|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های تفسیر آیات |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
به طور كلى، اثرگذارى سه نوع پيش دانسته را در تفسير قرآن مى توان بررسى كرد. اين سه دسته عبارت است از:
1. پيش دانسته هايى كه اصل لزوم و امكان تفسير قرآن را توجيه مى كنند.
2. پيش دانسته هايى كه مانند ابزار و روش در تفسير قرآن، ايفاى نقش مى كنند.
3. پيش دانسته هايى علمى، فلسفى، عرفانى و... كه از نظر درون مايه، به مراد قرآن، شكل مى دهند و در حقيقت، خود را بر برداشت مفسر از آن، تحميل مى كنند.
نظريه و رأى صواب و مستقيم آن است كه وجود پيش دانسته هاى نوع اول و دوم در تفسير قرآن، لازم و ضرورى است، ولى وجود نوع سوم نه تنها ضرورتى ندارد، بلكه روايات، از آن به شدت نهى كرده است. در اين نوشتار برآنيم تا به استناد سخنان صاحب نظران در اين فن، مدعاى ياد شده را تبيين كنيم.
هر شاخه اى از علوم و معارف به اصول و قواعدى نياز دارد تا براساس آن ها معانى و مراد مسايل مطرح شده در آن علوم را به دست آورد.[1] فهم و تفسير معارف قرآن كريم نيز نيازمند اصول و قواعد و روش هاى ويژه اى است. اين اصول و قواعد را به دو بخش كلى مى توان تقسيم كرد:
الف ـ پيش دانسته ها و اصول موضوعه اى كه براى اثبات اصل لزوم و امكان تفسير قرآن كريم لازم هستند.
ب ـ قواعد و روش هاى ويژه اى كه براساس آن ها بايد آيات قرآنى را تفسير كرد.
اينك به تفصيل اين دو بخش مى پردازيم.
الف ـ اصول موضوعه[2] براى اثبات اصل لزوم و امكان تفسير
اصول موضوعه در اين زمينه بدين صورت است:
1. افزون بر درون مايه ى قرآن كريم، واژگان آن نيز كلام خداوند است نه كلام پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم). برخى مى گويند پيامبر از رهگذر فرآيند وحى كه گونه اى تجربه و يافت حضورى خداوند است، درون مايه ى وحى را از خداوند گرفته و آن گاه خود، آن را در قالب واژگانى ريخته است. اين سخن نادرست است.
2. هدف خداوند از فرستادن كتاب هاى آسمانى به ويژه قرآن، هدايت انسان هاست; يعنى خداوند با همين معارف و مطالبى كه در قالب كتاب هاى آسمانى فرو فرستاده است، مى خواهد انسان را هدايت كند. براى دست يابى به چنين هدفى، بايد فهم اين كتاب هاى آسمانى براى انسان ها ممكن باشد.[3]
افزون بر اين دليل عقلى، صدها آيه و روايت وجود دارد كه بر اين حقيقت دلالت مى كند. براى نمونه به دو آيه اشاره مى كنيم: «هذا بيان للناس...»[4] و «نزل به الروح الامين.... بلسان عربى مبين»[5] كه مى گويند خداوند، قرآن را به زبان عربى آشكار فرو فرستاده است. گفتنى است اين فهم هنگامى به درستى پديد مى آيد كه دريابنده، اصول محاوره ى عقلانى را كاملاً رعايت كند.[6]
3. انسان هنگامى مى تواند درون مايه ى كتاب هاى آسمانى را بفهمد كه به زبان قابل فهم همان انسان ها و براساس اصول محاوره ى عقلانى فرستاده شده باشد. قرآن مجيد مى فرمايد:
«وما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه ليبين لهم»[7];
ما هيچ پيامبرى را جز به زبان قومش نفرستاديم تا (حقايق را) براى آن ها آشكار سازد... .
به ديگر سخن، زبان قرآن، زبان واقع نماست نه از سنخ زبان اسطوره اى و نمادين. گفتنى است غربيان در برابر شبهه ها و اشكال هاى وارد آمده بر متون مقدس شان، به چنين نظريه ى زبان شناسانه اى درباره ى آن متون پناه برده اند[8] و زبان آن ها را از جنس زبان اسطوره اى دانسته اند.
4. برخى علماى اسلامى با استناد به برخى روايات چنين پنداشته اند كه فهم و تفسير قرآن كريم مخصوص پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) و ائمه ى معصومين(عليهم السلام) است و ديگران توانايى و حق تفسير قرآن را بدون استناد به روايات ايشان ندارند. در مقابل، بيشتر علماى شيعه و مفسران نامدار با رد اين سخن، اثبات كرده اند كه هر كس، اصول محاوره ى عقلانى را كه كليد فهم قرآن است،به درستى به كار برد و نفس خود را نيز از ناراستى هاى اخلاقى بپيرايد، مى تواند مراد قرآن را درك كند. در اين صورت، فهمى كه ره آورد فرآيند روش مند و كارشناسانه از تفسير قرآن باشد، حجت خواهد بود.[9]
موارد ياد شده، برخى از اصول موضوعه و پيش دانسته هايى هستند كه در تبيين و تثبيت اصل لزوم و امكان تفسير قرآن نقش اساسى دارند.
ب. قواعد و اصول محاوره ى عقلايى كه براى فهم قرآن را فهميد.
با يك نگاه دقيق مى توان گفت كه روش فهم و تفسير قرآن، يكى بيش نيست و آن همان روش عقلايى فهم است كه خردمندان در فهم گفتار و نوشتار ديگران به كار مى برند و از آن به اصول عقلايى محاوره ياد مى كنند. اين روش بخش ها و مراحلى دارد كه در فرآيند يك تفسير روش مند و كارشناسانه بايد به دقّت رعايت شود.[10] اين مراحل بدين شرح است:
1. چون قرآن به «لسان عربى مبين» نازل شده است، براساس اصول عقلايى محاوره، نخستين گام در فهم درست قرآن آن است كه انسان، ادبيات زبان عربى ـ علوم لغت صرف، نحو، معانى، بيان و... ـ را به خوبى بداند.
2. زبان پديده اى است پويا كه در طول تاريخ، دگرگونى هاى بسيارى يافته است. به يقين، زبان عربى كنونى نيز با زبان عربى عصر نزول قرآن بسيار تفاوت دارد. بنابراين، مى توان گفت امروزه بعضى واژگان قرآنى با معانى عصر نزول قرآن، معناى متفاوتى يافته است. بنابراين، براى فهم دقيق قرآن افزون بر آشنايى كامل با ادبيات زبان عربى، آشنايى با زبان عربى عصر نزول قرآن لازم است.
3. براى رسيدن به فهمى درست از آيات قرآن بايد به قرينه هاى پيوسته در كلام و سياق متن آيات، توجه كرد.
4. قرينه هاى لفظى ناپيوسته در قرآن در فهم درست آيات نقش بسزايى دارند.
5. كاربرد قرينه هاى تاريخى،مقامى و فضاى مخاطب در سامان دهى فهم و تفسير درست، ضرورتى تام دارد.
6. توجه به شأن نزول و ويژگى هاى زمانى و مكانى نزول، ضرورى است.
7. شناخت متشابهات و محكمات قرآن، ارجاع متشابهات به محكمات، شناخت ناسخ و منسوخ، عام و خاص، مطلق و مقيد و... در آيات قرآن كريم از ضرورت هاى يك فهم درست است.
8. توجه به برهان هاى قطعى عقلى و بديهيات عقلى، لازم است. اگر برداشتى از آيه اى برخلاف برهان قطعى عقلى يا يك اصل بديهى عقلى باشد، آن برهان يا اصل بديهى دليلى خواهد بود بر نادرستى آن برداشت. براى نمونه، در آيات متشابهى كه ظاهر آن ها جسمانى بودن خداوند را ثابت مى كند، برهان قطعى عقلى بر جسمانى نبودن خداوند، دليلى بر نادرست بودن اين برداشت ظاهرى است.
9. رجوع به روايات تفسيرى كه از زمان پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) و ائمه ى معصومين(عليهم السلام) به ما رسيده، پناه گاهى است براى يك مفسر. رجوع به اين روايات دست كم در تفصيل مجملات، فهم درون مايه ى قرآن و آيات متشابه لازم است.[11]
گونه ى سوم از پيش دانسته ها كه در مقدمه به آن اشاره شد، ذهنيات و علوم بشرى است كه روايات و علماى اسلامى، دخالت دادن آن ها را در فرآيند تفسير به شدت نكوهش كرده اند. هر چند در طول تاريخ، نحله هاى گوناگون فلسفى، كلامى، عرفانى و... اين اشتباه بزرگ را مرتكب شده اند، ولى اين كار همان تفسير به رأى است كه مفسر واقعى بايد از آن دورى كند.
براى آگاهى خواننده ى محترم از چگونگى تفسير به رأى، يك مثال ساده از اين خطاى روش شناختى را بيان مى كنيم. در هيأت بطلميوسى، زمين را مركز جهان مى دانستند و براى آن نه فلك برمى شمردند. برخى مفسران تحت تأثير فضاى علمى آن زمان، سماوات سبع قرآن را همان افلاك پنداشتند. سپس براى تطبيق عدد افلاك با مفاد آيات قرآن افزودند كه در قرآن افزون بر اين هفت آسمان، از عرش و كرسى نيز ياد شده است. بنابراين كرسى را فلك هشتم يا فلك البروج و عرش را فلك نهم يا فلك اطلس پنداشتند. حال آن كه در واقع، چنين نظريه اى در ستاره شناسى از اساس، باطل بوده است.[12]
اين مثال، نمونه ى آشكارى از تفسير به رأى است; يعنى به جاى اين كه مفسر از آغاز بدون دخالت دادن چنين اطلاعاتى در فرآيند تفسير، درصدد فهم قرآن براساس اصول محاوره اى عقلايى باشد، مى كوشد نظريه اى علمى را بر آيات قرآن، تطبيق و تحميل كند. گروهى از بعضى سخنان علامه طباطبايى(رحمه الله) در كتاب «شيعه در اسلام» چنين برداشت كرده اند كه ايشان دخالت معارف فلسفى و عقلى را در تفسير قرآن جايز مى شمارند. گفتنى است با دقت در سخنان ايشان در آن كتاب و تفسير الميزان، به روشنى ثابت مى شود كه مقصود ايشان نه تنها تحميل آرا و نظريه هاى فلسفى بر معانى آيات قرآن نيست، بلكه در مقدمه ى جلد نخست الميزان، با صراحت چنين روشى را مردود شمرده اند. فشرده ى كلام ايشان در آن كتاب چنين است:
با تأمل در روش كار نحله هاى محدثين، متكلمين، فلاسفه، متصوفه و... به روشنى مى توان يافت كه همه ى اين گروه ها در يك نقص و اشتباه هولناك روش شناختى گرفتار آمده اند و آن، تحميل نتايج بحث هاى علمى مورد نظر آن ها بر مداليل و معانى آيات قرآن است و به اين ترتيب، تفسير در واقع همان تطبيق،تأويل و تحميل آرا و نظرات بشرى بر آيات قرآن شده است.[13]
گفتنى است ايشان، بهره گيرى از روش برهانى و عقلى را در فهم قرآن و معارف دين يكى از راه هايى مى داند كه خود قرآن به انسان معرفى مى كند و بر آن تأكيد مىورزد. هم چنين قرينه بودن برهان هاى قطعى را براى درستى يا نادرستى برداشت هاى مفسر به عنوان اصلى از اصول عقلايى محاوره مى پذيرد.[14] با اين حال روشن است كه اين دو امر به معناى تفسير به رأى نيست.[15]
پی نوشتها:
[1].قبسات، ش 18، ص 27.
[2]. اصول موضوعه، مبانى، پيش دانسته ها و اصولى است كه مورد توافق همگان باشد.
[3]. قبسات، ش 18، ص 28.
[4]. آل عمران، 138.
[5]. شعرا، 193 ـ 195.
[6]. بيان تفصيل اين مطلب در بند (ب) خواهد آمد.
[7]. ابراهيم، 4.
[8]. قبسات، ش 18، صص 28 و 29.
[9]. نك: روش شناسى فهم قرآن، محمود رجبى، تهران، انتشارات سمت، 1379، صص 50 ـ 55.
[10]. معرفت، ش 24، ص 10.
[11]. قبسات، ش 18، صص 30 ـ 34; معرفت، ش 24، صص 8، 10، 13، 17، 19.
[12]. معارف قرآن، جهان شناسى، محمد تقى مصباح يزدى، قم، مؤسسه ى در راه حق، صص 229 ـ 231.
[13]. الميزان، سيدمحمد حسين طباطبايى، قم، مؤسسه ى مطبوعاتى اسماعيليان، 1370، چ 5، ص 8.
[14]. شيعه در اسلام، سيد محمدحسين طباطبايى، بى جا، بنياد علمى و فرهنگى علامه طباطبايى، پاييز 1362، صص 41 و 53.
[15]. براى آگاهى بيشتر نك: فصل نامه ى معرفت، ش 26; فصل نامه ى پژوهش هاى قرآنى، ش 109، صص 20 و 21; كتاب نقد، ش 5 و 6; مبانى كلامى اجتهاد در برداشت از قرآن كريم، مهدى هادوى تهرانى، قم، مؤسسه ى فرهنگى خانه ى خرد، 1377; مبانى و روش هاى تفسير قرآن، عباس على عميد زنجانى، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، سازمان چاپ و انتشارات، 1366.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
تعبير »استوى على العرش« در آيات متعددى از قرآن كريم آمده است) ( يعنى در: اعراف 54/7، يونس 3/10، طه 5/20، سجده 4/32، و حديد 4/57: البته خود اصطلاح »عرش« نيز در آيات متعدد ديگرى نيز آمده است) علامه طباطبايى )ره( در اين باره بحث مفصلى در ذيل آيهى 54 سورهى اعراف دارد كه بحث فوق از آن جا اقتباس شده است) علامه طباطبايى )ره( در اين باره مىفرمايد:
»دربارهى معناى عرش و آياتى از اين قبيل، گذشتگان چند دسته بودند) يك عده كه مطلقا بحث در اين گونه آيات را بدعت مىشمردند و از آن نهى مىكردند) آنها اين همه آيات را كه بر تدبر و تعقل تأكيد مىكنند، ناديده مىگرفتند، كه در اين جا با آنها كارى نداريم) اما كسانى كه در اين باره بحث مىكردند، چند نظر دربارهى معناى عرش دادهاند:
1) عرش به همان معناى ظاهرى كلمه است؛ يعنى چيزى شبيه تخت كه پايههايش روى آسمان هفتم است و - نعوذ بالله - خدا روى آن نشسته است)
2) عرش همان فك نهم است كه محيط به عالم جسمانى مىباشد)
3) اصلا در خارج چيزى به نام عرش وجود ندارد و جملاتى همچون »استوى على العرش« صرفا كنايه از سلطنت و استيلاى خدا بر عالم خلقت است)
اما هيچ يك از اين سخنان را به طور كامل نمىتوان پذيرفت:
نظر اول كه متعلق به گروه »مشبهه« ( »مشبهه« گروهى از متكلمان بودند كه تمامى تعبيرات مربوط به خدا را به همان معناى جسمانى و ظاهريشان حمل مىكردند و خدا را شبيه موجودات جسمانى مىدانستند) است، كاملا خلاف فرمايش قرآن كريم مىباشد كه: ليس كمثله شىء ( شورى 11/42: هيچ چيز همانند او نيست)
نظر دوم نيز متعلق به كسانى است كه مفاهيم عرش و كرسى و))) را مطابق هيئت بطلميوسى تفسير مىكردند و با محذورات فراوانى مواجه مىشدند و به ناچار در پارهاى از موارد، حتى از ظاهر آيات هم عدول مىكردند) با بطلان
هيئت بطلميوسى، ديگر نياز به بحث مفصل براى رد آنها نيست)
در مورد نظر سوم نيز، اگر چه قبول داريم كه اين جمله كنايه از سلطنت خدا بر عالم است و نبايد آن را به معناى ظاهرى كلمه اخذ كرد، اما كنايه بودن منافات ندارد كه يك حقيقت و واقعيتى وجود داشته باشد، و اين كنايه هدفش حكايت كردن از آن واقعيت باشد؛ يعنى سلطه و سلطنت خدا بر عالم يك امر قراردادى مثل سلطنتهاى دنيوى نيست؛ بلكه اين امر يك امر واقعى و حقيقى و البته متناسب با ساحت مقدس خداست) خلاصه اين كه اين جمله، در عين اين كه مثالى است كه احاطهى تدبير خدا بر ملكش را مجسم مىسازد، اما دلالت دارد بر اين كه حقيقتى هم در كار است و آن اين كه در ميان مراحل عالم وجود، مرحلهاى وجود دارد كه تدبير جميع امور از آن جا نشأت مىگيرد) از آياتى همانند: هو رب العرش العظيم ( توبه 129/9: و او پروردگار عرش بزرگ است) ، يا: الذين يحملون العرش و من حوله ( غافر 7/40: كسانى كه حامل عرش [خدا) هستند و آنها كه پيرامون آنانند) ، يا: و يحمل عرش ربك يومئذ ثمانية ( حاقه 17/69: و عرش پروردگارت را در آن روز، هشت [فرشته) حمل مىكنند) نيز بر مىآيد كه عرش، حقيقتى خارجى و عينى است و آيهى استوى على العرش مثل آيهى شريفهى نور نيست كه صرف تمثيل باشد و مثلا، درخت زيتون الهى وجود نداشته باشد؛ بلكه در اين آيه از يك حقيقت خارجى خبر مىدهد و از آيهى: ثم استوى على العرش يدبر الأمر ما من شفيع الا من بعد اذنه ( يونس 3/10: سپس بر عرش استيلا يافت) كار [آفرينش) را تدبير مىكند) شفاعتگرى جز پس از اذن او نيست) نيز معلوم مىشود كه عرش، مقام و مرحلهى موجودى است كه سر نخ جميع حوادث و امور در آن جاست و آيهى: ثم استوى على العرش يعلم ما يلج فى الأرض و ما يخرج منها و ما ينزل من السماء و ما يعرج فيها و هو معكم أينما كنتم و الله بما تعملون بصير ( حديد 4/57: آن گاه بر عرش استيلا يافت) آنچه در زمين فرو مىرود و آنچه از آن بيرون مىآيد و آنچه در آن بالا مىرود [همه را) مىداند) هر كجا باشيد، او با شماست و خدا به هر چه مىكنيد، بيناست) نيز نشان مىدهد كه علم به جميع حوادث و وقايع، به نحو اجمال در نزد خدا حاضر و معلوم است، و اين جملات بعد از: ثم استوى على العرش، در واقع تفسيرى براى اين جمله هستند؛ يعنى: عرش، همان طور كه مقام تدبير عام عالم است، مقام علم نيز هست؛ و چون چنين است، قبل از وجود اين عالم و در حين وجودش و پس از رجوع مخلوقات به خدا نيز وجود داشته و خواهد داشت) همان طور كه آياتى مانند آيات مربوط به خلقت آسمانها و زمين [و نيز آيهى فوق) موجود بودن عرش را مقارن با وجود عالم نشان مىدهد، آيهى: و هو الذى خلق السموات و الأرض فى سته أيام و كان عرشه على الماء ( هود 7/11: و اوست كسى كه آسمانها و زمين را در شش هنگام آفريد و عرش او بر آب بود) نيز موجود بودنش را قبل از خلقت اين عالم؛ و آيهى: و ترى الملائكة حافين من حول العرش ( زمرد 75/39: و فرشتگان را مىبينى در پيرامون عرش حلقه زدهاند) نيز موجود بودنش را در قيامت نشان مىدهد ( ترجمه تفسير الميزان، ج 8، صص 191 - 198، با تلخيص)
نتيجه اين كه:
»استواى حق بر عرش بدين معناست كه ملك او بر همهى اشيا احاطه داشته و تدبيرش بر اشياى آسمانى و زمينى، خرد و كلان، و))) گسترده است) در نتيجه، خداى تعالى، رب همه چيز و يگانه در ربوبيت است )چون مقصود از رب، همان مالك و مدبر است(؛ به همين جهت است كه در سورهى طه بعد از اين كه فرمود: الرحمن على العرش استوى ( طه 5/20: خداوند رحمان بر عرش استيلا يافت) ، ادامه داد: له ما فى السموات و ما فى الارض و ما تحت الثرى ( طه 6/20: او راست هر آنچه در آسمانها و هر آنچه در زمين و بين آنها و در زير زمين است) كه همين يك تعليل و احتجاج براى استواى مذكور است)« ( ترجمهى تفسير الميزان، ج 14، ص 166)براى روشنتر شدن معناى عرش و اين كه تدبير كل عالم از آن جاست، علامه طباطبايى )ره( مثالى مىآورد) ايشان مىفرمايد: »مملكتى را در نظر بگيريد كه عدهاى دور هم جمع شدهاند و مىخواهند جامعهى واحدى را پديد آورند و اموراتشان را در آن بگذرانند) زمانى چنين اجتماعى ممكن است كه همهى خواستهها در راستاى يك غرض قرار گيرد و زمام كل جامعه در يك جا - مثلا نزد يك شخص - متمركز شود تا وى با حسن تدبير، حيات كل جامعه را حفظ كند؛ و گرنه اين جامعه از هم مىپاشد) حال، در اين جامعه اعمال جزئى را تقسيم مىكنند و زمام هر قسمتى را به يك اداره و يك كرسى مىدهند و زمام هر چند اداره را به يك كرسى بالاتر و همين طور تا زمام كل كشور در يك جا متمركز شود و در دست شخص واحدى قرار گيرد كه اصطلاحا او را صاحب عرش مىناميم) نظام تكوين نيز تا حدودى شبيه همين است؛ يعنى حوادث جزئى منتهى به اسباب و عللى است و اين سلسلهى اسباب و علل همگى به ذات خدا منتهى مىشود؛ با اين تفاوت كه در مثال فوق، صاحب عرش بالاى سر تك تك افراد جامعه حاضر نيست؛ اما در بحث ما، خدا نزد همه حاضر است؛ زيرا ملكيت او حقيقى است و نه اعتبارى) پس در عالم وجود با همهى اختلاف مراتبش، مرتبهاى هست كه زمام جميع حوادث و اسباب و علل آنها در آن جا مىباشد و آن مرحله، مقام عرش است)« ( همان، ج 8، صص 186 - 187) براى ملاحظهى مباحث مختلف تفسير الميزان دربارهى عرش، ر)ك: سيد مهدى امين، معارف قرآن در الميزان، ج 1، صص 177 - 184)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اين عبارت در دو آيه از آيات قرآن كريم آمده است) ( حجر 29/15، و ص 72 / 38: و از روحم در او دميدم) علامه طباطبايى )ره( در تفسير مطلب در ذيل آيهى اول مىفرمايد: »نفخ در لغت، به معناى دميدن هوا در داخل جسمى به وسيلهى دهان يا وسيلهاى ديگر است؛ ولى آن را به طور كنايه در مورد تأثير گذاشتن بر چيزى يا القاى امر غير محسوسى در آن چيز استعمال مىكنند) در آيهى شريفه، مقصود از آن، ايجاد روح در آدمى است) البته اين كه مىگوييم: »در آدمى«، به هيچ وجه معنايش اين نيست كه روح مانند هوايى كه وارد چيزى مثل بادكنك مىشود، در بدن آدمى داخل شود؛ بلكه معنايش ارتباط دادن و برقرارى رابطه بين روح و بدن است؛ چنان كه از آيهى: ثم جعلناه نطفة فى قرار مكين - ثم خلقنا النطفة علقة فخلقنا العلقة مضغة فخلقنا المضغة عظاما فكسونا العظام لحما ثم أنشأناه خلقا آخر ( مؤمنون 13 - 14/23: سپس او را به صورت نطفهاى در جايگاهى استوار قرار داديم) - آن گاه نطفه را به صورت علقه در آورديم) پس آن علقه را [به صورت) مضغه گردانيديم و آن گاه مضغه را استخوانهايى ساختيم) بعد، استخوانها را با گوشتى پوشانيديم) آن گاه آن را در آفرينشى ديگر پديد آورديم) ؛ معلوم مىشود كه روح انسانى، همان بدن است كه خلقت ديگرى به خود گرفته است) )ثم انشأناه خلقا آخر: سپس همان را خلقت ديگرى نموديم(؛ البته بدون اين كه چيزى بر بدن افزوده شود) همچنين در آيهى »قل يتوفاكم ملك الموت الذى و كل بكم« ( سجده 11/32: بگو: فرشتهى مرگى كه بر شما گمارده شده است، جانتان را مىستاند) مىفرمايد: روح در هنگام مرگ از بدن گرفته مىشود؛ در حالى كه بدن به حال خود باقى است و چيزى از آن كم نمىشود) پس روح، امرى وجودى است كه فى نفسه نوعى اتحاد با بدن دارد و آن اين است كه متعلق به بدن است) در عين حال، يك نوع استقلال هم از بدن دارد؛ به طورى كه هر وقت تعلقش از بدن قطع شد، از او جدا مىشود)
ضمنا در آيهى مورد بحث، اگر روح را به خود نسبت داده، به منظور تشريف و احترام بوده است و از سنخ اضافهى »ل« اى است كه اختصاص و ملكيت را مىرساند« ( ترجمهى تفسير الميزان، صص 227 - 228؛ ضمنا همين مطلب را علامه به نحو بسيار مختصرترى در ذيل آيهى 72 »سورهى ص« نيز آورده است، ر)ك: همان، ج 17، صص 342 - 343) ؛ يعنى در اين جا كه گفته شده: از روح خود در او دميدم، به اين معنا نيست كه مثلا - نعوذ بالله - خدا يك روح خيلى بزرگى داشته و اندكى از آن را در انسان دميده و با اين دميدن، مقدارى از روح خدا جدا شده و به بدن انسان داخل شده است؛ بلكه با گفتن »روح خودم« خواسته است، احترام و ارزش روح را بالا ببرد؛ يعنى »اين روحى كه من به آن عنايت و توجه خاص دارم« و اين نحوهى استفاده كه به »اضافهى تشريفيه« معروف است، در زبان عربى و حتى فارسى، كاربرد فراوان دارد؛ مثلا وقتى پيامبر اكرم )ص( مىفرمايد: »فاطمه پارهى تن من است«، اصلا به اين معنا نيست كه جسم حضرت فاطمه )س(، يك تكه از جسم پيامبر اكرم )ص( است)
در تأييد تفسير فوق، مىتوان به اين روايت امام صادق )ع( نيز اشاره كرد كه در تفسير آيهى فوق فرمودهاند: خلق خلقا و خلق روحا ثم أمر الملك فنفخ فيه و ليست بالتى نقضت من الله شيئا، هى من قدرته تبارك و تعالى« ( تفسير عياشى، ج 2، ص 241: خداوند خلقى [مساوى جسمى) را آفريد و روحى را آفريد و سپس به فرشتهى خاصى دستور داد و آن فرشته اين روح را در آن جسم وارد كرد و چنين نبود كه با دميدن اين روح، چيزى از خدا كم شود؛ بلكه آن از قدرت خداوند تبارك و تعالى بود)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در قرآن كريم آمده است: و اذ أخذ الله من بنىآدم من ظهورهم ذريتهم و أشهدهم على أنفسهم ألست بربكم قالوا بلى شهدنا أن تقولوا يوم القيامة انا كنا عن هذا غافلين) ( اعراف 172/7: و [به ياد آور) هنگامى را كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم، ذريهى آنان را برگرفت و ايشان را بر خودشان گواه ساخت كه: »آيا پروردگار شما نيستم؟« گفتند: »چرا گواهى داديم« تا مبادا روز قيامت بگوييد كه ما از اين امر غافل بوديم) اين آيه مورد بحثهاى فراوانى از جانب مفسران و فلاسفه و متكلمان واقع شده است كه آيا چيزى به نام عالم ذر وجود دارد يا خير؟ اگر هست، به چه شكل است؟
علامه طباطبايى )ره( پس از مطرح كردن نظرات موافق و مخالف و نقد آنها، بر اساس آيات و نيز روايات صحيح و معتبر، تلقى ديگرى را مطرح مىكند كه در اين تلقى، وجود عالم ذر را مىپذيرد؛ اما نه به معنايى كه اغلب مطرح مىكنند) چون اغلب نزاعهايى كه بين موافقان و مخالفان عالم ذر مطرح است، بر اساس يك تلقى سطحى و نادرست است) اجمالا و بر اساس مطالبى كه در »تفسير الميزان« آمده است، آن دو نظر را به طور خلاصه طرح و نقد مىكنيم و سپس تلقى درست از مطلب را بر اساس بيانات علامه طباطبايى )ره( توضيح مىدهيم:
»آن چيزى كه طرفداران عالم ذر از روايات فهميده و آن را بر آيه حمل كرده و بر اثبات آن همت گماردهاند، خلاصهاش اين است كه خداى سبحان بعد از آن كه آدم را به صورت انسانى تمام عيار آفريد، نطفههايى را كه در صلب او تكون يافتند و بعدها همين نطفهها اولاد بلافصل او شدند، بيرون آورد و از آن نطفهها، نطفههاى ديگرى را كه بعدها فرزندان نطفههاى اول شدند، بيرون كشيد و همين طور اين كار را ادامه داد و در هر نطفهاى اجزاى اصلى را از ساير اجزا جدا كرد تا در نهايت، تمامى بنى نوع بشر را به صورت ذراتى بىشمار درآورد) سپس هر يك از اين ذرات را به صورت انسانى تام الخلقة و عين انسان دنيوى درآورد و به آنها عقل و ادراك داد و خود را به آنها معرفى كرد و ايشان را مخاطب قرار داد) آنان نيز در پاسخ، به ربوبيتش اقرار كردند؛ ولى برخى موافق با باطنشان و برخى فقط از روى نفاق) سپس همهى آنها را به موطن اصلىشان كه همان اصلاب است، برگرداند و همگى در صلب آدم جمع شدند؛ در حالى كه آن معرفت به ربوبيت را دارا بودند، هر چند خصوصيات ديگر آن عالم را فراموش كردند) آنها همچنان در اصلاب مىمانند تا خداوند اجازهى خروج به دنيا را به آنها بدهد) در آن موقع به دنيا مىآيند؛ در حالى كه آن معرفت به ربوبيت را همراه دارند و لذا با مشاهدهى احتياج ذاتى خود حكم مىكنند كه محتاج رب و مالك و مدبرى هستند كه امور آنان را تدبير مىكند)
اما خلاصهى آنچه مخالفان عالم ذر مىگويند، اين است كه آيهى شريفه اشاره مىكند به وضع و حالتى كه انسان در اين زندگى دنيايى دارد؛ و آن عبارت است از اين كه، خداى سبحان يك يك افراد انسان را از اصلاب و ارحام به سوى مرحلهى انفصال و جدايى از پدران بيرون آورده و در آنان معرفت به ربوبيت خود و احتياج به خود را قرار داده است؛ گويى بعد از اينكه آنها را به احتياج خود متوجه كرد، رو به ايشان كرد و فرمود: »آيا من پروردگار شما نيستم؟« و آنها هم بعد از شنيدن اين خطاب، به زبان حال جواب دادند كه: »بله! تويى پروردگار ما و ما به اين معنا شهادت مىدهيم)« خداى تعالى اين سؤال و جواب درونى را در دل فرد فرد انسانها جاى داد تا حجت را برايشان تمام كند و عذر ايشان و حجتشان را رد كند و ديگر نتوانند بگويند: »ما معرفتى به اين معنا نداشتيم)« و اين ميثاق مأخود در سراسر دنياست و مادام كه انسانى به وجود مىآيد، ادامه داشته است و جريان مىيابد)« ( ترجمهى تفسير الميزان، ج 8، صص 410 - 415)
علامه طباطبايى )ره( سپس اشكالات و ايراداتى را كه طرفداران هر نظريه بر نظريهى رقيب مطرح مىكنند، برمىشمرد؛ بنيان همهى اشكالاتى كه بر نظر اول گرفته شده، اين است كه انسان با شخصيت دنيويش دوبار در دنيا موجود شود و اين، مستلزم آن است كه شى واحد به واسطهى تعدد شخصيت فلسفى، غير خودش شود؛ و اين محال است) خلاصهى اشكالاتى كه به نظريهى دوم گرفته شده نيز اين است كه اين تفسير، هم با ظاهر آيه ناسازگار است و هم با نص صريح روايات معتبرى كه دربارهى عالم ذر وارد شده است)
سپس علامه طباطبايى )ره( با تمسك به آيات مختلفى، نظير نقد قرآن بر سخن كافران كه مىگفتند: »ما هى الا حياتنا الدنيا نموت و نحيى و ما يهلكنا الا الدهر« ( جاثيه 24/45: غير از زندگانى دنياى ما [چيز ديگرى) نيست) مىميريم و زنده مىشويم و ما را جز طبيعت هلاك نمىكند) ، نشان مىدهد كه وجود عوالم ديگرى غير از عالم دنيا محال نيست) سپس با استناد به آيهى: و ان من شىء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم ( حجر 21/15: و هيچ چيزى نيست مگر گنجينههاى آن نزد ماست و ما آن را جز به اندازهاى معين فرو نمىفرستيم) اثبات مىكند كه براى هر موجودى در نزد خداى تعالى، وجود وسيع و نامحدودى در خزائن الهى هست كه وقتى به دنيا نازل مىشود، آن وجود، دچار محدوديت مىشود) انسان نيز از همين سابقهى وجودى برخوردار است) سپس بر اساس آياتى نظير: انما أمره اذا أراد شيئا أن يقول له كن فيكون ( يس 82/36: »امر« او چنين است كه چون به چيزى اراده فرمايد، مىگويد: »باش!« پس بىدرنگ موجود مىشود) و يا: و ما أمرنا الا واحدة كلمح بالبصر ( قمر 50/54: و امر ما جز يك بار نيست؛ آن هم چون چشم بر هم زدنى است) اثبات مىكند كه وجود تدريجى موجودات - از جمله انسان - امرى از ناحيهى خداست كه با حقيقت كلمهى كن و بدون تدريج، بلكه دفعتا افاضه مىشود) اين وجود دو جنبه و دو وجهه دارد: يكى، جنبه و وجههاى كه رو به طرف دنياى مخلوق دارد )وجه يلى الخلقى(، و يكى آن جنبه و وجهه كه رو به سوى خدا دارد )وجه يلى الربى() در نتيجه عالم انسانى با همهى وسعتى كه دارد، در نزد خداى سبحان، موجود به وجود جمعى [يعنى وجودى كه همهى كثرات در آن به نحو وحدت جمع شدهاند) مىباشد) اين وجود جمعى، همان وجههى يلى الربى است كه در آن وجه، هيچ فردى از افراد ديگر غايب نيست؛ و افراد هم از خدا، و خدا هم از افراد غايب نيست) اين، همان حقيقتى است كه خدا از آن به ملكوت تعبير كرده است: و كذلك نرى ابراهيم ملكوت السموات و الأرض و ليكون من الموقنين) ( انعام 75/6: و اين گونه، ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نمايانديم تا از جمله يقين كنندگان باشد) آيهى شريفهى زير نيز به آن اشاره دارد: كلا لو تعلمون علم اليقين - لترون الجحيم - ثم لترونها عين اليقين ( تكاثر 5 - 7 / 102: هرگزچنين نيست، اگر به علم اليقين بدانيد! - به يقين دوزخ را مىبيند - پس آن را قطعا به عين اليقين مىنگريد)خلاصهى بحث اين كه: قبل از نشئه و حيات دنيوى انسان، نشئهى ديگرى وجود دارد كه حقيقت و باطن اين نشئهى دنيوى است و در آن انسانها از پروردگار خود محجوب نيستند و در آن جا وحدانيت و ربوبيت خدا را شهود مىكنند) اين مشاهده و شهود از طريق مشاهدهى نفس خودشان است و نه از طريق استدلال؛ يعنى از آن جهت است كه از او منقطع نيستند و حتى يك لحظه هم او را غايب نمىبينند؛ لذا به وجود او و به هر حقى كه از جانب او باشد، اعتراف دارند)
حال بايد گفت كه آيهى مورد بحث، به تفصيل حقيقتى اشاره مىكند كه آيات فوق اجمالا به آن اشاره داشتند؛ يعنى اشاره مىكند به وجود يك نشئهى انسانى كه سابق بر نشئهى دنيوى هر انسانى است) در آن جاست كه خدا بين افراد انسان جدايى افكنده و هر يك را بر نفس خود شاهد گرفته است) اين تقدم، تقدم زمانى نيست؛ بلكه آن نشئه همراه با اين و محيط بر اين عالم است)
بر اين معنا، اشكالاتى كه بر نظر طرفداران قبلى عالم ذر وارد بود، وارد نمىشود؛ زيرا در تلقى آنها، عالم ذر بر اين عالم تقدم زمانى دارد؛ در حالى كه در معناى فوق، تقدم زمانى مطرح نيست؛ بلكه به حسب زمانى، هيچ انفكاك و جدايى از نشئهى دنيوى ندارد و همراه آن و محيط بر آن است) اشكالات وارد بر نظر مخالفان عالم ذر نيز بر اين معناى جديد مطرح نيست؛ زيرا با آيات و روايات وارده منافاتى ندارد)« ( ترجمهى تفسير الميزان، ج 8، ص 416 - 419)
علامه طباطبايى )ره( سپس روايات معتبر متعددى در تأييد اين معنا نقل مىكند كه از آن ميان، دو روايت را همراه با شرح علامه نقل مىكنيم: »در »اصول كافى« و »تفسير عياشى« از ابوبصير روايت شده است كه به امام صادق )ع( عرض كردم: »كيف أجابوا و هم ذر؟« فرمود: »جعل فيهم ما اذا سألهم أجابوه« ( كافى، ج 2، ص 12؛ تفسير عياشى، ج 2، ص 37) ؛ مقصود از اين جمله كه: »خدا در آنها چيزى قرار داده بود كه وقتى از آنها سؤال شود، بتوانند جواب بگويند« صرف زبان حال نيست؛
بلكه چون راوى ديده كه جواب آنها از سنخ جوابهاى دنيوى است و استبعاد كرده كه، از اين ذرات چنين جوابى صادر شود؛ لذا از امام )ع( سؤال كرده و امام نيز جواب داده كه امر آن عالم به نحوى بوده است كه اگر به عالم دنيا نازل مىشدند، همان حال، جواب دنيوى و زبانى آنها مىشد) مؤيد اين معنا آن است كه تعبير كرد: در آنها چيزى قرار داد كه اگر از آنها سؤال شود، پاسخ مىدهند؛ و نگفت: اگر مىتوانستند حرف بزنند، پاسخ مىدادند)همچنين در »تفسير عياشى« باز ابوبصير دربارهى عبارت: الست بربكم از امام صادق )ع( مىپرسد: آيا اين كلام را با زبانهايشان ادا كردند؟
مىفرمايد: بله؛ و هم با دلهاى خود گفتند)
مىپرسد: در آن روز ذرات كجا بودند؟
مىفرمايد: »آن روز خداوند در آن ذرات كارى كرد و آن ذرات عكسالعملى نشان دادند كه همان جوابشان بود)« ( تفسير عياشى، ج 2، ص 40) و همين جواب امام كه مىفرمايد: هم با زبانها و هم با دلهايشان، مبنى بر اين است كه وجود ذرات در آن روز طورى بوده است كه اگر به دنيا منتقل مىشدند، همان نحوهى وجودشان، جواب زبانى و دنيايى مىشد؛ اما در آن عالم، زبان و دل يكى بوده است و لذا امام فرمود: »آرى، و با دلهايشان«؛ يعنى هم جواب زبانى را تصديق كرد و هم آن را عين جواب با دل دانست) سپس سؤال كننده چون تلقى دنيوى از موضوع داشته است، از مكان سؤال كرد؛ اما امام )ع( در جواب، تعيين مكانى نكرد؛ بلكه فرمود: خداوند آنها را طورى آفريد كه سؤال و جواب از آنها ممكن باشد)
همهى اين تعبيرات، بيان سابق ما را در وصف عالم ذر تأييد مىكنند و نيز نشان مىدهند كه اين سؤال و جواب، يك امر حقيقى بوده است و نه مجازى)« ( ترجمهى تفسير الميزان، ج 8، ص 424 - 426)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قرآن كريم در داستان جنگ بدر مىفرمايد: بلى ان تصبروا و تتقوا و يأتوكم من فورهم هذا يمددكم ربكم بخمسة آلاف من الملائكة مسومين) ( آل عمران 125/3: آرى! اگر صبر كنيد و پرهيزگار باشيد و با همين جوش و خروش بر شما بتازند، پروردگارتان شما را با پنج هزار فرشتهى »مسوم« يارى خواهد كرد) اين كلمه را دو گونه قرائت كردهاند) قرائت مشهور - كه مبناى كتابت قرآن كريم است - آن را به صورت اسم فاعل »مسوم« آورده است؛ و قرائت ديگر، به صورت اسم مفعول »مسوم«)
به هر حال، اين كلمه يا از مصدر »سيما« است؛ كه اسم فاعل آن به معنى »نشان گذار« يا »نشان دهنده« و اسم مفعول آن به معنى »نشان دار« مىباشد؛ يا از مصدر »تسويم« است كه به ترتيب به معناى »فرستنده« و »فرستاده شده« مىباشد ( سيد على اكبر قرشى، قاموس قرآن، ج 3، ص 356)
اغلب مفسران، آن را از مصدر اول )از »سيما«( دانستهاند) مثلا علامه طبرسى در تفسير خود مىگويد: مسومين به معناى معلمين مىباشد؛ يعنى: اعلموا انفسهم )خودشان را نشان دادند(؛ و اگر به صورت اسم مفعول )مسومين( باشد، آن گاه به معناى اين است كه: اعلمهم الله) )خدا آنها را [به كفار و مسلمين) نشان داد)( ايشان در ادامهى بحث، حديثى را نقل مىكند كه اگر حديث معتبرى باشد، آن گاه معناى اين كلمه، همان »نشان گذار« مىشود؛ يعنى عبارت: »الملائكة المسومين«، به اين معنى مىشود كه: »ملائكهاى كه اسبان خود را نشان گذارى كرده بودند)«
حديث مذكور اين است كه پيامبر )ص( در اين جنگ به مسلمانان فرمود: سوموا فان الملائكة قد سومت: [اسبان خود را) نشان گذارى كنيد؛ زيرا ملائكه [اسبان خود را) علامت گذارى كردهاند ( تفسير مجمع البيان، ج 1، ص 498)
لازم به ذكر است كه در قرآن كريم، كلمهى مسومه نيز آمده است: »الخيل المسومه« ( آلعمران 14/3: اسبهاى نشاندار) ؛ كه به معناى »اسبان نشاندار« است؛ يعنى اسبهايى كه بر آنها داغ نهاده مىشد تا مالكيت آنها معلوم باشد)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
علامه طباطبايى )ره( در تفسير آيهى أفأمنوا مكر الله فلا يأمن مكر الله الا القوم الخاسرون ( اعراف 99/7: آيا از مكر خدا خود را ايمن دانستند؟ [با آن كه) جز مردم زيانكار [كسى) خود را از مكر خدا ايمن نمىداند) مىفرمايد: »كلمهى مكر به معناى اين است كه شخصى، ديگرى را غافلگير كند تا به او آسيبى برساند و يا موجبات آسيب رسيدن به وى را فراهم سازد) اين عمل، وقتى از خداى تعالى صحيح است كه به عنوان مجازات صورت گيرد) انسان معصيتى كند كه مستحق عذاب شود و خداوند او را از آن جايى كه خودش نفهمد، معذب نمايد و يا سرنوشتى براى او تنظيم كند كه او خودش با پاى خود و غافل از سرنوشت خويش به سوى عذاب رود؛ اما مكر ابتدايى و بدون اين كه بنده معصيتى كرده باشد، البته صدورش از خداوند ممتنع است)« ( ترجمه تفسير الميزان، ج 8، ص 255)
ضمنا ايشان در بحث كلىاى ذيل آيات 94 تا 102 از سورهى اعراف توضيح مىدهد كه خداوند سه سنت در مورد جوامع دارد: »خداى سبحان هر پيغمبرى را كه به سوى امتى مىفرستاد، به دنبال او، آن امت را با ابتلاى به ناملايمات و محنتها آزمايش مىكرد تا به سويش راه يابند و به درگاهش تضرع كنند) وقتى معلوم مىشد كه اين مردم به اين وسيله - كه خود، يكى از سنتهاى الهى است - متنبه نمىشوند، سنت ديگرى را به نام سنت مكر به جاى آن جارى مىساخت) آن، اين بود كه دلهاى آنان را به وسيلهى قساوت و اعراض از حق و علاقهمند شدن به شهوات مادى و شيفتگى در برابر زيبايىهاى دنيوى مهر مىنهاد) بعد از اجراى اين سنت، سنت سوم خود، يعنى استدراج را جارى مىنمود و آن، اين بود كه انواع گرفتارىها و ناراحتىهاى آنان را برطرف مىساخت و زندگيشان را از هر جهت مرفه مىكرد و به اين وسيله روز به روز به عذابشان نزديكتر مىكرد تا وقتى كه همهشان را به طور ناگهانى و بدون اين كه احتمالش را هم بدهند، به ديار نيستى مىفرستاد؛ در حالى كه به وسايل و))) مغرور شده بودند)« ( ترجمه تفسير الميزان، ج 8، ص 246 - 247)
)همچنين براى بحثى دربارهى انتقام الهى كه به بحث مكر الهى بسيار نزديك است، ر)ك: ترجمه تفسير الميزان، ج 12، ص 124 - 127؛ ذيل آيه 47 سورهى ابراهيم()
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
چنان كه علامه طباطبايى )ره( به خوبى توضيح داده، دربارهى تعبير يوم كه در آيات متعددى آمده )مثلا: هو الذى خلق السموات و الأرض فى ستة أيام (هود 7/11:) او كسى است كه آسمانها و زمين را در شش هنگام آفريد. ؛ يا قل أانكم لتكفرون بالذى خلق الأرض فى يومين...( (فصلت 9/41:) بگو: آيا اين شماييد كه واقعا به آن كسى كه زمين را در دو هنگام آفريد، كفر مىورزيد. ، بايد توجه داشت كه: يوم به معناى »مقطع و برههاى از زمان« است و نه به معنى روز متداول؛ زيرا يك روز در حساب ما، بر اساس يك دور گردش زمين به دور خود به دست مىآيد و وقتى هنوز زمينى آفريده نشده است، روز به اين معنا اصلا وجود ندارد؛ و خلاصهى بحث ايشان آن است كه تعبير شش روز، نشان مىدهد كه خلقت زمين و آسمانها به صورت تدريجى و در شش مرحله انجام شده است (ترجمهى تفسير الميزان، ج 17، صص 549 - 566))
اما اين كه مقصود از اين شش مرحله چه بوده است، علامه طباطبايى )ره( توضيح بيشترى نمىدهند؛ اما امام خمينى )ره( برخى از اقوالى را كه در اين زمينه مطرح شده است، ذكر مىكنند. از باب نمونه، يك تفسير عرفانى و يك تفسير ظاهرى كه امام خمينى )ره( هر دو را مناسب دانستهاند، نقل مىكنيم:
»بعضى از اهل معرفت، ايام سته را عبارت از مراتب سير نور شمس وجود در مرائى نزول و صعود دانستهاند و [بايد گفت كه) به حسب مسلك عرفانى، مراتب نزول وجود تا اخيرهى نزول مرتبهى احتجاب شمس وجود است در حجب تعينات؛ و آن حقيقت »ليلة القدر« است. و ابتداى يوم قيامت از اولين مرتبهى رجوع ملك به ملكوت و خرق حجب تعينات تا اخيرهى مراتب ظهور و رجوع [است)، كه ظهور تام قيامت كبرى است. اين شش يوم كه خلق سماوات و ارض در آن تمام شده و منتهى به عرش الله و عرش الرحمن - كه غاية الغايات استوا و استيلا و قهاريت حق است - مىشود، در عالم كبير، مراتب شش گانهى صعودى است؛ و عرش استواى حق، كه ظهور به قهاريت تامه و مالكيت است،مرتبهى مشيت و فيض مقدس رحمانى است كه ظهور تام او پس از رفع تعينات و فراغ از خلق سماوات و ارضين است؛ و تا وجود سماوات و ارض محقق است، خلق آنها پيش اهل معرفت تمام نشده به مقتضاى كل يوم هو فى شأن (الرحمن 29/55:) هر زمان، او در كارى است. ، و به مقتضاى عدم تكرار در تجلى؛ و در انسان كبير و عالم اكبر، مراتب سته و لطيفهى سبعهى آن، عرش الرحمن است كه مرتبهى قلب حقيقى است. و اگر مخافت تطويل نبود، بيان انسبيت اين وجه را از ساير وجوه به وجه مستفيض بيان مىكردم؛ گر چه علم كتاب الهى پيش حق تعالى و مخصوصين به خطاب است، ولى ما به حسب احتمال و مناسبات سخن مىگوييم، بعد از تعذر حمل بر ظاهر آن.
در اين مقام، احتمال ديگرى است كه مضادت با اين بيان عرفانى ندارد؛ و آن به حسب هيئت عصر حاضر است كه ابطال هيئت بطلميوسى را كرده است. و آن اين است كه غير از اين منظومهى شمسى كه ما داريم، منظومات شمسيهى كثيرهى ديگرى است كه عدد آنها را كسى نتواند احصا كند؛ چنان چه تفصيل آن در كتب هيئت جديده است: مراد از سماوات و أرض همين منظومهى شمسى و مدارات كواكب و خود آنها باشد؛ و تحديد آنها به شش روز حسب منظومهى شمسى ديگرى باشد. و اين احتمال از تمام احتمالات اقرب به ظاهر است؛ ولى مصادم با احتمالات عرفانيه نيست؛ زيرا آن به حسب بطنى از بطون قرآن است.« ( شرح چهل حديث، ص 658 - 659)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در مورد آيهى فألهمها فجورها )شمس 8/96: سپس پليد كارى و پرهيزكاريش را به وى الهام كرد. (بايد گفت: »دانستن بدى« غير از خود »بدى« است و آنچه كه امر عدمى شمرده مىشود، خود »بدى« است و نه دانستن آن. يعنى در اين آيه، خدا مىگويد كه ما علم به بدىها را به او آموختيم؛ يعنى اين كه بداند چه چيزى خوب است و چه چيزى بد. براى اين كه مطلب واضحتر شود، مىتوان از اين تمثيل استفاده كرد كه انسان مىتواند بداند كه چه چيزهايى وجود ندارند و مثلا مىداند كه »شريك البارى« وجود ندارد، اما وجود نداشتن آن اشيا به معنى اين نيست كه »علم به عدم آن اشيا« هم وجود نداشته باشد. شريك البارى وجود ندارد، اما علم به عدم شريك البارى وجود دارد.
در مورد ظلمت نيز كه در آيهى: الحمد لله الذى خلق السموات و الأرض و جعل الظلمات و النور (انعام 1/6: ستايش خدايى را كه آسمانها و زمين را آفريد و تاريكىها و روشنايى را پديد آورد. ) آمده است، چند پاسخ مىتوان داد:
پاسخ اول اين است كه ظلمت و تاريكى را مطابق آنچه در مكتب اشراق بيان شده است، به كار ببريم. در اين مكتب، دائما سخن از نور و ظلمت است و ظلمت، نه به معنى عدم محض، بلكه به معنى موجودات مادى است و اساسا عالم ماده را عالم ظلمت ناميدهاند. البته براى اين تعبير، دلايل فلسفى خاصى داشتهاند كه بحث از آن خارج از حوصلهى اين مباحث است (براى تفصيل اين مباحث، ر.ك: مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ج 2، حكمة الاشراق. )
پاسخ دوم اين است كه در تفسير عبارت چنين تلقى شده كه قرآن گفته است: »خدا ظلمات را آفريد و خدا نور را آفريد«؛ در حالى كه عبارت آيه اين است كه: »خدا، ظلمات و نور را آفريد«؛ يعنى جهان مخلوطى از ظلمت و نور، يا به تعبيرى، مخلوطى از وجود و عدم است. به تعبير فلسفى، مخلوقات ماهيات دارند كه ماهيت تركيبى از وجود و عدم است ( تفصيل اين مطلب كه: »ماهيت تركيبى از وجود و عدم است و تركيب از وجود و عدم پيچيدهترين نوع تركيب است«، در كتب فلسفى مفصلا آمده است)
در مورد آيهى خلق الموت (ملك 2/67: )الذى خلق الموت و الحيوة ليبلوكم ايكم احسن عملا: همان كه مرگ و زندگى را پديد آورد تا شما را بيازمايد كه كدامتان نيكوكارتريد. نيز علامه طباطبايى »ره« توضيح مىدهد: اساسا مطابق تعاليم قرآن كريم و برخلاف تصور عامه، مرگ به معناى نيستى و نابودى نمىباشد؛ بلكه صرفا به معناى انتقال از اين زندگى به زندگى ديگر است؛ لذا امرى وجودى و مانند حيات، خلقت پذير است. ايشان در ادامه مىافزايد: »حتى اگر مانند عامهى مردم خيال كنيم كه مرگ امرى عدمى است، باز هم خلقت پذير است؛ زيرا اين عدم با عدمهاى صرف فرق دارد و عدم ملكه است (عدم ملكه« عدم چيزى است در جايى كه شأن داشتن آن را داشته باشد، مانند »كورى« كه فقط در مورد انسان به كار برده مىشود و نه در مورد مثلا سنگ. ) و حظى از وجود دارد.« (ترجمهى تفسير الميزان، ج 19، ص 585))
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در پاسخ به اين سؤال، بايد توجه داشت كه يك بار سؤال اين است: »اين تعابير در آيات قرآن به چه معناست؟« يك بار هم مسأله اين است كه در روايات و در بيان فلاسفه و عرفا، اين تعابير چه معنايى داشتهاند؛ البته در مورد برخى از اين اصطلاحات، چه بسا اصطلاح فلسفى يا عرفانى با اصطلاح قرآنى منطبق شوند؛ اما در مورد همهى آنها چنين نيست.
قلم در »قرآن مجيد« در دو جا آمده است: ن و القلم و ما يسطرون زيرنويس=قلم 1/68: نون، سوگند به قلم و آنچه مىنويسند. و الذى علم بالقلم (علق 4/96:) همان كس كه به وسيلهى قلم آموخت. ؛ علامه طباطبايى »ره« در ذيل هر دو آيه، قلم را به همين معناى متعارف، يعنى ابزار كتابت دانسته است (به ترتيب در: ترجمهى تفسير الميزان، ج 19، ص 616؛ و ج 20، ص 549. ؛ )هر چند كه در ذيل آيهى اول، احتمالات ديگرى را از جانب ساير مفسران در مورد قلم ذكر كردهاند، مانند اين كه: »مراد از قلم، قلم اعلى، يعنى قلم آفرينش است كه در حديث آمده كه اول موجودى است كه خدا خلق كرده و منظور از ما يسطرون، اعمالى است كه فرشتگان كرام الكاتبين مىنويسند(اين قول را فخر رازى در تفسير كبير، ج 30، صص 78 - 79، آورده است. ) ؛ اما علامه طباطبايى »ره« اين احتمال را مردود مىداند (ترجمهى تفسير الميزان، ج 19، صص 616 - 617. . )
در مورد دو اصطلاح عرش و كرسى چون مكررا در قرآن كريم آمدهاند - تا حدى كه در برخى كتب روايى ما مثل »اصول كافى«، بابى تحت عنوان »باب العرش و الكرسى« (اصول كافى، ج 1، ص 175 - 181، باب العرش و الكرسى. ) در اين جا ا جمالا اشاره مىكنيم كه اين دو لفظ و الفاظى از اين گونه را كه مربوط به عالم الوهيت هستند، هرگز نبايد به معنايى جسمانى قلمداد كرد؛ زيرا ساحت خدا منزه از جسم و جسمانيات است و تمامى اينها، يك معناى تمثيلى دارند و چنان كه قبلا توضيح داده شد، يك حقيقت ماورايى را در قالب مفاهيم محسوس ارائه كردهاند. نحوهى بيان در آيات مربوط به آنها نيز به گونهاى است كه با اندكى تأمل در خود آنها، اين معناى جسمانيت نفى مىشود؛ مثلا در آيهى وسع كرسيه السموات و الأرض (بقره 255/2): كرسى او آسمانها و زمين را در بر گرفته است. ، كرسى فاعل است و نه مفعول؛ يعنى كرسى او تمامى آسمانها و زمين را در بر گرفته است؛ در حالى كه اگر يك معناى جسمانى مدنظر بود، بايد گفته مىشد كه كرسى او در داخل عالم ماده است و نه اين كه عالم ماده را احاطه كرده است. همين نحوهى بيان نيز باعث شده است كه مردم به طور مكرر به ائمه اطهار )ع( مراجعه كنند و بپرسند: »آيا كرسى آسمانها و زمين را در بر گرفته است و يا آسمانها و زمين، كرسى را در بر گرفتهاند؟« (مثلا: اصول كافى، ج 1، ص 179، احاديث 4 و 5. )يعنى كسى كه با ذهنيت جسمانى بودن سراغ معناى كرسى برود، بلافاصله با اشكال فوق مواجه مىشود و طرح همين اشكال، باعث تصحيح تصور وى مىشود.(
در مورد لوح محفوظ در قرآن كريم آمده است: بل هو قرآن مجيد - فى لوح محفوظ (بروج 21 - 22/85:) بلكه آن قرآن مجيد است - كه در لوح محفوظ مىباشد. مطلب از اين قرار بود كه كفار، قرآن را تكذيب مىكردند و آن را از جانب خدا نمىدانستند. در پاسخ آنها گفته شد: بلكه قرآن كتابى است داراى معانى والا و معارف عميق كه در لوح محفوظ است؛ لوحى كه از دستبرد باطل و شياطين محفوظ مىباشد.
علامه طباطبايى )ره( دربارهى حقيقت لوح محفوظ توضيحى ندادهاند و فقط متذكر شدهاند: »روايات دربارهى چگونگى لوح، بسيار زياد و مختلف است. به همه آنها بايد توجه كرد؛ زيرا جنبهى تمثيلى دارند؛ يعنى امورى معنوى را با لسان مادى مجسم كردهاند.« (ترجمهى تفسير الميزان، ج 20، ص 422 و 426. .)
اما اين امر معنوى چيست؟ در تفسير نمونه اشاره شده كه اين، همان صفحهى علم الهى است كه همه چيز در آن ثبت شده است. (تفسير نمونه، ج 26، ص 354. ) اين، مطلبى است كه با روايات نيز توجيه مىشود؛ مثلا در روايات داريم: »در لوح محفوظ همه چيز ثبت شده است(بحارالأنوار، ج 57، ص 207:) كتب فى اللوح المحفوظ ذكر كل شىء. يا: »خداوند، تورات و انجيل و زبور و قرآن را از لوح محفوظ بر رسولانش نازل كرد(بحارالأنوار، ج 11، ص 233؛ و ج 57، ص 369):... التوراة و الأنجيل و الزبور و القرآن أنزلها من اللوح المحفوظ على رسله. يا: »كتاب مكنون، همان لوح محفوظ است« (بحارالأنوار، ج 57، ص 374:)) و الكتاب المكنون هو اللوح المحفوظ. و....
تا اين جا اين اصطلاحات را به لحاظ قرآنى بررسى كرديم. اكنون مىگوييم به لحاظ فلسفى در اصطلاحات حكمت متعاليه، قلم را همان عقل اول يا »الممكن الأقرب الأشرف« مىدانند كه واسطهى فيض حق به جميع صور مادون است؛ و لوح محفوظ را »نفس كلى فلكى« مىدانند كه صور كليه را از عقل اول پذيرفته است؛ و چون اين صور از عقل اول روى نفس كلى فلكى نقش بسته، گويى اين نفس كلى مثل صفحهى كاغذى است كه با قلم، حروفى روى آن نقش بندد؛ محفوظ بودنش هم از اين حيث است كه صور منطبع بر آن، صور مجرد و خالى از تغيير است (شرح منظومه، سبزوارى، ج 2، ص 610 - 611.) براى تفصيل اين بحث در فلسفهى صدرايى و نيز نحوهى تطبيقى كه خود ملاصدرا بين اصطلاحات فلسفى خود با آيات و عبارات قرآنى به عمل مىآورد، ر.ك: الحكمة المتعاليه فى الأسفار العقلية الأربعة، ج 6، ص 293 - 299، ذيل توضيح معناى »قدر«، كه به معناى لوح و قلم نيز مىپردازد.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
امام خمينى )ره( در تفسير آيهى انا انزلناه فى ليلة القدر چند مطلب را متذكر مىشود كه در واقع پاسخ به سؤال فوق است: (آداب الصلوة، صص 318 - 321. )
مطلب اول اين است كه در آيات متعددى مشاهده مىكنيم، فعل خاصى گاهى به خدا اسناد داده مىشود و گاهى به موجودى ديگر؛ مثلا در مورد تنزيل قرآن، از طرفى با آياتى نظير آيهى فوق يا آيهى انا أنزلناه فى ليلة مباركة (دخان 3/44) همانا ما آن را در شبى مبارك نازل كرديم. مواجهيم و از طرف ديگر با آيهى نزل به الروح الأمين. (شعراء 193/26:) روح الامين آن را نازل كرد. برخى علماى ظاهرگرا پنداشتهاند كه در اين گونه موارد، يكى از تعابير، مجازى است؛ يعنى يا حقيقتا تنزيل كار خداست و نسبت دادنش به جبرئيل به نحو مجازى است و يا بالعكس؛ ولى امام خمينى )ره( شديدا اين نظر را رد مىكند و بيان مىدارد كه حقيقت امر با توجه به مسألهى وحدت در عين كثرت فهميده مىشود و توضيح مىدهد كه چون تمامى مراتب عالم وجود، اضافهى اشراقيه و عين ربط به خدا هستند و از خود هيچ هويت مستقلى ندارند، پس آثار و افعال كمالى آنها را به همان نسبت كه به خودشان مىتوان اسناد داد، به حق نيز مىتوان نسبت داد؛ البته بدون آن كه هيچ مجازى پيش آيد. »بله! كسى كه در كثرت محض واقع، و از وحدت محجوب است، فعل را به خلق نسبت دهد و از حق غافل شود، همچون ما محجوبان؛ و كسى كه وحدت در قلبش جلوه كند، از خلق محجوب شود و همهى افعال را به حق نسبت دهد؛ و عارف محقق جمع بين وحدت و كثرت كند: در عين حال كه فعل را به حق نسبت مىدهد بىشائبهى مجاز، به خلق نسبت دهد بىشائبهى مجاز؛ و آيهى شريفهى و ما رميت اذ رميت و لكن الله رمى (انفال 17/8:) و چون [ريگ به سوى آنان] پرتاب كردى، تو پرتاب نكردى، بلكه خدا پرتاب كرد. ، كه در عين اثبات رمى، نفى آن نموده، و در عين نفى، اثبات فرموده، اشاره به همين مشرب أحلاى عرفانى و مسلك دقيق ايمانى است... و چون اين مقدمه معلوم شد، نسبت تنزيل به حق و جبرئيل، و احيا به اسرافيل و حق، و اماته به عزرائيل و ملائكهى موكله به نفوس و حق، معلوم شود و در قرآن شريف اشاره به اين مطلب بسيار است(آداب الصلوة، ص 320. .)
مطلب را به بيان سادهتر مىتوان چنين تبيين كرد: علت اين كه خدا از افعال خود با ضمير جمع تعبير كرده، اين است كه ما را به وسايط فيض نيز متوجه كند و نشان دهد كه به تعبير فلاسفه، خداوند هيچ كارى را جز از طريق اسباب و علل - كه البته اين اسباب و علل را نيز خود او آفريده است - انجام نمىدهد؛ يعنى اين تعبير جمع، اشاره است به عوالم ربوبى و وسايط فيض. مىتوان از باب تمثيل، مديرى را ذكر كرد كه بين دستورات او و معاونينش، يك رابطهى طولى برقرار است؛ يعنى آنچه معاونين دستور مىدهند، در راستاى دستورات مدير است و مدير چون چنين مىبيند، هنگام بيان كارهاى خويش، كارهاى معاونين را نيز در ضمن كارهاى خود مىبيند و تعبير »ما« را مىآورد. در واقع، مسأله وحدت در عين كثرت، همين »رابطهى طولى« است كه امور پايينتر مستقلا چيزى از خود ندارند؛ اما با توجه به ارتباطشان با مافوق، داراى نقشها و وظايفى مىشوند. نكتهى مهم اين است كه آنچه مستلزم شرك است، رابطهى عرضى است و نه رابطهى طولى. به بيان ديگر، ما انسانها در صحبتهاى عادىمان، ضمير جمع را هم در جايى به كار مىبريم كه رابطهى عرضى بين چند چيز برقرار باشد )مثلا مىگوييم: ما چهار نفر اين ميز را بلند كرديم( و هم در جايى كه رابطهى طولى بين چند چيز برقرار باشد )مانند مثال مدير و معاونان كه در بالا ذكر شد(. كسى كه مىپرسد: »چرا خدا با ضمير جمع از افعالش ياد كرده«، در واقع تمام توجهش به جمعهايى مىباشد كه در آنها رابطهى عرضى برقرار است و با توجه به اين كه مىداند هيچ كس در عرض خدا نيست، )و لم يكن له كفوا احد( سؤال مذكور را مطرح مىكند. اما اگر توجه كند كه ما »در جاهايى كه رابطهى طولى بين چند چيز هست نيز مىتوانيم ضمير جمع را به كار ببريم و تمام مواردى كه خدا براى افعالش ضمير جمع را به كار برده، از اين سنخ مىباشد« مسأله به راحتى برايش حل مىشود. پس در واقع، خداوند با اين تعبير خواسته است، وجود وسايط فيض در عالم هستى را به ما متذكر شود و همچنين همان قانون معروف را كه: »خداوند ابا دارد از اين كه امور را جز از طريق اسباب و عللشان انجام دهد.«
»مطلب دوم در اشاره به اين كه چرا فرموده است: انا به صيغهى جمع و انزلنا به صيغهى جمع. بدان كه نكتهى آن، تفخيم مقام حق تعالى به مبدئيت تنزيل اين كتاب شريف است(آداب الصلوة، صص 320 - 321. .)
براى توضيح اين مطلب، خوب است از مسألهاى كه انسانها نيز در سخن گفتنشان استفاده مىكنند، مدد بگيريم. در مورد انسانهاى عالى رتبه و متكبر (توجه شود كه تكبر براى انسان يك صفت مذموم است؛ زيرا انسان واقعا شايستهى كبريايى نيست و در واقع هنگام تكبر كردن، به دروغ، خود را شايستهى كبريايى معرفى مىكند؛ اما در مورد خدا، صفت مذمومى نيست؛ زيرا خداوند واقعا شايستهى كبريايى است و لذا در قرآن كريم نيز يكى از اوصاف خدا »متكبر« مىباشد )سورهى حشر 23/59). ) ، به ويژه شاهان و سلاطين مىبينيم كه در بسيارى از سخنرانىهايشان وقتى مىخواهند دربارهى خودشان صحبت كنند، ضمير »ما« به كار مىبرند و نه »من«؛ مثلا مىگويند: »ما بوديم كه چنين و چنان كرديم«. و اين نحوه استعمال به قدرى در زبان عربى شايع است كه در كتب ادبيات عرب توضيح مىدهند: صيغهى جمع براى متكلم در دو جا به كار مىرود: يكى در جايى كه متكلم واقعا همراه با عدهى ديگرى كارى را انجام داده باشند و به آن »متكلم مع الغير« گويند؛ دوم در جايى كه متكلم، قصد بالا بردن مقام خود را داشته باشد كه به آن »متكلم معظم لنفسه« گويند.)
مطلب سومى كه امام خمينى )ره( دربارهى فلسفهى به كار بردن ضمير جمع بيان كرده، اين است كه: »و شايد اين جمعيت [مساوى جمع به كار بردن]، براى جمعيت اسمائيه و اشاره به آن باشد كه حق تعالى به جميع شؤون اسمائيه و صفاتيه، مبدا از براى [افعال خود] (در عبارات امام خمينى )ره(، چون بحث پيرامون نزول قرآن كريم و اين فعل خاص خداوند مىباشد، نوشته شده: »مبدأ از براى اين كتاب شريف است«؛ اما چون بحث ما در اين جا پيرامون عموم افعال الهى است و نه فقط نزول قرآن؛ لذا تعبير فوق را جايگزين كرديم. است(آداب الصلوة، ص 321؛) )با توجه به اين كه توضيح و تبيين اين عبارت امام خمينى )ره( نيازمند ورود در مباحث عرفانى عميقى است كه خارج از مجال اين كتاب مىباشد، از شرح آن خوددارى كرديم و مشتاقان را به كتب عرفانى امام، به ويژه مصباح الهدايه الى الخلافة و الولايه ارجاع مىدهيم. .
اكنون به طور خلاصه مىتوان دلايل اين كه خدا در بعضى موارد از افعال خود با ضمير جمع تعبير مىكند، چنين برشمرد:
1. اشاره به مقام وحدت در عين كثرت و توجه دادن به وسايط فيض و ارتباط طولى بين خدا و آنها.
2. تفخيم و تعظيم مقام حق تعالى.
3. اشاره به مقام اسما و صفات الهى و جمعيت اسمائيه.
3 منظور از ديدار يا لقاى خدا در برخى آيات چيست؟
علامه طباطبايى )ره( در ذيل آيهى قال رب أرنى أنظر اليك قال لن ترانى (اعراف 143/7)»عرض كرد: پروردگارا! خود را به من بنماى تا بر تو بنگرم.« فرمود: »هرگز مرا نخواهى ديد.«. ، بحثى مطرح كرده كه چگونه تعارض ظاهرى بين اين آيه و آياتى شبيه آن )مثل آيهى: لا تدركه الأبصار( (انعام 103/7:) چشمها او را درنيابند. كه ديدن خدا را نفى مىكنند با آياتى نظير: وجوه يومئذ ناضرة - الى ربها ناظرة؛ (قيامت 22 - 23/75) در آن روز، صورتهايى شاداب و مسرور است - و به پروردگارشان مىنگرند. يا: ما كذب الفؤآد ما رأى - أفتمارونه على ما يرى (نجم 11 - 12/53): آنچه را دل ديد، انكار [ش] نكرد. - آيا در آنچه ديده است، با او جدال مىكنيد؟. كه ظاهرا ديدن خدا را اثبات مىكنند، مىتوان حل كرد. ايشان توضيح مىدهند:
»رؤيت بدين صورت كه جهاز بينايى به كار افتد و از صورت جسم مبصر، صورتى به شكل و رنگ آن برداشته، در ذهن رسم كند - كه عملى است محتاج به مادهى جسمانى - ضرورتا و بالبداهه در مورد خدا صدق نمىكند؛ زيرا خداى سبحان، بنا به تصريح قرآن، جسم و جسمانى نيست و هيچ مكان، جهت و زمانى او را در بر نمىگيرد.
... پس منظور از رؤيت، قطعىترين و روشنترين مراحل علم است و تعبير آن به رؤيت، براى مبالغه در روشنى و قطعيت آن است؛ چيزى كه هست اين كه، حقيقت اين علم كه آن را علم ضرورى مىناميم، چيست؟
چون از هر علم ضروريى، به رؤيت تعبير نمىشود؛ مثلا به علم ضرورى مىدانيم كه شهرى به نام لندن يا مسكو وجود دارد؛ ولى به صرف اين علم نمىگوييم: »من لندن را ديدهام«؛ حتى اگر بخواهيم مبالغه كنيم، حداكثر مىگوييم: »وجود آن جا به قدرى براى من ضرورى و قطعى است كه گويى آن جا را ديدهايم.« حتى در مورد علم به بديهياتى از قبيل »يك، نصف دو است« نيز نمىتوانيم كلمهى رؤيت را به كار ببريم.
اما در ميان معلومات ما، معلوماتى هست كه با اين كه آنها را با چشم درك نمىكنيم، اما وضوح و ضرورتشان به نحوى است كه تعبير ديدن را در مورد آنها به كار مىبريم؛ مثلا مىگوييم: من خودم را مىبينم و مىبينم كه نسبت به فلان كار، ميل يا كراهت دارم و مىبينم كه فلان كس را دوست يا دشمن دارم (البته اشتباه نشود! اين تعبير فرق دارد با اين كه: »مىبينمت كه فلان چيز را دوست دارى و فلان چيز را دشمن مىشمرى«؛ زيرا معناى جملهى اخير اين است كه »من با چشم خود تو را در هيأتى مىبينم كه آن هيأت و قيافه، دلات دارد كه تو در دل، فلان چيز را دوست يا دشمن دارى«؛ در حالى كه در مثال مورد نظر ما، ما آن مطلب را شهودا در خود مىيابيم و نه اين كه بر اساس رفتار ظاهرى بدان پى ببريم. و....)
تعبير از اين گونه معلومات به رؤيت، تعبيرى شايع است و هر جا كه خداى تعالى از ديده شدنش سخن گفته، مقصود همين علم شهودى است. مثلا آيهى: أولم يكف بربك أنه على كل شىء شهيد - الا انهم مرية من لقاء ربهم، الا انه بكل شىء محيط (فصلت 53/41): آيا كافى نيست كه پروردگارت فوق هر چيزى مشهود است؟ - آرى! آنان در لقاى پروردگارشان ترديد دارند. آگاه باش كه مسلما او به هر چيزى احاطه دارد. كه از آيات اثبات كنندهى رؤيت شهودى و لقاى خداست، قبل از اثبات رؤيت، ابتدا اثبات كرده كه خدا نزد هر چيزى حاضر و مشهود است و حضورش به چيزى و يا به جهتى معين اختصاص نداشته، بلكه نزد هر چيزى شاهد و حاضر و بر هر چيزى محيط است؛ به طورى كه اگر كسى بتواند او را ببيند، مىتواند او را در وجدان خودش و در ظاهر هر چيز و در باطن آن (ضمنا خداى تعالى اين رؤيت غير بصرى را نه تنها در مورد خودش، بلكه در مورد باطن اشياى ديگر نيز به كار برده است؛ مثلا در آيات 5 تا 7 سورهى تكاثر: كلا لو تعلمون علم اليقين - لترون الجحيم - ثم لترونها عين اليقين؛ يا آيهى 75 سورهى انعام: كذلك نرى ابراهيم ملكوت السموات و الأرض و ليكون من الموقنين؛ كه مقصود از اينها، رؤيت ملكوت و باطن اشياست، نه ظاهر آنها. ببيند. ترجمهى تفسير الميزان، ج 8، ص 304 - 311. .)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در اين جا صرفا به طور خلاصه يادآورى مىكنيم كه مطابق تبيين علامه طباطبائی، بسيارى از بت پرستىها و شركها، ناشى از اين بود كه عدهاى معارف عميق الهى را صريح و بىپرده در اختيار عامه قرار دادند و اكثر مردم كه ظرفيت درك آن را نداشتند، به گمراهى كشيده شدند. اسلام براى پرهيز از اين مفسده، آن معارف عميق را در قالب سادهى همين مفاهيم محسوس ارائه كرد تا هم عوام در سطح فهم و درك خود از آن بهرهاى ببرند، و هم خواص از پس اين حجاب كنار زدنى، از آن حقايق عالى با خبر شوند.
پس، قرآن چارهاى نداشته است جز اين كه براى خدا از تعبيراتى همچون سميع، بصير و... استفاده كند. اما در عين حال براى اين كه مانع از تصورات مادى و جسمانى از خدا شود، در آيات محكم ديگرى هشدارهايى داده است؛ از قبيل اين كه: ليس كمثله شى (شورى 11/42) هيچ چيزى مانند او نيست. و يا لا تدركه الأبصار و هو يدرك الأبصار (انعام 103/6:) چشمها او را در نمىيابند و او چشمها را درمىيابد. و با امثال اين بيانات بر غير جسمانى بودن خدا تأكيد كرده و در مواردى هم كه احيانا تعابير جسمانى در مورد او به كار برده، به گونهاى بيان كرده است تا انسان با اندك تأملى دريابد كه واقعا مفهوم جسمانى مراد نيست. مثلا وقتى مىفرمايد: وجوه يومئذ ناضرة - الى ربها ناظرة (قيامت 22 - 23/75:) در آن روز، صورتهايى شاداب و مسرور است و به پروردگارشان مىنگرند. ، درست است كه گفته: به جانب پروردگارشان نگاه مىكنند؛ اما فاعل نگاه كردن را »وجوه« آورده است و نه »اعين« [مساوى چشمها]. با توجه به اينكه در آيهى لا تدركه الأبصارصريحا رؤيت بصرى را نفى كرده بود، معلوم مىشود كه در اين جا، مقصود، نگاه كردن با چشم دل است؛ همان طور كه در حديثى از اميرالمؤمنين )ع( نقل شده است كه در پاسخ كسى كه پرسيده بود: »آيا خدايت را ديدهاى«، فرمود: »لم اكن بالذى أعبد ربا لم اره.« (بحارالانوار، ج 4، ص 27 و 32 و 52 و...: من كسى نيستم كه پروردگارى را كه نديده باشم، بپرستم. ) و بلافاصله براى جلوگيرى از سوء تفاهم ادامه داد: »و لكن لم تره العيون بمشاهدة الابصار ولكن رأته القلوب بحقائق الأيمان(منبع پيشين: ولى چشمها او را با مشاهدهى بصرى نمىبينند، بلكه قلبها او را با حقيقت ايمان مىبينند. )
)براى بررسى تفصيلى اين بحث، ر.ك: ترجمهى تفسير الميزان، ج 3، ص 92 - 103؛ و ج 10، ص 432 - 435).
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در قرآن كريم، دربارهى برخى از صفات خدا، به ويژه دربارهى توحيد و وحدانيت او استدلالهايى يافت مىشود كه مشهورترين آنها، »برهان تمانع« است كه مىفرمايد: لو كان فيما آلهة الا الله لفسدتا (انبيا 22/21: بگو اگر در آسمانها و زمين خدايانى جز »الله« وجود داشتند، آسمانها و زمين نابود مىشدند. ) ؛ اما دربارهى »وجود خدا« شايد بتوان گفت كه: جملهاى كه مثل برهان فوق حالت استدلالى داشته باشد، در قرآن يافت نمىشود (حتى برخى مثل علامه طباطبايى )ره( معتقدند: »قرآن اصل وجود خداى تعالى را بديهى مىداند و هر جا از خدا صحبت كرده، عنايتش همه در اين است كه صفات او را از قبيل وحدت و خالقيت و علم و قدرت و... را اثبات كند.« ترجمهى تفسير الميزان، ج 1، ص 596.) هر چند آياتى هست كه الهام بخش متفكران و فلاسفه براى يافتن برهان و استدلال بر اثبات خدا بوده است؛ چنان كه مثلا ملاصدرا معتقد است: آيهى سنريهم آياتنا فى الآفاق و فى أنفسهم حتى يتبين لهم أنه الحق أولم يكف بربك أنه على كل شىء شهيد ( فصلت 53/41: به زودى نشانههاى خود را در بيرون و درونشان به ايشان خواهيم نمود تا برايشان روشن شود كه او خود حق است. آيا كافى نيست كه پروردگارت فوق هر چيزى، مشهود است. ) طرق مختلف اثبات وجود خدا را نشان داده است، به اين نحو كه: آياتنا فى الآفاق اشاره به طريق تدبر در مخلوقات براى پى بردن به خالق است، و فى انفسهم اشاره به طريق تدبر در وجود خود و رسيدن از معرفت نفس به معرفت رب، و عبارت أولم يكف بربك أنه على كل شىء شهيد، استدلال از خود خدا بر وجود خداست كه اين راه را اصطلاحا برهان صديقين مىگويند و مرحوم ملاصدرا مىفرمايد كه برهان صديقين خود را از اين آيه الهام گرفته است(الحكمة المتعالية فى الأسفار العقليه الأربعة، ج 6، ص 12 – 14)
همچنين علامه طباطبايى )ره( در تفسير آيات مربوط به داستان حضرت ابراهيم )ع( و ديدن خورشيد و ماه و احتجاجاتش با خورشيد پرستان و ماه پرستان مىگويد: »برخى از مفسران، لا احب الآفلين (انعام 76/6: افول كنندگان را دوست ندارم.) را دليلى بر اثبات وجود خدا گرفتهاند؛ زيرا در اين آيه، اين كه افول مبدأ و تكيه گاه برهان قرار گرفته، براى اين است كه افول، مستلزم امكان است و امكان هم مساوى با احتياج، و هر ممكنى بالذات محتاج و نيازمند واجب الوجود است(ترجمهى تفسير الميزان، ج 7، ص 263: البته علامه در عين اين كه چنين استفادهاى را جايز مىداند، اما اين را به عنوان تفسير آيهى مذكور با توجه به قبل و بعد آيه نادرست مىشمرد و معتقد است كه هدف اصلى اين آيه، اثبات وحدت ربوبيت است. .
استاد مطهرى نيز معتقد است: با توجه به برخى صفات خدا در قرآن كريم، همانند قيوم، غنى، و صمد، مىتوان براهينى بر وجود خدا ساخت؛ زيرا، مثلا قرآن با تعبير قيوم تذكر مىدهد: همهى هستى نيازمند آن است كه قائم به حقيقتى باشد؛ يا همهى عالم محتاج است و بايد يك غنى بالذات وجود داشته باشد كه نياز همه را در وجود مرتفع كند: (شيخ شهاب الدين سهروردى، مؤسس فلسفه اشراق، براى اثبات خدا، از راه همين فقير و غنى بالذات وارد مىشود. ) يا ايها الناس انتم الفقراء الى الله و الله هو الغنى الحميد (فاطر 15/35:) اى مردم! شما به خدا نيازمنديد و خداست كه بىنياز و ستوده است. ؛ يا صمد، يعنى او پر و كامل است و هر چيز ديگرى غير از او از درون خالى و نيازمند حقيقتى است كه درون او را از هستى پر كند (مرتضى مطهرى، مقدمهاى بر جهان بينى اسلامى(2)، جهان بينى توحيدى. .)
لازم به توضيح است كه معارف قرآن كريم به گونهاى نازل شده كه برانگيزانندهى قدرت تفكر و تعقل در انسان مىباشد و به همين جهت است كه مناسب تفسير است. لذا مىتوان گفت، عموم معارف حكمى و كلامى با بيان خاص در قرآن كريم مندرج است؛ اما به نحوى كه متفكران با تأمل و استنباط به آن دست مىيابند و نه به طور مستقيم و ساده. عمدهترين محور قرآن كريم، خدا، توحيد و اوصاف حق تعالى است و از آن جا كه گرايش به حق و قبول ذات او در نهاد انسانهاست، معمولا وقتى قرآن كريم از خالق جهان سخن مىگويد و يا با مشركين و كفار محاجه مىكند، به گونهاى آن را مطرح مىكند كه اين امر مورد تصديق عمومى است و هر كس در وجدان خود به آن معترف و آگاه است. در واقع، يكى از اهداف قرآن كريم در مورد خدا، تصحيح و اصلاح برداشتهاى عموم مردم دربارهى خداست تا از تنزيه مطلق يا تشبيه مطلق، دورى شود.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
همه مفسران شیعه اتفاق نظر دارند که منظور از اولی الامر امامان معصوم هستند که رهبری مادی و معنوی جامعه اسلامی را در تمام شئون زندگی از طرف خدا و پیامبر به آنها سپرده شده است، و غیر آنها را شامل نمی گردد مگر کسی که از طرف آنها منصوب شده باشد که در اینصورت بخاطر آنکه نماینده اولی الامر است اطاعتشان واجب است.
دلیل آنکه در تمام امور اطاعت واجب است چیست؟
جواب این است که از اطلاق آیه شریفه استفاده می شود که اطاعت آنان مانند اطاعت رسول در تمام امور واجب است، زیر آیه شریفه فرمود:"اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم."
آیه بدون هیچ قید و شرطی فرموده "اطاعت از خدا و رسولخدا و اولی الامر بر شما واجب است.[1]
وجوب اطاعت را به عمل خاصی اختصاص نداده، و دلیلی بر اختصاص نداریم.[2]
پی نوشتها:
[1]سوره نساء / 59
[2]تفسیر نمونه ج3 ص336
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
تفسیر آیات 26 و 27سورهاحزاب از "تفسیر نمونه" آیت الله مکارم شیرازی را جهت استفاده شما در نظر گرفته ایم:
(وَ أَنزَلَ الَّذِینَظهَرُوهُم مِّنْ أَهْلِ الْکِتَبِ مِن صیَاصِیهِمْ وَ قَذَف فی قُلُوبِهِمُالرُّعْب فَرِیقاً تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَرِیقاً، خداوند گروهی از اهل کتاب را که از آنها (مشرکان عرب ) حمایت کردند از قلعه های محکمشان پائین کشید، و در دلهای آنها رعب افکند (کارشان به جائی رسید که ) گروهی را به قتل می رساندید و گروهی را اسیر می کردید.)[1]
(وَ أَوْرَثَکُمْأَرْضهُمْ وَ دِیَرَهُمْ وَ أَمْوَلهَُمْ وَ أَرْضاً لَّمْ تَطئُوهَا وَ کانَاللَّهُ عَلی کلِّ شیْءٍ قَدِیراً، و زمینها و خانه هایشان را در اختیار شما گذاشت و (هم چنین(زمینی را که هرگز در آن گام ننهاده بودید و خداوند بر هر چیزی قادر است)[2]
تفسیر: غزوه بنی قریظه یک پیروزی بزرگ دیگر
در مدینه سه طایفه معروف از یهود زندگی می کردند: بنی قریظه ، بنی النضیر و بنی قینقاع، هر سه گروه با پیامبر اسلام (صلی اللّه علیه و آله و سلّم ) پیمان بسته بودند که با دشمنان او همکاری و به نفع آنها جاسوسی نکنند، و با مسلمانان همزیستی مسالمت آمیز داشته باشند. ولی طایفه بنی قینقاع در سال دوم هجرت و طایفه بنی نضیر در سال چهارم هجرت، هر کدام به بهانه هایی پیمان خود را شکستند وَ به مبارزه رویاروی با پیامبر (صلی اللّه علیه و آله و سلّم ) دست زدند، سرانجام مقاومت آنها در هم شکست و از مدینه بیرون رانده شدند. [3]
بنی قینقاع به سوی اذرعات شام رفتند، و بنی نضیر قسمتی به سوی خیبر و بخشی به سوی شام رانده شدند. بنابر این در سال پنجم هجرت که غزوه احزاب رخ داد، تنهاطایفه بنی قریظه در مدینه باقی مانده بودند، و همان گونه که در تفسیر آیات هفده گانه جنگ احزاب گفتیم، آنها در این میدان پیمان خود را شکستند، به مشرکان عرب پیوستند و به روی مسلمانان شمشیرکشیدند. پس از پایان غزوه احزاب و عقب نشینی رسوای قریش و غطفان و سایر قبائل عرب از مدینه،طبق روایات اسلامی پیامبر (صلی اللّه علیه و آله و سلّم ) به منزل بازگشت و لباس جنگ از تن در آورد و به شست شوی خویشتن مشغول شد، در این هنگام جبرئیل به فرمان خدابر او وارد شد و گفت چرا سلاح بر زمین گذاردی؟ فرشتگان آماده پیکارند، هم اکنون باید به سوی بنی قریظه حرکت کنی، وکار آنها یک سره شود.به راستی هیچ فرصتی برای رسیدن به حساب بنی قریظه بهتر ازاین فرصت نبود، مسلمانان گرم پیروزی و بنی قریظه، گرفتار وحشت شدید شکست، ودوستان آنها از طوائف عرب خسته و کوفته و با روحیه ای بسیار ضعیف در حال هزیمت به شهر و دیار خود بودند و کسی نبود که از آنها حمایت کند. به هر حال منادی از طرف پیامبر (صلی اللّه علیه و آله و سلّم ) صدا زد که پیش از خواندن نماز عصر به سوی بنی قریظه حرکت کنید، مسلمانان به سرعت آماده جنگ شدند و تازه آفتاب غروب کرده بودکه قلعه های محکم بنی قریظه را در حلقه محاصره خود در آوردند.بیست و پنج روز این محاصره به طول انجامید و بعداً چنان که در نکته ها خواهد آمد، همگی تسلیم شدند، گروهی به قتل رسیدند[4] وپیروزی بزرگ دیگری بر پیروزی مسلمانان افزوده شده و سرزمین مدینه برای همیشه از لوث وجود این اقوام منافق ودشمنان سر سخت لجوج پاک گردید.
آیات مورد بحث اشاره فشرده و دقیقی به این ماجرا است و همان گونه که گفتیم این آیات، بعد از حصول پیروزی نازل شد، و خاطره این ماجرا را به صورت یک نعمت و موهبت بزرگ الهی شرح داد. نخست می فرماید: خداوند گروهی از اهل کتاب را که از مشرکان عرب حمایت کردند از قلعه های محکم شان پائین کشید)وَ أَنزَلَ الَّذِینَظهَرُوهُم مِّنْ أَهْلِ الْکِتَبِ مِن صیَاصِیهِمْ( "صیَاصِی" جمع صیصیه به معنی قلعه های محکم است. سپس به هر وسیله دفاعی نیز اطلاق شده است، مانند شاخ گاو وشاخکی که در پای خروس است.این جا روشن می شود که یهود قلعه های خود را در کنارمدینه در نقطه مرتفعی ساخته بودند و بر فراز برج های آنها به دفاع از خویشتن مشغول می شدند. تعبیر به "أَنزَلَ "پائین آوردنیز ناظر به همین معنی است. سپس می افزاید: خداوند دردلهای آنها ترس و رعب افکند(وَ قَذَف فی قُلُوبِهِمُالرُّعْب)وسرانجام کارشان به جائی رسید که:گروهی را به قتل می رساندیدو گروهی را اسیر می کردید(فَرِیقاً تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَرِیقاً) وزمین ها و خانه ها و اموال آنها را در اختیارشما گذارد.[5]
خداوند گروهی از اهل کتاب را کهاز آنها (مشرکان عرب ) حمایت کردند از قلعه های محکم شان پائین کشید و در دلهای آنها رعب افکند (کارشان به جائی رسید که ) گروهی را به قتل می رساندید و گروهی رااسیر می کردید (وَ أَوْرَثَکُمْأَرْضهُمْ وَ دِیَرَهُمْ) این چند جمله فشرده ای از تمام نتائج غزوه بنی قریظه است که گروهی از این خیانتکاران به دست مسلمانان کشته شدند و گروهی به اسارت در آمدند و غنائم فراوانی از جمله زمین ها و خانه و اموالشان به مسلمانان رسید. تعبیر از این غنائم به "ارث"، به خاطر آنست که مسلمانان زحمت چندانی برای آن نکشیدند و به آسانی آن همه غنیمت که نتیجه سالیان دراز ظلم وبیدادگری یهود و استثمار آنها در مدینه بود به دست مسلمین افتاد و در پایان آیه می فرماید: هم چنین زمینی در اختیار شما قرار داد که هرگز درآن گام ننهاده بودید (وَ أَرْضاً لَّمْ تَطئُوهَا) و خداوند بر هر چیزی قادر و توانا است (وَ کانَاللَّهُ عَلی کلِّ شیْءٍ قَدِیراً) در این که منظور از (أَرْضاً لَّمْ تَطئُوهَا)کدام سرزمین است؟ در میان مفسران گفتگو است: بعضی آن را اشاره به سرزمین خیبر دانسته اند که بعداً به دست مسلمانان فتح شد. بعضی اشاره به سرزمین مکه، بعضی آن را سرزمین روم و ایران می دانند و بعضی آن را اشاره به تمام سرزمین هائی می دانند که از آن روز به بعد تا روز قیامت در قلمرو مسلمین قرار گرفت. ولی هیچ یک از این احتمالات با ظاهر آیه سازگار نیست، چرا که آیه به قرینه فعل ماضی که در آن آمده (أَوْرَثَکُمْ) شاهد بر این است که این زمین در همین ماجرای جنگ بنی قریظه به تصرف مسلمین در آمد، به علاوه سرزمین مکه که یکی از تفاسیر است سرزمینی نبود که مسلمانان در آن گام ننهاده باشند در حالی که قرآن می گوید: زمینی را در اختیارتان گذارد که در آن گام ننهاده بودید، ظاهرا این جمله اشاره به باغات و اراضی مخصوصی است که در اختیار بنی قریظه بود و احدی حق ورود به آن رانداشت، چرا که یهود در حفظ و انحصار اموال خود سخت می کوشیدند و اگر از ماضی بودن این فتح و پیروزی صرف نظر کنیم، تناسب بیشتری با سرزمین خیبر دارد که به فاصله نه چندان زیادی ازطایفه یهود گرفته شد و در اختیار مسلمین قرار گرفت (جنگ خیبر در سال هفتم هجرت واقع شد)
نکته ها:
ریشه اصلی غزوه بنی قریظه
قرآن مجید گواه بر این است که عامل اصلی این جنگ همان پشتیبانی یهودبنی قریظه از مشرکان عرب در جنگ احزاب بود، زیرا می فرماید:الَّذِینَظهَرُوهُم... کسانی که از آنها پشتیبانی کردند... علاوه بر این اصولاً یهود در مدینه ستون پنجمی برای دشمنان اسلام محسوب می شدند، در تبلیغات ضد اسلامی کوشا بودند و هرفرصت مناسبی را که برای ضربه زدن به مسلمین پیش می آمد غنیمت می شمردند. همان گونه که گفتیم از طوائف سه گانه یهود (بنی قینقاع و بنی نضیر و بنیقریظه ) تنها گروه سوم به هنگام جنگ احزاب باقی مانده بودند و گروه اول و دوم به ترتیب در سالهای دو و چهار هجری بر اثر پیمان شکنی، محکوم و از مدینه رانده شدند ومی بایست این گروه سوم که از همه آشکارتر به پیمان شکنی و پیوستن به دشمنان اسلام دست زدند به کیفر اعمال ناجوانمردانه خود برسند و کیفر جنایات خود رابینند.
ماجرای غزوه بنی قریظه
گفتیم پیامبر (صلی اللّه علیه وآله و سلّم ) بلا فاصله بعد از پایان جنگ احزاب، مامور شد حساب یهود بنی قریظه راروشن سازد، می نویسند: آن چنان مسلمانان برای حضور در منطقه دژهای بنی قریظه عجله کردند که حتی بعضی از نماز عصرشان غافل شدند و به ناچار آن را بعداً قضا کردند، پیامبر (صلی اللّه علیه و آله و سلّم ) دستور محاصره دژهای آنها را صادر کرد، بیست و پنج روز محاصره به طول کشید، خداوند رعب و وحشت شدیدی – همان گونه که قرآن می گوید- به دلهای آنها افکند. کعب بن اسدکه از سران یهود بود، گفت: من یقین دارم که محمد (صلی اللّه علیه و آله و سلّم ) مارا رها نخواهد کرد تا با ما پیکار کند، من به شما یکی از سه پیشنهاد را می کنم هرکدام را خواستید برگزینید: پیشنهاد اولم این است که دست در دست این مرد بگذاریم و به او ایمان بیاوریم و پیروی کنیم، زیرا برای شما ثابت شده است که او پیامبر خدااست و نشانه های او را در کتب خود می یابید. در این صورت جان و مال و فرزندان وزنان شما محفوظ خواهد بود. گفتند: ما هرگز دست از حکم تورات بر نخواهیم داشت وچیزی به جای آن نخواهیم پذیرفت. گفت: اکنون که این پیشنهاد را نپذیرفتید، بیائید و کودکان و زنان خود را با دست خود به قتل برسانید تا فکر ما از ناحیه آنهاراحت شود! سپس شمشیر بر کشید و با محمد و یارانش بجنگیم، تا ببینیم خدا چه می خواهد؟ اگر کشته شدیم از ناحیه زن و فرزند نگرانی نداریم و اگر پیروز شویم زن وفرزند بسیار است ! گفتند: ما این بیچاره ها را با دست خود بقتل برسانیم ؟! بعد ازاینها زندگی برای ما ارزش ندارد. کعب بن اسد گفت حال که این را هم نپذیرفتید امشب شب شنبه است محمد (صلی اللّه علیه و آله و سلّم ) و یارانش گمان می کنند امشب حمله ای نخواهیم کرد، بیائیم و آنهارا غافلگیر کنیم، شاید پیروز شویم. گفتند این کار را هم نخواهیم کرد. ما هرگزاحترام شنبه را ضایع نمی کنیم.کعب گفت: هیچ یک از شما از آن روزی که از مادر متولد شده حتی یک شب آدم عاقلی نبوده است!بعد از این ماجرا آنها از پیامبر (صلی اللّه علیه و آله وسلّم ) تقاضا کردند ابولبابه را نزدآنان فرستد تا با او مشورت کنند. هنگامی که ابو لبابه نزد آنان آمد، زنان و بچه های یهود در مقابل او به گریه افتادند، او تحت تاثیر قرار گرفت، مردان گفتند: صلاح می دانی ما تسلیم حکم محمد (صلی اللّه علیه و آله و سلّم) شویم؟ ابو لبابه گفت: آری ولی، در همین حال اشاره به گلوی خود کرد، یعنی همه شما را خواهد کشت. ابو لبابه می گوید: همین که از آنجا حرکت کردم به خیانت خود متوجه شدم،به سوی پیامبر (صلی اللّه علیه و آله و سلّم ) نیامد مستقیماً به مسجد رفت و خود رابه یکی از ستون های مسجد بست و گفت از جای خود حرکت نمی کنم تا خداوند توبه مرابپذیرد. سرانجام خداوند گناه او را بخاطر صداقتش بخشید و آیه (و آخرون اعترفوابذنوبهم...)[6] در این باره نازل شد. سرانجام یهود بنی قریظهبه ناچار بدون قید و شرط تسلیم شدند. پیامبر (صلی اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمودند: آیاراضی هستید هر چه سعد بن معاذ در باره شما حکم کند اجرا نمایم؟ آنها راضی شدند. سعد بن معاذگفت: اکنون موقعی رسیده که سعد بدون در نظر گرفتن ملامت ملامت کنندگان حکم خدا را بیان کند. سعد هنگامی که از یهود مجدداً اقرار گرفت که هر چه او حکم کند خواهند پذیرفت،چشم خود را بر هم نهاد و رو به سوی آن طرف که پیامبر (صلی اللّه علیه و آله و سلّم) ایستاده بودند کرد و عرض کرد: شما هم حکم مرا می پذیرید؟ پیامبر (صلی اللّه علیه و آله و سلّم) فرمودند: آری، گفت: من می گویم آنها که آماده جنگ با مسلمانان بودند (مردان بنی قریظه) باید کشته شوند وفرزندان و زنانشان اسیر و اموالشان تقسیم گردد، اما گروهی از آنان اسلام راپذیرفتند و نجات یافتند.
پیامدهای غزوه بنی قریظه:
پیروزی بر این گروه ستمگر و لجوج نتائج پرباری برای مسلمانان داشت از جمله:
الف - پاک شدن جبهه داخلی مدینه وآسوده شدن خاطر مسلمانان از جاسوس های یهود.
ب - فرو ریختن پایگاه مشرکان عرب درمدینه و قطع امید آنان از شورشی از درون.
ت - تقویت بنیه مالی مسلمین بوسیله غنائم این جنگ.
ث - هموار شدن راه پیروزیهای آینده، مخصوصا فتح خیبر.
ج -تثبیت موقعیت حکومت اسلامی در نظر دوست و دشمن در داخل و خارج مدینه.
تعبیرات پر معنی آیات از جمله تعبیراتی که در آیات فوق به چشم می خورد این است که در مورد کشته شدگان این جنگ می گوید:فَرِیقاً تَقْتُلُونَیعنیفَرِیقاًرا مقدم برتَقْتُلُو؛نَمی آورد، در حالی که در مورد اسیران زفَرِیقا ًرا از فعل آن یعنی تَأْسِرُونَ مؤخر داشته است، بعضی از مفسران در تفسیر آن گفته اند: این به خاطر آن است که در مسأله کشته شدگان، تکیه بیشتر روی اشخاص است، چرا که سران بزرگ آنها در این گروه بودند، ولی در مورد اسارت، افرادسرشناسی نبودند که روی آنها تکیه کند، به علاوه این تقدیم و تأخیر، سبب شده که دو کلمه" تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ" یعنی کشتن و اسارت که دو عامل پیروزی بر دشمن است در کنار هم قرار گیرند و تناسب در میان آنها رعایت شود.
و نیز در نخستین آیه مورد بحث، پائین آوردن یهود را ازقلعه هایشان، قبل از جمله (وَ قَذَف فی قُلُوبِهِمُالرُّعْب)یعنی: "خداوند در دلهای آنها رعب وحشت افکند" ذکر کرده است، در حالی که ترتیب طبیعی بر خلاف این است، یعنی نخست ایجاد رعب می شود سپس پائین آمدن از آن قلعه های محکم، این به خاطر آنست که آنچه به حال مسلمانان مهم و شادی بخش بوده و هدف اصلی را تشکیل داده است، در هم شکستن قلعه های بسیار مستحکم آنها بوده است. تعبیر به(أَوْرَثَکُمْأَرْضهُمْ وَ دِیَرَهُمْ)نیز بیانگر این حقیقت است که شما بی آن که زحمت چندانی برای این جنگ متحمل شویدخداوند زمین ها و خانه ها و اموال آنان را در اختیارتان قرار داد و بالأخره تکیه بر قدرت خداوند در آخرین آیه (وَ کانَاللَّهُ عَلی کلِّ شیْءٍ قَدِیراً) اشاره به این است که او یک روز به وسیله باد و طوفان و لشکر نامرئی، احزاب را شکست داد و روز دیگر با لشکررعب و وحشت، حامیان آنها یعنی یهود بنی قریظه را در هم شکست[7]
پی نوشتها:
[1]-سوره احزاب آیه 26.
[2]-سوره احزاب آیه 27.
-[3]تفسیر نمونه جلد 17 صفحه 269 .
-[4]تفسیر نمونه جلد 17 صفحه 270.
[5]-تفسیر نمونه جلد 17 صفحه 271.
-[6]سوره توبه آیه102.
[7]-تفسیر نمونه جلد 17 از 271 تا 277.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ظاهرا سؤال شما در مورد آیات سوره "عبس" است. برای روشن شدن اشکالات و سؤالات شما ترجمه و شأن نزول آیات را از کتاب "تفسیر نمونه"برای شما نقل می کنیم:
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 - چهره درهم کشید و روی برتافت !
2 - از اینکه نابینائی به سراغ او آمده بود .
3 - تو چه میدانی شاید او پاکی و تقوی پیشه کند ؟
4 - یا متذکر گردد و این تذکر به حال او مفید باشد .
5 - اما آن کس که مستغنی است .
6 - تو به او روی میآوری !
7 - در حالی که اگر او خود را پاک نسازد چیزی بر تو نیست .
8 - اما کسی که به سراغ تو میآید و کوشش میکند ،
9 - و از خدا ترسان است ،
10 - تو از او غافل میشوی .
شان نزول :
این آیات اجمالا نشان میدهد که خداوند کسی را در آنها مورد عتاب قرار داده به خاطر اینکه فرد یا افراد غنی و ثروتمندی را بر نابینای حقطلبی مقدم داشته است ، اما این شخص مورد عتاب کیست ؟ در آن اختلاف نظر است : مشهور در میان مفسران عامه و خاصه این است که : عدهای از سران قریش مانند عتبة بن ربیعه ، ابو جهل ، عباس بن عبد المطلب ، و جمعی دیگر ، خدمت پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) بودند و پیامبر مشغول تبلیغ و دعوت آنها به سوی اسلام بود و امید داشت که این سخنان در دل آنها مؤثر شود ( و مسلما اگر اینگونه افراد اسلام را میپذیرفتند گروه دیگری را به اسلام میکشاندند و هم کارشکنیهای آنها از میان میرفت و از هر دو جهت به نفع اسلام بود ) در این میان عبد الله بن ام مکتوم که مرد نابینا و ظاهرا فقیری بود وارد مجلس شد ،
و از پیغمبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) تقاضا کرد آیاتی از قرآن را برای او بخواند و به او تعلیم دهد ، و پیوسته سخن خود را تکرار میکرد و آرام نمیگرفت ، زیرا دقیقا متوجه نبود که پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) با چه کسانی مشغول صحبت است .
او آنقدر کلام پیغمبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) را قطع کرد که حضرت (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) ناراحت شد ، و آثار ناخشنودی در چهره مبارکش نمایان گشت و در دل گفت : این سران عرب پیش خود میگویند پیروان محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) نابینایان و بردگانند ، و لذا رو از عبد الله برگرداند ، و به سخنانش با آن گروه ادامه داد .
در این هنگام آیات فوق نازل شد ( و در این باره پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) را مورد عتاب قرار داد ) رسول (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) بعد از این ماجرا عبد الله را پیوسته گرامی میداشت ، و هنگامی که او را میدید میفرمود :مرحبا بمن عاتبنی فیه ربی: مرحبا به کسی که پروردگارم به خاطر او مرا مورد عتاب قرار داد و سپس به او میفرمود : آیا حاجتی داری آنرا انجام دهم ؟ و پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) دو بار او را در غزوات اسلامی در مدینه جانشین خویش قرار داد .
شان نزول دومی که برای آیات فوق نقل شده این است که این آیات درباره مردی از بنی امیه نازل شده که نزد پیامبر نشسته بود ، در همان حال عبد الله بن ام مکتوم وارد شد ، هنگامی که چشمش به عبد الله افتاد خود را جمع کرد ، مثل اینکه میترسید آلوده شود و قیافه درهم کشیده و صورت خود را برگردانید ، خداوند در آیات فوق عمل او را نقل کرده ، و مورد ملامت و سرزنش قرار داده است ، این شان نزول در حدیثی از امام صادق (علیهالسلام) نقل شده است .
محقق بزرگ شیعه مرحوم سید مرتضی این شان نزول را پذیرفته است .
البته در آیه چیزی که صریحا دلالت کند که منظور شخص پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) است وجود ندارد تنها چیزی که میتواند قرینهای بر این معنی باشد خطابهائی است که از آیات 8 تا 10 این سوره آمده که میگوید : کسی که پیوسته ( برای شنیدن آیات خدا ) به سرعت سراغ تو میآید ، و از خدا میترسد ، تو از او غافل میشوی ! این چیزی است که بهتر از هر کس در مورد پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) میتواند صادق باشد .
ولی به گفته مرحوم سید مرتضی قرائنی نیز در این آیات وجود دارد که نشان میدهد منظور شخص پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) نیست از جمله اینکه : عبوس بودن از صفات پیامبران مخصوصا پیغمبر اسلام نیست ، او حتی نسبت به دشمنان خود با چهره گشاده سخن میگفت ، تا چه رسد به مؤمنان حقیقت جو .
دیگر اینکه پرداختن به اغنیا و غافل شدن از فقرای حق طلب با اخلاق آن حضرت که در آیه 4 سوره ن به آن اشاره شده "و انک لعلی خلق عظیم" ( تو اخلاق عظیم و برجستهای داری) هرگز نمیسازد ، ( بخصوص اینکه معروف است سوره ن قبل از سوره عبس نازل شده است ) .
ولی به فرض که شان نزول اول واقعیت داشته باشد این مطلب در حد ترک اولائی بیش نیست : و کاری که منافات با مقام عصمت داشته باشد در آن مشاهده نمیشود .
زیرا اولا پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) هدفی جز نفوذ در سران قریش ، و گسترش دعوت اسلام از این طریق ، و درهم شکستن مقاومت آنها ، نداشت .
ثانیا چهره درهم کشیدن در برابر یک مرد نابینا مشکلی ایجاد نمیکند چرا که او نمیبیند ، به علاوه عبد الله بن ام مکتوم نیز رعایت آداب مجلس را نکرده بود زیرا هنگامی که میشنود پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) با گروهی مشغول صحبت است نباید سخن او را قطع کند .
ولی از آنجا که خداوند اهمیت فوق العادهای به محبت و ملاطفت کردن با مؤمنان مستضعف حقیقت طلب میدهد همین مقدار بیاعتنائی را در برابر این مرد مؤمن برای پیامبرش نمیپسندد و او را مورد عتاب قرار میدهد ، اینها همه از یک سو .
از سوی دیگر ، اگر به این آیات از زاویه حقانیت و عظمت پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) نگاه کنیم ، میبینیم در سرحد یک معجزه است ، چرا که رهبر بزرگ اسلام در کتاب آسمانی خود آنچنان مسؤولیت برای خود ذکر میکند که حتی کوچکترین ترک اولی ، یعنی بیاعتنائی مختصری نسبت به یک مرد نابینای حق طلب ، را مورد عتاب خداوند میبیند ، این دلیل زندهای است بر اینکه این کتاب آسمانی از سوی خدا است و او پیامبر صادق است ، مسلما اگر این کتاب از سوی خداوند نبود چنین محتوائی نداشت .
و عجبتر اینکه پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) طبق روایتی که در بالا آوردیم هر وقت عبد الله بن ام مکتوم را میدید به یاد این ماجرا میافتاد و او را بسیار احترام میکرد .
و از سوی دیگر این آیات میتواند بیانگر فرهنگ اسلام در بر خورد با مستضعفان و مستکبران باشد ، که چگونه مرد فقیر نابینای مؤمنی را بر آن همه اغنیا و سران قدرتمند مشرک عرب مقدم میشمرد ، این به خوبی نشان میدهد که اسلام حامی مستضعفان و دشمن مستکبران است .
در پایان این سخن بار دیگر تکرار میکنیم که مشهور در میان مفسران گرچه شان نزول اول است ولی باید اعتراف کرد که در خود آیه چیزی که صریحا دلیل بر این معنی باشد که منظور پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) است وجود ندارد[1].
البته مرحوم علامه طباطبائی در تفسیر المیزان بعد از نقل روایاتی که می گوید: شخص مورد عتاب آیه، پیامبر بوده؛ در نقد و بررسی مساله چنین توضیح می دهند:
لیکن آیات سوره مورد بحث دلالت روشنی ندارد بر اینکه مراد از شخص مورد عتاب رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) است ، بلکه صرفا خبری میدهد و انگشت روی صاحب خبر نمیگذارد ، از این بالاتر اینکه در این آیات شواهدی هست که دلالت دارد بر اینکه منظور ، غیر رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) است ، چون همه میدانیم که صفت عبوس از صفات رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) نبوده ، و آن جناب حتی با کفار عبوس نمیکرده ، تا چه رسد به مؤمنین رشد یافته ، از این که بگذریم اشکال سید مرتضی رحمة الله علیه بر این روایات وارد است ، که میگوید اصولا از اخلاق رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) نبوده ، و در طول حیات شریفش سابقه نداشته که دل اغنیاء را به دست آورد و از فقراء روبگرداند .
و با اینکه خود خدای تعالی خلق آن جناب را عظیم شمرده ، و قبل از نزول سوره مورد بحث ، در سوره نون که به اتفاق روایات وارده در ترتیب نزول سورههای قرآن ، بعد از سوره اقرء باسم ربک نازل شده فرموده : و انک لعلی خلق عظیم ، چطور تصور دارد که در اول بعثتش خلقی عظیم ( آن هم بطور مطلق ) داشته باشد ، و خدای تعالی به این صفت او را بطور مطلق بستاید ، بعدا برگردد و بخاطر پارهای اعمال خلقی ، او را مذمت کند ، و چنین خلق نکوهیدهای را به او نسبت دهد که تو به اغنیاء متمایل هستی ، هر چند کافر باشند ، و برای به دست آوردن دل آنان از فقراء روی میگردانی ، هر چند که مؤمن و رشد یافته باشند ؟ علاوه بر همه اینها مگر خدای تعالی در یکی از سورههای مکی یعنی در سوره شعراء به آنجناب نفرموده بود : وانذر عشیرتک الاقربینواخفض جناحک لمن اتبعک من المؤمنین، و اتفاقا این آیه در سیاق آیهو انذر عشیرتک الاقربیناست ، که در اوائل دعوت نازل شده .
از این هم که بگذریم مگر به آنجناب نفرموده بود: لا تمدن عینیک الی ما متعنا به ازواجا منهم و لا تحزن علیهم و اخفض جناحک للمؤمنین، پس چطور ممکن است در سوره حجر که در اول دعوت علنی اسلام نازل شده به آنجناب دستور دهد اعتنایی به زرق و برق زندگی دنیاداران نکند ، و در عوض در مقابل مؤمنین تواضع کند ، و در همین سوره و در همین سیاق او را مامور سازد که از مشرکین اعراض کند ، و بفرماید : "فاصدع بما تؤمر و اعرض عن المشرکین" آن وقت خبر دهد که آن جناب بجای اعراض از مشرکین ، از مؤمنین اعراض نموده ، و به جای تواضع در برابر مؤمنین در برابر مشرکین تواضع کرده است ! علاوه بر این زشتی عمل مذکور چیزی است که عقل به زشتی آن حکم میکند ، و هر عاقلی از آن متنفر است ، تا چه رسد به خاتم انبیاء (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) ، و چنین قبیح عقلی احتیاج به نهی لفظی ندارد ، چون هر عاقلی تشخیص میدهد که دارایی و ثروت به هیچ وجه ملاک فضیلت نیست ، و ترجیح دادن جانب یک ثروتمند بخاطر ثروتش بر جانب فقیر ، و دل او را به دست آوردن ، و به این رو ترش کردن رفتاری زشت و ناستوده است .
با در نظر گرفتن این اشکالها جواب از گفتار بعضی از مفسرین روشن میشود که گفتهاند : خدای تعالی آن جناب را از این رفتار نهی نکرده مگر در این مورد ، پس این کار معصیت نبوده مگر بعد از نهی اما قبل از آن ، آن جناب میتوانسته چنین رفتاری داشته باشد .
وجه نادرستی این سخن این است که : اولا به چه دلیل آن جناب نهی نشده مگر در آن هنگام ، نه بعدش و کریم الخلق که خدایش قبلا او را به خلق عظیم ستوده محال است ، آن هم با بیانی مطلق و نه قبلش ؟ و ثانیا گفتیم این رفتار به حکم عقل ناستوده است ، و صدورش از شخصی بدون قید وی را ستوده و فرموده : و انک لعلی خلق عظیم ، علاوه بر این کلمه خلق به معنای ملکه راسخه در دل است ، و کسی که دارای چنین ملکهای است عملی منافی با آن انجام نمیدهد .
و در مجمع البیان ، از امام صادق (علیهالسلام) روایت آورده که فرموده است این آیات در باره مردی از بنی امیه نازل شده که در حضور رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) نشسته بود ، ابن ام مکتوم آمد ، مرد اموی وقتی او را دید قیافهاش را در هم کشید ، و او را کثیف پنداشته ، دامن خود را از او جمع کرد ، و چهره خود را عبوس نموده رویش را از او گردانید ، و خدای تعالی داستانش را در این آیات حکایت نموده عملش را توبیخ نمود .
و نیز در مجمع البیان است که از امام صادق (علیهالسلام) روایت شده که فرموده : رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) هر وقت ابن ام مکتوم را ملاقات میکرد میفرمود :
مرحبا مرحبا ، به خدا سوگند خدای تعالی ابدا مرا در مورد تو عتاب نخواهد کرد ، و این سخن را از در لطف به او میگفت ، و او از این همه لطف شرمنده میشد ، حتی کان یکف النبی (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) مما یفعل به - حتی بسیار میشد که به همین خاطر از آمدن به خدمت آن جناب خودداری میکرد .
مؤلف : اشکالی که به این حدیث وارد است همان اشکالی است که به حدیث قبل وارد بود ، و معنای اینکه فرمود : حتی انه کان یکف ... این است که : ابن ام مکتوم از حضور در نزد آن جناب خودداری میکرد ، چون آن حضرت این سخن را بسیار میگفت ، و او سخت شرمنده میشد و خجالت میکشید[2].
پی نوشتها:
[1]تفسیر نمونه ج : 26 ص : 123-127
[2]ترجمة المیزان ج : 20 ص : 332 - 333
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
آيه اى كه متضمّن اين قسمت از داستان است به قرار زير است:
«فَلَمّا جَهَّزَهُم بَجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقايَةَ فى رَحْلِ اِخيهِ ثُمَّ اَذَّنَ مُؤَذِّن اَيَّتُها الْعيرُ اِنَّكُمْ لَسارِقُون;و هنگامى كه (مأمور يوسف) بارهاى آنها را بست، ظرف آبخورى پادشاه را در بار برادرش گذاشت; سپس كسى صدا زد: اى اهل قافله! شما دزد هستيد!»
صريح آيه اين است كه ظرف را حضرت يوسف در ميان بار برادر نهاده، ولى نسبت دزدى را شخص ديگرى به كاروان داده و نكته قابل توجّه همين جاست.
امّا چرا يوسف دست به چنين كارى زد؟ علّت آن چنان كه از آيه 76 به دست مى آيد اين است كه جز اين، راه و چاره اى براى نگاه داشتن برادر نداشت، نه قوانين كشورى مصر در آن سالهاى قحطى اجازه مى داد كه شخصى را بى جهت در مصر بازداشت كند و نه برادران او حاضر مى شدند كه برادر يوسف در مصر بماند; و بطور مسلّم چنان كه بسيارى از مفسّران گفته اند، او اين مطلب را با برادر خود در ميان گذارده بود و چنان كه آيه 69 مى گويد او قبلا در يك مجلس محرمانه و خصوصى خود را معرفى كرده و احتمالا او از اين پيشامد مطّلع كرده بود. بنابراين، از نقطه نظر يوسف اين مطلب بى اشكال بود، زيرا برادرش رضايت به اين طرح داده است.
از طرفى يوسف برادر خود را متّهم نكرد و دروغ نگفت و تهمت نزد; بلكه مأمورين به خيال اين كه چنين سرقتى روى داده بارها را بازرسى كرده و برادر يوسف را متّهم ساختند و او را بازداشت كردند. برادر يوسف هم چون جريان را مى دانست و از تبانى قبلى اطّلاع داشت سكوت كرد، بعلاوه، در آيه هيچ گونه شاهدى نيست كه اين جريان در برابر يوسف روى داده است.
( پاسخ از : آیت الله مکارم و آیت الله سبحانی )
در تفسیر المیزان هم علامه طباطبایی ذیل این آیه کلامی دارند که قسمتی از آن چنین است :
بطورى كه از سياق برمىآيد برادر مادرى يوسف از اول از اين نقشه با خبر بوده، و بهمين جهت از اول تا به آخر هيچ حرفى نزد، و اين دزدى را انكار نكرد، و حتى اضطراب و ناراحتى هم بخود راه نداد، چون ديگر جاى انكار و يا اضطراب نبود، زيرا برادرش يوسف خود را به او معرفى نموده و او را تسليت داده و دلخوش ساخته بود، و قطعا در ضمن معرفى و تسليت به او گفته كه من براى نگهدارى تو چنين كيد و نقشهاى را بكار مىبرم، و غرضم از آن اين است كه تو را نزد خود نگهدارم، پس اگر او را دزد خواند در نظر برادران به او تهمت زده نه در نظر خود او، و خلاصه اين نامگذارى نامگذارى جدى و تهمت حقيقى نبوده، بلكه توصيفى صورى بوده كه مصلحت لازم و جازمى آن را اقتضا مىكرده. با در نظر داشتن اين جهات، گفتار يوسف جزء افتراهاى مذموم عقلى و حرام شرعى نبوده (تا با عصمت انبياء منافات داشته باشد) بعلاوه، اينكه گوينده اين كلام خود او نبوده، بلكه اعلام كنندهاى بوده كه آن را اعلام كرده است. بعضى از مفسرين در توجيه اين گفتار گفتهاند كه: گوينده آن يكى از كارمندان يوسف بوده كه پيمانه را گم كرده و (چون مسئول حفظ اثاث) بوده بدون اطلاع يوسف فرياد زده كه شما كاروانيان دزديد، و خود يوسف چنين دستورى نداده، و مسئول حفظ اثاث هم اطلاع نداشته كه يوسف دستور داده پيمانه را در بار و بنه يكى از آن كاروانيان بگذارند.
ضمنا مفسران دیگر ، جوابهای دیگری نیز به این اشکال داده اند که بهتر است به کتابهای تفسیری یا کتب مربوط به مبحث « تنزیه الأنبیاء » مراجعه کنید.
موفق باشید
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
آنچه كه از نظر آزادى بحث مىكنيم كه بايد بشر در آن آزاد باشد فكر كردن است. اما اعتقادهايى كه كوچكترين ريشه فكرى ندارد، فقط يك انعقاد و يك انجماد روحى است كه نسل به نسل آمده است، آنها عين اسارت است و جنگيدن براى از بين بردن اين عقيده ها جنگ در راه آزادى بشر است، نه جنگ عليه آزادى بشر، آن كسى كه آمده در مقابل يك بت كه خودش به دست خودش ساخته از او حاجت مىخواهد، او به تعبير قرآن از يك حيوان خيلى پستتر است يعنى عمل اين آدم كوچكترين مبناى فكرى ندارد، اگر فكرش يك ذره تكان بخورد اين كار را نمىكند. اين فقط انعقاد و انجماد است كه در دل و روحش پيدا شده و ريشه اش تقليدهاى كور كورانه است او را بايد به زور از اين زنجير درونى آزادكرد تا بتواند فكر كند. بنابر اين كسانى كه آزادى تقليد و آزادى زنجيرهاى روحى را به عنوان آزادى عقيده تجويز مىكنند اشتباه مىكنند. آنچه ما به حكم آيه «لا اكراه فى الدّين» طرفدار آنيم آزادى فكر است نه آزادى عقيده.
مجموعه آثار شهيد علامه مطهرى ج 20 جهاد
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مفسران دو پاسخ به اين سؤال دادهاند:
1. مراد آيه شريفه، برترى حضرت مريم بر همه زنان جهان در عصر خودش است. اين پاسخ هم مشابه قرآنى دارد و هم دليل روايى:
الف. در قرآن مجيد آمده است كه خداوند درباره بنىاسرائيل فرمود: «و انى فضّلتكم على العالمين».(1)
در تفسير نمونه آمده است: «بديهى است منظور، برترى مؤمنان بنىاسرائيل بر مردم عصر خود بوده است».
ب. در تفسير برهان روايتى از مفضل بن عمر نقل شده است كه مىگويد: به امام صادق (ع) عرض كردم: مرا خبر ده از قول پيامبر خدا (ص) درباره فاطمه كه فرمودند: «او سرور زنان جهانيان است». آيا او سرور زنان عصر خويش است؟ امام (ع) فرمودند: «مريم سرور زنان جهان در عصر خود بود، اما فاطمه (س) سرور همه زنان از آغاز تا پايان است».
2. آيه شريفه قيد زمانى ندارد و مربوط به همه زمانها است ولى قيد موضوعى دارد و از همين رو منافاتى با سرورى حضرت زهرا (س) بر همه زنان عالم در كمالات عاليه و والاى انسانى ندارد.
توضيح اينكه در قرآن مجيد، يكسرى از ويژگىها و امتيازات براى حضرت مريم بيان شده است. اين ويژگىها از اختصاصات حضرت مريم نيست و افراد ديگرى نيز در رتبه او و چه بسا بالاتر از او به چنين مقاماتى رسيدهاند اما آنچه ازاختصاصات حضرت مريم (س) است و بدان وصف بر همه زنان عالم امتياز يافته است، چگونگى ولادت فرزند وى مىباشد.
علامه طباطبايى (ره) در تفسير الميزان مىفرمايد: «[اين كلمه] از خصايص وجودى حضرت مريم (س)، انگشت روى هيچ خصيصهاى به جز ولادت عجيب فرزندش نمىگذارد. اين است كه «اصطفاء» از هر جهت نيست بلكه آن گونه فرزند آوردن مراد است».
اما غير از كلمه «اصطفاء» كلمات ديگرى كه در آيات مربوط به آن حضرت آمده، از قبيل: «تطهير»، «تصديق به كلمات خدا و كتب او»، «قنوت» و «محدثه بودن» همه از امورى است كه اختصاص به آن حضرت ندارد.
در تفسير «اطيب البيان» نيز امتياز خصوصى حضرت مريم (س) بر ديگر زنان، چگونگى زاييدن حضرت عيسى (ع) بيان شده و در سر بيان «واصطفيك على نساء العالمين» آمده است: «بيان اين جمله براى اين است كه ديگر زنى نتواند چنين دعوايى بكند و بهانه به دست بياورد». بنابراين اگر آيه داراى قيد زمانى نباشد، حضرت مريم (س) را فقط در چگونگى فرزند آوردن از همه زنان جهان ممتاز دانسته است و اين نافى برترى حضرت زهرا (س) در كمالات عاليه انسانى نيست.
پىنوشت
(1) بقره (2)، آيه 47.
پرسمان
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قرآن كريم، كلام الهى است كه معجزه جاويدان پيامبر اسلامصلى الله عليه وآله بوده و اعجاز آن داراى ابعاد مختلف است از جمله: فصاحت، بلاغت، محتوا و قوانين عالى، مطالب علمى اعجازآميز و كه مقصود از اعجاز علمى، مطالبى از قرآن است كه به علوم بشرى اشاره دارد. به طورى كه قبل از اسلام كسى از اين مطالب آگاه نبوده بلكه مدتها بعد از نزول قرآن، آن مطالب علمى كشف شده است. وجود اين گونه مطالب در قرآن، نوعى اخبار غيبى و سرّ گويى قرآن و معجزه است. مثل اشارات قرآن به نيروى جاذبه(1) مراحل خلقت انسان(2) لقاح ابرها و گياهان(3) و زوجيت عام موجودات(4).
تفسير علمى
در قرآن كريم بيش از هزار آيه به كيهانشناسى، زيستشناسى، زمينشناسى، علوم پزشكى و اشاره دارد كه براى فهم و تفسير آنها نيازمند علوم تجربى هستيم. البته در اين مورد سه شيوه وجود دارد:
الف. استخراج علوم از قرآن
ب. تحميل نظريههاى اثبات نشده علمى بر قرآن
ج. استخدام علوم در فهم قرآن.
شيوه اول و دوم غلط و موجب تفسير به رأى مىشود و شيوه سوم صحيح است و موجب فهم بهتر قرآن مىگردد.
در مواردى تفسير علمى قرآن جايز است كه:
1. ظاهر آيه شريفه قرآن بر مطلب علمى دلالت داشته باشد.
2. مطلب علمى، قطعى باشد (يعنى نظريههاى اثبات نشده علمى نباشد).
اقسام مطالب علمى قرآن
آياتى كه در قرآن به مسائل علمى اشاره دارد، سه دسته است:
1. آياتى كه اعجاز علمى قرآن را اثبات مىكند (مثل مواردى كه بيان شد).
2. آياتى كه به صورت شگفتانگيزى به مطالب علمى اشاره دارد ولى قبل از اسلام به صورت پراكنده و ديدگاههاى ضعيف در جهان مطرح بوده است (مثل اشاره قرآن به حركت زمين).
3. آياتى كه فقط اشارات علمى در بر دارد ولى اعجاز يا شگفتى علمى به شمار نمىآيد (مثل: دعوت قرآن به تفكر در مورد شتر و كوهها و).(5)(6)
پىنوشت
(1) رعد (13)، آيه 2 لقمان (31)، آيه 10.
(2) حج (22)، آيه 5 مؤمنون (23)، آيه 12.
(3) حجر (15)، آيه 22.
(4) ذاريات (51)، آيه 49.
(5) جهت آگاهى بيشتر در اين زمينه:
(6) الف. محمد على رضايى اصفهانى، درآمدى بر تفسير علمى قرآن،) انتشارات اسوه، چاپ اول، 1375) ب. همو، پژوهشى در اعجاز علمى قرآن،) انتشارات مبين (ج. همو، اشارات اعجازآميز علمى قرآن،) نشر معارف (.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بر اساس جهان بيني مكتب پيامبران الهي، با سپري شدن ايام زندگي دنيا و فرا رسيدن مرگ، روح آدمي از بدن جدا مي شود، به عالم برزخ منتقل مي گردد و در آن سرا، به حيات خويش ادامه مي دهد. اگر شخص از گروه پاكان و نيكان باشد، به پاداش اعمال خوب خود در آن عالم متنعّم است و اگر از گروه بدان و گناهكاران باشد، به كيفر كارهاي ناپسند خويش معذب خواهد بود. و اين وضع همچنان باقي و برقرار است تا زماني كه قيامت برپا گردد، مردم به فرمان الهي از قبرها بر انگيخته شوند و براي رسيدگي به حساب هاي خود در محكمة عدل الهي حضور يابند.
از قرون پيش در هندوستان و چين، نظريه اي به نام تناسخ طرح شد كه بر خلاف گفتة پيغمبران خدا، از بازگشت مجدد ارواح و بازگشت مكررشان به دنيا سخن مي گفت. اين نظريه با گذشت اعصار، رفته رفته توجه عدة زيادي از مردم جهان را به خود جلب نمود، به گونه اي كه آن را يك امر واقعي پنداشتند و حتي كساني به عنوان يك عقيدة مذهبي به آن دل بستند. و به دنبال جمع آوري دلايل و شواهد قرآني بر آمدند. در حاليكه در خلال اين مدت متمادي، دانشمندان بزرگي در نقاط مختلف جهان، اين مطلب را مورد بحث و انتقاد قرار دادند و در كتب علمي خود چندين دليل بر بطلان آن اقامه نمودند.
قائلين به تناسخ در عين اعتقاد به موضوع پاداش و كيفر، منكر معاد و رستاخيز انسان و جهانند و مي گويند، انسان ميوه اعمال تلخ و شيرين خود را در همين جهان مي چشد، زيرا اگر نيكوكار باشد روح او به بدن انسان سعادتمند و خوشبختي كه غرق در عزت و نعمت است و يا بدن حيوان مفيد و سودمندي مانند گوسفند و گاو متعلق مي گردد، در حالي كه اگر شرور و بد كار باشد، روح او به بدن انسان بد بخت و تيره روزي به سان افراد معلول و بيمار و تنگدست و يا حيوان پست و موذي مانند خوك و موش تعلق مي گيرد و پاداش و كيفر خود را در اين جهان مي بينند، جهان جانداران از نظر اين گروه، جهان توالي نفس است يعني روح ها پيوسته از بدني جدا شده و از طريق توالد و تناسل به بدنهاي ديگري خواه انسان و خواه حيوان تعلق مي گيرد.[1]
گروه معتقدين به تناسخ علاوه بر دلايل تجربي و كلامي كه براي اثبات عقيده خود اقدامه كرده اند به برخي آيات قرآن كريم نيز تمسك جسته اند كه اين آيات محدود به دو آيه 28 بقره و 27 آل عمران نمي شود بلكه شامل آيات ديگري نيز مي شود.[2]
علامه شعراني مي فرمايد: : به نظر مي رسد كه اين جماعت هندوهايي هستند كه با مسلمانان محشور و در مقام مجادله آيات قرآن را براي حجاب كردن مسلمانان شاهد بر مسحت دعوي خود مي آورند و گرنه در ميان مسلمانان تناسخي نبوده است.[3]
بررسي تك تك آيات شريفه و ابطال عقيده اصحاب تناسخ به صورت مفصل از عهدة اين پاسخ خارج است ولي براي روشن شدن سستي اين تمسك به توضيح دو آيه كه در سؤال ذكر شده مي پردازيم:
1. آيات 28 بقره و 27 آل عمران هيچ دلالتي بر مسئله تناسخ و بازگشت ارواح نمي كند، بلكه موضوع آيات فوق براي كساني است كه خدا را انكار مي كنند.
2. اساس تناسخ را دو چيز تشكيل مي دهد:
الف) وجود دو بدن: بدني كه روح و نفس از آن مسلخ شود و بدني كه روح پس از مفارقت،به آن تعلق گيرد، حالا اين بدن دوم سلول نباتي و نطفه حيواني باشد و يا جنين انساني و يا يك حيوان كامل .
ب) واپسگرايي نفس، و انحطاط آن از كمال پيشين به درجه پست تر، همچنان كه اين مسئله آنگاه كه به سلول نباتي يا نطفه حيواني يا جنين انساني تعلق گيرد، تحقق پيدا مي كند.[4]
ولي در اين دو آيه هيچ يك از دو شرط محقق نيست، نه از تعدد بدن خبري هست و نه از نزول نفس از كمال خود به مقام پست تر. بلكه موضوع آيات همان يك بدن است با چندين بار مردن و زنده شدن، در آية 28 بقره براي اثبات وجود خدا از نقطه اي شروع كرده كه براي احدي جاي انكار باقي نمي گذارد و آن مسئله پيچيدة حيات و زندگي است.
نخست مي گويد: «چگونه شما خدا را انكار مي كنيد در حالي كه اجسام بي روحي بوديد و او شما را زنده كرد و لباس حيات بر تنتان پوشانيد» پس از ياد آوري اين نعمت، دليل آشكار ديگري را ياد آور مي شود كه آن مسأله «مرگ» است و مي گويد: «سپس شما را مي ميراند» قرآن پس از ذكر اين دو دليل روشن بر وجود خدا و آماده ساختن روح انسان براي مسائل ديگر در دنبالة اين بحث به ذكر مسأله معاد و زنده شدن پس از مرگ پرداخته، مي گويد: «سپس بار ديگر شما را زنده مي كند.» در پايان آيه مي فرمايد: «سپس به سوي او بازگشت مي كنيد» مقصود از رجوع به سوي پروردگار همان بازگشت به سوي نعمتهاي خداوند مي باشد.[5]
اين آيه، هيچگونه دلالتي بر تناسخ ندارد و نمي تواند مستمسكي براي قائلين به تناسخ واقع شود، زيرا عقيده مندان به تناسخ چنين مي پندارند كه روح انسان بعد از مرگ در همين دنيا به بدن انسان و يا حيوان ديگر حلول مي كند اما آيه صريحاً مي گويد: بعد از مرگ، يك حيات بيش نيست و طبعاً اين حيات همان زندگي در رستاخيز و قيامت است و به تعبير ديگر آيه مي گويد: شما مجموعاً دو حيات و مرگ داشته و داريد، نخست مرده بوديد (در عالم موجودات بي جان قرار داشتيد) خداوند شما را زنده كرد، سپس مي ميراند و بار ديگر زنده مي كند، اگر تناسخ صحيح بود تعداد حيات و مرگ انسان بيش از دو حيات و مرگ بود.[6]
در آيه 27 آل عمران خداوند مي فرمايد: «خداوند زنده را از مرده و مرده را از زنده بيرون مي آورد» اين تعبير در چندين آيه از قرآن به چشم مي خورد، منظور از بيرون آوردن «زنده» از مرده همان پيدايش حيات از موجودات بي جان است، زيرا مي دانيم آن روز كه زمين آماده پذيرش حيات شد، موجودات زنده از مواد بي جان به وجود آمدند، از اين گذشته دائماً در بدن ما و همة موجودات زندة عالم، مواد بي جان، جزو سلولها شده، تبديل به موجودات زنده ميگردند. پيدايش مردگان از موجودات زنده، نيز دائماً در مقابل چشم ما مجسم است. در حقيقت اين آيه اشاره به قانون تبادل دائمي مرگ و حيات است كه عمومي ترين و پيچيده ترين و در عين حال جالبترين قانون است كه بر ما حكومت مي كند.[7]
افزون بر اين مطالب، تناسخ از نظر عقلي هم قابل پذيرش نيست كه در جاي خودش بيان گرديده است و چيزي كه عقلاً محال باشد، ممكن نيست آيه اي از قرآن كريم دلالتي بر صحت آن داشته باشد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تفسير الميزان، ذيل آيات ياد شده.
2. معاد انسان و جهان، استاد سبحاني.
3. معاد از نظر روح و جسم: محمد تقي فلسفي.
4. مجموعة آثار ج 6 و 4، استاد شهيد مطهري.
5. منشور جاويد، ج نهم، استاد سبحاني.
[1] . سبحاني، جعفر، معاد انسان و جهان، نشر مجلة مكتب اسلام،1373، ج2، ص184.
[2] . نساء/56، سجده/20، انعام/38، غافر/11، دخان/56.
[3] . اقتباس از ديواني، امير،حيات جاودانه، ناشر معاونت امور اساتيد و دروس معارف اسلامي، چاپ اول، 76، ص167.
[4] . سبحاني، جعفر، منشور، جاويد، انتشارات توحيد، چاپ اول، 1369، ج9، ص 204.
[5] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، ناشر دار الكتب الاسلاميه، چاپ بيست و پنجم، ج1، ص161، 1369.
[6] . تفسير نمونه، ج1، ص 164.
[7] . تفسير نمونه، ج 2، ص 370.
|
|
|
|
1 2 3 ->
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9000 سوال |
:تعداد سوالات |
|
282 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|