|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های امامت - امام شناسی |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
حقيقت اين است كه ما شئون حيات معصومين را درست درك نمى كنيم ولي آنچه مى توان گفت اين است كه داشتن مقامات عالى قرب منافاتى با عمل بر طبق لوازم زندگى مادى و قوانين و روابط حاكم بر آن ندارد. اما نه تنها دليلى بر اين وجود ندارد كه حضرت اميرالمؤمنين عليه الصلوة و السلام با پيامبر اكرم (ص) و حضرت فاطمه (س) درددل نمى كرده اند، بلكه اين مناجاتها در روايات نيز آمده است. آنچه در مورد درددل با چاه نقل شده ظاهرا به زمان اقامت آن حضرت در عراق بوده كه حضور بر سر مزار آن بزرگواران ميسر نبوده است.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
پاسخ:
عشق و علاقه به ائمه اطهار علیهم السلام، عشق به خوبیهاست. و خداوند هم مبدأ هر خوبی و زیبائی است. در حقیقت انسان در نهانخانه وجود خود، عاشق خداست و دنبال اوست. عشق به هر خوبی و زیبایی، منافاتی با عشق به خالق آن زیبائی ندارد و در حقیقت جلوهای از عشق اصلی است، مگر آن که دیده از زیبایی ازلی برگیرد و جلوه را اصل بپندارد و آن حجاب او شود. و این به خاطر انفصال معرفت است. ما میتوانیم از راه مطالعه کتب بزرگان اهل معرفت، مانند آیت الله حسن زاده آملی و... و هم چنین دقت در عبارات و فرازهای ادعیه معتبره و خواندن و مواظبت بر آن، استفاده از تفاسیر قرآن و در نهایت استفاده از مجالس بزرگان، سعی در کسب معرفت نمائیم. میشود از مناجات «خمسه عشر» حضرت زین العابدین امام سجاد علیه السلام شروع کرد که در کتاب مفاتیح مذکور است و در فرازهای زیبا و بلند آن دقت نمود. مناجات شعبانیه هم بسیار زیباست و از لحاظ سند، متن و معارف، در اوج قرار دارد
منبع: پایگاه حوزه73697369
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
کسانی که "یا علی" می گویند (غیر از افرادی که علی را خدا می دانند و بدین وسیله کافر شده اند) "یا الله" هم می گویند، بلکه همواره "یا الله" می گویند و فقط گاهی "یا علی" می گویند.
"یا علی" گفتن نوعی توسل به حضرت است، یعنی گوینده "یا علی" حضرت را وسیله و تشفیع درگاه خداوند قرار می دهد که خدا به خاطر آبرویی که علی(ع) دارد، به شخص کمک کند و یاور وی شود. توسل به آبرومندانِ درگاه الهی اشکال ندارد و ریشه آن قرآن کریم است: "یا أیها الّذین آمنوا اتّقوا الله وابتغو الیه الوسیله و جاهدوا فی سبیل الله؛ ای افراد با ایمان، تقوای الهی داشته باشید و برای تقرب به او وسیله ای جستجو کنید و در راه وی جهاد کنید". باید توجه کرد که وسیله به معنای تقرّب نیست، بلکه چیزی است که مایه نزدیکی به خدا می گردد. یکی از وسایلی که مایه تقرب می گردد، جهاد در راه خدا است که در آیه ذکر شده است. در عین حال می تواند چیزهای دیگر نیز وسیله تقرب باشد، مانند نماز و روزه و ترک گناه و ... خداوند به حضرت موسی(ع) فرمود: "ای موسی، هیچ عامل و وسیله ای برای نزدیکی قرب جویندگان به من مانند دوری از گناه نیست".
گاهی خداوند افرادی را واسطة فیض خود قرار می دهد، یعنی به وسیله آنان فیض و رحتمش را به دیگران می رساند، مثلاً پیامبر را وسیله قرار می دهد، تا بندگانش را بیامرزد.قرآن کریم به کسانی که گناه کرده اند، فرمان می دهد سراغ پیامبر روند و توسط ایشان طلب مغفرت کنند و پیامبر برای آنان طلب آمرزش کند و نیز نوید می بخشد در این موقع خدا را توبه پذیر و رحیم خواهند یافت.بنابراین افراد با "یا علی" گفتن آن حضرت را به کمک و یاری می طلبند تا خداوند به وجاهت و آبروی حضرت خواسته آنان را فراهم کند، وگرنه می دانند که همه چیز به دست خداوند است و هیچ کس از خود چیزی ندارد، مگر این که خداوند به او بدهد. اگر حضرت عیسی مرده زنده می کند، از خودش چیزی ندارد، بلکه با تأیید و اذن الهی کارش را انجام می دهد، و دیگران هم همین طور هستند.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اشكال فوق در واقع از پيش فرض گرفته كه: اسلام فقط دين جنگ و مبارزه است؛ لذا هم امام حسن )ع( بايد مىجنگيد تا شهيد مىشد و هم امام رضا )ع( بايد ولايتعهدى را نمىپذيرفت؛ ولو به قيمت شهادتش تمام مىشد) چنان كه در پاسخ به سؤال قبل توضيح داديم، اين تلقى اشتباه است كه: اسلام را فقط دين جنگ يا فقط دين صلح بدانيم! توضيح داديم كه در اسلام براى رسيدن به هدف، بايد شرايط زمان را در نظر گرفت و متناسب با شرايط، بهترين روش را در پيش گرفت) در مورد صلح امام حسن )ع( و انطباقش با شرايط زمان، در پاسخ سؤال قبل مفصلا بحث كرديم) اما در مورد امام رضا )ع( مسأله از پيچيدگى بيشترى برخوردار است كه ما مطلب را بر اساس آراى استاد مطهرى توضيح مىدهيم) ( اين بحث، خلاصه و چكيدهاى از مباحث »استاد مطهرى« در كتاب سيرى در سيرهى ائمه اطهار، صص 195 - 236 مىباشد) استاد مطهرى معتقد است، براى بررسى اين مسأله ابتدا بايد ببينيم كه پيشنهاد خلافت و ولايتعهدى واقعا از جانب چه كسى بوده )مأمون يا فضل بن سهل، وزير مأمون( و از روى چه نيتى انجام شده است) سپس با توجه به مسلمات تاريخى در باب اين عكس العمل امام رضا )ع( قضاوت كنيم:
در مورد اين كه پيشنهاد خلافت واقعا از طرف چه كسى بوده است، چند نظريه هست كه از اين قرارند:
1) پيشنهاد از جانب مأمون و با خلوص نيت انجام شد و مأمون تا انتها بر خلوص نيتش باقى ماند) امام رضا )ع( به مرگ طبيعى رحلت كرد و عملا خلافت به ايشان نرسيد )نظر برخى از مستشرقين()
2) پيشنهاد از جانب مأمون و با خلوص نيت انجام شد؛ اما به تدريج نظر مأمون برگشت و تنها راه را در به شهادت رساندن امام رضا )ع( ديد )نظر شيخ مفيد و شيخ صدوق()
3) پيشنهاد از جانب مأمون و بدون خلوص نيت، بلكه با نيت جلب نظر ايرانيان بود كه عموما به تشيع متمايل بودند)
4) پيشنهاد از جانب مأمون و بدون خلوص نيت بود) هدف مأمون اين بود كه با سهيم كردن علويان در خلافت، قيامهاى علويان را كه حكومت مركزى را به ستوه آورده بود، فروبنشاند)
5) پيشنهاد از جانب مأمون و بدون خلوص نيت بود و هدف مأمون، خلع سلاح كردن امام رضا )ع( در مقابل حكومت بود تا ديگر امام نتواند خلافت مأمون را غير مشروع بخواند)
6) پيشنهاد در حقيقت از جانب فضل بن سهل ذوالرياستين، وزير پر نفوذ مأمون بود؛ زيرا او واقعا شيعه بود و مىخواست خلافت را به امام رضا )ع( برگرداند )نظر جرجى زيدان و ادوارد براون()
7) پيشنهاد در حقيقت از جانب فضل بن سهل ذوالرياستين بود زيرا او مىخواست با آمدن امام رضا، مأمون را كنار بزند و سپس امام رضا را هم سر به نيست كند و خود زمام امور را به دست بگيرد تا به اين ترتيب، ايران را به وضع قبل از اسلام برگرداند؛ به ويژه كه خود وى نيز مجوسى تازه مسلمان شدهاى بود كه معلوم نبود واقعا مسلمان شده است، يا به خاطر اغراض سياسى به اسلام تظاهر مىكند)
اكنون براى قضاوت دربارهى اين نظريهها، بايد نگاهى به مسلمات تاريخ بيندازيم) امور زير همگى به لحاظ تاريخى قطعى و مسلم هستند)
الف: احضار امام از مدينه به مرو به اجبار و بدون توجه به ميل امام؛ آن هم به صورت تحت الحفظ و زير نظر)
ب: امتناع امام از پذيرش خلافت و ولايتعهدى و مخير ماندن بين پذيرش ولايتعهدى و كشته شدن)
پ: شرايط امام رضا )ع( دال بر اين كه مسؤوليت هيچ كارى را بر عهده نگيرد)
ت: طرز رفتار امام بعد از پذيرش ولايتعهدى؛ يعنى در خطابهاى كه خواند، از مأمون هيچ تشكرى نكرد و اصلا كار او و خلافت او را تأييد نكرد؛ بلكه فرمود: »ما به واسطهى رسول خدا )ص( حقى بر گردن شما داريم و شما به عنوان مردم تحت حكومت، حقى داريد؛ شما مردم بايد حق ما را به ما بدهيد) اگر حق ما را داديد، ما هم در مقابل شما وظيفهاى داريم كه بايد انجام دهيم و انجام مىدهيم)« ( بحارالأنوار، ج 49، ص 146: لنا عليكم حق برسول الله )ص( ولكم علينا حق، فاذا أنتم أديتم الينا ذلك وجب علينا الحق لكم)
با اين مسلمات تاريخى، فرضيههايى كه قائل به خلوص نيت از طرف مطرح كنندگان پيشنهاد خلافت و ولايتعهدى هستند )يعنى فرضيههاى 1 و 2 و 6)قطعا رد مىشوند؛ زيرا اگر خلوص نيت در كار باشد، ديگر معنى ندارد كه امام را بين كشته شدن و پذيرش ولايتعهدى مخير كنند) [ظاهرا علت اين كه در اين نظريات خلوص نيت آن افراد مطرح شده اين است كه پنداشتهاند، پيشنهاد خلافت، يعنى عملا دست برداشتن از حكومت و اين، بدون خلوص نيت ممكن نيست؛ اما حقيقت اين است كه حتى چنين پيشنهادى نيز ممكن است بدون خلوص نيت بوده باشد؛ يعنى شرايط را طورى مهيا ساخته باشند كه اين پيشنهاد كاملا جنبهى صورى داشته باشد و امام )ع( بداند كه اين پيشنهاد واقعى نيست و در صورت پذيرش پيشنهاد، بلافاصله او را از بين خواهند برد) در واقع، پيشنهاد خلافت، توطئهاى بود تا مردم خيال کنند كه مأمون در دادن پيشنهاد ولايتعهدى، خلوص نيت دارد) از جمله مطالبى كه به لحاظ تاريخى مؤيد اين مدعاست، آن است كه پيشنهاد خلافت تنها يكى دو بار مطرح شد و به هيچ وجه بر آن اصرار نشد؛ در حالى كه دائما بر پيشنهاد ولايتعهدى اصرار مىشد و اگر خلوص نيت در كار بود، حق اين بود كه بر پيشنهاد خلافت اصرار شود و امام )ع( را بين خلافت و كشته شدن مخير كنند و نه بين ولايتعهدى و كشته شدن)
پس اگر بخواهيم اين سه فرضيه را حتى از يك منظر كاملا بىطرف و غير شيعى بررسى كنيم، بايد بگوييم: امام رضا )ع( يا مرد دين بوده است و يا مرد دنيا) با فرض اين كه خلوص نيتى از جانب پيشنهاد دهندگان در كار بوده، اگر امام رضا )ع( مرد دنيا بوده كه بايد حتما پيشنهاد را مىپذيرفته و اگر مرد دين بوده، وقتى ديد زمينه براى انتقال خلافت از عباسيان به ائمه واقعى مهيا شده است، بايد سريعا مىپذيرفت) چون نپذيرفته و به شدت مخالفت كرده است، نشان مىدهد كه خلوص نيتى در كار نبوده و اين يك پيشنهاد صورى و تصنعى بوده است و نه واقعى) اگر فرضيهى هفت درست باشد، يعنى فضل به سهل چنان سوء نيتى داشته، پس كار امام رضا )ع( در قبول پيشنهاد مأمون كاملا صحيح بوده است؛ يعنى ايشان خواسته از ميان دو شر )پذيرش ولايتعهدى يا زمينه سازى براى بازگشت ايران به وضع قبل از اسلام(، شر كوچكتر را انتخاب كند و براى حفظ اصل اسلام با مأمون همكارى داشته باشد) اتفاقا احاديث متعددى از ايشان نقل شده است كه خطر فضل بن سهل را بسيار بيشتر از مأمون مىدانسته است و حتى به خود مأمون نيز در اين مورد تذكر مىدادهاند)
پس فقط فرضيههاى 3 و 4 و 5 باقى مىماند؛ يعنى مأمون خلوص نيت نداشته و در اين جاست كه اشكال مطرح مىشود؛ چرا با وجود اين، امام رضا )ع( پذيرش ولايتعهدى را بر كشته شدن ترجيح داد و حاضر نشد مقاومت كند تا شهيد شود) در اين جا بايد گفت: در اسلام، شهادت و كشته شدن تنها زمانى ارزش دارد كه اثر كشته شدن بيشتر از اثر زنده ماندن باشد؛ يعنى امر دائر باشد بين اين كه شخص كشته شود و يا فلان مفسدهى بزرگ را بپذيرد؛ مثل قضيهى امام حسين )ع(؛ نه اين كه كشته شدن فى نفسه مطلوبيت داشته باشد) اكنون بايد ديد كه آيا امام رضا واقعا در چنين شرايطى قرار داشت؟
براى پاسخ به اين مسأله، ابتدا بايد توجه كرد كه برخى مىپندارند، همهى خلفايى كه با ائمه )ع( مخالف بودند و آنها را شهيد كردند، در يك عرض هستند و مثلا بين يزيد و مأمون تفاوتى نيست) در حالى كه اين پندار، باطل است) اتفاقا مأمون در طبقهى خلفا و سلاطين، هم از جنبهى علمى و هم از جنبههاى ديگر همانند حسن سياست، عدالت نسبى، حسن اداره و مفيد بودن به حال مردم، از بهترين خلفا و سلاطين است) از طرف ديگر، نحوهى پذيرش ولايتعهدى از جانب امام رضا )ع( عملا به گونهاى بود كه هيچ كارى در دستگاه مأمون به نام امام تمام نشود؛ يعنى در مدت ولايتعهدى، كارى به نفع مأمون صورت نگرفت؛ در حالى كه به نفع خود امام رضا )ع( كارهاى فراوانى صورت گرفت؛ از جمله: صفوف بيشتر و بهتر مشخص شد؛ طورى كه امام توانست شخصيت علمى خود را در تمام جهان اسلام به خوبى نشان دهد و در جلسات مناظرهاى كه با فرقههاى مختلف مسلمان و غير مسلمان داشت، برترى منطق شيعه را نشان دهد؛ كه اگر در اين مقام نبود، هيچ گاه چنين ابراز شخصيتى ممكن نبود) در واقع، اين همان مسألهى »ولايت جائر« است كه: قبول هر پست و مقامى از ناحيهى حاكم ظالم فى حد ذاته حرام است؛ ولى همين امر حرام، در مواردى مستحب يا حتى واجب مىشود) و آن زمانى است كه با پذيرش اين پست، بتوان در راه هدف اسلام خدمت كرد و عملا نيروى دشمن را تضعيف ساخت) ما شاهديم كه در ميان ائمه )ع( شخصيت علمى هيچ امامى به اندازهى امام على )ع( و امام صادق )ع( و امام رضا )ع( مشخص نشده است: حضرت على )ع( به خاطر دوره خلافت و خطابههايش در آن دوره؛ امام صادق )ع( به خاطر بهره گيرى از فرصتى كه جنگ بين عباسيان و امويان پديد آورد؛ امام رضا )ع( هم به خاطر همين اندك زمان ولايتعهدى و خاصيت علم دوستى مأمون كه مرتبا جلسات علمى تشكيل مىداد ( چنان كه گفته شد، مباحث فوق تلخيص دو جلسه سخنرانى استاد مطهرى در باب همين سؤال است كه در كتاب »سيرى در سيرهى ائمه اطهار« آمده است)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در ابتدا به عنوان مقدمه بايد متذكر شويم: »نبايد پنداشت، اسلام يا دين جنگ است و يا دين صلح؛ كه بعد اشكالات متعددى برايمان پيش آيد كه اگر دين صلح است، تا آخر بايد به دعوتش به طور صلح آميز ادامه مىداد؛ تا هر جا كه پيش رفت، رفت؛ و اگر نرفت هم نرفت؛ و اگر دين جنگ است، چرا در سيزده سال مكه مسلمانان حتى اجازهى دفاع مسلحانه از خود نداشتند؟! بايد گفت: اسلام هم دين جنگ است، هم دين صلح؛ يعنى در شرايطى نبايد جنگيد و در شرايطى جنگ لازم است) سيرهى پيامبر اكرم )ص( در اين زمينه بهترين سند است)« ( »مرتضى مطهرى«، سيرى در سيرهى ائمهى اطهار، صص 58 - 59)اكنون وقتى مىبينيم از دو امام معصوم، يكى صلح كرد و ديگرى جنگيد، بايد متوجه تفاوت شرايط زمان اين دو باشيم و آن شرايط را بررسى كنيم و ببينيم كه در زمان اين دو امام، شرايط اجتماعى چه تفاوتى داشت كه يكى مجبور به صلح شد و ديگرى مجبور به جنگ) استاد مطهرى تفاوتهاى شرايط اين دو امام را عبارت مىدانند از:
1) امام حسن )ع( در مركز خلافت بود و كشته شدن او به معنى كشته شدن خليفهى مسلمين و شكست مركز خلافت بود؛ اما وضع امام حسين )ع( وضع يك معترض در برابر حكومت موجود بود) به بيان ديگر، مقاومت امام حسن )ع( تا سر حد كشته شدن شبيه مقاومت عثمان بود و نه نظير مقاومت امام حسين )ع() اين كه خليفهى مسلمين در مسند خلافتش كشته شود، مسألهاى بود كه حتى امام حسين )ع( هم از شبيه آن ( يعنى اين كه حاضر نبود در مكه بماند و آن جا شهيد شود؛ زيرا مىگفت: »با اين كار، حرمت خانهى خدا نيز هتك مىشود)«) پرهيز مىكرد) حتى اميرالمؤمنين )ع( نيز در زمان عثمان با اين كه خواستههاى معترضين را به حق مىديد و سعى مىكرد عثمان را به انجام آنها وادار سازد، اما شديدا تلاش مىكرد تا مانع از قتل عثمان شود)
2) لشكر امام حسن )ع( در مقابل معاويه از گروههاى مختلف با گرايشهاى متفاوتى تشكيل شده بود؛ شبيه نيرويى كه حضرت على )ع( در جنگ صفين در مقابل معاويه آورد) مىدانيم كه در جنگ صفين، پس از 18 ماه نبرد و به جا ماندن كشتههاى فراوان از طرفين، عاقبت عدهاى فريب معاويه را خوردند) در لشكر امام حسن )ع( نيز از همه دستهها: خوارج و))) وجود داشتند و اگر جنگى در مىگرفت، احتمالا مدتها ادامه مىيافت و عدهى كثيرى از مسلمين كشته مىشدند) بعيد نبود كه باز با ترفندهاى معاويه، نتيجه به ضرر امام حسن )ع( تمام مىشد؛ يعنى نتيجهى نهايى آن، يك جنگ چند ساله و در نهايت خستگى و بازگشت طرفين يا مغلوبيت امام حسن )ع( و كشته شدنش در مسند خلافت بود؛ اما امام حسين )ع( جمعيتى داشت كه تعدادشان بسيار كم بود و آنها را نيز مرخص كرد؛ اما آنها همگى به اصرار باقى مىمانند تا كشته شوند؛ يعنى كشته شدنى كاملا افتخار آميز) علاوه بر اينها، سه عامل مهم ديگر نيز در قيام امام حسين )ع( دخالت داشت كه هر سه در زمان امام حسن )ع( به گونهاى ديگر بود) پس، از ديگر تفاوتهاى شرايط اين دو امام:
3) يزيد )حاكم وقت( از امام حسين )ع( بيعت مىخواست و بيعت يعنى قبول خلافت؛ در حالى كه در مفاد صلحنامهى امام حسن )ع( به هيچ وجه ذكرى از بيعت با معاويه به ميان نيامده بود و در تاريخ نيز گفته نشده بود كه امام حسن )ع( و شيعيانش با معاويه بيعت كرده باشند)
4) دعوت مردم كوفه از امام حسين )ع( به نحوى بود كه حجت بر امام تمام شده بود؛ ولى در مورد امام حسن )ع( قضيه كاملا برعكس بود؛ يعنى مردم كوفه تقريبا عدم آمادگىشان را اعلام كرده بودند)
5) در زمان امام حسن )ع(، ماهيت معاويه براى مردم روشن نبود؛ به ويژه كه معاويه نامهى سفيد امضا كرده و براى امام فرستاده بود، به اين معنى كه هر شرطى امام بگذارد، او مىپذيرد) مردم هم فكر مىكردند كه معاويه شخص سياستمدارى است و فقط دلش مىخواهد حاكم باشد و حاضر است مجرى منويات امام حسن )ع( باشد؛ لذا اگر امام با اين وضعيت صلح نمىكرد، گذشته از شهادت خود ايشان و كثيرى از مسلمين، امروز هم تاريخ ايشان را ملامت مىكرد كه: »چرا با معاويه كه حاضر بود هر شرطى را بپذيرد، به جان شيعيان تعرض نكند و))) صلح نكرد؟« اما در زمان امام حسين )ع( ماهيت معاويه و امويان رو شده بود و اصلا امام حسين )ع( شعار خود را امر به معروف و نهى از منكر قرار داده و فرموده بود: »من رأى سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله))) كان حقا على الله أن يدخله مدخله«؛ لذاست كه گفته مىشود: صلح امام حسن، زمينه را براى قيام امام حسين )ع( آماده كرد)« ( »مرتضى مطهرى«، سيرى در سيرهى ائمه اطهار، صص 83 - 96) سؤال مورد بحث را »استاد مطهرى« در اين كتاب مطرح كرده و در دو جلسه سخنرانى و پرسش و پاسخ، مفصلا به جوانب مختلف آن پرداخته است )صص 55 - 108)) آنچه در اينجا آمده، خلاصهاى از مطالب آن بود)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
استاد مطهرى در اين زمينه مىفرمايد: »در اين جا دو مطلب هست) يك مطلب اين است كه اگر حضرت امير )ع( در جاى امام حسن )ع( بود، صلح مىكرد يا خير؟ و دوم مسأله پذيرفتن حكومت معاويه از جانب ايشان است) ما معتقديم كه اگر امام على )ع( نيز جاى امام حسن )ع( بود، با همان شرايط سياسى و اجتماعى صلح مىكرد) اما علت اين كه صلح نكرد اين بود كه شرايط اين دو امام بسيار با هم متفاوت بود؛ چنان كه در همان جنگ صفين، اگر خوارج از داخل انشعاب نمىكردند، مسلما اميرالمؤمنين )ع( پيروز مىشد؛ در حالى كه در جنگ بين امام حسن )ع( و معاويه، اصلا چنين انتظارى نمىرفت) اما مسألهى مهمتر، مسألهى پذيرش حكومت معاويه است) نحوهى پذيرفتن در دو مورد امام حسن )ع( و امام على )ع( بسيار متفاوت است) حضرت امير )ع( حاضر نيست يك روز، معاويه به عنوان نايب و منسوب از طرف او حكومت كند؛ ولى امام حسن )ع( كه نمىخواهد معاويه را نايب خود سازد؛ بلكه مىخواهد خودش كنار رود) صلح امام حسن )ع( كنار رفتن است و نه متعهد بودن) در متن قرارداد صلح، هيچ اسمى از خلافت و جانشينى پيامبر )ص( توسط معاويه و اميرالمؤمنين بودن او نيست؛ بلكه فقط اين است كه امام حسن )ع( مىفرمايد: ما كنار مىرويم و كار ادارهى جامعه را بر عهدهى او مىگذاريم؛ اما به شرط آن كه درست انجام دهد) يعنى در قرارداد اين مطلب به خوبى استشمام مىشود كه معاويه شخصا صلاحيت اين كار را ندارد؛ اما تعهد مىكند كه كار را درست انجام دهد) به هيچ وجه از آن استنباط نمىشود كه امام حسن )ع(، معاويه را به عنوان منسوب از طرف خود به حكومت نصب كرده باشد و حكومت وى را مصداق خلافت پيامبر )ص( بداند)« ( »مرتضى مطهرى«، سيرى در سيرهى ائمه اطهار، ص 102 - 103؛ با اندكى اصلاح در عبارات)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در »نهجالبلاغه« در مورد زنان مطالبى نقل شده كه از طرفى مستمسك عدهاى قرار گرفته است كه به استناد آن، زنان را تحقير كنند و آنها را پستتر از مردان به شمار آورند) از طرف ديگر، براى كسانى كه چنين تحقيرهايى را نسبت به زنان نمىپذيرند، ايجاد شبهه كرده است كه آيا: واقعا از نظر اسلام زنان پستتر از مردانند؟
اما اگر كسى نظر عميق و دقيقى داشته باشد، درك مىكند كه: اولا: در اسلام به لحاظ رتبه و مقام معنوى و انسانى، هيچ امتياز و تفاوتى بين زن و مرد نيست؛ ثانيا: اسلام در عين توجه به انسانيت زن )كه موجب برابرى وى با مرد مىشود(، به زن بودن زن )كه موجب تفاوتهاى وى با مردان مىشود( نيز توجه كرده است) همين توجه دو جانبه است كه اسلام را دين كاملى ساخته است؛ يعنى نه زن بودنش را فداى انسان بودنش كرده و نه انسان بودنش را فداى زن بودنش كرده است ( مباحث مربوط به تفاوتهاى زن و مرد ان شاء الله تعالى در چهارمين بخش از سلسله كتابهاى حاضر خواهد آمد) علاوه بر آن، اكنون دو كتاب ذى قيمت دربارهى نظر اسلام در مورد زنان وجود دارد كه مىتواند حلال بسيارى از معضلات در اين زمينه باشد) يكى كتاب نظام حقوق زن در اسلام، نوشتهى »استاد مطهرى«؛ و ديگرى كتاب زن در آينهى جلال و جمال، نوشتهى »استاد جوادى آملى«)
پس از معلوم شدن اين مطلب، سراغ مضامينى در »نهجالبلاغه« مىرويم كه مورد سوء استفاده قرار گرفته است) اين مضامين را مىتوان در دو دستهى كلى گردآورى كرد:
1) برخى عبارتها هستند كه واقعا مذمتى در آنها مطرح است) از همه معروفتر، اين جملات حضرت مىباشد كه: »معاشر الناس، ان النساء نواقص الايمان، نواقص الحظوظ، نواقص العقول، فأما نقصان ايمانهن فقعودهن عن الصلاة و الصيام فى ايام حيضهن و)))« ( نهجالبلاغه، خطبهى 80: اى مردم! ايمان زنان ناتمام است؛ بهرهى آنان ناتمام؛ خرد ايشان ناتمام) نشانهى ناتمامى ايمان، معذور بودنشان از نماز و روزه است - به هنگام عادتشان - و)استاد جوادى آملى دربارهى اين گونه عبارات توضيح مىدهد:
»گاهى حادثه و يا موضوعى در اثر يك سلسله عوامل تاريخى، زمان، مكان، افراد، شرايط و علل و اسباب آن، ستايش يا نكوهش مىشود) معناى ستايش يا نكوهش بعضى از حوادث و يا امور جنبى يك حادثه، اين نيست كه طبيعت آن شى قابل ستايش يا مستحق نكوهش مىباشد؛ بلكه آن زمينهى خاص سبب اين ستايش يا نكوهش شده است) مثلا اگر از قبيلهاى ستايش به عمل آمده است، احتمال دارد در اثر آن باشد كه مردان خوبى در آن عصر از اين قبيله برخاستهاند) شايد در فاصلهاى كم ورق برگردد و افراد ديگرى از آن قبيله برخيزند كه مورد نكوهش واقع شوند) بخشى از نكوهشهاى نهجالبلاغه دربارهى زن، ظاهرا به جريان جنگ جمل برمىگردد؛ همان گونه كه از بصره نيز در اين زمينه نكوهش شده است؛ با اين كه بصره رجال علمى فراوانى تربيت كرده است) اين تحليل در اصل موضوع زن، به ويژه در اين مورد خاص قابل دقت است) اصولا قرآن كريم دربارهى زنان پيامبر )ص( اصرارى دارد كه نشانهى پيشبينى وحى از يك حادثهى تلخ تاريخى است، لذا قرآن با اصرار به زنان پيامبر )ص( مىفرمايد: و قرن فى بيوتكن و لا تبرجن تبرج الجاهلية الاولى ( احزاب 33/33: در خانههايتان قرار گيريد و مانند روزگار جاهليت قديم زينتهاى خود را آشكار مكنيد) اما با وجود اين هشدارها، جنگ جمل رخ داد و همهى مورخان شيعه و سنى نقل كردهاند كه عايشه بود كه جنگ جمل را به راه انداخت و محرك، او بوده است) آن مقطع يك سلسله نكوهشهايى داشت) حضرت على )ع( پس از اين جنگ، اهل بصره را به خاطر اين اقدامشان مذمت مىكند و مىفرمايد: »كنتم جند المرأة و أتباع البهيمه)« ( نهجالبلاغه، خطبهى 14) شما سربازان يك زن و پيروان يك حيوان )شتر( شديد) در ادامهى اين خطبه، سرزمين بصره را نيز مورد نكوهش قرار مىدهد كه: »موقعيت جغرافيايى سرزمين شما بد است) از آسمان دور و به آب نزديك است و))) ( همان، »بلادكم انتن بلاد الله تربة: أقربها من الماء و أبعدها من السماء) پيروان شتر را مذمت كردن و نزديك به آب بودن، نه براى آن است كه شتر بد است و يا در ساحل دريا قرار گرفتن بد است؛ بلكه براى آن است كه راكب و ساكن آن، در اين صحنه بد رفتار كرده است؛ وگرنه وجود مبارك پيامبر اكرم )ص( نيز شتر سوار شد و در جريان مهاجرت كه وارد مدينه شد، فرمود: اين شتر مأموريت خدايى دارد و هر جا كه خود شتر ايستاد، من پياده مىشوم) ( بحارالأنوار، ج 19، ص 108: خلوا سبيلها فانها مأمورة) پس به دنبال شتر رفتن، به خودى خود نه مدح دارد و نه مذمت؛ بلكه بايد ديد راكبش چه كسى است)« ( »جوادى آملى«، زن در آينه جمال و جلال، ص 367 - 374 )با تلخيص فراوان() توجه شود كه در اين خطبه به نظر مىرسد كه استدلالهايى براى نقصان عقل و ايمان و حظ و بهرهى زنان آورده شده است) »استاد جوادى آملى« در همين كتاب نشان مىدهد كه اين استدلالها نيز استدلال عام نيستند) مثلا همين كه استدلال شده است: دليل نقصان ايمانشان، مثلا، نماز نخواندن در ايام حيض است) اين باز در مورد آن شخص خاص صادق است؛ وگرنه در احاديث هست كه اگر زنى در ايام حيض و در هنگام وقت نماز رو به قبله بنشيند و ذكر خدا بگويد، ثواب نماز برايش نوشته مىشود) چنين زنى ثوابش معادل ثواب مردى است كه نماز خوانده است؛ لذا هيچ نقصانى نسبت به او ندارد) همين طور است ساير استدلالهاى ارائه شده)
اين نكوهشها در مورد زنان نيز از اين سنخ است؛ يعنى در مورد آن زن خاص و كسانى است كه دنبال وى به راه افتادند و در جامعهى اسلامى آشوب به پا كردند)2) دستهى ديگرى كه به ظاهر مذمت زنان است، در واقع مذمت زن پرستى و هوس بازى است و نه مذمت خود زنان) استاد جوادى آملى در اين زمينه مىفرمايد:
»به عنوان نمونه، حضرت اميرالمؤمنين )ع( مىفرمايد: »المرأة عقرب حلوة اللبسة)« ( نهجالبلاغه، كلمات قصار، شمارهى 61: زن مثل عقرب است كه نيش آن شيرين است) بايد توجه داشت كه اين گونه روايات، هشدارى به مرد است تا فريب شهوت را نخورد) نيش عقرب مثل نيش زنبور يا سوزن نيست، بلكه اگر انسان نداند عقرب است، از نيش آن احساس لذت و شيرينى مىكند؛ اما عاقبتش تلخ است) اين سخن براى آن نيست كه بگويد: زن عقرب است؛ بلكه مىفرمايد: خود را به وسيلهى نگاه به نامحرم به آتش ندهيد) ديدن نامحرم شيرين است، اما اين گناه، باطنش عقرب است) چه اين كه اگر زنى به دام مرد بيفتد، آن مرد پرستى، عقرب مىشود و بين زن و مرد فرقى نيست) منتها چون جاذبه از آن سو بيشتر است، حضرت به آن اشاره كرده است) همين تعبير دربارهى دنيا هم ذكر شده است كه: »فانما مثل الدنيا مثل الحيه، لين مسها قاتل سمها« ( همان، نامهى 68: دنيا مثل مارى است كه پوستش نرم و زهرش كشنده است) اين روايت نيز مذمت دنيا نيست؛ مذمت دنيا پرستى است، زيرا دربارهى خود دنيا در همين نهجالبلاغه آمده است: ان الدنيا))) مسجد أحباء الله و مصلى ملائكة الله و مهبط وحى الله، و متجر اولياء الله ( همان، كلمات قصار، شمارهى 131: همانا دنيا))) مسجد دوستان خدا، مصلاى ملائكهى خدا، محل هبوط وحى الهى و بازار اولياى خداست) پس، نه آن جمله مذمت دنياست و نه آن ديگرى مذمت زن است)« ( جوادى آملى، زن در آينه جمال و جلال، صص 374 - 377) با تلخيص)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در پاسخ به اين سؤال بايد به نكتهى مهمى توجه كرد و آن اين است كه مسير تقوا، اخلاق و بندگى خدا، يك مسير تدريجى الوصول است و چنين نيست كه وقتى كسى به مراحل بالاتر رسيد، بتواند مراحل پايينتر را كنار بگذارد؛ بلكه مراحل بالاتر متكى بر مراحل پايينتر است) اگر بخواهيم تمثيلى از اين صعود الى الله بياوريم، بايد بگوييم كه اين صعود، شبيه صعود از نردبان و رسيدن به پشت بام نيست كه پس از رسيدن به پشت بام، ديگر نيازى به نردبان نباشد؛ بلكه شبيه صعود با هواپيما و رسيدن به فراز ابرهاست؛ يعنى كسى كه به اين جا مىرسد، اگر هواپيما را رها كند، بلافاصله سقوط خواهد كرد) در نتيجه، كمك به نيازمند با قصد قربة الى الله، اگر جزو كارهايى باشد كه در ابتداى سلوك مطرح است، در انتهاى سلوك نيز انسان نمىتواند به آن بىاعتنا باشد)
به عبارت ديگر:
»آنها كه اين ايراد را مىكنند، از اين نكته غافل هستند كه شنيدن صداى سائل و كمك به او، توجه به خويشتن نيست؛ بلكه عين توجه به خداست) على )ع( در حال نماز از خود غافل بود و نه از خدا) مىدانيم كه بيگانگى از خلق خدا، بيگانگى از خداست) به تعبير روشنتر، پرداختن زكات در نماز، انجام عبادت در ضمن عبادت است و نه توجه به مسائل مادى و شخصى زندگى؛ بلكه توجهى در مسير رضاى خدا و كاملا سازگار با روح عبادت است) ذكر اين نكته نيز لازم است كه معنى غرق شدن در توجه به خدا اين نيست كه انسان بىاختيار احساس خود را از دست بدهد؛ بلكه با ارادهى خويش، توجه خود را به آنچه در راه خداست، معطوف مىكند و از آنچه در راه خدا نيست، صرف نظر مىنمايد)« ( تفسير نمونه، ج 4، ص 428)
اگر بخواهيم با نظر عرفانى عميق به اين مطلب نگاه كنيم، بايد بگوييم، برخلاف تصور عاميانه، كمك حضرت على )ع( به سائل در هنگام نماز، امرى والاتر و بالاتر از اين است كه در هنگام نماز، تيرى از پاى ايشان بيرون بكشند و ايشان متوجه نشود) توضيح مطلب اين كه، عرفا مىگويند، انسان در مسير سير و سلوك، چهار مرحله در پيش رو دارد:
1) سفر از خلق به سوى حق )السفر من الخلق الى الحق(؛
2) سفر از حق در حق و به وسيلهى حق )السفر من الحق فى الحق بالحق(؛
3) سفر از حق به سوى خلق و به وسيلهى حق )السفر من الحق الى الخلق بالحق(؛
4) سفر همراه خلق به سوى حق به وسيلهى حق )السفر مع الخلق الى الحق بالحق()
اين مرحلهى آخر، در واقع مختص انبيا و ائمه )ع( است كه پس از رسيدن به خدا، به سوى مردم باز مىگردند و آنها را نيز همراه خود به سوى خدا مىبرند) البته اين بازگشت، به معنى جدايى از خدا نيست؛ بلكه آنها پس از آن ديگر در همه حال با خدايند) به هر حال، اين مراحل براى سالك و عارف به تدريج پيش مىآيد و واضح است كه هر مرحله از مرحلهى قبل بالاتر و والاتراست) ( براى توضيح ساده و مختصرى دربارهى اين سفرهاى چهارگانه، ر)ك: مرتضى مطهرى، انسان كامل، ص 67) اكنون، از نظر عرفا، هنگامى كه در نماز تير را از پاى على )ع( بيرون مىكشيدند، ايشان در مرحلهى دوم بوده، و در اين مرحله چنان غرق در خداست كه متوجه هيچ چيز نمىشود) اما هنگامى كه در نماز به سائلى كمك كرد، در مرحلهى سوم بود، يعنى به تعبير روايات، به مرتبهاى رسيده بود كه خداوند مىفرمايد: »من چشم او مىشوم كه با آن مىبيند، گوش او مىشوم كه با آن مىشنود، دست او مىشوم كه با آن كار انجام مىدهد و)))« ( ))) فأكون بصره الذى يبصر به و سمعه الذى يسمع به و يده الذى يبطش به) ؛ يعنى در اين مرحله، از مرتبهى فناء فى الله گذر كرده، و به مرحلهى بقاء بالله رسيده، و لذا هر كارى مىكند، كارى است كه خدا آن را خواسته و اراده كرده، و او جز آنچه خدا اراده كرده، ارادهاى نمىكند ( اين نظر را آيت الله طهرانى به طور خيلى مختصر در كتاب امام شناسى، ج 4، ص 260 آورده است))براى بحث مفصل دربارهى تفسير آيهى »انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يوتون الزكاة و هم راكعون« ( مائده 55/5: در حقيقت ولى شما فقط خداست و پيامبر و مؤمنينى كه نماز به پا مىدارند و در حال ركوع، زكات مىدهند) كه دربارهى عمل حضرت على )ع( نازل شده، ر)ك: ترجمهى تفسير الميزان، ج 6، صص 1 - 50؛ آيت الله طهرانى: امام شناسى، ج 5، صص 199 - 265))
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در پاسخ به اين سؤال، بايد معناى دو عبارت »سكوت كردن« و »عوض كردن مسير اسلام« را مشخص كرد:
1) اگر »سكوت« به معنى عدم هر گونه اعتراض است، بايد گفت كه اميرالمؤمنين )ع( هرگز سكوت نكرد؛ اما اگر به معناى عدم قيام مسلحانه است، پاسخ اين سؤال در گرو توجه به اوضاع زمانهى ايشان است) اكنون به توضيح اين دو مطلب مىپردازيم:
الف: در مورد اعتراض بايد گفت كه اتفاقا حضرت على )ع( رويهاى در پيش گرفت كه تماما نمايانگر اعتراض بود:
163
- در مورد خلافت ابوبكر، امام على )ع( تا زمانى كه حضرت زهرا )س( زنده بود، با ابوبكر بيعت نكرد و بعد از بيعت نيز بارها و بارها و در مواقع و مناسبتهاى مختلف از احق بودن خود سخن گفت) در پاسخ سؤالات قبل اشاره كرديم كه اين اگر اعتراض نيست، پس چيست؟
- دربارهى خلافت عمر نيز مىدانيم كه ابوبكر نظر خود را تنها با عبدالرحمن بن عوف و عثمان بن عفان در ميان گذاشت و معلوم بود كه اينها نيز همگى موافق عمر هستند) با اينكه از اعتراضات على )ع( نسبت به خود و اعلام احقيت او آگاه بود، اما حتى سراغ وى هم نرفت و اوضاع را طورى ترتيب داد كه مانع از هر گونه اعتراضى از جانب على )ع( شود) مؤلف كتاب »تشيع در مسير تاريخ« ( اين كتاب به قلم »سيد حسين جعفرى« و ترجمه »محمد تقى آيت اللهى«، تحليل تاريخى دقيقى بر اساس متون دست اول تاريخى و بررسى دقيقى از مورخان و راويان احاديث ارائه كرده است) در اين زمينه مىگويد: »ابوبكر در بستر مرگ صريحا عمر را كه قدرت حاكم در پشت پرده بود، به عنوان جانشين خود منصوب كرد) روش وى در تعيين جانشين براى ما جاى هيچ شكى نمىگذارد كه وى از زمان احراز مقام خلافت، انديشهاش را به طرفدارى از عمر معطوف ساخته بود) او براى جلوگيرى از امكان هر گونه مخالفتى با عمر مقياسهاى دقيقى برگزيد و مطمئن بود كه عمر با هيچ مشكلى مواجه نمىشود) وى ابتدا نظر عبدالرحمن بن عوف و سپس نظر عثمان بن عفان را به مطلب جلب كرد و وقتى تصميم ابوبكر علنى شد، عدهاى از صحابهى ممتاز، طلحه را به نمايندگى نزد ابوبكر فرستادند تا وى را منصرف كند) اما ابوبكر بر خلاف نظر اكثر صحابه از عثمان خواست تا وصيتنامهى وى را بنويسد و عمر را منصوب كرد) در حقيقت، آنچه همهى مآخذ در آن اتفاق نظر دارند اين است كه از ميان صحابه تنها به عبدالرحمن بن عوف و عثمان بن عفان مراجعه شد و از آن پس، مسؤوليت حمايت از عمر نيز به آنها واگذار شد) احتمال زيادى هست كه اتخاذ اين روش به پيشنهاد عمر بوده باشد؛ يعنى كسى كه براى بر هم زدن هر گونه مخالفت بنىهاشم يك نقشه داشت) عبدالرحمن از تيرهى بنىزهره بود و عثمان از بنىاميه) اين دو قبيله از قبل از اسلام رقباى جدى بنىهاشم بودند و خود اين دو نماينده ثروتمندترين حلقههاى جامعه مسلمان به حساب مىآمدند) در عين حال عبدالرحمن، شوهر خواهر عثمان نيز بود و حمايت آنها از يكديگر و نيز حمايت سعد بن ابىوقاص از آنها )سعد پسر عموى عبدالرحمان بود( قطعى بود) به اين ترتيب، حمايت و نفوذ مستقيم مهمترين عناصر سياسى مهاجرين به منظور مقابله با هر گونه فعاليت ممكن از جانب بنىهاشم و طرفداران على )ع( فراهم شد ( »سيد حسين جعفرى«، تشيع در مسير تاريخ، صص 57 - 58)
دربارهى خلافت عثمان نيز مطابق تحليل عميق و دقيق كتاب فوق الذكر ( »سيد حسين جعفرى«، تشيع در مسير تاريخ، ترجمهى محمد تقى آيت اللهى، صص 62 - 64) ، عمر نمىخواست خلافت به على )ع( برسد و مىدانست كه هيچ فرد ديگرى در جامعه اسلامى مطرح نيست كه بتوان على )ع( را با او سنجيد و مطمئن بود كه هر كسى انتخاب شود، على )ع( با وى بيعت نخواهد كرد؛ لذا ظواهر امر را طورى ترتيب داد كه گويى خود على )ع( نيز در انتخاب خليفه نقش داشته است) او اعضاى شورا را مشخص كرد و گفت كه بعد از مرگ وى، همهى اين افراد را بايد به زور جمع كنند و آنها سه روز مهلت خواهند داشت كه خليفه را اعلام كنند و اگر اعلام نكردند، همهى آنها را بكشند) براى اين كه خيالش راحت باشد كه على )ع( هم انتخاب نمىشود و هم با كسى كه انتخاب مىشود، بيعت مىكند، اضافه كرد: »اگر سه رأى مساوى بود، خليفه كسى است كه رأى عبدالرحمن بن عوف به جانب وى باشد و اگر پس از تعيين خليفه، كسانى كه به وى رأى ندادهاند با وى بيعت نكردند، بلافاصله سر از تنشان جدا شود) براى اين كار، ابوطلحه انصارى را موظف كرد كه همراه با 50 نفر مسلح در جلوى در مجمع بايستند و به اين دستور عمل كنند) از پيش معلوم بود كه عثمان انتخاب خواهد شد؛ زيرا از ميان اين شش نفر، فقط على )ع( و عثمان بودند كه قابليتى داشتند و هيچ كس به ذهنش خطور نمىكرد كه يكى از چهار نفر بعدى بخواهد خليفه شود) اين تحليل را خود على )ع( قبل از انجام شورا ارائه كرد كه: »به خدا سوگند، امر خلافت بار ديگر از ما گرفته شد؛ زيرا قدرت نهايى در دست عبدالرحمن است كه دوست قديمى و داماد عثمان است) سعد بن ابىوقاص هم پسر عموى عبدالرحمن و طبيعى است كه اين سه نفر از هم طرفدارى خواهند كرد) حتى اگر رأى طلحه و زبير هم براى من باشد، سودى نخواهد بخشيد)« ( تاريخ طبرى، ج 1، ص 278؛ انساب الأشراف بلاذرى، ج 5، ص 19؛ شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد، ج 1، ص 191) پس واضح است كه اگر حضرت على )ع( بيعت نمىكرد، يا كشته مىشد و يا لااقل جنگى عظيم در بين مسلمانان در مىگرفت) ولى مگر همين نحو سخنانى كه اميرالمؤمنين در آن زمان مطرح كرد، اعتراض محسوب نمىشود؟ علاوه بر اين، در طول دورهى عثمان نيز همه مىدانند كه ايشان چه قدر به عثمان تذكر مىداد و خلافهاى وى را به وى متذكر مىشد)در دورهى خلافت خود نيز كه خطابههاى متعددى از ايشان باقى مانده است، در موارد متعددى سه خليفهى اول را تقبيح كرده و صريحا سخن از غصب خلافت توسط آنان به ميان آورده است كه معروفترين اين خطابهها، خطبهى شقشقيه است ( براى مطالعهى بيشتر دربارهى اعتراضات خود اميرالمؤمنين بر خلفاى سه گانه، ر)ك: مرتضى مطهرى، سيرى در نهجالبلاغه، صص 146 - 175)
ب: اما چرا قيام نكرد و بيعت كرد؟ با توجه به توضيحات فوق معلوم مىشود كه در مورد عمر و عثمان چارهاى جز بيعت نداشته است) اما در مورد ابوبكر بايد به ويژه به اوضاع و احوال پس از رحلت پيامبر اكرم )ص( توجه كرد) مىدانيم كه حضرت على )ع( و جمعى از شيعيان ايشان، ابتدا از بيعت با ابوبكر خوددارى كردند؛ اما احتمالا:
»ترك دين و ارتداد و طغيانى كه در ميان جزيرة العرب رخ داد [و نيز خطر حملهى روم و ايران) به طور طبيعى على )ع( و ساير مردم مدينه را وادار ساخت تا عليه خطر مشترك موجود متحد شوند) چنين تهديد جدى خارجى نسبت به اصل حكومت اسلامى، نقش زيادى در تقليل مخالفتهاى داخلى نسبت به حكمرانى ابوبكر به همراه داشت) حضرت على )ع( كه از همان ابتداى اسلام احساسات عاشقانهى خود به اسلام و حفظ آن را نشان داده بود، براى حفظ اساس و كليت اسلام چارهاى جز مماشات با نظام حاكم موجود نداشت؛ اما در هر حال، حالت كناره گيرى خود را حفظ كرد و در دورهى خلافت اين سه نفر هيچ گاه هيچ پست و فرماندهى را نپذيرفت)« ( »سيد حسين جعفرى«، تشيع در مسير تاريخ، ص 53)
2) اما دربارهى »عوض كردن مسير اسلام« بايد گفت كه اين امر هم به دو نوع اتفاق افتاده است:
- يك نوع انحراف، انحرافى علنى و روشن و آشكار از موازين اسلامى بوده كه اين امرى است كه در مورد معاويه و يزيد و خلفاى پس از آنها مشهود است؛ مثلا: خلافت را موروثى كردند؛ علنا به فسق و فجور پرداختند؛
حرمت اوامر شرعى را رعايت نكردند و)))؛ اين انحراف را نه فقط افراد عميق و تيزبين همچون ائمه، بلكه عموم مسلمين نيز درك مىكردند و لذا موضع گيرى عليه آنها به لحاظ فرهنگى كار سادهاى بود؛ يعنى همهى مسلمانان علت اين موضع گيرى را به سادگى درك مىكردند و ائمه )ع( از اين جهت مشكلى نداشتند)
اما نوع ديگر، انحرافى است كه آثار آن در كوتاه مدت قابل مشاهده نيست) يعنى انحراف اول از اين سنخ است كه به جاى اين كه ساختمان بسازند، ساختمان را خراب كنند) اما نوع دوم اين است كه سنگ بناى اوليهى ساختمان را كج بگذارند) عوام اين را واقعا ساختمان سازى قلمداد مىكنند؛ اما فرد متخصص در مىيابد كه اگر اين سنگ بناى اولين كج باشد، آثارش بعدها مشخص مىشود و انحرافى كه بعد از رحلت پيامبر )ص( بر سر مسأله جانشينى ايشان رخ داد، از اين سنخ بود) پيامبر )ص( جانشينى را تعيين كرده بود كه مسير حركت جامعهى اسلامى به سوى رستگارى همگانى را تضمين كند؛ اما پس از رحلت ايشان در اين جانشينى انحرافى رخ داد كه با وجود اهميت و عظمت واقعىاش، آثار آن در كوتاه مدت قابل مشاهده نبود و به همين جهت عموم مسلمين از درك آن عاجز ماندند) اما حضرت على )ع( كه عمق فاجعه را مىدانست، چه كار مىتوانست بكند؟ مخير بود بگذارد كه اين ساختمان اجمالا حفظ شود؛ ولو اين كه كج بالا برود و بعدها با مشكلات متعددى مواجه شود؛ يا اينكه قيام كند و اساسا كل ساختمان از بين برود) ايشان چارهاى نديد جز اين كه سكوت كند؛ اما سكوتى كه تماما استخوان در گلو و خار در چشم بود) خود ايشان جريان مخير شدن بين اين دو راه را كه يكى از ديگرى بدتر بود، چنين بيان فرموده است:
»اما و الله لقد تقمصها فلان و انه ليعلم أن محلى منها محل القطب من الرحى) ينحدر عنى السيل و لا يرقى الى الطير) فسدلت دونها ثوبا و طويت عنها كشحا) و طفقت أرتاى بين أن أصول بيد جذاء أو أصبر على طخية عمياء يهرم فيها الكبير و يشيب فيها الصغير و يكدح فيها مؤمن حتى يلقى ربه) فرأيت أن الصبر على هاتا أجحى، فصبرت و فى العين قذى و فى الحلق شجا« ( نهجالبلاغه، خطبهى شقشقيه )خطبهى 3): »هان، به خدا سوگند كه فلانى خلافت را همچون جامهاى به تن پوشيد؛ در حالى كه مىدانست جايگاه من نسبت به آن همچون جايگاه محور نسبت به سنگ آسياب است [كه سنگ آسياب بايد دور محورش به گردش درآيد و نه دور چيز ديگرى)) كوه بلند را مانم كه سيلاب از ستيغ من ريزان است و پرندگان از رسيدن به قلهام ناتوان) [چون چنين ديدم) پس دامن از خلافت برچيدم و پهلو از آن پيچيدم و ژرف بينديشيدم كه چه بايد و از اين دو كدام شايد؟ با دست بريده بستيزم يا بر اين ظلمت كور كننده صبر در پيش گيرم؛ اين كه پيران در آن فرسوده شوند و كودكان پير گردند و مؤمن تا زمانى كه پروردگارش را ملاقات كند، در رنج آن گرفتار باشد) [چون نيك سنجيدم)، ديدم كه صبر بر اين مطلب خردمندانهتر است) پس صبر كردم، در حالى كه خار در چشم و استخوان در گلو داشتم)« تحليلهايى كه در مورد نحوه به خلافت رسيدن عمر و عثمان در متن ارائه كرديم نيز به خوبى از ادامهى اين خطبه قابل استنباط است) در مورد خلافت عمر مىفرمايد: »عجيب است! كسى [مساوى ابوبكر) كه در زندگى مىخواست خلافت را واگذارد، چون اجلش رسيد، كوشيد تا آن را به عقد ديگرى درآورد) )خلافت را چون ماده شترى ديدند( و هر يك به پستانى از او چسبيدند و سخت دوشيدند))) سپس [عمر) آن را به راهى درآورد ناهموار، پر آسيب و جان آزار كه رونده در آن هر دم به سر درآيد و پى در پى پوزش خواهد و از ورطه به درنيايد))) من آن مدت دراز را با شكيبايى به سر بردم، رنج ديدم و خون دل خوردم)« در مورد خلافت عثمان نيز مىفرمايد: »خدايا! اين چه شورايى بود؟ چه كسى در مورد برترى من بر اولى [مساوى ابوبكر) شك داشت كه حالا مرا در صف اينها قرار دادند كه ناچار با آنان انباز و با گفت و گوشان دمساز شدم) اما يكى [مساوى عبدالرحمن بن عوف) از كينه راهى گزيد و ديگرى [مساوى سعد بن وقاص) داماد خود را برگزيد) اين دوخت و آن بريد تا سومى [عثمان) به مقصود خود رسيد و همچون چهارپا بتاخت و خود را در كشتزار مسلمانان انداخت و پياپى دو پهلو را آكنده كرد و تهى ساخت) خويشاوندانش با او ايستادند و بيت المال را خوردند و بر باد دادند)
علت اين كه ايشان اين صبر و سكوت را اين قدر دشوار و تلخ ارزيابى مىكند، اين است كه خود او هم عمق فاجعه را مىديد؛ اما كارى نمىتوانست بكند) مىدانست كه انحراف از امامت، نتيجهاش در نهايت، حكومت معاويه و يزيد و تبديل اسلام نبوى به اسلام سلطنتى خواهد بود) علاوه بر اين، همين انحراف اوليه، عموم مسلمانان را از معارف اهل بيت )ع( محروم خواهد كرد و كسانى شارح اسلام خواهند شد كه اسلام را عميقا نفهميدهاند) عمق اين دو انحراف كه براى اكثر مردم آشكار نبود، علت اصلى نگرانىها و دردهاى حضرت زهرا )س( و امام على )ع( بود؛ كه در عين حال جز صبر چارهاى نداشتند)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
استاد مطهرى در ذيل بحث نفاق و تفسير سورهى منافقون ( »حزب جمهورى اسلامى« كل اين مباحث را در سال 1359 در كتابچهاى تحت عنوان مسأله نفاق منتشر كرد؛ اما متأسفانه ديگر تجديد چاپ نشد تا سرانجام حدود يك سوم آن در كتاب آشنايى با قرآن، ج 7، در ضمن تفسير سورهى منافقون توسط »انتشارات صدرا« منتشر شد) بحثى دارند كه مىتوان از آن در پاسخ اين سؤال استفاده كرد) خلاصه بحث ايشان اين است كه: ما شاهديم در اسلام دربارهى منافقين بحثهاى فراوانى شده و نه تنها در قرآن كريم - به ويژه سورههاى مدنى - بلكه در احاديث متواتر پيامبر )ص( مسأله منافقين بسيار مهم و حتى شايد مهمتر از مسأله كفار مطرح شده؛ چنان كه مثلا از پيامبر اكرم )ص( روايت شده است كه: من براى امتم بيشتر نگران منافقين هستم تا مشركان؛ زيرا مردم نمىتوانند چهرهى واقعى آنان را تشخيص دهند) ( بحارالأنوار، ج 2، ص 110: لا أتخوف على أمتى مؤمنا و لا مشركا، فان المؤمن فيحجزه ايمانه و أما المشرك فيقمعه كفره و لكن أتخوف عليكم منافقا اليم اللسان، يقول ما تعرفون و يعمل ما تفكرون) در اين جا نوعى اختلاف نظر ميان شيعه و سنى هست) اهل سنت معمولا عموم منافقين در دورهى اسلام را منحصر به منافقين مدنى مىدانند؛ يعنى منافقينى كه از انصار هستند) آنها معتقدند كه اينها در اوائل ورود پيامبر )ص( به مدينه پيدا شدند و در سالهاى آخر حيات پيامبر )ص( هم ريشهشان كنده شد) اين طور هم تعليل مىكنند - كه تا اين مقدار هم حرف درستى است - كه: در مدينه، گروهى بودند كه در رأسشان عبدالله بن ابى بود) اين گروه از ابتدا از آمدن پيامبر )ص( ناراضى بودند؛ زيرا منافع آنها به خطر افتاده بود؛ ولى چون چارهاى نداشتند، به ظاهر اسلام آوردند و هر چند گاه و بىگاه از پشت خنجر مىزدند)ولى آيا منافقين منحصر در اينها بودند؟
اولا: عين همين جريان در زمان فتح مكه نيز تكرار شد؛ يعنى عدهاى از مردم مكه مانند ابوسفيان - كه تا مىتوانستند با پيامبر )ص( جنگيده بودند - پس از فتح مكه چارهاى جز اسلام آوردن نديدند و واضح است كه اين تظاهر به اسلام است و نه اسلام واقعى؛ لذا عمار ياسر در مورد اينها گفت: »ما اسلموا ولكن استسلموا« ( بحارالأنوار، ج 32، ص 325)
ثانيا: علامه طباطبايى »ره« نكتهى مهمى ذكر مىكند و آن، اين است كه: چه طور مىشود منافقين تا وقتى پيامبر اكرم )ص( زنده است، تحريكات مىكنند؛ ولى پيامبر )ص( كه از دنيا مىرود، ديگر نامى از اين منافقين نيست؟ آيا با رحلت پيامبر )ص(، اينها يك مرتبه مؤمن واقعى مىشوند و يا چون در دورهى خلافت، منافع خودشان را تأمين يافته ديدند، صدايشان خوابيد؟ اين نشان مىدهد كه با رحلت پيامبر )ص( و برقرارى خلافت، جريان شكلى پيدا كرد كه آنها منافع خود را تأمين يافته ديدند و اين مطلب نه تنها در مورد منافقين مكه، بلكه در مورد منافقين مدينه هم صادق است)
مسألهى ديگر اين كه، آيا منافقين منحصر در همين دو گروهند؟ يعنى كسانى كه چون نمىتوانند مقاومت كنند، به ظاهر اسلام را مىپذيرند و از پشت خنجر مىزنند؟ يا ممكن است افرادى ابتدا مؤمن باشند و بعد منافق شوند؟ بايد گفت: بله! چنين احتمالى هست و حتى قرآن تعبير مىكند كه عدهاى ابتدا مؤمن بودند و بعد كافر شدند: ذلك بأنهم أمنوا ثم كفروا ( منافقون 3/63: »اين بدان سبب است كه آنان ايمان آورده و سپس كافر شدهاند)« تعبير كافر شدن بعد از ايمان در آيات متعددى از قرآن كريم آمده است) از جمله: بقره 108 - 109/2؛ آل عمران 86/3 و 90 و 106؛ توبه 66/9؛ و نحل 106/16) اينها چرا كافر شدهاند؟ زيرا انسان بعد از اين كه ايمان آورد و واقعا چيزى را انتخاب كرد، هميشه در معرض امتحان است و امكان دارد در امتحانات لغزش پيدا كند و كافر شود) به طريق اولى، ممكن است منافق شود و حتى احتمال اين كه منافق شود، بيشتر است؛ يعنى پس از اين كه لغزيد و از اسلام واقعى برگشت، اين بازگشت خود را صريحا اعلام نكند و از آن ظاهر مسلمانى خود سوء استفاده كند) شايد اسلام از منافقينى كه در يك دوره مؤمن راستين بودهاند و بعد منافق شدهاند، بيشتر ضرر ديده تا از منافقينى كه از ابتدا منافق بودهاند، زيرا آنها ابتدا توانسته بودند اعتمادها را به خود جلب كنند و بعد منافق شدهاند) پس اشتباه است كه بگوييم: »همين كه كسى اسلام آورد، اگر از ابتدا اسلامش، اسلام حقيقى بود و از روى نفاق نبود، اين ديگر تا ابد اسلامش از روى نفاق نيست)«
اين كاملا امر مردودى است) به هر حال، مسألهاى كه فوق العاده توجه انسان را به خود جلب مىكند، اين است كه در قرآن كريم بيش از هر كتاب ديگرى بر »حذر از منافقين« تأكيد شده است) يعنى در هر كتاب مذهبى ديگرى، صحبت از مؤمن و كافر است؛ ولى قرآن در مقابل مؤمن، دو گروه را قرار مىدهد: كافر و منافق) كافر، بىايمان يك چهره است؛ اما منافق، بىايمان دو چهره است كه چهرهى درونش بى ايمانى و چهرهى بيرونش ايمان است) اين اگر مسألهاى بود كه به همان گروه منافقين مدينه اختصاص داشت، اين همه آيه در مورد منافقين نازل نمىشد)« ( مرتضى مطهرى، آشنايى با قرآن، ج 7، ص 104 - 108، با تلخيص)
پس اين گروه آخر، يعنى كسانى كه ابتدا واقعا مؤمن بوده و تدريجا منافق شدهاند، خطرناكترين گروه هستند كه تشخيص آنها حتى براى خواص نيز دشوار است) مثال بارز چنين كسانى، طلحه و زبيرند كه در زمان پيامبر )ص( خوش درخشيدند و به لقبهاى طلحة الخير و سيف الاسلام از جانب پيامبر )ص( ملقب شدند؛ اما به تدريج كارشان به جايى رسيد كه رو در روى حضرت على )ع( لشكر كشيدند و در اين جا بود كه برخى به ترديد افتادند و به حضرت على )ع( گفتند: چگونه ممكن است صحابى بزرگى مثل طلحه و زبير بر خطا باشند؟ ( نهجالبلاغه، حكمت 254) حضرت على )ع( هم به آنها پاسخ مىدهد كه: »حق را با حق بشناس و نه بر اساس اشخاص)«)شايد كسى بپرسد: چرا پيامبر اكرم )ص( اينها را از ابتدا طرد نكرد تا بعدها
فرصت چنين سوء استفادهاى نداشته باشند؟ در پاسخ بايد به دو نكته توجه كنيم: يكى، نحوهى برخورد پيامبر )ص( با منافقين به طور كلى؛ و ديگر، نحوهى برخورد با اينها)
در مورد نحوهى برخورد پيامبر با منافقين، استاد مطهرى به نكتهى بسيار مهمى اشاره مىكند و آن اين است كه: »سياست پيامبر اكرم )ص( در مورد منافقين، سياست حذر و احتياط بود) يعنى اينها كه به اسلام تظاهر مىكردند، تا زمانى كه عملى بر ضد اسلام انجام نداده بودند، پيامبر )ص( با آنها كارى نداشت)« ( آشنايى با قرآن، ج 7، ص 105) دليل اين مطلب واضح است) اگر پيامبر )ص( مىخواست مسلمانى را به بهانهى نفاق طرد كند و يا به قتل برساند، بهانهاى مىشد در دست حكام بعدى كه هر مخالفى را تحت عنوان منافق بكشند و نه تنها حكام، بلكه در ميان خود مسلمانان نيز اگر كسى كوچكترين ايرادى در ديگرى مىديد، چه بسا به بهانهى نفاق به او تعرض مىكرد و نظام اسلامى از هم مىپاشيد)
اما نكتهى دوم، برخورد پيامبر )ص( با خود ابوبكر، عمر و عثمان بود) شايد كسى بگويد: »پذيرفتيم كه پيامبر )ص( نبايد آنها را طرد مىكرد؛ اما چرا اين قدر آنها را به خود نزديك كرد تا حدى كه دختران آنها را به همسرى گرفت و يا دخترانش را به همسرى آنان داد؟« بايد گفت:
اولا: به نظر مىآيد كه اينها در ابتدا اسلام را واقعا پذيرفته باشند و بسيارى از اين امور، مربوط به آن دوره است)
ثانيا: بسيارى از كارهاى پيامبر )ص( جنبهى استراتژيك داشت؛ يعنى براى جلب قلوب مردم با آنها به نحوى رفتار مىكرد تا بيشتر جذب اسلام شوند) مهمترين شاهد اين قضيه، مسأله »مؤلفة قلوبهم« است كه در قرآن كريم نيز به آن تصريح شده است ( يكى از موارد استفادهى زكات كه در قرآن كريم نيز بيان شده، در جايى است كه حاكم شرع تشخيص دهد: عدهى سست ايمانى هستند كه اگر به لحاظ مالى تأمين شوند، بيشتر به اسلام متمايل خواهند شد )اين مطلب در سورهى توبه آيهى 60 آمده است() و مىتوان اين نوع برخوردهاى پيامبر )ص( با اين اشخاص را هم از اين باب دانست) البته پيامبر هر از گاهى كارهايى مىكرد تا نشان دهد كه حضرت على )ع( واقعا بر آنها برترى دارد و از مهمترين مواردش كه شيعه و سنى روايت كردهاند، داستان »اعلام برائت« است كه آيات برائت از مشركين را ابتدا به ابوبكر داد تا برود و براى مردم مكه بخواند؛ اما وى را از ميانهى راه برگرداند و به على )ع( داد و در پاسخ اعتراض ابوبكر فرمود: اين را يا من يا »رجل من اهل بيتى« بايد ببرد ( محمد ابراهيم آيتى، تاريخ اسلام، صص 608 - 609) اين حديث را با اختلاف روايت از كتب متعددى نقل كرده است) و عملا نشان داد كه وى با اين كه با ابوبكر خويشاوند شده است، ولى وى را از اهل بيت خود نمىداند و على )ع( است كه از اهل بيت وى است)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
براى فهم اين مسأله بايد چند مطلب را در نظر گرفت:
اولا: از زمانى كه حضرت على )ع( از جريان سقيفه خبردار شد تا زمانى كه اهل سقيفه ابوبكر را انتخاب كردند، چه قدر طول كشيده است؟ در اشكال فوق چنين پنداشته شده كه اين مدت زمان، لااقل چند ساعتى به طول انجاميده و حضرت على )ع( در تمام اين مدت، مشغول غسل و كفن كردن پيامبر اكرم )ص( بوده است؛ در حالى كه چنين نيست) در پاسخهاى قبل گفتيم كه با شنيدن خبر رحلت پيامبر )ص(، انصار در سقيفه جمع شدند و پس از مدتى، عمر و ابوبكر و ابوعبيده جراح نيز به آنها پيوستند) اندكى بعد، عباس، عموى پيامبر )ص( از جريان با خبر شد و سريعا خود را به حضرت على )ع( رساند و گفت: دستت را به من بده تا با تو بيعت كنم و همه بگويند كه عموى پيامبر )ص( با على )ع( بيعت كرده است)
حضرت تعجب كرد و گفت: مگر نمىبينى كه مشغول غسل دادن پيامبر )ص( و كفن كردن ايشان هستم)
در همين گفت و گو بود كه يك دفعه صداى تكبير از سقيفه بلند شد و عباس گفت: آنچه از آن مىترسيدم، رخ داد) پس اولا: اگر حضرت على )ع( اين كار را رها مىكرد، باز هم فرصتى نداشت)
ثانيا: آيا به فرض رفتن، استدلالهاى ايشان كارساز مىبود؟ در پاسخ سؤال قبل توضيح داديم، چنين نيست كه همه تابع دليل باشند و مسأله سقيفه هم ريشه در تعصبهاى قبيلهاى داشت؛ لذا در همان سقيفه هم گفتيم، وقتى كسى سخن از برترى على )ع( به ميان مىآورد، ديگران اعتنايى نمىكردند) به علاوه، اگر قرار بود تسليم استدلال شوند، حضرت على )ع( بعد از سقيفه نشان داد كه با همان استدلالهاى ابوبكر و عمر، اين حضرت على )ع( بود كه سزاوارتر بود؛ اما به جاى پذيرش سخن وى، او را به جاه طلبى متهم كردند و گفتند: ديگر بيعت شده و كار تمام است)
ثالثا: كسى كه جانشين رسول خداست، اولين وظيفهاش رسيدگى به امور رسول خداست و از نظر حضرت على )ع( به هيچ وجه سزاوار نبود كه مسلمانان جسد پيامبر )ص( را رها كنند و بر سر مسألهى خلافت به نزاع برخيزند) او همين ايراد را بر اهل سقيفه مطرح كرد و ديگر شايسته نبود، كارى را كه خودش ناشايست مىدانست، مرتكب شود)
از اينها گذشته، به فرض رفتن به سقيفه، به هيچ وجه معلوم نبود كه آنها سخن وى را مىپذيرفتند! چه بسا رفتن ايشان موجب همان درگيرى و دو دستگىاى مىشد كه امام )ع( شديدا از آن احتراز داشت؛ لذا تشخيص اين كه بهترين عمل در آن شرايط زمانى و مكانى چيست، نيازمند ملاحظهى مسأله با بينشى بسيار گسترده و دقيق داشته است و با صرف توجه به يك مؤلفه در اين باب نمىتوان قضاوت كرد و مسلما حضرت على )ع( با توجه به عصمتشان، تمام جوانب اين مسأله را در نظر گرفته بوده و شايستهترين عمل را انجام دادهاند)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اين سؤال دو معنى مىتواند داشته باشد:
- يكى اين كه: چرا اهل سقيفه، جانشينى حضرت على )ع( را نپذيرفتند؟
- ديگر اين كه: اهل سقيفه خودشان براى اين نپذيرفتن چه دليلى ارائه دادند؟ آيا اصلا دليلى آوردند يا خير؟
يعنى يك بار سخن از دليل اين رفتار آنهاست و يك بار هم سخن از اين كه خود آنها براى اين رفتارشان، چه توجيهى داشتند؟ آيا اين توجيهشان واقعى بود و يا صرفا دليل تراشى؟ به هر حال، تفكيك اين دو مسأله از يكديگر اهميت خاصى دارد كه اينك به توضيح هر يك مىپردازيم:
براى درك علل نپذيرفتن جانشينى حضرت على )ع( بايد به اوضاع و احوال و روحيات مردم آن زمان توجه كنيم) در سؤال چنين تلقى شده است كه مردم كاملا تابع دليل هستند و هر جا دليلى بر مطلبى ارائه شود، بىدرنگ آن را مىپذيرند؛ در حالى كه بايد گفت: اين امر تنها در مورد عقلاى بىغرض صدق مىكند و اكثر مردم چنين نيستند) در خود قرآن كريم بارها و بارها بيان شده است كه به مردم، دليلى بر اثبات حقى ارائه مىشود؛ اما آنها به جاى تسليم شدن در برابر آن حق، تسليم هوا و هوسها، سنتهاى آبا و اجدادى، موضع گيرىهاى شخصيتهاى بزرگ خود، ظن و گمانهاى شخصى، و))) مىشوند) ( براى نمونه، مراجعه كنيد به: انعام 116/6؛ نجم 23/53؛ اعراف 169/7؛ يونس 39/10؛ و خصوصا آيات: احزاب 67/33؛ و بقره 170/2) استاد مطهرى بحث و تحليل جالبى در مورد اين آيات ارائه كردهاند؛ در: مقدمهاى بر جهان بينى اسلامى، ج 1، انسان و ايمان) پس هنگامى كه مردم در برابر يك مسأله موضع گيرى مىكنند، اگر دليل موجهى براى آن موضع گيرىشان پيدا نشد، بايد سراغ شرايط اجتماعى و روحيات و انگيزههاى آن مردم رفت)
مىدانيم كه پيامبر اكرم )ص( در جامعهاى ظهور كرد كه گرايشهاى قبيلهاى، اساس و محور تعيين همهى موضع گيرىهاى اجتماعى بود) پيامبر )ص( توانست به ويژه در زمان حكومتش در مدينه، اين اختلافات را تا حد زيادى كاهش دهد و همگان را در پرتوى اسلام، برادر و برابر اعلام كند؛ هر چند كه حتى در زمان حيات ايشان نيز گاه و بى گاه شاهديم كه به خاطر مسائل بسيار حقيرى، اين تعصبات قبيلهاى برانگيخته مىشود و افراد به طرفدارى از قبيلهى خود، روى همديگر شمشير مىكشند) ( مثلا، »در سيرهى ابناسحاق نقل شده [است) كه پس از پايان غزوهى بنى المصطلق )سال 6 هجرى( و پيش از بازگشت مسلمانان، جهجاة بن مسعود غفارى، مزدور عمر بن خطاب كه مىخواست به اسب او آب دهد، با سنان بن وبر جهنى، همپيمان قبيلهى خزرج، بر سر آب به نزاع پرداختند و جهجاة، مهاجران را به مدد طلبيد و سنان، انصار را) بلافاصله قريش، اوس و خزرج به يارى آنها شتافتند و شمشيرها را بيرون كشيدند؛ اما به وساطت عدهاى، سنان كه جهجاة او را زده بود، از حق خود گذشت و نزاع پايان يافت)« محمد ابراهيم آيتى) تاريخ اسلام، ص 408) لذا نبايد انتظار داشت كه پس از رحلت پيامبر اكرم )ص(، مردمانى كه سالها با روحيات خاص قبيله محورى انس گرفتهاند، يكسره تابع تعاليم اسلام شوند و عادات قبلى خود را كاملا كنار بگذارند) در حقيقت، همين روحيات گذشته بود كه باعث شد روند خلافت چنين شود و كسانى كه از قبل طرح و نقشههايى براى به دست گرفتن حكومت داشتند )و به همين خاطر از دستورات مكرر پيامبر اكرم )ص( براى حضور در لشكر اسامة بن زيد سرپيچى كردند(، بتوانند نقشههاى خود را عملى كنند و زمام امور را به دست گيرند) نگاهى به جريانات حاكم بر سقيفه اين ادعا را به خوبى تأييد مىكند)
اولا: چرا سقيفه با اين سرعت تشكيل شد؟ بدن پيامبر )ص( روى زمين است و هنوز غسل داده نشده و بنىهاشم و به ويژه شخص على )ع( مشغول غسل دادن بدن شريف ايشان است) اما بلافاصله با شنيدن خبر رحلت پيامبر )ص(، گروهى از انصار در سقيفه جمع مىشوند تا براى پيامبر )ص( جانشين مشخص كنند) آيا مگر پيامبر )ص( همين چند ماه پيش در غدير خم و در مقابل جمع كثيرى از مسلمانان، على )ع( را به عنوان جانشين خود مشخص نكرده بود؟ به فرض هم كه چنين نكرده بود، آيا براى تعيين خليفه نبايد همهى گروهها، لااقل بنىهاشم و حضرت على )ع( كه پيامبر اين قدر در مورد شخصيت او تأكيد كرده بود، حضور مىداشتند؟
به هر حال، سقيفه تشكيل شد و دو قبيلهى اوس و خزرج مشغول بحث شدند كه چه كسى را از ميان خود به عنوان جانشين پيامبر )ص( )!( برگزينند) مهمترين نامزد اين پست، سعد بن عباده، رئيس قبيله خزرج بود) به عمر خبر داده مىشود كه انصار در حال تعيين خليفه هستند) وى و ابوبكر و ابوعبيدهى جراح - كه خبر را آورده بود - به سوى سقيفه مىشتابند) در مقابل انصار، رقباى جديدى، يعنى مهاجرين مطرح مىشوند) ابوبكر مىگويد: »پيامبر گفته است: الأئمة من قريش)« حديثى كه هيچ كس ديگرى غير از خود وى آن را نقل نكرده است) در آن گير و دار، همين جملهى به ظاهر حديث، اوضاع را به نفع مهاجرين و در واقع به نفع چند نفر مهاجر حاضر در سقيفه برمىگرداند) ابوبكر اندكى دربارهى برترى مهاجرين بر انصار به خاطر سبقتشان در اسلام و خويشاوندان با رسول اكرم )ص( سخن مىگويد و سپس حاضران را در بيعت با عمر يا ابوعبيدهى جراح مخير مىگرداند) عمر نيز در پاسخ مىگويد: »تا وقتى ابوبكر هست، هيچ كس نمىتواند امير شود)« انصار اعتراض مىكنند) عبدالرحمان بن عوف مىگويد: »شما در ميان خود، كسى مانند ابوبكر و عمر و على )ع( نداريد)«
منذر بن ارقم كه يكى از انصار است، پاسخ مىدهد: »حقيقتا در ميان شما مردى است كه كسى نمىتواند دربارهاش ترديد كند؛ او، على بن ابىطالب است)«؛ اما چون دعوا، دعواى قدرت است و نه دغدغهى امت اسلام، كسى به وى توجه نمىكند) يكى از انصار پيشنهاد مىدهد: »اميرى از شما و اميرى از ما«) عمر كه اوضاع را نامساعد مىبيند، سريعا دست ابوبكر را مىگيرد و با او بيعت مىكند و بلافاصله ابوعبيدهى جراح و ساير مهاجرين حاضر در مجلس، رؤساى قبيله اوس كه از به حكومت رسيدن رقيبشان، سعد بن عباده نگران بودند، و نيز برخى از رؤساى قبيلهى خزرج كه آنها نيز به سعد حسادت مىورزيدند، براى جلوگيرى از رسيدن سعد به حكومت، بلافاصله با ابوبكر بيعت كردند) ولى سعد بن عباده و برخى ديگر از بيعت خوددارى كردند و البته بودند افراد معدودى از انصار كه فرياد مىزدند: ما جز با على، با كسى بيعت نمىكنيم ( داستان سقيفه را عمدتا از كتاب »تشيع در مسير تاريخ« نوشتهى »سيد حسين جعفرى«، و ترجمهى »سيد محمد تقى آيت اللهى«، صص 22 - 43 كه تمامى داستان را از متون دست اول همراه با تحليل هر يك نقل كرده و نيز كتاب تاريخ تحليلى اسلام، نوشتهى سيد جعفر شهيدى صص 91 - 93 آوردهام)
در اين جا اگر اندكى دقت كنيم، به راحتى رقابتهاى حزبى و باندى را مشاهده مىكنيم كه در بسترى از قبيله گرايى، زمينهى مناسبى براى ظهور و بروز مىيابند) در واقع مىتوان گفت كه جمعى از قدرت طلبان بر اين موج قبيله گرايى سوار و بر اوضاع مسلط مىشوند) توضيح مطلب اين كه:
»اولا: مهاجرين به طور كلى از استيلاى مدنىها - كه در صورت درگيرى مهاجرين، در رقابتهاى قبيلهاى و جنگهاى مهلك بين خودشان صورت مىگرفت - بيمناك بودند) از اين رو، در نظر آنان، ابوبكر بهترين نامزدى بود كه روى آن امكان سازش وجود داشت؛ به ويژه كه وى از يك تيرهى كم اهميت )بنىتميم( بود و آنها هرگز در جنگ قدرت و تعارضات سياسى قريش درگير نبودند)
ثانيا: توجه به دشمنى اوس و خزرج ضرورت دارد) سعد بن عباده، رئيس خزرج بود و قبيلهى اوس پذيرفتن رهبرى قريش را خيلى بهتر از پذيرفتن رهبرى رقيب خود مىدانست) دليل آن هم اين است كه در ميان انصار، اولين كسى كه با ابوبكر بيعت كرد، اسيد بن خصير، يكى از رؤساى اوس بود)
ثالثا: در ميان خود خزرج نيز رقابتهاى درون قبيلهاى وجود داشت؛ يعنى خيلىها بودند كه مىخواستند جاى سعد بن عباده را بگيرند؛ لذا بسيارى از خزرج كه مخالف حكومت سعد بودند، مثل بشير بن سعد، پسر عموى وى، جزو اولين كسانى بودند كه با ابوبكر بيعت كردند)« ( »سيد حسين جعفرى«، تشيع در مسير تاريخ، ص 42)
با اين توضيحات آشكار است كه قضيهى انتخاب ابوبكر و در واقع دليل واقعى كنار گذاشتن حضرت على )ع(، يك سلسله رقابتهاى قبيلهاى بود و ابوبكر كسى بود كه در اين نزاعها شانس بيشترى براى رأى آوردن داشت) جالب اين جاست كه وقتى جريان سقيفه را به حضرت على )ع( مىگويند و از او بيعت مىخواهند، ايشان همهى استدلالهايى را كه ابوبكر براى برترى خود بر انصار ارائه داده بود، براى برترى خود بر ابوبكر ارائه كرد؛ يعنى اگر ملاك، سبقت در اسلام است، او اولين مسلمان بوده؛ اگر ملاك خويشاوندى با پيامبر )ص( و قريش بودن او است، او از بنىهاشم و نزديكترين كس به رسول خداست و)))! اما در پاسخش گفتند: اين كارى است كه انجام شده است و تو هم بايد تسليم باشى) )و خود اين دو گانه برخورد كردن، بهترين دليل است كه تمامى مطالبى كه ابوبكر و ديگران در سقيفه مطرح كردهاند، دليل تراشى بوده است و نه دليل واقعى؛ زيرا اگر تابع دليل هستند، وقتى بر اساس همان دليل، كس ديگرى اولويت مىيابد، بايد تسليم او شوند)(
اينك معلوم مىشود كه آنچه اهل سقيفه بعدها به عنوان دليل براى كنار گذاشتن حضرت على )ع( آوردند، آيا واقعا دليل هست يا خير) اينك برخى ادلهاى را كه عمر در باب اين مطلب ارائه داده است، ذكر مىكنيم)
يك بار كه عمر بن ابنعباس مىگويد: »مىدانى چرا قريش از على )ع( و خاندان تو جانبدارى نكرد؟ براى اين است كه قريش نمىخواهد نبوت و خلافت در خاندان شما جمع شود كه به اين وسيله احساس غرور كنيد)« ( تاريخ طبرى، ج 4، ص 233)
اين دليل به خوبى روحيهى جاهلى را نشان مىدهد كه بر اساس معيارهاى جاهليت در مورد پيامبر )ص( و حضرت على )ع( قضاوت مىكند و دستور پيامبر )ص( را صرفا به خاطر اين كه قريش - و در واقع روحيهى جاهليت و قبيله گرايى - آن را نمىپسندد، كنار مىگذارد) جالب اين جاست كه ابنعباس نيز در پاسخ او، اين آيهى قرآن را مىخواند كه: ذلك بأنهم كرهوا ما أنزل الله فأحبط أعمالهم ( محمد 9/47: اين بدان سبب است كه آنان آنچه را خدا نازل كرده است، خوش نداشتند و خدا نيز كارهاى آنان را باطل كرد)
دليل ديگرى كه باز از قول عمر نقل شده، اين است كه: على )ع( بسيارى از امراى عرب را كشته است و مردم قبايل مختلف از وى كينه دارند و ما براى اسلام احتياط كرديم كه وى را كنار گذاشتيم) اين دليل باز نشان مىدهد كه وى شديدا تحت تأثير روحيهى قبيله گرايى است؛ روحيهاى كه تنها سران قبايل را در محاسبات داخل مىكند) مسلما پيامبر )ص( نيز از اين امر آگاه بوده است، ولى اهداف عالى و بينش وسيع ايشان فراتر از به حساب آوردن روحيهى جاهلى افراد بود) در واقع، پيامبر )ص( به دنبال محو كردن اين روحيه بود و عمر به دنبال به حساب آوردن و تقويت آن)
باز از وى نقل شده است، هنگامى كه شوراى تعيين خليفهى پس از خود را تعيين مىكرد، براى هر يك از اعضاى شورا، عيبى را مطرح مىكرد) در مورد على )ع( گفت: او چون شوخ طبع و اهل مزاح است، به درد خلافت نمىخورد ( المصنف، عبدالرزاق، ج 5، ص 448؛ تاريخ المدينة المنورة، ج 2، ص 880؛ الأحكام السلطانية، ص 12؛ نثر الدر، ج 2، ص 49؛ أنساب الأشراف، ج 4، ص 501؛ كتاب الفتوح، ج 2، ص 86؛ به نقل از رسول جعفريان، تاريخ سياسى اسلام(2)تاريخ خلفا، ص 131)
اين دليل نيز در واقع حكايت از نگرش مخالف عمر نسبت به اخلاق و رفتار جديدى دارد كه پيامبر )ص( بر جامعهى اسلامى حاكم كرده بود) خوشرويى با عامه، در كنار آنها نشستن، با آنها حرف زدن، با بچهها همبازى شدن و درد دل آنها را گوش كردن، از جمله رفتارهايى بود كه با رسم سران قبايل همخوانى نداشت و عمر نمىتوانست اين خلق و خوى جديد را درك كند) او عظمت پيامبر )ص( را صرفا در اقتدارش بر عرب و پيروزيش بر كفار مىديد و براى همين بود كه در دورهى خلافت خود وى، همين خصلت خشونت گرايى چهرهى بسيار بارزى داشت؛ به طورى كه مهمترين انتقادهايى كه در زمان عمر و پس از او و حتى به هنگام تعيين او توسط ابوبكر دربارهاش مطرح مىشد، همين خشونت افراطى وى بود)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
وقتى سخن از اهل سنت به ميان مىآوريم، بايد توجه كنيم، اهل سنت به شكل امروزى - كه ابوبكر و عمر و عثمان و حضرت على )ع( را به ترتيب خليفه، و همگى را بر حق مىشمرند - جريانى است كه از قرن سوم هجرى به بعد پيدا شد؛ اما قبل از آن، اوضاع متفاوت بود) براى فهم مطلب، نگاهى به تاريخ ضرورت دارد:
در پاسخ سؤال اول دربارهى چگونگى جدا شدن شيعه از غير شيعه، توضيح داديم و در اين جا بايد بيفزاييم كه عقايد غير شيعهى آن زمان، با اهل سنت كنونى متفاوت است) آن زمان، غير شيعه، همگى خلافت شيخين )ابوبكر و عمر( را پذيرفته بودند؛ اما در مورد بر حق بودن خلافت عثمان و على )ع( اختلاف نظر داشتند) اين اختلاف نظر، پس از شهادت امام على )ع( به صورت چهار جريان فكرى - سياسى كاملا مشخص در جامعه مشهود بود و در مقابل هم موضع گيرى مىكردند) آنچه بين اين چهار جريان مشترك بود، اين بود كه آنها در عين اين كه در صحت خلافت شيخين ترديد نداشتند، اما معتقد بودند: عثمان و حضرت على )ع( مشتركا بر حق نيستند؛ يعنى درست خلاف تصور اهل سنت كنونى كه همهى اينها را بر حق مىدانند) اين چهار جريان فكرى را روى هم عامه مىناميدند، در مقابل خاصه كه معتقد بود: تنها جانشين واقعى پيامبر، على )ع( است)
به هر حال، اين چهار جريان عامه عبارت بودند از:
الف: كسانى كه هم عثمان را بر باطل مىدانستند و هم حضرت على )ع( را؛ و مىگفتند: عثمان از زمانى كه تبعيض را آغاز كرد، بايد از خلافت كنار مىرفت؛ چون كافر شد) على )ع( هم با پذيرش حكميت - حكميتى كه خود بر او تحميل كرده بودند - كافر شد! اين گروه، همانها هستند كه مخالفانشان، آنها را خوارج مىناميدند)
ب: كسانى كه عثمان را بر حق مىدانستند و حضرت على )ع( را بر باطل) آنها به اسم انتقام از خون عثمان، عليه على )ع( وارد جنگ شدند و بعدها نيز با اين ادعا كه على )ع( در كشتن عثمان نقش داشته است، او را بر باطل دانستند) واضح است كه اين گروه وابسته به تشكيلات امويان بودند و اصطلاحا عثمانيه ناميده مىشدند)
پ: كسانى كه عقيده داشتند: عثمان به خاطر تبعيضهايى كه انجام داد، از خلافت ساقط شد و بايد كنار مىكشيد) پس خون او بر مسلمانان مباح بوده است) آنها حضرت على )ع( را بر حق مىدانستند و پذيرفتند كه در جريان حكميت فريب خوردهاند؛ اما به اردوى خوارج نرفتند و همچنان به حضرت على )ع( باقى ماندند) در آن زمان، اينها نيز اصطلاحا شيعه خوانده مىشدند؛ اما نه شيعهاى كه خلافت ابوبكر و عمر را قبول ندارد؛ لذا ائمه )ع( از اينها به عنوان »شيعيانى كه در تشيعشان ضعيفند و به عمق تشيع پى نبردهاند«، ياد مىكردند)
ت: كسانى كه مىگفتند: از ميان على )ع( و عثمان، قطعا يكى بر حق است و ديگرى بر باطل؛ يعنى يا گروه دوم راست مىگويد و يا گروه سوم؛ ولى ما نمىدانيم حق با كدام است؛ لذا در مورد اين دو نفر اظهار نظر نمىكنيم و كار آنها را به خدا واگذار مىكنيم) اينها را اصطلاحا مرجئه مىنامند)
به هر حال، اين چهار گروه در طول تاريخ هر يك انشعاباتى پيدا كردند و فرقههاى جديدى از آنها پديد آمد) در اين ميان، از جمله فرقههايى كه به لحاظ تاريخى مهم بودند و در بحث ما نيز اهميت دارند، يكى فرقهى معتزله بود كه باب مباحث عقلى در دين را گشود؛ آن هم به نحو افراطى) ديگرى، خوارج بود كه به قيام مسلحانه عليه حكومت عقيده داشتند) در قرن سوم هجرى، ساير گروههاى عامه براى اين كه حساب خود را از اين دو فرقه جدا كنند، اتحاديهاى به نام اهل سنت و جماعت تشكيل دادند كه در واقع، خود را تنها مسلمانان واقعى مىدانستند ( اين اتحاديه چيزى شبيه سازمان ملل متحد در عصر كنونى بود) مىدانيم كه سازمان ملل متحد را ابتدا چند كشور به عنوان يك اتحاديه پديد آوردند؛ اما به تدريج كشورهاى ديگر جهان نيز عضو آن شدند؛ به طورى كه امروزه همهى كشورها عضو آن هستند و ديگر كشورى نيست كه اينها در مقابل آن متحد شوند) اهل سنت و جماعت نيز تقريبا چنين حالتى پيدا كرد و تقريبا اكثر فرقهها به آن پيوستند) حتى علماى بزرگ شيعه نيز در زمانى خواستند به آن بپيوندند تا مذهب تشيع در بلاد اسلامى آن زمان رسميت قانونى پيدا كند و شيعيان از آزار و اذيت ديگران در امان باشند؛ اما به خاصر برخى مسائل سياسى - نه مذهبى - موفق نشدند) و از جمله اصول اعتقادى مشتركشان كه بعدها همچنان بىتغيير باقى ماند، اين بود كه علاوه بر ابوبكر و عمر، هم حضرت على )ع( را به رسميت بشناسند و هم عثمان را) از اين جا بود كه اهل سنت به معناى اصطلاحى امروزى پديد آمد ( حتى گروه سوم سابق الذكر كه اصطلاحا شيعه ناميده مىشدند نيز عضو همين اتحاديه شدند) و بعد از اندك زمانى، برخى فرقههاى معتزلى و حتى برخى شيعيان غير اماميه )مانند زيديه( نيز به آنها پيوستند) بقيه هم عملا منقرض شدند و خوارج نيز به تدريج از اهميت افتادند) لذا تقريبا تنها گروهى كه از اين اتحاديه خارج ماند، همان خاصه بود؛ يعنى شيعيانى كه خلافت را پس از پيامبر اكرم )ص( حق حضرت على )ع( مىدانستند) به اين ترتيب بود كه پنداشته شد اهل سنت در مقابل شيعه پديد آمد؛ در حالى كه مطابق توضيح فوق، در ابتدا چنين نبود و بعدها اين تقابل پديد آمد ( براى بحثى دقيق و علمى دربارهى فرقههاى كلامى مختلف كه از زمان رحلت پيامبر اكرم )ص( تا قرن سوم و چهارم پديد آمدند، ر)ك: دايرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 8، مدخل »اسلام«، مقاله »انديشهها و فرقههاى كلامى«؛ نوشتهى احمد پاكتچى)
با اين مقدمه، ديگر نمىتوان گفت كه نظر اهل سنت در طول تاريخ دربارهى خلفاى راشدين چه بود؛ زيرا لااقل تا سه قرن در مورد عثمان و حضرت على )ع( اتفاق نظر نداشتند؛ اما اگر بخواهيم از آن طرز تلقى عمومى كه اينك در ميان اهل سنت رواج دارد، سخن بگوييم، اجمالا بايد گفت: آنها عموما نسبت به صحابهى ( اهل سنت به هر كسى كه حتى يك بار به ديدار پيامبر اكرم )ص( نائل شده باشد، عنوان صحابه را اطلاق مىكنند و به عدالت عموم صحابه معتقدند) پيامبر )ص( ارادت ويژهاى دارند و در عين حال كه تصريح به عصمت آنان نمىكنند، اما عملا هر گونه خطاى عمدى را از آنان سلب، و تقريبا تمام خطاهاى آنان را توجيه مىكنند) در ميان صحابه، از آن جا كه به اعتقاد آنها اين چهار نفر از صحابهى برجستهى پيامبر بودهاند و به ويژه با توجه به توافقى كه از قرن سوم به بعد دربارهى آنها صورت گرفته است، اعتقاد راسخى به آنها دارند و آنها را بسيار ارج مىنهند)
اگر آثار اهل سنت را مرور كنيم، به سادگى درمىيابيم كه آنها براى حضرت على )ع(، ابوبكر و عمر شأن و مقام والايى معتقدند و فقط دربارهى عثمان است كه گاه بحثهايى دارند) بسيارى از آنها بذل و بخششهاى بىحساب وى به خويشاوندانش را انكار نمىكنند و حتى گاه وى را به اين خاطر مذمت مىكنند؛ اما عمدتا همين كار وى را نيز توجيه مىكنند ( مثلا نگاه كنيد به كتابى كه يكى از علماى سنى وهابى به نام »محمد اسماعيل ابراهيم« تحت عنوان خلفاى راشدين نوشته و »مولوى محمد ذاكر حسينى«، ترجمه كرده است )زاهدان: دايرهى نشر معارف اسلامى، 1360))
خلاصه اين كه، اهل سنت در عين اين كه تصريح به عصمت خلفاى راشدين نمىكنند )چرا كه حتى از خود ابوبكر فراوان نقل قول كردهاند كه وى در ابتداى خلافتش تصريح كرد: »من برتر از شما نيستم و احتمال دارد اشتباه كنم و اگر اشتباه كردم، جلوى مرا بگيريد)« ( تاريخ طبرى، ج 3، ص 336؛ به نقل از رسول جعفريان، تاريخ سياسى اسلام(2): تاريخ خلفا، ص 27) و همين طور از عمر يا عثمان(، ولى عملا آنها را به نحوى معرفى مىكنند كه تا حد امكان هيچ خطا و اشكالى بر آنها وارد نشود و در اين بين، عمر اهميت بسيار بيشترى نزد آنان دارد)
دكتر رسول جعفريان در اين باره مىنويسد:
»خليفهى دوم بيش از هر شخصيت ديگرى در فكر و انديشهى سنى تأثير داشت و فكر و عمل او براى مسلمانان سنى مذهب اهميت بسيار بالايى دارد) اين اهميت تا جايى است كه از او به عنوان الگويى ياد مىشود كه هيچ گونه خطايى نداشته است و مىتوان به هر قول و فعل او به عنوان سيره و سنت شرعى استناد كرد)))) در رواياتى كه دربارهى مناقب عمر نقل مىكنند، مقامى براى وى در نظر گرفتهاند كه اندكى كمتر از مرتبهى نبوت است و از آن به محدث تعبير مىشود؛ يعنى كسى كه به او الهام مىشود) مثلا روايتى را بخارى و مسلم )از بزرگترين محدثان اهل سنت( آوردهاند كه: اگر در امت من كسى محدث باشد، همانا عمر است) علاوه بر اين، مجموعا تصويرى از اقدامات وى در زمان پيامبر )ص( به دست مىدهند؛ طورى كه گويى قبل از آن كه خدا چيزى را نازل كند، عمر به آن حكم كرده و سپس خدا آياتى در اين باره فرستاده است كه اينها را تحت عنوان »موافقات عمر« مىشناسند) جالب اين كه در برخى موارد، عقيدهى رسول اكرم )ص( با عقيدهى عمر مخالف بوده و خدا موافق با عمر آياتى را نازل كرده است! اينها در حالى است كه خود آنها در تاريخ خلافت عمر، موارد متعددى را ذكر مىكنند كه وى در مسألهاى اشتباه كرده و از ديگران مدد خواسته است ( »علامه امينى )ره(« حدود نيمى از جلد ششم الغدير را تحت عنوان »نوادر الأثر فى علم عمر« به اين مسائل اختصاص داده است) در مورد ويژگىهاى فكرى عمر به دو نكتهى مهم نيز بايد توجه كرد:
يكى اين كه: وى نه تنها در محدودهى امور سياسى و اجرايى، بلكه دربارهى تشريع و قانون گذارى نيز حق خاصى براى خود قائل بود و در دورهى خلافتش با اتكا به همين اختيارات، به ابداع - و به تعبير مذهبىتر، بدعت - پرداخت) او به هيچ رو خود را به چيزى جز شناخت كلى خود از قرآن و شرع مقيد نمىكرد) مثلا در بحثى كه بين وى و عمران بن سواد رخ مىدهد و عمران از وى به خاطر حرام كردن عمره در ماههاى حج و حرام كردن متعه ايراد مىگيرد، وى نه تنها مخالفت كار خود با عمل رسول اكرم )ص( را انكار نمىكند، بلكه به توجيه كارهايش مىپردازد و در پايان مىگويد: »أنا زميل محمد« يعنى من هم رديف و هم رتبه با حضرت محمد )ص( هستم) ظاهرا به خاطر همين روحيه بوده كه كتابت حديث را منع كرده و شعار »حسبنا كتاب الله« سر داده است؛ يعنى مىپنداشته كه تنها قرآن است كه مىتواند ثابت باشد؛ اما حديث چنين وضعى ندارد و تابع مصالحى است كه حاكم تشخيص مىدهد و لذا از مخالفت با نصوص پيامبر اكرم )ص( بر اساس مصلحت سنجىهاى شخصى ابايى نداشته است و بسيارى از اهل سنت اين شيوهى عمر را تأييد مىكنند و مخالفت وى با نص پيامبر بر جانشينى حضرت على )ع( را نيز بر همين اساس مىدانند ( مثلا ابن ابىالحديد، از استاد خود ابوجعفر نقيب نقل مىكند: »صحابه، خلافت را نه از امور شرعى، بلكه مربوط به مصالح سياسى مىدانستند و براى رعايت مصلحت مسلمانان )!( بود كه على )ع( را كنار گذاشتند و همواره مصلحت را بر عمل به نصوص ترجيح مىدادند!« شرح نهجالبلاغه، ج 12، صص 82 - 90؛ به نقل از رسول جعفريان، تاريخ سياسى اسلام(2)تاريخ خلفا، صص 84 - 85)
نكتهى دوم اين كه: وى به جز آنچه از آموزههاى اسلامى به دست آورده بود، مىكوشيد تا فكر خويش را از منابع ديگرى نيز بارور سازد كه يكى از آن منابع، استفاده از دانشى بود كه اهل كتاب و به ويژه يهود حامل آن بودند) خليفهى دوم از زمانى كه به مدينه آمد، گويا براى افزودن آگاهىهاى دينى و تاريخى خود خواسته بود كه از اهل كتاب استفاده كند) او مىگويد: »نسخهاى از يكى آثار اهل كتاب را براى خود استنساخ كردم و وقتى پيامبر مطلع شد، شديدا بر من خشم گرفت و گفت: من همه چيز را براى شما آوردهام))) در نقل ديگرى آمده است كه وى به پيامبر گفت: من با برادرى از بنىقريظه [مساوى كه از يهوديان بودند) برخورد كردم كه تورات را براى من استنساخ كرد) آيا بر شما عرضه كنم؟ و اين سؤال خشم آن حضرت را برانگيخت) ( استاد رسول جعفريان اين مطلب را از هشت منبع از منابع معتبر اهل سنت نقل كرده است، ر)ك همان، ص 88) ابنشهاب زهرى مىگويد: »نخستين كسانى كه عمر را فاروق ناميدند، اهل كتاب بودند؛ در حالى كه هيچ خبرى در اين باره كه رسول خدا )ص( او را به اين نام ناميده باشد، به دست ما نرسيده است)« ( تاريخ المدينة المنورة، ج 1، ص 66؛ المنتخب من ذيل المذيل، ص 5، 4؛ به نقل از رسول جعفريان، منبع پيشين، ص 89) به هر حال، زمانى كه وى به خلافت رسيد، اين عادت را كنار نگذاشت و به ويژه پس از مواجهه با كعب بن ماتع حميرى، معروف به كعب الأحبار - كه وى در زمان عمر اسلام آورد و عمر به وى بسيار اعتماد مىكرد)« ( رسول جعفريان، منبع پيشين، صص 79 - 98؛ با تلخيص فراوان)
لازم به ذكر است، در مورد خلفاى بعدى، اهل سنت آنها را بيشتر به عنوان حاكم سياسى مىبينند تا حاكم دينى؛ لذا از اين جهت، سيره و رفتار آنان براى ايشان حجيت شرعى ندارد)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
حقيقت اين است كه پذيرش يا كنار گذاشتن يك دين و مذهب، براى كسانى كه واقعا دغدغههاى دينى دارند، ساده نيست) ممكن است كسى اصلا دغدغهى دينى نداشته باشد و فقط تابع اميال و هوسهاى خويش باشد) چنين كسى برايش تفاوتى ندارد كه در شناسنامهاش اسم چه دينى ثبت شده باشد و چه بسا به خاطر معشوقهاش حاضر شود دينش را هم تغيير دهد) اما بحث ما در مورد كسانى است كه واقعا دغدغهى دينى دارند) براى فهم پاسخ اين مطلب، خوب است ابتدا نگاهى به تاريخ و نگاهى به نحوهى ديندارى اكثر مردم بيندازيم) از زمان حكومت معاويه به بعد، در تاريخ اسلام شاهد جريانى هستيم كه از طرفى به شدت مانع نشر فضايل اميرالمؤمنين )ع( مىشود و از جانب ديگر، با جعل حديث شروع به شايعه سازى و تهمت پراكنى عليه حضرت على )ع( و مدح و ستايش از كسانى مىكند كه در نقطهى مقابل حضرت قرار داشتهاند) اين جعل حديث به قدرى زياد مىشود كه حتى نويسندگان مهمترين مجامع حديثى اهل سنت، يعنى نويسندگان صحاح سته همگى در مقدمهى كتابهايشان تذكر مىدهند كه ما با بيش از چند ميليون حديث مواجه بوديم و سعى كرديم از ميان آنها، حدود چند هزار حديثى را كه به نظرمان صحيح مىرسيد، استخراج كنيم و به بقيهى احاديث اعتماد نداريم) حتى علماى بعدى اهل سنت نيز تمام اين چند هزار حديثى را كه آنها استخراج كردهاند، معتبر نمىدانند)
بسيار طبيعى است كه نه تنها عوام، بلكه بسيارى از خواص و علما نيز تحت تأثير اين جو واقع شوند) در واقع اين امر نشان دهندهى عظمت اميرمؤمنان )ع( است كه با وجود اين همه جوسازىها، هنوز محبانى دارد و اين محبان، نه فقط در بين مسلمانان، بلكه در غير مسلمانان نيز فراوان مىباشند)
از جنبهى ديگر، اگر به نحوهى ديندارى اكثر مردم و حتى بسيارى از علما و خواص توجه كنيم، درمىيابيم كمتر كسى پيدا مىشود كه واقعا به تحقيق و بررسى بىطرفانه بين اديان و مذاهب دست بزند و پس از چنين تحقيقى، مذهبش را انتخاب كند) اهل سنت نيز از اين قاعده مستثنى نيستند؛ يعنى آنها نيز در يك بافت و زمينهى فرهنگى خاصى زندگى مىكنند كه هر چه مىخوانند و مىشنوند، تأييدى بر عقيدهى خودشان است و حداكثر يك يا دو كتاب از شيعيان نيز به دست آنها مىرسد كه همين يكى دو كتاب هم در آن فضاى خاص فرهنگى، بىمعنى و حتى كذب به نظر مىرسد) مثلا شما مىپرسيد: چرا با اين همه حديث كه دربارهى مقام اميرالمؤمنين )ع( وارد شده است، آنها دست از اعتقاد خود دربارهى خلافت برنمىدارند؛ حال آن كه اگر به كتب حديثى آنها نگاه كنيد، خواهيد ديد كه دهها حديث يا تأكيدات شديد و غليظ تر دربارهى مقام ابوبكر و عمر نقل كردهاند )احاديثى كه علماى رجال ما، نشان دادهاند كه راويان آنها عموما غير معتبرند() به طور مسلم كسى كه اين گونه تلقى دربارهى ابوبكر و عمر دارد، آن معدود احاديث مربوط به فضيلت حضرت على )ع( را كه در كتبشان آمده است، به نحوى توجيه مىكند) برخى غير منصفانه آنها را كنار مىگذارند؛ اما برخى كه منصفترند، با آن كه مىپذيرند اين احاديث صحيح است، اما مىگويند: اينها نص در امامت نيست) يا حتى بعضى مىپذيرند كه اين احاديث نص در امامت على )ع( است، اما امامت را به عنوان يك مسأله كاملا دنيوى )حكومت ظاهرى( مىنگرند و مىگويند: پيامبر )ص( صرفا على )ع( را پيشنهاد كرده است و مردم مىتوانند او را بپذيرند و يا نپذيرند) آنها با توجه به مقامى كه براى صحابه از پيش مسلم فرض گرفتهاند، مىگويند: چون صحابه نپذيرفتند، پس عمل آنها براى ما حجت است ( نمونهى چنين تلقىاى، تلقى استاد ابن ابىالحديد است كه ابن ابىالحديد در شرح نهجالبلاغه همين سؤال را از استادش مىپرسد كه اگر واقعا نصى بر خلافت على )ع( است، چرا صحابه زير بار نرفتند، و استادش پاسخ فوق را مطرح مىكند) ر)ك شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج 12، صص 82 - 90)
البته اين سخنان، به ويژه مسألهى توجه به بافت فرهنگى افراد، به هيچ وجه به معناى عدم امكان تحقيق آزادانه نيست و مقصودمان هم اين نيست كه انسانها در يك جبر محيطى واقعند و لذا نمىتوان حق را تشخيص داد؛ بلكه سخن ما در تصحيح انتظار خود از ديگران است؛ يعنى همان گونه كه از خود انتظار نداريم كه با ديدن چند حديث در فضيلت ابوبكر و عمر دست از عقايد خود برداريم، نبايد از اهل سنت انتظار داشته باشيم كه فقط با ديدن چند حديث دربارهى امامت على )ع( دست از عقايد خود بردارند؛ بلكه بايد آنها را به تحقيق آزادانه در اين باب دعوت كنيم تا كمكم احاديث صحيح را از احاديث ناصحيح تفكيك كنند و به حقيقت برسند) اين رسيدن به حقيقت، يك فرآيند تدريجى است و يك شبه حاصل نمىشود)
البته نكتهى ديگرى نيز در اين جا مطرح مىباشد و آن، مطلبى است كه استاد مطهرى تحت عنوان »لغزشگاههاى انديشه« ( اين بحث را استاد مطهرى در كتب متعددى مطرح كردهاند كه جامعتر از همه در كتاب مقدمهاى بر جهان بينى اسلامى، ج 1، انسان و ايمان مىباشد) از آن ياد مىكند) اكثرا خيال مىكنند وقتى ادلهاى بر اثبات مطلبى يافت شد، همگان آن را خواهند پذيرفت؛ اما واقعيت اين است كه همواره چنين چيزى رخ نمىدهد؛ يعنى در عين اين كه انسانها عقلا موظفند كه وقتى دليل كافى بر اثبات مطلبى ديدند، آن را بپذيرند، اما عملا چنين نمىكنند و اين ناشى از عواملى است كه در قرآن کريم نيز به آنها اشاره شده است) مهمترين اين عوامل كه مانع از تسليم شدن انسان در برابر حقيقت مىشوند، عبارتند از:
الف: تبعيت از ميلها و هوىهاى نفسانى: يعنى عدم رعايت بىطرفى در هنگام تحقيق) قرآن كريم دربارهى عدهاى از گمراه شدگان مىفرمايد: ان يتبعون الا الظن و ما تهوى الأنفس ( نجم 23/53: [آنان) جز گمان و آنچه را كه هواى نفسشان مىخواهد، تبعيت نمىكنند)
ب: تكيه بر ظن و گمان به جاى علم و يقين: قرآن كريم نه تنها در مورد گمراه شدگان، بلكه در مورد برخى از گمراه كنندگان نيز اين نكته را مطرح كرده است كه: و ان تطع أكثر من فى الأرض يضلوك عن سبيل الله ان يتبعون الا الظن ( انعام 116/6: و اگر از بيشتر كسانى كه در اين زمين مىباشند، تبعيت كنى، تو را از راه خدا گمراه مىكنند) آنان جز از گمان خود پيروى نمىكنند)
پ: سنت گرايى و گذشته گرايى: يعنى وقتى انسان مىبيند كه نسلهاى گذشته و آبا و اجدادش عقيدهاى داشتهاند، برايش دشوار است آن عقيده را كنار بگذارد؛ ولو اين كه دريابد باطل است) قرآن كريم دربارهى چنين افرادى مىفرمايد: و اذا قيل لهم اتبعوا ما أنزل الله قالوا بل نتبع ما ألفينا عليه آبائنا أولو كان آبائهم لا يعقلون شيئا و لا يهتدون ( بقره 170/2: و چون به آنان گفته شود: »از آنچه خدا نازل كرده است، پيروى كنيد«، مىگويند: »نه! بلكه از چيزى كه پدران خود را بر آن يافتهايم، پيروى مىكنيم)« هر چند پدرانشان چيزى را درك نمىكرده و به راه صواب نمىرفتهاند؟)
ت: شخصيت گرايى: يعنى در مقابل شخصيتهاى بزرگ، قدرت تفكر و انتخاب را از دست دادن و بىاراده از او تبعيت كردن) قرآن كريم از زبان برخى افراد كه به جهنم افتادهاند، چنين نقل مىكند: ربنا انا أطعنا سادتنا و كبرائنا فأضلونا السبيلا ( احزاب 67/33: پروردگارا! ما رؤسا و بزرگان خويش را اطاعت كرديم و ما را از راه به در كردند)
ث: شتابزدگى: يعنى قبل از اينكه ادلهى كافى در اثبات يا رد مطلبى بيابند، دربارهى آن قضاوت مىكنند) به فرمودهى امام صادق )ع( ( تفسير الميزان )عربى(، ج 6، ص 319؛ ذيل آيهى 169 سورهى اعراف) ، قرآن كريم در دو آيه، مردم را از شتابزدگى در تصديق و شتابزدگى در انكار منع مىكند؛ يكى اين كه فرمود: الم يؤخذ عليهم ميثاق الكتاب أن لا يقولوا على الله الا الحق ( اعراف 169/7: آيا از آنان پيمان كتاب [آسمانى) گرفته نشده است كه جز به حق، نسبت به خدا سخن نگويند)))؟) ؛ ديگر اين كه: بل كذبوا بما لم يحيطوا بعلمه ( يونس 39/10: بلكه چيزى را دروغ شمردند كه به علم آن احاطه نداشتند) ( اين پنج لغزشگاه انديشه از همان كتاب سابق الذكر استاد مطهرى اخذ شدهاند)
اكنون مىتوان گفت: از طرفى با توجه به آن بافت فرهنگى خاص و از طرف ديگر با توجه به وجود اين لغزشگاههاى انديشه، طبيعى است كه اهل سنت به راحتى از مواضع خود برنگردند؛ همان طور كه ممكن است خود ما نيز گاهى بدون تحقيق موضع خطايى را اتخاذ كنيم و متوجه نباشيم)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
حقيقت اين است كه به شكل امروزى كه اختلاف آشكارى در جانشينى حضرت على )ع( بعد از پيامبر مطرح بوده باشد، نبوده است) حتى از پيامبر اكرم )ص( احاديث فراوانى داريم با اين مضمون كه: »و الذى نفسى بيده ان هذا و شيعته هم الفائزون يوم القيامه« ( اين حديث از امسلمه و بسيارى از اصحاب با عبارتهاى نزديك به هم نقل شده است، مثلا، ر)ك: بحارالأنوار، ج 37، ص 5 و 92؛ ج 35، ص 143؛ ج 27، ص 143؛ ج 22، ص 92؛ ج 7، ص 178؛ و)))) و اين در واقع، نوعى توصيه از جانب پيامبر اكرم )ص( به تبعيت از حضرت على )ع( است) پيامبر در مواضع مختلفى، جانشينى حضرت على )ع( را صريحا و تلويحا اعلام كرده بود) مهمترين و مشخصترين حادثهاى كه در واقع تنصيص نهايى و قطعى بر جانشينى حضرت على )ع( بود، حادثهى غدير خم است) اين حادثه در آخرين سال حيات پيامبر اكرم )ص( رخ داد و بنا به نقلهاى متعدد، هم ابوبكر و هم عمر، پس از دعوت پيامبر )ص(، به على )ع( تبريك گفتند و با او بيعت كردند؛ لذا اين كه در زمان پيامبر )ص( كسى پيدا شود و صريحا جانشينى حضرت على )ع( را نفى كند، وجود نداشته است)
اما همان طور كه مفصل در پاسخ سؤال اول از همين بخش توضيح داديم، در همان زمان پيامبر )ص( دو نحوه نگرش در جامعهى اسلامى وجود داشت:
يك نگرش كه تحت تأثير عقايد جاهليت و تلقىهاى قبيله محورانه، عملا از اين انتصاب ناخشنود بود و هر چند كه به آن چندان تصريح نمىكرد، ولى تلقى آن از پيامبر )ص(، به عنوان يك حاكم دنيوى براى عزت »عرب« بود؛ يعنى: اگر كسى را هم به جانشينى خود معرفى مىكند، صرفا يك پيشنهاد است و بزرگان قوم، خود مىتوانند مصلحت سنجى كنند؛ حتى اگر خلاف نظر پيامبر )ص( باشد)
نگرش ديگر، نگرشى بود كه عميقا تحت تأثير تعاليم اسلام قرار داشت و لذا مىدانست كه اين توصيهى پيامبر )ص( دربارهى على )ع( به خاطر اين است كه وى واقعا زير نظر پيامبر )ص( تربيت شده و اسلام عميقا در او رسوخ كرده و لذا تنها كسى است كه مىتواند پس از پيامبر )ص(، سكان هدايت جامعه را بر عهده گيرد و آنها را به سعادت دنيا و آخرت )نه صرفا حكومت دنيوى عرب( برساند)
خلاصه اين كه، شيعه و غير شيعه به عنوان دو گروه متمايز كه عدهاى جانشينى حضرت على )ع( را قبول كنند و عدهاى رسما آن را قبول نكنند، وجود نداشت و همگى با حضرت على )ع( بيعت كردند؛ اما وجود اين دو گروه هم به اين معنا نبود كه يك طرز نگرش متفاوت با طرز نگرش اصيل اسلامى نيز در جامعه وجود داشته باشد)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
حقيقت اين است كه نه تنها شيعيان، بلكه اكثر فرقههاى اهل سنت و حتى بسيارى از حنبلىها - كه وهابيون خود را شاخهاى از آنها مىدانند - وهابيت را بيشتر يك حزب سياسى مىدانند كه از اسلام براى سلطهجويى سوء استفاده مىكند و يك مذهب واقعا اسلامى نيست) براى تأييد اين مدعا، شرح حال اين مكتب را از قول يكى از علماى معتبر اهل سنت، آقاى محمد رئوف توكلى نقل مىكنيم:
»مؤسس و بنيانگذار مذهب وهابيه، محمد بن عبدالوهاب بن سليمان است كه در سال 1115 هجرى قمرى در قريهى عينيه از دهات نجد عربستان به دنيا آمد) وى نزد پدرش عبدالوهاب كه از علماى بزرگ حنبلى بود، دروس مقدماتى علوم دينى، فقه، اصول فقه، كلام، حديث و تفسير را آموخت) در ميان اين رشتهها، از آغاز تمايل و توجه خاصى به مطالعهى افكار و عقايد ابنتيميه و شاگرد او ابنالقيم الجوزيه داشت)
پس از تحصيل مقدمات علوم دينى، از زادگاهش به مسافرت پرداخت)ابتدا به مكه رفت و از آن جا راهى مدينه شد) در مدينه پيش شيخ عبدالله نامى درس خواند و استغاثه و توسل در كنار مرقد مطهر رسول خدا )ص( را شديدا مورد طعنه و حمله قرار داد) آن گاه به نجد و بصره و شام روى نهاد) در بصره، مدتى اقامت گزيد و در جلسهى درس شيخ محمد مجموعى حاضر شد) ظاهرا در سال 1143 فعاليت مذهبى خود را آغاز كرد و اين امر موجب شد كه مردم بصره عليه وى به مخالفت برخاستند و او را از بصره بيرون كردند) سپس به حريمله در نجد رفت و چون پدرش در آن جا بود، در آن شهر بماند و در جلسات درس وى حاضر شد) پدرش عقيدهى او را نمىپسنديد) از اين رو، هم ميان پدر و پسر و هم بين او و ساير مردم، مشاجرات و نزاع و كشمكش درگرفت ( همهى اينها نشان دهندهى آن است كه فكر وى حتى در جوامع اهل سنت و حتى نزد خود حنبلىها واقعا جايگاهى نداشته و مطرود شمرده مىشده است)
در سال 1153، پدرش درگذشت و وى براى فعاليتهاى خود جرأت بيشترى پيدا كرد) پس از مدتى به زادگاهش عينيه بازگشت) حاكم آن جا عثمان بن احمد بن معمر، او را مورد تأييد و تقويت قرار داد) نخستين عمل آنها، تخريب مزار زيد بن خطاب بود؛ ولى حاكم ولايت احساء و قطيف از عثمان خواست تا مانع كارهاى وى شود) عثمان هم او را از شهر عينيه اخراج كرد و سرانجام در سال 1160 به شهر درعيه [از شهرهاى نجد) رفت و حاكم آنجا، محمد بن سعود را پيرو خود ساخت و وعدهى سلطنت [كل) نجد را نيز به او داد) آن گاه نامههايى به رؤساى قبايل و مردم نجد نوشت و آنها را به قبول مذهب تازهى خود فراخواند) گروهى را هم با خويش همراه كرد) در نتيجهى فعاليتهايش، حكومت تمام سرزمين نجد از آن خاندان سعود شد) از آن پس، خاندان سعود با تمام قوا به حمايت از محمد بن عبدالوهاب برخاستند و مذهب وهابى را كه مىتوان »مذهب حنبلى جديد« ناميد، در همهى بلاد عربستان رواج دادند ( يكى از بزرگترين نقاط ضعف زندگى محمد بن عبدالوهاب اين است كه با مسلمانانى كه از عقايد او پيروى نمىكردند، مثل كافران حربى برخورد مىكرد و جان و مال و ناموس آنان را حلال مىشمرد) ر)ك: جعفر سبحانى، آيين وهابيت، ص 28) قم: مؤسسهى دارالقرآن الكريم، 1364)
وى پس از اين پيروزىها در سال 1206 يا 1207 درگذشت و اندكى بعد نيز محمد بن سعود، حامى وى فوت كرد و عبدالعزيز بن محمد بن سعود حاكم شد) او نيز از هيچ كوششى در راه اشاعهى اين مكتب كوتاهى نكرد) او عملا، هم سلطان بود و هم پيشواى مذهب وهابى) پس از عبدالعزيز، پسرش سعود، و سپس عبدالله بن سعود اين رويه را ادامه دادند و به طور كلى، از آن وقت تاكنون سلاطين آل سعود به تقويت مذهب وهابى ادامه مىدهند) البته، مخالفتهايى هم عليه وهابىها به عمل آمد كه همگى توسط آل سعود سركوب شد)«
اقدامات وهابيون: در سال 1216، سعود بن عبدالعزيز با سپاه بزرگى به عراق حمله كرد) ابتدا كربلا را به محاصره درآورد و به زور وارد شهر شد) پس از كشتار كثيرى از ساكنان آن جا، شبكههاى حرم حضرت [امام) حسين )ع( را از جا كند و آنچه را در آنها بود، غارت كرد) در سال 1218، مكه را مورد حمله قرار داد و گنبد و بارگاههاى گورستان مقلى را خراب كرد) سپس گنبد زادگاه حضرت رسول )ص(، ابوبكر، [امام) على )ع( و حضرت خديجه و گنبد روى زمزم را از بين برد؛ البته با اين ادعا كه اينها از مظاهر شرك و بتپرستى هستند! در سال 1221 به نجف نيز حمله كرد كه با مقاومت مدافعان شهر شكست خورد) سپس به مدينه هجوم برد و بارگاههاى شهر ينبع را ويران كرد) گنبدهاى گورستان بقيع نيز از هجوم ويرانگر آنها، سالم باقى نماند« ( محمد رئوف توكلى، چهار امام اهل سنت و جماعت، ضميمه 1، صص 139 - 141)
در تكميل سخنان فوق بايد بيفزاييم كه: »در حملهى آنها به كربلا، غير از غارت حرم و اموال مردم، عدد مقتولين را بالغ بر پنج هزار نفر دانستهاند) در سال 1344 فقهاى آنها فتوا به انهدام تمام قبور بزرگان اسلام در حجاز دادند كه همهى قبور - به جز قبر پيامبر اكرم )ص( كه موجب خشم عمومى مسلمانان مىشد - را ويران كردند)« ( تفسير نمونه، ج 1، ص 240؛ و نيز جعفر سبحانى، آيين وهابيت، ص 35)
البته لازم به ذكر است، همان طور كه آقاى جعفر سبحانى متذكر شده، محمد بن عبدالوهاب بيشتر عقايد خود را از ابنتيميه )ابوالعباس احمد بن عبدالحليم( گرفته است) ابنتيميه يكى از علماى حنبلى )متوفى 728)بود كه عقايد جديدى مطرح كرد) برخلاف عقايد عموم، فرقههاى اسلامى و در همان زمان خود وى، علماى اسلام، خصوصا علماى بزرگ اهل تسنن به نگارش كتبى در نقد و رد آراى وى پرداختند و برخى ديگر نيز او را تفسيق و حتى تكفير كردند) ( نام برخى از علمايى كه از مذاهب مختلف اهل سنت به تكفير وى پرداختند، در كتاب دفع الشبيهه )منبع پنجم مذكور در متن فوق( آمده است) از جمله كتابهايى كه علماى سنت در رد آرا و عقايد او نوشتهاند، موارد زير را مىتوان نام برد:
1) شفاء السقام فى زيارة قبر خير الأنام، نوشتهى تقى الدين سبكى)
2) الدرة المضيئة فى الرد على ابنتيميه، نوشتهى تقى الدين سبكى)
3) المقالة المرضية، نوشتهى تقى الدين ابىعبدالله اختايى، قاضى القضاة فرقهى مالكى)
4) نجم المهتدى و رجم المقتدى، نوشتهى فخر بن معلم قرشى)
5) دفع الشبهه، نوشتهى تقى الدين حصنى)
6) التحفة المختارة فى الرد على منكر الزيارة، نوشتهى تاج الدين و حتى الذهبى، مورخ معروف كه معاصر وى بود، در نامهاى دوستانه، كار او را در اشاعهى فساد و ضلالت همانند كار حجاج خوانده است) ( علامه امينى )ره( در جلد پنجم الغدير، ص 87 - 89، متن كامل اين نامه را همراه با مآخذ آن ارائه كرده است) پس از مرگ ابنتيميه در سال 728 ه)ق در زندان شام، شاگردش ابنالقيم جوزى به ترويج افكار او پرداخت؛ اما با مرگ وى، اين غائله كاملا فروكش كرد؛ تا اين كه محمد بن عبدالوهاب تحت تأثير افكار ابن تيميه قرار گرفت و آل سعود براى تحكيم پايههاى امارت خود در نجد و ساير بلاد، به حمايت از عقايد او پرداختند) ( به ويژه كه بر اساس عقايد او، به اسم دين و مذهب به راحتى مىتوانستند به جان و مال ساير مسلمانها تعرض كنند) جالب اين جاست كه اولين مخالفان وى، پدر و برادرش بودند كه هر دو از علماى بزرگ مذهب حنبلى بودند) به ويژه اولين كتاب اهل سنت در رد عقايد وى، كتاب »الصواعق الالهية فى الرد على الوهابية« است كه به قلم سليمان بن عبدالوهاب، برادر وى نوشته شده است) اولين كتاب شيعى در رد وهابيت، كتاب »منهج الرشاد« مرحوم شيخ جعفر كاشف الغطا )متوفى 1228)مىباشد) مهمترين عقايد خاص وهابىها كه موجب تفاوت آنها با ساير مسلمانها و اعتراض همهى مسلمانان شيعه و سنى نيز شده است، عبارتند از:
1) حرمت ساختن و تعمير قبور حتى انبيا، اوليا و حتى حرمت مسجد سازى در كنار قبور صالحان)
2) حرمت سفر براى زيارت قبور مسلمانان)
3) حرمت هر گونه توسل و حتى بزرگداشت اولياى الهى)
4) شرك دانستن طلب شفاعت حتى از پيامبر اكرم )ص()
5) حرمت سوگند دادن خدا به منزلت اوليا و قسم ياد كردن به غير خدا؛ در واقع همهى اين موارد را شرك مىدانند ( جعفر سبحانى، آيين وهابيت؛ مباحث فوق )غير از بحث ابتداى سؤال كه از يكى از منابع اهل سنت نقل شده( همگى از بخشهاى مختلف كتاب فوق، به ويژه صص 32 - 34 اخذ شده است)
حقيقت اين است كه - همان طور كه استاد مطهرى توضيح دادهاند - اشكال مبنايى طرز نگرش وهابيت اين است كه در تشخيص مرز دقيق توحيد و شرك، دچار خطا شده است و »مىپندارد كه مرز ميان توحيد و شرك، از حيث اعتقاد به قدرت مافوق طبيعى براى موجودات قائل شدن است؛ يعنى اين كه: اعتقاد به قدرت مافوق قوانين عادى طبيعت براى يك موجود، اعم از فرشته يا انسان )مثلا پيامبر )ص( و امام )ع(( شرك است؛ اما اعتقاد به قدرت و تأثير در حد معمولى و متعارف، شرك نيست) همچنين اعتقاد به قدرت و تأثير انسان از دنيا رفته، شرك است؛ زيرا انسان مرده، جماد است و فاقد شعور و قدرت) پس اعتقاد به درك داشتن مرده و سلام كردن و احترام او و چيزى از او خواستن، شرك است؛ زيرا مستلزم اعتقاد به نيروى ماوراى طبيعى براى غير خداست) همچنين اعتقاد به تأثيرات مرموز و ناشناخته براى اشيا، مثلا اعتقاد به تأثير داشتن خاك تربت امام حسين )ع( در شفاى بيمارى و يا تأثير داشتن مكان مخصوص براى استجابت دعا، شرك است؛ زيرا مستلزم اعتقاد به نيروى ماوراى طبيعى در يك شى است؛ اما هر چه كه طبيعى مىباشد، شناختنى و آزمودنى و حس كردنى و لمس كردنى است) در نتيجه [مطابق نظر وهابيت بايد گفت:)، هستى به دو بخش تقسيم مىشود: طبيعت و ماوراى طبيعت؛ ماوراى طبيعت قلمروى اختصاصى خداست و طبيعت قلمروى اختصاصى مخلوقات؛ يا قلمروى مشترك خدا و مخلوقات) يك سلسله كارها جنبهى ماوراى طبيعى دارد؛ از قبيل احيا )زنده كردن( و اماته )ميراندن(؛ روزى دادن و امثال اينها و باقى، كارهاى عادى و معمولى است) كارهاى فوق معمولى، قلمروى اختصاصى خدا و باقى، قلمروى مخلوقات او است) اين از جنبهى توحيد نظرى)
اما از جنبهى توحيد عملى [مبناى نگرش وهابيت اين است كه) هر نوع توجه معنوى به غير خداوند، يعنى توجهى كه از طريق چهره و زبان توجه كننده و چهره و گوش شخص مورد توجه نباشد، بلكه توجه كننده بخواهد نوعى رابطهى قلبى و معنوى ميان خود و طرف مقابل برقرار كند و او را بخواند و متوجهى خود سازد و به او توسل جويد و از او اجابت خواهد، همهى اينها [از ديد وهابيون) شرك و پرستش غير خداست؛ چون عبادت جز اينها چيزى نيست و عبادت غير خدا به حكم عقل و ضرورت شرع جايز نيست و مستلزم خروج از اسلام است) به علاوه، انجام اين گونه مراسم، گذشته از اين كه انجام مراسم عملى، عبادت است براى غير خدا و عين اعمالى است كه مشركان براى بتها انجام مىدادند، مستلزم اعتقاد به نيروى ماوراى طبيعى براى شخصيت مورد توجه )پيامبر )ص( يا امام )ع(( است)« ( مرتضى مطهرى، مقدمهاى بر جهان بينى اسلامى، ج 2: جهان بينى توحيدى، ص 116)
استاد مطهرى سپس توضيح مىدهد كه:
»اين نظريه در زمان ما تا حدى شيوع يافته است و در ميان قشر خاصى، علامت روشنفكرى شمرده مىشود) ولى با توجه به موازين توحيدى، اين نظريه از لحاظ توحيد ذاتى در حد نظريهى اشاعره شرك آلود است و از نظر توحيد در خالقيت و فاعليت، يكى از شرك آميزترين نظريههاست)))) توضيح مطلب اين كه، اينها نيز همانند اشاعره ( استاد مطهرى اين نظر اشاعره و نقد آن را به طور مختصر و مفيد قبل از اين بحث آورده است؛ ر)ك: همان) ناآگاهانه، به نوعى استقلال ذاتى - كه مستلزم شرك ذاتى است - در اشيا قائل شدهاند و از اين رو، نقش مافوق حد معمولى داشتن را مستلزم اعتقاد به وجود قدرتى در مقابل خدا دانستهاند) غافل از آن كه، موجودى كه تمام هويتش وابسته به ارادهى حق است و هيچ حيثيت مستقل از خود ندارد، تأثيرات مافوق طبيعى او نيز مانند تأثيرات طبيعىاش، پيش از آن كه به خودش مستند باشد، به حق مستند است و او جز مجرايى براى مرور فيض حق به اشيا نيست) آيا واسطهى فيض وحى و علم بودن جبرئيل، واسطهى رزق بودن ميكائيل، واسطهى احياء بودن اسرافيل و واسطهى قبض ارواح بودن ملك الموت، شرك است؟
از نظر توحيد در خالقيت نيز اين نظريه بدترين نوع شرك است؛ زيرا به نوعى تقسيم كار ميان خالق و مخلوق قائل شده است) كارهاى ماوراى طبيعى را قلمروى اختصاصى خدا و كارهاى طبيعى را قلمروى اختصاصى مخلوقات خدا يا قلمروى اشتراكى خدا و مخلوق قرار داده است) قلمروى اختصاصى براى مخلوق قائل شدن، عين شرك در فاعليت است؛ همان طور كه قلمروى اشتراكى قائل شدن نيز نوعى ديگر از شرك در فاعليت است)
[پس) برخلاف تصور رايج، وهابيگرى تنها يك نظريهى ضد امامت نيست؛ بلكه پيش از آن كه ضد امامت باشد، ضد توحيد و ضد انسان است) از اين جهت ضد توحيد است كه براى تقسيم كار ميان خالق و مخلوق و نيز نوعى شرك ذاتى، حقى قائل است) از آن جهت ضد انسان است كه استعداد انسانى انسان را كه او را از ملائك برتر ساخته و به نص قرآن مجيد خليفة الله است و ملائكه مأمور به سجدهى او هستند، درك نمىكند و او را در حد يك حيوان طبيعى تنزل مىدهد) به علاوه، تفكيك ميان مرده و زنده به اين شكل كه مردگان حتى در جهان ديگر زنده نيستند، و تمام شخصيت انسان بدن او است كه به صورت جماد در مىآيد، يك انديشهى مادى و ضد الهى است كه در بحث معاد بايد به آن پرداخت) همچنين تفكيك ميان اثر مجهول و مرموز و ناشناخته و آثار معلوم و شناخته شده و اولى را برخلاف دومى، ماوراى طبيعى دانستن، نوعى ديگر از شرك است [و لازمهاش اين است كه هر مطلب مجهولى كه علت مادى آن معلوم شد، از حيطهى تصرف خدا خارج شود!))
اين جاست كه به معنى سخن رسول اكرم )ص( پى مىبريم كه فرمود: راه يافتن شرك در انديشهها و عقايد آن چنان آهسته و بىسر و صدا و بىخبر است كه راه رفتن مورچه سياه در شب تاريك روى سنگ سخت)« ( مرتضى مطهرى، منبع پيشين)
)براى بحثى مفصل دربارهى تاريخچه، آرا و نقد و وهابيت، ر)ك: جعفر سبحانى، »آيين وهابيت«؛ و سيد ابراهيم سيد علوى، »تاريخچه و نقد و بررسى وهابىها« ( بخش عظيمى از اين كتاب، ترجمهى كتاب معروف كشف الارتياب، نوشتهى سيد محسن امين است)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
حقيقت اين است كه: جماعتى كه شيعه ناميده مىشوند در طول تاريخ، همانند ساير گروههاى فكرى ديگر، دچار انشعاباتى شده است، انشعاباتى كه عامل عمدهى آنها، يا عدم تدبر و تعمق دقيق در تعاليم اهل بيت )ع( بوده و يا هوا و هوسهاى نفسانى در آنها دخالت داشته است) اولين انشعاب مهم شيعه، بعد از شهادت امام حسين )ع( به وقوع پيوست) تا زمان امام حسين )ع(، شيعيان به ويژه با توجه به احاديثى نظير »الحسن و الحسين امامان قاما أو قعدا« ( بحارالأنوار، ج 36، ص 288: »الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنة و انهما امامان قاما أو قعدا)«) در خصوص امامان خود اختلافى نداشتند) اما با شهادت امام حسين، به تدريج يك جريان مهم كه ريشههايش در تاريخ قابل رديابى است، عملا از جريان تفكر اصيل شيعى جدا شد)
يك تفكر، همان تفكر اصيلى بود كه از ابتدا باعث جدايى شيعه از سايرين شد؛ يعنى امامت را نه فقط يك حاكميت دنيوى، بلكه اساسا يك جريان هدايت معنوى همراه با عصمت مىدانست كه حكومت، يكى از شؤون آن بود و نه تمامى آن) در عين حال كه معتقد بود: اگر شرايط براى امام مهيا شود، امام براى حكومت قيام خواهد كرد؛ اما چنين نمىپنداشت كه: امام، اگر حكومت نكند، ديگر امام نيست) لذا قائل به اتصال در امامت بود؛ يعنى پس از شهادت هر امام، بلافاصله وجود امام بعدى را ضرورى مىدانست) اين گروه بعدها به اماميه معروف شد ( مباحث مربوط به افتراقات شيعه، عمدتا از مقالهى »فرقهها و مكاتب كلامى«، ذيل مدخل »اسلام« در دايرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 1، اخذ شدهاند)
اما جريان ديگر در ميان شيعيان، كسانى بودند كه ناخواسته تحت تأثير جريانات مبارز غير شيعى قرار گرفته بودند) ( لازم به ذكر است، تنها شيعيان نبودند كه عليه ظلم و ستم امويان قيام مىكردند؛ بلكه گروههاى ديگرى از عامه )مساوى غير شيعيان(، همانند خوارج، و حتى بعدها برخى جريانات اهل سنت، مثل معتزله، گاه عليه حكومت ظلم قيام مىكردند؛ و البته هدفشان فقط يك حكومت عادل بود و نه حكومتى كه رهبريش را رهبر عميقا دينى مثل امام معصوم بر عهده گيرد) به خاطر همين، امامت را تنها در بعد اجتماعىاش خلاصه مىكردند و مىپنداشتند: امام فقط كسى است كه به لحاظ موضع گيرى سياسى - اجتماعى، گروهى را هدايت مىكند و براى به دست گرفتن حكومت، دست به قيام علنى و مسلحانه مىزند) از ديد اينها، ديگر امامت يك امر هميشگى و غير قابل انقطاع و انفصال نبود؛ بلكه امام كسى بود كه به قيام برمىخيزد و اگر هيچ كس قيام نكند، امامى هم وجود نخواهد داشت) لذا اينها، ديگر گرد امام سجاد )ع( جمع نشدند و منتظر ماندند تا قيام كنندهاى )البته عالم به دين و از نسل فاطمه زهرا )س(( ( اينها سه شرط را براى امام لازم مىدانستند: »عالم«، »فاطمى« )از نسل حضرت فاطمه )س(( و »قائم به سيف«) پيدا شود تا با او به عنوان امام بيعت كنند) با اين توضيح، آشكار است كه تعدد امام در زمان واحد، از نظر آنها مشكلى نداشته است) يعنى اگر يك عالم فاطمى در شهرى از بلاد اسلام عليه حكومت ظلم قيام مىكرد و يك عالم فاطمى ديگر در شهرى ديگر، هر دوى آنها امام و واجب الاطاعة بودند) اين گروه عملا پس از امام حسين )ع( امامى نداشت؛ تا زمانى كه زيد، پسر امام سجاد )ع( )در زمان امام صادق )ع(( به قيام برخاست) چون قيام وى، قيامى عليه ظلم اموى بود، گروههاى مختلفى به يارى او برخاستند) از جمله:
اماميه، خوارج و همين گروه فوق الذكر) او اندكى بعد به شهادت رسيد و با توجه به احاديثى كه از ائمه اطهار )ع( و به ويژه امام صادق )ع( رسيده، وى يكى از پيروان واقعى ائمه )ع( بوده است؛ اما گروه مذكور كه به خيال خودشان با زيد به عنوان »امام« خود بيعت كرده بودند، چنين تلقى كردند كه خود جناب زيد نيز به همين افكار معتقد است و خود را زيديه ناميدند) اينها پس از شهادت زيد، در قيامهاى برخى ديگر از علماى فاطمى نيز شركت جستند؛ به ويژه در قيامهاى يحيى پسر زيد(125 ق(، عبدالله بن معاويه بن عبدالله بن جعفر طيار(135 ق(، نفس زكيه(145 ق(، ابراهيم بن عبدالله بن حسن بن حسن بن على بن ابيطالب )ع((145 ق(، حسين بن على )صاحب فخ((169 ق( و)؛ كه زيديه همهى اينها را جزء امامان خود به شمار مىآورند؛ هر چند كه بسيارى از خود اين اشخاص، از پيروان ائمه اطهار )ع( بودند) زيديان در اواسط قرن سوم هجرى توانستند حكومتى در طبرستان تشكيل دهند و اين حكومتشان نزديك به سه قرن دوام داشت) تنها گروه مهم زيديه - كه هنوز وجود دارند - گروهى است كه از سال 280 ق به رهبرى يحيى بن حسين بن ابراهيم بن اسماعيل بن ابراهيم بن حسين بن حسن مجتبى )ع(، حركت زيديه در يمن را پديد آوردند) وى مؤسس سلسلهى امامان زيدى بود و اين سلسله هنوز در يمن ادامه دارد) دين رسمى مردم يمن، همين زيديه است) در مورد عقايد زيديه نيز بايد گفت كه از نظر آنان، در عين حال كه حضرت على )ع( بر ساير خلفاى راشدين افضليت دارد، اما سه خليفهى ديگر را نامشروع نمىدانند و به لحاظ مباحث كلامى نيز به معتزله از اهل سنت بسيار نزديكند؛ تا حدى كه در كتب كلامى يا كتب ملل و نحل، با افراد متعددى مواجه مىشويم كه دربارهشان گفته مىشود: فلانى زيدى معتزلى است ( براى بحثى مفصل دربارهى زيديه، ر)ك: على محمد ولوى، تاريخ علم كلام و مذاهب اسلامى، ج 1، صص 125 - 160)
در مورد فرقه كيسانيه بايد گفت: گروهى كه تفكر اماميه داشتند - و در ابتداى بحث توضيح داديم - نيز بعد از شهادت امام حسين )ع(، دو فرقه شدند) اين دو فرقه، به خاطر تشخيص امام بعدى بود) گروهى امامت امام سجاد )ع( را پذيرفتند و گروهى نيز سراغ محمد حنفيه، برادر امام حسين )ع( رفتند) پيروان محمد حنفيه در تاريخ به كيسانيه شهرت يافتند و دربارهى وجه تسميهشان، غالبا چنين مطرح شده است كه چون مهمترين شخصيت علمىشان، فردى به نام كيسان از شاگردان محمد حنفيه بوده است) ( شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 131) مىدانيم كه بعد از شهادت امام حسين )ع(، قيامهاى متعددى به خونخواهى ايشان برپا شد و در اين شرايط، شخصى به نام مختار بن ابوعبيده ثقفى - كه يك نظامى با تجربه بود - توانست خود را در رأس اين قيامها قرار دهد و در مكاتباتى با محمد حنفيه، توانست نظر او را به خود جلب كند؛ لذا وى را امام پس از امام حسين )ع( خواند و خود را نايب وى معرفى كرد و عملا رهبرى سياسى كيسانيه را به دست گرفت) با توجه به اين كه او در دورهى فترت بين معاويهى دوم و مروان بن حكم، توانسته بود بر بخشى از بلاد اسلامى حكومت كند، مىتوان حدس زد كه همچنين توانسته بود اعتماد بسيارى از شيعيان را به خود جلب كند) با توجه به نامههايى كه بين مختار و محمد حنفيه رد و بدل شده است، به نظر مىرسد كه محمد حنفيه باور كرده كه امامت پس از امام حسين )ع( به او رسيده است و حتى مختار در برخى نامهها وى را مهدى خطاب مىكند؛ هر چند گفته شده است كه محمد حنفيه پس از مدتى، ظاهرا با ارشادات امام سجاد )ع(، بر اشتباه خود واقف شد و از مختار ثقفى برائت جست ( شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 133)
به هر حال، كيسانيه پس از رحلت محمد حنفيه معتقد شدند كه او نمرده است؛ بلكه او همان مهدى موعود است و در كوه رضوى )نزديكى مدينه( پنهان شده است تا در آخرالزمان ظهور كند) همچنين محمد حنفيه اولين شخص در تاريخ اسلام است كه در موردش ادعاى مهدويت شد) به هر حال، فرقهى كيسانيه در دورهاى، داراى افراد مهمى بود؛ از جمله سيد اسماعيل حميرى، قبل از ورود به مذهب شيعهى جعفرى، از كيسانيه بود) البته از بعد از قرن سوم، ديگر اثرى از اين گروه مشاهده نمىشود)
اما اسماعيليه چگونه پديد آمد؟ بايد گفت، طرفداران جريان اصلى شيعه بعد از امام سجاد )ع(، به سراغ امام باقر )ع( و سپس به سراغ امام صادق )ع( رفتند؛ اما با رحلت امام صادق )ع(، چند گروه از جريان اصلى اماميه منشعب شدند) ظاهرا علت اين انشعاب، اين تلقى غلط بود كه حتما بايد پسر بزرگتر امام شود) يعنى، اگر از استثناى انتقال امامت از امام حسن )ع( به امام حسين )ع( )انتقال امامت به برادر( بگذريم، هر امامى، پسر بزرگتر از امام پيش از خود بود و ناخودآگاه اين تلقى براى شيعيان پيش آمده بود كه امام حتما پسر بزرگتر است) پسران امام صادق )ع( به ترتيب سن عبارت بودند از: اسماعيل، عبدالله و موسى؛ يعنى حضرت كاظم )ع(، سومين پسر امام صادق )ع( بود) اسماعيل كه پسر اول بود، در زمان حيات پدر فوت كرد) امام )ع( كه مىدانست چه حادثهاى در آينده در شرف وقوع است، عدهى زيادى را بر مرگ پسر خود شاهد گرفت و حتى هنگام دفن كردن، بسيارى از بزرگان شيعه را فراخواند تا صورت ميت را مشاهده كنند و بر مرگ اسماعيل شهادت دهند) اما عبدالله، پسر ديگر امام زنده بود و پس از رحلت امام )ع(، او هم ادعاى امامت كرد) برخى از خواص امام صادق )ع( كه قبلا از خود ايشان شنيده بودند: موسى جانشين وى است، و نيز برخى مانند هشام بن حكم كه متفكر و داراى قدرت تشخيص بودند، ترديد نكردند كه امام واقعى، حضرت موسى بن جعفر )ع( است) اما جماعت قابل ملاحظهاى، به ويژه با توجه به آن تلقى عوامانه - كه پسر بزرگ بايد جانشين شود - به سراغ عبدالله رفتند) برخى نيز همچنان بر سر اسماعيل مشكل داشتند) كسانى كه عبدالله را امام هفتم دانستند، بلافاصله با مشكلى مواجه شدند و آن، اين بود كه عبدالله پس از پنج ماه درگذشت و جانشينى براى خود تعيين نكرد) اينها همگى به امام كاظم برگشتند؛ ولى برخى پذيرفتند كه اشتباه كرده بودند؛ اما برخى امام كاظم )ع( را به عنوان امام هشتم - نه امام هفتم - پذيرفتند! اينها فطحى ناميده مىشوند) ( بايد گفت، متأسفانه برخى از محدثان مهم شيعى، مثل عمار ساباطى يا عبدالله بن بكير بن اعين، در اين حادثه دچار اشتباه گشتند و فطحى شدند) حقيقت اين است كه اگر به شخصيتهاى مهم شيعه در آن زمان نگاه كنيم، مىبينيم افرادى مانند هشام بن حكم، كه ذهن تعقلىترى داشتند و افراد عمق نگرى بودند، مستقيما سراغ امام كاظم )ع( رفتند؛ اما افرادى كه بيشتر به عنوان اهل حديث شناخته مىشدند، يعنى اشتغال اصلىشان تتبع حديث و روايت كردن آن بود و از عمق نگرى كمترى برخوردار بودند، اغلب جذب عبدالله شدند و سپس به امام كاظم )ع( برگشتند) متأسفانه افراد اين فرقه، قرنهاى بعد فريب جعفر كذاب )برادر امام حسن عسگرى )ع( را خوردند و پس از امام حسن عسگرى )ع(، به امامت وى معتقد شدند كه به تدريج در طول تاريخ منقرض شدند)
اما اسماعيليه، اينها، همان كسانى بودند كه همچنان اصرار مىورزيدند جانشين امام صادق )ع( بايد اسماعيل باشد؛ اما چون وى مرده بود، گفتند: پس پسر اسماعيل، يعنى محمد، جانشين وى مىشود و محمد بن اسماعيل نيز اين را پذيرفت) وقتى وى مرد، فرزندى از وى شناخته شده نبود و چون براى پيروانش پذيرش اين امر دشوار بود، گفتند كه وى وفات نكرده، بلكه زنده است و همان مهدى موعود )عج( است و روزى ظهور مىكند) اينها را اسماعيليهى خالصه مىنامند؛ يعنى اسماعيليهاى كه پس از محمد بن اسماعيل به هيچ امام ديگرى قائل نيست) اما در طول تاريخ، ما اسماعيليهاى مىشناسيم كه امامتشان بعد از محمد بن اسماعيل ادامه پيدا كرد) پس قضيه چيست؟
داستان از اين قرار است كه بعد از محمد بن اسماعيل، ديگر اثرى از امامان اسماعيليه مشاهده نمىشود) در پايان قرن سوم، شخصى به نام ابوعبدالله شيعى در شمال آفريقا پيدا مىشود و مىگويد: »مرا براى هدايت شما فرستادهاند و امامى كه مرا فرستاده است، فرزند فرزند))) محمد بن اسماعيل است و واقعيت اين است كه برخلاف تصور رايج، او فرزند داشته، ولى تقيه مىكرده است)«
وى قبايل بربر را كه آمادهى شورش بودند، گرد خود جمع كرد و گفت: امام ما عبيدالله مهدى است كه اكنون در فلان منطقه زندانى است) به اين ترتيب، خلافت فاطمى در مصر توسط عبيدالله مهدى تأسيس شد) خود اسماعيليه، اين دوره را دورهى ستر مىنامند و از همان زمان دربارهى اين كه آيا اين عبيدالله واقعا از نوادگان محمد بن اسماعيل بوده يا نه، ابهام وجود داشته است؛ به طورى كه مثلا سيد رضى آن را معتبر، ولى سيد مرتضى آن را مردود مىدانست؛ لذا سيد مرتضى طومار عباسيان در رد خلافت فاطمى را امضا كرد)جالب اين جاست كه به طور همزمان در مشرق، يعنى ايران، فردى به نام حمدان قرمط ظهور كرد كه وى نيز مردم را به تفكر اسماعيليه دعوت كرد) ولى وى خود ادعاى امامت نكرد، بلكه مدعى شد كه آخرين امام، همان محمد بن اسماعيل است؛ يعنى همان تفكر اسماعيليهى خالص)اين دو گروه در ابتدا با هم همكارى داشتند؛ اما وقتى اسماعيليهى فاطمى ادعا كردند كه: محمد بن اسماعيل مرده و نسبش به ما رسيده است، از هم جدا شدند) به اين ترتيب، دو جريان اسماعيليه پديد آمد: اسماعيليهى خالصه يا قرامطه، و اسماعيليهى فاطمى) اسماعيليهى فاطمى به خاطر در دست داشتن حكومت توانست كارى كند كه عنوان اسماعيليه عملا به آنها اختصاص يابد و به اسماعيليه خالصه، قرامطه مىگفتند)
در باب افكار اينها بايد به اجمال گفت: تفكر قرامطه دربارهى دين، نوعى تفكر باطنى بود )كه به آنها، باطنيه هم مىگفتند(؛ يعنى اصلا به ظواهر پايبند نبودند و تمامى شريعت را تأويل مىكردند؛ لذا در آنها، عملا علم فقه وجود ندارد و منتسب به اباحىگرى هستند؛ يعنى همه چيز را مباح مىدانند) اما اسماعيليه فاطمى در عين تأكيد بر باطنى بودن و تأويل ظواهر، خود نيز تا حد امكان ظواهر را حفظ مىكردند؛ لذا فقهاى مشهورى همچون قاضى نعمان مغربى، صاحب كتاب »دعائم الاسلام« را داشتند)
دربارهى ادامهى حيات اسماعيليه بايد گفت: در اسماعيليهى فاطمى، در قرن پنجم بين نزار و برادرش مستعلى بالله اختلاف درگرفت و دو فرقهى نزاريه و مستعلويه پديد آمد) شاخهاى از هر يك از اين دو فرقه هنوز باقى است )شاخهى آقاخانى از نزاريه و شاخهى بهره از مستعلويه( و امروزه هم در سراسر دنيا افرادى دارند) تمركز بيشتر آنها در هندوستان و سپس در برخى كشورهاى ساحل آفريقا و برخى كشورهاى اروپايى مثل انگلستان است) البته ايران نيز همواره از مراكز اسماعيليه بوده است )افراد قلعهى الموت و نيز خود حسن صباح، از شاخهى نزاريه هستند() لازم به ذكر است، شاخهى نزاريه پس از استقرار در الموت، - ظاهرا به علت ادغام و آميخته شدن با قرامطه -
به تدريج اباحى شدند) اينها نيز ظواهر شريعت را ملغى دانستند ( البته در مورد نزارىها بايد گفت: رفع شريعت، لزوما به معناى لاابالىگرى نيست؛ زيرا افراد مقدسى نيز در بين اينها يافت مىشود! در واقع، اينها يك سيستم اخلاقى - اجتماعى ديگرى را جايگزين كردند) و اكنون فقط فرقههاى مستعلويه است كه به شريعت پايبندند)
در مورد اسماعيليهى خالصه يا قرامطه نيز بايد گفت: اينها غير از ايران، در مناطق ديگرى نيز تشكيلاتى درست كردند كه تا قرن ششم، ردپايى از آنها يافت مىشود؛ ولى بعد از حملهى مغول، ديگر اثرى از آنها نيست ( براى بحث مفصلى دربارهى اسماعيليه، ر)ك: دايرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 8، مقالهى اسماعيليه، نوشتهى فرهاد دفترى)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در طول تاريخ، انسان با فرقههايى مواجه مىشود كه مخالفينشان آنها را غلات )جمع غالى، به معنى غلو كننده( مىنامند) اينها كسانى هستند كه دربارهى حضرت على )ع( و يا ديگر شخصيتهاى مهم دچار غلو شدهاند)
شناخت و تشخيص غلات در تاريخ، يكى از دشوارترين و پيچيدهترين كارهاى مورخان بوده است كه احيانا در اين زمينه دچار اشتباهات فراوانى نيز شدهاند) دليلش اين است كه هيچ شخص يا گروهى، عنوان غلات را براى خود نمىپذيرد و هيچ كس عقيدهى خود را غلو آميز نمىداند) علاوه بر اين، غلات همواره انديشههاى خود را تا حد امكان به صورت سرى نگه مىداشتند كه خود اين امر هم عامل ديگرى براى عدم امكان تحقيق دقيق در مورد آنها مىشد) همچنين بايد گفت: امروزه آشكار شده است، بسيارى از اسمهايى كه از آنها تحت عنوان رهبران غلات ياد مىشود، اصلا وجود خارجى نداشتهاند و عمدتا دشمنان شيعه براى محكوم كردن شيعه و اتهام غلو زدن به تشيع اين شخصيتها را ساخته و پرداختهاند) ( به عنوان مهمترين اين شخصيتهاى ساختگى، مىتوان از عبدالله بن سبا ياد كرد كه بسيارى از اهل سنت دربارهى وى داستانها نقل كردهاند؛ اما مطابق تحقيقات اخير، به ويژه چند جلد كتاب ارزشمند علامه سيد مرتضى عسگرى تحت عنوان »عبدالله بن سبا«، معلوم شده كه چنين شخصى اصلا وجود نداشته است) اما به هر حال، كسانى بودهاند كه حضرت على )ع( يا ديگران را تا حد خدايى بالا مىبردند) چنين كسانى هنوز هم بعضا وجود دارند) على اللهىها نيز از همين گروهها هستند)
از مهمترين جماعتهاى اين گروه در عصر حاضر، كسانى هستند كه در سوريه به علويون معروفند) آنها ظاهرا ( گفتيم »ظاهرا«؛ چون اين افراد عقايد خود را منتشر نمىكنند و عموما به صورت سرى نگه مىدارند) آنها حتى يك كتاب رسمى كه حاوى عقايدشان باشد، نشر نمىدهند و آنچه دربارهشان گفته مىشود، بر اساس اطلاعات كسانى است كه با آنها رابطه داشتهاند) معتقدند كه خدا يك بار در قالب مسيح )ع( و بار ديگر در قالب على )ع( حلول كرده است و ديگر بار در قالب مهدى )عج( ظهور خواهد كرد)
به هر حال، از مهمترين خصوصيات مشترك غلات اين است كه به ظاهر شريعت وقعى نمىنهند، قائل به تناسخ هستند، و همچنين معتقدند كه خدا در روح شخص مورد نظرشان حلول مىكند و با او متحد مىشود ( براى مطالعهاى دربارهى آراى غلات، ر)ك: عبدالرحمن بدوى، تاريخ انديشههاى كلامى در اسلام، ترجمه حسين صابرى، ج 2، صص 47 - 71؛ و على محمد ولوى، تاريخ علم كلام و مذاهب اسلامى، ج 1، صص 66 - 78)
نكتهى ديگرى كه در مورد غلات - و از جمله على اللهىها - بايد مدنظر قرار داد، اين است كه بسيارى از نويسندگان كتب ملل و نحل دچار اشتباه شده، غلات را فرقهاى از تشيع معرفى كرده و گفتهاند: »غلات، كسانى هستند كه در تشيع افراط كردهاند!« در اين جا بايد پرسيد: آيا اصلا افراط در تشيع، تعبير صحيحى است؟ يعنى، چند تفاوت بارز هست كه بر اساس آنها به هيچ وجه نمىتوان غلات را فرقهاى از شيعه دانست:
«1) شيعه كسانى هستند كه قائل به امامت حضرت على )ع( و جانشينى او پس از پيامبر اكرم )ص( مىباشند، حال چگونه مىتوان وضع كسانى را كه قائل به الوهيت حضرت على )ع( )نه امامت وى( هستند، افراط در تشيع ناميد؟ در واقع، اينها عملا با اين اعتقادشان، سه اصل از اصول عقايد شيعه، يعنى توحيد، نبوت و امامت را انكار مىكنند)
2) شيعه پيرو تعاليم اسلام و تعاليم ائمه معصوم )ع( است؛ در حالى كه غلات بسيارى از تعاليم ائمه )ع(، به ويژه در مورد توحيد را زير پا گذاشتهاند)
3) از پيامبر اكرم )ص( و ائمه اطهار )ع(، احاديث فراوانى در مذمت غلو كنندگان و جهنمى بودن آنان ذكر شده است؛ به طورى كه دشمن اهل بيت و غلو كننده در حق اهل بيت را مثل هم دانستهاند و مسلم است كه كسى كه با دشمن اهل بيت هم رتبه است، نمىتواند شيعه باشد)« ( على محمد ولوى، تاريخ علم كلام و مذاهب اسلامى، ج 1، صص 75 - 77)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
براى پاسخ به اين سؤال، بهتر است ابتدا نگاهى به ريشههاى پيدايش اين دو گروه داشته باشيم:
رسالت اساسى رسول خدا )ص(، تغيير و تحول بنيادى در ساختار نظام اجتماعى، بينشها، نگرشها و راه و رسم زندگى مردم بود) سرزمينى كه رسول خدا )ص( در آن به پيامبرى مبعوث شد، بنا به تعبير حضرت على )ع(، نمونهاى تمام از يك زندگى جاهلى بود) ( نهجالبلاغه، خطبه 26: »))) و انتم يا معشر العرب على شر دين و فى شر دار))) و الآثام بكم معصوبه«؛ و خطبه 2: »))) فهم فيها تائهون حائرون جاهلون مفتونون)))«) تغيير بينش و نگرش و راه و رسم زندگى چنين مردمى، بسيار صعب، كند و تدريجى بود) معارف بلند نبوى كه در قرآن كريم و كلمات مأثور از ايشان متجلى مىشد، براى اعراب غريب و نامأنوس بود و رفتار و منش متعالى آن حضرت با عادات و رويههاى آنان سازگارى نداشت؛ لذا حظ و بهرهى مردم عرب از تعليمات رسول خدا )ص( به نسبت ماندگارى و تصلبشان در جاهليت متفاوت مىشد) با اين كه عموم آنها در عنوان مسلمانى شريك بودند، اما در درك حقيقت اسلام و عمل به موازين آن و نيز قطع تعلق به سنتهاى جاهلى، در مواضع مختلفى قرار داشتند)
بر اين اساس، مسلمانان پيرو رسول خدا )ص( را مىتوان به دو گروه عمده تقسيم كرد:
دستهى اول كسانى كه به سرعت جذب معرفت و منش و سيرهى رسول خدا )ص( شده بودند و گر چه خود هنوز مدارج عالى كمال را طى نكرده بودند، اما شخصيت الهى رسول خدا )ص( را درك مىكردند و شأن و منزلت ايشان را در پيشگاه حق تعالى مىشناختند و پيروى و اطاعت كامل از او را راه سعادت فردى و صلاح اجتماعى مىشمردند) سؤال آنها از رسول خدا )ص(، سؤال براى دانستن بود و نه مجادله و چون و چرا؛ لذا آن جا كه رسول خدا )ص( دستورى مىداد، آنان اطاعت مىكردند و از اطاعت خود خشنود بودند) افرادى همچون مقداد، عمار، ابوذر و سلمان چنين بودند) ذكر اين نكته مناسب است كه پويايى و تحرك مسلمانان و پيشرفت سريع دين اسلام و موفقيتهاى رسول خدا )ص(، عمدتا ناشى از نيروى متراكم در وجود چنين كسانى بود كه از ايمان قوى آنان به رسول خدا )ص( و دين ايشان سرچشمه مىگرفت)
دستهى دوم، كسانى بودند كه عموما جلب عظمتهاى ظاهرى رسول خدا )ص( شدند و او را به عنوان يك شخصيت بزرگ اجتماعى و مدير تحولات سياسى ستودند) آنها كمتر توجهى به شأن و منزلت معنوى و كمالات الهى ايشان داشتند) به همين جهت در مقابل فرمانها و رويههاى ايشان، در چهارچوب معيارهاى باقى مانده از نظام شرك آلود حاكم بر شبه جزيره موضع مىگرفتند و موقعيت خود در نظام جديد را نيز با همان معيارها تنظيم مىكردند و به دسته بندىهايى از همان سنخ مىپرداختند، و در واقع، با كسانى با همان نگرش هم گروه مىشدند) ايشان از رسالت رسول خدا )ص(، بيشتر وحدت اعراب، اجتناب از خونريزى، عزت عرب، گسترش جغرافيايى و برخى حقوق اجتماعى را انتظار داشتند؛ و گر چه تحت تأثير شخصيت رسول خدا )ص( بودند، اما عادات جاهلى در وجود خود را كاملا كنار نگذاشته بودند؛ لذا اين افراد در حوادث حساس و لحظههاى سرنوشت ساز به سرعت تحت تأثير خصلتهاى فردى مانند خودخواهىها، حسادتها، جاه طلبىها و كج انديشىها قرار مىگرفتند؛ يا بر مبناى عادات اجتماعى، مانند عصبيتهاى قبيلهاى موضع مىگرفتند و رفتار ديگران و حتى رسول خدا )ص( را هم در بعضى از موارد با همين موازين ارزيابى مىكردند)
رسول خدا )ص( در كنار اين دو گروه، به دستور خدا بر تربيت اهل بيت خود همت گماشت و حضرت على، حضرت فاطمه و حسنين )صلوات الله عليهم( را چنان هدايت كرد كه نمونهى اعلا و بىبديل كمالاتى شدند كه هدف رسول خدا )ص( بود) از آن جا كه رسول خدا )ص( نسبت به تحولات اجتماعى و قواعد حاكم بر آن اشراف كامل داشت و از هدايت الهى هم بهرهمند بود، كوشيد تا براى مردم جا بيندازد كه جريان هدايت الهى بعد از حضور ايشان، بر عهدهى اهل بيت پاك و مطهرشان مىباشد)
روشن است، گروه اول كه تعلق روحى و معنوى بيشترى با خود رسول خدا )ص( و راه و رسم زندگى ايشان داشتند، در اين موضوع نيز از رسول خدا تبعيت كردند و هدايت اهل بيت را پذيرفتند و محبت آنان را در دل پروردند) اما دستهى دوم، به علت حضور آداب و رسوم جاهلى و يا برخى خصلتهاى فردى، با اين موضوع در چهارچوب معيارهاى جاهلى برخورد كردند ونتوانستند به درك صحيحى در اين مورد نائل آيند) حتى كسانى كه بعضى از خصائل برجسته فردى مانند شجاعت و غيرت داشتند، چون نتوانسته بودند خود را از تعلقات نظام اجتماعى جاهلى خارج كنند، در مقابل اين مشى رسول خدا )ص( موضع پنهان يا آشكار گرفتند و امامت و هدايت اهل بيت )ع( را نپذيرفتند و بعد از رحلت رسول خدا )ص( كه توانايى آشكار كردن اين موضع پنهانى را داشتند، از امامت دور افتادند)پس در واقع، اين دو نگرش به اسلام بود كه سرچشمهى پيدايش دو گروه شيعه و سنى شد؛ لذا به تعبير استاد مطهرى، مهمترين تفاوت شيعه و سنى در مفهوم مسألهى امامت است) مبناى تفكر اهل سنت اين بود كه امامت صرفا به معناى حكومت سياسى بر جامعه است و تعيين حاكم به اين معنا، صرفا به عهدهى مردم است؛ يعنى عملا ادعا كردند كه پيامبر )ص( كسى را به جانشينى خود انتخاب نكرده است؛ حتى برخى هم پذيرفتند كه پيامبر )ص( كسى را تعيين كرده؛ ولى گفتند: اين تعيين، صرفا مثل يك پيشنهاد بوده است و اين، مردم هستند كه مىتوانند او را بپذيرند و يا نپذيرند و اگر نپذيرفتند، هيچ اشكالى ندارد) ( از باب نمونه، ر)ك: شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد؛ ج 12، صص 82 - 90) وى در اين جا از استادش مىپرسد: واقعا نپذيرفتن حضرت على )ع( چه توجيهى دارد و استادش كه حنفى مذهب بود، پاسخ فوق را مىدهد) اما شيعه معتقد است كه امامت، در درجهى اول، مرجعيت و هدايت دينى مردم پس از پيامبر )ص( است؛ كه البته اين وظيفه براى تحققش نياز به حكومت هم دارد) اين كه چه كسى واقعا مىتواند از عهدهى اين كار برآيد، امرى است كه تنها خود پيامبر )ص( مىتواند تشخيص دهد؛ لذا پيامبر )ص( هر شخصى را كه تعيين كرد، مردم بايد بپذيرند و اگر كس ديگرى را به جاى او برگزينند، آن شخص مشروعيت ندارد)
به هر حال، توجه به نكتهى فوق در مورد نحوهى پيدايش اين دو فرقه، بسيار اهميت دارد) يعنى به ياد داشته باشيم: حوادث و اتفاقات سياسى تنها مىتوانند علت ظهور يك افتراق شوند؛ اما نه علت ايجاد آن افتراق؛ بلكه ريشهى هر افتراقى، وجود نگرشهاى مختلف است؛ ولى اين تفاوت نگرشهاى اصيل و غير اصيل در شرايط عادى آشكار نيست و وقوع يك حادثهى سياسى باعث مىشود كه آتش زير خاكستر شعلهور شود)
به هر حال، اين نكتهى مهمى است كه حادثهى سقيفه را يك حادثهى يك شبه نبينيم) به تعبير استاد مطهرى، اگر نزاع تنها بر سر يك سلسله از مسائل سياسى صرف باشد، مثل اين كه: »جانشينى پيامبر در حكومت 1400 سال پيش چه كسى بايست مىبود؟« آن وقت يك مسأله تاريخى مىشود كه حل آن شايد ارزش مهمى نداشته باشد؛ اما اين مسأله در اصل، حكايت از دو نحوه نگرش به اسلام دارد و اين است كه اهميت دارد) يعنى شيعه طرفدار نگرش خاصى است كه اين نگرش در تمامى زندگى وى تأثير گذار است؛ از جمله در مكتب فقهىاش)با اين بيان مىتوان به تفاوت احكام فقهى اين دو مذهب نيز پرداخت) احكام فقهى اين دو و تفاوتهايى كه دارند، به لحاظ مبانى فقهى اينهاست:
شيعه، چون علاوه بر عصمت رسول خدا )ص(، عصمت ائمه )ع( را نيز قبول دارد، اولا: قول و فعل ائمه )ع( را نيز همانند قول و فعل پيامبر اكرم )ص( حجت شرعى مىشمرد؛ ثانيا: بسيارى از مبانى فقهى مباحثش را از سخنان و ارشادات ائمهى اطهار )ع( اخذ كرده است و بر آنها پافشارى مىكند)
اما اهل سنت، چون چنين مبنايى ندارد، به فرقههاى مختلفى تقسيم شده است كه در مبانى نيز با هم اختلاف نظر دارند) در مورد مكاتب فقهى اهل سنت، اجمالا بايد گفت: اين مكاتب تا قرون سوم و چهارم هجرى بسيار متعدد بودند و بعضا حتى ضد و نقيض شده بودند) در اين سالها، برخى از بزرگان »اهل سنت و جماعت« ( در مورد چگونگى شكل گيرى گروه موسوم به »اهل سنت و جماعت« در پاسخ سؤال دوم از مباحث مربوط به امام على )ع( بحثى خواهيم داشت) به يارى برخى از خلفاى عباسى تصميم گرفتند به اين تشتت خاتمه دهند و اعلام شد كه از ميان مكاتب مختلف موجود، تنها چهار مكتب حنفى، شافعى، مالكى و حنبلى رسميت دارد و هيچ كس جز در چارچوبهى اين چهار مكتب، نه حق دارد دست به اجتهاد بزند و نه تقليد كند؛ لذا اهل سنت تا به امروز تابع اين چهار مكتب شدهاند؛ هر چند كه در يكى دو قرن اخير در مصر و برخى ديگر از كشورها، زمزمهى اين مطلب بلند شده است كه اين چهار نفر، هيچ ارجحيتى ندارند و هر كس مىتواند از نو دست به اجتهاد بزند)
اكنون اگر بخواهيم به طور مختصر مقايسهاى بين شيعه و مكاتب رسمى اهل سنت در زمينهى فقه به عمل آوريم، بايد بگوييم، در مورد منابعى كه براى استنباط احكام فقهى مورد استناد قرار مىگيرند، نظر اين دو مكتب به اين قرار است:
1) قرآن: در حجيت و اعتبار آن، هر دو گروه متفق القولند)
2) سنت: در اصل آن، همرأى، ولى در حوزه و محدودهى آن اختلاف نظر دارند) شيعه با توجه به پذيرش عصمت ائمهى اطهار )ع( سخن و فعل ايشان را نيز جزء سنت به حساب مىآورد و لذا عملا زمان سنت از 23 سال به 273 سال تبديل مىشود) بنابراين، منابع حديثىاى كه در اختيار شيعه قرار مىگيرد، بسيار غنىتر و گسترده مىباشد)
در فرقههاى اهل سنت، حنبلىها شديدا حديثگرا هستند و كمتر به نقد و بررسى وثاقت راويان حديث مىپردازند) از سوى ديگر، مذهب حنفى و به ويژه خود ابوحنيفه، با توجه به كثرت جعلياتى كه رخ داده بود، كمتر جرأت استناد به حديث داشت) وى در عين حال كه حديث شناس بود، بسيارى از احاديث را مخدوش مىدانست) دو مذهب مالكى و شافعى نيز بين اين دو سر طيف قرار دارند) مالكىها به حنبلىها نزديكترند و شافعىها به حنفىها) لازم به ذكر است كه اهل سنت در عين حال كه رسما تصريح نمىكنند، اما عملا نسبت به شخص عمر نيز ارادت ويژهاى دارند) در واقع با وى همانند يك معصوم رفتار مىكنند؛ يعنى قول و سيره وى را عملا حجت مىشمرند؛ به نحوى كه حتى گاه در مواردى كه عمر خلاف دستورات پيامبر اكرم )ص( دستور داده است )مانند متعهى زنان، و حج عمره در زمان تمتع( نظر وى را بر نظر پيامبر )ص( ترجيح مىدهند؛ گويى كه در موارد تعارض بين سيرهى پيامبر )ص( و عمر، سيرهى عمر ناسخ سيرهى پيامبر )ص( قلمداد مىشود)
3) اجماع: اهل سنت اين مطلب را بدين گونه مطرح مىكنند كه اگر علماى يك زمان بر سر مسألهاى توافق كنند و فتوا دهند، همان مطلب خواستهى دين است) اما شيعه، مطلب را به اين صورت نمىپذيرد؛ بلكه تنها اجماعى را معتبر مىداند كه »كاشف از قول معصوم« باشد؛ يعنى: اگر مثلا در دورهاى كه يكى از معصومين )ع( حضور داشته است، سخنى نقل و گفته شود: همهى علما به اين سخن معتقدند؛ و بعد معلوم شود كه امام هم در زمرهى آن افراد محسوب شده، اين اجماع، حجت است) در واقع، شيعه اجماع را راه مستقلى براى كسب حكم شرعى نمىداند؛ بلكه صرفا از آن به عنوان راهى كه به نظر معصومين مىتوان رسيد، استفاده مىكند)
4) عقل يا قياس يا))): دربارهى اين كه: »آيا علاوه بر سه منبع فوق، منبع ديگرى براى اجتهاد وجود دارد يا خير؟« اختلاف نظر هست) ائمه اطهار )ع(، اصل عدل را در شيعه مطرح كردهاند و همان طور كه در جلد اول اين مجموعه توضيح داده شد، لازمهى اين اصل، پذيرش حسن و قبح عقلى است) معنايش اين است كه اگر عقل به طور قطعى و يقينى، حكمى را تشخيص دهد، شرع نيز همان حكم را دارد؛ ولو اين كه مستقيما آن را نيافته باشيم) در ميان اهل سنت، حنبلىها مطلقا مخالف هرگونه منبعى غير از منابع فوق هستند) حنفىها در مسأله عقل افراط و پاى قياس را نيز در اين جا باز مىكنند؛ قياس، يعنى بر اساس شباهت بين دو چيز، حكم اولى را در مورد دومى نيز جارى كنيم) ائمهى اطهار )ع( شديدا با قياس مخالفت كردهاند؛ زيرا چنين تشخيصى تنها بر اساس حدس و گمان خواهد بود و نه تبعيت از عقل يقينى) در ميان مكاتب فقهى اهل سنت، منابع ديگرى همچون استحسان، مصالح مرسله و))) نيز مطرح شده است كه شيعه همهى آنها را به خاطر غير يقينى بودن، طرد مىكند) حقيقت اين است كه - همان طور كه استاد مطهرى نيز در موارد متعددى متذكر شده است - اهل سنت چون تنها سنت و سيرهى پيامبر را - آن هم با هزاران جعل و تحريف - در اختيار داشته، به نظرش رسيده است كه تنها با قرآن و اين سيرهى محدود نمىتوان همهى احكام دينى مربوط به زندگى را استخراج كرد؛ لذا به راههاى ديگرى رو آوردهاند كه عمدتا به تشخيص خود شخص مجتهد برمىگردد؛ اما شيعه با توجه به تعاليم ائمه )ع( عقيده دارد كه اسلام دين كاملى است و ما براى به دست آوردن احكام شرع، نيازى به حدس و گمان نداريم؛ بلكه با توجه به اصولى كه در قرآن و سنت و سيرهى معصومان آمده است، همه فروعات را مىتوان به دست آورد)
با توجه به اين تفاوت منابع، طبيعى است كه بسيارى از جزئيات احكام بين شيعه و سنى و حتى بين خود فرقههاى اهل سنت نيز متفاوت مىباشد كه در اين جا ديگر فرصت پرداختن به تك تك آنها وجود ندارد)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ابتدا لازم است به نكاتي اشاره كنيم:
1. ادوار حديث شيعه
احاديث شيعه كه از طريق پيامبر ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ و ائمه ي اطهار ـ عليهم السلام ـ رسيده، سه مرحله را پشت سر گذارده و امروزه وارد مرحله ي چهارم شده است. اين مراحل عبارت اند از:
الف. دوران حضور: مقصود از اين دوره، دوران حيات معصومين است كه پس از رحلت رسول خدا آغاز و تا دوران غيبت كبري كه سه قرن به درازا كشيده، ادامه داشته است. مجموع كتاب هاي اين دوره در حدود شش هزار و ششصد كتاب حديث بوده است.[1]
ب. دوره ي جمع و تبويب: اين دوره با آغاز غيبت صغري شروع و تا دوره ي صفويه تداوم مي يابد. در اين مقطع كتاب هاي حديثي بسيار، با سلسله ي اسناد روايات تحرير شد.
ج. دوره ي تدوين مجموعه هاي حديثي.
د. دوران معاصر; در اين دوران كارهاي ارزش مندي صورت پذيرفته است; هم چون معجم نويسي و راه نما سازي، تصحيح و تعليق، مسند نويسي، گزيده نويسي و تلخيص، واحد سازي كتب و مجموعه هاي حديث، پالايش احاديث، تنظيم و دسته بندي در رايانه[2].
2. اقسام حديث
روايات موجود، به حسب سند به صحيح، حسن، موثق، ضعيف تقسيم مي شوند. با توجه به اين مقدمه، از همان دوران حضور، تلاش شده است كه كتب و مجموعه هاي حديثي شيعه با سلسله ي اسناد، نگه داري شوند، تا از دست تحريف گران و جاعلان حديث در امان باشد; چنان كه محمد بن عمير يكي از راويان شيعه در ايام هارون الرشيد دست گير شد; در حبس او را آن چنان زير شلاق گرفتند تا مخفي گاه هاي شيعيان و محل پنهان نمودن احاديث را نشان دهد; ولي از خود مقاومت به خرج داد. فشار و شلاق دشمن بيش تر شد تا آن جا كه نزديك بود ابن ابي عمير به خواسته هاي دشمن تن در دهد كه ناگهان صداي هم زنداني او محمد بن يونس بن عبدالرحمان او را به خود آورد كه محمد! از خدا بترس و صبر پيشه ساز تا از طرف خداوند فرجي حاصل شود; و بنا بر اين او مقاومت نمود. بعد از چهار سال كه از زندان آزاد شد، ديد حديث هاي دفن شده، بر اثر باران و... از بين رفته اند. ابن عمير همه را دوباره از حفظ نوشت.[3] با اين همه تلاش براي حفظ احاديث شيعه، به طور مطلق تمام روايات موجود معتبر نيست; زيرا يك متن از لحاظ آسيب هايي كه او را تهديد مي كند، از چند جهت مي تواند قابل بررسي باشد: اولا بايد سلسله ي اسناد آن بررسي شود كه متصل به معصوم هست يا نه و نيز تك تك راويان، و افرادي كه در طريق نقل حديث واقع شده اند، با مراجعه به كتب رجالي، بايد بررسي شود كه شرايط لازم براي نقل روايت را دارا بوده اند يا نه. و بعد از صحت و تكميل سند، احاديث بايد از لحاظ ساختار دروني و معنوي بررسي شود كه روايت در حال تقيّه صادر نشده باشد. سپس بايد بررسي شود كه اين روايت با روايات قطعي ديگر تعارض نداشته باشد و در صورت تعارض، بايد به مرجحات و ويژگي هايي كه براي يك روايت برتر در جاي خود ذكر شده است مراجعه شود;[4] در صورتي كه از نظر مرجّحات مساوي بودند، از درجه ي اعتبار ساقط مي شوند; مگر اين كه نقطه ي اشتراكي داشته باشد كه به آن اخذ مي شود. بنا بر اين بهره برداري از حديث، كاملا يك امر تخصصي و فني است; حتي برخي از بزرگان گفته اند: همان گونه كه براي استنباط حكمي از آيه يا روايتي اجتهاد لازم است براي تشخيص سند صحيح يا سند ضعيف و... نيز اجتهاد لازم است.[5]
نتيجه اين شد كه با توجه به كيفيت نقل و جمع آوري احاديث، بسياري از روايات موجود از دست رس تحريف و آسيب مصون مانده اند و بسياري ديگر، به طور مطلق براي ما حجيّت ندارند; بلكه يا بايد يقين به صدور آن از معصوم داشته باشيم و يا به طرق صحيح به دست ما رسيده باشند و تشخيص آن هم به دست اهل فن است.
پی نوشتها:
[1] . وسائل الشيعه، ج 30، ص 165.
[2] . آشنايي با متون حديث، ص 125 . 128.
[3] . رجال نجاشي، ص 326، شماره ي 878.
[4] . محمدرضا مظفر، اصول الفقه، ج 3 . 4 ص 248.
[5] . محمدرضا حكيمي، اجتهاد و تقليد در فلسفه به نقل از رسالة الاحكام، ج 2، ص 389.
|
|
|
|
1 2 3 4 ->
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9000 سوال |
:تعداد سوالات |
|
282 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|