|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های تاریخ خلفا |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
جواب اجمالي:
اصل فتوحات در دوران خلفاي اوليه همچون فتوحات دوران پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ مورد تأئيد اهلبيت ـ عليهم السّلام ـ بود ولي انگيزههاي فاتحين به دليل عدم نظارت صحيح بر روند فتوحات، و گزينش كارگزاران ناشايسته و بيصلاحيت، انگيزة الهي فتوحات آنچنانكه در دوران پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ مدنظر بوده كمرنگ و مغفول واقع گرديد و از زمان معاويه به بعد جنبه كشورگشايي پيدا كرد.
جواب تفصيلي:
توجه به دو نكته ضروري ميباشد:
نكته اول اينكه در زمان پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ تنها دو غزوة آن حضرت در تاريخ به نام (فتح) موصوف گرديده يكي فتح مكه و ديگري فتح خيبر، و گرنه ساير غزوات يا سراياي آن حضرت كه براي از بين بردن شرك و كفر و بتپرستي در جزيرةالعرب صورت ميگرفته با عنوان (فتوحات پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ) از آن ياد نميشود و گرچه ماهيت آن با ماهيت فتوحات پس از رحلت آن بزرگوار يكسان است. نكته دوم اينكه، مقصود از انگيزة فتوحات پس از پيامبر دو چيز ميتواند باشد يكي انگيزة خلفايي كه پس از پيامبر دست به فتوحات زدهاند ديگري انگيزة رزمندگاني كه در ميدان نبرد ميجنگيدهاند. حتماً مقصودتان دومي است چرا كه يقيناً انگيزة نوع خلفا با توجه به ظرفيّت وجوديشان همان انگيزههاي نبي اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ نبوده، بنابراين تحليلي كه ما در پاسخ پرسش شما ارائه ميدهيم بيشتر ناظر به روح حاكم بر فاتحين ميباشد آنهم بطور كلّي و گرنه فاتحيني چون ربعي بن عامر انگيزههاي متعالي داشتهاند. در پاسخ رستم، فرمانده سپاه ايران كه پرسيد: چه چيزي شما را به اينجا آورده، گفت: «الله جاء بنا و بعثنا لنخرج من يشاء من عباده من ضيق الدنيا الي سعتها و من جور الاديان الي عدل الاسلام» خدا ما را آورده و مأمور كرده تا هر كه را از بندگانش خواسته از تنگناي دنيا به آسايش و فراخي منتقل نموده و از جور اديان به عدالت اسلام رهنمون سازد...» انگيزة بعثت انبياء در درجة اول رهانيدن انسانها از شرك و بتپرستي به توحيد و يگانه پرستي بوده لذا همواره (لا إله إلا الله) محوريترين شعار پيامبران خدا بوده، پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ نيز در نخستين روزهاي دعوت خود از مردم مكه خواست تا شرك را كنار نهاده بندگي خداي يكتا را بپذيرند. فرمود: «قولوا لا إله إلا الله تفلحوا»[1]، ولي گروهي از بزرگان مكه از رؤساي قبايل و بزرگان عرب از پذيرش آن خودداري كردند، زيرا اسلام و اصول رهاييبخش آنرا با حاكميت زورمدارانه و منافع زياده خواهانة خود سازگار نميديدند. آنها نه تنها خود اسلام را پذيرفته بلكه با زر و زور و تزوير مانع ايمان آوردن ديگران ميشدهاند. در حقيقت چون سدّي راه ايمان آوردن مردم را ميبستند. در چنين شرائطي پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ مجبور بوده براي رساندن دعوت خود به گوش مردم و فراهم نمودن ايمان آوردن تودة مردم اين سد را با قدرت شمشير مسلمانان از سر راه بردارد. لذا به برخي سردمداران بلاد و امپراطوريان كشورهاي مجاور پيشنهاد داده تا در درجة اول اسلام بياورند و در صورت امتناع از پذيرش اسلام جزيه بدهند و در پناه اسلام زندگي كنند و در صورت عدم پذيرش اين شرط خود را براي جنگ با مسلمانان آماده نمايند. به بزرگان نجران چنين نگاشته:
«فإنّي أدعوكم إلي عبادة الله من عبادة العباد و ادعوكم الي ولاية الله من ولاية العباد فإن ابيتم فالجزيه و ان أبيتم آذنتكم بحرب؛ شما را به عبادت خدا دعوت ميكنم، و از پذيرش ولايت بندگان به پذيرش ولايت خدا ميخوانم، اگر نپذيرفتند پس جزيه بدهيد و اگر اين را هم قبول نكرديد با شما اعلان جنگ ميكنم.[2]
هدف پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ از تعدادي از جنگها گسترش اسلام و پرستش خدا بوده و ميخواست مردم را از چنگ سلاطين جور برهاند (جهاد آزاديبخش) تا آزادانه بينديشند و حق را انتخاب كنند. لذا در نامهاش به خسرو پرويز مينويسد: «فاسلم تسلم فإن أبيت فإن عليك إثم المجوس؛ اسلام بياور تا سالم بماني وگرنه اگر امتناع كني گناه مردمان مجوس برگردن توست»[3]
بنابراين هدف اصلي پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ نفي شرك و برطرف ساختن موانع گرايش مردم به توحيد بود و مسئله جزيه گرفتن و يا جنگيدن و فتح كردن و غنيمت جمع كردن هدف نبوده است لذا اگر قبيلهاي بدون جنگ دعوت آن حضرت را ميپذيرفت جان و مالش در أمان بود. وقتي مشركان هَمْدان بدون جنگ مسلمان شدند سپاهيان اسلام هيچ تعرضي به آنها نكرده خون و مالشان در أمان ماند.[4] حال كه فلسفه غزوات پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ تا حدودي روشن گرديد، بايد ديد پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ با چه شيوهاي اين انديشه و روحيه و انگيزة خويش را به ساير رزمندگان سپاه اسلام القاء ميكرد، پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ براي تحقيق انگيزهاش و القاء آن در ميان فاتحين بطور همزمان دو عمل را انجام ميداد، اولاً كارگزاران لايقي براي جنگها و مأموريتهاي نظامي انتخاب ميكرد، ثانياً سعي ميكرده با رهنمودهاي خود توجه مسلمانان را از جلوههاي دنيايي فتوحات به پاداشهاي اخروي آن جلب نمايد. افرادي چون اميرمؤمنان علي بن ابيطالب را براي مقابله با قبيلة طي ميفرستاد. قبل از حركت فاتحين به آنان سفارش ميكرد براي خدا بجنگند، پيمان شكني نكنند، بدنهاي كشتهها را مثله نكنند، بچهها را نكشند ميفرمود: «اُغزوا باسم الله في سبيل الله و قاتلوا من كفر بالله، لاتغلّوا و لاتغدوا و لاتمثلوا و لاتقتلوا وليداً؛ به نام خدا و در راه خدا بجنگيد و با آنكه به خدا كافر است نبرد كنيد، خيانت نورزيد، و عهدشكني نكنيد، گوش و بيني افراد را نبرّيد و كودك را نكشيد.»[5]
گاهي كه غنائم گرانبها و ارزشمند وارد مدينه ميشد و چشمهاي اصحاب را خيره ميكرد آن حضرت با يادآوري نعمتهاي گرانبهاي بهشتي ارزش آنها را كم و كوچك جلوه ميداد. خالد بن وليد در سال نهم هجري از سرية دومة الجندل پارچه زربفتي به غنيمت گرفته براي رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ فرستاد، مسلمانان از مشاهدة آن به شگفت آمدند و با تعجب آنرا لمس ميكردند، رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ فوراً خطاب به آنها فرموده: «از اين قباي زربفت به شگفت آمدهايد به خدايي كه جانم در دست اوست: دستارهاي (سعد بن معاذ) در بهشت از اين بهتر است»[6]
رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ نه تنها به انگيزههاي معنوي فاتحين بلكه به مسئله آشنايي مردم با مناطق مفتوحه با معارف اسلام به شدّت اهتمام داشت، بعد از فتح يك منطقه افراد لايق و شايستهاي را به عنوان مبلّغ اسلام و قرآن به آنجا گسيل ميداشت تا آنها را با حقايق قرآن و سنّت آشنا سازند.[7]
امّا با كمال تأسف پس از رحلت نبي اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ در خلال فتوحات به اين امور مهم و تأثيرگذار توجه نشد، بيشتر همّ و غمّ خلفا به امور نظامي و فراهم نمودن تمهيدات پيروزي نظامي تعلق گرفت و حفظ روحيات معنوي فاتحين و تعميق فرهنگ اسلام در مناطق مفتوحه مغفول واقع شد. البتّه اين امر تا حدّ زيادي به ضعفهاي شخصي خلفا باز ميگشت، به هر حال به طور طبيعي ابعاد جهادي فتوحات كمرنگ شد و انگيزههاي مادّي فاتحين افزايش يافت وقتي انگيزههاي الهي فاتحين رنگ باخت، به طور طبيعي فرآيند گسترش و تعميق فرهنگ اسلام در ميان ملل مفتوحه دچار چالشهاي جدي شد. اندكاندك طبقهاي در ميان امّت اسلامي متولّد شد كه از قرآن جز معناي تحتاللفظي و از نماز و روزه جز يك سري اعمال خشك و بيروح بهرهاي نداشتند و به شدّت ادعاي مسلماني ميكردند و در برابر اصحاب راستين پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ اجتهاد ميكردند. برخي از خوارج از همين طبقه بودند (زيرا بيشتر از عراقياني بودند كه پس از رحلت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ در خلال فتوحات اسلام آورده بودند) آنها وقتي معاويه قرآنها را بر ني كرد فريب خورده اميرمؤمنان را به پذيرش حكميت واداشتند ولي پس از مدتي پشيمان شده با استناد به آية (لا حكم إلا لله) حكميت غير خدا را خلاف دستور قرآن شمردهاند از اميرمؤمنان ميخواستند اصلاً عهد خويش را با معاويه نقض كند.[8] آنها از مفاهيم اساسي و معارف اصلي اسلام همچون امامت و ولايت كاملاً بيگانه بودند تفسير آيات را نميفهميدند. و شخصيتهاي بزرگ اسلام و ياران حقيقي پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ و اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ را نميشناختند.
خلفا در انتخاب كارگزاران فتوحات دچار لغزشهاي بزرگي ميشدند در حالي كه فرماندهان فتوحات همة امور لشكر و مناطق مفتوحه را در دست داشته رفتار آنها در فاتحين و مردم مناطق مفتوحه تأثير بسزايي داشت، آنها از افرادي چون طليحة بن خويلد أسدي و عمر و بن معدي كرب كه پس از رحلت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ از دين برگشته و در جريان ارتداد جزء مرتدان به شمار ميآمدند به عنوان فرماندهان فتوحات استفاده ميكردند،[9] آيا ميتوان توسط كساني كه وقتي ورق برگشت فوراً دست از دين خود ميكشند اسلام را در ملل ديگر گسترش داد. خلفا بخش مهمي از فتوحات را به عهدة خاندان اموي يعني يزيد و معاويه پسران ابوسفيان و مروان بن حكم و سعيد بن عاص قرار داده بودند در حالي كه آنها كساني بودند كه فقط و فقط براي مطامع دنيوي خويش در فتوحات شركت ميكردند نه تنها دغدغة گسترش اسلام را نداشته بلكه در صورت امكان چهرة دين را وارونه جلوه داده و ريشة آنرا ميكندند.
وقتي فرماندهان فتوحات افراد فرومايه و بيايمان و يا سست ايمان بوده و سابقه دشمني و خيانت به اسلام را داشته باشند چه انتظاري از رزمندگانِ تحت فرمانشان و مردم بلاد مفتوحه ميتوان داشت. لذا در تاريخ فتوحات عصر خلفا شاهد صحنههاي بسيار فجيعي هستيم كه رزمندگان براي تصاحب اموال و جمعآوري غنايم افزونتر با يكديگر درگير شدهاند.
در فتح قادسيه دو تن از فرماندهان سپاه اسلام منذر بن حسان ضبّي (فرمانده هشت هزار نفر از قلب لشكر سعد بن ابي وقاص) با جرير بن عبدالله جبلي (فرماندة قريب به ده هزار نفر از جناح راست لشكر) بر سر تصاحب لباسهاي قيمتي يكي از بزرگان سپاه ايران با يكديگر درگير شدند.[10]
در فتح قنسرين نزديك حلب «سورية كنوني» مردم در پناه قلعه و حصنهاي شهر قرار گرفته بودند، پس از مدتي تصميم به صلح گرفته و با خالد بن وليد فرمانده سپاه اسلام صلح كردند، خالد ابتدا با آنها مصالحه كرده، طبق موازين اسلام و تعهدات معمول انساني ديگر حق حمله و تجاوز به آنان را نداشت ولي پس از مصالحه و خلع سلاح، عهد خود را شكست و شهرشان را ويران كرد.[11] طبيعتاً اين عمل ناجوانمردانه با انگيزة الهي گسترش اسلام هيچ سازگاري نداشت و موجب نفرت مردم آن نواحي و نواحي اطراف نسبت به اسلام و مسلمين گرديد. و به احتمال قوي اين عمل به منظور به دست آوردن غنائم بيشتر صورت گرفت چرا كه طبق موازين اسلام اگر فاتحين با نيروي شمشير منطقهاي را فتح ميكردند قسمت اعظم چهار پنجم اموال و حتي زنان و اسيران آنجا به عنوان غنيمت جنگي به آنها تعلق ميگرفت.
به هر حال اندك اندك روحية مادّي و حرص و ولع آنان براي جمع غنائم افزونتر از رزمندگان تحت فرمان آنها سرايت كرده و در برخي مواقع موجب درگيري و اختلاف در ميان سپاهيان فاتح گرديد. در زمان عمر كوفيان و بصريان در جريان فتح تستر و قلعة هرمزان بر سر تقسيم غنائم با يكديگر درگير شده هر يك فتح را به خود نسبت ميداد تا غنائم افزونتري نصيبش گردد.[12]
در دوران خلافت عثمان هنگام فتح ارميّه در نبرد شمشاط بين سپاه كوفه و شام براي تصاحب غنائم اختلاف پيش آمد و كار به جايي رسيد كه كساني كه ظاهراً براي نشر وتبليغ اسلام در خارج بلاد اسلامي ميجنگيدند براي به دست آوردن اموال به روي يكديگر شمشير كشيده و سرانجام عراقيها پيروز شدند.[13]
ادامة اين روند به زوال روحيه جهادي و خلوص نيت فاتحين انجاميد و جد و جهد و تلاش براي اعلاي كلمة (لا اله الا الله) جاي خود را به ثروتاندوزي و شكمبارگي داد. اين وضع وخيم و اوضاع فاجعهآميز در برخي مناطق به قدري وخيم بود كه فردي مثل عثمان كه امير مؤمنان ـ عليه السّلام ـ او را در خطبة شقشقيه شكمبارهاي معرفي ميكند كه جز خوردن و شكم خود را خالي كردن، همّي نداشته[14] احساس خطر كرد و در سال 32 هجري هنگام جنگ مسلمانان با ترك و خزر در ماوراء النهر به عبدالرحمان بن ربيعة فرمانده سپاه اسلام نوشت: «إنّ الرعيّة قد أبطرها البِطْنةُ فلا تَقْتَحِم بالمسلمين فإنّي أخشي أن يُقْتَلُوا؛ شكمبارگي، مردم را سرمست كرده به اعتماد مسلمانان دست به حمله نزن، ميترسم كشته شوند».[15]
البتّه شواهد موجود نشان ميدهد وضع فتوحات در دوران سه خليفة اول بهتر از فتوحات دوران بنياميّه بوده زيرا در دوران بنياميّه فتوحات كاملاً رنگ كشورگشاييهاي شاهانه به خود گرفت لذا گزارشهايي داريم كه نشان ميدهد اهلبيت ـ عليهم السّلام ـ به خلفا اوليه در فتوحات كمك فكري داده و در مشاورههايي كه از آنها ميخواستند شركت ميكردند.
بنابراين در جمعبندي بايد گفت فيالجمله اصل فتوحات در دوران خلفاي اوليه همچون فتوحات دوران پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ مورد تأييد اهلبيت ـ عليهم السّلام ـ بوده ولي انگيزة فاتحين و بدليل عدم نظارت صحيح بر روند فتوحات و بيمبالاتي به تقويت جنبههاي فرهنگي و معنوي سپاهيان اسلام و تبليغ معارف اسلام در ميان ملتهاي تازه مسلمان، و گزينش كارگزاران ناشايسته و بيصلاحيت براي فتوحات، انگيزة الهي فتوحات آنچنانكه در دوران نبي اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ مدّنظر بوده كمرنگ و يا مغفول واقع گرديد و از زمان معاويه به بعد، جنبة كشورگشايي پيدا كرد.
براي آگاهي بيشتر در اين مورد مطالعه كتاب تاريخ پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ نوشتة دكتر ابراهيم آيتي توصيه ميشود.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . تاريخ اليعقوبي؛ يعقوبي، چ اول، شريف رضي، قم، 1414، ه ق، ج 2، ص 24.
[2] . پيشين، ج 2، ص 81.
[3] . پيشين، ج 2، ص 77.
[4] . ر.ك: پيشين، ج 2، ص 81.
[5] . پيشين، ج 2، ص 77.
[6] . تاريخ پيامبر اسلام، محمد ابراهيم آيتي، تهران، انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، 1369 ش، ص 633.
[7] . ر.ك: التراتيب الاداريّة، عبدالحيّ الكتّافي، بيروت، دارالكتاب العربي، ج 1، ص 477 و 248.
[8] . ر.ك: خوارج در تاريخ، يعقوب جعفري، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، ص 30.
[9] . ر.ك: كتاب الفتوح، أحمد بن أعثم، تحقيق علي شيري، بيروت، دارالاضواء، 1411 ه ق، ج، 1-2، ص 14 و 159 و ترجمة الفتوح ابن اعثم، ترجمة محمد بن احمد مستوفي هروي، چ دوم، 1374 ش، تهران، شركت انتشاراتي علمي و فرهنگي، ص 950.
[10] . ر.ك: كتاب الفتوح، پيشين، ج 2-1، ص 159.
[11] . تاريخ الامم و الملوك، محمد بن جرير طبري، بيروت، دارالكتب العلميه، 1408 قم، ج 2، ص 301، حوادث سال 15 هجري.
[12] . كتاب الفتوح، پيشين، چ 2-1، ص 286.
[13] . ر.ك: كتاب الفتوح، ج 2-1، ص 341 تا 343.
[14] . نهجالبلاغه، خ 3.
[15] . الكامل في التاريخ، ابن اثير، تحقيق مكتب التراث، چ چهارم، داراحياء التراث العربي، بيروت 1414 ق، ج 2، ص 263، حوادث 32 ه .
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
روايت معروف به واقعة «يوم الخميس«؛ تفسير رخداد روز پنجشنبه است. اين رخداد را همة مورخان و محدثان روايت كردهاند و از جمله بخاري در چند جاي كتاب صحيح خود از جمله در «كتاب العلم» و «باب قول المريض: قوموا عني...» آورده است.[1] روايت از اين قرار است كه رسول خدا(ص) فرمود: كتاب و دواتي برايم بياوريد تا چيزي بنگارم كه پس از من گمراه نشويد. در اين ميان عمر برخاست و گفت «آن مرد گرفتار تب شده (و هذيان ميگويد)؛ كتاب خدا ما را كفايت ميكند.[2]» بخاري و ابن سعد، نقل ميكنند. ابن عباس در حالي كه اشك چونان سيل بر گونههايش جاري بود، ميگفت: تمامي مصيبت و بدبختي همان است كه با اختلاف و شلوغ كاري خود، مانع از نوشتن كتاب، توسط رسول خدا(ص) شدند و گفتند كه رسول خدا(ص) هذيان ميگويد.[3] پس از اين مخالفت، رسول خدا(ص) فرمود: «برخيزيد و برويد كه نبايد در حضور پيامبري نداي اختلاف برخيزد. و حتي ابن ابي الحديد به نقل از كتاب «تاريخ بغداد» اثر احمد بن ابي طاهر به طور مستند نقل ميكند كه بعد از اينكه ابن عباس براي عمر ميگويد كه رسول خدا(ص) علي(ع) را به خلافت منصوب كرده بود و پدرم نيز بر اين باور بود. عمر گفت: آري از رسول خدا(ص) دربارة وي مطلبي بود كه حجت نتواند بود. آن حضرت در هنگام بيماري، سر آن داشت تا به اسم او تصريح كند، اما من به خاطر اسلام از اين كار ممانعت كردم.[4] چنانچه از مطالب نقل شده بدست ميآيد اولاً خود عمر اعتراف ميكند كه من عمداً قلم و دفتر براي رسول خدا(ص) نبردم و همچنين ميگويد من ميدانستم كه آن حضرت(ص) قصد داشت اسم علي(ع) را به صراحت به عنوان خليفه بعد از خود بنويسد. ثانياً: در هر حال كار عمر با هر توجيهي كه باشد تخطي از امر رسول الله است كه در قرآن امر به اطاعت آن شده است[5] و به نوعي اجتهاد در مقابل نص ميباشد.[6] ثالثاً: تخلف عمر از امر رسول خدا(ص) فقط مختص در اين جريان نميشود بلكه در همان روزها وقتي آن حضرت سپاه اسامه را جهت جنگ با روميان تجهيز كرد و در حالي كه بيمار بود ميفرمود: «انفذوا جَيشَ اُسامَه»[7] با اين حال آنان از رفتن سستي كردند تا رسول خدا(ص) رحلت كرد. در اين كه سران صحابه از جمله دو خليفه نخست در سپاه بودهاند هيچ ترديدي وجود ندارد.[8] در حالي كه در كلمات امام علي(ع) آمده است كه، هدف از اعزام اين سپاه، تثبيت ولايت آن حضرت بوده است.[9] در صورتي كه در اين قضيه هم عمر، كمي سنّ اسامه را بهانه قرار داده و از امر رسول خدا تمرّد كرد.[10]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ابوعبدالله محمد بن اسماعيل بخاري، صحيح النجاري، بيروت، دارالمعرفه، كتاب العلم، ج 1، صص 23 - 22، باب جوائز الوفد من كتاب الجهاد، ج 2، ص 120.
[2] . ابن سعد، طبقات الكبري، بيروت، دارالاحياء التراث العربي، 1405 ق، ج 2، صص 245 - 242؛ احمد بن حنبل، المسند، بيروت، دار صادر، ج 1، ص 325؛ عبدالرزاق بن همام الصنعاني الامالي في آثار الصحابه، تحقيق: مجدي، السيد ابراهيم، قاهره، مكتبه القرآن، ص 38؛ براي مصادر بيشتر ر.ك: مكاتيب الرسول، ج 2، صص 626 - 618.
[3] . طبري، تاريخ الطبري، چاپ دوم، بيروت، دارالكتب 1408، ج 3،ص 193.
[4] . ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، مصر، دارالاحياء الكتب العربيه، 1378 هـ . ق، ج 12، ص 21؛ ابوسعيد آبي، نثر الدر، مصر،الهيئه العامة المصرية للكتب، 1981 م، ج 2، ص 28.
[5] . نساء، آية، 52.
[6] . ابن ابي الحديد، پيشين، ص 83 - 82.
[7] . محمد بن سعد، طبقات الكبري، بيروت، دارالاحياء التراث العربي، 1405 ق، ج2 ، صص 190 - 189.
[8] . الناشي الاكبر، مسائل الامامه و مقتطفات من الكتاب الاُوسط في المقالات، تحقيق، فان إس؛ بيروت، 1971 م، ص 53؛ محمد بن سعد، همان، ص 249؛ احمد بن يحيي البلاذري، انساب الاشراف، تحقيق: محمد باقر المحمودي، بيروت، 1394 ق، مؤسسه الأعلمي، ج 2، ص 384.
[9] . مجلسي،بحار الانوار، ج 38، ص 173، (به نقل از خصال شيخ صدوق).
[10] . ابن اثير،الكامل في التاريخ، چاپ بيروت، احياء التراث، بيتا، ج 2، ص 335.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
پيش از آنکه به پاسخ اصلي بپردازيم نکاتي را که اساس و زيربناي اين بحث را تشکيل مي دهد متذکر مي شويم تا آنگاه از آنها نتيجه بگيريم
ريشه و معناي لغوي اهانت و اقسام آن
اهانة از ماده هَوْن به معناي سبک کردن و خوار کردن.[1] اهانة و توهين مصدر است بمعناي خوار کردن، سبک شمردن، پست کردن، سست کردن، ضعيف کردن.[2]
و امّا اقسام اهانت: اهانت را مي توان به دو قسم تقسيم نمود:
1ـ اهانتي که همراه با تنقيص يعني همراه با مذمت کردن، ناقص شمردن، هتک کردن باشد اين سبّ است و سبّ هم حرام است. 2ـ اهانتي که همراه با تنقيص نباشد در اين صورت سبّ نيست.[3]
سبّ و اهانت از نظر حکم شرعي
سبّ کردن مؤمن حرام است و بر اين مطلب دليل هاي چهارگانه يعني کتاب و سنت و اجماع و عقل دلالت مي کند.[4]
در روايتي از نبي اکرم صلي الله عليه وآله مي خوانيم که فرمود: سباب المؤمن فسوق، و قتاله کفر، و اکل لحمه معصية و حرمة ماله کحرمة دمه.[5] سبّ کردن مؤمن فسوق و بيرون شدن از فرمان خداست، و جنگ و قتال با کفر است و غيبت کردن او معصيت است، و مالش مثل خونش محترم است.
البته توجه به اين نکته لازم است که در روايات لفظ مؤمن به کار رفته و اين اخص از مسلمان است که بررسي اين مورد به جاي خود موکول مي گردد.
مستثنيات سبّ محرّم
شکي در اين نيست که سبّ کردن مؤمن حرام است، جز اينکه مواردي از اين حکم استثناء شده است که سبّ آنها حرام نيست از جمله آنها مبدع و بدعت گذار است.[6]
بدعت از ماده بَدْع به معناي اختراع تازه که قبلاً نبوده است و در اصطلاح: بدعت در دين يعني چيزي را که جزء دين نيست به دين نسبت دادن و در آن وارد کردن[7] و امّا دليل بر عدم حرمت سبّ مبدع و بدعت گذار:
رواياتي است که در مورد اهل بدعت وارد شده است که دلالت بر عدم حرمت سبّ آنها مي کند.
1. داود بن سرحان از امام صادق ـ عليه السلام ـ نقل مي کند که امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمود: رسول اللّه ـ صلي الله عليه وآله ـ فرمودند: بعد از من وقتي اهل ريب و بدعت گذار را ديديد اظهار برائت کنيد و از آنها دوري جوئيد و آنها را بيشتر سبّ کنيد اين روايت به وضوح و روشني دلالت مي کند بر اينکه سبّ و دشنام دادن بدعت گذار جايز است.
2. روايت حفص بن عمرو عن ابي عبداللّه عن ابيه عن علي ـ عليهم السلام ـ قال: من مشي الي صاحب بدعة فوقره فقد مشي في هدم الاسلام.[8] علي ـ عليه السلام ـ فرمود: هر کس به طرف صاحب بدعت قدم بردارد و او را احترام کند و محترم بشمارد قطعاً در هدم و ويران کردن اسلام قدم برداشته است.
کلام اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ درباره بدعتهاي ابوبکر و عمر و عثمان:
سليم بن قيس در کتاب اسرار آل محمد ـ عليهم السلام ـ يک روايت تقريباً طولاني را از اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ درباره بدعت هاي ابوبکر و عمر و عثمان که حديث هيجدهم اين کتاب باشد نقل مي کند ما از اين روايت آن قسمتي را که مربوط به بحث مان مي شود نقل مي کنيم: سليم بن قيس مي گويد: از اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ شنيدم که برايم حديث نقل مي کرد و مي فرمود: پيامبر ـ صلي الله عليه وآله ـ فرمود: دو مريضند که سير نمي شوند... علما دو نوعند.... تا مي رسد به اينجا و مي گويد: سپس حضرت رو به عده اي از اهل بيت و شيعيانش کرد و فرمود: به خدا قسم، از حاکمان قبل از من کارهاي بزرگي سر زده که در آنها عمداً با پيامبر ـ صلي الله عليه وآله ـ مخالفت کرده اند. اگر مردم را بر ترک آنها و برگرداندن آنها از موقعيت کنوني به صورتي که در زمان پيامبر ـ صلي الله عليه وآله ـ اجرا مي شد وادار کنم لشکر من از اطرافم پراکنده مي شوند بطوري که در لشکرگاه هم جز خود و عدّه کمي از شيعيانم که فضيلت و امامت مرا از روي کتاب خدا و سنّت پيامبرش ـ نه از راه ديگري ـ معتقدند کسي باقي نمي ماند!!
چگونه مي بينيد اگر درباره مقام ابراهيم عليه السلام دستور دهم و آن را به مکاني که پيامبر ـ صلي الله عليه وآله ـ در آن قرار دارد برگردانم و فدک را به وارثان فاطمه ـ عليها السلام ـ باز گردانم، وصاع و مدّ پيامبر ـ صلي الله عليه وآله ـ را به صورتي که بود برگردانم و زمين هايي که پيامبر صلي الله عليه وآله تعيين کرده بود به اهلش بدهم، و خانه جعفر بن ابي طالب را به وارثان او برگردانم و آنرا از مسجد جدا کرده خراب نمايم. و قضاوت هايي را که حاکمان قبل از من به ظلم قضاوت کرده اند برگردانم و از آنچه از زمين خيبر قسمت شده بازگردانم، و ديوان عطاريان را از بين ببرم و همانگونه که پيامبر ـ صلي الله عليه وآله ـ عطا مي فرمود عطا کنم و اموال را بين اغنيا قرار ندهم، و فرزندان بني ثعلب را اسير کنم و به مردم دستور دهم که در ماه رمضان جز نماز واجب را به جماعت نخوانند، در اين صورت بعضي از افراد لشکر ـ که همراه من مي جنگند ـ خواهند گفت: «واي بر اهل اسلام!» همانطوري که گفتند: سنّت عمر را تغيير مي دهي، و ما را از اينکه در ماه رمضان نماز مستحبي بخوانيم منع مي نمايي؟! بطوري که ترسيدم در لشکرم شورش کنند. چه سخت است بر من آنچه از اين امّت بعد از پيامبرشان از اختلاف و اطاعت از رهبران ضلالت و دعوت کنندگان به آتش ديده ام.[9]
از مطالب ياد شده به خوبي استفاده مي شود که ابوبکر و عمر و عثمان بدعت گذار بودند و پرواضح است که بدعت گذار نمي تواند مؤمن باشد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . محمّد بندر ديگي، فرهنگ جديد (عربي ـ فارسي)، ترجمه منجد الطلاب، تهران، انتشارات اسلامي، ماده همان.
[2] . عميد، حسن، فرهنگ فارسي، ماده الف و ت.
[3] . اقتباس از کتاب المواهب في تحرير احکام المکاسب، استاد جعفر سبحاني، ص 415.
[4] . المواهب، ص 415.
[5] . حر عاملي، وسائل الشيعه، ج8، ص610، ح3، باب 158، از ابواب احکام عشره.
[6] . المواهب، ص418.
[7] . ترجمه منجد الطلاب، ماده بدع، ص 20.
[8] . حر عاملي، وسائل الشيعه، ج11، ص508، ح3، باب 39، از ابواب الامر و النهي.
[9] . انصاري زنجاني، اسماعيل، اسرار آل محمد، ترجمه کتاب سُليم بن قيس هلالي، قم، نشر الهادي، 1416ق، 1375، ص381، ح18.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در مورد اسلام آوردن عمر اقوال مختلفي نقل شده است، گاهي نيز مطالب اغراق آميزي در اين زمينه بيان شده است. امّا آنچه از اين اقوال صحيح تر به نظر مي رسد، که هم منابع شيعه و هم منابع اهل سنت آن را آورده اند، اين قول هست که سيره ابن هشام آن را نقل کرده است. روابط عمر با مسلمانان در آغاز اسلام بسيار تيره بود، به گونه اي که از دشمنان سرسخت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ به شمار مي رفت. با هجرت عده اي از مسلمانان به حبشه و اوضاع آشفته مکه، عمر سخت عصباني بود زيرا مي ديد دو دستگي و تفرقه ميان اهل مکه حکمفرما است از اين جهت با خود انديشيد و به اين نتيجه رسيد که ريشة اين اختلافات را با کشتن پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ قطع نمايد. با همين قصد به خانه ارقم بن ابي ارقم که پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ و عده اي از مسلمانان در آن حضور داشتند حرکت کرد. نُعيم بن عبدالله که مسلمان شده بود امّا اسلام خود را از عمر مخفي نگه داشته بود و از بستگان عمر بود، در ميانه راه به او برخورد و سؤال کرد. به کجا مي روي؟ عمر گفت: مي خواهم بروم «محمّد» را که باعث پراکندگي قريش شده، به قتل برسانم. نعيم گفت: غرور تو را گرفته است، گمان مي کني اولاد عبد مناف تو را زنده مي گذارند؟ اگر راست مي گويي بهتر است به فکر خويشان خود باشي، زيرا خواهرت «فاطمه» و شوهر او مسلمان شده اند، عمر وقتي اين خبر را شنيد با عصبانيت به طرف خانه خواهرش حرکت کرد، همين که نزديک خانه آمد زمزمه کسي را شنيد که قرآن مي خواند. افراد خانه همين که متوجه ورود عمر شدند، خباب بن ارت که نزد آنها بود و به آنها قرآن ياد مي داد، را از ترس پنهان کردند، فاطمه هم صفحه اي را که آيات قرآن در آن نوشته شده بود مخفي کرد. عُمر گفت: اين زمزمه اي که به گوش مي رسيد چه بود؟ گفتند: کدام زمزمه؟ عمر گفت: به من اطلاع داده اند که شما دو نفر پيرو دين محمّد ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ شده ايد. سپس به طرف شوهرخواهرش «سعيد» حمله ور شد و او را زير ضربات خود گرفت، فاطمه به ياري شوهرش برخاست، عمر خواهر خود را نيز مورد حمله قرار داد و سر او را با نوک شمشير سخت مجروح کرد. وقتي کار به اين جا کشيد، خواهر گفت: آري ما مسلمان شده ايم و به خداي يگانه ايمان آورده ايم. هر کاري مي خواهي بکن. عمر چون سر خون آلود خواهرش را ديد از کردة خود پشيمان شد، و به خواهرش گفت: صفحه اي که از روي آن مي خوانديد، نشانم بدهيد. فاطمه گفت: مي ترسم آن را پاره کني. عمر متعهد شد که پاره نکند و آن را برگرداند. پس لوحي را به دست او دادند که در آن آياتي از سوره مبارکه «طه» نوشته شده بود پس از قرائت اين آيات بليغ، فصيح و محکم عمر تحت تأثير قرار گرفت و تصميم گرفت به سوي همان خانه اي که پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ در آن بود برود. وقتي به در خانه ابن ابي ارقم رسيد و در زد، مردي از ياران پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ از روزنة در، عمر را ديد که با خود شمشير به همراه دارد، موضوع را به اطلاع پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ رساند. حمزه گفت: يا رسول الله اجازه بدهيد، وارد شود اگر با حُسن نيت وارد شد او را مي پذيريم و در غير اين صورت او را مي کشيم. هنگامي که عمر وارد شد، گفت: يا رسول الله آمده ام تا به خدا و پيامبرش ايمان بياورم و در محضر گروهي از ياران رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ اسلام آورد.»[1] امّا اين که با اسلام آوردن عمر مسلمانان تقويت شدند و اسلام خودشان را آشکار ساختند، چنان که از سعيد بن مسيّب نقل شده است که: عمر بعد از چهل مرد و ده زن اسلام آورد (البتّه در اين که عمر چندمين نفر از اسلام آورندگان بود و در چه سالي اسلام آورد اختلاف نظر هست) قبل از او اسلام آشکار نبود، و وقتي عمر اسلام آورد، اسلاممان را آشکار ساختيم.»[2] و يا اين که مسمانان به واسطه شجاعت عمر توانستند بعد از اسلام آوردن او در مسجدالحرام نماز بخوانند، چنان که از محمد بن عبيد نقل شده است که: ما امکان خواندن نماز در بيت (مسجدالحرام) را نداشتيم تا اين که عمر مسلمان شد پس چون عمر اسلام آورد با مشرکين مي جنگيد تا ما نمازمان را مي خوانديم.»[3]، اين مطالب اغراق آميز و خلاف واقع است، چون اوّلا: اين چه جنگي بوده است که در هيچ يک از کتب مغازي، سيره و تاريخ هيچ توضيحي درباره آن وجود ندارد و ثانياً: اگرچه عمر داراي خلقي خشن بوده است امّا شجاعتي که باعث تقويت مسلمانان شود در او نبوده است و شاهد بر اين مطلب فرار او از ميدان جنگ در مواقع حسّاس و به خطر افتادن جان پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ مي باشد، چنان که در جنگ احد به جز تعداد اندکي اکثر مسلمانان و از جمله عمر فرار کردند که در منابع اهل سنت به آن اشاره شده است.»[4] هم چنين در جنگ حنين نيز در موقعيتي حسّاس عمر از جمله فرارکنندگان بود.[5] و اين که پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ هنگام اسلام آوردن عمر دعا کرده است: «خدايا عزت بده دين را به وسيله عمر بن خطاب.»[6] و يا از عبدالله بن مسعود نقل شده است که: ما ذليل بوديم و هنگامي که عمر اسلام آورد عزيز شديم»[7] اين ها هم قابل قبول نيست. چگونه مسلمانان به واسطه اسلام آوردن عمر عزت يافتند در حالي که عمر و قبيله اش داراي جايگاه والايي در بين قريش نبوده اند. و شاهد اين مدّعا گفته عمر است به هنگامي که پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ در زمان صلح حديبيه عمر را به عنوان نماينده خود براي رفتن پيش قريش انتخاب کرد، عمر ضمن ردّ اين پيشنهاد گفت: من از قريش بر جانم مي ترسم و از فاميل من کسي در مکه نيست که از من حمايت کند.»[8] يا جمله اي که ابوسفيان بعد از بيعت با ابوبکر، درباره ابوبکر و دستيارش عمر گفت: شأن خلافت نيست که در کوچک ترين خاندان قريش باشد.» و اين مطلب را ابوسفيان بعد از رحلت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ و در زمان اوج گيري اسلام و مسلمانان بيان مي کند. و يا هنگامي که عمر دستور داد نصف اموال عمروعاص مصادره شود، عمروعاص گفت: خداوند روزگاري را که من در آن کارگزار و عامل عمر شده ام لعنت کند. به خدا سوگند خودم عمر و پدرش را ديدم که بر تن هر يک عبايي قطواني (نوعي عباي ارزان قيمت از قطوان کوفه) بود که از گودي زانو بلندتر نبود و بر گردن عمر پشتة هيزم بود، در حالي که همان هنگام عاص بن وائل (پدر عمرو) جامه هاي ديباي زربفت بر تن داشت.»[9] لذا اين ها مطالبي خلاف واقع هست، و بيشتر اين فضائلي که در رابطه با خلفاي ثلاث مطرح شده است در زمان حکومت معاويه به جهت دشمني اش با علي ـ عليه السّلام ـ و بني هاشم جَعْل شده است.
چنان که «مدائني» از موّرخين نامدار اهل سنت در اين باره مي نويسد: معاويه در زماني به کارگزاران خويش دستور داد مردم را دعوت کنيد که فضائل صحابه و خلفاي اوليه را روايت کنند و حديثي در فضيلت ابوتراب علي ـ عليه السّلام ـ نباشد مگر آن که روايتي همانند آن را روايت کنيد، اين کار نزد من محبوب تر است و براي شکست دلايل و براهين ابوتراب و شيعيان وي قوي تر و برنده تر است.»[10]
ابن عرفه معروف به نقطويه از بزرگان اهل حديث از اهل سنت نيز در اين باره مي گويد: بيشتر احاديث دروغين که فضائل صحابه را بازگو مي کند در ايام بني اميه ساخته و پرداخته شده است، آن هم به خاطر اين که گوينده و سازنده آن خود را به دستگاه خلافت نزديک سازد.»[11]
پس چگونه مي توانيم اين گونه مطالب را با توجّه به شناختي که از شخصيت و روحيات عمر داريم قبول کنيم و بپذيريم که اين ها مطالبي درست و مطابق با واقع هستند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1ـ فروغ ابديت، آيت الله سبحاني.
2ـ نقش ائمه در احياء دين، علامه عسگري.
3ـ پژوهشي پيرامون انصار، آقاي محرمي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ابن هشام، السيرة النبويه، قاهره، دارالحديث، چاپ دوم، 1419ق، ج1، ص284ـ281؛ ابن سعد، الطبقات الکبري، بيروت، دارالفکر، چاپ اول، 1414ق، ج2، ص224ـ223؛ بيهقي، دلائل النبوة، بيروت، دارالکتب العلميه، چاپ اول، 1415ق، ج2، ص217ـ216؛ سيوطي، تاريخ الخلفا، قم، منشورات الشريف الرضي، چاپ اول، 1411ق، ص114ـ113؛ سبحاني، جعفر، فروغ ابديت، قم، مرکز انتشارات دفتر تبليغات، چاپ چهاردهم، 1377ش، ج1، ص288ـ285.
[2] . ابن سعد، الطبقات الکبري، بيروت، دارالکتب العلميه، چاپ اول، 1410ق، ج3، ص203.
[3] . ابن سعد، همان.
[4] . واقدي، کتاب المغازي، بيروت، موسسة الاعلمي للمطبوعات، چاپ سوم، 1409ق، ج1، ص238.
[5] . ابن کثير، البداية و النهايه، بيروت، دار احياء التراث العربي، بي تا، ج4، ص376.
[6] . الطبقات الکبري، ج3، ص204ـ202.
[7] . همان، ج3، ص204.
[8] . طبري، تاريخ الامم و الملوک، بيروت، رواتع التراث العربي، بي تا، ج1، ص585.
[9] . ابن ابي الحديد، همان، ج1، ص175.
[10] . ابن ابي الحديد، همان، ج11، ص45؛ عسگري، سيد مرتضي، نقش ائمه در احياء دين، تهران، دانشکده علم اصول، چاپ اول، 1379ش، ج16، ص65، به نقل از کتاب «احداث» مدائني.
[11] . ابن ابي الحديد، همان، ج11، ص46.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
امپراتوري عثماني يكي از پايدارترين دولتهاي مسلمان است كه بيش از شش قرن در صحنه سياست اسلامي، در جهت ايجاد اتحاد داخلي ميان سرزمينهاي اسلامي و دفاع از آنها در برابر دولتهاي اروپايي نقش ايفا كرد.[1] از اواخر قرن هيجدهم ميلادي اين امپراتوري روز به روز به سوي انحطاط و سقوط پيش ميرفت. و در قرن نوزدهم ميلادي كاملاً ضعيف شده بود در تاريخ اسلام كمبريج آمده است: «امپراتوري عثماني مدتي بيش از 300 سال جهان مسيحيت را به وحشت انداخته بود از قرن هيجدهم، از اينكه قدرتي مهاجم باشد، باز ايستاد. از اين پس در عقب جبهه با قدرتهاي اروپايي مسيحي ميجنگيد. با اين همه مدت دو قرن ديگر در حالي كه مرزهاي آن پيوسته به داخل پيش ميرفت، زيست. دلايل اين سر سختي متعدد است از جمله آنها رقابت قدرتهاي بزرگ است»[2] «از زماني كه دولت عثماني راه زوال را در پيش گرفت، اذهان سياستمداران اروپايي متوجه آثار اين زوال و تقسيم سرزمينهاي آن شد»[3]
كشورهاي اروپايي در اين دوره لقب «مرد بيمار اروپا» را به اين كشور دادند. امپراتوري روسيه خواهان اين بود كه اين مرد بيمار بميرد تا بتواند مناطقي از اين كشور را كه ميخواهد به راحتي تصرف كند و به آبهاي گرم دست پيدا كند. اما غالب كشور هاي اروپايي و در رأس آنها انگليس به علت منافعي كه در ارتباط با اين كشور داشتند خواهان ابقاي آن بودند. «در خلال ربع قرن پاياني قرن نوزدهم سياست دولتها بجز روسيه و فرانسه بر محور محافظت از اساسِ دولت عثماني بود.»[4] در جواب اين سؤال مذكور ابتدا به ضعف دولت عثماني اشاره مي كنيم سپس سياست كشورهاي مرتبط با عثماني را بررسي خواهيم كرد.
ضعف دولت عثماني: از اواخر قرن 18 به بعد ضعف دولت عثماني كاملاً آشكار شد. به گونهاي كه برتري دريايي عثماني در درياي مديترانه از بين رفت. روسها با شكست دادن عثماني حق كشتي راني در درياي سياه و عبور از كانالهاي سفر و داردانل را پيدا كردند. مناطق «كريمه» از تسلط عثماني خارج شد[5] «از طرفي در متصرفات اروپايي عثماني اكثريت بسيار عظيمي از عناصر غير ترك و غير مسلمان وجود داشت كه اينها هرگز مجذوب تركان و آميخته با آنان نشدند ... قدرتهاي مسيحي آنان را به جنگيدن براي رسيدن به آزادي ملي تشويق ميكردند. به عنوان نمونه «يونان» در سال 1821 م بر عليه عثماني شورش كرد. و در سال 1830 م. سلطان عثماني به خواسته شورشيان تسليم شد و با اكراه تمام استقلال يونان را به رسميت شناخت»[6] كشورهاي زيادي به استقلال رسيدند و از تحت سلطه عثماني خارج شدند. بلغارستان اعلام استقلال كرد. اتريش، بوسني و هرزگوين را به خود ملحق ساخت. كِرِت وحدت خود را با يونان اعلام كرد. ملتهاي بالكان كه تا اين زمان دشمن يكديگر بودند اتحاديهاي تشكيل دادند و اعلان جنگ كردند، نيروهاي عثماني را بيرون راندند و در نتيجه آلبانيِ خود مختار را به وجود آوردند.[7]
سياست روسيه: اين دولت در طول قرن نوزدهم همواره تلاش ميكرد تا كشور عثماني نابود شود و يا به گونهاي ضعيف شود كه قدرت مقابله با امپراتوري روسيه را نداشته باشد. تا روسها به اهداف توسعه طلبانه خويش دست يابند. «در قرن نوزدهم سياست تزار روسيه بر جاي نگاه داشتن يك امپراتوري عثماني غير متمركز و ضعيف و در زير حمايتِ روسيه و ميل به تقسيم كردن آن و ضميمه كردن قسمتي از متصرفات عثماني به روسيه و تأسيس دولتهايي در شبه جزيره بالكان در حال نوسان بود. هدفي كه هرگز از نظر تزار روسيه دور نميشد، تسلط بر درياي سياه بود»[8] روسها جنگهاي زيادي با كشور عثماني به راه انداختند. به عنوان نمونه در سال 1828 م هر چند نيروي دريايي عثماني مقاومت سختي از خود نشان داد اما سر انجام اين مقاومت در هم شكست و روسها مناطقي از قلمرو عثماني را متصرف شدند.[9]
سياست انگليس: كشور انگليس چون مصالح اقتصادي مهمي در امپراتوري عثماني داشت لذا خواستار ابقاء اين امپراتوري بود. اسماعيل احمد ياقي مينويسد: «در اين زمان (قرن 19) دولت انگليس بر آن بود تا سياستي را در پيش گيرد كه بر اساس آن در برابر طرحهاي روسيه و فرانسه كه اساس دولت عثماني را در دهه سوم قرن نوزدهم تهديد ميكردند، آن را حفظ كند.»[10] به عنوان نمونه يكي از منافع اقتصادي انگليس در ارتباط با عثماني تجارت با اين كشور بود. «در قرن نوزدهم انگلستان در بازرگاني خارجي عثماني مقام اوّل را به دست آورد»[11] بنابراين انگليس با سياستي كه اتخاذ كرد سعي ميكرد اين مرد بيمار زنده بماند تا منافع كشور انگليس تأمين شود در همين دوره بود كه اصطلاح مرد بيمار اروپا رايج شد سلطان عبدالحميد دوم (1876 ـ 1909) در خاطراتش مينويسد: «ضعف امپراتوري عثماني در نتيجه عظمت و وسعت كشور حاصل آمده است ... از دست دادن كشورهاي بالكان كه اداره آنها سخت بود و نيروي ملي ما را ميخورد، تأسف مرا موجب نگرديده است هر اندازه كوچك و فشرده باشيم به همان اندازه قدرت يافته و از «بيماري» نجات خواهيم يافت. روزي كه در داخل كشور به قدرت رسيديم آن وقت دولتهاي اروپا خواهند ديد «آدم بيماري» كه با او استهزا ميكردند نيرو يافته و به صورت «آدم نيرومندي» در آمده است.»[12]
اسماعيل احمد ياقي در ارتباط با لقب مرد بيمار اروپا مينويسد: «به جز سه دولت بزرگ انگليس روسيه و فرانسه دولتهاي ديگري مانند اتريش و آلمان نيز به آينده دولت عثماني ميانديشيدند، دولتي كه زوال آن قريب الوقوع بود و به همين دليل آن را «مرد بيمار اروپا» ميناميدند.
نتيجه گيري: اصطلاح «مرد بيمار اروپا» بعد از ضعف امپراتوري عثماني، توسط كشورهاي اروپايي به اين كشور داده شد. برخي از اين كشورها همانند روسيه خواستار اين بودند كه اين مرد بيمار بميرد تا مناطقي از اين كشور را ميخواهند به راحتي تصرف كنند و برخي ديگر از كشورها چون منافعي در ارتباط با اين كشور داشتند همانند انگليس سياستي در پيش گرفتند تا اين كشور هر چند ضعيف باشد اما باقي بماند.
منابع براي مطالعه بيشتر
1. دولت عثماني از اقتدار تا انحلال، اسماعيل احمد ياقي.
2. تاريخ امپراتوري عثماني، استانفورد جي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . اسماعيل احمد ياقي، دولت عثماني از اقتدار تا انحلال، ترجمه رسول جعفريان، قم، پژوهشكده حوزه و دانشگاه، 1379، ص 13، مقدمه به قلم رسول جعفريان.
[2] . آربري، برتولد اشپو لر و ديگران، تاريخ اسلام، ترجمه احمد آرام، تهران، امير كبير، 1378، ص 469.
[3] . اسماعيل احمد ياقي، پيشين، ص 122.
[4] . همان، ص 124.
[5] . آربري، برتولد اشپو لر و ديگران، پيشين، ص 471 ـ 469.
[6] . همان، ص 474 ـ 473.
[7] . همان، ص 478.
[8] . آربري، برتولد اشپو لر و ...، پيشين، ص 472.
[9] . استانفورد جي شاو، ازل كورال شاو، تاريخ امپراتوري عثماني و تركيه جديد، ج 2، ترجمه محمود رمضان زاده، مشهد، معاونت فرهنگي آستان قدس، 1370، ص 72 ـ 71.
[10] . اسماعيل احمد ياقي، پيشين، ص 123.
[11] . آربري، برتولد اشپولر و ...، پيشين، ص 473.
[12] . سلطان عبدالحميد دوم و ديگران، افول اقتدار عثمانيان، ترجمه اصغر دلبري پور، چاپ 1، تهران، مؤسسه فرهنگي هنري ضريح، 1377، ص 112 ـ 111.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
حکومت عثماني به حکومتي گفته مي شود که ترکان گريخته از هجوم مغولها که در اصل از ترکمنهايي بودند که در قرن ششم هـ .ق از جنگ ملازگرد به سوي شبه قاره پراکنده شدند در محدوده جغرافيايي خاص به تشکيل حکومت پرداختند و پس از مدتي دامنه قلمرو حکومت خود را گسترش داده و تقريباً علاوه بر در اختيار گرفتن قلمرو حکومت خلفاي فاطمي و عباسي بخشهايي از اروپا را نيز به قلمرو خود ضميمه کردند و قرنها به همين نام و با شهرت خلافت عثماني حکومت راندند.[1] تا تأسيس ترکيه فعلي حکومت آنها استمرار داشت، يعني تا زماني که اروپا و غرب بر عليه امپراطوري عثماني توطئه نموده و آن را تجزيه و مستعمره خود نمودند بر اساس بررسي هاي تاريخي و آداب و رسوم بدون ترديد عثمانيان از نظر تبار و خاستگاه قبيلگي از تيره «قايي» اغوزها و منسوب به شاخه راست اين تيره يعني شاخه گون خان هستند.[2]
البته اختلافات زيادي درباره خاستگاه قبيلگي آنها و ساير مسائل نژادي عثمانيها وجود دارد که در اين مجال نمي گنجد.
قلمرو اوليه حکومت عثماني، مربوط به سلجوقيان بود که آنها عشاير مربوط به خود را در مراحل مختلف در نقاط مختلف آناطولي اسکان داده بودند. که تيره قايي از جمله آنها بود که پس از فوت جلال الدين خوارزمشاه در برخي از نواحي آناتولي مستقر شدند که بخشي از اين قاييها حاکم نشين عثماني را تأسيس کردند.[3]
بر اساس قراين تاريخي آنها در زمان علاء الدين کيقباد اول (1219 ـ 1236 م) در حوالي قرجه داغ واقع در غرب آنکارا مستقر شدند و بعدها سگوت و دمينيچ را اشغال کردند آنها در قرن چهاردهم به رهبري ارطغرل چهارصد خانوار بودند[4] او در سال 680 هـ بيش از نود سال داشت که با قبيله خود در اطراف آنکارا ساکن بود در زمستانها و تابستانها ييلاق و قشلاق مي کردند.[5]
پس از وفات ارطغرل از بين عشاير مختلفي که تابع او بودند (يکي از عوامل اين پيروي از عشاير مرزي بودن ارطغرل بيگ و نيز انتساب او به قاييها يعني پر افتخارترين شاخه اغوزها بود) پسر کوچکش عثمان بيگ به سبب کفايت و لياقت اقتدار مآبانه اش به رياست عشاير برگزيده شد، عثمان يا اوتمان بيگ در اواخر عمر پدرش در اداره امور با او همکاري مي کرد. فردي بنام دندار برادر ارطغرل نيز مدعي رياست عشيره بود که با عثمان به اختلاف افتادند، غير از عشيره قايي، بقيه عشاير به رياست دندار که سالمند و با تجربه بود علاقه مند شدند، به علت قدرت و فزوني جمعيت عشيره قايي دندار تسليم عثمان شده ولي در پنهاني عليه برادرزاده اش فعاليت مي نمود تا اين که به قتل رسيد بدين ترتيب عثمان يکه تاز رياست عشاير اُغُوز گرديد ـ محل تولد عثمان بيگ سگوت و در سال 656 قمري بود (1258 م) که در حدود 23 سالگي رهبري قوم را عهده دار شد، اين زمان مقارن حکومت غياث الدين کيخسرو سوم است که به دستور ايلخانان کشته شد و پسرش غياث الدين مسعود به سلطنت رسيد.[6]
مرکز حکومت عثمان بيگ از شهر ازنيق به استانبول منتقل شد، عثمان به خاطر جنگ با روميان وکفار به غازي عثمان شهرت يافت، او جنگهاي فراواني کرد و قلمرو فرماندهي خود را افزود، و با دختر رهبر طريقت اخيگري ازدواج کرد و از آنها در رواج حکومت عثماني و استقرار و گسترش آن استفاده فراوان برد.[7]
با تدابير و لياقتي که عثمان غازي در اين منطقه از خود نشان داد قلمرو او توسط حکمرانان سلجوقي نيز افزوده مي شد و از رياست عشيره به حکمران مرزي ارتقاي مقام يافت.[8]
حاکم رومي واينه گول از فزوني قدرت او در هراس بودند که براي او توطئه چيني کردند ولي او با هوشياري تمام بر آنها فائق آمد، يکي از علل موفقيت و پيشرفت عثمان بيگ مؤسس خلافت عثماني وفاداري به سلاجقه و ايلخانان آل چوپان و... بود.[9]
بدين ترتيب بود که غازي عثمان اساس تشکيل خلافت بزرگ عثماني را با درايت و اعتدال و مديريت و کارداني که تاريخ از او سراغ دارد بنيان گذاشت.[10] و فرزندان وي جانشين وي شدند و با تصرف کردن شهرهاي بيزانس (امپراطوري بيزانس)[11] و شهرهاي بزرگي نظير ازمير، آنکارا (آنقره) ازنيق نخستين تشکيلات عثماني را به وجود آوردند و به ضرب سکه و تأسيس ديوان وزارت و ايجاد نيروهاي مسلح مخصوص نظامي حافظ شهرها، دست زدند و بدين ترتيب به امور مختلف سامان دادند، بعدها فتوحات آنها در بالکان، اروپاي شرقي و بلغارستان، صربستان آلباني، بوسني، اغوزه و...[12] استمرار يافت که بدين ترتيب تمام اروپا را تحت تأثير قرار داد، دول اروپايي براي جلوگيري از پيشرفت قلمرو جهان اسلام دو چاره انديشيدند:
1. ايجاد جنگهاي صليبي به رهبري پاپ و تحريک او که مردم مناطق عثماني را بر عليه عثمانيها مي شوراند.
2. ايجاد اختلاف بين کشورهاي اسلامي (اختلاف داخلي).
بدين ترتيب با ايجاد تنش از درون و هجوم از بيرون امپراطوري بزرگ اسلامي را تجزيه و تقسيم نمودند و بعنوان مستعمرات خود سالها به غارت تمام ذخاير مادي و معنوي اين کشورها و تضعيف فرهنگي ديني اين مناطق با برنامه هاي از پيش تعيين شده پرداختند و پس از ايجاد بحران هويت فرهنگي و اقتصادي نخبگان جوامع اسلامي را مجذوب خود کرده و از نظر علمي نيز خلاء بزرگي در کشورهاي اسلامي بوجود آوردند و اين روند تخريبي باعث شد که کشورهاي اسلامي از حرکت به سوي رشد علمي و معنوي بازماند و به عنوان کشورهاي عقب مانده يا توسعه نيافته يا کشورهاي جهان سوم معروف شد که به نوعي تحقير محسوب مي شد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1ـ تاريخ امپراطور عثماني و ترکيه جديد نوشته استانفورد جي شاو، ترجمه محمود رمضان زاده.
2ـ تاريخ عثماني نوشته پرفسور اسماعيل قعي اوزون چارشي لي ترجمه دکتر ايرج نوبخت.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . استفان فورد جي، شاو، آزال کورال شاو، تاريخ امپراطور عثماني و ترکيه، ترجمه محمود رمضان زاده، مشهد، آستان قدس، چاپ اول، 1370ش، ج1، ص21ـ56 و ص107.
[2] . پرفسور اسماعيل حقي، تاريخ عثماني، ترجمه ايرج نوبخت، تهران، مؤسسه کيهان، چاپ اول، 1368ش، ج1، ص117.
[3] . همان، ص 119.
[4] . همان، ص 119.
[5] . همان، ص 123.
[6] . همان، ص 123 ـ 125.
[7] . همان، ص 126.
[8] . همان، ص 127.
[9] . همان، ص 132.
[10] . همان، ص 135.
[11] . همان، ص 141.
[12] . همان، از ص141 تا ص 258.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
من پادشاهي را از براي ترويج دين و لعن دشمنان اهل بيت ميخواهم و غير از آن كاري ندارم .(شاه اسماعيل اول).
اين فرضيه كه اعلام مذهب تشيّع ، به دلايل سياسي، و در صدر آنها رقابت با كشور عثماني بوده است، درست نميباشد بلكه سلسلهاي بودهاند كه بر اساس اعتقادات قلبي دست به اين كار زدهاند.
اوّل: تاريخ اعلام مذهب تشيّع در ايران و جو حاكم بر ايران:
مذهب تشيّع اثني عشري ، در سال 907 هـ . ق. مطابق با سال 1501 ميلادي به عنوان مذهب رسمي كشور تازه تأسيس صفويه كه هنوز پاية خود را محكم نكرده بود ، از سوي شاه اسماعيل در تبريز ، اعلام شد[1]. تا قبل از اعلام شاه اسماعيل ، ايرانيان مذاهب شيعي و سنّي داشتند. ولي شيعيان تنها در چند نقطه ايران زندگي ميكردند. كه ميتوان از خوزستان ، گيلان ، قم و كاشان نام برد.[2] و مذهب تسنّن تا پايان دوة ايلخانان مغول مذهب رسمي كشور و حاكم بر فضاي جامعه ايراني بود.[3] به طوري كه، به شاه اسماعيل در بدو اعلام تشيّع به عنوان مذهب رسمي كشور گفتند: كه قربانت شويم، سيصدهزار نفر در تبريز زندگي ميكنند و همة آنها سنّي هستند[4]. و شاه اسماعيل سخت به مذهب تشيّع معتقد بود و اصرار داشت به رغم مخالفت مردم مذهب را به رغم مخالفت مردم، مذهب خود را علني و آشكار سازد.[5]
دوّم: اعتقادات شاهان صفويه :
اگر كسي فقط به دلايل سياسي، و زماني و مكاني مطلبي را ابراز و يا انتشار دهد ، به مرور زمان عدم اعتقاد او آشكار مي شود. اما شاهان صفويه هيچگاه از هدفي كه شاه اسماعيل براي آنها قرار داده بود، دست بر نداشته بلكه با اعمال خويش آن را تأييد كردند. براي اثبات نظرمان كردار و رفتار بعضي از شاهان صفويه را مرور مي كنيم.
شاه اسماعيل ، در سال 914 هـ . ق. به دنبال فتوحات خود در ايران وارد عراق شد. پس از فتح آن هنگامي كه به چند فرسنگي مقبره مولا علي _عليه السلام_ رسيد، از اسب فرود آمد، و با پاي پياده و سر برهنه بسوي نجف اشرف شتافت. و با صداي بلند گريه ميكرد و اشك ميريخت و در كنار ضريح بيهوش شد.[6]
شعار شاه اسماعيل در جنگها عبارت بود از : الله ، الله ، علي ولي الله[7] و يكي از اشعارش اين ميباشد.
دست در دامن حيدر زن و انديشه مكن
هر كه با نوح نشيند چه غم از طوفانش[8]
شاه اسماعيل دوم، كه يكي از اشعارش اين است:
زمشرق تا به مغرب ،گر امام است
علي و آل او ما را تمام است[9] .
شاه عباس چندين بار پياده به مشهد براي زيارت رفت . وي در سالهاي 1015 و 1016 هـ . ق بخش زيادي از دارايي خود را وقف چهارده معصوم كرد. و مهر او اين گونه بود (كلب آستان علي )[10]
سوّم: رشد شيعه در عصر صفويه :
رشد تشيّع در اين عصر به قدري بود كه شيعيان ساكن در كشورهاي ديگر به ايران مهاجرت كردند.افرادي مثل :
1ـ محمدبن مكي بن محمد ملقب به شهيد اول[11]. 2ـ شيخ نورالدين علي بن عبدالعال عاملي كركي معروف به محقق ثاني[12]. 3ـ شيخ حسين عاملي پدر شيخ بهايي كه از جبل عامل به قزوين آمد[13] . ميتوان اشاره كرد. و در اين عصر آن قدر به اين مذهب بها داده ميشود كه در طي چند سال علماي بزرگي در مذهب تشيّع پرورش مييابند كه بنا به اختصار به چند تن از آنها اشاره مي شود.
1ـ شيخ بهايي 1030ـ 953 فقيه ، اديب ، منجم ، رياضيدان صاحب كتاب اثنيعشريات از اوست .
2ـ ميرداماد 1041ـ 969 او را بعد از ارسطو و فارابي معلم ثالث هم گفته اند و كتاب قسبات از اوست.
3 ـ ملاصدرا 1050ـ 979 او پايه گذار حمكت متعاليه ميباشد. و مهمترين كتابش اسفار اربعه ميباشد.
4ـ علامه مجلسي 1110ـ 1037 چهره تابناك عصر صفوي است . كه در طي قرون از تابش آن كم نشده است. و مهمترين كتاب او بحارالانوار مي باشد .
جايگاه علماي شيعه در عصر صفوي : عملكرد شاهان صفوي به گونهاي بود كه علماي شيعه را در بالاترين مقامهاي كشور قرار ميدادند و با آنها در كارهاي بزرگ مشورت ميكردند و نشانة آن، اين كه شاه سليمان تاجگذاري خويش را به دست علامة مجلسي انجام داد.
چهارم: وضعيت دولت عثماني :
دولت عثماني در متن تشكيل دولت شيعه شاه اسماعيل ، توجهي به شرق كشور نداشت و تمام همّ و غمّ پادشاهان عثماني درباره فتح و ظفر بر كشورهاي غربي بوده است.[14]
اوّلين و نخستين تماس بين دولت صفويه و عثماني پس از فتح و استيلاي شاه اسماعيل بر بغداد و حوالي آن در سال 910 هـ . ق بوده است . كه براي سلطان بايزيد پادشاه كشور عثماني تبريك فرستاد[15]. و كشور عثماني درگير جنگ با كشورهاي غربي بود؛ كه باختصار به آنها اشاره ميكنيم : 1ـ جنگ دولت عثماني با ونيز در سال 899 هـ .ق، 2ـ جنگ انبه بختي در 29 شوال 904 هـ . ق.
3ـ جنگ دريايي پروراند در همان سال .
4ـ تصرّف مورن در سال 905 هـ . ق .
5ـ در سال 906 هـ .ق تمام كشورهاي اروپايي متفق شدند كه كشور عثماني را در دريا درگير سازند و در خشكي به آن كشور حمله كنند.
6ـ تصرّف شهر و بندر دواج در سال 908 هـ . ق .
اوّلين جنگ صفويه و عثماني در سال 920 هـ . ق . در دشت چالدران اتفاق افتاد. كه از اعلام مذهب تشيّع تا اولين برخورد صفويه و عثماني قريب به سيزده سال طول كشيد و در جريانات تاريخي حتي ، يكسال هم خيلي مهم است چه برسد به سيزده سال، كه طبق گفته تازيخ نگاران و مورّخين اين برخورد هم بر اثر نمّامي و بدگويي اطرافيان شاه عثماني اتفاق افتاد . نه بر اثر اختلاف عقيده و حتي اختلافات ارضي.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
دين و مذهب در عصر صفوي، مريم مير احمدي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - زاجر سيوري، ايران عصر صفويه، ترجمه كامبيز عزيزي، ص 21.
[2] - پارسا دوست، منوچهر، شاه اسماعيل اول، ص 105.
[3] - همان، ص 95.
[4] - عالم آراي صفوي، ص 56.
[5] - جعفريان، رسول، صفويه از ظهور تا زوال، ص 41.
[6] - عالم آراي شاه اسماعيل، ص 167.
[7] - عالم آراي عباسي، ج 1، ص 156.
[8] - همان.
[9] - مير احمدي، مريم، دين و مذهب در عصر صفوي، ص 27.
[10] - همان، ص 27.
[11] - مدرس، ميرزا محمد علي، ريحانة الأدب في تراجم المعروفين، ج سوم، ص 276.
[12] - همان، ج 5 ، ص 247.
[13] - همان، شماره 11.
[14] - ميتوان به كناب تاريخ عثماني توشته چارشي لي مواجعه كرد و در اين مورد مطالعة كافي داشت.
[15] - اوزن چارشي لي، تاريخ عثماني، ترجمة نوبخت، مؤسسة كيهان، 1369، ج دوّم.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
دلايل تاريخي:
سفر حضرت فاطمه معصومه ـ سلام الله عليها ـ و ساير امامزادگان و همراهان از روي غفلت نبوده است بنا به دلايل تاريخي اين سفر در حال علم و با آگاهي از اوضاع صورت گرفته است.
1 . در كتاب كريمه اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ سخن از نامه امام رضا ـ عليه السلام ـ به حضرت فاطمه معصومه ـ سلام الله عليها ـ است كه امام ـ عليه السلام ـ خواستار سفر خواهرش شده است. نويسنده كتاب كه سند اين نامه را از كتاب «من لايحضره الفقيه» نقل ميكند آورده است كه حضرت امام رضا ـ عليه السلام ـ به يكي از غلامانشان دستور دادند كه نوشتهاي را به خدمت حضرت فاطمه معصومه ـ سلام الله عليها ـ برسانند و حضرت به مجرد رسيدن نامه آماده سفر شدند.[1]
2 . سياست مأمون كه خليفه مسلمين بود ابتدا درصدد جلب نظر علويان به سوي خود بود و سياست خوبي با علويان داشته ولي بعداً اين سياست تبديل به شكنجه و آزار و اذيت علويان منجر گشت. شايد به همان خاطر حضرت فاطمه معصومه ـ سلام الله عليها ـ و ساير امامزادگان دست به سفر زدند.
«مأمون بعد از شهادت امام رضا ـ عليه السلام ـ به سال 202 قمري طي نامهاي به بني عباس و موالي آنها در بغداد، از آنها استمالت نمود و پايان سياست گرايش به علويان را اعلام كرد. و سياست سابق دولت عباسي در قتل عام شيعيان و سركوب طالبيان را به رويهي ثابت خود قرار داد.»[2]
3 . اكثر منابع علت سفر حضرت معصومه ـ سلام الله عليها ـ را زيارت برادرش ذكر كردند. در هيچ يك از منابع در مورد غفلت آن بانو حرفي نزدند.
از منابع مهم ميتوان به كتب ذيل اشاره كرد:
كتاب «تاريخ قم»، نوشته حسن بن محمد بن حسن،[3] كتاب «حياة الست» «تأليف مهدي منصوري»،[4] «رياحين الشريعة» تأليف ذبيح الله محلاتي،[5] «منتهي الآمال»، تأليف شيخ عباس قمي[6] و ...
4 . مسيرهايي كه حضرت معصومه ـ سلام الله عليها ـ جهت سفر انتخاب كردند آن مسيرهايي بود كه امام رضا ـ عليه السلام ـ از آنها ممنوع شده بودند. اين يعني دقت و آگاهي و يعني اينكه ايشان ميخواستند هدف از سفر برادرشان را تبليغ و تبيين كنند و فرهنگ ناب و اصيل اسلامي را بيان كنند.
مأمون امام ـ عليه السلام ـ را از مسيرهايي كه شيعهنشين بودند مانع شد تا مبادا شورش و طغيان بر عليه حكومت و دولت صورت گيرد حضرت فاطمه معصومه ـ سلام الله عليها ـ با دقت و زيركي خاص از اين مسيرهاي ممنوع شده سفر كردند تا توطئه مأمون را خنثي كنند و همچنين ورود فاطمه معصومه ـ سلام الله عليها ـ به قم كه مركز تجمع مخالفان دولت عباسي بود دليل بر انتخاب و اراده آن حضرت در اين سفر است.[7]
يك دليل مهم ديگر:
5 . يك مطلب مهم كه بالاتر و مهمتر از همه موارد ياد شده ميباشد فشار و اختناق حاكم بر عراق بود كه منجر به هجرت امامزادگان و همراهان و حتي حضرت فاطمه معصومه ـ سلام الله عليها ـ از مدينه به سوي ايران گرديده است:
«در دوران خلفاي اموي و عباسي، يكي از جريانهاي معارض و ستيزهگر با ايشان، علويان بودند. در دوره حكومت ظالمانه حجاج بن يوسف (75 ـ 95 هـ ) بر عراق، علويان در معرض آماج حملات وي قرار گرفتند. اين امر موجب گرديد تا علويان به منظور پناهجويي متوجه سرزمينهاي شرق قلمرو خلافت گردند... علويان كه به عنوان جريان معارض، مورد ضرب و شتم و تعقيب عمال خلفا قرار ميگرفتند، در جستجوي پناهگاه مناسبترين منطقه را در ايران، مناطق هموار جنوب، سلسله كوههاي البرز، يعني شهرهايي چون قزوين، ري، قم، ساوه و آوه تشخيص دادند. اين نواحي بيشتر بدين علت مورد توجه بود كه در مواقع خطر، دستيابي به مناطق كوهستاني مشرف به اين شهرها به سهولت امكانپذير ميگشت...
بعد از اين (قيام يحي بن عبدالله) نيز مهاجرت علويان ادامه يافت و به هنگام طرح مسأله ولايتعهدي حضرت رضا ـ عليه السلام ـ شماري از علويان به همراه آن حضرت به خراسان آمدند. وقتي آوازه اين حركت در جهان اسلام پيچيد، علويان ديگري از نقاط مختلف، بويژه مدينه، عازم خراسان گشتند. حضرت رضا ـ عليه السلام ـ بيست و يك برادر داشت كه همه آنها به همراهي بني اعمام خود از سادات حسيني و حسني به سوي خراسان حركت كردند.
آنان وقتي به نواحي ري رسيدند، بر خبر شهادت آن حضرت وقوف يافتند و مورد تهديد و تعقيب مأموران قرار گرفتند. برخي از اين سادات در همين نواحي به شهادت رسيدند، ولي اكثر آنها به كوههاي طبرستان پناه برده، در آن ديار سكونت گزيدند.
عدهاي از علويان نيز كه به همراه برادر حضرت رضا ـ عليه السلام ـ مشهور به «سيد جمالالدين اشرف» تا شهر قم آمده بودند، به محض وصول خبر شهادت آن حضرت، از راه قزوين به ديلمان پناه بردند... مهاجرت علويان در دورههاي بعد نيز ادامه يافت...»[8]
نتيجهگيري:
پس با دلايل تاريخي گفته شد كه حضرت معصومه ـ سلام الله عليها ـ و ساير امامزادگان و همراهان از روي غفلت دست به سفر به سوي ايران نميزدند، نامه امام رضا ـ عليه السلام ـ سياست مأمون، ديدار امام رضا ـ عليه السلام ـ انتخاب مسير و از همه مهمتر جوّ اختناق و فشار حاكم بر عراق از جمله دلايل تاريخي است كه به سوي ايران حركت كردند.
منابع جهت مطالعه بيشتر:
1 . اصفهاني، ابوالفرج؛ مقاتل الطالبين، چاپ دوم، قاهره: دارالاحياء الكتب العربيه، 1368 هـ / 1949 م.
2 . زرينكوب، عبدالحسين؛ تاريخ مردم ايران از پايان ساسانيان تا پايان آل بويه، ج 2، تهران، انتشارات اميركبير، 1367.
3 . قمي،حسن بن محمد، تاريخ قم؛ ترجمه حسن بن علي بن حسن قمي، تصحيح سيد جلال الدين طهراني، تهران: انتشارات توس، 1361.
4 . مستوفي، حمدالله؛ تاريخ گزيده؛ به اهتمام عبدالحسين نوايي، چاپ دوم، تهران؛ انتشارات امير كبير، 1362.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مهديپور، علي اكبر، كريمه اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ چ نهضت، نشر حاذق، اول ذيقعده 1415 هـ . ق، قم، ص 493.
[2] . پاك، محمدرضا، قم در دو قرن نخست هجري، فصلنامه تخصصي تاريخ اسلام، تابستان، 82، مؤسسه باقرالعلوم، شماره 14، ص 35.
[3] . قمي، حسن بن محمد بن حسن، تاريخ قم، تصحيح و تحشيه جلال الدين طهراني، تهران، توس 61، مترجم: حسن بن علي بن حسن بن عبدالملك قمي، ص 213.
[4] . منصوري، مهدي، حياة الست، انتشارات صحفي، قم، 39 ش، موضوع چهارم، ص 9.
[5] . محلاتي، ذبيح الله رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه، ناشر دارالكتب الاسلاميه، تهران، ج 5، ص 30.
[6] . قمي، شيخ عباس، منتهي الآمال، چاپ احمدي، چ 9، 77، نشر مطبوعاتي حسيني، تهران، ج 2، باب 9، فصل 6، ص 843.
[7] . پاك، محمدرضا، پيشين.
[8] . پرگاري، صالح، تاريخ تحولات سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي ايران در دوره صفاريان و علويان، چ اول، تابستان 78، چاپ شركت انتشارات علمي و فرهنگي، ناشر سمت، تهران، 78، بخش دوم، فصل دوم، 126.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
يكي از مهمترين و داغترين جريانهاي فكري و عقيدتي در دوران امام هادي ـ عليه السلام ـ جنجال و كشمكش شديد بر سر مخلوق بودن يا مخلوق نبودن قرآن بوده گروه «معتزله» كه عقل گراي مفرط بودند و در مسائل عقيدتي كند و كار عقلي بيش از حدي مي كردند،مسئلة «مخلوق» و «حادث» بودن قرآن را در ارتباط با صفات خدا مطرح كردند و با «قديم» بودن قرآن كه گروه «اشاعره» و اهل حديث از آن جانبداري مي كردند، به مخالفت برخاستند و درگيري بين طرفداران اين دو بينش اعتقادي رخ داد.
به گفتة اهل تحقيق، بحث پيرامون مخلوق بودن قرآن، از اواخر حكومت بني اميه آغاز گرديد (اوائل قرن دوم هجري) و نخستين كسي كه اين بحث را در محافل اسلامي مطرح كرد، «جَعْد بن درهم» معلم «مروان بن محمد» آخرين خليفه اموي بود. او اين فكر را از «ابان بن سمعان» و «ابان» نيز از «طالوت بن اعصم» يهودي فرا گرفته بود.
«جَعْد» پس از طرح اين بحث مورد تعقيب قرار گرفت و به كوفه فرار كرد و در آنجا اين نظريه را به «جَهْم بن صفوان ترمزي» منتقل كرد.
برخي بر اين باورند كه اعتقاد به قديم بودن قرآن از مسيحيت به جامعه اسلامي نفوذ كرده بود، زيرا آنان «مسيح» را «كلمة الله» مي دانستند و در نتيجه، كلام خدا ـ كه از خداست ـ از نظر آنان «قديم» شناخته مي شد. مؤيد اين نظريه اين است كه مأمون در بخشنامه اي كه در اين مورد به «اسحاق بن ابراهيم» حاكم بغداد نوشت، «اشاعره» را متهم كرد كه در مورد قرآن همچون سخنان مسيحيان در مورد حضرت عيسي، سخن مي گويند. در هر حال در زمان خلافت «هارون»، «بِشْر مَريسي»، كه گفته مي شود يهودي تبار بوده، اين بحث را دنبال كرد و مدت چهل سال به ترويج فكر مخلوق بودن قرآن پرداخت و چون روزي شنيد كه هارون سخنان او را شنيده و وي را غياباً به مرگ تهديد كرده است، متواري شد. اين بحث همچنان بين دو گروه مطرح بود تا آنكه «مأمون» به آن دامن زد و آتش اختلاف را شعله ورتر كرد.[1]
جاي داشت كه پيش از ورود به بحث اين دو اصطلاح تعريف مي گرديد، بهر حال، كلمه «حادث» در لغت به معني تازه و مقابل قديم است و در اصطلاح فلسفه «حدوث زماني عبارت از حصول شيء است بعد از آن كه نبوده است به نحو بَعديّت، غيرمجامع با قَبْليّت». اصطلاح «قديم» در لغت به معناي كهنه است و در اصطلاح «قدم زماني عبارت از بودن شيء است به نحوي كه اولي براي زمان وجود آن نباشد.»[2]
اكثر منابع و مهمترين آنها، داستان خلق قرآن را در زمان مأمون، داغ و جنجالي مي دانند. او كه هفتمين خليفه است در سال 218 هجري قمري، به اسحاق بن ابراهيم، حاكم بغداد، نامه اي نوشت و دستور داد كه «فقهاء و علماء و محدثين ما جمع و درباره قرآن امتحان كنيد (به اين معني قرآن را مخلوق خداوند بدانند زيرا خدا منزه از گفتن و خطاب است) هر كس بگويد: قرآن مخلوق و احداث شده است آزاد و رها شود، و هر كس اين عقيده را نپذيرد به خود مأمون گزارش داده شود كه درباره او دستور بدهد، نامه خود را هم با ادلّه و براهين، مفصل نمود. هر كس هم به آن عقيده قائل نشود، ترك و طرد شود...»[3]
اين جريان در تاريخ به «مِحْنَةُ القرآن» شهرت دارد و در ذيل حوادث سال 218 هـ ق در همه كتب تاريخي مي توان يافت. طبري هم اين واقعه را در كتابش آورده است. وي مي گويد: مأمون به همه عاملان خويش در ولايتهاي شام، حمس، اردن و فلسطين نامه نوشت و آنها را مورد امتحان قرار داد.[4]
يعقوبي مورخ شيعه در كتاب خويش از ادامه اين واقعه در زمانهاي بعد از مأمون صحبت مي كند يعني در دوران معتصم و واثق. و اينكه متوكل دستور منع و جمع اين بحث ها و گفتگوها را صادر مي كند: «... متوكل مردم را از بحث درباره قرآن نهي كرد و زندانيان شهرها و كساني را كه در خلافت واثق دستگير شده بودند، آزاد كرد و همه را رها نمود و همگان را خلعت پوشانيد و برنامه هايي در نهي از جدال و خصومت به اطراف نوشت و مردم (از جدل) باز ايستادند.»[5]
كسي كه مأمون و پس از او معتصم و واثق عباسي را به اين كار تشويق مي كرد، «ابن ابي رؤاد»، قاضي مشهور دربار عباسي بود كه پس از بركناري، «يحيي بن اكثم» قاضي القضات شده بود.[6]
امامان معصوم ـ عليهم السلام ـ در برابر اين فتنه موضع تندي انتخاب كردند و ضمن شكستن سكوت در برابر اين فتنه خط بطلان بر افكار آنها مي كشيدند و شيعيان را از ورود به اين مناظرات به شدت منع مي كردند. دو حديث ذيل بسيار روشن و صريح اين موضع را مشخص مي كند: «ريّان بن صلت به محضر امام رضا ـ عليه السلام ـ عرض كرد: نظر شما درباره قرآن چيست؟ فرمود: قرآن كلام خداست، همين! در اين باره بيش از اين بحث نكنيد كه گمراه مي شويد.»
امام هادي ـ عليه السلام ـ در پاسخ يكي از شيعيان بغداد چنين نوشتند: «بسم الله الرحمن الرحيم. خداوند ما و تو را از دچار شدن به اين فتنه حفظ كند كه در اين صورت بزرگترين نعمت رابر ما ارزاني داشته است، و گرنه هلاكت و گمراهي است. به نظر ما بحث و جدال دربارة قرآن (كه مخلوق است يا قديم؟) بدعتي است كه سؤال كننده و جواب دهنده در آن شريكند، زيرا پرسش كننده دنبال چيزي است كه سزاوار او نيست و پاسخ دهنده نيز براي موضوعي بي جهت خود را به زحمت و مشقت مي افكند كه در توان او نمي باشد. خالق، جز خدا نيست و به جز او همه مخلوقند، قرآن نيز كلام خداست، از پيش خود اسمي براي آن قرار مده كه از گمراهان خواهي گشت.
خداوند ما و تو را از مصاديق سخن خود قرار دهد كه مي فرمايد: (متقيان) كساني هستند كه در نهان از خداي خويش مي ترسند و از روز جزا بيمناكند.»[7]
نتيجه اينكه: داستان خلق قرآن يعني، خالق و مخلوق بودن قرآن يعني آيا قرآن كه كلام الهي است. خلق شده يا نه. گروه معتزله طرفدار مخلوق و حادث بودن قرآن و گروه اشاعره جانبداري از قديم و خالق بودن قرآن مي كردند.
نخستين كسي كه اين بحث را در محافل مطرح كرد، جَعْد بن درهم بود. اين بحث در زمان خليفه مأمون عباسي در سال 218 هـ ق به اوج خود رسيد. پس از مأمون، معتصم و واثق و متوكل نيز به اين بحث دامن مي زدند كه متوكل سرانجام آنرا ممنوع كرد. ائمه معصوم ـ عليهم السلام ـ در برابر اين واقعه سكوت را ناروا و خط بطلان بر اين بحث ها مي كشيدند و مسلمانان را از ورود به اين بحث هاي بي خود منع مي كردند.
براي كسب اطلاعات بيشتر مي توانيد به «تاريخ تمدن اسلام» تأليف جرجي زيدان، «مروج الذهب» تأليف مسعودي، «تاريخ خلفاء» از سيوطي، «بحوث في الملل و النحل» از جعفر سبحاني مراجعه كنيد.
امام علي ـ عليه السلام ـ فرمودند:
قرآن ظاهري زيبا و باطني ژرف دارد كه هر كس به قعر آن نتواند رسيد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . پيشوايي، مهدي، سيره پيشوايان، چ 7، زمستان 77، قدس، قم، انتشارات مؤسسه امام صادق ـ عليه السلام ـ، قم، ص 606.
[2] . سجادي، دكتر سيدجعفر، فرهنگ اصطلاحات فلسفي ملاصدرا، چ اول، پاييز 79، چاپ و نشر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، تهران، 79، ص 189.
[3] . ابن اثير، عزالدين علي،تاريخ كامل، عباس خليلي، با تصحيح دكتر مهيار خليلي، انتشارات مؤسسه مطبوعاتي علمي، ج 11، ص 53.
[4] . طبري، محمد بن جري، تاريخ طبري، ج 13، ابوالقاسم پاينده، چ ششم، 75، ديبا، انتشارات اساطير،تهران، ص 5751.
[5] . يعقوبي، احمد بن ابي يعقوب، تاريخ يعقوبي، ج 2، محمدابراهيم آيتي، چ هفتم، 74، چاپ و نشر شركت انتشارات علمي و فرهنگي، تهران، 74، ص 491.
[6] . پيشوايي، مهدي، پيشين، ص 608.
[7] . پيشوايي، مهدي، پيشين، ص 610.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
امام رضا ـ عليه السّلام ـ بعد از شهادت امام موسي كاظم ـ عليه السّلام ـ در زندان بغداد به سال 183 هـ در سن 35 سالگي به امامت رسيد و عهدهدار رهبري امّت گرديد. آنحضرت مدّت بيست سال امامت نموده،[1]كه ده سال آن معاصر با خلافت هارون الرشيد و پنج سال معاصر با محمّد امين و پنج سال آخر هم معاصر با خلافت عبدالله مأمون بوده است. امام(ع) تا شروع خلافت مأمون در مدينه حضور داشت، ولي بعد از به حكومت رسيدن مأمون، آن حضرت به خواست مأمون در رمضان سال 201 هـ وارد مرو شد و بعد از حدود دو سال اقامت در ايران در سال 203 هـ آخر ماه صفر در سنّ 55 سالگي به شهادت رسيدند.[2]
قلمرو جهان اسلام در عصر امام رضا ـ عليه السّلام ـ كه بخش عمدة آن تحت سيطرة خلافت عباسي اداره مي شد و در زمان هارون بين فرزندان وي تقسيم گرديد عبارت بود از: ماوراء النّهر و تركستان تاآفريقا و قسمتي از هند و اروپا كه تحت نظر قلمرو خلافت بود و لذا هارون آن را بين امين و مأمون بدين ترتيب تقسيم نمود: از حُلوان به طرف شرق تا ماوراء النهر و تركستان و هند و خراسان بزرگ را به مأمون و بغداد و واسط و عراق عرب و شامات حجاز و مصر تا به اقصي مغرب به امين واگذار شد،[3] كه قلمرو وسيعي از لحاظ جغرافيايي را در بر مي گرفت. البته در اين دوره قسمتي از شمال آفريقا مستقل شده و به طور جداگانه توسط حكومت اغالبه كه در قيروان حكومت ميكردند اداره مي شد.[4] و بخشي از قلمرو اسلام نيز در مغرب الاقصي تحت سيطره ادريسيان شيعه مذهب بوده و اندلس هم زير فرمان امويان آن خطّه قرار داشت.
براي بررسي وضع خلافت عباسي در عصر امام رضا ـ عليه السّلام ـ بايد اين دوره را در بخشهاي مختلف به طور خلاصه بررسي و بيان نمود.
1. دورة هارون الرشيد بين سالهاي 183 تا 193 هـ ق:
الف: اوضاع داخلي: در اين دوره با وجود اينكه عصر هارون را در خلافت عباسي عصر طلايي آن مينامند ما شاهد وقايع و حوادثي در داخل قلمرو خلافت عباسي هستيم، قيامهايي كه از جانب علويان در مخالفت با خلافت عباسي صورت ميگرفت كه خوف خلافت از اين جريانات باعث حبس و شهادت امام موسي كاظم ـ عليه السّلام ـ و بعد از آن هم سركوب قيامها و قتل عام شيعيان و سختگيري نسبت به آنها در تمام قلمرو اسلامي بوده است. و ديگر اينكه دراين دوره خوارج در گوشه كنار قلمرو اسلامي، بالاخص در سيستان و خراسان عليه خلافت عباسي شورشهايي انجام مي دادند.[5] كه اين شورشها چندين سال طول كشيد. و همچنين ناآراميهايي در شرق و غرب خلافت اسلامي در جريان بوده كه خلافت با آنها گريبانگير بود. واقعة مهمّي كه در اين دوره به وقوع پيوست نحوة برخورد رشيد با مشاوران خود يعني آل برمك است، كه بعد از چندين سال خدمت به خاندان عباسي مورد خشم واقع شده و غالباً كشته و يا زنداني شدند و اموالشان مصادره شد.[6]
ب: اوضاع خارجي: در اين دوره بين خلافت اسلامي با حكومتهاي همجوار برخوردهايي وجود داشته كه اغلب اين برخوردها با امپراطوري روم بوده كه غالباً در جنگ و صلح به نفع مسلمين برخوردها به خاتمه ميرسيد.[7] و همچنين در اين دوره هست كه هارون با شارلمان جهت ارتباط، سفرائي را ردّ و بدل مي كند. هارون ميخواست از اين رابطه در جهت مقابله با امپراطوري روم شرقي استفاده كند[8] و همچنين مانع از تعرضات امويان اندلس به سر زمينهاي خود گردد.
در عصر هارون الرشيد قلمرو اسلامي به نهايت درجة وسعت خود رسيد و مركز تجارت جهاني گرديد. در عرصة علم هم تحوّلاتي صورت گرفته بود كه در دورة مأمون اين روند تكميل شد.
2. دورة امين و مأمون:
الف ـ اوضاع داخلي: بعد از اينكه رشيد در سال 193 در گذشت،[9]بر سر جانشيني او بين دو پسرش اختلاف افتاد كه ريشههاي آن را ميتوان در شكل ولايتعهدي، درگيري دو حزب ايراني و عربي و در نهايت دخالت اطرافيان دانست كه سرانجام به شكست و كشته شدن امين بعد از پنج سال خلافت و به پيروزي و روي كار آمدن مأمون و حزب ايراني منجر شد.[10]
در اين دوره نيز با توجّه به اينكه در پي درگيري و جنگ خانگي عباسيان، بيثباتي به وجود آمده بود در گوشه كنار سرزمينهاي اسلامي شورشها و قيامهايي عليه خلافت صورت گرفت كه عمدهترين آنها قيامهاي علويان و بالاخصّ حركت ابوالسرايا بود كه بخش اعظم عراق، حجاز و يمن را فرا گرفت و مشكلات فراواني براي عباسيان به وجود آورد.[11] غير از شورشهاي علويان شورشهايي هم از جانب عباسيان در بغداد صورت مي گرفت.[12] و در شرق و غرب خلافت اسلامي نيز حركتهايي در جريان بود. لذا مأمون براي تسلّط بر اوضاع ناهموار كه اغلب از جانب علويان احساس خطر ميكرد و همچنين براي رسيدن به اهدافي كه در نظر داشت، تصميم گرفت امام رضا ـ عليه السّلام ـ را كه در مدينه حضور داشت و در اين مدت شاهد وقايع و حوادث زمان بوده و دره ي تربيت شاگردان، جهت شناساندن مكتب اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ به جهان اسلام بود به مرو آورده و وليعهد خود كند، كه در ابتداء با عكس العمل امام ـ عليه السّلام ـ مواجه شده و در نهايت با تهديد، امام ولايتعهدي را به طور مشروط ميپذيرند.[13]
ب ـ اوضاع خارجي: در اين مدّت كه بعد از هارون در داخل خلافت اسلامي حوادث و وقايعي در جريان بود غالباً مرزهاي اسلامي با آرامش همراه بود. از لحاظ فرهنگي اين دوره نيز شاهد رشد و شكوفايي علوم اسلامي و ترجمة كتب قديمه از فرهنگهاي قديمي به زبان عربي جهت استفادة دانشمندان اسلامي هستيم كه در تاريخ اسلام به نهضت علمي و نهضت ترجمه معروف است.[14]
به طور كلّي ميتوان گفت كه دورة امام رضا ـ عليه السّلام ـ خلافت عباسي در اوج قدرت سياسي و همچنين آغاز رشد و توسعة علمي بوده كه امام ـ عليه السّلام ـ نيز در جلسات و مناظرات علمي كه در مرو صورت ميگرفت شركت ميجست. ولي آنچه قابل ذكر است اينكه؛ در اين دوره هم ما شاهد قيامها و شورشهايي از جانب علويان و ساير مخالفين خلافت عباسي در نقاط مختلف قلمرو وسيع عباسي هستيم. كه خلافت عباسي را به چالش ميكشانيد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. مقاتل الطالبيين، ابوالفرج اصفهاني.
2. تاريخ يعقوبي، ابن واضح يعقوبي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مفيد، ارشاد، قم، مؤسسة آل البيت، چاپ اول، 1412، ج2، ص 247.
[2] . همان، ص 247.
[3] . طبري، محمد بن جرير، تاريخ طبري، بيروت، مؤسسة اعلمي،بيتا، ج6، ص 476.
[4] . طبري، همان، تحقيق: محمّد ابوالفضل ابراهيم، مصر، دار المعارف، چاپ اول، 1960، ج8، ص 314.
[5] . طبري، همان، ص 256.
[6] . ابن كثير، البداية والنهاية في التاريخ، بيروت، دار المعارف، چاپ دوم، 1977 م، ج10، ص204.
[7] . طقوش، محمّد سهيل، دولت عباسيان، ترجمة حجت الله جودكي، قم، پژوهشكدة حوزه و دانشگاه، چاپ اول، 1380، ص 105 تا 114.
[8] . همان.
[9] . طبري، پيشين، ص 342.
[10] . مير خواند، روضة الصفا، تصحيح جمشيد كيانفر، تهران، انتشارات اساطير، چاپ اول، 1380، ج3، ص 2619.
[11] . ابن اثير، الكامل في التاريخ، بيروت، دار الاحياء لتراث العربي، چاپ اول، 1408، ج 4، ص 152.
[12] . همان، ص 172.
[13] . عاملي، جعفرمرتضي، حياة سياسي امام رضا ـ عليه السّلام ـ ، قم، انتشارات جامعة مدرسين، چاپ دوم، 1363، ص 524.
[14] . طقوش، محمّدسهيل، پيشين، ص 138.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
جواب اجمالي:
بله در زمان امويان امپراتوري اسلامي وسعت بيشتر يافت و از اندلس (اسپانيا)، فارس، خراسان گذشت و تا مرز هند گسترش يافت و از جهات ديگر هم گسترش يافت به طوري كه تقسيمات كشورهاي اسلامي آن زمان به شكل زير تشكيل يافته: 1 - شام يا چهار بخش 2 - كوفه 3 - بصره كه فارس و سيستان و بحرين و عمان نيز ضميمه آن بود 4 - ارمنستان 5 - مكه 6 - مدينه 7 - قسمت افريقا 8 - مصر 9 - يمن 10 - خراسان و همين طور در زمان خلفاي عباسي وسعت ممالك اسلامي تمامي مناطق بين اقيانوس اطلس و رودخانه سند و بحر خزر و آبشار نيل را دربر ميگرفت.
جواب تفصيلي :
كشور اسلامي در سال اوّل هجرت در مدينه تأسيس گرديد و حدود كشور اسلامي از دروازهي مدينه تجاوز نميكرد تا آنكه مسلمانان در سال چهارم هجري سرزمين بني نضير را به اين كشور اسلامي اضافه نمودند.
سپس مسلمانان، خيبر، فدك، وادي القري، تيماء و سرانجام مكه و طائف ، تباله و جرش را گشودند و ازشمال تا تبوك و ايلم در اردن فعلي و از جنوب تا نجران و يمن و عمّان و بحرين و يمامه پيش رفتند. همين كه در سال ده هجري، پيغمبر درگذشت، سراسر شبه جزيرهي عربستان تحت نفوذ مسلمانان بود و پيغمبر (صلي اللَّه عليه وآله) در حيات خويش مشاهده فرمود كه حكومت اسلامي از شمال، به تبوك و ايلم و از جنوب به كرانههاي يمن و از مشرق به خليج فارس و از مغرب به درياي احمر توسعه يافته است.
ابوبكر به شام و عراق لشكر كشيد. در زمان عمر فتوحات شام، عراق و مصر پايان يافت و بيشتر فتوحات اسلام در زمان عمر واقع شد. عثمان نيز ممالكي را گشود و در زمان معاويه شامات، مصر، نوبه، قسمتي از آفريقاي شمالي، عراق، فارس، ارمنستان، آذربايجان، كرمان، مازندران، خوزستان و ... به زير پرچم اسلام درآمده بود.
در زمان بنياميه امپراتوري اسلامي وسعت بيشتري يافت و اندلس (اسپانيا) نيز به تصرف آنان درآمد. سپاهيان اموي از اسپانيا گذشته و به كوههاي پيرنه رسيدند.
به هر حال در زمان بني اميه فتوحات اسلامي از فارس و خراسان تجاوز كرده تا مرز هند رسيد و تقسيمات كشورهاي اسلامي در زمان امويان چنين بود.
1 - شام كه به چهار بخش تقسيم ميشد. 2 - كوفه. 3 - بصره كه فارس و سيستان و بحرين و عمان نيز ضميمهي آن بود. 4 - ارمنستان. 5 - مكه. 6 - مدينه. 7 - قسمت افريقا. 8 - مصر. 9 - يمن. 10 - خراسان.
بنابراين؛ از زمان امويان، مسلمانان پس از فتح مصر كه در سال 20 هجري اتفاق افتاده بود، بر تمام سواحل بربر مسلط شدند و به شهر كارتاژ رسيدند و اين شهر در سال 74 هجري سقوط كرد. مسلمانان سرزمينهاي خويش را تا اقيانوس اطلس وسعت بخشيدند. و در سال 92 بر اسپانيا وارد شدند و بر طليطله استيلا يافتند.
بين سالهاي 99 و 100 هجري مسلمانان از كوههاي پيرنه گذشتند و منطقهي فاربون (برتات) را در فرانسه اشغال كرده و از فاربون به تولوز (طلاشه) رهسپار شدند و بالاخره بين دو رودخانه دوراديني و كاردنا بر جنوب فرانسه مسلط شدند.[1]
سلسلهي بني اميه چهارده خليفه بودند مقرّ حكومتشان در دمشق قرار داشت در سال 132 عباسيان جاي امويان را گرفتند. در زمان خلفاي عباسي كه مجموعاً 37 تن بودند و مركز حكومتشان ابتدا شهر هاشميه، واقع در شمال كوفه بود، سپس به بغداد منتقل گشت ممالك اسلامي مناطق بين درياي آتلانتيك و رودخانهي سند و بحر خزر و آبشار نيل را دربر گرفت.
به دين صورت تقسيمات كشورهاي اسلامياي كه در زمان عباسيان صورت گرفت به لحاظ وسعت به قرار زير است:
1 - كوفه باسواد (اراضي ميان دجله و فرات.) 2 - بصره، مهرگان قباد تا نواحي دجله تا بحرين و عمان. 3 - حجاز و يمامه. 4 - يمن. 5 - اهواز (خوزستان و شوش.) 6 - فارس. 7 - خراسان. 8 - موصل. 9 - جزيره (شمال عراق.)، ارمنستان، آذربايجان. 10 - شام. 11 - مصر و قسمتي از آفريقا. 12 - سند و حدود هند. 13 - اندلس.
در زمان عباسيان حكومت وسعت ممالك اسلامي به منتهي درجهي وسعت رسيد، به طوري كه شمار استانهاي آن به چهل و چهار استان ميرسيد.[2]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . منابع: استانلي. لين پُل و همكاران، تاريخ دولتهاي اسلامي و خاندانهاي حكومتگر، مترجم، صادق سجادي، تهران، نشر تاريخ ايران.
[2] . منابع: جرجي زيدان، تاريخ تمدن اسلامي، مترجم، علي جواهركلام، تهران، اميركبير.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مادر معاويه از جمله زنان بد نام عرب بود كه سابقه چندان موجهي در تاريخ اسلام و قبل از آن نميتوان براي او يافت در اينكه هند مادر معاويه در امر ترويج دين اسلام و نسبت به شخص پيامبر دشمنيهاي شديد نموده است در بين تمام مورخان اتفاق و اجماع قولي وجود دارد زيرا كه سوابق او در تاريخ اسلام بسيار روشن است و رفتارهاي نارواي او در حق عموي پيامبر حمزه در جنگ احد مشهور است علاوه بر آنكه اهانتهاي زيادي به پيامبر و تازه مسلمانان نموده است. بنابراين معاويه از لحاظ مادر وضعي بسيار آشفته دارد چنانكه در برخي از منابع اين زن را بدسابقه و زناكار دانستهاند، چون مورخين معتقدند كه اساساً هند در مكه به تمايلات نامشروع شهرت داشت.[1]
بنابراين چندان بياساس نيست كه معاويه را به غير از آنچه كه مشهور شده است كه فرزند ابوسفيان است نسبت دادهاند اساس شايعات و يا اساس گفتارهاي مردم از يك علت واقعي سرچشمه ميگيرد.
درباره پدر معاويه، درباره ازدواج هند با ابوسفيان گفته شده كه مافربن عمرو يكي از افراد بني اميه سخت دلباخته هند بود تا آنجا كه داستان روابط آنها در كوي و برزن بر سر زبانها افتاد، هند از وي بار گرفت! هنگامي كه بارداريش آشكار شد و يا اينكه نزديك بود ظاهر گردد، مافربن عمرو از مكه فرار كرد و به نزد نعمان بن منذر پادشاه مشهور عرب حيره رفت تا اينكه از وي در كار خود كمك بخواهد در غياب او بود كه ابوسفيان با هند ازدواج نمود.[2]
هشام بن محمد كلبي نسب شناس مشهور و زبردست عرب در كتاب مثالب و اصمعي اديب گفتهاند: معاويه در دوران جاهليت به چهار نفر منسوب ميشد كه نام آنها بدين قرار است:
1. عمارة بن الوليد از بني مخزوم 2. مافربن عمرو از بني اميه 3. ابوسفيان از بني اميه 4. عباس بن عبدالمطلب از بني هاشم.[3]
بيشتر مورخان فرزندي معاويه را به يكي از اين مردان نوشتهاند[4] آري در عصر جاهليت اين گونه بوده است كه او را براي چندين مرد نسبت ميدادند اما بعد از اسلام اين گونه رفتار ناهنجار از بين رفت.
پيامبر اكرم وقتي مكه را فتح نمود هند مادر معاويه را به خاطر ارتكاب جنايات سزاوار مرگ دانسته بود[5] اما او با زيركي در ميان زنان مخفي شده و خود را به حضرت رسانيد و اسلام آورد و به پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ گفت ما بر چه چيزي با تو بيعت كنيم رسول خدا فرمود: بر اينكه زنا نكنيد.[6]
امّا آنچه بعد از اسلام شهرت يافت معاويه پسر ابوسفيان محسوب گشت چون هند بعد از ابيسفيان كه با او ازدواج كرده بود قبل از اسلام شوهر رسمي غير از او نداشت فلذا معروف بود كه زن ابيسفيان شده و معاويه هم بعد از ازدواج آنها و در خانه ابيسفيان تولد يافت لذا معروف به فرزند ابوسفيان بوده است.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . علامه عسكري، عايشه در اسلام، ج 1، ص 10 و محمد بن عقيل علوي حضرمي، النصايح الكافيه لمن يتولي معاويه.
[2] . ابي الفرج اصفهاني، الاغاني، ج 9، چاپ بيروت، ص 53 ـ 50.
[3] . ابن جوزي، تذكرة الخواص، چاپ بيروت، ص 116.
[4] . زمخشري، ربيع لابرار، ج 3 باب القربات و لانساب و شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 336 و الاغاني، ج 9، ص 49 و 50.
[5] . تاريخ اسلام، دكتر آيتي، چاپ ششم، تهران دانشگاه، 78، ص 463.
[6] . علامه عسكري، عايشه در اسلام، ج 1، ص 12.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
جواب اجمالي:
اولاً: لعن بنياميه تنها در زيارت عاشورا نيست بلكه در قرآن و و احاديث شيعه و سني آمده است.
ثانياً: مراد از بنياميه كساني هستند كه با پيامبر و اهل بيت او به مخالفت پرداختهاند و اغلب بنياميه اينگونه بودند. ولي تعدادي از آنها مثل خالد بن سعيد بن العاص و محمد بن ابيحذيفه از بنياميه محسوب نميشوند بلكه از پيروان امام علي (ع) و محبيّن آن حضرت بودند.
جواب تفصيلي:
در فقرات زيارت عاشورا اين گونه آمده است «لعن الله بنياميه» يعني خدا تمام بنياميه را لعنت كند.
اولاً لعن بنياميه منحصر به ريارت عاشورا نميباشد تا خدشهاي به اصل اين زيارت شريفه وارد شود بلكه احاديث و تاريخ و سيره فريقين مكتب امامت و خلافت نيز آمده است.
ثانياً: علاوه بر اين لعن و مذمت آنها در قرآن كريم نيز آمده است:
1ـ سوره اسراء: « و ما جعلنا الرؤيا التي اريناك الا فتنةً للناس و الشجرة الملعونه فيالقرآن و نخوفهم فما يزيد الا طغياناً كبيراً»[1].
ابتدا نظرات مفسرين اهل سنت را ميآوريم آنگاه به نظر مفسرين مكتب امامت ميپردازيم:
از مفسران و دانشمندان اهل سنت فخر رازي، آلوسي، سمعاني و قنوجي، بخاري در تفسير اين آيه نقل كردهاند كه پيامبر اكرم (ص) در خواب ديد، بنياميه مانند بوزينگاه از منبر او بالا ميروند و از اين مطلب خيلي ناراحت شد و فرمود: «بنياميه شجره ملعونه هستند».[2] از جمله مفسران شيعه كه گفتهاند: منظور از شجره ملعونه در قرآن بنياميه ميباشند عبارتند از: شيخ طوسي، طبرسي، صاحب منهج الصادقين، شبّر و علامه طباطبايي.
2ـ سوره ابراهيم، آية 28: «الم تر الي الذين بدّلوا نعمة الله كفراً و احلّوا قومهم دارالبوار» تفسير مجمع البيان در تفسير اين آيه شريفه حديثي را نقل ميكند كه در ضمن آن مصداق اين آيه بيان شده است: مردي از حضرت اميرالمؤمنين (ع) درباره اين آيه سؤال كرد حضرت فرمود: «هم الا فجران من قريش بنواميه و بنوالمغيرة»[3]. يعني مراد آيه قرآن دو قبيلهاند كه فاجرترين قبايل قريش هستند آنها بنياميه و بنيمغيره ميباشند.
همچنين روايتي را محدثان اهل سنت از پيامبر نقل كردهاند به اين مضمون كه هلاك و نابودي امت من به دست جواناني از قريش خواهد بود كه بخاري و مسلم آن را به بنياميه تطبيق كردهاند.[4]
اما لعن در زيارت عاشورا: لعن به معني طرد و دور نمودن از رحمت است. و لعن خدا به معني دور ساختن از مقام قرب و تبعيد از جوار رحمت الهي است، واژه لعن در قرآن كريم به صورتهاي مختلف آمده مثل «لعنهم الله بكفرهم» يعني«طردهم و ابعدهم من الرحمة»[5] و در زيارت عاشورا هم به همين معني ميباشد«لعن الله بنيامية قاطبةً» يعني خدا لعنت كند و از رحمت خود بنياميه را تماماً دور سازد ظاهر عبارت حتي با قطع نظر از تأكيد و تعميم به لفظ قاطبة عام است و شامل تمام بنياميه ميشود و قاطبه تعميم آن راتأكيد ميكند.پس به مقتضاي آيه شريفه گذشته و اين كلمه اززيارت عاشورا هيچيك از بنياميه مؤمن نبودهاند.
طرفي يقين داريم كه تعدادي از بنياميه از خوبان و مومنان واقعي و پيروان ولايت اهل بيت بودهاند مثل: خالد بن سعيد بن العاص[6] و ابوالعاص بن ربيع كه از بيعت با ابيبكر سرباز زدند و با اميرالمؤمنين ثابت قدم ماندند.[7]
امامه دختر همين ابوالعاص بعد از رحلت حضرت فاطمه سلام الله عليها به وصيت او به همسري حضرت امير (ع) درآمد و يكي ديگر از بنياميه كه از ياران حضرت امير است محمد بن ابيحذيفه ميباشد كه مادر او دختر ابوسفيان بود ولي او از خواص ياران اميرالمؤمنين ميباشد و در راه محبت آن جناب رنجها كشد و سالها در زندان معاويه كه دايي او بود به سربرد و در نهايت او با معاويه همراهي نكرد. پس اكنون در تعاريض بين آيات و متن زيارت عاشورا و روايات با خصوص اين افراد چه بايد كرد؟
در اين مورد بايد گفت: مراد از بنياميه آن گروهي هستند كه در جهت غصب خلافت و خاموش كردن نور خدا و انكار ولايت ائمه اطهار همپيمان شده و با شمشير و زبان در بعضي و دشمني اهلبيت همراهي نمودند و از آن جهت كه اغلب قريب به اتفاق بنياميه در اين مسير بودند و بسيار كم بودند كساني كه در جهت مخالفت با پيامبر (ص) نباشد و به حكم النادر كالمعدوم آن تعداد ناچيز ناديده گرفته ميشدند. در جهت عكس هم اين گونه است در بنيهاشم اغلب به اتفاق موافق با راه پيامبر(ص)كم بودند كساني همچون ابولهب كه در روش از بنيهاشم جدا محسوب ميشوند و مخالف بودند.
و از آنجا كه اغلب بنياميه در تضاد با حق بودند مورد نص واقع شدند نه از آنجهت از اولاد و فرزندان اميه بودند و اين يقيني است كه حتي اگر از بنيهاشم باشد و در مسير مخالفت با ذات ربوبي قدم بردارد مورد نص الهي قرار ميگيرد همانند ابولهب كه سوره مسد در شأن او نازل شده است و اين قانون اختصاص به زمان گذشته ندارد و در تمام زمانها ساري و جاري است. بدين معني كه حتي در اين زمان هم اگر كسي بر عقيده بنياميه باشد و مشمول لعن الهي واقع خواهد شد و يا اگر از لحاظ عقيده با اهلبيت همراه باشد از پيروان آنان شمرده خواهد شد. و اين مطلب از فرمايش مولي الموحدين (ع) به خوبي برميآيد كه فرمودند راضي بودن و ناراضي بودن مردم را در سلك يك امت و گروه جمع ميكند همان گونه در قبيلة ثمود در جريان كشتن ناقه صالح (ع) قاتل يك نفر بود كه آن اشتر را كرد ولي عذاب الهي بر همة آنان نازل شد چون همه آنان به فعل او راضي بودند.[8] پس ملائك خوب و بد بودن اطاعت و عصيان است نه نژاد و از فلان قوم و قبيله بودن همان گونه كه در قرآن كريم در خطاب به حضرت نوح كه تقاضاي نجات پسر عاصيش را نمود عتاب آمد: «انه ليس من اهلك انه عمل و غير صالح ...» وحضرت رضا (ع) به حسن بنجهم فرمودند او واقعاً پسر نوح بود ولكن چون از اطاعت الهي سرباز زد خداوند او را از فرزندي نوح خارج ساخت و همين گونه است كه اگر كسي از ما بنيهاشم باشد اطاعت خداوند نكند از ما نيست و توچون اطاعت الهي نمودي از ما اهلبيت خواهي بود همانگونه كه در مورد سلمان فارسي خطاب سلمان منا اهلبيت صادر شد.
مؤيد ديگر از قرآن كريم است كه ميفرمايد: «انما المؤمنون اخوة».[9] يعني ايمان موجب اخوت ميشود و عدم آن موجب قطع اخوت ميشود هر چند برادر امام و فرزند امام باشد قضيه برخورد حضرت علي (ع) با برادرشان زيد بن موسي بن جعفر معروف است خدمت آن حضرت رسيد سلام كرد حضرت جواب سلام او را ندادند عرض كرد: من پس پدرتان هستم چرا جواب سلام مرا نميدهيد؟ حضرت پاسخ دادند تا زماني برادر من هستي كه اطاعت الهي داشته باشي و چون عصيان الهي كردي ديگر بين من و تو برادري نخواهد بود.[10]
مؤيد ديگر فردي است از بنياميه به نام سعد بن عبد الملك كه از اولاد مروان است و امام باقر (ع) به او لقب سعدالخير دادند بر آنحضرت وارد شد در حالي كه همچون زن فرزند از دست داده گريه ميغكرد حضرت از او علي گريه را جويا شدند پاسخ داد: چگونه گريه نكنم و حال اين كه من از شجره ملعونه هستم حضرت به او فرمودند: تو از بنياميه نيستي تو از ما هستي تو مگر قرآن نخواندي و اين آيه شريفه را نشنيدي كه از قول حضرت ابراهيم حكايت ميكند كه فرمود «فمن تبعني فانه مني».[11] آن كه از من پيروي كند از من است.[12]
در نتيجه اگر مراد از بنياميه يعني آن گروهي كه در جهت غصب خلافت اهلبيت حركت كردهاند خروج امثال خالد بن العاص، محمد بن ابي حذيفه و ... خروج تخصصي خواهد بود يعني داخل نبودهاند تا گفته شود به چه دليل استثنا شدهاند و اگر خروج تخصصي را هم نپذيريم آيه شريفه و فقره زيارت عاشورا به اين روايات تخصصي خورده است والدين قبيل در قرآن زياد است.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- آية 60، سورة اسراء.
[2]ـ فخر رازي التفسير، دار احياء التراث العربي، بيروت، ج 7، ص 360، 361، و آلوسي بغدادي، تفسير روح المعاني، دار احياء التراث العربي بيروت، ط 4، 1405 هـ، ج 15، ص 107، سمعاني، تفسير القرآن الكريم، تحقيق ابيتميم و ابيبلال، دارالوطن رياض، 1418 هـ، ج 3، ص 254، قنوجي بخاري، فتح البيان، مكتبه العصريه، بيروت، ط دوم، 1415 هـ، ج 7، ص 415.
[3]- شيخ طبرسي، مجمع البيان، دارالمعرفه، بيروت، ج 6، 5، ص 483.
[4]ـ صحيح بخاري، بيت الافكار الدوليه، رياض، 1419، ص 1350، كتاب الفتن باب 3 حديث 7058، 3604، 3605، و صحيح مسلم، دارالكتب العلميه، بيروت، ط اول، 1411 هـ، كتاب الفتن باب 18، حديث 2917.
[5]ـ شفاء الصدور، همان، ص 355.
[6]ـ او از جمله دوازده نفري است كه بر ابوبكر اعتراض نمودند هنگامي كه بر منبر پيامبر (ص) قرار گرفت و او اولين نفر آنان بود.
[7]- طبرسي، احتجاج، مؤسسه اعلمي بيروت، تحقيق سيد محمد باقر موسوي خراساني، 1401 هـ، ص 76، 79.
[8]ـ آيت الله مشكيني، قصار الجمل، ج 1، ص 253، باب الرضا بالظلم.
[9]ـ سوره حجرات، آيه 10.
[10]ـ علامه مجلسي، بحار الانوار، طبع بيروت، ج 49، ص 221.
[11]ـ سوره ابراهيم، آيه 36.
[12]ـ مفيد، اختصاص، مؤسسه الاعلمي، بيروت، تحقيق علياكبر غفاري، 1402، ص 85.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
آندلس شبه جزيره اي است مربع شكل كه امروزه به دو كشور اسپانيا و پرتغال تقسيم شده در سال 92 هـ وليد ابن عبدالملك ششمين خليفه اموي شش تا دوازده هزار نفر را به آندلس فرستاد كه از طريق دريا وارد آندلس شدند و آنجا را فتح كردند، با تسلط مسلمانان بر اندلس مشعل علم و دانش در اروپاي پر از توحش و جهل و ناداني روشن شد. بديهي است كه در طول 800 سال حكومت مسلمانان بر آندلس، انديشمندان و عالماني در صحنة اجتماعي و سياسي ظاهر شوند از جمله ابن طفيل، ابن رشد، ابن ماجه و .......
ابن ماجه در حدود سال 478 قمري در سر قسطه متولد شد و مدّت بيست سال در دولت مرابطين وزير بود او به طبابت اشتغال داشت مهمترين اثر سياسي او كتاب مشهور تدبير المتوحد است، او در سال 533 با زهر كشته شد.، ابن طفيل حدود سال 500 در منطقه آش(نزديك غرناطه) متولد شد، او نيز در دولت موحدين وزير بود و به طبابت نيز اشتغال داشت، اثر فلسفي باقيمانده از او رساله حي ابن يقطان است.[1] ابن رشد نيز در سال 520 قمري در قرطبه آندلس بدنيا آمد و در سال 563 به سمت قاضي اشبيليه و قاضي جماعت قرطبه منصوب شد او در علوم سه گانه شريعت، فلسفه و پزشكي تبحّر داشت، در سال 595 قمري درگذشت و ابن عربي(عارف شهير مراكشي) نيز در مجلس بزرگداشت او حضور داشت، انديشه هاي ابن رشد به زبان هاي اروپايي ترجمه شد و تحت نام«ابن رشد گرايي اروپايي» يا «آكونيسيم جديد» دست مايه نهضت فكري جديد و رنسانس اروپا گرديد.[2]
امراء و خلفاي اندلس 14 تن بودند كه از سال 138 هـ تا 422 هـ حكومت كردند اما از سال 422 تا 897ه مناطق مختلف آندلس تحت حكومت ملوك الطوايفي بود، تا اينكه فرديناند مسيحي به اطراف غرناطه حمله برد و دست به كشتار و آتش سوزي زد، فرديناند با كمال بي رحمي راه آذوقه و خوار و بار مسلمانان را بست و از اين روي ابوعبدالله زمامدار وقت غرناطه برخلاف نظر سردار خود موسي ابن غسان كه مقاومت در مقابل دشمن را توصيه مي كرد در سال 897 هـ پيمان ننگيني با شاه مسيحي امضاء كرد و پايتخت تسليم شد.[3]
گفته مي شود چون ابو عبدالله غرناطه را ترك كرد، در بلندي هاي شهر نگاهي حسرت بار به شهر كرد و گريست مادرش گفت: همانند زنان گريه كن، براي سلطنت ضايع شده اي كه مردانه حفاظت نكردي.[4]
در سال 1499 م توسط كاردنيال قدرتمند حيمزد و سپس نروس كتابهاي اسلامي سوزانده شد و تغيير عقيده ديني از اسلام به مسيحيّت اجباري گرديد و در سال 1502م مسلمانان را بين پذيرش مسيحيت و تبعيد مخيّر كردند و در سالهاي 1525 تا 1526 اقداماتي نظير اين در ساير شهرها عليه مسلمين اجرا شد.[5]
آنان مسلمانان را مجبور به قبول مسيحيّت مي كردند و آنگاه به انگيزه و بهانه نفاق به محكمه تفتيش عقائد، انگزيسيون، كشاندند. كاردنيال زيمنس، اسقف طليطله رأي داد كه همة اعراب غير مسيحي را با زن و فرزند از دم شمشير بگذرانند او هشتاد تا صد هزار جلد كتاب مسلمانان را آتش زد، راهبي به نام بلدا مي گفت:«اعراب مسيحي شده هم منافقند و بايد كشته شوند.» در سال 1610 فيليپ دوّم حكم اخراج همه مسلمانان را صادر كرد، در عرض يك ماه يك ميليون مسلمان از آندلس رانده شدند، آورده اند كه در يك مسافرت جمعي مسلمانان از اسپانيا به آفريقا صد هزار نفر كشته شدند. با فتح فردبناند در سال 1492 م تا 1610 م سه ميليون نفر از جمعيّت اسپانيا كاسته شد.[6]
در يك نگاه عوامل سقوط دولت مسلمانان در اسپانيا عبارت بودند از:
1. تهاجم فرهنگي و دادن آزادي بي حد به كشيشان مسيحي در تبليغات ديني و سرازير شدن مبلغان و مبشّران مسيحي روم و اروپا به اسپانيا.
2. بي لياقتي و بي كفايتي خلفاي بغداد.
3. اشاعة ميخوارگي و شهوت راني در بين جوانان مسلمان توسط ايادي كليسا.
4. خيانت زمامداران و وزراء بي تعهد اندلس نسبت به اسلام و وطن اسلامي جديد.
5. نفوذ فكري، فرهنگي مسيحيان در فرهنگ مسلمانان و تأسيس دانشگاه، و مدارس مسيحي! در عصر ملوك الطوايفي.
6. دور بودن و جدا بودن از مركز اسلام.
7 . تجزيه حكومت اسلامي.
8. نژاد پرستي حاكمان عرب آندلس و تحقير مسلمانان ديگر.
9. عدم نقش آفريني عالمان مسلمان در جلوگيري از انحرافات سياسي و اجتماعي و اخلاقي.
10. احضار نابجا و خصمانه يا حسودانه موسي بن نصير و طارق توسط خليفه شام.
11. پيدايش سه قطب قدرت و سه خليفه همزمان(قرطبه، قاهره، بغداد) در بين مسلمين.
12. ازدواجهاي امراء و حكام و ... با زنان و دختران فرنگي و اسپانيايي و پر شدن حرمسراها از زنان مسيحي.
13. توجه حكام به عياشي و خوشگذراني.
14. تقسيم بندي و اسكان عشاير و ملت هاي مسلمان در هر بخش و استان.
15. كم توجهي عامّه مسلمانان به اسلام و امور فرهنگي.
16. فروش باغات و زمينهاي كشاورزي به مسيحيان.[7]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تاريخ عرب نوشته فيليپ حتّي ترجمه ابوالقاسم پاينده.
2. تاريخ اسلام در غرب نوشته آل علي.
3. صحنه هاي تكان دهندة تاريخ نوشته عبدالله عدنان و ترجمه علي دواني.
4. تاريخ حكومت مسلمين در اسپانيا نوشته محمّد ابراهيم آيتي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . فيرحي، داود، فصلنامه تخصصي علوم سياسي(مقاله 4)، قم، مؤسسه آموزش عالي باقرالعلوم، 1382 شماره 22، ص69.
[2] . همان، ص70.
[3] . حسني، علي اكبر، تاريخ تحليلي و سياسي اسلام، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ اوّل، 1379، ج2، ص344.
[4] . آيتي، محمّد ابراهيم، آندلس يا تاريخ حكومت مسلمين در اروپا، انتشارات دانشگاه تهران، تهران، 1363، ص709.
[5] . وات، مونتگومري، اسپانياي اسلامي، ترجمه محمّد علي طالقاني، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1359، چاپ اوّل، ص179.
[6] . حسني، علي اكبر، تاريخ تحليلي و سياسي اسلام، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ اوّل، 1379، ج2، ص347.
[7] . همان، ص360.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در كتاب«اعيان الشيعة» آمده است:«امام سجاد ـ عليه السّلام ـ در سال 36 يا 37 يا 38 هـ در مدينه تولد يافت. و در سال 94 يا 95 هـ وفات يافت. در وقت وفات 55 يا 56 يا 57 يا 58 يا 59 سال داشت. دوران امامت ايشان مصادف است با حاكميت يزيد سپس معاوية بن يزيد و بعد هم مروان بن حكم، سپس عبدالملك مروان و در نهايت در زمان وليد بن عبدالملك به شهادت رسيد و در بقيع مدفون شد»[1]«علامه مجلسي» در «جلاء العيون» آورده است:«در روز وفات آن جناب اختلاف كرده اند بعضي گفته اند در 18 محرم سال 94 هـ. واقع شد.
«شيخ طوسي» 25 محرم همين سال را ذكر كرده است و برخي سال 95 را گفته اند.
«كليني» اين قول را اختيار كرده و «ابن شهر آشوب» گفته است: وفات آن حضرت در روز 11 يا 12 محرم سال 95 واقع شد.
«كفعمي» 24 محرم همين سال را ذكر كرده است. در مدت عمر آن جناب نيز اختلاف است و اكثراً 57 سال را گفته اند. كليني به سند معتبر از امام صادق ـ عليه السّلام ـ روايت كرده كه امام سجاد ـ عليه السّلام ـ در وقت وفات 57 سال داشت و وفات آن جناب در سال 95 هـ واقع شد.»[2]
همان گونه كه مشاهده مي شود بيشترين اختلاف در مورد سال 94 يا 95 هـ مي باشد. «طبري» سال وفات«امام سجاد ـ عليه السّلام ـ » را سال 96 هـ .ق ذكر كرده است.[3]
«مسعودي» در«مروج الذهب» مي نويسد:«در سال 95 هـ علي بن حسين بن علي بن ابيطالب در پادشاهي وليد وفات كرد و در مدينه در بقيع دفن شد. و پنجاه و هفت ساله بود و به قولي در 94 هـ درگذشت.»[4] حال كه اقوال مشهور را در اين در حالي است كه يعقوبي مي نويسد:«عمر بن عبدالعزيز ده روز گذشته از صفر سال 99 هـ .ق به زمامداري رسيد.»[5]
اين تاريخ تقريباً مورد اتفاق همه مورخان است. بنابراين با مقايسه اي كه بين تاريخ شهادت امام سجاد ـ عليه السّلام ـ با دوران حكومت عمر بن عبدالعزيز انجام مي دهيم احتمال واگذاري حكومت از طرف عمر بن عبد العزيز به امام سجاد ـ عليه السّلام ـ منتفي مي شود. از طرفي اكثر مورخان زمان شهادت امام سجاد ـ عليه السّلام ـ را در دوران وليد بن عبدالملك ذكر كرده اند كه از سال 86 تا 96 هـ خلافت داشته است.[6] پس اگر شهادت امام سجاد ـ عليه السّلام ـ در سال 94 يا 95 و يا 96 هـ صورت گرفته باشد، كه اكثر مورخين بر اين امر اتفاق دارند، بايد در دوران وليد بن عبدالملك صورت گرفته باشد. درحالي كه دوران عمر بن عبدالعزيز تقريباً 3 سال بعد از وليد بن عبدالملك بوده است. دركتاب «زندگاني امام سجاد ـ عليه السّلام ـ» نوشته«عبدالرزاق موسوي مقرم» آمده است:«مورخان اتفاق بر اين دارند كه آن حضرت به فرمان وليد بن عبدالملك مسموم شد و در ماه محرم به شهادت رسيد.»[7]
اگر قول غير مشهور را هم درباره شهادت امام سجاد ـ عليه السّلام ـ بپذيريم[8] باز هم چيزي در مورد واگذاري حكومت از طرف عمر بن عبدالعزيز به امام سجاد ـ عليه السّلام ـ نقل نشده است. علاوه اينكه «عبدالله بن عطاء تميمي گويد: روزي با علي بن الحسين ـ عليه السّلام ـ در مسجد نشسته بودم ناگهان عمر بن عبدالعزيز كه آن روز جواني زيبا و عياش بود و حتي بند نعلينش نقره بود از آنجا گذشت حضرت به من فرمود: اي عبدالله اين جوان عياش را مي بيني وي روزي بر اين مردم حكومت كند و چون بميرد اهل آسمان او را لعن كنند. و اهل زمين بر او رحمت فرستند.» و اين مطلب با ادعاي فوق در تناقض آشكاري است.[9]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. زندگاني امام زين العابدين، عبدالرزاق موسوي.
2. بحارالانوار، جلد 46.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . امين، محسن، اعيان الشيعة، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1403، ج1، ص629.
[2] . علامه مجلسي، جلاء العيون، تهران، كتاب فروشي اسلاميه، 1348ش، ص673.
[3] . طبري، محمد بن جرير، الرسل و الملوك، ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران، نشر اساطير، چاپ چهارم، 1375، ج5، ص362.
[4] . مسعودي، مروج الذهب، بيروت، انتشارات دارالاندلس، چاپ دوم، ج3، ص160.
[5] . يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ترجمه محمد ابراهيم آيتي، تهران، مركز انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ سوم، 1362، ج2، ص261 و طبري، محمد بن جرير، پيشين، ج9، ص3947.
[6] . خواجويان، محمدكاظم، تاريخ تشيع، مشهد، انتشارات دانشگاهي، چاپ چهارم، 1374، ص64.
[7] . موسوي مقرم، عبدالرزاق، زندگاني امام زين العابدين ـ عليه السّلام ـ ترجمه حبيب روحاني، مشهد، بنياد پژوهش هاي اسلامي آستان قدس رضوي، چاپ اوّل، ص 1374، ص 601.
[8] . يعقوبي، ابن واضح، تاريخ يعقوبي، ج2 ص 263، شهادت امام سجاد ـ عليه السّلام ـ را در سال 99 و يا 100 هـ ذكر شده است.
[9] . مجلسي، بحارالانوار، بيروت، موسسه الوفاء، سال 1403، چاپ دوم، ج46، ص 23.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
كفر معاويه نه تنها به خاطر جنگ با علي-عليه السلام- بلكه به دلائل مختلف ديگري نيز ثابت شده است و از مسلّمات است، كه در ذيل به بعضي از آن دلائل اشاره ميشود.
1- خداوند در قرآن كريم ميفرمايد: «و ما جعلنا الرؤيا التي أرَيْنك الا فتنةً للناس و الشجرة الملعونة في القرآن و نُخوِّفُهم فما يزيدهم الاّ طغياناً كبيرا»[1] يعني: «و ما آن رويايي كه به تو نشان داديم فقط براي آزمايش مردم بود، همچنين شجرة ملعونه (= درخت نفرين شده) را كه در قرآن ذكر كردهايم، ما آنها را بيم داده و (انذار) ميكنيم، اما جز طغيان عظيم چيزي برآنها نميافزايد.» در مورد تفسير اين آيه، مفسرين، از جمله فخر رازي و سيوطي در ذيل آوردهاند كه، يعني: «پيامبر -صلي الله عليه و سلم- در عالم رؤيا ديد كه بنياميّه مانند بوزينگان بر منبر آن حضرت بالا و پايين ميروند، در اين هنگام جبرئيل آية مذكور را بر پيامبر -صلي الله عليه و سلم- نازل كرده است.» پس وقتي خداوند متعال نژاد بيناميه را شجرة ملعونه خطاب ميكند و قطعاً معاويه اصليترين شاخه اين درخت ميباشد، ملعون است و مورد لعن الهي واقع ميشود، چگونه ميتواند از كفر و شرك به خداوند منزه باشد.
2- خداوند ميفرمايد: «و مَنْ يقتل مُومناً متعمداً فجزائُهُ جهنّم خالدين فيها و غضب الله عليه و لعنه و اَعَدَّ له عذاباً عَظيماً.»[2] يعني: «هر كس فرد با ايماني را از عمد به قتل برساند، مجازات او دوزخ است،در حالي كه جاودانه در آن ميماند، و خداوند بر او غضب ميكند و او را از رحمتش دور ميسازد و عذاب عظيمي براي او آماده ساخته است. و مي دانيم معاويه كه خود را خليفة مسلمين ميدانست سمّي را براي جعده فرستاد و گفت: اگر حسن بن علي-عليه السلام- را به قتل برساني، يك صد هزار درهم به تو مي دهم و همسر فرزند خود،يزيد مي نمايم؛ و چون جعده دست خود را به خون آن حضرت آلوده كرد و سمّ را به ايشان خورانيد، معاويه يكصد هزار درهم را به او داد، ولي او را به ازدواج پسرش يزيد درنياورد.[3] آيا به شهادت رسانيدن امام حسن-عليه السلام- كه پيامبر -صلي الله عليه و سلم- دربارة او و برادرش امام حسين-عليه السلام- فرمود: «ان الحسن و الحسين سيداشباب اهل الجنة»[4] موجب كفر و مشمول آيه فوق نميشود؟ آيا پيامبر -صلي الله عليه و سلم- در حديثي نفرمود: «اِنَّ الله حَرَّم الجنة من ظلم اهل بيني او قاتلهم او أغار عليهم اَوْ سَبَّهم»[5] و « حرمت الجنة علي من ظلم اهل بيتي و آذاني في عترتي»[6]يعني: «همانا خداوند حرام كرد بهشت را بر كسي كه ظلم روا دارد نسبت به اهل بيت من يا آنها را به قتل برساند يا آنها را غارت كند يا دشنام بدهد.» و «بهشت حرام شده است بر كسي كه بر اهل بيتم ظلم روا دارد و مرا به واسطة اذيت رسانيدن به عترتم، اذيت نمايد.» آيا قتل حجر بن عدي و هفت نفر از ياران و اصحاب او كه به امر معاويه موجب كفر و لعن او نميشود؟[7]
3- در كتب اهل سنّت آمده است كه پيامبر اكرم -صلي الله عليه و سلم- فرمود: «اذا رأيتم معاويه علي منبري فاقتلوه.»[8] يعني: «هنگامي كه ديديد معاويه بر منبر من نشسته است پس او را بكُشيد.» منظور از منبر در اين روايت دو چيز مي تواند باشد؛ مطلق منبر يعني هر منبري كه معاويه برآن بالا برود و دعواي اسلام كند و خطبه بخواند آن منبر از براي رسول خدا -صلي الله عليه و سلم- محسوب ميشود و منبر پيامبر -صلي الله عليه و سلم- و اسلام است. و اگر خاص منبر رسول خدا در مسجد النبي باشد، نيز بنا به نقل ابن سعد در طبقات معاويه به مدينه آمده و بر منبر رسول خدا -صلي الله عليه و سلم- بالا رفته است و قسم ياد كرد كه ابن عمر را خواهم كشت.[9] پس در هر دو صورت معاويه واجب القتل بوده است و مسلمين در اين موضوع مسامحه كرده اند و كسي را كه پيامبر -صلي الله عليه و سلم- دستور قتلش را صادر كند،مرتد است و كافر و موجب لعن او ميشود.
4- از جمله دلائل واضحه بر كفر معاويه، سبّ و دشنام دادن بر اميرالمؤمنين علي-عليه السلام- بود؛ معاويه دستور داده بود در قنوت نماز، خطبه هاي نماز جمعه، منبرها و مجالس، علي بن ابيطالب-عليه السلام- را سبّ نمايند، و بطور قطع آن كسي كه، امام الموحدين، برادر رسول خدا، زوج البتول، اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب را در حيات و ممات آن بزرگوار سبّ نمايد، يا به آن امر كند، ملعون و كافر است، زيرا پيامبر -صلي الله عليه و سلم- فرمود: «مَن سَبَّ عَليّاً فقد سَبَّن» «و من سبّني الله فَقَد سبَّ.»[10] يعني: «هر كس سب و دشنام دهد علي-عليه السلام- را در واقع مرا دشنام داده است و هر كس مرا دشنام دهد همانا خداوند را دشنام داده است.» و باز پيامبر -صلي الله عليه و سلم- در خصوص علي بن ابيطالب-عليه السلام- ميفرمايد: يا علي انت سيّد في الدنيا و سيد في الاخرة، حبيبك حبيبي، و حبيبي حبيب الله و عدوّك عدوّي و عدوّي عدوّالله والويل لمن ابغضك بعدي.»[11] يعني: «اي علي تو آقا هستي در دنيا و آخرت، دوستدار تو، دوست من است و دوستدار من دوست خداست و دشمن تو، دشمن من است و دشمن من، دشمن خداست و واي بر كسي كه بغض تو را بعد از من داشته باشد.» و يا روايت ديگر كه پيامبر -صلي الله عليه و سلم- فرمود: «مَن احبني فليحب عليّاً و من أبغض عليّاً فقد أبغضني، و من أبغضني فقد أبغض الله عزّوجل و من أبغض الله ادخله النار.»[12] يعني: «كسي كه دوست بدارد مرا، بايد دوست بدارد علي را و كسي كه نسبت به علي بغض روا دارد مرا مورد بغض قرار داده و كسي كه بغض مرا داشته باشد خدا را مورد بغض قرار داده كه نتيجه اش آتش جهنّم است.» و يا در روايت ديگر كه پيامبر -صلي الله عليه و سلم- فرمود: «لا يبغض عليّاً مؤمن، و لا يحبّه منافق»[13] يعني: «مؤمن بغض علي-عليه السلام- را ندارد و منافق هم او را دوست نميدارد.» و مثل اين روايات و مضامين بسيار است كه قطعاً كفر معاويه را اثبات ميكند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. النصايح الكافيه لمن يتولي معاويه» نوشته سيد ابي عقيل حضرمي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- اسراء /60.
[2]- نساء/93.
[3]- هيثمي، ابن حجر، صواعق المحرقه، مصر، مطبعة ميمينيه، 83 و ابي نعيم، حلية الاولياء، مصر، مطبعة سعادت، ج2، ص38.
[4]- صحيح ترمذي، مطبعه بولاق، ج 2، ص302، و مستدرك الصحيحين، حيدرآباد، مطبعة دايرهَ المعارف، ج3، ص167.
[5]- محب طبري، ذخائر العقبي، مكتبه قدسي، ص20.
[6]- شبلنجي، نور الابصار، مصر، مطبعه ميمنيّه، ص100.
[7]- ابن اثير، الكامل في التاريخ، بيروت، دار صادر، ج 3، ص484، تا ص486.
[8]- المناوي، كنوز الحقائق، مطبعه اسلامبول، ص9 و عسقلاني، ابن حجر، تهذيب التهذيب، دايره المعارف، حيدرآباد، ج8، ص74 و ج 5 ص110 و ذهبي، ميزان الاعتدال، مصر، چاپ سعادت، ج 2، ص7، 129.
[9]- ابن سعد كاتب واقدي، طبقات الكبري، مطبعة بريل، ج 4، قسم اول، ص136.
[10]- مستدرك الصحيحين، همان، ج1، ص121 و احمد بن حنبل، المسند، مصر، ميمنية، ج 6، ص323، و نسائي، خصائص اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب، مصر، مطبعة التقدم العلميه، ص24 و محب طبري،ذخائر العقبي، مكتبه قدسي، ص66 و محب طبري، الرياض النضره، مصر، مطبة اتحاد، ج 2، ص167.
[11]- مستدرك الصحيحين، همان ج 3، ص127 و خطيب بغدادي، تاريخ بغداد، مطبعة سعادت، ج 4، ص40 و محب طبري، الرياض النضره، همان، ج 2، ص166، 167.
[12]- تاريخ بغداد، همان، ج 13، ص32.
[13]- متقي هندي، كنزالعمّال، حيدر آباد دكن، مطبعة دايرةالمعارف، ج 6، ص 158.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در اين مورد دو مطلب قابل ذكر است:
1) لعن و مذمت بني اميه در قرآن كريم: مفسرين اهل سنت در مورد تفسير آيه مباركه «و ما جعلنا الرؤيا التي اريناك الا فتنةً للناس و الشجرة الملعونه فيالقرآن و نخوفهم فما يزيد الا طغياناً كبيراً»[1] آورده اند كه:
پيامبر اكرم - صلي الله عليه و سلم- در خواب ديد، بنياميه مانند بوزينگان از منبر او بالا ميروند و آن حضرت از اين قضيه خيلي ناراحت شدند و فرمودند: «بنياميه شجره ملعونه هستند».[2] از جمله مفسران شيعه كه گفتهاند: منظور از شجره ملعونه در قرآن بنياميه ميباشند عبارتند از: شيخ طوسي، طبرسي، صاحب منهج الصادقين، شبّر و علامه طباطبايي.
و نيز در تفسير آيه شريفه «الم تر الي الذين بدّلوا نعمة الله كفراً و احلّوا قومهم دارالبوار»[3] صاحب تفسير مجمع البيان حديثي را به اين مضمون نقل ميكند مردي از حضرت اميرالمؤمنين -عليه السلام- درباره اين آيه سؤال كرد حضرت فرمود: «هم الأَ فجران من قريش، بنواميه و بنوالمغيرة»[4]. يعني مراد آيه قرآن دو قبيلهاند كه فاجرترين قبايل قريش هستند كه همان بنياميه و بنيمغيره ميباشند.
2- لعن و مذمت آنها در زيارت عاشورا و دسته اي از روايات:
همچنين روايتي را محدثان اهل سنت از پيامبر نقل كردهاند به اين مضمون كه هلاك و نابودي امت من به دست جواناني از قريش خواهد بود كه بخاري و مسلم آن را به بنياميه تطبيق كردهاند.[5]
اما لعن در زيارت عاشورا:
و در زيارت عاشورا هم به همين معني ميباشد«لعن الله بنيامية قاطبةً»
3- در زيارت عاشورا مي فرمايد خدا لعنت كند و از رحمت خود تمام بنياميه را دور سازد؛ ظاهر عبارت حتي با قطع نظر از تأكيد و تعميم به وسيله لفظ قاطبة عام است و شامل تمام بنياميه ميشود و قاطبه عموميت آن راتأكيد ميكند.پس به مقتضاي آيات شريفه گذشته و اين كلمه از زيارت عاشورا هيچ يك از بنياميه مؤمن نبودهاند و مورد لعن هستند.
اما يقين داريم كه تعدادي از بنياميه از خوبان و مومنان واقعي و پيروان ولايت اهل بيت بودهاند مثل: خالد بن سعيد بن العاص[6] و ابوالعاص بن ربيع كه از بيعت با ابيبكر سرباز زدند و با اميرالمؤمنين ثابت قدم ماندند.[7] امامه دختر همين ابوالعاص بعد از شهادت حضرت فاطمه -سلام الله عليها- طبق وصيت آن حضرت به ازدواج حضرت امير -عليه السلام- درآمد. همچنين محمد بن ابيحذيفه كه مادر او دختر ابوسفيان بود ولي خودش از ياران خاص اميرالمؤمنين(ع) ميباشد و در راه محبت آن جناب رنج ها كشيد و سال ها در زندان معاويه كه دايي اش بود به سربرد و در نهايت با معاويه همراهي نكرد.
اكنون با توجه به تعاريض ظاهري بين آيات و متن زيارت عاشورا و روايات در خصوص اين افراد؟
بايد گفت: مراد از بنياميه آن گروهي هستند كه در جهت غصب خلافت و خاموش كردن نور خدا و انكار ولايت ائمه اطهار همپيمان شده و با شمشير و زبان در بعضي و دشمني اهلبيت تلاش نمودند و از آن جهت كه اغلب بنياميه در اين مسير بودند و كساني كه در جهت پيروي از پيامبر و اهل بيت بودند بسيار كم بوده اند و به حكم النادر كالمعدوم.[8] آن تعداد ناچيز ناديده گرفته مي شوند چنانچه در جهت عكس هم اين گونه گفته مي شود و بنيهاشم كه اغلب موافق با راه پيامبر-صلي الله عليه و سلم- و اهل بيت بودند كساني همچون ابولهب در روش از بنيهاشم جدا محسوب ميشوند.
از اين جهت آنجا كه اغلب بنياميه به خاطر اينكه در تضاد با حق بودند مورد لعن واقع شده اند نه از آن جهت كه از اولاد و فرزندان اميه بودند و اين قطعي است كه اگر كسي از بنيهاشم باشد و در مسير مخالفت با ذات ربوبي قدم بردارد مورد نص الهي قرار ميگيرد همانند ابولهب كه سوره مسد در شأن او نازل شده است و اين قانون اختصاص به زمان گذشته ندارد و در تمام زمان ها جاري است. بدين معني كه حتي در اين زمان هم اگر كسي بر عقيده بنياميه باشد و مشمول لعن الهي واقع خواهد شد و يا اگر از لحاظ عقيده با اهل بيت همراه باشد از پيروان آنان شمرده خواهد شد. و اين مطلب از فرمايش مولي الموحدين -عليه السلام- به خوبي برميآيد كه فرمودند: «راضي بودن و ناراضي بودن، مردم را در سلك يك امت و گروه جمع ميكند، همان گونه كه در قبيلة ثمود در جريان كشتن ناقه صالح -عليه السلام- قاتل شتر يك نفر بود ولي عذاب الهي بر همة آنان نازل شد، چون همه آنان به عمل او راضي بودند.»[9] پس ملاك خوب و بد بودن اطاعت و عصيان است نه نژاد و از فلان قوم و قبيله بودن، همان گونه كه خداوند در خطاب به حضرت نوح كه تقاضاي نجات پسر گناه كارش را نمود، فرمود: «انه ليس من اهلك انه عمل و غير صالح ...» وحضرت رضا -عليه السلام- به حسن بنجهم فرمودند او در واقع پسر نوح بود اما چون از اطاعت الهي سرباز زد خداوند او را از فرزندي نوح خارج ساخت و همين گونه است كه اگر كسي از ما بنيهاشم باشد اطاعت خداوند نكند از ما نيست و چون، تو، اي حسن بن جهم، اطاعت الهي نمودي از ما اهل بيت خواهي بود همان گونه كه در مورد «سلمان فارسي خطاب سلمان منا اهل البيت» صادر شد.
مؤيد ديگر از قرآن كريم اين آيه شريفه است كه ميفرمايد: «انما المؤمنون اخوة».[10] يعني اين ايمان است كه موجب اخوت و برادري ميشود و عدم آن موجب قطع اخوت مي گردد، هر چند برادر يا فرزند امام باشد. قضيه برخورد حضرت رضا -عليه السلام- با برادرشان زيد بن موسي بن جعفر معروف است كه خدمت آن حضرت رسيد؛ سلام كرد، حضرت جواب سلام او را ندادند، عرض كرد: من پسر پدرتان هستم چرا جواب سلام مرا نميدهيد؟ حضرت پاسخ دادند تا زماني برادر من هستي كه اطاعت الهي داشته باشي و چون عصيان الهي كردي ديگر بين من و تو برادري نخواهد بود.[11]
همچنين آورده اند كه فردي از بنياميه به نام سعد بن عبد الملك كه از اولاد مروان بود و امام باقر -عليه السلام- به او لقب سعدالخير دادند روزي خدمت آنحضرت وارد شد در حالي كه همچون زني كه فرزند از دست داده گريه مي كرد، حضرت از او علت گريه را جويا شدند پاسخ داد: چگونه گريه نكنم و حال اين كه من از شجره ملعونه هستم، حضرت به او فرمودند: تو از بنياميه نيستي تو از ما هستي تو مگر قرآن نخواندي كه اين آيه شريفه را از قول حضرت ابراهيم حكايت ميكند؛ «فمن تبعني فانه مني».[12] آن كه از من پيروي كند از من است.[13]
در نتيجه اگر مراد از بنياميه يعني آن گروهي كه در جهت غصب خلافت اهلبيت حركت كردهاند باشد امثال خالد بن العاص، محمد بن ابي حذيفه و ... به اصطلاح تخصصاً از بني اميه خارج خواهند بود يعني داخل آنها نبودهاند تا گفته شود به چه دليل استثنا شدهاند و اگر خروج تخصصي را هم نپذيريم آيه شريفه و فقره زيارت عاشورا به اين روايات تخصيص خورده است والدين قبيل در قرآن زياد است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. شفاء صدور في شرح زيارت عاشورا، تاليف ابوالفضل تهراني.
2. شرح زيارت عاشورا تاليف احمد تبريزي.
3. شرح زيارت عاشورا تاليف شريف كاشاني.
4. شرح زيارت عاشورا تاليف فيروز كوهي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- اسراء/60.
[2]ـ فخر رازي، التفسيرالكبير، بيروت، دار احياء التراث العربي، ج 7، ص 360، 361، و آلوسي بغدادي، تفسير روح المعاني، بيروت، دار احياء التراث العربي، چاپ چهارم، 1405 هـ، ج 15، ص 107، سمعاني، تفسير القرآن الكريم، تحقيق ابيتميم و ابيبلال، رياض، دارالوطن، 1418 هـ، ج 3، ص 254، قنوجي بخاري، فتح البيان، مكتبه العصريه، بيروت، ط دوم، 1415 هـ، ج 7، ص 415.
[3]. ابراهيم/28.
[4]- طبرسي، مجمع البيان، بيروت، دارالمعرفه، ج 6، 5، ص 483.
[5]ـ صحيح بخاري، رياض، بيت الافكار الدوليه، 1419، ص 1350، كتاب الفتن، باب 3، حديث 7058، 3604، 3605، و صحيح مسلم، بيروت، دارالكتب العلميه، چاپ اول، 1411 هـ، كتاب الفتن باب 18، حديث 2917.
[6]ـ او از جمله دوازده نفري است كه بر ابوبكر اعتراض نمودند هنگامي كه بر منبر پيامبر -صلي الله عليه و سلم- قرار گرفت و او اولين نفر آنان بود.
[7]- طبرسي، احتجاج، تحقيق سيد محمد باقر موسوي خراساني، بيروت، مؤسسه اعلمي، 1401 هـ، ص 76، 79.
[8]- فرد نادر، در حكم نبودن است.
[9]ـ مشكيني، علي، قصار الجمل، ج 1، ص 253، باب الرضا بالظلم.
[10]ـ حجرات/10.
[11]ـ مجلسي، محمدباقر، بحار الانوار، چاپ بيروت، ج 49، ص 221.
[12]ـ ابراهيم/36.
[13]ـ مفيد، اختصاص، تحقيق علياكبر غفاري، بيروت، مؤسسه الاعلمي، 1402، ص 85.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ابتدا بايد اين مسأله را متذكر شويم كه نبي مكرّم اسلام (ص) هنگام بازگشت از حجةالوداع حجاج را در محلّ «غدير خم» جمع كردند و ضمن ايراد خطبه مفصلي از مردم سؤال كردند: «آيا من از طرف خداوند بر شما ولايت ندارم؟» همگي يكصدا جواب مثبت دادند، آنگاه زير بغل علي را گرفته او را در برابر مردم بلند كردند و فرمودند «من كنت مولاه فعلي مولاه» و بدين ترتيب، ولايت الهي را براي آن حضرت اعلام فرمودند سپس همة حضّار با آن حضرت بيعت كردند.[1]
وليكن آنان پس از رحلت حضرت رسول (ص) بيتوجه به بيعتي كه با علي ـ عليه السلام ـ در غدير خم كرده بودند در سقيفه شورا تشكيل دادند و بيعت با اميرالمؤمنين علي ـ عليه السلام ـ را كنار گذشتند و ابوبكر را به عنوان خليفه برگزيدند. پس از خاتمة بيعت با ابوبكر در سقيفه، آنان از آن محل خارج شدند بنا به روايت براءبنعازب، آنان در كوچهها به راه افتاده و به هر كس كه ميرسيدند دست او را گرفته، به دست ابوبكر ميماليدند، چه آن شخص به اين كار تمايلي ميداشت يا نه؛ براء ميافزايد: در آن زمان بود كه من به در خانه بنيهاشم رفتم و خبر را به آنان دادم.[2] توجه آنها به امر بيعت با ابوبكر تا اندازهاي بود كه بنا به نقل ابنابيشيبه آنها در مراسم تدفين رسول خدا (ص) حضور نداشتند و تنها بعد از دفن بازگشتند.[3]
زماني كه كار بيعت تمام شد، عمر برخاست و دربارة آنچه روز قبل دربارة زنده ماندن رسول خدا (ص) تا مردن آخرين اصحابش گفته عذرخواهي كرد او گفت: وي بر اين گمان بود كه آن حضرت باقي ميماند و كارها را سامان ميدهد، امّا اكنون شاهد است كه قرآن در ميان آنهاست و با بهترين صحابي آن حضرت بيعت شده است![4] اين حكايت روشنگر آن بود كه عمر در انتظار انتخاب خليفه موردنظر بود و پس از انجام آن ديگر مشكلي نداشت.
ابنقتيه دينوري كه از مورخين اهل سنت است مينويسد: «علي ـ عليه السلام ـ را نزد ابوبكر آوردند و علي: ميفرمود من بندة خدايم و برادر رسول خدا (ص) به علي ـ عليه السلام ـ گفتند: با ابوبكر بيعت كن علي ـ عليه السلام ـ گفت من از شما بدينكار سزاورارترم و شما بايد با من بيعت كنيد.... در غير اين صورت شما در ستم افتادهايد و خود به خوبي ميدانيد. عمر به علي ـ عليه السلام ـ گفت تا بيعت نكني رهايت نميكنيم. علي ـ عليه السلام ـ در پاسخ عمر گفت: شير را بدوش، كه بخش از آن سهم تو خواهد بود. كار را براي ابوبكر محكمگير كه فردا آن را به تو برميگرداند.... علي ـ عليه السلام ـ گفت اي گروه مهاجران، خدا را در نظر آوريد، خلافت و زمامداري محمّد (ص) را از خانه او خارج نكنيد و در خانههاي خود جاي ندهيد، اهل و خاندان او را از مقامش باز نداريد. اي مهاجران سوگند به خدا، ما سزاوارترين مردم نسبت به كار خلافتيم، ما اهل بيت هستيم، خواننده كتاب خدا كه آن را از روي فهم و بينش ميخواند از خاندان ماست. ما آگاه به سنت رسول خدا (ص) آشنا به كار مردم، بازدارنده مردم از بدي، قسمتكننده بيتالمال بهطور مساوي در ميان مردم هستيم. پس پيروي هوي نفس نكنيد تا گمراه نشويد كه در اين صورت از حق فاصله بيشتري ميگيريد.
بشيرابنسعيد انصاري در پاسخ علي ـ عليه السلام ـ گفت: اگر اين سخنان را كه اكنون ميشنويم قبلاً از تو شنيده بوديم، حتي دو نفر نيز با تو به مخالفت برنميخواستند. علي ـ عليه السلام ـ شبانه فاطمه دختر پيامبر (ص) را بر چارپايي سوار ميكرد و به مجالس انصار ميرفت و از آنان كمك و ياري ميخواست.... فاطمه (س) به انصار گفت: ابوالحسن آنچه سزاوار بود انجام داد، و شما نيز كاري كرديد كه خداوند آن را حساب خواهد كرد.[5]
اميرالمؤمنين علي ـ عليه السلام ـ و فاطمه (س) تلاش زيادي براي بازگرداندن امر خلافت از ابوبكر و احقاق حق كردند، امّا تلاش آنان ثمري نبخشيد كه گزارش اين تلاشها را عده زيادي از نويسندگان اهل سنت در كتب خود آوردهاند. تا اينكه ابوبكر قبل از اينكه بميرد عهد خلافت عمر را به دست سپرد تا بر مردم بخواند. شخصي در راه از او پرسيد: در اين نامه چيست؟ عمر گفت: نميدانم، امّا من اولين كسي هستم كه از آن اطاعت ميكنم! آن شخص گفت امّا من ميدانم در آن چيست؟ سال نخست تو او را به خلافت برگزيدي و گماردي و اكنون او تو را به خلافت ميگمارد.[6] اين مسأله نشان ميدهد كه مردم از همفكري و پيوند سياسي ايندو باخبر بودهاند. و در انتصاب عمر نقل شده كه عثمان در تمام دوره بيماري ابوبكر ملازم او بود، از طرف وي مكلف به نوشتن عهدنامة جانشيني عمر شد، ابوبكر به حالت اغماء رفت و عثمان كه تكليف خود را ميدانست تا به آخر عهدنامه را نوشت و نام عمر را در آن درج كرد. ابوبكر پس از به هوش آمدن از وي خواست تا آنچه را نوشته بخواند و او چنين كرد و ابوبكر نوشته او را تأييد نمود...
به روايت ابنعبدالبر، ابوبكر از معيقب الرومي پرسيد نظر مردم دربارة تعيين عمر توسط او چيست؟ او گفت: برخي راضي و كساني ناراضياند. ابوبكر گفت: آيا راضيها بيشترند يا ناراضيها او گفت: ناراضيها بيشترند. ابوبكر پاسخ داد چهره حق ابتدا كريه است امّا عاقبت با آن است ..... با تعيين عمر توسط ابوبكر، اصل «استخلاف» بصورت يك اصل مشروع در فقه سياسي سني درآمده، در حالي كه به تصريح منابع سني، چنين اقدامي هيچگونه پيشينهاي در سيره رسول خدا (ص) نداشته است.... پس از نوشتن عهد خلافت عمر توسط ابوبكر عملاً عمر به خلافت منصوب شده بود. در اين صورت بيعت مردم نميتوانست عامل خليفهشدن عمر باشد...
شگفت آنكه عمر خود بر اين باور بود كه انتخاب ابوبكر «فلة» و ناگهاني بوده و معتقد بود كه حكومت بايد با مشورت مؤمنين باشد. امّا اكنون تنها با يك عهدنامه بر سر كار آمد.[7]
و در اخبار سيره چيزي كه شاهد رفاقت شيخين (ابوبكر و عمر) با حضرت علي ـ عليه السلام ـ باشد ديده نشده و ميان امام و شيخين از همان اوّل مناسبات خوبي نبوده است. دشمنهاي عاشيه با علي ـ عليه السلام ـ كه به اعتراف خود عاشيه از همان زمان پيامبر (ص) وجود داشته ميتواند شاهدي بر اختلاف آل ابيبكر با آلعلي ـ عليه السلام ـ تلقي شود. گفتهاند زماني كه زهرا (س) به شهادت رسيدند، همه زنان پيامبر (ص) در عزاي بنيهاشم شركت كردند امّا عاشيه خود را به مريضي زده و نيامده و حتّي براي علي ـ عليه السلام ـ چيزي نقل كردند كه گويا عاشيه اظهار سرور كرده بود.[8]
هر چه بود بلافاصله پس از خلافت ابوبكر، و اصرار امام در اثبات حقانيّت خود نسبت به خلافت، سبب بروز مشكلاتي در روابط آنان شد. حمله به خانة امام و حالت قهر حضرت فاطمه (س) و عدم اجازه براي حضور شيخين بر جنازة آن حضرت اختلاف را عميقتر كرد. از آن پس امام گوشهگير شده و به سراغ زندگي شخصي رفت.[9]
نظر حضرت علي دربارة عمر:
امام اميرالمؤمنين علي ـ عليه السلام ـ از عمر و ماجراي خلافت شكوه ميكند و ميفرمايند: «سرانجام اوّلي حكومت را به راهي درآورد، و به دست كسي (عمر)، سپرد كه مجموعهاي از خشونت، سختگيري، اشتباه و پوزشطلبي بود. زمامدار مانند كسي كه بر شتري سركش سوار است، اگر عنان محكم كشد، پردههاي بيني حيوان پاره ميشود، و اگر آزادش گذارند، در پرتگاه سقوط ميكند. سوگند به خدا! مردم در حكومت دوّمي، در ناراحتي و رنج مهمي گرفتار آمده بودند، و دچار دوروييها و اعتراضها شدند و من در اين مدّت طولاني محنتزا، و عذابآور، چارهاي جز شكيبايي نداشتم، تا آنكه روزگار عمر هم سپري شد.» سپس امام از شوراي عمر شكوه مينمايد و ميفرمايند: «سپس عمر خلافت را در گروهي قرار داد كه پنداشت من همسنگ آنان ميباشم!! پناه بر خدا از اين شورا! در كدام زمان در برابر شخص اوّلشان در خلافت مورد ترديد بودم، تا امروز با اعضاي شورا برابر شوم؟ كه هماكنون مرا همانند آنها پندارند؟ و در صف آنها قرارم دهند؟ ناچار باز هم كوتاه آمدم، و با آنان هماهنگ گرديدم. يكي از آنها با كينهاي كه از من داشت روي برتافت،[10] و ديكري دامادش را بر حقيقت برتري داد[11] و آن دو نفر ديگر كه زشت است آوردن نامشان.[12]
امام هيچگاه آزاد نبود كه ارزيابي خود را از شيخين ارائه دهد و در رابطه با عثمان هر چه به آن معتقد بود بيان فرمودند. چون سپاه امام در كوفه به جز عده معدودي از آنها شيخين را پذيرفته بودند و امام نميتوانست در جمع آنها در سخن گفتن آزاد باشد.[13]
با همه احتياطي كه امام علي ـ عليه السلام ـ داشت، در زمان شوراي خلافت، حاضر به پذيرفتن شرط عبدالرحمنابنعوف براي قبول خلافت نشد. ابنعوف شرط كرد: اگر امام بپذيرد تا به سيره شيخين عمل كند حاضر است خلافت را به او واگذار كند، امّا امام فرمود تنها به اجتهاد خود عمل خواهد كرد. اين ردّ آشكاري از امام نسبت به روش و سيره شيخين بود، كه به اعتقاد امام در قسمتهاي زيادي برخلاف سيره رسول خدا (ص) و بر پايه اجتهادي نادرست صورت گرفته بود.[14]
و با اين حال اگر خلفا از امام راهنمايي و مشورت ميخواستند امام اجتناب نمينمودند و عمر بارها اعتراف كرد «اگر علي ـ عليه السلام ـ نبود عمر هلاك ميشد.»
براي مطالعه بيشتر به ترجمه كتاب الغدير علامه اميني و خلاصه عيقاتالانوار مراجعه كنيد.
آقاي سيدحسين هاشمينژاد از كتاب فصائل احمد حنبل اين حديث را نقل ميفرمايند:
از براي جماعتي از اصحاب رسول خدا (ص) درهايي بود كه از منازلشان به مسجد باز ميشد آن حضرت روزي فرمود: سَدُّو كلِّ بابٍ فيالمسجِدِ الّا بابَ عَليٍ.
تمام درهائيكه به مسجد باز ميشود، ببنديد، مگر در خانه علي ـ عليه السلام ـ را ! و همه درها را بستند، در اين باره جماعتي به نحو اعتراض سخن گفتند، تا به گوش مبارك آن حضرت رسيد، و در ميان آن جماعت برخاست و فرمود:
اِنَّ قوماً قالوا في سَدَّ الابوابِ وَ تَرِكي بابَ عليٍ اني ما سددتُ وَ لا فَتَحْتُ ولكِنّي اُمِرتُ بِأَمرٍ فاَتَّبَعتُهُ.[15]
جماعتي راجع به بستن درها و بازگذاشتن من در خانة علي ـ عليه السلام ـ را گفتگو كردند.
من نه دري بستم و نه گشودم، لكن من امروز شدم به اين امر (از ناحيه خدا) و پيروي كردم.
امام درباره دوران 25 ساله خانهنشيني چنين ميفرمايد:
عاقبت ديدم بردباري و صبر به عقل و فرد نزديكتر است لذا شكيبائي ورزيدم ولي به كسي ماماندم كه خاشاك چشمش را پركرده و استخوان راه گلويش را گرفته با چشم خود ديدم ميراثم را به غارت ميبرند.
نهجالبلاغه، خطبه شقشقيه
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . براي توضيح بيشتر به تفسيرالميزان اثر علّامه طباطبائي (سوره مائده آيه 67، سوره نساء آيه 59، سوره شعراء آيه 214) و كتاب كرانسنگالغدير اثر علّامه اميني مراجعه كنيد.
[2] . جوهري، ابوبكر احمدابنعبدالعزيز، السقيفه و فدك جمع و تحقيق دكتر محمدهادي اميني صفحة 46، تهران، مكتبه نينوي، بيتا.
[3] . الصنعاني، عبدالرزق ابنهمام، المصنف، تحقيق حبيبالرحمنالاعظمي، ج 7، صفحة 432، بيروت 1392 ه.ق.
[4] . المقدّسي، مطهرابنطاهر، البدءوالتاريخ، ج 4، صفحة 66، 65، مكتبة الثقافةالدينية، بيتا.
[5] . دينوري، ابومحمدعبداللّه ابنمسلم (معروف به ابنقنيبه) ، الامامة و السياسة (معروف به تاريخ خلفا) ، ترجمه سيدناصر طباطبائي، چاپ اوّل، تهران، انتشارات ققنوس، 1380، صفحة 29، 28، 27.
[6]. ابنابيالحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق محمدابوالفضل ابراهيم، مصر، دارالاحياء الكتبالعربيّه، 1387 ق، ج 1، صفحة 174.
[7] . جعفريان، رسول، تاريخ سياسي اسلام، قم، الهادي، 1380، 29 چاپ اول، صفحات 65، 64، 63.
[8] . ابنابيالحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، مصر دارالاحياء الكتبالعربيّه، 1378 ق، ج 9، صفحة 198.
[9] . جعفريان، رسول، تاريخ سياسي اسلام، چاپ اول، قم، چاپ الهادي، 1380، ج 2، صفحة 203.
[10] . سعدابنابيوقاص كه يكي از شوراي شش نفره بود.
[11] . عبدالرحمنابنعوف، شوهرخواهر عثمان، كه حق «وتو در شورا داشت. زيرا عمر دستور داد اگر اختلافي در شورا پديد آمد، ملاك، رأي داماد عثمان است، با اينكه طبق اعتراف دانشمندان اهل بيت عمر در دوران حكومت خود بارها اعتراف كرد كه! «لولا علي لهلك عمر» (اگر علي نبود عمر هلاك ميشد.» الغدير ج 3 صفحة 97».
[12] . طلحه و زبير، كه از رذالت و پستي بر امام شوريدند و جنگ جمل را بوجود آوردند. نهج البلاغه علي ـ عليه السلام ـ محمّد دشتي خطبه 3 صفحة 47 قم انتشارات مشهور 1379.
[13] . جعفريان، رسول، تاريخ خلفا، ج 2، صفحة 208، قم الهادي، چاپ اول، 1380.
[14] . همان، صفحة 209.
[15] . هاشمينژاد، سيدحسين، نمك سفره ايجاد علي ـ عليه السلام ـ ، چاپ اول. تهران انتشارات آتيه هنر، 1374، ص 134. .
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
محدثين و بزرگان اهل سنت در كتب خود بر اين مطلب تصريح كردهاند كه:
"در عصر پيامبر گرامي اسلام (ص) سنت الهي بر اين بود كه براي نماز جمعه يكبار اذان ميگفتند و اين سنت در زمان خلافت ابوبكر و عمر هم دامه داشت، ولي وقتي كه عثمان به خلافت رسيد دستور داد كه اذان ديگري اضافه شود و اين دستور را در تمام بلاد اسلامي اِعمال كردند و اين شيوه همين طور باقي ماند[1] و برخي از بزرگان اهل سنت در توجيه اين كار عثمان ميگويند: "چون تعداد مردم در زمان عثمان زياد شده بود، عثمان دستور داد يك اذان ديگر هم در روز جمعه گفته شود".[2]
مرحوم علامه اميني در كتاب شريف الغدير در ردّ اين توجيه سه دليل ميآورند:
1. آنها ميگويند كثرت مردم باعث شد تا خليفه سوم دستور بدهد اذان ديگري ندا داده شود. اين مطلب درست نيست، زيرا آيا اين كثرت مردم پديدهاي بود كه ناگهان در هفتمين سال از خلافت عثمان روي داد؟ و يا از همان هنگام كه اين شهر، پايتخت مسلمانان گرديده بود؟
2. اگر واقعاً تعداد انبوه مردم باعث دستور عثمان شده بود، پس چرا در بلاد كم جمعيت هم اين شيوه را پيش گرفتند؟ و چرا دستور نداد كه اين حكم مختص به شهرهاي بزرگ است؟ و يا چرا تعداد مؤذنين را زياد نكرد كه همه آنها همزمان در يك گوشهاي از مصليها اذان بدهند، چنانكه پيامبر همين كار را ميكرد؟
3. و اگر انبوه جمعيت ملاك براي زياد كردن اذان بشود (نه مؤذنين) الآن بايد تعداد اذان خيلي بيشتر ميشد، در حاليكه چنين نشده است".[3]
مرحوم امام خميني (ره) در تحرير الوسيله فرموده: «اذان دوم در روز جمعه بدعت و حرام است.» [4]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . صحيح بخاري، (چاپ بيروت، انتشارات دار الكتب العلميه)، ج1 ص219، و كتاب الام ابن ادريس شافعي، (چاپ بيروت، انتشارات دار المعرفه)، ج1 ص195، سنن ابي داود ج1 ص 655، باب 225، چاپ اول حمص. صحيح ترمذي ج1 ص68. سنن ابن ماجد ج1 ص 348. سنن نسائي ج3، ص100. سنن بيهقي ج1 ص 429 و ج3 ص 192. تاريخ طبري، ج5، ص68. كامل ابن اثير ج3، ص48.
[2] . صحيح بخاري، (چاپ بيروت، انتشارات دار الكتب العلميه)، ج1 ص219، و كتاب الام ابن ادريس شافعي، (چاپ بيروت، انتشارات دار المعرفه)، ج1 ص195، سنن ابي داود ج1 ص 655، باب 225، چاپ اول حمص. صحيح ترمذي ج1 ص68. سنن ابن ماجد ج1 ص 348. سنن نسائي ج3، ص100. سنن بيهقي ج1 ص 429 و ج3 ص 192. تاريخ طبري، ج5، ص68. كامل ابن اثير ج3، ص48.
[3] . ترجمه الغدير علامه اميني، ج15، ص206 تا 213.
[4] . تحرير الوسيله امام خميني (ره) ج1، ص217 (مرحوم مقدس اردبيلي، در مجمع البيان ج2 ص376 فتوا به تحريم داده است).
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
يكي از قوانين درخشان اسلام از ديدگاه مذهب جعفري اين است كه ازدواج به دو صورت ميتواند انجام بگيرد دائم و موقت. ازدواج موقت و دائم در پارهاي از آثار با هم يكي هستند و در قسمتي اختلاف دارند، تفاوت اصلي و جوهري ازدواج موقت با دائم در اين است كه ازدواج موقت از لحاظ حدود و قيود "آزاد" است يعني وابسته به اراده و قرارداد طرفين است. در قرآن كريم آيهاي كه در مورد متعه (ازدواج موقت) نازل شده، آيه 24 از سوره نساء ميباشد كه اكثر قدماي مفسرين و تابعين آنها معتقدند كه آيه مورد نظر درباره ازدواج موقت ميباشد:[1]... فما ستمتعتم به منهن فأتوهنّ اجورهنَّ فريضة... يعني و زماني را كه متعه (ازدواج موقت) ميكنيد، واجب است مَهر آنها را بپردازيد.
رواياتي كه در مورد متعه در منابع روائي شيعه وارد شده بسيار است، علامه شيخ حرّ عاملي در كتاب وسائل الشيعه تقريباً 46 باب براي متعه ذكر كردهاند كه هر كدام از آن بابها در بيان چگونگي متعه اعم از اباحه، يا استحباب آن؟! در برخي موارد ميباشد و ما به عنوان نمونه به چند مورد از آن احاديث اشاره ميكنيم: 1- ابيبصير ميگويد از امام جعفر صادق (ع) درباره متعه پرسيدم: فرمودند آيه 24 سوره نساء فما ستمتعتم به منهن... دلالت بر حلال بودن متعه ميكند. 2- عبداللّه بن سليمان ميگويد از امام جعفر صادق (ع) شنيدم كه فرمودند: اگر عمر سبقت نميگرفت و متعه را تحريم نميكرد احدي، جز افراديكه سرشتشان منحرف است زنا نميكرد.[2]
مسلمانان اتفاق نظر دارند كه در صدر اسلام ازدواج موقت مجاز بوده است[3] و رسول اكرم (ص) در برخي از سفرها كه مسلمانان از همسران خود دور ميافتادند و در ناراحتي بسر ميبردند به آنها اجازه ازدواج موقت ميداده است، و همچنين مورد اتفاق مسلمانان است كه خليفه دوم در زمان خلافت خود نكاح منقطع را تحريم كرد.[4] در مورد تصميم خليفه دوم احتمالات مختلف و تحليلهاي متعددي ممكن است ابراز شود، در اين ميان توجيهي كه علامه كاشف الغطاء بيان كردهاند قابل توجه است. ايشان ميفرمايند: خليفه از آن جهت به خود حق داد اين موضوع را تحريم كند كه، تصور ميكرد اين مسئله داخل در حوزه اختيارات ولي امر مسلمين است، و هر حاكم و ولي امري ميتواند با اختيارات خود بحسب مقتضاي عصر و زمان در اينگونه امور دخل و تصرف كند.[5] به عبارتي ديگر، نهي خليفه، نهي سياسي بود نه شرعي و قانوني، طبق آنچه از تاريخ استفاده ميشود، خليفه در دوره زعامت، نگراني خود را از پراكنده شدن صحابه در اقطار كشور تازه وسعت يافته اسلامي و اختلاط با ملل تازه مسلمان پنهان نميكرد، تا زنده بود مانع پراكنده شدن آنها از مدينه بود، بطريق اولي از امتزاج خوني آنها با تازه مسلمانان قبل از آنكه تربيت اسلامي عميقاً در آنها اثر كند ناراضي بود و آن را خطري براي نسل آينده بشمار ميآورد و بديهي است كه اين علت امر موقتي بيش نبود، و علت اينكه مسلمين آن وقت زير بار اين تحريم خليفه رفتند اين بود كه فرمان خليفه را بعنوان يك مصلحت سياسي و موقتي تلقي كردند نه به عنوان يك قانون دائم. و الّا ممكن نبود خليفه وقت بگويد پيغمبر چنان دستور داده است و من چنين دستور ميدهم و مردم هم سخن او را بپذيرند.
ولي بعدها در اثر جريانات بخصوصي، سيره خلفاي پيشين، بالاخص دو خليفه اول يك برنامه ثابت تلقي شد و كار تعصب به آنجا كشيد كه شكل يك قانون اصلي بخود گرفت. به هر حال نفوذ و شخصيت خليفه و تعصب مردم در پيروي از سيره و روش كشور داري او سبب شد كه اين قانون در محاق نسيان و فراموشي قرار گيرد و اين سنّت كه مكمّل ازدواج دائم است و تعطيل آن ناراحتيها بوجود ميآورد براي هميشه متروك بماند.[6]
منابع ديگر جهت مطالعه بيشتر:
1. ترجمه تفسير الميزان، ج5 ذيل آيه 24 سوره نساء.
2. نظام حقوق زن در اسلام - شهيد مطهري.
3. زن در آئينه جمال و جلال - استاد جوادي آملي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . علامه سيّد محمد حسين طباطبائي، تفسير الميزان، زيل آيه 24 سوره نساء - ترجمه: سيد محمدباقر موسوي همداني، ج5، انتشارات اسلامي وابسته به جامعه مدرّسين، طبع 1346 هـ.
[2] . الشيخ محمد بن الحسن الحرّ العاملي - وسائل الشيعه الي تحصيل مسائل الشريعه، متوفي 1104 ه ج14 باب متعه دار احياء التراث العربي - بيروت، لبنان. علامه مجلسي، روضة المتقين في شرح من لا يحضر الفقيه، ج8، ص453، ناشر: بنياد فرهنگ اسلامي حاج محمد حسين كوشانپور المطبعة العلميه بقم المقدسه - و علق عليه و اشرف علي طبعه: سيد حسين موسوي كرماني، شيخ علي پناه اشتهاردي.
[3] . الفصول المهمه في تأليف الامد - الامام عبدالحسين شرف الدين الموسوي - ص 67و 66 و 62 - ويليها الكلمة الغراء في تفضيل الزهراء "عليها السلام" - چاپ مكتبة الداوري، قم، ايران. صحيح مسلم - الامام ابي الحسين مسلم بن الحجاج القشيري النيشابوري - ج2، ص 28 باب متعه - دار احياء التراث العربي - بيروت، لبنان.
[4] . الفصول المهمه ص66 / صحيح مسلم ج 2 ص 28 / تاريخ مفصل اسلام از طلوع اسلام تا عصر حاضر ج 1 ص 135 - نگارش و اقتباس عماد الدين حسين اصفهاني - چاپ كتابخانه اسلام 1337 هـ.
[5] . الفصول المهمه - ص 66 و 67.
[6] . نظام حقوق زن در اسلام - شهيد مرتضي مطهري ص 47 تا 51 - دفتر نشر فرهنگ اسلامي مهرماه1353 خورشيدي - رمضان 1394 قمري.
|
|
|
|
1 2 ->
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
فلسفه |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9200 سوال |
:تعداد سوالات |
|
292 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|