|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های کلیات |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اولين پرسش درباره شيوه تفسيري "قرآن به قرآن" اين است كه آيا چنين تفسيري حجّت و معتبر است يا نه؟ در پاسخ بايد گفت: برخي اشيا اصلا ً حجيّت ندارد؛ نظير "شهادت فاسق" كه در محكمه قضاي اسلامي هيچگونه اعتباري ندارد و بعضي از اشيا حجيت دارد، ليكن به تنهايي به نصاب حجيّت و اعتبار نميرسد؛ نظير شهادت "عَدْلِ واحد" در محكمه كه فيالجمله معتبر و حجت است، نه بالجمله. از اين رو از آن به عنوان اعتبار تأهّلي و حجيّت شأني ياد ميشود؛ يعني اگر شهادت عَدْلِ ديگري به آن ضميمه شود، آنچه اهليّت اعتبار و شأنيّت احتجاج داشت به نصاب فعليّت ميرسد؛ ليكن حجيّت "شهادت عدلين" گرچه به نحو استقلال است ولي به نحو انحصار نيست؛ زيرا حجّتهاي ديگري نيز در قبال حجيّت شهادت عدلين قرار دارد؛ مثلا ً، گاهي شهادت دو عادلِ ديگر در قبال شهادت اين عدلين واقع ميشود و هر كدام حجت مستقل است، ولي هيچ كدام حجّت منحصر نيست و همچنين حجيّت امور ديگر، در برابر حجيت شهادت عدلين؛ مانند عِلم قاضي و سوگند منكِر.
قرآن كريم از آن جهت كه كلام خداي سبحان است و با اعجاز خود دعوي انتساب به خداوند را اثبات ميكند، يكي از منابع ديني است كه حجّيت آن همانند حجّيت قطع ذاتي است و محصول تدبّر در آن و جمعبندي آيات متناسب آن با يكديگر حتماً حجّت است و هرگز نظير گواهي فاسق مردود نيست، تا اصلا ً حجت نباشد؛ ليكن مطالب قرآن بخشي به صورت نصوص و قطعي است و بخشي به صورت ظواهر و ظني است كه بخش نخست "حجت قطعي" و بخش دوم "حجت ظني" است. به هر تقدير، قرآن كريم به عنوان كلام صاحب شريعت، در ناحيه حجيّت وامدار غير خود نيست و حجّيت آن ذاتي است.
مأخذ: ( تفسیر تسنيم، ج ١، ص ٦٣)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بهترين و كارآمدترين شيوه تفسىري قرآن، كه شيوه تفسيري اهلبيت (عليهمالسلام) نيز هست، روش خاصي است كه به "تفسير قرآن به قرآن" موسوم شده است. در اين روش، هر آيه از قرآن كريم با تدبّر در ساير آيات قرآني و بهرهگيري از آنها باز و شكوفا ميشود. تبيين آيات فرعي به وسيله آيات اصلي و محوري و استناد و استدلال به آيات قويتر در تفسير، بر اين اساس است كه برخي از آيات قرآن كريم همه مواد لازم را براي پيريزي يك بنيان مرصوص معرفتي در خود دارد و برخي از آيات آن تنها عهدهدار بخشي از موادّ چنين بنايي است. آيات دسته دوم با استمداد از آيات گروه اول تبيين و تفسير ميشود.
براي فهم متنِ مقدّس ديني بهترين راه، تدبر تامّ در همان متنِ منزّه الهي است. قرآن كريم نيز از آن جهت كه نور است هيچ ابهام و تيرگي ندارد. قرآن وزين و عميق است، ولي وزانت علمي و عمق نظري آن با نوراني بودن آن منافي نيست؛ زيرا نور چنانكه گذشت، در برابر ظلمتِ ابهام است، نه در برابر نظري و ژرف بودن. نور بودن قرآن به معناي بديهي بودن آن نيست تا نيازي به تفسير نداشته باشد.
مأخذ: ( تفسیر تسنيم، ج ١، ص ٦٣)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قرآن كريم سفرهاي تهي از طعام نيست تا هر كس غذاي دستپخت خود را بر سر آن تناول كند، بلكه به تعبير رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) قرآن "مَأدُبه"، يعني غذاي آماده است: "القرآن مأدبة الله فتعلّموا مأدبته ما استطعتم"(١). بنابراين، آراء و انديشههاي پيشساخته را نميتوان بر قرآن تحميل كرد كه اين همان "تفسير به رأي" مذموم و از بدترين شيوههاي شناخت قرآن، بلكه تحميل رأي بر قرآن و تطبيق قرآن با رأي مفسران است، نه تفسير. پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) از خداوند سبحان نقل فرمودند: كسي كه كلام مرا به رأي خويش تفسير كند هرگز به من ايمان نياورده است: "ما آمن بى من فسّر برأيه كلامى"(٢). فطرتهاي تشنه و گرسنه بشري بايد به كوثر جوشان و سفره پر بار الهي راه يابد و از آن سير و سيراب شود.
شرط استفاده از قرآن اين است كه انسان با اصول پيشساخته و پيشفرضهاي بشري به خدمت قرآن نيايد تا قرآن را مهمان اصول موضوعه خود قرار دهد و آنها را بر قرآن تحميل كند. البته دانشهاي قبلي ميتواند ظرفيت فكري انديشوران را توسعه دهد و به عنوان مبدأ قابلي محسوب گردد، نه به عنوان مبدأ فاعلي تا باعث دگرگوني در تفسير قرآن شود.
تفسير به رأي گذشته از منع عقلي منع نقلي نيز دارد و منع نقلي آن مستفاد از دو منبع است: يكي آيات فراوان قرآني و ديگري رواياتي كه ورود به آتش، خروج از دين و ارتداد و عدم ايمان را از پيآمدهاي تلخ تفسير قرآن به رأي ميشمارد و در فصل "تفسير به رأي" مطرح خواهد شد.
١ ـ بحار، ج 89، ص 19.
٢ ـ بحار، ج 89، ص 107.
مأخذ: ( تفسیر تسنيم، ج ١، ص ٥٩)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
تفسير متن مقدسي مانند قرآن كريم يا به نقل است (تفسير قرآني و روايي) و يا به عقل (تفسير درايي) و تفسير نقلي يا به استمداد از همان متن مقدس است؛ مانند اين كه آيهاي شاهد تصوري يا تصديقي آيه ديگر باشد (تفسير قرآن به قرآن) و يا به استعانت از متن نقلي ديگر است؛ مانند اين كه حديث معتبرْ گواه معنايي خاص از آيه قرار گيرد (تفسير قرآن به سنت) و هر دو قسم ياد شده داخل در تفسير نقلي است و ميتوان از آن به "تفسير مأثور" ياد كرد (بنابراين كه اصطلاح مأثور بودن مخصوص حديث نباشد).
تفسير عقلي نيز يا به تفطن عقل از شواهد داخلي و خارجي صورت ميپذيرد، يعني عقل معناي آيهاي را از جمعبندي آيات و روايات در مييابد كه در اين قسم عقل تنها نقش "مصباح" دارد و چنين تفسير عقلي مجتهدانه چون از منابع نقلي محقق ميشود، جزو تفسير به مأثور محسوب ميگردد، نه تفسير عقلي و يا به استنباط از برخي مبادي تصوري و تصديقي از منبع ذاتي عقل برهاني و علوم متعارفه صورت ميپذيرد كه در اين قسم، عقل نقش "منبع" دارد، نه صرف مصباح. بنابراين، تفسير عقلي مخصوص به موردي است كه برخي از مبادي تصديقي و مباني مستور و مطويّ برهان مطلب به وسيله عقل استنباط گردد و آيه مورد بحث بر خصوص آن حمل شود.
بنابراين، ميتوان تفسير را ابتدا به نقلي و عقلي و سپس تفسير نقلي را به دو قسم تقسيم كرد كه محصول اين تقسيم، اقسام سهگانه زير است:
1 ـ تفسير قرآن به قرآن
2 ـ تفسير قرآن به سنّت
3 ـ تفسير قرآن به عقل
اماتفسير قرآن بر اساس رأي كه در اصطلاح مفسران "تفسيربهرأي" ناميده ميشود، در واقع "تفسير" نيست، بلكه "تطبيق" و تحميل رأي بر قرآن است.
مأخذ: ( تفسیر تسنيم، ج ١، ص ٦٣)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
چون تفسير قرآن بدون علم و قبل از بررسي و تحقيقْ مذموم بوده، مصداق "تفسير به رأي" مطرود است، لازم است بررسي شود كه منابع علم تفسير و اصول بررسي و تحقيق براي دستيابي به معارف قرآني چيست تا تفسير قرآن بدون تحقّق آنها تفسير به رأي و مذموم بوده و با دستيابي به آنها تفسيرِ درايي و ممدوح باشد.
مهمترين منبعْ خود قرآن كريم است كه مبيِّن، شاهد و مفسِّر خويش است. ضرورت تفسير قرآن به قرآن و تأثير عميق آن در دستيابي به معارف قرآني مُبَرْهَن است و فصلي از اين پيشگفتار را به خود اختصاص داده است.
منبع ديگر علم تفسير، سنّت معصومين (عليهمالسلام) است كه طبق حديث متواتر ثقليْن، عترت طاهرين (عليهمالسلام) همتاي قرآن بوده، تمسّك به يكي از آن دو بدون ديگري مساوي با ترك هر دو است و اعتصام به هر كدام بايد همراه با تمسك به ديگري باشد. ضرورت جمع بين قرآن و حديث در تفسير قرآن كريم در فصول بعد تبيين خواهد شد.
منبع سوم، عقل برهاني است كه از گزند مغالطه وَهْم و از آسيبِ تخيّل مصون باشد. مراد از عقل برهاني همان است كه با علوم متعارفه خويش، اصل وجود خدا و ضرورتِ وحدت، حيات، ابديّت، ازليّت، قدرت، علم، اراده، سمع، بصر، حكمت، عدل و ساير صفات علياي او را ثابت كرده و در اين تثبيت، استوار است؛ گرچه برخي از اسماي مزبور را دليل نقلي، هم اثبات ميكند. پس اگر عقل برهاني مطلبي را اثبات يا نفي كرد، حتماً در تفسير قرآن بايد آن مطلب ثابت شده، مصون بماند و با ظاهر هيچ آيهاي نفي نگردد و مطلبِ نفي شده، منتفي باشد و با ظاهر هيچ آيهاي ثابت نشود؛ چنانكه اگر آيهاي داراي چند احتمال بود و جز يك مُحْتَملِ معيّن همه آنها عقلا ً منتفي بود، بايد به كمك عقل برهاني آيه مورد بحث را فقط بر همان مُحْتَمل حمل كرد و يا اگر آيهاي داراي چند مُحْتَمل بود كه يكي از آنها برابر عقل برهاني، ممتنع بود، حتماً بايد آن مُحْتَملِ ممتنع را نفي كرد و آيه را بر يكي از مُحْتَملهاي ممكنْ بدون ترجيح (در صورت فقدان رجحان) حمل كرد.
تذكّر: گرچه رهآورد علم را نميتوان بر قرآن تحميل كرد، ليكن براهين قطعي علمي يا شواهد طمأنينهبخش تجربي، تاريخي، هنري و مانند آن را ميتوان حامل معارف و معاني قرآن قرار داد، به طوري كه در حد شاهد، قرينه و زمينه براي درك خصوص مطالب مربوط به بخشهاي تجربي، تاريخي و مانند آن باشد، نه خارج از آن.
مأخذ: ( تفسیر تسنيم، ج ١، ص ٦٣)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قرآن كريم از يك سو براي خود اوصافي ياد ميكند كه ضرورت تفسير آن را به همراه دارد و از سوي ديگر علومي را طرح ميكند كه بدون تفسير ادراك نميشود؛ زيرا از طرفي خود را به عنوان سخن رصين و گفتار وزين و پر مغز ميستايد: "إنّا سنلقي عليك قولا ً ثقيلا ً"(١) و نيز سلسله جبال را در پيشگاه هَيْمَنه و سيطره خود خاضعْ و خاشع و متصدّع و متلاشي ميداند: "لو أنزلنا هذا القران علي جبلٍ لرأيته خاشعاً متصدّعاً من خشية الله وتلك الأمثال نضربها للناس لعلّهم يتفكرون"(٢) و همچنين همگان، اعم از پري و انسان را به مصاف و مبارزه فرا ميخواند و عجز آنان را در اين تحدّيِ نَفْس گير و جامع اعلام ميدارد: "قل لئن اجتمعت الإنس والجن علي أن يأتوا بمثل هذا القران لا يأتون بمثله ولو كان بعضهم لبعضٍ ظهيراً"(٣). ظهور اطلاقيِ جمله "لا يأتون" اين است كه جامعه مجتمع انس و جن براي هميشه در اين پيكارِ اعجازآميز، فرسوده و ناتوانند؛ چنانكه از جمله "فإن لم تفعلوا ولن تفعلوا فاتقوا النار التي وقودها الناس والحجارة أعدّت للكافرين"(٤) عجز جاودانه محاربانِ در اين نبرد معلوم ميشود.
از سوي ديگر، قرآن كريم علوم و معارف ويژهاي در جهانبيني توحيدي، اسماي حسناي الهي، صفات علياي ازلي، قضا و قدر، جبر و تفويض و اختيار، تجرّد روح، عصمت فرشتگان، عصمت و طهارت انبيا و ائمه اهلبيت (عليهمالسلام)، امامت و رهبري نظام اسلامي، داوري درباره مكاتب ديگر، شرح رهتوشه انبياي سلف، دستور اولياي خلف و دهها مسائل عميق حكمت نظري و عملي ديگر را ارائه ميكند كه بدون شرح و توضيح خردمندان، ادراك عمومي آن ميسور نيست.
از اين رو ضرورت تفسير قرآن از دو لحاظ است: يكي آن كه كتابِ عميقِ علمي و وزينِ نظري قطعاً بدون تفسير ادراك نميشود (از جهت علمي) و ديگر آن كه كتابِ هدايت اگر پيامش اين باشد كه: "إنّ هذا القران يهدي للتي هي أقوم ويبشر المؤمنين الذين يعملون الصالحات أنّ لهم أجراً كبيراً"(٥)، براي اهتداي جامعه بشري چارهاي جز تبيين مفاهيم و تفسير معاني آن نيست (از جهت عملي).
ضرورت تفسير قرآن براي متضلّعانِ علومِ متنوع و فنونِ متعدد آشكارتر است. از اين رو تفسير قرآن از عصر نزول تا كنون به عنوان سنّتي حسنه به وسيله حضرت رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و اهلبيت عصمت و طهارت و همچنين صحابه، تابعانِ اصحاب، قدما و متاخران از علماي دين دارج و رايج بوده است. گرچه بعضي از گذشتگان از مبادرت به تفسير قرآن مجيد تحاشي داشته، از آن پرهيز ميكردند، ليكن همگي از تفسير به مأثور بهرهبرداري ميكردند و در ميان آنان عدّهاي از اظهار رأي خودداري ميكردند كه شرح آن در فصل تفسير به رأي بيان ميشود و تا قرن پنجم هجري جز "تفسير روايي" روش ديگري به عنوان "تفسير درايي" و اجتهادي رواج نداشت، جز آنچه به صورت اجتهاد اَدَبي و لغوي در آثار سلف مشهود است.
١ ـ سوره مزمّل، آيه 5.
٢ ـ سوره حشر، آيه 21.
٣ ـ سوره إسراء، آيه 88.
٤ ـ سوره بقره، آيه 24.
٥ ـ سوره إسراء، آيه 9.
مأخذ: (تسنيم، ج ١، ص ٥٥)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
تفسير به معناي روشن كردن و پردهبرداري از چهره كلمه يا كلامي است كه بر اساس قانونِ محاورهْ و فرهنگِ مفاهمهْ ايراد شده باشد و معناي آن آشكار و واضح نباشد. قهراً لفظي كه معناي آن بديهي است بينياز از تفسير است؛ چنانكه كلمه يا كلامي كه با تَعْمِيه و اِلغاز ادا شده و از سنخ معمّا و اَلغاز باشد بر محورِ فرهنگ محاوره و تفاهم ايراد نشده است و حكم ويژه خود را دارد. بنابراين، لفظِ مفرد يا جملهاي كه با تدبّر و تأمّل خردمندانه در آن، مبادي تصوّري و تصديقي روشني پيدا ميكند، نيازمند به تفسير است و تفسير آن عبارت است از: تحليل مبادي مزبور و رسيدن به مقصود متكلم و مدلول بسيط و مركب لفظ و تفسير به اين معنا اختصاصي به متون ديني مانند قرآن كريم ندارد. گرچه شرح خصوص قرآن به فنّ تفسير معروف شده است.
تفسير قرآن گرچه شرايط و آداب متعددي دارد، ليكن مهمترين شرط محوري آن لزوم روشن بودن قرآن از يك سو، تا براي مراجعهكننده قابل ديدن و فهميدن باشد و بصير و بينابودن مُفَسِّر از سوي ديگر، تا لايق ديدن و فهميدن معارف آن باشد؛ زيرا گرچه مثلا ً خورشيدِ تابان روشن است، ليكن اَعْمي، اَعْوَر، اَحْوَل و اَكْمَه يا اصلا ً آن را نميبيند و يا آن را چنان كه هست مشاهده نميكند. قرآن كريم گرچه نور است: "يا أيّها الناس قد جاءكم برهان من ربّكم وأنزلنا إليكم نوراً مبيناً"(١)، "فَـامنوا بالله ورسوله والنور الذي أنزلنا"(٢)، "واتّبعوا النور الذي أنزل معه"(٣)، "قد جاءكم من الله نور وكتاب مبين"(٤)، ليكن نوري است ثقيل و وزين، نه خفيف و سخيف: "إنّا سنلقي عليك قولا ً ثقيلا ً"(٥). از اين رو براي ديدن چنين نور وزيني چارهاي جز تحصيل بَصَر حديد و بينش عميق علمي نيست؛ بلكه درباره قرآن كريم گفتهاند: قرآن طلبكاري است كه هرگز وام او پرداخت نميشود و غريبي است كه هيچگاه حق او ادا نخواهد شد: "القرآن غريمٌ لا يُقْضي دَيْنُه وغريبٌ لا يُؤدّي حقُّه"؛ زيرا اوج معارف آن و عمق مطالب آن فقط ممسوس دست انديشه تابناك معصومين (عليهمالسلام) است: "إنّه لقران كريم * في كتاب مكنون * لا يمسّه إلاّ المطهّرون"(٦). از اين جهت در تعريف مفهوم تفسير قرآن، قيدِ "به قدر طاقت بشري" اخذ شده است. بنابراين، ضمن لزوم بصير و بينا بودن مُفَسِّر لازم است براي بهرهوري بيشتر از معارف قرآن كريم به "مطهّرون" كه همان اهلبيت عصمت و طهارت (عليهمالسلام) هستند رجوع شود.
بر اساس آنچه تبيين شد، قرآن كريم اوّلا ً تفسيرپذير است و ثانياً تفسير آن ضروري است. تفسيرپذيري قرآن بدين جهت است كه از گزند "تفريطِ بداهتْ" منزّه و از آسيبِ "افراطِ تَعْميه" مصون است؛ نه آن قدر ساده است كه نيازي به تحليل مبادي تصوري و تصديقي نداشته باشد و نه آن چنان پيچيده و مبهم است كه نظير معمّا از قانونِ مفاهمه و فرهنگ گفتگو خارج باشد و در دسترس تفسير قرار نگيرد. قرآن كريم در عين نور بودنْ معارف بلند و ژرفي دارد كه آن را تفسيرپذير ميكند؛ زيرا نور بودن قرآن در مقابل ظلمت ابهام است، نه در برابر نظري و ژرف بودن تا نور بودن به معناي بديهي بودن آن باشد و نيازي به تفسير نداشته باشد.
١ ـ سوره نساء، آيه 174.
٢ ـ سوره تغابن، آيه 8.
٣ ـ سوره اعراف، آيه 157.
٤ ـ سوره مائده، آيه 15.
٥ ـ سوره مزمّل، آيه 5.
٦ ـ سوره واقعه، آيات 77 ـ 79.
مأخذ: ( تفسیر تسنيم، ج ١، ص ٥٢)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
خداي سبحان در مقام تبيين رسالتهاي پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) گاهي از تلاوت آيات بر مردم و تعليم كتاب و حكمت و تزكيه نفوس سخن ميگويد: "هو الّذي بعث في الأمّيين رسولا ً منهم يتلوا عليهم اياته ويزكّيهم ويعلّمهم الكتاب والحكمة..."(1) و گاهي سخن از خارج ساختن انسانها از تاريكيهاي جهل و تباهي ضلالت به نور هدايت دارد: "كتاب أنزلناه إليك لتُخرج النّاس من الظلمات إلي النور بإذن ربّهم إلي صراط العزيز الحميد"(2) و قرآن كريم را رهتوشه رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در ايفاي اين رسالتها و دستمايه او در تعليم و تزكيه انسانها معرفي ميكند: "فذكّر بالقران من يخاف وعيد"(3)، "وكذلك أوحينا إليك قراناً عربياً لتنذر أمّ القري ومن حولها..."(4) ، "وكذلك أوحينا إليك روحاً من أمرنا ما كنت تدري ما الكتاب ولا الإيمان ولكن جعلناه نوراً نهدي به من نشاء من عبادنا وإنّك لتهدي إلي صراطٍ مستقيم".(5)
بر اين اساس، قرآن كريم نميتواند مانند كتب علمي تنها به تبيين مسائل علمي و جهانشناسانه بپردازد و يا مانند كتب اخلاقي تنها به اندرز بسنده كند يا همتاي كتابهاي فقهي و اصولي به ذكر احكام فرعي و مباني آنها اكتفا كند و به طور كلي شيوههاي رايج و معمول در كتب بشري را در پيش گيرد. اين كتاب الهي در رسيدن به اهداف خود كه با اهداف رسالت پيامبر جهاني، حضرت رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) متحد است، روشهاي ويژهاي را برگزيده است، كه به برخي از آنها اشاره ميشود:
1 ـ استفاده گسترده از تمثيل براي تنزّل دادن معارف سنگين و متعالي، كه بحث آن گذشت.
2 ـ بهرهگيري از شيوه جدال احسن و پايه قرار دادن پيشفرضهاي مقبولِ خصم، در احتجاج با كساني كه در برابر اصل دين يا خصوص قرآن سرسختي نشان ميدهند.
3 ـ آميختن "معارف و احكام" با "موعظه و اخلاق"، و "تعليم كتاب و حكمت" با "تربيت و تزكيه نفوس" و پيوند زدن مسائل نظري با عملي و مسايل اجرايي با ضامن اجراي آن؛ مانند اين كه پس از دستور روزهداري به هدف آن، كه تحصيل تقواست اشاره ميكند: "يا أيّها الّذين امنوا كتب عليكم الصيام كما كتب علي الّذين من قبلكم لعلكم تتقون"(6) و يا پس از بيان آفرينش لباسي كه اندام انسان را ميپوشاند و نگهبان تن است،از لباس تقوا سخن ميگويد كه جامه جان آدمي و بهترين نگهبان آن است: "يا بني ادم قد أنزلنا عليكم لباسا يواري سوءتكم وريشاً ولباس التقوي ذلك خير..."(7) و در فضايي كه سخن از حجّ و عمره خانه خدا مطرح است، چون حج و عمره مستلزم سفر است و سفر نيز زاد و توشه ميطلبد، از رهتوشه تقوا كه در سير و سلوك به سوي خدا بهترين رهتوشه است نام ميبرد: "وأتمّوا الحج والعمرة لله... * الحجّ أشهر معلومات... وتزوّدوا فإن خير الزاد التقوي".(8)
همچنين در كنار تبيين برخي از احكام روزه سفارش حفظ حدود و رعايت تقواي الهي آمده است: "تلك حدود الله فلا تقربوها كذلك يبيّن الله اياته للنّاس لعلّهم يتّقون"(9) و همراه با دستور دريافت زكات، تطهير و تزكيه جان آدمي مطرح است: "خذ من أموالهم صدقة تطهّرهم وتزكّيهم بها..."(10) و حتي در كنار سادهترين دستورات مربوط به معاشرتهاي اجتماعي، مانند اين كه مهمان ناخوانده كه قرار ديدار با صاحبخانه را قبلا ً تنظيم نكرده، در صورت اكراه و معذور بودن ميزبان از پذيرش او بايد باز گردد، از تزكيه روح سخن ميگويد: "... وإن قيل لكم ارجعوا فارجعوا هو أزكي لكم".(11)
4 ـ داوري قاطع نسبت به اقوال و آرايي كه از ديگران نقل ميكند. قرآن كريم همانند برخي از كتب متداول، مجمع اقوال نيست تا آراي مختلف را نقل كند و بين آنها داوري نكند، بلكه نقلهاي آن با داوري همراه است. از اين رو، اگر مطلبي را نقل كند و سخني در ابطال و ردّ آن نياورد نشانه امضا و پذيرش آن است؛ چنانكه از فرزند صالح حضرت آدم (عليهالسلام) نقل ميكند كه معيار پذيرش عمل در نزد خدا تقواست: "قال إنّما يتقبّل الله من المتقين"(12) و آن را ردّ نميكند و از اين رو در برخي روايات اين جمله با عنوان "قول الله" ناميده شده است(١٣) و در كتب فقهي نيز به عنوان قول الله مطرح است. قرآن كريم بر اثر داشتن اين ويژگي "قول فصل" نام گرفته است: "إنّه لَقولٌ فصل * وما هو بالهزل"(١٤).
اما پس از نقل گفته منافقان، آن را ابطال ميكند: "يقولون لئن رجعنا إلي المدينة ليخرجنّ الأعزّ منها الأذلّ ولله العزة ولرسوله وللمؤمنين ولكن المنافقين لا يعلمون"(١٥). سخن منافقان اين بود كه خود را عزيز ميپنداشتند و مؤمنان را ذليل، ليكن خداوند بعد از نقل گفتار باطل آنها به بطلان آن پرداخت؛ چنانكه قبلا ً در ابطال كلام باطل آنان درباره محاصره اقتصادي مسلمانان و اِنفاق نكردن به همراهان رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) براي تفرّق آنان از اطراف پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) سخني را نقل و نقد و ابطال كرده است(١٦)
كتابي كه از جانب خداي حكيم حميد تنزل يافته است و به عزّت (نفوذناپذيري) ستوده شده است، باطل را از هيچ جهتي بدان راه نيست: "وإنّه لكتاب عزيز * لا يأتيه الباطل من بين يديه ولا من خلفه تنزيل من حكيم حميد".(١٧)
تذكّر: مواعظ و اندرزهاي قرآني كه در كنار احكام و معارف ذكر ميشود گاهي متأخر است؛ مانند مثالهاي گذشته و گاهي متقدم؛ مانند: "ولا تتمنوا ما فضّل الله به بعضكم علي بعض للرجال نصيب ممّا اكتسبوا وللنساء نصيب ممّا اكتسبن...". (١٨)
5 ـ پيوند دادن مسائل جهانشناسي با خداشناسي. يكي از مهمترين تفاوتهاي قرآن كريم با كتب علمي اين است كه كتب علمي تنها به بررسي و تبيين سير افقي اشيا و پديدههاي جهان ميپردازد؛ مثلاً معدنشناس ميگويد آنچه اكنون در دل زمين يا كوه به صورت معدن خاصي وجود دارد از ميليونها سال قبل چه تطوراتي را پشت سر گذاشته و پس از اين نيز با گذشت ميليونها سال، چه تحولاتي را در پيش رو دارد؛ اما قرآن كريم كه كتاب هدايت و نور است، نه كتاب علمي محض، سخن از سير عمودي پديدههاي جهان و ارتباط آن از يك سو با مبدأ و از سوي ديگر با معاد دارد؛ يعني از مبدأ فاعلي و مبدأ غايي سير و تحول موجودات سخن ميگويد؛ نظير: "ألم تر أنّ الله أنزل من السماء ماءً فأخرجنا به ثمرات مختلفاً ألوانها ومن الجبال جدد بيض وحُمْر مختلف ألوانها وغرابيب سود"(١٩)، "وهو الذي أنشأ جناتٍ معروشاتٍ وغير معروشات والنخل والزرع مختلفاً أكله والزّيتون والرّمان متشابهاً وغير متشابه..."(٢٠) ، "أو لم ير الّذين كفروا أن السموات والأرض كانتا رتقاً ففتقناهما وجعلنا من الماء كل شيء حيٍ أفلا يؤمنون"(٢١). در اين گونه از آيات مبدأ فاعلي بارش باران و نيز سبب فاعلي حركت حبّههاي جامد به خوشهها و شاخههايي كه از حيات گياهي برخوردار است و نيز مبدأ اصلي احداث راههاي سفيد و سرخ و سياه كوهستاني و پديدآورنده انواع ميوهها و دانههاي خوراكي سخن به ميان آمده است.
غرض آن كه، دانشهاي رايج علمي و فلسفي درباره پديده معيّن جهان، مانند ستاره و كوه و... يا درباره كل جهان بدون تعيين جزئي از آن، سير افقي محض دارد؛ يعني بررسي ميكند كه پديدهاي معيّن يا مجموع جهان، قبلا ً چه بوده و اكنون چيست و پس از اين چه ميشود؛ اما از بيان سير عمودي خالي است؛ بر خلاف قرآن كريم كه در تبيين علمي اشيا (آن مقدار كه تعرّض كرده است) و در تحرير فلسفي اصل جهان، مسير عمودي را اضافه ميكند؛ يعني ميگويد: مبدأ فاعلي اين كار كيست و چه مبدأ غايي و هدف نهايي در نظر بوده است.
6 ـ گزينش صحنههاي درسآموز تاريخي در تبيين قصهها. قرآن كريم كتاب تاريخ نيست تا وقايعنگارانه در هر قصه آنچه رخ داده است بنگارد، بلكه تنها به بيان بخشهايي ميپردازد كه با هدف آن (هدايت) هماهنگ باشد. سپس آن را به عنوان سنّت الهي (فلسفه تاريخ) بازگو ميكند.
مثلا ً، نام حضرت موساي كليم (عليهالسلام) بيش از صد بار در قرآن كريم آمده و قصّه آن حضرت در 28 سوره به طور گسترده تبيين شده است؛ اما بخشهايي كه به تاريخ و قصّه محض باز ميگردد، مانند ثبت تاريخ ميلاد و وفات آن حضرت در قرآن نيامده، بلكه به نكات حسّاس و آموزنده داستان پرداخته است؛ مثلا ً، از تاريخ تولد موسي و مدت شيرخوارگي او در قرآن چيزي نيامده، ليكن از سانحه مهمّ وحي الهي به مادر موسي از لحاظ انداختن كودك در دريا و ايجاد طمأنينه در قلب مادر و مژده بازگشت فرزند به مادر بعد از بزرگ شدن و به بزرگواريِ رسالت رسيدن، سخن به ميان آمده و همچنين از تاريخ هجرت موسي از مصر به مدين و نيز زمان مراجعت وي از مدين به مصر گفتاري در قرآن نيست، ليكن از خدمتگزاري رايگان موسي براي تأمين آب دام فرزندان شعيب و نيز از دامداري دختران شعيب و همچنين از عفاف و پاكدامني آنان و نيز كيفيت آشنايي موسي با شعيب و نحوه انتخاب كارگزار كه بايد در كار خويش امين و بر كار خود مسلط و نيرومند باشد و همچنين درباره مشاهده آتش و رفتن به سوي آن و شهود نور و استماع كلام توحيدي خداوند از درخت سخن به ميان آمده است.
7 ـ يكي از اساسيترين تفاوتهاي قرآن كريم با كتب علمي بشري آن است كه محور اصلي تعليم در كتب بشري علومي است كه دستيابي به آنها ميسور است؛ اما مدار تعليم در قرآن كريم علوم و معارفي است كه انسانها بدون استمرار از نور وحي توان دستيابي به آن را ندارند: "كما أرسلنا فيكم رسولا ً منكم يتلوا عليكم اياتنا ويزكيكم ويعلمكم الكتاب والحكمة ويعلّمكم ما لم تكونوا تعلمون"(٢٢)، "فاذكروا الله كما علّمكم ما لم تكونوا تعلمون".(٢٣)
گرچه انبياي الهي در علوم قابل دستيابي و مستقلات عقلي نيز استعداد بشر را شكوفا كردهاند: "يثيروا لهم دفائن العقول"(٢٤)، ليكن محور تعليم آنان پرده برداشتن از غيب و نوآوري علمي و معرفتي براي بشر است. قرآن كريم با تعبير دقيق "ما لم تكونوا تعلمون" به همين نكته اشعار دارد؛ زيرا اين جمله به معناي "آنچه نميدانستيد" نيست، بلكه به معناي "شما آن نبوديد كه از راههاي عادي آنها را بدانيد" است؛ چنانكه خداوند به پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، با همه استعداد ويژهاي كه داشت، ميفرمايد: "وأنزل الله عليك الكتاب والحكمة وعلّمك ما لم تكن تعلم وكان فضل الله عليك عظيماً"(٢٥)؛ يعني خداوند به تو معارفي آموخت كه از راههاي متعارف توان فرا گيري آن را نداشتي و از اين رو اين ويژگي قرآن كريم اختصاص به دوران انحطاط علم ندارد، بلكه همواره و تا ابد، قرآن معلّم علومي است كه بشر را به آن راهي نيست.
قرآن كريم در برخي موارد خاص نيز اين حقيقت را گوشزد ميكند كه اسرار نهفته و پنهان عالم را تنها در پرتو نور وحي ميتوان ديد: "كتب عليكم القتال وهو كُره لكم وعسي أن تكرهوا شيئاً وهو خير لكم وعسي أن تحبّوا شيئاً وهو شرّ لكم والله يعلم وأنتم لا تعلمون"(٢٦) و اين خطابْ همه افراد را شامل ميشود، اعم از ضِعاف، اوساط و اَوْحَديّ از اهل علم و عمل.
8 ـ بيان مصداق و پرهيز از كلّيگويي. در كتب علمي متعارف نيست كه در مقام تبيين يك حقيقت، مصاديق آن ذكر شود؛ مثلا ً در تعريف نيكي، نيكان معرفي شوند؛ اما قرآن كريم در آيات خود چنين شيوهاي را اعمال كرده است؛ مثلا ً، در تبيين بِرّ و نيكي ميفرمايد: "ليس البرّ أن تولّوا وجوهكم قِبَل المشرق والمغرب ولكن البرّ من امن بالله واليوم الاخر و..."(٢٧). مفسراني كه قرآن كريم را همانند كتب علمي پنداشتهاند، در اين گونه موارد در پي يافتن محذوف يا توجيهات ديگري هستند تا اسلوب بياني قرآن را با شيوههاي متداول در كتب علمي هماهنگ بيابند؛ غافل از اين كه قرآن كريم يك كتاب علمي محض نيست و از روشهاي متعارف كتب علمي بشري پيروي نميكند. از اين رو گاهي به جاي وصف، موصوف را بيان ميكند و اين از روشهاي كليدي قرآن است.
نمونه ديگ، آيه كريمه "يومَ لا ينفع مال ولا بنون * إلاّ من أتي الله بقلب سليم"(٢٨) است كه هماهنگي مستثنا و مستثنيمنه اقتضا ميكند گفته شود: "إلاّ سلامة القلب"، ليكن از ذكر وصف صرف نظر شد و به بيان موصوف پرداخته شد تا همان طور كه در آيه قبل، جامعه را به نيك شدن تشويق ميكند، نه آن كه تنها نيكي را براي آنها تفسير كند، در اين آيه نيز، امت اسلامي را به سليمالقلب شدن برساند، نه آن كه تنها سلامت دل را مايه نجات در قيامت معرفي كند.
تذكّر: تبيين مصداق گاهي در آيات ديگر است، نه در همان آيه محل بحث؛ چنانكه در آيه كريمه "... فبشر عباد * الذين يستمعون القول فيتبعون أحسنه"(٢٩) سخن از أحسن الأقوال است، ليكن مصداق آن در جاي ديگر چنين تبيين شده است: "ومن أحسن قولا ً ممن دعا إلي الله وعمل صالحاً وقال إنّني من المسلمين"(٣٠) و يا در سوره مباركه حمد ذكري اجمالي و كلي درباره نعمتيافتگان آمده است: "صراط الّذين أنعمت عليهم..."، اما در سوره مباركه نساء مصداق مُنْعَمٌ عَلَيْهِم تبيين شده است: "... مع الّذين أنعم الله عليهم من النبيين والصديقين والشهداء والصالحين و...".(٣١)
9 ـ تكرار مطالب. تكرار در قرآن كريم از آن روست كه قرآن كتاب نور و هدايت است و در مقام هدايت لازم است مطلب واحد در هر مناسبت با زباني خاص ادا شود تا ويژگي موعظه داشته باشد، بر خلاف كتب علمي كه هر مطلب تنها در يك جا بيان ميشود و تكرار آن سودمند نيست. سرّ لزوم تكرار در كتاب هدايت آن است كه شيطان و نفس اماره كه عامل ضلالت و عذابند، پيوسته به اضلال آدمي مشغولند و كار آنها گرچه گاهي كم ميشود، ليكن ترك نميشود؛ از اين رو تكرار ارشاد و هدايت نيز ضروري است.
10 ـ يكي از ظرافتهاي ادبي و هنري در بيان قرآني تغيير ناگهاني سياق است؛ مثلا ً در جملهاي كه چندين كلمه با "اعراب رفع" آمده، در اثناء، كلمهاي با "اعراب نصب" ذكر ميشود تا خواننده را متوقف كرده، به تأمل وا دارد؛ مانند آيه "لكن الراسخون في العلم منهم والمؤمنون يؤمنون بما أنزل إليك وما أنزل من قبلك والمقيمين الصلوة والمؤتون الزكوة والمؤمنون بالله واليوم الاخر أولئك سنؤتيهم أجراً عظيماً"(٣٢)؛ زيرا در اين آيه كريمه، پنج وصفْ ياد شده است كه سياق ادبي آنها مرفوع بودن آن اوصاف است؛ چنانكه دو وصف مقدّم (راسخون و مؤمنون) و دو وصف مؤخّر (مؤتون و مؤمنون) مرفوع است و در بين اوصاف مرفوع چهارگانه، يك وصف منصوب ديده ميشود و آن وصف "مقيمين" است تا توجه متدبّران در قرآن و تاليان كتاب الهي را به اهميت نماز كه ستون دين است جلب كند؛ همان طور كه در نوشتن تابلوها، برخي از كلمات مانند واژه "شهيد" با رنگ سرخ نوشته ميشود تا توجه بيننده را جلب كند. پس گاهي با تغيير اسلوب و تعويض سياق، به ويژگي محتوايي لفظ توجه داده ميشود.
1 ـ سوره جمعه، آيه 2.
2 ـ سوره إبراهيم، آيه 1.
3 ـ سوره ق، آيه 45.
4 ـ سورهٴ شوريٰ، آيهٴ 7.
5 ـ سوره شوري، آيهٴ 54.
6 ـ سوره بقره، آيهٴ 183.
7 ـ سوره اعراف، آيه 26.
8 ـ سوره بقره، آيات 196 ـ 197.
9 ـ سوره بقره، آيه 187.
10 ـ سوره توبه، آيه 103.
11 ـ سوره نور، آيه 28.
12 ـ سوره مائده، آيه 27.
13 ـ نورالثقلين، ج 1، ص 615.
14 ـ سوره طارق، آيات 13 ـ 14.
15 ـ سوره منافقون، آيه 8.
16 ـ سوره منافقون، آيه 7.
17 ـ سوره فصلت، آيات 41ـ42.
18 ـ سوره نساء، آيه 32.
19 ـ سوره فاطر، آيه 27.
20 ـ سوره انعام، آيه 141.
21 ـ سوره انبياء، آيه30.
22 ـ سوره بقره، آيه151.
23 ـ سوره بقره، آيه 239.
24 ـ نهج البلاغه، خطبه 1، بند 37.
25 ـ سوره نساء، آيه113.
26 ـ سوره بقره، آيه 216.
27 ـ سوره بقره، آيه 177.
28 ـ سوره شعراء، آيات 88 ـ 89.
29 ـ سوره زمر، آيات 17ـ18.
30 ـ سوره فصلت، آيه 33.
31 ـ سوره نساء، آيه 69.
32 ـ سوره نساء، آيه 162.
مأخذ: ( تفسیر تسنيم جلد 1، ص 43)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
خداي سبحان رسالتهاي رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را تلاوت آيات بر مردم، تعليم كتاب و حكمت به انسانها، و تزكيه نفوس آنان معرفي ميكند: "هو الّذي بعث في الأمّيين رسولا ً منهم يتلوا عليهم اياته ويزكّيهم ويعلّمهم الكتاب والحكمة و..."(1) و جامع همه اين رسالتها، "دعوت به سوي خدا" است كه سر لوحه برنامه همه انبياي الهي است و روشهاي آن در قرآن كريم تبيين شده است: "ادعُ إلي سبيل ربّك بالحكمة والموعظة الحسنة وجادلهم بالتي هي أحسن"(2). خداي سبحان كه شيوههاي گوناگون دعوت را به رسول خود آموخت، خود نيز در تبيين و تفهيم معارف قرآني آن را به كار گرفت.
سرّ استفاده از روشهاي گوناگون در دعوت و تعليم، آن است كه انسانها گرچه از فرهنگ مشترك فطري برخوردارند، ليكن در هوشمندي و مراتب فهم يكسان نيستند و به تعبير برخي روايات همانند معادن طلا و نقره متفاوتند: "النّاس معادن كمعادن الذّهب والفضّة"(3)؛ برخي از مخاطبان قرآن كريم انسانهاي سادهانديش و برخي حكيمان فرزانه و ژرفانديشان باريك بينند.
از اين رو، لازم است كتاب جهانشمول الهي، معارف فطري را با روشهاي متفاوت و در سطوح گوناگون تبيين كند تا ژرفانديشان محقق به بهانه نازل بودن مطالبِ وحيْ خود را بينياز از آن نپندارند و سادهانديشان مقلِّد نيز به دستاويز پيچيدگيِ معارف آن، خود را محروم نبينند. بر اين اساس، قرآن كريم نه تنها از راه حكمت، موعظه و جدال احسن رهآورد خويش را ارائه كرده است، بلكه بسياري از معارف خود را در چهره مَثَل نمودار ساخته و از راه تمثيل آنها را تنزل داده است تا براي شارِدانْ و مبتديانْ تعليم، و براي محقّقان و خردپيشگانْ تأييد، و در نتيجه فهمش ميسور همگان باشد.
شيوه جمع ميان حكمت، موعظه و جدال احسن از يك سو و تمثيل و تشبيه و نقل داستان از سوي ديگر در دعوت و تعليم، از ويژگيهاي كتاب الهي است و در هيچ يك از كتب علوم عقلي و نقلي كه مؤلّفان و مصنّفان آنها تنها به ارائه براهين صرف و استدلال محض عقلي يا نقلي بسنده ميكنند تداول ندارد.
غرض آن كه، قرآن كريم افزون بر آن كه براي نوع معارف خود برهان اقامه ميكند براي عمومي كردن فهم آنها مَثَل نيز ميزند: "ولقد ضربنا للنّاس في هذا القران من كلّ مَثَل لعلّهم يتذكّرون"(4)؛ چنانكه توحيد را گاهي در چهره "برهان تمانع" عرضه ميكند؛ برهاني كه حكيمان و متكلمان، آن را به عنوان پيام وزين و سنگين تلقي ميكنند و در فهم كيفيت تقرير تلازم مقدم و تالي و بطلان تالي آن قياس اختلاف دارند و گاهي در لباس مَثَلي ساده كه هر امّي درس ناخواندهاي توان فهم آن را دارد.
1 ـ سوره جمعه، آيه 2.
2 ـ سوره نحل، آيه 125.
3 ـ بحار، ج 58، ص 65.
4 ـ سوره زمر، آيه 27.
مأخذ: ( تفسیر تسنيم جلد 1، ص 39)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
سخن گفتن قرآن كريم به زبان فطرت انسانها و عمومي بودن فهم آن بدين معنا نيست كه بهره همگان از اين كتاب الهي يكسان است. معارف قرآني مراتب فراواني دارد و هر مرتبه آن، بهره گروهي خاص است: "كتاب الله عزّ وجلّ علي أربعة أشياء: علي العبارة والإشارة واللّطائف والحقائق. فالعبارة للعوام والإشارة للخواص واللّطائف للأولياء والحقائق للأنبياء"(1). هر كس به ميزان استعداد خود از قرآن بهره ميبرد تا به "مقام مكنون" آن منتهي شود كه تنها پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و اهلبيت آن حضرت (عليهمالسلام) به آن راه دارند.
قرآن كريم گرچه كتابي جهاني و جاودانه است و اختصاصي به عصر يا منطقه يا گروهي خاص ندارد؛ اما همگان توفيق بهرهگيري از آن را ندارند.
گناه و تبهكاري، الحاد و تقليدِ باطل از گذشتگان قفل قلب آدمي است و انسان را از تدبّر در معارف و اسرار قرآن باز ميدارد: "أفلا يتدبّرون القران أم علي قلوب أقفالها"(2)؛ معارف قرآني در دل بسته نفوذ نميكند؛ اما كساني كه فطرت خويش را حفظ كرده باشند، چه مانند صُهَيْب از روم آمده باشند و يا مانند سلمان از ايران و يا مانند بلال از حبشه و يا همانند عمّار و ابوذر از سرزمين حجاز برخاسته باشند، همه در برابر اين كتاب الهي يكسانند؛ زيرا قرآن كريم اختصاصي به اقليم يا نژاد خاصي ندارد، بلكه شفاي دردهاي روحي و عامل هدايت و رحمت براي همه انسانهاست: "يا أيّها النّاس قد جاءتكم موعظة من ربّكم وشفاء لما في الصدور وهديً ورحمة للمؤمنين".(3)
غرض آن كه، هدايت قرآن بالاصاله عمومي است و آياتي مانند: "ذلك الكتاب لا ريب فيه هديً للمتقين"(4)، "إنّما أنت منذر من يخشيها"(5)، "لينذر من كان حيّاً"(6) نيز ناظر به اختصاص دعوت قرآن به پارسايان، اهل خشيت و زندهدلان نيست؛ بلكه ناظر به بهرهوري از قرآن و مانند آن است؛ پس در عين آن كه قرآن براي هدايت همگان است، تنها انسانهاي پارسا و بيدار دل از آن بيمناك ميشوند و از اين رو در كنار "إنّما أنت منذر من يخشيها"(7) سخن از "وتنذر به قوماً لُدّاً"(8) و جهاني بودن اصل انذار دارد؛ زيرا قرآن به عنوان "للعالمين نذيراً"(9) نازل شد و كساني كه از انذار بهره ميبرند بيدار دلان خداترسند و كساني كه از آن پند نميگيرند و به سوء عاقبت گرفتار و مشمول وعيدهاي الهي ميشوند افراد لدود و لجوجند و مطالب فوق از آياتي كه به نمونههاي آنها اشاره شد استفاده ميشود.
يكي از دستمايههاي لازم براي استفاده از قرآن، فطرتي است كه به تيرگي گناه آلوده نشده باشد. حتي يك دانشمند مادي نيز اگر فطرت توحيدي خود را با تبهكاري نيالوده باشد، ميتواند از هدايت قرآن بهرهمند شود؛ اما اگر نور فطرت خود را با عناد ملحدانه خاموش كرده باشد از قرآن بهره نميبرد؛ زيرا با اسطوره پنداشتن قرآن درباره آن نميانديشد.
چون قرآن نسبت به تفهيم فرهنگ فطرت رسالت ويژه دارد، پس هيچ يك از داوريهاي افراطيها يا تفريطيها درباره آن راست نيست؛ گروهي براي انحصار حجيّت در روايت و رويگرداني از قرآن، آن را بيزبان و اَبْكم پنداشتند و جز اَلْغاز و معمّاهاي غير مفهوم چيزي براي آن قائل نبودند، عدّهاي زبان آن را رمز محض به معارف باطني پنداشتند كه غير از اَوْحَديِّ مرتاضْ اَحَدي به آن دسترسي ندارد و گروهي نيز به ابتذال گراييده، صِرف دانستن عربي را براي فهم قرآن كافي انگاشتند و افراد عادي را براي فهم معاني قرآن صالح پنداشتند و نياز به علم تفسير را انكار كردند؛ همه اين اوهامِ منسوج، منسوخ است.
4 ـ عمومي بودن فهم قرآن و ميسور بودن درك معارفش براي همگان، بدين معنا نيست كه هر كس، گرچه با قواعد ادبيات عرب آشنا نباشد و گرچه از علوم پايه ديگر كه در فهم قرآن دخيل است، آگاه نباشد، حق تدبّر در مفاهيم قرآني و استنباط از قرآن را دارد و سرانجام به نتيجه استنباط خويش ميتواند استناد و احتجاج كند؛ بلكه بدين معناست كه اگر كسي به قواعد ادبيات عرب و ساير علوم پايه مؤثر در فهم قرآن آگاه بود حق تدبر در مفاهيم آن را دارد و ميتواند به حاصل استنباط خود استناد و احتجاج كند.
1 ـ بحار، ج 75، ص 278.
2 ـ سوره محمد(صلي الله عليه و آله و سلم)، آيه 24.
3 ـ سوره يونس، آيه 57.
4 ـ سوره بقره، آيه 2.
5 ـ سوره نازعات، آيه 45.
6 ـ سوره يس، آيه 70.
7 ـ سوره نازعات، آيه 45.
8 ـ سوره مريم، آيه 97.
9 ـ سوره فرقان، آيه 1.
مأخذ: ( تفسیر تسنيم جلد 1، ص 36)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
سخن درباره جهاني بودن زبان قرآن است. در فهم معارف قرآن كريم نه بهرهمندي از فرهنگي خاص شرط است، تا بدون آن نيل به اسرار قرآني ميسور نباشد و نه تمدّن ويژهاي مانع، تا انسانها با داشتن آن مدنيّتِ مخصوصْ از لطايف قرآني محروم باشند و يگانه زباني كه عامل هماهنگي جهان گسترده بشري است، زبان "فطرت" است كه فرهنگ عمومي و مشترك همه انسانها در همه اعصار و امصار است و هر انساني به آن آشنا و از آن بهرهمند است و هيچ فردي نميتواند بهانه بيگانگي با آن را در سر بپروراند و دست تطاول تاريخ به دامان پاك و پايههاي استوار آن نميرسد، كه خداي فطرت آفرين آن را از هر گزندي مصون داشته است: "فأقم وجهك للدّين حنيفاً فطرت الله الّتي فطر النّاس عليها لا تبديل لخلق الله ذلك الدّين القيّم".(1)
مراد ما از "زبان قرآن" در اين مقال، لغت و ادبيّات نيست؛ زيرا روشن است كه معارف قرآن كريم در چهره لغت و ادبيّات عربي بر انسانها نمودار گشته است و غير عربزبانان، پيش از فراگيري زبان و ادبيات عربي با لغت قرآن كريم ناآشنايند.
مراد ما از زبان قرآن و مردمي بودن آن، سخن گفتن به فرهنگ مشترك مردم است. انسانها گرچه در لغت و ادبيات از يكديگر بيگانهاند و در فرهنگهاي قومي و اقليمي نيز با هم اشتراكي ندارند، اما در فرهنگ انساني كه همان فرهنگ فطرتِ پايدار و تغييرناپذير است، با هم مشتركند و قرآن كريم با همين فرهنگ با انسانها سخن ميگويد، مخاطب آن فطرت انسانهاست و رسالت آن شكوفا كردن فطرتهاست و از اين رو زبانش براي همگان آشنا و فهمش ميسور عمومِ بشر است.
جهاني بودن زبان قرآن كريم و اشتراك فرهنگ آن، در چهره اجتماع دلپذير سلمان فارسي، صُهيب رومي، بلال حبشي، اويس قرني و عمّار و ابوذر حجازي در ساحت قدس پيامبر جهاني حضرت محمّدبن عبدالله (صلي الله عليه و آله و سلم) كه شعار "أرسلتُ إلي الأبيض والأسود والأحمر"(2) او شهره آفاق شد، متجلّي است؛ زيرا در پيشگاه وحي و رسالت كه ظهور تام وحدت خداي سبحان است، "كثرت صورت" محكوم "وحدت سيرت" است و تعدّد زبان، نژاد، اقليم، عادات و آداب و ديگر عوامل گوناگون بيروني مقهور اتحاد فطرت دروني است.
عمومي بودن فهم قرآن و ميسور بودن ادراك معارفش براي همگان در آياتي چند تبيين شده است؛ مانند:
1 ـ "يا أهل الكتاب قد جاءكم رسولنا يبيّن لكم كثيراً مما كنتم تخفون من الكتاب ويعفو عن كثير قد جاءكم من الله نور وكتاب مبين".(3)
2 ـ "يا أيّها النّاس قد جاءكم برهان من ربّكم وأنزلنا إليكم نوراً مبيناً".(4)
3 ـ "فامنوا بالله ورسوله والنور الذي أنزلنا".(5)
4 ـ "فالّذين امنوا به وعزّروه ونصروه واتّبعوا النّور الذي أنزل معه أولئك هم المفلحون".(6)
در اين آيات، از قرآن كريم به "نور"، "كتاب مبين" (روشن و روشنگر)(7) "برهان" (نور سپيد و درخشان) تعبير شده است. گرچه نور درجات و مراتب مختلفي دارد و برخي چشمها از ديدن درجات شديد آن محروم است، اما هيچ كس نميتواند تيره بودن نور يا عجز از شهود اصل آن را ادعا كند.
خداي سبحان كه نور آسمانها و زمين است: "الله نور السموات والأرض"(8)، براي هدايت انسانها نوري ويژه آفريده كه هم خود روشن است و در سراسر آن هيچ نقطه مبهم و زاويه تاريكي يافت نميشود و براي ديدن آن نيازي به نوري ديگر نيست و هم روشنگر زندگي انسانها در بخشهاي گوناگون عقيده، اخلاق و عمل است. از ويژگيهاي ممتاز نور آن است كه هم ذاتاً روشن است و هم روشنگر چيزهاي ديگر (الظّاهر بذاته والمُظْهِر لغيره) و هم بينياز از غير است؛ زيرا هر چيز را بايد در پرتو نور ديد، اما نور با چيزي ديگر ديده نميشود، بلكه خودش ديده ميشود.
قرآن كريم نيز نه در محدوده خود مشتمل بر مطلبي پيچيده، تيره و معمّا گونه است و نه در تبيين حقايق جهان هستي و ترسيم صراط سعادت انسانها گنگ، مبهم، تاريك و نيازمند به غير است.
5 ـ "ونزّلنا عليك الكتاب تبياناً لكل شيء وهديً ورحمةً وبُشْري للمسلمين"(9). قرآن كريم تبيان (بيانگر) همه معارف ضروري و سودمند براي بشر و عهدهدار بيان همه معارف و احكامِ هدايتگر، سعادتبخش و سيادتآفرين جوامع انساني است و چنين كتابي حتماً در تبيين رهآورد خودْ بَيِّن و روشن است، نه مبهم و مجمل و نيازمند به روشنگر؛ زيرا كتاب مبهم كه قادر بر حلّ معاني و تفسير مطالب خود نيست، هرگز توان تبيين معارف سعادتبخش را ندارد. از اين جهت قرآن كريم نسبت به محدوده داخلي خود "بَيِّن" و نسبت به بيرون از خويش "مُبيِّن" است.
6 ـ "أفلا يَتَدبّرون القران أم علي قلوب أقفالها"(10). دعوت و ترغيب همه انسانها به تدبر در قرآن كريم و توبيخ آنها بر نينديشيدن در آيات قرآني، شاهد گويايي است بر جهاني بودن زبان قرآن و فراگير بودن فهم معارف آن؛ زيرا اگر قرآن با فرهنگ ويژه برخي انسانها سخن ميگفت، دعوت همگان به تدبر در آيات آن لغو بود.
7 ـ "قل لئن اجتمعت الإنس والجن علي أن يأتوا بمثل هذا القران لا يأتون بمثله ولو كان بعضهم لبعض ظهيراً"(11). تحدّي (مبارزطلبي) قرآن كريم، هم "جهاني" است، چنانكه از اين آيه كريمه بر ميآيد، وهم "جاودانه"، و لازمه جهاني بودن تحدّي قرآن كريم آن است كه فهمش در توانِ همگان باشد؛ زيرا اين تحدّي تنها در محور لغت، ادبيات، فصاحت و بلاغت نيست تا مخاطبان آن، تنها عربزبانان و آشنايان به ادب عربي باشند، بلكه ناظر به محتوا و فرهنگ خاص آن نيز هست.
1 ـ سوره روم، آيه 30.
2 ـ بحار، ج 16، ص 323.
3 ـ سوره مائده، آيه 15.
4 ـ سوره نساء، آيه 174.
5 ـ سوره تغابن، آيه 8.
6 ـ سوره اعراف، آيه 157.
7 ـ وصف قرآن به "مبين" در آيات فراواني آمده است؛ مانند: آيه1 از سورههاي يوسف، حِجْر، و نمل و آيه2 از سوره قصص و آيه69 از سوره يس و....
8 ـ سور نور، آيه 35.
9 ـ سوره نحل، آيه 89.
10 ـ سوره محمّد(صلي الله عليه و آله و سلم)، آيه 24.
11 ـ سوره إسراء، آيه 88.
مأخذ: (تفسیر تسنيم جلد 1، ص 32)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قرآن كريم كتاب هدايت همه انسانها در همه اعصار است؛ پهنه زمين و گستره زمان حوزه نورافشاني خورشيد همارهتابان قرآن كريم است. نور هدايت قرآن تا آن جا كه مرز بشريت است ميتابد: "وما هي إلاّ ذكري للبشر"(1)، "وما هو إلاّ ذكر للعالمين"(2) و اختصاصي به عصري خاص يا اقليمي مخصوص و يا نژادي ويژه ندارد.
خداي سبحان در تبيين قلمرو رسالت پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) ميفرمايد: "وما أرسلناك إلاّ كافة للنّاس"(3). بنابراين، رسالت آن حضرت "جهانشمول" و "ابدي"، و كتاب او "جهاني" و "جاودانه" و قوم او نيز همه افراد بشرند، نه گروهي از مردم حجاز. قلمرو انذار پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نيز، گستره "عالمين" و همه افراد بشر معرفي شده است: "تبارك الذي نزّل الفرقان علي عبده ليكون للعالمين نذيراً"(4)، "نذيراً للبشر".(5)
كتابي كه براي هدايت همگان تنزل يافته و از نظر وسعت حوزه رهنمودْ جهانشمول است، بايد از دو ويژگي برخودار باشد:
1 ـ به زباني جهاني سخن بگويد تا همگان از معارف آن بهرهمند باشند و هيچ كس بهانه نارسايي زبان و بيگانگي با فرهنگ آن را خار راه خود نبيند و از پيمودن صراط سعادتبخش آن باز نايستد.
2 ـ محتوايش براي همگان مفيد و سودمند بوده، احدي از آن بينياز نباشد؛ همانند آبي كه عامل حيات همه زندگان است و هيچ موجود زندهاي در هيچ عصر و مصري از آن بينياز نيست.
1 ـ سوره مدّثر، آيه 31.
2 ـ سوره قلم، آيه 52.
3 ـ سوره سبأ، آيه 28.
4 ـ سوره فرقان، آيه 1. مراد از "عالمين" در برخي استعمالهاي قرآنيِ آن، مردم يك عصر است و در برخي موارد، مانند اين آيه، مردم عصري خاص و اعصار پس از آن، و در برخي موارد، همانند آيه كريمه "الحمدلله ربّ العالمين" نه تنها اعصار گذشته و آينده است، بلكه عوالم غير انساني مانند عالم فرشتگان و جن و عالم جماد و نبات را نيز در بر ميگيرد؛ مگر آنكه شاهدي بر اختصاص به غير نبات و جماد اقامه شود.
5 ـ سوره مدّثر، آيه 36.
مأخذ: ( تفسیر تسنيم جلد 1، ص 31)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قرآن كريم چون كتاب حيات و رسالت ابد است خطوط كلي را گفته و بعد جزئيات را هم بوسيله اهل بيت عليهمالسلام به مردم بازگو كرد چون خداوند، قرآن را بعنوان قانون اساسي تدوين كرد بعد به پيغمبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) فرمود «و أنزلنا إليك الذّكر لتبين للنّاس ما نزّل إليهم»(1) پيغمبر را مبيّن و مفسّر قرار داد يعني علوم قرآني را به پيغمبر آموخت پيغمبر آن علوم قرآني را به اهل بيت و همچنين به مردم فرمود بخش مهم آن علوم، پيش اهلبيت بود و خودش هم فرمود «إنّي تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي»(2) از مجموع قرآن و رواياتِ اهل بيت عليهم السلام ميشود حكم هر حادثهاي را بدست آورد و از طرف ديگرهم قرآن، هم عترت طاهرين، عقل را بعنوان يكي از منابع قوي دانستند اگر خود عقل چيزي را تشخيص داد اين فرمايش رسول خداست كه «إنّ لله علي الناس حجّتين»(3). اگر عقل چيزي را زيانبار تشخيص داد عمل به آن حرام است اگر عقل چيزي را سودمند و لازم تشخيص داد عمل به او يا واجب است يا مستحب براي اينكه عقل وقتي حجّت خدا شد و بطور قطع چيزي از راه عقل ثابت شد كه حالا يا زيانبار است يا سودمند، عمل به او ميشود شرعي، با توجه به اينكه قرآن، خطوط كلي را گفته، روايات خطوط جرئي را هم بيان كرده و عقل يكي از حجج خداست از اين مجموعه برميآيد كه انسان تا روز قيامت در كنار سفرة دين نشسته است.
(1) سوره نحل، آيه 44.
(2) مستدرك الرسائل، ج 3، ص 355.
(3) اصول كافي، ج 1، ص 15.
(مصاحبه آیةالله جوادی آملی با روزنامه دي مسلم چاپ پاكستان، 15/11/1375)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در فرهنگ محاوره، كلمه مردم اختصاص به مردان ندارد، گاه ميگويند مردان، گاه ميگويند زنان، گاه ميگويند مردم. مردم يعني همه افراد جامعه، اعم از زن و مرد. اگر گفتند مردان، اين در مقابل زنان است و اگر گفتند زنان، اين در مقابل مردان است.
در فرهنگ محاوره در غرب و شرق عالم ميگويند مردم اين چنيناند، مردم انقلاب كردند، مبارزه كردند و… وقتي ميگويند مردم، اختصاص به مردان ندارد. قرآن كريم هم سه گونه سخن ميگويد، گاهي كه خطاب به عموم جامعه است به مذكر اشاره دارد مثل «الّذينَ» و «المُؤمِنون» گاهي كه تعبير به «رجال» دارد وظيفه اختصاصي مردان را ذكر ميكند، گاهي هم تعبير به «نساء» دارد كه وظيفه اختصاصي زنها را بيان ميكند.
فرهنگ محاوره، فرهنگ مردم است نه مردان و قرآن كريم هم بر اساس همين فرهنگ محاوره سخن ميگويد. گاهي ذات اقدس اله ميفرمايد مريم عليها السّلام نمونه مردم خوب است، يا آسيه نمونه مردم خوب است ”وَضَرَبَ اللّهُ مثلاً للذينَ آمَنُوا امْرأةَ فِرْعَون“(١) در مورد زن نوح و لوط هم فرمود اينها نمونه مردم بد هستند. ”ضَرَبَ اللّهُ مَثلاً للّذِينَ كَفَرْوا امْرَأةَ نُوحٍ وامْرَأةَ لُوطٍ“(٢) ائمه(عليهم السّلام) نمونه مردم خوبندو همه افراد جامعه، چه زن و چه مرد بايد به آنها اقتدا كنند، فاطمه زهرا(سلام اللّه عليها) هم اينچنين است، نمونه مردم خوب است، نه نمونه زنان خوب. ذات اقدس اله در آيهاي كه تلاوت شد نفرمود نمونه زنان خوب زن فرعون است، نفرمود نمونه زنان خوب مريم است بلكه فرمود مريم و آسيه نمونه مردم خوب هستند.
خلاصه انسان خوب، نمونه انسانهاي ديگر است چه مرد باشد چه زن. خداوند متعال در سوره مباركه نحل ميفرمايد: ”مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ اَوْ اُنْثي وهُوَ مؤمِنٌ فلنحييَنّهُ حَيَوةً طَيّبةً“(٣) اگر كسي داراي جان و عقيده سالم بود و كارهاي صالح انجام داد، زن باشد يا مرد، ما به او حيات طيبه ميدهيم. در اواخر سوره آلعمران (كه مستحب است انسان موقعي كه براي نماز شب بر ميخيزد آن جملات را قرائت كند) آنجا آمده است ”فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبّهُمْ اَنّي لا اُضْيعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنكُمْ مِنْ ذَكَرٍ اَوْ اُنثي بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ“(٤)اگر كسي مؤمن باشد و عمل خير انجام دهد چه زن و چه مرد، اجر او را ضايع نميكنيم. در سوره مباركه احزاب هم مفصلاً مردان و زنان را كنار هم ذكر ميكند. ”اِنّ المُسلِمينَ والمُسِلماتِ والمؤْمِنينَ وَالمؤمِنات والقانتينَ والقانتات…“(٥) بنابراين هرگز خطابهاي قرآني به مردان نيست، خطاب به مردم است.
(١) سوره تحريم، آيه ١١.
(٢) سوره تحريم، آيه ١٠.
(٣) سوره نحل، آيه ٩٧.
(٤) سوره آلعمران، آيه ١٩٥.
(٥) سوره احزاب، آيه ٣٥.
( آیةالله جوادی آملی )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
انسان كامل از آن جهت كه ولي اللّه است، آنچه را كه ذات اقدس اله به او عطا ميكند ميگيرد ولي از آن جهت كه رسولاللّه است بايد دو كار انجام دهد: اول اينكه تدريجاً مردم را آگاه كند دوم اينكه به اندازه سطح فهم مردم با آنها صحبت كند.
تمام قرآن هر سال بر آن حضرت نازل ميشد اما رسالت او در اين نبود كه همه آيات را براي همه مردم نقل كند. حتي آن چه را هم كه نقل ميكرد به اندازه فهم مردم بود. پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله و سلم) الفاظ را ذكر ميكرد ولي هركسي به اندازه درك و ظرفيت خود مطالب را ميفهميد. همان مطلبي كه وجود مبارك حضرت امير به كميل فرمود: «إنّ هذهِ القُلُوبُ اَوْعِيَةٌ فَخَيرُها اَوْعاها»(١) اي كميل! اين دلها ظرفيتهاي گوناگون دارند و بهترين دل آن است كه ظرفيتش بيشتر و حافظ اسرار باشد.
مرحوم شيخ صدوق رضوان اللّه تعالي عليه در كتاب شريف «معاني الاخبار» نقل ميكند كه شخصي آمد در محضر وجود مبارك امام صادق(عليه السّلام) و عرض كرد چرا پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله و سلم) را ابو القاسم مينامند. حضرت ابتدا جواب سادهاي داد، فرمود آن حضرت پسري داشت به نام قاسم و به اين دليل كنيه آن حضرت ابوالقاسم است. شاگرد امام عرض كرد اين را ميدانم، توضيح بيشتري بدهيد. حضرت فهميد كه او آمادگي و ظرفيت بيشتري دارد، معنايي را برايش بيان نمود كه به ذهن هيچكدام از ما خطور هم نميكند.
فرمودند به اين علت پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله و سلم) را ابوالقاسم گفتهاند كه:
١ ـ علي بن ابي طالب(عليه السّلام) تقسيم كننده بهشت و جهنم است «قَسيمُ النّارِ والجَنّة». آن حضرت در روز قيامت به بهشت دستور ميدهد اين شخص دوست من است او را بپذير و به آتش جهنم دستور ميدهد فلان شخص دشمن من است او را بگير.
٢ ـ علي بن ابي طالب(عليه السّلام) شاگرد پيامبر است و علوم فراواني از پيامبر فراگرفته است.
٣ ـ هر شاگردي فرزند معلم است و هر معلمي حق پدري بر گردن شاگرد خود دارد (پدر معنوي اوست).
از اين سه مقدمه اين نتيجه حاصل ميشود كه اگر علي بن ابي طالب(عليه السّلام) قاسم (تقسم كننده) بهشت و جهنم است و پيامبراكرم(صلي الله عليه و آله و سلم) پدر (معنوي) اين قاسم است پس كنيه پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله و سلم) ابوالقاسم ميشود. ببينيد اينگونه معنا كردن آيا به ذهن احدي ميآيد، يا اگر غير امام اينگونه معنا ميكرد كسي قبول مينمود؟
بنابراين پيغمبر اكرم(صلي الله عليه و آله و سلم) مأمور بود در هر هفته يا در هر ماه مقدار مشخصي از قرآن را بيان كند. متناسب با قدرت دريافت و درك مردم و ظرفيت محدود آنها.
(١) بحار، ج ١، ص ١٨٨.
( آیةالله جوادی آملی )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قرآن كريم عين آن قرآني است كه از لبهاي مطهر رسول گرامي اسلام(صلي الله عليه و آله و سلم) رسيده است و آنچه كه از لبهاي مطهر آن حضرت شنيده شده عين چيزي است كه خداوند بر قلب پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله و سلم) نازل كرده است و آن چه كه بر قلب او نازل شده عين آن چيزي است كه از ذات اقدس اله تنزّل پيدا كرده است. دلايل عقلي و نقلي متعددي بر اين موضوع دلالت دارند.
دليل عقلي مسئله اين است كه خداوند هرگز بندگان خود را بدون هادي و راهنما رها نميكند ”كَفي بِرَبّكَ هادياً وَ نَصيراً“(١) اگر ديني خاتم اديان و پيامبر اين دين، خاتم انبيا باشد و دين قابل تحريف باشد، معنايش اين است كه ذات اقدس اله از هدايت بشر صرف نظر كرده است. براي اين كه كتاب و ديني فرستاده كه اين دين در دسترس حوادث كم و زياد گرديده و از سلامت و صحت آن كاسته شده است. پس ديني باطل است يعني خداوند بشر را به حال خود رها كرده است و اين باحكمت او سازگار نيست.
دليل نقلي خود قرآن كريم است. در سوره مباركه حجر فرمود: ”إنّا نَحنُ نَزّلنا الذّكرَ وَإنّا لَهُ لَحافِظُون“(٢) ما اين قرآن را نازل كرديم و خود ما حافظ آن هستيم. در سوره فصّلت هم فرمود: ”وَانّهُ لَكِتابٌ عَزيزٌ لا يأتيهِ الباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزيلٌ مِنْ حَكيمٍ حَميدٍ“(٣) اين كتاب آسماني از عزّت الهي برخوردار است، هيچ بطلاني در آن راه ندارد. اگر قرار باشد قرآن تحريف شود، بيگانه به اين قرآن راه يابد و چيزي از آن كم كند يا بر آن بيفزايد، اين قرآن بطلانپذير ميشود؛ در حالي كه خدا درباره قرآن فرمود: ”لايَأتيهِ الباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ“ نه در زمان نزول خود قرآن، نه بعد از نزول قرآن و نه بعد از رحلت رسول اكرم(صلي الله عليه و آله و سلم) چيزي او را باطل نميكند.
(١) سوره فرقان، آيه ٣١.
(٢) سوره حجر، آيه ٩.
(٣)سوره فصلت، آيه ٤٢.
( آیةالله جوادی آملی )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اين سؤال در حقيقت به دو مطلب برميگردد يكي اينكه، نزول قرآن كريم به چه صورت بود؟ ديگر اينكه تكرار ليلة القدر چه نقشي دارد؟
دربارة نزول قرآن كريم خداوند در سورة مباركة بقره فرمود «شهر رمضان الّذي أُنزل فيه القرآن»(1) قرآن در ماه مبارك رمضان نازل شد بعد هم فرمود «انّا أنزلناه في ليلة مباركة»(2) در سورة دخان ذكر شده بعد هم در بخش نهايي در سورة مباركة قدر فرمود «إنّا أنزلناه في ليلة القدر»(3) معلوم ميشود آن ليله مباركه در ماه مبارك رمضان است و ليله قدر هم كه در ماه مبارك رمضان است پس ليله قدر كه در ماه مبارك رمضان است ظرف نزول قرآن كريم، است از طرف ديگر ما ميدانيم كه قرآن كريم در طيّ دوران نبوت پيغمبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) كه بيست و سه سال است در طي اين بيست و سه سال نازل شده است چه اينكه عدهاي به پيغمبر(صلّي الله عليه و آله وسلّم) اعتراض كردند و از او خواستند كه چرا قرآن دفعتاً واحده نازل نميشود «لولا نزّل عليه القرآن جُملة واحدة»(4) معلوم ميشود كه قرآن يكجا نازل نشده و تدريجاً نازل شده و خداوند هم امضاء كرده است نزول تدريجي را فرمود به اينكه «كذلك لنثبّت به فؤادك ورتَّلْناهُ ترتيلاً»(5) پس از يك سو خداوند ميفرمايد كه قرآن در شب قدر نازل شده است در ماه مبارك رمضان نازل شده است در ليله مباركه نازل شده است كه اين دلالت ميكند كه كل قرآن در يك شب نازل شده است از سوي ديگر آنچه كه تاريخ قطعي اسلام است اين است كه قرآن در طي اين ٢٣ سال نازل شد. چه اينكه آيات ديگري از قرآن كريم دلالت ميكند بر اينكه قرآن تدريجاً نازل شد و دفعتاً نازل نشد و از سوي سوم ما يقين داريم كه اين اختلاف به صورت تناقض درنميآيد و حتماً يك وجه حلي دارد براي اينكه اختلافي كه به تناقض منتهي شود در قرآن كريم نيست چون خداوند فرمود «لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافاً كثيراً»(6) قهراً به فكر راه حل خواهيم افتاد يعني از مجموعة اين سه دليل قرآني ما يقين پيدا ميكنيم كه يك راه حلي هست يك طائفه از ادلّه قرآني دلالت ميكنند كه قرآن يكجا نازل شد يك طائفه از آيات قرآن دلالت ميكند كه قرآن تدريجاً نازل شد و يك طائفه از آيات قرآن هم دلالت ميكند بر اينكه اختلاف در گفته هاي خدا نيست خدا يكسان سخن ميگويد، پس معلوم ميشود كه اينها با هم هماهنگ هستند، ما بايد به فكر راه حل باشيم و آن راه هماهنگي را درك بكنيم، براي برقراري اين هماهنگي وجوهي گفته شده يك وجه آن است كه قرآن بطور كلي در شب قدر به بيت المعمور نازل شد يا به سماء دنيا نازل شد آنگاه اين نزول تدريجياش از بيت المعمور يا سماء دنيا به عالم طبيعت است، پس آن نزول دفعياش برميگردد به نزول قرآن به آسمان دنيا و اين نزول تدريجياش بر ميگردد به اينكه از آسمان دنيا و از بيت المعمور به عالم طبيعت نازل شده است عده اي گفتند به اين كه قرآن كريم نزولش به بيت المعمور هم تدريجي است و هر سالي كه ليله قدري دارد به اندازه آياتي كه در كل سال به بيت المعمور نازل ميشد آنگاه در طول آن سال از بيت المعمور و از آسمان دنيا به زمين ميآمد عدّه اي هم راه حل ديگري ارائه كردند گفتند اين كه خدا ميفرمايد نزول قرآن در شب قدر است يعني آغاز نزول تدريجياش در شب قدر است يعني هر ممتد دامنه داري يك اوّلي دارد، اوّل آن در ليله قدر است گرچه در مبعث چند آيه از سوره علق نازل شد ولي مثلاً بر اساس آن فترات و انقطاع موقتي كه بود بعداً كه قرآن بصورت يك كتاب مستمر ناميده ميشد آغاز نزول استمراري قرآن شب قدر بود مثلاً وقتي يك حكومتي مستقر ميشود اين حكومت يك امر پايدار و مستمر است آغاز آن حكومت تاريخ آن خواهد بود ميگويد در فلان وقت نظام جمهوري مثلاً مستقر شده است درحاليكه يك شيء ماندگار و ممتدي است اين وجوهي است كه عدهاي گفته اند لكن يك وجه عميقي وجود دارد كه با آن وجه عميق ميشود اين را جمع كرد و آن اين است كه در ليله قدر همه قرآن به آن وجود اجمالي اش كه عين كشف تفصيلي است بر قلب مطهر پيغمبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) نازل شد آن وجود تفصيلي و گستردهاش در طي بيش از ٢٣ سال نازل شد چرا آن وجوه گفته شده كافي نيست؟ براي اينكه قرآن كريم در سورة مباركة بقره و مانند آن كه انزال را ذكر ميكند ميفرمايد اين كتاب براي هدايت مردم نازل شده است اگر براي هدايت مردم نازل شده است بايد به مردم برسد و در سطح مردم باشد نميشود كتابي به بيت المعمور بيايد و در آسمان بماند و بگوييم ما اين كتاب را براي هدايت مردم نازل كرديم چون ظاهر اينكه «أُنزل فيه القرآن هديً للنّاس و بيّنات من الهدي و الفرقان»(7) اين است كه يكجا براي مردم نازل شده و چون براي پيغمبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) در عالم طبيعت كه نازل ميشود براي هدايت مردم است ميشود گفت كه قرآن دفعتاً واحدة، جملةً واحدةً بر قلب پيغمبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) در شب قدر نازل شد كه با آن نورانيت جامع پيغمبر هدايت گر مردم بود وجود تدريجي قرآن در طي بيش از ٢٠ سال نازل شده است كه اين ميتواند يك راه جمعي باشد بين نزول دفعي قرآن و نزول تدريجي آن.
و امّا درباره ليله قدر، البته برخي از اهل سنّت بر اين باور هستند كه ليله قدرمنتفي شده است كه قرطبي در الجامع لأحكام القرآن اين قول را نقل كرده است البته اين قول، ناصواب است هر سال ليله قدر دارد و مرحوم كليني(رضوان الله عليه) يك بابي را در اصول كافي منعقد كرده است(8) كه ائمه (عليهمالسلام) فرمودهاند به سوره قدر شما احتجاج كنيد براي اينكه در سورة قدر آمده است كه هر سال ليلة القدري دارد و در ليله قدر فرشتگان با همراهي روح مثلاً جبرئيل (سلام الله عليه) همه احكام و امور را به زمين نازل ميكنند و آنگاه وقتي به زمين نازل ميكنند بايد به كسي بسپارند چون افراد عادي كه نميتوانند ميزبان فرشتگان باشند و احكام صادره را تحويل بگيرند قهراً آن كسي كه در روي زمين هست بنام وجود مبارك وليّ عصر ارواحناه فداه آن مهمان دار اين فرشتگان است و تحويل گيرنده اين امور و مقدّرات است و قرآن در شب قدر يك ظهور تازه اي دارد آنچه را كه فرشتگان در شب قدر به همراه ميآورند در حقيقت يا وعدههاي قرآني است يا وعيدهاي قرآني است يا اخبارهاي قرآني، قرآن يك بخشش، وعيد است يك بخشش وعده است يك بخشش، اخبار است آنگاه آن تحليلهاي عقلي و معارف عقلي را هم در هر فرصتي مناسب آن فرصت پياده شدهاش را گزارش ميدهد.
امام كسي است كه فرشتگان بر او نازل ميشوند و جريان تشريع در كار نيست جريان تشريع مال پيغمبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) است كه احكام بعد از رحلت پيغمبر منقطع شده است به پايان رسيد ولي امام كه انسان كامل و معصوم است فرشتگان را درك ميكند پيام فرشتگان را ميفهمد و از علم غيب الهي با خبر ميشود از وعدههاي خدا كه محقق ميشود در اين سال وعيدهاي خدا كه در اين سال محقق ميشود گزارشهايي كه در اين سال محقق ميشود البته با خبر خواهد شد و به اذن او اين كار هم انجام ميگيرد در عالم طبيعت. از اين جا ميتوان گفت كه ليله قدر در حقيقت يك ارتباط تنگاتنگ هم با قرآن دارد لذا هر سال ليله قدري دارد و تكرار ليله قدر با تكرار وعدههاي الهي و وعيدهاي الهي، تحقق اِخبارهاي الهي همراه است اين خلاصه دو مطلبي است كه از سوال اوّل استنباط ميشد.
(1) سوره بقره، آيه 185.
(2) سوره دخان، آيه 3.
(3) سوره قدر، آيه 1.
(4) سوره فرقان، آيه 32.
(5) همان.
(6) سوره نساء، آيه 64.
(7) سوره بقره، آيه 185.
(8) اصول كافي، ج 1، ص 242.
(مصاحبه آیةالله جوادی آملی با روزنامه دي مسلم چاپ پاكستان، 15/11/1375)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بين شيوهها و روشهاى تفسيرى با موضوعات مختلف تفسيرى تفاوت است. در تفسير، در مورد موضوعات مختلف كاوش مىشود. مانند آن كه برخى مسائل و موضوعات ادبى قرآن را محور بحث قرار مىدهند و بعضى به نكات فقهى قرآن مىپردازند و آيات الاحكام را مىنگارند و برخى ديگر به آيات مربوط به معارف مىپردازند، مثلاً، زمخشرى به مسائل ادبى و خواجه عبدالله انصارى به مباحث عرفانى نظر دارد، اين گونه از اختلافات مربوط به روشهاى تفسيرى نيست.
روش، راه تفسير است و بين راه تفسير با موضوعات تفسيرى تفاوت است. انواع مختلف راه و روش تفسيرى، گاه در محدودهٔ ظواهر قرآنى است كه به ظاهر يك يا چند آيهٔ و يا به ظواهر همهٔ آيات در قياس با يكديگر نظر مىشود و گاه نيز از راه سير باطنى، معانى قرآن و همچنين مقيّدات و مخصصات و مانند آنها اظهار مىگردد.
روشها و مناهج تفسيرى در طول يكديگر قرار دارند و سرآغاز همهٔ روشها حجّيت ظواهر است. و به همين دليل بايد به گونهاى در خدمت قرآن باشيم كه ظواهر را اصل قرار دهيم ليكن نه به اين صورت كه غير ظاهر را نفى نمائيم.
در رواياتى كه از وجود مبارك پيامبر اكرم (صلّىاللهعليهوآله) و از ائمه معصومين (عليهمالسّلام) رسيده است لطايف فراوانى از آيات قرآنى استفاده شده است كه همهٔ آنها ضمن آن كه نفى كنندهٔ ظاهر قرآن نيست، با سرپل قرار دادن ظواهر در طول يكديگر قرار مىگيرند، نمونهاى از اين روايات را مرحوم صدوق در توحيد از امام صادق (عليهالسّلام) نقل مىنمايد كه يكى از شاگردان حضرت در مورد «ابوالقاسم» كه كنيهٔ پيامبر (صلّىاللهعليهوآله) قرار گرفته است پرسش نمود و گفت: چرا پيامبر (صلّىاللهعليهوآله) را ابوالقاسم مىگويند؟
امام (عليهالسّلام) فرمود: به دليل اين كه رسول الله (صلّىاللهعليهوآله) فرزندى به نام قاسم داشت او عرض كرد: اين را مىدانم و بيش از اين براى من بفرماييد و امام در پاسخ، مطلبى را فرمود كه با سه مقدّمه تبيين مىشود.
اوّل: حضرت على (عليهالسّلام) شاگرد پيامبر بوده و علوم فراوانى را از ايشان استفاده كرده است.
دوّم: رابطهٔ استاد و شاگرد رابطهٔ پدر و فرزند است. يعنى شاگرد به منزلهٔ فرزند روحانى استاد است و نتيجه اين دو مقدّمه اين مىشود كه على بن ابيطالب كه شاگرد پيامبر (صلّىاللهعليهوآله) است به منزلهٔ فرزند ايشان بوده و پيامبر به منزلهٔ پدر او است.
پس از اين امام (عليهالسّلام) به مقدمه سوم اشاره مىفرمايند به اين بيان كه، على بن ابيطالب قسيم بهشت و دوزخ است و تقسيم بهشت و دوزخ به عهدهٔ ايشان است و او به اذن خداوند به جهنم دستور مىدهد تا دشمنان او را فراگرفته و از دوستان او برحذر باشد، چون سوال كننده به سه مقدّمهٔ فوق اذعان نمود، آن گاه امام (عليهالسّلام) اين نتيجه را گرفت كه پس على (عليهالسّلام) قاسم و پيامبر (صلّىاللهعليهوآله) كه به منزلهٔ پدر است ابوالقاسم مىباشد.
معناى لطيف فوق را كه مرحوم صدوق در كتاب توحيد نقل مىكند هرگز از ظاهر لفظ ابوالقاسم نمىتوان استنباط كرد، ليكن اين معنا خلاف ظهورى نيست كه در تفسير اول امام (عليهالسّلام) مورد نظر بود. زيرا اين تفسير دوم در طول آن بوده و مزاحم با آن نيست.
برخى از مشايخ ما (رضواناللهتعالىعليهم) مىفرمودند اگر سائل حوصلهٔ بيشترى به خرج مىداد و تقاضاى توضيح و بيان بيشتر را مىكرد، امام (عليهمالسّلام) معناى ديگرى را كه در طول دو معناى سابق بود اظهار مىداشت.
اين گونه از تفاسير كه در طول تفسير نخستين حاصل مىگردد از ظاهر لفظ فهميده مىشود مبتنى بر روشى است كه مفسّر از راه تهذيب نفس و تزكيه به دست مىآورد، مفسّر آنچه را از اين راه دريافت داشته ديگر بار به لفظ اظهار مىدارد و مستمع آن را مىفهمد.
خداوند سبحان با برخى سخن مىگويد و با عدهاى حرف نمىزند او كه به همه چيز بينا است «إنّه بكلّ شيء بصير»(1) نظر عنايت و لطف خود را از گروهى باز مىگيرد.چه اين كه در قيامت نيز نظر خود را از آنها بر گرفته و با آنها تكلم نمىكند. «لا يكلّمهم الله و لا ينظر اليهم يوم القيامة و لا يزكيهم» يعنى؛ در روز قيامت با آنها سخن نمىگويد و به ايشان نمىنگرد و آنها را تزكيه نمىكند.
كسانى كه اصحاب خاص حق هستند از گفتگوى با خداوند بهره مىبرند و آنها سخن خدا را كه در هنگام تلاوت آيات قرآن در باطن و دل آنها ظهور مىنمايد در مىيابند و اين نكته را نيز در مىيابند كه اين گفتار از القائات شيطانى نبوده و از راه ديگرى نيامده است و آن گاه القائات الهى را كه از اين طريق به دست آوردهاند با الفاظ و مفاهيم به ديگران منتقل مىكنند.
تجلّى خداوند سبحان در قرآن و كورى بندگان نسبت به آن كه در نهجالبلاغه آمده است، اشاره به روش تفسيرى كسانى دارد كه در هنگام تلاوت آيات از آن تجلّى بهره برده و در مواجهه و گفتگوى با خداوند قرار مىگيرند و البته اين گروه كه تجلّى خداوند را در قرآن مشاهده مىكنند او را در مقام فعل مشاهده مىكنند وگرنه اين نكته همواره بايد در ذهن بماند كه كنه ذات الهى در دسترس هيچ يك از مخلوقات نيست.
حاصل آن كه بايد بين روشهاى تفسيرى با موضوعات تفسيرى تفاوت گذارد، موضوعات مختلف در عرض يكديگر هستند و اين موضوعات در قالب يك روش و گاه روشهاى مختلف مىتوانند تقسيم شوند، برخى از روشها در حوزهٔ الفاظ و ظهورات لفظى است، مانند وقتى كه به مفاد ظاهر از يك آيهٔ و يا به تفسير آيات به آيات پرداخته مىشود و برخى از روشها به باطن آيات نظر داشته و در طول روش نخستين در مراتب متفاوتى قرار مىگيرند.
(1) سورهٔ ملك، آيهٔ 19.
(2) سورهٔ آلعمران، آيهٔ 77.
( آیةالله جوادی آملی )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
1ـ اهلبيت (عليهمالسّلام) چون ظاهر قرآن را حجّت مىدانستند، آنچه را كه از لغت، جمله، قراين، سياق و فرهنگ محاوره به دست مىآيد و ظاهر آيهٔ و يا سورهٔ ناميده مىشود، حجّت مىدانستند، و به ظاهر قرآن استدلال كرده و آيهٔ را تفسير مىكردند، و اين طريق كه آنها طى كرده و امضاء نمودهاند، يك راه عمومى است كه ديگران نيز مىتوانند طى نمايند.
2ـ نوع دوم از منهج تفسيرى ائمه (عليهمالسّلام) مربوط به تعيين حدود احكام و شرايع الهى است، و اين نوع مختص به ائمه (عليهمالسّلام) بوده و ديگران از آن بىنصيب هستند، و در اين طريق آنها مطلقهاى قرآنى را مقيّد كرده، و تخصيصات مربوط به عمومات را ذكر مىنمايند، و شرايط و يا موانعى را بيان مىدارند.
اين نوع از تفسير، از ظاهر و لفظ عبارات قرآنى و از سياق آيات، جملات و كلمات به دست نمىآيد. مانند قيد و يا شرطى كه براى نماز صبح، ظهر و يا عصر ذكر مىشود، مثل اينكه نماز صبح دو ركعت باشد و بلند خوانده شود. بسيارى از امورى كه شرايط، موانع، حدود، قيود و تخصيصات را بيان مىدارد، و مبهمها را معين مىكند، از اين قبيل است، و آن بخشى از تفسير اهلبيت (عليهمالسّلام) كه عهدهدار اين امور است، مختص به ائمه (عليهمالسّلام) بوده و از راه وحى به دست مىآيد. پيامبر اسلام (صلّىاللهعليهوآله) وحى تشريعى را از خداوند سبحان دريافت مىدارد و ائمه (عليهمالسّلام) چون داراى رسالت و نبوّت نيستند وحى تشريعى دريافت نمىكنند. امّا از وحيهاى تسديدى و إنبائى و از الهام و اقسام ديگر وحى بهره مىبرند.
3ـ نوع سوم تفسير ائمه (عليهمالسّلام) مربوط به باطن قرآن است. قرآن كتابى است كه نازل شده است و نزول آن به تجافى نيست بلكه به تجلّى مىباشد.
نزول قرآن مانند نزول باران نيست، باران وقتى كه از ابر فرود مىآيد، به تجافى نازل مىشود و در نزول به تجافى، قطرهٔ باران تا زمانى كه در بالا هست در پايين نيست و چون در پايين منتقل شود در بالا نخواهد بود.
نزول قرآن همانگونه كه على (عليهالسّلام) در نهجالبلاغه به آن اشاره مىكند به نحو تجلّى است و از بيانات نورانى امام صادق (عليهالسّلام) و ديگر ائمه (عليهمالسّلام) نيز اين حقيقت استفاده مىشود. «فَتجَلّى لهُم سُبحانَهُ فى كتابِهِ من غير أن يكونوا رأوه»(1) يعنى، خدا در كتاب خود، قرآن، براى بندگانش تجلّى كرده است و آنها او را نمىبينند.
نزول به تجلّى غير از نزول با تجافى است. در نزول به تجلّى آن حقيقت، در عين حال كه در مبداء و منبع هست مرحلهٔ وسطى و رقيق شدهٔ آن به اوسط مراحل و مرحلهٔ نازلتر و رقيقتر شدهٔ آن به پايينترين مراتب مىرسد و از اين طريق در دست ديگران قرار مىگيرد.
انسان اگر يك مطلب عقلى و عملى را، بعد از آن كه در ذهن با تحقيق مجتهدانه به آن پى برد نازل كرده، و بنويسد، اين نزول به تجلى است. مطلب علمى كه از ذهن تنزل پيدا مىكند مانند اشكى نيست كه از چشم پايين مىريزد. زيرا در اين صورت بعد از تنزل مطلب، در قلب و ذهن فرد چيزى باقى نخواهد ماند.
در هنگام تنزل يك مطلب علمى نخست در محدودهٔ خيال، براى آن، يك مقدمه، چند فصل و يك خاتمه و همچنين فارسى و يا عربى نوشتن آن در نظر گرفته مىشود و بعد از آن دست به قلم برده و مقاله يا كتابى تدوين مىگردد و يا آن كه سخنرانى و گفتارى در مدّت يك ساعت و مانند آن ارائه مىگردد و اين سخنرانى يا كتاب كه به تجلّى نازل شده، داراى دو طرف است، يك سوى آن در معرض شنيدار و ديدار ديگران و سوى ديگر كه طرف بالا و عميق آن است به ذهن گوينده و نويسنده متعلق است و كسى كه آن را شنيده و يا مىخواند گاه از فهم آن و صعود به مقصود، باز مىماند و گاهى ديگر به مقصود گوينده و نويسنده است راه مىيابد.
معرفت نفس انسان در شناخت آثار الهى مفيد است و از آن براى كيفيت نزول قرآن مىتوان استفاده كرد.
قرآن كه به نحو تجلّى تنزل كرده است ريشهٔ اصلى آن در ام الكتاب است و خداوند سبحان از جايگاه آن بدينسان خبر مىدهد: «و انّه فى امّ الكتاب لدينا لعلّى حكيم»(2) يعنى، به درستى كه آن در ام الكتاب در نزد ما است و همين كتاب در نزول به تجلّى به صورت عربى مبين ظاهر مىشود و اين حقيقت در همهٔ مراحلى كه از امالكتاب تا عربى مبين به وساطت فرشتگان و مانند آن به تجلّى طى مىكند، قرآن است و چون در همهٔ مراحل قرآن است كسى كه با لغت عربى و مانند آن آشنا است در همان محدوده از آن استفاده مىكند، و كسى كه به راه نزول قرآن آشنا باشد از ظاهر پى به باطن مىبرد و از باطن به باطن باطن.
اهلبيت (عليهمالسّلام) نيز فرمودهاند كه براى قرآن ظاهر و باطنى است و براى باطن آن باطن ديگر است و براى باطن باطن آن بر همين قياس باطنى مىباشد.
پس يكى از راههاى اهلبيت (عليهمالسّلام) در تفسير قرآن اظهار و بيان باطن قرآن است، زيرا آنها به بطنهاى قرآن انس كامل دارند و به سيرى كه قرآن در آن نزول كرده آشنا هستند، و طى اين راه تا پايان و به نحو كامل مختص به آنهاست، ليكن طى برخى از مراحل آن براى صاحبدلانى است كه از راه تهذيب در خدمت قرآن هستند.
4ـ نوع چهارم از راهى كه اهل بيت (عليهمالسّلام) در تفسير قرآن پيمودهاند و آن را نيز ترويج كرده و بر آن تكيه نموده و شواهدى فراوان را نيز ارائه دادهاند همان راهى است كه سيدنا الاستاد علامه طباطبايى (ضوانللهتعالىعليه) پيمودهاند و در اين روش برخى از آيات قرآن به كمك بعضى ديگر از آيات تفسير مىشوند.
در بعضى موارد اهلبيت (عليهمالسّلام) آيهاى را تفسير مىفرمودند و چون از آنها در مورد دليل آن تفسير پرسش مىشد، در پاسخ آيهاى ديگر را ذكر مىكردند چنان كه در زمان يكى از خلفا، مادرى شش ماه پس از ازدواج، فرزند خود را به دنيا آورد، خليفه به رَجم او حكم كرد و اهلبيت (عليهمالسّلام) با حكم خليفه با استناد به آيات قرآن و از طريق انضمام آيات با يكديگر، مخالفت كردند؛ و بدين ترتيب هم حكم خداوند را بيان نمودند و هم خون بىگناهى را حفظ كردند.
در يك آيه، مجموعهٔ دوران باردارى تا پايان شيرخوارگى كودك سىماه بيان شده «و حملُه و فصالُه ثلاثون شهراً»(3) و در آيهٔ ديگر، شيرخوارگى كامل دو سال معرّفى مىشود. «و الوالدات يُرضعن اولادهنّ حَولين كاملَين»(4) و چون دو سال يعنى بيست و چهار ماه از سى ماه كم شود مدّت شش ماه براى حداقل دوران حمل باقى مىماند.
اين نوع از تفسير نظير نوع اوّل يك راه عمومى براى تفسير است و هر انسانى كه در خدمت قرآن بوده و با آن انس بگيرد، مىتواند از ارجاع آيات قرآن به يكديگر و جمع آيات، پيام و كلام خاص را از قرآن دريافت دارد.
در نوع نخست به ظاهر يك آيهٔ و يا سورهٔ استناد مىشود و در آن حال نمىتوان گفت قرآن در اين مورد اين مطلب را بيان مىدارد، بلكه بايد گفت اين آيهٔ و يا اين چند آيه، اين پيام را دارند. وقتى مىتوان از پيام قرآن دربارهٔ يك مطلب سخن گفت كه همهٔ آيات قرآن در كنار يكديگر مورد توجه قرار گرفته و با اجتهاد، از تفسير برخى آيات نسبت به بعضى ديگر بهرهبرده شود. و در اين مرحله نيز نمىتوان گفت نظر اسلام در مورد اين مطلب همان است زيرا براى اين ادعا بايد رواياتى را كه دربارهٔ مطلب مورد نظر وارد شده در كمال اجتهاد بررسى نموده و با استعانت از براهين عقلى در خدمت قرآن قرار گرفته و به جمعبندى و نتيجهگيرى همت گمارد.
(1) نهجالبلاغه، خطبه 147.
(2) سورهٔ زخرف، آيهٔ 4.
(3) سورهٔ احقاف، آيهٔ 15.
(4) سورهٔ بقره، آيهٔ 233.
( آیةالله جوادی آملی )
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بهترين راه براى قرائت همراه با ادراك و فهم قرآن اين است كه انسان همراه با قرائت سور قرآنى، معانى آن را در ذهن و نظر قرار دهد، و با هر آيهٔ در درون و نهاد خود گفتگو نمايد، در آيهٔ عذاب از خداوند طلب مغفرت و در آيهٔ رحمت از خداى سبحان طلب گذشت كند و بشير بودن و نذير بودن خداوند در آيات را مشاهده نمايد و از هر مطلبى كه قرآن افاده مىنمايد نكتهٔ علمى مربوط به آن را برداشت نمايد.
در هنگام تلاوت قرآن با زبان، كلمات از راه گوش به سمع انسان مىرسد كه معناى آن نيز بايد به دل و جان نفوذ كند و اگر دل بسته باشد، معنا به آن نفوذ نمىنمايد، قرآن كريم در اين مورد مىفرمايد: «أفلا يَتَدبّرونَ القرآن أم على قلوبٍ اقفالها»(1) آيا در قرآن تدبر نمىكنند يا بر دلها قفلهايى نهاده شده است؟ و در آيهٔ ديگر مىفرمايد: «كلاّ بل رانَ على قلوبهم ما كانوا يكسبون»(2) يعنى؛ بر قلبهاى آنها با آنچه كسب كردهاند زنگار نشسته است.
گناه، غفلت و علائق به دنيا، دل را قفل مىكند و مىبندد و معارف قرآنى در اين قلبها نفوذ نمىكند و انسان بايد از راه باز كردن دل و زدودن «رين» و «چرك» از آن، زمينهٔ نفوذ معنا را به جان خود فراهم آورد. چون اين زمينه فراهم شود تلاوت آيات قرآن موجب لذّت مىشود. فرد با ورود به هر آيهاى اگر مشتمل بر خيرات، معرفت، علم و مانند آن باشد، مضمون آن را مسألت مىكند و اگر ناظر به عذاب و مانند آن باشد نجات از آن را از خداوند طلب مىنمايد.
(1) سورهٔ محمّد، آيهٔ 24.
(2) سورهٔ مطففين، آيهٔ 14.
( آیةالله جوادی آملی )
|
|
|
|
<- 1 2 3 4 5 ->
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
فلسفه |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9200 سوال |
:تعداد سوالات |
|
292 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|