|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های تاریخ تشیع |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
پاسخ:
1ـ جناب اسماعیل فرزند ارشد حضرت امام صادق (ع) بودند. و به نزد پدر بسیار محبوب بودند. و به همین دلیل گروهی از شیعیان گمان کردند که امامت بعد از امام صادق (ع) به آن جناب منتقل شده است. این در حالی بود که جناب اسماعیل در زمان حیات امام صادق (ع) از دنیا رفت. و امام در مرگ او تشریفات خاصی را انجام داد. با پای برهنه و بی تابی او را تشییع کرد، و در تشییع جنازه جناب اسماعیل چند بار دستور داد، کفن را از روی آن جناب باز کردند، تا همگان بدانند که اسماعیل از دنیا رفته است. با این وصف، جمع زیادی از عقیده خود برگشتند. و اندکی معدود بر همان عقیده که امام بعد از امام صادق (ع) جناب اسماعیل است، باقی ماندند، فرقه ای از اسماعیلیه گفتند که درست است او مرده است ولی امامت به فرزندش محمد بن اسماعیل منتقل شده است. الآن اکثر فرقه اسماعیلیه بر این اعتقاد هستند.
2ـ حضرت موسی بن جعفر الکاظم علیه السلام فرزند امام صادق (ع) و کسی است که از جانب ایشان و پدران ایشان و پیامبر اکرم (ص) و ایشان هم از طرف خداوند متعال او را به امامت منصوب نموده اند و بر امامت ایشان، نص صریح وارد شده است و شیعیان بینا و دانای عصر ائمه (ع) با همه سختی روزگار، و فشار قدرتمندان ستم پیشه، حجت خدا و امام خویش را شناسایی می کردند. البته گروه معدودی هم بر اثر جوسازیهای کاذب فریفته گشته و از طریق و جان حقیقت منحرف می شدند.
3ـ فرقه اسماعیلیه یا باطنیه یا قرامطه، امروز گروهی هستند که اعتقادات آنان بر مجموعه مسلمین پنهان و مخفی است. بعضی از اعتقادات آنان در مورد قیامت است که معاد را روحانی می دانند و معاد جسمانی را قبول ندارند. در مورد امامت هم عقاید ویژه ای دارند و جدولی از عصر حضرت آدم تاکنون برای امامت دارند که امامت در نزد آنان درجاتی دارند مانند: امام مقیم – امام اساس – امام متم – امام مستقر و امام مستودع و همچنین امام قائم بالقوه و امام قائم بالفعل – امام حسن مجتبی (علیه السلام) را امام مستودع و نه مستقر می دانند. و از آدم تاکنون شش دوره برای امامت قائل هستند که در هر دور امامان و انواع آنان مشخص شده است. البته اسماعیلیه خود را منتظر امام قائم (ع) می دانند و او را، آیا اسماعیل بن جعفر بن محمد (ع) می دانند که زنده است و در بلاد روم زندگی می کند و روزی ظهور می کند شریعت اسلام را نسخ می کند و شریعت جدیدی می آورد یا اینگونه نیست، بین خود آنان اختلاف ا ست.
اسماعیلیه خود از گروههایی تشکیل شده است مانند نزاریه (قاسمیه) آغاخانیه – مؤمنیه ـ مستعلیه. تفصیل عقاید و افکار این گروه را می توان در کتاب ملل و نحل علامه جعفر سبحانی جلد هشتم، جستجو کرد.
منبع: پایگاه حوزه55805580
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
كتابهاي معتبر حديثي شيعه «كتب اربعه» است و اين كتب اربعه برگرفته از 400 كتاب بنام اصول اربعمأه كه صحابه و تابعين آن را جمع آوري كردهاند ميباشد. كتب اربعه شامل كتابهاي:
1. الكافي في الاصول و الفروع و الروضه؛ اين كتاب از نخستين جوامع حديثي شيعه است كه در زمان غيبت صغري شكل گرفت و توسط ابوجعفر محمد بن يعقوب كليني، متوفي 328 هـ در سه بخش، اصول، فروع و روضه و مشتمل بر 16199 حديث ميباشد.
2. من لا يحضره الفقيه؛ ابوجعفر محمد بن علي بن بابويه قمي، معروف به شيخ صدوق، متوفي (381 هـ) و مشتمل بر 5963 حديث فقهي ميباشد.
3. تهذيب الاحكام في شرح المقنعه.
4. الاستبصار في ما اختلف من الاخبار.
اين دو كتاب حديثي تأليف شيخ طائفه ابو جعفر محمد بن حسن طوسي، متوفي (460 هـ) ميباشد. تهذيب مشتمل بر 13590 حديث و استبصار مشتمل بر 5511 حديث ميباشد.[1]
كتاب «بحار الانوار» توسط علامه مجلسي (متوفي 1110 قمري) در سال (1070 هـ .ق) به مدت 40 سال به رشته تحرير در آمد. نخستين چاپ جلد اول و دوم كتاب در كشور هندوستان در سال 1248 هـ .ق بوده و در سال 1270 هـ .ق در ايران تا 10 جلد به چاپ رسيده است و چاپهاي گوناگوني در طي اين ساليان صورت گرفته و بهترين چاپ اخير بحار، در 110 جلد توسط مؤسسه الوفا، دار احياء التراث العربي، بيروت ميباشد.
مهمترين ويژگي اين كتاب اين است كه: 1. به تمامي موضوعات دين پرداخته و آنها را پرورش داده است؛ 2. به جمع آوري احاديث از نسخههاي خطي همت داشته است؛ 3. مطالبي كه در بحار از بعضي از كتابها نقل شده بعدها آن كتابها از بين رفته است؛ 4. علامه مجلسي در نقل احاديث دقت بسياري به خرج ميداد و اگر نسخه معتبر و خطي نداشت آن را تذكر ميداد و هر حديثي را صحيح ميدانست ميآورد. امّا بعضي ها قايل هستند كه علامه احاديث درست و نادرست را جمع آوري كرده تا از تلف شدن در امان باشند، و انتخاب را به آيندگان سپرده است.
كتاب بحار، همانند هر كتاب ديگري داراي روايات صحيح و معتبر و نيز روايات ضعيف السند ميباشد. شايد غير از قرآن كريم، هيچ كتاب ديگري را نتوان ادعا نمود تمام محتواي آن صددرصد صحيح و قطعي ميباشند.[2]
علامّه دربارةعلت نامگذاري اين كتاب به بحار ميگويد: چون اين كتاب مشتمل بر همه علوم و حكمتها و اسرار بوده و خواننده را از ساير كتابهاي حديثي بينياز ميكند، آن را به «بحار الانوار الجامعة لدرر الاخبار الائمه الاطهار ـ عليهم السّلام ـ يعني؛ درياي نور كه دربردارنده درّها احاديث امامان معصوم ـ عليهم السّلام ـ ميباشند، ناميدم.[3]
ايشان هدف از نوشتن اين كتاب را به دسترسي آسان دانش پژوهان به احاديث معصومين، پراكندگي احاديث و تجمع آنها، از بين رفتن كتابها و نسخههاي خطي روايي، گرايش مردم ( به خصوص در اصفهان) به صوفيان و دوري از احاديث معصومين ـ عليهم السّلام ـ و... ميداند.
لازم به ذكر است كه اين كتاب، شامل كل روايات معصومين نميباشد و شاهد بر اين مدعا، كتاب مستدرك است كه بعدها نوشته شده است علاوه بر آن علامه مجلسي از كتب مشهور و متواتر و معروف، روايات كمتر نقل كرده است مانند: كتب اربعه، صحيفه سجاديه، نهج البلاغه و... .[4]
امام خميني در توصيف اين كتاب ميفرمايد:
كتاب «بحار الانوار» كه تأليف عالم بزرگوار محدث عالي مقام، محمد باقر مجلسي است مجموعهاي است كه قريب چهارصد كتاب و رساله كه در حقيقت يك كتابخانهاي كوچكي است كه با يك اسم نام برده ميشود. صاحب اين كتاب چون ديده كتابهاي بسياري از احاديث است كه به واسطه كوچكي و گذشتن زمان، از دست ميرود؛ تمام آن كتابها را بدون آن كه التزام به صحت آنها داشته باشد در يك مجموعه به اسم بحار الانوار فراهم كرده است.[5]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ر.ك: علم الحديث، دكتر سيد رضا مؤدب، انتشارات احسن الحديث، چ 1، 1378، قم، ص 177.
[2] . ر.ك: آشنايي با بحار الانوار، احمد عابدي، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، چ 1، تهران، 1378، ص 78 ـ 278.
[3] . بحار الانوار، علامه مجلسي، دار احياء التراث العربي، بيروت، ج 1،ص 5.
[4] . بحار الانوار، ج 53، مقدمه جناب آقاي شعراني.
[5] . كشف الاسرار، امام خميني، موسسه نشر آثار امام خميني، تهران، ص 319.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بعد از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مردم به سه دسته تقسيم شدند يك گروه؛ شيعيان وپيروان حضرت علي ـ عليه السّلام ـ گروه دوم؛ آنها كه ادعاي امارت و سلطنت كرده، مردم را به امارت سعد بن عباده خزرجي فراخواندند و از انصار بودند گروه سوم؛ آنها كه با ابوبكر بيعت كردند و گفتند پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ كسي را به جانشيني برنگزيد و اينها از مهاجرين بودند.
بعد از حضرت علي ـ عليه السّلام ـ اكثريت به معاويه پيوستند. اصحاب جمل نيز به معاويه پيوسته و فرقه مرجئه را تشكيل دادند. و بعدها فرقه مرجئه خود به چند فرقه تقسيم شد. فرقه مرجئه از عوام بودند وقضاوت در مورد خوبي و بدي حاكمان را به خدا ارجاع ميدادند. فرقه هايي كه از مرجئه بوجود آمد عبارتند از:
1. فرقه جهميه: كه پيروان جهيم بن صفوان بودند و از غلده بودند.
2. غيلدنيه: مرجئه شام بودند و ياران غيلدن بن مروان.
3. ماصريه: مرجئه عراق و پيروان عمرو بن قيس ماصر.
4. حشويه: ميگفتند پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ كسي را بر نگزيد و چون خيلي احاديث جعلي در احاديث پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ داخل كردند حشويه ناميده شدند.
فرقه علباثيه: پيروان بشار شعيري، حضرت علي ـ عليه السّلام ـ را خدا خوانده و حضرت محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ را فرستاده او.
خوارج (حروريه): از فرقه عهد حضرت علي ـ عليه السّلام ـ كه در جريان حكميت از علي ـ عليه السّلام ـ بريدند و خود چند فرقهاند با نامهاي: محكمه ـ ازارقه ـ بيهيسيه ـ نجديه ـ اصغريه ـ اباضيه.
زيديه: پيروان زيد بن علي بن حسين ـ عليه السّلام ـ كه در سال 740 در كوفه قيام کرد. در عقائد كلامي معتزلي و در فروع حنفي بودند و خود چند فرقه بودند.
1. جاروديه: پيروان ابوجارود قائل به برتري علي ـ عليه السّلام ـ و كفر منكرين و بعد قائل به امامت امام حسن ـ عليه السّلام ـ و امام حسين ـ عليه السّلام ـ و بعد شورا هركس را برگزيند يا كسي از اولاد علي ـ عليه السّلام ـ كه قيام كند.
2. سليمانيه: پيروان سليمان بن جرير قائل به امامت از طريق شورا و قائل به كفر مخالفين حضرت علي ـ عليه السّلام ـ.
3. تبريه: پيروان حسن بن صالح بن حي. علي ـ عليه السّلام ـ را افضل دانسته اما بيعت با ابوبكر و عمر را صحيح ميشمردند و در عثمان توقف كردند و مخالفت با علي ـ عليه السّلام ـ را سبب خلود در دوزخ دانسته و قائل به امامت قيام كننده از اولاد علي ـ عليه السّلام ـ بودند و فرقهاي هم قائل به رجعت و بيزاري از ابوبكر و عمر شدند و معروف به صباحيه بودند.
مختاريه: پيروان مختار و قائل بودند فرقي بين نسخ و بداء نيست و براي خداوند هم بداء حاصل ميشود.
هاشميه: ميگويند بعد از محمد حنفيه (پسر حضرت علي ـ عليه السّلام ـ) پسرش عبدالله معروف به ابوهاشم امام شد و در موردش غلو ميكردند و بعد از او هاشميه چند فرقه شد.
1. بيانيه: پيروان بيان بن سمعان معتقدند خدا به شكل انسان است و همه اعضايش از بين ميرود بجز صورتش با استناد به آيههاي «كل شيء هالك الا وجهه» و «و يبقي وجه ربك» و معتقدند امامت از ابو هاشم به بيان بن سمعان رسيده و معتقدند روح خدا در پيامبران، ابو هاشم و بيان حلول كرده.
2. رزاميه: پيروان رزام بن سابق (سايق) در دوستي با ابومسلم افراط كرده و او را امام بعد از ابو هاشم شمردند و ابومسلم گفته خدا در او حلول كرده فلذا بر بنياميّه غلبه كرد.
3. راونديه: پيروان سر سلسله خلفاي عباسي (محمد بن علي بن عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب) كه بعد از پيامبر عباس را امام ميشمردند و محمد بن علي را امام بعد از ابوهاشم دانستند، ابو مسلم و امام را داننده غيب ميشمردند.
4. حربيه: قائل به امامت عبدالله بن معاويه بن عبدالله بن جعفر بن ابيطالب بعد از ابوهاشمند و ميگفتند خدا در او حلول كرده، پيروان عبدالله بن حرب كندي بودند فلذا حربيه ناميده شدند.
كربيه: از كيسانيهاند و ميگويند محمد بن حنفيه نمرده و در كوه رضوي بسر ميبرد.
منصوريه: پيروان ابو منصورند كه بعد از امام باقر ـ عليه السّلام ـ ادعاي امامت كرد و ادعا كرد نبوت و امامت در نسل او تا شش نسل باقي است و آخرين نفر امام مهدي قائم ـ عجل الله تعالي فرجه ـ است، يارانش پس از او دو فرقه شدند برخي فرزندش را امام شمردند و برخي به پيروي از مغيرة بن سعيد، محمد بن عبدالله بن حسن را امام شمردند و بعد از او قائل به امامت كسي نشدند و اين گروه را مغيريه ناميدند. مغيره بعد ادعاي نبوت كرد. بعد از امام صادق ـ عليه السّلام ـ نيز فرقههايي بوجود آمد از آن جمله:
1. ناووسيه: با استناد به روايتي از امام صادق ـ عليه السّلام ـ قائلند. امام صادق ـ عليه السّلام ـ نمرده و او امام مهدي قائم ـ عجل الله تعالي فرجه ـ است
2. اسماعليه: قائل به امامت اسماعيل پسر امام صادق ـ عليه السّلام ـ هستند و او را زنده و مهدي قائم ـ عجل الله تعالي فرجه ـ ميدانند.
3. مباركيه: قائل به امامت نوه امام صادق ـ عليه السّلام ـ (محمد بن اسماعيل) هستند و ميگويند چون اسماعيل قبل از امام صادق ـ عليه السّلام ـ فوت کد فرزند اسماعيل امام شد و به نام مبارك غلام اسماعيل معروف شد.
4. مقصره: معتدلترين افراد در مورد امام صادق ـ عليه السّلام ـ كه او را خدا نخواندند اما گزافهگويان آنها را مقصره ناميدند.
5. خطابيه: ابو الخطاب را پيامبر دانسته و از اسماعيليه بودند و برخي محرمات را حلال مي شمردند.
6. سميطيه: محمد پسر امام صادق ـ عليه السّلام ـ را امام شمردند.
7. فطحيه: قائل به امامت عبدالله پسر امام صادق ـ عليه السّلام ـ شدند و چون افطح الرأس يا افطح الرجل بود فطحيه ناميده شدند (افطح يعني پهن).
ابومسلميه: گويند که خرم ديني بودند، حرامها را حلال ميشمردند، بعد از ابو مسلم به گرد سنباد جمع شدند و به سنباديه و ابومسلميه معروف شدند.
بشريه: پيروان بشر بن معتمر بغدادي رئيس معتزليان بغداد حامي خلفاء و مخالف با مرحبه و رافضيه و بنياميه.
بكريه: پيروان بكر بن اخت عبد الواحد که معتقد بودند خدا در قيامت به شكل مخلوقات ظاهر مي شود، حضرت علي ـ عليه السّلام ـ را مرتكب كبيره و كافر ميشمردند اما او را آمرزيده حساب ميكردند، به علت حضورش در جنگ بدر.
بشيريه: قائلند خدا در آل محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ حلول كرده و محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ پروردگار است و اما موسي كاظم ـ عليه السّلام ـ را زنده و امام مهدي قائم ـ عجل الله تعالي فرجه ـ ميشمردند، ايشان پيروان محمد بن بشير بودند.
تناسخيه: قائل به تناسخ ارواح از جسدي به جسدي بودند و راحتي و رنجها را پاداش و كيفر اين روح ميدانستند، و معتقد بودند بدن هاي بعدي بهشت يا جهنم روح مي باشد.
سبائيه: ائمه را خدا و فرشته خواندند،قائل به تناسخ ارواح بودند و قيامت را خروج روح از بدن و دخولش در بدن ديگر ميدانستند.
قطعيه: آنها كه به مرگ امام موسي ـ عليه السّلام ـ و شهادت وي در زندان هارون قطع داشتند و امام رضا ـ عليه السّلام ـ را جانشين امام ميدانستند و آن دسته كه قائل شدند امام موسي كاظم ـ عليه السّلام ـ نمرده تابعين دو تن از وكلاي امام بودند كه براي پس ندادن اموال اين گونه شايعه كردند كه امام ـ عليه السّلام ـ نمرده و امام موسي ـ عليه السّلام ـ را امام مهدي خواندند، اينها را واقفيه گويند و آنها كه گفتند نميدانيم امام موسي كاظم ـ عليه السّلام ـ مرده يا نمرده را ممطوره ناميدند.
كامليه: پيروان ابو كامل رافضي هستند که ميگفت روح امامت به تناسخ از بدن امامي به بدن امام ديگر ميرود.
مخمسه: ميگويند خداوند در پنج تن حلول كرده البته در حضرت محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ به يقين ميگفتند و در بقيه با شك و ميگفتند آدم ـ عليه السّلام ـ و نوح و موسي و عيسي ـ عليهم السّلام ـ و فاطمه ـ سلام الله عليها ـ همان محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ هستند و محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ نه زاييده و نه زاييده شده.
شيطانيه: محمد بن لقمان ابو جعفر احول (مؤمن الطاق) بازاري بود و مخالفين او در مباحث فقهي و كلامي او را شيطان الطاق مي خواندند برخي هم ميگويند چون در بازار سكههاي تقلبي را تشخيص ميداد شيطان الطاق گفته شد اما اهل سنت فرقه شيطانيه را به وي نسبت ميدهند اين فرقه ميگويد خدا داناست اما تا اراده نكند به چيزي علم پيدا نميكند.
ضراريه: پيروان ضرار بن عمر هستند كه ميگفتند خداوند در قيامت با حس ششم ديده ميشود.
مريسيه: پيروان بشر بن غياث مريسي پيرو عقيده جهميه بود و چون فيلسوف بود متهم به زندقه شد.
بعد از امام حسن عسكري ـ عليه السّلام ـ نيز فرقي بوجود آمد مثل:
نصيريه: پيروان محمد بن نصير غيري كه خود را نائب المهدي خواند قائل به حلول روح خدا در علي ـ عليه السّلام ـ بود و ابن ملجم را ناجي روح خدا از ظلمت بدن علي ـ عليه السّلام ـ ميشمردند برخي هم قائل شدند امام عسگري ـ عليه السّلام ـ مهدي قائم ـ عجل الله تعالي فرجه ـ است.برخي گفتند امام عسگري ـ عليه السّلام ـ درگذشت و چون جانشين نداشت زنده شد، برخي گفتند امام ـ عليه السّلام ـ فوت کرده و زنده نشد و امامت هم همانند نبوت منقطع شد و مهدي ـ عجل الله تعالي فرجه ـ هم وجود ندارد، برخي گفتند امام حسن ـ عليه السّلام ـ درگذشت و چون فرزندي نداشت يا خودش در آينده زنده ميشود يا يكي از ائمه قبلي، برخي در امامت امام حسن عسگري ـ عليه السّلام ـ به علت بي فرزندي و در امامت برادرش جعفر به علت فسق شك كرده و ديگر برادرشان محمد را امام پنداشتند و او را مهدي ـ عجل الله تعالي فرجه ـ خواندند.برخي ميگفتند ابتدا خداوند امام حسن ـ عليه السّلام ـ را امام كرد بعد بداء حاصل شد كه چون فرزندي ندارد جعفر امام است، برخي هم گفتند ما بر اين عقيده بوديم كه امام حسن ـ عليه السّلام ـ امام است اما وقتي فوت کرد و فرزندي نداشت فهميديم اشتباه كردهايم و بايد به امامت جعفر برگرديم.
شيعه اماميه: ياران علي ـ عليه السّلام ـ كه او و فرزندانش را رها نكردند و بعد از هر امامي كه فرقههايي پيدا ميشد به بيراهه نرفتند و غلو نكردند. از بين فرزندان امام صادق ـ عليه السّلام ـ عالمترين، و پاكترين، و سالمترين را برگزيدند و بعد از امام حسن عسگري ـ عليه السّلام ـ قائل شدند كه فرزندش مهدي ـ عجل الله تعالي فرجه ـ امام و قائم است و همه اينها را با استناد به سخنان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و ائمه پيشين ـ عليهم السّلام ـ معتقد مي شدند و معروفند به شيعه اثني عشري (دوازده امامي) و خاصه اين مطالب برگرفته از كتاب «تاريخ عقائد و مذاهب شيعه»، محمد جواد شكور، ترجمة يوسف فضايي، چاپ اول، انتشارات عطايي، صفحات: 62-74-98-100 تا 106-120 تا 133-140 تا 146-153-162-165-218 تا 235-240 تا 245-254 تا 258-268-270 تا 300-314-327 تا 330-340 تا 350-355.
براي اطلاع بيشتر ميتوانيد به كتب زير مراجعه كنيد:
1. فرق الشيعه، حسن بن موسي نوبختي، چاپ دوم 1404 هجري، نشر دارالاضواء بيروت، لبنان
2. تاريخ انديشههاي كلامي در اسلام، عبدالرحمان بدوي، ترجمه حسين صابري، مشهد آستانه مقدسه، بنياد پژوهشهاي اسلامي، 1374
3. ملل و نحل، استاد جعفر سبحاني.
1. اسرارالعقائد، ج2، ميرزا ابوطالب شيرازي، دارالكتب الاسلاميه، 1324ش، چ5
2. پاسخ ده پرسش، لطف الله صافي، انديشه، قم 1357ش، چ1
3. انقلاب جهاني مهدي ـ عجل الله تعالي فرجه ـ ، مكارم شيرازي، هدف، قم 1372، چ1.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
علويان كه شيعيان و پيروان علي - عليه السّلام ـ محسوب ميشوند از زمان بعد از رحلت پيامبر و جريان سقيفه كه ابوبكر به خلافت رسيد شروع به فعاليت كرده به طرفداري از حضرت علي - عليه السّلام ـ حاضر نشدند با ابوبكر بيعت كنند و خلافت را حق علي - عليه السّلام ـ دانستند.
شروع فعّاليّت علويان در عرصة سياست هم از هنگام شهادت امام حسين - عليه السّلام ـ در كربلا بوده است اينها از اين تاريخ هر جا فرصتي براي قيام ميديدند از آن استفاده ميكردند و چون اوضاع نامناسب ميشد موقتاً آرام ميشدند. اين آرامش موقتي بيشتر در دوران امويان بود كه به جز قيام زيد بن علي و فرزندش يحيي در دوران هشام بن عبدالملك هيچ قيام مهم ديگري از طرف علويان صورت نپذيرفت.[1]
زماني كه عباسيان استقرار يافتند، دشمني علويان با آنها شروع شد چرا كه علويان و عباسيان از خاندان هاشم بودند كه بر ضد امويان با همديگر همكاري داشتند، اما زماني كه عباسيان به قدرت رسيدند، دشمني علويان با عباسيان آغاز شد، چرا كه هر يك خلافت را حق خويش ميدانست و نخستين كسي كه از علويان بر عليه عباسيان قيامش را شروع كرد محمد بن نفس زكيّه بود كه در مدينه قيامش را آغاز كرد ولي شكست خورد و برادرش ابراهيم هم در بصره به قتل رسيد از اينجا عباسيان در تعقيب و كشتار علويان همت گماشتند ولي كوشش آنها چندان سودمند نبود چرا كه در زمان هارون الرشيد، ادريس بن عبدالله توانست در آفريقا تشكيل حكومتي به نام ادريسيان دهد و يحيي بن عبدالله در گرگان و طبرستان به فعّاليّت تبليغي بر عليه خليفه پرداخت و اينها امنيت دولت عباسي را به خطر انداختند كه بناچار هارون راهي ايران شد.
به خاطر مظلوميتي كه علويان در طول دورة اموي و عباسي داشتند، نفوذ آنها در ميان مردم بيشتر شد افزون بر آنكه آنها را اهلبيت پيامبر ـ عليهم السّلام ـ ميدانستند و لذا مردم كه اين همه ظلم و ستم را در حق آنها ميديدند نسبت به آنان متمايل ميشدند.[2]
سرزمين عراق و حجاز از اغاز به عنوان مركز رشد و نمو علويان بوده است ولي علويان بر اثر ظلمهايي كه خلفاء در حقشان انجام ميدادند بناچار به اطراف سرزمينهاي اسلامي مهاجرت ميكردند تا دست مأموران خلفاء به آنها نرسد.
از زمان منصور دوانيقي، با شدت تمام به سركوب علويان پرداخته شد و از اين زمان كشتن علويان آغاز شد و كمتر عامل و وزيري از بنيعباس بود كه دستش به خون يكي از علوين آلوده نشده باشد.
به خاطر ظلم و ستم فراواني كه نسبت به علويان ميشد ما از قرن دوم شاهد ورود علويان به ايران هستيم و اينها در نقاط مختلف از ايران مردم را دعوت به اسلام علوي ميكردند و بر عليه خلفاي اموي و عباسي تبليغ ميكردند و توانستند علويان در طي يك قرن مردم بعضي از شهرها و مناطق ايران را با علي - عليه السّلام ـ و فرزندانش آشنا سازند و مذهب علوي را پرورش دهند.[3]
براي اولين بار علويان توانستند در سال 250 هجري دولت علويان را در طبرستان تشكيل بدهند زيرا مردم طبرستان كه از ظلم و ستم والي خليفة عباسي به تنگ آمده بودند از حسن بن زيد كه در ري بود دعوت كردند كه به طبرستان برود، با رفتن وي شماري از مردم نامسلمان آن نواحي به دست وي اسلام آوردند و تعهد كردند كه از وي حمايت كنند و او توانست منطقه مازندران و گيلان را به دست آورد و تشكيل دولت علويان را بدهد و اين اولين دولتي بود كه در شرق اسلامي بدون تأييد خلفاي عباسي تشكيل شده بود و اگر چه اين دولت تهديدي بري خلفاي عباسي بود ولي به خاطر آشفتگيهايي كه خلفاي عباسي با آن درگيري داشتند، نميتوانستند هيچ تحركي را براي براندازي اين دولت جديد علومي بردارند، لذا تا مدتها علويان توانستند در آرامش به سر ببرند.[4]
در سال 286 هجري ابوعبدالله السبقي به ممارست از امام اسماعيلي عبيدالله بن مهدي توانست در آفريقا مغرب دور، مصر و شام تشكيل دولت دهد و در يمن نيز يحيي بن حسين در سال 290 هجري قيام كرد و آن نقطه را تحت سلطة خود درآورد.[5]
اين گونه حركتها نشان از گسترش نفوذ علويان در سراسر كشور اسلامي از غرب تا مشرق بوده است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
تاريخ تشيع در ايران، رسول جعفريان.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . حسن ابراهيم حسن، تاريخ سياسي اسلام، ترجمه ابوالقاسم پاينده، چ دوم، ج 2، ص 126.
[2] . جعفريان، رسول، تاريخ تشيع در ايران، قم، نشر انصاريان، چ اول، 1375، ج1، ص90.
[3] . جعفريان،رسول، پيشين، ص 231.
[4] . حيميان، ابوالفتح، علويان طبرستان، تهران، چ دوم، 1368، ص 68.
[5] . تاريخ ابن خلدون، بيروت، مؤسسة الاعلمي، سال 1391ه ق، ج 3، ص28.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قبل از بيان جمعيت شيعه و سني بطور جداگانه نياز دارد كه ابتداً راجع به كل جمعيّت مسلمانان در جهان نظري انداخته شود تا تعداد كل جمعيّت مسلمانان نسبت به ساير اديان و مذاهب روشن گردد.
طبق جدولي كه در يكي از بولتنهاي وزارت امور خارجه جمهوري اسلامي ايران مندرج است جمعيّت مسلمين به 000/200/155/1 نفر در سال 1991 ميلادي رسيده است در جدول مذكور جمعيّت جهان اسلام به شكل زير توزيع شده است:
شمال آفريقا ـ مصر 000/500/100
غرب آفريقا 000/000/125
مركز آفريقا 000/000/18
شرق آفريقا 000/000/93
جنوب آفريقا 3000/15
ملتهاي غرب 000/600/62
تركيه، ايران و افغانستان 000/800/114
شبه قاره هند 000/500/180
آسياي جنوب شرقي 000/000/275
خاور دور 000/000/81
اروپا 000/300/18
آمريكا، اقيانوس آرام 000/900/5
كل جمعيت 000/200/155/1
اين آمار مربوط به سال 1991 ميباشد و از آن زمان تا كنون حدود سيزده سال ميگذرد با توجه به نرخ رشد جمعيّت 03/0 كشورهاي اسلامي جمعيّت جهان اسلام اكنون در حدود 000/450/696/1 نفر ميباشد. و اگر درصد شيعيان را دوازده درصد كل جمعيت مسلمانان بدانيم كل جمعيّت شيعيان 000/574/203 بالغ ميگردد.
ولكن در كتاب «ژئوپوليتيك شيعه» اثر «فرانسواتوال» جمعيّت كل شيعيان را در سال 1995 در حدود 135 ميليون نفر تخمين زده است.
بنابراين جمعيت شيعيان در سال 2004 م بالغ 000/144/176 مي شود و جمعيت كل مسلمانان بالغ بر 981/869/467/1 ميگردد.
نويسنده اذعان دارد كه سرشماري جوامع شيعه كارچندان سادهاي نيست به ويژه در كشورهايي كه بيشتر سني مذهباند، زيرا اين كشورها غالباً تمايل دارند كه وزنه و اهميت جوامع شيعه را كمتر جلوه دهند.[1] ايشان جمعيت كشورهاي اسلامي و تعداد شيعيان هر كشور را چنين ذكر نموده است:
كشور كل جمعيّت تعداد شيعيان
افغانستان 000/18000 000/3000
عربستان سعودي 000/18000 000/500
آذربايجان 000/7500 000/5500
بحرين 000/600 000/350
امارات متحده عربي 000/2200 000/300
هندوستان 000/000/920 000/25000
عراق 000/000/20 000/500/12
ايران 000/61000 000/000/51
كويت 000/2100 000/500
لبنان 000/000/3 000/1000
قطر 000/550 000/50
پاكستان 000/000/130 000/000/30
سوريه 000/000/14 000/500/3
تاجيكستان 000/000/6 000/160
تركيه 000/000/62 000/000/16
يمن 000/13500 000/5000
در نتيجة بنا بر آمار وزارت امور خارجه جمهوري اسلامي تعداد كل جمعيّت شيعيان در سال 1383 در حدود 574000/203 بالغ ميگردد.
و تعداد جمعيت سني و فرقههاي ديگر در همين سال حدود 000/874/492/1 ميباشند.
البته اين آمار تقريبي است و آمار دقيقي كه بر اساس سرشماري و بدون موضعگيريهاي سياسي و مذهبي صورت گرفته باشد در اختيار نيست «فرانسوا توال» در كتاب ژئويوليتيك ده تا دوازده درصد از مسلمانان را پيروان مكتب اهل بيت ـ عليهالسلام ـ دانسته است.[2]
براي مطالعه بيشتر به كتب ذيل مراجعه گردد:
1. شناخت آماري جهان اسلام، خسروشاهي، سيد هادي.
2. اقليّتهاي مسلمان در جهان امروز، علي كتاني.
امام علي ـ عليه السلام ـ فرمود:
كسي كه آرزوهايش طولاني است كردارش نيز ناپسند است.[3]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . گلي زواره، غلام رضا، سرزمين اسلام، ص 69، قم، دفتر تبليغات اسلامي، دوم 1377.
[2] . فرانسوا توال، ترجمه كتايون باصر، ژئوپوليتيك شيعه، ص 19 تهران، ويستار، 1382ش.
[3] . نهج البلاغه،حكمت 35.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در ابتدا بايد به عرض برسانيم کشوري که مذهب رسمي آن مذهب شيعه باشد غير از ايران و آذربايجان کشور ديگري نيست و در آذربايجان هم بعد از فروپاشي شوروي به تبع ترکيه قوانين لائيک جريان دارد و تنها ايران است که مذهب رسمي آن شيعه ميباشد امّا کشورهايي که به نحوي شيعيان در آن حضور دارند عبارتند از:
کشورهاي قارة آسيا: ترکيه، دين 98% از مردم ترکيه اسلام است ولي در قانون اساسي ترکيه از اسلام به عنوان دين رسمي مردم ياد نشده است در اين کشور اقليّت شيعه وجود دارد. افغانستان: که شيعيان آن بيشتر در شهرهاي مزار شريف و هرات سکونت دارند. عراق: تقريباً دين تمامي مردم عراق اسلام است که بيش از نيمي از آنان را شيعيان تشکيل ميدهند. سوريه: دين 90% مردم اسلام است و مسلمانان اين کشور را در درجه اوّل برادران اهل تسنن بعد علويان و اسماعيليها تشکيل ميدهند. اردن: 95% از جمعيت مردم اردن را مسلمانان تشکيل ميدهند و اقليت با شيعه است. لبنان: 50% جمعيت لبنان را مسلمانان تشکيل ميدهند شيعيان لبنان در جنوب کشور ساکنند و از محرومترين مردم کشور به حساب ميآيند در حال حاضر مرکز شيعيان در جنوب شهر صدر است. فلسطين: اکثريت جمعيت فلسطين را مسلمانان تشکيل ميدهند و شيعيان در اين کشور در اقليت هستند. کشورهاي شبه جزيره عربستان: عربستان، يمن (که شيعيان آن بيشتر شيعه زيدي هستند) عمان، امارات متحده عربي، قطر، بحرين (نيمي از آن را شيعيان تشکيل ميدهند)، کويت که دين اين کشور هم اسلام است ولي شيعياني که در اين کشورها وجود دارند اکثراً ايرانيهايي هستند که به نحوي به آن کشورها مهاجرت کردهاند.
کشورهاي شبه قاره هند: پاکستان، بنگلادش، مالديو، مالزي، اندونزي، برونئي، از کشورهاي مسلمان به شمار ميروند ولي اکثريت در آنها اهل سنت ميباشند و شيعيان در اقليت هستند.
کشورهاي قاره آفريقا: مصر، ليبي، تونس، الجزاير، مراکش، سودان، چاد، نيجر، مالي، موريتاني، کشور صحرا، نيجريه، گينه، سنگال، گامبيا، گينهبيسائو، سيرالئون، بورکينافاسو، سومالي، جيبوتي، تانزانيا، کومور از جمله کشورهاي مسلمان آفريقا ميباشند که اقليت شيعه در آن وجود دارد.
کشورهاي آسياي ميانه مانند: ازبکستان، تاجيکستان، قزاقستان، قرقيزستان، ترکمنستان، گرجستان، هم از کشورهايي هستند که اقليت شيعه در آن وجود دارد از ميان اينها آذربايجان کشوري شيعي است و اهل سنّت در آن در اقليت هستند.
از کشورهاي مسلمان اروپا کشور آلباني و بوسني و هرزگوين ميباشد که اقليت شيعه در آنها وجود دارد.
لازم به توضيح ميباشد که کشورهايي هم هستند که شيعيان در آن وجود دارند امّا چون اقليت آن خيلي کم است نسبت به جمعيت آنها مانند: هند، چين، ژاپن، آمريکا، انگليس، آلمان، استراليا و روسيه و غيره که از کشورهاي اسلامي به شمار نميآيند.
براي مطالعه بيشتر به کتاب جغرافياي کشورهاي مسلمان مؤلف عبدالرضا آخوند فرج چاپ شرکت افست مراجعه کنيد.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
پاسخ را در قالب نكته هاي زير بيان مي كنيم:
1 . در اينكه حضرت حجت(عج) از احوالات جامعة شيعه آگاهي دارد و در رسيدگي و سرپرستي شيعيان كوتاهي نمي كند ترديدي نيست؛ زيرا حضرت حجت مي فرمايد: «ما در رسيدگي و سرپرستي شما كوتاهي و اهمال نكرده ايم و ياد شما را از خاطر نبرده ايم، كه اگر جز اين بوده دشواري ها و مصيبت ها، بر شما فرود مي آمد و دشمنان شما را ريشه كن مي كردند.»[1]
2 . و نيز در اين كه حضرت، دعاها،[2] زيارات، پرسش هاي علمي برخي علما،[3] را تعليم مي دهد شك نكنيد و از جمله دعاها، زيارت آل ياسين، عظم البلاء،[4] زيارت رجبيه است كه هر يك، داراي مضامين بسيار بلندي اند، و حكايت سيد رشتي و سفارش امام عصر(عج) بر خواندن نافله و عاشورا و جامعه بسيار شنيدني است.[5]
3 . نوشته ايد چرا هنوز بسياري از سؤالات و احاديث مبهم مانده اند؟ بايد توجه داشته باشيم هر چند ممكن است بسياري از احاديث و سؤالات براي غيرمتخصصان آن علم مبهم و نامفهوم باشد ولي براي اهل فن كاملاً روشن و قابل فهم و بيان است و بر همين اساس نيازي به پرسيدن از امام عصر (عج) نمي باشد.
4 . نبايد فراموش كنيم حضرت حجت(عج) غايب است و نبايست در جزئيات فقه و حديث و يا مسائل غيرضروري حكم و فتوا صادر فرمايد و مراجع معظم تقليد در اين راستا جوابگو مي باشند، از طرفي اصولاً چنين ديدگاهي با فلسفه غيبت حضرت سازگاري ندارد، زيرا اگر آن حضرت در اين مذكورات تدريس داشته باشد پس غيبت كبرا به چه معناست؟
5 . گفتني است در مواردي كه ضرورتي در ميان است و نياز مبرم به پيام و الهام از طريق نماينده اوست، پيام و دستور امام اجرا مي شود به عنوان نمونه در همين انقلاب اسلامي، در قضيه بهمن ماه 57 كه رژيم شاه حكومت نظامي برقرار مي كند و مرحوم طالقاني به امام زنگ مي زند كه امروز ساعت 4 را حكومت نظامي اعلام كرده اند حكم چيست؟ امام مي فرمايند اگر با مردم تماس دارند بگويند بيشتر بيايند. مرحوم طالقاني گريه مي كند و مي گويد به امام بگوييد آن رژيمي كه 17 شهريور را درست كرده است اِبا ندارد از اين كه قتل عام ديگري را صورت دهد. امام خميني(ره) مي گويد: «اين حكم مال من نيست» و اتفاقاً همان شب كلانتري ها فتح شد و انقلاب پيروز گشت».[6]
حضرت آيت الله اميني در شرح خطبة 146 نهجالبلاغه مي نويسد: «حضرت ولي عصر(عج) در زمان غيبت نيز براي پيشرفت و عظمت اسلام و حل و فصل امور ضروري مسلمين تا سرحد قدرت كوشش مي كند و سپس مي فرمايند: «از ظاهر خطبه استفاده مي شود كه: امام عصر(عج) در نهايت خفا و پنهاني زندگي مي كند،ليكن با بصيرت و بينايي كامل در حل و فصل امور ضروري مردم و دفاع از حوزة مقدسة اسلام كوشش مي نمايد. از مشكلات مردم گره گشايي مي كند از گرفتاران دادرسي مي كند، اجتماعاتي را كه به منظور برهم زدن اساس اسلام تأسيس شود متفرق مي سازد. تشكيلاتي را كه زيان بخش تشخيص دهد برهم مي زند، مقدمات تأسيس اجتماعات ضروري و سودمند را فراهم مي سازد، به بركت وجود مقدس امام عصر(عج) دسته اي از مردم براي دفاع از دين مجهز مي شوند و در تصميمات خود از معارف و علوم قرآن الهام مي گيرند.[7]
براي مطالعه بيشتر:
1 . امام مهدي از ولادت تا ظهور، سيد محمد كاظم قزويني.
2 . بركات حضرت ولي عصر، علي اكبر نهاوندي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مكيال المكارم، آيت الله سيد محمدنقي موسوي اصفهاني، ج اول، ترجمه سيد مهدي حائري، چاپ نگين، 1381، ابتداي كتاب.
[2] . فصلنامه تخصصي انتظار مدير و مسئول پور سيد آقائي صاحب امتياز: مركز تخصصي مهدويت شماره 5، مقاله پور سيد آقايي به نقل از عنايات حضرت مهدي، ص 57 ـ74 همين ص 15 ـ 28، مكيال المكارم، ج 1، ص 334، النجم الثاقب، ص 602.
[3] . همان.
[4] . همان.
[5] . همان.
[6] . تهاجم يا تفاوت فرهنگي، حسن بلخاري، ص 126 ـ 127.
[7] . دادگستر جهان، ابراهيم اميني، چ «25»، 1381 انتشارات شفق، چاپ قدس، ص 158 ـ 159.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اولاً: بايد گفت كه تنها علما و روات شيعه نيستد كه اعتقاد دارند امام زمان وجود دارد، بلكه براساس روايات فراواني كه از پيامبر اكرم (ص) رسيده است، علماي اهل سنّت نيز موضوع مهدويّت را قبول دارند و از موضوعات مجمع عليه است؛ و روايت كردهاند كه آن حضرت (مهدي) از فرزندان حضرت فاطمه ـ سلام الله عليه ـ است و پس از آنكه مدتي امامت اهل بيت پيامبر اكرم (ص) منقطع گردد و زمين را ظلم و جور فرا گيرد، مردي از اهل بيت پيامبر اكرم (ص) بنام مهدي (عج) خروج ميكند و به اذن و بَعثِ الهي زمين را پُر از عدل و داد مينمايد و هر كس او را درك كند و تبعيّت نمايد از جملة هدايت شدگان ميباشد و اين در زماني اتّفاق مي افتد كه امّت بر هفتاد و سه فرقه متفرق ميشوند و تنها يك فرقه از آنان به بهشت وارد ميشود و بقيّة آنها به جهنّم خواهند رفت. از جملة اين روايات ميتوان به اين موارد اشاره كرد: در صحيح ابي داود به سند خود از ام سلمه آمده است كه قالت: «سمعت رسول الله (ص) يقول: المهدي من عترتي من ولد فاطمه»[1] و در كنزالعمال آمده: عن علي (ع) قال: «المهدي رجل منّا من ولد فاطمه»[2] و سيوطي در الدّر المنثور در تفسير سورة محمد آورده: أخرج ابن ابي شيبه عن ابي سعيد الخدري قال «قال رسول الله (ص) يخرج رجل من اهل بيتي عند انقطاع من الزمان و ظهور من الفتن يكون عطاؤه حثياً.» و صحيح ابي داود در كتاب المهدي (عج) روايت كرده است به سند خود از ابي الطفيل از علي (ع) از پيامبر اكرم (ص) كه فرمود «لو لم يبق من الدهر الا يوم لبعث الله رجلاً من اهل بيتي يملأها عدلا كما مُلئت جوراً»[3] و متقي در كنزل العمال اينگونه روايت ميكند از پيامبر (ص) كه فرمود: «كيف أنت يا عوف اذا افترقت علي ثلاث و سبعين فرقه، واحدة منها في الجنة و سائرهنّ في النّار (الي أن قال) ثم تجيء فتنة غبراء مظلمة ثم تتبع الفتن بعضها بعضاً حتي يخرج رجل من اهل بيتي يقال له المهدي فان أدركته فاتبعه و كن من المهتدين.»[4]
ثانياً: علاوه بر اين روايات كه موضع مهدويت را بيان مي دارند، تعداد قابل توجّهي از مورّخان و محدّثان اهل سنّت، تولد آن حضرت را در كتب خود ذكر كردهاند و آن را يك واقعيت دانسته اند و بعضي از پژوهشگران بيش از صد نفر آنان را ذكر كرده اند؛[5] و از اين طريق وجود آن حضرت به اثبات ميرسد، چرا كه آن حضرت با تولد به وجود آمده است. براي اثبات اين مدّعي به چند نمونه از اين موارد اشاره ميكنيم: در كتاب الزام الناصب از عبدالله بن محمّد مطري حكايت شده است، كه شيخ جلال الدين عبدالرحمن ابيبكر سيوطي در كتاب «احياء الميت بفضائل اهل البيت» ميگويد: «همانا از ذرية حسين بن علي (ع) » مهدي (عج) مبعوث ميگردد در آخر الزمان، (تا اينكه ميگويد) پس امام اول علي بن ابي طالب (ع) است و اسامي ائمه را ذكر ميكند، سپس ميگويد: يازدهم از ايشان پسر اوست به نام «الحسن العسكري» و دوازدهم پسر اوست به نام «م ح م د» القائم المهدي (عج) و اينكه نصوص دربارة دولت اسلامي او، از پيامبر (ص) و از جدش علي بن ابيطالب (ع) و از بقيه آباء و اجدادش كه اهل شرف و مرتبت ميباشند ذكر شد و اوست كه صاحب شمشير است و قيام كننده اي است كه انتظار او مي رود.»[6] و نيز ابولوليد محمّد بن شحنة الحنفي در كتاب تاريخش كه به نام روضة المناظر في اخبار للاوائل والاواخر كه در حاشيه كتاب مروج الذهب ميباشد، آورده است: «و ولد لهذا الحسن (يعني الحسن العسكري (ع) ولده المنتظر ثاني عشرهم و يقال له المهدي (عج) و القائم واالحجة، محمّد ولد في سنة خمس و خمسين و مأتين.» يعني: «و بدنيا آمد براي امام حسن يعني امام حسن عسكري (ع) فرزندش كه انتظار كشيده ميشود به عنوان دوازدهمين امام و به او مهدي، قائم و حجّت گفته ميشود. (م ح م د) در سال 255 هـ متولد شد.» و در كتاب ينابيع المودة آمده است: «ولد لأبي محمّد الحسن مولود فسمّاه محمداً فعرضه علي اصحابه يوم الثالث و قال: هذا امامكم من بعدي و خليفتي عليكم و هو القائم الذي تمتّد عليه الأعناق بالانتظار فاذا امتلأت الارض جوراً و ظلما خرج فيملأها قسطاً و عدلاً»[7] و روايات ديگري كه در خصوص ولادت آن حضرت آمده و در كتب تاريخي و حديث مندرج شده است. اما در خصوص اين مطلب كه آن حضرت پس از تولد چگونه و در كجا زندگي مي كرده و ميكند نيز رواياتي وجود دارد كه از جملة آنها ميتوان كلام شيخ عبدالوهاب الشعراني در يواقيت الجواهر، مبحث 65 ـ در بيان اينكه تمام شرايطي كه شارع مقدس قبل از قيامت به آن خبر داده است حق است؛ ـ تمسّك جست كه ميگويد: «ناچاريم كه تمام آن شرايط واقع شود و از جملة آنها خروج مهدي است (تا اينكه ميگويد) و او از اولاد امام حسن عسكري (عج) است و هنگام تولد او شب و نيمه شعبان سال 255 هـ . ق است، و او باقي است تا اينكه با عيسي بن مريم (ع) همراه شود؛ پس عمر او تاكنون كه سال 958 هجري است، 706 سال است.»[8] و نيز در كتاب ينابيع المودّة، شيخ سليمان قندوزي ميآورد: در مورد آية «و جعلها كلمة باقية في عقبه لعلّهم يرجعون»[9] كه ثابت ثمالي از علي بن الحسين (ع) و او از پدرش و او از علي بن ابيطالب (ع) نقل ميكند كه گفت: در شأن نزول اين آيه اينكه خداوند قرار داد امامت را در نسل حسين (ع) تا روز قيامت و همانا براي قائم ما، دو غيبت است؛ يكي از آنها طولانيتر از ديگري است. پس كسي امامت او را قبول نميكند مگر كسي كه يقينش قوي باشد و شناخت صحيح داشته باشد.»[10] و نيز در كتاب «البرهان في علامات مهدي آخر الزمان» در باب دوازدهم از ابي عبدالله بن حسين بن علي (ع) آمده كه فرمود: «براي صاحب اين امر يعني مهدي (عج) دو غيبت وجود دارد يكي از آن دو طولاني ميشود تا اين كه بعضي ميگويند او مرده است و بعضي ميگويند او رفته است و كسي از موضعش خبري ندارد از دوست و غير دوست مگر كسي كه متصدي خدمتگزاري اوست.»[11]
ثالثاً: اينكه در زمان حيات پدر بزرگوارش امام حسن عسگري (ع)آن حضرت رؤيت شدهاند و بر اين مدّعي روايات وجود دارد كه ميتوان از جملة آنها به اين روايت اشاره كرد، كه شيخ سليمان قندوزي در ينابيع المودة ميآورد: «خادم فارسي گفت: من در خانه بودم، كنيزي از خانه خارج شد و همراه او چيزي بود كه تكان مي خورد، پس ابو محمّد (امام حسن عسكري (ع) به او فرمود: آنچه را كه همراه توست آشكار كن، در اين هنگام پسر بچهاي سفيد و داراي رويي نيكو ظاهر شد. پس حضرت عسگري (ع) فرمود: اين امام شماست بعد از من و تو آنرا بعد از اين نمي بيني.»[12] و روايت ديگر اينكه: كه شايد مهمترين روايت است كه شاهد بر ادّعاي رؤيت آن حضرت قبل از غيبت صغري ميباشد. حسن بن ايّوب نوح (از وكلاي امام هادي (ع) ميگويد: ما كه چهل نفر از اصحاب امام عسكر (ع) بوديم براي پرسش از امام بعدي به محضر امام عسكري رفتيم. در مجلس آن حضرت، عثمان بن سعيد عَمْري (يكي از وكلاي بعدي امام زمان (ع) بپا خاست و عرض كرد مي خواهم از موضوعي سؤال كنم، كه دربارة آن از من داناتري. امام (ع) فرمود: بنشين. عثمان با ناراحتي خواست از مجلس خارج شود. حضرت فرمود: هيچ كس خارج نشود. كسي بيرون نرفت و پس از مدتي امام (ع) عثمان را صدا زد، او بپا خاست. حضرت فرمود: ميخواهيد به شما بگويم كه براي چه به اينجا آمده ايد همه گفتند: بفرمائيد. فرمود: به اينجا آمده ايد تا از حجّت و امام پس از من بپرسيد. گفتند: بلي. در اين هنگام پسري نوراني همچون پارة ماه كه شبيهترين مردم به امام عسكري(ع) بود، وارد مجلس شد. حضرت با اشاره به او فرمود: «اين امام بعد از من و جانشين من در ميان شماست. فرمان او را اطاعت كنيد و بعد از من اختلاف نكنيد كه در اين صورت هلاك خواهيد شد و دينتان تباه گردد.»[13]
پس آنچه از روايات مشخص ميشود اين است كه آن حضرت تا قبل از غيبت صغري رؤيت شده است لكن در زمان غيبت صغري و كبري، آن حضرت از ديده مخفي مانده است؛ و از ضروريات ميباشد، كه آن حضرت در طول غيبت صغري از طريق نواب خاصة خويش ـ كه چهار نفر بودند ـ با مردم ارتباط داشته و حتي عدهاي كه نامهاي آنها هم غالباً در كتب شيعه ضبط شده است، به خدمت ايشان مشرّف مي شدند.[14]
رابعاً: پس از اثبات وجود آن حضرت در عين حال كه غائب است، آثار او ظاهر و بارز است چرا كه خيل عظيمي از شيعيان متواتراً خدمت آن حضرت مشرّف ميشوند.[15] علاوه بر آن رواياتي نقل شده است كه اهل سنّت هم به آن اقرار كرده اند، مبني بر اينكه كيفيت انتفاع مردم از آن حضرت چگونه است. از آن جمله ميتوان به روايتي كه صاحب ينابيع المودة اينگونه نقل مي كند، اشاره كرد. اخرج الشيخ الحمويني في فرايد السمطين بسنده عن سليمان الأعمش ابن مهران عن جعفر الصادق عن ابيه عن جدّه عليّ بن الحسين ـ عليهم السلام ـ قال: «نحن ائمة المسلمين، و حجج الله علي العالمين و... ثم قال: و لم تخل منذ خلق الله آدم(ع) من حجإ الله فيها، أما ظاهر مشهور أو غائب مستور، و لا تخلو الارض الي ان تقوم الساعة من حجة و لولا ذلك لم يعبدالله قال سليمان: فقلت لجعفر الصادق(ع): كيف ينتفع الناس بالحجه الغائب المستور؟ قال: كما ينتفعون بالشمس اذا سترها سحاب.»[16] ترجمه: «علي بن حسين (ع)فرمود: «ما امامان مسلمين هستيم، حجّتهاي خداوند بر همة عالميان، و سپس فرمود: زمين از زماني كه آدم (ع) خلق شد، از حجّت خدا خالي نمانده است، كه آن حجّت يا ظاهر مشهور بوده است يا غايب در پنهاني و خالي نميماند زمين از حجّت تا زماني كه قيامت برپا گردد؛ اگر چنين نبود كسي خدا را نمي پرستيد.» سليمان اعمش (راوي اين روايت) ميگويد: «امام از جعفر صادق (ع) پرسيدم: چگونه است انتفاع بردن مردم از حجّت خدايي كه غايب و پنهان است؟» فرمود: «همچنان كه مردم از خورشيد پشت ابر بهره ميبرند.» و اين بهرهمندي از حجّت خداوند به گونهاي بايد باشد كه امام باقر (ع) به يزيد بن معاوية العجلي در تفسير اين آيه از آل عمران[17] فرمودند كه: «يا ايها الذين آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا» يعني: «اي كساني كه ايمان آورده ايد، صبر كنيد بر اداي واجبات و صابر باشيد بر اذيّت رسانيدن دشمنانتان به شما و ارتباط دهيد خودتان را با امامتان مهدي منتظر.»[18]
براي مطالعة بيشتر به كتاب «البراهين الاثني عشر علي وجود الامام الثاني عشر» از سيد طيّب موسوي جزايري، انتشارات دارالكتاب جزايري، مراجعه شود.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- صحيح ابي داود، ط: مطبعة الكستليه، سال 1280، ج 27، ص 134، و صحيح ابن ماجه، ابواب الفتن، باب خروج مهدي و حاكم نيشابوري، مستدرك الصحيحين مطبعة مجلس دائره المعارف نظاميه، ج 4، ص 557، و ذهبي، ميزان الاعتدال، مطبعه سعادت سال 1325 مصر، ج 2، ص 24.
[2]- متقي هندي، كنزالعمال، مطبعة دايره المعارف نظاميه، ج 7، ص 261.
[3]- صحيح ابي داود، همان، ج 27، كتاب المهدي (عج).
[4]- متقي هندي، كنزالعمال، همان، ج 6، ص 44.
[5]- آيت الله لطف الله صافي گلپايگاني، منتخب الاثر، ص 427.
[6]- مروج الذهب، ط: الازهر مصر، سال 1303، ج 1، ص 294.
[7]- شيخ سليمان قندوزي، ينابيع المودّة، متوفي سنه 1294، ص 460، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات، بيروت.
[8]- شيخ عبدالوهاب شعراني، يواقيت الحواهر، ج 2، ص 145، ط: مطبعة الازهر مصر سال 1307.
[9]- سورة زخرف، آية 28.
[10]- ينابيع المودة، همان، ص 427.
[11]-متقي هندي، البرهان في علامات مهدي اخر الزمان، به نقل از منتخب الاثر، ص 315.
[12]- ينابيع المودة، همان، ص 461.
[13]- ينابيع المودة ، همان، ج 3، ص 123، ص 125.
[14]- آيت الله لفط الله صافي گلپايگاني، منتخب الاثر، همان، در ص 468 تا ص 472 نام 304 نفر را ذكر ميكند.
[15]- منتخب الاثر،همان، ص 499 تا 511.
[16]- شيخ سليمان قندوزي، ينابيع المودة ، همان، ص 477.
[17]- آل عمران، آية 200.
[18]- ينابيع المودة، همان، ص 421.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بعد از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مردم به سه دسته تقسيم شدند يك گروه؛ شيعيان وپيروان حضرت علي ـ عليه السّلام ـ گروه دوم؛ آنها كه ادعاي امارت و سلطنت كرده، مردم را به امارت سعد بن عباده خزرجي فراخواندند و از انصار بودند گروه سوم؛ آنها كه با ابوبكر بيعت كردند و گفتند پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ كسي را به جانشيني برنگزيد و اينها از مهاجرين بودند.
بعد از حضرت علي ـ عليه السّلام ـ اكثريت به معاويه پيوستند. اصحاب جمل نيز به معاويه پيوسته و فرقه مرجئه را تشكيل دادند. و بعدها فرقه مرجئه خود به چند فرقه تقسيم شد. فرقه مرجئه از عوام بودند وقضاوت در مورد خوبي و بدي حاكمان را به خدا ارجاع ميدادند. فرقه هايي كه از مرجئه بوجود آمد عبارتند از:
1. فرقه جهميه: كه پيروان جهيم بن صفوان بودند و از غلده بودند.
2. غيلدنيه: مرجئه شام بودند و ياران غيلدن بن مروان.
3. ماصريه: مرجئه عراق و پيروان عمرو بن قيس ماصر.
4. حشويه: ميگفتند پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ كسي را بر نگزيد و چون خيلي احاديث جعلي در احاديث پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ داخل كردند حشويه ناميده شدند.
فرقه علباثيه: پيروان بشار شعيري، حضرت علي ـ عليه السّلام ـ را خدا خوانده و حضرت محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ را فرستاده او.
خوارج (حروريه): از فرقه عهد حضرت علي ـ عليه السّلام ـ كه در جريان حكميت از علي ـ عليه السّلام ـ بريدند و خود چند فرقهاند با نامهاي: محكمه ـ ازارقه ـ بيهيسيه ـ نجديه ـ اصغريه ـ اباضيه.
زيديه: پيروان زيد بن علي بن حسين ـ عليه السّلام ـ كه در سال 740 در كوفه قيام کرد. در عقائد كلامي معتزلي و در فروع حنفي بودند و خود چند فرقه بودند.
1. جاروديه: پيروان ابوجارود قائل به برتري علي ـ عليه السّلام ـ و كفر منكرين و بعد قائل به امامت امام حسن ـ عليه السّلام ـ و امام حسين ـ عليه السّلام ـ و بعد شورا هركس را برگزيند يا كسي از اولاد علي ـ عليه السّلام ـ كه قيام كند.
2. سليمانيه: پيروان سليمان بن جرير قائل به امامت از طريق شورا و قائل به كفر مخالفين حضرت علي ـ عليه السّلام ـ.
3. تبريه: پيروان حسن بن صالح بن حي. علي ـ عليه السّلام ـ را افضل دانسته اما بيعت با ابوبكر و عمر را صحيح ميشمردند و در عثمان توقف كردند و مخالفت با علي ـ عليه السّلام ـ را سبب خلود در دوزخ دانسته و قائل به امامت قيام كننده از اولاد علي ـ عليه السّلام ـ بودند و فرقهاي هم قائل به رجعت و بيزاري از ابوبكر و عمر شدند و معروف به صباحيه بودند.
مختاريه: پيروان مختار و قائل بودند فرقي بين نسخ و بداء نيست و براي خداوند هم بداء حاصل ميشود.
هاشميه: ميگويند بعد از محمد حنفيه (پسر حضرت علي ـ عليه السّلام ـ) پسرش عبدالله معروف به ابوهاشم امام شد و در موردش غلو ميكردند و بعد از او هاشميه چند فرقه شد.
1. بيانيه: پيروان بيان بن سمعان معتقدند خدا به شكل انسان است و همه اعضايش از بين ميرود بجز صورتش با استناد به آيههاي «كل شيء هالك الا وجهه» و «و يبقي وجه ربك» و معتقدند امامت از ابو هاشم به بيان بن سمعان رسيده و معتقدند روح خدا در پيامبران، ابو هاشم و بيان حلول كرده.
2. رزاميه: پيروان رزام بن سابق (سايق) در دوستي با ابومسلم افراط كرده و او را امام بعد از ابو هاشم شمردند و ابومسلم گفته خدا در او حلول كرده فلذا بر بنياميّه غلبه كرد.
3. راونديه: پيروان سر سلسله خلفاي عباسي (محمد بن علي بن عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب) كه بعد از پيامبر عباس را امام ميشمردند و محمد بن علي را امام بعد از ابوهاشم دانستند، ابو مسلم و امام را داننده غيب ميشمردند.
4. حربيه: قائل به امامت عبدالله بن معاويه بن عبدالله بن جعفر بن ابيطالب بعد از ابوهاشمند و ميگفتند خدا در او حلول كرده، پيروان عبدالله بن حرب كندي بودند فلذا حربيه ناميده شدند.
كربيه: از كيسانيهاند و ميگويند محمد بن حنفيه نمرده و در كوه رضوي بسر ميبرد.
منصوريه: پيروان ابو منصورند كه بعد از امام باقر ـ عليه السّلام ـ ادعاي امامت كرد و ادعا كرد نبوت و امامت در نسل او تا شش نسل باقي است و آخرين نفر امام مهدي قائم ـ عجل الله تعالي فرجه ـ است، يارانش پس از او دو فرقه شدند برخي فرزندش را امام شمردند و برخي به پيروي از مغيرة بن سعيد، محمد بن عبدالله بن حسن را امام شمردند و بعد از او قائل به امامت كسي نشدند و اين گروه را مغيريه ناميدند. مغيره بعد ادعاي نبوت كرد. بعد از امام صادق ـ عليه السّلام ـ نيز فرقههايي بوجود آمد از آن جمله:
1. ناووسيه: با استناد به روايتي از امام صادق ـ عليه السّلام ـ قائلند. امام صادق ـ عليه السّلام ـ نمرده و او امام مهدي قائم ـ عجل الله تعالي فرجه ـ است
2. اسماعليه: قائل به امامت اسماعيل پسر امام صادق ـ عليه السّلام ـ هستند و او را زنده و مهدي قائم ـ عجل الله تعالي فرجه ـ ميدانند.
3. مباركيه: قائل به امامت نوه امام صادق ـ عليه السّلام ـ (محمد بن اسماعيل) هستند و ميگويند چون اسماعيل قبل از امام صادق ـ عليه السّلام ـ فوت کد فرزند اسماعيل امام شد و به نام مبارك غلام اسماعيل معروف شد.
4. مقصره: معتدلترين افراد در مورد امام صادق ـ عليه السّلام ـ كه او را خدا نخواندند اما گزافهگويان آنها را مقصره ناميدند.
5. خطابيه: ابو الخطاب را پيامبر دانسته و از اسماعيليه بودند و برخي محرمات را حلال مي شمردند.
6. سميطيه: محمد پسر امام صادق ـ عليه السّلام ـ را امام شمردند.
7. فطحيه: قائل به امامت عبدالله پسر امام صادق ـ عليه السّلام ـ شدند و چون افطح الرأس يا افطح الرجل بود فطحيه ناميده شدند (افطح يعني پهن).
ابومسلميه: گويند که خرم ديني بودند، حرامها را حلال ميشمردند، بعد از ابو مسلم به گرد سنباد جمع شدند و به سنباديه و ابومسلميه معروف شدند.
بشريه: پيروان بشر بن معتمر بغدادي رئيس معتزليان بغداد حامي خلفاء و مخالف با مرحبه و رافضيه و بنياميه.
بكريه: پيروان بكر بن اخت عبد الواحد که معتقد بودند خدا در قيامت به شكل مخلوقات ظاهر مي شود، حضرت علي ـ عليه السّلام ـ را مرتكب كبيره و كافر ميشمردند اما او را آمرزيده حساب ميكردند، به علت حضورش در جنگ بدر.
بشيريه: قائلند خدا در آل محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ حلول كرده و محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ پروردگار است و اما موسي كاظم ـ عليه السّلام ـ را زنده و امام مهدي قائم ـ عجل الله تعالي فرجه ـ ميشمردند، ايشان پيروان محمد بن بشير بودند.
تناسخيه: قائل به تناسخ ارواح از جسدي به جسدي بودند و راحتي و رنجها را پاداش و كيفر اين روح ميدانستند، و معتقد بودند بدن هاي بعدي بهشت يا جهنم روح مي باشد.
سبائيه: ائمه را خدا و فرشته خواندند،قائل به تناسخ ارواح بودند و قيامت را خروج روح از بدن و دخولش در بدن ديگر ميدانستند.
قطعيه: آنها كه به مرگ امام موسي ـ عليه السّلام ـ و شهادت وي در زندان هارون قطع داشتند و امام رضا ـ عليه السّلام ـ را جانشين امام ميدانستند و آن دسته كه قائل شدند امام موسي كاظم ـ عليه السّلام ـ نمرده تابعين دو تن از وكلاي امام بودند كه براي پس ندادن اموال اين گونه شايعه كردند كه امام ـ عليه السّلام ـ نمرده و امام موسي ـ عليه السّلام ـ را امام مهدي خواندند، اينها را واقفيه گويند و آنها كه گفتند نميدانيم امام موسي كاظم ـ عليه السّلام ـ مرده يا نمرده را ممطوره ناميدند.
كامليه: پيروان ابو كامل رافضي هستند که ميگفت روح امامت به تناسخ از بدن امامي به بدن امام ديگر ميرود.
مخمسه: ميگويند خداوند در پنج تن حلول كرده البته در حضرت محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ به يقين ميگفتند و در بقيه با شك و ميگفتند آدم ـ عليه السّلام ـ و نوح و موسي و عيسي ـ عليهم السّلام ـ و فاطمه ـ سلام الله عليها ـ همان محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ هستند و محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ نه زاييده و نه زاييده شده.
شيطانيه: محمد بن لقمان ابو جعفر احول (مؤمن الطاق) بازاري بود و مخالفين او در مباحث فقهي و كلامي او را شيطان الطاق مي خواندند برخي هم ميگويند چون در بازار سكههاي تقلبي را تشخيص ميداد شيطان الطاق گفته شد اما اهل سنت فرقه شيطانيه را به وي نسبت ميدهند اين فرقه ميگويد خدا داناست اما تا اراده نكند به چيزي علم پيدا نميكند.
ضراريه: پيروان ضرار بن عمر هستند كه ميگفتند خداوند در قيامت با حس ششم ديده ميشود.
مريسيه: پيروان بشر بن غياث مريسي پيرو عقيده جهميه بود و چون فيلسوف بود متهم به زندقه شد.
بعد از امام حسن عسكري ـ عليه السّلام ـ نيز فرقي بوجود آمد مثل:
نصيريه: پيروان محمد بن نصير غيري كه خود را نائب المهدي خواند قائل به حلول روح خدا در علي ـ عليه السّلام ـ بود و ابن ملجم را ناجي روح خدا از ظلمت بدن علي ـ عليه السّلام ـ ميشمردند برخي هم قائل شدند امام عسگري ـ عليه السّلام ـ مهدي قائم ـ عجل الله تعالي فرجه ـ است.برخي گفتند امام عسگري ـ عليه السّلام ـ درگذشت و چون جانشين نداشت زنده شد، برخي گفتند امام ـ عليه السّلام ـ فوت کرده و زنده نشد و امامت هم همانند نبوت منقطع شد و مهدي ـ عجل الله تعالي فرجه ـ هم وجود ندارد، برخي گفتند امام حسن ـ عليه السّلام ـ درگذشت و چون فرزندي نداشت يا خودش در آينده زنده ميشود يا يكي از ائمه قبلي، برخي در امامت امام حسن عسگري ـ عليه السّلام ـ به علت بي فرزندي و در امامت برادرش جعفر به علت فسق شك كرده و ديگر برادرشان محمد را امام پنداشتند و او را مهدي ـ عجل الله تعالي فرجه ـ خواندند.برخي ميگفتند ابتدا خداوند امام حسن ـ عليه السّلام ـ را امام كرد بعد بداء حاصل شد كه چون فرزندي ندارد جعفر امام است، برخي هم گفتند ما بر اين عقيده بوديم كه امام حسن ـ عليه السّلام ـ امام است اما وقتي فوت کرد و فرزندي نداشت فهميديم اشتباه كردهايم و بايد به امامت جعفر برگرديم.
شيعه اماميه: ياران علي ـ عليه السّلام ـ كه او و فرزندانش را رها نكردند و بعد از هر امامي كه فرقههايي پيدا ميشد به بيراهه نرفتند و غلو نكردند. از بين فرزندان امام صادق ـ عليه السّلام ـ عالمترين، و پاكترين، و سالمترين را برگزيدند و بعد از امام حسن عسگري ـ عليه السّلام ـ قائل شدند كه فرزندش مهدي ـ عجل الله تعالي فرجه ـ امام و قائم است و همه اينها را با استناد به سخنان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و ائمه پيشين ـ عليهم السّلام ـ معتقد مي شدند و معروفند به شيعه اثني عشري (دوازده امامي) و خاصه اين مطالب برگرفته از كتاب «تاريخ عقائد و مذاهب شيعه»، محمد جواد شكور، ترجمة يوسف فضايي، چاپ اول، انتشارات عطايي، صفحات: 62-74-98-100 تا 106-120 تا 133-140 تا 146-153-162-165-218 تا 235-240 تا 245-254 تا 258-268-270 تا 300-314-327 تا 330-340 تا 350-355.
براي اطلاع بيشتر ميتوانيد به كتب زير مراجعه كنيد:
1. فرق الشيعه، حسن بن موسي نوبختي، چاپ دوم 1404 هجري، نشر دارالاضواء بيروت، لبنان
2. تاريخ انديشههاي كلامي در اسلام، عبدالرحمان بدوي، ترجمه حسين صابري، مشهد آستانه مقدسه، بنياد پژوهشهاي اسلامي، 1374
3. ملل و نحل، استاد جعفر سبحاني.
1. اسرارالعقائد، ج2، ميرزا ابوطالب شيرازي، دارالكتب الاسلاميه، 1324ش، چ5
2. پاسخ ده پرسش، لطف الله صافي، انديشه، قم 1357ش، چ1
3. انقلاب جهاني مهدي ـ عجل الله تعالي فرجه ـ ، مكارم شيرازي، هدف، قم 1372، چ1.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بر اساس منابع تاريخي، تا قرن هشتم هجري، اكثر شهرهاي ايران سني نشين بودهاند؛ بخصوص در زمان ائمه اطهارعليهم السلام، تشيع آن چنان شيوعي در ميان مردم ايران نداشته است كه بشود از آنها بهره برداري كرد. تعداد اصحاب موالي ائمه اطهارعليهم السلام كه غالباً به ايران اطلاق شده از قرار ذيل است:
1. در زمان امام سجادعليه السلام كل اصحاب 161 نفر بودهاند كه 20 نفرشان از موالي بودهاند.
2. در زمان امام باقرعليه السلام كل اصحاب 466 نفر بودهاند كه 15 نفرشان از موالي بودهاند.
3. در زمان امام صادقعليه السلام كل اصحاب 3223 نفر بودهاند كه 440 نفرشان از موالي بودهاند.
4. در زمان امام كاظمعليه السلام كل اصحاب 373 نفر بودهاند كه 20 نفرشان از موالي بودهاند.
5. در زمان امام رضاعليه السلام كل اصحاب 317 نفر بودهاند كه 46 نفرشان از موالي بودهاند.[1]
و اگر در مناطقي چون خراسان، مخالفان بني اميه به صورت انبوه ميزيستهاند، بيشتر از طرفداران عباسيان بودند. تنها كانون تشيع شهر قم بود كه آن هم به جهت مهاجرت عربهاي شيعه مذهب اشعري اين وضع پديد آمده بود.[2] و اگر در ساير مناطق گاهي از خاندان پيامبر، در مقابل عباسيان طرفداري ميكردند، بيشتر بر مسلك زيدي بودند، بلكه بعضي از مناطق ايران چون: اصفهان تعصّب شديد سنّي داشتند كه پيوسته با اهل قم در نزاع بودند.
بعلاوه در عراق و كوفه - كه در عصر ائمه اطهارعليهم السلام مهمترين كانون تشيع به شمار ميآمد - نيز قيامهاي علويان همواره با شكست مواجه ميشد.
با توجه به شرائط و مقتضيات زماني و مكاني عصر ائمه، آن بزرگان بهترين كاري را كه در پيشبرد تشيّع ميشد انجام داد، به كار بستهاند و هيچگاه شرايط براي اقدامات مسلحانه و نظامي آماده نبوده است. چنانكه امام صادق و امام كاظمعليهما السلام اين مطلب را به رهبران قيامتهاي زيدي چون زيد، يحيي، محمد نفس زكيه و حسين بن علي حسني شهيد... تذكر دادهاند و قيامتهاي آنها در نهايت به نتيجه هم نرسيده و به شكست انجاميده است.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . رسول جعفريان، تاريخ شيعه در ايران از آغاز تا قرن دهم )چاپ اول، سال 1375) ص 103.
[2] . ياقوت حموي، معجم البلدان، حرف ق، عنوان قم.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
جواب اجمالي: حاكمان عباسي دردوران امامت حضرت ابومحمد العسكري ـ عليه السّلام ـ از هيچ كوششي عليه آن حضرت و شيعيان دريغ نكرده و انواع دشمنيها را عليه آنان اعمال كردهاند، تحت تعقيب قرار گرفتن و زنداني شدن و شهادت نمونههاي بارز اين عداوتها به شمار ميرود؛ با وجود اين همه فشار از سوي دشمن، شيعيان بالأخص چهرههاي ممتاز فرهنگي از يك طرف با امام ـ عليه السّلام ـ ارتباط علمي داشته و از سويي ديگر در نظر علوم آل محمد ـ عليهم السلام ـ تكليف خود را انجام داده و دين خود را به اسلام ادا كردهاند.
جواب تفصيلي: آشنايي با اوضاع فرهنگي و سياسي شيعيان در هنگام تولد امام زمان (عج) نخست ميطلبد كه به عنوان مقدمه نگاهي هر چند كوتاه به وضعيت دوران حضرت امام حسن عسكري ـ عليه السّلام ـ داشته باشيم. دوران امامت آن حضرت هم زمان با خلافت سه نفر از عباسيان بود كه به ترتيب عبارت است از:
1. المعتز بالله. 2. المهتدي بالله. 3. المعتمد بالله.[1]
2. حاكمان عباسي از هر طريق ممكن آن حضرت را زيرنظر داشته و كنترل ميكردند، آنان شنيده بودند كه امام مهدي (عج) فرزند امام عسكري ـ عليه السّلام ـ است، از اين رو ميكوشيدند به آن حضرت دسترسي پيدا كرده و او را به قتل برسانند؛ به همين جهت امام عسكري ـ عليه السّلام ـ ولادت حضرت مهدي (عج) را مخفي كرده و غير از خواص آن حضرت ديگران افتخار زيارت امام زمان (عج) را پيدا نكردند.[2]
فشار و اختناق سياسي چنان بالا ميگيرد كه امام ـ عليه السّلام ـ به ناچار بايد هفتهاي دوبار روزهاي دوشنبه و پنجشنبه در دارالخلافه حضور پيدا كند؛[3] معتزّ عباسي به قدري از نفوذ ابو محمد العسكري ـ عليه السّلام ـ نگران بود كه به تحت نظر داشتن آن امام بسنده نكرد و حضرت را با ابوهاشم جعفري و عدّهاي از طالبيّون زنداني كرد.[4]
در مقدمه به نحو اختصار با جوّ سياسي حاكم بر جامعة اسلامي در طول امامت حضرت عسگري ـ عليه السّلام ـ و برخورد حاكمان عباسي با آن امام آشنا شديم.
ستم عباسيان تنها به ابومحمد عسكري ـ عليه السّلام ـ محدود نميشد، آنان عليه شيعيان و دوستان آن حضرت هم از هيچ كوششي دريغ نكرده و مانع هرگونه حركت اعم از فرهنگي و سياسي و غيره براي شيعيان بودند، علّت آن هم اين بود كه مبادا فضائل آن حضرت معلوم شود و در نتيجه مردم از بنيعباس فاصله بگيرند و احياناً عليه آنان به قيام و مبارزه برخيزند. براي هر چه بيشتر روشن شدن مطلب، بحث را دو بخش جداگانه دنبال ميكنيم:
1. وضعيت سياسي شيعيان.
2. وضعيت فرهنگي شيعيان.
بخش اول: وضعيت سياسي شيعيان
انواع فشارهاي سياسي در اين مقطع از زمان در موارد زير قابل پيگيري است:
الف: زندانيان و متواريان شيعه؛ از جمله زندانيان ابوهاشم جعفري است، وي چنين ميگويد: در نامهاي از ناراحتيهاي زندان به امام ابومحمد ـ عليه السّلام ـ شكايت كردم. در جواب به من نوشت: امروز در منزل خود نمازخواهي خواند.[5]
وي در مورد ديگري اظهار كرده است: با امام عسكري ـ عليه السّلام ـ در مجلس مهتدي بن واثق بوديم؛ حضرت به من فرمود: اين جنايت كار قصد كرده كه امشب با مشيّت خدا بازي كند (كنايه از اين كه اراده كرده است كه ما را بكشد) ولي عمر او كفاف نميدهد، و به زودي صاحب فرزندي خواهم شد. فرداي ان شب تركها به او حمله بده و او را به قتل رساندند و خدا ما را به سلامت نگاه داشت.[6] همو نيز چنين ميگويد: من با گروهي در زندان بوديم كه ابومحمد ـ عليه السّلام ـ را نيز به زندان آوردند، مأمور مراقب آن حضرت صالح بن وصيف بود، يكي از هم زندانيهاي مردي جمحي بود كه ادعا ميكرد علوي است. امام ـ عليه السّلام ـ به ما توجّه كرده و فرمود: اگر نبود درميان شما كسي كه از شما نيست به شما اطالع ميدادم كه چه موقعي خداوند وسيلة نجات شما را فراهم خواهد كرد؛ امام با اين كلام به آن مرد اشاره كرد، او از جمع ما بيرون رفت. امّا فرمود: اين مرد از شما نيست، از او برحذر باشيد، در بين لباسهاي خود نوشتهاي دارد كه همة گفتهها و ناگفتههاي شما را براي خليفه منعكس كرده است. يكي از زندانيان به سراغ او رفت و لباسهايش را بازرسي كرد و آن نوشته را پيدا كرد، او نوشته بود كه اين جمع قصد دارند زندان را سوراخ كرده و فرار كنند.[7]
نكتة قابل توجّه در اين روايت تاريخي اين است كه: اختناق و فشار سياسي به حدي رسيده است كه شيعيان در زندان هم از دست مأموران اطلاعاتي خليفه در امان نيستند و مذاكرات آنان در محيط زندان هم به حكومت گزارش ميشود.
حضرت عبدالعظيم حسين يكي از متواريان شيعه است، احمد بن محمد بن خالد برقي ميگويد: عبدالعظيم حسين از دست حكومت فرار كرد و وارد ري شد و درمنزل يكي از شيعيان در سردابي ساكن شد، در همان سرداب خدا را عبادت ميكرد، روزها روزه بودو شبها را به شبزندهداري و تهجّد ميگذراند، مخفيانه از آن جا بيرون ميشد و قبري را كه امروز مقابل قبر خود اوست زيارت ميكرد.. تنها محل امن براي او همان سرداب بود.[8]
ب. دشمنيهاي با شيعه؛ فشارهاي گوناگوني كه در مدت كوتاه امامت حضرت عسگري ـ عليه السّلام ـ بر شيعيان وارد شده صفحات تارخي را پر كرده است، موارد ذيل نمونههايي از آن است؛
1. علي بن محمد بن زياد ميگويد: «توفيعي از امام ابومحمد ـ عليه السّلام ـ (به اين مضمون) به دستم رسيد: كنج عزلت پيشه كن و خانهنشين باش چونكه فتنهاي در انتظار توست... (ديري نگذشت كه به سبب سخنچيني) جعفر بن محمد تحت تعقيب قرار گرفته و جايزة صدهزار درهمي براي كسي كه مرا پيدا كند تعيين شد.[9]
2. يكي از شيعيان نامهاي به حضور آن حضرت فرستاد: شنيدهامريكا كه مهتدي، شيعيان شما را تهديد كرده و گفته است: آنان را از روي زمين بر ميدارم. امام ـ عليه السّلام ـ در جواب نوشت: عمر او كوتاهتر از آن است كه بتواند تهديدش را عملي كند، از امروز تا پنج روز بشمار، او روز ششم با ذلت و خواري كشته ميشود.[10]
ج: شهداي شيعه، آمار شيعيان و علوياني كه در اين مقطع از تاريخ به دست عباسيان به فيض شهادت نائل شدهاند كم نيست، از جمله:
1. موسي بن عبدالله بن موسي، از نوادگان امام حسن مجتبي ـ عليه السّلام ـ است، او مردي عالم و نيكوكار بود و از جملة راويان به شمار ميرفت، در سال 256 در زباله توسط سعيد بن حاجب به وسيلة زهر به شهادت رسيد، سعيد سر او را جدا كرد و براي مهتدي عباسي برد.[11]
2. جعفر بن اسحاق بن موسي بن جعفر بن الصادق ـ عليهم السلام ـ ، سعيد حاجب او را در بصره به شهادت رساند و در همان جا دفن شد؛ وي در روز شهادت سياسي و دو سال داشت.[12]
بخش دوّم: وضعيت فرهنگي شيعيان
عليرغم همة محدوديتها و شدت عملي كه عباسيان براي منزوي كردن امام ـ عليه السّلام ـ و شيعيان به كار گرفته و فشارهاي مختلف سياسي كه از ناحية آنان بر شيعه وارد شد، بوند گروهي از دانشمندان و رواياني كه از خرمن فضيلت و درياي بيكران علوم آنها" حضرت بهره گرفته و برخي از انان صاحب تأليفاتي در فنون مختلف بوده و احاديثي را از امام ـ عليه السّلام ـ نقل كردهاند، از جملة آنان عبارتند از:
1. احمد بن ابراهيم بن اسماعيل، كاتب، نديم، بزرگ اهل لغت و از موجّهترين آنان است، او يكي از اصحاب خاص امام هادي و امام عسكري ـ عليهم السلام ـ است تأليفاتي دارد كه به عنوان نمونه از كتابهاي زير ميتوان نام برد: أسماء الجبال و المياه والأودية؛ اشعار ابن مّرة بن همام؛ و نوادر الاعراب.[13]
2. داود بن قاسم، او همان ابوهاشم جعفري است، كه از فرزانگان اسلام و يكي از شاخصترين چهرههاي عقيدتي به شمار ميرود، در نزد ائمة اطهار داراي منزلتي خاص است؛ وي حضرت رضا و جواد و هادي و عسكري و صاحب الامر صلوات الله عليهم اجمعين را ملاقات كرده و از همة آنان روايت دارد. مردي پارسا، عباد و عالم و عامل بود، كسي از خاندان ابوطالب در آن دوران از جهت علو نسب همتاي او نبود.[14]
3. عبدالله بن احلسين القطربلي، از او از اصحاب خاص حضرت امام ابومحمد العسكري ـ عليه السّلام ـ است، و از چهرههاي سرشناس ادب به شمار ميرود، كتابي در تاريخ دارد.[15]
4. فضل بن شاذان، وي از جهت ثمرة كار و تأليف كتاب در صف مقدم علماي زمان خود بوده و در فنون مختلف داراي تأليف است؛ بعضي گفتهاند: داري يكصد و شصت كتاب است،[16] برخي از تأليفات او مورد رضايت امام ابومحمد العسكري ـ عليه السّلام ـ قرار گرفته و امام عمل به آن را روا شمرده و فرموده است: «هذا صحيح ينبغي أن يعمل به»، اين كتاب صحيح است و سزاوار است كه به آن عمل شود.[17]
در موردي ديگر به يكي از كتابهاي وي نظر افكنده و براي او طلب مغفرت كرد و فرمود: «أغبط اهل خراسان بمكان الفضل بن شاذان و كونه بين أظهرهم»، خوشحالم كه فضل بن شاذان با آن مقام در ميان مردم خراسان است.[18]
برشمردن ديگر شاگران امام عسگري ـ عليه السّلام ـ و چهرههاي علمي و فرهنگي شيعه از گردونه و حوصلة اين نوشته خارج است و به همين اندازه اكتفا ميشود؛ از آنچه كه بيان شد اين نتيجه به دست ميآيد:
با همة سختگيريهايي كه بنيعباس نسبت به امام عسگري و شيعيان آن حضرت روا داشتند نتوانستند به مقصود شوم خود كه همان منتشر نشدن فضائل اهلبيت ـ عليهم السلام ـ و معارف و فرهنگ ناب اسلام بود، نائل شوند و هركدام از شاگردان آن حضرت بعد از بهرهگيري و خوشهچيني از خرمن علوم آن امام در گوشهاي از جهان اسلام مشعلي پرفروغ براي نشر انديشه و معارف اهلبيت ـ عليهم السلام ـ به شمار ميآمدند، آنان همچون شتارگاني در آسمان تشيع ميدرخشيدند و شيعيان را در ظلمت ستم و گمراهي عباسيان كه قصد كرده بودند روز روشن را همانند شب، تاريك جلوه دهند، راهنمايي ميكردند.
براي آگاهي بيشتر در اين مورد مطالعه كتاب امام مهدي نوشتة علامة قزويني توصيه ميشود.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . پيشوايي، مهدي، سيرة پيشوايان، مؤسسة تحقيقاتي امام صادق ـ عليه السّلام ـ، چاپ اول، 1372 هـ ش، ص 616.
[2] . اربلي، علي بن عيسي، كشف الغمّه، متوفاي 693 هـ، مكتبة بنيهاشم، تبريز، 1381، هـ ق، ج 2، ص 412، المفيد، محمد بن محمد بن نعمان، الارشاد (مصنفات الشيخ المفيد ج 11)، متوفاي 413 هـ ، المؤتمر العالمي لألفقيه الشيخ المفيد، چ اول، 1413 هـ ، ص 336؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابيطالب، متوفاي 588 هـ ، انتشارات علامه، قم، ج 4، ص 422.
[3] . طوسي، محمد بن الحسن، كتاب الفقيه، متوفاي 460 هـ ، مؤسسة المعارف الاسلاميه قم، چ اول، 1411 هـ ، ص 215.
[4] . الطبرسي، فضل بن الحسن، اعلام الوري، متوفاي 548 هـ ، مؤسسة آل البيت، قم، چ اول، 1417 هـ ، ج 2، ص 140.
[5] . الطبرسي، همان، ص 140؛ الاربلي، همان، ص 412؛ كليني، محمد بن يعقوب، كافي، متوفاي 329 هـ ، دارالاضواء، بيروت، 1405 هـ ، ج 1، ص 508، ح 10؛ مسعودي، علي بن الحسيني، اثبات الوصيه، متوفاي 346 هـ ، دارالاضواء بيروت 1409 هـ ، صص 264 ـ 263؛ الطوسي محمد بن علي المعروف بابن حمزه، الثاقب في المناقب، من اعلام القرن السادس، مؤسسة انصاريان، قم، 1412 هـ ، ص 576، ح 10.
[6] . الراوند، قطب الدين، الحائج و الجرائح، متوفاي 573 هـ ، مؤسسة الامام المهدي (عج) ، قم 1409 هـ ، ج 1، ص 432 ، ح 9؛ مسعودي، همان، ص 268.
[7] . الطوسي، محمد بن علي المعروف به: ابن حمزه، الثاقب في المناقب، من اعلام القرن السادس، مؤسسة انصاريان، قم، چاپ دوّم، 1412 هـ ، ص 577، ح 11؛ الراوندي، همان، ج 2، ص 682، ح 1؛ اربلي، همان، ج 2، ص 432.
[8] .نجاشي، احمد بن علي، رجال النجاشي، متوفاي 450 ، دارالاضواء بيروت، 1408 هـ ، ج 2، ص 66 ، ش 651.
[9] . اربلي، همان، ج 2، ص 417.
[10] . مسعودي، همان، ص 265، كليني، همان، ج1، ص 510، ح 16؛ اربلي، همان، ج 2، ص 414.
[11] . ابن فندق، علي بن ابيالقاسم بن زيد البيهقي، لباب الأنساب، متوفاي 565 هـ ، مكتبة آيت الله مرعشي نجفي، قم، 1410 هـ ، ج 1، ص 419؛ ابوالفرج الاصفهاني، مقاتل الطالبين، متوفاي 356 هـ ، مؤسسة دارالكتاب، قم، چاپ دوّم، صص 438 ـ 437؛ المسعودي، علي بن الحسين، مروج الذهب، متوفاي 346 هـ ، دارالمعرفة، بيروت، ج 4، ص 181.
[12] . ابن فندق، همان، ص 419؛ ابوالافرج الاصفهاني، همان، ص 437.
[13] . نجاشي، همان، ج 1، ص 237، ش 228.
[14] . القمي، عباس، الكني و الالقاب، منشورات مكتبة الصدر، تهران، چاپ پنجم، 1368 هـ ش، ج 1، ص 174.
[15] . نجاشي، همان، ج 2، ص 36، ش 606.
[16] . طوسي، محمد بن الحسن، اختيار معرفة الرجال، (رجال الكشي)، متوفاي 460 هـ ، مؤسسة آل البيت، قم، 1404 هـ ، مطبعة بعثت، قم، ج 2، ص 822.
[17] . طوسي، اختيار معرفة الرجال، همان، ص 818.
[18] . طوسي، اختيار معرفة الرجال، همان، ص 820.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
جواب اجمالي:
عمده انشعابات شيعه بعد از شهادت امام حسين (عليه السلام) پديد آمد. كيسانيه، زيديه، اسماعيليه، عماريه، شميطيه، ناووسيه، واقفيه، و اماميه از فرقههاي پديد آمده بودند كه از بين آنها فقط زيديه و اسماعيليه و اماميه باقي ماندهاند.
جواب تفصيلي:
بر اثر وقايعي همچون وفات پيامبر (صلي اللَّه عليه و آله) جنگهاي جمل و صفين، شهادت امامان معصوم و پيدايش مدعيان دروغين، انحرافاتي در افكار و عقايد مسلمانان پديد ميآمد و دستهها و گروههاي متفاوت شكل ميگرفتند ولي به طور كلي ميتوان گفت مذهب شيعه تا شهادت امام حسين (عليه السلام) انشعابي نداشت بعد از آن حضرت اقليتي به نام "كيسانيه" پسر سوم امام علي (عليه السلام) به نام محد بن حنفيه را امام ميدانند و در اعتقاد خود به دو دسته تقسيم شدهاند گروهي او را مهدي موعود و منجي غائب ميدانند و گروهي مرگ او را پذيرفته و فردي ديگري را امام بعد از او ميشمرند در مقابل اكثريتي هم بودند كه امامت سجاد را پذيرفتند بعد از شهادت امام سجاد (عليه السلام) عدهاي امامت امام محمد باقر را قبول كردند و جمعي هم برادر ايشان زيد را كه شهيد شده بود امام دانستند و به زيديه موسوم شدند.
بعد از رحلت امام باقر (عليه السلام) شيعيان به امام صادق (عليه السلام) گرويدند و بعد از شهادت ايشان به امام موسي كاظم (عليه السلام) گرويدند ولي دستهاي هم پسر بزرگ امام صادق (عليه السلام) به نام اسماعيل را كه در زمان حيات پدر فوت كرده بود امام دانستند و به اسماعيليه موسوم شدند. بعضي هم پسر ديگر آن حضرت، عبداللَّه افطح را امام دانستند و عماريه نام گرفتند و جمعي هم فرزند ديگر امام ششم، محمد را پيشوا گرفتند و شميطيه ناميده شدند و گروهي هم به نام ناووسيه امام صادق (عليه السلام) را آخرين امام فرض كردند. واقفيه كساني بودند كه بعد از شهادت امام كاظم (عليه السلام) به امام رضا (عليه السلام) نگرويدند و ميگويند امام كاظم (عليه السلام) وقتي به سراي هارون الرشيد وارد شد ديگر خارج نگرديد و لذا وي همان منجي غايب و مهدي موعود است.[1]
بعد از امام هشتم تا امام دوازدهم انشعاب قابل توجه و پايداري پديد نيامد و فرقههايي هم كه نام برده شده در زمان كوتاهي از بين رفتند به جز زيديه و اسماعيليه كه هم اكنون در يمن و هند و لبنان و جاهاي ديگر زندگي ميكنند.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . برداشتي از كتاب شيعه در اسلام، علامه طباطبائي، چ ششم، 1372، ص 71 60 و ترجمهي الفرق، بين الفِرق در تاريخ مذاهب اسلام اثر ابومنصور عبدالقاهر بغدادي به اهتمام دكتر شكور، چ دوم، 1344، ص 36 28.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قيامهاي شيعي و برخورد مسلحانه شيعه بعد از كربلا و نهضت عاشورا شروع مي شود.
بعد از شهادت امام حسين ـ عليه السّلام ـ در دهه60 هـ.. دو قيام شيعي به نام توابين و مختار به وقوع پيوست كه رهبران اين دو قيام، از شيعيان پاك باخته اي بودند كه ماهيتي كاملاً شيعي داشتند، در مورد رهبران توابين، هيچ اختلاف نظري نيست كه آنان از اصحاب پيامبر و شيعيان امير المؤمنان بودند،[1] در مورد مختار بزرگان و رجال شناسان شيعه همه قائل به حسن نيت او هستند. اگر چه از سوي مخالفان و بني اميه سخنان منفي در مورد او گفته شده است.*
شروع قيامها در قرن دوم به شرح ذيل مي باشد:
الف ـ قيام زيد:
زيد فرزند بزرگوار امام سجاد ـ عليه السّلام ـ و برادر امام باقر ـ عليه السّلام ـ است كه در مقابل ستمكاري هاي هشام خليفه اموي و عمالش به پا خاست و بر ضد امويان قيام كرد. زيد كه براي شكايت از يوسف بن عمرو، حاكم عراق به دمشق نزد هشام رفته بود، مورد تحقير و سرزنش هشام قرار گرفت و پس از برگشتن از شام در كوفه، شيعيان اطراف او را گرفتند و او را به قيام عليه بني اميه ترغيب كردند. ولي با تير خوردن او در گرما گرم جنگ قيامش به شكست انجاميد و خودش به شهادت رسيد.[2]
درباره شخصيت و قيام زيد، روايات مختلفي وارد شده است كه دسته اي از اين روايات بر نكوهش او دلالت دارند، اما عالمان و صاحب نظران شيعه بر اين عقيده اند كه زيد فردي بزرگوار و مورد ستايش بود و مدركي قابل قبول دال بر انحراف او در دست نيست.
شيخ مفيد درباره او مي گويد:
«عده زيادي از شيعه مذهبان او را امام مي دانند و علتش اين است كه زيد خروج كرد و مردم را به رضاي آل محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ فدا خواند و مردم خيال كردند منظورش خودش مي باشد در حالي كه منظورش اين نبود، زيرا مي دانست كه برادرش امام باقر ـ عليه السّلام ـ امام بر حق است و او نيز به امامت فرزندش امام صادق ـ عليه السّلام ـ وصيت كرده است.»[3]
به علاوه امام صادق ـ عليه السّلام ـ پس از شهادت زيد، خانواده اش را تحت تكفل گرفت و به خانواده هاي كساني كه همراه زيد شهيد شده بودند رسيدگي مي كرد و در يك نوبت هزار دينار در ميان آنها پخش كرد.[4]
ب ـ قيام يحيي بن زيد:
بعد از شهادت زيد در سال 121 هـ . پسرش، يحيي، دنبال كار پدر را گرفت و از راه مدائن به خراسان رفت و مدتي در شهر بلخ به صورت ناشناس مي زيست، تا اين كه نصر بن سيّار، او را دستگير كرد و مدتي در زندان بود تا اين كه بعد از مرگ خليفه اموي، هشام از زندان گريخت و مردم زيادي از شيعيان خراسان اطراف او جمع شدند، او به سوي نيشابور آمد و با حاكم آن جا، عمر بن زراره قسري، جنگيد و او را شكست داد. و بالاخره در سال 125 هـ . در جوزجان، هنگام جنگ با سپاه بني اميه، تيري به پيشانيش اصابت كرد و در ميدان جنگ كشته شد و نيروهايش پراكنده شدند.[5]
برخلاف قيام زيد، قيام پسرش يحيي كاملاً رنگ و بوي زيدي داشته است براي اينكه او به نوعي به امامت قائل بوده و خود را وصي و جانشين پدر مي دانسته، از اين جاست كه فرقه زيديه شكل مي گيرد و راهشان از راه شيعه اماميه و اثنا عشريه به كلي جدا مي شود. آنان حتي در مسائل فقهي نيز به امامان معصوم ـ عليه السّلام ـ رجوع نمي كردند.[6]
ج ـ قيام محمد نفس زكيه:
بعد از قيام زيد و پسرش يحيي اوج قيامهاي علويان در قرن دوم بود. يكي از اين قيام ها در زمان منصور عباسي بود كه رهبري اين قيام را محمد نفس زكيه، بر عهده داشت، كه جز امام صادق ـ عليه السّلام ـ عموم بني هاشم با او بيعت كرده بودند؛ حتي عالمان و فقيهان اهل سنت چون ابوحنيفه و ديگران با او بيعت كردند و روايات نبوي منقول درباره مهدي ـ عليه السّلام ـ را بر او تطبيق مي دادند.[7]
د ـ قيام ابن طباطباي حسني:
يكي ديگر از قيامهاي علويان كه از گستردگي خاصي برخوردار بود در عصر پس از مرگ هارون ـ و جنگ بين دو پسرش امين و مأمون بر سر حكومت ـ است، در اين زمان شيعيان فرصت را غنيمت شمردند و قيام هاي علويان نيز به اوج خود رسيد در اين عصر به خاطر وجود فرمانده نظامي لايق مثل ابوالسريا در جبهه علويان تمام عراق«جز بغداد»، حجاز، يمن، و جنوب ايران از قلمرو حكومت عباسيان خارج شد[8] لشكر ابوالسرايا با هر سپاهي كه رو به رو مي شدند، آن را تار و مار مي كردند و به هر شهري كه مي رسيدند، آنجا را تسخير مي كردند، مي گويند در نبرد ابوالسّرايا دويست هزار نفر از سربازان خليفه كشته شدند، در حالي كه از روز قيام تا روز گردن زدن وي، بيش از ده ماه طول نكشيد.[9]
هـ ـ قيام محمد بن قاسم:
در نيمه اول قرن سوم مي توان به قيام محمد بن قاسم از نوادگان امام سجاد ـ عليه السّلام ـ اشاره كرد كه در سال 219 هـ رخ داد. از ديگر مقاطع گسترش قيامهاي شيعي، سال 250 هـ . در عصر خلافت مستعين عباسي است، در اين سال حسن بن زيد دست به قيام زدند.
و ـ قيام علويان طبرستان:
عده اي از علويان در نواحي طبرستان خروج كردند و مردم را به رضاي آل محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرا خواندند و مناطق طبرستان و جرجان را بعد از يك سلسله زد و خوردهايي به دست گرفت[10] و حكومت علويان طبرستان را تأسيس نمودند كه تا سال 345 هـ ، دوام داشت.[11]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تشيع در مسير تاريخ، نوشته سيد حسين جعفري، ترجمه سيد محمد تقي آيت الهي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . رجوع شود به دكتر سيد حسين جعفري، تشيع در سير تاريخ، ترجمه: دكتر سيد محمد تقي آيت الله، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، ط نهم، 1378 هـ .ش، 268ـ 273.
[2] . مسعودي، علي بن الحسين، مروج الذهب، بيروت، منشورات موسسه الاعلمي للمطبوعات، 11411 هـ ، ج3، ص 318، 230.
[3] . مفيد، محمد بن محمد بن نعمان. الارشاد، ترجمه، محمد باقر مساعدي خراساني، كتابفروشي اسلامي، ص 520.
[4] . همان، ص 345.
[5] . ابن واضح، تارخي يعقوبي، قم، منشورات الشريف الرضي، 1414هـ ، ج 2، ص 326و 327 و 333.
[6] . محري، غلامحسين، تاريخ تشيع از پيدايش تا پايان غيبت صغري، انتشارات فصالح، 1382ش، ص151 و 150.
[7] . همان ص 254 و 255 و 251 و 347.
[8] . ابن واضح، تاريخ يعقوبي، قم، منذرات الشريف الرضي، 1414 هـ ، ج2، ص 445.
[9] . محري، غلامحسن، همان، ص 157 و 156.
[10] . طبرسي، محمد بن جرير، تاريخ طبرسي، بيروت، دارالكتب العلميه، چاپ دوم، 1408هـ ، ج5، ص 364.
[11] . سيوطي، جلال الدين، تاريخ الخلفا، منشورات الشريف الرضي، چاپ اول، 1411 و 1375، ص 525.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در مورد آغاز تشيع اظهارنظرهاي متفاوتي شده و به طور كلي ميتوان اين نظرات را به دو دسته كلي تقسيم كرد:
ابتداء نويسندگان و محققاني كه قائلاند كه تشيع بعد از رحلت پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ ايجاد شده است و اينان نيز به چند دسته تقسيم ميشوند:
نخست آن عده كه قائلاند تشيع در روز سقيفه پديد آمده، همان روزي كه جمعي از بزرگان صحابه به صراحت گفتند: علي ـ عليه السّلام ـ اولي به امامت و خلافت است.[1]
دسته دوم، پيدايش شيعه را مربوط به اواخر خلافت عثمان ميدانند و انتشار آراء عبدالله بن سباء را در اين زمان، به شروع تشيع ربط ميدهند.[2]
گروه سومي نيز معقدند كه شيعه در روز فتنة الدار (يعني روز قتل خليفه سوم) به وجود آمده است. بعد از اين پيروان علي ـ عليه السّلام ـ كه همان شيعيان بودند، در مقابل خونخواهان عثمان و به اصطلاح عثمانيان قرار گرفتند؛ چنانكه ابن نديم مينويسد: وقتي كه طلحه و زبير با علي ـ رضي الله عنه ـ مخالفت كردند و جز به خونخواهي عثمان به چيز ديگري قانع نشدند و علي نيز خواست با آنها بجنگد، تا سر به فرمان حق نهند، آن روز كساني را كه از او پيروي كردند، به نام شيعه خواندند و او خود نيز به آنها ميگفت: شيعيان من.[3] ابن عبد ربه اندلسي ميگويد: «شيعيان كساني هستند كه علي را بر عثمان تفضيل دادند».[4]
دسته چهارم، معتقدند كه تشيع بعد از حكميت تا شهادت علي ـ عليه السّلام ـ به وجود آمده است.[5]
دسته پنجمي نيز آغاز تشيع را به واقعه كربلا و شهادت امام حسين ـ عليه السّلام ـ ربط ميدهند.[6]
در مقابل اينها محقّقاني قرار دارند كه معتقدند: تشيع ريشه در عصر رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ دارد. از ميان دانشمندان شيعه، مرحوم كاشف الغطا،[7] شيخ محمدحسين مظفر،[8] حسين زين عاملي[9] و از ميان علماي اهل سنت «محمد كردعلي» است كه ميگويد: عدهاي از صحابه در عصر پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ معروف به شيعه علي بودند.[10]
با توجه به نظراتي مذكور ميتوان گفت: ايام سقيفه، اواخر خلافت عثمان، جنگ جمل، حكميت و واقعه كربلا مقاطعي هستند كه حوادثي در آنها واقع شده كه بر تاريخ تشيع تأثير گذاشتهاند؛ علاوه بر اينكه وجود شخصي چون عبدالله بن سباء مورد ترديد است. امّا اينكه تشيع در اين مقاطع ايجاد شده باشد صحيح به نظر نميرسد؛ زيرا اگر احاديث نبوي را مورد بررسي قرار دهيم خواهيم ديد كه نام شيعه پيش از همه، توسط رسول خدا، محمد مصطفي ـ صلّي الله عليه و آله ـ ، در احاديث متعددي بر دوستداران علي ـ عليه السّلام ـ اطلاق شده است كه به تعدادي از آنها اشاره ميكنيم كه همه در منابع اهل سنت نقل شده است.
مسعودي نوشته است: عباس بن عبدالمطلب ميگويد: «روزي نزد رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ بوديم، ناگهان علي بن ابي طالب وارد شد، همين كه چشم پيامبر به علي افتاد، چهرهاش شكفته شد. عرض كردم: يا رسولالله شما به خاطر ديدن اين پسر چهرهتان باز شد! فرمود: عمو! بخدا سوگند كه خداوند بيش از من او را دوست دارد؛ هيچ پيامبري نيست مگر اينكه اولادش از صلب خود اوست، امّا اولاد من پس از من از نسل علي هستند؛ وقتي كه روز قيامت شود مردم را به نام خود و نام مادرشان بخوانند ـ به خاطر اينكه خداوند پردهپوشي كند ـ جز علي و شيعيانش كه آنان را به نام خود و نام پدرانشان صدا زنند».[11]
پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ به علي ـ عليه السّلام ـ فرمود: «خدا گناهان شيعيان و دوستداران شيعيان تو را بخشيده است».[12]
باز پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: «تو و شيعيانت در حوض كوثر بر من وارد ميشويد از آن سيراب شده و صورتتان مفيد است و دشمنان تو تشنه و در غل و زنجير بر من وارد ميشوند.
پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ در ضمن حديث طولاني درباره فضائل علي ـ عليه السّلام ـ به دخترش فاطمه ـ سلام الله عليها ـ ميفرمايد: «يا فاطمه! علي و شيعيان او رستگاران فردا هستند».[13]
همچنين رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: «يا علي! خدا گناهان تو، خاندانت و شيعيان و دوستداران شيعيانت را بخشيده است...».[14]
باز رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: «يا علي! آنگاه كه روز قيامت شود من به خدا تمسّك ميكنم و تو به دامن من چنگ ميزني و فرزندانت دامن تو را ميگيرند و حتّي رواياتي از رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ در خصوص بعضي از شيعيان وارد شده و جالب اينكه از زبان مخالفان شيعه نقل گشته است! مثل روايتي كه عايشه درباره حجر بن عدي نقل كرده است آنگاه كه معاويه بعد از قتل حجر و يارانش، حج گزارد و به مدينه آمد، عايشه به او گفت: «معاويه! هنگامي كه حجر و يارانش را ميكشتي حلمت كجا رفته بود؛ آگاه باش از رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ شنيدم كه فرمود: جماعتي در محلي به نام «مرج عذراء كشته ميشوند كه اهل آسمانها به خاطر قتل آنان خشمگين ميگردند.»[15]
چون اين احاديث قابل انكار نيستند و محدثان بزرگ اهل سنّت نقل كردهاند، بعضي از نويسندگان اهل سنّت دست به تأويل ناروائي از آن ها زدهاند؛ ابن ابي الحديد ميگويد: «منظور از شيعه كه در روايات متعدد، وعده بهشت به آنان داده شده است كساني هستند كه قائل به افضليت و برتري علي ـ عليه السّلام ـ بر تمام خلق هستند، بدين لحاظ عالمان معتزلي ما در تصانيف و كتابهايشان نوشتهاند: در حقيقت ما شيعه هستيم و اين حرف اقرب به سلامت و اشبه به حق است».[16] ابن حجر هيثمي نيز در كتاب «الصواعق المحرقه في الرد علي اهل البدع و الزندقه» ـ كه كتابي در رد اعتقادات و مباني شيعه است ـ هنگام نقل اين احاديث گفته: «منظور از شيعه، در اين احاديث شيعيان نيستند. بلكه منظور خاندان و دوستداران علي هستند كه مبتلا به بدعت سبّ اصحاب نشوند».[17]
مرحوم مظفر هم در جواب او ميگويد: «عجيب است كه ابن حجر گمان كرده، مراد از شيعه در اينجا اهل سنّت هستند! و من نميدانم اين به جهت مترادف بودن دو لفظ شيعه و سنّي است؟ يا به جهت اينكه اين دو فرقه يكي هستند؟ و يا اهل سنت بيشتر از شيعيان از خاندان پيامبر پيروي كرده و آنان را دوست ميدارند؟»[18]
مرحوم كاشف الغطاء نيز ميگويد: با نسبت دادن لفظ شيعه به علي ـ عليه السّلام ـ ميتوان مراد را فهميد زيرا غير از اين صنف، شيعه ديگران هستند؟[19]
ظهور معناي شيعه در احاديث و سخنان پيامبر آشكار و روشن است لذا ظهور شيعه به عصر پيامبر بر مي گردد و اين كه برخي خواسته اند اين معنا را تحريف كنند به خاطر اين بوده است كه از حقيقت فرار كنند، اينان در واقع خود را فريب داده اند به خصوص با توجه به اينكه مصداق شيعه در همان عصر پيامبر مشخص بوده است و عدهاي از اصحاب پيامبر در اين زمان مشهور به «شيعه علي» بودند.[20]
پس طبق احاديث موجود، نام شيعه پيش از همه، توسط رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ بر دوستداران علي ـ عليه السّلام ـ اطلاق شده است و حوادث ديگري مانند سقيفه، جنگ جمل، حكميت و واقعه كربلا، بر تاريخ تشيع تأثير گذاشتند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. شيعه در تاريخ، محمد حسين مظفر، ترجمه سيد محمد باقر حجتي.
-------------------------------------
[1]. يعقوبي گفته: تعدادي از بزرگان صحابه از بيعت با ابوبكر امتناع كردند و گفتند: علي ـ عليه السّلام ـ اولي به خلافت است. (تاريخ يعقوبي، منشورات الشريف الرضا، قم 1414 هـ ق، ج 2، ص 124.)
[2]. مختار الليثي، الدكتورة سميرة، جهاد الشيعه، بيروت، دار جبل، 1396 هـ ق، ص 25.
[3] . زين عاملي، محمد حسين، شيعه در تاريخ، ترجمه محمدرضا عطايي، انتشارات آستان قدس، چاپ دوم، 1375 هـ ش، ص 33 و 34 به نقل از الفهرست ابن نديم، ص 249.
[4] . ابن عبد ربه اندلسي احمد بن محمد، العقد الفريد، بيروت، داراحياء التراث العربي، 1409 هـ، ج 2، ص 230.
[5] . البغدادي، ابومنصور عبدالقادر بن طاهر بن محمد، الفرق بين الفرق، قاهره، 1367 هـ ، ص 134.
[6] . مختار الليثي، الدكتور سميره، همان كتاب، ص 35، به نقل از برنارد لويس: اصول الاسماعيليه، ص 86.
[7] . دفاع از حقانيت شيعه، ترجمه غلامحسين محرّمي، مؤمنين، چاپ اول، 1378، ص 48.
[8] . تاريخ منشورات مكتبة بصيرتي، بيتا، ص 4.
[9] . شيعه در تاريخ، ترجمه محمدرضا عطائي، انتشارات آستان قدس رضوي، ص 34.
[10] . مظفر، محمدحسين، تاريخ شيعه، مكتبة بصيرتي، بيتا، ص 9، به نقل از خطط الشام، ج 5، ص 251 ـ 256.
[11] . زين عاملي، محمد حسين، همان مأخذ، ص 42، به نقل از مروج الذهب، ج 2، ص 51.
[12] . ابن حجر الهيثمي المكي: الصواعق المحرقه، مكتبة قاهره، چاپ دوم، 1385، ص 232.
[13] . اخطب خوارزم: المناقب للخوارزمي، منشورات المكتبة الحيدرية، نجف، 1385 هـ، ص 206.
[14] . همان مأخذ، ص 209.
[15] . ابن واضح، تاريخ يعقوبي، منشورات الشريف الرضي، 1414 هـ ، ج 2، ص 231.
[16] . ابن ابي الحديد، شرح نهچ البلاغه، بيروت، داراحياء التراث العربي، ج 20، ص 226.
[17] . هيثمي، مكي، ابن حجر: الصواعق المحرقه، مكتبة قاهره، 1385 هـ ، ص 232.
[18] . مظفر، محمدحسين، تاريخ الشيعه، منشورات مكتبة بصيرتي، بيتا، ص 5.
[19] . دفاع از حقانيت از شيعه، ترجمه غلامحسن محرّمي، مومنين، چاپ اول، 1378، ص 48 و 49.
[20] . سعد بن عبدالله اشعري اين باره ميگويد: نخستين فرقه، شيعه است.
( اندیشه قم )
|
|
|
|
1
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9000 سوال |
:تعداد سوالات |
|
282 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|