|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های اوصاف قرآن |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مفسّران و دانشمندان علوم قرآن در باب تعداد عنوان هايي كه در قرآن آمده و اين كتاب را توصيف ميكنند و بيشتر با تعبير اسامي قرآن از اين عنوان ها ياد ميكنند، آراي مختلفي دارند. برخي شمار آنها را بيش از نود عنوان دانستهاند.[1] و جمعي ديگر عنوان هاي زيادي را يادآور شدهاند.[2]
در قرآن مجيد بيش از چهل عنوان مستقل به اين كتاب گرانمايه اطلاق شده مقصود از عناوين مستقل واژههايي هستند كه به خودي خود و بدون آنكه صفت واژهي ديگري قرار گيرند، بر قرآن اطلاق شده است:
1 ـ كتاب[3] كتاب در كاربرد رايج آن به معناي نوشتن و نيز نوشته به كار ميرود و منظور خداوند از واژهي كتاب در مورد قرآن، معناي اخير (نوشته) است. دليل اطلاق آن بر قرآن را بعضي به اعتبار اينكه شأن قرآن به گونهاي است كه نوشتني است، و يا اينكه در «لوح محفوظ» نوشته شده است، دانستهاند. و برخي به اعتبار معناي اصلي كتاب كه به معناي گردآوردن است، و در قرآن نيز چون انواع داستانها و نشانهها و احكام به طرق ويژهاي گرد آمده است، به اين اعتبار دانستهاند.
2 ـ صحف: (بيّنه، 2) صحف جمع صحيفه است، منظور از صحيفه، الواحي نوراني و غير مادي است كه مفاد وحي بر آن ثبت است، و قرآن كريم چنين ميباشد.
3 و 4 ـ حديث و احسن الحديث: (كهف، 6) و (زمر، 23) «حديث» در هنگامي كه در مورد قرآن به كار ميرود، به معني «سخن» و «احسن الحديث» به معني «بهترين سخن» است.
5 ـ قول: (مؤمنون، 68) «قول» به معني روشن است.
6 و 7 ـ كلام الله و كلمات الله: (بقره، 75) و (كهف، 27) معناي اين دو صفت يا اسم نيز، روشن است.
8 ـ قرآن: (بقره، 185) «قرآن» در لغت به معناي «خواندني» است. اين واژه در آغاز به صورت وصف در مورد اين كتاب آسماني به كار رفته، ولي تدريجاً جنبهي عَلَميت پيدا كرده است. ظاهراً در اطلاق كلمهي «قرآن» بر اين كتاب، عنايتي جز اينكه الفاظي است خواندني، منظور نيست.
9 و 10 ـ تنزيل و منزّل : (شعراء، 192) (شعراء، 114) «تنزيل» و «منزّل» به معني «نازل شده» است؛ و اين وصف به دليل اين است كه قرآن از طرف خداوند متعال بر قلب پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نازل شده، و در واقع از مقام علم الهي به مرحلهي الفاظ و مفاهيم بشري تنزّل يافته است.
11 ـ آيات: (آل عمران، 58) آيات جمع آيه، به معناي نشانه و علامت روشن و گويا است؛ و آيات الهي اموري هستندكه به وجود آفريدگار، قدرت، حكمت، عظمت و ساير صفات علياي او گواهي ميدهند؛ و از اين رو در مورد همهي آفريدگان، قابل استعمال است. و قرآن كريم نيز يكي از نشانههاي عظيم الهي است و به لحاظ قطعات و جملاتش، «آيات الله» به صورت جمع بر آن اطلاق شده است.
12، 13، 14 ـ حق و حقّ اليقين و صدق: (بقره، 26) (حاقه، 51) (زمر، 32) يكي از مواردي كه حق به كار برده ميشود، در معناي كلام يا اعتقاد و يا ادعاي مطابق با واقع و (تقريباً مترادف با صدق) به كار ميرود.
استعمال حق در مورد قرآن، يا به لحاظ حقايقي است كه از آنها حكايت ميكند؛ و يا به لحاظ درست بودن ادّعايش كه از طرف خدا نازل شده است.
15 ـ علم: (بقره، 120) قرآن مصداقي از علم و يا سبب حصول علم ميباشد.
16 ـ برهان: (نسا، 173) «برهان» يعني دليل روشني كه جاي شك و شبههاي باقي نگذارد.
17، 18، 19 و 20 ـ بيان، تبيان، بيّنه و بيّنات: (آل عمران، 138) (نمل، 89) (انعام، 157) (بقره، 185) «بيان» به معناي واضح و روشن شدن است و به معناي روشن كردن و روشن كننده نيز استعمال ميشود.
«تبيان» يعني روشن كردن، «بيّنه» يعني روشن كننده. اطلاق بيان و تبيان بر قرآن بدين لحاظ است كه اين كتاب همهي حقايقي را كه لازم است، بشر از آنها آگاه باشد؛ و بدون آگاهي از آنها نميتواند راه سعادت را بپيمايد، روشن کرده است.
21، 22 ـ بلاغ و بالغة: (ابراهيم، 52) (قمر، 5) كلمهي «بلاغ» به معناي «ابلاغ» يعني رساندن پيام به طور كامل و رسا و يا به معناي «كفايت» استعمال ميشود. و مقصود از بالغه در آيه «حكمة بالغة فما تغن النذر» (قمر، 5) كه صفت حكمت قرار گرفته، يا به لحاظ بيان رساي قرآن است كه در اداي مطالب به گوياترين بيان، معارف خود را بيان ميكند، و يا به لحاظ محتواي آن است كه در نهايت صواب و درستي ميباشد.
23 ، 24 ـ حكمت، حكم: (بقره، 129) (رعد، 37) براي حكم در آيه مورد نظر دو معناي متفاوت ذكر شده است: نخست آنكه حكم به معناي دستورالعمل قطعي و قضاوت مخصوص امور مورد اختلاف باشد، و به لحاظ آنكه قرآن مجيد مشتمل بر احكام الزامي است؛ و بين مردم به ويژه در امور مورد اختلاف قضاوت ميكند، حكم ناميده شده است. دوم آنكه حكم به معناي حكمت باشد و بر قرآن به خاطر اشتمال بر معارف الهي و روشن كننده «حكم» اطلاق شده است.
25، 26، 27 ـ فرقان، تفصيل، مفصّل: (فرقان، 1) (انعام، 114) (يونس، 37) ماده (فرق و فصل) به معناي جدا كردن و تميز دادن است، و «فرقان» مصدر يا اسم مصدر است و در دلالت بر اين معني رساتر است.
29 ـ نور: (نساء، 174) ظاهراً اطلاق «نور» بر قرآن به اين لحاظ است كه راه سعادت انسان را روشن ميكند، و او را از حقايق هستي آگاه مي سازد. و ممكن است به لحاظ حقيقت متعاليهي آن باشد كه از سرچشمهي بينهايت نور يعني خداي متعال صادر شده است.
30 ـ بصائر: (انعام، 104) «بصائر» جمع بصيرت به معناي بينش است؛ و بر چيزهايي كه موجب بينش عقل و دل ميشود. مانند دليل و پند اطلاق ميگردد. آيات قرآن به انسان امكان ميدهد كه راه راست را ببيند، و چشم دل را بينا مي سازد.
31 ـ هدي: (جاثيه، 11) اين وصف خصوصيّت راهنما بودن قرآن در سير انسان به هدف نهايياش يعني قرب به خدا را مي رساند.
32، 33 و 34 ـ ذكر، ذكري، تذكره: (حجر، 6) (انعام، 90) (طه، 3) ذكر به معناي ياد كردن و به ياد داشتن است؛ و همچنين بر چيزي كه موجب يادآوري و عبرت و پند گرفتن شود، نيز اطلاق ميگردد. (ذكري و تذكره) نيز از همين ماده و به معناي يادبود و يادآوري است. اطلاق ذكر بر قرآن يا به اين مناسبت است كه مردم را به ياد خدا، يا همهي آنچه را كه بايد به ياد داشت، مي اندازد. و يا به لحاظ يادآوري و نقل داستان پيشينيان و مواعظ و اندرزهاي آنان است.
34 ـ موعظه: (آل عمران، 138) موعظه در حقيقت عبارت است از چيزي كه موجب رقّت و نرمي دل ميشود، آن را به سوي خدا و پذيرفتن حق مايل ساخته، از سركشي و عصيان بازميدارد.
35 ـ 38 ـ بشير، بشري، نذير، عذر و نذر: (فصّلت، 4) (احقاف، 12) ( مرسلات، 6) «بشري» به معناي مژده و خبر شاديبخش است، و آورندهي آن را «بشير» گويند. و «انذار» خبر دادن از چيز ترسآوري است كه بتوان از آن تحفّظ و خودنگه داري كرد. «نذير» به معناي «انذار» و نيز به معناي «منذر» (بيم دهنده) استعمال ميشود. و «نُذر» نيز مصدر و به معناي «انذار » است. اطلاق «بشير» و «نذير» بر قرآن به اين لحاظ است كه مشتمل بر خبرهاي شادكننده، و خبرهاي ترسآور است. «عذر» مصدر است و به معني «عذر آوردن» و «معذور داشتن» آمده است. مقصود از اطلاق «عذر» بر قرآن آن است كه خداوند با فرو فرستادن قرآن اتمام حجّت ميكند. يا براي بندگان با ايمان خويش عذري قرار داده كه با عمل به آن در پيشگاه خداوند معذور خواهند بود.
39 ـ شفاء: (يونس، 57) اطلاق «شفاء» بر قرآن مجيد به لحاظ درمان كردن بيماريهاي معنوي انسان ميباشد.[4]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1ـ جلالالدين السيوطي، الاتقان في علوم القرآن.
2ـ بدرالدين، البرهان في علوم القرآن.
3ـ محمّد تقي مصباح يزدي، قرآن شناسي.
4ـ محمّد بن عبدالرحيم النهاوندي نفحات الرحمان في تفسير القرآن، تبيين الفرقان، تهران: مطبعة علمي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. زركشي، بدرالدين محمد، البرهان في علوم القرآن، بيروت، دارالفكر، چاپ اول، 1408 ق، ج 1، ص 343.
[2]. ابوجعفر محمد طوسي، التبيان الجامع لعلوم القرآن، قم، مكتب الاعلام اسلامي، چاپ اول، 1049، ج 1، ص 19 ـ 17.
[3]. حجر/1.
[4] ـ بيشتر اين مطالب از كتاب قرآنشناسي تأليف استاد محمد تقي مصباح يزدي استفاده شده است.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
صفت «رحمان» اشاره به رحمت عام خداوند است كه شامل؛ دوست و دشمن، مؤمن و كافر و... ميباشد و همه بندگان از مواهب گوناگون حيات بهرهمندند.
و صفت «رحيم» اشاره به رحمت خاص پروردگار است كه ويژه بندگان مطيع و صالح و فرمانبردار است. همچنين صفت «رحمان» در همه جاي قرآن به صورت مطلق بيان شده است، كه نشانه عموميت است، در حالي كه صفت «رحيم» گاهي به صورت مقيد ذكر شده، كه دليل بر خصوصيت آن است.
مانند: «و كان بالمؤمنين رحيماً»[1] و گاهي هم به صورت مطلق آمده، مانند: بسم الله الرحمن الرحيم.
در روايتي از امام صادق ـ عليه السّلام ـ آمده كه فرمود: و الله اله كل شيء الرحمان بجميع خلقه، الرحيم بالمؤمنين خاصه؛ خداوند معبود همه چيز است، نسبت به تمام مخلوقاتش رحمان و نسبت به خصوص مؤمنان رحيم است.[2]
علاوه بر آن، رحمان را صيغه مبالغه دانستهاند كه خود دليل ديگري بر عموميت رحمان است. و «رحيم» را صفت مشبهه كه نشانه ثبات و دوام است كه ويژه مؤمنان است.
همچنين، رحمان از اسماء مختص به خداوند است، و در مورد غير او به كار نميرود. در حالي كه رحيم هم براي خدا و هم براي غير خدا به كار ميرود. امام صادق ـ عليه السّلام ـ فرمودند: الرحمان اسم خاص بصفة عام و الرحيم اسم عام بصفة خاصة. رحمان اسم خاص است، امّا صفت عام دارد؛ ولي رحيم، اسم عام است به صفت خاص».[3]
با اين مقدمه ميتوان گفت: در آغاز همه كار لازم است از صفتي استمداد كنيم كه آثارش بر سراسر جهان پرتو افكن است، همه موجودات را فراگرفته، و گرفتاران را در لحظات بحراني نجات بخشيده است. «و رحمتي وسعت كل شيء»[4] رحمت من همه چيز را فرا گرفته است. «ربنا وسعت كل شيء رحمة»[5] خدايا! رحمت خود را بر همه چيز گستردهاي.
و پيامبران نيز براي نجات خود از چنگال حوادث به دامن رحمت خدا چنگ ميزدند، قوم حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ براي نجات از چنگال فرعونيان، ميگويند: «و نجنا برحمتك»[6] خدايا ما را به رحمت خود رهايي بخش. بنابراين در مورد آغاز كارها به هنگامي كه ميخواهيم به نام خداوند شروع كنيم، بايد دست به دامن واسعه او بزنيم؛ هم رحمت عام و هم رحمت خاصش. لذا بسم الله با صفت رحمان و رحيم مزين شده است.
آيا براي پيشرفت در كارها و پيروزي بر مشكلات صفتي مناسبتر از اين صفات ميباشد؟[7]
لذا اين دو صفت نسبت به ديگر صفات خداوند داراي عموميت و شمول بيشتري هستند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. پرتوي از قرآن؛ محمود طالقاني، ج1، ص 23.
2. تفسير حمد؛ امام خميني (ره).
3. التبيان، في تفسير القرآن؛ محمد بن حسن معروف به شيخ طوسي، ج1، ص 24.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . احزاب/ 43.
[2] . طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان، قم، انتشارات اسراء، ج1، ص 23، ذيل سوره حمد، به نقل از كافي، و توحيد صدوق.
[3] . طبرسي، مجمع البيان، بيروت، دارالمعرفه، چاپ اول، 1406 هـ ق، ج 1، ص 21.
[4] . اعراف/ 156.
[5] . مؤمن/ 7.
[6] . يونس/ 86.
[7] . ر.ك: مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1365، ج 1، ص 20 ـ 26.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
خداوند متعال، داراي صفاتي از قبيل علم، قدرت اراده، حيات، رازقيّت، خالقيت و تكلم است؛ ليكن صفت متكلم بودن خداوند، اولين صفتي بوده است كه در بين مسلمانان مورد بحث و گفتوگو واقع شده، و باعث تقسيم مسلمانان به دو فرقه ي اشعري و غير اشعري (شامل عدليه و معتزله) شده است، و به جهت قدمت همين بحث، علم اصول دين را علم كلام نيز ناميده اند.
متكلم بودن خداوند
در اصل اتصاف خداوند متعال به صفت تكلم كه از صفات جماليه ي اوست، هيچ كس از مسلمين ترديدي ندارد. اين مسئله از ضروريات دين اسلام است و قرآن و سنت بر اين امر دلالت دارد؛ و خداوند متعال در قرآن مي فرمايد: (و كلّم اللّه موسي تكليماً)؛[1] «خداوند متعال با حضرت موسي سخن گفت» اما كلام الهي، آيا همين الفاظ مركب از حروف است كه حادث مي شود، و به وجود مي آيد؟ يا معناي امري است نفساني و معنوي كه جزء صفات خداوند است، و هميشه با خداوند بوده، و به اصطلاح قديم است؟ اشاعره قائل اند به اين كه كلام الهي امري معنوي و نفساني است؛ و غير اشاعره آن را مركب از حروف مي دانند.
تاريخچه ي بحث از حدوث و قدمت قرآن
قديم و حادث، دو معنا دارد: 1 ـ قديم در اصطلاح اهل معقول و كلام و فلسفه كه عبارت است از موجودي كه پيش از او موجود ديگري نباشد؛ يا پيش از وجود، معدوم نبوده است؛ و حادث خلاف اين مسئله است.
2 ـ قديم در عرف مردم: و آن عبارت است از آن چه كه زمان بسيار بر او گذشته باشد، بيش از موجود ديگر؛ و حادث آن كه زمان كم تر بر او گذشته باشد.[2]
محل بحث از قدمت و حدوث قرآن، معناي اول است. و بايد دانست كه تمام موجودات يا حادث اند يا قديم؛ و اين دو صفت در يك موجود جمع نمي شود، و هر دو نيز از يك موجود، نفي و سلب نمي شود؛ يعني نمي توان گفت هم حادث است و هم قديم؛ و نمي توان گفت نه حادث است، نه قديم.
اما تاريخچه ي بحث:[3] گروهي از متكلمانِ صدر اسلام، بر آن بودند كه چون قرآن بسيار مكرم و معظم است، و بايد آن را به غايت تجليل كرد؛ و هر چه در اين زمينه مبالغه شود، مطابق سليقه ي عامه ي مردم، بهتر است؛ از جمله اگر بگوييم: قرآن قديم است مانند خداوند، به ذهن آنان ملايم تر است، تا آن كه بگوييم: حادث است؛ چنان كه اگر درباره ي پيغمبر ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ بگوييم: اولين مخلوق است، بيش تر تعظيم كرده ايم، تا اين كه بگوييم: حادث است. لاجَرَم كلام قديم را عوام پسنديدند، و معتزله از قبول آن سرباز زدند، و به فسق و بدعت متهم گشتند؛ و بسياري به جرم اعتقاد به خلق قرآن، (حدوث) شكنجه ديدند، و بسياري مطرود شدند، و بعضي كشته گشتند.
پس از آن كه علما نظر كردند و آن را باطل و غير معقول يافتند، و نتوانستند مخالفت سلف كنند، براي توجيه سخن باطل اسلاف، به تكلّف افتادند كه كلام، عبارت از الفاظ متدرج الحصول نيست كه امري است حادث، بلكه معنايي است الهي و نفساني و معنوي و از صفات خداوند، مانند علم و قدرت. و تا خدا بود، قرآن هم از صفات او بود و كلام آن است و اين الفاظ، تعبيري است از آن كلام و كلامِ نفساني، معنايي است غير صفات ديگر خداوند؛ از قبيلِ حيات، قدرت، اراده و... و غير علم، به مدلول لفظ و غير تخيل الفاظ.
قدمت قرآن و پيوستگي آن با كلام نفسي
از بيانات اشعري معلوم شد كه اثبات قدمت قرآن بستگي به اثبات كلام نفسي براي خداوند متعال دارد؛ و حدوث آن بستگي به عدم اثبات كلام نفسي؛ بنابراين، بايد ادله ي اثبات كلام نفسي را بررسي كنيم. به ناچار ابتدا به تعريف كلام و سپس بررسي ادله مي پردازيم.
تعريف كلام: علامه ي حلّي در تعريف كلام مي فرمايد: «فحد الكلام: هو ما انتظم من الحروف المسموعه»؛ كلام آن است كه از حروفِ شنيده شده، تشكيل گردد.[4]
و خواجه نصيرالدين طوسي مي فرمايد: «ولا يعقل غيره»؛ كلامي غير از كلام لفظي، قابل تعقل نمي باشد. [5]
ادله ي اشاعره: اشاعره گويند: كلام، اين الفاظ مركبه از حروف نمي باشد، و ايجاد كننده ي صوت را متكلم نمي گويند. و بعضي به قول اخطل ـ شاعر نصراني ـ تمسك كرده اند كه گفته:
ان الكلام لفي الفواد و انما جعل اللسان علي الفواد دليلا
ردّ ادله ي اشاعره: اولا: كلام در عرفِ عُقلا عبارت است از حروف و اصوات مركبه كه مفهم معاني مقصوده باشند؛ يعني الفاظي كه دلالت بر مقصود نمايند.
ثانياً: اگر كلام، غير از اين الفاظِ مركبه از حروف باشد، اين الفاظ و حروف مسموع، تعبيري از آن كلام معنوي و نفسي باشد، و آن كلام نفسي و معنوي و الهي، صفتي از صفات خداوند مانند عالم و قادر و... بوده و قديم باشد، و قائم به ذات الهي، اشكال معروف بر زائد و قديم دانستن ساير صفات ثبوته وارد مي شود كه عبارت باشد، از لزوم تعدد قدما و مركب بودن خداوند متعال از ذات و صفات و احتياج داشتن ذات به صفات.
اما تمسك به قول شاعر: اولا، از كجا بدانيم كه اخطل ـ جاهل نصراني ـ كلام نفساني (مقصود) اشاعره را قصد نموده باشد؟ شايد مراد او از آن چه در دل است، معنا است؛ يعني كلام در حقيقت همان معناي كلام است كه در اين صورت، ما هم قبول داريم؛ ولي آن ديگري كلام نفسي مقصود اشاعره نمي باشد كه امري است بسيط و قائم به ذات الهي و قديم؛ در حالي معناي كلام لفظي مانند خود كلام لفظي، داراي اقسام از قبيل نامفهوم انشا است و انشا نيز شامل امر و نهي و... است.
به هر حال، اگر مراد از كلام نفسي، علم حق تعالي كه به آن كلام (معنا) تعلق گرفته است، باشد؛ اين برگشت به صفت عالم مي كند. و اگر مراد قدرت خداوند بر ايجاد آن معاني در محل و موقع خود است، مرجعش به صفت قادر است. و حال آن كه اشاعره مي گويند: كلام نفسي غير از علم و قدرت است، و معناي قابل فهم ديگري هم براي كلام نفسي متصور نمي باشد، تا بگوييم: مراد اشاعره آن است. و به فرموده ي خواجه نصير الدين «و عموميّة قدرته تدل علي ثبوت الكلام و النفساني غير معقول». يعني قدرت مطلقه ي خداوند، دلالت بر ثبوت صفت تكلم (كلام) براي خداوند مي كند، و كلام نفسي هم غير معقول است؛ بنابراين، كلام الهي هم مانند كلام عقلا، مركب از حروف و اصوات است؛ و خداي تعالي گرچه آلت تنفس و حلقوم و لب و دندان و آلت تقطيع حروف را ندارد، اما قدرت دارد اين اصوات را در جايي ايجاد كند؛ چنان كه ايجاد كلام در كوه طور و درخت براي حضرت موسي نمود.
بنابراين، تكلم الهي، فعلي از افعال الهي و صفتي است حادث و قائم به جسمي كه خداوند، كلام را در آن جسم ايجاد مي فرمايد. قرآن نيز كه كلام الهي است، امري حادث است نه قديم.
و دليل بر حدوث صفت تكلم اين كه تكلم، فعلي از افعال الهي است و افعال خداوند همه مسبوق به عدم است؛ مثل خلقت، روزي دادن، ميراندن، بچه دادن به كسي. و به طور كلي، تمام صفات فعليه، اموري حادث اند؛ به خلاف صفات ذاتيه ي خداوند مثل علم و قدرت و... كه عين ذات اند و غير حادث. اما در مورد اين كه ايجاد كننده ي صوت را متكلم نمي گويند، بطلانش واضح است و مورد نقض دارد؛ زيرا به ايجاد كننده ي اشيا، صفت خالق بودن اطلاق مي شود.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. البيان في تفسير القرآن، سيد ابوالقاسم خوئي، ص ص 431 تا 440.
2. ترجمه ي ملل و نحل شهرستاني، ج 1، ص ص 123 ـ 124.
3. كلم الطيب در تقرير عقايد اسلام، عبدالحسين طيب، ص ص 62 ـ 65.
4. آموزش فلسفه، محمد تقي مصباح يزدي، ج 2، ص 389.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . نساء/ 103.
[2] . شعراني، كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، ص 51.
[3] . اين قسمت از علامه شعراني نقل شده است.
[4] . كشف المراد، ص 170.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
خداوند متعال، داراي صفاتي از قبيل علم، قدرت اراده، حيات، رازقيّت، خالقيت و تكلم است؛ ليكن صفت متكلم بودن خداوند، اولين صفتي بوده است كه در بين مسلمانان مورد بحث و گفتوگو واقع شده، و باعث تقسيم مسلمانان به دو فرقه ي اشعري و غير اشعري (شامل عدليه و معتزله) شده است، و به جهت قدمت همين بحث، علم اصول دين را علم كلام نيز ناميده اند.
متكلم بودن خداوند
در اصل اتصاف خداوند متعال به صفت تكلم كه از صفات جماليه ي اوست، هيچ كس از مسلمين ترديدي ندارد. اين مسئله از ضروريات دين اسلام است و قرآن و سنت بر اين امر دلالت دارد؛ و خداوند متعال در قرآن مي فرمايد: (و كلّم اللّه موسي تكليماً)؛[1] «خداوند متعال با حضرت موسي سخن گفت» اما كلام الهي، آيا همين الفاظ مركب از حروف است كه حادث مي شود، و به وجود مي آيد؟ يا معناي امري است نفساني و معنوي كه جزء صفات خداوند است، و هميشه با خداوند بوده، و به اصطلاح قديم است؟ اشاعره قائل اند به اين كه كلام الهي امري معنوي و نفساني است؛ و غير اشاعره آن را مركب از حروف مي دانند.
تاريخچه ي بحث از حدوث و قدمت قرآن
قديم و حادث، دو معنا دارد: 1 ـ قديم در اصطلاح اهل معقول و كلام و فلسفه كه عبارت است از موجودي كه پيش از او موجود ديگري نباشد؛ يا پيش از وجود، معدوم نبوده است؛ و حادث خلاف اين مسئله است.
2 ـ قديم در عرف مردم: و آن عبارت است از آن چه كه زمان بسيار بر او گذشته باشد، بيش از موجود ديگر؛ و حادث آن كه زمان كم تر بر او گذشته باشد.[2]
محل بحث از قدمت و حدوث قرآن، معناي اول است. و بايد دانست كه تمام موجودات يا حادث اند يا قديم؛ و اين دو صفت در يك موجود جمع نمي شود، و هر دو نيز از يك موجود، نفي و سلب نمي شود؛ يعني نمي توان گفت هم حادث است و هم قديم؛ و نمي توان گفت نه حادث است، نه قديم.
اما تاريخچه ي بحث:[3] گروهي از متكلمانِ صدر اسلام، بر آن بودند كه چون قرآن بسيار مكرم و معظم است، و بايد آن را به غايت تجليل كرد؛ و هر چه در اين زمينه مبالغه شود، مطابق سليقه ي عامه ي مردم، بهتر است؛ از جمله اگر بگوييم: قرآن قديم است مانند خداوند، به ذهن آنان ملايم تر است، تا آن كه بگوييم: حادث است؛ چنان كه اگر درباره ي پيغمبر ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ بگوييم: اولين مخلوق است، بيش تر تعظيم كرده ايم، تا اين كه بگوييم: حادث است. لاجَرَم كلام قديم را عوام پسنديدند، و معتزله از قبول آن سرباز زدند، و به فسق و بدعت متهم گشتند؛ و بسياري به جرم اعتقاد به خلق قرآن، (حدوث) شكنجه ديدند، و بسياري مطرود شدند، و بعضي كشته گشتند.
پس از آن كه علما نظر كردند و آن را باطل و غير معقول يافتند، و نتوانستند مخالفت سلف كنند، براي توجيه سخن باطل اسلاف، به تكلّف افتادند كه كلام، عبارت از الفاظ متدرج الحصول نيست كه امري است حادث، بلكه معنايي است الهي و نفساني و معنوي و از صفات خداوند، مانند علم و قدرت. و تا خدا بود، قرآن هم از صفات او بود و كلام آن است و اين الفاظ، تعبيري است از آن كلام و كلامِ نفساني، معنايي است غير صفات ديگر خداوند؛ از قبيلِ حيات، قدرت، اراده و... و غير علم، به مدلول لفظ و غير تخيل الفاظ.
قدمت قرآن و پيوستگي آن با كلام نفسي
از بيانات اشعري معلوم شد كه اثبات قدمت قرآن بستگي به اثبات كلام نفسي براي خداوند متعال دارد؛ و حدوث آن بستگي به عدم اثبات كلام نفسي؛ بنابراين، بايد ادله ي اثبات كلام نفسي را بررسي كنيم. به ناچار ابتدا به تعريف كلام و سپس بررسي ادله مي پردازيم.
تعريف كلام: علامه ي حلّي در تعريف كلام مي فرمايد: «فحد الكلام: هو ما انتظم من الحروف المسموعه»؛ كلام آن است كه از حروفِ شنيده شده، تشكيل گردد.[4]
و خواجه نصيرالدين طوسي مي فرمايد: «ولا يعقل غيره»؛ كلامي غير از كلام لفظي، قابل تعقل نمي باشد. [5]
ادله ي اشاعره: اشاعره گويند: كلام، اين الفاظ مركبه از حروف نمي باشد، و ايجاد كننده ي صوت را متكلم نمي گويند. و بعضي به قول اخطل ـ شاعر نصراني ـ تمسك كرده اند كه گفته:
ان الكلام لفي الفواد و انما جعل اللسان علي الفواد دليلا
ردّ ادله ي اشاعره: اولا: كلام در عرفِ عُقلا عبارت است از حروف و اصوات مركبه كه مفهم معاني مقصوده باشند؛ يعني الفاظي كه دلالت بر مقصود نمايند.
ثانياً: اگر كلام، غير از اين الفاظِ مركبه از حروف باشد، اين الفاظ و حروف مسموع، تعبيري از آن كلام معنوي و نفسي باشد، و آن كلام نفسي و معنوي و الهي، صفتي از صفات خداوند مانند عالم و قادر و... بوده و قديم باشد، و قائم به ذات الهي، اشكال معروف بر زائد و قديم دانستن ساير صفات ثبوته وارد مي شود كه عبارت باشد، از لزوم تعدد قدما و مركب بودن خداوند متعال از ذات و صفات و احتياج داشتن ذات به صفات.
اما تمسك به قول شاعر: اولا، از كجا بدانيم كه اخطل ـ جاهل نصراني ـ كلام نفساني (مقصود) اشاعره را قصد نموده باشد؟ شايد مراد او از آن چه در دل است، معنا است؛ يعني كلام در حقيقت همان معناي كلام است كه در اين صورت، ما هم قبول داريم؛ ولي آن ديگري كلام نفسي مقصود اشاعره نمي باشد كه امري است بسيط و قائم به ذات الهي و قديم؛ در حالي معناي كلام لفظي مانند خود كلام لفظي، داراي اقسام از قبيل نامفهوم انشا است و انشا نيز شامل امر و نهي و... است.
به هر حال، اگر مراد از كلام نفسي، علم حق تعالي كه به آن كلام (معنا) تعلق گرفته است، باشد؛ اين برگشت به صفت عالم مي كند. و اگر مراد قدرت خداوند بر ايجاد آن معاني در محل و موقع خود است، مرجعش به صفت قادر است. و حال آن كه اشاعره مي گويند: كلام نفسي غير از علم و قدرت است، و معناي قابل فهم ديگري هم براي كلام نفسي متصور نمي باشد، تا بگوييم: مراد اشاعره آن است. و به فرموده ي خواجه نصير الدين «و عموميّة قدرته تدل علي ثبوت الكلام و النفساني غير معقول». يعني قدرت مطلقه ي خداوند، دلالت بر ثبوت صفت تكلم (كلام) براي خداوند مي كند، و كلام نفسي هم غير معقول است؛ بنابراين، كلام الهي هم مانند كلام عقلا، مركب از حروف و اصوات است؛ و خداي تعالي گرچه آلت تنفس و حلقوم و لب و دندان و آلت تقطيع حروف را ندارد، اما قدرت دارد اين اصوات را در جايي ايجاد كند؛ چنان كه ايجاد كلام در كوه طور و درخت براي حضرت موسي نمود.
بنابراين، تكلم الهي، فعلي از افعال الهي و صفتي است حادث و قائم به جسمي كه خداوند، كلام را در آن جسم ايجاد مي فرمايد. قرآن نيز كه كلام الهي است، امري حادث است نه قديم.
و دليل بر حدوث صفت تكلم اين كه تكلم، فعلي از افعال الهي است و افعال خداوند همه مسبوق به عدم است؛ مثل خلقت، روزي دادن، ميراندن، بچه دادن به كسي. و به طور كلي، تمام صفات فعليه، اموري حادث اند؛ به خلاف صفات ذاتيه ي خداوند مثل علم و قدرت و... كه عين ذات اند و غير حادث. اما در مورد اين كه ايجاد كننده ي صوت را متكلم نمي گويند، بطلانش واضح است و مورد نقض دارد؛ زيرا به ايجاد كننده ي اشيا، صفت خالق بودن اطلاق مي شود.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. البيان في تفسير القرآن، سيد ابوالقاسم خوئي، ص ص 431 تا 440.
2. ترجمه ي ملل و نحل شهرستاني، ج 1، ص ص 123 ـ 124.
3. كلم الطيب در تقرير عقايد اسلام، عبدالحسين طيب، ص ص 62 ـ 65.
4. آموزش فلسفه، محمد تقي مصباح يزدي، ج 2، ص 389.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . نساء/ 103.
[2] . شعراني، كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، ص 51.
[3] . اين قسمت از علامه شعراني نقل شده است.
[4] . كشف المراد، ص 170.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
يكي از مهمترين و بحث بر انگيزترين جريانهاي فكري و عقيدتي در دوران امام هادي ـ عليه السلام ـ جنجال و كشمكش شديد بر سر مخلوق بودن يا قديم نبودن قرآن بوده گروه «معتزله» كه عقل گراي افراطي بودند و در مسائل عقيدتي كند و كار عقلي بيش از حدي مي كردند،مسئلة «مخلوق» و «حادث» بودن قرآن را در ارتباط با صفات خدا مطرح كردند و با «قديم» بودن قرآن كه گروه و اهل حديث از آن جانبداري مي كردند، به مخالفت برخاستند و درگيري بين طرفداران اين دو بينش اعتقادي رخ داد.
به گفتة اهل تحقيق، بحث پيرامون مخلوق بودن قرآن، از اواخر حكومت بني اميه آغاز گرديد، (اوائل قرن دوم هجري) و نخستين كسي كه اين بحث را در محافل اسلامي مطرح كرد، «جَعْد بن درهم»، معلم «مروان بن محمد»، آخرين خليفه اموي بود. او اين فكر را از «ابان بن سمعان» و «ابان» نيز از «طالوت بن اعصم» يهودي فرا گرفته بود.
«جَعْد» پس از طرح اين بحث، مورد تعقيب قرار گرفت و به كوفه فرار كرد و در آنجا اين نظريه را به «جَهْم بن صفوان ترمزي» منتقل كرد.
برخي بر اين باورند كه اعتقاد به قديم بودن قرآن از مسيحيت به جامعه اسلامي نفوذ كرده بود، زيرا آنان «مسيح» را «كلمة الله» مي دانستند و در نتيجه، كلام خدا ـ كه از خداست ـ از نظر آنان «قديم» شناخته مي شد. مؤيد اين نظريه اين است كه مأمون در بخشنامه اي كه در اين مورد به «اسحاق بن ابراهيم» حاكم بغداد نوشت، اهل حديث را متهم كرد كه در مورد قرآن همچون سخنان مسيحيان در مورد حضرت عيسي، سخن مي گويند. در هر حال در زمان خلافت «هارون»، «بِشْر مَريسي»، كه گفته مي شود يهودي تبار بوده، اين بحث را دنبال كرد و مدت چهل سال به ترويج فكر مخلوق بودن قرآن پرداخت، و چون روزي شنيد كه هارون سخنان او را شنيده و وي را غياباً به مرگ تهديد كرده است، متواري شد. اين بحث همچنان بين دو گروه مطرح بود تا آنكه «مأمون» به آن دامن زد و آتش اختلاف را شعله ورتر كرد.[1]
جاي داشت كه پيش از ورود به بحث اين دو اصطلاح تعريف مي گرديد، بهر حال، كلمه «حادث» در لغت به معني تازه و مقابل قديم است و در اصطلاح فلسفه «حدوث زماني عبارت از حاصل شدن، بوجود آمدن شيء است بعد از آن كه نبوده است اصطلاح «قديم» در لغت به معناي كهنه است و در اصطلاح «قدم زماني عبارت از بودن شيء است به نحوي كه اولي براي زمان وجود آن نباشد.»[2]
اكثر منابع و مهمترين آنها، داستان خلق قرآن را در زمان مأمون، داغ و جنجالي مي دانند. او كه هفتمين خليفة عباسي است در سال 218 هجري قمري، به اسحاق بن ابراهيم، حاكم بغداد، نامه اي نوشت و دستور داد كه «فقهاء و علماء و محدثين ما جمع و درباره قرآن امتحان كنيد (به اين معني قرآن را مخلوق خداوند بدانند زيرا خدا منزه از گفتن و خطاب است) هر كس بگويد: قرآن مخلوق و حادث شده است آزاد و رها شود، و هر كس اين عقيده را نپذيرد به خود مأمون گزارش داده شود كه درباره او دستور بدهد، نامه خود را هم با ادلّه و براهين، مفصل نمود. هر كس هم به آن عقيده قائل نشود، ترك و طرد شود...»[3]
اين جريان در تاريخ به «مِحْنَةُ القرآن» شهرت دارد و در ذيل حوادث سال 218 هـ ق در همه كتب تاريخي مي توان يافت. طبري هم اين واقعه را در كتابش آورده است. وي مي گويد: مأمون به همه عاملان خويش در ولايتهاي شام، حمص، اردن و فلسطين نامه نوشت و آنها را مورد امتحان قرار داد.[4]
يعقوبي، مورخ شيعه، در كتاب خويش از ادامه اين واقعه در زمانهاي بعد از مأمون صحبت مي كند، يعني در دوران معتصم و واثق، و اينكه متوكل دستور منع و جمع اين بحث ها و گفتگوها را صادر مي كند: «... متوكل مردم را از بحث درباره قرآن نهي كرد، و زندانيان شهرها و كساني را كه در خلافت واثق دستگير شده بودند، آزاد كرد و همه را رها نمود و همگان را خلعت پوشانيد، و برنامه هايي در نهي از جدال و خصومت به اطراف نوشت و مردم (از جدل) باز ايستادند.»[5]
كسي كه مأمون و پس از او معتصم و واثق عباسي را به اين كار تشويق مي كرد، «ابن ابي رؤاد»، قاضي مشهور دربار عباسي بود كه پس از بركناري، «يحيي بن اكثم» قاضي القضات شده بود.[6]
امامان معصوم ـ عليهم السلام ـ در برابر اين فتنه موضع تندي انتخاب كردند، و ضمن شكستن سكوت در برابر اين فتنه، خط بطلان بر افكار آنها مي كشيدند و شيعيان را از ورود به اين مناظرات به شدت منع مي كردند. دو حديث ذيل بسيار روشن و صريح اين موضع را مشخص مي كند: «ريّان بن صلت به محضر امام رضا ـ عليه السلام ـ عرض كرد: نظر شما درباره قرآن چيست؟ فرمود: قرآن كلام خداست، همين! در اين باره بيش از اين بحث نكنيد كه گمراه مي شويد.»
امام هادي ـ عليه السلام ـ در پاسخ يكي از شيعيان بغداد چنين نوشتند: «بسم الله الرحمن الرحيم. خداوند ما و تو را از دچار شدن به اين فتنه حفظ كند، كه در اين صورت بزرگترين نعمت رابر ما ارزاني داشته است، و گرنه هلاكت و گمراهي است. به نظر اماييه بحث و جدال دربارة قرآن (كه مخلوق است يا قديم؟) بدعتي است كه سؤال كننده و جواب دهنده در آن شريكند، زيرا پرسش كننده دنبال چيزي است كه سزاوار او نيست و پاسخ دهنده نيز براي موضوعي بي جهت خود را به زحمت و مشقت مي افكند كه در توان او نمي باشد. خالق، جز خدا نيست و به جز او همه مخلوقند، قرآن نيز كلام خداست، از پيش خود اسمي براي آن قرار مده كه از گمراهان خواهي گشت.
خداوند همه را از مصاديق سخن خود قرار دهد كه مي فرمايد: (متقيان) كساني هستند كه در نهان از خداي خويش مي ترسند و از روز جزا بيمناكند.»[7]
نتيجه اينكه: داستان خلق قرآن يعني، حادث، قديم بودن قرآن مي باشد گروه معتزله طرفدار مخلوق و حادث بودن قرآن و گروه اهل حديث جانبداري از قديم بودن قرآن مي كردند.
نخستين كسي كه اين بحث را در محافل مطرح كرد، جَعْد بن درهم بود. اين بحث در زمان خليفه مأمون عباسي در سال 218 هـ ق به اوج خود رسيد. پس از مأمون، معتصم و واثق و متوكل نيز به اين بحث دامن مي زدند كه متوكل سرانجام آنرا ممنوع كرد. ائمه معصوم ـ عليهم السلام ـ در برابر اين واقعه سكوت را ناروا و خط بطلان بر اين بحث ها مي كشيدند و مسلمانان را از ورود به اين بحث هاي بي خود منع مي كردند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تاريخ تمدن اسلام، جرجي زيدان.
2. مروج الذهب، مسعودي.
3. تاريخ الخلفا، سيوطي
4. بحوث في الملل و النحل، جعفر سبحاني.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . پيشوايي، مهدي، سيره پيشوايان، قم، انتشارات مؤسسه امام صادق ـ عليه السلام ـ، 1377، ص 606.
[2] . سجادي، سيدجعفر، فرهنگ اصطلاحات فلسفي ملاصدرا، تهران، نشر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1379، ص 189.
[3] . ابن اثير، عزالدين بن علي، الكامل، ترجمه عباس خليلي، با تصحيح دكتر مهيار خليلي، تهران، انتشارات مؤسسه مطبوعاتي علمي، ج 11، ص 53.
[4] . طبري، محمد بن جرير، تاريخ طبري، ترجمه ابوالقاسم پاينده، ديبا، انتشارات اساطير، 1375، ج 13، ص 5751.
[5] . يعقوبي، احمد بن ابي يعقوب، تاريخ يعقوبي، ترجمه محمدابراهيم آيتي، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، 1374، ج2، ص 491.
[6] . پيشوايي، پيشين، ص 608.
[7] . پيشوايي، پيشين، ص 610.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
خداوند متعال در آية 13 و 14، سورة واقعه ميفرمايد: «ثلة من الاولين و قليل من الآخرين؛ گروه زيادي (از آنها) از امتهاي نخستين هستند و اندكي از امت آخرين.
آيات ياد شده دربارة گروهي از بهشتيان به نام «سابقون» است كه آنها مقرب، و در باغهاي پرنعمت بهشت جاي دارند. قرآن كريم گروه كثيري از سابقون را از ميان امتهاي نخستين ميداند، و گروه اندكي نيز جز امت آخرين هستند.
منظور از مقربان همان سابقون و پيشگامان در ايمان هستند، و در امت اسلامي پيشگامان در پذيرش اسلام در صدر اسلام، گروه اندكي بودند كه نخستين آنها از مردان حضرت علي ـ عليه السلام ـ و از زنان حضرت خديجه(س) بود، در حالي كه فراواني پيامبران پيشين و تعداد امتهاي آنها و وجود پيشگامان در هر امت، سبب ميشود كه تعداد آنها فزوني يابد.
افزون بر اين، كثرت عددي دليل بر كثرت كيفي نيست، و ممكن است تعداد سابقون اين امت (اسلام) كمتر باشند، ولي از نظر مقام بسيار برتر و بالاتر، چنان كه در ميان پيامبران نيز برخي بر برخي ديگر افضل هستند.[1]
نكتة ديگر اين كه ممكن است بعضي از مؤمنان در زمرة پيشگامان در ايمان نباشند؛ ولي داراي صفات و ويژگيهاي ديگري باشند كه آنها را هم رديف سابقون قرار ميدهد، و از نظر پاداش هم رديف آنها هستند. به همين جهت در برخي روايات اسلامي از حضرت امام باقر ـ عليه السلام ـ نقل شده كه فرمود: «نحن السابقون السابقون و نحن الآخرون؛ پيشگامان پيشگام و آخرون ما هستيم.»[2]
اين که چرا افراد مقرب، در امت هاي پيشين زيادند، ولي در امت اسلامي کم هستند، چنين آمده است که مقربان، همان پيامبران الهي و جانشينان و معصومان هستند؛ لذا چون در امت هاي پيشين حدود صد و بيست چهار هزار پيامبر بود، از آن به «ثله» تعبير مي کند؛ ولي در اسلام، فقط چهارده معصوم داريم، لذا از آن به «قليل» تعبير نمود.[3]
حضرت امام صادق ـ عليه السلام ـ نيز به جمعي از پيروان خود فرمود: «سابقون نخستين و آخرين، شما هستيد، در دنيا پيشگام در ولايت ما بوديد و در آخرت پيشگام در بهشتيد.[4]
قرآن كريم،در آيات 39 و 40، سورة واقعه دربارة اصحاب يمين ميفرمايد: «ثلة من الاولين و ثلة من الآخرين؛ كه گروهي از امتهاي نخستينند و گروهي از امتهاي آخرين.»
«ثلة» به معناي قطعة مجتمع از پشم است و سپس به هر جمعيت انبوه در هم فشردهاي گفته شده است. در آيات مذكور ميفرمايد: گروه بزرگي از اصحاب يمين از امتهاي گذشته و امت اسلام، از صالحان و مؤمنان ميباشند و در آيات قبل از آيات مذكور اصحاب يمين و اوصاف آنها را معرفي كرده است.
بنابراين، آيات 13 و 14 با آيات 39 و 40، تناقض و تضادي ندارند و همانطور كه گذشت لفظ قليل در آية 14 سورة مذكور، اشاره به كم بودن تعداد امت اسلام است كه توضيحات آن گذشت.[5]
يادآوري اين نکته لازم است که اين دو آيه، ناظر به دو گروه مي باشد: در گروه اول که مقربان و سابقون هستند، عده اي زيادي در امت هاي پيشين بودند، که طبق روايتي اين ها همان انبياي الهي مي باشند؛ ولي در امت اسلامي اين مقربان کم هستند چرا که در امت اسلامي، معصومين ـ عليهم السلام ـ خيلي کمتر از پيامبران پيشين اند، هر چند عظمت و فضيلت معصومين اسلامي فراتر از آن است که، قابل مقايسه با انبياي گذشته باشد.
در گروه دوم که همان اصحاب يمين مي باشند، قرآن کريم اشاره دارد که گروهي زياد، در امت هاي پيشين در جرگه اين اصحاب مي باشند، و گروهي زياد، از امت اسلامي نيز جزو اصحاب يمين خواهند شد.
بنابر اين، چون دو آيه ناظر به دو گروه مي باشند هيچ تناقضي ندارند، بلي اگر هر دو، به يک گروه شامل مي شد، اين شبهه پيش مي آمد، که اين دو با هم ناسازگار است.[6]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. فضل بن الحسن الطبرسي، مجمعالبيان، بيروت، منشورات دار مكتبة الحياة، الطبعة الجديد، بيتا، ج 6، ص 113 و 120.
2. سيد هاشم الحسيني البحراني، البرهان في تفسير القرآن، تهران، بنياد بعثت، چاپ اول، 1415 ق.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ر. ك: طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان في تفسير القرآن، قمم جماعة المدرسين في الحوزه العلميه، الطبعة الخامسة، 1417 ق، ج 19، ص 121 ـ 122.
[2] . ر. ك: فيض كاشاني، ملا محسن، تفسير الصافي، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، الطبعة الثانية، 1402 ق، ج 5، ص 120 ـ 121.
[3]. طيب، عبدالحسين، اطيب البيان في تفسير القرآن؛ تهران، انتشارات اسلام، چاپ دوم، 1378 هـ ق، ج12، ص395؛ حسيني شيرازي، محمد، تقريب القرآن الي الاذهان، بيروت، انتشارات دارالعلوم، چاپ اول، 1424 هـ ق، ج5، ص 311.
[4] . ر. ك: همان، ص 125.
[5] . ر. ك: مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلامية، چاپ سوم، 1367، ج 23، ص 206 ـ 208 و ص 225 ـ 226.
[6]. زحيلي، وهبه بن مصطفي؛ المنير، بيروت، دارالفکر، چاپ اول، 1418 هـ ق، ج27، ص 256.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در مورد «لا» بين مفسرين و اديبان اختلاف است. برخي گفتهاند: «لا» صله است و معنايش «سوگند ميخورم» است.[3] برخي ديگر گفتهاند: «لا» زائده است و مفيد تأكيد است، و اين قول معروف و مشهور است. برخي احتمال دادهاند از نوع «لا»ي نافيه باشد.[4] به هر حال تمامي مفسرين، اتفاق نظر دارند بر اين كه، اين سوگند، به «بلد حرام» است. و آن بلد حرام، مكه معظمه ميباشد.[5] و آيهي بعدي هم آن را تأييد ميكند. معناي آن اين است كه: «هر چند قسم لازم ندارد ولي» سوگند ميخورم به اين شهر، شهري كه تو در آن اقامت داري. اين تعبير توجه ميدهد به اين كه، مكه به خاطر اقامت آن جناب در آن و تولدش در آن شرافت يافته است.[6] خداوند سرّ سوگند به «بلد مكه» را، استقرار رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ در آن اعلام داشته، و چنين فرموده است:[7] «اقسم بهذا البلد و انت حلٌّ بهذا البلد»
ترجمه و تفسير كوتاهي از آيهي سوم از سورهي تين:
«و هذا البلد الامين» يعني«قسم به اين شهر اَمْن (مكه)» پس به طور مسلم، اين آيه اشاره به سرزمين مكه دارد، سرزميني كه حتي در عصر جاهليت به عنوان «منطقهي امن» و حرم خدا شمرده شده، و كسي در آن جا حق تعرّض به ديگري را نداشت، حتي مجرمان و قاتلان وقتي به آن سرزمين ميرسيدند، در امنيت بودند. اين سرزمين در اسلام اهميت فوقالعادهاي دارد، حيوانات، درختان، انسانها و ... در آن از امنيت خاصي برخوردار خواهند بود.[8] پس «هذا البلد الامين» همان مكه مشرفه است. بلد امينش خواند، چون امنيت يكي از خواصي است كه براي حرم تشريع شده است، و هيچ جاي ديگر دنيا چنين حكمي برايش تشريع نشده است، و اين حرم سرزميني است كه خانهي كعبه در آن واقع شده و خداي تعالي دربارهي آن فرمود: «بلد امن». در چندين آيهي ديگر نيز از شهر مكه به عنوان «بلد امن» ياد كرده است.[9] ميفرمايد: « (به خاطر آوريد) هنگامي كه خداوند، خانهي كعبه را محل بازگشت و مركز امن و امان براي مردم قرار داديم.[10]» در جاي ديگر ميفرمايد: « (به ياد آوريد) زماني كه ابراهيم ـ عليه السلام ـ گفت: پروردگارا! اين شهر (مكه) را شهر امني قرار ده؛ و من و فرزندانم را از پرستش بتها نگاه دار.»[11]
كعبه محلي است كه همهي خداپرستان به سوي آن روي ميآورند. كعبه محل بازگشت و ميعادگاه همهي مردم است،ميعادگاهي اَمن و مقدّس، زيرا ابراهيم ـ عليه السلام ـ از خداوند خواست كه شهر مكه را محل امن قرار دهد:[12] «ربّ اجعل هذا بلداً امناً»[13] اين بود تفسير كوتاهي پيرامون دو آيهي مورد بحث.
اما جمعبندي و جواب: قول معروف و مشهور اديبان و مفسرين، در مورد «لا» در آيهي «لا اُقسِمُ بهذا البلد»، اين است كه: «لا» به معناي زائده است و فايدهي آن تأكيد كلام است.[14] لذا معناي آيه چنين است:«قسم به اين شهر مقدس (مكه)» معناي آيهي ديگر يعني: «و هذا البلد الامين» هم ميشود: «قسم به اين شهر (مكه).» از طرفي هم، همهي مفسرين به اتفاق «هذا البلد» را «مكهي معظمه» معنا كردهاند. بنابراين معناي هر دو آيه، كاملاً همسو و همگام است، و هيچ گونه ناسازگاري در دو آيه به چشم نميخورد، و به ذهن نميآيد. تازه اگر به گفتهي برخي، «لا»در «لا اُقسم» به معناي نافيه هم باشد، و معناي آن اين باشد، كه:«به اين شهر سوگند نميخورم» باز معناي ناسازگاري و ناهماهنگي از دو آيه بدست نميآيد؛ چون سوگند نخوردن گاهي به خاطر آن است كه ارزش و اهميت آن خيلي بالا و والاست، و لذا به خاطر اهميت و ارزش آن سوگند نميخورد، در محاوره نيز گاهي چنين ميگويند. شخصي كه خيلي به دوستش عشق ميورزد و به وي احترام ميگذارد، ميگويد: «به جان شما سوگند نميخورم» به جان خودم سوگند» فلان مسأله چنين است. گاهي هم «سوگند نخوردن به خاطر آن است كه طرف مقابل از درك درستي برخوردار نيست، و لياقت براي سوگند ندارد.
به هر تقدير بين دو آيه هيچگونه ناسازگاري و ناهماهنگي وجود ندارد و آيات ديگر هم در اين راستا وجود دارد، كه در يك جمعبندي و تفسير آيه به آيه، هماهنگي و سازگاري زيبا بين دو آيه و آيات ديگر در اين راستا برقرار است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تفسير هدايت؛ (ترجمه تفسير من هدي القران)، گروهي از مترجمان، مشهد، آستان قدس، چاپ اول، 1377 هـ ش، ج18، ص 194.
2. حسن الحديث؛ علي اکبر قرشي، تهران، بنياد بعثت، چاپ سوم، 1377 هـ ش، ج12، ص 128.
3. من وحي القرآن؛ محمد حسين فضل الهي، بيروت، دارالملاک للطباعه و النشر، چاپ دوم، 1419 هـ ق، ج24، ص260.
4. پرتوي از قرآن؛ محمود طالقاني، تهران، شرکت سهامي انتشار، چهارم، 1362 هـ ش، ج4، ص 83.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . بلد / 1.
[2] . تين / 3.
[3] . طبرسي، تفسير مجمع البيان، ترجمه محمد رازي، تهران، انتشارات فراهاني، چاپ دوم، 1359، ج 27، ص 94.
[4] . ظهيري، عباس، تجزيه و تركيب و بلاغت قرآن، قم، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، چاپ اول، 1379، ج 3، ص 351.
[5] . مجمعالبيان، همان.
[6] . طباطبايي، سيد محمد حسين، تفسير الميزان، سيد محمدباقر موسوي همداني، تهران، اميركبير، چاپ چهارم،1370، ج 20، ص 674.
[7] . جوادي آملي، عبدالله، تفسير موضوعي قرآن، قرآن در قرآن، قم، انتشارات اسري، چاپ دوم، 1378، ج 1، ص 77.
[8] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ نوزدهم، 1378، ج 27، ص 139.
[9] . تفسير الميزان، همان.
[10] . بقره/ 126.
[11] . ابراهيم/ 35.
[12] . قرائتي، محسن، تفسير نور، قم، مؤسسه در راه حق، چاپ پنجم، 1376، ج 1، ص 255.
[13] . بقره/ 126.
[14] . انصاري، ابن هشام، مغني اللبيب، قم، سيدالشهداء، چاپ سوم، 1378، ج 1، ص 313.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
انسان داراي ويژگيهايي است كه موجب ميگردد، تأليفات و نوشتههاي او از ثبات کافي برخوردار نبوده، بلكه دستخوش تحول و اختلاف گردد. از جمله اين ويژگي ها:
1ـ انسان از جملة موجودات مادّي است، از طرفي بدون شك تمام موجودات مادّي، دائماً در حال تغيير و تحول هستند؛ و حتي تغييرات خود را به موجودات اطراف خود نيز انتقال ميدهند، پس تأثير پذيري از موجودات اطراف و تأثير گذاشتن بر آنها، جزو طبيعت موجود مادّي، از جمله انسان ميباشد. به همين دليل، پارهاي از افكار و نظرات انسان هم به مرور و با گذشت زمان، تغيير كرده و دگرگون ميشود، از اينرو تناقض فكري در گفتار و نوشتههاي او در طول زمان، بوجود ميآيد؛ و اين از مشخصات و ويژگيهاي موجود مادّي است. به خلاف ذات مقدس خداوند، كه از هر گونه مادّي و عوارض مادّي به دور است، لذا دگرگوني و تغيير هم در مورد او وجود ندارد، پس گذشت زمان هم باعث تناقض گويي و اختلاف در گفتار او نميشود.
2ـ يكي از قوانين كلي در نظام آفرينش، قانون تكامل است؛ و يكي از افراد و مصاديقي كه تحت اين قانون كلي قرار دارد، فكر انسان است، كه از نقص و ضعف به سوي قوت و كامل شدن حركت ميكند، به خصوص با افزايش تجربة انسان و همچنين بالا رفتن سطح علمي و پيشرفت در مهارتهاي فني و علمي. از طرفي اين تجربهها و پيشرفت ها لازمه تمدن بشري است، يعني تمدني نميتواند جاي تمدن قبلي را بگيرد، مگر اينكه نسبت به تمدن قبلي پيشرفت هاي زيادي داشته باشد، از سوي ديگر، افكار انسانها نيز حركتي از نقص به كمال دارد، لذا هيچ انساني را نميبيند، مگر اينكه احساس ميكند امروز، عاقلتر از ديروز است؛ و هر عمل و تدبيري كه امروز ميكند، پختهتر و سنجيدهتر از كار و تدبيري است كه ديروز انجام داده است، و اين يك واقعيت غير قابل انكار است، و تجربه هم اين را نشان داده است. بعنوان مثال اگر كسي كتابي بنويسد، و بعد از چند سال بخواهد، بار ديگر همان كتاب را بنويسد، محال است كه تغييرات و اصلاحاتي در آن ندهد؛ و اين به خاطر همان قاعدة كلي و حركت از نقص به سوي كمال است.
3ـ در ميان انسانها فقط معصومين ـ عليهم السلام ـ هستند كه از خطا و اشتباه و فراموشي مصون و ايمن ميباشند. و الاّ هر انسان ديگري هر چند هم نابغه باشد، در زمينههاي عقلي و عملي و فكري دچار اشتباه و فراموشي و غفلت ميشود، و حتي اين مسئله از لحاظ علمي هم ثابت شده است، كه فراموشي و غفلت و اشتباه از غرايز انساني ميباشد، پس به طور قطعي انسان در افكار و رفتار و نوشتههاي خود دچار اختلاف و تناقض ميشود.[1]
4ـ انسان از محيط و فضاي حاكم بر جامعة خود، حالت تأثير پذيري دارد، از جهت روانشناسي هم تأثير پذيري فكر انسان از شرايط گوناگون عمر خويش غير قابل انكار است، مثلاً فكر انسان در حالت هاي مختلف از جمله ضعف و قدرت، صلح و جنگ، زندگي فردي و اجتماعي و... حالت هاي متفاوتي دارد، كه برگرفته از تأثيري است كه آن زمان بر او داشته است، پس بازده فكري انسان نيز مختلف و گوناگون ميباشد، زيرا انسان نميتواند رويه و روش خود را در همة عمر يكسان نگه دارد.
ويژگيهاي قرآن كريم:
1ـ قرآن كريم كتابي است كه از هزاران موضوع مختلف علمي برخوردار است، كه حتي با پيشرفت زمان، هنوز هم نفوذ ناپذير بوده و قابل نسخ نميباشد، كتابي كه مشتمل بر علوم و فنون بسياري است.[2]
از اين رو گوستاولبون فرانسوي ميگويد: «قرآن تنها كتاب تعاليم و دستورات مذهبي نيست، بلكه داراي تعاليم و دستورات سياسي، اقتصادي، اجتماعي و ... ميباشد.» با اين حال ميبينيم كه كوچكترين تضاد و اختلافي در آن وجود ندارد[3].
2ـ نزول تدريجي قرآن كريم در طول 23 سال، و در شرايط مختلف زماني و مكاني و اجتماعي و روحي، به گونهاي بوده كه آيات قرآن، بلافاصله توسط مردم و كاتبان وحي، ضبط و نوشته ميشده، پس آن چنان نبوده كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ همه را يك جا جمع كرده، و سپس تأليف كند؛ و يا در اواخر عمر آن را تنظيم نموده، و اختلافها و تناقضهاي آن را برطرف كند. بنابراين، اگر قرآن كريم از طرف بشر بود به دليل خصوصيات انسان، در آن اختلاف پيدا ميشد، حال كه اختلاف نيست، معلوم ميشود، از طرف خداست، چون هيچ بشري نميتواند در طول 23 سال كلامي بدون اختلاف بگويد.
نتيجه: آية شريفه ميخواهد مخالفين قرآن را تشويق كند به دقّت و تدبر در آيات قرآني، و اينكه هرحكمي كه نازل ميشود، و يا هر حكمتي كه بيان ميگردد و... آن را به ديگر آياتي كه مربوط به او ميباشد، عرضه بدارند؛ تا كاملاً برايشان روشن گردد كه هيچ اختلافي بين آنها نيست، بلكه هر يك شاهد ديگري ميباشد.
همين نيافتن اختلاف در قرآن كريم، رهنمون كننده است بر اينكه، اين كتاب از ناحية خداوند متعال نازل شده نه از ناحية غير او. چون اگر از ناحية غير او بود از اختلاف و تناقض سالم نميبود چرا كه غير خداي متعال، از اين موجوداتي كه در عالم هستند و به خصوص انسان، بالاخره از چهارديواري و محدودة عالم طبيعت و ماده خارج نيستند، از اين رو محكوم به طبيعت اين عالم هستند؛ و طبيعت و قانون اين عالم بر حركت و دگرگوني و تكامل استوار است، و اين قاعدهاي طبيعي و كلي ميباشد كه در نوع بشر و در موجودات پائينتر از او جريان دارد، چرا كه همه در تحت سيطرة تحول و تكامل عمومي قرار دارند؛ و هيچ موجودي از اين موجودات يافت نميشود كه در دو لحظه پشت سر هم يك حالت داشته باشد؛ بلكه حالات او هميشه مختلف و متفاوت ميباشند.[4]
حالا با در نظر داشتن اين تحوّلات و دگرگونيهاي انسان، و از طرفي با توجه به ويژگيهاي قرآن كريم و داراي پيام بودن او در همة زمينهها و براي همة زمانها، عقل سليم بنابر مقايسهاي كه بين آنها انجام ميدهد، به اين نتيجه ميرسد كه انسان نميتواند كتابي تدوين كند، كه در مدت زمان طولاني و در حالات و روحيات متفاوت و مختلف نگارش شده باشد، بدون اينكه اختلافي در آن باشد، در نتيجه اين مسئله از ناحية عقل هم مردود شناخته شده است. اما خداوند اين قدرت را دارد و از نظر عقلي نيز مشکلي وجود نمي باشد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1ـ تفسير نور؛ محسن قرائتي، تهران، مرکز فرهنگي درس هايي از قرآن، چاپ يازدهم، 1383 هـ ، ج2.
2ـ کشف الحقائق عن نکت الآيات و الدقائق؛ عبدالمجيد صادق نوبري، تهران، اقبال، چاپ اول، 1381 هـ ش؛ ج2، ص 80.
3ـ تفسير سور آبادي؛ عتيق بن محمد سور آبادي، تهران، فرهنگ نشر نو، چاپ اول، 1380 هـ ش، ج1، ص 447.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. عبدالحسين طيب، اطيب البيان، تهران، انتشارات اسلام، چاپ سوّم، ج4، ص 148 .
[2]. همان.
[3]. مکارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالکتب الاسلاميه، چاپ اول، 1374 هـ ش، ج4، ص 29.
[4]. طباطبائي، سيد محمد حسين، تفسير الميزان، ترجمه موسوي همداني، محمد باقر، قم، دفتر انتشارات اسلامي، چاپ پنجم، 1374 هـ ش، ج 5، ص 26.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
يكي از مسائلي كه در همة اديان به خصوص دين اسلام مورد توجّه خاصّ قرار گرفت، مسئلة دعا و راز و نياز با خالق جهان است، انگيزة دعا اين است كه بشر چون از هر نظر ناتوان محض، و نيازمند و ... بوده، و از طرفي در محيطي زندگي ميكند كه محلّ حوادث و هدف بلاها و عوارض جسمي و روحي و دچار اذيّتهاي انساني و حيواني و دروني و بيروني مي باشد؛ و با توجّه به اين كه آرزوي او ترقّي و تكامل و رسيدن به كمالات دنيوي و اخروي است، و بالاترين هدفش آن است كه به درجة اعلايي از انسانيت و عبوديّت برسد، چارهاي نيست جز اينكه دست به دعا بردارد، و از خالق هستي مدد طلبد.
تضرّع به طوري كه راغب در مفردات گفته به معناي اظهار بيچارگي، و درماندگي است. به همين جهت در مقابل آن، خفيه را به كار برده كه معناي پوشيدگي است.[1] به عبارت ديگر؛ تضرّع به معناي اظهار ضعف و ذلّت است، و خفيه به معناي پنهاني و پوشيده داشتن است. بنابراين آية اول، دو آداب از آداب دعا را متذكّر شده است: 1. خشوع و تواضع داشتن در برابر خدا، 2. پنهاني دعا كردن تا مبادا دچار ريا شويم.
امّا ذكر؛ يعني حضور و ظهور چيزي در قلب، يا گفتار و در مقابل آن نسيان و فراموشي است، و ذكر مراتبي دارد: ذكر زباني و ذكر قلبي.[2]
و اطمينان قلبي به معناي سكون و آرامش قلب است.[3] كه با دفع كردن خطوراتي كه منافي خلوص و حضور قلب است، حاصل ميشود. با توجّه به معاني الفاظ ياد شده، معلوم ميشود كه از آيات ذكر شده در سؤال معنا و مفهوم اضطرار و پريشاني و ترس استفاده نميشود، تا تناقض حاصل شود. منظور از آرامش همان آرامش در برابر عوامل مادّي است، كه غالب مردم را نگران ميسازد، ولي مسلّماً افراد باايمان در برابر مسئوليّتهاي خويش، نميتوانند نگران نباشند. و به تعبير ديگر آنچه در آنها وجود ندارد، نگرانيهاي ويرانگر است كه غالب نگرانيها را تشكيل ميدهد، امّا نگراني سازنده كه انسان را به انجام وظيفه در برابر خدا و خلق و فعاليّتهاي مثبت زندگي واميدارد، در وجود آنها هست و بايد هم باشد، و منظور از خوف از خدا نيز همين است.
نكتة قابل ذكر اين است كه ظاهراً بين معناي خيفه و خفيه اشتباه شده است؛ زيرا خيفه به معناي ترس و خوف است، نه خفيهاي كه به معناي پنهاني ميباشد. علاوه بر اين مطالب، خداوند در آيه ديگر مي فرمايد: «اذكروا الله ذكراً كثيراً»[4] معناي آيه اين است كه زياد به ياد خدا باشيد، چه با زبان چه با قلب، گرچه براي دعا هم در قرآن و روايات اسلامي سفارش زيادي شده، امّا ذكر و به ياد خدا بودن، غير از دعا كردن است، و در قرآن آمده كه :«ولا تكن من الغافلين»[5] هرگز از غافلان و بيخبران از ياد خدا مباش، ياد خدا در همه حال و در همه روز و در صبح گاهان و شامگاهان، ماية بيداري دلها و كنار رفتن ابرهاي تاريك غفلت از دل آدمي است، ياد خدا همچون باران بهاري است كه چون بر دل ببارد گلهاي بيداري، توجّه، احساس مسئوليت، روشنبيني، و هر گونه عمل مثبت و سازندهاي را ميروياند.
لازم به ذكر است كه: جملة الا بذكر الله تطمئن القلوب، بيان كنندة يك قاعدة فطري است و آن اينكه يگانه پشتيبان و اساس استقرار قلب بشر، در زندگي كه در برابر خطرات و حوادث گوناگون استقرار و آرامش خود را نگاه دارد، و هرگز تزلزل بر آن رخ ندهد. همانا به ياد خدا بودن توجّه به عظمت كبريايي است، زيرا همّت حقيقي و هدف اصلي انسان، كسب سعادت و جستجوي گم شدة خود ميباشد، و بيم و هراس او از آن است كه بيخبري و غفلت بر او چيره شده، دچار شقاوت و بدبختي گردد، كه چاره پذير نباشد، و در صورتي كه به ياد خدا باشد، و خاطر خود را بدان آشنا سازد، و به خود تمرين كند، كه با آفريدگار انس بگيرد، و به خلوت با او بسر برد، و بر خاطر خود پردهاي افكند، كه از ورود و خطور اغيار محفوظ و مصون بماند، اين درجه از اطمينان خاطر نهايت درجة سير و سلوك بشري و محصول ايمان و ملكات فاضلة اوست.[6]
نتيجه اينكه: آيات ياد شده تعارضي با هم ندارند، زيرا در آية اول، به ما دستور ميدهد، خدا را همراه با تضرّع (اظهار ذلّت و تواضع در برابر خدا) بخوانيم و نيز براي مبتلا نشدن به ريا، پنهاني دعا كنيم. و در آيه دوم نيز به نتيجه ذكر خدا (آرامش قلب) اشاره شده است؛ كه هيچ يك با هم تعارض ندارند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. ترجمة تفسير الميزان، ج1، ص 511، ناشر: دفتر انتشارات اسلامي، چاپ پنجم، سال 1374.
2. تفسير نمونه، ج10، ص 210، ناشر: دار الكتب اسلامي، چاپ بيست و دوم.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . حسن بن محمّد معروف به راغب اصفهاني، المفردات، انتشارات نشر الكتاب، چاپ دوم، 1404، ص 295.
[2] . همان، ص 179.
[3] . قرشي، سيد علي اكبر، قاموس قرآن، تهران، دار الكتب الاسلاميه، چاپ هفتم، 1376، ج 4، ص 238.
[4]. انفال/45.
[5] . اعراف/ 205.
[6] . حسيني همداني، سيد محمّد، تفسير انوار درخشان، تهران، كتاب فروشي لطفي، 1380 هـ ش، ج9، ص 220.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
آنچه در مورد قرآن كريم بسيار مهم است، اسلوب آن مي باشد كه محتوا و روح مطالب قرآن را به زمان ها و مكان هاي ديگر گسترش مي دهد؛ هرچند در شرايط زماني و مكاني خاص نازل شده است. براي همين انسان ها را به مطالعه و فهم خود دعوت كرده، و خود را شناخت پذير و قابل فهم مي نمايد؛ و در معرفي خود را به عنوان كتاب راهنما و روشنگر مردمان، ماية بيداري و هوشياري مردم و مايه تفكر و شكوفايي عقل بيان مي كند.[1] چرا كه قرآن هدايت كامل است، و اين نور هدايت بصورت كلمات و آيات زيبا و دلنشين درآمده، و در قرن هاي پي دري پي همانند امواجي بالا گرفته و به پيش مي رود. بنابراين چنين نيست كه خداي متعال كلام خود را به گونه اي نازل كند كه اختصاص به برخي از افراد داشته باشد، و عموم مردم از آن چيزي نفهمند، بلي در جامعه مسيحيت كه كتاب مقدس را نه وحي الهي، بلكه دست نوشته هاي حواريون و پيروان حضرت مسيح مي دانند كه گاهي حتي نويسنده نامشخص است، و تصور مي كنند، كه قرآن نيز نوشته افراد عادي است؛ و مانند خودشان به خدا نسبت داده اند. در حالي كه قرآن كريم در رد اين ديدگاه مي فرمايد:
«و شايسته هيچ انساني نيست كه خدا با او سخن گويد، مگر از راه وحي يا از پشت حجاب يا رسولي مي فرستد، و به فرمان او آنچه را بخواهد وحي مي كند، چرا كه او بلند مقام و حكيم است»[2]. اما بر مسيحيان كه بعد از قرن ها از ميان چند انجيل چهار انجيل را به سليقه خود انتخاب كردند، اين سؤال مطرح مي شود كه چرا قرآن فقط عربي است، اما خودشان نيز بهتر مي دانند، گردآورندگان اصلي كتاب مقدس، آن را به سه زبان ننوشته اند. زيرا فهرست بندي امروزي 27 كتاب انجيل توسط آتاناسيوس اسقف اسكندريه تكميل شده است؛ و به يقين وي داراي سه زبان مختلف نبوده، بلكه اصل كتاب به زبان عبري است.[3]
البته جهاني بودن دين اسلام و عدم اختصاص آن به قوم يا منطقه خاصي از ضروريات اين آئين الهي است. و حتي كساني هم كه مسلمان نيستند، مي دانند كه دعوت اسلام، همگاني بود و محدود به منطقه جغرافيايي خاص نمي باشد و وقتي دين اسلام جهاني شد، كتاب آن دين يعني قرآن نيز جهاني خواهد شد، افزون بر اين، شواهد تاريخي فراواني وجود دارد كه پيامبر اسلام _ صلّي الله عليه و آله و سلّم _ به سران كشورها مانند قيصر روم، پادشاه ايران، فرمانروايان مصر، حبشه، شامات و نيز به رؤساي قبائل نامه نوشتند، و پيك ويژه به سوي آنان گسيل داشتند، و همگان را دعوت به پذيرفتن اين دين مقدس اسلام كرده، و از پيامدهاي وخيم كفر و استنكاف از پذيرفتن اسلام، برحذر داشتند. و اگر قرآن براي غير عرب قابل فهم نبود، چنين دعوت هاي عمومي انجام نمي گرفت، و ساير اقوام و امت ها هم عذري براي عدم پذيرش داشتند، و امروزه اين اشكال قابل عرضه نيست كه بگوئيم، چون زبان فلان كشور با ما نمي سازد، پس نمي توانيم با آن رابطه برقرار كنيم، بلكه با تربيت دادن مترجمان زبده با دنياي ديگران مرتبط مي شود؛ و كسي نمي گويد: ما چون زبان عربي نمي دانيم، پس نبايد با كشورهاي عربي رابطه داشته باشيم. پس هم چنانكه كشورها و مردمان غير عرب با كشورهاي عربي مرتبط هستند، با ياد گرفتن زبان عرب و تربيت مترجمان، از طريق همين كار مي توانند قرآن را نيز بفهمند. بهترين و معتبرترين دليل بر جهاني بودن قرآن، خود قرآن كريم است كه همه مردم جهان را مورد خطاب قرار داده و هدايت خود را شامل همه انسان ها دانسته است. و لذا در دعوت خود با «ايها الناس» ، «يا بني آدم» شروع مي كند. و پذيرفتني نيست كه بگوئيم عرب ها فرزند آن آدمند بقيه نه، و قرآن شامل آن ها نمي شود. پس دنيا همه مكلف به تدبر و تفكر در معارف والاي قرآني هستند.[4]
براي همين است كه خداوند فرمود: زوال ناپذير و پر بركت است كسي كه قرآن را بر بنده اش نازل كرد، تا بيم دهنده جهانيان باشد. و در جاي ديگر فرمود: ما تو را جز براي رحمت جهانيان نفرستاديم.[5]
از سوي ديگر قرآن كريم، پيروان ساير اديان را مورد خطاب قرار داده، و رسالت حضرت محمد بن عبدالله _ صلّي الله عليه و آله و سلّم _ را در مورد آنان تثبيت نموده است.[6]
و اساساً هدف از نزول قرآن كريم بر پيامبر اسلام _ صلّي الله عليه و آله و سلّم _ را، پيروزي اسلام بر ساير اديان و ملل شمرده است؛ و با تعبير «ليظهره علي الدين كله»[7] هيچ شك و شبهه اي باقي نگذاشته است كه قرآن براي همه جهان است نه عرب ها، و همه مي توانند معارف والاي آن را درك كنند.
با اين حال، اشكال جهاني نبودن برخورد جامعه مسيحيت وارد است. چرا كه بايد بپذيرند كتاب مقدس امروزي با سه زبان، همان نيست كه در قرن 4 ميلادي نوشته شده است، بلكه زبان آن عبري بوده؛ و امروزه در حد انگشت شماري مي توانند اين زبان را بفهمند. و حداقل اينكه، اين ها ترجمه اي است از آن كتاب اصلي، پس اگر ترجمه كردن يك كتابي باعث مي شود كه همه زبان ها آن را بهتر بفهمند، چرا اين مطلب در مورد قرآن كريم كه نه به سه زبان، بلكه به چندين زبان مختلف دنيا ترجمه شده است را قبول ندارند؟ اضافه بر اين، اصل قرآن نازل شده بر پيامبر اسلام _ صلّي الله عليه و آله و سلّم _ نيز محفوظ است، و انسان هاي باسواد مي توانند با فراگيري دستور زبان عربي و فرهنگ و اصطلاحات عرب بخصوص قرآن كريم كه عبارتند از:
سنت شناسي، شأن نزول و ... از قرآن فهم بيشتري بدست آورند، بخلاف جامعه مسيحيت كه كتاب مقدس اوليه شان در دسترس نيست، و افرادي سودجو به راحتي مي توانند به بهانه ترجمه، مطامع شخصي خود را بياورند، و همين امر باعث شده كه امروزه به جاي يك انجيل چهار انجيل مورد توافق جامعه مسيحيت با اناجيل ديگري به وجود آيد و آن هم با تناقضاتي مانند:
عيسي پسر داوود، پسر خدا، پسر يوسف، از زن باكره و بي پدر و ...[8] اما قرآن كريم از آنجايي كه وحي الهي است و هيچ انحرافي در او به وجود نيامده: و لذا مي فرمايد كساني كه به اين قرآن كافر شدند (بدانند) اين كتابي است قطعاً شكست ناپذير، كه هيچ گونه باطلي نه از پيش رو و نه از پشت سر به سراغ آن نمي آيد، چرا كه از سوي خداوند حكيم و شايسته ستايش است.[9]
اين قرآن در بين همه مسلمانان بيش از يك كتاب نيست، و هيچ اختلافي هم بين مسلمانان وجود ندارد، و از اين جا روشن مي گردد، كه كتابي كه بر پايه وحي بوده، و حتي يك حرف از آن نيز حذف يا اضافه نشده است، و در دسترس همه است، خيلي از نظر عقلي و منطقي مورد قبول و جامعه پذيرتر است، از كتابي كه از سوي خداوند متعال نيست، بلكه دست نوشته هاي افرادي است كه هر كدام با هدف خاصي آن را تنظيم كرده است. و ديگر اينكه اصل آن هم امروزه موجود نيست، و آنچه امروز به عنوان كتاب مقدس ديده مي شود، ترجمه ها و برداشت هاي شخصي مسيحيان است. به همين جهت بديهي است كه بر اثر تمايلات سياسي و مذهبي و ... انجيل هاي مختلفي بوجود آيد. و جامعه مسيحيت پذيرفته اند كه عهد جديد در طول دو قرن اول نهضت هاي مسيحي به عنوان راهنما و تفسير كتاب مقدس عهد عتيق، و بعدها كتابي با اعتبار ديني، و سرانجام الهام و سخن خدا تلقي شد. و معيار پذيرش اين بود كه نويسنده اش وابسته به حواريون باشد، اما اينكه چه كسي بايد تشخيص بدهد، اين كتاب و نوشته وابسته به حواري است، مشخص نيست.[10]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. شناخت قرآن، شهيد مرتضي مطهري.
2. روش برداشت از قرآن، شهيد محمدحسين بهشتي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . بقره/ 185 ، 219 و 221 ؛ نحل/ 44 و 64.
[2] . شوري/ 51.
[3] . ويور، مري جو؛ درآمدي به مسيحيت، ترجمة حسن قنبري، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، 1381 هـ.ش، ص 74.
[4] . ر.ك: بقره/ 21 ؛ فاطر/ 15 ؛ اعراف/ 26، 27، 28، 31، 35؛ آل عمران/ 138 ؛ ابراهيم/ 52 ؛ انعام/ 90 و ... .
[5] . ر.ك: فرقان/ 1 ؛ انبياء/ 107.
[6] . ر.ك: آل عمران/ 65، 70، 71، 98، 99، 110؛ مائده/ 15، 19.
[7] . ر.ك: توبه/ 33 ؛ فتح/ 38 ؛ صف/ 9.
[8] . ويليام گلن، هنري مرتن، كتاب مقدس (عهد عتيق و عهد جديد)، ترجمة فاضل خان همداني، تهران، انتشارات اساطير، چاپ اول،1380، انجيل متي، باب1، و انجيل لوقا، باب 2، ش 48.
[9] . فصلت/ 41- 42.
[10] . ر.ك: ويور، مري جو؛ درآمدي به مسيحيت، ترجمة حسن قنبري، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، 1381 هـ.ش، ص 98؛ و مريل سي، تني، معرفي عهد جديد، ترجمة ميكائيليان، بي جا، حيات ابدي، چاپ اول، 1362 هـ.ش، ص 146؛ و نوذري، عزت الله؛ مسيحيت از آغاز تا عصر روشنگري، بيجا، چاپ اول، بي تا، ص23.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قرآن كريم كاملترين پيام آسماني است كه بر پيامبر خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ نازل شده است، زيرا اين كتاب آخرين كتابي است كه منشور سعادت بشر را داراست، از اين رو بايد جامعترين، غنيترين و پرمحتواترين كتاب آسماني باشد، تا آن كه بتواند انسانها را در طول تاريخ براي تكامل رهنمون گردد. پيامبران و شرايع پيش از شريعت پيامبر ما، براي مقطع خاصي از تاريخ بشر در نظر گرفته شده بودند، و پس از پايان آن مقطع، لازم بود شريعت و كتاب كاملتري نازل شود، تا انسانها را چند گام فراتر به سوي تكامل پيش برد. ولي وقتي كه نوبت به آخرين پيامبر الهي رسيد، از آن جا كه مراحل مقدماتي تكامل طي شده بود، قرآن كريم لازم شد تا با عمل به برنامهها و دستورات اين كتاب آسماني از تمام ظرفيتها و استعدادهاي بشري براي رسيدن به كمال نهايي بهره برداري گردد.
قرآن حاوي فضايل دنيوي و اخروي است به خاطر اختصار به برخي از آنها اشاره ميگردد:
الف. فضايل دنيوي
1. استجابت دعا: امام صادق ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد: از حضرت رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ سوال شد، بهترين مردم چه كساني هستند؟ فرمود: الحالُ المرتحل، سؤال شد يا رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ معني حال المرتحل چيست؟ فرمود: كسي كه قرائت قرآن را شروع كند، و آن را ختم نمايد، براي او نزد خداوند دعاي مستجاب شدهاي است.[1]
2. برآورده شدن حاجت ها:
از امام رضا ـ عليه السّلام ـ از پدرانش ـ عليهم السلام ـ از امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ نقل شده، هر گاه يكي از شما حاجتي داشته باشد، روز پنج شنبه صبح زود از خانه خارج شود، و هنگام خارج شدن از منزل آيه آخر سوره آل عمران و آيت الكرسي و انا انزلناه و حمد را قرائت كند، كه در قرائت آنها، برآورده شدن حوائج دنيا و آخرت است.[2]
3. رزق و روزي:
1. حضرت رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ ميفرمايد: خانههاي خود را به تلاوت قرآن روشن كنيد، و آنها را گورستان نكنيد، چنان چه يهود و نصاري در كليساها و عبادتگاههاي خود نماز كنند، ولي خانههاي خويش را معطل گذاردهاند، (و در آنها عبادتي انجام نميدهند) زيرا هر گاه در خانهاي بسيار تلاوت قرآن شد،خير و بركتش زياد ميشود، و اهل آن به وسعت رسند، و آن خانه، براي اهل آسمان درخشندگي دارد، چنان چه ستارگان آسمان براي اهل زمين ميدرخشند.[3]
4. پيشگيري و درمان بيماري:
قرآن بيماريهاي جسمي و روحي انسان را شفا ميدهد، به همين خاطر خداوند متعال ميفرمايد: «و ننزّل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين و لا يزيد الظالمين الا خساراً».[4]
و رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ ميفرمايد: «من لم يستشف بالقرآن فلا شفاه الله».[5]
براي تيمم و تبرك چند مورد را ذكر ميكنيم:
1. امام محمد باقر ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد: مردي از همدان از درد كمرش شكايت كرد، كه بر اثر درد كمر شبها خواب نميرود، حضرت امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ به او فرمودند: دستت را به جايي ازكمرت كه درد ميكند، قرار بده، و سه بار بخوان: «و ما كان لنفس ان تموت الا باذن الله كتاباً موجلاً و من يرد ثواب الدنيا نؤته منها و من يرد ثواب الاخرة نؤته منها و سنجزي الشاكرين»؛[6] و هفت بار «انا انزلنا» را بخوان خداوند شما را شفا ميدهد، انشاء الله.[7]
2. امام صادق ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد: هر كس هفت مرتبه سوره حمد را بر دردي از دردها بخواند، آن درد به اذن خداوند بلند مرتبه آرام شود.[8]
3. درمان بيماري رواني: خداوند در قرآن كريم ميفرمايد: «الا بذكرالله تطمئن القلوب»[9] پس هر قلبي با ذكر خدا اطمينان مييابد، و اضطرابش تسكين پيدا ميكند. آري، اين معنا حكمي است عمومي كه هيچ قلبي از آن مستثنا نيست، مگر اين كه كار قلب به جايي برسد كه در اثر از دست دادن بصيرت و رشدش ديگر نتوان آن را قلب ناميد، البته چنين قلبي از ذكر خدا گريزان و از نعمت طمأنينه و سكون محروم خواهد بود.
ب. فضايل اخروي
1. آمرزش گناهان
رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: هر كس هنگامي كه به بستر خواب رود، صد بار سورة قل هو الله احد را بخواند، خداوند گناه پنجاه سال او را بيامرزد.[10]
2. جلب حسنات
حضرت رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ ميفرمايد: هر كس به فرزندش قرآن خواندن را ياد بدهد، گوئي كه ده هزار حج تمتع و ده هزار عمره به جا آورده است؛ و ده هزار برده از فرزندان حضرت اسماعيل را آزاد كرده است، و ده هزار غزوه (جنگ در ركاب پيامبر) انجام داده است؛ و ده هزار فقير مسلمان گرسنه را طعام داده است، و گوئي ده هزار مسلمان برهنه را لباس پوشانده است، و براي او به هر حرفي ده حسنه مينويسند، و ده گناه از او محو ميكنند.[11]
3. ورود به بهشت
امام جعفر صادق ـ عليه السّلام ـ از قول رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ ميفرمايد: هر كه در حال جواني قرآن بخواند، و با ايمان هم باشد، قرآن با گوشت وخونش بياميزد، و خداي عز و جل او را با فرشتگان پيام برنده و نيك رفتار رفيق كند، و قرآن براي او در روز قيامت پرده و مانعي از آتش باشد، و گويد: بار پروردگارا! هر كارگري به مزد كار خويشتن رسيده به جز كارگر من، پس گراميترين عطاهاي خود را به او برسان، فرمود: پس خداي عزيز و جبار دو جامه از جامههاي بهشتي به او بپوشاند، و بر سرش تاج كرامت نهاده شود، سپس به قرآن گفته شود: آيا ما تو را دربارة اين شخص خشنود كرديم؟ قرآن گويد: بار پروردگارا من برتر از اين دربارة او ميل داشتم، پس نامة امان (از دوزخ) به دست راستش ميدهند، و فرمان جاويدان ماندن در بهشت را در دست چپش ميدهند، و وارد بهشت گردد؛ پس به او گفته شود: بخوان (قرآن را) و يك درجه بالا برو، سپس به قرآن گويند: آيا آن چه تو خواستي به او رسانديم و تو را خشنود كرديم؟ گويد: آري. حضرت فرمود: هر كس قرآن را بسيار بخواند، و با اين كه حفظ آن (بر او) دشوار است، آن را به ذهن خويش بسپارد، خداي عز وجل دو بار پاداش آن را به او بدهد.[12]
با توجه به آيات و روايات و احاديث اندكي كه از فضايل قرآن ذكر شد، قرائت قرآن و فهميدن وعمل به قرآن در روح و روان و جسم انسان آن چنان تأثيري ميگذارد كه رفتار او را متعادل، محبوب مردم و خدا ميگردد، در نتيجه سعادت دنيا و آخرت را براي خود به ارمغان ميآورد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. راه قرآن؛ رضا صدر.
2. آشنايي با قرآن؛ مرتضي مطهري.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مجلسي، محمد باقر، بحار الانوار، بيروت، انتشارات دارالاحياء التراث، چاپ سوم، 1403 هـ ، ج 89، ص 205.
[2] . همان، ج 92، ص 135.
[3] . كليني، محمد؛ اصول كافي، با ترجمه و شرح حاجي سيد هاشم رسولي، دفتر نشر فرهنگ اهل بيت ـ عليهم السلام ـ ، ج 4، ص 413.
[4] . قرآن را نازل ميكنيم كه شفا و رحمت براي مؤمنان است و ستمگران را جز خسران (و زيان) نميافزايد: اسراء/ 82.
[5] . كسي كه به وسيله قرآن شفا طلب نكند خداوند او را شفا نميدهد. بحار الانوار، ج 89، ص 176.
[6] . آل عمران/ 145.
[7] . بحار الانوار، ج 92، ص 68.
[8] . بحار الانوار، ج 92، ص 148.
[9] . آگاه باشيد كه تنها با ياد خدا دلها آرامش پيدا ميكند؛ رعد/ 28.
[10] . كليني، اصول كافي، ج 4، ص 426.
[11] . بحار الانوار، ج 89، ص 188.
[12] . كليني، اصول كافي، ج 4، ص 406.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
هدف اصلي از نزول قرآن هدايت مردم است «هدي للناس[1]». و پيامبر هم هدايت گر مردم است «للعالمين نذير[2]». و بهره برداري از اين هدايت مخصوص متقين است. و قرآن، كتاب علمي به اصطلاح امروزي نيست، تا بيان علوم را از آن انتظار داشته باشيم، اين علوم به عقل خدا دادي بشر واگذار شده است، و اينكه در قرآن آمده «ما قرآن را نازل كرديم تا بيان كننده هر چيز، هدايت گر، رحمت و بشارت دهنده براي مسلمين باشد»؛[3] مرحوم علامه طباطبائي فرموده: "هر چيزي" كه در اين آيه آمده است، مربوط به هدايت بشر است كه همان معارف حقيقه مربوط به دنيا و آخرت و اخلاق باشد.[4]
قرآن تمام مسائل را بيان مي كند، ولي انسان هاي عادي آنها را نمي فهمند؛ و فهميدن بيان "همه چيز" از قرآن منحصر به پيامبر (ص) و ائمه (ع) است. (ع) چانچه مرحوم علامه چهار روايت را در ذيل همين آيه ذكر مي كند، به اين مضمون كه ائمه همه چيز را از قرآن مي فهمند، پس آنها بايد بيان كنند.[5]
آياتي در قرآن وجود دارد، كه يا با صراحت و يا با اشاره، مسائل مورد سئوال را مطرح نموده است، كه اين آيات در چند قسمت مطرح مي شود:
الف: آياتي كه درباره حركت زمين وارد شده است. مجموعاً 82 آيه در قرآن درباره زمين آمده است كه قسمتي از آنها درباره بيان جاذبه زمين[6] و يا اندازه زمين و... مي باشد. اما آياتي كه درباره حركت زمين است به بعضي از آنها اشاره مي شود:
1ـ «وتري الجبال تحسبها جامده و هي تمر مر السحاب» كوهها (و زمين) را مي بيني و آنها را ساكن و جامد مي پنداري، در حالي كه مانند ابر در حركتند.[7] مسلماً حركت كوهها بدون حركت زمينهاي ديگر كه به آنها متصل است، معني ندارد. و به اين ترتيب معني آيه چنين مي شود كه زمين با سرعت حركت مي كند، همچون ابرها.[8]
2ـ او كسي است كه شب و روز را جانشين يكديگر قرار داد.[9] مي دانيم پيدايش نظام «شب» و «روز» بر اثر گردش زمين به دور خويش است.[10] تا اينجا نتيجه اين شد كه قرآن يا با صراحت و يا با اشاره حركت زمين را بيان نموده است.
ب: خورشيد و ماه اولا: خداوند مي فرمايد: خورشيد و ماه هم حركت دارند.[11] كه مراد يا حركت دوراني به دور خويش است، و يا حركتي است كه همراه منظومه شمسي دارد.[12] و ثانياً: اين حركت منظم است، نه براي خوشيد سزاوار است كه به ماه رسد، و نه ماه به خورشيد هر كدام از آنها در مسير خود شناورند.[13]
و ثالثاً: قرآن مي گويد: نور خورشيد از خودش، و نور ماه اكتسابي است. خدا در ميان آسمان چراغ روشني (سراج) و ماه (منير) نور بخشي آفريد.[14] سراج به معني چراغ است كه نور از درون خودش سرچشمه مي گيرد، و اين متناسب با وضع خورشيد است كه طبق تحقيقات مسلم علمي، نورش از خود اوست. بر خلاف ماه كه تعبير به منير يعني "روشني بخش" شده كه نورش از خودش نيست.[15] در آيه ديگر از نور خورشيد، تعبير به ضياء كه نور ذاتي است، و از نور قمر به نور كه اعم است، تعبير شده است.[16]و در آيه 16 سوره نوح، تعبير به نور و سراج شده است. از مجموع اينها مساله خسوف و كسوف به خوبي قابل پيش بيني است. چون ممكن است در طول اين حركت منظم، سيارات در مقابل هم قرار گيرند كه خسوف و كسوف پديد مي آيد. دانشمندان هم از حركات منظم زمين و خورشيد، مساله خسوف و كسوف را پيش بيني مي كنند.[17]
اين ائمه (ع) هستند كه بايد اشارات قرآن را بيان كنند، و ما مي بينيم كه در روايات به خوبي به مساله خسوف و كسوف اشاره شده است. امام سجاد عليه السلام در دعاي اول ماه مي گويد: اي ماه كه خدا تو را نشاني از نشانهاي ملك و علامتي از علامتهاي سلطنت خود قرار داد، و ترا به افزايش و نقصان و طلوع و غروب و نورانيت و خسوف مسخر خويش گردانيد.[18] و در وسائل الشيعه ج5 ص 142 تا 162 حدود 78 روايت درباره خسوف و كسوف و نماز آن و علت آن بيان شده است. و طبق مقدمه كه ذكر شد، ائمه (ع) مبين قرآن مي باشند.
بنابر اين خسوف و كسوف را از آياتي كه حركت خورشيد و ماه و منازل و برجهاي براي آن دو، و همچنين مساله ذاتي بودن نور خورشيد و اكتسابي بودن نور ماه به خوبي مي توان استفاده كرد، گذشته از اين، روايات هم مساله را با صراحت تمام بيان نموده اند، و ائمه (ع) مبين قرآن مي باشند.
باز هم تأكيد مي شود كه قرآن كريم، رسالتش تبيين مسايل علمي مربوط به آفرينش و... نيست؛ و اگر چنانچه در بعضي موارد، مسايلي را بيان فرمود، جهت تذكر و ياد آوري مي باشد. قرآن كتاب هدايت و تربيت است، لذا انتظارمان از آن بايد به تناسب رسالتش باشد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تفسير نمونه، زير نظر آية الله مكارم شيرازي، چاپ چهاردهم از انتشارات دار الكتب الاسلاميه تهران.
ج1 ص120 و ص121 و ص165. ج13 ص398، ج17 ص29، ج15 ص12 و ص140 تا ص144 و ص269، ج5 ص361 و ج24 ص262، ج8 ص226، ج12 ص293، ج18 ص386 و ص381 و ص388 و ص383؛ ج23 ص82، ج10 ص357، ج24 ص337 و ج27.
2. بهترين راه شناخت خدا ـ محمدي ري شهري.
3. اولين دانشگاه و آخرين پيامبر صلي الله عليه و آله ـ دكتر پاك نژاد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- بقره/ 185.
[2]- فرقان/ 1.
[3]- نحل/ 89.
[4]- طباطبايي، سيد محمد حسين، ترجمه تفسير الميزان، قم، دار الكتب الاسلاميه، ج12، ص 347.
[5]- همان، ص 350.
[6]- فاطر/41؛ رعد/2؛ لقمان/10.
[7]- نمل/88.
[8]- مکارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالکتب الاسلاميه، چاپ اول، 1374 هـ ش، ج15، ص 569.
[9]- فرقان/62.
[10]- مکارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالکتب الاسلاميه، چاپ اول، 1374 هـ ش، جلد15، ص 144.
[11]- انبياء/33.
[12]- تفسير نمونه، ج13، ص 399.
[13]- يس/40.
[14]- فرقان/61.
[15]- تفسير نمونه، ج15، ص 144.
[16]- يونس/5، تفسير نمونه، ج8، ص 226.
[17]- همان، ج23، ص 82 .
[18]- بحارالانوار، ج 58، ص 178 و صحيفه سجاديه.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
دليلهاي زيادي را ميتوان آورد كه قرآن جاودانه و براي تمام زمانها بوده و مخصوص يك زمان نميباشد:
1ـ خطابات عام قرآن: بسياري از آيات قرآن خطابهايي دارد كه براي تمام مردم و هر مكلفي ميباشد. مانند «يا ايها الذين آمنوا: اي كساني كه ايمان آوردهايد»[1] و «يا ايها الناس: اي مردم»[2] و «يا ايها الانسان: اي انسان».[3]
2ـ طرز بيان قصههاي قرآن: در قرآن داستانهاي فراواني از پيامبران و امتهاي گذشته ذكر شده، ولي چون هدف قرآن هدايت انسانهاست، اين داستانها را به طور كامل و مرتب بيان نكرده و آنچه را براي هدايت مفيد بوده، آورده است تا بندگان از آن جريانات پند گيرند. بنابراين نميشود گفت اين جريانات براي گذشته بوده و ربطي به آينده ندارد، پندگيري از يك جريان براي هميشه است.
3ـ آياتي كه قرآن را جاودانه معرفي ميكند: قرآن كتابي جهان شمول است و اختصاصي به زمان، مكان، نژاد، آداب و سنن خاص ندارد؛ زيرا قرآن خود را چنين معرفي مينمايد: «ان هو الا ذكري للعالمين»[4] قرآن جز يك پند براي عالميان نيست. «نذيراً للبشر»[5] بيم دهنده تمام انسانها است. لازمة اين كليّت و دوام و نيز نيازمندي هميشگي بشر به آن، اين است كه هيچ گاه گرد كهنگي بر آن نشيند و هميشه تازه باشد.
4. روايات: از روايات استفاده ميشود، محتواي قرآن كريم به گونهاي تنظيم شده تا همانند سفرهاي همگان در هر عصري بر سر آن بنشينند، و از نعمتهاي معرفتي آن استفاده برند: 1ـ از امام صادق ـ عليه السلام ـ سؤال شد كه چرا قرآن با تكرار و درس و نشر جز تازگي اثر ديگري نميپذيرد؟ حضرت فرمود: تازگي قرآن براي آن است كه خداي تبارك و تعالي آن را براي زمان موقّت يا مردم خاص نفرستاده و چون هميشگي و همگاني است، در هر زمان جديد است، و در نزد هر مردمي تا روز قيامت شيرين و پر جذبه است.[6] 2ـ امام باقر ـ عليه السلام ـ هميشگي بودن قرآن را به همواره بودن دو اختر فروزان، خورشيد و ماه تشبيه نموده، ميفرمايد: «قرآن همانند خورشيد و ماه هميشه در جريان است، و زندگي انسانها را تا پايان دنيا روشن ميسازد.[7]
3ـ باطن داشتن قرآن كريم: قرآن علاوه بر ظاهر، داراي باطن است. و ظاهر قرآن همان دلالت ظاهري قرآن است كه از قرائن، از جمله شأن نزول آيه به دست ميآيد و جنبة خصوصي دارد؛ ولي باطن قرآن با قطع نظر از قرائن موجود، برداشتهايي كلي است كه از متن قرآن به دست ميآيد، و همه جانبه و جهان شمول است، لذا پيوسته مانند جريان خورشيد و ماه در جريان است. اگر چنين نبود قرآن از استفاده دائمي ساقط ميگرديد. لذا همين برداشتهاي كلي و جهان شمول است كه تداوم قرآن را براي هميشه تضمين كرده و آن را همواره زنده و جاويد نگاه داشته است.[8] و اگر چنين نبود ميبايست با از بين رفتن گروهي، آية مخصوص آنها نيز باطل ميشد.امام باقر ـ عليه السلام ـ ميفرمايد: «اگر آيهاي درمورد قومي نازل شود و آن قوم بميرد، آيه هم ميميرد، و براي قرآن چيزي باقي نميماند، ولي قرآن تا آسمان و زمين باقي است، جريان دارد. پس بنابراين بايد از قرآن معنايي به دست آورد كه براي عموم افراد تا قيامت باشد. براي روشن شدن مطلب، يك نمونه از قرآن آورده مي شود:
بتپرستي: اولاً: بتپرستي مخصوص زمان پيامبر اكرم (ص) نبوده، زيرا هم اكنون تعداد زيادي از افراد در كشورهايي چون ژاپن، هند و ... بتپرست هستند ثانياً: بتپرستي در هر زماني جلوهاي دارد، در آن زمان چوب و سنگ بود، و هماكنون صورتهاي ديگري چون دنياپرستي، پولپرستي، مقامپرستي و... دارد.[9]
اما اين كه قرآن در رابطه با آينده سخني ندارد، بايد گفت: كتابهايي كه اعجاز قرآن را بيان كردهاند، يك بخش را اختصاص به اعجاز علمي دادهاند كه قرآن مطالبي را بيان كرده كه براي آن زمان مشخص نبود، و بعداً با پيشرفت علم معناي آيه خوب روشن شده است، مانند دشواري تنفس با افزايش ارتفاع كه امروزه، علم به آن رسيده است.[10] خداوند در آية 125 سورة انعام ميفرمايد: «... خداوند هر كه را خواهد گمراه كند، سينة او را آنچنان تنگ ميكند كه گويا ميخواهد به آسمان برود.»
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1ـ عبدالله جوادي آملي، تفسير موضوعي (قرآن در قرآن)، (قم؛ اسراء 1378)، ج 1،ص 277 تا 349، بخش جاودانگي قرآن.
2ـ مرتضي مطهري،خاتميّت، (تهران؛ صدرا، 1364). ص 152 تا 164 و قسمتهاي ديگر.
3ـ محمد هادي معرفت،علوم قرآني، (قم؛ مؤسسة فرهنگي تمهيد، 1380)، صص 414 تا 431.
4ـ ناصر مكارم شيرازي، تفسير نمونه (دارالكتب الاسلاميه، 1368)، ج 5، ص 435، ج 8، ص 227، ج 10، ص 119، ج 11، ص 183؛ ج 18، ص 389؛ ج 19، ص 17؛ ج 23، ص 266.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. ر.ک: بقره/104، 153، 272 و آل عمران/100، 102 و نساء/ 19،29.
[2]. بقره/ 21 و نساء/1 و يونس/23 و حج/5 و فاطر/5 و حجرات/13 و ...
[3]. ر.ک: انفطار/6 و انشقاق/6.
[4]. انعام/ 90.
[5]. مدثّر/ 36.
[6]. به نقل از: جوادي آملي، عبدالله، تفسير موضوعي، قرآن در قرآن، قم، انتشارات اسراء، 1378، ج 1، ص 313.
[7]. همان.
[8] - ر. ك: معرفت، محمد هادي، التمهيد، قم، جامعة مدرسين حوزة علميّة، بيتا، ج 3، ص 29.
[9] - ر. ك: مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1368، ج 8، ص 260.
[10] - معرفت، محمد هادي، علوم قرآني، ص 425.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قرآن در تمام ابعادش معجزه است، حتّي در الفاظش. همانگونه كه قرآن تمام جن و انسان را دعوت ميكند كه مثل قرآن را بياوريد.[1] و در جاي ديگر به آوردن ده سوره همانند قرآن.[2] و در مورد ديگر، به آوردن يك سوره مثل سورههاي قرآن دعوت بعمل آورده است. [3] اين معجزة جاويدان همچنانكه جهانيان را بسوي خود ميخواند و تمام محافل علمي دنيا را به مبارزه ميطلبد، نه تنها از نظر فصاحت و بلاغت (يعني شيريني و جذابيّت عبارات، و رسائي مفاهيم) بلكه از جهت محتوا و علومي كه آن زمان از نظر انسانها پنهان بود، قوانين و مقرراتي كه ضامن سعادت و نجات بشريت است؛ بياناتي خالي ازهرگونه تناقض و پراكنده گوئي، تاريخ هاي خالي از هرگونه خرافات و گزافگوئي، و خبرها علمي و غيبي، و قصهگوئي ... در تمام جهات داراي اعجاز است.[4] كه اگر از ناحية غير خدا بود، اختلافات فراواني در آن مييافتند.[5] اين آيه نشان ميدهد كه قرآن در يك حدّي براي عموم قابل درك است، (ولو با مراجعه به ترجمه، يا كساني كه اهل زبان ميباشند).
امّا مراد از، اعجاز قرآن مبهم است. چيست؟ آيا مراد اين است كه غير عربها مستقيماً آيات را نميفهمند و عربي را متوجه نميشوند؟ اين درست است. ولي اين غير از اين است كه بگوئيم اعجاز ابهام دارد، چون اعجاز را از طريق مراجعه به اهل زبان، و تفسيرهايي كه از قرآن به زبان فارسي مي باشد ميتوان فهميد. هيچ كسي ادعا نكرده كه هر عوام بي سواد عجم، ميتواند قرآن را بفهمد؛ و اعجاز قرآن را درك كند، بعلاوه تحدّي شامل آوردن كتابي مثل قرآن به زبان غير عربي را نيز شامل ميشود.
قرآن علاوه بر فصاحت و بلاغت، داراي ابعاد مختلفي از اعجاز است كه براي غير عربها، قابل درك است. مانند: 1ـ در اينكه قرآن توسط يك نفر آدم درس نخوانده نازل شده است، ميتواند برساند كه قرآن معجزه است، و از طرف خداوند نازل شده است. [6] و اين را همه ميفهمد كه يك آدم درس نخوانده، نميتواند يك كتاب علمي و پيشترفته از خود بياورد. 2ـ عدم وجود تناقض در مفاهيم قرآن.[7] و همچنين فشرده گوئي آميخته با وسعت و عمق معني كه به عنوان نمونه به يک آية اشاره ميشود: «خذ العفو، وامر بالمعروف، و اعرض عن الجاهلين»[8] «با آنها مدارا كن و عذرشان را بپذير، و به نيكيها دعوت نما، و از جاهلان روي بگردان (و با آنها ستيزه مكن)». امام صادق (ع) فرمود: در مسائل اخلاقي آيهاي جامعتر از اين آيه نيست.»[9] زيرا اصول فضائل اخلاقي بر طبق اصول قواي انساني كه عقل و غضب و شهوت باشند، تنظيم ميشود. فضايل عقلي (حكمت) در أمر به معروف، فضائل نفسي در برابر طغيان، و شهوت در خذالعفو، و تسلط بر نفس در برابر قوة غضبيه (شجاعت) در اعرض عن الجاهلين، منعكس گرديده است.[10]
پيشگوئيهاي قرآن 1ـ خبر از پيروزي پيامبر اسلام در فتح مكه، 7 سال قبل از وقوع.[11] 2ـ خبر شكست روميان و پيروزي مجدّد آنها.[12] 3ـ خبر از شكست مشركين مكه.[13] 4ـ خبر از توطئة يهوديان.[14] 5ـ خبر از شكست اهل كتاب و ضرر نرساندن آنها به مسلمين.[15] 6ـ پيوستن دشمنان به مسلمين.[16] و شكست يهوديان.[17]
معجزات علمي قرآن 1ـ در مورد مسائل كشتيها و درياها و كوهها.[18]2ـ فشرده بودن هوا در اطراف كرة زمين، و دقيق بودن آن در بالا.[19] 3ـ زوجيّت گياهان.[20] 4ـ وجود ستارگان كه باعث زينت زمين است.[21] و سوگند ياد نمودن به ستارههايي كه كشف نشده بود.[22]5ـ فرود آمدن باران و شكافته شدن زمين.[23] و همچنين عمل كربن گيري درختان سبز ودهها مورد ديگر. آيا اينها را عجمها و غير عرب نميتوانند درك كنند، كه اين همه قانول علمي پيشرفته را قرآن در آن محيط عقب ماندة عربستان توسط يك شخص درس نخوانده، بيان نموده است.
اعتراف هاي دانشمندان غير عربي در اعجاز و عظمت قرآن: 1ـ كارلايل: «اگر يك بار به اين كتاب مقدس (قرآن) نظر كنيم، حقايق برجسته و خصائص اسرار وجود طوري در مضامين جوهرة آن پرورش يافته كه عظمت و حقيقت قرآن به خوبي از آنها نمايان ميگردد؛ و اين خود مزيت بزرگي است كه فقط به قرآن اختصاص يافته، و در هيچ كتاب علمي و سياسي و اقتصادي ديگر ديده نميشود.»[24] 2ـ جان ديون پورت: «قرآن به اندازهاي از نقائص مبرا و منزه است، كه نيازمند كوچكترين اصلاحي نيست؛ و ممكن است از اوّل تا به آخر آن خواند شود، بدون آنكه انسان كمترين ملالتي از آن احساس كند».[25] 3ـ گوته: «قرآن اثري است كه بواسطة سنگيني عبارت آن، خواننده در ابتدا رميده ميشود و سپس مفتون جاذبة آن ميگردد، و بالاخره بياختيار مجذوب زيبايي هاي فراوان آن ميشود.[26] 4ـ ويل دورانت: «قرآن در مسلمانان، آن چنان عزت نفس و عدالت و تقوايي بوجود آورده كه در هيچ يك از مناطق جهان شبيه و نظير نداشته است».[27] 5ـ ژول لابوم: «دانش و علم براي جهانيان از سوي مسلمانان بدست آمد، و مسلمين علوم را از قرآني كه درياي دانش است، گرفتند؛ و نهرها از آن براي بشريت، در جهان جاري ساختند».[28] 6ـ «نيورت»: «واجب است اعتراف كنيم كه علوم طبيعي و فلكي و فلسفه و رياضيات كه در اروپا رواج گرفت، عموماً از بركت تعليمات قرآني است، و ما مديون مسلمانانيم؛ بلكه اروپا از اين جهت شهري از اسلام است.[29]
با توجّه به اين، اولاً: معجزات و مفاهيم قرآن را از راه ترجمه و تفسيرهاي غير عربي توسط كارشناسان قرآني قابل درک است. و ثانياً: ابعاد معجزات قرآن، آن قدر گسترده است كه خيلي از آنها مانند خبرهاي غيبي، اعجازهاي علمي، و ... قابل درك است. پس براي همه حجت ميباشد.
امّا اگر از عدم حجيّت، مراد اين است كه غير عرب مورد خطاب نيست، جواب اين است که در بعضي آيات خطاب ايها الناس داريم. اگر مراد اين است كه معجزات مذكور براي عجم اعتبار ندارد، سخن نادرستي است؛ چون عرب و عجم از نظر انساني و عقلي با هم تفاوت ندارند. براي هر دوگروه ميتواند، حجت و دليل باشد. صرف اختلاف زباني، باعث اختلاف در فهم و حجّيت نميشود.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1ـ تفسير نمونه، آيت الله مكارم شيرازي و همكاران، ج 1، ص 135. ج 22، ص 82 و 106. ج 27، ص 376 و 422. ج 15، ص 563 و 569. ج 17، ص 29.
2ـ اولين دانشگاه و آخرين پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ، رضانژاد.
3ـ اعجاز نور، سعيد رضائي، با تقريض آيت الله معرفت، تمام كتاب.
4ـ قرآن شناسي، استياد محمد تقي مصباح، فصل سوّم، معجزه بودن قرآن، ص 109 ـ 85.
5ـ علوم قرآني، محمد هادي معرفت، فصل هشتم، اعجاز قرآن، ص 342 ـ 438.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . اسراء/ 88 .
[2] . هود/ 13.
[3] . بقره/ 23.
[4] . ر.ك: مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ يازدهم، 1370، ج 9، ص 42 و 293.
[5] . نساء/ 82.
[6] . ر.ك: دستغيب شيرازي، داستانهاي شگفت، بخش زندگاني مشتي كاظم سادوقي.
[7] . حشر/ 192 ـ 197.
[8] . اعراف/ 199.
[9] . تفسير نمونه، همان، ج 7، ص 64.
[10] . همان.
[11] . آل عمران/ 12.
[12] . روم/ 1.
[13] . قمر/ 45.
[14] . آل عمران/ 73 ـ 72.
[15] . آل عمران/ 112 ـ 111.
[16] . توبه/ 13.
[17] . توبه/ 14.
[18] . نحل/ 16 ـ 14.
[19] . انعام/ 125.
[20] . رعد/ 3، و لقمان/ 10.
[21] . صافات/ 6.
[22] . واقعه/ 75.
[23] . عبس/ 26 ـ 25.
[24]. مکارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالکتب الاسلاميه، چاپ يازدهم، 1370 هـ ش، ج1، ص 136.
[25]. همان.
[26]. همان.
[27]. همان.
[28]. همان.
[29] . همان.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مفهوم جغرافياي قرآن:
جغرافيا گرچه در بردارندة قيد و خصوصيت مكان است، ولي اين اصطلاح جديد در تركيب اضافي «جفرافياي قرآن»، با نوعي مجاز در توسعه، همراه است و به معناي «حوزة قلمرو هدايتي و برد رسالت، و همچنين گسترة سير نزول و صعود ـ يعني مبدأ نزول و مرجع عروج آن به خاستگاه تأويل خود ـ» به كار رفته است. جغرافياي قرآن، از نظر مكاني جهان مرئي و نامرئي را شامل ميشود. و از نظر زماني دامنهاش از عصر نزول تا ابد را در بر مي گيرد، و از نظر هدايت و رسالت، تمام انس و جنّ و بلكه به نوعي فرشتگان را در تمام اعصار و امصار شامل ميشود.
تعيين و تبيين گستره سير نزول و عروج ـ يعني مبدأ و معاد ـ قرآن:
با فرستادن صد و بيست و چهار هزار پيامبر، بستر و فضاي مناسب براي نزول قرآن به نحو «تنزّل تجلي» فراهم شد.[1] براي روشن شدن بحث، به چند نكته بايد توجّه نمود:
1. مبدأ نزول 2. ظرف نزول 3. فضا و شأن نزول 4. زمان و مكان نزول 5. نحوه و كيفيت نزول 6. مدّت نزول 7. گستره و قلمرو نزول، چه از نظر مكاني و چه از نظر زماني.
اصل نزول قرآن و مبدأ نزول آن، همان اسماي حسناي الهي است كه در قرآن مجيد بيان شده است.[2] خداوند توسط روح امين، جبرئيل ـ عليه السّلام ـ قرآن كريم را بر قلب پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرود آورد. مقصود از قلب، روح مجرّد انساني است كه بدان جان انساني ميگويند.[3] اين فرود آمدن به نحو تجلّي است، بدين معنا كه با فرود آمدن، هرگز موطن اصلي خود را در عالم بالا رها و آن را تهي نميكند، بلكه حقيقت آن همواره در موطن خود موجود است، ولي جلوه و رقيقة آن در مراحل نازلتر تحقّق مييابد، همانند تنزّل دانش در انديشه عقلاني انسان فرزانه كه از صحيفه جان او به صورت آهنگ گفتار يا نقوش نوشتار در فضاي خارج يا روي صحنه نگارش جلوه ميكند.[4]
در همين راستا، توجّه به فضاي نزول و شأن نزول آيات قرآن و سورهها لازم است. آشنايي با فضاي نزول هر يك از سورههاي قرآن كريم، راه گشاي تفسير آيات، تشخيص هدف سوره و تبيين پيوند آيات آن سوره با يكديگر است؛ چنانكه آشنايي با شأن نزول معتبر، در كيفيّت تطبيق مفهوم جامع بر مصداقها و اندراج جزيي تحت كلّي فراگير مؤثر است.[5]
كيفيّت نزول قرآن دو گونه است، نزول دفعي و نزول تدريجي. نزول دفعي در شب مبارك قدر صورت پذيرفت و نزول تدريجي آن طي بيست و سه سال نازل[6] شده كه بخشي از سورههاي آن مكي و بخش ديگر آن مدني ميباشند.
گستره و قلمرو قرآن كريم از نظر زمان و مكان و قلمرو هدايتي و گستره رسالتي قرآن:
قرآن كريم كتاب هدايت همة انسانها در همه اعصار و امصار است؛ پهنة زمين و گسترة زمان حوزة نورافشاني خورشيد تابان قرآن است. نور هدايت قرآن تا آنجا كه بشريت، فرشتگان و جنيان وجود داشته باشند ميتابد و اختصاصي به عصري يا مصري خاص يا اقليتي مخصوص و يا نژادي ويژه ندارد.
خداي سبحان در تبيين قلمرو رسالت پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ ميفرمايند: «ما تو را جز براي بشارت و بيم دادن به همة مردم نفرستاديم، ولي بسياري از مردم نميدانند.»[7] بنابراين، رسالت آن حضرت «جهان شمول» و ابدي، و كتاب او جهاني و جاودانه و قوم او نيز همه افراد بشرند، نه گروهي از مردم حجاز. قلمرو انذار پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ نيز، گسترة «عالمين» و همه افراد بشر معرفي شده است.[8]
كتابي كه براي هدايت همگان نازل شده و از نظر وسعت حوزة رهنمود جهان شمول است، بايد از دو ويژگي برخوردار باشد:
1. زبان جهاني فطرت: يعني اين كتاب بايد به زبان جهاني سخن بگويد تا همه از معارف آن بهرهمند باشند. در فهم معارف قرآن كريم نه بهرهمندي از فرهنگي خاص شرط است، تا بدون آن نيل به اسرار قرآني ميسور نباشد و نه تمدّن ويژهاي مانع، تا انسانها با داشتن آن مدنيّت مخصوص از لطايف قرآني محروم باشند و يگانه زباني كه عامل هماهنگي جهان گستردة بشري است، زبان فطرت است كه فرهنگ عمومي و مشترك همه انسانها در همه اعصار و امصار است و هر انساني به آن آشنا و از آن بهرهمند است و هيچ فردي نميتواند بهانه بيگانگي با آن را در سر بپروراند.[9]
2. محتوايش براي همگان مفيد و سودمند بوده و احدي از آن بينياز نباشد؛ همانند آبي كه عامل حيات همة زندگان است و هيچ موجود زندهاي در هيچ عصر و مصري از آن بينياز نيست.[10]
قرآن كريم از هفت آسمان و زمين، و عرش و كرسي سخن گفته است كه آنها عناصر مهمي از زاويه جغرافيا، آثار جغرافيا را پايهگذاري كردهاند گسترة رسالتي و هدايتي قرآن، اختصاص به انسان تنها ندارد بلكه در آيات متعدد شمول اين رسالت جنّيان را نيز در بر ميگيرد.[11] سورة جنّ و آيه 29 از سوره احقاف و آيات متعدد سورة الرحمن جزء آنهاست. بلكه مجموعة مستفيض از احاديث دلالت و صراحت دارد كه رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ و امامان ـ عليه السّلام ـ حجت هاي الهي بر عواملي فراسوي عالم انس و جنّ در منظومه شمسي و بيرون از منظومه شمسي ميباشند و اين امر لازمه اش شمول گستردة قرآني، نسبت به ساير عوالماند، بلكه مجموعه ديگري از احاديث رأساً بر اين نكته دلالت مينمايند.[12]
قرآن مجيد از دو جهان مرئي و نامرئي و هدايت آنها سخن ميگويد، آنجا كه ميفرمايد: «سوگند به ديدهها و ناديدهها.»[13] در آيه 19 از سوره احقاف، جنّ و انس هر دو مورد خطاب هستند و جنّ و انس پيشين را مورد خطاب قرآن ميداند، بنابراين، جغرافياي قرآن، يعني همه آن چيزهايي كه نزول قرآن را احاطه كرده و در بستر اصلي قرآن نازل شده است كه در اين بستر و فضا موارد ذيل مورد نظر است:
1. مبدأ نزول 2. ظرف نزول 3. كيفيت نزول 4. برد و گسترده آن از حيث زمان و مكان 5. جمعيت آن اعم از جنّ و انس 6. زبان بينالمللي و انساني كه زبان فطرت است 7. فرهنگ و تمدن آن، كه همان فرهنگ فطرت پايدار و تغيير ناپذير است 8. اعجاز قرآن و تحدي آن 9. چينش قرآن 10. وحي محض بودن آن 11. عميق معنوي مفاهيم قرآن. وطن جهاني و معنوي و ايماني و وطن از مبدأ به معاد و از او به سوي او و...
خلاصه جغرافياي قرآن، برهاني است روشن، بر عظمت خالق كه:[14] جغرافيا و مرزهاي طبيعي، از نظر قرآن، فرا زميني است و جهان مرئي و نامرئي هر دو را شامل ميشود. از نظر ايدئولوژي و مرزهاي فرهنگي و معنوي، گستره جغرافياي قرآن، بسيار گسترده، فرامرزي و جهاني و فراجهاني است مجموعه اينها جغرافياي قرآن را تشكيل ميدهد.[15]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. امكان جغرافيايي در قرآن، زهرا رضائي.
2. الجفرافيه القرآنيه، محمد حميد فوزي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . جوادي آملي، عبدالله، خارج فقه، 30/10/80.
[2] . جوادي آملي، عبدالله، تفسير موضوعي، (قرآن در قرآن)، قم، انتشارات اسراء، چاپ دوم، 1378، ج1، ص27.
[3] . همان، ص 56.
[4] . جوادي آملي، عبدالله، تفسير تسنيم، نشر اسراء، ج 2، ص 192.
[5] . همان، ص 37.
[6] . جوادي آملي، عبدالله، تفسير موضوعي قرآن كريم، ج 1، ص 70.
[7] . سبأ/34 و 28.
[8] . تفسير تسنيم، ج 1، ص 31 و 32.
[9] . همان.
[10] . همان.
[11] . رضايي، زهرا، امكان جفرافيايي در قرآن، انتشارات پارسايان، 1379، ص 12.
[12] . مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، ج 57، ص 320، 329.
[13] . حاقه/69، 38 و 39.
[14] . فوزي، محمد حميد، «الجغرافية القرآنية» دمشق، دارالضفدي، چاپ اول، 1421، ص 1.
[15]. معرفي چند منبع: 1. تفسير الميزان، ج 1، صص 66؛ 2. تفسير تنسيم، ج 1، ص 34؛ 3. قرآن بر فراز اعصار.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
حجّت در لغت يعني دليل و برهان.[1] هر چيزي كه ميتواند مورد احتجاج و استدلال بر عليه غير واقع شود.[2] حجت دو قسم است:
حجت منطقي: عبارت است از مجموعه مركب از چند قضيه براي به نتيجه رساندن مطلوب، اعم از اين كه در مقام خصومت و يا غير آن باشد.[3] حجت قطعي: حجتي است كه مفيد يقين باشد، و مقصود از آن رسيدن به نتيجه قطعي است.[4]
در اين راستا قرآن شريف ميفرمايد: «يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ»[5]؛ اي مردم به درستي كه از طرف پروردگارتان كتاب برهاني براي شما آمده است. برهان يعني ظهور؛ و به دليلي گفته ميشود كه ظاهر و قطعي باشد. از اين رو به چيزي كه روشن است و تاريك و مبهم نيست، برهان ميگويند. موساي كليم ـ عليه السّلام ـ كه با عصا و يد بيضا مبعوث شد، خداوند به او فرمود: فذانك برهانان من ربّك[6]؛ يعني اين دو معجزه، دو برهان و دليل و شاهد روشني هستند كه جاي هيچ شكي را باقي نميگذارند.
قرآن كريم محتوايي دارد كه با فطرت دروني انسانها هماهنگ و با جهان بيروني مطابق است، و از نظر شكل و قالب بيان هم به صورت برهاني و روشن، و با دليل قاطع است. اگر درباره خويش ادعا ميكند كه كلام خداست، با دليل ميگويد؛ و نشانهاش آن است كه همة مردم جهان را به مبارزه دعوت كرده؛ و اگر به توحيد و دين و وحي و رسالت و معاد رهنمون ميشود، دليل هر كدام را به همراه آن ميآورد.[7]
با اين توضيح، سؤال اين است كه آيا حجيت قرآن ذاتي است؟ استاد جوادي آملي، در تفسير شريف تسنيم ميفرمايند: قرآن سند رسالت است بيواسطه، و سند امامت است با واسطه. و خود، هم در سند از غير بينياز است و هم در دلالت. و حجيت آن، از هر دو جهت ذاتي است (البته نه ذاتي اولي مانند برهان قطعي، بلكه نسبت به سنت ذاتي است). بنابراين، روايات بايد در دامان قرآن به نصاب حجيت برسد، و در تأييد محتوا با قرآن ارزيابي شود.[8]
قرآن كريم حجيت بالفعل و مستقل است، و در اصل حجيت، نياز به غير خود ندارد. اعتبار قرآن و حجيت استقلالي آن در مقام ثبوت است، و گرنه در مقام اثبات نيازمند به وسيله است، و قرآن مجيد حجيت مستقل خويش را در مرحله اثبات (نه ثبوت) به دو طريق احراز ميكند: 1. طريق اوّلي راه اولياست كه با شهود باطني و علم حضوري، حقانيت قرآن را مييابند، و به آن قطع شهودي (عين اليقين) پيدا ميكنند؛ 2. و طريق دوم راه حكيمان است كه با علم حصولي و برهان عقلي به حجيت قرآن مي رسند.[9]
قرآن تا قيامت، استوار و غير قابل نسخ است. نگهبان كتب آسماني و در بردارنده تمام مصالح بندگان است. تناقض، اختلاف، افراط و تفريط در آن راه ندارد. دعوت به قيام ميكند.[10] يعني قرآن كتاب قيّم، برپا دارنده و سامان بخش است. بنابراين قرآن «يجري كما يجري الشّمس و القمر»[11] و همانند خورشيد و ماه در هر عصر و مصري درخشان، نوراني و خاموش نشدني است، و هيچ انحراف و كجي در آن راه ندارد.
قرآن كتاب نوراني است. خاصيت نوراني بودن قرآن اين است كه هم معارف آن روشن و مصون از ابهام و تيرگي است؛ و هم جوامع بشري را از هر گونه تاريكي اعتقادي و اخلاقي يا سرگرداني در انتخاب راه يا تحير در ترجيح هدف و مانند آن ميرهاند؛ و به شبستان روشن صراط مستقيم و هدف راستين بهشت عدن ميرساند. قرآن كريم كتاب نوري است كه از مبدأ نازل شده، و بايد هم در ذات خود روشن باشد، و هم روشنگر ديگر اشياء و اشخاص، و اين خاصيت نور است. قرآن كريم نور واحدي است كه روزنهها و شعبههايي دارد، كه همان سورههاي قرآن است. قرآن نور محض الهي است. هر چيزي كه ظلمت و تاريكي باشد، از آن به دور است. لغز و معما، و ابهام و پيچيدگي در ساحت نوراني قرآن راه ندارد؛ البته نورانيت قرآن در آياتش تفاوت دارد. برخي از آيات مانند شمس و برخي چون قمر و برخي مانند ستارگان ديگر است، ولي در عين شدت و ضعف نوري، هيچ آيهاي در سراسر قرآن نميتوان يافت كه نوراني نباشد.[12]
امّا در رابطه مصونيت قرآن: آيا قرآن شريف از مصونيت ذاتي برخوردار است؟
مصونيت يعني محفوظ ماندن از تعرض و تحريف. يعني آيا قرآن از تعرض و تحريف به دور است و از اين جهت از مصونيت ذاتي برخوردار است؟ بلي، قرآن بايد تا قيام قيامت محفوظ باشد، و به همه افراد بشر برسد. قرآن كريم كه معجزة ختميه است، وقتي حجت بر مردم خواهد بود كه خود از گزنه هر گونه تحريفي در امان باشد؛ و فرشتگان، كه رصد الهياند، اين وظيفه خطير را بر عهده دارند.
خداوند در قرآن شريف ميفرمايد: «انّا نحن نزّلنا الذكر و انّا له لحافظون»[13]؛ به درستي كه ما ذكر را فرستاديم و ما خود حافظ آن خواهيم بود.
خداي سبحان از رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ و كتاب خود، دفاع ميكند. و قرآن كريم را، احسن الحديث ميداند كه هيچ گاه كهنه نميگردد، و بطلان در آن راه ندارد. و آن را ذكر محفوظ و نور خاموش نشدني اعلام ميدارد. هيچ بطلاني از درون و بيرون بر آن چيره نشود، و نور هدايتي باشد كه هميشه پرفروغ است، و هرگز به خاموشي نميگرايد. و تذكره محفوظي براي فطرت الهي انسانها باشد، و هميشه آنان را به سوي مبدأ و آفريدگار خود سوق دهد.[14]
قرآن، مصون از هر شك و ريب است. كتاب هدايتي است كه هيچ شك و ريبي در آن راه ندارد؛ نه در اصل ادعاي اعجاز آن و نه در هدايتگري و محتوا و معارف آن. كتابي كه سراسر حق است و بطلان در آن راه ندارد. كتابي كه از ناحيه الله آمده، و روشن و روشنگر است،[15] چه جاي شك و ريب دارد؟
سخن قرآن اين است كه اگر چراغ روشن درون انسان كه همان عقل و فطرت اوست، بر اثر گناه و كفر و نفاق خاموش گردد، انسان، كوردل ميشود. و اگر نهان كسي كور باشد، قدرت تشخيص بين حق و باطل را ندارد، آن گاه تفاوت كلام الله و كلام بشر را درك نميكند؛ و همان گونه كه در كلام بشر شك ميكند، در كلام الله نيز شك ميكند.[16]
مصونيت قرآن مجيد موهبت الهي و در ارتباط مستقيم با خداست. هم قرآن از مصونيت برخوردار است، و هم معصومين در تلقي وحي الهي از مصونيت برخوردارند. و مصونيت از گناه، خطا، در امر تبليغ و بيان اصول و فروع دين دارند.
قرآن شريف در مرحله ثبوت از حجيت و مصونيت ذاتي برخوردار است و هيچ گونه تاريكي، اختلاف و تعارض در آن راه ندارد و از هر گونه تعرض و دستبرد در امان است.
ظاهر و باطن قرآن حجيت و مدركيت دارد؛ و ميتوان در موارد مختلف به آن تكيه كرد، و آن را مستقلاً مورد عمل قرار داد، و در گفتار و نظريات و استدلالهاي خويش به آن تمسك جست. زيرا قرآن از حجيت ذاتي و مستقل برخوردار است، و از اين جهت براي عموم مردم حجت و مدرك است.[17] از طرفي آيات فراواني دلالت به مصونيت قرآن شريف دارد، و تا ابد قرآن را مصون ميداند، و دست خيانت نميتواند در قرآن مجيد دستبرد برد. حجيت و مصونيت قرآن از اول با خود قرآن بوده و ذاتي است، نه اين كه بعد از نازل شدن از سوي خدا به آن متوجه شده است.[18]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. كتاب بيان در علوم و مسايل كلي قرآن، ج 1.
2. الاتقان في علوم القرآن؛ جلال الدين سيوطي، ج 2.
3. تاريخ و علوم قرآن؛ ابوالفضل مير محمدي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . معين، محمد، فرهنگ فارسي، تهران، انتشارات امير كبير، چاپ هشتم، 1371، ج 1، ص 1341.
[2] . مظفر، محمد رضا، اصول الفقه، ج 2، ص 12.
[3] . همان.
[4] . معين، محمد، فرهنگ فارسي، ج1، ص 1341.
[5] . نساء/ 174.
[6] . قصص/ 32.
[7] . جوادي آملي، عبدالله، تفسير موضوعي قرآن در قرآن، قم، انتشارات اسراء، چاپ دوم، 1378، ج 1، ص 294.
[8] . جوادي آملي، عبدالله، تفسير تسنيم، قم، انتشارات اسراء، چاپ اول، 1378، ج 1، صص 85 ـ 86.
[9] . همان، ص 105.
[10] . قرائتي، محسن، تفسير سوره نور، تهران، مركز فرهنگي درسهاي از قرآن، چاپ دوم، 1380، ج 7، ص 139.
[11] . طباطبايي، سيد محمد حسين، تفسير الميزان، ج 1، ص 562.
[12] . جوادي آملي، عبدالله، تفسير موضوعي قرآن در قرآن، انتشارات اسراء، چاپ دوم، 1378 هـ ش، ج1، ص 357.
[13] . حجر/ 9.
[14] . جواد آملي، عبدالله، همان.
[15] . رعد/1.
[16] . جوادي آملي، عبدالله، همان، صص 361 ـ 364.
[17] . خويي، سيد ابو القاسم، بيان در علوم و مسايل كلي قرآن، ترجمه صادق نجمي و هاشم زاده هريسي، دانشگاه آزادي اسلامي، چاپ پنجم، 1375، ج 1، ص413.
[18] . همان، ص 423.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
حديث متواتر ثقلين اهميت قرآن كريم و اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ را هم زمان اثبات ميكند.
هر كس ادعا كند، كه ما قرآن را داريم، به عترت نيازي نداريم، او قرآن را هم رها كرده است.[1] و هر كس به ادعاي بودن با اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ خود را از قرآن بينياز بداند، در حقيقت از اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ هم اظهار بينيازي كرده است.[2] مرحوم محمد تقي مجلسي (م 1070 هجري) در كتاب روضة المتقين عبارتي آورده است كه از آن استفاده ميشود، برخي از كج سليقهگان به قرآن كم اهميتي نشان دادهاند. ترجمة عبارت او چنين است: و تعجب از عدهاي است كه به طور كلي قرآن را رها كرده و به اخبار چسبيدهاند، با اين كه خداي تعالي ميفرمايد: «كتاب انزلناه اليك ليدّبروا آياته؛ كتابي كه آن را به سوي تو فرو فرستاديم تا (مردم) در آيههاي آن تدبر كنند»...[3]
قبل از بررسي سؤال دو كلمه در حديث را از باب تذكر ترجمه ميكنم.
1. ثقلين: كه به دو گونه قابل اعراب گذاري و خواندن است؛ ثَقَل: هر چيز ارزشمندي كه مردم براي به دست آوردن آن، رقابت ميكنند؛ و نيز به اجناس همراه مسافر گفته ميشود. ثِقل: بار، چيز سنگين.
قرآن و عترت، ثقليناند از اين جهت كه ما ترك پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ اند، و ارزش فراواني دارند، كه مردم را تشويق به بهرهمندي از آن دو ميكند، و در عين حال سنگين است، و مواظبت بر آن دو، كار مهم و طاقت فرسايي است.
عترت: در برخي از كتب سيزده معنا براي عترت ذكر شده است كه از آن جمله: ذريه، اولاد ذكور، ريشة درخت قطع شده، چشمة گوارا و زلال، گياه گسترده شده، پايتخت. عنصر محوري اين مفاهيم يا مصاديق، ركن شيء بودن است در بقاء و استمرار فوايد شيء و...[4] پس بقاي رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ به عترت اوست و كارآمدي دين او نيز به عترت اوست. پيامبر بدون عترت مثل انسان عقيم، چشمة خشك، گياه بيبرگ، كشور بيپايتخت و درخت بيريشه است و... ميباشد.
آيا استفاده از قرآن بدون عترت امكان دارد؟ اگر مراد از حجت كامل، استفادة مطلق و انحصاري از قرآن باشد، قطعاً جواب منفي است. تا مجوزي براي كيفيت بهرهمندي از قرآن از عترت نداشته باشيم، نميتوان به بهرهمندي از قرآن را به شرع و هدايت نسبت داد، و نيز در تعيين مصداقها نميتوان تنها به ظاهر قرآن بسنده كرد. در خود حديث كيفيت بهرهمندي از ثقلين آمده است، هم چنان كه در آيات و روايات فراوان ديگر به وضوح از غير اين راه نهي شده است، و روش صحيح تفسير ياد داده شده است.[5]
در اين حديث همراهي و جدا نشدن ثقلين از يكديگر شرط عدم گمراهي قرار داده شده است. اين همراهي چيست؟ حديث نميفرمايد: اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ را از قرآن جدا نكنيد. بلكه ميفرمايد: اين دو از هم جدا نيستند. از اين قضيه نتايج مهم گرفته ميشود: الف. رها كردن يكي، موجب رها كردن ديگري است. ب. اخذ به يكي وجوب اخذ به ديگري را اثبات ميكند. ج. در هر زمان (تا قيامت) بايد كسي از عترت در كنار قرآن باشد.[6] حديث ثقلين تفسير به رأي را ضلالت ميشمارد.
امّا آيا حديث ثقلين حجيت ظاهر قرآن را باطل ميكند؟ در پاسخ بايد گفت: به عكس، حديث ثقلين ظاهر قرآن را اثبات ميكند، و ظاهر قرآن با رعايت شرايط آمده در خود قرآن و در حديث ثقلين و ديگر روايات حجت كاملة الهي است.
اين شرايط چيست؟ از اين شرايط تعبير به روش تفسير ميكنند. اگر روش تفسير مورد تأييد اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ نباشد، حديث ثقلين هدايت را در اين گونه تفسير ضمانت نميكند. روش صحيح تفسير همان روش معمول در فقه با تحفّظ بر ويژگيها و ميدانهاي تفسير است. امّا چون بحث از روش تفسير، بحث مستقلي است فقط به چند شرط عمومي و مشهور اشاره ميشود:
1. استقصاء تمام ادله و جمعبندي آنها: چه در خود قرآن كريم (كه به تفسير قرآن به قرآن معروف است) و چه در روايات كه به منزلة شرح و تفسيراند و چه ادلة عقلي و اجماع. و پرواضح است كه حجيت ظاهر كتاب دو مرحله دارد: الف. حجيت ظهور (كه در روش قرآن با قرآن) اين ظهور از جمع بندي آيات به دست ميآيد. ب. حجيت قطعي (جمع بين ادله)، علت دو مرحلهاي بودن هم، همان است كه: قرآن كريم در تبيين خطوط اصلي دين كاملاً روشن است، اين مرحلة خطوط اصلي براي تطبيق بر مصداق، روش فقهي را ميپيمايد؛ كه بخش فراواني از اين مرحله به عهدة ظاهر آيه، روايت داراي شرط حجيت، دليل قطعي عقلي و... ميباشد.
2. شناخت متشابهات و توقف در آنها.
3. براي به حجيت رساندن ظهور، شناخت عام و خاص افرادي و زماني (ناسخ و منسوخ) لازم است.
به جز حديث ثقلين، امر قرآن و روايات به تدبر و قرائت قرآن و گوش سپردن به آن، اگر حجيت قران را نمي رساند، پس چه اثري دارد؟
نتيجه: اولاً: منظور از حجيت قرآن اگر بدون در نظر گرفتن ساير ادله باشد، حجت نيست. كما اين كه هيچ دليلي اينگونه حجت نيست. حتي مستقلات عقليه، موضوعش قابل توسعه و تضييق است.
ثانياً: ظاهر قرآن كه مستند به روش ائمه طاهرين باشد، چيزي جز تمسك به ثقلين نيست.
ثالثا: حديث ثقلين اقسام متعدد تفسير به رأي را ضلالت ميشمارد، و اخذ به ظاهر قرآن از اقسام تفسير به رأي نيست.
رابعا: وصول به ظاهر و حجيت ظاهر نياز به روش تفسير دارد، قواعد حاكم بر تفسير همان قواعد حاكم بر فقه است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. پرسش ها و پاسخ ها؛ جعفر سبحاني، قم، موسسه سيد الشهداء، چاپ اول، 1369 هـ ش.
2. حديث الثقلين؛ علي حسيني ميلاني، بي جا، مرکز ابحاث العقائديه، چاپ اول، 1421 هـ ق.
3. العتره و الصحابه في السنه، محمد حياه انصاري.
4. عايه المرام؛ هاشم بحراني، 7 جلدي، (در جلد 2 بيشتر درباره ثقليت نوشته شود).
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . حويزي، نور الثقلين، دار الكتب العلميه، چاپ اسماعيليان، 1385 قمري، ج 4، ص 13.
[2] . مجلسي، محمد تقي، روضة المتقين، قم، بنياد فرهنگ اسلامي، 1399 قمري، ج 13، ص 124.
[3] . ص/ 29، روضة المتقين، ج 13، ص 136.
[4] . طريحي، فخر الدين، مجمع البحرين، تهران، انتشارات مصطفوي، 1339 ش، ص 427 و 268.
[5] . نحل/ 43؛ انبياء/ 7؛ فاطر/ 32؛ نحل/ 44؛ نحل/ 64؛ و ر.ك: نور الثقلين، ج 5، ص 712؛ و بحراني، سيد هاشم، البرهان في تفسير القرآن. قم، انتشارات اسماعيليان، 1334، ج 1، ص 18.
[6] . العميدي، سيد تامر هاشم، در انتظار ققنوس، ترجمه مهدي عليزاده، قم، مؤسسه امام خميني، 1379، ص 116.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قرآن در تمام ابعادش معجزه است، حتّي در الفاظش. همانگونه كه قرآن تمام جن و انسان را دعوت ميكند كه مثل قرآن را بياوريد.[1] و در جاي ديگر به آوردن ده سوره همانند قرآن.[2] و در مورد ديگر، به آوردن يك سوره مثل سورههاي قرآن دعوت بعمل آورده است. [3] اين معجزة جاويدان همچنانكه جهانيان را بسوي خود ميخواند و تمام محافل علمي دنيا را به مبارزه ميطلبد، نه تنها از نظر فصاحت و بلاغت (يعني شيريني و جذابيّت عبارات، و رسائي مفاهيم) بلكه از جهت محتوا و علومي كه آن زمان از نظر انسانها پنهان بود، قوانين و مقرراتي كه ضامن سعادت و نجات بشريت است؛ بياناتي خالي ازهرگونه تناقض و پراكنده گوئي، تاريخ هاي خالي از هرگونه خرافات و گزافگوئي، و خبرها علمي و غيبي، و قصهگوئي ... در تمام جهات داراي اعجاز است.[4] كه اگر از ناحية غير خدا بود، اختلافات فراواني در آن مييافتند.[5] اين آيه نشان ميدهد كه قرآن در يك حدّي براي عموم قابل درك است، (ولو با مراجعه به ترجمه، يا كساني كه اهل زبان ميباشند).
امّا مراد از، اعجاز قرآن مبهم است. چيست؟ آيا مراد اين است كه غير عربها مستقيماً آيات را نميفهمند و عربي را متوجه نميشوند؟ اين درست است. ولي اين غير از اين است كه بگوئيم اعجاز ابهام دارد، چون اعجاز را از طريق مراجعه به اهل زبان، و تفسيرهايي كه از قرآن به زبان فارسي مي باشد ميتوان فهميد. هيچ كسي ادعا نكرده كه هر عوام بي سواد عجم، ميتواند قرآن را بفهمد؛ و اعجاز قرآن را درك كند، بعلاوه تحدّي شامل آوردن كتابي مثل قرآن به زبان غير عربي را نيز شامل ميشود.
قرآن علاوه بر فصاحت و بلاغت، داراي ابعاد مختلفي از اعجاز است كه براي غير عربها، قابل درك است. مانند: 1ـ در اينكه قرآن توسط يك نفر آدم درس نخوانده نازل شده است، ميتواند برساند كه قرآن معجزه است، و از طرف خداوند نازل شده است. [6] و اين را همه ميفهمد كه يك آدم درس نخوانده، نميتواند يك كتاب علمي و پيشترفته از خود بياورد. 2ـ عدم وجود تناقض در مفاهيم قرآن.[7] و همچنين فشرده گوئي آميخته با وسعت و عمق معني كه به عنوان نمونه به يک آية اشاره ميشود: «خذ العفو، وامر بالمعروف، و اعرض عن الجاهلين»[8] «با آنها مدارا كن و عذرشان را بپذير، و به نيكيها دعوت نما، و از جاهلان روي بگردان (و با آنها ستيزه مكن)». امام صادق (ع) فرمود: در مسائل اخلاقي آيهاي جامعتر از اين آيه نيست.»[9] زيرا اصول فضائل اخلاقي بر طبق اصول قواي انساني كه عقل و غضب و شهوت باشند، تنظيم ميشود. فضايل عقلي (حكمت) در أمر به معروف، فضائل نفسي در برابر طغيان، و شهوت در خذالعفو، و تسلط بر نفس در برابر قوة غضبيه (شجاعت) در اعرض عن الجاهلين، منعكس گرديده است.[10]
پيشگوئيهاي قرآن 1ـ خبر از پيروزي پيامبر اسلام در فتح مكه، 7 سال قبل از وقوع.[11] 2ـ خبر شكست روميان و پيروزي مجدّد آنها.[12] 3ـ خبر از شكست مشركين مكه.[13] 4ـ خبر از توطئة يهوديان.[14] 5ـ خبر از شكست اهل كتاب و ضرر نرساندن آنها به مسلمين.[15] 6ـ پيوستن دشمنان به مسلمين.[16] و شكست يهوديان.[17]
معجزات علمي قرآن 1ـ در مورد مسائل كشتيها و درياها و كوهها.[18]2ـ فشرده بودن هوا در اطراف كرة زمين، و دقيق بودن آن در بالا.[19] 3ـ زوجيّت گياهان.[20] 4ـ وجود ستارگان كه باعث زينت زمين است.[21] و سوگند ياد نمودن به ستارههايي كه كشف نشده بود.[22]5ـ فرود آمدن باران و شكافته شدن زمين.[23] و همچنين عمل كربن گيري درختان سبز ودهها مورد ديگر. آيا اينها را عجمها و غير عرب نميتوانند درك كنند، كه اين همه قانول علمي پيشرفته را قرآن در آن محيط عقب ماندة عربستان توسط يك شخص درس نخوانده، بيان نموده است.
اعتراف هاي دانشمندان غير عربي در اعجاز و عظمت قرآن: 1ـ كارلايل: «اگر يك بار به اين كتاب مقدس (قرآن) نظر كنيم، حقايق برجسته و خصائص اسرار وجود طوري در مضامين جوهرة آن پرورش يافته كه عظمت و حقيقت قرآن به خوبي از آنها نمايان ميگردد؛ و اين خود مزيت بزرگي است كه فقط به قرآن اختصاص يافته، و در هيچ كتاب علمي و سياسي و اقتصادي ديگر ديده نميشود.»[24] 2ـ جان ديون پورت: «قرآن به اندازهاي از نقائص مبرا و منزه است، كه نيازمند كوچكترين اصلاحي نيست؛ و ممكن است از اوّل تا به آخر آن خواند شود، بدون آنكه انسان كمترين ملالتي از آن احساس كند».[25] 3ـ گوته: «قرآن اثري است كه بواسطة سنگيني عبارت آن، خواننده در ابتدا رميده ميشود و سپس مفتون جاذبة آن ميگردد، و بالاخره بياختيار مجذوب زيبايي هاي فراوان آن ميشود.[26] 4ـ ويل دورانت: «قرآن در مسلمانان، آن چنان عزت نفس و عدالت و تقوايي بوجود آورده كه در هيچ يك از مناطق جهان شبيه و نظير نداشته است».[27] 5ـ ژول لابوم: «دانش و علم براي جهانيان از سوي مسلمانان بدست آمد، و مسلمين علوم را از قرآني كه درياي دانش است، گرفتند؛ و نهرها از آن براي بشريت، در جهان جاري ساختند».[28] 6ـ «نيورت»: «واجب است اعتراف كنيم كه علوم طبيعي و فلكي و فلسفه و رياضيات كه در اروپا رواج گرفت، عموماً از بركت تعليمات قرآني است، و ما مديون مسلمانانيم؛ بلكه اروپا از اين جهت شهري از اسلام است.[29]
با توجّه به اين، اولاً: معجزات و مفاهيم قرآن را از راه ترجمه و تفسيرهاي غير عربي توسط كارشناسان قرآني قابل درک است. و ثانياً: ابعاد معجزات قرآن، آن قدر گسترده است كه خيلي از آنها مانند خبرهاي غيبي، اعجازهاي علمي، و ... قابل درك است. پس براي همه حجت ميباشد.
امّا اگر از عدم حجيّت، مراد اين است كه غير عرب مورد خطاب نيست، جواب اين است که در بعضي آيات خطاب ايها الناس داريم. اگر مراد اين است كه معجزات مذكور براي عجم اعتبار ندارد، سخن نادرستي است؛ چون عرب و عجم از نظر انساني و عقلي با هم تفاوت ندارند. براي هر دوگروه ميتواند، حجت و دليل باشد. صرف اختلاف زباني، باعث اختلاف در فهم و حجّيت نميشود.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1ـ تفسير نمونه، آيت الله مكارم شيرازي و همكاران، ج 1، ص 135. ج 22، ص 82 و 106. ج 27، ص 376 و 422. ج 15، ص 563 و 569. ج 17، ص 29.
2ـ اولين دانشگاه و آخرين پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ، رضانژاد.
3ـ اعجاز نور، سعيد رضائي، با تقريض آيت الله معرفت، تمام كتاب.
4ـ قرآن شناسي، استياد محمد تقي مصباح، فصل سوّم، معجزه بودن قرآن، ص 109 ـ 85.
5ـ علوم قرآني، محمد هادي معرفت، فصل هشتم، اعجاز قرآن، ص 342 ـ 438.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . اسراء/ 88 .
[2] . هود/ 13.
[3] . بقره/ 23.
[4] . ر.ك: مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ يازدهم، 1370، ج 9، ص 42 و 293.
[5] . نساء/ 82.
[6] . ر.ك: دستغيب شيرازي، داستانهاي شگفت، بخش زندگاني مشتي كاظم سادوقي.
[7] . حشر/ 192 ـ 197.
[8] . اعراف/ 199.
[9] . تفسير نمونه، همان، ج 7، ص 64.
[10] . همان.
[11] . آل عمران/ 12.
[12] . روم/ 1.
[13] . قمر/ 45.
[14] . آل عمران/ 73 ـ 72.
[15] . آل عمران/ 112 ـ 111.
[16] . توبه/ 13.
[17] . توبه/ 14.
[18] . نحل/ 16 ـ 14.
[19] . انعام/ 125.
[20] . رعد/ 3، و لقمان/ 10.
[21] . صافات/ 6.
[22] . واقعه/ 75.
[23] . عبس/ 26 ـ 25.
[24]. مکارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالکتب الاسلاميه، چاپ يازدهم، 1370 هـ ش، ج1، ص 136.
[25]. همان.
[26]. همان.
[27]. همان.
[28]. همان.
[29] . همان.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
1. تحدي (مبارز طلبيدن) قرآن يكي از دلايل حقانيت و معجزه بودن قرآن، مسألة تحدي و مبارز طلبيدن قرآن است. در بعضي آيات مسأله تحدّي اينگونه بيان شده: «قل لئن اجتمعت الانس و الجن علي ان يأتوا بمثل هذا القرآن لا يأتون بمثله و لو كان بعضهم لبعض ظهيراً»[1]
اين آيه، مسألة تحدي را به طور عام بيان كرده است كه اگر تمام انسانها و جنيان جمع شوند، و بخواهند مثل اين قرآن بياورند، نمي توانند. هر چند بعضي، بعضي ديگر را كمك كنند. اين تحدي قرآن در تمام جهات است، يعني در هيچ جهتي نميتوان مثل قرآن را آورد؛ چه مسائل علمي يا بلاغي. در بعضي از آيات مسألة تحدي را آسانتر مي گيرد و مي فرمايد: «اگر ميتوانيد؛ ده سوره مثل قرآن بياوريد.»[2] در جايي ديگر كمتر از آن را بيان مي كند، و تخفيف مي دهد، و مي فرمايد: «اگر شما مي توانيد يك سوره مثل قرآن بياوريد.»[3]
تحدي قرآن اختصاص به زمان خاصي ندارد، همچنين تمام افراد را به تحدي فراخوانده، حتي دانشمندان و متفكران را، چون مي فرمايد: و ادعوا من استطعتم من دون الله[4] «از هر كس مي خواهيد استمداد بطلبيد.»
با اين كه يگانه مهارت عرب آن دوره، زبان و بيان آنان بوده، به خوبي تشخيص دادند كه اين سخن نميتواند ساختة بشر باشد، كه اينگونه آنان را از همآوردي ناتوان سازد.[5] و [6]
2. هماهنگي آيات
از جمله ادلّة حقانيت قرآن هماهنگي و عدم اختلاف بين آيات است . قرآن در اين باره مي فرمايد: افلا يتدبّرون القرآن و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافاً كثيراً[7] «آيا در قرآن تدبر نمي كنيد و اگر از جانب غير خدا بود، در آن اختلاف بسيار مييافتيد».
قرآن در مكانهاي مختلف و زمانهاي گوناگون و در طي سالها نازل شده است، امّا با اين حال هيچ اختلافي در آن وجود ندارد. به همين دليل دگرگوني اطلاعات علمي يك انسان در سنين مختلف و تغيير روحيه و كيفيت تكامل فكري و عوامل مؤثر در ديد جهانبيني انسان، هنگام ضعف، قدرت، جنگ و صلح، حالت ترس و امنيت و نيازمندي و غني بدون استثناء در همة انسانها حتي نوابغ بزرگ مشهود، و در آثار فكري آنها اختلافات و تناقض محسوس است.
در جايي ديگر مي فرمايد: «الله نزّل احسن الحديث كتاباً متشابهاً مثاني»[8] «خداوند بهترين سخن را نازل فرموده، كه سراسر آن شبيه به هم و هماهنگ با يكديگر است».
آنچه كه مي تواند منشأ اختلافات و ناهماهنگي در سخن يك متكلم باشد، اين است كه يا متكلم جاهل باشد و يا دچار فراموشي شود. امّا اينها در مورد خداوند وجود ندارد، پس ديگر ممكن نيست قرآني كه از ناحية خداوند است، كمترين اختلافي در آياتش وجود داشته باشد.[9]
3. اخبار غيبي قرآن
در بسياري از آيات، خداوند اخبار از غيب داده، و به انسانها اعلام كرده، اگر در حقانيت قرآن شك داريد، شما هم چنين كتابي بياوريد. بعضي آيات از حوادث آينده خبر داده است. در مورد سپاه روم مي فرمايد: «سپاه روم در سرزمين پايينتر شكست خوردند، ولي ايشان بعد از شكستشان به زودي در چند سال بعد غلبه خواهند كرد.»[10]
يا اينكه خبر از بازگشت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ به مكه و فتح آن[11]، خبر از توطئة دشمنان بر عليه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و حفظ پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ از دشمنان مي دهد، كه معلوم ميشود اين اخبار در توان انسان نيست، بلكه از ناحية خداوند است، و دليل بر حقانيت قرآن است.[12]
4. معجزات علمي قرآن: از علوم و دانشهايي صحبت كرده كه در زمان نزول قرآن نبوده است. مدتها نظرية هيئت بطليموس بر افكار بشر حاكم بود كه زمين را ساكن و مركز فرض ميكردند، تا اين كه ديدگاههاي جديد علمي و منطبق بر واقع در مورد گردش ستارگان ابراز شده، امروز علم هيئت هيچ ستارهاي را ثابت نميداند، و به اين حقيقت پي بردهاند كه تمام ستارگان مانند خورشيد و... در گردش هستند، و حركت فلكي و دوري دارند؛ قرآن از اين حقايق سالها پيش از دانش بشري خبر داده است، قرآن در مورد حركت دوري آفتاب و ماه و زمين چنين اظهارنظر ميكند:
«لا الشمس ينبغي لها ان تدرك القمر و لااليل سابق النهار و كل في فلك يسبحون»[13] «نه خورشيد به ماه ميرسد، و نه شب بر روز سبقت ميگيرد، همه در مدار خاص شناورند.»
5. عدم تحريف قرآن
از جمله ادله حقانيت قرآن اين است كه اين قرآن كه در دست ما است در آن هيچ گونه تحريفي صورت نگرفته، خداوند مي فرمايد: انا نحن نزّلنا الذكر و انا له لحافظون[14]. «به درستي كه ما قرآن را فرستاديم و حافظ آن خواهيم بود.»
خداوند قرآن را با اوصافي مثل عزيز، محكم، نور، نذير، ذكر و هادي و... توصيف مي كند. اگر كتابي محرّف باشد نمي تواند داراي اين اوصاف باشد. امّا چون قرآن تمام اين اوصاف را دارد معلوم ميشود تحريف نشده، زيرا عزيز به معناي نفوذ ناپذير، حكيم به معناي محكم و استوار. لذا نه شبهات علمي مي تواند در او خلل ايجاد كند، و نه حيلةشيطان و نه با زورشمشير مي توان با او مبارزه كرد. همچنين قرآن تذكر براي بشر[15]، نذير براي عالمين[16] است. پس قرآن بايد تا قيام قيامت باشد، و به همة افراد بشر برسد، و قرآني حجّت است كه تحريف نشده باشد.[17] انسجام آيات قرآن از جهات مختلف ادبي و علمي و فصاحت و بلاغت و غيره چنان تنظيم شده است كه امكان نفوذ در قرآن مقدور نيست؛ كه همان معني عزيز است، نميشود چيزي از آن كم كني و چيزي بر او افزوده نمائي، و اين حقيقت نيز نشان دهندة اين مطلب است كه قدرت علمي فوق بشري بر تنظيم آن حكمفرما بوده، و اين كتاب عزيز از ناحية خداوند عزيز بر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ عزيز نازل شده است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. محمد حسين طباطبائي ، الميزان، مترجم سيد محمد باقر موسوي همداني، نشر دفتر انتشارات اسلامي، ج12، ص.
150.
2. محمد هادي معرفت، علوم قرآني، قم، مؤسسة فرهنگي انتشاراتي المتهيه، چاپ اول، سال 1378، ص342.
3. ناصر مكارم شيرازي، تفسير نمونه، دارالكتب الاسلاميه، چاپ 13، 1373، ج12، ص273.
4. محمد تقي مصباح يزدي، قرآن شناسي، قم، انتشارات مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني، چاپ اول، 1376، ص123.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - اسرا/ 88
[2] - سورة هود.
[3] - بقره /13
[4] - يونس/ 38
[5] - طباطبائي، سيد محمد حسين، سيري در قرآن، مترجم سيد مهدي آيت اللهي، انتشارات جهان آرا، چاپ اول، 1379، ص 138.
[6] ـ معرفت، محمد هادي، علوم قرآني، قم، مؤسسة فرهنگي انتشاراتي التمهيه، چاپ اوّل، 1378، ص 352.
[7] - نساء/ 82.
[8] - زمر/ 23.
[9] - جوادي آملي، عبدالله، تفسير موضوعي قرآن، انتشارات اسراء، چاپ اول، 1378، ج1، ص33.
[10] - روم/ 4-1.
[11] - قصص/ 85 .
[12] - طباطبايي، سيد محمد حسين، تفسير الميزان، مترجم سيد محمد باقر موسوي همداني، نشر دفتر انتشارات اسلامي، ج1، ص101.
[13] . يس/ 40.
[14] - اسراء/ 105.
[15] - مدثر/ 31.
[16] - فرقان/ 1.
[17] - جوادي آملي، عبدالله، تفسير موضوعي قرآن، انتشارات اسراء، چاپ اول، 1378، ج 1، ص 333.
|
|
|
|
1
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
فلسفه |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9200 سوال |
:تعداد سوالات |
|
292 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|