|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های امامت - امام شناسی |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
انديشمندان شيعه براي اثبات عصمت امامان از ادلّه ي گوناگوني بهره مي برند[1]. در زير به برخي از اين ادلّه اشاره مي شود:
1. جدايي ناپذيري مقام امامت از عصمت
مقام امامت، آن گونه كه از كتاب و سنّت بر مي آيد، در رهبري سياسي جامعه ي اسلامي خلاصه نمي شود; بلكه دنباله ي نبوّت و كامل كننده ي رسالت است.[2] اين تصوير از امامت، پيامبر و امام را كنار هم مي نشاند و دلايل عقلي عصمت را به قلمرو امامت نيز مي كشاند.[3] با اين تفاوت كه در اين جا، به جاي ابلاغ وحي، از تبيين معارف وحياني سخن مي رود.
2. قرآن و عصمت امام
آيه ي امامت: قرآن كريم ظالمان را شايسته ي مقام امامت نمي داند[4] و با توجه به آن كه در فرهنگ قرآن، هر گناه كاري ظالم خوانده مي شود،[5] چاره اي جز پذيرش عصمت امام باقي نمي ماند. روشني اين آيه به اندازه اي است كه برخي از مفسران اهل سنّت را نيز به اعترافي چنين واداشته است: «فيه دليلٌ علي عصمة الانبياء من الكبائر قبل البعثة و ان الفاسق لا يصلح للامامة»[6].
اگر اين مفسّر، به انصاف به آيه مي نگريست، ميان امامت و نبوّت فرقي نمي گذاشت و در بيان شرايط امام، بر عدالتِ تنها بسنده نمي كرد; زيرا در آيه ي مورد بحث، سخن بر سر آن است كه ظالمان شايستگي دريافت عهد الهي را ندارند. حال چگونه اين جمله از نظر اين مفسر، در يكي از مصاديق عهد (نبوت) لزوم عصمت را نتيجه مي دهد و در مصداق ديگر آن، از حدّ اشتراط عدالت فراتر نمي رود؟!
آيه ي اولوالامر: قرآن كريم همگان را به اطاعت از اولوالامر فرا مي خواند و اينان را در كنار پيامبر مي نشاند.[7] اين اطاعت به دليل آن كه قيد و شرطي را به هم راه ندارد، اطاعتي همه جانبه و بي چون و چرا است و اين مطلب جز با عصمت اولوالامر سازگار نيست; زيرا سرسپردگي اين چنيني، تنها در برابر كسي سزاوار است كه از كج روي و كج انديشي در امان است و نه تنها در گفتار، بلكه با رفتار خود نيز مردم را جز به آن چه رضاي خداوند است نمي خواند.[8]
فخر رازي، انديشمند و مفسّر بزرگ اهل سنّت كه به دليل توانايي زياد در شبهه افكني، امام المشكّكين خوانده مي شود، دلالت آيه بر عصمت را مي پذيرد; اما منظور از اولوالامر را نخبگان امّت مي داند;[9] در حالي كه پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ از امامان دوازده گانه ي شيعه نام مي برد و آنان را جانشين خود و پيشواي مردم معرفي مي كند.[10]
آيه ي تطهير: اين آيه به روشني، عصمت اهل بيت را مي نماياند و بر پاكي و طهارت آنان تأكيد ميورزد.[11] با توجه به اين نكته كه قرآن كريم هر گونه آلودگي ظاهري و باطني را «رجس» مي شمارد،[12] تفسيري جز عصمت بر نمي تابد.
3. عصمت اهل بيت در روايات نبوي
پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ ، فضايل فراواني براي اهل بيت ـ عليهم السلام ـ بر مي شمارند كه برخي از آن ها جز با عصمت آنان سازگار نيست. در اين قسمت به نمونه هايي از آن چه در كتب اهل سنّت آمده است، بسنده مي كنيم:
ـ اهل بيت، هم راه و هم تاي قرآن: در حديث پر آوازه ي ثقلين، توجّه به دو نكته، انديشه ي حق جويان را به عصمت اهل بيت ره نمون مي گردد: يكي آن كه در اين حديث، كتاب و عترت در كنار يك ديگر، محور هدايت به شمار آمده اند: «ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا ابدا»; ديگر آن كه در اين روايات بر جدايي ناپذيري قرآن و عترت تأكيد شده است: «لن يفترقا حتي يردا علي الحوض»; اگر اهل بيت معصوم از گناه و خطا بري نبودند، پيروي از آنان همواره موجب هدايت نمي گرديد و جدايي ناپذيري آنان از قرآن، معناي روشني نمي يافت.[13]
ـ پيروي از اهل بيت، مايه ي رستگاري: افزون بر حديث معروف سفينه كه اهل بيت را به كشتي نوح همانند مي كند و رستگاري ابدي را با پيروي از آنان پيوند مي زند، احاديث فراوان ديگري نيز در اين باره مي توان يافت كه روايت زير نمونه اي از آن ها است:
هر كس مي خواهد زندگي و مرگش هم چون حيات و ممات من باشد،... ولايت علي و فرزندانش را برگزيند; زيرا آنان هرگز شما را از راه هدايت بيرون نمي برند و به گم راهي نمي كشانند.[14]
پی نوشتها:
[1] . ر.ك: علامه ي حلي الالفين في امامة اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب ـ عليه السلام ـ .
[2] . الالهيات، ج 4، ص 45ـ26; امامت و رهبري، ص 52ـ51; پژوهشي در عصمت معصومان، ص 285ـ280.
[3] . ر.ك: انوار الملكوت في شرح الياقوت، ص 206ـ204; قواعد المرام، ص 179ـ177; كشف المراد، ص 365ـ364; نهج الحق، ص 158ـ157; ارشاد الطالبيين، ص 336ـ333; تنزيه الانبياء، ص 9ـ8; عقائد الاماميه، ص 67; معاني الاخبار، ص 134ـ133; تلخيص الشافي، ج 1، ص 201ـ194 و امام شناسي، ج 1، ص 9.
[4] . بقره/124.
[5] . الالهيات، ج 4، ص 121; الميزان، ج 1، ص 276; امامت و رهبري، ص 168.
[6] . تفسير البيضاوي، ج 1، ص 139.
[7] . نساء/ 59.
[8] . الميزان، ج 4، ص 401ـ387.
[9] . تفسير كبير، ج 10، ص 116.
[10] . ر.ك: اثبات الهداة، ج 1، ص 501; و ينابيع المودة، ص 495ـ494.
[11] . الميزان، ج 16، ص 313ـ309; 247ـ157; منشور جاويد، ج 5، ص 320ـ282.
[12] . ر.ك: الالهيات، ج 4، ص 129ـ128; روح المعاني، ج 22، ص 12.
[13] . الغدير، ج 3، ص 298ـ297; راهنماشناسي، ص 377ـ376; امامت و رهبري، ص 76ـ75.
[14] . كنز العمال، ج 11، ص 612ـ611، ح 32960.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
نخستين شرط براي تصدي مقام امامت، علم و آگاهي و دانش نسبت به تمام معارف ديني و نيازهاي مردم و آن چه در امر تعليم و تربيت و هدايت و اداره ي جوامع انساني لازم است، مي باشد و بدون چنان علمي اين مسئوليت هرگز به انجام نمي رسد. ائمه ي اطهار از چنين علمي، برخوردار بودند؛ اما معلومات خويش را هرگز نزد معلمان و در مكتب خانه ها كسب ننموده اند؛ بلكه علم آنان، علم حضوري (لدنّي) بوده است.
با تدبر و تحقيق و تفحص در قرآن مجيد و روايات، منابع علمي امامان در پنج منبع خلاصه مي شود:
1. آگاهي كامل از كتاب الله: آنان تفسير و تأويل و ظاهر و باطن و محكم و متشابه قرآن را به خوبي مي دانند[1]. قرآن در اين باره فرموده: (وَما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاّ اللّهُ وَالرّاسِخُونَ فِي العِلْمِ). امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمودند: «راسخان در علم، امير مؤمنان و امامان بعد از او هستند»[2].
2. وراثت از پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم): پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ تمام معارف و شرايع اسلام را به علي ـ عليه السلام ـ آموخت و طبق بعضي از روايات، علي ـ عليه السلام ـ با خط خود در كتابي نوشت و اين علم و آگاهي، نسل اندر نسل، به فرزندان ايشان يعني ديگر امامان معصوم رسيد.
3. ارتباط با فرشتگان: مطابق ظاهر آيات قرآن، ائمه مانند حضرت خضر و ذوالقرنين و مريم هستند كه با فرشتگان الهي ارتباط داشتند و حقايق از عالم غيب به آنان الهام مي شد. از حسن بن يحياي مدائني نقل شده كه از امام صادق ـ عليه السلام ـ پرسيدم: هنگامي كه سؤالي از امامي مي شود، چگونه (و با چه علمي) جواب مي دهد؟ امام فرمود: گاهي به او الهام مي شود و گاهي از فرشته مي شنود و گاهي هر دو.
4. روح القدس: از رواياتي كه در منابع اهل بيت ـ عليهم السلام ـ وارد شده، به خوبي بر مي آيد كه روح القدس با همه ي پيامبران و انبيا و معصومين بوده و امدادهاي الهي را در موارد مختلف به آن ها منتقل مي ساخته است[3].
علاوه بر مطالب پيشين، امامان به عنوان جانشيان پيامبر كه قلمرو مأموريتش جسم و جان و دنيا و آخرت است، بايد علم و دانشي در خور مأموريت عظيمش داشته باشند تا مردم به آن ها اعتماد كنند و دين و آيين خود را در اختيار آن ها قرار دهند. اين علم بايد داراي اين ويژگي ها باشد: خالي از نقص و اشتباه باشد و گرنه جلب اعتماد نمي كند؛ در خور مأموريتشان باشد، يعني از گذشته و حال و آينده آگاه باشند و چون مأموريتشان شامل ظاهر و باطن اجتماع و درون و برون مردم است، علم آنان بايد اين چنين گسترده باشد[4].
پر واضح است كه علمي با چنين شرايطي از عهده ي بشر بيرون است و تنها منبعي كه مي تواند چنين شرايطي داشته باشد، اتصال به غيب و داشتن علم لدنّي و حضوري است؛ در غير اين صورت از علم حصولي كه ساخته و پرداخته ي حس و تجربه ي بشري است و هم راه با اشتباه است، چنين چيزي ساخته نيست.
ديگر اين كه در پاره اي از روايات تصريح شده است كه حجج الهي و ائمه ي معصومين ـ عليهم السلام ـ همه ي علوم را از ناحيه ي خداوند تبارك و تعالي دريافت مي دارند كه در ذيل به دو نمونه از اين روايات اشاره مي كنيم:
ـ حضرت امام رضا ـ عليه السلام ـ در ضمن حديث مفصلي درباره ي امامت فرمود: هنگامي كه خداي تعالي كسي را (به عنوان امام) براي مردم بر مي گزيند، به او سعه ي صدر عطا مي كند و چشمه هاي حكمت را در دلش قرار مي دهد و علم را به وي الهام مي كند تا براي پاسخ، از هيچ پرسشي در نمانده، در تشخيص حق سرگردان نشود[5].
پی نوشتها:
[1] . ناصر مكارم شيرازي، پيام قرآن، ج9، ص119.
[2] . اصول كافي، ج1، ص213.
[3] . پيام قرآن، ج9، ص126ـ131.
[4] . پيام قرآن، ج9، ص115ـ116.
[5] . بحار الانوار، ج26، ص137.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
امام و خليفه ي پيامبر از نظر مسلمانان كسي است كه وظايف پيامبر ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ به استثناي آوردن شريعت را بر عهده دارد[1]؛ چنان كه امام جواد ـ عليه السلام ـ فرمود: جانشين پيغمبر قرار نمي گيرد مگر كسي كه بسان پيامبر ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ حكم صادر كند، و در تمام جهات جز نبوت و رسالت همانند پيامبر باشد.[2] در مورد لزوم نصب امام توسط خداوند دلايل فراوان عقلي و نقلي وجود دارد؛ مانند:
1. دليل عقلي
شكي نيست كه انسان هاي عادي مرتكب خطا و اشتباه و گاهي مرتكب معصيت مي شوند؛ اگر براي تفسير قرآن و بيان احكام و مسائل جديد، فرد معصومي نباشد، لازم مي آيد كه انسان ها به حق و سعادت نرسند و از آن جا كه غير از خدا كسي نمي تواند پي به عصمت افراد ببرد، پس خداوند براي تأمين غرض ( رسيدن به كمال و سعادت) بعد از پيامبر ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ دوازده امام معصوم را قرار داده كه در سايه ي علم و عصمت، بشر را از لغزش و گم راهي نجات دهند و هر امامي در زمان خود به تفسير و تبيين قرآن و احكام و مسائل جديد پرداخته تا نوبت به امام دوازدهم رسيد كه به خاطر عناد و كثرت دشمنان و مصالحي كه خدا مي داند، به اذن الهي از نظرها غايب شده اند و البته در عصر غيبت هم از پس پرده ي غيبت وظيفه ي اصلي امامت را انجام مي دهند؛ چنان كه در كتاب «ينابيع المودة» از پيامبر ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ نقل شده: قسم به كسي كه مرا به نبوت مبعوث كرده! مردم از نور مهدي موعود استفاده مي كنند؛ گرچه او غايب است؛ همان طوري كه استفاده مي كنند از نور خورشيد؛ گرچه در پس ابرها غايب باشد[3].
2. دليل نقلي
الف. قرآني:
ـ قرآن مجيد دستور داده كه از خداوند و پيامبر و اولوالامر اطاعت كنيد[4] شكي نيست كه پيامبر ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ معصوم بوده اند و همين طور اولوالامر كه اطاعت شان در رديف اطاعت خدا و پيامبر قرار گرفته است معصوم خواهند بود؛ در غير اين صورت، قرآن حكم به اطاعت مطلق نمي نمود؛ چنان كه در مورد والدين با اين كه سفارش زياد كرده، ليكن قيد و مرز آورده كه (وَ إِنْ جاهَداكَ لِتُشْرِكَ بِي ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما)[5].
چون شناخت معصوم به عهده ي معصوم است، بايد امام از جانب خدا و پيامبر معرفي شود و خداوند امامت را به كسي عطا مي كند كه او را شايسته ببيند؛ نه اين كه مردم او را تعيين كنند.
ـ قرآن مجيد مي فرمايد: (وَ إِذِ ابْتَلي إِبْراهِـيمَ رَبُّهُ بِكَلِمات فَأَتَـمَّـهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِـي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظّالِمِـينَ)[6]. در اين آيه سخن از مقام جديد براي ابراهيم ـ عليه السلام ـ شده است، يعني امامت و اين غير از نبوت است؛ زيرا ابراهيم ـ عليه السلام ـ قبل از اين وعده ي امامت داراي مقام نبوت بوده است. اين آيه مربوط به اواخر عمر حضرت ابراهيم ـ عليه السلام ـ است.[7] هم چنين آيه ي مورد بحث مي گويد وقتي ابراهيم از عهده ي تمام امتحانات موفق برآمد، مقام امامت را به او داديم و شكي نيست كه ابراهيم در جريان امتحانات، نظير شكستن بت ها، هجرت به مكه و ذبح حضرت اسماعيل، مقام نبوت را داشته است[8].
قرطبي از مفسرين اهل سنت مي گويد: جماعتي از علما با اين آيه استدلال كرده اند كه امام بايد اهل عدل و احسان و قادر بر اقامه ي عدل باشد و بر همين اساس، پسر زبير و حسين بن علي رضي الله عنه بر خليفه قيام كردند و اهل عراق و علماي آن ها بر حجّاج، و اهل مدينه بر بني اميه قيام كردند[9].
فخر رازي نيز مي گويد: اين آيه دلالت دارد كه منصب امام و رياست در دين، به ظالمين نمي رسد[10].
ب. دليل روايي:
روايات زيادي داريم كه مي گويند نصب امام و پيشواي مسلمين بعد از پيامبر فقط به امر و فرمان خداوند است؛ حتي خود پيامبر هم در اين زمينه حق انتخاب ندارند. به عنوان نمونه، وقتي كه پيامبر ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ اسلام را به قبايل عرب عرضه داشت، نوبت به قبيله ي بني عامر بن صعصعه رسيد. آن ها در پاسخ گفتند: اگر به پيروي تو در آيم و تو بر مخالفان پيروز شوي، آيا زمام امر بعد از خود را به دست ما مي دهي؟ فرمود: زمام امر به دست خداست و هر طوري كه او بخواهد عمل خواهد كرد. در نتيجه آن ها از پذيرش اسلام سر باز زدند[11].
حاصل مطالعه ي تاريخ خلفاي اسلامي، در كنار احاديث نبوي اين است كه امر نصب امامت و زعامت بايد از منبع وحي باشد و عقل هاي ناقص بشري توانايي تشخيص معصوم را ندارند.
پی نوشتها:
[1] . ابي عبدالله حاكم نيشابوري، المستدرك علي الصحيحين، ج3، ص109.
[2] . اصول كافي، ج 1، ص 245.
[3] . سليمان بن ابراهيم قندوزي حنفي، ينابيع المودة، ج3، ص 238.
[4] . نساء/59.
[5] . عنكبوت / 8.
[6] . بقره/124.
[7] . هود/ 73.
[8] . الميزان ج1، ص267.
[9] . ابي عبدالله محمد بن احمد قرطبي، الجامع لاحكام القرآن، ج2، ص108.
[10] . تفسير كبير، ج3، ص37.
[11] . ابن هشام، السيرة النبوية، ج 2، ص 66، ابن جعفر محمد بن جرير طبري، تاريخ الامم و الملوك، ج 2، ص 84، سهيلي، روض الانف، ج 1، ص 264.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در ابتدا بايد مقصود از سؤال روشن شود. اگر مراد اين است كه چون مسئله ي امامت از اصول دين است، بايد به صورت مفصّل و كامل در قرآن بيان مي شد، پاسخ اين است كه شيوه ي قرآن به اين صورت است كه مطالب و مسائل رابه صورت كلّي بيان مي كند و جزئيات آن را قرآن ناطق، يعني پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ تبيين مي كند. در حديثي از ابي بصير آمده است: از امام صادق ـ عليه السلام ـ در مورد قول خداوند (أَطِـيعُوا اللّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الأمْرِ مِنْكُمْ)[1] سؤال كردم، ايشان فرمودند: در شأن علي، حسن و... ـ عليهم السلام ـ نازل شده است. به ايشان عرض كردم: مردم مي گويند به چه علت نام علي و اهل بيت ـ عليهم السلام ـ در قرآن نيامده است. فرمودند: نماز هم بر پيامبر ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ نازل شده، ولي در قرآن از ركعات آن حرفي به ميان نيامده است... و هم چنين اين آيه هم بر پيامبر ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ نازل شده كه آن را در مورد علي و ديگر اهل بيت ـ عليهم السلام ـ تفسير نموده است».[2] از اين روي با مراجعه به كلمات پيامبر ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ در مورد اهل بيت ـ عليهم السلام ـ سفارشات فراواني را مشاهده مي كنيم كه به وضوح بر امامت و ولايت آن ها دلالت دارند؛ هم چون حديث اثنا عشر،[3] حديث ثقلين،[4] حديث سفينه[5] و حديث غدير.[6] و اگر مقصود از سؤال اين است كه مسئله ي امامت به كلّي در قرآن بيان نشده، پاسخ اين است كه با مراجعه ي به قرآن كريم مشاهده مي كنيم كه اين موضوع با صراحت بيان شده است؛ به عنوان نمونه به آيه اي كه شأن نزول آن مورد قبول شيعه و اهل سنت است، اشاره مي شود:
آيه ي ولايت
(إِنَّما وَلِـيُّـكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِـيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَهُمْ راكِعُونَ)[7]. علاوه بر مفسرين شيعه، مفسرين بزرگ اهل سنت هم چون قرطبي،[8] ابن كثير،[9] و طبرسي[10] گفته اند مراد از (الَّذِينَ آمَنُوا) در اين آيه، علي ـ عليه السلام ـ است.
2. آيه ي تبليغ
(يا أَيُّها الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ )[11]. در منابع فريقين وارد شده كه اين آيه در شأن حضرت علي ـ عليه السلام ـ نازل شده است.[12] هم چنين از ذيل آيه فهميده مي شود كه مسئله ي بسيار مهمي مطرح بوده است؛ چرا كه خداوند مي فرمايد: اگر اين پيام را به مردم ابلاغ نكني، رسالت و پيام خدا را نرسانده اي و اگر امامت فرعي از فروع دين بود، از چنين جايگاه و اهميتي برخوردار نبود كه بدون تبليغ آن، رسالت پيامبر ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ ناقص بماند.
3. آيهي اكمال
(اليَوْمَ يَـئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ... اليَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِـيتُ لَكُمُ الإِسْلامَ دِيناً)[13]. اين آيه بعد از انتصاب علي ـ عليه السلام ـ به امامت توسط پيامبر اكرم ـ عليه السلام ـ در روز غدير خم نازل شده است[14] و دلالت صريح بر مسئله ي امامت دارد. مخصوصا ذيل آيه كه از يأس و نااميدي كفار سخن به ميان آمده و هيچ مسئله ي فرعي نمي تواند چنين موجب يأس و نااميدي كفار از دين اسلام شود.
پی نوشتها:
[1] . نساء/59.
[2] . اصول كافي، ج 1، ص 286.
[3] . سيكون بعدي اثنا عشر اميراً...كلهم من قريش. صحيح بخاري، ج 9، ص 101؛ فاضل هندي، كنز العمال، ج 1، ص 380.
[4] . اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي اهل بيتي. شيخ صدوق، أمالي، مجلس 64، ح 15، ص 338؛ صحيح مسلم، ج 4، ص 1873.
[5] . مثل اهل بيتي كمثل سفينه نوح...؛ بحارالانوار، ج 22، ص 408؛ حاكم نيشابوري، المستدرك، ج 3، ص 151.
[6] . من كنت مولاه فهذا علي مولاه؛ اصول كافي، ج 8، ص 27؛ سنن ترمذي، ج 5، ص 632.
[7] . مائده/ 55.
[8] . تفسير قرطبي، ج 6، ص 221.
[9] . تفسير ابن كثير، ج 2، ص 71.
[10] . تفسير طبرسي، ج 6، ص 186.
[11] . مائده / 67.
[12] . ابن ابي حاتم، تفسير القرآن العظيمه، ج 4، ص 172؛ سيوطي، درّ المنثور، ج 3، ص 117.
[13] . مائده / 3.
[14] . . خطيب بغدادي، تاريخ بغداد، ج 8، ص 29؛ ابن عساكر، تاريخ مدينه ي دمشق، ج 2، ص 75.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
نبوت و امامت دو منصب الهي اند كه از جانب خداوند به افراد برگزيده و شايسته اعطا مي شود تا واسطه ي فيض الهي به سوي مردم و هدايت آنان به كمال و سعادت باشند و نبي و امام به واسطه ي اين دو منصب الهي، داراي وظايف خاص و مقام و منزلت ويژه اي مي شوند.
تعريف نبوت و امامت
نبوت منصبي است از جانب خداوند كه پيام و دستوراتي را به وسيله ي وحي، از ناحيه ي خداوند دريافت كرده، آن را ابلاغ مي كند[1]؛ اما امامت، رياست و زعامت عمومي بر مردم در امور دين و دنياست.[2]
تفاوت نبوت و امامت
چنان چه از تعريف اين دو روشن شد، نبوت مقام دريافت وحي از جانب خداوند است كه اگر با مقام رسالت هم راه شود، وظيفه ي ابلاغ و نشر احكام الهي به عامه ي مردم، به آن افزوده مي شود؛ ولي امامت مرحله ي اجراي عملي احكام شرع در جامعه است؛ يعني امام با بهره گرفتن از رياست عمومي بر مردم از طرف خداوند موظف به تشكيل جامعه ي اسلامي و پياده نمودن احكام شريعت است؛ به عبارت ديگر، امام علاوه بر ارايه ي طريق به مردم، موظف به رساندن آن ها به مطلوب هم هست.[3]
تفاوت ديگر در نوع ارتباط با خداوند است. در حديثي از امام باقر ـ عليه السلام ـ آمده: «نبي كسي است كه ملك را در خواب مي بيند و در بيداري صداي او را مي شنود، ولي خود او را نمي بيند؛ امّا امام صداي ملك را مي شنود ولي در خواب و بيداري او را نمي بيند».[4]
برتري امامت بر نبوت
بنا بر آن چه از آيات و روايات استفاده مي شود، مقام امامت برتر و بالاتر از مقام نبوت است. پاره اي از دلايل آن عبارت اند از:
1. در آيه اي كه در شأن حضرت ابراهيم نازل شده آمده: (وَ إِذِ ابْتَلي إِبْراهِـيمَ رَبُّهُ بِكَلِمات فَأَتَـمَّـهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِـي)؛[5] به خاطر بياوريد هنگامي را كه خداوند ابراهيم را با وسايل گوناگوني آزمود و او به خوبي از عهدهي آن ها بر آمد، خداوند به او فرمود: من تو را امام و رهبر مردم قرار دادم.
روشن است كه اين مقام در اواخر عمر حضرت ابراهيم به او داده شده است؛ يعني زماني كه آن حضرت داراي مقام نبوت و رسالت بود. حال اگر مقام امامت برتر از نبوت نباشد، مزيّت و برتري براي او نبود و اين وعده ي الهي چيزي بر مقام او نمي افزود.
دليل اين كه مقام امامت در اواخر عمر آن حضرت و بعد از مقام نبوت و رسالت به او داده شد، يكي اين است كه آن حضرت در ادامه از خداوند مي خواهد كه از دودمانش نيز اماماني قرار دهد. و روشن است كه آن حضرت در اواخر عمر و پس از يأس و نااميدي از صاحب فرزند شدن، چنين درخواستي از خداوند نمود. دليل ديگر اين كه در آيه آمده: ابراهيم با كلماتي آزمايش شد و يكي از آزمايشات، ذبح اسماعيل بوده. اين اقدام براي ذبح اسماعيل، مسلماً همان امتحان آشكار است و ثابت شده كه حضرت اسماعيل در اواخر عمر حضرت ابراهيم به دنيا آمده است.
2. از امام صادق ـ عليه السلام ـ نقل شده كه فرمودند: «خداوند ابراهيم را بنده ي خاص خود قرار داد پيش از آن كه پيامبرش كند و او را به عنوان نبي انتخاب كرد پيش از آن كه او را رسول خود قرار دهد و او را رسول قرار داد، پيش از آن كه خليل خود قرار دهد و او را خليل خود قرار داد، پيش از آن كه امام قرار دهد. هنگامي كه همه ي اين مقامات در او جمع شد، به او فرمود: من تو را امام مردم قرار دادم»[6]. بنا بر اين، آخرين سير تكاملي آن حضرت، امامت بوده كه خداوند بعد از نبوت به آن حضرت اعطا فرمود.
3. پيامبر گرامي اسلام ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ به فاطمه ـ عليها السلام ـ فرمود: «اما ترضي ان الله عزوجل اطلع الي اهل الارض فاختار رجلين احد هما ابوك و الاخر بعلك»[7]؛ آيا راضي نمي شوي كه خداوند در ميان اهل زمين دو نفر را انتخاب كرد و برگزيد؛ يكي پدرت و ديگري همسرت علي عليه السلام ؟! پر واضح است كه حضرت علي ـ عليه السلام ـ نبي نبوده و با اين حال بر تمام پيامبران برتري داده شده است.
پی نوشتها:
[1] . الالهيات، ج 4، ص 121؛ الميزان، ج 1، ص 276؛ امامت و رهبري، ص 168.
[2] . تفسير البيضاوي، ج 1، ص 139.
[3] . نساء/ 59.
[4] . الميزان، ج 4، ص 401ـ387.
[5] . تفسير كبير، ج 10، ص 116.
[6] . ر.ك: اثبات الهداة، ج 1، ص 501؛ و ينابيع المودة، ص 495ـ494.
[7] . الميزان، ج 16، ص 313ـ309؛ 247ـ157؛ منشور جاويد، ج 5، ص 320ـ282.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
كلمه ي امام به معناي پيشوا و رهبر است. اعم از اين كه اين پيشوايي به سوي سعادت و كمال و يا در جهت انحطاط و سقوط باشد; پيشوا يعني كسي كه پيش رو است و عده اي تابع و پيرو او هستند; اعم از آن كه عادل و درست كار باشد و يا باطل و گم راه كننده;[1] در قرآن كريم واژه ي امام در هر دو معنا به كار رفته است:
(وَجَعَلْناهُمْ أَئِـمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا)[2]; ما آن ها را پيشوايان هادي به امر خودمان قرار داديم.
و در جاي ديگر مي فرمايد: (أَئِمَّـةً يَدْعُونَ إِلي النّارِ)[3]; پيشواياني كه مردم را به سوي آتش مي خوانند.
معناي اصطلاحي امام
آن چه در بحث امامت مورد نظر شيعه است، امام به معناي خليفه و جانشين رسول خدا ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ است كه با او در تمام وظايف و مسئوليت هاي الهي غير از تلقّي و دريافت وحي، مشترك است.
امامت در اصطلاح شيعه، عبارت از يك منصب عام الهي و خدادادي است.[4] امام رضا ـ عليه السلام ـ در تعريف امام مي فرمايد: امامت زمام دين و نظام مسلمين و صلاح دنيا و عزّت مؤمنان است. امامت اساس اسلام بارور و شاخه ي بلند آن است. امام، حلال خدا را حلال و حرام خدا را حرام مي شمرد و آن را تحقق مي بخشد; حدود الهي را به پا مي دارد و از دين خدا دفاع مي كند و به سوي راه پروردگارش به وسيله ي دانش و اندرز نيكو و دليل رسا و محكم دعوت مي كند. امام امين خداوند در ميان مردم، حجت حق بر خلق، خليفه ي الهي در جامعه، رهبر و ره نماي خلق به سوي حق و نگهبان حريم حقوق الهي است.[5]
پی نوشتها:
[1] . پيشين، ج26، ص137.
[2] . ر.ك: علامه ي حلي الالفين في امامة اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب ـ عليه السلام ـ .
[3] . الالهيات، ج 4، ص 45ـ26; امامت و رهبري، ص 52ـ51; پژوهشي در عصمت معصومان، ص 285ـ280.
[4] . ر.ك: انوار الملكوت في شرح الياقوت، ص 206ـ204; قواعد المرام، ص 179ـ177; كشف المراد، ص 365ـ364; نهج الحق، ص 158ـ157; ارشاد الطالبيين، ص 336ـ333; تنزيه الانبياء، ص 9ـ8; عقائد الاماميه، ص 67; معاني الاخبار، ص 134ـ133; تلخيص الشافي، ج 1، ص 201ـ194 و امام شناسي، ج 1، ص 9.
[5] . بقره/124.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
1- ولایت و امامت ائمه (علیهم السلام) از ناحیه خداوند تبارک و تعالی جعل شده و به وسیله پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ابلاغ شده است. داستان غدیر خم که در آن امام امیرالمومنین(علیه السلام) به ولایت نصب شد و در سوره مبارکه مائده به آن اشاره شده است چیزی جز ابلاغ فرمان خداوند متعال به وسیله پیامبر عظیم الشأن اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) نیست.
2- اساساً آن چه که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بیان میکند عبارت از همان بیان خداوند است و هرگز امری که مغایر با خواست و اراده خداوند باشد بر زبان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) جاری نخواهد شد و ولایت و امامت ائمه اهل البیت از این قاعده کلی استثنا نیست. قرآن می فرماید:( وَ النَّجْمِ إِذا هَوی*ماضلَّ صاحِبُکُمْ وَ ما غَوی*وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی*إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی، سوگند به ستاره هنگامی که افول میکند، که هرگز دوست شما [محمّد «ص»] منحرف نشده و مقصد را گم نکرده است، و هرگز از روی هوای نفس سخن نمیگوید!آنچه میگوید چیزی جز وحی که بر او نازل شده نیست!)[1]
پی نوشتها:
[1] - سوره نجم . آیه 1الی4
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مسأله امامت یک مسأله الهی است و جانشین پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) باید از طریق وحی به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) تعیین گردد، امام(علیه السلام) یک رهبر عادی نیست که فقط به اداره کشور و حفظ مرزهای آن بپردازد، بلکه وی علاوه بر این وظیفه، وظایف خطیر دیگری مانند تفسیر قرآن، بیان احکام، پاسخگویی به سوالات اعتقادی مردم، و جلوگیری از هر نوع انحراف در عقیده و تحریف در شریعت دارد. و انجام این وظایف خطیر در گرو داشتن علمی گسترده و خطا ناپذیر است. و افراد عادی چنانچه متصدی این گونه امور گردند، از خطا و اشتباه مصون نخواهند بود.
با توجه به این مطلب شناخت امام(علیه السلام) از دو راه امکان پذیر است:
الف: پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) گرامی به فرمان خدا بر امامت امام(علیه السلام) معین تصریح کند.
ب: امام(علیه السلام) پیشین بر امامت امام(علیه السلام) بعدی تصریح کند.
امامت پیشوایان دوازده گانه شیعه از هر دو راه ثابت شده است. هم پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) طبق روایات بر امامت آنان تصریح کرده است، و هم هر یک از ائمه(علیهم السلام)، امام(علیه السلام) بعد از خویش را معرفی نموده است.
پیامبرگرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) تنها به معرفی حضرت علی (علیه السلام) اکتفا نکرد. بلکه یادآور شد که پس از وی امامان(علیه السلام) دوازده گانه ای خواهند آمد که عزت دین و اسلام به واسطه آنها تحقق خواهد پذیرفت چنانکه فرمود:
«لایزال الاسلام عزیزاً الی اثنی عشر خلیفة»[1]
مسلماً این دوازده خلیفه که عزت اسلام منوط به وجود آنان شمرده شده است، جز بر امامان(علیهم السلام) دوازده گانه شیعه قابل انطباق نیست. [2]
خلاصه بحث اینکه امام(علیه السلام) از طرف خداوند متعال نصب و تعیین می شود و به واسطه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) اکرم یا امام(علیه السلام) قبلی به امت معرفی می شود.
پی نوشتها:
[1] صحیح البخاری، ج 9، ص 81، باب الاستخلاف/ صحیح مسلم، ج 6، ص 3 کتاب الأماره/ مسند احمد، ج 5، ص 86 و 108/ مستدرک الحاکم، ج 3، ص 18/بحارالانوار، ج36، ص 266.
[2] منشور عقاید امامیة، 150-171 با اندکی تصرف.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
رژيم امامت،رژيمى است الهى و انقطاع ناپذير و دوره فترت ندارد و در هر زمان و هر عصر وجود دارد،از عصر حضرت رسول اعظم صلى الله عليه و آله و سلم تا حال تشكيل و برقرار بوده و هست،و تا دنيا باقى است،برقرار خواهد ماند،چنان كه امير المؤمنين عليه السلام فرمود:
«لا تخلو الارض من قائم لله بحجة،اما ظاهرا مشهورا،و اما خائفا مغمورا،لئلا تبطل حجج الله و بيناته (1)
«زمين از قائمى كه براى خدا حجتباشد خالى نخواهد ماند (و اين حجت) يا ظاهر و مشهور است و يا بيمناك و مستور،براى اين كه حجتهاى خدا و بينات او باطل نگردد و از بين نرود». بر هر كس واجب است كه«نظام امامت»را بشناسد و به آن ايمان داشته باشد،و در هر زمان و هر مكان، فقط مردم بايد از اين نظام اطاعت كنند،و هر كس،در هر كجا و هر نقطهاى از دنيا كه باشد و هر شغل و كارى كه داشته باشد-لشكرى باشد يا كشورى،بازرگان باشد يا پيشهور،دانشمند باشد يا دانشجو-بايد مطيع اين رژيم و فرمانبر اين نظام و برنامههاى آن باشد،تفاوت نمىكند كه اين نظام مسلط بر اوضاع باشد يا مسلط نباشد،و حكومتهاى غاصب در امور مداخله داشته باشند،يا نداشته باشند.
اين حكومت است و دين است و سياست است و رژيم و نظام،پس اگر يك فرد مسلمان در دورترين نقاط چين يا اروپا يا آمريكا يا هر منطقه ديگر باشد كه حكومتهاى غير شرعى قدرت سياسى و اداره امور را در دست داشته باشند،همان يك فرد بايد مطيع نظام الهى امامتباشد تا در نظام حكومتخدا باشد و بايد دستور العمل و برنامه كارش را از طريق نظام امامت تعيين كند،حتى اگر در منطقه حتحكومت رسمى كفار زندگى مىكند و كارمندمؤسسات و وزارتخانهها و ادارات آنها نيز باشد باز هم بايد فرمانبر نظام امامتباشد و از آن نظام دستور بگيرد و تابعيت آن را داشته باشد.
دور بودن از حريم و منطقه نفوذ رسمى اين رژيم،شخص را از اطاعت و تابعيت آن،معاف نخواهد كرد.
ابوذر و سلمان و مقداد و عمار ياسر و اين گونه شخصيتها،در حال تسلط نظام غاصب،فرمانبر نظام امامتبودند،و امثال على بن يقطين و محمد بن اسمعيل بن بزيع نيز،اگر چه به ظاهر در دستگاه هارون و حكومتبنى عباس وارد بودند،اما در عين حال از نظام امامت اطاعت مىكردند.
هر كس بايد مشخص سازد و تعيين كند كه در زندگى و تمام شؤون و امور خود،از چه رژيم و نظامى اطاعت مىكند و تابع چه حكومتى است.
بايد معلوم كند كه تابعيتحكومتخدا را قبول كرده يا حكومت طاغوت را پذيرفته است،و مؤمن به خدا مىباشد،يا مؤمن به طاغوت.
متاسفانه بيشتر مسلمانان به اين مساله بسيار مهم توجه كافى نكرده و معنى«ولايت»را درك ننموده و از اهميت اين بعد آن،كه اطاعتباشد غفلت كردهاند و آنان كه خيلى مذهبى و متعهد هستند،به انجام يك سلسله فرائض و واجبات،و ترك محرمات،اكتفا مىكنند.
اما از اين كه در حال حاضر چه تابعيتى بايد داشته باشند،غفلت دارند و اگر تابعيتحكومتهاى غير شرعى را قبول نكرده باشند،تابعيتحكومتشرعى را هم آگاهانه نپذيرفتهاند و به تعهدات و مسؤوليتهائى كه در برابر آن دارند،توجه ندارند و تابعيتحكومتشرعى را يك مساله و وظيفه اسلامى نشمردهاند.
طبق مذهب اهل سنت كه تشكيل حكومتشرعى،ممكن استبه فترت و سستى برخورد نمايد و در بعضى از زمانها به عللى نظام حكومت اسلامى تعطيل شود،و ممكن است در زمانى كه حكومتشرعى تشكيل نشده مساله تابعيت از آن هم مطرح نباشد،و بلكه بى موضوع گردد.
اما طبق مذهب«شيعه»كه نظام امامت،رژيم دائم و مستمر است،هميشه و در تمام شرايط، ابعيتحكومتشرعى يك فريضه اساسى و عمده است.
حكومت مخصوص ذات خدا است:
ان الحكم الا لله امر الا تعبدوا الا اياه مخلصين له الدين ذلك الدين القيم (2)
و بايد فقط خدا پرستش و اطاعتشود و اطاعتبراى او خالص باشد و مردم در برابر حكومت و سلطنت و رژيم او خاضع و فرمانبر باشند:
دين قيم و مستقيم،اين است:
رژيم امامت،يعنى حكومتخدا،و تابعيت اين رژيم،تسليم حكم خدا بودن و در منطقه حكومتخدا زيستن و به حكومت غير خدا عقيده نداشتن است.
تفاوت نمىكند در اعصارى كه ائمه عليهم السلام حضور داشتند و غاصبان حكومت،مانع از مداخله رسمى آنها در كارها بودند،يا در عصر غيبت كبرى كه امام عليه السلام غايب مىباشند،بايد هر مسلمانى در اين رژيم (نظام امامت) ثبت نام كند و از اينجا فرمان ببرد و شناسنامه حقيقى خود را از اين حكومتبگيرد. حكومتشرعى هميشه بر پا است و مرز و منطقه و كشور ندارد هر كجا يك فرد متشرع و يك مسلمان متعهد باشد،آنجا در قلمرو فرمان اين حكومت محسوب است.
امروز مهمترين چيزى كه بايد به شيعيان خصوصا و به مسلمانان عموما تفهيم كرد،مساله رژيمى است كه بايد از آن تبعيت داشته باشند،و نظامى كه بايد از آن اطاعت نمايند. اين موضوع اگر كاملا درك شود يگانه وسيلهاى است كه از آن براى اصلاح امور و مبارزه با عوامل بيگانه استعمار و استعباد و استبداد،مىتوان استفاده كرد. اين حكومت و نظام امامتبود كه در واقعه تحريم تنباكو،حكومت انگلستان را به زانو در آورد و رشته استبداد ناصر الدين شاه را قطع كردو استعمارگران را در بيم و هراس انداخت. و اين ملت مسلمان و شيعه ايران بود كه در اين واقعه به دنيا اعلام كرد كه تابعيت رژيمى را دارد كه رهبرى آن با آيت الله مرحوم«ميرزاى شيرازى»-اعلى الله مقامه-است»و تابعيت رژيم استبدادى ناصر الدين شاه را ندارد.
نظام امامتيكى از انقلابىترين و سازندهترين برنامههاى اسلامى است (3) كه متاسفانه از ان بطور كامل در پيش برد مقاصد و اهداف اسلام،امر به معروف و نهى از منكر و مبارزه با تجاوز و استضعاف،استفاده نمىشود،و چنان كه بايد به عموم تبليغ نشده و ايمان به اين نظام و ابعاد آن و تعهداتى كه مؤمن به اين نظام دارد،در يك سطح همگانى و با اهميت عرضه نمىشود.
به نظر اينجانب تمام يا عمده نقاط ضعف و عقب ماندگىهاى جامعه،از عدم توجه به اين برنامه و مشخص نكردن تابعيت و ملتزم نبودن به لوازم عقيده به امامت و نشناختن آن،مايه گرفته است،و اين كه بسيارى امامت را در عصر حاضر يك امر اعتقادى خارج از عمل مىشمارند و آن را مربوط به دوران و عصر حضور امام مىدانند،و نمىدانند كه هم اكنون نيز نظام امامت قائم و بر پا است و فقط تبعيت ازآن،راه نجات دنيا و عقبى است.
عقيده به نظام امامت و حكومتشرعى،در تمام شؤون،قدرت سازندگى دارد،و شعبهاى از عقيده توحيد خالص است كه از آن انفكاك ندارد،و حديثشريف معروف: «من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية» (4)
همين استمرار و همين لزوم اطاعت دائم و در تمام اعصار و ازمنه و مناطق را تاييد مىنمايد و چون عقيده به نظام امامت رشتهاى از عقيده به توحيد و حكومتخدا و سلطنتحق است،هر كس بميرد و امام زمان خود را نشناخته باشد،به مردن جاهليت مرده است. و چون اطاعت داشتن از نظامات ديگر،يك نوع شرك فكرى و عملى است،حضرت صادق عليه السلام در ضمن حديثى مىفرمايد:
«لا دين لمن دان الله بولاية امام جائر ليس من الله (5)
دينى نيست از براى كسى كه خدا را به ولايت پيشواى ستمكارى كه از جانب خدا نيست،عبادت كند». و حضرت امام باقر عليه السلام مىفرمايد:
«قال الله تبارك و تعالى:لاعذبن كل رعية فى الاسلام دانتبولاية كل امام جائر ليس من الله،و ان كانت الرعية فى اعمالها برة تقية،و لاعفون عن كل رعية فى الاسلام دانتبولاية كل امام عادل من الله،و ان كانت الرعية فىانفسها ظالمة مسيئة» (6)
«خداوند متعال فرموده است:البته عذاب خواهم كرد هر رعيتى را كه در اسلام متدين گردد به ولايت هر پيشواى ستمكارى كه از جانب خدا نيست،اگر چه رعيت در كارهاى خود نيكوكار و پرهيزكار باشد و البته عفو مىكنم از هر رعيتى كه در اسلام متدين گردد به ولايت امام عادلى كه از جانب خدا باشد، اگر چه در ذات خود ستمگر بدكردار باشد».
از امثال اين احاديث (7) اهميت امامت و رهبرى سياسى،و نقش آن در اجتماع معلوم مىگردد و اين كه اگر ملتى و فردى در اين اصل مسامحه كند و به نظامى كه بر اوضاع مسلط است و به شرعى بودن آن، اعتنا نداشته باشد و در اين موضوع خود را مسؤول نشمارد (اگر چه در كارهاى ديگرش مواظب دستورات شرع باشد) مستحق باز خواست و عذاب خواهد شد. و نيز از اين احاديث استفاده مىشود كه نظام امامت،نظام محدودى نبوده و مستمر و جاودان مىباشد و به عصر حضور منحصر نيست هميشه منعقد است و هيچگاه تعطيل نشده و نخواهد شد.
در عصر ما نيز حكومتشرعى بر اين اساس برقرار است و هيچ كس در ترك اطاعت آن و قبول نظامات ديگر معذور نيست و عقيده به وجود امام عصر عليه السلام و حيات آن حضرت معنايش اعتقاد به وجود حكومتشرعى و لزوم اطاعت از اوامر و پيشنهادها و دستورات فقهاى جامع الشرايط است.
باز تكرار مىكنيم كه:منطقه نفوذ اين حكومت مرز ندارد و تا هر كجا مسلمان و شيعه باشد،بايد نفوذ داشته باشد و هر كس ما بين خود و خدا،بايد از اين نظام تبعيت كند،اگر چه اين نظام،به حسب ظاهر استيلاء بر امور و تسلط حكومتهاى ظاهرى را نداشته باشد.
خلاصه،التفات به اين مطلب بسيار لازم است كه ما يك عقيدهاى توحيدى داريم كه:
«له الحكم و له الامر،و هو الحاكم،و هو السلطان و هو الولى،و هو المولى،و هو...و هو...»
«حكم براى خدا است،و فرمان مختص ذات او است و حاكم او است و سلطان و ولى و مولى او است و...».
بنابراين،هيچكس و هيچ گروه بر كسى نمىتواند حكومت كند،ولايت و سلطنت ندارد،مگر باذن الله و به حكم خدا،و همه مردم بايد در تحتحكومتخدا و داخل در سلطان الله،و مطيع احكام الله و ساكن مملكت الله باشند.
پس حكومتهائى كه من جانب الله نيستند،طبق هر رژيم و برنامهاى كه باشند،باطل،و اطاعت از آنها بالذات حرام است،وفقط حكومتخلفاى الهى و كسانى كه از جانب آنها نيابت دارند،شرعى و واجب الاتباع است و اين منصب براى احدى غير از آنها ثابت نيست.
خداوند متعال ما را به حقايق اين امور هدايت فرمايد.
و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمين.
پی نوشتها:
1-نهج البلاغه،حكمت 147،و به تذكرة الحفاظ ذهبى،ج 1،ص 12،نيز مراجعه شود.
2-سوره يوسف،آيه 40.
3-ايمان و عقيده به اين نظام كمترين فائدهاش باز دارى و كنترل هر نظام ديگر است كه بر اوضاع مسلط شده باشد،عقيده به نظام امامت،آن نظامات غير شرعى را نيز محدود مىكند و از ديكتاتورى و مطلق العنانى آنها جلوگيرى مىنمايد،و افراد را از اينكه دربستخود را در اختيار آنها بگذارند،مانع مىشود.نظام امامت در هر مرحلهاى از نفوذ كه باشد در همان مرحله نظام بازدارى از ظلم و فساد و استضعاف است كه بيشتر از اين در اينجا مجال شرحش نيست.
4-منتخب الاثر ص 15.
5-كافى ج 1،ص 375.
6-كافى،ج 1،ص 376،ح 4.
7-مخفى نماند كه احاديثبسيار در موضوع ولايت اهل بيت عليهم السلام و اينكه هيچ عملى بدون ولايت نفع نمىدهد وارد است،كه قسمتى از آنها را در كتاب«امان الامة»نقل كردهام،و همه بر اهميت نظام امامت و اينكه بايد امت آن را تعظيم نموده و از آن اطاعت داشته باشند،دلالت دارند.
8-رجوع شود به منتخب الاثر،ب 5،ف 7،ص 475 و 476.
منبع: امامت و مهدويت ، حضرت آيت الله العظمى لطف الله صافى گلپايگانى (مد ظله العالی)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در مورد علم امامان (ع) نكاتى را بايد مد نظر قرار داد:
يكم. پيامبر (ص) و ائمه اطهار (ع) در مسائل عادى، فردى و امور اجتماعى، موظّف به استفاده از علم عادى بودهاند. از اين رو همواره در اين گونه مسائل، از طرق معمولى تحقيق و كسب آگاهى نموده و بر اساس برآيندهاى آن عمل مىكردند.
سر اين مسأله نيز آن است كه آنان الگوى بشريتاند و اگر در مسير زندگى و حركتهاى اجتماعى، راهى غير از اين بپويند، ديگر جنبه اسوه بودن خود را از دست خواهند داد و جهانيان به بهانه آنكه آنان با علم لدنى عمل مىكردهاند، از حركتهاى سازنده، انقلابى و اصلاحى باز خواهند ايستاد.
دوم. برخى بر اين عقيدهاند كه علم غيب براى پيامبر (ص) و امامان (ع) شأنى است يعنى، چنان نيست كه همواره هر چيزى را بالفعل بدانند بلكه اگر بخواهند از طريق غيبى بدانند، خواهند دانست و يا اگر خدا بخواهد، علم چيزى را در اختيار آنان قرار خواهد داد.
سوم. علم غيب گاهى به واقع محتوم و تغيير ناپذير تعلق مىگيرد. بنابراين بعضى از چيزهايى كه پيامبر (ص) و امامان (ع) از طريق غيبى مىدانند، همان چيزى است كه حتما واقع خواهد شد مانند كسى كه از عمارت بسيار بلندى پرتاب گرديده و در بين راه مىداند كه به سرعت به زمين اصابت خواهد كرد. اين گونه آگاهى چيزى نيست كه با آن بتوان تغييرى ايجاد نمود و سرنوشت چيزى را تغيير داد.
به عبارت ديگر، گاهى علم به صورت تعليقى و شرطى است مثل اينكه انسان بداند اگر از منزل بيرون رود تصادف خواهد كرد. اين قضيهاى شرطى است و فرد ممكن است با بيرون نرفتن از منزل، خود را حفظ كند ولى اگر بداند كه در روز معينى فلان حادثه براى او اتفاق خواهد افتاد و چيزى اختيارى در دگرونى آن دخيل نيست، آيا باز هم خواهد توانست از بروز آن جلوگيرى نمايد؟ علم ائمه (ع) به كيفيت مرگ خود مىتواند از اين نوع نيز تفسير شود.
پرسمان
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بحث كردن با برادران و خواهران اهل تسنن، راههاى متعددى دارد و دلايل محكم بسيارى در اين زمينه هست ليكن استفاده از آنها بيش از هر چيز وابسته به تفطن و تسلط علمى كسى است كه به گفت وگو مىپردازد. همچنين آشناييكافى نسبت به خصوصيات فكرى و روحى مخاطب بسيار لازم است. براهين موجود را مىتوان به سه دسته كلى تقسيم نمود:
1. براهين عقلى، 2. دلايل قرآنى، 3. روايات پيامبر اكرم (ص).
طبيعى است گستردگى هر يك از اين استدلالات، مطالعه كتاب هاى متعددى را مىطلبد و در اين مختصر امكان بحث از آنها نيست ليكن اختصارا به دو برهان اشاره مىگردد:
يك. از ديدگاه قرآن:
1. از نظر قرآن حتما رهبرى و امامت امت، بايد به دست معصوم و دور از هر گونه كژى باشد. اين نكته به تعابير مختلفى در كتاب الهى بيان شده است. از جمله هنگامى كه ابراهيم (ع) بهامامت رسيد: «انى جاعلك للناساماما» و آن منصب الهى را براى فرزندانش درخواست نمود: «قال ومن ذريتى» پاسخ آمد: «قال لاينال عهدى الظالمين» عهد من به ستمكاران نمىرسد.
آيه بالا نشان مىدهد كه امامت منصبى الهى است نه به انتخاب افراد و به كسانى اعطا مىشود كه از هر ظلمى با مفهوم وسيع قرآنى آن پاك و مبرا باشند.
در آيه ابلاغ نيز قرآن مىفرمايد: «يا ايها النبى بلغ ما انزل اليك من ربك فان لم تفعل فما بلغت رسالته» و به دنبال آن آيه اكمال دين است كه در خصوص ولايت اميرالمؤمنين (ع) مىباشد و جزئيات آن در روايات متواتره بيان گرديده است.
دو. از ديدگاه عقلى
1. لزوم رهبرى در جامعه، امرى ضرورى و انكار ناپذير است.
2. رهبرى در جامعه اسلامى، بايد براساساحكام و قوانين الهى باشد.
3. احكام الهى و اجراى آن به وسيله كسى ممكن است كه صد در صد به زواياى آن احكام آگاه و نسبت به آنها متعهد باشد.
به عبارت ديگر اگر پيامبر نيست، از شرايط و اوصاف نزديكترين فردبهآن حضرت باشد و به شهادت تاريخ و گواهى خلفا، هيچ كس در اين جهات قابل مقايسه به امامان معصوم (ع) نبوده است. حتى خلفا در موارد بسيارى احساس نياز به ائمه (ع) مىكردند.
سه. از ديدگاه روايى نيز روايات بى شمارى از پيامبر اكرم (ص) در كتابهاى شيعه و سنى، به تواتر نقل شده كه به صراحت امامت و ولايت اهل بيت (ع) را ثابت مىكند مانند:
1. روايات مربوط به حادثه غدير،
2. روايات ليله الانذار،
3. احاديث سفينه،
4. احاديث ثقلين و.
البته بايد بدانيد كه اين مقدار آگاهى، هرگز كافى نيست و نيازمند مطالعات جدى است. ضمنا لازم است با كسانى بحث نماييد كه اطمينان به حقيقتجويى آنان داشته باشيد.
براى آگاهى بيشتر ر. ك:
الف. مطهرى، مرتضى، امامت و رهبرى
ب. رهبرى امام على (ع) در قرآن (ترجمه المراجعات)
پ. تيجانى سماوى، آن گاه هدايت شدم
ت. امينى، ابراهيم، بررسى مسائل كلى امامت
ث. شرى، محمد جواد، شيعه و تهمتهاى ناروا.
پرسمان
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بايد امام كه بطور مطلق واجب الإطاعه است معصوم باشد و چنان باشد كه دواعى الهى از همه سو در همه چيز عامل حركت او باشد. همچنين امام كه رهبر كل و حجّت بر كل است، بايد اعلم و افضل از همه باشد و از آنچه موجب منافرت طبع انسانى و حقارت شخص در نفوس سالمه باشد و خلاصه از جميع سوابق سوء و معايب و نواقص خَلقى و خُلقى منزّه باشد.
اين حكم بديهى و فطرى است كه معلّم از متعلّم و استاد از شاگرد و راهنما از رهجو و مقتدا از مقتدى و مربّى از مربّا اعلم و اكمل باشد و نبايد غير افضل مطاع افضل و عالم مطيع جاهل باشد، چنانكه در قرآن مجيد مىفرمايد:
«أَفَمَنْ يَهْدى الَى الْحَقِّ أَحَقْ أِنْ يُتّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدّى الّا أَنْ يُهْدى فَمالَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ»(1) [آيا آنكه خلق را به راه حق رهبرى مىكند سزاوارتر به پيروى است يا آنكه نمىكند؟ مگر آنكه خود هدايت شود. شما مشركان را چه شده و چگونه چنين قضاوت باطل براى بتها مىكنيد.]
و همچنين مىفرمايد:
«لا يَسْتَوِى الْأَعْمى وَ الْبَصيرُأوَ لا الظِّلُّ وَ لَاالْحَرُورُ»(2) [هرگز كور و بينا مساوى نيستأ و آفتاب و سايه يكسان نيست.]
«قُلْ هَلْ يَسْتَوِى الَّذينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذينَ لا يَعْلَمُونَ»(3) [بگو (اى پيامبر) آيا آنان كه مىدانند با آنان كه نمىدانند يكسانند؟]
پىنوشت
(1) يونس/ 35
(2) فاطر/ 19 و 2
(3) زمر/ 9
منبع:امامت و مهدويت ج 1- پيرامون معرفت امام (عليه السلام)، آيت الله العظمى لطف الله صافى گلپايگانى (حفظه الله)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ابتدا لازم است به نكاتي اشاره كنيم:
1. ادوار حديث شيعه
احاديث شيعه كه از طريق پيامبر ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ و ائمه ي اطهار ـ عليهم السلام ـ رسيده، سه مرحله را پشت سر گذارده و امروزه وارد مرحله ي چهارم شده است. اين مراحل عبارت اند از:
الف. دوران حضور: مقصود از اين دوره، دوران حيات معصومين است كه پس از رحلت رسول خدا آغاز و تا دوران غيبت كبري كه سه قرن به درازا كشيده، ادامه داشته است. مجموع كتاب هاي اين دوره در حدود شش هزار و ششصد كتاب حديث بوده است.[1]
ب. دوره ي جمع و تبويب: اين دوره با آغاز غيبت صغري شروع و تا دوره ي صفويه تداوم مي يابد. در اين مقطع كتاب هاي حديثي بسيار، با سلسله ي اسناد روايات تحرير شد.
ج. دوره ي تدوين مجموعه هاي حديثي.
د. دوران معاصر; در اين دوران كارهاي ارزش مندي صورت پذيرفته است; هم چون معجم نويسي و راه نما سازي، تصحيح و تعليق، مسند نويسي، گزيده نويسي و تلخيص، واحد سازي كتب و مجموعه هاي حديث، پالايش احاديث، تنظيم و دسته بندي در رايانه[2].
2. اقسام حديث
روايات موجود، به حسب سند به صحيح، حسن، موثق، ضعيف تقسيم مي شوند. با توجه به اين مقدمه، از همان دوران حضور، تلاش شده است كه كتب و مجموعه هاي حديثي شيعه با سلسله ي اسناد، نگه داري شوند، تا از دست تحريف گران و جاعلان حديث در امان باشد; چنان كه محمد بن عمير يكي از راويان شيعه در ايام هارون الرشيد دست گير شد; در حبس او را آن چنان زير شلاق گرفتند تا مخفي گاه هاي شيعيان و محل پنهان نمودن احاديث را نشان دهد; ولي از خود مقاومت به خرج داد. فشار و شلاق دشمن بيش تر شد تا آن جا كه نزديك بود ابن ابي عمير به خواسته هاي دشمن تن در دهد كه ناگهان صداي هم زنداني او محمد بن يونس بن عبدالرحمان او را به خود آورد كه محمد! از خدا بترس و صبر پيشه ساز تا از طرف خداوند فرجي حاصل شود; و بنا بر اين او مقاومت نمود. بعد از چهار سال كه از زندان آزاد شد، ديد حديث هاي دفن شده، بر اثر باران و... از بين رفته اند. ابن عمير همه را دوباره از حفظ نوشت.[3] با اين همه تلاش براي حفظ احاديث شيعه، به طور مطلق تمام روايات موجود معتبر نيست; زيرا يك متن از لحاظ آسيب هايي كه او را تهديد مي كند، از چند جهت مي تواند قابل بررسي باشد: اولا بايد سلسله ي اسناد آن بررسي شود كه متصل به معصوم هست يا نه و نيز تك تك راويان، و افرادي كه در طريق نقل حديث واقع شده اند، با مراجعه به كتب رجالي، بايد بررسي شود كه شرايط لازم براي نقل روايت را دارا بوده اند يا نه. و بعد از صحت و تكميل سند، احاديث بايد از لحاظ ساختار دروني و معنوي بررسي شود كه روايت در حال تقيّه صادر نشده باشد. سپس بايد بررسي شود كه اين روايت با روايات قطعي ديگر تعارض نداشته باشد و در صورت تعارض، بايد به مرجحات و ويژگي هايي كه براي يك روايت برتر در جاي خود ذكر شده است مراجعه شود;[4] در صورتي كه از نظر مرجّحات مساوي بودند، از درجه ي اعتبار ساقط مي شوند; مگر اين كه نقطه ي اشتراكي داشته باشد كه به آن اخذ مي شود. بنا بر اين بهره برداري از حديث، كاملا يك امر تخصصي و فني است; حتي برخي از بزرگان گفته اند: همان گونه كه براي استنباط حكمي از آيه يا روايتي اجتهاد لازم است براي تشخيص سند صحيح يا سند ضعيف و... نيز اجتهاد لازم است.[5]
نتيجه اين شد كه با توجه به كيفيت نقل و جمع آوري احاديث، بسياري از روايات موجود از دست رس تحريف و آسيب مصون مانده اند و بسياري ديگر، به طور مطلق براي ما حجيّت ندارند; بلكه يا بايد يقين به صدور آن از معصوم داشته باشيم و يا به طرق صحيح به دست ما رسيده باشند و تشخيص آن هم به دست اهل فن است.
پی نوشتها:
[1] . وسائل الشيعه، ج 30، ص 165.
[2] . آشنايي با متون حديث، ص 125 . 128.
[3] . رجال نجاشي، ص 326، شماره ي 878.
[4] . محمدرضا مظفر، اصول الفقه، ج 3 . 4 ص 248.
[5] . محمدرضا حكيمي، اجتهاد و تقليد در فلسفه به نقل از رسالة الاحكام، ج 2، ص 389.
منبع: فصلنامه صباح ، مرکز مطالعات و پژوهشهای فرهنگی حوزه علمیه
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
انديشمندان شيعه براي اثبات عصمت امامان از ادلّه ي گوناگوني بهره مي برند[1]. در زير به برخي از اين ادلّه اشاره مي شود:
1. جدايي ناپذيري مقام امامت از عصمت
مقام امامت، آن گونه كه از كتاب و سنّت بر مي آيد، در رهبري سياسي جامعه ي اسلامي خلاصه نمي شود; بلكه دنباله ي نبوّت و كامل كننده ي رسالت است.[2] اين تصوير از امامت، پيامبر و امام را كنار هم مي نشاند و دلايل عقلي عصمت را به قلمرو امامت نيز مي كشاند.[3] با اين تفاوت كه در اين جا، به جاي ابلاغ وحي، از تبيين معارف وحياني سخن مي رود.
2. قرآن و عصمت امام
آيه ي امامت: قرآن كريم ظالمان را شايسته ي مقام امامت نمي داند[4] و با توجه به آن كه در فرهنگ قرآن، هر گناه كاري ظالم خوانده مي شود،[5] چاره اي جز پذيرش عصمت امام باقي نمي ماند. روشني اين آيه به اندازه اي است كه برخي از مفسران اهل سنّت را نيز به اعترافي چنين واداشته است: «فيه دليلٌ علي عصمة الانبياء من الكبائر قبل البعثة و ان الفاسق لا يصلح للامامة»[6].
اگر اين مفسّر، به انصاف به آيه مي نگريست، ميان امامت و نبوّت فرقي نمي گذاشت و در بيان شرايط امام، بر عدالتِ تنها بسنده نمي كرد; زيرا در آيه ي مورد بحث، سخن بر سر آن است كه ظالمان شايستگي دريافت عهد الهي را ندارند. حال چگونه اين جمله از نظر اين مفسر، در يكي از مصاديق عهد (نبوت) لزوم عصمت را نتيجه مي دهد و در مصداق ديگر آن، از حدّ اشتراط عدالت فراتر نمي رود؟!
آيه ي اولوالامر: قرآن كريم همگان را به اطاعت از اولوالامر فرا مي خواند و اينان را در كنار پيامبر مي نشاند.[7] اين اطاعت به دليل آن كه قيد و شرطي را به هم راه ندارد، اطاعتي همه جانبه و بي چون و چرا است و اين مطلب جز با عصمت اولوالامر سازگار نيست; زيرا سرسپردگي اين چنيني، تنها در برابر كسي سزاوار است كه از كج روي و كج انديشي در امان است و نه تنها در گفتار، بلكه با رفتار خود نيز مردم را جز به آن چه رضاي خداوند است نمي خواند.[8]
فخر رازي، انديشمند و مفسّر بزرگ اهل سنّت كه به دليل توانايي زياد در شبهه افكني، امام المشكّكين خوانده مي شود، دلالت آيه بر عصمت را مي پذيرد; اما منظور از اولوالامر را نخبگان امّت مي داند;[9] در حالي كه پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ از امامان دوازده گانه ي شيعه نام مي برد و آنان را جانشين خود و پيشواي مردم معرفي مي كند.[10]
آيه ي تطهير: اين آيه به روشني، عصمت اهل بيت را مي نماياند و بر پاكي و طهارت آنان تأكيد ميورزد.[11] با توجه به اين نكته كه قرآن كريم هر گونه آلودگي ظاهري و باطني را «رجس» مي شمارد،[12] تفسيري جز عصمت بر نمي تابد.
3. عصمت اهل بيت در روايات نبوي
پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ ، فضايل فراواني براي اهل بيت ـ عليهم السلام ـ بر مي شمارند كه برخي از آن ها جز با عصمت آنان سازگار نيست. در اين قسمت به نمونه هايي از آن چه در كتب اهل سنّت آمده است، بسنده مي كنيم:
ـ اهل بيت، هم راه و هم تاي قرآن: در حديث پر آوازه ي ثقلين، توجّه به دو نكته، انديشه ي حق جويان را به عصمت اهل بيت ره نمون مي گردد: يكي آن كه در اين حديث، كتاب و عترت در كنار يك ديگر، محور هدايت به شمار آمده اند: «ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا ابدا»; ديگر آن كه در اين روايات بر جدايي ناپذيري قرآن و عترت تأكيد شده است: «لن يفترقا حتي يردا علي الحوض»; اگر اهل بيت معصوم از گناه و خطا بري نبودند، پيروي از آنان همواره موجب هدايت نمي گرديد و جدايي ناپذيري آنان از قرآن، معناي روشني نمي يافت.[13]
ـ پيروي از اهل بيت، مايه ي رستگاري: افزون بر حديث معروف سفينه كه اهل بيت را به كشتي نوح همانند مي كند و رستگاري ابدي را با پيروي از آنان پيوند مي زند، احاديث فراوان ديگري نيز در اين باره مي توان يافت كه روايت زير نمونه اي از آن ها است:
هر كس مي خواهد زندگي و مرگش هم چون حيات و ممات من باشد،... ولايت علي و فرزندانش را برگزيند; زيرا آنان هرگز شما را از راه هدايت بيرون نمي برند و به گم راهي نمي كشانند.[14]
پی نوشتها:
[1] . ر.ك: علامه ي حلي الالفين في امامة اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب ـ عليه السلام ـ .
[2] . الالهيات، ج 4، ص 45ـ26; امامت و رهبري، ص 52ـ51; پژوهشي در عصمت معصومان، ص 285ـ280.
[3] . ر.ك: انوار الملكوت في شرح الياقوت، ص 206ـ204; قواعد المرام، ص 179ـ177; كشف المراد، ص 365ـ364; نهج الحق، ص 158ـ157; ارشاد الطالبيين، ص 336ـ333; تنزيه الانبياء، ص 9ـ8; عقائد الاماميه، ص 67; معاني الاخبار، ص 134ـ133; تلخيص الشافي، ج 1، ص 201ـ194 و امام شناسي، ج 1، ص 9.
[4] . بقره/124.
[5] . الالهيات، ج 4، ص 121; الميزان، ج 1، ص 276; امامت و رهبري، ص 168.
[6] . تفسير البيضاوي، ج 1، ص 139.
[7] . نساء/ 59.
[8] . الميزان، ج 4، ص 401ـ387.
[9] . تفسير كبير، ج 10، ص 116.
[10] . ر.ك: اثبات الهداة، ج 1، ص 501; و ينابيع المودة، ص 495ـ494.
[11] . الميزان، ج 16، ص 313ـ309; 247ـ157; منشور جاويد، ج 5، ص 320ـ282.
[12] . ر.ك: الالهيات، ج 4، ص 129ـ128; روح المعاني، ج 22، ص 12.
[13] . الغدير، ج 3، ص 298ـ297; راهنماشناسي، ص 377ـ376; امامت و رهبري، ص 76ـ75.
[14] . كنز العمال، ج 11، ص 612ـ611، ح 32960.
منبع: فصلنامه صباح ، مرکز مطالعات و پژوهشهای فرهنگی حوزه علمیه
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
نخستين شرط براي تصدي مقام امامت، علم و آگاهي و دانش نسبت به تمام معارف ديني و نيازهاي مردم و آن چه در امر تعليم و تربيت و هدايت و اداره ي جوامع انساني لازم است، مي باشد و بدون چنان علمي اين مسئوليت هرگز به انجام نمي رسد. ائمه ي اطهار از چنين علمي، برخوردار بودند; اما معلومات خويش را هرگز نزد معلمان و در مكتب خانه ها كسب ننموده اند; بلكه علم آنان، علم حضوري (لدنّي) بوده است.
با تدبر و تحقيق و تفحص در قرآن مجيد و روايات، منابع علمي امامان در پنج منبع خلاصه مي شود:
1. آگاهي كامل از كتاب الله: آنان تفسير و تأويل و ظاهر و باطن و محكم و متشابه قرآن را به خوبي مي دانند[1]. قرآن در اين باره فرموده: (وَما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاّ اللّهُ وَالرّاسِخُونَ فِي العِلْمِ). امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمودند: «راسخان در علم، امير مؤمنان و امامان بعد از او هستند»[2].
2. وراثت از پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم): پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ تمام معارف و شرايع اسلام را به علي ـ عليه السلام ـ آموخت و طبق بعضي از روايات، علي ـ عليه السلام ـ با خط خود در كتابي نوشت و اين علم و آگاهي، نسل اندر نسل، به فرزندان ايشان يعني ديگر امامان معصوم رسيد.
3. ارتباط با فرشتگان: مطابق ظاهر آيات قرآن، ائمه مانند حضرت خضر و ذوالقرنين و مريم هستند كه با فرشتگان الهي ارتباط داشتند و حقايق از عالم غيب به آنان الهام مي شد. از حسن بن يحياي مدائني نقل شده كه از امام صادق ـ عليه السلام ـ پرسيدم: هنگامي كه سؤالي از امامي مي شود، چگونه (و با چه علمي) جواب مي دهد؟ امام فرمود: گاهي به او الهام مي شود و گاهي از فرشته مي شنود و گاهي هر دو.
4. روح القدس: از رواياتي كه در منابع اهل بيت ـ عليهم السلام ـ وارد شده، به خوبي بر مي آيد كه روح القدس با همه ي پيامبران و انبيا و معصومين بوده و امدادهاي الهي را در موارد مختلف به آن ها منتقل مي ساخته است[3].
علاوه بر مطالب پيشين، امامان به عنوان جانشيان پيامبر كه قلمرو مأموريتش جسم و جان و دنيا و آخرت است، بايد علم و دانشي در خور مأموريت عظيمش داشته باشند تا مردم به آن ها اعتماد كنند و دين و آيين خود را در اختيار آن ها قرار دهند. اين علم بايد داراي اين ويژگي ها باشد: خالي از نقص و اشتباه باشد و گرنه جلب اعتماد نمي كند; در خور مأموريتشان باشد، يعني از گذشته و حال و آينده آگاه باشند و چون مأموريتشان شامل ظاهر و باطن اجتماع و درون و برون مردم است، علم آنان بايد اين چنين گسترده باشد[4].
پر واضح است كه علمي با چنين شرايطي از عهده ي بشر بيرون است و تنها منبعي كه مي تواند چنين شرايطي داشته باشد، اتصال به غيب و داشتن علم لدنّي و حضوري است; در غير اين صورت از علم حصولي كه ساخته و پرداخته ي حس و تجربه ي بشري است و هم راه با اشتباه است، چنين چيزي ساخته نيست.
ديگر اين كه در پاره اي از روايات تصريح شده است كه حجج الهي و ائمه ي معصومين ـ عليهم السلام ـ همه ي علوم را از ناحيه ي خداوند تبارك و تعالي دريافت مي دارند كه در ذيل به دو نمونه از اين روايات اشاره مي كنيم:
ـ حضرت امام رضا ـ عليه السلام ـ در ضمن حديث مفصلي درباره ي امامت فرمود: هنگامي كه خداي تعالي كسي را (به عنوان امام) براي مردم بر مي گزيند، به او سعه ي صدر عطا مي كند و چشمه هاي حكمت را در دلش قرار مي دهد و علم را به وي الهام مي كند تا براي پاسخ، از هيچ پرسشي در نمانده، در تشخيص حق سرگردان نشود[5].
حضرت امام صادق ـ عليه السلام ـ فرموده اند: كسي كه گمان كند خدا بنده اي را حجت خويش در زمين قرار داده، سپس تمام آن چه را كه او به آن نياز دارد، از وي پنهان مي كند، بر خدا افترا زده است[6].
هم چنين امامان معصوم ـ عليهم السلام ـ از دوران كودكي از قوه ي قدسيه ي الهامي برخوردار بوده اند و نسبت به همه ي علوم و دانش ها مهارت داشته اند و در برابر همه ي پرسش هاي مردم در زمينه هاي گوناگون، بدون آن كه به كتاب ها و مأخذي مراجعه كنند، بي درنگ پاسخ لازم و قانع كننده اي را ارايه مي نمودند.
حاصل آن كه همه ي علم امامان معصوم ـ عليهم السلام ـ حضوري و لدنّي بوده است.
پی نوشتها:
[1] . ناصر مكارم شيرازي، پيام قرآن، ج9، ص119.
[2] . اصول كافي، ج1، ص213.
[3] . پيام قرآن، ج9، ص126ـ131.
[4] . پيام قرآن، ج9، ص115ـ116.
[5] . بحار الانوار، ج26، ص137.
[6] . پيشين، ج26، ص137.
منبع: فصلنامه صباح ، مرکز مطالعات و پژوهشهای فرهنگی حوزه علمیه
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
امام و خليفه ي پيامبر از نظر مسلمانان كسي است كه وظايف پيامبر ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ به استثناي آوردن شريعت را بر عهده دارد[1]; چنان كه امام جواد ـ عليه السلام ـ فرمود: جانشين پيغمبر قرار نمي گيرد مگر كسي كه بسان پيامبر ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ حكم صادر كند، و در تمام جهات جز نبوت و رسالت همانند پيامبر باشد.[2] در مورد لزوم نصب امام توسط خداوند دلايل فراوان عقلي و نقلي وجود دارد; مانند:
1. دليل عقلي
شكي نيست كه انسان هاي عادي مرتكب خطا و اشتباه و گاهي مرتكب معصيت مي شوند; اگر براي تفسير قرآن و بيان احكام و مسائل جديد، فرد معصومي نباشد، لازم مي آيد كه انسان ها به حق و سعادت نرسند و از آن جا كه غير از خدا كسي نمي تواند پي به عصمت افراد ببرد، پس خداوند براي تأمين غرض ( رسيدن به كمال و سعادت) بعد از پيامبر ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ دوازده امام معصوم را قرار داده كه در سايه ي علم و عصمت، بشر را از لغزش و گم راهي نجات دهند و هر امامي در زمان خود به تفسير و تبيين قرآن و احكام و مسائل جديد پرداخته تا نوبت به امام دوازدهم رسيد كه به خاطر عناد و كثرت دشمنان و مصالحي كه خدا مي داند، به اذن الهي از نظرها غايب شده اند و البته در عصر غيبت هم از پس پرده ي غيبت وظيفه ي اصلي امامت را انجام مي دهند; چنان كه در كتاب «ينابيع المودة» از پيامبر ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ نقل شده: قسم به كسي كه مرا به نبوت مبعوث كرده! مردم از نور مهدي موعود استفاده مي كنند; گرچه او غايب است; همان طوري كه استفاده مي كنند از نور خورشيد; گرچه در پس ابرها غايب باشد[3].
2. دليل نقلي
الف. قرآني:
ـ قرآن مجيد دستور داده كه از خداوند و پيامبر و اولوالامر اطاعت كنيد[4] شكي نيست كه پيامبر ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ معصوم بوده اند و همين طور اولوالامر كه اطاعت شان در رديف اطاعت خدا و پيامبر قرار گرفته است معصوم خواهند بود; در غير اين صورت، قرآن حكم به اطاعت مطلق نمي نمود; چنان كه در مورد والدين با اين كه سفارش زياد كرده، ليكن قيد و مرز آورده كه (وَ إِنْ جاهَداكَ لِتُشْرِكَ بِي ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما)[5].
چون شناخت معصوم به عهده ي معصوم است، بايد امام از جانب خدا و پيامبر معرفي شود و خداوند امامت را به كسي عطا مي كند كه او را شايسته ببيند; نه اين كه مردم او را تعيين كنند.
ـ قرآن مجيد مي فرمايد: (وَ إِذِ ابْتَلي إِبْراهِـيمَ رَبُّهُ بِكَلِمات فَأَتَـمَّـهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِـي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظّالِمِـينَ)[6]. در اين آيه سخن از مقام جديد براي ابراهيم ـ عليه السلام ـ شده است، يعني امامت و اين غير از نبوت است; زيرا ابراهيم ـ عليه السلام ـ قبل از اين وعده ي امامت داراي مقام نبوت بوده است. اين آيه مربوط به اواخر عمر حضرت ابراهيم ـ عليه السلام ـ است.[7] هم چنين آيه ي مورد بحث مي گويد وقتي ابراهيم از عهده ي تمام امتحانات موفق برآمد، مقام امامت را به او داديم و شكي نيست كه ابراهيم در جريان امتحانات، نظير شكستن بت ها، هجرت به مكه و ذبح حضرت اسماعيل، مقام نبوت را داشته است[8].
قرطبي از مفسرين اهل سنت مي گويد: جماعتي از علما با اين آيه استدلال كرده اند كه امام بايد اهل عدل و احسان و قادر بر اقامه ي عدل باشد و بر همين اساس، پسر زبير و حسين بن علي رضي الله عنه بر خليفه قيام كردند و اهل عراق و علماي آن ها بر حجّاج، و اهل مدينه بر بني اميه قيام كردند[9].
فخر رازي نيز مي گويد: اين آيه دلالت دارد كه منصب امام و رياست در دين، به ظالمين نمي رسد[10].
ب. دليل روايي:
روايات زيادي داريم كه مي گويند نصب امام و پيشواي مسلمين بعد از پيامبر فقط به امر و فرمان خداوند است; حتي خود پيامبر هم در اين زمينه حق انتخاب ندارند. به عنوان نمونه، وقتي كه پيامبر ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ اسلام را به قبايل عرب عرضه داشت، نوبت به قبيله ي بني عامر بن صعصعه رسيد. آن ها در پاسخ گفتند: اگر به پيروي تو در آيم و تو بر مخالفان پيروز شوي، آيا زمام امر بعد از خود را به دست ما مي دهي؟ فرمود: زمام امر به دست خداست و هر طوري كه او بخواهد عمل خواهد كرد. در نتيجه آن ها از پذيرش اسلام سر باز زدند[11].
حاصل مطالعه ي تاريخ خلفاي اسلامي، در كنار احاديث نبوي اين است كه امر نصب امامت و زعامت بايد از منبع وحي باشد و عقل هاي ناقص بشري توانايي تشخيص معصوم را ندارند.
پی نوشتها:
[1] . ابي عبدالله حاكم نيشابوري، المستدرك علي الصحيحين، ج3، ص109.
[2] . اصول كافي، ج 1، ص 245.
[3] . سليمان بن ابراهيم قندوزي حنفي، ينابيع المودة، ج3، ص 238.
[4] . نساء/59.
[5] . عنكبوت / 8.
[6] . بقره/124.
[7] . هود/ 73.
[8] . الميزان ج1، ص267.
[9] . ابي عبدالله محمد بن احمد قرطبي، الجامع لاحكام القرآن، ج2، ص108.
[10] . تفسير كبير، ج3، ص37.
[11] . ابن هشام، السيرة النبوية، ج 2، ص 66، ابن جعفر محمد بن جرير طبري، تاريخ الامم و الملوك، ج 2، ص 84، سهيلي، روض الانف، ج 1، ص 264.
منبع: فصلنامه صباح ، مرکز مطالعات و پژوهشهای فرهنگی حوزه علمیه
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در ابتدا بايد مقصود از سؤال روشن شود. اگر مراد اين است كه چون مسئله ي امامت از اصول دين است، بايد به صورت مفصّل و كامل در قرآن بيان مي شد، پاسخ اين است كه شيوه ي قرآن به اين صورت است كه مطالب و مسائل رابه صورت كلّي بيان مي كند و جزئيات آن را قرآن ناطق، يعني پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ تبيين مي كند. در حديثي از ابي بصير آمده است: از امام صادق ـ عليه السلام ـ در مورد قول خداوند (أَطِـيعُوا اللّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الأمْرِ مِنْكُمْ)[1] سؤال كردم، ايشان فرمودند: در شأن علي، حسن و... ـ عليهم السلام ـ نازل شده است. به ايشان عرض كردم: مردم مي گويند به چه علت نام علي و اهل بيت ـ عليهم السلام ـ در قرآن نيامده است. فرمودند: نماز هم بر پيامبر ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ نازل شده، ولي در قرآن از ركعات آن حرفي به ميان نيامده است... و هم چنين اين آيه هم بر پيامبر ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ نازل شده كه آن را در مورد علي و ديگر اهل بيت ـ عليهم السلام ـ تفسير نموده است».[2] از اين روي با مراجعه به كلمات پيامبر ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ در مورد اهل بيت ـ عليهم السلام ـ سفارشات فراواني را مشاهده مي كنيم كه به وضوح بر امامت و ولايت آن ها دلالت دارند; هم چون حديث اثنا عشر،[3] حديث ثقلين،[4] حديث سفينه[5] و حديث غدير.[6] و اگر مقصود از سؤال اين است كه مسئله ي امامت به كلّي در قرآن بيان نشده، پاسخ اين است كه با مراجعه ي به قرآن كريم مشاهده مي كنيم كه اين موضوع با صراحت بيان شده است; به عنوان نمونه به آيه اي كه شأن نزول آن مورد قبول شيعه و اهل سنت است، اشاره مي شود:
آيه ي ولايت
(إِنَّما وَلِـيُّـكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِـيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَهُمْ راكِعُونَ)[7]. علاوه بر مفسرين شيعه، مفسرين بزرگ اهل سنت هم چون قرطبي،[8] ابن كثير،[9] و طبرسي[10] گفته اند مراد از (الَّذِينَ آمَنُوا) در اين آيه، علي ـ عليه السلام ـ است.
2. آيه ي تبليغ
(يا أَيُّها الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ )[11]. در منابع فريقين وارد شده كه اين آيه در شأن حضرت علي ـ عليه السلام ـ نازل شده است.[12] هم چنين از ذيل آيه فهميده مي شود كه مسئله ي بسيار مهمي مطرح بوده است; چرا كه خداوند مي فرمايد: اگر اين پيام را به مردم ابلاغ نكني، رسالت و پيام خدا را نرسانده اي و اگر امامت فرعي از فروع دين بود، از چنين جايگاه و اهميتي برخوردار نبود كه بدون تبليغ آن، رسالت پيامبر ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ ناقص بماند.
3. آيهي اكمال
(اليَوْمَ يَـئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ... اليَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِـيتُ لَكُمُ الإِسْلامَ دِيناً)[13]. اين آيه بعد از انتصاب علي ـ عليه السلام ـ به امامت توسط پيامبر اكرم ـ عليه السلام ـ در روز غدير خم نازل شده است[14] و دلالت صريح بر مسئله ي امامت دارد. مخصوصا ذيل آيه كه از يأس و نااميدي كفار سخن به ميان آمده و هيچ مسئله ي فرعي نمي تواند چنين موجب يأس و نااميدي كفار از دين اسلام شود.
امامت از اصول دين است و دلايل زيادي بر اين امر اقامه شده است:
الف. روايات زيادي از طريق فريقين مبني بر ضرورت وجود امام و معرفت او نقل شده است; از جمله اين كه: پيامبر ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ فرموده اند: «من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهليّة»[15]. هم چنين نقل شده كه رسول خدا ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ فرمودند: «من مات وليس عليه امام مات ميتة جاهليه»;[16] هر كس بميرد و امامي نداشته باشد به مرگ جاهليت مرده است. حال اگر امامت از فروع دين باشد، جاهل به آن بايد به خاطر نپذيرفتن يك مسئله ي فرعي، به مرگ جاهليت از دنيا برود و حال آن كه هيچ فقيه و عالمي درباره ي جاهل به فروع دين، اين فتوا را نداده است.
ب. اگر امامت از فروع دين باشد، بايد تقليد در اين مسئله صحيح باشد در حالي كه تقليد در امر امامت جايز نيست; بلكه معرفت و شناخت قعطي لازم است.
پی نوشتها:
[1] . نساء/59.
[2] . اصول كافي، ج 1، ص 286.
[3] . سيكون بعدي اثنا عشر اميراً...كلهم من قريش. صحيح بخاري، ج 9، ص 101; فاضل هندي، كنز العمال، ج 1، ص 380.
[4] . اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي اهل بيتي. شيخ صدوق، أمالي، مجلس 64، ح 15، ص 338; صحيح مسلم، ج 4، ص 1873.
[5] . مثل اهل بيتي كمثل سفينه نوح...; بحارالانوار، ج 22، ص 408; حاكم نيشابوري، المستدرك، ج 3، ص 151.
[6] . من كنت مولاه فهذا علي مولاه; اصول كافي، ج 8، ص 27; سنن ترمذي، ج 5، ص 632.
[7] . مائده/ 55.
[8] . تفسير قرطبي، ج 6، ص 221.
[9] . تفسير ابن كثير، ج 2، ص 71.
[10] . تفسير طبرسي، ج 6، ص 186.
[11] . مائده / 67.
[12] . ابن ابي حاتم، تفسير القرآن العظيمه، ج 4، ص 172; سيوطي، درّ المنثور، ج 3، ص 117.
[13] . مائده / 3.
[14] . . خطيب بغدادي، تاريخ بغداد، ج 8، ص 29; ابن عساكر، تاريخ مدينه ي دمشق، ج 2، ص 75.
[15] . اربلي، كشف الغمة، ج 3، ص 335; نعماني، الغيبة، ص 130.
[16] . هيثمي، مجمع الزوائد، ج 5، ص 224; كنزالعمال، ج 6، ص 65.
منبع: فصلنامه صباح ، مرکز مطالعات و پژوهشهای فرهنگی حوزه علمیه
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
نبوت و امامت دو منصب الهي اند كه از جانب خداوند به افراد برگزيده و شايسته اعطا مي شود تا واسطه ي فيض الهي به سوي مردم و هدايت آنان به كمال و سعادت باشند و نبي و امام به واسطه ي اين دو منصب الهي، داراي وظايف خاص و مقام و منزلت ويژه اي مي شوند.
تعريف نبوت و امامت
نبوت منصبي است از جانب خداوند كه پيام و دستوراتي را به وسيله ي وحي، از ناحيه ي خداوند دريافت كرده، آن را ابلاغ مي كند[1]; اما امامت، رياست و زعامت عمومي بر مردم در امور دين و دنياست.[2]
تفاوت نبوت و امامت
چنان چه از تعريف اين دو روشن شد، نبوت مقام دريافت وحي از جانب خداوند است كه اگر با مقام رسالت هم راه شود، وظيفه ي ابلاغ و نشر احكام الهي به عامه ي مردم، به آن افزوده مي شود; ولي امامت مرحله ي اجراي عملي احكام شرع در جامعه است; يعني امام با بهره گرفتن از رياست عمومي بر مردم از طرف خداوند موظف به تشكيل جامعه ي اسلامي و پياده نمودن احكام شريعت است; به عبارت ديگر، امام علاوه بر ارايه ي طريق به مردم، موظف به رساندن آن ها به مطلوب هم هست.[3]
تفاوت ديگر در نوع ارتباط با خداوند است. در حديثي از امام باقر ـ عليه السلام ـ آمده: «نبي كسي است كه ملك را در خواب مي بيند و در بيداري صداي او را مي شنود، ولي خود او را نمي بيند; امّا امام صداي ملك را مي شنود ولي در خواب و بيداري او را نمي بيند».[4]
برتري امامت بر نبوت
بنا بر آن چه از آيات و روايات استفاده مي شود، مقام امامت برتر و بالاتر از مقام نبوت است. پاره اي از دلايل آن عبارت اند از:
1. در آيه اي كه در شأن حضرت ابراهيم نازل شده آمده: (وَ إِذِ ابْتَلي إِبْراهِـيمَ رَبُّهُ بِكَلِمات فَأَتَـمَّـهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِـي);[5] به خاطر بياوريد هنگامي را كه خداوند ابراهيم را با وسايل گوناگوني آزمود و او به خوبي از عهدهي آن ها بر آمد، خداوند به او فرمود: من تو را امام و رهبر مردم قرار دادم.
روشن است كه اين مقام در اواخر عمر حضرت ابراهيم به او داده شده است; يعني زماني كه آن حضرت داراي مقام نبوت و رسالت بود. حال اگر مقام امامت برتر از نبوت نباشد، مزيّت و برتري براي او نبود و اين وعده ي الهي چيزي بر مقام او نمي افزود.
دليل اين كه مقام امامت در اواخر عمر آن حضرت و بعد از مقام نبوت و رسالت به او داده شد، يكي اين است كه آن حضرت در ادامه از خداوند مي خواهد كه از دودمانش نيز اماماني قرار دهد. و روشن است كه آن حضرت در اواخر عمر و پس از يأس و نااميدي از صاحب فرزند شدن، چنين درخواستي از خداوند نمود. دليل ديگر اين كه در آيه آمده: ابراهيم با كلماتي آزمايش شد و يكي از آزمايشات، ذبح اسماعيل بوده. اين اقدام براي ذبح اسماعيل، مسلماً همان امتحان آشكار است و ثابت شده كه حضرت اسماعيل در اواخر عمر حضرت ابراهيم به دنيا آمده است.
2. از امام صادق ـ عليه السلام ـ نقل شده كه فرمودند: «خداوند ابراهيم را بنده ي خاص خود قرار داد پيش از آن كه پيامبرش كند و او را به عنوان نبي انتخاب كرد پيش از آن كه او را رسول خود قرار دهد و او را رسول قرار داد، پيش از آن كه خليل خود قرار دهد و او را خليل خود قرار داد، پيش از آن كه امام قرار دهد. هنگامي كه همه ي اين مقامات در او جمع شد، به او فرمود: من تو را امام مردم قرار دادم»[6]. بنا بر اين، آخرين سير تكاملي آن حضرت، امامت بوده كه خداوند بعد از نبوت به آن حضرت اعطا فرمود.
3. پيامبر گرامي اسلام ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ به فاطمه ـ عليها السلام ـ فرمود: «اما ترضي ان الله عزوجل اطلع الي اهل الارض فاختار رجلين احد هما ابوك و الاخر بعلك»[7]; آيا راضي نمي شوي كه خداوند در ميان اهل زمين دو نفر را انتخاب كرد و برگزيد; يكي پدرت و ديگري همسرت علي؟! پر واضح است كه حضرت علي ـ عليه السلام ـ نبي نبوده و با اين حال بر تمام پيامبران برتري داده شده است.
پی نوشتها:
[1] . تفتازاني، شرح المقاصد، ج 5، ص 5; تفسير نمونه، ج 1، ص 440.
[2] . جرجاني، شرح المواقف، ج 8، ص 345; خواجه نصيرالدين طوسي، قواعد العقايد، ص 120.
[3] . تفسير نمونه، همان.
[4] . اصول كافي، ج 1، ص 176.
[5] . بقره/ 124.
[6] . اصول كافي، ص 175.
[7] . حاكم نيشابوري، مستدرك، ج 3، ص 129; فاضل هندي، كنزالعمال، ج 13، ص 108.
منبع: فصلنامه صباح ، مرکز مطالعات و پژوهشهای فرهنگی حوزه علمیه
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
كلمه ي امام به معناي پيشوا و رهبر است. اعم از اين كه اين پيشوايي به سوي سعادت و كمال و يا در جهت انحطاط و سقوط باشد; پيشوا يعني كسي كه پيش رو است و عده اي تابع و پيرو او هستند; اعم از آن كه عادل و درست كار باشد و يا باطل و گم راه كننده;[1] در قرآن كريم واژه ي امام در هر دو معنا به كار رفته است:
(وَجَعَلْناهُمْ أَئِـمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا)[2]; ما آن ها را پيشوايان هادي به امر خودمان قرار داديم.
و در جاي ديگر مي فرمايد: (أَئِمَّـةً يَدْعُونَ إِلي النّارِ)[3]; پيشواياني كه مردم را به سوي آتش مي خوانند.
معناي اصطلاحي امام
آن چه در بحث امامت مورد نظر شيعه است، امام به معناي خليفه و جانشين رسول خدا ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ است كه با او در تمام وظايف و مسئوليت هاي الهي غير از تلقّي و دريافت وحي، مشترك است.
امامت در اصطلاح شيعه، عبارت از يك منصب عام الهي و خدادادي است.[4] امام رضا ـ عليه السلام ـ در تعريف امام مي فرمايد: امامت زمام دين و نظام مسلمين و صلاح دنيا و عزّت مؤمنان است. امامت اساس اسلام بارور و شاخه ي بلند آن است. امام، حلال خدا را حلال و حرام خدا را حرام مي شمرد و آن را تحقق مي بخشد; حدود الهي را به پا مي دارد و از دين خدا دفاع مي كند و به سوي راه پروردگارش به وسيله ي دانش و اندرز نيكو و دليل رسا و محكم دعوت مي كند. امام امين خداوند در ميان مردم، حجت حق بر خلق، خليفه ي الهي در جامعه، رهبر و ره نماي خلق به سوي حق و نگهبان حريم حقوق الهي است.[5]
پی نوشتها:
[1] . مرتضي مطهري، امامت و رهبري، ص 46.
[2] . انبياء / 73.
[3] . قصص / 41.
[4] . جعفر سبحاني، الالهيات، ج 2، ص 510.
[5] . اصول كافي، ج 1، ص 286.
منبع: فصلنامه صباح ، مرکز مطالعات و پژوهشهای فرهنگی حوزه علمیه
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مرحوم كليني (رضوان الله عليه) يك بابي را در اصول كافي(1) منعقد كرده است كه ائمه (عليهمالسّلام) فرمودهاند به سوره قدر شما احتجاج كنيد براي اينكه در سوره قدر آمده است كه هر سال ليلة القدري دارد و در ليله قدر فرشتگان با همراهي روح مثلاً جبرئيل (سلام الله عليه) همهٔ احكام و امور را به زمين نازل ميكنند و آنگاه وقتي به زمين نازل ميكنند بايد به كسي بسپارند چون افراد عادي كه نميتوانند ميزبان فرشتگان باشند و احكام صادره را تحويل بگيرند. قهراً آن كسي كه در روي زمين هست بنام وجود مبارك وليّ عصر (ارواحنا فداه) آن مهماندار اين فرشتگان است و تحويل گيرنده اين امور و مقدّرات است.
از نظر بحثهاي قرآني ميتوان به كمك رواياتي كه مرحوم كليني نقل كرد استنباط كرد كه در شب قدر كه همهٔ فرشتگان به همراهي جبرئيل (سلام الله عليه) يا روح، مقدّرات امور را نازل ميكنند براي آن است كه به كسي بسپارند و گزارش بدهند آن كسي كه گيرنده اين امور است از فرشتگان تحويل ميگيرد وجود مبارك وليّ عصر (أرواحنا فداه) است.
(1) اصول كافي، ج 1، ص 242، باب في شأن «إنّا أنزلناه في ليلة القدر» و تفسيرها.
(مصاحبه آیةالله جوادی آملی با روزنامه دي مسلم چاپ پاكستان، 15/11/1375)
|
|
|
|
<- 1 2 3 4 ->
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
فلسفه |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9200 سوال |
:تعداد سوالات |
|
292 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|