|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های کلیات |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
صورتهاي ممنوع تفسير به رأي، به اجمال عبارت است از:
1 ـ تفسير جاهلانه نسبت به اصل محتوا؛ يعني مطلبي از آيهاي برداشت و بر آن تحميل شود، در حالي كه آن مطلب مطابق با برهان نيست و در اين جهت فرقي نيست بين اين كه برهان مطلب فلسفي يا كلامي باشد يا تجربي و يا نقلي؛ زيرا برهان هر مطلب وابسته به سنخ آن مطلب و محتواست؛ اگر محتوا از معارف تجريدي بود، اثبات آن مضمونْ برهان فلسفي ياكلامي ميطلبد و اگر محتوا از مسائل تجربي بود، اثبات آن شاهد آزمايشي و تجربه طلب ميكند. چنانكه اگر از قصص و سيرههاي انبيا و اوليا (عليهمالسلام) بود اثبات آن، سند معتبر نقلي ميخواهد.
پس اگر مطلبي وابسته به يكي از رشتههاي عقلي يا نقلي بود و بدون دليل، از آيه استظهار شد و بر آن تحميل گشت، سپس آيه بر معناي تحميلي حمل شد، چنين تفسير جاهلانهاي تفسير به رأي و ممنوع است و قرآن كريم در اين باره به عنوان يكي از جوامعالكلم بدون اختصاص به مسئله تفسير، راجع به منع قول بدون علم ميفرمايد: "ولا تَقْفُ ما ليس لك به علم إنّ السمع والبصر والفؤاد كلّ أولئك كان عنه مسئولا".(1)
2 ـ تفسير جاهلانه نسبت به اراده جدّي متكلم و اسناد محتوا به او؛ يعني مطلبي از آيه برداشت شود كه آن مطلب از جهت اسناد به برهان مناسب خود اعم از عقلي، تجربي و نقلي صحيح و تامّ است، ليكن از جهت اراده جدّي متكلم و اين كه وي همين محتوا را از آيه اراده كرده، نيازمند به دليل معتبر است و دليلي كه عهدهدار صحت استناد محتواي مزبور به متكلم است يا عقلي است و يا نقلي؛ اگر دليل عقلي تامّ بر استحاله يا بطلان معناي ديگر و عدم تناسب محتواي ديگر با پيام آيه اقامه نشد، يا دليل نقلي معتبر بر اراده خصوص معناي مزبور از آيه مورد نظر، ارائه نشد، اسناد اراده جدي و حتمي خصوص مطلب معهود به متكلم از سنخ تفسير به رأي مذموم است. وظيفه مفسّر در اين حال، استناد احتمالي معناي مزبور به متكلم است؛ يعني محتواي ياد شده را بايد يكي از معاني احتمالي مراد متكلم بداند و بگويد: ممكن است متكلمْ اين محتوا را اراده كرده باشد، نه اين كه بگويد حتماً همين را اراده كرده است، نه غير آن را.
3 ـ تفسير جاهلانه نسبت به اراده جدّي متكلم و اسناد اراده احتمالي به وي؛ يعني مطلبي از آيه برداشت شود كه با برهان مناسب با فنّ خود مطابق است، ليكن دليل عقلي يا نقلي معتبر قائم است كه متكلم در خصوص آيه محلّ بحث، حتماً آن را اراده نكرده، بلكه محتواي ديگري را اراده كرده است؛ كه در اين صورت نه تنها اسناد قطعي مطلب مزبور به متكلم نارواست و از قبيل تفسير به رأي مذموم است، بلكه اسناد احتمالي آن به متكلم نيز از اين قبيل خواهد بود؛ زيرا با قيام شاهد عقلي يا نقلي معتبر بر عدم اراده مطلب مزبور از طرف متكلم و اراده مطلب ديگر، نميتوان محتواي ياد شده را از معاني احتمالي آيه دانست.
به هر تقدير، همه اينها از نظر قرآن كريم ممنوع است و دليل قرآني بر منع امور ياد شده، يكي آيه "... ألم يُؤخذ عليهم ميثاق الكتاب أن لا يقولوا علي الله إلا الحق ودرسوا ما فيه والدار الاخرة خير للذين يتقون أفلا تعقلون"(2) است؛ زيرا بر اساس اين آيه، اسناد مطلب غير عالمانه به خداوند روا نيست و عالمانه نبودن آن به دو قسم است: يكي آن كه اصل مطلب مطابق علم نباشد؛ ديگر آن كه گرچه اصل مطلب صحيح و علمي است، ليكن اسناد مطلب علمي به خداوند بدون شاهد باشد كه روا نيست؛ زيرا گرچه خداوند هر چه ميفرمايد عالمانه و علمي است، اما در خصوص آيه محل بحث، آيا فلان مطلب علمي را اراده كرد، يا مطلب علمي ديگر را، نيازمند به دليل جداگانه است. اگر دليل بر حصر مطلب صحيح اقامه شد، فقط همان مطلب محصور به صورت معيّن به خداوند اسناد داده ميشود وگرنه به صورت احتمال به خداوند مستند خواهد بود.
دليل قرآني ديگر بر منع اسناد چيزي به خداوند با عدم علم به استناد، آيه "أتقولون علي الله ما لا تعلمون"(3) است؛ زيرا چيزي را كه معلوم نيست خداوند گفته باشد، نميتوان به ذات اقدس وي اسناد داد، هر چند آن مطلب در جاي خود صحيح باشد، ولي اثبات اراده جدّي خداوند نسبت به آن مطلب معيّن از آيه محلّ بحث، نيازمند به دليل است و بدون دليل نميتوان چيزي را به خداوند اسناد داد.
البته اگر آن مطلب باطل باشد، نظير شرك و بتپرستي، اسناد آن به خداوند افتراي مهم و "ظلم أفْحَش" است و اگر اصل مطلب درست باشد و در خصوص آيه محلّ بحث بدون دليل به خداوند اسناد داده شود "ظلم فاحش" خواهد بود. تنها موردي كه ميتوان به خداوند اسناد داد آن است كه اصل مطلب في نفسه، صحيح باشد و استناد صدور آن به خداوند نيز احراز شده باشد.
4 ـ تفسير و نسبت غافلانه به اراده جدّي متكلّم در صورتي كه اصل مطلبِ برداشت شده از آيه محل بحث صحيح باشد و متكلم نيز همان مطلبِ درست را اراده كرده باشد، ليكن مفسِّرْ راهي براي اثبات اراده متكلم نداشته باشد و يا آن را نپيموده باشد؛ كه در اين صورت با اين كه حُسْنِ فعلي محفوظ است، ليكن حُسْنِ فاعلي محفوظ نيست؛ زيرا مفسِّر بدون تحقيق از صحّت استناد مطلب مزبور به متكلم، آن را به وي نسبت داده است و اين كار دوم روا نبود؛ گرچه كار اول يعني اصل استنباط مطلبِ معهودْ از آيه محلّ بحث درست بوده است. از اين جا ميتوان گفت: مفسِّر دو كار انجام داد كه اوّلي واجدِ حُسن بود و دومي فاقد حُسن؛ زيرا كار دوم گرچه تصادفاً مطابق با واقع شد، ليكن مفسِّر در اين كار، برهاني فراهم نكرد و بدون بينش حركت كرد. او گرچه بدون تصادم به مقصد رسيد، ليكن از توبيخ تجرّي و سرزنش سركشي مصون نيست.
5 ـ تفسير غافلانه نسبت به اصل محتوا در صورتي كه هم آن مطلب معهودْ في نفسه صحيح باشد و هم آن محتواي صحيح را متكلم اراده كرده باشد، ليكن مفسِّر مزبور نه تنها درباره صحت صدور و استنادِ مطلبِ معيّن به متكلم تحقيقي نكرده، بلكه در صحت اصل مطلب نيز هيچگونه تحقيقي نكرده است و صرفاً به تخمين خود هم آيه را معنا كرده و هم معناي تخميني خود را به متكلم اسناد داده است.
چنين تجرّي و بيباكي نيز ميتواند مشمول تفسير به رأي باشد كه شاهد بيمبالاتي مُفَسِّر و محروميّت وي از قِماط احتياط و از حِزام حزم لازم است؛ زيرا چنين مُفَسِّري هم در استنباط مطلب از آيه، به رأي خود بسنده ميكند و به ادلّه آن نميپردازد و هم در اسناد محتواي آن به متكلم به پندار خويش مراجعه ميكند، نه به شواهد عقلي يا نقلي؛ پس او رأيپسند است و بدون علم سخن ميگويد؛ خواه مطابق با واقع قرار بگيرد و خواه نگيرد و در اين بيمبالاتي بين اصل استنباط مطلب از آيه و بين اسناد آن به متكلم فرقي قائل نيست. پس او به رأي خود تفسير ميكند، نه به دليل و به رأي خويش اسناد ميدهد، نه به شاهد، و اطلاق دليلِ "مَنْ فسّر القرآن برأيه..."(4) يا اطلاق دليلِ "من قال فى القرآن بغير علم... من تكلم فى القرآن برأيه"(5) از برخي جهات شامل صورتهاي ياد شده خواهد شد.
1 ـ سوره إسراء، آيه 36.
2 ـ سوره اعراف، آيه 169.
3 ـ سوره اعراف، آيه 28؛ سوره يونس، آيه 68.
4 ـ بحار، ج 89، ص 110.
5 ـ همان، ص 111.
مأخذ: ( تفسیر تسنيم، ج 1، ص 180)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
البته شواهد عقلي و ادلّه علمي و آنچه بشر از راه عقل نه وهم و خيال و قياس و گمان تحصيل ميكند، يكي از منابع تفسير قرآن است، نه همه آن. بنابراين، بررسي همه معارف قرآني از يك سو و تأمّل در همه احاديث و سِيَر و اسباب نزول وابسته از سوي ديگر هم لازم است. از اين رو معناي بعضي از نصوصِ ناهي از تفسير به رأي روشن خواهد شد.
مثلا ً، آنچه از حضرت امام صادق (عليهالسلام) رسيده است كه: "ليس شىء أبْعَد من عقول الرجال منه [القرآن] إنّ الآية لتنزل أوّلها فى شىء وأوسطها فى شىء وآخرها فى شىء وهو كلام متصل ينصرف علي وجوه"(1)، راجع به تحذير از استقلالخواهي در فهم قرآن و يا از اكتناهطلبي آن است؛ بدين معنا كه، هيچ مفسري مجاز نيست به صرف براهين عقلي و شواهد علمي، آيه قرآن را معنا كند و از شواهد نقلي اعم از قرآني و روايي و تاريخي غفلت كند و يا اين كه با جمعبندي ادله عقلي و نقلي دعوي اكتناه كند و بگويد: رأي من موافق عُمق پيام قرآن است. غرض آن كه، چنين نصوصي هرگز در صدد منع از اصل تفسير عالمانه يا در جهت منع حجيّت ظواهر قرآن نيست.
همان طور كه قبلا ً اشاره شد و از تنظير به قضا نيز بر ميآيد، وِزان تفسير به رأي وِزان قضاي بين متخاصمين به رأيْ است كه اگر آن رأي تصادفاً موافق با واقع نيز باشد، گرچه چنين داوري داراي حُسْنِ فعلي است، ليكن بر اثر فقدان حُسن فاعلي و تجرّي هتّاكانه و اقدام بيباكانه قاضيِ جاهل، حكم كيفر الهي و عقاب به آتش نيز براي او محفوظ است. تفسير به رأي نيز همين طور است. در خصوص باب قضا چنين آمده است: "رَجَلٌ قضي بحق وهو لا يعلم فهو فى النار"(2)؛ اگر كسي جاهلانه داوري كند و غاصبانه بر مسند قضا تكيه زند اهل دوزخ است؛ هر چند اتفاقاً قضاي او مطابق با واقع باشد. البته ممكن است عقوبت چنين قاضي كمتر از عقوبت كسي باشد كه جاهلانه، منصب قضا را تصاحب كرده و حكم او نيز مخالف با واقع شده است. در تفسير به رأي نيز چنين تفاوتي راه دارد، ولي اصل حرمت فقهي و دوزخ كلامي همچنان محفوظ است. سبب مَنع قضاي بدون علم و تفسير به رأي اقدام جاهلانه است، خواه علم به خلاف هم حاصل باشد يا نه. البته در صورت علم به خلاف، گناه چنين مفسّري مضاعف و كيفر او نيز دو چندان است.
آنچه از برخي قدما نقل شده كه از تفسير قرآن تحاشي داشتند و از اقدام به آن اجتناب ميورزيدند، همانند تحرّز گروهي از محتاطان نسبت به افتا و همچنين نسبت به فصل خصومت و داوري بين متخاصمان است كه از تصدّي آن دوري ميجستند. از اين رو در جايي كه حدود معناي آيه روشن بود، از تفسير درايي آن صرف نظر نميكردند و آنچه از پيشگامان تفسير، يعني صحابه و پيروان آنان رسيده است، همگي آن از سنخ تفسير روايي نبود، بلكه از قبيل تفسير درايي بود و طبق اختلاف استعدادها و برداشتها و استنباطهاي متنوعْ تفسير ميكردند. از طرف ديگر، اگر تفسير قرآن منحصر به موارد وجود روايت تفسيري باشد، لازم ميآيد كه بسياري از آياتْ تفسير نشود؛ زيرا روايات تفسيريِ مأثور بسيار اندك است.
1 ـ تفسير برهان، ج 1، ص 19.
2 ـ بحار، ج 75، ص 247.
مأخذ: ( تفسیر تسنيم، ج 1، ص 178)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
تفسير به معناي روشن ساختن چيزي كه ضروري و هويدا نيست و به معناي پردهبرداري از چهره جمله يا لفظي كه معناي آن آشكار و واضح نيست، مطلبي نظري است كه چونان آراي نظري ديگر بايد به بديهي برگردد و در ظلّ مطلبي بيّن و آشكارْ مُبَيّن گردد و از اين جهت فرقي بين مفرد و قضيّه هم نيست؛ زيرا مبادي تصوري همانند مبادي تصديقي گاهي ضروري است و زماني نظري و تفسير در هر دو قسم جاري است.
تفسير يك نحو تصديق است؛ زيرا حكم به اين كه معناي آيه و مقصود خداوند از آيه چنين است، نوعي قضيه و مسئله است. از اين رو علم تفسير همانند علوم ديگر، داراي مبادي و مسائل است و در تعريف تفسير همانند علوم ديگر بايد قيد "به قدر طاقت بشري" مأخوذ شود. تفسير هر كلامي اعم از ديني يا غير ديني و كلام ديني اعم از قرآني يا روايي بايد روشمند باشد تا بتوان آن را به متكلم آن كلام اسناد داد. كلام هيچ متكلمي را نميتوان به رأي خود تفسير و سپس آن را به متكلمش اسناد داد و در اين جهت نيز فرقي بين كلام ديني با غير ديني نيست؛ گرچه تفسير به رأي متون ديني با خطر عقوبت الهي همراه است.
تفسير به رأي يا بر اثر "جهل" در مقابل علم و آگاهي است يا بر اثر "جهالت" در قبال عقل و وارستگي؛ كه يكي به نقص عقل نظري بر ميگردد و ديگري به ضَعْف عقل عملي. هر آيهاي كه بر خلاف قواعد علمي "يعلّمهم الكتاب والحكمة" و بر خلاف فضايل نفساني "يزكّيهم"(١) تفسير شود، تفسير آن به رأي است و در اين جهت فرقي بين آيات دعوت عام و آيات احكام و معارف خاص نيست؛ يعني چيزي كه صريح و نصّ و ضروري است نيازي به تفسير ندارد، خواه از سنخ دعوت عام و هدايت همگاني باشد و خواه ناظر به بيان احكام فقهي و مانند آن و چيزي كه ضروري نبوده بلكه نظري است و صريح نبوده، بلكه آميخته با مورد سؤال و تأمّل است، به تفسير نياز دارد و در اين باره تفسير به رأي صحيح نيست.
پس از تفسير قرآن به رأي اين است كه با معيارهاي مفاهمه عرب مطابق نباشد و نيز موافق با اصول و علوم متعارفه عقلي نباشد و همچنين مطابق با خطوط كلي خود قرآن نباشد و...؛ اما تفسير درايي مصونِ از آفتهاي ياد شده رواست. شاهد اختصاصِ مزبور، محفوف بودن نصوصِ ناهيِ از تفسير به رأي به قرائن متعدد است؛ زيرا در بعضي از آنها چنين آمده است: "من فسّر القرآن برأيه فقد افتري علي الله الكذب ومَن أفتي بغير علم لعنته ملائكة السماء والأرض. كل بدعة ضلالة وكل ضلالة سبيلها إلي النار"(٢). در اين حديث، تفسير به رأي در كنار اِفتاي بدون علم قرار گرفته، هر دو از مصاديق بدعت تلقّي شده است. معلوم است كه مراد از فتواي بدون علم همان افتاي به رأي است وگرنه، مجتهد جامع شرايط افتا گرچه رأي خود را اظهار ميدارد، ليكن آن رأي عالمانه هرگز مصداق افتاي بدون علم نيست. در تفسير به رأي نيز مطلب همين طور است.
أميرالمؤمنين (عليهالسلام) نيز ميفرمايد: "قال الله جلّ جلاله: ما آمن بى مَن فسّر برأيه كلامى وما عَرَفَنى من شبّهنى بخَلقى وما علي دينى مَن استعمل القياس فى دينى"(٣). در اين حديث تفسير به رأي در رديف تشبيه خالق به مخلوق و در كنار قياس قرار گرفت كه هر دو از علوم متعارفه و اصول بَيّن علمي تهي است و قهراً جاهلانه است، نه عالمانه.
امام صادق (عليهالسلام) در پاسخ پرسشي درباره قضا و حكومت فرمودند: "من حكم برأيه بين اثنين فقد كفر ومَن فسّر برأيه آيةً من كتاب الله فقد كفر"(٤). در اين حديثْ تفسير به رأي در رديف داوري جاهلانه و خودسرانه ياد شده است؛ يعني اگر قضاي داور به استناد علم مستفاد از شواهد و ادلّه يا به استناد گواهي و سوگند نبود، فقط به رأي و هواي قاضي تكيه دارد. تفسير قرآن به رأي نيز به همين معناست. اگر با قانون مفاهمه از يك سو و شواهد عقلي و قرآني از سوي ديگر و در موارد لزوم و عدم محذور دور، موافق با شواهد روايي از سوي سوم مطابق نبود مذموم است.
١ ـ سوره بقره، آيه 129.
٢ ـ تفسير برهان، ج 1، ص 18.
٣ ـ همان.
٤ ـ همان، ص 19.
مأخذ: ( تفسیر تسنيم، ج ١، ص ١٧٥)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
گرچه هر مفسّر بر اساس قطعي كه دارد عمل كرده، آيه قرآن را طبق علم يقيني خود تفسير ميكند، ليكن لازم است به عنوان بحثي از علوم قرآني و تفسيرشناسي توجه كرد كه با كدام قطع ميتوان متن مقدّس را تفسير كرد؛ زيرا برخي از يقينها، چنانكه روشن خواهد شد، توان تفسير ظاهر آيه را ندارد و بعضي از آنها چنين قدرتي دارد. البته ممكن است در آن صورتي كه بر اثر يقين خاص بتوان مسير ظاهري آيه را عوض كرد، چنين يقيني خطا باشد و مطابق با واقع نباشد، ليكن مفسّر مزبور، اگر در مبادي تقصير نكرده باشد معذور است.
قطع به يك مَبْدأ تصديقي اگر از سنخ يقين به مطلب عرفان نظري، فلسفي، كلامي، منطقي و رياضي باشد، به طوري كه ثبوت محمول براي موضوع به نحو ضروري و انفكاك آن از موضوع محال باشد، چنين قطعي مفيد ضرورت است؛ زيرا بر اساس امتناع جمع نقيضين، سلب محمول از موضوع محال خواهد بود. از اين رو آيه قرآن يا حديث مأثور حتماً مطابق با چنين قطعِ مفيد ضرورت، تفسير خواهد شد.
اما اگر يقين به يك مبدأ تصديقي از سنخ قطع به مطلبي تجربي بود، بايد متفطّن بود كه اولا ً قطع به مطلب آزمايشي دشوار است؛ چون استقراي تام صعب است و تحصيل قياسِ خفيْ كه باعث تحقق تجربه ميشود و آن را از استقراء جدا ميكند، مستصعب. بنابراين، به آساني نميتوان به امري تجربي يقين منطقي حاصل كرد و ثانياً بر فرض كه قطع تجربي به ثبوت محمول براي موضوع حاصل گردد، چنين يقيني غالباً يكجانبه است؛ يعني قطع به ثبوت محمول براي موضوع پديد ميآيد، امّا هرگز نميتوان راهي براي "حصر محمول در موضوع" و "انحصار اتصاف موضوع به محمول" گشود؛ زيرا محصول تجربههاي مكرّر اين است كه تا كنون هر چه آزمايش شد همين بود كه فلان موضوع داراي فلان محمول است و فلان محمول براي فلان موضوع ثابت بوده است (قطع به دوام)، ليكن يقين به ضرورت ثبوت محمول براي موضوع حاصل نميشود؛ به طوري كه اگر به نحو اعجاز و خرق دوام و عادت، وضع ديگري پديد آيد و آن راه عادي و دائمي مخروق شود امتناع لازم آيد تا در مورد آيه محل بحث كه مثلا ً داعيه اعجاز و خرق عادت در مورد معيّن را دارد محال باشد؛ يعني قطع تجربي بيش از "دوام" و "عادت" مفيد چيز ديگري به عنوان "ضرورت" نيست. از اين رو با معجزه بودن يك مطلب خارق عادي منافاتي ندارد.
پس با يقين تجربي نميتوان آيه مورد بحث را، به عنوان اين كه بر خلاف علم است، بر خلاف ظاهر حمل كرد؛ زيرا اعجاز همواره بر خلاف عادت بوده است، ولي هيچگاه بر خلاف ضرورت عقلي نيست؛ مثلا ً آنچه درباره آتشْ تجربه شده اين است كه هرگاه با بدن انسان برخورد كرد آن را ميسوزاند، اما آيا اين احراق و احتراق ضروري است يا عادي؟ آيا با مجرد برخورد آتش با بدن انسان علّت تام سوزاندن و سوختن حاصل شده تا انفكاكناپذير باشد، يا چنين چيزي بيش از استمرار "عادت" و فوق "دوام" چيز ديگري به عنوان "ضرورت عقلي" و "امتناع انفكاك" را ثابت نميكند؟
پس جريان حضرت خليل (عليهالسلام) و مصون بودن آن حضرت بعد از ورود در آتش محال عادي است، نه عقلي و از اين رو با معجزه ثابت خواهد شد و دليلي بر حمل آيه "يا نار كوني برداً وسلاماً علي إبراهيم"(١) بر خلاف ظاهر آن وجود ندارد، يا مثلا ً داستان ركود آب جاري و پيدايش مسير خشك در وسط نيل روان و ديگر موارد اعجازآميز، همگي از سنخ محال عادي است، نه عقلي.
اصل كلي در همه اين موارد آن است كه برهان منطقي بر "ضرورت ثبوت محمول براي موضوع" و يا "انحصار" آن اقامه نشده است. از اين رو هم ممكن است محمولي از موضوع عادي و مألوف خود جدا شود و هم همان محمول براي موضوع اَجْنبي و غير مأنوس ثابت شود؛ زيرا نه دليلي بر ضرورت در مورد اول و نه برهاني بر انحصار در مورد دوم وجود دارد. پس بايد در حمل آيه بر خلاف ظاهر يا نص مشاهده كرد كه قطع موجود در مسئله منطقي است يا رواني و اگر منطقي بود دليل آن مفيد "ضرورت" است يا "دوام" و اگر مفيد ضرورت بود به نحو "انحصار" است يا نه؛ زيرا اگر محصول دليل مسئله، دوام محمول براي موضوع بود نه ضرورت آن، انفكاك محمول از موضوع به نحو اعجاز ممكن است و اگر ضرورت آن به نحو انحصار نبود، تحقق آن محمول براي غير موضوع مألوف به عنوان خرق عادت ميسّر است. پس در تفسير آيه يا حديثْ به صرف قطع به يك مطلب نميتوان از ظاهر يا نص آن منصرف شد و بر خلاف آن حمل كرد.
١ ـ سوره انبياء، آيه 69.
مأخذ: ( تفسیر تسنيم، ج ١، ص ١٧١)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قرآن كريم كتابي جهاني و جاودانه است؛ به طوري كه نه مرزهاي جغرافيايي و حدود اقليمي حوزه رسالت آن را مرزبندي ميكند و نه مقاطع امتداد زمان را بر قلمرو شمول و فراگيري آن تأثيري است و چنين كتابي در غايب همانند حاضر جاري است و بر گذشته و آينده همانند حال منطبق ميشود. احكام و اوصافي كه قرآن كريم براي خود بيان ميكند فراتر از مرزهاي مكاني و زماني است.
از اين ويژگي قرآن كريم در روايات به "جَرْي" تعبير شده است؛ امام باقر (عليهالسلام) ميفرمايد: آياتي كه درباره اقوامي نازل شده، اگر پس از مرگ آن اقوام، بميرد از قرآن چيزي باقي نميماند؛ ليكن همه قرآن تا آسمانها و زمين برپاست، بر اقوام و ملل و اشخاص و اشيا جاري است: "ولو أن الآية إذا نزلت فى قوم ثم مات أولئك القوم ماتت الآية لما بقى من القرآن شىء ولكن القرآن يجرى أوله علي آخره مادامت السماوات والأرض...".(١)
همچنين آن حضرت ميفرمايد: همه آيات قرآن داراي ظاهر و باطن است... برخي از [مصاديق] آن گذشته و برخي هنوز نيامده است. قرآن همانند مهر و ماه در جريان است: "عن الفضيلبن يسار قال سئلت أبا جعفر (عليهالسلام) عن هذه الرواية: "ما فى القرآن آية إلاّ ولها ظهر وبطن". فقال: ظهره تنزيله وبطنه تأويله، منه ما مضي ومنه ما لم يكن. يجرى كما يجرى الشمس والقمر كما جاء تأويل شىء منه. يكون علي الأموات كما يكون علي الأحياء..."(٢). در اين حديث شريف انطباق آيات قرآن كريم بر مواردي كه به واسطه تحليل به دست آمده از قبيل جري شمرده شده است.
بسياري از رواياتي كه در تفاسير روايي مانند "نورالثقلين" و "برهان" آمده و از آن به عنوان "روايات تفسيري" ياد ميشود، در پي تفسير آيه نيست؛ زيرا تفسير به معناي بيان معاني الفاظ و جملههاي قرآني است و بيشتر آن احاديث از اين قبيل نيست، بلكه در پي تطبيق آيه بر برخي از مصاديق و در موارد فراواني تطبيق بر بارزترين مصداق آن است، همان گونه كه آيه كريمه "غير المغضوب عليهم ولا الضّالين" بر يهود و نصارا تطبيق شده است و نشانه تطبيقي بودن چنين رواياتي آن است كه اوّلا ً، عناويني مانند "المغضوب عليهم" و "الضالين" عام است و مصاديق فراواني دارد و ذكر يك مصداق هرگز به معناي عدم انطباقِ مفهوم جامع بر ساير مصاديق نيست؛ مگر اين كه دليلي بر انحصار باشد؛ چنانكه در تذكر آينده خواهد آمد. ثانياً، همين عناوين در رواياتي ديگر، بر گروههايي جز يهود و نصارا منطبق شده است؛ مانند تطبيق "المغضوب عليهم" بر نُصَّاب و "الضالين" بر مردّدين ناآشناي با امامان (عليهمالسلام). ثالثاً، در برخي روايات عنوان "الضالين" بر هر دو گروه يهود و نصارا منطبق شده است.(٣)
شاهد ديگر بر تطبيقي بودن بسياري از روايات تفسيري آن است كه حضرت امام باقر (عليهالسلام) در بياني جامع به خيثمه فرمودند: ثلث قرآن درباره ما و دوستان ماست و ثلث آن درباره دشمنان ما و دشمنان پيشينيان ماست و...: "يا خيثمة! القرآن نزل أثلاثاً: ثلث فينا وفى أحبّائنا وثلث فى أعدائنا وعدّو من كان قبلنا و...".(٤)
بنابراين، اين گونه روايات بر فرض صحت و تماميت سند و جهت صدور، هرگز گستره شمول و عموم معناي آيه را محدود نميكند و بيان مصداق كامل يا يك مصداق، مصاديق ديگر را نفي نميكند و دست مفسر را در تطبيق آيه بر ساير مصاديق آن نميبندد؛ بلكه آيه داراي معنايي عام است و همچنان به عموم خود باقي است.
فايده و نقش روايات تطبيقي آن است كه با تبيين برخي مصاديق آيه، مفسّر را در ارائه معناي كلي راهنمايي ميكند.
تذكّر: در برخي موارد مصداق آيه منحصر و محدود است و قانون جري و تطبيق در خصوص آن آيات راه ندارد؛ همانند آيه ولايت: "إنّما وليكم الله ورسوله والذين امنوا الّذين يقيمون الصلوة ويؤتون الزكوة وهم راكعون"(٥)، آيه مباهله: "فمن حاجّك فيه من بعد ما جاءك من العلم فقل تعالَوْا ندع أبناءنا وأبناءكم ونساءنا ونساءكم وأنفسنا وأنفسكم ثم نبتهل..."(٦) و آيه تطهير: "إنّما يريد الله ليُذْهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهّركم تطهيراً".(٧)
١ ـ تفسير عياشي، ج 1، ص 10.
٢ ـ بصائر الدرجات، ص 216.
٣ ـ نورالثقلين، ج 1، ص 24 ـ 25.
٤ ـ تفسير عياشي، ج 1، ص 10.
٥ ـ سوره مائده، آيه 55.
٦ ـ سوره آل عمران، آيه 61.
٧ ـ سوره احزاب، آيه 33.
مأخذ: ( تفسیر تسنيم، ج ١، ص ١٦٧)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قرآن كريم در سه جهت مستقل است:
1 ـ در اصل حجيّت؛ زيرا قرآن معجزهاي الهي است كه حجيت آن ذاتي و در ناحيه سند قطعي و بينياز از غير است. البته مراد از ذاتي در اين جا ذاتي نسبي است وگرنه حجت ذاتي همان مبدأ اوّلي است.
2 ـ در دلالت ظواهر الفاظ؛ زيرا وابستگي قرآن به احاديث معصومين (عليهمالسلام) در اين بخش (آن گونه كه اخباريان ميپندارند) مستلزم دور محال است. بنابراين، آنچه از الفاظ قرآن استفاده ميشود، اعم از آن كه طبق نصّ باشد يا ظهور به طور استقلال حجت است. گرچه مستفاد از ظهور مطلبي است ظنّي، نه قطعي.
3 ـ در ارائه خطوط اصلي و كلي دين.
پس قرآن در همه شئون خود مستقل است و وابستگي به غير خود ندارد؛ ليكن چون دين در ارائه پيام نهايي خود هم به قرآن وابسته است و هم به سنت معصومين (عليهمالسلام)، از اين رو در محدوده "ارائه دين قابل اعتقاد و عمل" قرآن و سنت جداييناپذير است؛ بدين معنا كه قرآن عهدهدار تبيين خطوط كلي دين است و سنت عهدهدار "تبيين حدود و جزئيات و تفاصيل احكام".
و اما روايات به دو دسته تقسيم ميشود: يكي روايات ظنّيالصدور و ديگري روايات قطعيالصدور؛ اما رواياتي كه صدور آن از معصومين (عليهمالسلام) ظني است (سنت غير قطعي) هم در سند وابسته به قرآن كريم است و هم در دلالت؛ اما در سند، از اين جهت كه قرآن كريم نسبت به كسي كه نبوّت رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) با معجزه ديگر براي او اثبات نشد پشتوانه اعتبار سخنان پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) است بيواسطه، و پشتوانه سخنان عترت طاهرين (عليهمالسلام) است با واسطه، و اما در دلالت، از اين جهت كه حجيّت محتواي احاديث غير قطعي در گرو عدم مخالفت محتواي آن با قرآن كريم است و عرضه روايت غير قطعي بر قرآن براي تشخيص حجّت از غير حجّت است و تميز صدق و كذب و حق و باطل.
اما احاديث قطعيالصدور تنها در ناحيه سند، يعني اصل حجيّت (نه سند مصطلح رجالي) نسبت به كسي كه نبوّت رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) از راه معجزه ديگر براي وي ثابت نشده باشد به قرآن وابسته است و پس از تأمين اصل حجيت آن به وسيله قرآن در همه شئون همتاي قرآن كريم است؛ يعني در طول قرآن كريم حجت مستقل غير منحصري است كه همانند قرآن محتوايش حجت و همسان قرآن ميزان سنجش سنت غير قطعي است. از اين رو احاديث عرض بر كتاب، سنت قطعي را همانند قرآنْ ميزان ارزيابي سنت غير قطعي ميداند.
حاصل اين كه، اولا ً، ثقلين هرگز از يكديگر جدا نخواهند شد، بلكه با هم متحدند و بر روي هم يك حجّت الهي هستند؛ منتها يكي اصل و ديگري فرع و همچنين يكي متن و ديگري شرح است (قرآن و عترت نه جدايند و نه در عرض هم). پس دين در ارائه پيام نهايي خود هم به قرآن وابسته است هم به سنت.
ثانياً، قرآن كريم كه هم در سند و هم در حجيت ظواهر و هم در ارائه خطوط كلي دين نيازمند به غير خود، يعني احاديث نيست و حدوثاً و بقائاً مستقل است، نسبت به روايات كه حدوثاً و بقائاً تابع قرآن است، ثَقَل اكبر به شمار ميآيد؛ چون مراد از استقلال، استقلالِ نسبي است، نه نفسي. از اين رو اعتماد به اصول عقلايي در فهم معاني الفاظ قرآن منافي استقلال آن در حجيت و دلالت نخواهد بود.
ثالثاً، محدوده وابستگي روايات به قرآن هم در ناحيه اعتبار سند است (چه در سنت قطعي و چه در سنت غير قطعي) و هم در ناحيه اعتبار متن (در خصوص سنت غير قعطي). اما پس از تأمين اصل اعتبار سنت به وسيله قرآن، سنت نيز حجت مستقل غير منحصري است همتاي قرآن.
مأخذ: ( تفسیر تسنيم، ج ١، ص ١٥٣)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
جداييناپذيري ثقلين بدين معنا نيست كه امام (عليهالسلام) همواره مصحفي را به همراه خود دارد؛ بلكه به معناي عدم انفكاك امامت و وحي قرآني از يكديگر است؛ امامان (عليهمالسلام) مبيّن و مفسّر قرآن كريم و شارح جزئيات و تفاصيل و نحوه اجراي كليات آن هستند و قرآن نيز انسانها را به معصومين (عليهمالسلام) ارجاع و به سنّت آنان بها ميدهد.
اگر پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در حديث ثقلين، سخن از جداييناپذيري ثقلين به ميان نميآورد، جاي اين توهم بود كه تمسك به هر يك، به تنهايي، براي هدايت بشر كافي است؛ اما بخش پاياني حديث شريف ثقلين بر خلاف اين پندار باطل قرآن و عترت را به عنوان دو حجّت مستقلي كه در مدار تبيين دين كامل، يعني دين قابل اعتقاد و عمل به هم بستگي دارند و هيچكدام از ديگري مستغني نيستند مطرح ميكند.
بنابراين، قرآن كريم با اين كه در اصل حجيت و همچنين در دلالت ظواهر مستقل است و وابستگي آن به روايات در اين بخش، مستلزم دور خواهد بود، هرگز حجّت منحصر نيست. روايات نيز گرچه پس از تثبيت اصل حجيت آن به وسيله قرآن (چه در سنت قطعي و چه در سنت غير قطعي) و بعد از احراز عدم مخالفت آن با قرآن (در خصوص سنت غير قطعي) حجتي مستقل است، ليكن حجت مستقلِ منحصر نيست و اين دو حجت مستقل غير منحصر همراه با حجت مستقل سوم، يعني برهان عقلي، سه منبع مستقلِ غير منحصر معارف دين است كه با ملاحظه و جمعبندي نهايي هر سه منبع ميتوان به پيام خدا و حكم قطعي الهي دست يافت. پس مفاد حديث شريف ثقلين اين نيست كه تمسك به هر يك از قرآن و عترت، بدون تمسك به ديگري مايه هدايت است.
استقلال در حجيّت بدين معنا نيست كه يك دليل با قطع نظر از ساير ادله راهگشا باشد و در هيچ مرحلهاي به غير خود توقف نداشته باشد و مولا و عبد بتوانند به وسيله آن بر يكديگر احتجاج كنند و اين كه در بحثهاي اصولي و فقهي گفته ميشود كتاب و سنت و عقل از منابع و مستندات احكام است، بدين معنا نيست كه هر يك حجت مستقل و مستغني از ادله ديگر است؛ بلكه بدين معناست كه اينها سه منبع مستقلي است كه چون حجيت هر يك انحصاري نيست، براي دستيابي به احكام الهي بايد همه ادله سهگانه را ملاحظه و جمعبندي كرد؛ مثلا ً اگر درباره فرعي از فروع فقهي همانند وجوب عدل و حرمت ظلم، سه دليل (قرآني، روايي و عقلي) اقامه شد به منزله آن است كه سه آيه از قرآن بر فرع مزبور دلالت داشته باشد.
استناد و استدلال به آيات قرآن براي اعتقاد و عمل، هرگز با قطع نظر از روايات نخواهد بود؛ زيرا مقيِّدات، مخصِّصات و شواهد آيات قرآن در روايات آمده است و اگر پس از فحص در روايات، هيچ گونه مقيِّد، مخصِّص و شارحي براي آيه مُعَيّني يافت نشد، ميتوان گفت پيام و رهنمود آيه مزبور براي اعتقاد يا عمل چنين است.
روش فقيهان نيز چنين است كه بدون فحص از مقيد و مخصص در روايات، به آيات قرآن استدلال نميكنند؛ زيرا رجوع به قرآن بدون فحص در روايات از قبيل رجوع به عام قبل از فحص از مخصص است كه آن را روا نميشمارند. به عام قبل از فحص از مخصص نميتوان براي اعتقاد يا عمل استناد كرد. در استدلال به روايات نيز (در خصوص سنّت غير قطعي) بايد ابتدا آن را بر قرآن عرضه و با آن ارزيابي كرد؛ تا در صورت عدم مخالفت با قرآن دومين حجّت ديني تأمين گردد. بنابراين، بازگشت حجّت دوم، يعني حديث تام و معتبر به اين است كه گويا آيه ديگري از قرآن بر فرع فقهي مزبور دلالت داشته باشد.
دلالت عقل بر آن فرع فقهي كه با محكمات قرآني هماهنگ است نيز دليل سوم را فراهم ميآورد. اجماع نيز به سنّت معصوم باز ميگردد و همانند روايات بايد بر قرآن كريم عرضه شود و در صورت عدم مخالفت با آن حجّت خواهد بود.
با اين بيان روشن شد كه ثَقَلين از يكديگر جداييناپذيرند؛ قرآن كريم "ثَقَل اكبر" است و دلالت ادلّه گوناگون عقلي و نقلي بر مطلب معين به منزله دلالت آياتي از قرآن بر آن مطلب خواهد بود و ادلّه قرآني، روايي و عقلي بر روي هم به منزله دليل يگانه و حجّت واحد است.
حاصل اين كه، قرآن و عترت براي ارائه دين كامل و صالح براي اعتقاد و عمل دو ثَقَل متحدند، نه يك واحد و نه دو ثَقَل جدا از يكديگر. بر اساس حديث شريف ثقلين، عترت منهاي قرآن، "عترت منهاي عترت" خواهد بود و همچنين قرآن منهاي عترت به منزله "قرآن منهاي قرآن" خواهد بود. پس قرآن و عترت در ارائه دين جامع، به منزله يك حجّت الهي هستند. محدوده استقلال قرآن و سنت و همچنين منطقه همبستگي ثقلين در مبحث بعدي روشن خواهد شد.
مأخذ: ( تفسیر تسنيم، ج ١، ص ١٥٠)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بررسي منهج تفسير "قرآن به قرآن" جزو علوم قرآني محسوب است و تحليل روش تفسير "قرآن به حديث" گذشته از لزوم آگاهي به علوم قرآني، نيازمند حديثشناسي است و بايد از قواعدِ علم حديث پيروي كند.
نكتهاي كه در حديثشناسي مطرح است و در مسئله عَرْض حديث بر قرآن كريم سهم كليدي دارد آن است كه اولا ً، سنّت به دو قسم منقسم است: يكي قطعي و ديگري غير قطعي. ثانياً، آنچه بايد بر قرآن عرضه شود سنّت غير قطعي است و هرگز سنّت قطعي نيازي به عرض بر قرآن ندارد؛ زيرا صدور آن از مقام عصمت قطعي است و چنين صادري يقيناً به خداوند منسوب است. ثالثاً، سنّت قطعي همانند قرآن كريم گذشته از بينيازي از عَرْض بر منبع ديگر، خودش به عنوان منبع جداگانه مورد عَرْضِ سنّت غير قطعي است؛ يعني حديث غير يقيني همان طور كه بر قرآن عرضه ميشود، بر سنّت قطعي نيز معروض ميگردد. رابعاً، گرچه سنّت قطعي از دو جهت همانند قرآن كريم است؛ يعني در بينيازي از عَرْض بر منبع ديگر و در اين كه خودش منبع عرض سنّت غير قطعي بر آن است، همانند قرآن كريم است، ليكن حجيَّت و اعتبار آن متوقف بر ثبوت رسالت رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) است و رسالت آن حضرت متوقف بر معجزه بودن قرآن است (در صورتي كه رسالت پيامبر به معجزه ديگر تكيه نكند).
بنابراين، رتبه حجيّت و اعتبار قرآن كريم قبل از ثبوت رسالت رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) است؛ در حالي كه ثبوت رسالت آن حضرت مقدم بر اعتبار و حجيّت سنّت قطعي اوست؛ زيرا خود سنّتِ قطعيْ معجزه نيست تا ذاتاً معتبر و حجّت باشد؛ بلكه به واسطه رسالت رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) به اعجاز قرآن كريم وابسته است. در نتيجه، اعتبار سنّت قطعي همتاي حجيّت قرآن كريم نيست؛ بلكه از لحاظ رتبه متأخر از آن است. البته براي اثبات احكام شرعي چارهاي جز رجوع به سنت همانند منابع غني و قوي ديگر نيست.
شايان ذكر است كه، سنّت قطعيْ فراوان نيست؛ زيرا مهمترين حلقه ارتباطي امّت با سنّت رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) اهلبيت عصمت و طهارت (عليهمالسلام) بودهاند كه متأسفانه مهجور و محجور شدند؛ چنانكه نشر و تدوين حديث كه يكي از بهترين راههاي صيانت سنّت و بقا و دوام آن بود با تأسّف تام تا مدت مديدي محجور و ممنوع بود و اگر اهلبيت عصمت (عليهمالسلام) محكوم به انزوا نميشدند و كُرسيِ ثِقافت و مسندِ تدريس و تعليم از آنان غصب نميشد و ديگران جامه خلافت را تقمّص نميكردند، علم شريف حديث به وضع بهتري ظهور كرده، محتواي آن نيز زهور بيشتري مييافت و قهراً بر حجم سنّت قطعي نيز افزوده ميشد.
صعوبت فهم سنّت
گرچه يكي از بهترين و لازمترين راههاي شناخت قرآنْ تفسير آن به سنّت معصومين (عليهمالسلام) است، ليكن بايد توجه داشت كه فهم سنّت نيز همانند فهم قرآن كاري است بس دشوار؛ زيرا معارف اهلبيت عصمت و طهارت (عليهمالسلام) همتاي مطالب قرآن كريم، قول ثقيل است و ادراك قول وزين صعب است؛ خواه به صورت قرآن تجلّي كند و خواه به صورت سنّت تبلور يابد؛ زيرا ريشه هر دو از "لدن" (نزد) خداي عليّ حكيم است. از اين رو در تعريف سنّتشناسي نيز، قيدِ "به قدر طاقت بشري" مأخوذ است؛ چنانكه در معرفت قرآن نيز همين قيد اخذ شده است.
افزون بر دليل مزبور، سند ديگر صعوبت فهم سنّت، سخن حضرت امام صادق (عليهالسلام) است كه ميفرمايد: حضرت رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در همه مدت عمر شريفش با بندگان خدا، به مقدار فهم نهايي و انديشه نهاني و عمق شهود و ژرفاي دانش خود سخن نگفت: "ما كَلَّم رسول الله العبادَ بكُنْهِ عَقْلِه قطّ"(١)؛ ذكر چند نكته درباره اين حديث شريف سودمند است:
1 ـ مقصود از عنوانِ "عباد" افراد عادي و متعارف است وگرنه اهلبيت عصمت، مانند اميرالمؤمنين و ساير معصومين (عليهمالسلام) مشمول حديث مزبور نبوده، چنين گفتاري از آن انسانهاي نوراني كه به مثابه جان پيامبرند و همه آنان در نشئه وحدت نور واحد بودهاند: "أشهد... وأنّ أرواحكم ونوركم وطينتكم واحدة طابتْ وطهرت بعضها من بعض"(٢) منصرف است؛ چنانكه علومي كه اهلبيت (عليهمالسلام) آن را از رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) بر اثر وراثت ولايي ، نه ميراث حقوقي و عادي، به ارث بردهاند نشانه آن است كه حديث ياد شده ناظر به اشخاص متعارف است.
2 ـ خداوند سبحان پيامبر خود را به جود و سخا ستود و هر گونه ضِنَّتْ و بخل را درباره نشر معارف الهي از آن حضرت (صلي الله عليه و آله و سلم) سلب كرده، فرمود: رسول خدا هيچگونه ضِنّت و بخلي نسبت به بازگويي مطالب غيبي ندارد و هر چه را از نشئه ملكوت دريافت كرد به نشئه ملك ابلاغ ميكند: "وما هو علي الغيب بضنينٍ"(٣)؛ چنانكه هر چه در نشئه ملك املاء، ابلاغ و انشاء فرموده است، همگي برگرفته از نشئه ملكوت بوده است: "وما ينطق عن الهوي * إن هو إلاّ وحي يُوحي"(٤). پس رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) هم از جهت نقل معارف از غيب به شهادت، جواد و امين و معصوم است و چيزي را كتمان نميكند و هم از جهتِ املاء، انشاء و ابلاغْ متعبّد و متوقّف و معصوم است؛ به طوري كه تا چيزي را نيابد نميگويد. عصمت پيامبر گرامي از اين دو جهتْ قطعي است و آنچه فعلا ً مورد نظر است عدم كتمانِ گزارشهاي غيبي است.
آيه مزبور گرچه به طور يقين شامل آيات قرآن ميشود، ليكن منحصر در آن نيست؛ بلكه ميتوان معارف قدسي را كه از آن به حديث قدسي ياد ميشود مشمول آيه ياد شده دانست؛ يعني رسول گرامي (صلي الله عليه و آله و سلم) نسبت به هيچ معرفتي، ضنين و بخيل نبود تا آن را نگويد و كتمان كند؛ مگر آن كه مطلب سرّي و خصوصي در ميان باشد كه اغيار نسبت به آن نامحرم باشند و دستور كتمان آن از طرف خداوند باشد.
3 ـ سنّت همه انبيا و اولياي الهي اين بود كه با مردم به مقدار ادراك آنها سخن ميگفتند؛ چنانكه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: "إنّا معاشر الأنبياء أمرنا أن نكلّم الناس علي قدر عقولهم"(٥). پس آنچه درباره رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) آمد به عنوان يكي از سُنَن جامع نبوّت عامّ است، نه ويژه سنّت رسول اكرم(صلي الله عليه و آله و سلم).
4 ـ منظور از عدم تكليم به كنه عقل رسول (صلي الله عليه و آله و سلم) ميتواند اين باشد كه همه اسرار باطني به طور تفصيل و الفبايي و روان، در اختيار همه كساني كه برابر با فرهنگ محاوره و اصول مفاهمه مطالب ديگران را ميفهمند و مقاصد خود را اظهار ميدارند، قرار نميگيرد؛ زيرا همگان در ادراك اسرار الهي يكسان نيستند؛ بلكه سخن رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) مانند قرآن كريم مشتمل بر ظاهر و باطن، تنزيل و تأويل و محكم و متشابه است و نيل به عمق قولِ حضرت رسول (صلي الله عليه و آله و سلم) كه مستلزم اكتناه حقيقتِ خود قائل خواهد بود، ميسور غير اهلبيت عصمت و طهارت (عليهمالسلام) نيست.
5 ـ همان طور كه به قاري قرآن، مفسِّر و مبيّن آن، عامل به احكام آن و متخلّق به اخلاق آن گفته ميشود: "اقْرَأ وَارْقَ"(٦)، به حديثشناسِ متعبّد، متخلّق، عامل به احكام و عارفِ به حِكَم نيز ميگويند: اقرأ وارقَ؛ از اين رو در تعريف علم حديثْ شايسته بلكه بايسته است كه قيد "به قدر طاقت بشري" اخذ شود؛ چون علوم مستفاد از بشر عادي را ميتوان به طور اكتناهْ دريافت؛ ليكن پي بردن به كنه گفتههاي كساني كه از "لَدُنْ"، "أمّ الكتاب" و "كتاب مبين" خبر مييابند و گزارش ميدهند مقدور افراد متعارف نخواهد بود.
6 ـ از انضمام حديث مزبور به وحدت سنخِ انسانهاي كامل، معصوم و خليفةالله، دو مطلب استفاده ميشود كه به يكي تصريحاً و به ديگري تلويحاً پرداخته شد: يكي آن كه حديث مزبور منصرف از اهلبيت (عليهمالسلام) است؛ زيرا رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) هر مطلبي كه برابر كنه عقل خود مييافت ميتوانست براي اهلبيت عصمت (عليهمالسلام) بازگو كند و آنان نيز كاملا ً آن را درك ميكردند. ديگر آن كه خود اهلبيت عصمت (عليهمالسلام) همانند رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) با كنه عقل خود با افراد متعارف سخن نگفتهاند (به همان معنايي كه تبيين شد).
7 ـ آنچه درباره صعوبت و استصعاب امر اهلبيت (عليهمالسلام) رسيده است، ناظر به موارد متنوع و گوناگون است كه برخي از آنها به ولايت تكويني و علم غيب آنان مربوط است كه ادراك آن به طوري كه منزه از غلوّ و مبرّاي از تفويض باطل باشد صعب است و بعضي از آنها به خلافت سياسي و رهبري امّت اسلامي باز ميگردد؛ كه تحمّل آن براي دنيازدگانِ مُتَقمِّص به كسوت غاصبانه خلافتِ تَيْم و عَدِي يا دلباختگان به طعام اَدْسَم اموي يا دلهره دارندگان و جَبانان از سيفِ مسموم ناكثان و قاسطان و مارقان مُسْتَصْعَب است.
برخي از آنها نيز به معرفت ملكوت و برتر از آن بر ميگردد كه سمت و سوي آن فراتر از "بُعْدُ الهِمَم" وعُمْق و ژرفاي آن فروتر از "غَوْصُ الفِطَن" است، كه نه با سرمايه علم حصوليِ حكيمان و متكلمانِ متعارف پرواز به آن مرتبه ميسور است و نه با دستمايه علم حضوري عارفان و شاهدانِ مَشْهُودْ، غواصّي به عمق آن ميسّر.
عناوينِ مأخوذ در لسان احاديثِ صعوبت و استصعاب متعدد است؛ مانند: "امر"، "علم" و "حديث". كساني كه تحمّل حمل عطاياي آن ذوات نوري را دارند، از فوز و فيض مطاياي ويژه الهي متنعّمند و آنانْ "مَلَك مقرّب"، "نَبيّ مُرْسَل" و "عَبْدِ مُمْتَحن به تقواي خدا" هستند. از اين رو در تعريف علم حديث، لازم است قيدِ "به قدر طاقت بشري" مأخوذ گردد؛ مثلا ً اگر ادراك اسماي حسناي چهارگانه "هو الأول والاخر والظاهر والباطن"(٧) و همچنين معرفت رجوع انقلابگونه اشياء به طرف خداوند: "يُعَذّب مَن يشاء ويرحم مَن يشاء وإليه تقلبون"(٨) و مانند آن، صعب است و آيات مزبور با تقدير، حذف مضاف و نظير آن تفسير ميشود، ادراك معناي دخول خداوند سبحان در همه ذرّات اشياء بدون امتزاج و خروج وي از همه آنها بدون بينونتْ نيز مستصعب است: "ليس فى الأشياء بوالجٍ ولا عنها بخارج".(٩)
8 ـ سرّ دشواري ادراك صحيح سنّت معصومين (عليهمالسلام) همانند راز سختي ادراك درست قرآن كريم دو چيز است: يكي ثَقِيل و وزين بودن كلام كه مستلزم صعوبت تحمّل فكري آن است، به ويژه آن كه متكلم يعني خداوند خود قرآن را ثقيلْ وصف كند: "إنّا سنلقي عليك قولا ً ثقيلا ً" (١٠) و اهلبيت عصمت (عليهمالسلام) گفتار خويش را سَخْت و صعب معرفي كنند؛ چنانكه حضرت اميرالمؤمنين (عليهالسلام) ميفرمايد: "إنّ أمْرَنا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لا يحمله إلاّ عبد مؤمن امتحن الله قلبه للإيمان"(١١)؛ همچنين پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) ميفرمايد: "إنّ حديث آل محمد صعب مستصعب"(١٢) و ديگري آن است كه متكلم در كلام خويش متجلّي است؛ چنانكه حضرت علي (عليهالسلام) درباره قرآن فرمود: "فتجلّي لَهمْ سبحانه فى كتابه من غير أن يكونوا رأوه"(١٣)، و همين معنا درباره تجلي نبوّت، رسالت، ولايت و امامت در احاديث ويژه آنان نيز صادق است.
چون هر متكلمي در زير زبان خود نهفته است: "المرء مَخْبوءٌ تَحْتَ لِسانه"(١٤) و خداوند و خلفاي حقيقي او نيز در كلام خاص خود تجلّي دارند و چون هاضمه فرهنگ محاوره و دستگاه مفاهمه و آينه ادبيات بشري توان تحمّل تجلّي متكلم آسماني و ارائه ملكوت آن را ندارد، براي مخاطبان بسيار دشوار است كه با كورهراه علوم گسترده ادبي و باريكراه قوانين معاني و بيان و بديع و تنگناي واژگان انساني پي به مقصود متكلم فرا طبيعي ببرند و آن متكلم را از راه مشاهده تجلّيگاه او به خوبي بشناسند، يا بر مقصود نهايي و نهاني او به طور عميق واقف گردند.
9 ـ راز صعوبت دانش ناب نسبت به سنّت معصومين (عليهمالسلام) همواره يكسان نيست؛ زيرا براي محققانِ مطاع و متبوع وقتي صعب ميشود كه ستاره برهان يا خورشيد شهود آنان افول كند؛ خواه دولت درخشان آنها مستأجل باشد يا مستعجل. اگر فروغ دروني برهانپرور يا برق لامع نهاني عرفانپرور آنان سهمي از دوام داشته باشد، دولت كريمه انديشه حصولي يا شهود حضوري آنان بهرهاي از استئجال داشته، جزو فيضهاي ماندگار است و اگر همانندِ "بَرْق خاطِفْ" براي خائض در تيرگيها باشد، محكوم به استعجال خواهد بود: "ليس فى البرق الخاطف مستمتعٌ لمن يخوض فى الظلمة".(١٥)
١ ـ اصول كافي، ج 1، ص 23.
٢ ـ مفاتيح الجنان، زيارت جامعه.
٣ ـ سوره تكوير، آيه 24.
٤ ـ سوره نجم، آيات 3 ـ 4.
٥ ـ روضه كافي، ص 268.
٦ ـ بحار، ج 8، ص 133.
٧ ـ سوره حديد، آيه 3.
٨ ـ سوره عنكبوت، آيه 21.
٩ ـ نهج البلاغه، خطبه 186، بند 15.
١٠ ـ سوره مزّمل، آيه 5.
١١ ـ نهج البلاغه، خطبه 189، بند 4.
١٢ ـ اصول كافي، ج 1، ص 401.
١٣ ـ نهجالبلاغه، خطبه 147، بند 2.
١٤ ـ همان، حكمت 148.
١٥ ـ بحار، ج 74، ص 286.
مأخذ: ( تفسیر تسنيم، ج ١، ص ١٤١)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
خداوند كه خود عهدهدار تلاوت آيات، تعليم كتاب و حكمت و تبيين معارف الهي و تزكيه نفوس است، همان را بر عهده انبياي خود و نيز بر عهده خصوص حضرت رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) گذاشته است. خداوند خود را تالي آيات معرفي ميكند: "نتلوا عليك من نبأ موسي وفرعون بالحق لقوم يُؤمنون"(١) و نيز خود را مبيّن آيات و هادي سنّتها(٢) و همچنين مزكّي نفوس معرفي كرده است.(٣)
آنگاه همين اوصاف سهگانه را به رسول خود اسناد ميدهد(٤)؛ چنانكه تبيين را به نحو عموم از خصايص نبوّت عام ميداند: "وما أرسلنا من رسولٍ إلاّ بلسان قومه ليبيّن لهم"(٥) و همين معنا را به نحو خصوص به رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) مأموريت داده، در نتيجه وظيفه علمي مردم را هم روشن ميكند: "وأنزلنا إليك الذكر لتبيّن للناس ما نزّل إليهم"(٦)، "وما أنزلنا عليك الكتاب إلاّ لتبيّن لهم الّذي اختلفوا فيه"(٧)؛ چنانكه لزوم تبيين آيات و احكام الهي را بر عهده عالمان دين قرار ميدهد: "وإذ أخذ الله ميثاق الّذين أوتوا الكتاب لتبيّننّه للناس".(٨)
يكي از بهترين و لازمترين راههاي شناخت قرآن، تفسير آن به سنت معصومين (عليهمالسلام) است. سنت معصومين، چنانكه گذشت، يكي از منابع علم تفسير و اصول بررسي و تحقيق براي دستيابي به معارف قرآني است. عترت طاهرين (عليهمالسلام) بر اساس حديث متواتر ثقلين همتاي قرآن بوده، تمسك به يكي از آن دو بدون ديگري مساوي با ترك هر دو ثقل است و براي دستيابي به دين كامل اعتصام به هر كدام بايد همراه با تمسك به ديگري باشد.
تفسير قرآن به سنّت گرچه لازم و ضروري است، ليكن چنين تفسيري در قبال تفسير قرآن به قرآن، همانند ثَقَل اصغر است در ساحت ثَقَل اكبر؛ يعني در طول آن است، نه در عرض آن و معيّت آن دو با هم به نحو لازم و ملزوم است، نه به نحو ملازم و به نهج طولي است، نه عَرْضي تا سنّت ابتدا در عرض قرآن باشد و بتواند متعرّض آن گردد و بر آن اعتراض كند و معارض آن شود؛ همان طور كه دو حديثْ همتاي يكديگر است و هر كدام نسبت به ديگري حق تعرّض، اعتراض و معارضه دارد و سرانجامِ چنين تعارضي توقّف يا تخيير يا ترجيح يكي بر ديگري است؛ بلكه آنچه اولا ً حجّت است كلام خداست و آنچه را كه ثانياً خداوند در قرآن حجت قرار داد، يعني سنّت معصومين (عليهمالسلام)، مديون حجيّت قرآن است. البته پس از استقرار حجيّت، حدوثاً و بقاءً، آنگاه سنت و قرآن متلازم يكديگر است. البته ممكن است رسالت نبي اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) با معجزه ديگري غير از قرآن ثابت شود كه در اين صورت حجّيتِ سنّت فرع بر حجّيت قرآن و برابر رهنمود قرآن نخواهد بود؛ ليكن لزوم عَرْضِ بر قرآن و پرهيز از تعارض و تباين با قرآن در خصوص سنّت غير قطعي در هر حال ضروري است.
آنچه هم اكنون بحث ميشود دو چيز است: يكي عترت، يعني انسانهاي كامل، معصوم و خليفةالله و ديگري سنّت بهجا مانده از آن ذوات نوري (عليهمالسلام). اما خود عترت گرچه در حديثِ قطعي ثَقَلين، به عنوان ثَقَل اصغر ياد شدهاند، ليكن همان طور كه در رساله جداگانه بحث شد(٩)، در نشئه وحدت، هرگز حقيقت انسانِ كاملِ معصومْ از حقيقت قرآن مجيد جدا نيست و به هيچ وجه نميتوان اثبات كرد كه قرآن، يعني كلام خدا، بر حقيقت خليفه تامّ الهي كه او هم كلمه علياي خداست برتري دارد؛ چنانكه فقيه نامور اماميه كاشف الغطاء (قدّسسرّه) به گوشهاي از اين مبحث اشاره كرده است(١٠)، نه به اوج آن؛ چون تحرير چنان مطلبِ سميك، رفيع، عريق، انيق و عميقي در دسترس چنين فقيهي هم نيست؛ "لو كان لبان". به هر تقدير، بحث كنوني درباره بررسي قرآن و عترت نيست، بلكه درباره قرآن و سنت است.
اما سنّت معصومين (عليهمالسلام) لازم است توجه شود كه اولا ً، خداوند سبحانْ كلامِ اصيل و غير محرّفِ خود را به عنوان "نور"، "تبيان" و مانند آن معرفي ميكند و اين اوصافْ اختصاصي به قرآن كريم ندارد؛ چنانكه درباره خصوصِ كتابِ حضرتِ موساي كليم (عليهالسلام) ميفرمايد: "قل من أنزل الكتاب الذي جاء به موسي نوراً وهديً للناس"(١١)، "واتيناهما الكتاب المستبين"(١٢)، "ثم اتينا موسي الكتاب تماماً علي الذي أحسن وتفصيلا ً لكل شيء"(١٣)، "... وتفصيلا ً لكل شيء"(١٤). چيزي كه نور، مستبين و تفصيل همه چيز است، حتماً درباره خودش نيز روشن، آشكار، مفصّل و مبسوط است و نيز درباره پيامبران ديگر بدون اختصاص به رسول خاص ميفرمايد: "... جاءُوا بالبينات والزبر والكتاب المنير"(١٥)؛ هر پيامبري كه به همراه خود كتاب آورد، آن كتاب روشن و روشنگر است و هيچ ابهامي در آن نيست؛ مگر آن كه تيرگي تحريف و تاريكي تبديلِ بشري در آن راه يابد كه چنين رَخنه باطل و تيرگي نابجا هرگز به قرآن كريم ره نيافته و نخواهد يافت: "لا يأتيه الباطل من بين يديه ولا من خلفه".(١٦)
ثانياً، خداوند سبحان پيامبر خود را اعم از خاتم (صلي الله عليه و آله و سلم) و غير خاتم به عنوان مُبَيِّنِ رهآوردِ وحي و شارحِ رهتوشه الهام و مُعَلّمِ كتاب و حكمت معرفي ميكند: "وما أرسلنا من رسولٍ إلاّ بلسان قومه ليُبيّن لهم فيضلّ الله من يشاء ويهدي من يشاء وهو العزيز الحكيم"(١٧)، "... ولكن كونوا ربانيّين بما كنتم تعلّمون الكتاب..."(١٨) و درباره خصوص رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) گذشته از عنوانِ مُبَيّن و معلّم كتاب و حكمت(١٩)، وصف ممتاز "سراج منير" را نيز ياد ميكند: "يا أيّها النبي إنّا أرسلناك شاهداً ومبشراً ونذيراً * وداعياً إلي الله بإذنه وسراجاً منيراً".(٢٠)
سنت هيچ پيامبري، مباين، معارض و مخالف با متن كتاب آسماني او نيست و اين مطلب هم اختصاصي به سنّتِ پيامبر خاتم (صلي الله عليه و آله و سلم) ندارد؛ زيرا عقل برهاني كه سلطان و مرجع قطعي اين معارف است چنين فتوا ميدهد كه هرگز خداوند سبحان سخنان متباين، متعارض و متخالف ندارد و اين مطلب از احكام نبوّت عام است، نه ويژه پيامبر خاتم؛ چنانكه فتواي سنّت قطعي معصومين (عليهمالسلام) نيز امضاي فتواي عقل است؛ زيرا رهآورد يقيني سنّت اسلامي، لزوم عَرْضَه حديث بر قرآن است، تا مخالف آن مطرود و غير مخالف آن مأخوذ گردد.
١ ـ سوره قصص، آيه 3. نيز ر.ك سورهبقره، آيه252؛ سورهآلعمران، آيه58و108 و سورهجاثيه، آيه6.
٢ ـ سوره نساء، آيات 26، 176، و....
٣ ـ سوره نساء، آيه 49.
٤ ـ سوره بقره، آيات 129، 151؛ سوره آلعمران، آيه164؛ سورهجمعه، آيه 2....
٥ ـ سوره ابراهيم، آيه 4.
٦ ـ سوره نحل، آيه 44.
٧ ـ سوره نحل، آيه 64.
٨ ـ سوره آل عمران، آيه 187.
٩ ـ علىبن موسي الرضا والقرآن الحكيم، ص41.
١٠ ـ كشف الغطاء، كتابالقرآن، ص 298.
١١ ـ سوره انعام، آيه 91.
١٢ ـ سوره صافات، آيه 117.
١٣ ـ سوره انعام، آيه 154.
١٤ ـ سوره اعراف، آيه 145.
١٥ ـ سوره آل عمران، آيه 184.
١٦ ـ سوره فصّلت، آيه 42.
١٧ ـ سوره ابراهيم، آيه 4.
١٨ ـ سوره آل عمران، آيه 79.
١٩ ـ سوره جمعه، آيه 2.
٢٠ ـ سوره احزاب، آيه 46.
مأخذ: ( تفسیر تسنيم، ج ١، ص ١٣١)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
همان طور كه از لحاظ صنعتِ فصاحتْ و بلاغتْ و هنر ادبي، واژگان قرآن همآواي هم است و از لحاظ مبادي تصوّريْ مفاهيم الفاظ قرآن همسوي يكديگر است و از جهت مبادي تصديقي، مقاصد آيات قرآن همسان هم است و بالاخره از جنبه تفسير ظاهر، مطالب قرآن مُفسِّر يكديگر است، از جهت باطن نيز همه معارف قرآني در همه مراحل باطني آنْ همسوي يكديگر بوده، مُفَسّر يكديگر است و هرگز اختلافي بين باطنها و مراحل دروني قرآن وجود ندارد؛ زيرا مراحل دروني آن مانند مظاهر بيروني آن كلام خداست و اگر از نزد غير خدا تنزّل مييافت حتماً با هم مختلف بود؛ بنابراين، سراسر مطالب قرآن از همه جهت هماهنگ است؛ يعني هم ظاهرها با هم، هم باطنها با هم، هم پيوند هر ظاهر با باطنِ برتر از خود همچنان محفوظ است. از اين جا معلوم ميشود كه اگر سير عمودي تفسيري بهره مُفَسِّر درونبين شود، چنانكه اهلبيت وحي (عليهمالسلام) به آن آگاه بودهاند، با فنِّ بديع و جذّاب تفسير قرآن به قرآن ميتواند از انضمام باطنها با يكديگر، نصيب اَوْفي و اَعْلي ببرد. در اين جا تذكر دو نكته ضروري است:
1 ـ براي تفسير قرآن در مرحله ظاهر دو بال نيرومند لازم بود: يكي "برهان عقلي"، يعني علم حصولي كه شرط مهمّ مخاطب وحي قرار گفتن و تدبّر تام در آن است و ديگري سنّت معصومين (عليهمالسلام) كه ناظر به مطالب تفسيري ظاهر قرآن است. براي تفسير باطن به باطن نيز دو بال نيرومند ديگري لازم است: يكي "عرفان قلبي"، يعني علم حضوري و ديگري سنّت معصومين (عليهمالسلام) كه ناظر به معارف دروني و باطن قرآن است؛ زيرا تار و پود حَبْل ممدود الهي كه از يك جهت "ثَقَلِ وَحْي" نام دارد و از جهت ديگر "ثَقَل ولايت" ناميده ميشود، همگي به هم مرتبط و متناسب است و همين پيوند ولايي ميتواند به مفسّر جامعِ بين ظاهرها از يك سو و باطنها از سوي دوم و ظاهر و باطن هر مرتبه متلاصق از سوي سوم جرأت دهد تا فتوا دهد: چنين سيري از مصاديقِ "اقرأ وارقَ"(١) است؛ چون اين كلام نوراني نه اختصاصي به قرائت به معناي تلاوت الفاظ دارد و نه مخصوص بهشت و بهشتيانِ آرميده در جَنّتِ خلد است؛ بلكه شامل مُفَسّران ژرفانديشي است كه در عين جمع سالم بين اضلاع سهگانه مزبور، از هر گونه خلط ظاهر و باطن مصون و از هر خطر امتزاج درون و بيرون و التقاط تنزيل و تأويل محفوظند و تا نيل به جنّت لقاي خدا همچنان پويا و جويايند. البته چنين مقامي براي اوحدي از اولياي الهي محتمل است؛ ليكن اصل امكان آن معقول است.
2 ـ ممكن است برخي استعمال لفظ واحد در بيش از يك معنا را روا ندانند و بر اين اساس اراده چند مطلب از يك لفظ قرآني در نظر آنان صحيح نباشد، ليكن بايد توجه داشت كه اوّلا ً، بر فرض صحت آن مبنا ميتوان معناي جامع انتزاعي كه ظهور عرفي داشته باشد ترسيم كرد تا همه مراحل را دربر گيرد. ثانياً، مراحل طولي، مصاديق يك معناست، نه معاني متعددِ يك لفظ. ثالثاً، امتناعِ متوَّهم، يا بر اثر محدوديت ظرفيت لفظ است يا مضبوط بودن ظرفيّت مستمع و مخاطَب و يا محدوديت علم و اراده متكلم و قسمت مهمّ آنچه در آن مبحث، بر فرض تماميت آن، مطرح شده به محدوديت علم و اراده متكلم بر ميگردد، نه مخاطَب. پس اگر متكلم و مريد، خداوند سبحان بود كه هيچ محدوديتي از جهت علم يا اراده ندارد، محذوري در اراده كردن چند مطلب از يك آيه و چند معنا از يك لفظ وجود ندارد؛ چنانكه اگر محدوديّت مزبور به لحاظ مخاطَب باشد، مخاطب اصيل قرآن، انسان كامل، يعني حضرت رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) است كه ظرفيّت وجودي آن حضرت براي ادراك معاني متعدد در دفعه واحد محذوري ندارد؛ يعني اگر مخاطبان ديگر صلاحيت تلقّي چند معنا را از لفظ واحد ندارند حضرت رسول اكرم(صلي الله عليه و آله و سلم) چنين صلاحيتي را داراست.
١ ـ اصول كافي، ج 2، ص 606.
مأخذ: ( تفسیر تسنيم، ج ١، ص ١٢٨)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قرآن كريم گرچه حجّت بالفعل و مستقل است و در اصل حجيّت نيازي به غير خود ندارد، ليكن حجّت منحصر نيست، به طوري كه غير از قرآن حجّت ديگري نباشد؛ بلكه به تصريح و تأييد خود قرآن "عقل" و همچنين "سنّت" حجّت است.
زيرا خود قرآن كريم، رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و أولو الامر را مطاع قرار داده و مراجعه به پيامبر گرامي را لازم دانسته است و رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نيز طبق نَقْل قطعي و مسلّم، قرآن و عترت را همتاي هم و متلازم يكديگر و غير قابل تشتيت و تفريق معرّفي كرده است؛ اما يكي از آن دو وزنه وزينْ "ثَقَل اكبر" و ديگري "ثَقَل اصغر" است (در نشئه كثرت) و حجيّت سنّت نسبت به قرآن كريم، به نحو تأهّلي و شأني است، نه آن كه ابتداءً در عرضِ قرآن به نحو فعلي و مستقّل باشد؛ يعني خودِ سنّت غير قطعي با قطع نظر از قرآن مجيد و عَرْضَه بر آن داراي اعتبار تأهّلي و شأني است و بعد از عَرْضَه و ثبوت عدم تعارض، تباين و تخالف با قرآن به نصاب اعتبار فعلي و حجيّت استقلالي ميرسد. آنگاه چنين سنّتي در ساحت قرآن، همانند دو آيه از قرآن است كه هر كدام حجّت مستقل است، نه منحصر.
فرق بين استقلال و انحصار در مبحث مفهوميابي جمله شرطيه و مانند آن در فن اصول فقه كاملا ً بيان شده است و چون حجيّت قرآن مستقل است، نه منحصر و سنّتْ نيز بعد از اعتبار و بلوغِ حدِّ نصابِ حجيّت، داراي استقلالْ در شعاع قرآن است، از اين رو توان هر گونه شرح و تفصيل و تقييد و تخصيص را نسبت به قرآن كريم داراست. قهراً اعتبار تفسير قرآن به قرآن در حدّ استقلال است، نه انحصار. بر اين اساس، اعتبار سنّتِ مسلّم معصومين (عليهمالسلام) كه از منابع غني و قوّي دين است در همه شئون تفسير قرآني ملحوظ خواهد بود.
شايان ذكر است كه، مراد از حجّت مستقل، حجت فعلي و تنجيزي نيست تا نيازي به سنّت نباشد؛ بلكه در دلالت بر محتوا و هدايت نسبت به مضمون خود مستقل است. گرچه بر اثر عدم انحصار حجّت در آن، بررسي حجّت يا حجتهاي ديگر نيز لازم است.
مأخذ: ( تفسیر تسنيم، ج ١، ص ١٠٥)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
فهم مجموع قرآن اعم از ظاهر و باطن و تأويل و تنزيل در انحصار خاندان رسالت (عليهمالسلام) است؛ اما در خصوص ظواهر الفاظ قرآن كريم چنين تحديدي نيست و همگان به فهم روشمند آن دعوت شدهاند و روايات گوناگون در باب فهم قرآن اين گونه كه ياد شد جمع ميشود. برخي از شواهد اين جمع عبارت است از:
شاهد يكم: اميرالمؤمنين (عليهالسلام) از يك سو ميفرمايد: قرآن را به سخن در آوريد و او هرگز سخن نميگويد، ولي من از جانب او شما را آگاه ميكنم: "ذلك القرآن فاستنطقوه ولن ينطق ولكن أخبركم عنه ألا إنّ فيه علم ما يأتى والحديث عن الماضى ودواء دائكم ونظم ما بينكم"(١) اما از سوي ديگر در موارد متعدد انسانها را به قرآن كريم ارجاع ميدهد؛ مانند:
الف: "... والله سبحانه يقول: "ما فرطنا في الكتاب من شيء"(٢) وفيه تبيان لكل شىء وذكر أن الكتاب يصدّق بعضه بعضا وأنه لا اختلاف فيه فقال سبحانه: "ولو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافاً كثيراً"".(٣)
ب: آن حضرت در پاسخ مردي كه وصف خداي سبحان را مسئلت كرد، فرمودند: در قرآن بنگر هر صفتي كه براي خداوند بيان كرده به آن اقتدا كن و از نور هدايت آن بهره بگير: "فانظر أيّها السائل: فما دلّك القرآن عليه من صفته فائتمّ به واستضيء بنور هدايته...".(٤)
ج: همچنين مردم را به فراگيري مفاهيم قرآن و تفقّه در معارف و احكام آن و عمل به رهنمودهاي تهذيبي آن توصيه ميكند: "وتعلّموا القرآن فإنّه أحسن الحديث وتفقّهوا فيه فإنه ربيع القلوب واستشفوا بنوره فإنه شفاء الصدور...".(٥)
د: درباره حَكَمين نيز ميفرمايد: اينان براي حكميت برگزيده شدند تا آنچه را قرآن زنده كرده زنده سازند و آنچه را قرآن محكوم به مرگ كرده نابود كنند: "فإنما حُكّم الحكمان ليحييا ما أحيا القرآن ويميتا ما أمات القرآن..."(٦). اگر فهم قرآن منحصر به معصومين بود انتخاب حكمين براي احياي آنچه قرآن آن را زنده داشته و نابود ساختن آنچه قرآن آن را ميرانده، بيمورد بود.
هـ: "... وكتاب الله بين أظهركم ناطق لايعيا لسانه وبيت لا تُهدم أركانه وعز لا تُهزم أعوانه..."(٧) ؛ كتاب خداوند در ميان شما سخنگويي است كه هيچگاه زبانش كُنْد و خسته نميشود. از اين تعبير بر ميآيد: آن جا كه قرآن سخن نميگويد مراد سكوت قرآن از اسرار و باطن است، نه مفاهيم ظاهري كه قرآن همواره به آن ناطق است و در زبانش هيچ گرفتگي و كندي نيست.
و: "عليكم بكتاب الله فإنّه الحبل المتين والنّور المبين والشفاء النّافع والرّىّ الناقع..."(٨). صفات و آثاري كه در اين گونه روايات براي قرآن آمده همانند "حبل متين"، "نور مبين" و "آب زلال سودمند"، مربوط به فهم قرآن و علم به آن است، نه تلاوت صرف؛ زيرا تلاوتِ صرف چنين آثاري ندارد.
ز: "واعلموا إنّه ليس علي أحد بعد القرآن من فاقة ولا لأحد قبل القرآن من غني؛ فاستشفوه من أدوائكم واستعينوا به علي لأوائكم فإن فيه شفاء من أكبر الداء وهو الكفر والنفاق والغىّ والضلال فاسألوا الله به وتوجّهوا إليه بحبّه ولاتسألوا به خلقه... واستدلّوه علي ربّكم واستنصحوه علي أنفسكم واتّهموا عليه آراءكم واستغشّوا فيه أهواءكم"(٩)؛ هيچ كس پس از بهرهمندي از قرآن فقير نيست و هيچ كس پيش از فرا گيري آن بينياز نيست. بنابراين، از قرآن براي بيماريهاي خود شفا طلبيد و براي پيروزي بر شدايد از آن استعانت جوييد؛ زيرا در قرآن شفاي بزرگترين بيماريها، يعني كفر و نفاق و گمراهي و ضلالت است. پس، به وسيله قرآن از خدا مسئلت كنيد و با دوستي قرآن به سوي خداوند توجه كنيد و به وسيله كتاب خدا از مخلوق چيزي درخواست نكنيد... با قرآن خدا را بشناسيد و خود را با آن اندرز دهيد. انديشههاي خود را بر آن عرضه كنيد و اگر با آن مخالف بود خود را متهم كنيد و خواستههاي نفساني خود را (در مسائل گوناگون اعتقادي، اخلاقي، حقوقي و فقهي) در برابر قرآن نادرست شماريد.
حاصل اين كه، از شواهد مذكور بر ميآيد كه فهم قرآن در حدّ ظواهر الفاظ و اتمام حجّت در مسائل گوناگون اعتقادي، اخلاقي، حقوقي و فقهي ميسور انسانهاست و كلام اميرالمؤمنين (عليهالسلام) "لن ينطق" ناظر به اسرار و باطن قرآن است. اگر بهره انسانها از قرآن كريم تنها تلاوت بود، فرمان عرضه كردن آراء بر قرآن و اتهام اهواء ناتمام بود. بنابراين، فهم مجموعه قرآن اعم از ظاهر و باطن، و تأويل و تنزيل ويژه معصومين (عليهمالسلام) است؛ ولـي فهـم ظواهـر قرآن عمومي و همگاني است.
شاهد دوم: رواياتي است كه علم به مجموع ظاهر و باطن، و تأويل و تنزيل قرآن را در انحصار معصومين (عليهمالسلام) ميداند؛ مانند:
الف: سخن امام باقر (عليهالسلام): "ما يستطيع أحد أن يدعى أنّه جمع القرآن كلّه ظاهره وباطنه غير الأوصياء"(١٠). مراد از جمع قرآن در اين حديث شريف، جمع نوشتاري يا گفتاري نيست، بلكه منظور جمع علمي است؛ زيرا استنساخ و نگاشتن(جمع خوشتاري) در مورد حروف و كلمات صحيح است، اما درباره باطن قرآن درست نيست. پس به قرينه مزبور، مقصود از جمعْ همان ضبط علمي است، نه كتابت.
ب: ابو حمزه ثمالي از امام باقر (عليهالسلام) نقل ميكند: "ما أجد من هذه الأمّة من جمع القرآن إلاّ الأوصياء"(١١). منظور از جمع، جمع علمي است؛ چنانكه قبلا ً اشاره شد و از طرف ديگر، جمع ظاهري آيات قرآن به غير اوصيا نيز منسوب است.
ج: امام صادق (عليهالسلام) ميفرمايد: "إنا أهل البيت لم يزل الله يبعث فينا من يعلم كتابه من أوّله إلي آخره"(١٢). علم به قرآن از آغاز تا انجام، يعني علم به همه مراحل و نيز به قيود مطلقها و خصوص عامها و....
د: نيز آن حضرت ميفرمايد: "والله إنى لأعلم كتاب الله من أوّله إلي آخره كأنّه فى كفى؛ فيه خبر السماء وخبر الأرض وخبر ما يكون وخبر ما هو كائن قال الله: فيه تبيان كلّ شيء"(١٣). از ويژگيهاي عقل معصوم و محيط، اشرافِ تام بر همه رهآورد وحي است.
هـ: همچنين آن حضرت ميفرمايد: "كتاب الله فيه نبأ ما قبلكم وخبر ما بينكم وفصل ما بينكم ونحن نعلمه".(١٤)
حاصل اين كه، از يك سو قرآن كريم ما را به تدبر در كتاب الهي فرا ميخواند و معصومين (عليهمالسلام) نيز در زمينههاي مختلف و با شيوههاي گوناگونْ اصحاب، شاگردان و مخاطبان خود را به قرآن ارجاع ميدادند و در مقام مناظره با مخالفانِ خود به قرآن احتجاج ميكردند. از سوي ديگر برخي احاديث، فهم قرآن را به معصومين (عليهمالسلام) اختصاص ميدهد. جمع بين اين دو دسته از روايات آن است كه معرفت اكتناهي قرآن و مجموعه آن كه شامل ظاهر و باطن و تأويل و تنزيل است، ويژه معصومين است؛ اما ظواهر قرآن براي همگان حجت و فهمش براي همه كساني كه علوم پايه را ميدانند و روشمندانه در آن مينگرند ميسور است.
شايان ذكر است كه، شواهد ياد شده همه معارف قرآني را در بر ميگيرد؛ اعم از مسائل اعتقادي و عملي. معلوم ميشود سراسر قرآن در همه بخشهاي ياد شده حجت است و هيچ جملهاي از آن كاهش نيافته، چه درباره عقايد، مانند توحيد و معاد و نبوّت و امامت و... و چه درباره احكام فقهي. پس احتمال تحريف درباره ولايت و مانند آن نارواست؛ گرچه براي اثبات نزاهت قرآن از تحريف ولايي هم دليل جداگانه است.
١ ـ نهجالبلاغه، خطبه 158، بند 2.
٢ ـ سوره انعام، آيه 38.
٣ ـ نهجالبلاغه، خطبه 18، بند 5 "سوره نساء، آيه 82".
٤ ـ نهجالبلاغه، خطبه 91، بند 8.
٥ ـ نهجالبلاغه، خطبه 110، بند 6.
٦ ـ همان، خطبه 127، بند 9.
٧ ـ همان، خطبه 133، بند 3.
٨ ـ همان، خطبه 156، بند 7.
٩ ـ نهجالبلاغه، خطبه 176، بند 8. انسان مجموعهاي از انديشهها و خواستههاست و با تعديل اين دو بُعد اهل صعود وگرنه اهل سقوط است و حضرت اميرالمؤمنين (عليهالسلام) در اين خطبه درباره هر دو بُعد توصيه عرضه بر قرآن دارد؛ هم علوم پيشساخته را بايد بر قرآن عرضه كرد و هم اميال پيشخواسته را.
١٠ ـ بحار، ج 89، ص 88.
١١ ـ همان، ص 89.
١٢ ـ همان.
١٣ ـ بحار، ج 89، ص 89.
١٤ ـ همان، ص 98.
مأخذ: ( تفسیر تسنيم، ج ١، ص ١٠٠)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
برخي از اخباريان پنداشتهاند اهلبيت عصمت و طهارت (عليهمالسلام) ديگران را از تفسير قرآن به قرآن منع كردهاند و مراد اهلبيت در رواياتي كه از "ضرب القرآن بالقرآن" نكوهش كرده، همان تفسير قرآن به قرآن است. شيخ انصاري (رحمهالله)(١) و ساير اصوليان در مبحث "حجيّت ظواهر قرآن" از اين شبهه بدين گونه پاسخ دادهاند: مراد از "ضرب قرآن به قرآن"، "بر هم زدن" و "به هم ريختن" قرآن است؛ يعني رجوع به عام و مطلق، قبل از فحص درباره مقيِّد و مخصِّص آنها و رجوع به متشابه بدون ارجاع آن به محكم و عدم رعايت ناسخ در استفاده از آياتِ منسوخ. قرآن كريم يك واحد منسجم و هماهنگ است. بنابراين، تمسك به يك آيه بدون رجوع به ساير آياتِ شارح و مفسّر، مستلزم خارج ساختن آيه مزبور از جايگاه خاص آن است و بر اين اساس، تفسير قرآن به قرآن مايه حفظ انسجام و هماهنگي قرآن است و تفسير بدون استمداد از ساير آيات قرآني از قبيل "جعلوا القران عضين"(٢)، يعني پاره پاره و عِضَه عِضَه كردن پيكر واحد و منسجم قرآن خواهد بود.
١ ـ فرائدالأصول، ج 1، ص 93.
٢ ـ سوره حجر، آيه 91.
مأخذ: ( تفسیر تسنيم، ج ١، ص ٩٩)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
گروهي از اخباريان با استناد به برخي روايات غير معتبر، معتقد بودند كه آيات قرآني و احاديث نبوي (صلي الله عليه و آله و سلم) رمزگونه و معماست و جز مخاطبان اصلي آن (حضرات معصومين عليهمالسلام) آن را نميفهمند و از قبيل محاورات عرفي نيست تا مقصود گوينده از آن، تفهيم عموم مردم باشد. بنابراين، استنباط احكام نظري از ظواهر آيات قرآن و روايات نبوي (صلي الله عليه و آله و سلم) بدون روايات امامان (عليهمالسلام) جايز نيست. محدث استرآبادي كه از پايهگذاران شيوه اخباريگري است ميگويد:
"... وإن القرآن فى الأكثر ورد علي وجه التعمية بالنسبة إلي أذهان الرعية وكذلك كثير من السنن النبويّة وإنه لا سبيل لنا فيما لا نعلمه من الأحكام النظريّة الشرعيّة، أصليّة كانت أو فرعية إلاّ السماع من الصادقَيْن (عليهماالسلام) وانه لا يجوز استنباط الأحكام النظرية من ظواهر كتاب الله ولا ظواهر السنن النبويّة ما لم يعلم أحوالهما من جهة أهل الذكر (عليهمالسلام) بل يجب التوقف والاحتياط فيهما...".(١)
آنان فهم قرآن را منحصر به معصومين (عليهمالسلام) و باب ادراك آن را بر روي ديگران مسدود ميدانستند. برخي از دلايل آنان عبارت است از:
الف: اخباري كه تفسير به رأي را نكوهش ميكند.
ب: روايت "ليس شىء أبعد من عقول الرجال من تفسير القرآن"(٢) كه تفسير قرآن را مقدور عقل بشر عادي نميداند؛ پس بايد در تفسير آن فقط از معصوم استفاده كرد.
ج: سخن امام صادق (عليهالسلام) به ابوحنيفه كه مدعي مقام افتاء و معرفت حقيقي قرآن بود: "يا أبا حنيفة! لقد ادعيت علماً، ويْلك ما جعل الله ذلك إلاّ عند أهل الكتاب الّذين أنزل عليهم ويلك ولا هو إلاّ عند الخاص من ذريّة نبيّنا محمد (صلي الله عليه و آله و سلم) وما ورثك الله من كتابه حرفاً".(٣)
د: سخن امام باقر (عليهالسلام) به قتاده فقيه اهل بصره: "... بلغنى أنّك تفسر القرآن؟" قال له قتادة: نعم. "يا قتادة إن كنت إنما فسرت القرآن من تلقاء نفسك فقد هلكت وأهلكت وإن كنت قد فسرته من الرجال فقد هلكت وأهلكت. ويحك يا قتادة! إنّما يعرف القرآن من خوطب به".(٤)
در برخي از جوامع روايي ادعا شده است كه اين گونه رواياتْ متواتر، و دلالت آن قطعي است.(٥)
پاسخ شبهه
شبهات اخباريان درباره حجيّت ظواهر قرآن كريم به وسيله عالماني بزرگ همچون مرحوم وحيد بهبهاني، ميرزاي قمي و شيخ انصاري به تفصيل پاسخ داده شده است. مرحوم محقق قمي ميگويد:
اين روايات (كه اخباريان انحصار فهم قرآن به معصومين (عليهمالسلام) را از آن فهميدهاند) ظاهر يا صريح است كه مرادْ علم به همه (ظاهر و باطن و تنزيل و تأويل) قرآن است و اين امري مسلم و مورد قبول است... و اگر چنين مدعايي در اخبار صريح و صحيح نيز آمده باشد، يا بايد آن را توجيه كرد و يا علم آن را به اهلش واگذاشت، ليكن چنين اخباري نيست(٦).
معصومين (عليهمالسلام) هرگز اصل فهم قرآن را به خود منحصر نساختند و دَرِ فهم آن را بر روي مردم نبستند و در اخبار معصومين نيامده است كه مردم از قرآن بهرهاي جز تلاوت ندارند. حتي اگر اين مطلب در برخي روايات آمده باشد، چون با خطوط كلي قرآن و نيز با خود سنّت قطعي معصومين در تضاد است، بايد فهمش را به اهلش واگذاريم.
اوصافي مانند "كتاب مُبين"، "نور" و "تبيان كل شيء"، كه درباره قرآن آمده نه اختصاصي به معصوم (عليهالسلام) دارد تا قرآن كريم براي ديگران داراي چنين اوصافي نباشد و نه ناظر به "مقام ثبوت" است تا قرآن در مقام اثبات داراي چنين صفاتي نباشد؛ زيرا اوصاف مزبور، درباره كتابِ هدايت است و كتاب هدايت در مقام رهبري داراي چنين اوصافي است و مقام رهبري نيز اولا ً عام است و اختصاصي به معصوم ندارد و ثانياً ناظر به مقام اثبات است، نه ثبوت.
ظاهر آيه: "قد جاءكم من الله نور وكتاب مبين"(٧)، نيز خطاب به همه انسانهاست، بدون اختصاص به معصوم و هم در مقام هدايت است، نه مقام ثبوت و همچنين آيه 174 سوره نساء و آيه 8 سوره تغابن و 157 اعراف در مقام ارشاد و ناظر به مقام اثبات است. البته "كتابِ مكنون" كه غير از "مطهّرون" به آن دسترسي ندارند مرحله كمال و نهايي آن، چنانكه قبلا ً گذشت، اختصاص به اهلبيت طهارت دارد؛ چنانكه "لا رطب ولا يابس إلاّ في كتاب مبين"(٨) نيز از برخي جهات چنين است.
ممكن است انحصار فهم قرآن به معصوم (عليهالسلام) از برخي روايات استظهار شود؛ نظير آنچه از امام باقر (عليهالسلام) رسيده است: "إنّما يعرف القرآن من خُوطِب به"(٩)؛ ليكن چنين برداشتي مخالف با ظاهر خود قرآن كريم است كه همگان را به اموري مانند تدبّر، تحدّي و تعقّل دعوت كرده است و حديثي كه مخالف قرآن باشد، معتبر نيست. پس مراد از اين گونه احاديث چنانكه گذشت، احاطه تامّ بر همه ابعاد قرآن اعم از ظاهر و باطن، مطلق و مقيّد، عام و خاص و ناسخ و منسوخ و نظاير آن است؛ چنانكه خطابهاي قرآن كريم نيز يكسان نيست، بلكه پيام و مضمونِ برخي از خطابها را تنها مخاطبان اصيل آن ميتوانند اكتناه كنند. خداوند گاهي به عنوانِ "يا أيّها الناس"، زماني به عنوان "يا أهل الكتاب"، گاهي به عنوان "يا أيّها الذين امنوا" و زماني به عنوان "يا أولي الأبصار" و "يا أولي الألباب" و گاهي به عنوان "يا أيّها الرسل" و بالاخره زماني به عنوان "يا أيّها الرسول" كه مختص به رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) است آيه نازل ميكند و عناوين ياد شده يكسان نيست و استنباطها نيز مساوي هم نخواهد بود؛ يعني استنباط جامع، كامل و اكتناهيِ معارف و احكام قرآن در انحصار اهلبيت عصمت و طهارت(عليهمالسلام) است كه حق تماسّ با كتاب مكنون را دارند.
بنابراين، مدعاي ما اين است كه فهم قرآن كريم در حدّ تفسير (و نه تأويل) و فهم ظواهر الفاظ آن ميسور همگان است و نه تنها معصومين آن را به خود منحصر نساختند، بلكه مردم را به آن تشويق و ترغيب كردند. برخي از شواهدي كه اين مدعا را اثبات يا تأييد ميكند براي اطلاع بيشتر رجوع كنيد به تفسير تسنيم، ج ١، ص ٨٦ ـ ٩٨.
١ ـ الفوائد المدنية، ص 47ـ48.
٢ ـ بحار، ج 89، ص 91.
٣ ـ وسائلالشيعه، ج 18، ص 30.
٤ ـ همان، ص 136.
٥ ـ وسائل الشيعه، ج 18، ص 152.
٦ ـ قوانين الأصول، ج 1، ص 397، با تصرف.
٧ ـ سوره مائده، آيه 15.
٨ ـ سوره انعام، آيه 59.
٩ ـ وسائل الشيعه، ج 18، ص 136.
مأخذ: ( تفسیر تسنيم، ج ١، ص ٨٦)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
سرّ تأكيد روايات ياد شده بر لزوم سنجش و ارزيابي روايات با قرآن كريم و طرد احاديث مخالف قرآن اين است كه سخنان معصومين (عليهمالسلام) بر خلاف قرآن كريم قابل تحريف و جَعْل همانند است و از اين رو دست جعل، وضع، دسّ و تحريف از عصر رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) به كار جعل حديث پرداخت تا آن جا كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در خطابه خود فرمودند: دروغبندها دروغهاي فراواني بر من بستهاند.
حضرت اميرالمؤمنين (عليهالسلام) در پاسخ سليمبن قيس هلالي كه از اختلاف روايات در تفسير و غير آن پرسيد، فرمودند: "قد سألت فافهم الجواب: إن فى أيدى النّاس حقّاً وباطلا ً وصدقاً وكذباً وناسخاً ومنسوخاً وعاماً وخاصاً ومحكماً ومتشابهاً وحفظاً ووهماً وقد كذب علي رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) علي عهده حتي قام خطيباً فقال: أيّها النّاس قد كثرت علّي الكذابة فمن كذب علّى فليتبوّأ مقعده من النّار. ثم كذب عليه من بعده..."(١) ؛ رواياتي كه در دست مردم و راويان است، آميختهاي است از حق و باطل، راست و دروغ، ناسخ ومنسوخ، عام وخاص، محكم و متشابه و احاديثي كه برخي با رعايت امانت نقل شده و همان گونه كه بوده محفوظ مانده و برخي بر اثر دخالت وَهْمِ راوي دگرگون شده است و در عهد رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) چندان بر آن حضرت دروغ بستند كه در خطابهاي فرمودند: مفتريان دروغهاي فراواني بر من بستهاند. پس هر كس بر من دروغ بندد جايگاهش آتش دوزخ است. پس از عهد آن حضرت نيز بر او دروغ بستند....(٢)
نگاهي كوتاه به تاريخ حديث، خود گواه است كه جاعلان و واضعان بر سر احاديث چه آوردهاند؛ كتابت و نقل حديث تا 130 سال پس از هجرت ممنوع بود و تنها برخي از صحابه خاص اهلبيت (عليهمالسلام) به ضبط و نگهداري حديث ميپرداختند. در اين دوران تاريك بسياري از احاديثي كه تنها در حافظه راويان جاي داشت، با مرگ آنان از ميان رفت. جاعلان حديث نه تنها به جعل حديث پرداختند، بلكه دامنه جعل، به راوي و اصول حديثي نيز كشيد و از كساني به عنوان "راوي" نقل ميشد كه هرگز وجود عيني نداشتند و كتابهايي به عنوان "اصل" مشتمل بر احاديث جعلي و صحيح پديدار شد كه مخلوق نسخه نويسان و بازار ورّاقان بود.
يكي از جاعلان حديث عبدالكريمبن أبيالعوجاء است كه به جعل چهل هزار حديث اعتراف كرده است(٣). اين وضع تا زمان صادقَيْن (عليهماالسلام) ادامه يافت و در عصر آن دو امام همام تحولي پديد آمد. در اين ميان عالمان شيعي براي حراست از حريم حديث تلاشهاي فراواني كردند و از هيچ اقدام احتياطي دريغ نكردند. از جمله اين كه، برخي از بزرگانِ محدثان را به خاطر نقل احاديث ضعيف از قم تبعيد كردند تا وضع نقل حديث سامان يابد.
حاصل اين كه، قرآن هم ارزش سندي روايات را تأمين ميكند (گرچه محتمل است حجّيت سنّت با معجزه ديگر غير از قرآن ثابت شود) و هم ارزش دِلالي آن را. در اين قسمت اخير فرقي بين حجّيت سنّت به وسيله قرآن يا معجزه ديگر نيست؛ زيرا سنّت غير قطعي در هر حال از جهت اعتبار دلالي بايد بر قرآن عرضه شود. قرآن سند رسالت است بيواسطه و سند امامت است با واسطه و خود، هم در سند از غير بينياز است و هم در دلالت، و حجيّت آن از هر دو جهت ذاتي است(البته نه ذاتي اوّلي مانند برهان قطعي،بلكه نسبت به سنّتْ ذاتي است). بنابراين، روايات بايد در دامان قرآن به نصاب حجيّت برسد و در تأييد محتوا با قرآن ارزيابي شود. اين حقيقت، هم پيام قرآن كريم است كه خود را اصل و سنت معصومين را فرع ميشمارد (در ارجاع مسلمانان به پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم)) و هم پيام معصومين (عليهمالسلام) كه قرآن را اصل و حديث خود را فرع معرفي ميكنند (در حديث ثقلين و احاديث عَرْض بر كتاب).
١ ـ اصول كافي، ج 1، ص 62.
٢ ـ رسول اكرم(صلي الله عليه و آله و سلم) ميفرمايد: "قد كثرت علىّ الكذابة وستكثر" (بحار، ج2، ص225). برخي از شارحانِ اين حديث شريف گفته اند: همين حديث بهترين شاهد بر وجود احاديث مجعول است؛ زيرا اين حديث يا از معصوم به ما رسيده و يا مجعول است؛ اگر سخن معصوم (عليهالسلام) باشد پيامش آن است كه احاديث مجعول در ميان روايات منقول از آنان وجود دارد و اگر اين جمله سخن معصوم نباشد، خودْ مصداق حديث مجعول است(مرآة العقول، ج 1، ص 221).
برخي از احاديثِ مجعول را دوستان نادان براي ترويج قرآن وضع كردند؛ مانند پاره اي از احاديث كه در ثواب قرائت برخي سوره هاي قرآن آمده است و بعضي به دست دشمنان زيرك جعل شد، تا زلال معرفت ديني به كدورت سخن بشري آميخته شود و دين از جايگاه والاي خويش تنزّل كند.
٣ ـ خمسون مأة صحابى مختلق، ج 1، ص 31.
مأخذ: ( تفسیر تسنيم، ج ١، ص ٨٣)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اين شببه مطرح است كه در حديث شريف ثقلين (كتاب الله و عترت رسول الله) "عترت" همسان كتاب خدا و متلازم با آن قرار داده شده و لازم اين همساني آن است كه "روايات" اهلبيت (عليهمالسلام) عِدل و ملازم و همتاي قرآن كريم باشد. از اين رو عدم رجوع به روايات در فهم ظواهر قرآن مايه افتراق بين ثقلين و عامل گمراهي قلمداد شده است: "إنّى تارك فيكم ثقلين، ما إن تمسكتم بهما لن تضلوا بعدى... وهو كتاب الله... وعترتى أهل بيتى لن يفترقا..."(١) و ضرورت رجوع به عترت طاهرين (عليهمالسلام) در فهم ظواهر قرآن با استقلال قرآن در تبيين معارف دين ناسازگار است. بنابراين، قرآن كريم به ضميمه روايـات اهـلبيت (عليهمالسلام) حـجت الـهي و تبيان كـل شـيء است.
پاسخ شبهه
اوّلا ً، آنچه در حديث شريف ثقلين همتاي قرآن كريم قرار گرفته، عترت (عليهمالسلام) است(٢)، نه روايت، آن هم خبر واحد.
ثانياً، عترت طاهرين گرچه به لحاظ مقامهاي معنوي و در نشئه باطن، از نظر بزرگان دين مانند صاحب جواهر(٣) و كاشف الغطاء(٤)، از قرآن كمتر نيستند و سخن بلند حضرت اميرالمؤمنين(عليهالسلام): "ما لله عزّ وجلّ آية هى أكبر منّى"(٥) نيز گواه اين مدّعاست، اما از نظر نشئه ظاهر و در مدار تعليم و تفهيم معارف دين، قرآن كريم ثقل اكبر و آن بزرگواران ثقل اصغرند و در اين نشئه جسم خود را نيز براي حفظ قرآن فدا ميكنند(٦) و حديث ثقلين (در اكثر نقلهاي آن) خود شاهد اين مدّعاست: "وإنّى تارك فيكم الثقلين أحدهما أكبر من الآخر: كتاب الله تبارك وتعالي حبل ممدود من السماء إلي الأرض وعترتى أهل بيتى...".(٧)
ثالثاً، روايات از سه بُعدْ ظني (غير قطعي) است:
الف: سند و اصل صدور؛ زيرا خبر متواتر و يا خبر واحد محفوف به قراين قطعآور بسيار نادر است.
ب: جهت صدور؛ از آن رو كه احتمال تقيه در روايات وجود دارد.
ج: دلالت؛ زيرا پشتوانه دلالت آن بر محتوا اصول عقلائيه همانند اصالت اطلاق، اصالت عموم، اصالت عدم تقييد و اصالت عدم تخصيص و اصالت عدم قرينه و مانند آن است. اما قرآن كريم در بيشتر اين ابعادْ قطعي است؛ زيرا از نظر سند، اِسنادش به خداي سبحان قطعي است و در كلامالله بودن آن هيچ شكي نيست. از نظر "جهت صدور" نيز آسيبپذير نيست؛ زيرا خداي سبحان در بيان حقايق تقيه نميكند و تقيه در قرآن اصلا ً راه ندارد(٨). در نتيجه، قرآن هم در اصل صدور و هم از لحاظ جهت صدور قطعي است. اما از نظر دلالت گرچه آيات قرآن همانند روايات به نظر ميرسد، ليكن چون از احتمال دسّ و تحريف از يك سو و احتمال سهو و نسيان و خطا در فهم و عصيان در ابلاغ و املا از سوي ديگر مصون است و از طرفي عهدهدار تبيين خطوط كلي دين است، نه فروع جزئي آن. از اين رو پس از ارجاع متشابهات به محكمات و حمل مطلقها بر مقيّدها و عمومها بر خصوصها و باز گرداندن ظواهر به نصوص يا اظهرها و جمع بندي آيات و مطالب، امري يقيني يا به مثابه يقيني است. بنابراين، قرآن كريم پايگاه قطعي يا اطمينانبخش دين است و زمام دين بايد به امري قطعي سپرده شود، نه ظني.
رابعاً، روايات معصومين (عليهمالسلام) هم در اصل حجيت و هم در تأييد محتوا، وابسته به قرآن كريم است:
اما در اصل حجيّت، زيرا پشتوانه حجيت سنّت پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) يعني قول، فعل و تقرير آن حضرتْ قرآن است، كه مسلمانان را در آياتي مانند: "أطيعوا الله وأطيعوا الرّسول..."(٩) ، "ما اتاكم الرّسول فخذوه وما نهاكم عنه فانتهوا"(١٠) و "أنزلنا إليك الذّكر لتُبَيّن للنّاس ما نزّل إليهم"(١١) به آن حضرت ارجاع ميدهد و پشتوانه حجيّت سنّت امامان (عليهمالسلام) نيز گفتار پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در حديث شريف ثقلين است. بنابراين، حجيت و ارزش رهآورد پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و امامان (عليهمالسلام) به بركت قرآن كريم است؛ مگر آن كه نبوّت رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) با معجزه ديگري جز قرآن ثابت شده باشد كه در اين حال حجّيت سنّت آن حضرت متوقف بر قرآن نيست. البته در عصر كنوني كه معجزهاي جز قرآن وجود ندارد، نميتوان حجّيت سنّت رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را بدون قرآن ثابت كرد؛ مگر آنكه با تواتر بر صدور معجزه ديگر غير از قرآن حجّيت آن ثابت شود. اما حجّيت قرآن كريم ذاتي آن است و از مبدأ ديگري تأمين نشده است. در نتيجه حجيّت قرآن و حجيّت روايات در يك سطح و همسنگ نيست.
شايان ذكر است كه، منظور از ذاتي بودن حجّيت قرآن، حجيّت نسبت به سنّت است، نه آن كه ذاتي اوّلي باشد.
حال اگر حجيت ظواهر قرآن كريم نيز وابسته به روايات باشد و قرآن كريم حتي در سطح تفسير و دلالت بر معاني ظواهر الفاظ خود متوقف بر روايات باشد، مستلزم دور (توقف شيء بر خود) خواهد بود كه استحاله آن بديهي است. البته فرض دوري نبودن اشاره نشد.
تذكّر: ارجاع مسلمانان به پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و امامان (عليهمالسلام) نيز به وسيله خود قرآن صورت گرفته است و از مصاديق "تبياناً لِكل شيء"(١٢) است. پس نور قرآن است كه راهنمايان بشر را به آنان ميشناساند و چنين نيست كه جامعه انساني بدون هدايت قرآن بتواند يا مكلّف باشد به پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) و اهلبيت (عليهمالسلام) رجوع كند. گرچه كليد فهم بسياري از حقايق قرآن نزد اهلبيت عصمت و طهارت (عليهمالسلام) است، اما خود قرآن جايگاه اين كليد را روشن كرده است.
و اما در تأييد محتوا بدان سبب كه خود معصومين (عليهمالسلام) در احاديث فراواني فرمودهاند: سخنان ما را بر ميزان الهي، يعني قرآن كريم عرضه و با آن ارزيابي كنيد و در صورت عدم مخالفت با قرآن آن را بپذيريد. اين احاديث به "اخبار عرض علي الكتاب" معروف و دو دسته است:
دسته يكم رواياتي است كه راه حلّ تعارضِ احاديث متعارض را ارائه ميكند و در باب "تعادل و تراجيح" علم اصول فقه به "نصوص علاجيّه" موسوم است.
يكي از معيارهاي حل تعارض روايات از منظر اخبار علاجيّه، عرضه كردن دو حديث متعارض، كه جمع دلالي ندارد و تعارض آنها استقرار يافته، بر قرآن كريم است تا موافق قرآن يا غير مخالف آن اخذ گردد و مخالف آن مردود شناخته شود: "... وكلاهما اختلفا فى حديثكم... فإن كان الخبران عنكما مشهورين قد رواهما الثقات عنكم؟ قال: ينظر فيما وافق حكمه حكم الكتاب والسنّة وخالف العامة فيؤخذ به ويترك ما خالف حكمه حكم الكتاب والسنّة ووافق العامة"(١٣)، "اعرضوهما علي كتاب الله عزّ وجلّ فما وافق كتاب الله عزّ وجلّ فخذوه وما خالف كتاب الله فردّوه"(١٤)، "إذا ورد عليكم حديثان مختلفان فاعرضوهما علي كتاب الله فما وافق كتاب الله فخذوه وما خالف كتاب الله فردّوه".(١٥)
دسته دوم روايات عامّي است كه اختصاصي به اخبار متعارض ندارد، بلكه صحّت محتواي هر روايتي را در گرو موافقت يا عدم مخالفت با قرآن كريم ميداند و دامنه لزوم عرض بر قرآن را بر همه احاديث ميگستراند(١٦)؛ مانند روايات زير:
1 ـ پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) ميفرمايد: "إنّ علي كل حق حقيقة وعلي كل صواب نوراً فما وافق كتاب الله فخذوه وما خالف كتاب الله فدعوه"(١٧)؛ هر حقي اصلي دارد كه آن اصل ميزان سنجش و معيار ارزيابي اين حق است و هر صوابي (امر واقعي) نورانيتي دارد كه صواب مزبور به وسيله آن نور شناسايي ميشود. پس آنچه با ميزان الهي، يعني قرآن كريم موافق بود بگيريد و آنچه مخالف آن بود واگذاريد. از تفريع ذيل روايت: "فما وافق..." بر ميآيد كه روايات همان حقّ است و حقيقت آن، قرآن كريم است و صحت محتواي روايات در گرو موافقت با حقيقت آن (قرآن كريم) است و نوري كه با آنْ راستيِ روايات سنجيده ميشود، قرآن است.
2 ـ همچنين حضرت امام صادق (عليهالسلام) در پاسخ استفسار درباره احاديثي كه راويان برخي از آنها موثقند و راويان برخي غير موثّق، ميفرمايد: "إذا ورد عليكم حديث فوجدتم له شاهداً من كتاب الله أو من قول رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) وإلاّ فالذى جاءكم به أولي به"(١٨)؛ اگر حديث با قرآن موافق بود يا با آن مخالف نبود، بپذيريد و اگر با قرآن مخالف بود، تحمّل بار آن بر عهده ناقل و راوي آن است.
3 ـ نيز حضرت امام صادق (عليهالسلام) ميفرمايد: "كل شى مردود إلي الكتاب والسنّة وكل حديث لا يوافق كتاب الله فهو زخرف"(١٩). در اين حديث ابتدا كتاب و سنّت قطعي مرجع ارزيابي هر سخن معرفي شده و پس از آن، تنها قرآن كريم مرجع سنجش شناخته شده است؛ زيرا سنّت قطعي گرچه از لحاظ عَرْض بر محتواي قرآن بينياز است، ليكن اصل حجيّت سنّت قطعي به حجّيت قرآن و اعجاز آن وابسته است؛ زيرا رسالت رسول اكرم و نبوت او به وسيله معجزه بودن قرآن ثابت ميشود؛ مگر آن كه اصل رسالت آن حضرت با اعجاز ديگري غير از قرآن ثابت شده باشد؛ ليكن چنان معجزهاي جاودانه نخواهد بود و براي نسلهاي كنوني و آينده سودمند نيست؛ مگر آن كه از راه تواتر اصل چنان معجزهاي ثابت شده باشد كه در اين حال در سايه اعتماد بر تواترِ اعجاز، نبوت آن حضرت جاودانه خواهد بود. سنت غير قطعي نيز گذشته از اصل حجيّت، بايد از لحاظ محتوا با قرآن كريم ارزيابي شود و اگر مخالف با محتواي آن بود زخرف و باطل است.
تذكّر: بايد توجه داشت كه لسان اين گونه روايات از تخصيص يا تقييد امتناع دارد و هرگز نميتوان آن را تخصيص يا تقييد زد.
4 ـ محتواي جمله پاياني حديث قبلي، در روايتي ديگر چنين نقل شده است: "ما لم يوافق من الحديث القرآن فهو زخرف"(٢٠)؛ حديثي كه موافق قرآن نباشد باطل است.
5 ـ امام صادق (عليهالسلام) ميفرمايد: پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در خطابه خود در سرزمين مِنا فرمودند: "أيّها النّاس ما جاءكم عنّى يوافق كتاب الله فأنا قلته وما جائكم يخالف كتاب الله فلم أقله"(٢١). بنابراين، حتي در غير صورت عارض نيز كه روايت به حسب ظاهر داراي اركان حجيّت است، بايد از لحاظ محتوا با قرآن كريم ارزيابي شود. اين احاديث به خوبي نشان ميدهد كه حديث همتا و در عَرْض قرآن نيست، بلكه در طول آن است؛ زيرا اگر حديث در عرض قرآن بود، در صورت تعارض ظاهر حديث با قرآن سخن از "تساقط متعارضين" و رجوع به اصل حاكم در مسئله يا "تخيير" در اخذ به يكي از دو متعارض بود، نه سخن از زخرف و باطل بودن روايت مخالف و معارض قرآن.
تذكّر: مخالفتي كه مايه سقوط روايت از حجيّت است مخالفت تبايني است، نه مخالفتي كه ميان مطلق و مقيد يا عام و خاص است؛ زيرا چنين مخالفتي در عرف قانونگزاري و نيز در عرف عقلا مخالفتي بدئي تلقي ميشود، نه مخالفت و تعارض مستقرّ تا نوبت به زخرف و باطل بودن روايت مخالف قرآن برسد؛ چنانكه مخالفت و تعارض دو حديث نيز، همان مخالفت تبايني است كه جمع دلالي ندارد. از اين رو نوبت به نصوص علاجيه ميرسد. نصوص علاجيه براي رفع تعارض مستقر است؛ چنانكه در آن نصوص آمده است: "واحد يأمرنا... والآخر ينهانا عنه"(٢٢). نشانه اين كه مخالفت در عموم و خصوص و اطلاق و قيدْ تعارض محسوب نميشود، يكي آن است كه داراي جمع دلالي و عرفي است و ديگر اين كه اين گونه اختلافها در بين آيات قرآن با يكديگر نيز وجود دارد؛ با اين كه اين كتاب الهي داعيه مبرّا بودن از اختلاف دارد: "أفلا يتدبرون القران ولو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافاكثيراً"(٢٣). مقيد نسبت به مطلق و مخصّص نسبت به عام شارح است، نه معارض.
١ ـ بحار، ج 23، ص 108.
٢ ـ حضرت امام حسين درباره امامان (عليهم السلام) مي فرمايد: "نحن... أحد الثقلين الّذين جعلنا رسول الله ثانى كتاب الله تبارك و تعالي" (بحار، ج44، ص205).
٣ ـ جواهر الكلام، ج 13، ص 71 ـ 76.
٤ ـ كشفالغطاء، كتاب القرآن، ص 298: "المبحث الرابع انه [القرآن] أفضل من جميع الكتب المنزلة من السماء ومن كلام الأنبياء و الأصفياء وليس بأفضل من النّبي(صلي الله عليه و آله و سلم) وأوصيائه(عليهمالسلام) وإن وجب عليهم تعظيمه واحترامه... فتواضعهم لبيت الله تعالي وتبركهم بالحجر والأركان وبالقرآن وبالمكتوب من أسمائه وصفاته من تلك الحيثية لا يقضى لها بزيادة الشرفية".
٥ ـ اصول كافي، ج 1، ص 207؛ بحار، ج 23، ص 206.
٦ ـ جان شريف آن بزرگواران تنها براي لقاي الهي است و حتي در نشئه ظاهر فداي چيزي نمي شود.
٧ ـ بحار، ج 89، ص 13.
٨ ـ تقيّه به معناي اظهار امر غير واقعي، در قرآن راه ندارد و اما اين كه بر اثر مصالحي برخي مسايل، مانند معرفي صريح جانشينان پيامبر، در قرآن ذكر نشود و به رسول اكرم(صلي الله عليه و آله و سلم) واگذار شود، در قرآن راه دارد؛ ولي اين تقيه نيست.
٩ ـ سوره نساء، آيه 59.
١٠ ـ سوره حشر، آيه 7.
١١ ـ سوره نحل، آيه 44.
١٢ ـ سوره نحل، آيه 89.
١٣ ـ اصول كافي، ج 1، ص 67.
١٤ ـ وسائل الشيعه، ج 18، ص 80.
١٥ ـ همان، ص 84.
١٦ ـ اخبار عرض بر كتاب روايات بي واسطه (سنّت قطعي) را شامل نمي شود؛ زيرا كسي كه به حضور پيامبر يا امام معصوم (عليهالسلام) مشرف شد و سخني را از زبان مطهّر او شنيد و جهت صدور آن را نيز احراز كرد، به طوري كه احتمال تقيه اصلا مطرح نبود، ديگر احتمال خلاف نمي دهد. شنيدن سخن از سخنگوي وحي، مايه حصول جزم است. بنابراين، اخبار عرض بر كتاب در خصوص روايات با واسطه است، آن هم در صورتي كه صدور آن قطعي نباشد.
١٧ ـ اصول كافي، ج 1، ص69.
١٨ ـ اصول كافي، ج 1، ص69.
١٩ ـ همان.
٢٠ ـ اصول كافي، ج 1، ص 69.
٢١ ـ همان.
٢٢ ـ وسائل الشيعه، ج 18، ص 88.
٢٣ ـ سوره نساء، آيه 82.
مأخذ: ( تفسیر تسنيم، ج ١، ص ٧٥)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و امامان معصوم (عليهمالسلام) در داوريها و احتجاجها و در پاسخِ پرسشهاي تفسيري، آيات قرآن را به يكديگر ارجاع ميدادند و با ساير آيات قرآن آيه مورد نظر خود را تفسير ميكردند؛ چنانكه حضرت اميرالمؤمنين (عليهالسلام) از جمع بين آيه كريمه "والوالدات يرضعن أولادهن حولين كاملين..."(١) و آيه "... حمله وفصاله ثلثون شهراًً..."(٢) استفاده كردهاند كه از نظر قرآن كريم حداقل دوران بارداري بانوان شش ماه است و بر اين اساس، حكم رجم را از شخصي كه بر اثر اتهام به بزهكاري، به آن محكوم شده بود برداشتند.(٣)
همچنين حضرت امام جواد (عليهالسلام) با ضميمه كردن آيه شريفه "وأنّ المساجد لله..."(٤) به آيه "والسارق والسارقة فاقطعوا أيديهما..."(٥) حدّ سارق را قطع انگشتان دست دانستهاند(٦)؛ در حالي كه افراطيان از خوارج با استناد به خصوص آيه "والسارق والسارقه..." معتقد بودند دست دزد بايد از شانه قطع شود؛ زيرا بر همه آن "يَد" اطلاق ميشود!
همچنين امام باقر (عليهالسلام) در پاسخ زراره كه پرسيد: چگونه از آيه شريفه "وإذا ضربتم في الأرض فليس عليكم جناح أن تقصروا من الصلوة"(٧) كه لسانش الزام نيست، حكم لزومِ قصر در نمازِ مسافر استفاده ميشود، فرمودند: تعبير "لا جناح" در اين آيه نظير "لا جناح" در آيه كريمه "فمن حجّ البيت أو اعتمر فلا جناح عليه أنْ يطّوّف بهما"(٨) است(٩)، كه مقصود از آن حكم لزومي است، نه رجحان صرف.
بنابراين، تفسير قرآن به قرآن سيره عملي اهلبيت (عليهمالسلام) بود؛ چنانكه ارجاع مفسران به اين روش نيز در سيره علمي آن ذوات مقدس كاملا ً مشهود است؛ مانند اين كه حضرت رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمودهاند: "إنّ القرآن ليصدّق بعضه بعضاً فلا تكذبوا بعضَه ببعضٍ"(١٠) و حضرت علي (عليهالسلام) فرمودهاند: "كتاب الله تُبْصرون به وتَنْطقون به وتَسْمعون به وينطق بعضه ببعض ويشهد بعضه علي بعضٍ".(١١)
تذكر: آنچه از سيره عملي اهلبيت (عليهمالسلام) در تفسير قرآن به قرآن نقل ميشود براي اثبات اصل منهج است وگرنه تطبيق آن در پارهاي از موارد بدون تعبّد آسان نيست. بررسي مواضع سجود در آيه "أنّ المساجد لله"(١٢) و لزوم قطع برخي از مواضع آن در صورت تكرر حدّ سرقت و نيز تفسير معناي "جناح" شاهد مدّعاست.
چون از طرف اهلبيت وحي و عصمت و طهارت (عليهمالسلام) تفسير قرآن به قرآن به عنوان منهجي معقولْ و مقبولْ اعلام شد، صحابه و تابعان آنان اگر شاهدي از قرآن براي تفسير آيهاي از آن مييافتند به تفسير آن مبادرت ميكردند؛ گرچه غالب تفسيرهاي آنان از سنخ تفسير به مأثور بود، نه تفسير قرآن به قرآن كه چنين كاريْ اجتهاد قرآني و تدبّر در محور همه آيات را ميطلبيد و نه تفسير درايي محمودْ و ممدوح كه اجتهاد برهاني و تأمّل در مدار علوم متعارفه يا اصول موضوعه مُبَرْهَن را طلب ميكرد؛ ليكن از دير زمان شيوه تفسير قرآن به قرآن بين قرآنپژوهان مطرح بود و روش عملي بسياري از بزرگان تفسير نيز به طور محدود، نه گسترده، استمداد از بعض آيات درباره برخي ديگر بوده است.
١ ـ سوره احقاف، آيه 15.
٢ ـ سوره احقاف، آيه 15.
٣ ـ بحار، ج 40، ص 180 و 232.
٤ ـ سوره جن، آىه 18.
٥ ـ سوره مائده، آيه 38.
٦ ـ تفسير عياشي، ج 1، ص 230.
٧ ـ سوره نساء، آيه 101.
٨ ـ سوره بقره، آيه 158.
٩ ـ وسائل الشيعه، ج 5، ص 538.
١٠ ـ كنز العمال، ج 1، ص 619، ح 2861.
١١ ـ نهج البلاغه، خطبه 133، بند 7. منظور از تصديق آيات قرآن نسبت به يكديگر كه در كلام رسول اكرم(صلي الله عليه و آله و سلم) آمده، تصديق اصطلاحي نيست، تا در برابر تصور باشد، بلكه به معناي نطق و شهادت آيات نسبت به يكديگر است كه در كلام حضرت علي (عليهالسلام) آمده است؛ يعني اگر مبدأ تصوري آيهاي در بين معاني محتمل آن به وسيله معناي تصوري آيه ديگر كه واضح است تفسير شود از سنخ تصديق برخي از آيات نسبت به بعضي ديگر است؛ زيرا شهادت و همچنين نطقِ مزبور در اين باره نيز صادق است؛ چنانكه اگر مبدأ تصديقي آيهاي در بين معاني و مقاصد متعدد و از يك جمله قرآني به وسيله جمله ديگر كه مقصود آشكاري دارد (به اصطلاح يكي ظاهر است و ديگري اظهر يا يكي ظاهر است و ديگري نصّ و يا اينكه يكي ظهور مشترك دارد و ديگري ظهور خاص) حلّ گردد، چنين نطق و شهادتي مصداق تصديق مأخوذ در كلام رسول اكرم(صلي الله عليه و آله و سلم) بوده، تفسير قرآن به قرآن محسوب ميشود. بنابراين، هرگونه شهادت و نطقي كه نسبت به معناي تصوري يا تصديقي آيه به وسيله آيه ديگر حاصل شود از قبيل تفسير قرآن به قرآن است و هرگز تصديق و شهادت، اختصاصي به بعد از استقرارr R ظهورآيه ندارد؛ چنانكه بعضي گمان كردهاند (ر.ك مناهج البيان فى تفسير القرآن، ج1، ص17ـ18).
١٢ ـ سوره جن، آيه 18.
مأخذ: ( تفسیر تسنيم، ج ١، ص ٦٩)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
خداوند سبحان درباره هماهنگي سراسر قرآن با يكديگر دو بيان دارد كه يكي ناظر به عدم اختلاف آيات قرآن مجيد با يكديگر و ديگري راجع به انْعطاف و گرايش آيات قرآن با همديگر است؛ اما بيان اول مستفاد از آيه "أفلا يتدبّرون القران ولو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافاً كثيراً"(١) است؛ زيرا پيام آيه مزبور دعوت همگان به تدبّر تامّ در سراسر كتابي است كه در طول حدود ربع قرن در شرايط صَعْب و سَهْل، جنگ و صلح، غُرْبت و قربت، اوج و حضيض، سَرّاء و ضَرّاء، هزيمت و عزيمت، شكست و پيروزي و بالاخره در احوال مختلف سياسي، نظامي، اجتماعي به صورت يكسان و هماهنگ نازل شده است. تحليل قياس استثنايي مستفاد از اين آيه و تقرير تلازم مقدم و تالي و تقريب بطلان تالي و استنتاج بطلان مقدم از ابطال تالي به استمداد عقل برهاني است كه خود از منابع غني و قوّيِ تفسير قرآن كريم از درون دين است، نه از بيرون؛ چنانكه در فصل تفسير به رأي تبيين خواهد شد. غرض آن كه، آيه مزبور دعوت به تدبّر در سراسر قرآن ميكند و دعوي عدم اختلاف به نحو سالبه كليه را ارائه ميكند و محصول آن تدبّرِ فراگير را صحّت اين دعوي ميداند و ادعاي مزبور را با آن بَيّنه و گواه صادق همراه ميكند.
اما بيان دوم خداوند مستنبط از آيه "الله نزّل أحْسنَ الحديثِ كتاباً متشابهاً مَثانِيَ تقشعرّ منه جلود الذين يخشون ربّهم ثم تلين جلودهم وقلوبهم إلي ذكر الله ذلك هدي الله يهدي به مَن يشاء ومَن يضلل اللهُ فما له من هادٍ"(٢) است؛ زيرا محتواي آيه مزبور اين است كه از يك سو سراسر آيات قرآن مجيدْ شبيه، همسان و همتاي هم است و از سوي ديگر مُنثنَي، مُنْعطفِ و متمايل به هم است. معناي أنْثِناء، انعطاف و گرايش مطالب يك كتاب علمي اين است كه هر كدام از مطالب با ديگري مشروح يا مشروحتر و روشن يا روشنتر ميگردد. چنين كتابي كه همه آيات آن به هم گرايش دارد، حتماً مُفَسّر و مُبيّن همديگر و شارح داخلي خويش است.
دعوت به تدبّر و ادعاي نزاهت از اختلاف، چنانكه شاهد گويايي بر عمومي بودن فهم قرآن است، از بهترين شواهد استقلال قرآن در حجيّت و تبيين معارف و همچنين صحت و كارآيي شيوه تفسير قرآن به قرآن است؛ زيرا اگر آيات قرآن از هم گسيخته بوده، هر كدام ناظر به مطلب خاص باشد و پيوندهايي از قبيل اطلاق و تقييد، تعميم و تخصيص، تأييد و تبيين و شرح و تفصيل با يكديگر نداشته باشد، هيچ كدام موافق با ديگري يا مخالف با آن نخواهد بود؛ زيرا مرز مشترك و پيوند دلالي كلامي و گفتاري با هم ندارد و موافقت و مخالفتْ فرع بر پيوند و همگرايي است؛ در حالي كه ادعاي هماهنگ بودن آيات ارتباط و پيوند را ميفهماند؛ چنانكه دعوي نفي اختلاف از سنخ عدم ملكه است. پس حتماً بايد بين آنها پيوند برقرار باشد. آنگاه ميتوان گفت: چنين كتابي اگر در تبيين مطالب خويش نيازمند به غير خود باشد استدلال و برهان اين آيه كريمه تامّ نخواهد بود.
١ ـ سوره نساء، آيه 82.
٢ ـ سوره زمر، آيه 23.
مأخذ: (تسنيم، ج ١، ص ٦٦)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قرآن كريم هم در اصل حجيت و هم در تبيين خطوط كلي معارف دين مستقل است؛ يعني حجيّت آن ذاتي است و با خودْ تفسير ميپذيرد؛ گرچه انديشههاي بيروني به عنوان مبدأ قابلي فهم قرآن سهيم است. مخاطبان قرآن براي بهرهگيري از ظواهر قرآن به سرمايهاي فراتر از علوم پايه مؤثر در فهم قرآن و ضميري كه به تيرگي گناه آلـوده نباشد نياز ندارنـد.
استقلال قرآن كريم در حجّيت و تبيين معارف و همچنين اتقان شيوه تفسيري "قرآن به قرآن" با دلايلي چند قابل اثبات است:
1 ـ قرآن كريم خود را به عنوان "نور" معرفي ميكند: "قد جاءكم من الله نور وكتاب مبين"(١)، "واتّبعوا النور الذي أنزل معه"(٢) و بارزترين ويژگي نور آن است كه هم خود روشن است و هم روشنگر غير خود است؛ يعني هم در روشن بودن خود و هم در روشن كردن اشياي ديگر نيازمند به غير نيست.
مقتضاي نور بودن قرآن كريم نيز اين است كه نه در روشن بودن خود نيازمند غير باشد و نه در روشن كردنِ غير؛ زيرا در صورت نياز به مبيّني ديگر، آن مُبَيِّنْ اصل بوده، قرآن كريم فرع آن خواهد بود و اين فرع و تابع قرار گرفتن قرآن با نور بودن آن ناسازگار است.
از سويي ديگر، بيترديد بسياري از معارف قرآني با ضميمه كردن دو يا چند آيه حاصل ميشود و رسيدن به آن معرفت، از راهِ يك آيه به تنهايي ميسور نيست. نور بودن قرآن ايجاب ميكند، همه آياتي كه مبيّن حدود، قيود و قراين يك مطلب است با هم بررسي شود، تا قرآن كريم در هيچ بخشي مطلب تيره و مبهم نداشته باشد.
2 ـ يكي از صفات قرآن كريم: "تبيان كل شيء" است: "ونزّلنا عليك الكتاب تبياناً لكل شيء..."(٣) كتابي كه بيانگر همه علوم و معارف ضروري و سودمند براي بشر يا بيانگر همه حقايق جهان آفرينش است، در تبيين خود نيازي به غير ندارد، بلكه در بيان خويش به خود متكي است و برخي از آياتش با برخي ديگر تبيين و تفسير ميشود وگرنه كتابي كه تبيان خود نباشد، چگونه ميتواند تبيان هر چيز ديگر باشد؟
لازم است توجه شود: منظور از اين كه "چون قرآنْ تبيان همه چيز است، تبيان خود نيز خواهد بود" اين نيست كه چون هر آيه، تبيان همه چيز است، پس تبيان خود هم هست، بلكه مقصود آن است كه "مجموع قرآن" تبيان همه چيز است، پس "مجموع قرآن" تبيان خود هم خواهد بود. بنابراين، كمبود هر آيهاي حتماً با آيه ديگر تأمين ميشود و از جمعبندي نهاييِ همه آياتِ مناسبِ لفظي و معنوي با يكديگر، معناي روشني از آنها به دست ميآيد.
3 ـ قرآن كريم در كنار دعوتِ انسانها به تدبر، دعويِ انتساب به خداي سبحان و مبرّا بودن از هر گونه اختلاف و ناهماهنگي دروني دارد.
١ ـ سوره مائده، آيه 15.
٢ ـ سوره اعراف، آيه 157.
٣ ـ سوره نحل، آيه 89.
مأخذ: ( تفسیر تسنيم، ج ١، ص ٦٤)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در پاسخ بايد گفت: قرآن (نتيجه حاصل از تفسير قرآن به قرآن) جزء حجّت و نيمي از دليل نيست تا در اصل اعتبار و حجيّت خود نيازمند به ضميمه باشد و بدون انضمامِ آن همراه به منزله شهادت عَدْلِ واحد باشد كه حجيّت آن تأهّلي و شأني است، نه فعلي؛ زيرا آن ضميمه، يعني سنّت، اولا ً در ناحيه اصل حجّيتْ وامدار قرآن است و ثانياً وقتي معتبر و حجّت است كه محتواي آن بر قرآن عرضه شود و هيچگونه تخالفي با آن نداشته باشد(در خصوص سنّت غير قطعي). پس قطعاً محصول بحث قرآني بايد قبل از عرضه حديث بر آن، حجت بالفعل و معتبرِ مستقّل و بينياز از ضميمه باشد، تا بتواند ميزان سنجش سنّت واقع شود. پس حجيّتِ قرآن همانند حجيّت شهادتِ عَدْلَين كه از آن اصطلاحاً به "بَيّنه عادله" ياد ميشود، فعلي و مستقل و قابل استدلال است.
مأخذ: ( تفسیر تسنيم، ج ١، ص ٦٣)
|
|
|
|
<- 1 2 3 4 5 ->
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
فلسفه |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9200 سوال |
:تعداد سوالات |
|
292 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|