|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های کلیات |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قرآن چون يک کتاب سرنوشت ساز است وخط سعادت و خوشبختي و هدايت انسان ها در آن مشخص شده است، بايد در شب قدر، شب تعيين سرنوشت ها، نازل گردد. در اين شب، سرنوشت انسان براي يک سال، بر طبق لياقت ها و شايستگي ها تعيين مي گردد.
منبع: تفسير نمونه، ج27 ، صص 191و 192.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
با توجه به آيات قرآن و رواياتي که در اين مورد وجود دارد، مفسران قائلند که قرآن کريم داراي دو گونه نزول بوده است: نزول دفعي که از آن تعبير به «انزال» مي کنند. نزول دفعي و يک باره قرآن، در يک شب بوده که تمام آن، بر قلب پاک پيامبر نازل شده است.
نزول تدريجي که از آن به «تنزيل» تعبير شده است. اين نوع نزول در طي بيست و سه سال دوران نبوت پيامبر انجام گرفته است.
منبع: تفسير نمونه، ج27 ، ص184.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قرآن مجید یکی از آداب قرائت قرآن را چنین بیان فرموده است: " و هنگامى كه قرآن خوانده شود، گوش فرا دهيد و خاموش باشيد شايد مشمول رحمت خدا شويد!"[1]
بعضى از مفسران با توجه به جملۀ "ابن عباس" در مورد شأن نزول این آیه گفتهاند: مسلمانان در آغاز كار، گاهى در نماز صحبت مىكردند، و گاهى شخص تازه وارد، به هنگامى كه نماز را شروع مىكرد، از ديگران سؤال مىكرد، چند ركعت نماز خواندهايد؟ آنها هم جواب مىدادند فلان مقدار، آيه بالا نازل شد و آنها را از اين كار نهى كرد.
و نيز از"زهرى" نقل شده: هنگامى كه پيامبر (ص) تلاوت قرآن مىكرد، جوانى از انصار همراه او بلند قرآن مىخواند، آيه نازل شد و از اين كار نهى كرد.
ظاهر آيه اين است كه اين حكم، عمومى و همگانى است و مخصوص به حال معينى نيست، ولى روايات متعددى از پيشوايان اسلام به اضافه اتفاق علماء دليل بر اين است كه اين حكم به صورت كلى يك حكم استحبابى است، يعنى شايسته و مستحبّ است كه در هر كجا و در هر حال كسى که قرآن را تلاوت می كند، دیگران به احترام قرآن سكوت كنند و گوش جان فرا دهند و پيام خدا را بشنوند و در زندگى خود از آن الهام گيرند، زيرا قرآن تنها كتاب قرائت نيست، بلكه كتاب فهم و درك و سپس عمل است، اين حكم مستحبّ به قدرى تأكيد دارد كه در بعضى از روايات از آن تعبير به واجب شده است.
در حديثى از امام صادق (ع) مىخوانيم كه فرمود: "بر تو واجب است كه در نماز و غير نماز در برابر شنيدن قرآن سكوت و استماع كنى و هنگامى كه نزد تو قرآن خوانده شود، لازم است سكوت كردن و گوش فرا دادن" [2] حتى از بعضى از روايات استفاده مىشود كه اگر امام جماعت مشغول قرائت باشد فرد ديگرى، آيهاى از قرآن تلاوت كند، مستحبّ است سكوت كند تا او آيه را پايان دهد، سپس امام قرائت را تكميل كند، چنان كه از امام صادق (ع) نقل شده كه على (ع) در نماز صبح بود و "ابن كوا" (همان مرد منافق تيره دل) در پشت سر امام (ع) مشغول نماز بود، ناگاه در نماز اين آيه را تلاوت كرد:"وَ لَقَدْ أُوحِيَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ" (و هدفش از خواندن آيه اين بود كه به طور كنايه به على (ع) احتمالا در مورد قبول حكميت در ميدان "صفين" اعتراض كند) اما با اين حال امام (ع) براى احترام قرآن سكوت كرد تا وى آيه را به پايان رسانيد، سپس امام (ع) به ادامه قرائت نماز بازگشت، و" ابن كوا" كار خود را دو مرتبه تكرار كرد، باز امام (ع) سكوت كرد و" ابن كوا" براى سومين بار آيه را تكرار نمود، و على (ع) مجددا به احترام قرآن سكوت كرد، سپس حضرت اين آيه را تلاوت فرمود:" فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ لا يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لا يُوقِنُونَ" (اشاره به اين كه مجازات دردناك الاهى در انتظار منافقان و افراد بى ايمان است و در برابر آنها بايد تحمل و حوصله به خرج داد) سرانجام امام سوره را تمام كرده و به ركوع رفت [3].
از مجموع اين بحث روشن مىشود كه استماع و سكوت به هنگام شنيدن آيات قرآن كار بسيار شايستهاى است ولى به طور كلى واجب نيست، و شايد علاوه بر اجماع و روايات، جمله" لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ" (شايد مشمول رحمت خدا بشويد) نيز اشاره به مستحبّ بودن اين حكم باشد.
تنها موردى كه اين حكم الاهى شكل وجوب به خود مىگيرد موقع نماز جماعت است كه ماموم به هنگام شنيدن قرائت امام بايد سكوت كند و گوش فرا دهد، حتى جمعى از فقها اين آيه را دليل بر سقوط قرائت حمد و سوره از ماموم دانستهاند.
امر به سکوت به هنگام قرائت قرآن در چنین مجلسی به خاطر این است که انسان به آیات قرآن توجه پیدا کند.[4]
پس اگر در مجلسی قرآن، قرائت شود و در طرف دیگر چند نفر مشغول صحبت کردن پیرامون کارهای خود باشند و توجهی به قرآن نداشته باشند، این آیه خطاب می کند که (شایسته است) سکوت کنید و به آیات قرآن گوش فرا دهید اما اگر در مجلسی قرائت هم زمان آیات باشد که مجموعا قاری هستند و دیگران وظیفه دارند سکوت کنند و... یا شخصی همزمان با قاری، جهت تعلیم قرآن آن را تکرار می کند، این چنین چیزهایی منافاتی با احترام به قرآن ندارد بلکه نمونه کامل احترام به قرآن است.
البته باید گفت که در مطلوبیت سکوت به هنگام قرائت قرآن، فرقی بین پخش زنده و پخش غیر زنده نیست. اما در هنگام شنیدن آیاتی که سجده واجب دارند از پخش غیر زنده، بعضی از مراجع معظم تقلید، سجده را واجب نمی دانند[5] هر چند به جا آوردن آن اشکالی ندارد.
پی نوشتها:
[1] اعراف،204، وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ.
[2] تفسير برهان، ج 2، ص 57، يجب الانصات للقرآن فى الصلاة و فى غيرها و اذا قرء عندك القرآن وجب عليك الانصات و الاستماع.
[3] تفسير برهان، ج 2، ص 56.
[4] تفسير نمونه، ج 7، ص 71.
[5] توضيح المسائل (المحشى للإمام الخميني)، ج 1، ص 593 مسأله 1096، اگر آيه سجده را از كسى كه قصد خواندن قرآن ندارد، بشنود، يا از مثل گرامافون آيه سجده را بشنود لازم نيست سجده نمايد ، ولى اگر از آلتى كه صداى خود انسان را مىرساند بشنود واجب است سجده كند.
http://farsi.islamquest.net
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
علامه طباطبايى )ره( در تفسير آيهى فوق ( الرحمن 17/55: پروردگار دو مشرق و پروردگار دو مغرب) مىفرمايد: »منظور از دو مشرق، مشرق تابستان و مشرق زمستان است كه به خاطر دو جا بودن آن دو، چهار فصل پديد مىآيد و ارزاق رزق خواران نظم مىپذيرد)« ( ترجمهى تفسير الميزان، ج 19، ص 666)
توضيح مطلب اين كه، خورشيد در هر روز دقيقا از يك نقطه طلوع نمىكند؛ بلكه هر روز از نقطهاى كه )از اول زمستان به بعد( اندكى مايلتر به طرف شمال، يا )از اول تابستان به بعد( اندكى مايلتر به طرف جنوب است، طلوع مىكند) در واقع در ابتداى تابستان در نقطهى 23 درجهى ميل شمالى و در ابتداى زمستان در 23 درجهى ميل جنوبى طلوع مىكند كه مدار اول را رأس السرطان و مدار دوم را رأس الجدى گويند) اين مطلب در مورد غروب آفتاب هم به همين ترتيب صادق است) در واقع با توجه به اين حداكثر ميل شمالى و حداكثر ميل جنوبى، خورشيد دو مشرق [مساوى محل طلوع) و دو مغرب [مساوى محل غروب) دارد كه بقيهى مشرقها و مغربهايش - كه در آيهى »فلا أقسم برب المشارق و المغارب ( معارج 40/70: هرگز، به پروردگار مشرقها و مغربها سوگند ياد مىكنم) بدان اشاره شده - بين اين دو مشرق و مغرب قرار مىگيرد ( براى اين توضيحات، ر)ك: تفسير نمونه، ج 23، صص 120 - 122)
البته دربارهى تفسير اين آيه، قول ديگرى نيز هست كه مىگويد: مراد از دو مشرق، مشرق [مساوى محل طلوع) خورشيد و مشرق [مساوى محل طلوع) ماه است؛ همين طور است دو مغرب ( از اين قول در تفاسير ذيل ياد شده است: الميزان، ج 19، ص 166؛ مجمع البيان، ج 9، ص 201؛ تفسير نمونه، ج 23، ص 121) ؛ ولى روايات بيشتر با قول اول سازگار است؛ چنان كه مثلا در حديثى از اميرالمؤمنين )ع( ذيل اين آيه نقل شده است: »ان مشرق الشتاء على حده و مشرق الصيف على حده، اما ذلك من قرب الشمس و بعدها« ( تفسير نورالثقلين، ج 5، ص 190: »مشرق )محل طلوع( زمستان جداگانه است و مشرق تابستان جداگانه) آيا نمىبينى كه خورشيد در اين دو فصل دور و نزديك مىشود؟«) ؛ كه اشاره به بالا آمدن خورشيد در آسمان در فصل تابستان و پايين رفتن آن در فصل زمستان است ( تفسير نمونه، ج 23، ص 121)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در قرآن كريم در دو جا تعبير ايام نحس آمده است:
1) انا أرسلنا عليهم ريحا صرصرا يوم نحس مستمر ( قمر 19/54: ما بر آنها تندبادى سخت و پر سر و صدا فرستاديم؛ در يك مدت زمانى پياپى و پيوسته نحسى)
2) فأرسلنا عليهم ريحا صرصرا فى ايام نحسات لنذيقهم عذاب الخزى فى الحيوة الدنيا و لعذاب الآخرة أخزى و هم لا ينصرون ( فصلت 16/41: ما بر آنها تندبادى سخت و پر سر و صدا فرستاديم؛ در روزهايى نحس، تا عذاب ذلت بار در زندگى دنيا را بچشند) عذاب آخرت ذلت بارتر است و به آنها مددى نخواهد رسيد)
برخى از مفسران همانند آلوسى معتقدند: »عبارت ايام نحسات به معناى روزهاى غبارى و خاك آلود است؛ به طورى كه مردم يكديگر را نبينند) مؤيد اين مطلب، آيهى: فلما رأوه عارضا مستقبل أوديتهم قالوا هذا عارض ممطرنا بل هو ما استعجلتم به ريح فيها عذاب اليم ( احقاف 24/46: پس چون آن [عذاب) را [به صورت) ابرى روى آورنده به سوى وادىهاى خود ديدند، گفتند: »اين، ابرى است كه براى ما باران آورده است)«؛ اما همان چيزى است كه به شتاب خواستارش بوديد) بادى است كه در آن، عذابى پر درد [نهفته) است) است؛ زيرا اين دو آيه در مورد قوم عاد است و در واقع مىتوان آيهى اخير را تفسير عذاب مذكور در آيهى قبلى دانست) علاوه بر اين، در كل قرآن كريم تنها در همين دو مورد است كه از واژهى »نحس« استفاده شده و در هر دو، بحث بر سر فرستادن تندباد )ريحا صرصرا( است) در سورهى الرحمن نيز كه واژهى نحاس آمده: »يرسل عليكم شواظ من نار و نحاس فلا تنتصران« ( الرحمن 45/55: بر شما پارههايى از آتش و دود غليظ مىفرستد، كه ديگر ياورى نخواهيد داشت) قطعا به معناى دود و غبار شديد است و اصلا نحوست اصطلاحى در اين جا معنى ندارد)« ( تفسير روح المعانى، ج 24، ص 113)
اين يك تفسير بود و البته علامه طباطبايى )ره( نيز اين معنا را رد نكرده است) ( ترجمهى تفسير الميزان، ج 17، ص 571، ذيل آيهى 16 سورهى فصلت) اما معناى ديگر اين كلمه، همان »نحس« اصطلاحى است؛ يعنى در مقابل سعد) علامه طباطبايى )ره( با توضيح مفصلى كه ارائه فرموده است، نشان مىدهد كه اگر ما نحس را به همين معنا هم بدانيم، اين نحوست ناشى از عمل خود آنها بوده است و نه ناشى از ويژگى خاصى در آن روز؛ يعنى چون عذاب در آن روز بر آنها نازل شده، موجب شده است كه آن روز براى آنها روز نحسى باشد؛ نه اين كه چون آن روز نحس بوده، عذاب بر آنها نازل شده است)
با توجه به اين كه بحثى كه علامه طباطبايى )ره( ذيل آيهى اول )آيهى 19 سورهى قمر( مطرح مىكند، بسيار مورد ابتلاى جامعهى ماست، در اين جا، خلاصهاى از آن را كه در باب سه موضوع: »سعد و نحس بودن ايام«، »سعد و نحس بودن كواكب« و »فال نيك يا بد زدن« است، مىآوريم:
1) سعد و نحس بودن ايام: نحس بودن روز و يا مقدارى از زمان، به اين معناست كه در آن زمان، غير از شر و بدى حادثهاى رخ ندهد و اعمال آدمى يا حداقل نوع خاصى از اين اعمال براى صاحب عمل، بركت و نتيجهى خوبى نداشته باشد) سعد بودن روز درست بر خلاف اين است) ما به هيچ وجه نمىتوانيم براى سعد يا نحس بودن ايام، دليل و برهان اقامه كنيم؛ زيرا:
الف: اجزاى خود زمان، كاملا مثل و شبيه يكديگر است و از نظر خود زمان، فرقى ميان اين يا آن روز نيست تا يكى را سعد و ديگرى را نحس بدانيم)
ب: علل و عوامل مؤثر در حوادث و مؤثر در به ثمر رسيدن اعمال، از حيطهى علم ما بيرونند و نمىتوانند قطعات زمان را با عواملى كه در آن قطعه از زمان دست اندر كارند، بسنجيم تا عملكرد و سعد يا نحس بودن آنها را معلوم سازيم؛ يعنى با تجربه نيز نمىتوان سعد يا نحس بودن روزها را مشخص كرد؛ زيرا تجربه وقتى مفيد است كه ما زمان را جداى از عوامل مؤثر در آن، در دست داشته باشيم و با هر عاملى جداگانه بسنجيم تا بدانيم فلان اثر، اثر فلان عامل است؛ در حالى كه ما زمان را جداى از عوامل آن نداريم و عوامل هم براى ما معلوم نيست)پس، نه برهان بر اثبات سعد يا نحس بودن ايام داريم و نه برهان بر انكار آن؛ هر چند وجود چنين چيزى بعيد است، اما بعيد بودن غير از محال بودن است) اين از نظر عقل)اما از نظر شرع؛ در قرآن كريم تنها در همين دو آيهى ابتداى بحث، سخن از ايام نحس آمده است و از سياق داستان قوم عاد نيز معلوم مىشود كه نحس بودن، صرفا مربوط به همان ايامى است كه عذاب نازل شده است و نه اين كه با گردش هفتهها و ماهها و سالها، دوباره آن زمان نحس برگردد
[يعنى چنين نيست كه اگر مثلا آن عذاب در چهارشنبه نازل شده باشد، بگوييم كه چهارشنبههاى بعدى هم نحس هستند)) در قرآن كريم در مقابل زمان نحس، نامى از زمان مبارك برده شده است؛ مثلا: انا انزلناه فى ليلة مباركة ( دخان 3/44: ما آن را در شبى فرخنده نازل كرديم) ؛ كه همان شب قدر مىباشد و كاملا واضح است كه مبارك بودن اين شب از اين جهت است كه اين شب مقارن است با امورى بزرگ و مهم از سنخ افاضات باطنى و حتمى شدن قضا و نزول ملائكه و)))، و مبارك و سعد بودنش هم به اين معناست كه عبادات در اين شب، ارج و قرب بسيار بيشترى دارد [نه به اين معنى كه انسان در اين شب به هر كارى روى آورد، شانس به او رو مىكند))
اما احاديث فراوانى دربارهى سعد يا نحس بودن ايام و هفتهها و))) آمده است كه اغلب آنها ضعيفند؛ چون يا سند [سلسلهى راويان) ندارند و يا سندشان مقطوع است [برخى از راويان ذكر نشدهاند و شخص نمىتواند مطمئن باشد افرادى كه حذف شدهاند، افراد مورد اطمينانى باشند) و تنها معدودى از آنها اعتبار دارند كه ما بحث را در مورد همين دستهى اخير پى مىگيريم:
در برخى از اين روايات كه ايامى نحس شمرده شده، علت نحوست نيز ذكر شده است؛ به اين بيان كه در اين روزها، مكررا حوادث ناگوارى رخ داده است؛ مثل رحلت پيامبر )ص(، يا شهادت امام حسين )ع( و يا انداختن حضرت ابراهيم )ع( در آتش) پيداست كه نحس شمردن چنين ايامى براى تقويت روحيهى تقواست؛ زيرا وقتى انسان به احترام اين كه در اين ايام، بت شكنان تاريخ گرفتار دست بتهاى زمان خود شدهاند، دست به كارى نمىزند و از لذات خود چشمپوشى مىكند، روحيهى دينىاش قوىتر مىشود؛ اما كسانى كه به اين امور كاملا بىاعتنا و به حرمت آن بزرگواران بىتوجه هستند و همچنان در پى برآوردن خواستههاى نفسانى خود مىباشند، به سادگى مىتوانند از حق رويگردان شوند) پس برگشت نحوست اين ايام، به جهانى از شقاوت معنوى است كه از علل و اسباب آن اعتبار نشأت مىگيرد كه به نوعى به اين ايام مرتبطند و بىاعتنايى به آن علل و اسباب، باعث نوعى شقاوت مىشود)
در مورد برخى ديگر از روايات، معلوم مىشود كه ملاك در نحوست بسيارى از ايامى كه مردم آن ها را نحس مىشمرند، همين فال بد زدن خود مردم است؛ زيرا تفأل، اثرى نفسانى دارد كه توضيحش در بحث بعد خواهد آمد) در واقع اين روايات در مقام نجات دادن مردم از شر تفأل مىباشند و مىخواهند بفرمايند: اگر قوت قلبت به حدى هست كه اعتنايى به نحوست ايام نكنى، كه چه بهتر؛ و اگر چنين قوت قلبى ندارى، دست به دامن خدا شو و قرآن بخوان و دعا كن) مثلا در روايتى، ابونواس به امام حسن عسكرى )ع( عرض مىكند: در بسيارى از ايام، براى من حاجتى ضرورى پيش مىآيد؛ اما از ترس نحوست آن روز، جرأت اقدام ندارم) براى دفع نحوست چه كنم؟
امام )ع( مىفرمايد: »شيعيان ما همان ولايتى كه از ما در دل دارند، حرز و حصنشان است) آنها اگر در لجهى درياهاى بيكران و يا وسط بيابانهاى بى سر و ته يا بين درندگان يا))) قرار گيرند، از خطر آنها ايمنند؛ به خاطر اين كه ولايت ما را در دل دارند) پس بر تو باد كه به خداى عزوجل توكل كنى و ولايت خود را نسبت به امامانت خالص كنى) آن گاه هر جا خواستى برو)« ( بحارالأنوار، ج 50، ص 215؛ به نقل از ترجمه تفسير الميزان، ج 19، ص 118: ان لشيعتنا بولايتنا لعصمة لوسلكوا بها فى لجة البحار الغامرة و سباسب البيد الغائرة بين سباع و ذئاب و أعادى الجن و الانس لأمنوا من مخاوفهم بولايتهم لنا، فثق بالله عزوجل و أخلص فى الولاء لأئمتك الطاهرين و توجه حيث شئت)
در برخى موارد، ائمه براى شكستن اين اعتقادات خرافى مردم، كاملا خلاف آن را دستور مىدهند) مثلا در زمان امام هادى )ع(، يكى از شيعيان دربارهى مسافرت در چهارشنبهى آخر ماه سؤال كرد) حضرت فرمود: »كسى كه با وجود سخن معتقدان به نحس بودن اين روز، در اين روز مسافرت كند، از هر آفتى ايمن است و خدا حاجتش را برآورده مىسازد)« ( خصال صدوق، 2، ص 386؛ به نقل از ترجمهى تفسير الميزان، ج 19، ص 119: من خرج يوم الأربعاء لا تدور خلافا على أهل الطيرة وقى من كل آفة و عوهى من كل عاهة و قضى الله له حاجته)
در برخى موارد، حتى صريحا اين نحس دانستن ايام را مذمت كردهاند) مثلا شخصى از ياران امام هادى )ع( روزى به خدمت ايشان آمد و او چندين مشكل برايش پيش آمد و با خود گفته بود: »خدا مرا از شر اين روز شوم حفظ كند)«
حضرت به او فرمود: »روزها چه گناهى دارند كه شما هر وقت به كيفر اعمالتان مىرسيد، ناراحتى آن را به گردن آن روز مىگذاريد و آن روز را شوم مىخوانيد؟«
وى استغفار كرد؛ اما حضرت فرمود: »اين كافى نيست؛ بلكه بايد از تفأل بد زدن به ايام دست برداريد؛ زيرا خدا شما را عقوبت مىكند به خاطر اين كه روزها را كه تقصيرى ندارند، مذمت مىكنيد)« ( تحف العقول، ص 357؛ به نقل از ترجمهى تفسير الميزان، ج 19، صص 119 - 120: ما ذنب الأيام حتى صرتم تتشاءمون بها اذا جوزيتم بأعمالكم فيها)))) لا تعد و لا تجعل للأيام صنعا فى حكم الله)در نتيجه، روايات مربوط به سعد و نحس بودن ايام، حتى اگر معتبر باشند، حداكثر دلالتشان اين است كه اين سعد و نحس بودن ايام به خاطر حوادثى است كه بر حسب ذوق دينى يا تأثير نفوس خود افراد [مساوى تلقين)، ايجاد خوبى يا بدى كرده است؛ اما خود آن روز، به خودى خود هيچ خاصيتى ندارد) برخى از علما، رواياتى كه نحوست ايام را مسلم گرفتهاند، حمل بر تقيه كردهاند؛ زيرا از قبيل مواردى بوده است كه مثلا اهل سنت به اسم روايت نبوى، روزى را سعد يا نحس مىشمردهاند و اين مطلب چنان ثابت و قطعى تلقى مىشد كه منكر آن را، منكر نبى قلمداد مىكردهاند )ظاهرا مسافرت در چهارشنبهى آخر ماه از همين قبيل بوده است(؛ هر چند كه در همين موارد نيز براى خواص، مطلب واقعى را توضيح دادهاند)
2) سعد و نحس بودن كواكب: آيا اوضاع كواكب آسمانى در سعد يا نحس بودن حوادث زمينى تأثير دارند؟ باز بايد گفت كه عقلا نه راه اثبات آن هست و نه راه انكار آن) البته عدهاى از منجمان قديم هند شديدا به اين مسأله معتقد بودهاند و دربارهى نحوهى آن - كه خود ستاره تأثير مىگذارد، يا ستاره صرفا علامتى است براى وقوع حادثهاى خاص يا))) - بحثهايى كردهاند؛ اما هيچ يك از آنها احكام دائمى و قطعى نيست تا مثلا با پديد آمدن فلان وضع آسمانى بتوان حكم قطعى كرد كه حتما فلان حادثهى زمينى رخ مىدهد) البته گاهى هم اين پيشگويىها درست در مىآيد؛ اما صرفا مىتوان به رابطهى جزيى )نه كلى( بين اين حوادث قائل شد [يعنى گاهى درست است و گاهى نادرست))
اما روايات دربارهى سعد و نحس دانستن كواكب چند دستهاند:
الف: دستهاى از آنها ظاهرا اين مطلب را پذيرفتهاند كه در مورد آنها
چند سخن مىتوان گفت) مىتوان برخى از اينها را حمل بر تقيه كرد) مىتوان گفت كه اين روايات به همان رابطهى جزئى كه در بالا اشاره كرديم، اشاره دارد و نه به رابطهاى كلى) همچنين مىتوان اينها را علاجى براى مسلمانان ضعيف الايمانى دانست كه واقعا به تأثير اين امور معتقدند )زيرا خواهيم گفت كه خود اعتقاد به امور نحس باعث پيشامدهاى بدى براى انسان مىشود() ائمه براى رفع دغدغههاى آنها، مثلا به كسى كه روز خاصى را نحس مىدانسته است، گفتهاند: صدقه بده تا نحوست اين روز از تو مرتفع شود)
ب: دستهاى از روايات، اعتقاد به اينها و اشتغال به علم تنجيم را به شدت مذمت كردهاند؛ مانند حديثى در نهجالبلاغه كه: »و المنجم كالكاهن و الكاهن كالساحر و الساحر كالكافر و الكافر فى النار« ( نهجالبلاغه )فيض الاسلام(، خطبهى 78) [يا مورد ديگرى كه در هنگام حركت حضرت على )ع( براى جنگ نهروان، يكى از اصحاب ايشان گفت: برادر من در كواكب نظر كرده و گفته است كه اگر الان به اين جنگ برويد، شكست سختى خواهيد خورد) حضرت فرمود: ما به خدا توكل مىكنيم و مىرويم؛ و اتفاقا در آن جنگ، پيروزى عظيمى نصيب ايشان شد)) ( همان، خطبهى 77؛ و نيز وسائل الشيعه، ج 2، ص 181، به نقل از مرتضى مطهرى، داستان راستان، ج 2، صص 59 - 61)
پ: برخى از احاديث نيز دلالت دارند كه علم نجوم در جاى خود حق است؛ ولى مقدار اندكش فايدهاى ندارد [و به محاسبهى درستى منجر نمىشود) و زيادش هم به دست كسى نمىآيد [و لذا دنبال تحصيل آن رفتن و يا اعتماد بر آنچه مدعيان آن مىگويند، كار لغو و نادرستى است))
3) فال خوب و بد زدن: فال زدن عبارت است از: استدلال از روى يك حادثه دربارهى حوادث بعدى، كه آيا آنها خوبند و يا بد؟ در زبان عربى، فال خوب زدن را »تفأل« و فال بد زدن را »تطير« مىگويند؛ منتها فال بد زدن، اغلب مؤثرتر از فال خوب زدن است و اين تأثير ناشى از نفس شخص فال زننده است) اما نظر اسلام در اين باره چيست؟
اسلام بين فال بد و فال خوب فرق گذاشته و در عين حال كه شديدا از تطير نهى كرده است، اما دستور داده كه مردم تا حد امكان فال نيك بزنند ( پيامبر اكرم )ص( فرمود: »تفاءلوا و لا تطيروا«) شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد، ج 19، ص 374) ؛ تا حدى كه در سيرهى پيامبر اسلام )ص( مشاهده مىكنيم، حتى حوادثى را كه ديگران، اغلب ناخوشايند مىپنداشتند و فال بد مىزدند، ايشان به فال نيك مىگرفتند) ( مثلا پيامبر اكرم )ص( نامهاى به سران كشورها نوشت؛ از جمله به خسرو پرويز) اما وى نامهى پيامبر )ص( را پاره كرد و به سوى فرستادهى پيامبر )ص( كه مىپرسيد: چه پاسخى ببرم؟ مشتى خاك پرتاب كرد و گفت: اين است پاسخ تو) هر كسى اين كار را به فال بد مىگيرد؛ اما وقتى آن فرستاده خبر را به پيامبر )ص( رساند، ايشان همين را نيز به فال نيك گرفت و فرمود: اين، نشانهى آن است كه مسلمانان به زودى خاك سرزمين وى را مالك مىشوند) جملهى ايشان معروف است كه: »تفاءلوا بالخير تجدوه«)
اما در مورد فال بد، قرآن در مورد امتهاى گذشته مىگويد كه آنها به پيامبر خود مىگفتند: »ما تو را شوم مىدانيم و به تو فال بد مىزنيم) پيامبرانشان هم پاسخ مىدادند كه: »فال بد زدن و تطير، حق را ناحق، و باطل را حق نمىكند) زمام همهى امور به دست خداست) آن چيزى كه شر را به سوى شما مىكشاند، خود شما هستيد و نه اين كه ما و ياورانمان براى شما فال بد باشيم« ( يس 18 - 19/36: قالوا انا تطيرنا بكم لئن لم تنتهوا لنرجمنكم و ليمسنكم منا عذاب أليم - قالوا طائركم معكم) ؛ يا مىفرمودند: »آنچه از خير و بد به شما مىرسد، تقدير الهى است و نه فال بد من)« ( نمل 47/27: قالوا اطيرنا بك و بمن معك، قال طائركم عندالله)
روايات نيز مكررا فال بد را نهى و همواره توصيه كردهاند كه براى دفع شومى آن، بىاعتنايى و به خدا توكل كنيد) مثلا از امام صادق )ع( روايت شده است كه: »طيره و فال بد زدن، مطابق تلقى خود تو است؛ اگر آن را سست بگيرى و بىاعتنا باشى، سست مىگردد و اگر آن را محكم بگيرى، محكم مىگردد)« ( كافى، ج 8، ص 169: الطيرة على ما تجعلها، ان هونتها تهونت، و ان شددتها تشددت، و ان لم تجعلها شيئا لم تكن شيئا) يا روايتى از طرق اهل سنت از پيامبر )ص( نقل شده كه: »سه چيز است كه احدى از آن سالم نمىماند: طيره )فال بد(، حسد و سوء ظن) پرسيدند: پس چه كار كنيم؟ فرمود: وقتى فال بد زدى، بىاعتنايى كن و برو؛ چون دچار حسد شدى، به آن ترتيب اثر نده و ظلم نكن) هنگامى كه دچار سوءظن شدى، آن را جامهى عمل نپوشان [و آن را نپذير)« ( نهايه ابناثير، ج 3، ص 152: ثلاث لا يسلم منها احد: الطيرة و الحسد و الظن) قيل: فما نصنع؟ قال: اذا تطيرت فامض، و اذا حسدت لا تبغ، و اذا ظننت فلا تحقق) ؛ و باز از پيامبر اكرم )ص( روايت شده است كه: »كفارهى فال بد زدن، توكل به خداست« ( كافى، ج 8، ص 170: كافرة الطيرة التوكل)همهى اين آيات و احاديث نشان مىدهند كه تأثير تفأل و تطير، مربوط به نفس كسى است كه فال بد يا نيك مىزند) براى راحت شدن از شر فال بد، بايد به خدا توكل كرد؛ زيرا توكل، يعنى كار را به خدا واگذار كنى و تنها او را مؤثر بدانى) وقتى چنين كردى، ديگر اثرى براى آن كار باقى نمىماند كه بخواهد ضرر برساند) مؤيد اين مطلب، اين حديث پيامبر اكرم )ص( است كه: »فال بد زدن، شرك است و از ما نيست) خداوند اثر آن را با توكل از بين مىبرد)« ( نهايه ابناثير، ج 3، ص 152: الطيرة شرك و ما منا؛ الا ولكن الله يذهبه بالتوكل)
با توجه به مباحث فوق، تكليف امور ديگرى از قبيل يك بار عطسه زدن در هنگام تصميم به كارى كه نزد عامه نحس است و باعث بد بيارى شمرده مىشود نيز معلوم مىشود؛ يعنى اينها نيز مردود است؛ و رواياتى در نهى از اين فال بد زدن، و لزوم توكل كردن به خدا در اين مواقع وارد شده است ( ترجمهى تفسير الميزان، ج 19، ص 114 - 129)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
آيات مذكور چنين است: و الشمس تجرى لمستقر لها ذلك تقدير العزيز العليم - و القمر قدرناه منازل حتى عاد كالعرجون القديم - لا الشمس ينبغى لها أن تدرك القمر و لا الليل سابق النهار كل فى فلك يسبحون) ( يس 38 - 40 / 36: و خورشيد به سوى قرارگاه ويژهى خود روان است؛ تقدير آن عزيز دانا اين است) - و براى ماه نيز منزلهايى معين كردهايم، تا چون ساقهى شاخهى خميدهى خرما [هلالى شكل) شود - نه خورشيد را سزد كه به ماه رسد، و نه شب بر روز پيشى جويد و هر يك در سپهرى شناورند)
دربارهى اين كه حركت خورشيد و جريان داشتن آن به چه معناست، علامه طباطبايى )ره( چند وجه را ذكر مىكند؛ اما پيش از ورود در بحث ايشان، خوب است به اين نكته اشاره كنيم كه حركت داشتن خورشيد، نيز در علم جديد اثبات شده است؛ يعنى دانشمندان نجوم در عين اين كه گفتهاند: زمين به دور خورشيد مىگردد، اما به هيچ وجه قائل نيستند كه خورشيد ثابت است؛ بلكه مطرح كردهاند كه كل منظومهى شمسى به مركزيت خورشيد، در حال گردش در كهكشان مىباشد؛ لذا خورشيد نيز يك حركت انتقالى دارد و بلكه كل كهكشان نيز در گردشند؛ يعنى همهى ستارگان نيز در حركتند؛ ولى اگر ما ستارگان را تنها با زمين و سيارات منظومهى شمسى مقايسه كنيم، مىتوانيم بگوييم كه ستارگان ثابتند و سيارات در حركت؛ اما اگر با نظرى وسيعتر بنگريم، درمىيابيم كه در فضاى بيكران، ثابت و متحرك بودن، دو امر نسبى هستند؛ يعنى وقتى دو يا چند چيز متحرك در فضاى بيكران داشته باشيم، مىتوان هر يك را ثابت تصور كرد و حركت بقيه را نسبت به آن سنجيد و بالعكس؛ لذا با نظر دقيق علمى، اين بخش از هيأت بطلميوسى نيز رد نشده است؛ بلكه چون فرضيهى منظومهى شمسى براى محاسبات حركت سيارات سادهتر بود، دانشمندان آن را بر فرضيهى هيأت بطلميوسى ترجيح دادند ( براى تفصيل اين مطلب كه واقعا حتى هيئت بطلميوسى نيز رد نشده است؛ ر)ك: آرتور برت، مبادى ما بعد الطبيعى علوم نوين، ترجمهى عبدالكريم سروش)
اكنون به سراغ وجوهى برويم كه علامه طباطبايى )ره( دربارهى حركت و جريان خورشيد مطرح كردهاند) ايشان مىفرمايد:
«)1-[اگر از نظر حس حساب كنيم، حس آدمى براى آفتاب اثبات حركت مىكند؛ حركتى دورانى پيرامون زمين؛ اما از نظر بحثهاى علمى، قضيه برعكس است؛ يعنى اثبات مىشود، اين زمين است كه به دور خورشيد مىگردد و نيز اثبات مىشود كه خورشيد همراه با سيارات پيرامونش، حركتى انتقالى به سوى ستارهى نستر ثابت دارند) به هر حال، حاصل معناى آيهى شريفه 38 اين مىشود كه: »خورشيد پيوسته در جريان است؛ مادامى كه نظام دنيوى بر حال خود باقى است، تا روزى كه قرار بگيرد و از حركت بيفتد و در نتيجه نظام دنيا پايان مىپذيرد)« و معناى آيهى بعدى اين است كه: »مقدر كرديم كه ماه داراى منزلهايى باشد تا دوباره برگردد)))«؛ يا: »براى ماه منزلهايى مقدر كرديم تا دوباره برگردد و هلالى شود؛ هلالى كه شبيه عرجون [مساوى شاخهى خرماى قوسى شكل) كهنسال است«؛ يعنى اين آيه به اختلاف منظرهاى ماه براى اهل زمين اشاره مىكند كه ماه در طول سى روز به شكلهاى مختلفى ديده مىشود و در واقع، در اين آيه از آيت قمر، تنها احوالى را كه نسبت به مردم زمين به خود مىگيرد، بيان كرده است و نه احوال خود قمر را؛ و همچنين نه احوال آن را نسبت به خورشيد))2-[از اين جا مىتوان گفت كه شايد مراد از جريان داشتن و حركت خورشيد در آيهى قبل، احوالى باشد كه خورشيد نسبت به ما دارد و آنچه حس ما از ظاهر اين كره احساس مىكند؛ كه عبارت است از حركت روزانه و فصلى و ساليانهاش) و شايد مراد از جملهى لمستقر لها، اشاره باشد به حالى كه خورشيد فى نفسه دارد؛ يعنى اين كه نسبت به سياراتى كه پيرامونش در حركتند، ثابت است) پس گويا فرموده است: يكى از آيات خدا براى مردم اين است كه خورشيد در عين اين كه ثابت قلمداد مىشود، اما در حركت است و خداى عزيز و عليم به اين وسيله، وجود و بقاى موجودات زمينى را تدبير مىكند؛ و الله اعلم)
ضمن مقصود از آيهى بعدى كه مىگويد: »نه خورشيد را سزاوار است كه به ماه رسد، و نه شب به روز«، اين است كه تدبير الهى چنين نيست كه روزى جارى شود و روز ديگر نشود؛ يعنى خورشيد و ماه همواره در آن مسيرى كه برايشان مقرر شده است، حركت مىكنند و ممكن نيست وضعشان مختل شود؛ همين طور است شب و روز؛ به ويژه اين كه فقط فرموده است: »خورشيد به ماه نمىرسد و شب از روز جلو نمىزند)« و ديگر نگفته است كه: »ماه هم به خورشيد نمىرسد و روز هم از شب جلو نمىزند«؛ زيرا مقام آيه، مقام بيان اين است كه تدبير الهى دستخوش اختلاف و فساد نمىشود؛ نه اين كه خود رسيدن خورشيد به ماه و يا عكس آن، موضوعيت داشته باشد)« ( ترجمه تفسير الميزان، ج 17، صص 131 - 134)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
علامه طباطبايى )ره( در ابتداى تفسير اين سوره، مطلب را چنين توضيح مىدهد:
»غرض اين سوره، بيان اصول سه گانهى دين است؛ منتها، مطلب را نخست از مسألهى دعوت شروع كرده و حال مردم را در رد و قبول دعوت انبيا بيان كرده و فرموده است: نتيجهى دعوت حق انبيا، احياى مردم است و اين كه آنان در راه سعادت واقع شوند و حجت بر مخالفان تمام شود و به عبارت ديگر، تكميل هر دو دستهى مردم است؛ عدهاى را در طريق سعادت و عدهاى را در طريق شقاوت) آن گاه بعد از بيان مسأله نبوت، به مسأله توحيد منتقل شده و آياتى چند از نشانههاى وحدانيت خدا را برشمرده؛ سپس به مسأله معاد منتقل شده و زنده شدن مردم در قيام براى گرفتن جزا و جداسازى مجرمين از متقين را بيان كرده است) سرانجام حال هر يك از اين دو طايفه را توصيف كرده و در آخر، دوباره به همان مطلبى كه آغاز كرده بود، برگشته است و خلاصهاى از اصول سه گانه را بيان و بر آنها استدلال كرده و سوره را به پايان رسانده است، و از آيات برجسته و بسيار علمى اين سوره، آيهى: انما أمره اذا أراد شيئا أن يقول له كن فيكون - فسبحان الذى بيده ملكوت كل شىء و اليه ترجعون ( يس 82 - 83/36: امر او چون [آفرينش) چيزى را اراده كند، تنها همين است كه به آن مىگويد »باش!« پس موجود مىشود) - پس منزه است كسى كه ملكوت هر چيزى به دست اوست و به سوى او بازگردانده مىشويد) است) پس اين سوره شأنى عظيم دارد؛ چون هم متعرض اصول سه گانه و هم متعرض شاخههايى است كه از آن اصول منشعب مىشود؛ [لذا) روايات متعددى هم از طرق شيعه ( مثلا: شيخ صدوق، ثواب الأعمال، ص 138، حديث از امام صادق )ع() و هم از طرق اهل سنت ( مثلا: تفسير الدر المنثور، ج 5، ص 256، به روايت انس و ابوهريره و معقل بن يسار از پيامبر اكرم )ص() آمده است كه: لكل شىء قلب و قلب القران يس)« ( ترجمه تفسير الميزان، ج 17، صص 89 - 90)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
علامه طباطبايى )ره( در اين باره مىفرمايد:
»كلمه كرسى از مادهى »ك، ر، س«، به معناى به هم وصل كردن اجزاى ساختمان است و اگر »تخت« را كرسى مىخوانند، به اين جهت است كه نجار اجزاى آن را به هم مىچسباند) در بسيارى از مواقع، اين كلمه را كنايه از ملك و سلطنت مىگيرند و مىگويند: »فلانى از كرسى نشينان است!«؛ يعنى: منطقه نفوذى و قدرت وسيعى دارد) با توجه به جملات قبل از عبارت »وسع كرسيه)))«، يعنى عبارات: له ما فى السموات و ما فى الأرض، من ذا الذى يشفع عنده الا باذنه يعلم ما بين أيديهم و ما خلفهم و لا يحيطون بشىء من علمه الا بما شاء« ( بقره 255/2: آنچه در آسمانها و در زمين است، از آن اوست) كيست كه در نزد او، جز به اذن او، به شفاعت برخيزد؛ گذشته و آيندهى ايشان را مىداند و به چيزى از او، علم و احاطه و آگاهى نيابند؛ مگر آنچه خود بخواهد) كرسى او آسمانها و زمين را فراگرفته است) معلوم مىشود كه مراد از وسعت كرسى، احاطهى مقام سلطنت الهى است؛ لذا معناى كرسى عبارت است از آن مقام ربوبى كه آسمانها و زمين، از اين حيث كه تحت مالكيت و تدبير و علم آن هستند، قائم به آن مىباشند؛ پس كرسى، مرتبهاى از مراتب علم است و مقصود از »وسعت آن« اين است كه همهى امورى را كه در آسمانها و زمين است، در بر دارد) مؤيد اين معنا از كرسى، رواياتى است كه از معصومين )ع( آمده است) مثلا در روايتى از امام صادق )ع( دربارهى معناى كرسى مىپرسند و او مىفرمايد: همان علم خداست) ( معانى الأخبار، ص 30) يا در روايت ديگرى آمده است: »السماوات و الأرض و ما بينهما فى الكرسى، و العرش هو العلم الذى لا يقدر احد قدره)« ( همان، ص 29: آسمانها و زمين و آنچه بين اين دو است، در كرسى است، و عرش علمى است كه هيچ كس به قدر و اندازهى آن پى نمىبردعلامه طباطبايى )ره( سپس با استفاده از اين روايات و رواياتى ديگر نتيجه مىگيرد كه) در عالم وجود، مرتبهاى از علم وجود دارد كه نامحدود است؛ يعنى ما فوق عالم [مادى) ما، عالم ديگرى هست كه موجوداتشان نامحدودند؛ يعنى وجودشان حدود جسمانى اين عالم را ندارد و تعيناتى كه براى وجود ما هست، براى آنها نيست) اين موجودات، در عين اين كه نامحدودند، براى خداى سبحان معلوم هستند و خدا به آنها علم دارد؛ يعنى وجودشان عين علم است؛ همچنان كه موجودات محدود نيز در مرتبهى وجودىشان معلوم خدايند، يعنى خود وجودشان عين علم خدا به آنهاست؛ و به اين نوع علم، علم فعلى گويند) پس يك مرحله، مرحلهى علم نامحدود است كه عين احاطه به وجودات نامحدود است و به اين مرتبه، عرش گفته شده و يك مرتبه ديگر، مرتبهى علم به وجودات محدود است كه به اين مرتبه، كرسى گفته مىشود)« ( ترجمهى تفسير الميزان، ج 20، صص 512 - 521) با توجه به نقاط ضعفى كه در ترجمهى الميزان در اين بخش وجود داشت، مطلب را بر اساس متن عربى الميزان )ج 2، صص 335 - 334)توضيح داديم)
از جمله رواياتى كه اين نظر علامه طباطبايى )ره( را تأييد مىكند، روايتى است كه خود ايشان از توحيد صدوق نقل مىكند كه كسى در مورد عرش و كرسى از امام صادق )ع( سؤال مىكند) ايشان پاسخ مفصلى داده و در ضمن آن فرموده است: »انهما بابان من اكبر ابواب الغيوب، و هما جميعا غيبان، و هما فى الغيب مقرونان، لأن الكرسى هو الباب الظاهر من الغيب الذى منه مطلع البدع و منه الأشياء كلها، و العرش هو الباب الباطن الذى يوجد فيه علم الكيف و الكون و القدر و الحد و الأين و المشية و صفة الاراده، و علم الألفاظ و الحركات و الترك، و علم العود و البدء، فهما فى العلم بابان مقرونان، لان ملك العرش سوى ملك الكرسى، و علمه أغيب من علم الكرسى، فمن ذلك قال »رب العرش العظيم«، أى صفته أعظم من صفة الكرسى و هما فى ذلك مقرونان« ( توحيد صدوق، صص 321 - 322: عرش و كرسى، دو باب از بزرگترين ابواب غيب هستند و هر دوى آنها دو امر غيبى هستند و در غيب، قرين يكديگرند؛ زيرا كرسى باب ظاهر غيب است كه از آن آفرينش [عالم مادى) آغاز مىشود و همه چيز از آن جاست) عرش، باب باطن غيب است كه علم كيف و وجود و قدر و حد و مشيت و چگونگى اراده و علم الفاظ و حركات و ترك و علم بازگشت [اشيا به سوى خدا) و آغاز [آفرينش آنها)، در آن مىباشد) عرش و كرسى دو باب نزديك به هم، اما متمايز در علم هستند؛ زيرا ملك عرش غير از ملك كرسى است و علم اولى نهانتر از علم دومى است و براى همين است كه در قرآن آمده است: »پروردگار عرش عظيم«؛ يعنى وصف عرش، عظيمتر از وصف كرسى است و اين دو در اين مطلب، نزديك به همديگرند) ؛ كه علامه طباطبايى )ره( مىفرمايد: از اين كه فرمود: »كرسى، باب ظاهر از غيب است!« به خاطر اين است كه مرتبهى علم به اشياى محدود و جسمانى براى ما ظاهرتر از مرتبهى علم به اشياى نامحدود است)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ظاهرا فلسفهى نزول قرآن به زبان عربى، بايد همان قاعدهاى باشد كه در خود قرآن كريم آمده است: ما أرسلنا من رسول الا بلسان قومه (ابراهيم 4/14: و ما هيچ پيامبرى را جز به زبان قومش نفرستاديم. ) ؛ يعنى: چون پيامبر اسلام )ص( در ميان قوم عرب مبعوث شده، قرآن به زبان عربى نازل شده است، و لذا اگر پيامبر اكرم )ص( به فرض در جاى ديگرى مبعوث مىشد، خود به خود زبان پيامبر مطابق زبان آن قوم مىبود. علامه طباطبايى نيز دربارهى آيهى: انا انزلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون( يوسف 2/12: ما آن را قرآنى عربى نازل كرديم، باشد كه بينديشيد. ) مىفرمايد كه »اين آيه بدين معناست كه: ما اين كتاب مشتمل بر آيات را در مرحلهى نزول، در قالب الفاظ، آن هم به زبان عربى نازل كرديم تا در خور تعقل تو و قوم تو باشد. اگر در مرحلهى وحى به قالب الفاظ خواندنى در نمىآمد و يا اگر در مىآمد، به لباس عربى ملبس نمىشد، قوم تو به اسرار آن پى نمىبرد و فهم آن فقط مختص به تو مىشد(ترجمهى تفسير الميزان: ج 11، ص 101. .)
اگر بخواهيم به لحاظ تحقيقات زبان شناسى نيز قضاوت كنيم، باز بايد گفت كه از نظر زبان شناسان، زبان عربى، يكى از زبانهاى سامى است در مقابل زبانهاى هند و اروپايى - كه فارسى از اين دستهى دوم است -؛ و هيچ برترى بر زبانهاى ديگر ندارد؛ بلكه اتفاقا به نظر برخى، زبانهاى هند و اروپايى به خاطر اسلوب خاصى كه دارند، كارآيىشان در ساخت واژگان قوىتر است. (ر.ك: مقدمهى پروفسور حسابى بر فرهنگ حسابى )فرهنگ انگليسى به فارسى(. ) اتفاقا همين را مىتوان يكى از جنبههاى اعجاز قرآن قلمداد كرد؛ زيرا با زبانى كه به لحاظ واژه پردازى قابليت چندان بالايى ندارد، كلام و معارفى ارائه شده كه هيچ كس نتوانسته است مثل و مانند آن را بياورد.
همچنين علامه طباطبايى )ره( دربارهى اين كه آيا زبان عربى مميزهى خاصى داشته كه باعث نزول قرآن به اين زبان شده است، نكتهى خاصى مطرح نكردهاند؛ اما در تفسير آيهى ولو جعلناه قرآنا أعجميا لقالوا لولا فصلت آياته
أاعجمى و عربى، قل هو للذين آمنوا هدى و شفاء (فصلت 44/41:) اگر اين كتاب را قرآنى غير عربى گردانيده بوديم، قطعا مىگفتند: »چرا آيات آن روشن بيان نشده است؟كتابى غير عربى و [مخاطب آن] عرب زبان؟!« بگو: »اين كتاب براى كسانى كه ايمان آوردهاند، رهنمود و درمانى است.«. مىفرمايد: »اثر و خاصيت قرآن دائر مدار عربيت واژگان و زبانش نيست؛ بلكه اين مردم هستند كه برخى سالم و برخى مريض هستند و به فراخور حال خود، از قرآن بهره مىگيرند(ترجمهى تفسير الميزان، ج 17، ص 607)
البته نكتهى ديگرى هم هست. قرآن كه نازل شد، معارف عميقى را با خود به همراه آورد و اين معارف عميق فلسفى، عرفانى و...، همگى در قالب زبان عربى نازل شدند. پس اين زبان به تبع قرآن، ارج و منزلتى پيدا كرد و مسلمانان به عنوان اولين گام براى پى بردن به معانى قرآن، به تحقيق و تدوين ادبيات اين زبان پرداختند و كمكم اين مسأله به صورت رشتهى تخصصىاى درآمد. اين فعاليتها به تدريج بر غناى اين زبان افزود و توانايى يافت كه ظرفى براى بيان انواع معارف عميق فلسفى، عرفانى و... شود. به بيان ديگر، زبان عربى در پرتو قرآن و اهتمام مسلمانان به قرآن، ارج و منزلتى يافت و همين ارج و منزلت باعث شد تا متخصصانى در اين عرصه پيدا شوند و به توسعهى هر چه بيشتر آن همت گمارند. اين زبان به تدريج بسترى براى معارف الهى شد؛ به نحوى كه حتى متفكران مسلمان غير عرب نيز اين زبان را براى بيان مطالب عميق خويش، بهتر از زبان مادرىشان يافتند و از اين زبان براى نوشتن كتابهاى فلسفى و عرفانى و... استفاده كردند.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مسألهى ظاهر و باطن داشتن قرآن كريم در روايات متعددى آمده است؛ از جمله روايت معروفى از پيامبر اكرم )ص( كه مىفرمايد: »ان للقرآن ظهرا و بطنا و لبطنه بطنا الى سبعة أبطن« يا: »ان القرآن أنزل على سبعة أحرف )دربارهى معناى نزول قرآن بر هفت حرف، ر.ك: ترجمهى تفسير الميزان، ج 3، ص 115 - 116. ) ، لكل آية منها ظهر و بطن و لكل حد مطلع.(همانا قرآن بر هفت حرف نازل شده است. براى هر آيهاى از آن ظاهر و باطنى هست و براى هر حدى، مطلعى هست.)«؛ علامه طباطبايى )ره( دربارهى معنى اين كه: »براى هر حدى، مطلعى هست.« مىفرمايد: براى هر يك از ظاهر و باطن قرآن كه هر يك حدى )حد، يعنى اصل معنا( دارند، يك مطلع )مطلع، يعنى معنايى كه حد، از آن ريشه مىگيرد( هست كه انسان از آن جا بر آن ظاهر و باطن اشراف پيدا مىكند. البته اين عبارت در برخى احاديث به صورت »و لكل حد و مطلع« آمده است كه در اين صورت، معنايش اين مىشود كه براى هر يك از ظاهر و باطن، يك حدى وجود دارد و يك مطلعى كه از آن مطلع، انسان به تأويل آن ظاهر يا باطن اشراف پيدا مىكند. تفسير الميزان )عربى(، ج 3، ص 74. )در ترجمه، ج 3، ص 115، اشكالاتى وجود دارد و لذا به اصل متن مراجعه شد.(. .علامهى طباطبايى )ره( پس از ذكر برخى احاديث دربارهى باطن داشتن و ذوبطون بودن قرآن، توضيح مىدهند كه اين باطن داشتن به معناى اين است كه يك آيه مىتواند بر معانى عميق و عميقترى دلالت كند؛ »مثلا آيات جهاد، معناى عميقترش، جهاد با نفس است. يا آيات مربوط به منافقين را مىتوان با نگرشى عميقتر در مورد مسلمانان فاسق به كار برد. معناى عميقتر اين آيات، انطباقش بر اهل مراقبت و ذكر و خلوت است كه اگر احيانا در مراقبت و... كوتاهى كنند، در حقيقت دچار نوعى نفاق باطنى شدهاند. معناى عميقتر اين آيات، انطباق آن است بر اهل عرفان به خاطر قصور ذاتىشان از اداى حق ربوبيت.
در اين جا دو نكته روشن مىشود:
اولا، معانى قرآن كريم داراى مراتبى است كه بر حسب اختلاف مراتب و مقامات افراد، اين معانى متفاوت مىباشد و لذا برخى از كسانى كه پيرامون مقامات ايمان و ولايت بحث كردهاند، معانى دقيقترى نسبت به معانىاى كه ما برشمرديم نيز ذكر كردهاند.
ثانيا، ظاهر و باطن دو امر نسبى است. به اين معنا كه هر ظاهرى نسبت به ظاهر خودش، باطن و نسبت به باطن خودش، ظاهر است(ترجمهى تفسير الميزان، ج 3، صص 111 - 113. .)
چنان كه مثلا در روايتى آمده است: جابر انصارى نقل مىكند كه گاه از امام باقر )ع( تفسير آيهاى را سؤال مىكردم و ايشان به نحوى پاسخ مىداد. بار ديگر كه سؤال مىكردم، پاسخ ديگرى مىداد. علتش را جويا شدم. فرمود: »يا جابر ان للقرآن بطنا و للبطن بطن، و ظهرا و للظهر ظهر، يا جابر، و ليس شىء أبعد من عقول الرجال من تفسير القرآن، ان آياته تكون أولها فى شىء و أوسطها فى شىء و آخرها فى شىء و هو كلام متصل ينصرف على وجوه(تفسير عياشى، ج 1، ص 12، حديث 8: )اى جابر! براى قرآن بطنى است و براى بطنش نيز بطنى ديگر است. همچنان كه براى آن ظاهرى است و براى ظاهرش، ظاهرى ديگر. اى جابر! براى عقول مردم، هيچ علمى دشوارتر و ديريابتر از علم تفسير قرآن نيست؛ زيرا يك آيهى قرآن ممكن است اولش دربارهى چيزى، وسطش دربارهى چيز ديگر و آخرش دربارهى چيز سومى باشد. با اين كه يك كلام است و اول و وسط و آخرش به هم متصل است، اما در عين حال به چند وجه گردانده مىشود. .
علامه طباطبايى )ره( پس از بررسى جوانب مختلف احاديث مربوط به ظاهر و باطن قرآن، نهايتا به اين نتيجه مىرسد كه: »ظاهر قرآن عبارت است از معناى ظاهرى آن، و بطن قرآن معنايى است كه در زير پوشش معناى ظاهرى قرآن نهان است. حال، چه اين كه يك معنا داشته باشد و يا معانى بسيار، و چه اين كه به معناى ظاهرى نزديك و يا از آن دور باشد و بين اين معناى ظاهرى و آن معناى بعيد، واسطهاى باشد(ترجمهى تفسير الميزان، ج 3، ص 115. .)
با اين بيان، پاسخ بخش اول سؤال معلوم شد. اما در مورد بخش دوم سؤال، يعنى اينكه: »آيا دسترسى به اين معانى عميق و اين بطون قرآن براى هر كسى ممكن است؟« بايد گفت: به يك معنا، بله و به يك معنا، خير. يعنى، از طرفى همگان بالقوه مىتوانند با تدبر در قرآن و افزايش معرفت خود نسبت به آن، تدريجا در زمرهى خواص درآيند و با معانى عميقتر آن آشنا شوند؛ و از طرف ديگر، تا وقتى كه به مرتبهى خواص نرسيدهاند، به آن معانى عميق نخواهند رسيد. البته، هر كس به فراخور فهم و ظرفيت وجودى خود از قرآن بهره خواهد گرفت. در اين جا قرآن كريم و دين اسلام امتيازى بر بسيارى از اديان ديگر دارد و آن، به تعبير علامه طباطبايى )ره( اين است كه:
»كتبى همانند اوپانيشادها )كتاب مقدس بوداييان( مشتمل بر حقايق عاليهاى است كه بعضى از افراد انگشت شمارى كه اهل ولايت الله بودهاند، آن را كشف كرده و به برخى از شاگران خود كه صلاحيت پيدا كرده بودند، تعليم و خبر داهاند. اما همهى مصيبتها از آن جا شروع شد كه اين شاگردان، آن معارف الهى و حقايق عالى را بدون اين كه در قالب بيانى ساده بريزند و هم سطح افكار عامه كنند، لخت و برهنه پيش آورده و اساس سنتهاى دينى قرار دادهاند و بر فهم سادهى عوام - كه جز با حس و محسوس الفتى ندارد، - تحميل كردهاند. نتيجهاش اين شد كه ديديم [يعنى پيدايش بتپرستى در ميان پيروان اين مكتب]. اما اسلام براى اصلاح اين مفاسد و رهايى بشر از اين محذورها، معارف عالى را در قالب بيان سادهاى ريخت تا هضمش براى فهمهاى ساده و عقول عادى آسان شود و از پس اين حجاب با حقايق تماس بگيرند؛ زيرا اين طريقه براى عوام بسيار مفيد بود؛ اما خاصه كه توانايى درك آن حقايق را دارند، بىپرده آن را در زيباترين چهره درمىيابند و از خطرها ايمن هستند. مثلا اسلام، مشكل شرك را چنين حل كرده كه استقلال در ذات و صفات را در تمامى موجودات، جز خداى تعالى نفى كرده است و دائما فهم انسان از خدا را در حد وسط تشبيه و تنزيه قرار مىدهد. مثلا در وصف خدا مىگويد: او حيات دارد؛ اما نه چون حيات ما. قدرت و شنوايى و بينايى دارد؛ اما نه همانند ما... (آياتى نظير: »ليس كمثله شىء« يا: »لا تدركه الأبصار و هو يدرك الأبصار«. ) و در عين حال به مردم دستور داده است كه در اين باره هيچ سخنى بدون داشتن علم نگويند (اعراف 169/7: الم يوخذ عليهم ميثاق الكتاب أن لا يقولوا على الله الا الحق.) و جز با حجت عقل، هيچ دعوتى را نپذيرند. به همين جهت، اسلام توانسته است:
اولا، دين خدا را با آن همه معارف، هم بر خواص عرضه كند و هم بر عوام؛ نه اين كه بعضى را براى خواص بگويد و برخى را براى عوام؛
ثانيا، عقل بشر را به كار انداخته و آن را نفى نكرده است؛
ثالثا، طبقات مختلف مردم در اجتماع انسانى را تا حد امكان به يكديگر نزديك كرده و چنين نبوده است كه طبقهاى را از اين معارف برخوردار و طبقهى ديگرى را از آن محروم كند(ترجمهى تفسير الميزان، ج 10، صص 432 - 435. .)
نتيجه اين كه، همگان قادر به استفاده از قرآن هستند؛ ولى هر كس به فراخور سطح درك خود؛ و براى بهرهگيرى بيشتر از معارف عميقتر قرآن كريم، انسان بايد همت كند و قدرت درك و فهم خود - چه قدرت ادراك عقلى و چه توان ادراك شهودى - را بالا ببرد (
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
برخي از مفسران در رابطه با نام گذاري سوره هاي قرآني ، معيارهاي زير را ارائه داده اند :
1 ـ نام سوره گاهي با عنواني که در آن سوره واقع شده يا با موضوعي که در آن سوره از آن بحث شده ، انتخاب مي شود . براي مثال : نام گذاري سوره «نساء » به اعتبار بيان احکام زنان ، سوره «مائده » به لحاظ سخن رفتن از مائده آسماني ، سوره ي «انعام » به جهت سخن از چهارپايان ، سوره «نحل » به علت تکيه بر زنبور عسل و سوره «نمل » به جهت به ميان آمدن نام مورچگان در آن است .در قرآن هاي قديمي ، ابتداي سوره مي نويسند :سوره تذکر فيها البقره ؛ سوره اي که در آن گاو ذکر مي گردد و سوره يذکر فيها آل عمران ؛ سوره اي که در آن از آل عمران سخن به ميان مي آيد .
2 ـ گاهي جمله اي از اول سوره را معرف و نام آن سوره قرار مي دهند ، چنان که گفته مي شود :سوره «اقرا باسم ربک » ، «انا انزلناه » ، « لم يکن » و نظاير آنها .
3 ـ گاهي با وصفي که سوره دارد ، به معرفي آن مي پردازند . براي مثال سوره حمد به مناسبت اينکه در اول قرآن آمده « فاتحه الکتاب » و به مناسبت هفت آيه بودنش «سبع المثاني » ناميده مي شود و ياسوره « قل هو الله » به لحاظ اينکه مشتمل بر توحيد خالص است «سوره ي اخلاص » ناميده مي شود .
4 ـ گاهي تسميه سوره به لحاظ نوع و حروف مقطعه موجود در آن است مانند : سوره ي ق ، ص ، حم ، عسق و ..
حاصل سخن اينکه اين عمل به صورت طبيعي ، شکل گرفته و نمي توان گفت به دستور رسول اکرم (ص) بوده است . به همين دليل بسياري از سوره ها ، بيش از يک اسم دارند ؛ مانند بقره، آل عمران ، نحل ، توبه ، غاشيه و ... (1)
اما بر اساس نظريه ديگر ـ که نام گذاري را توفيقي مي داند ـ هر سوره اي در قرآن کريم ، همزمان با حيات رسول اکرم (ص) داراي نام و عنوان و يا نام ها و عناويني است که از طريق وحي معين و مشخص شده بود .
در نظريه ي سومي ، علاوه برمعين بودن اسامي سوره ها در زمان حيات پيامبر (ص)پس از وفات آن حضرت نيز هر سوره اي داراي عناوين و اسامي ديگري از جانب علما گرديد . حتي بسياري از آيات نيز به جهت خصوصيات و مزايا يا به جهت مشتمل شدن شان بر موضوع خاصي داراي عناوين گرديدند . (2)
پي نوشت ها :
1 ـ ر . ک :الف . قرآن در اسلام ، ص 218 ؛ البرهان في علوم القرآن ، ج 1 ، ص 339.
2 ـ ر .ک :پژوهشي در تاريخ قرآن کريم ، ص 98 .
منبع:ماهنامه قرآني ،آموزشي نسيم وحي،شماره 8.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اگر هدف تنها مصون گشتن قرآن از تحريف بود ، نياز به حفظ قرآن و صرف هزينه هاي کلان وجود نداشت !اما آثار مختلفي بر حفظ قرآن مترتب است ؛ از جمله :
1 ـ ياد خدا
تأثير گذاري بر جان و روح حافظ ؛ به گونه اي که در هر پيش آمدي آيه مناسب با آن بر قلب حضور کند يا با يادآوري آن ، شخص وظيفه خود را در حادثه تشخيص دهد . براي مثال قرآن درباره ي وسوسه هاي شياطين مي فرمايد :ان الذين اتقوا اذا مسهم طائف من الشيطان تذکروا فاذا هم مبصرون ؛ پرهيزگاران هرگاه خيالي شيطاني عارض شان شود ، ياد [خدا ] کنند و آن گاه بينا باشند . اعراف / 201 .پس همان گونه که خيال شيطاني جان را شعله ور مي کند ، يادآوري آيات ، شعله را خاموش و دل را نوراني مي سازد . بديهي است چنين اثري بر وجود آيات قرآن ، در رايانه و دفتر يادداشت مترتب نمي گردد .
به طورکلي ، قرآن تذکره و عامل يادآوري است (1) و اين يادآوري آثار بسياري دارد که با حفظ قرآن ، بيشتر تأمين مي شود .
2 ـ شفاي دردهاي معنوي :
قرآن همان گونه که راهنما و هدايت گر در صحنه هاي مختلف زندگي است . اثر ويژه اي بر جان و قلب انسان دارد و آن درمان بيماري هاي دروني است ؛ نظير کبر ، غرور ، ترس ، اضطراب ، تشويش خاطر ، سوء ظن به ديگران ، بدبيني به سير جريان امور و ...
يکي از مهمترين ويژگي هاي قرآن ، زبان عاطفه و تأثيرگذاري آن بر عواطف و احساسات و تلطيف کردن آنها است (2) ؛ چنان که خود مي فرمايد :يا ايها الناس قد جاء تکم موعظه من ربکم و شفاء لما في الصدور و هدي و رحمه للمومنين ؛ اي مردم !از سوي پروردگارتان پندي براي شما و شفابخش دلها و رهنمود و رحمتي براي مؤمنان آمده است يونس / 57 . اين شفا بخشي هنگامي کامل مي گردد که دل در محضر قرآن باشد و داروهاي قرآني را به خود تلقين و يادآوري کند .
بنابراين توصيه مي شود ، حداقل آياتي که بر جان خود مؤثر و در درمان مشکلات روحي خود مفيد تشخيص مي دهيد ، را به حافظه و خاطر خود بسپريد . بکوشيد آن را از حد حافظه ذهني ، به باور قلبي تبديل کنيد تا در اثر اين تلقين ،قلب درمان شده و آثار شفابخش آن را شاهد باشيد .
شايد مهم ترين علت سفارش هاي مکرر به حفظ قرآن از سوي پيشوايان معصوم (ع)، رهانيدن انسان از اضطراب ، تسويش ها و آلام روحي باشد ؛ چرا که قرآن «ذکر » است و هذا ذکر مبارک انزلناه انبياء / 50 و اطمينان قلب در ذکر خدا نهفته است . الا بذکر الله تطمئن القلوب رعد / 28 ؛ و روگرداني از ذکر خدا زندگاني سخت و توأم با تنگناها و گرفتاري ها را به دنبال دارد . (3)
3 ـ تحقيق و پژوهش :
قرآن مجيد کتابي براي همه زمانها و متناسب با نيازهاي علمي همه انسان ها است . اين کتاب طوري تنظيم شده ، که به عبارت هاي آن علاوه بر معاني ظاهري ، داراي معاني باطني بسيار عميقي است . معاني باطني قرآن فراتر از دسترسي به الفاظ از طريق رايانه و کتاب است .
راه اصلي رسيدن به معاني باطني ، کشف انواع ارتباط بين آيات است . به عبارت ديگر تحقيق و پژوهش در قرآن نياز به هوشمندي ذهن و نورانيت قلب دارد .اين مهم با حفظ کردن و انس با قرآن ، بهتر امکان پذير است . (4)
پي نوشت ها :
1-«نظير آيات : مدثر / 55 ؛ عبس / 12 ؛ مريم / 16 ـ 41 ـ 51 ـ 54 ـ 56 و احزاب / 24.
2 ـ ر .ک : تفسير قرآن ، استاد شهيد مطهري ، ج 10 ، بخش اول .
3 ـ طه / 124.
4 ـ ر .ک : شهريار پرهيزکار ، چگونه قرآن را حفظ کنيم ، ص 22 ؛ اهميت و روش حفظ قرآن ، ص 9 ـ 21 .
منبع:ماهنامه قرآني ،آموزشي نسيم وحي،شماره 8.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
براى شناخت قرآن و بهرهمندى بيشتر از آن بايد مراحلى را طى كرد . مهمترين مراحل اين مسير عبارت است از:
1 . آشنايى با اهداف قرآن و محورهاى اساسى آن
2 . آشنايى با ابزار و شرايط فهم قرآن
3 . رعايت آداب تلاوت قرآن
4 . رفع موانع فهم قرآن
1 . شناخت اجمالى قرآن
هدف اين كتاب بزرگ هدايت و مخاطب آن «ناس» (همه انسانها) است; چنان كه در سوره مباركه ابراهيم مىخوانيم: «الر كتاب انزلناه اليك لتخرج الناس من الظلمات الى النور باذن ربهم الى صراط العزيز الحميد» . محورهاى كلى آيات نهفته در اين كتاب مقدس عبارت است از:
الف) يگانهشناسى و معرفى اسما و اوصاف خداوند تبارك و تعالى
ب) معادشناسى و معرفى حيات اخروى در مراحل و منازل مختلف مرگ، عالم بزرخ، قيامت كبرا و بهشت و جهنم .
حدود يك سوم از آيات قرآن كريم به اين محور اختصاص يافته است . اين امر اهميت و نقش ويژه مباحث معادشناسى در فرآيند هدايت و سعادت را مىنماياند .
ج) دعوت به تهذيب نفس وتطهير باطن: اين امر شرط رسيدن به هدايت، يعنى خروج از ظلمات به سوى نور و تقرب الى الله، به شمار مىآيد .
د) قصص انبيا و اوليا: اين بخش از آيات پيامها و معارف فراوان دارد و دقت در آنها انسان را با فراز و فرودهاى مسير كمال و روشهاى پيروزى در اين راه آشنا مىسازد .
ه) سرگذشت جنگها و برخورد كفار با اهل ايمان .
و) آيات احكام:
در اين بخش از آيات به كليات احكام و وظايف عملى يك فرد مسلمان (عبادات، معاملات و اجتماعيات مثل نماز و روزه و خمس و جهاد و بيع و نكاح) اشاره شده است و تفصيل و جزئيات آن در سخنان پيامبر اكرم (ص) و ائمه اطهار (ع) تبيين مىگردد .
2 . ابزار و شرايط استفاده از قرآن
براى برخوردارى از فهم و توان تفسير قرآن، آگاهى از ادبيات عرب، طرح سؤال، تفكر و تدبر در آيات، توجه به آراى مفسران و از همه مهمتر طهارت دل و تهذيب نفس از آلودگى ضرورت دارد .
در اين ميان، طرح سؤال بهترين شيوه براى به دست آوردن ظرافتهاى آيات الاهى است . بايد از چينش الفاظ آيات، انتخاب واژهها و ترتيب آيات پرس و جو كنيم يا با طرح سؤالهاى كلى در جست و جوى پاسخ آن از قرآن برآييم; براى مثال در جست و جوى اين باشيم كه خداوند چگونه شگردهاى شيطان را در قرآن بيان كرده است و با اين نگاه در آيات الاهى تدبر كنيم .
بعد از طرح سؤال، مهمترين مساله «بردبارى و حوصله» در پاسخيابى است . نبايد در يافتن پاسخ شتاب ورزيد و بدون رعايت قواعد ادبى و لغوى و قرائن و شواهد چيزى را به قرآن نسبت داد; زيرا خطر تفسير به راى همواره وجود دارد .
توجه به آرا و نظرهاى مفسران نيز بسيار مهم است; زيرا مىتوانيم برداشتهاى خود را با آراى آنها مقايسه كنيم و نقاط ضعف و قوت را دريابيم . «طهارت دل» اساسىترين نقش را در فهم قرآن دارد; زيرا انديشه ما تحت الشعاع آن قرار مىگيرد . قرآن خود از اين حقيقت پرده برداشته و تصريح مىكند كه «لا يمسه الا المطهرون» . همان گونه كه از نظر شرع بدون طهارت دست زدن به خطوط قرآن ممنوع است، از جهت تكوينى نيز كسى كه طهارت و صفاى دل ندارد، به شناخت دقيق قرآن دست نمىيابد .
3 . رعايت آداب
انسان به عملى كه برايش لذت بخش باشد، اشتياق دارد و از آن بيشتر بهره مىبرد . رعايت آداب تلاوت قرآن موجب شيرينى و جذابيتبيشتر عمل مىگردد . بخشى از اين آداب ظاهرى و بخشى معنوى است .
الف) تحصيل طهارت كه همان وضو گرفتن و مسواك زدن است . پيامبر گرامى اسلام مىفرمايد: «نظفوا طريق القرآن قيل يا رسول الله و ما طريق القرآن قال افواهكم قيل بماذا؟ قال بالسواك» .
ب) پناه بردن به خدا از شر شيطان و برداشتهاى ناصواب; «فاذا قرات القرآن فاستعذ بالله من الشيطان الرجيم» .
ج) جارى ساختن «بسم الله الرحمن الرحيم» بر زبان .
د) تعظيم و احترام: از جمله آدابى كه در استفاده از قرآن تاثير دارد، عظيم شمردن قرآن است; به اين معنا كه حساب ويژهاى را براى آن باز كرده، قرآن را نظير كتابهاى معمولى ندانيم . توجه به اين حقيقت كه آيات و سورهها سخن چه كسى است، حامل آن كيست، حافظ آن كيست، شارحان و مفسران آن كيانند، از عواملى است كه به بزرگداشت و تعظيم قرآن مىانجامد .
ه) نظر تعليم و تعلم داشتن: تلاوت قرآن ثوابهاى فراوان و پاداشهاى ارزشى دارد; ولى بايد تعليم و تعلم را نيز فراموش نكرد و با آن هدف به قرآن روى آورد .
و) حضور قلب و خشوع: چند لحظه تمركز در ياد خدا، رهاسازى خود از درگيرىهاى ذهنى و انتخاب زمان و مكان مناسب براى تلاوت قرآن در دستيابى به حضور قلب بسيار سودمند است .
ز) تفكر و تدبر در آيات .
ح) تطبيق آيات بر خود و جبران كمبودها و درمان دردها: براى مثال وقتى آيات ويژگىهاى اهل ايمان را تلاوت مىكنيم، بايد به خود بينديشيم و وضعيتخويش را با شاخصهاى قرآنى بسنجيم . از خداوند توفيق بيشتر بخواهيم و شاكر باشيم .
4 . موانع فهم قرآن
براساس روايات اهل بيت (ع)، امور زير انسان را از فهم درست آيات الاهى باز مىدارد:
الف) غررور علمى و خودبينى
ب) آراى باطل و عقايد نادرست
ج) گناهان و خصلت ناشايست
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
علامه طباطبائی (رحمت الله علیه) در المیزان می فرماید:
پروردگار متعال، شفاعت را در صورتی که به اذن او باشد در کلام مجیدش بدون تقیید به دنیا و آخرت اثبات کرده و فرموده است : "من ذا الذی یشفع عنده الا باذنه[1]" علاوه بر اینکه فرموده : "و لا یملک الذین یدعون من دونه الشفاعة الا من شهد بالحق و هم یعلمون[2]" و بطوری که میبینید شفاعت را حق علمایی دانسته که به حق شهادت میدهند ، و قدر متیقن از اینگونه علما ، انبیا (علیهمالسلام) هستند که از جمله آنان نبی محترم ما است .
پس اگر در شفاعت اولیای کرام از امت هم بتوان تشکیک نمود ، شفاعت این برگزیدگان خلق به هیچ وجه قابل تشکیک نیست ، مخصوصا رسول الله (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) که خود خدا هم شاهد به حق بودن وی را تصدیق کرده و فرموده : "و جئنا بک علی هؤلاء شهیدا[3]" و هم در باره علمش فرموده : "و نزلنا علیک الکتاب تبیانا لکل شیء[4]" و نیز فرموده : "نزل به الروح الامین علی قلبک[5]" .
و معلوم است وقتی قرآن که بیان کننده هر چیزی است بر قلب کسی نازل شود صاحب آن قلب عالم به قرآن خواهد بود ، و معقول نیست چنین کسی عالم به آن نباشد ، هم چنانکه معقول نیست خدای تعالی کسی را برای شهادت مبعوث کرده باشد و او خود شهادت به حق ندهد .
در آیه "لتکونوا شهداء علی الناس[6]" و آیه : "و یتخذ منکم شهداء[7]" و آیه "و تلک الامثال نضربها للناس و ما یعقلها الا العالمون[8]" علاوه بر انبیا و خاتم النبیین ، شهدا و علمای دیگری را در امت اسلام اثبات میکند ، و معلوم است که خدای تعالی جز حق اثبات نمیفرماید ، پس در امت اسلام هم شهدای به حقی هست .
و در خصوص اهل بیت پیغمبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) میفرماید :" انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا[9]" این آیه بیان میکند که اهل بیت پیغمبر (علیهمالسلام) به تطهیر خود پروردگار طهارت یافتهاند ، آیه "انه لقرآن کریم فی کتاب مکنون لا یمسه الا المطهرون[10]" هم بیان میکند که قرآن را جز مطهرون ( پاکان ) نمیفهمند ، در نتیجه اثبات میشود که اهل بیت پیغمبر (علیهمالسلام) پاکان و علمای به قرآنی هستند که تبیان هر چیز است ، و همانها در مساله شهادت به حقی که در آن لغو و تاثیم راه نداشته باشد، قدر متیقن از افراد امتند .
پس نباید گفت : توسل به این بزرگواران و آنان را در درگاه خدا شفیع قرار دادن شرک است .[11]
برای مطالعه بیشتر رجوع شود: ترجمة المیزان ج:1 ص : 238-276
پی نوشتها:
[1]کیست آن کسی که بدون اذن او در درگاه او شفاعت کند. بقره /255
[2]چیزهائی که مشرکین آنها را به جای خدا معبود خود گرفته اند مالک شفاعت نیستند ، مگر علمائی که به حق شهادت داده باشند. زخرف/ 86
[3]نساء/40
[4]نحل /89
[5]شعراء/194
[6]بقره/143
[7]آل عمران/140
[8]عنکبوت/43
[9]احزاب /33
[10]واقعه/79
[11]ترجمة المیزان ج : 7 ص : 61
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
تحدي به معناي هم آورد خواستن است قرآن مكررا ناباوران را به مبارزه وهماوردي خوانده، گويد: «اگر باور نداريد كه اين قرآن سخن خدا باشد و گمان مي بريد ساخته و پرداخته دست بشر است، هرآينه آزمايش آن آسان است، سخن دانان و سخن وران خود را واداريد تا در اين راستا نيروي خود را به كار گيرند وسخني هم چون قرآن، زيبا و شيوا، محكم و استوار، و حكمت وار، بسازند و ارائه دهند، ولي هرگز چنين اقدامي نتوانيد كرد، زيرا به خوبي مي دانيد كه قرآن همانندسخن بشر نيست».
مراحل تحدي
قرآن در چند مرحله، تحدي و هم آورد خواستن خود را مطرح كرده:
1. نخست به طور مطلق سخني همانند قرآن بياورند:
«ام يقولون تقوله، بل لا يؤمنون فلياتوا بحديث مثله ان كانوا صادقين[1]، آيامي گويند: آن را بر بافته ؟ (نه) بلكه باور ندارند! پس سخني همانند آن بياورند، اگرراست مي گويند».
2. سپس به اندازه ده سوره را مطرح نمود هرچند كوچك باشند:
«ام يقولون افتراه، قل فاتوا بعشر سور مثله مفتريات وادعوا من استطعتم من دون اللّه ان كن تم صادقين[2]، آيا مي گويند كه آن را به دروغ به ما نسبت داده است ؟
بگو: پس همانند ده سوره آن، حتي اگر افترا گونه باشد بياوريد و هر كس را كه خواهيد (به شهادت و داوري) بخوانيد، اگر راست مي گوييد».
3. آن گاه، براي آن كه از اعتبار مدعيان بكاهد، پيش نهاد كرده كه يك سوره همانندقرآن بياورند:
«ام يقولون افتراه، قل فاتوا بسورة مثله، و ادعوا من استطعتم من دون اللّه ان كنتم صادقين[3]، اگر راست مي گوييد، همانند يك سوره آن بياوريد».
4. و براي آخرين بار، با قاطعيت هرچه تمام تر، عجز و ناتواني نهايي آنان را اعلام نمود:
«و ان كنتم في ريب مما نزلنا علي عبدنا فاتوا بسورة من مثله، وادعوا شهداكم من دون اللّه ان كنتم صادقين فان لم تفعلوا و لن تفعلوا، فاتقوا النار التي وقودها الناس و الحجارة اعدت للكافرين[4]، اگر ناباوريد نسبت به آن چه بر بنده خويش فروفرستاده ايم، پس همانند يك سوره آن بياوريد، يا سوره اي از هم چون فردي بياوريدو اگر (چنين كاري را) نكرديد و هرگز نتوانيد كرد، پس پروا كنيد از آتشي كه فروزنده آن آدميان و سنگ خارا مي باشد و براي كافران آماده گرديده است».
در اين آيه ذكر آدميان در كنار سنگ خارا كنايه از آن است كه آدميان فاقد شعور وتهي از خرد و انديشه، هم چون سنگ خارا بوده و در كنار آن قرار دارند و در آتش سرسختي مي سوزند.
5. آن گاه و پس از اين تجربه تلخ و ناگوار براي ناباوران، روي سخن را به توده بشريت كرده، برابر ابديت اعجاز و تحدي قرآن را اعلام نموده است:
«قل لئن اجتمعت الا نس و الجن علي ان ياتوا بمثل هذا القرآن لا ياتون بمثله و لو كان بعضهم لبعض ظهيرا[5]، بگو: اگر تمامي انس و جن (كه در بستر تاريخ قرارگرفته اند) گرد هم آيند و بخواهند همانند اين قرآن بياورند، هرگز نتوانند، گرچه همگي پشت در پشت يك ديگر قرار گيرند».
نكته جالب
در آيات تحدي به ويژه دو آيه اخير، نكته جالبي وجود دارد كه سر اعجاز را بيش از هر چيز روشن و مبرهن مي سازد در آيه 24 سوره بقره عبارت «ولن تفعلوا» اخبار ازآينده به صورت مطلق است بدين معنا كه هرگز و براي ابديت هم آوردي با قرآن نيايد، در سوره اسرا آيه 88 نيز همه جهانيان را از هم آوردي با قرآن ناتوان دانسته است اين يك اخبار غيبي است كه جز از زبان «عالم الغيب والشهادة» امكان صدور ندارد هر نيرومند و صاحب هنري كه در مقام تحدي و هم آوردي برآيد، حداكثر مي تواند هم آوردان معاصر و مجاور خويش را تا حدودي بشناسد و باشناخت اندازه توانايي آنان و مقايسه با توانايي خويش، خود را برتر بداند ولي هرگزكسي جرات آن را ندارد كه براي آينده و براي همه جهانيان، خود را برتر شمارد، زيراشناختي به آيندگان و همه جهانيان نمي تواند داشته باشد.
ولي قرآن اين شهامت را نشان داده و با كمال جرات ناتواني بشريت را در مقابله با قرآن براي هميشه و براي همه جهانيان در پهناي تاريخ اعلام نموده، كه اين جرات و شهامت بزرگ ترين دليل اعجاز قرآن است علاوه برآن كه خود يكي ازبزرگ ترين اخبار غيبي قرآن به شمار مي رود، چنان كه گذشت.
دامنه تحدي
همان گونه كه متذكر شديم تحدي و هم آورد خواستن قرآن فراگير است، همه جهانيان را شامل مي شود و دامنه آن براي هميشه گسترده است، همان گونه كه براي ديروز بوده براي امروز و فردا نيز پابرجا است ولي برخي را گمان است كه تحدي قرآن مخصوص همان دوره اول بوده، مخاطبين آن عهد مورد تحدي قرار گرفته اند واين امر تا امروز گسترش ندارد، گرچه دليل اعجاز قرآن ـ كه همان عجز عرب آن روزاست ـ براي هميشه است يعني امروزه براي اثبات اعجاز قرآن، به عجز فصحاي عرب معاصر نزول كه از مقابله و معارضه با آن ناتوان بودند، استدلال بايدكرد، و هرگز فصحا و سخن دانان همه دوره ها مورد تحدي قرار نگرفته اند نويسنده مصري معروف «بنت الشاطي» چنين مي گويد: «معيار تحدي قرآن همان عجز فصحاي عرب در عصر بعثت است ولي دليل اعجاز آن براي هميشه است و عرب و عجم راشامل مي باشد عجز سخن سنجان عصر اول ـ كه اصل بلاغت و فصاحت اند ـ برهان قاطعي است براي روشن شدن مساله تحدي» [6] يعني عجز سخن وران آن روز كفايت مي كند و نيازي به پا برجا بودن موضع تحدي قرآن تا امروز نيست.
شايد نويسنده يادشده بيم آن داشته كه اگر گفته شود قرآن هم چنان در موضع تحدي خود پابرجا است، به ناگاه آتش كفر و الحاد ـ كه در ميان سخن دانان عرب كم نيست ـ زبانه كشد، در صدد مقابله برآمده و همانند قرآن سخني موزون و استوارارائه دهند و در پي آن بزرگ ترين پايه و ستون استوار دعوت اسلامي، از هم فروريزد ولي او بايد مطمئن باشد كه چنين اتفاقي نخواهد افتاد، زيرا قرآن بر اسلوب ويژه اي استوار است كه هرگز سخن بشري نمي تواند به آن برسد و حتي نمي تواندنزديك آن گردد، چون كه اعجاز قرآن تنها بر شيوه بياني آن استوار نيست، بلكه مجموعه لفظ و معنا، معيار اعجاز مي باشد جمال لفظ و كمال معنا، زيبايي وفريبايي عبارات، در كنار بلنداي افق محتوا قرار گرفته است كدام دانش ور و سخن ورتوانايي است كه بتواند چنين مفاهيم عاليه و نوآوري هاي وسيع و گسترده را در همه زمينه هاي معرفتي و شناختي، در چنين قالب هاي موزون و دل كش و داراي جذبه معنوي و روحاني در آورد و ساختاري چنين مستحكم و استوار در عين زيبايي منظرارائه دهد؟
تلاش در اين راه سرانجامي جز رسوايي نخواهد داشت!
در عرصه تاريخ مواضع عبرت فراواني وجود دارد كساني در صدد معارضه باقرآن برآمده اند، اما آن چه ارائه كرده اند نه تنها همانند قرآن نبوده، بلكه از درجه كلام معمولي هم فروتر افتاده است و جز عار و ننگ دست آوردي براي خود فراهم نساخته اند هر كه با خود بيانديشد تا اين تجربه هاي تلخ تاريخ را تكرار نمايد، ومواضع عبرت آن را درست ننگرد، پس اگر شرمنده خويش نگشت هرچه خواست انجام دهد «من جرب المجرب حلت به الندامة، هر كه آزمون شده اي را آزمون كند، جز پشيماني دست آوردي نخواهد داشت».
دكتر عبداللّه دراز در اين زمينه گويد: «هر كه شك و ترديدي دارد و گمان مي بردكه در ميان سخن دانان كساني هستند كه توانايي هم آوردي با قرآن را دارند، مي تواندبه آساني آن را آزمايش كند، به ادبا و سخن دانان عصر خويش مراجعه و از آنان پرسش نمايد: آيا كسي از شما توانايي هم آوردي با قرآن را دارد؟
اگر گفتند: آري «لونشا لقل نا مثل هذا[7]، اگر بخواهيم مي توانيم همانند آن بياوريم» ! پس به آنان بگويد: «هاتوا برهانكم[8]، شاهد صدق اين مدعي را ارائه دهيد» و اگرگفتند: «لا طاقة لنا به[9]، ما را توانايي آن نيست» پس به آنان بگويد: چه شهادتي بر اعجاز بالاتر از اظهار ناتواني است ؟آن گاه به تاريخ رجوع كند و از آن بپرسد: «ما بال القرون الا ولي[10]، حال گذشتگان چگونه بوده است؟» هرآينه تاريخ پاسخ خواهد داد كه هيچ كس سر خود را در مقابل قرآن نيفراشته است و آن گروه ناچيزي كه سر به سوي قرآن تافتند، با رسوايي و بار ننگ بازگشتند و روزگار برآثار آنان خط بطلان كشيد و به دست فراموشي سپرد».[11]
تحدي در برتري سخن
گاه گفته مي شود كه توانايي در صنعت سخن وري و قدرت بيان در همه مردم يك سان نيست و اين قدرت بر حسب ذوق و سليقه و نحوه انديشه و بينش هرانسان تفاوت مي كند هر فرد از افراد انساني مواهب و يافته هايي ويژه خود دارد كه ساختار و شخصيت دروني او را تشكيل داده است هر نويسنده يا صاحب سخني گوشه اي از يافته هاي شخصي خويش را ـ كه ويژه خود او است ـ ارائه مي دهد «ازكوزه برون هر آن طراوت كه در اوست» ازاين رو شيوه هاي گفتاري و نوشتاري هرنويسنده با ديگري هم سان نخواهدبود لذا چگونه مي توان مردم را به تحدي (هم آوردي با قرآن) خواند «فلياتوا بحديث مثله» [12] در صورتي كه آنان ازهم آوردي با يك ديگر نيز عاجزند؟!.
ولي پوشيده نباشد كه هم آوردي خواستن (تحدي) در آن نيست كه سخني هم سان و همانند سخن خدا بياورند گونه اي كه در شيوه بيان و نحوه تعبير كاملاهمانند باشد، زيرا اين گونه همانندي جز با تقليد امكان پذير نيست[13] بلكه مقصود از «تحدي» آوردن سخني است كه هم چون قرآن از نظر معنويت داراي جاي گاهي ارجمند و والايي بوده و در درجه اعلاي بلاغت و فصاحت قرارگرفته باشد، سخني توانا و قدرت مند، رسا و گويا، با محتوايي بلند و متين و استوارباشد علماي بيان طبق معيارهاي مشخص، درجات رفعت و انحطاط هر كلامي رامعين ساخته اند و برتري كلامي بر كلام ديگر با همين معيارها مشخص مي گردد درعلم «بلاغت» به تفصيل از آن معيارها سخن گفته شده است.
--------------------------------------------------------
[1]. طور 52: 34 ـ 33.
[2]. هود 11: 13.
[3]. يونس 10: 38.
[4]. بقره 2: 24 ـ 23.
[5]. اسرا 17: 88.
[6]. عايشه بنت الشاطئ، الاعجاز البياني، ص 66 ـ 65.
[7]. انفال 8: 31 اين آيه نقل كلام مشركين است كه در آن روزگار گفتند و خود را رسوا ساختند.
[8]. بقره 2: 111.
[9]. بقره 2: 286.
[10]. طه، 20: 51.
[11]. ر ك: عبداللّه دراز، النبا العظيم، ص 75 نمونه هايي از آن رسوايي ها را در التمهيد، ج4، ص 227 به بعدآورده ايم.
[12]. طور 52: 34.
[13]. چنان چه مسيلمه كذاب و برخي ديگر همين كار تقليدي را انجام داده، خود را رسوا ساخته اند ر ك: التمهيد، ج 4، ص 228 و 257.
ضمنا اگر اطلاعات کاملی درباره ی مقالات تحدی بخواهید می توانید به آدرسهای زیر رجون کنید:
http://www.andisheqom.com/Files/quranshenasi.php?idVeiw=3958&level=4&subid=3958
http://www.andisheqom.com/Files/quranshenasi.php?idVeiw=3959&level=4&subid=3959
http://www.andisheqom.com/Files/quranshenasi.php?idVeiw=3960&level=4&subid=3960
http://www.andisheqom.com/Files/quranshenasi.php?idVeiw=3961&level=4&subid=3961
http://www.andisheqom.com/Files/quranshenasi.php?idVeiw=3962&level=4&subid=3962
موفق باشید.
راسخون
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
«تفسير» در لغت يعنى برگرفتن نقاب از چهره و در مورد قرآن بايد بگوييم نقابى بر چهره ندارد، اين ما هستيم كه بايد نقاب از چهره جان برگيريم و پرده از ديده عقل و هوش خود كنار زنيم تا مفاهيم قرآن را دريابيم زيرا قرآن تنها يك چهره ندارد، يك چهره عمومى دارد كه براى همه گشاده است و نور مبين است اماچهره هاى ديگر آن را تنها انديشمندان مى بينند البته به هر يك به اندازه پيمانه وجود و كوشش و تلاش آميخته با اخلاص سهمى مى بخشد از اين چهره ها در احاديث تعبيربه بطون قرآن شده اما چهره هاى ديگرى از قرآن بر اثر گذشت زمان و پرورش نبوغها واستعدادها پرده از آن برداشته مى شود.
تفسير نمونه ج 1 مقدمه، مكارم شيرازى- ناصر و ديگران
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
درست است كه قسم ياد كردن در اسلام كار خوبى نيست ولى حرام نمى باشد و اگر به خاطر هدفهاى مهم تربيتى و اجتماعى و اصلاحى انجام گيرد ممكن است واجب يامستحب گردد و يك سسلسله از سوگندها از نظر اسلام بكلى بى اعتبار است:
1- اگر كسى به غير نام خدا قسم ياد كند ملزم به انجام آن نمى باشد و مخالفت آن كفاره ندارد.
2- سوگندهايى كه براى انجام كار حرام يا مكروه يا ترك واجب و مستحب باشد آن هم اعتبارى ندارد، ولى قسمهايى كه به نام خدا باشد و موضوع آن كار خوب يا لااقل كار مباحى است وفا كردن به آن واجب است و اگر كسى با آن مخالفت كند كفاره دارد.
تفسير نمونه ج 2 ص 148، مكارم شيرازى- ناصر و ديگران
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
1. معرفى برخى تفاسير شيعه
1. ترجمه تفسير الميزان، محمد حسين طباطبايى، ترجمه سيد محمد باقر موسوى همدانى، قم، جامعه مدرسين حوزه علميه، 1365.
2. تفسير نمونه، ناصر مكارم شيرازى و همكاران، تهران، دارالكتب الاسلامية.
3. تفسير تسنيم، عبدالله جوادى آملى، قم، نشر اسراء.
4. تفسير كاشف، محمد باقر حجتى و عبدالكريم بىآزار شيرازى، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1364.
5. نسيم حيات، ابوالفضل بهرامپور، هجرت، قم، 1378.
6. تفسير نور، محسن قرائتى، در راه حق، قم، 1376.
7. مخزن العرفان فى تفسيرالقرآن، نصرت امين (بانوى اصفهانى)، تهران، نهضت زنان مسلمان، 1403 ق.
8. ترجمه مجمع البيان فى تفسير القرآن، الطبرسى، مترجم: على كرمى، تهران، وزارت ارشاد اسلامى، 1380.
9. تفسير راهنما، هاشمى رفسنجانى و جمعى از محققان مركز فرهنگ و معارف قرآن، قم، دفتر تبليغات اسلامى.
10. اطيب البيان فى تفسير القرآن، عبدالحسين طيب، بنياد فرهنگ اسلامى، تهران، 1393 ق.
2. معرفى برخى تفاسير اهل سنت
1. ترجمه تفسير طبرى، ابو جعفر محمد بن جرير طبرى آملى، مترجم: حبيب يغمايى، توس.
2. ترجمه فى ظلال القرآن، سيد قطب، مترجم: مصطفى خرم دل، احسان، تهران، 1378.
3. تفسير كبير مفاتيح الغيب، امام فخر رازى، ترجمه على اصغر حلبى، اساطير، بى جا، 1371.
3. قرآن و دانش بشرى(1)
1. پيشگويىهاى علمى قرآن، مصطفى زمانى، انتشارات پيام اسلام.
2. رابطه علم و دين، عباسعلى سرفرازى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى.
3. قرآن و علوم طبيعت، دكتر مهدى گلشنى، نشر مطهر، تهران.
4. مقايسهاى ميان تورات، انجيل، قرآن و علم، دكتر موريس بوكاى، ترجمه دبير، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران.
5. پژوهشى در اعجاز علمى قرآن، دكتر محمدعلى رضايى اصفهانى، انتشارات مبين.
6. قرآن و طبيعت) 6 جلد)، دكتر عبدالكريم بىآزار شيرازى، انتشارات بعثت.
7. خدا و اختراعات از ديدگاه علم و قرآن، دكتر عبدالكريم بىآزار شيرازى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى.
8. گذشته و آينده جهان، دكتر عبدالكريم بىآزار شيرازى، انتشارات طباطبايى قم.
9. تفسير علمى قرآن، دكتر على رفيعى محمدى.
10. داروينيسم يا تكامل انواع، جعفر سبحانى، انتشارات توحيد.
11. كهكشانها در قرآن، لطفى سليمى، انتشارات انصارى.
12. نگاهى به دنياى حيوانات در قرآن كريم، جليل ابوالحب، ترجمه تقى متقى، دفتر تبليغات اسلامى قم.
13. گياهان در قرآن، دكتر محمد اقتدار حسين فارقى، ترجمه احمد نمايى، بنياد پژوهشهاى آستان قدس رضوى.
14. اسلام و طب جديد با معجزات علمى قرآن، عبدالعزيز اسماعيل پاشا، ترجمه سيد غلامرضا سعيدى، انتشارات برهان.
15. اسلام و بهداشت روانى، نويسندگان متعدد، دفتر نشر معارف.
16. استعانت از قرآن كريم در شفاى جسمانى، عليرضا نيكبخت نصرآبادى، مؤسسه فرهنگى نشر قبله.
17. موسيقى در تاريخ و قرآن، على اسماعيل پور، انتشارات ناس.
18. قرآن و مديريت و علوم سياسى، مهندس عباس زاده و همكاران، بنياد پژوهشهاى قرآنى حوزه و دانشگاه.
19. مديريت از منظر كتاب و سنت، سيد صمصام قوامى، دبيرخانه مجلس خبرگان.
20. اصول مديريت اسلامى و الگوهاى آن، دكتر ولىاللَّه نقىپور، مركز انتشارات مديريت دولتى.
4. كتابهايى پيرامون قرآن به زبان انگليسى
1. پيام قرآن، حسين لاهور، بنياد كتاب اسلامى، 1974 م.
2. قرآن مجيد، پالمر، ادوارد هنرى، آكسفورد، 1880 م.
3. قرآن محمد، راس الكساندر، لندن، 1648 م.
4. قرآن، ساوارى، كلرداتين، پاريس، ناپن و پسرش، 1783 م.
5. قرآن، هادى و فرقان، مردوس، ژوزف شارل وكتور، پاريس، اوژه فاسكل، 1926 م.
5. معرفى برخى منابع براى كتابشناسى قرآن
1. كتابشناسى كتب علوم قرآنى، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1375.
2. شناخت نامه تفاسير، محمدعلى ايازى، كتاب مبين، رشت، 1378.
3. كتابشناسى جهانى ترجمهها و تفسيرهاى چاپى قرآن مجيد، عصمت بينازق و خالد اردن، ترجمه محمد آصف فكرت، آستان قدس رضوى، 1373.
4. كتابشناسى علوم و معارف قرآنى، مبين، رشت، 1380.
5. كتابشناسى اعجاز قرآن، محمد على رضايى كرمانى، دفتر انتشارات اسلامى، قم، 1380.
6. كتابشناسى مطالعات قرآنى به زبانهاى اروپايى، مرتضى كريمى نيا، سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامى.
7. فهرست كتابهاى علوم و معارف قرآنى چاپ شده به زبانهاى لاتين، مبين، رشت، 1380.
8. كتابخانه بزرگ قرآن كريم، محمد حسن بكائى، مركز فرهنگى نشر قبله، تهران، 4731.
پىنوشت
(1) كتابشناسى اين بخش با همكارى انجمن قرآن و علم تهيه شده است كه از تلاش آن عزيزان تقدير و تشكر مىكنيم.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در ابتداى 29 سوره از سورههاى قرآن، يك يا چند حرف از حروف الفبا وجود دارد (مجموعاً 87 حرف) كه با حذف موارد تكرارى 14 حرف مىشود (يعنى نصف حروف الفباى عربى كه 28 حرف است). اينها «حروف مقطعه» ناميده مىشوند. حروف مقطعه در كتابت سرهم و به صورت يك كلمه مثل «الم، المص و» نوشته ولى هنگام خواندن جدا از هم خوانده مىشوند. براى مثال «الف»، «لام»،
«ميم» يا «الف»، «لام»، «ميم»، «صاد»، اين حروف چهارده گانه عبارت است از: «ا. ح. س. ص. ط. ع. ق. ك. ل. م. ن. ه. ر. ى».
بدرالدين زركشى از تركيب اين حروف، جمله «نص حكم، قاطع له سر» و فيض كاشانى جمله «صراط على حق نمسكه» را ساختهاند.
در رابطه با «حروف مقطعه» نظرات متفاوتى از سوى قرآنپژوهان ابراز شده كه به طور خلاصه به بخشى از آنها اشاره مىشود:
1. «حروف مقطعه» از نوع متشابهات قرآنى است كه علم آن مخصوص به خداوند است.(1)
2. حروف مقطعه هر سوره نام همان سوره است چنان كه سورههاى «يس» و «طه» و هر يك به اين اسامى ناميده شدهاند.(2)
3. هر يك از اين حروف اشاره به اسمى از اسماى حسناى الهى است و بعضى نيز رمز و اشاره به نام پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله است.
4. حروف مقطعه از ناحيه خدا، سوگندهايى است مبنى بر اينكه اين كتاب از سوى او است.(3)
5. اين حروف براى متنبه كردن مردم و برقرارى آرامش مجلس به هنگام رساندن آيات الهى از سوى پيامبرصلى الله عليه وآله است.(4)
6. اين حروف در واقع رمز و سرى ميان خداوند و رسول اكرمصلى الله عليه وآله است كه تنها پيامبر و افراد پاك مىتوانند از آنها آگاهى يابند.(5)
7. حروف مذكور براى آگاه كردن پيامبرصلى الله عليه وآله از نزول وحى و تمايز آن از سخنان بشرى نازل شده است.(6)
8. با تدبر در سورههاى داراى حروف مقطعه مشترك، روشن مىشود كه مضامين و سياق آنها با يكديگر مشابه و متناسب است.(7)
9. تمامى بحثها بر محور حكمت وجود حروف مقطعه دور مىزند و ربطى به كنه و حقيقت وجود آنها ندارد زيرا انسان از آگاهى يافتن بر آنها ناتوان است.(8)
10. اين حروف گرچه از متشابهات قرآن محسوب مىشود اما گروه راسخان در علم مىتوانند از آنها آگاهى يابند.(9)
11. اينها سرآغاز سورههايى است كه خداوند قرآن را با آنها شروع كرده است. از ميان مفسران، مجاهد اين قول را پذيرفته است.(10)
گفتنى است تفاسير ديگرى نيز درباره «حروف مقطعه» از جانب قرآنپژوهان ارائه گشته و روايات زيادى نيز در اينباره نقل شده است.(11)(12)(13)
پىنوشت
(1) ر. ك: سيوطى، الاتقان، ج 3 ص 24 تفسير طبرى، ج 1، ص 72.
(2) زمخشرى، كشاف، ج 1، ص 21.
(3) ر. ك: قرطبى، الجامع لاحكام القرآن، ج 1، ص 110.
(4) ر. ك: رشيد رضا، تفسير المنار، ج 8، ص 296.
(5) بلاغى، محمدجواد، آلاء الرحمن، ج 1، ص 64.
(6) الاتقان، ج 3، ص 31.
(7) ر. ك: تفسير الميزان، ج 18، ص 6- 8.
(8) صبحى صالح، مباحث فى علوم القرآن، ص 283.
(9) ر. ك: قاضى عبدالجبار، متشابه القرآن، ج 1، ص 13.
(10) تفسير المنار، ج 1 ص 122.
(11) تفسير البرهان، ج 1، ص 53 و ج 2، صص 206 و 277 بحارالانوار، ج 89، ص 373 تفسير نورالثقلين، ج 3، ص 320.
(12) براى آگاهى بيشتر درباره تفسيرهاى حروف مقطعه ر. ك: الف. عبدالله جوادى آملى، تفسير تسنيم، ج 2، صص 129- 69.
(13) ب. محمدهادى معرفت، تناسب آيات، صص 135- 165.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اين تصور از آيات قرآن را نمىتوان به كلى تأييد كرد. با توجه به اهداف خاص هدايتى قرآن، سورهها به تدريج نازل مىشد و آيات، در سورهها قرار مىگرفت. براى مثال در سوره «علق» (نخستين سوره نازل شده) پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله مأمور مىشود تا مردم را به سوى پروردگار يگانه دعوت كرده و آنان را به اطاعت از او فرا خواند و در عين حال به آن حضرت توضيح داده
مىشود كه: همه مردم چنين دعوتى را نخواهند پذيرفت بلكه برخى با تو برخورد خواهند كرد البته ما اين اشخاص را تنبيه خواهيم كرد و وظيفه تو تحت تأثير قرار نگرفتن از اين جريان طغيان و اطاعت محض از ما است.
يا در سوره «قلم» (دومين سوره نازل شده در مكه) به اذيت صاحبان زر و زور اشاره و نسبت ديوانگى، به ساحت پيامبرصلى الله عليه وآله دفع مىشود. اين سوره علت اين نسبت را، تحليل و انگيزههاى خاص صاحبان قدرت و ثروت مىداند و وظيفه پيامبرصلى الله عليه وآله را در برابر اين برخوردها روشن مىكند و وعده برخورد خداى متعال را با آنان مىدهد.
البته اين تنوع، لطمهاى بر وحدت موضوعى سورهها وارد نمىسازد نظير اينكه در طبيعت شاهد فضاى طبيعى و جنگلها و باغها يا فضاى وحش و محيطهاى شهرى و يا روستايى هستيم و در عين حال كه در هر يك از آنها عناصرى از ديگر فضاها وجود دارد، اما وجه غالب آنها روستا يا شهر يا جنگل و باغ است. به طور كلى زيبايى هر كدام از اين مكانها، به تركيبى است كه از بخش
هاى ديگر در خود جاى مىدهند. شهر بدون درخت و حيوان و آب و زيبا نيست و جنگل با كلبهها و حيوانات وحش و پرندگان و زيباتر مىشود به خصوص كه اين امور پراكنده، تأثير مثبتى بر جنگل يا شهر مىگذارد. پس بايسته است پراكندگى موضوعات را با وحدت موضوع محورى و اصلى هر سوره مرتبط داشت و ذكر موضوعات متنوع را به مناسبت موضوع اصلى تحليل كرد.
نكته ديگر آنكه قرآن، كتاب انسانسازى و جامعه سازى است. اين مقصد از راه پرداختن به تمام موضوعاتى كه به گونهاى با اين دو مقوله در ارتباطند، تأمين مىگردد.
بخشى از مطالب در قرآن، ابتدا از ناحيه خدا مطرح شد و پارهاى از مطالب در پاسخ به سؤالات و شبهات مردم و به تبع حوادث و وقايع بوده است. قرآن با حفظ وحدت كلى مقاصد سورهها، به اين موارد نيز پرداخته است و علت دستور پيامبرصلى الله عليه وآله مبنى بر قرار دادن آيات جديد در بعضى از سورهها، همين بوده است.
در پايان گفتنى است تنوع و گوناگونى آيات و روايات، علاوه بر آموزش مردم، براى جذب و تربيت آنان بوده است يعنى، آنان را شاد كند، بترساند، اميد بخشد، درمان كند و اما تقسيم موضوعى مباحث به طور عمده، با هدف آموزشى هماهنگ است. در نتيجه روش قرآن در بيان مفاهيم و موضوعات، منحصر به فرد است چرا كه نظام عملى و عقيدتى و اخلاقى را آميخته به يكديگر بيان
مىكند. اين بهترين روش براى هدايت است به طور مثال در جايى احكام را بيان مىكند و پس از بيان احكام، به موضوع قيامت و حسابرسى هم اشاره مىكند تا شنونده و خواننده، براى عمل تحريك شود. البته در قرآن مجيد سورههاى موضوعى نيز وجود دارد مثلًا برخى از سورهها به يك داستان و قصه اختصاص يافته است (مانند سوره يوسف) و بعضى صرفاً به مسائل توحيدى
پرداخته و برخى ديگر به موضوع قيامت. در عين حال در آياتى ديگر، همه مسائل را در سيستم و نظام واحدى تبيين كرده است. نكته مهم آنكه نبايد قرآن را كتابى بدانيم كه صرفاً براى بيان موضوعات نازل شده بلكه كتابى است براى هدايت و به همين منظور مطابق با فطرت انسانى و عواطف و احساسات و تعقّل او، خداوند اين روش را برگزيده است.
پرسمان
|
|
|
|
1 2 3 4 5 ->
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
فلسفه |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9200 سوال |
:تعداد سوالات |
|
292 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|