ادعا قدمي فراتر نهاد و گفت: ما از رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ ارث برديم، امّا خلافت الهي در ما باقي ميماند. چون امين بر تخت خلافت تكيه زد گفت: من بر خلافت خداوند دست يافتم و ارث پيامبر خدا از آن پدرم بود.[4] ميتوان گفت آنان با اين حيله ميخواستند تا با پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ مقايسه نشوند و هر كاري كه آنها انجام ميدهند مؤيد من عند الله تلقي گردد.
ج: مهمترين چالش درون حاكميت:
هارون قبل از مرگ خود ابتدا براي پسرش امين و سپس با مأمون به عنوان خليفههاي بعدي بيعت گرفت. امّا با مرگ پدر، نزاع بين دو برادر بالا گرفت و سرانجام مأمون كه همراه سپاه پدرش در مرو بود توانست بر امين چيره گردد. اطرافيان مأمون حتي دبير و كاردار او، فضل بن سهل همه ايراني بودند. عدهاي از مورخين معتقدند كه حمايت ايرانيان از مأمون ـ كه مادر و مربياش ايراني بودهاند ـ به خاطر اين بوده است كه در سايهي او بتوانند عنصر ايراني را بر عرب ترجيح داده و بر قلمرو اسلامي مسلّط نمايند.[5] و به سلطهي اعراب بر ايران پايان دهند كه نمونهي آن حكومت طاهريان بود.
در هر صورت اين امر باعث گرديد نهضت شعوبيه در عصر عباسي، رونق بيشتر گيرد، نهضتي اجتماعي ادبي كه از عهد اموي بر عليه تفاخر نژادي اعراب شكل گرفته و بعدها بر ترجيح عجم بر عرب پاي فشرد، و كتب زيادي در اين باره نوشته شد از قبيل فضل العرب علي العجم تأليف ابو عثمان بختكان و المثالب العرب تأليف ميثم بن عدي.[6]
د: جنبشهاي سياسي و اجتماعي:
1. علويان: مهمترين گروهي كه در دوران اموي ـ عباسي نسبت به حاكميت موجود معترض بود، علويان بودند. كه به تعدادي از آنها در اين مقطع زماني اشاره ميكنيم:
ـ حركت ابن منصور شيباني (ابو السرايا) در كوفه به سال 199 هـ ق او بر سپاه عباسي غلبه كرده و سكه ضرب نمود.[7]البته در علوي بودن او ترديد شده است. در هر صورت او توانست براي مدتي بر بصره و حجاز و يمن مسلّط گردد.
ـ محمّد ديباج بن جعفر صادق ـ عليه السّلام ـ او به سال 200 در مكه به پا خاست و به نام اميرالمؤمنين با او بيعت كردند.[8] امّا ديباج چون در كار خود ترديد داشت در انظار مردم خود را خلع نمود.[9]
ـ خروج ابراهيم بن موسي: او برادر ناتني امام رضا ـ عليه السّلام ـ بود . نخست از داعيان ابن طباطبا گرديد و از سوي ابن طباطبا و ابوالسرايا به ولايت يمن منصوب شد، با كشته شدن ابو السرايا، خروج كرد و مردم صنعاء با او بيعت كردند.[10]
ـ خروج زيد النار در بصره علي رغم اينكه اهالي آنجا متمايل به عثمانيان بودند امّا از او حمايت كردند.
ـ قيام محمّد بن سليمان در مدينه.
ـ قيام جعفر بن زيد بن علي و نيز حسين بن ابراهيم بن حسن بن علي در واسط.
ـ قيام محمّد بن اسماعيل بن محمّد در مدائن.[11]
2. خوارج: اينان از زمان هارون و به سركردگي حمزه بن آذرك در سيستان شوريده و بر عمّال آنان غلبه يافتند. چندان كار آنها بالا گرفت كه هارون خود در رأس سپاه در سال 192به خراسان آمد، حمزه تا دوران مأمون سيستان را در دست داشت.[12]
3. ديگر حركتها:
ـ جنبش بابك: اينان ايراني بودند. كه از سال 201 در كوههاي آذربايجان و اران حركت خود را آغاز كردند و در مناطقي مثل جبال و همدان و اصفهان، طبرستان و ارمنستان و خراسان نفوذ پيدا كردند كه قائل به تناسخ واشتراك در زنان بودند و مدتها پس از مأمون نيز باقي ماندند.[13]
ـ از جمله شورشها، تحركات نصر بن شبث بود كه نسبت به امين، به عنوان عنصر عربي تعصب ميورزيد. او در سال 198 هـ ق در شمال حلب شوريد و تا 209 مناطقي را در دست داشت.[14]
ـ تحركات اقوام هندي ـ آسيايي (زط) اين اقوام توانستند تا روزگار معتصم بر سر راه بغداد و بصره به راهزني بپردازند.[15]
و: فرجام برامكه در اين دوران:
يحيي بن خالد برمكي كه در دورهي خلافت هارون وزارت داشت توانسته بود در دورهي هارون به همراه دو پسرش فضل و جعفر از سال (170 تا 178 هـ ق) ادارهي حكومت عباسي را به دست بگيرد. از خاندان اينان كه اصالت ايراني داشتهاند، افراد ديگري نيز به مناصب مهمي چون استانداري شام، پردهداري خليفه دست يافته بودند.[16] اين نفوذ به حدّي بود كه هارون الرشيد دستور داد نام جعفر را بر سكهها ضرب كنند و استانداري مغرب خلافت ـ انبار تا افريقيه ـ و خراسان و سيستان و طبرستان و ارمنستان و آذربايجان و غيره را به او بسپارد.[17] امّا به ناگاه در سال 187 هـ ق هارون تمام اين خاندان را قلع و قمع نمود. از علّت اين تغيير نگرش هارون، عواملي از قبيل ارتباط جعفر با عباسه، خواهر هارون،[18] تمايل آنان به علويان[19] و ... ذكر شده است.
هـ : فراگيرترين حادثهي سياسي اين دوران:
با توجّه به آنچه بيان گرديد معلوم ميگردد كه حاكميت دچار تزلزل بوده است. لذا مأمون ـ آخرين خليفهي دوران امام رضا ـ عليه السّلام ـ سعي كرد با شركت دادن امام رضا ـ عليه السّلام ـ در حكومت، با عنوان ولايتعهدي علويان را در مقابل خويش خلع سلاح سازد و محبوبيتشان را در ميان تودهي مردم مورد سؤال قرار دهد. از طرف ديگر او از طرف ايرانيان كه طرفدار اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ بودند مورد تأييد واقع ميشد و چنين وانمود ميكرد كه قصد او از برادركشي، تفويض حكومت به اهل آن بوده است.
اما وقتي او خواست به بغداد برگردد، مجبور بود كه دو عامل نارضايتي اعراب از خويش را از ميان بردارد و آن فضل بن سهل ايراني و علي بن موسي الرضا ـ عليه السّلام ـ بود.[20]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. حيات سياسي امام رضا ـ عليه السّلام ـ ، تأليف جعفر مرتضي.
2. تاريخ طبري، ج8.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . علامه مجلسي، بحار الانوار، بيروت، دار صادر، ج 49، ص 90 ـ 95،
[2] . گوستاو لوبون، تمدن اسلام و عرب، ترجمه سيد هاشم حسيني، تهران، كتابفروشي اسلاميه، چاپ سوم، 1358، ص 211.
[3] . ر.ك: مسعودي، علي بن حسين، التنبيه و الاشراف، ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران، علمي فرهنگي، چاپ دوم، 1365، ص 327.
[4] . العاملي، جعفرمرتضي، الحياة السياسيه للامام الرضا ـ عليه السّلام ـ ، قم، مؤسسة نشر اسلامي، چاپ دوم، 1403، ص 59.
[5] . طقوش، محمدسهيل، دولت عباسيان، قم، پژوهشكدهي حوزه و دانشگاه، چاپ اول،1380، ص 118.
[6] . مجموعه آثار دومين كنگره جهاني امام رضا ـ عليه السّلام ـ ، مشهد، 1365، ص 116.
[7] . طبري، تاريخ الرسل و الملوك، تحقيق محمّد ابراهيم، مصر، دار المعارف، 1960 م، ج8، ص530 ـ 536.
[8] . خطيب بغدادي، تاريخ بغداد او مدينة الاسلام، بيروت، دار الكتب العلميه، بيتا، ج2، ص 113 ـ 214.
[9] . طبري، پيشين، ج 8، ص 538.
[10] . ابو الحسن اشعري، المقالات الاسلاميين، مصر، 1950م، ج1، ص 148.
[11] . عاملي، جعفر مرتضي، الحياة السياسيه للامام الرضا ـ عليه السّلام ـ ، قم، مؤسسة نشر اسلامي، چاپ دوم، 1403، ص70.
[12] . مجموعه مقالات كنگرهي جهاني امام رضا ـ عليه السّلام ـ ، پيشين، ص 115.
[13] . طبري، پيشين، ج9، ص81.
[14] . يعقوبي، تاريخ اليعقوبي، بيروت، مؤسسة الاعلمي، 1892م، ج 2، ص 398 .
[15] . طبري، پيشين، ج 8، ص 580.
[16] . جهشياري، كتاب الوزراء و الكتّاب، قاهره، مطبعه مصطفي البابي، چاپ اول، 1938 م، ص 187.
[17] . طبري، پيشين، ج8، ص242 ـ 252.
[18] . محلاتي، ذبيح الله، رياحين الشريعه، قم، دار الكتب الاسلاميه، ج4، ص 46، به نقل از مروج الذهب، مسعودي.
[19] . طبري، پيشين، ج8، ص 289.
|
|
|
|
1 2 ->
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9000 سوال |
:تعداد سوالات |
|
282 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|