|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های انسان شناسی قرآن |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
انسان هاى اوّلى، بر اساس انديشه و فطرت ساده خود، از بينش و منش مشتركى بر خوردار بودند يعنى هم در جهان بينى، بينش واحدى داشتند و هم در تشخيص حق و باطل و مصالح و مفاسد، روش مشتركى داشتند. از اين رو، خداوند آنان را به «امت واحده» ستوده است
«كان الناس أمة واحدة»(1)
«امّت» به جمعيّتى مىگويند كه مقصد خاص و مقصود و امام معيّنى را دنبال مىكنند. و وصف تأ كيدى «واحدة» در «امّة واحدة» نشان گر آن است كه مردم در فطرت اوّلى خويش، سمت و سوى واحدى را دنبال مىكردند و هيچ گونه اختلاف و مشاجرهاى در بين آنان نبوده است چون يا اختلاف فكرى و علمى نداشتند يا بسيار كم بود و اختلافات عملى نيز اگر در بين آنان راه پيدا مىكرد، به وسيله فطرت توحيدى و نصايح انبياى پيشين از حضرت آدم (ع) تا نوح (ع) حلّ مىشد چون وحى آسمانى در حدّ موعظه در رفع اختلاف راه گشاست.
نفى اختلاف و مشاجره در انسانهاى اوّلى، يا براى آن است كه همه آنان مانند فرشتگان به فعليّت و كمال خويش رسيده بودند. از اين رو، اختلاف و مزاحمتى با يك ديگر نداشتند، يا اين كه مردم اوّلى در بساطت زندگى مىكردند و هنوز به سوى كمال حركت نكرده بودند تا با يك ديگر بر خوردى داشته باشند نظير درختى كه هنوز به فعليّت نرسيده است و در هسته است وبه تنه و شاخه و خوشه تبديل نشده، هيچ مشاجره و مزاحمتى در بين آنها نيست چون همة اين كمالات را «بالقوّه» دارد نه «بالفعل».
امّا هسته، وقتى در درون خاك، جا گرفت و زمين را شكافت و جوانه زد و به سوى كمال حركت كرد، يا مزاحمتهايى را بر سر راه خود مىيابد، يا شاخهها با يك ديگر برخورد مىكنند چون مىخواهند به فعليّت برسند و اگر از اختلاف بين انسان ها به مشاجره ياد مىكنند، به خاطر همين تنازع شاخه هاى درخت است.
انسان هاى اوّلى همانند هستة جامد، بدون مشاجره بودند چون آنان از نظر جهان بينى، محيط زيست و روابط اجتماعى در بساطت به سر مىبردند و در حدّ حيات حيوان زندگى مىكردند (حيوان بالفعل و انسان بالقوّه بودند) نيازى به وسايل كشاورزى و دامدارى و صنعتى نداشتند و جز تحصيل مواد غذايى رنجى را تحمّل نمىكردند چون، نه نياز به ذخيره سازى آن داشتند و نه نياز به حمل و نقل آن به مكان هاى دور دست. زندگى بسيط و بى آلايش آنان همراه با انديشة ابتدايى، زمينة وحدت و اتّحاد آنان را فراهم مىكرد ولى كم كم بر اثر پيشرفت علم و انديشه و صنعت و گسترش روابط اجتماعى، اختلافات علمىعميق و عملى در آنان راه پيدا كرد و زمينة بعثت پيامبران اولوالعزم و نزول كتاب و قانون را فراهم كرد تا بار ديگر به اتحاد مطلوب دست يابند.
پىنوشت
(1) بقره/ 21.
آيت الله جوادى آملى، وحدت جوامع در نهجالبلاغه
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بنابراين امر به خوبي روشن است که در خلقت انسان نقصي ندارد و انسان در آغاز خلقت بر فطرت و سرشت پاک خلق شده است، بنابراين، هر چه هست، مربوط به خود ما ميشود. اين «خود ما» طيفهاي گوناگوني را شامل ميشود، والدين، دوستان، معلمان، مردم كوچه و بازار، سران احزاب و فرقهها و... .
انسان با توجه به اختياري که دارد مي تواند راه هدايت و ضلالت را بپيمايد، برخي از پيروي هواي نفس و شياطين پرهيز مي کنند و راه هدايت مي روند و عده اي هم راه خطا و شياطين را مي روند.
اما مسئله اصلي اين است كه آيا خود انسان در خطايي كه مرتكب ميشود چه نقشي دارد؟ گيرم كه پدر، مادر، معلم، جامعه همه مسبّب اين خطا باشند، آيا خود انسان نقشي دارد يا ندارد؟ واضح است كه هيچ وجداني منكر سهم خود انسان در اعمال خودش نيست، خوب يا بد، اين نكته جواب سؤال اول را ميدهد. قرآن كريم در سوره قيامت در دو جا به حسّ وجدان و قاضي دروني انسان اشاره ميفرمايد و در هر دو جا به جنگ انسان با وجدان تصريح ميكند. در جايي ميفرمايد: علت انكار انسان نسبت به مسئلة قيامت و ديرپنداري او اين است كه ميخواهد در زندگي هر چه ميخواهد، بكند؛ بل يريد الانسان ليفجر اَمامه»[1] و در آية ديگر ميفرمايد: «انسان به خودش آگاه است»[2] هر چند عذرهايي در دفاع از خود بتراشد.
در قرآن كريم و روايات اسلامي، به اشتراك گناهكاران در وزر و وبال و آثار گناهان اشاره شده است. يعني با توجه به نقشي كه در پيداشدن گناه دارند، به همان اندازه وزر و عذاب آن هم به ايشان ميرسد، لذا خداوند مي فرمايد.
«لِيَحْمِلُوا أَوْزارَهُمْ كامِلَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ مِنْ أَوْزارِ الَّذِينَ يُضِلُّونَهُمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ أَلا ساءَ ما يَزِرُونَ؛[3] كساني كه پيامبران را انكار ميكنند و با حرفشان ديگران را هم گمراه ميكنند ميخواهند بار ديگران را هم به بار سنگين خود اضافه كنند و چه بد چيزي را بار ميكنند. نيز در روايات آمده است: «من سن سنة ضلالة فله وزر من عمل بها؛[4] هر كه سنت بدي را بنا نهد بار هر كه به آن عمل كند به گردن اوست.»
البته خود گناهكار با توجه به عذاب وجداني كه دارد و سعي ميكند با توجيه و عذرهاي گوناگون تقصير را از سر خود برداشته و ديگران را مقصّر اصلي بداند، در خواست ميكند كه عذاب مقصّرين ديگر دو برابر شود (تا لااقلّ مقداري از احساس درونياش كاسته و آرامش كاذبي يابد). قرآن كريم به اين معنا اشاره دارد.
«قالت أُخْراهُمْ لِأُولاهُمْ رَبَّنا هؤُلاءِ أَضَلُّونا فَآتِهِمْ عَذاباً ضِعْفاً مِنَ النَّارِ؛[5] گروهي كه در آخر وارد جهنم ميشوند دربارة اولين واردين (كه باعث بر گمراهي آنها بودهاند) ميگويند: اي پروردگار ما! اين پيشگامان ما را گمراه كردند به اينان عذابي دو برابر بده و قرآن در جواب ميفرمايد: «لكلِ ضعف»؛ براي هر يك عذاب مضاعف است. خود اين آيه نشان ميدهد كه همه مقصران در گناه مجرم كيفر خواهند شد.
پس، گرچه سرشت و آفرينش ابتدايي انسان پاک است، ولي برخي از انسان با استفاده از اختياري که دارند از هواي نفس و وسوسه هاي شيطاني پيروي و مرتکب گناه مي شوند.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. قيامت/5.
[2]. قيامت/14.
[3] . نحل/ 25.
[4] . ديلمي، اعلام الدين، قم،آل البيت، 1408 هـ .ق، ص 389.
[5] . اعراف/ 38.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
براي روشن شدن پاسخ توجه به نكاتي ضروري است:
الف) آيه ياد شده در پنج سورة قرآن آمده است[1] از جمله در سوره انعام[2] ميخوانيم: «... و هيچكس جز براي خود عملي انجام نمي دهد و هيچ گنهكاري گناه ديگري را متحمل نميشود سپس بازگشت شما به سوي پروردگارتان است و شما را به آنچه در آن اختلاف داشتيد خبر خواهد داد»
مفهوم آيه اين است كه بدون جهت گناه شخصي در قيامت به گردن ديگري نميافتد، بلكه هر كس در مقابل گناه خويش پاسخگو ميباشد،[3] در نتيجه اين آيه مربوط به عالم آخرت است نه عالم دنيا.
ب) دو عالم آخرت و دنيا اگر چه با هم مشابهتهايي دارند، ولي تفاوتهايي نيز دارند، زيرا اين دو عالم دو نوع زندگي، با قوانيني متفاوت است، و تفاوت آن دو را اين گونه ميتوان برشمرد:
1. ثبات و تغيّر: دنيا جاي حركت و تغيير، جواني و پيري.... ميباشد، ولي آخرت خانه ثبات است، كهنگي و پيري وجود ندارد.
2. زندگي خالص و ناخالص: در اين جهان مرگ و زندگي بهم آميخته است، ولي سراي آخرت سراپا زندگي است.
3 . كشت و درو: دنيا خانه كاشتن است، ولي آخرت خانه بهرهبرداري و برداشت نمودن مي باشد.
4 . سرنوشت اختصاصي و مشترك: سرنوشتها در دنيا تا حدي مشترك است. ولي در آخرت هركس سرنوشت جداگانه دارد، به اين معني كه در دنيا كارهاي خوب نيكوكاران در سعادت ديگران مؤثر است، و كارهاي بد بدكاران نيز در جامعه اثر ميگذارد، لذا بر همه لازم است كه از انجام گناه در جامعه جلوگيري کنند و راز اين تفاوت هم اين است كه آخرت جهان فعليّت محض است و دنيا جهان حركت مي باشد، يعني جهان آميختگي استعداد با فعليّت است و، فعليّتهاي محض از يكديگر تأثير ميپذيرند و با يكديگر تركيب نميشوند، ولي فعليّتهاي آميخته تأثيرپذيرند و قابل تركيب شدن هستند.[4]
با توجه به نكات ياد شده اولاً بايد گفت: آيه مورد سوال، مربوط به عالم آخرت است كه هيچ كس، جور و عقوبت ديگري را به دوش نميكشد، ولي مسأله مرجع نشدن فرزند نامشروع در دنيا است و گفتيم دنيا عالمي است كه سرنوشتها مشترك است، لذا ممكن است آثار (وضعي) گناهان انسان متخلف دامان ديگر افراد جامعه را نيز بگيرد، چنانكه در حوادث رانندگي مشاهده ميشود كه مقصر كسي ديگر است و آن كه تا ابد رنج ميبرد، فرد ديگر است.
و اگر خداوند بخواهد جلوي آثار را جبراً بگيرد بايد قوانين حاكم بر اين عالم را از بين ببرد كه به نابودي جهان طبيعت منجر ميشود. و همين طور آزادي و اختيار انسان از دست خواهد رفت، لازمة آزادي انسان اين است كه اعمال او پي آمدهاي (وضعي) داشته باشد.
ثانياً؛ فرزند نامشروع كه نميتواند مرجع تقليد شود، بيش از آنكه اُفت شخصيتي براي او باشد پاي حفظ مقام شامخ مرجعيّت در كار است، چرا كه اگر شخصي با چنان سابقهاي عهدهدار مرجعيّت شود، باعث وهن به اين مقام شامخ خواهد شد.
ثالثاً: فرد مذكور مرجع تقليد نميتواند باشد، ولي راه براي مجتهد شدن و حتي عالمترين فرد زمان خود شدن به گونهاي كه ديگران از نظرات علمي او استفاده برند، و خود نيز بر طبق نظر خويش رفتار نمايد، و از تقليد ديگران بينياز شود، بسته نيست، بلكه راه كاملاً باز و هيچ مانعي براي رشد علمي او وجود ندارد. بنابر اين آيه مورد پرسش مربوط به «وزر» آخرتي است نه دنيوي، و راه براي مجتهد شدن فرد مذكور باز است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1 . عدل الهي، مرتضي مطهري، قم انتشارات صدرا.
3 . تفسير نمونه، ناصر مكارم شيرازي، ج 12، ص 102 ـ 104 و ج 15، ص 156.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . اسراء/ 15؛ فاطر/ 18؛ زمر/ 7؛ نجم/ 38؛
[2] . انعام/ 164.
[3] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1370، ج 6، ص 65.
[4] . مطهري، مرتضي، عدل الهي، قم، انتشارات صدرا، 1375، چاپ دهم، ص 227 ـ 233 با تلخيص.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در ابتدا لازم است تا نکاتي را براي تبيين بهتر مطلب بيان کرد:
1. قرآن كريم، موضوع تاريخ را به ويژه تاريخ انسانها مانند: سرگذشت افراد، اقوام و ... را به قصد آموزش و پرورش و تعليم و تربيت و نيز هشدار به مردم و عبرت گرفتن از آنها را مورد بررسي و تحليل قرار داده و براي راهنمايي بشر به سوي سعادت و رسيدن به كمال و برداشتن موانع اين حركت و نيز براي پويايي هر چه بيشتر جامعه، از عوامل تاريخ و قوانين و سنتهاي آن كمك ميگيرد و با بيان داستان زندگي پيامبران الهي و نقل سرنوشت اقوام و ملتها، رمز بقا يا نابودي جوامع بشر را بيان ميكند. تكرار و تأكيد بر سرگذشت رسولان و اقوام و ملل و بيان حوادث تاريخي نيز به هدف برانگيختن مردم به تفكر و قوانين و سنتهاي حاكم بر تحولات تاريخ است؛ چنان كه خداوند متعال ميفرمايد: «فاقصص القصص لعلهم يتفكرون؛[1]پس اين داستان(ها) را (براي آنان) حكايت كن؛ شايد بيانديشند» همچنين ميفرمايد: «به طور قطع پيش از شما امتهايي (بوده و) و سپري شده است؛ پس در زمين بگرديد و بنگريد كه فرجام تكذيب كنندگان چگونه است.»[2]
قرآن كريم، با تكيه بر تغيير و تحول دائمي در زندگي بشر، حركت به سوي كمال و نزديك شدن به خداوند متعال حركت و تحول جوامع بشري براساس قانون و سنتهاي خاص و اين كه اين حركت با پويايي همراه است، انسانها را بر مطالعه و تعمق در تاريخ سفارش ميكند، به همين دليل، خداوند از پيامبران خود ميخواهد تا تاريخ و سرگذشت اقوام گذشته را به ياد مردم بياورند، و آنان را به عوامل صعود، سقوط، سعادت و شقاوت آشنا سازند.[3]
نيز قرآن مجيد، با تعبيرهاي گوناگون، وعده قطعي ميدهد كه تاريخ بشري سرانجام به پيروزي قاطع خط پيامبران الهي و حكومت صالحان (امامان معصوم ـ عليهم السّلام ـ و بندگان پرهيزكار) منجر خواهد شد؛[4] چنان كه ميفرمايد: «خداوند به كساني از شما كه ايمان آورده و كارهاي شايسته انجام دادهاند وعده ميدهد كه قطعاً آنان را حكمران روي زمين خواهد كرد، همانگونه كه به پيشينيان آنها خلافت روي زمين را بخشيد و دين و آييني را كه براي آنان پسنديده، پابرجا و ريشهدار خواهد ساخت....»[5]
2. قرآن كريم، به طور كلي تاريخ را داراي سنتها و قوانين ويژه ميداند و بر قانونمندي تاريخ و برخوردار بودن آن از يك سلسله ضوابط و سنتها، تأكيد دارد و به عنوان مثال در آيه 49، سوره يونس از جامعه به عنوان امت ياد ميكند و آن را داراي مرگ، زندگي و حركت ميداند.[6]
3. درباره آغاز تاريخ بشر، از قرآن كريم و آيات آن چنين برداشت ميشود كه خداوند متعال نخست حضرت آدم ـ عليه السلام ـ را ـ كه پدر بشر كنوني به حساب ميآيد ـ از گِل آفريد و سپس براي او همسري به نام حوّا از جنس خودش خلق نمود؛ قرآن كريم در اين زمينه ميفرمايد: «اي مردم! از (مخالفت) پروردگارتان بپرهيزيد، همان كسي كه همه شما از يك انسان (يعني آدم ـ عليه السلام ـ ) آفريد، و همسر او را (نيز) از جنس او خلق كرد، و از آن دو، مردان و زنان فراواني را (بر روي زمين) پراكنده ساخت...»[7]
پس تاريخ بشر كنوني با خلقت حضرت آدم و همسرش رقم مي خورد و از آن دو انسان بزرگ نسلهاي بعدي بشر به تدريج بوجود آمدند و خداوند متعال بر اساس سنت هدايت در راستاي تعليم و تربيت و سوق بشر به طرف كمال، پيامبران فراواني را مبعوث كرد كه هر كدام با دعوت انسان به پرستش خداي يگانه، ارزشها و راههاي كمال را براي بشر ترسيم كردند و قرآن كريم با تذكر و يادآوري سرگذشت برخي از پيامبران الهي و امتهاي آنها، گوشههايي از تاريخ پرفراز و نشيب بشريت را ترسيم نموده است. و سرانجام با بعثت پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ آخرين پيامبر خود را با دين و آييني كامل، جامع و جهاني به همراه قرآن كريم براي هدايت و تربيت بشر به مردم معرفي كرد و همگان را به پيروي از اين پيامبر خاتم و عمل به آيات قرآن و فرمانهاي آن بزرگوار موظف و مكلف نمود، قرآن كريم ميفرمايد: «به خدا سوگند به سوي امتهاي پيش از تو پيامبراني فرستاديم...، قرآن را بر تو نازل نكرديم، مگر براي اين كه آن چه را در آن اختلاف دارند، براي آنها روشن كني و اين (قرآن) مايه هدايت و رحمت است براي قومي كه ايمان ميآورند.»[8]
سپس براي استمرار خط رسالت نبوت و پيامبري به پيامبر خويش دستور فرمود كه جانشيناني را براي خويش معين كند تا بعد از رحلت او دين و آيين خداوند متعال را تبيين و تفسير كنند؛ و پيامبر گرامي ـ صلي الله عليه و آله ـ اين تعيين و معرفي را براساس دستور خداوند در غدير خم انجام داد.[9]
بنابراين، قرآن كريم از آن جا كه تنها كتاب تاريخ يا جغرافيا و ... نيست، از ترسيم جزئيات تاريخي مربوط به زندگي بشر خودداري كرده و تنها فرازهايي كه متناسب و در راستاي هدايت و تربيت انسان به سوي كمال بوده را متذكر شده است و ترسيم جزئيات و تطبيق مصاديق را بر عهدة امام معصومين ـ عليهم السلام ـ و مفسران قرآن كريم گذاشته است.[10]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1 . شهيد مرتضي مطهري، جامعه و تاريخ، قم، انتشارات صدرا، 1369 ش.
2 . شهيد مرتضي مطهري، فسلفه و تاريخ، انتشارات صدرا، 1369 ش.
3 . محمدتقي مصباح يزدي، جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن، تهران،انتشارات سازمان تبليغات اسلامي، 1372 ش.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . اعراف/ 176.
[2] . آل عمران/ 137.
[3] . ر.ك: آل عمران/ 131.
[4] . ر.ك: مصباح يزدي، محمدتقي، جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن؛ تهران، انتشارات سازمان تبليغات اسلامي، سال 1372 ش، ص 425 ـ 454.
[5] . نور/ 55.
[6] . ر.ك: صدر، محمد باقر، سنتهاي تاريخ و فلسفه اجتماعي در مكتب قرآن، ترجمه حسين منوچهري، تهران، مركز نشر رجاء، 1369 ش، ص 85 ـ 100.
[7] . نساء/ 1.
[8] . نحل/ 63 و 64.
[9] . مائده/ 3؛ ر.ك: فيض كاشاني، ملا محسن، تفسير الصافي، بيروت، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات، چاپ دوم، 1402 ق، ج 2، ص 10 ـ 11.
[10] . ر.ك: مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، تفسير نمونه، تهران، دارلكتب الاسلاميه، چاپ چهارم، 1367 ش، ج 10، ص 100 ـ 101.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قرآن كريم اگر چه با عنوان خاص در رابطه با «شخصيت» انسان سخن نگفته است، امّا از مجموع آيات كه در مورد انسان نازل شده است به خوبي ميتوان «روانشناسي شخصيت» انسان را مورد بررسي قرار داد.
«شخصيت» از ماده «شخص» به معناي مابه الامتياز و مابه الاختيار است و چيزي است كه يك شيئي را از اشياء ديگر جدا ميكند. به عبارت ديگر ويژگي هايي كه در روح آدمي وحدت پيدا كرده و شكل گرفته و در رفتار فرد ظاهر ميگردد را شخصيت مي گويند.[1]
مناسبترين واژهاي كه قرآن كريم براي شخصيت (منش و خوي) به كار ميبرد واژة «شاكلة»است، ميفرمايد:«قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ، فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدى سَبِيلاً»[2] بگو: اي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ كه هر كس براساس شخصيت و منش خودش عمل ميكند، سپس پروردگار شما نسبت به آنكه هدايت يافته است (از همه) آگاهتر است. نكات مهمي كه در آيه ياد شده وجود دارد عبارت است از:
1. اعمال انسان معلول صفات و خصوصيات ثابت رواني است و به عبارت ديگر، رفتار آدمي حكايت از شخصيت دروني او ميكند (از كوزه همان تراود كه در اوست).
2. تلاش ديگران (هر چند در شناخت مسائل روان تخصص داشته باشند) براي شناخت شخصيت افراد كافي نيست، زيرا شخصيت انسان در زير صدها حجاب رفتار تصنعي و تكلّفآميز پنهان بوده و پي بردن به كنه شخصيت افراد كار آساني نيست و لذا فرمود: «فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدى سَبِيلاً »[3].
در تعريف «شخصيت» گفته شد خصوصياتي كه در روح هر كس شكل ميگيرد و او را از ديگران جدا ميكند و وسيلة تشخيص او از ديگران ميشود، قرآن كريم اين حقيقت را چنين ترسيم ميفرمايد: «يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ»[4] اي مردم ما شما را از نر و مادهاي خلق نموديم و شما را به صورت شعبهها و قبيلهها قرار داديم، براي اينكه يكديگر را بشناسيد (امّا اين را بدانيد كه) همانا گراميترين شما نزد خدا پرهيزكارترين شماست. به درستي كه خداوند دانا و آگاه است.
در اين آيه شريفه، تفاوت انسانها از لحاظ رنگ و قيافه و ديگر خصوصيات جسماني و همچنين صفات روان (عليرغم وحدت نوعي) مورد توجه قرار گرفته است. هر كدام از اين تفاوتها، باعث تشخيص صاحب آن از ديگر افراد ميشوند.
توجه به اين نكته نيز لازم است كه تفاوتها لازم نيست هميشه ظاهري باشند، بلكه ممكن است اموري، مثل عناوين حقوقي باشند،مثلاً ميگويند فلاني يك شخصيت سياسي است، فلاني يك شخصيت علمي است و ... .
دانشمدان روح شناس قديم و جديد، معتقدند كه در وجود انسان يك چيزهايي هست كه با حسابهاي مادي اين دنيا جور در نميآيد. لذا پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمودهاند: «من عرف نفسه فقد عرف ربّه»[5] هر كس خود را بشناسد، خدا را ميشناسد. آن چيزهايي كه با حساب مادي جور در نميآيد مسئله ارزشهاي انساني است. به عبارت ديگر اين انسان است كه ممكن است يك انساني باشد منهاي انسانيت، براي اينكه آن چيزهايي كه ما آنها را انسانيت انسان ميدانيم، آن چيزهايي كه به انسان «شخصيت» ميدهد، نه آن چيزهايي كه ملاك شخصي انسان است بلكه آن چيزهايي كه ملاك شخصيت انسان است، اولاً يك سلسله چيزهايي است كه با ساختمان مادي انسان درست نميشود، غير مادي است، به عبارت ديگر از سنخ معنويات است نه ماديات. ثانياً آن چيزهايي كه ملاك انسان است و به انسان شخصيت ميدهد، همه به دست طبيعت ساخته نميشود و به دست هيچ كسي ساخته نميشود، بلكه فقط به دست خود انسان ساخته ميشود.[6]
لذا ميتوان همة ارزشها را در يك ارزش خلاصه كرد و آن ارزش درد داشتن و صاحب درد بودن است و آن درد هم درد غربت و عدم تجانس و بيگانگي با اين جهان است، از آن نظر كه انسان يك حقيقتي است كه از يك دنياي ديگر آمده است، براي رسالتي و از اصل خودش جدا شد و همين باعث شده كه در او ذوق، عشق، احساس غربت، و ميل به بازگشت آفريده است؛ طبق اين مكتب فقط درد خداست و درد دوري از خدا و لذا هر كس به هر مقامي برسد احساس ميكند هنوز هم به معشوق نرسيده «أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»[7] بدانيد منحصراً با يك چيز قلب بشر آرام ميگيرد و از اضطراب نجات پيدا ميكند و آن ياد خداست. مكتبهاي ديگر تكيهشان در درد انسان است، براي خلق خدا، نه درد انسان براي خدا.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . رك: حبيبيان، احمد، مروري بر روان آدمي، مركز چاپ و نشر سازمان تبليغات اسلامي، چاپ اوّل، چاپ و صحافي شمشاد، 1374، ص 245، از مقدمه روانشناسي، ص 251.
[2] . اسراء/ 78.
[3] . مروري بر روان آدمي، ص 245.
[4] . حجرات/ 13.
[5]. مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، بيروت، موسسه الوفاء، 1404 ق، ج2، ص 32.
[6]. مطهري، مرتضي، انسان کامل، قم، انتشارات صدرا، ص 48 ـ 50.
[7]. رعد/28.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قرآن کريم مي فرمايد:
«من اجل ذلك كتبنا علي بنياسرائيل انهّ من قتل نفساً بغير نفس او فساد في الارض فكأ نمّا قتل الناس جميعاً و من أحياها فكأ نمّا احيا النّاس جميعاً...»[1]؛ به همين جهت، بر بنياسرائيل مقرّر داشتيم كه هر كس، انساني را بدون ارتكاب قتل يا فساد در روي زمين بكشد، چنان است كه گويي همة انسانها را كشته و هر كس، انساني را از مرگ رهايي بخشد، چنان است كه گويي همة مردم را زنده كرده است.» مفّسران دربارة اين سؤال پاسخهاي گوناگوني دادهاند که برخي عبارتند از:
1. قرآن در اين آيه يك حقيقت اجتماعي و تربيتي را بازگو ميكند؛ زيرا، كسي كه دست به خون انسان بيگناهي ميآلايد، در حقيقت چنين آمادگي را دارد كه انسانهاي بيگناه ديگري را كه با آن مقتول از نظر انساني و بيگناهي برابرند، مورد حمله قرار دهد و به قتل برساند. او در حقيقت يك قاتل و طعمة او انسان بيگناه است و ميدانيم تفاوتي در ميان انسانهاي بيگناه از اين نظر نيست. همچنين كسي كه به خاطر نوع دوستي و عاطفه انساني، ديگري را از مرگ نجات بخشد، اين آمادگي را دارد، كه اين برنامة انساني را در مورد هر بشر ديگري انجام دهد؛ او علاقمند به نجات انسانهاي بيگناه است و از اين نظر براي او اين انسان و آن انسان تفاوت نميكند و با توجه به اينكه اين آيه ميفرمايد: «فكانّما» استفاده ميشود كه مرگ و حيات يك نفر اگر چه مساوي با مرگ و حيات اجتماع نيست، اما شباهتي به آن دارد.
2. از آيه ياد شده ميفهميم كه جامعه انساني در حقيقت يك واحد بيش نيست و افراد آن همانند اعضاي يك پيكرند، هر لطمهاي به عضوي از اعضاي اين پيكر برسد، اثر آن كم و بيش در ساير اعضا آشكار ميگردد؛ زيرا يك جامعه بزرگ از افراد تشكيل شده و فقدان يك فرد خواه ناخواه ضربهاي به همه جامعه بزرگ انساني است. فقدان او سبب ميشود كه به تناسب شعاع تأثير وجودش در اجتماع، محلي خالي بماند و زياني از اين رهگذر دامن همه را بگيرد؛ احياي يك نفس سبب احياي ساير اعضاي اين پيكر است؛ زيرا هر كس به اندازه وجود خود در ساختمان مجتمع بزرگ انساني و رفع نيازمنديهاي آن اثر دارد، بعضي بيشتر و بعضي كمتر. در ضمن، از اين آيه اهمّيت مرگ و حيات يك انسان از نظر قرآن كاملاً آشكار ميشود و با توجه به اينكه اين آيات در محيطي نازل گرديده، كه خون بشر به طور مطلق در آن ارزشي نداشت، عظمت آن آشكارتر ميگردد.
3. چون انسانها، حقيقت مشترك و روح واحدي دارند (و مانند اعضاي يك پيكرند)؛ بدين جهت، كشتن يك نفر مانند كشتن همه است، چنان كه نجات يك فرد نجات همه است.
4. بر اساس روايات، ارشاد مردم به راه حق و هدايت آنها، نوعي احياء و گمراه كردن مردم، نوعي قتل است؛ به عبارت ديگر، گرچه مفهوم ظاهري آيه مرگ و حيات مادي است، امّا از آن مهمتر مرگ و حيات معنوي؛ يعني گمراه ساختن يك نفر يا نجات او از گمراهي است.
5. گاهي مرگ و حيات يك نفر (مانند انسانهاي بزرگ و رهبران حق)، در مرگ و حيات جامعه مؤثر است.
6. گاهي قتل و كشتار فردي زمينهساز كشتارهاي جمعي ميشود؛ بدين جهت نبايد هيچ انسان بيگناهي كشته شود.
7. چون در هر انساني، قابليّت پيدايش يك جامعة بزرگ و نسل جديد است؛ بدين جهت نابود ساختن يك فرد، گاهي محو و قتل يك نسل است.
8. كسي كه مرتكب قتل فردي ميشود، در واقع او سنّت بدي را پينهاده و قتل را امر آساني پنداشته و ارزش والاي انسانيّت را زير پانهاده؛ بدين جهت در روايات داريم: هر كس سنّت عمل خوبي پايهگذاري كند تا قيامت در اجر آن و اجر كساني كه به آن عمل ميكنند، شريك است، چنان كه هر كس سنّت بدي را بگذارد تا قيامت درگناه آن و گناه كساني كه آن را انجام ميدهند شريك خواهد بود.
9. اشخاص بشري، افراد يك نوع و اجزاء يك حقيقت هستند؛ همان انسانيتّي كه در عدة زيادي است در يك نفر هم هست. خداوند با آفرينش اين افراد و تكثير اين نسل خواسته، اين حقيقت كه استعداد زندگي زيادي ندارد، باقي مانده و اين بقائش ادامه يافته، نسل هاي گذشته جانشين نسل هاي بعدي شود، خداوند در زمين پرستش و عبادت شود؛ بنابراين، از بين بردن فردي با قتل، افساد در آفرينش و باطل كردن هدف الهي در انسانيّت است.
10. اين حكم، گرچه حكم تكليفي نيست؛ ولي از نظر بيان واقع جرم، خالي از شدّت نيست كه در برانگيختن غضب الهي در دنيا و آخرت، اثر بسزايي دارد؛ به عبارت ديگر، چون طبع بشري به آساني مرتكب اين جنايت ميشود ـ چنان كه بنياسرائيل چنين بودند ـ خداوند اين حكم را گوشزد ميكند تا شايد از زيادهروي دست بردارند.
نيز بايد گفت که اين حكم، اختصاص به بنياسرائيل ندارد و ذكر نام آنها به خاطر آن است كه مسأله قتل و خونريزي (به ويژه قتلهايي كه از حسد و تفوق طلبي سرچشمه ميگيرد) دربيان آنها فراوان بوده است و هم اكنون نيز قربانيان بيگناهي كه به دست آنها كشته ميشوند، رقم بزرگي را تشكيل ميدهند؛ به همين جهت نخستين بار اين حكم الهي در برنامههاي آنها گنجانيده شده است.[2]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. ر.ک: علامه طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان في تفسير القرآن، قم، انتشارات اسلامي، 1417 ق، ج5، ص 315.
2. ديه، احمد ادريس، عوض، ترجمه: فيض، عليرضا، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1372.
3. آيه الله مکارم شيرازي، ناصر و ديگران، نمونه، تهران، دارالکتب الاسلاميه، 1374 ش، ج4، ص 355.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. مائده/32.
[2] . ر. ك: طبرسي، تفسير نمونه مجمع البيان، بيروت، انتشارات دارالمعرفة، چاپ دوم، 1408 ق، ذيل آيه 32، مائده؛ مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، انتشارات دارالكتب الاسلاميه، چاپ يازدهم، 1373، ج4، ذيل آيه 32، مائده؛ قرائتي، محسن، تفسير نور، قم، انتشارات مؤسسه در راه حق، چاپ دوم، 1376، ج 3، ص 76، ذيل آيه.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قبل از پرداختن به جواب،لازم است مقدمهاي كوتاه بيان شود: انسان بنابر بعضي نظريات از ريشهي «نَسِيَ» به معني نسيان و فراموشكار ميباشد.[1]از طرفي انسان داراي دو بعد روح و جسم، است. در عين حال كه ميتواند روح خود را كامل كند و به كمال برساند، همچنين ميتواند خود را از انسانيت ساقط كند، حتي از حيوانات هم پستتر شود. منتهي انسان در برخورد با مادّه و مادّيات از روح خود، غافل ميشود و در مرتبهي بعد، از آفريننده ي خود غافل ميشود. لذا موقعي كه نعمتي به او داده ميشود، خود را لايق ميداند و ميگويد: «پروردگارم مرا گرامي داشت.»[2] ولي وقتي كه مورد امتحان قرار گرفت و روزيش محدود شد، ميگويد: «پروردگارم، مرا خوار ساخت»[3]
در بيشتر موارد، زماني به ياد خالق خود ميافتد كه گرفتاري و مشكلي براي او پيش آيد، تا فطرت او بيدار شود، والّا گرد و غبار، فطرتش را ميپوشاند و پروردگار را فراموش ميكند. در آياتي از قرآن كريم، به اين نوع از روحيه ي انسان اشاره شده كه بعد از رفع گرفتاري، شروع به ناسپاسي ميكند كه در ذيل به آنها اشاره ميشود:
1 . سوره ي يونس، آيه ي 12: «و اذا مَسَّ الانسان الضُرُّ دعانا لِجَنبه أوقاعِداً اَوقائماً فلمّا كشفنا عنه ضُرَّه مرَّ كَأن لم يدعُنا إلي ضُرٍ مَسَّه، كذلك زُيّنَ للمسرفين ما كانوا يعملون و هرگاه آدمي به رنج و زياني در افتد همان لحظه بهر حالت باشد از نشسته و خفته و ايستاده، فوراً ما را به دعا ميخواند. آنگاه كه رنج و زيانش برطرف شود باز بحال غفلت و غرور چنان باز ميگردد كه گوئي هيچ ما را براي دفع ضرر و رنج خود نخوانده،همين كفران و غفلت است كه اعمال زشت تبهكاران را در نظرشان زيبا نموده است.»
2 . سوره ي يونس، آيه ي 22 و 23: «... جآئتها ريحٌ عاصف و جآئهم الموج من كلّ مكانٍ و ظَنُّوا أنَّهم اُحيط بِهِم دَعَوا الله مخلصينَ له الدّين، لَئن أنجَيتَنا من هذه لَنكونَنَّ من الشاكرين فلمّا أَنجيهم إذا هم يبغون في الأرض بغير الحق... كه ناگاه باد تندي بوزد و كشتي از هر جانب به امواج خطر در افتد و خود را در ورطه ي هلاكت ببينيد، آن زمان خدا را به اخلاص و دين فطرت بخواند كه بارالها! اگر ما را از اين خطر نجات بخشي ديگر هميشه شكر و سپاس تو خواهيم كرد. پس از آنكه ما نجاتشان داديم، باز در زمين بناحق ستمگري آغاز كنند...».
3 . سوره ي نحل، آية 53 و 54: «و ما بكم من نعمةٍ فَمِنَ الله، ثمَّ إذا مَسًّكُمُ الضّرُ فأليهِتَجأرون ثُمَّ إذا كشَفَ الضرُّ عنكم إذا فريقٌ منكم بربِّهم يشركون؛ و شما بندگان با آنكه هر نعمت كه داريد همه از خدا است و چون بلايي رسد بدرگاه او پناه جسته و به او در رفع بلا استغاثه ميكنيد. باز و قتي كه بلا را از سر شما رفع كرد، گروهي از شما بخداي خود شرك ميآورد.»
4 . سوره اسراء، آيه ي 67: «وَ إذا مسَّكُمُ الضُّرُّ في البحر ضلَّ مَن تدعون إلّا ايّاهُ فلمّا نجيّكم إلي البَرِّ أعرَضتُم و كان الانسان كفوراً؛ و چون در دريا به شما خوف و خطري ميرسد در آن حال بجز خدا همه را فراموش ميكنيد، آنگاه كه خدا شما را از خطر نجات داد باز از خدا روي ميگردانيد و انسان،كفر كيش و ناسپاس است.»
5 . سوره عنكبوت، آيه 65: «فاذا رَكِبوا في الفلكِ دَعَوُا الله مخلِصينَ له الدّينَ فَلَمّا نجّيهُم إلي البَرِّ إذا هم يُشركون؛ اين مردم مشرك نادان چون به كشتي نشينند (و به خطر افتند)در آنحال تنها خدا را با اخلاص كامل ميخوانند و چون از خطر دريا به ساحل نجات رسيدند، باز به خداي يكتا، مشرك ميشوند.».
6 . سوره ي روم، آيه ي 33: «و إذا مسَّ الناسَ ضُرٌّ دعَوا رَبّهم منبين إليه ثمّ اذا أذاقَهُم منه رحمةً أذا فريقٌ منهم برَبّهم يُشركونَ؛ و مردم هر گاه رنج و درد سختي به آنها رسد در آنحال خداي را به دعا ميخوانند و به درگاه او با تضرع و اخلاص روي ميكنند و پس از آنكه خدا به آنها رحمت خود را چشانيد؛ آنگاه باز گروهي از آنها به خداي خود مشرك ميشوند.»
7 . سوره ي زمر، آيه ي 8: «و أذا مسَّ الإنسان ضُرٌّ دعا ربَّه منيباً إليه ثمَّ إذا خَوَّلَهُ نعمةً مِنهُ نسِيَ ما كانَ يدعوا إليه من قبلُ و جَعَلَ للّهِ اَنداداً ليُضِلَّ عَن سَبيله..»؛ و (بيچاره) انسان را هر گاه فقر و مصيبت و رنجي پيش آيد، در آن حال به دعا و توبه بدرگاه خدا رود چون نعمت و ثروت به او عطا كند، خدائي را كه از پيش ميخواند به كلي فراموش سازد و براي خداي (يكتا)شريك و همتا قرا دهد تا خلق را از راه خدا گمراه سازد....».
8 . سوره ي زمر، آيه ي 49: «فإذا مَسَّ الإنسانَ ضُرٌّ دعانا ثُمَّ إذا خَوَّلناه نِعمَةً مِنّا قال إنّما أٌُوتيتُهُ علي علمٍ بَل هي فتنةٌ و لكنَّ اكثرهم لايعلمون»
آدمي چون رنج و دردي به او رسد ما را بدعا ميخواند و باز چون نعمت و دولت به او داديم گويد:اين نعمت دانسته (و به استحقاق)نصيب من گرديد. (چنين نيست) بلكه آن امتحان وي است و ليكن اكثر مردم آگاه نيستند.»
لازم به ذكر است آياتي با مضمون ديگر در قرآن بيان شده است كه از حوصله اين نوشتار خارج است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. قرآن كريم، ترجمه: مهدي الهي قمشهاي، همچنين ترجمه مکارم شيرازي.
2. معجم المفهرس، محمد فؤاد عبدالباقي، طبع، دارالكتب المصرية، القاهرة.
3. CD قرآني.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . راغب اصفهاني، مفردات الفاظ قرآن، بيروت، دارالقلم، 1461 هـ . ق، ماده «انس»، ص 94.
[2] . فجر/ 15.
[3] . فجر/ 16.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بحث در آيه ياد شده درباره مكافات عمل، يا به عبارت ديگر نتيجه خوب و بد كار انسان را بيان ميكند و خطاب در اين آيه اجتماعي و متوجه به جامعه است. مراد از مصيبت در اين آيه مصائب عمومي و همگاني از قبيل قحطي، گراني، وبا، زلزله و ... است.[1] به طور كلي يكي از سنتها و قوانين قطعي آفرينش، مسألة مكافات عمل و به طور اعم بازتاب و نتايج عمل است، يعني انسان هر كاري را كه انجام ميدهد خوب يا بد، نتيجة عملش را ميبيند؛ نتيجه عمل خوب، همان پاداش و نتيجة عمل بد كيفر ميباشد. البته مكافات عمل نوعاً به نتايج عمل بد اطلاق ميگردد. بايد توجه داشت كه مطابق آيات و روايات و بررسيهاي به عمل آمده، گرفتاريهاي مختلفي كه در دنيا به سراغ انسانهاي مختلف ميآيد، براي بعضي مكافات عمل، براي بعضي امتحان، براي بعضي ماية تربيت و بازگشت، براي بعضي مايه افزايش درجه، براي بعضي مايه كراهت و مقام و براي بعضي جبران كمبودهاي سابق است و با اين بيان نميتوان گفت هر گرفتاري و رنجي كيفر گناه است، زيرا گرفتاريهاي سخت فلسفههاي گوناگوني دارند كه برخي عبارتند از:
1. شكوفايي استعدادها و توانمنديهاي دروني و بروني انسان؛ 2. هشدار نسبت به آيندة او؛ 3. اصل آزمون در زندگي انسان؛ 4. بيداري از خواب غفلت و غرور و هوشياري از انواع مستيها؛ 5. كيفر گناهان؛ 6. و بخش مهمي نيز ثمرة ندانم كاريها و سهل انگاريهاي انسان در زندگي است. بر همين اساس روايتي از حضرت علي ـ عليه السّلام ـ نقل شده است كه مي فرمايد: «انّ البلاءَ لِلّظالم أدبٌ، و للمؤمن إمتحانٌ، و للانبياءِ درجةٌ، و للأولياءِ كرامةُ»؛[2] همانا بلاها و گرفتاريها براي ظالم تأديب است، و براي مؤمنان امتحان، و براي پيامبران درجه و براي اولياء كرامت و مقام است.
اين را نيز بايد توجه داشت كه مكافات عمل تنها در گرفتاريهاي ظاهري خودنمايي نميكند، بلكه تيرگي قلب و پليد شدن روح نيز از سخت ترين مكافات است. به عنوان مثال: در عصر حضرت شعيب پيامبر ـ عليه السّلام ـ جوان مغرور و گناهكار كه از سلامتي و نيروي بازو برخوردار بود و پيكري چالاك داشت نزد هر كس ميرفت و ميگفت: من با اين كه گنهكارم، هيچ گونه غم و اندوهي ندارم از هر نظر در سلامتي و عافيت و رفاه هستم، خداوند مرا هيچ گونه مجازات نكرده است. بنابراين، مجازات الهي و مكافات عمل آن گونه كه شعيب ـ عليه السّلام ـ به آن هشدار ميدهد، دروغ است. خداوند به حضرت شعيب ـ عليه السّلام ـ الهام كرد كه به آن شخص بگو: «اي احمق! چه قدر تو را مجازات كنم، تو ظاهر سالمي داري، ولي سراسر باطن تو تيره و تار است و قلبي كور و واژگونه داري به همين دليل از گوش شنوا و چشم بينا و دل آگاه و پندپذير محروم هستي. آيا آن همه بلا و گرفتاري كافي نيست؟» حضرت شعيب ـ عليه السّلام ـ سخن خداوند را به او ابلاغ فرمود. او گفت: اگر خداوند مرا مجازات كرده، نشانة آن چيست؟ شعيب ـ عليه السّلام ـ از خدا خواست تا مجازات او را بيان كند. خداوند به شعيب ـ عليه السّلام ـ الهام كرد؛ نشانهاش اين است كه از عبادتهايي كه انجام ميدهي، هيچ گونه لذت نميبري، اطاعت تو ظاهري زيبا دارد، ولي باطنش هم چون باطن گردويي پوچ است. گردوي پوچ را اگر در زمين كاشتي هرگز رشد نميكند. حضرت شعيب ـ عليه السّلام ـ سخن خداوند را به او ابلاغ كرد، او به راز مطلب متوجه شد.[3]
در قرآن مجيد به اين نوع مكافات به طور مكرر تصريح شده است چنان که، درباره افراد لجوج و سركش مي فرمايد: «إنّا جعلنا علي قُلوبهِم اكنّهً اَن يفقهُوه و في آذانِهِم وَقْراً؛[4] ما بر دلهاي اينها پردههايي افكندهايم تا نفهمند و بر گوشهايشان سنگيني قرار دادهايم تا صداي حق را نشوند، بر دل هاي اين ها پرده هايي افکنديم، تا نفهمند و در گوش هايشان سنگيني قرار داديم ... »
اين قانون الهي است كه اگر شخصي لجوج باشد و به آلودگي خود ادامه دهد، چنين باطن ناهنجاري پيدا ميكند.
آيه شريفة «ما اصابكم من مصيبة...» طبق بعضي از روايات، از زبان پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ به عنوان بهترين آيه (از نظر تربيت كردن انسانها) معرفي شده است، چنان كه از اميرالمؤمنين علي ـ عليه السّلام ـ نقل شده كه پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ اين آيه را خواند و فرمود: «خير آيةٍ في كتابِ الله هذهِ الاية؛ بهترين آيه در قرآن اين است». سپس خطاب به علي ـ عليه السّلام ـ فرمود: «يا عليّ ما مِن خَدْشِ عودٍ، و لا نكبةِ قَدَمٍ الّا بذنبٍ...؛ اي علي! هر خراشي كه به وسيلة چربي به تن انسان ميرسد و هر لغزش قدمي، بر اثر گناهي است كه انسان آن را انجام داده است...».[5]
نمونههاي ديگر آيات قرآني كه دلالت بر اين آيه دارد و معناي اين آيه را تفسير ميكند[6] عبارتند از: 1. در سورة روم، آية 41 ميفرمايد: «ظَهر الفساد في البر و البحر بما كسبت ايدي النّاس لِيُذْيقَهم بعض الذي عَمِلوا لَعلهم يَرجِعون؛ فساد و تباهي در خشكي و دريا به خاطر كارهايي كه مردم انجام دادهاند آشكار شد. خداوند ميخواهد نتيجه و مكافات بعضي اعمالي را كه انجام دادهاند به آنها بچشاند. شايد به سوي حق بازگردند». در آيه ياد شده به دو مطلب تصريح شده، نخست اين كه گرفتاريها و تباهيها همان نتايج و مكافات اعمال ناشايسته است. دوم اين كه شايد اين گرفتاريها موجب عبرت و تنبيه گردد و گنهكاران بيدار شوند و توبه كنند و با بازسازي خود به سوي خدا بازگردند. و نيز آيات 96 سورة اعراف و 11 سورة رعد را ميتوان مثال زد.
با وجود اين ميتوان گفت بر اساس روايت امام علي ـ عليه السّلام ـ هر مصيبت و بلايي كه بر مؤمن نازل ميشود؛ رحمت و امتحان است و براي گناهكاران تأديب و بيدارباش است. امّا اين كه انسان از كجا متوجه شود كه اين بلاها، بر اثر معصيت يا رحمت، است: در اين زمينه هيچ سنجش معيني براي فهم آن مشخص نشده است و قرآن و روايات نيز به صورت كلي آن را مطرح نمودند. آن چه از آيات و روايات استفاده ميشود اين است كه تمام بلاها و مصيبتها براي تمام انسانها يك بيدارباش ميباشد و چون از ناحيه خداوند است؛ رحمت است. از طرف ديگر اينكه اعمال انسان نيز ميتواند معيار سنجش بلاها باشد كه با كارهاي ناشايست، انعکاس بلا و مصيبت را به ارمغان ميآورد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. طباطبايي، سيد محمد حسين، تفسير الميزان، ترجمة موسوي همداني، ج 18.
2. فضل بن حسن طبرسي، تفسير مجمع البيان، ترجمة علي كرمي، ج 13.
3. مکارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، ج 20، ذيل آيات مورد بحث.
4. ره توشة راهيان نور، ويژه ماه مبارك رمضان، 1377 ش.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . طباطبايي، سيد محمد حسين، تفسير الميزان، ترجمه موسوي همداني، قم، انتشارات اسلامي، جامعة مدرسين حوزة علميه، ج 18، ص 86.
[2] . مجلسي، محمد باقر، بحار الانوار، بيروت، انتشارات موسسه الوفاء، ج 81، ص 198.
[3] . ره توشة راهيان نور، (متون آموزشي طرح هجرت ويژة مبلغين)، قم، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي حوزة علميه، ويژة ماه مبارك رمضان، 1377 ش، ج1، ص176.
[4] . كهف/ 57.
[5] . فضل بن حسن طبرسي، مجمع البيان، ترجمه علي كرمي، انتشارات فراهاني، 1380 ش، ج 13، ص 127.
[6] . ر.ک: همان، تفسير الميزان، ج 18، ص 86.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در پاسخ بايد نخست معنا و مفهوم «هدايت» را به خوبي بشناسيم،[1]
هدايت در لغت به معني؛ ارشاد، راهنمايي و نشان دادن راه با لطف و مدارا و مهرباني، مي باشد.[2]
هدايت در اصطلاح عبارت از: تعيين كمال مناسب يك شيء و راه رسيدن به آن است.[3]
هدايت در آيات و روايات به دو معني آمده است: ارائه طريق (نشان دادن راه) و ايصال به مطلوب (رساندن به مقصد)[4] و نيز به معني: فراهم ساختن مقدمات براي رسيدن به مقصد مي باشد.[5]
انواع هدايت
1. هدايت تكويني؛ به معني رساندن هر چيزي كه در عالم وجود دارد، به سرمنزل مقصود و كمال نهايي آن مانند هدايت زنبور عسل در خانه سازي و عصاره گيري از گلها و ميوه ها و پيمودن راهي كه آفريدگارش تعيين نموده و در نتيجه توليد عسل كه هدايت ويژه و به كمال رساندن آن مي باشد.
اين نوع از هدايت را هدايت عامه و همگاني نيز مي نامند.
2. هدايت تشريعي؛ اين نوع از هدايت مخصوص انسان است و به اين معناست كه خداوند متعال، براي رساندن بشر به سرمنزل مقصود كه همان ملاقات با پروردگار متعال باشد، از هيچ گونه ارشاد و راهنمايي، دريغ نورزيده است. ساده انديشان را بوسيله تمثيل و مثالهاي زيبا و عده اي را به وسيله موعظه و نصيحت و متفكران را از راه آموختن حكمت و با عده اي نيز از طريق جدال احسن، آنها را به سوي خويش دعوت فرموده است، همان طور كه به پيامبرش ـ صلي الله عليه و آله ـ مي فرمايد: «ادع الي سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتي هي احسن؛ مردم را با حكمت و موعظه نيكو و جدال احسن، به راه پروردگارت، دعوت كن.»[6]
مراحل هدايت در انسان:
هدايت داراي مراحلي است، مرحلة اوّل آن؛ مرحله فطرت است، مرحوم علامه طباطبايي در ذيل آيه شريفه «ذلك الكتاب لا ريب فيه هدي للمتقين» مي نويسد: از اين آيه بدست مي آيد كه افراد متقي ميان دو نوع هدايت قرار دارند: يكي هدايت اوليه اي كه آن را به سوي صفت تقوي سوق داد و ديگر هدايتي كه خداوند بعد از احراز مقام تقوا به آنان ارزاني مي دارد و از آن جايي كه هدايت دوم به وسيله قرآن است، ناچار هدايت اول بايد پيش از قرآن و بوسيله امر ديگري (فطرت) باشد.[7]
اين مرحله از هدايت شامل همة انسانها مي شود؛ و اگر كسي فطرت توحيدي خود را به سبب گناهاني مثل «ظلم» و «فسق» و «كفر» خاموش نكرده باشد، هدايت تشريعي قرآن كريم را مي پذيرد.
مرحلة دوم هدايت انسان:
مرحلة دوم، هدايت تشريعي است، يعني وقتي انسان با فطرت خداداديش به سوي قرآن كريم روي آورد، و مي تواند به او امر و نواهي آن پايبند شود.
مرحله سوم:
مرحله بعدي هدايت آن است كه انسان با پايبندي به دستور هايي قرآن كريم به صفت «تقوا» متصف شود، تقوا يك امر وجودي و تكويني است كه مترتب بر هدايت تشريعي قرآن كريم مي باشد و اگر كسي به اين مرحله برسد خداوند مراحل بالاتر از هدايت را به او عنايت مي فرمايد: «وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ يَهْدِ قَلْبَهُ؛[8] هر كس به خدا ايمان بياورد، خداوند قلب او را به سوي خودش هدايت مي کند باز مي فرمايد: «وَ يَزِيدُ اللَّهُ الَّذِينَ اهْتَدَوْا هُدىً»[9] خداوند بر هدايت كساني كه هدايت (تشريعي) را پذيرفتند، مي افزايد.»
مرحلة چهارم:
چهارمين مرحله از هدايت الهي ويژه كساني است كه به سوي خدا، توبه و پشيماني داشته باشند، چنان که مي فرمايد: «وَ يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أَنابَ؛[10] خداوند هر كسي را كه انابه داشته باشد هدايت مي کند.» كسي كه چند نوبت به سوي خدا بازگشت و اين پشيماني در بازگشت به سمت خدا براي او ملكه شد و يك حالت خاص به نام انابه پيدا نمود و جزء پيامبران شد، آن گاه از فيض تكويني ويژه اي برخوردار خواهد شد كه ديگران به آن نائل نمي شوند. «اللَّهُ يَجْتَبِي إِلَيْهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ يُنِيبُ»[11]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. هدايت در قرآن، آية الله جوادي آملي، عبدالله،
2. هدايت و ضلالت در قرآن، كلام و فلسفه، منيژه سيار اطراش لنگرودي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . جوادي آملي، عبدالله، هدايت در قرآن، مركز نشر فرهنگي رجاء، چاپ سوم، 1372، ص14.
[2] . راغب اصفهاني، مفردات، مادة هدي.
[3] . هدايت در قرآن، ص20.
[4] . مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، تفسير نمونه، ج 17، ص 167.
[5] . همان، ج 8، ص 142.
[6] . ر.ك: جوادي آملي، عبدالله، هدايت در قرآن، مركز نشر فرهنگي رجاء، چاپ سوم، 1372، ص 7.
[7] . الميزان، ج 1، ص 52، به نقل: هدايت و ضلالت در قرآن، كلام و فلسفه، ص 42.
[8] . تغابن/ 11.
[9] . مريم/ 76.
[10] . رعد/ 27.
[11] . شوري/ 13.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در پاسخ اين سؤال توجه به دو نكته ضروري است:
1ـ اين كه تصور مي شود ملت هاي فاقد ايمان و پرهيزگاري غرق در ناز و نعمتند، اشتباهي است كه از اشتباه ديگري سرچشمه مي گيرد و آن ثروت را دليل بر خوشبختي دانستن است.
بسياري از مردم فكر مي كنند كه هر ملتي صنايعش پيشرفته تر و ثروتش بيشتر باشد، خوشبختتر است در حالي كه اگر به درون اين جوامع توجه كنيم و دردهاي جانكاهي كه روح و جسم آن ها را درهم مي كوبد از نزديك ببينيم، قبول خواهيم كرد كه بسياري از آن ها بيچارهترين مردم روي زمين هستند، بگذريم از اين كه همان پيشرفت نسبي، نتيجة به كار بستن اصولي، همانند كار و تلاش و نظم و حس مسئوليت است كه در متن تعليمات پيامبران قرار دارد.
چندي قبل اين خبر در جرائد منتشر شد كه در نيويورك، يعني يكي از ثروتمندترين و پيشرفته ترين نقاط دنياي مادي. بر اثر خاموشي ناگهاني برق، صحنة عجيبي به وجود آمد، يعني بسياري از مردم به مغازه ها حمله بردند و آن ها را غارت كردند، تا آن جا كه سه هزار نفر از غارتگران به وسيلة پليس بازداشت شدند. مسلماً تعداد غارتگران واقعي چندين برابر اين عدد بوده و تنها اين عده بوده اند كه نتوانستند به موقع فرار كنند، و نيز مسلم است كه آن ها غارتگران حرفهاي نبوده اند كه نفرات خود را براي چنان حملة عمومي از قبل آماده كرده باشند، زيرا حادثة ناگهاني بوده است.
بنابراين، نتيجه مي گيريم كه با يك خاموشي برق، ده ها هزار نفر از مردم يك شهر ثروتمند و به اصطلاح پيشرفته تبديل به «غارتگر» شدند، اين نه تنها دليل بر انحطاط اخلاقي يك ملت است، بلكه دليل بر ناامني شديد اجتماعي نيز مي باشد.
افزون بر مشكل امنيت ، نابساماني هاي فراوان اجتماعي ديگري نيز در چنين جوامعي وجود دارد كه آن ها نيز به نوبة خود بسيار دردناكند، با توجه به اين حقايق، ثروت را نبايد با خوشبختي اشتباه گرفت.[1] يا دست کم مي توان گفت ثروت عامل اصلي خوشبختي نيست.
2ـ اين كه گفته مي شود چرا جوامعي كه داراي ايمان و پرهيزکاري هستند عقب مانده اند اگر منظور از ايمان و پرهيزگاري تنها ادعاي اسلام باشد، قبول داريم چنين افرادي عقب مانده اند، ولي ميدانيم حقيقت ايمان و پرهيزگاري چيزي جز نفوذ آن در تمام اعمال و همة شئون زندگي نيست، و اين امري است كه با ادعا تأمين نمي گردد.
با نهايت تأسف امروز اصول تعليمات اسلام و پيامبران خدا در بسياري از جوامع اسلامي به طور کامل عمل نمي شوند، لذا چهرة اين جوامع چهرة مسلمانان راستين نيست. در حالي که در برخي از کشور هاي غير مسلمان بهتر از مسلمانان به اصول مورد نظر اسلام عمل مي کنند به عنوان نمونه، قرآن کريم به مقوله هايي مانند: نظم، عدالت اجتماعي، وحدت، تلاش و مجهز شدن به علم و فن آوري در عرصه هاي مختلف سفارش مي کند.
اسلام به پاكي، درست كاري، عدالت[2] ، امانت، تلاش ، كوشش، علم و دانش، آگاهي و بيداري، اتحاد و فشردگي صفوف و فداكاري دعوت مي كند كه در بهره مندي از نعمت دنيوي نيز بسيار مؤثر است. آيا به راستي اين اصول به طور كامل در جوامع اسامي امروز حكمفرما است و با اين حال عقب ماندهاند؟ آيا عوامل فقر، مانند گناه، كم فروشي، تنبلي، عدم بهره برداري از علوم در جامعه اسلامي ديده نمي شود.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه رفاه و برخورداي از نعمت هاي مادي در ميان كافران نيز عموميت ندارد و بسياري از كافران در فقر و تنگدستي به سر مي برند. اما به طور كلي، اسباب زير را مي توان از عوامل رفاه كافران برشمرد:
1ـ درهم شكستن ارزشهاي غلط: خداوند متعال در آيات 33 تا 35 سورة زخرف مي فرمايد:
«اگر (تمكّن كفار ازمواهب مادي) سبب نمي شد كه همة مردم امت واحد (گمراه) شوند، ما براي كساني كه به (خداوند) رحمان كافر مي شدند، خانه هايي قرار مي داديم با سقف هايي از نقره و نردبان هايي كه از آن بالا روند، و براي خانه هايشان درها و تخت هايي (زيبا و نقره اي) قرار مي داديم كه بر آن تكيه كنند؛ و انواع زيورها، ولي تمام اينها بهرة دنياست، و آخرت نزد پروردگارت از آن پرهيزگاران است.»
آيات ياد شده بيان گر اين موضوع است كه در نظام ارزشي اسلام، مال ، ثروت و مقامات مادي معيار نمي باشد و سرمايه هاي مادي و وسائل تجملات دنيا به قدري در پيشگاه پروردگار بيارزش است كه مي بايست تنها نصيب افراد بيارزش هم چون كافران و منكران حق باشد، و اگر مردم كم ظرفيت و دنياطلب به سوي بيايماني و كفر متمايل نمي شدند، خداوند اين سرمايه ها را تنها نصيب اين گروه منفور و مطرود مي كرد، تا همگان بدانند مقياس ارزش و شخصيت انسان اين امور نيست، جالب اين كه در حديثي از پيغمبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ در تكميل اين برنامه مي خوانيم: «اگر دنيا به اندازة بال مگسي نزد خدا ارزش داشت، خداوند به كافر حتي يك شربت آب نمي نوشانيد»[3].
2ـ آزمايش: تنگدستي و وسعت روزي همان گونه كه براي مؤمن عامل آزمايش است، ممكن است براي كافر هم وسيلهاي براي آزمايش باشد خداي متعال مي فرمايد: «انما اموالكم و اولادكم فتنه»[4] همانا اموال و اولاد شما وسيلة امتحان شما است.
3ـ استدراج: گاه خداوند با افزايش نعمت هاي مادي به كافران و مرفهين طغيانگر مي خواهد چند روزي به آنان مهلت دهد و زمينة عذاب و نابودي آن ها را فراهم سازد كه به اين سنت الهي «استدراج» گفته مي شود:
«سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لاَيَشْعُرُونْ وَ اُملي لَهُمْ اِنَّ كَيدي مَتينْ»[5] به زودي آنان را از جايي كه آن را درك نمي كنند به عذاب و هلاكت مي افكنيم و چند روزي به آنان مهلت مي دهيم كه همانا مكر و عقاب ما متين ( حساب شده و هيچ كس را قدرت فرار از آن نيست) مي باشد.
4ـ ظلم و استعمارگري: ممكن است برخورداري كافران از ماديات و زندگي مرفّه، به دليل ستمگري و استعمارگي آنان باشد به گونه اي كه با ظلم و ستم اموال ديگران را تصاحب نموده و با ناز و نعمت رسيده باشند.
5ـ سعي و تلاش: ممكن است رفاه كافران به دليل تلاش و كوشش آنان باشد و يا با به كار گرفتن شيوه هاي مدرن ونيز اجراي برنامه هاي مفيد اقتصادي، توليد خود را بالا برده و نيز محصولات با كيفيتي به بازار ارائه نمايند و بدين طريق موفقيت هايي در عرصة اقتصاد كسب كرده باشند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. آيت الله مكارم، يكصد و هشتاد سؤال و پاسخ قم، نشر برگزيده، چاپ اول 1378.
2. ره توشة راهيان نور، رمضان 1418 هـ. قم، دفتر تبليغات حوزة علميه قم، ج اول، 1376.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. ر.ك: مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ج 6، ص 276 تا 270.
[2]. حضرت علي ـ عليه السلام ـ مي فرمايند: با عدل بركات زياد مي شود؛ آمدي، غرر الحكم و درر الكلم، ج 1، ص 330.
[3]. ر.ك، مكارم شيرازي، ناصر، همان، ج 5، ص 67 و ج 2، ص 434.
[4]. تغابن/ 15.
[5]. اعراف/ 183.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مسأله مسخ در برخي آيات قرآن کريم شده است؛ مانند: «فَلَمَّا عَتَوْا عَنْ ما نُهُوا عَنْهُ قُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ؛[1] آن گاه كه سركشي و تكبر كرده و آنچه ممنوع بود مرتكب شدند، و گفتيم بوزينه شويد كه از رحمت خدا دور باشيد.» در سوره اعراف جريان مخالفت بنياسرائيل از حكم الهي را بيان ميكند و بعد هم مجازات آنها را بيان ميكند. جمعي از بنياسرائيل در ساحل يكي از درياها (ظاهراً درياي احمر بوده كه در كنار سرزمين فلسطين قرار دارد) زندگي ميكردند و از طرف خداوند به عنوان امتحان و آزمايش دستوري به آنها داده شد و آن اين بود كه صيد ماهي را در روز شنبه تعطيل كنند «وَ قُلْنا لَهُمْ لا تَعْدُوا فِي السَّبْتِ»[2] و در آن روز به عبادت مشغول شوند، اما آنها اين دستور را مخالفت كردند. «وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِي السَّبْتِ»[3] به تحقيق دانستهايد جماعتي از شما كه عصيان ورزيده حرمت شنبه را نگاه نداشتند.»
چون ماهيها در روز شنبه در روي آب آشكار ميشدند و در غير روز شنبه ماهي كمتر به سراغ آنها ميآمد آنها دست به حيله زدند و در كنار دريا حوضچههايي ترتيب دادند و راه آن را به دريا گشودند، روزهاي شنبه راه حوضچهها را باز ميكردند و ماهي فراوان همراه آب وارد آنها ميشدند، آمدن ماهيها يا طبق معمول بوده يا سنت فطري ماهيها بوده، اما به هنگام غروب كه ميخواستند به دريا باز گردند راهشان را ميبستند سپس در روز يكشنبه شروع به صيد آنها ميكردند و ميگفتند ما در روز شنبه صيد ماهي نكردهايم! خداوند در مقابل اين معصيت و مخالفت فرمان الهي آنها را مجازات كرد و فرمود: «قُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ؛[4] به آنها گفتيم به شكل ميمونها درآئيد و طرد شويد...»
خداوند همين مطلب را به يهود زمان پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ كه خود و آئين خود را از ديگران برتر ميدانستند، گوش زد ميكند و ميفرمايد: «قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِكَ مَثُوبَةً عِنْدَ اللَّهِ مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ وَ غَضِبَ عَلَيْهِ وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنازِيرَ وَ عَبَدَ الطَّاغُوتَ أُولئِكَ شَرٌّ مَكاناً وَ أَضَلُّ عَنْ سَواءِ السَّبِيلِ؛[5]بگو اي پيامبر، آيا شما را آگاه سازم كه كدام قوم نزد خدا بدترين پاداش است؟ كساني كه خدا به آنها لعن و غضب كرده و آنها را به بوزينه و خوك مسخ نمود و آن كس كه بندگي شيطان كرد اين گروه نزد خدا بدترين مردم هستند و گمراهترين خلق از راه اين كه خداوند آنها را از صيد ماهي در روز شنبه نهي كرده بود به منظور امتحان و آزمايش قوم بنياسرائيل بود. «كذلك نبلوهم بما كانوا يفسقون؛[6] بدين گونه ما آنان را به عمل فسق و نافرماني آزمايش كرديم». سؤالي كه در اينجا مطرح است اين است كه اين مسخ چه نوع مسخي است؟ آيا ظاهري بوده يا باطني و دروني؟
در اين باره دو نظريه است يك نظر اين است كه مسخ قوم بنياسرائيل به صورت جسماني نبوده، بلكه باطني و روحاني بوده است. صاحب المنار (از مجاهد نقل كرده) طرف دار اين نظر است؛ به اين معنا كه آنها به صورت ميمون و خوك مسخ نشدهاند، بلكه قلوب آنها مانند ميمون و خوك شد، و صفاتي مثل اين حيوانات در انسانهاي طغيانگر پيدا شد. انسانها با رو آوردن به شكم پرستي و شهوتراني و تقليد كوركورانه ـ كه صفات بارز اين دو حيوان است ـ سبب آشکار شدن اين صفات در خود شدند. و اين كه خداوند گفته: آنها را به خوك و بوزينه تبديل كردم. اين را به عنوان مثل ذكر كرده است، مثل آيه «كمثل الحمار يحمل اسفاراً؛[7]
«مانند درازگوشي هستند كه كتابهايي را حمل ميكنند.»[8]
البته در آيات بسياري خداوند مسأله روحي و دروني را مطرح كرده و اين هم يك مسأله عادي است كه خيلي از گناهكاران گرفتار آن هستند، مسخ روحي در هر زماني ممكن است، يعني صفات انساني به صفات حيواني مبدل ميگردد انسان متخلق به خلق پست ميگردد؛ مثل اخلاق بعضي حيوانات که از شدت طمع و حرص همچون سگ و از جهل، مثل گاو ميشوند.
در اين آيه كه ميفرمايد: «...فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ...؛[9] «...مثل او همچون سگ (هار) است که اگر به او حمله کني، دهانش را باز و زبانش را بيرون مي آورد و اگر او را به حال خود واگذاري باز همين کار را مي کند ...» اشاره به مسخ دروني و روحي است، كسي كه از مقام انساني سقوط ميكند و در ورطه عوالم حيواني ميافتد، همان كار حيوان را ميكند او ديگر انسان نيست صورت و سيماي او گرچه انساني است، اما سرّ و سيرت او انساني نيست، ولي بيشتر مفسران نظرشان به اين است كه مسخ قوم بنياسرائيل هم ظاهري و هم جسماني است و اين گونه تفسير كردن اين آيات كه در مورد مسخ قوم بنياسرائيل است با ظاهر آيات تطبيق نميكند و ما بايد به همان ظاهر عمل كنيم، البته اين مسخ و دگرگوني جسماني بايد متناسب با اعمالي باشد كه آنها را انجام دادهاند، يعني چون عدهاي از گنهكاران در اثر انگيزههاي هواپرستي و شهوت راني دست به طغيان زدند و جمعي هم تقليد كوركورانه كردند، لذا هنگام مسخ هر گروهي به شكل متناسب با اعمال خود ظاهر شده است، پس اين افراد در حقيقت باطن آنها مثل اين حيوانات بوده و حقيقت آنها هم مسخ شده و صفاتي همچون صفات آن حيوانات كسب كردهاند، بعد آن صفات باطني به ظاهر هم بروز كرده و شكل آنها مثل شكل ميمون شده است پس مسخ ظاهري بر اساس مسخ باطني است،[10] اين نوع مسخ مثل مسخ باطني كه يك مسأله عادي بود نيست، بلكه ميتوان گفت اين مسخ غيرعادي است كه با قدرت خداوند انجام گرفته است.
همان طوري كه ميدانيم اوامر از ناحيه خداوند دو نوع است يك نوع امر تشريعي است، مانند امر به تكاليف و احكام. يك نوع هم، امر تكويني است، که بين اوامر تشريعي و تكويني فرق وجود دارد، زيرا اوامر تشريعي كه به مكلفين خطاب ميشود گروهي از آنها تكليف را انجام ميدهند و گروهي تخلف ميكنند، يعني مكلفين داراي اختيار هستند، ولي در اوامر تكويني اراده مخاطبين دخالت ندارد و قابل تمرد نيست، در آياتي كه خداوند مسخ را با كلمه «كونوا» بيان كرده روشن است كه در اينجا امر، فرمان تكويني است مانند آيه: «إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ.[11]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. صدر الدين شيرازي، تفسير القرآن الكريم، (بيروت، دارالمعارف للمطبوعات، 1419 هـ) ج4، ص495.
2. محسن بينا، موسي از ديدگاه قرآن، (تهران، 1360) ص117.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . اعراف/ 166.
[2] . نساء/ 154.
[3] . بقره/ 65.
[4] . اعراف/ 166.
[5] . مائده/ 60.
[6] . اعراف/ 163.
[7] . جمعه/ 5.
[8] . رشيد رضا، محمد، المنار، بيروت، دارالمعرفة، 1414 ق، ج1، ص343.
[9] . اعراف/ 176.
[10] . مكارم شيرازي، ناصر، همان، ص426.
[11] . يس/ 82.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
خداوند بخشنده مي فرمايد: «مصائبي كه در زمين رخ ميدهد مانند: زلزله، سيل، طوفان و آفات مختلف و نيز مصائبي كه در نفوس انسانها واقع ميشود، مثل مرگ و ميرها و انواع حوادث دردناكي كه دامان انسانها را ميگيرد همه آنها از قبل مقدر شده و در لوح محفوظ ثبت است. مصائب مورد اشاره در اين آيه تنها مصائبي است كه به هيچ وجه قابل اجتناب نيست و مولود اعمال انسانها نميباشد.»
شاهد اين سخن آن كه در سورة شوري آية 30 ميخوانيم: «ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ، هر مصيبتي به شما رسد به خاطر اعمالي است كه انجام دادهايد و بسياري را (خداوند) عفو ميكند.»
با توجّه به اينكه آيات يكديگر را تفسير ميكنند هنگامي كه اين دو آيه را در كنار هم قرار دهيم، روشن ميشود كه مصائبي كه دامنگير انسان ميشوند، دو گونهاند:
1. مصائبي كه مجازات و كفاره گناهان اوست، مانند ظلمها، بيدادگريها، خيانتها، انحرافات و ندانمكاريهايي كه سرچشمه بسياري از مصائب است، زيرا قرآن سرچشمه اصلي همة سعادتها و شقاوتها را خود انسان و اعمال او ميشمرد: «و ما ظلمناهم و لكن كانوا هم الظالمين»[2]
همچنين غرور، لجاجت، سركشي و فاصلهگرفتن از حق را از اسباب بدبختي و گمراهي انسان ميداند.[3]
از منظر قرآن هر كس مسئول گناهان و حسنات خويش است و بهره هر كس در آخرت همان سعي و كوشش اوست،[4] لذا قرآن ميفرمايد: «انسان بايد بنگرد تا كدامين ذخيره را از پيش براي قيامت خود فرستاده است»،[5] زيرا در حقيقت سرمايه اصلي انسان در صحنه قيامت كارهايي است كه از پيش فرستاده است. نيز از ديدگاه قرآن براي نجات در قيامت نبايد در انتظار ديگران نشست و تنها راه، بهرهگيري از سرمايههاي موجود و تلاش در اين تجارت بزرگ است كه در آنجا همه چيز را به بها ميدهند، زيرا زيانكاران واقعي كساني هستند كه سرمايه عمر و جان خويش و حتي بستگان خود را در روز قيامت از دست بدهند.[6]
قرآن عذاب دردناك دوزخ را از آن كساني ميداند كه با اعمال ناشايست خود زمينه اين عذاب را فراهم آوردهاند اعمالي از قبيل كفر، نفاق،[7] ممانعت مردم از راه يافتن به حق؛[8] ترك اطاعت خدا،[9] استهزاء آيات الهي،[10] به كار نگرفتن ابزار شناخت و معرفت،[11] پيروي از شيطان،[12] طغيان و استكبار[13] و... كه همه زمينهساز عذاب الهي است.[14] در اين باره امام علي ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد: «ما كان قوم قطّ في غض نعمة من عيش فزال عنهم بذنوب اجترحوها لان الله ليس بظلام للعبيد؛ هيچ ملتي از آغوش ناز و نعمت زندگي گرفته نشد، مگر به واسطة گناهاني كه انجان دادهاند، زيرا خداوند هرگز به بندگانش ستم روا نميدارد»[15]
2. مصائبي كه ما هيچ گونه نقشي در آن نداريم و به صورت يك امر حتمي و اجتنابناپذير دامان فرد يا جامعه را ميگيرد. حساب اين گونه مصائب از مصائب دسته اوّل جدا است، لذا بسياري از پيامبران، اولياء و صالحان گرفتار اين گونه مصائب ميشدند، فلسفه اين مصائب در مباحث خداشناسي و عدل الهي، و مسئلة آفات و بلاها قابل بررسي است. در حديثي ميخوانيم: هنگامي كه امام علي بن الحسين ـ عليهم السّلام ـ را با غلّ و زنجير وارد مجلس يزيد كردند، يزيد رو به امام كرد و آيه سوره شوري را خواند: «ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ» و ميخواست چنين وانمود كند كه مصائب شما خانواده نتيجه اعمال خودتان است و از اين طريق زخم زبان بزند، امّا امام فوراً كلام او را نفي كرد و فرمود: «كلا ما نزلت هذه فينا، اِنّما نُزلت فينا: «ما اصاب من مصيبةٍ في الارض و لا في انفسكم الا في كتاب من قبلِ اَنْ نَبْرَأها؛ چنين نيست، اين آيه دربارة ما نازل نشده است، آنچه دربارة ما نازل شده است آية ديگري است كه ميگويد: هر مصيبتي در زمين يا وجود شما رخ دهد، پيش از آفرينش شما در لوح محفوظ ثبت شده است ( و فلسفه و حكمتي دارد).»[16]
شاگردان مكتب اهلبيت ـ عليهم السّلام ـ نيز همين معني را از آيه فهميدهاند، چنانكه نقل ميكنند هنگامي كه «سعيد بن جُبير» را نزد «حجاج» آوردند و تصميم به قتل وي گرفت، مردي از حضار گريه كرد، سعيد گفت: چرا گريه ميكني؟ در پاسخ گفت: به خاطر مصيبتي كه براي تو پيش آمده. سعيد گفت: گريه نكن اين در علم خدا بوده است كه چنين شود. آيا نشنيدهاي كه خداوند ميفرمايد: «ما اصابَ مِن مصيبةٍ في الارض و لا في انفسكم الا في كتاب من قبل آن نَبرأها»؟
شايان ذكر است كه منظور از «لوح» محفوظ علم بيپايان خداوند است و يا صفحه جهان خلقت و نظام علّت و معلول مي باشد، كه آن نيز از مصاديق علم خداوند است.
افزون بر اين بايد گفت که مصائب زنگ بيدارباشي براي غافلان و ارواح خفته و رمزي از ناپايداري جهان و اشارهاي بر كوتاه بودن عمر اين زندگي است. زيرا مظاهر فريبنده دنيا زود انسانها را به خود جذب و سرگرم ميكند و از ياد خدا غافل مينمايد ناگهان بيدار ميشوند كه كاروان رفته و او در خواب و بيابان در پيش دارد، حوادثي كه پيشرفتهاي عظيم علم هم نتوانسته و نخواهد توانست جلوي آن را بگيرد، زلزله، سيل، و بيماريها، درسي است براي بيدارباش ما تا اسير دنيا نشويم.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. آيه الله مکارم شيرازي، ناصر و همکاران، تفسير نمونه، تهران، دارالکتب الاسلاميه، 1368 ش، ج 4، ص 20 تا 23 و ج20 ص440 ـ 447 و ج16 ص457 و ج19، ص301 و395 و ج17، ص 160.
2. ترجمه تفسير الميزان، ج 19، نوشته: علامه طباطبايي و ترجمه سيد محمد باقر موسوي همداني، ناشر: قم، دفتر انتشارات اسلامي، ذيل آية مورد سؤال.
3. ترجمه تفسير مجمع البيان، ج 14، نويسنده: الطبرسي، ذيل آية مورد سؤال ترجمه: علي كرمي، ناشر: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي.
4. پژوهشي در عصمت معصومان ـ عليهم السّلام ـ نوشته: احمد حسين شريفي و حسن يوسفيان، ناشر: قم، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي.
5. پيام قرآن جلد 6، آيت الله مكارم شيرازي، از ص 369 ـ 395.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . حديد/ 22.
[2] . زخرف/ 76.
[3] . ملك/ 20، 21.
[4] . نجم/ 39 و 40.
[5] . حشر/ 18.
[6] . زمر/ 15.
[7] . نساء/ 14.
[8] . نساء/ 55.
[9] . جن/ 23.
[10] . كهف/ 106.
[11] . اعراف/ 106.
[12] . اعراف/ 179.
[13] . زمر/ 60 و اعراف/ 36.
[14] . ر. ك: مكارم شيرازي، ناصر، پيام قرآن، قم، انتشارات مدرسه امام علي بن ابيطالب، چاپ چهارم، ج 6، ص 369 ـ 395.
[15] . نهجالبلاغه، خطبة 178.
[16] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، انتشارات دارالكتب الاسلاميه، چاپ چهاردهم، 1377، ج 23، ص 361 ـ 364.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
معرفت نفس و يافتن خود گمشده، كليد همة درهاي بسته اي است كه «من عَرَفَ نَفْسَه فَقَدْ عَرَفَ رَبِّه (هر كس خود را شناسه، پروردگارش را شناخته است. انسان تا خود را نشناسد و در خود به كاوش برنخيزد، در جهل و ظلمت غوطه ور خواهد بود و هر كسي هم به مقدار معرفت نفس خويش پروردگارش را مي شناسد.
انسان داراي دو بعد جسماني و روحاني است، كه هر كدام داراي احكام و ويژگي هاي مخصوص به خود هستند. جسم، مادي بوده و داراي ابعاد و ديگر خصوصيات ماده است که از آن جمله خواب است. اما روح اين گونه نيست. (البته خواب روح، خوابي مادي نيست؛ بلکه غفلت از ياد خداست). و هنگام خواب، فقط اين بدن است كه مي خوابد و روح داراي اين حكم نيست زيرا روح در مكان و زمان نمي گنجد و بي مکان بوده و كجايي در آن متصّور نيست مگر باعتبار و مجاز، از جهت تعلقش به ماده، مثلاً بگوييم روح فلان شخص در فلان اتاق است به اين اعتبار كه بدن او در آن اتاق است و اين مجاز گويي است.[1]
در قرآن كريم براي مرگ تعبيراتي مختلف آمده است. گاه با كلمة «متوفّي» و برخي مواقع با لفظ «موت». اما بايد توجه داشت كه چون قرآن از سوي خداوند حکيم و دانا است به همين خاطر كلمات آن نيز از روي حساب و كتاب خاصي استعمال گرديده است، براي مثال در سورة زمر آيه 42 آمده: «اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الْأُخْرى إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى». خدا به طور كامل جان ها را هنگام مرگشان و بدنهايي كه نمرده اند را در خواب جان شان را مي گيرد (به طور كامل) پس آن نفس و روحي را كه مرگ آن فرا رسيده نگه مي دارد و آن را كه وقت مرگش نرسيده تا مدت معيني باز مي گرداند.»
مصدر «يَتَوَفَّى» به معناي گرفتن چيزي به طور كامل و تام است، و به همين جهت در موت استعمال مي شود. چون خداي تعالي در هنگام مرگ آدمي، جان او را از بدنش مي گيرد و قرآن كريم در اين باره تعبيراتي دارد كه از آن جمله فرموده: «تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا»[2] يعني مي ميرانند. نيز فرموده: «وَ قالُوا أَ إِذا ضَلَلْنا فِي الْأَرْضِ أَ إِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ » تا آنجا كه پاسخ مي دهد: «قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ»[3] كه باز به معني ميراندن آمده است. و همان طور که در آية 42 سورة زمر گذشت؛ دقت در دو آية اخير اين نكته را نتيجه مي دهد كه كلمه «يَتَوَفَّى» در قرآن به معناي «مرگ» نيامده بلكه اگر در مورد مرگ استعمال شده تنها به عنايت گرفتن و حفظ كردن بوده است.
به عبارتي ديگر كلمه «يَتَوَفَّى» را در آن لحظه اي كه خداي تعالي جان را مي گيرد، استعمال كرده تا بفهماند جان انسان ها با مردن باطل و فاني نمي شود و اينها كه گمان كرده اند مردن، نابود شدن است، جاهل به حقيقت آمدند، بلكه خداي تعالي جان ها را مي گيرد و حفظ مي كند و در موردي كه وقت مرگش رسيده، به بدنش عودت نمي دهد بلكه همانطور حفظ مي كند تا در روز بازگشت خلايق به سوي خودش دوباره به بدن ها برگرداند. و اما در مواردي كه وقت مرگش نرسيده آن روح را به بدن وي باز مي گرداند.
و اما در مواردي كه اين عنايت (حفظ كردن جان ها) منظور نيست و تنها سخن از مردن است، قرآن در آنجا لفظ «مَوْت» را مي آورد، و نه لفظ «توَفّي» را و مثلاً مي فرمايد: «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ؛[4] و محمد نيست مگر پيامبر از جانب خدا كه پيش از او نيز پيامبراني بودند و از اين جهان در گذشتند، اگر او نيز به مرگ يا شهادت درگذشت، باز شما به دين جاهليت خود رجوع خواهيد كرد؟[5]
آيه شريفة 42 سورة زمر هم به روشني بيان مي كند كه مرگ و خواب در اين حقيقت كه، در هر دو خداوند متعال جان ها را مي گيرد مشتركند و فقط فرقشان اين است كه در بعضي خواب ها همانند مرگ، روح، ديگر به بدن عودت داده نمي شود، ولي در بعضي خواب ها، روح شخص تا وقت مشخصي به بدنش بازگردانده مي شود.
1. اللهُ يتوفي الانَفْسَ حين موت ها: خدا جان ها را هنگام مرگ بدن ها به طور كامل مي گيرد.
2. و التي لَم تَمُت في مَنا مما: بدني را هم كه نمرده در هنگام خواب جانش و روحش را مي گيرد.
3. فيمسك التي قضي عليها الموت: روح بدني را كه مرگش حتمي شده، نگه مي دارد.
4. و يُرسِلُ الاحوي الي اجل مسمّي: روح بدني را كه مرگش نرسيده، به بدن باز مي گرداند تا وقت معيني.
نتايج به دست آمده از مباحث:
1. «يَتَوَفَّى» فقط در گرفتن جان و روح و حفظ آن استعمال شده و براي خواب فقط كلمة «نَوْم» و يا «رَقُود» استعمال گرديده است.
2. «مرگ و خواب» هر دو در قطع شدن رابطه نفس از بدن مشتركند.
3. در «مرگ» روحي كه «يَتَوَفَّى = به صورت كامل گرفتن» شده به بدن عودت نمي كند، ولي در موقع خواب، اگر وقت مرگ شخص نرسيده باشد روحش بر مي گردد والا در نزد خدا باقي خواهد ماند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. معرفت النفس، علامه حسن حسن زاده آملي، ج 3. ص 433 الي 540.
2. مرصاد العباد من المبدء الي المعاد، ناشر كتابخانه سنائي، 1363 هجري شمسي، نجم الدين راضي.
3. خورشيد تابان در علم قرآن شيخ علي، آستان قدس رضوي، احمد محدث خراساني، 1372 هجري شمسي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ر.ك: حسن زاده آملي، معرفت النفس، مركز انتشارات علمي و فرهنگي، 1362 هـ . ش، ج 3، ص 433 ـ540؛ ر.ك: موسوي، سيد محمدباقر، ترجمه تفسير الميزان، ج 1، ص 527 و ج 7، ص 184 و ج 11، ص 372.
[2] . انعام/ 61.
[3] . سجده/ 11.
[4] . آل عمران/ 144.
[5] . ر.ك: ترجمه تفسير الميزان، همان، ج 3، ص 324.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
روح يا عقل و يا نفس ناطقة انسان كه همان حقيقت انساني مي باشد، موجودي مجرّد از ماده بوده است بنابراين، كجايي (به معناي داراي مكان) نيست، چون مكان از ويژگي ماده مي باشد.[1] روح انسان هنگام مردن نزد خداوند تبارك و تعالي مي رود. در آية 42 از سورة زمر آمده: «الله يتوفي الانفس حين موتها و التي لم تمت في منامها فيمسك التي قضي عليها الموت و يرسل الاخري الي اجل مسمّيً إنّ في ذلك لآياتٍ لقومٍيتفكّرون؛
خدا است كه جانها را در دم مرگ مي گيرد و آنها هم كه نمرده اند در خواب مي گيرد؛ پس هر يك از جانها كه مرگش رسيده باشد، نگه مي دارد و آن ديگري را به بدنش تا مدتي معين بر مي گرداند تا مدتي معين، به درستي كه در اين جريان نشانه ها است براي مردمي كه تفكر كنند.»
از آية ياد شده دو نكته استفاده مي شود: 1. نفس انسان غير از بدن اوست؛ چون در هنگام خواب نفس از بدن جدا مي شود و مستقل از بدن و جداي از آن زندگي مي كند. 2. مردن و خوابيدن هر دو «توفي» و قبض روح است، و اين فرق بين آن دو است كه مرگ قبض روحي است كه ديگر برگشتي برايش نيست، و خواب قبض روحي است كه ممكن است روح دوباره برگردد. بنابراين، همان گونه كه در هنگام مردن روح در محضر الهي است در هنگام خواب هم همينگونه است. اما موضوع اصحاب كهف بايد گفت که در سورة كهف در چند آيه به صراحت بيان مي كند كه اصحاب كهف در خوابي معجزه آسا فرو رفته بودند. در اينجا براي روشن شدن مطلب آيات مربوط را مي آوريم.
1. فضربنا علي اذانهم في الكهف سنين عداداً.[2]
اين آيه به دنبال درخواست اصحاب كهف از خدا گفتند: «خدايا ما را از رحمت خود بهره مند ساز.»[3] در واقع اجابت دعاي آنها است. تمام تفاسير در دلالت آيه ياد شده بر خواب اصحاب كهف اتفاق نظر دارند و تنها در چگونگي معني آن اختلاف وجود دارد؛ از جمله:
الف) پرده هاي خواب را بر گوش آنها افكنديم و سالها در غار به خواب فرو رفتند.[4]
ب) علامه طباطبايي در تفسير الميزان به نقل از تفسير «الکشاف» مي گويد: آنها را چنان خواب سنگيني داديم كه هر صدايي در غار بود آنها را بيدار نمي كرد و به نقل از مجمع البيان مي گويد: يعني بر ايشان خواب را مسلط كرديم. خود علامه طباطبايي مي گويند: در اينجا معني سومي است و آن اينكه اين جمله كنايه از خواباندن با مهرباني و عطوفت است، مانند: خواباندن مادر بچه خود را كه با زدن آرام بر پشت او باعث تجميع حواس كودك شده و او را مي خواباند.[5]
جمله «الا يقاظ» جمع يقظ و يقظان به معني بيداري. و الرقود جمع راقد به معني خوابيده مي باشد. در اين كلام اشاره اين است که در حال خواب چشمان ايشان باز بود، مانند اشخاص بيدار. «تو گمان مي كردي ايشان (اصحاب كهف) بيدار هستند در حالي كه ايشان خواب بودند، (و به خاطر اينكه بدنشان نپوسد) بدنشان را به راست و چپ حركت مي داديم.»[6]
نتيجه:
1. روح در هنگام خواب مانند وقتي كه مي ميرد، نزد خداي تبارك و تعالي است.
2. اصحاب كهف در خوابي معجزه آسا فرو رفته بودند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. التبيان في تفسير القرآن، ابي جعفر محمد بن الحسن الطوسي.
2. خورشيد تابان در علم قرآن شيخ علي، تهران، آستان قدس رضوي، احمد محدث خراساني، 1372 ش ص 344 ـ 341.
3. مرصاد العباد من المبدي الي المعاد، نجم الدين رازي، كتابخانه سنائي، 1363 ش، ص 57 ـ 49 و ص 72 ـ 62.
4. ترجمه تفسير الميزان، سيد محمد باقر موسوي، قم، دفتر انتشارات اسلامي، ج 11، ص 365 ـ 372.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ر. ك: حسن زاده آملي، معرفت نفس، مركز انتشارات علمي و فرهنگي، 1361، ج 3، صص 143 ـ 503.
[2]. کهف/11.
[3]. کهف/10.
[4] . ر. ك: مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، دارالكتب الاسلاميه، چاپ دهم، 1371، ج 12، ص 356 ـ 358.
[5] . ر. ك: طباطبايي، سيد محمد حسين، تفسير الميزان، مقم، نشورات جماعة المدسين، ج7، ص 247 و 248.
[6] . تفسير الميزان، همان، ص 255 و 256؛ تفسير نمونه، همان، ص 369 و 370؛ طبرسي، فضل بن حسن، تفسير مجمع البيان، دارالمعرفة، چاپ دوم، 1408 هـ . ق، الجزء الخامس، ص 701 و 704.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
خداوند در چند سورهاي از قرآن روح را به خود نسبت ميدهد: (حجر، 29؛ ص، 72؛ سجده، 9 و انبياء، 91.) حقيقت روح چيزي غير از بدن است[1] و تا آن نباشد انسان به وجود نميآمد كرامتي كه خداوند به انسان مرحمت فرمود و مظهر آن امر به سجدة فرشتگان قرار گرفت در نكتة «نفخت فيه من روحي» نهفته است وگرنه بدن تنها لياقت آن سجده را ندارد. امّا سؤالي كه مطرح نموديد اگر منظورتان اين است كه «روح انسان قسمتي از روح خداست»، يعني چيزي از روح خداوند جدا شده و در انسان وارد شده باشد؛ اين صحيح نيست، چون اينكه در آيات قرآن «من روحي» و «من روحنا» و «من روحه» منظور اين نيست كه چيزي از خداوند جدا شده و در انسان وارد شده باشد، چنان كه در بعضي از مكاتب فلسفي آمده كه انسان از دو عنصر الهي و شيطاني تشكيل شده، چه بسا همين انديشه در عمق ذهن گويندگان آن موجب شده است كه پندارند انسان در تكامل خود، سرانجام خدا خواهد شد. در صورتي كه خداوند بسيط است و جزء ندارد و چيزي از خداوند كم و زياد نميشود.
اگر منظورتان اين است كه انسان داراي روحي باعظمت و شريف است، يعني اضافة روح به خداوند اضافة تشريفي است. در اضافه، كمترين مناسبت كافي است و در همة زبانها نيز رايج است، مثلاً در زبان فارسي ميگوييم: خداي ما، آسمان ما، عالم ما... اين قبيل اضافات ملكيت و جزئيت را نميرساند، بلكه نوعي اختصاص است كه از كمترين مناسبت پديد ميآيد. امّا در اضافة روح به خداوند چيزي بيش از رابطة خالق و مخلوق را لحاظ كرده است (همان طوري كه در مورد كعبه ميفرمايد: «بيت الله») اين به خاطر شرافت روح است، روح از جهت شرافت به خدا نزديكتر است.[2]
امّا دربارة اينكه «چرا خداوند انساني را كه داراي روح باشرافت و باعظمت است عذاب ميكند؟» بايد گفت؛ انسان داراي روح شريفي است. ولي همراه با اختيار، اگر در راه سعادت قرار گرفت كه بهشت و رضوان نصيب او ميشود و اگر گمراه شد و به جاي اطاعت از خداوند، راه نافرماني و معصيت او را در پيش گرفت با اختيار خود راه عذاب را در پيش گرفته است، همين روح بايد عذاب شود مانند اينكه مسجدي كه خانة خداست و داراي تقدّس است اگر سنگر دشمن و لانة جاسوسي دشمن قرارگرفت اين مسجد ديگر تقدس ندارد و بايد خراب شود.
عذابهاي اخروي، اثر طبيعي و تكويني عمل است. اعمالي را كه انسان انجام ميدهد اين اعمال به طور طبيعي اثراتي دارد. مثلاً كسي كه تصادف ميكند و فلج ميشود اين اثر، اثر طبيعي آن عمل است امّا كسي كه در دنيا گناه ميكند و به جاي اينكه بر فراز آسمان سعادت پرواز كند بر اثر هوسبازي و فرو رفتن در شهوات و گناهان به اطاعت هواي نفس مي پردازد، چنين شخصي اثر طبيعي اعمال او سوختن و عذاب شدن است.[3] به ويژه كه دوزخ بيرون از انسان نيست و خود انسان مادة سوختني جهنم است، چنان که در آية «اولئك هم وقود النّار»[4] آمده است و خود بشر نيز هيزم است و در آن آتش مشتعل ميشود «و امّا القاسطون فكانوا لجهنم حطبا»[5] بنابراين، راهي براي فرار از عذاب ندارد، بلكه هم جسمش ميسوزد و هم روح او گداخته ميشود «نار الله الموقده التي تطلع علي الافئدة»[6] آتشي كه بتواند روح انسان را بسوزاند، بايد منشأ روحي داشته باشد. انسان عذاب جسمي را ميتواند تحمل كند، ولي عذاب روحي قابل تحمل نيست. پس انسان با اينكه داراي روح با عظمت و با شرافت است، ولي همين انسان داراي اختيار است و با اختيار خود ميتواند از فرشتگان بالاتر رود و يا از حيوان و جماد پائينتر و پستتر شود. اين ها اثر طبيعي و تكويني اعمال زشت آن، عذاب است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1ـ عبدالله جوادي آملي، تفسير تسنيم قرآن كريم، (قم؛ اسراء، اوّل، 1378)، ج 2، ص 460 ـ 443.
2ـ محمد تقي مصباح يزدي، معارف قرآن (قم؛ مؤسسه در راه حق، بيتا)، ج 3 ـ 1، ص 349 تا 359.
3ـ ناصر مكارم شيرازي، تفسير نمونه (تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1368)، ج 11، ص 79، 78.
4ـ محمد حسين طباطبائي، الميزان في تفسير القرآن، ترجمة محمد باقر موسوي همداني، (بيجا: بنياد علمي و فكري علامة طباطبائي، 1363)، ج 20، ص 444 ـ 440.
5ـ عبدالله جوادي آملي، انسان در اسلام (بيجا: نشر فرهنگي رجاء 1372)، ص 32 ـ 30.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . حجر/ 29.
[2] . مصباح يزدي، محمد تقي، معارف قرآن، قم، مؤسسه در راه حق، بيتا، ج 3 ـ 1 ص 349.
[3] . ر. ك: مكارم شيرازي، ناصر، پيام قرآن، قم، جامعة مدرسين حوزة علميّه قم، 1377، ج 6، ص 501.
[4] . آل عمران/ 10.
[5] . جنّ/ 15.
[6] . همزه/ 8 ـ 7.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
نخست لازم است براي درك صحيح پاسخ، اموري يادآوري شود:
الف: حقيقت روح و معناي آن در قرآن: روح از نظر لغت به معني «نفس» و «دويدن» است و بعضي تصريح كردهاند، كه روح و ريح (باد) از يك معني گرفته شده است،[1] و اگر روح انساني كه گوهر مستقل مجرّدي است به اين نام ناميده شده بدان جهت است كه از نظر تحرك و حياتآفريني، و ناپيدا بودن همچون نفس و باد است، موارد استعمال آن در قرآن متعدد است كه به برخي از آنها اشاره ميشود:
1. روح مقدسي كه پيامبران را در انجام رسالتشان ياري و تقويت ميكرده.[2]
2. نيروي معنوي كه مؤمنان را ياري و تقويت ميكند، «اَيَّدَهُمْ بِروحٍ مِنْهُ»[3]
3. فرشتة مخصوص وحي.[4]
4. فرشته بزرگي از فرشتگان و يا مخلوقي برتر.[5]
5. وحي آسماني.[6]
6. روح انساني «نفخ فيه من روحِهِ»[7] در آية مورد سؤال مراد از روح، همين روح عظيمي است كه ما را از حيوانات جدا ميسازد و برترين شرف، است و تمام قدرت و فعّاليت ما از آن سرچشمه ميگيرد، و به كمك آن اسرار علوم را ميشكافيم، و به اعماق موجودات راه مييابيم.[8]
ب: امر در قرآن: اَمْر لفظي عام است كه در قرآن در معاني مختلف مانند كار، گفتار، خلق و ابداع، سرعت ايجاد، و خلقت به كار رفته است،[9] و همچنين امر به معناي خلق بيواسطه نيز بكار رفته است.
بعد از اين مقدمه، در پاسخ بايد گفت خداوند در قرآن در چهار مورد با تعبير هاي مختلف فرموده «كه روح از امر خداست»[10] كه متن كامل يكي از آيات چنين است «وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِيلاً؛[11] از تو دربارة «روح» سؤال ميكنند، بگو: روح از فرمان پروردگار من است، و جز اندكي از دانش به شما داده نشده است.» اكنون از دو راه، به بررسي آية ياد شده و ساير آيات ميپردازيم:
الف: ديدگاه روايات: ائمه و پيشوايان معصوم ـ عليهم السّلام ـ به عنوان مفسّران اصلي وحي، دربارة آيه، بياناتي دارند، كه به برخي از آنها اشاره ميشود.
1. در روايات متعددي كه در كتب شيعه و اهلسنّت آمده است كه مشركان قريش اين سؤال را از دانشمندان اهل كتاب گرفتند و ميخواستند پيامبر را با آن بيازمايند به آنها گفته شده بود كه اگر محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ اطلاعات فراواني درباره روح در اختيار شما بگذارد، دليل بر عدم صداقت او است، لذا جمله كوتاه و پر معني پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ براي آنها اعجابانگيز بود.[12]
2. از امام صادق ـ عليه السّلام ـ نقل شده است كه فرمود: «إنما الروح خلقٌ من خلقه، لهُ بصر و قوة...؛[13] روح از مخلوقات خداوند است بينائي و قدرت و قوت دارد، خدا آنرا در دلهاي پيغمبران و مؤمنان قرار ميدهد.»
3. در روايت ديگر ميخوانيم «هي من الملكوت؛[14] روح از عالم ملكوت و از قدرت خداوند است؛ در نتيجه از اين روايات استفاده ميشود كه مراد از جمله «روح از امر خداست»، يعني خلق ويژة الهي است كه از عالم ملكوت ميباشد.
ب: اقوال مفسران:
1. از آنجا كه روح، ساختماني مغاير با ساختمان مادّه دارد و اصول حاكم بر آن غير از اصول حاكم بر مادّه و خواص فيزيكي و شيميايي آن است، پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ مأمور ميشود در يك جمله كوتاه و پرمعني بگويد: «روح از عالم او است؛ يعني خلقتي اسرار آميز دارد» سپس براي اينكه از اين پاسخ تعجب نكنند، اضافه ميكند، كه بهرة شما از علم و دانش بسيار كم و ناچيز است، بنابراين، چه جاي شگفتي كه رازهاي روح را نشناسيد، هرچند از همه چيز به شما نزديكتر است؟[15] و مؤيد اين معني آياتي است كه در آنها تعبير «نفخ من روحه»؛[16] (از روح خود در آن دميد) و يا «نفخت فيه من روحي؛[17] از روحم در او دميدم، با توجه به اين که «مِنْ» در من روحي، نشويه است كه بيان سرچشمه و منشأ پيدايش چيزي است و اين که اضافه روح به خدا اضافة تشريفي است، لذا منظور از روح، روح مقدّس الهي است كه خدا به آدميان بخشيده است.
2. مرحوم علاّمة طباطبائي (ره) ميفرمايد: سؤال از حقيقت مطلق روح است[18] و روح هم در لغت به معناي مبدأ حيات و زندگي است كه حيوان بوسيله آن احساس و حركت ارادي خود را انجام ميدهد.[19] نيز روح از سنخ امر است و امر خداوند چنان است كه خود معرّفي نموده «فرمان او چنين است كه هرگاه چيزي را اراده كند، تنها به آن ميگويد «كُنْ؛ آن نيز بيدرنگ موجود ميشود»[20] از آية ياد شده استفاده ميشود كه امر خداوند سخن خداوند است نسبت به اشياء به صورت «كُنْ» به معناي ايجاد، وجود يافتن شيء از آن جهت كه استناد به خداوند دارد.
3. خداوند ميفرمايد: «امر و خلق براي اوست».[21] او عبارت است از وجود شيء از آن جهت كه فقط استناد به خداوند دارد، امّا خلق استناد به حقيقت اشياء به خداوند توسط اسباب تكويني است.
4. امر خداوند در هر چيزي ملكوت (و درون) آن شيء است و ملكوت رساتر از مُلك (ظاهر است)، در نتيجه هر شيء ملكوتي دارد چنانكه امر دارد.[22]
در نتيجه امر خداوند، يعني ايجاد ملكوتي و آسماني خداوند بدون واسطهگري اسباب و بدون داشتن زمان و مكان، پس روح از امر خداست، يعني مخلوق مستقيم الهي است كه بدون دخالت اسباب طبيعي بوجود آمده است، و زمان و مكان در آن راه ندارد.
در نتيجه بايد گفت روح آفريده بيواسطه خداوند ميباشد[23] اين که روح از امر خداوند است، يعني موجود و مخلوق بيواسطه، و ملكوتي و ويژة الهي است، چنانكه در روايت هم آمده روح از عالم ملكوت و از قدرت (بيواسطة) خداوند است. هم چنين در بخشي از روايات اهلبيت ـ عليهم السّلام ـ در تفسير آيه ياد شده، به ما رسيده، كه روح به معني مخلوقي برتر از جبرئيل و ميكائيل معرّفي شده كه با پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و امامان همواره بوده و آنان را در خط سيرشان از هرگونه انحراف باز داشته است.[24] اين روايات با آنچه در تفسير آيه گفته شد نه تنها مخالفتي ندارد، بلكه با آنها هماهنگ است، چون روح آدمي مراتب و درجاتي دارد، آن مرتبهاي از روح كه در پيامبران و امامان است مرتبه بسيار بالايي است كه از آثارش معصوم بودن از خطا و گناه و نيز آگاهي و علم ويژه اي است و بي ترديد با چنين مرتبهاي از روح. از همة فرشتگان حتي از جبرئيل و ميكائيل برتر خواهد بود و روايات گذشته هم اين امر را تأكيد ميكنند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. ترجمة الميزان، علاّمه طباطبائي، تهران، دارالکتب الاسلاميه، ج 13، ص 209ـ212 و ج 19، ص 226.
2. تفسير نمونه، آيتالله مكارم شيرازي و همكاران، تهران، دارالکتب الاسلاميه، ج 12، ص 250ـ259، ج 26، ص 57، ج 9، ص 317.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . حسين بن محمد معروف به راغب اصفهاني، مفردات راغب، دفتر نشر الكتاب، چاپ دوّم، 1404، ص 205.
[2] . بقره/ 253.
[3] . مجادله/ 22.
[4] . شعرا/ 193.
[5] . قدر/ 4.
[6] . شوري/ 52.
[7] . حجر/ 29.
[8] . ر.ك. مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب، الاسلاميّه، ج 12، ص 252.
[9] . مفردات راغب، پيشين، ص 24.
[10] . نساء/ 171، اسراء/ 17، مجادله/ 22، شوري/ 52.
[11] . اسراء/ 85.
[12] . تفسير نمونه، پيشين، ج 12، ص 253.
[13] . الحويزي الجمعه العروسي، تفسير نورالثقلين، قم، انتشارات اسماعيليان، ج 3، ص 216.
[14] . نورالثقلين، همان، ج 3، ص 215؛ و ر.ك: فيض كاشاني، تفسير صافي، بيروت، مؤسة الاعلمي، ج 3، ص 108.
[15] . تفسير نمونه، پيشين، ج 12، ص 252.
[16] . سجده/ 9.
[17] . حجر/ 29.
[18] . طباطبائي، سيد محمد حسين، تفسير الميزان، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ چهارم، 1362، ج 13، ص 212.
[19] . همان، ص 208.
[20] . يس/ 82.
[21] . اعراف/ 54.
[22] . الميزان، پيشين، ج 13، ص 211.
[23] . الميزان، پيشين، ج 5، ص 158.
[24] . ر.ك: تفسير نمونه، پيشين، ص 253، و تفسير نورالثقلين، ج 3، ص 215، و ر.ك: تفسير صافي، پيشين، ج 3، ص 107ـ109.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بقاي روح از كهنترين موضوعاتي است كه در فرهنگ و معارف بشري وجود داشته است و شناخت آن رابطه تنگاتنگي با مسأله مرگ و حيات و تأثير سازندهاي در اخلاق و عمل دارد. روح از نظر لغت به معني «نفس» و «دويدن» است. بعضي تصريح كردهاند كه روح و ريح (باد) هر دو از يك معني مشتق شده است، و اگر روح انسان كه گوهر مستقل مجردي است، به اين نام ناميده شده به خاطر آن است كه از نظر تحريك و حيات آفريني و ناپيدا بودن همچون نفس و باد است.[1]
كاربردهاي روح در قرآن
موارد استعمال روح در قرآن بسيار مُتَنوّع است: 1. به معني روح مقدسي كه پيامبران را در انجام رسالتشان تقويت نموده است.[2] 2. نيروي معنوي الهي كه مؤمنان را تقويت ميكند.[3] 3. «فرشته مخصوص وحي» آمده و با عنوان «امين» توصيف شده است.[4] 4. گاه به معني فرشته بزرگي از فرشتگان خاص خدا يا مخلوقي برتر از فرشتگان.[5] 5. قرآن يا وحي آسماني.[6] 6. به معني روح انساني آمده است.[7]
مفهوم جاودانگي و خلود
كلمة خلود در اصل به معناي مصونيت از فساد و تباهي و ثبات بر حالت اوّليه، بدون عروض هيچگونه فرسودگي و تغيير ميباشد و نيز به هر چيز آسيب ناپذير كه فرسودگي و دگرگوني و تباهي در آن راه پيدا نكند و يا خيلي دير عارض شود، كلمه خالد اطلاق ميگردد. لذا به كسي كه پيري دير به سراغش مي آيد مخلّد گفته ميشود نيز در قرآن مجيد اهل بهشت به عنوان «خالدين» توصيف شدهاند، زيرا كهولت و پيري و مرض هيچگونه آسيب در آن راه نداشته و هميشه به حالت جواني ثابت هستند و هرگز مرگ و نيستي به سراغ آنان نخواهد آمد.[8]
زمخشري صاحب تفسير كشاف كه از ادباي معروف زبان عرب است در ذيل آيه 25 بقره ميگويد: «الخلد الثبات الدائم و ابقاء اللازم الذي لاينقطع به»، «خُلد» ثبات و بقاي هميشگي است كه هرگز فنائي در آن راه ندارد. در قرآن كريم كلمه «خلد» شش بار و «خلود» يك بار ذكر شده است.[9]
بقاي روح در قرآن
حيات دائمي و بقاي روح در اسلام امري مسلّم تلقي شده و در قرآن كريم به صورتهاي گوناگون دربارة آن تذكر داده شده است:
الف) بهشت و جهنم برزخي
لازمة جاودانگي روح انسان اين است كه قبل از برپايي قيامت و استقرار انسانها در جايگاه ابدي خويش، يعني بهشت يا جهنم، عالم ديگري پس از دنيا و قبل از قيامت وجود داشته باشد كه از آن «به عالم برزخ» تعبير ميشود در قرآن كريم علاوه بر بهشت و جهنم موعود به وجود عالم برزخ، بهشت و جهنم برزخي تصريح شده است.
قرآن كريم در مورد بهشت برزخي چنين ميگويد: «قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قالَ يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ بِما غَفَرَ لِي رَبِّي وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ»[10] به شخص مؤمني كه از دنيا ميرود گفته ميشود، وارد بهشت شو، روح مؤمن با شادماني زايد الوصفي ميگويد: اي كاش دوستان و بستگان من ميدانستند كه خداوند مرا آمرزيد و در جرگة محترمين قرار داد.
در مورد سرنوشت كفار نيز چنين ميفرمايد: «النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوًّا وَ عَشِيًّا وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ»[11] صبح و شام كافران را به آتش عرضه ميدارند و روزي كه قيامت بر پا شود آل فرعون به شديدترين عذابها مبتلا ميشوند. پيداست كه عذاب نخستين در عالم برزخ به صورت موقت انجام ميگيرد و شامگاه و بامداد شرايط كنوني وجود پيدا ميكند، امّا اكثريت مردم كه از مؤمن خالص و نه كافر شكل يافتهاند، چيزي نميفهمند، همانگونه كه در دنيا ناآگاه بودند، موقعي كه مبعوث ميشوند، ميگويند گويا يك روز يا چند ساعت در برزخ بوديم «إِذْ يَقُولُ أَمْثَلُهُمْ طَرِيقَةً إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاَّ يَوْماً»[12] آري كسي كه در دنيا كور و نادان باشد، در قيامت نيز ناآگاه است. مضافاً به اينكه جملة «إِلاَّ ما شاءَ رَبُّكَ» در آية شريفة «خالِدِينَ فِيها ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ إِلاَّ ما شاءَ رَبُّكَ إِنَّ رَبَّكَ فَعَّالٌ لِما يُرِيدُ»[13] قرينه مناسبي بر ابديت مفهوم «خالِدِينَ فِيها» ميباشد كه اين استثنا در واقع نفي خلود از بهشت و دوزخ بر برزخيه است و جملة «ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ» نشانة اين است كه خلود در عذاب و نعمتهاي برزخي، مفهومي موقت دارد، نه معناي هميشگي و اين خلود، نسبي است نه مطلق، يعني تا آسمان و زمين برپاست خلود در بهشت و جهنم نيز برقرار است.[14]
ب) بهشت و جهنم موعود
امّا دربارة خلود در بهشت و جهنم موعود كه پس از برپايي قيامت محقق خواهد شد، آيات فراواني در قرآن وجود دارد. قرآن مجيد همواره اين حقيقت را يادآور ميشود و به انسانها بشارت ميدهد كه الطاف بيكران الهي در بهشت جاوداني و هميشگي است، شاد بمانيد و شاد زندگي كنيد، و از آن بهرهگيري نماييد. در آية 35 سوره رعد ميخوانيم «أُكُلُها دائِمٌ وَ ظِلُّها»؛ ميوههاي آن هميشگي و سايههايش جاوداني است.
كافران اعم از منكران مبدأ و معاد يا مشركان، تكذيب كنندگان آيات الهي، دشمنان خدا و پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و مرتدان در آيات مختلف به عنوان كساني كه در دوزخ جاودانه ميمانند ذكر شدهاند به عنوان نمونه به يك آيه اشاره ميشود: «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَنْ تُغْنِيَ عَنْهُمْ أَمْوالُهُمْ وَ لا أَوْلادُهُمْ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً وَ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ»[15] كساني كه كافر شدند؛ هرگز اموال و اولادشان آنها را از خدا بينياز نميكند، آنها اصحاب آتشند و جاودانه در آن خواهند ماند» آيات مربوط به اين بحث بيش از آن است كه در اين مختصر بگنجد.[16]
افزون بر تصريح آيات قرآن دربارة جاودانگي و خلود روح، اين موضوع در روايات نيز به طور روشن بيان شده است. در روايتي نقل شده است كه از امام صادق ـ عليه السّلام ـ پرسيدند: كسي كه ميميرد روحش به كجا ميرود؟ امام فرمود: هر كس كه بميرد و در كفر خالص باشد، روانش به بدن ديگري (همانند بدن مادي) انتقال پيدا ميكند و به گونه نسبي و موقت گرفتار عذاب روحي و جسمي ميشود و آنگاه كه قيامت فرا رسد خداوند مردگان را از قبرها بر مي انگيزاند و كالبدشان را مثل اول ميسازد و روحشان را به جسدشان باز ميگردند و سپس محشورشان مينمايد تا به جزاي واقعي اعمالشان نائل آيند و روح مؤمن نيز از كالبدش پرواز كرده و به جسم مثالي تعلق ميگيرد و در باغي از باغها ساكن و بهرهمند ميشود تا رستاخيز آغاز گردد.[17]
از مجموع آيات و روايت و نظاير آن معلوم ميشود كه روح آدمي پس از مرگ باقي و زنده است و زماني كه ثابت شد كه روح باقي و جسم فاني است، تصديق ميشود كه روح غير از جسم است و انسان تنها جسد نيست؛ چنانكه عنوان «من»، «تو»، «ما» و «شما» و «ايشان» در مورد جسد استعمال نميشود و منحصر به آدم زنده و روحِ موجود در بدنِ اوست، ولي پس از جدايي از بدن گفته ميشود، اين جسد اوست نه خود او و چون روح ديده نميشود، نميگويند اين روح اوست، زيرا روح او در همان خود اوست، نهايت اينكه در حال تجرّد و استقلال و ناديدني است و در خواب به خوبي به همان صورت زندگاني در دنيا و حالت حلول در جسم مشاهده ميشود. پس عنوان حيات جاويد و هستي و وجود دائم از خواص روح است و جسد جز مادهاي قابل فنا چيز ديگري نيست، بنابراين نام آدمي بر جسد او اطلاق نميشود.[18]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. جعفر سبحاني، اصالت روح از نظر قرآن، قم: مؤسسه امام صادق ـ عليه السّلام ـ چ 2.
2. ناصر مكارم شيرازي و همكاران، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چ 2، 1361، ج 12.
3. جعفر سبحاني، تفسير موضوعي، منشور جاويد، قم، دفتر انتشارات اسلامي، 1364، ج 4.
4. حبيبالله طاهري، سيري در جهان پس از مرگ، قم، دفتر انتشارات اسلامي، چ 2، 1376.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، تفسير نمونه، (تهران، دارالكتب الاسلامية، چ 2، 61) ج 12، ص 250.
[2] . بقره/ 253.
[3] . مجادله/ 22.
[4] . شعراء/ 193.
[5] . قدر/ 4.
[6] . شوري/ 52.
[7] . سجده/ 9.
[8] . ر.ك: راغب اصفهاني، مفردات الفاظ قرآن، تحقيق عرفان داودي، بيروت، الدار الکاتب، چاپ اول، 1412 هـ ق، ص 291.
[9] . شريعتي، محمدباقر، معاد در نگاه وحي و فلسفه، تهران، دانشگاه تهران، چاپ دوم، 1363، ص 316.
[10] . يس/ 26 و 27.
[11] . غافر/ 46.
[12] . طه/ 104.
[13] . هود/ 107
[14] . شريعتي سبزواري، محمدباقر، معاد در نگاه وحي و فلسفه، تهران، دانشگاه تهران، چاپ، 1363، ص 317ـ318.
[15] . آل عمران/ 116.
[16] . ر.ك، مكارم شيرازي، ناصر، پيام قرآن، قم، مدرسة الامام علي بن ابيطالب، چاپ چهارم، 1374، ج 6.
[17] . مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، بيروت، موسسه الوفاء، 1403 ق، ج 6، ص 293.
[18] . زمرديان، احمد، حقيقت روح، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ پنجم، 1376، ص 96.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در پاسخ به چند نکته اشاره مي شود:
1. معناي «نفخت فيه من روحي» اين نيست كه بخشي از روح خود را جدا نموده و در بدن انسان قرار داده، بلكه مراد اكرام و شرافت اين موجود است. [1]
2. تعريف روح انسان: از نظر لغت به معني «نفس» و «دو بدن» است.
در اصطلاح قرآني گوهر مستقل مجرّدي از عالم امر است، يعني خلقتي اسرارآميز دارد،[2] همان چيزي كه باعث شرف انسان و منشأ تمام قدرتها و فعاليّتهاي اوست.[3]
3. ديدن (رؤيت): ديدن كه در عربي به معناي «رؤيت» است، مشاهده و درك چيزي است كه ديده ميشود، منتهي ديدن گاهي با حواس ظاهري و چشم است، و گاهي با قدرتي كه نتيجه ديدن در آن است (مانند ديدن خداوند) و يا با وهم و خيال و يا با عقل و انديشه و قلب است.[4]
اگر مراد از ديدن، ديدن عقلي و فكري و قلبي باشد، بلي درك و ديدن خداوند با علم حضوري (فطري) و يا با علم حصولي، كه از راه استدلال به دست آمده، ممکن است. منتهي درك و فهم اصل وجود خداوند با كمالات او ممکن است نه كُنه و ذات خداوند، چون بشر و هر موجود غير از خداوند، محدود ميباشند نميتوانند، موجود بينهايت را آن چنان كه هست دريابند و در اين درك فرق نميكند، روح با بدن، جسماني باشد و يا مثالي.
آيات عديدهاي در قرآن هست[5] كه دلالت دارند روزي انسان، خداوند را ملاقات خواهد نمود كه علماي ما اين آيات را اين گونه توجيه کرده اند: 1. مراد از ملاقات خداوند، ملاقات ثواب و عقاب خداوند باشد 2. با توجه به اخباري كه در آنها رؤيت خداوند نفي شده بنابر اين مي توان گفت رؤيت و ديدن از طريق چشم، و معرفت كُنه و ذات خداوند براي مردم در دنيا و آخرت ميسر نيست و مراد از ملاقات خداوند، شناخت اجمالي اسماء و صفات الهي است و تجلي مراتب ذات و اسماء و صفات خداوند بر قلب و عقل انسان در آن حدّي كه براي يك موجود ممكن و مخلوق امكان دارد و هر چه اين معرفت بيشتر شود، نسبت به ذات و (كُنه ذات) عجز بيشتري حاصل ميشود و بهتر ميفهمد كه بشر و غير بشر را بر شناخت و درك ذات خداوند راهي نيست،[6] چنان كه علم ضروري به خداوند طبق گفتة مرحوم علاّمه طباطبايي فقط در آخرت به دست ميآيد.[7]
اگر مراد ديدن با چشم باشد خداوند قابل رؤيت با چشم و قابل ادراك با هيچ حسّ ديگري نيست. زيرا محسوس بودن از خواص اجسام و جسمانيات است[8] و خداود جسم نيست پس نه در دنيا ديده ميشود و نه بعد از مرگ يعني در عالم برزخ چون اوّلاً خداوند محسوس نيست و ثانياً روح در عالم برزخ با جسم مثالي است، جسم مثالي از مادّه مجرّد است، ولي آثار مادّه را همچون مقدار، (كم) و كيفيت (كيف) و حالت (وضع) و شكل و صورت دارد[9]، در نتيجه روح به بعد از مرگ هم با ابزار جسم مثالي كار ميكند و خداوند با آن ابزار قابل رؤيت نيست، چون محسوس نيست و اگر فرض كنيم كه روج مجرّد از بدن مثالي است، باز هم ديدن امكان ندارد؛ اوّلاً به اين جهت كه روح داراي چشم ظاهري نيست كه ببيند، و ثانياً: خداوند قابل ديدن و محسوس نيست گرچه با عقل و انديشه ميتواند خدا را دريافت.
نيز از نظر آيات قرآني هم خداوند هيچگاه قابل رؤيت نيست؛ نه در دنيا و نه در آخرت، آنجا كه ميفرمايد: «هنگامي كه موسي به ميعادگاه ما آمد، و پروردگارش با او سخن گفت، عرض كرد: «پروردگارا! خودت را به من نشان ده، تا تو را ببينم» گفت «هرگز مرا نخواهي ديد». چون جمله «لَنْ تَراني» نفي رؤيت و ديدن ابدي ميكند، يعني نه در دنيا قابل رؤيت است و نه در آخرت، و از روايات هم اين مطلب استفاده ميشود.
«ذغب يماني پرسيد: اي اميرمؤمنان آيا پروردگار خود را ديدهاي؟» پاسخ فرمود:
«آيا چيزي را كه نبينم ميپرستم» گفت: چگونه او را ميبيني؟» فرمود: ديدهها هرگز او را آشكار نميبيند، اما دلها با ايمان درست او را مييابند، خدا به همه چيز نزديك است نه آن كه به اشياء چسبيده باشد، و از همه چيز دور است، نه آن كه از آنها بيگانه باشد، گوينده است نه با انديشه...»
از حديث ياد شده هم استفاده ميشود كه ديدن با چشم امكان ندارد، فرق نميكند در دنيا باشد و يا عالم آخرت.
در نتيجه آيهي «نفخت فيه من روحي» به اين معني است كه خداوند در انسان ايجاد و خلقت روح ميكند. نه اين كه بخشي از روح خود را در انسان دميده باشد، و نسبت روح به خداوند «من روحي...» نسبت تشريفي است و رؤيت و ديدن اگر مراد ديدن با چشم باشد نه در دنيا ممكن است و نه در عالم برزخ و آخرت و اگر مراد رؤيت قلبي است كه در هر دو جا ممكن است، هر چند معرفت كامل به صورت تجلّي اسماء و صفات الهي كه با ديدن رحمت خدا، كه در قرآن تعبير به ملاقات و لقاء شده و در آخرت ميسّر است، چنانكه علم ضروري به وجود خداوند اختصاص به آخرت دارد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. آموزش عقائد، استاد مصباح ص 66 - 67.
2. ترجمة نهايه الحكمه، علاّمه طباطبائي فصل 3و4 و11.
3. رسالة لقاء الله، حاج ميراز جواد ملكي تبريزي ص 1 - 14.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . طباطبائي، سيد محمدحسين، الميزان، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ چهارم، 1361، ج 14 ص 162 و ج 17 ص 238.
[2] . اسراء/ 85.
[3] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ نهم، 1370، ج 12 ص 250 - 252.
[4] . حسينبن محمد معروف به راغب اصفهاني، المفردات الالفاظ القرآن، بيروت، دفتر نشر الكتاب، چاپ دوّم، 1404 هـ ، ص 208 - 209.
[5] . فصلت/ 45؛ انعام/ 32؛ رعد/ 3.
[6] . مصباح، محمد تقي، آموزش عقائد، تهران، سازمان تبليغات اسلامي، چاپ سوّم، 1378، ص 67.
[7] . الميزان، پيشين، ج 8 ص 253.
[8] . مصباح، محمدتقي، همان.
[9] . طباطبائي، سيد محمد حسين، نهايه الحكمه، قم، مؤسسه النشر الاسلامي، ص 322.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
خداوند متعال در قرآن کريم ميفرمايد: «إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ...»؛[1] «خداوند سرنوشت هيچ قوم (و ملّتي) را تغيير نميدهد مگر آنكه آنها خود را تغيير دهند.»
«قَدَر» و «قَدْر» داراي معاني مختلفي چون اندازه، مقدار، اندازهگيري، تنگ گرفتن... و بالاخره به معناي «سرنوشت» نيز آمده است.[2] شب قدر را هم كه «ليلةالقدر» ناميده شده، بدان جهت است كه در اين شب سرنوشت كارها اندازهگيري و رقم ميخورد.[3] و واژة «سرنوشت» به معناي آنچه كه از روز ازل براي انسان مقدّر شده و به معناي، بخت و طالع[4] نيز آمده است.
مقصود از سرنوشت اين است كه انسان حاكم بر سرنوشت خود و در آن مؤثر است و حتّي ميتواند آن را تغيير دهد،[5] لذا آيه با صراحت ميگويد: سرنوشت و مقدّرات شما قبل از هر چيز و هركس در دست خود شما است.[6] شانس، طالع، اقبال، تصادف، تأثير اوضاع فلكي و مانند اينها هيچ كدام پايه و اساس ندارد، و پايه و اساس اين است كه شخص يا ملّتي بخواهد سربلند، سرافراز، پيروز و پيشرو باشد، يا به عكس تن به ذلّت، زبوني و شكست دهند.
حتي لطف خداوند، يا مجازات او، بيمقدّمه، دامان هيچ کس ملّتي را نخواهد گرفت، بلكه اين اراده و خواست اشخاص و ملتها، و تغييرات دروني آنهاست كه آنها را مستحق لطف يا مستوجب عذاب خدا ميسازد.[7]
بنابراين، مقصود از سرنوشت. چيزي شبيه «شانس» باشد، اشتباه است، چون پايه و اساس ندارد، ولي اگر منظور تعيين سرنوشت از ناحية خداوند متعال باشد، پرسش صحيح و بجا بوده و هيچ منافاتي با اراده و اختيار انسان ندارد و اين مسئله مربوط به بحث قضا و قدر در دين اسلام است:
بحث دربارة قضا و قدر الهي عميق و دامنهدار است كه قبل از اسلام هم مطرح بوده و در بين متكلّمين معتزله، كساني هستند كه قائل به قضا و قدر بودند به اين معنا كه انسانها در افعال خود اختيار ندارند و همه به خواست خدا صورت ميگيرد و كساني كه قائل به اختيار بودند، منكر قضا و قدر هستند، به اين معنا كه خداوند هيچ دخالتي در كارهاي انسان ندارد و انسانها در تمام كارهاي خويش مختارند. امّا مذهب اماميه معتقدند که انسان اختيار محض ندارد و مجبور محض نيست؛ بلكه بين جبر و اختيار قرار دارد.
در روايات اسلامي دو گروه اول محكوم شدهاند، يعني اثبات قضا و قدر به گونهاي بيان شده كه با اختيار انسان منافات ندارد، زيرا در توحيد افعالي دو فاعل طولي (نه عرضي) مطرح است، به اين معنا كه انسان در انجام كارش استقلال ندارد (نه اينكه اختيار ندارد)، مثلاً: در ذهن خود انسانِ مختاري را فرض كنيد كه با اختيار خود شراب ميخورد، ولي وجود و اختيار و فعلش از طرفي هم قائم به ديگري باشد، در اينجا اختيار هست، امّا استقلال وجود ندارد. پس افعال اختياري انسان بينياز از خدا نيست و وابسته به اوست و جبر هم نيست، چون جبر در جايي است كه كسي بر انجام كاري توان و اختيار داشته باشد، ولي جلوي او را بگيرند، بين كسي كه در كارش اختياري نداشته باشد، با كسي كه اختيار داشته فرق است، ولي در اختيار خود مستقل نباشد و سرّ اين مطلب كه قرآن كارها و سرنوشت ما را به خدا نسبت داده است، اين است كه ميخواهد انسان را خداشناس بار آورد، كمال انسان به اين است كه احتياج خود را به خدا درك كند و نقص وجودي خود را به تمام معنا با علم حضوري بيابد و به مقام فناء كه مرحله عالي توحيد است، برسد.[8]
سرچشمة اصلي اين نوع تعليم كه بشر را در عين اعتقاد به قضا و قدر، به تسلّط او بر سرنوشت نيز معتقد ميكند، قرآن كريم است.[9] محقّق ديگري مينويسد: «كلمة قضا كه در آيات در حدود شصت مورد با مشتقّات مختلف استعمال شده، در هيچ يك از اين موارد كوشش و فعاليتهاي اختياري انسان را با قضا و قدر، مربوط، نفرموده است، يعني در هيچ يك از آيات قرآني نيامده كه بگويد: چون مقتضاي قضا و قدر اين بود كه فلان شخص يا فلان ملّت ظلم به خود، يا به ديگران نمايند، به اين جهت آنان ظلم نمودند. و يا آيهاي به اين عنوان پيدا نمي کنيد كه بيمار براي بهبودي خود به طبيب مراجعه نكند، زيرا قضا و قدر خداوندي اين است كه آن جامعه ساقط گردد، و اگر كسي به قرآن چنين نسبتي دهد، يا ناآگاه است، يا غرض مي ورزد. نتيجة تبهكاري. بطالت و ناآگاهي كه معلول بيلياقتي يا سودپرستي انسان است، در جهان هستي منعكس خواهد شد... از طرفي نسبت دادن كارهاي اختياري انسانها به قضا و قدر مخالف مشيّت خداوند است، صدها آيه قرآني را ميتوان در نظر گرفت كه آيات با صور مختلفي، كوشش، سعي و فعاليتهاي انساني را تمجيد ميكند و كساني كه تبهكاريهاي خود را به مشيّت و قضاي خداوندي نسبت مي دهند را به شدّت توبيخ مي کند؛ چنان که مي فرمايد «وَ قالَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا لَوْ شاءَ اللَّهُ ما عَبَدْنا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَيْءٍ؛[10] «مشركان گفتند اگر خداوند ميخواست ما غير از او نميپرستيديم». در آيه ياد شده خداوند مردم (مشرك) را توبيخ ميكند كه چرا تبهكاري خودتان را به گردن من مياندازيد.»[11] بنابراين، انسان براي تعيين سرنوشت خود نه تنها اراده و اختيار دارد، بلكه در تغيير آن هم دخيل و تنها استقلال نداشتن وي در انجام كارهايش مطرح است، چون خداي سبحان و انسان به عنوان دو فاعل در طول (نه در عرض و كنار هم)هم مطرح هستند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. پرسشها و پاسخها، جعفر سبحاني، 1369 ه ش، قم، انتشارات مؤسسة سيدالشهداء، ص 104ـ96.
2. تفسير نمونه، ناصر مكارم شيرازي، همان، ج 9، ص 236 و 235، ج 14، ص 338.
3. آموزش عقايد، محسن غرويان، محمدرضا غلامي و محمد حسين ميرباقري، قم، دارالعلم، چاپ اوّل، 1371، ص 218ـ200.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . رعد/ 11.
[2] . راغب اصفهاني، مفردات الفاظ قرآن، تحقيق صفوان عدنان داودي، چاپ اول، 1412 ه ق، ص 660 ـ 657؛ و قرشي، علياكبر، قاموس قرآن، چاپخانه حيدري، چاپ دوازدهم، 1376 ه ش، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ج 5، ص 250ـ246.
[3] . ر.ك: طباطبايي، محمد حسين، الميزان في تفسير القرآن، دارالكتب الاسلاميه، چاپ خورشيد، چاپ پنچم، 1372، ج 20، ص 470.
[4] . عميد، حسن، فرهنگ عميد، انتشارات اميركبير، چاپخانه سپهر، چاپ اول، 1363، ص 736.
[5] . مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، انتشارات صدرا، چاپ فجر، چاپ هشتم، 1377 ه ش، ج 1، ص 371ـ368، انسان و سرنوشت.
[6] . ر.ك: الميزان، همان، چاپ حيدري، ج 11، ص 341.
[7] . ر.ك: تفسير نمونه، همان، ج 10، ص 145.
[8] . ر.ك: مصباح يزدي، محمدتقي، معارف قرآن، در راه حق، چاپخانة سلمان فارسي، چاپ دوّم، 1368، ص 221ـ215.
[9] . مجموعه آثار، همان، ص 398.
[10] . نحل/ 35.
[11] . جعفري، محمدتقي، جبر و اختيار، شركت سهامي انتشار، چاپخانه تصوير، چاپ دوّم، 1374، ص 256ـ255.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قبل از هر چيز لازم است به چند نكته توجه داشته باشيم:
اول: در بررسي آيات لازم است به جوانب آن اعم از سياق آيه، اسباب نزول، شأن نزول، تاريخ، لغت و نقل قولها توجه داشته باشيم تا در فهم آيات قرآن با مشكل روبرو نشويم. خداوند به عنوان پند وعبرت از افراد يا اقوام گذشته (چه آن افراد مقدس باشند مانند پيامبران[2] و فرشتگان و چه غير مقدس باشند: مثل شيطان[3] و كفار[4] ...) مطلبي را نقل نموده و اگر آن را ابطال نكند و با موازين وحي الهي مطابقت داشت، مورد پذيرش قرار ميدهد.[5]
دوم: دربارة اينكه ملائكه انسانها را خونريز و مفسد معرفي كردند، سه نظريه وجود دارد:
الف: پيشگويي فرشتگان به خاطر آن بوده است كه حضرت آدم ـ عليه السلام ـ نخستين مخلوقي روي زمين نبوده بلكه پيش از او نيز مخلوقات ديگري مانند: انسان يا نسناس ... بودند كه به نزاع و خونريزي ميپرداختند. لذا پرونده ي سوءپيشينه پارهاي از مخلوقات قبلي آن سبب بدگماني فرشتگان نسبت به انسانها شد.
ب: ممكن است ملائكه از كلمه ي «في الارض» دريافتهاند كه انسان از خاك آفريده ميشود و ماده به خاطر محدوديتي كه دارد طبعاً مركز نزاع و تزاحم است. چون جهان محدودِ مادي، طبع زياده طلب انسانها را نميتواند اشباع كند.
اين زياده خواهي در اموال و اميال و قدرت و ... سبب بروز فساد و خونريزي ميشود.
ج: گاهي گفته ميشود؛ خداوند قبل از خلقت انسانها آينده انسان را به طور اجمال براي آنها بيان كرده است[6].
اين سه نظريه چندان منافاتي با هم ندارند. يعني، ممكن است همه اين امور سبب توجه فرشتگان به اين مطلب شده است. در حالي كه به بعد ديگر انسان كه روح الهي باشند، توجه نداشتهاند. آنها فكر ميكردند اگر هدف عبوديت و بندگي است؛ ما مصداق كامل آن هستيم، در حالي كه آگاه نبودند، عبادتشان بدون وجود شهوت و غضب و خواستههاي نفساني است. خداوند در جواب آنها ميفرمايد: «قال اني اعلم مالا تعلمون؛[7] «من حقايقي ميدانم كه شما نميدانيد» اما انسان با وجود اينكه شهوت و غضب و خواستههاي نفساني ... در وجودش است خدا را عبادت مينمايد.
سوم: آيا اسلام هويت حيات اجتماعي انسان را فساد آفرين ميداند؟ در جواب بايد گفته شود؛ حيوان و فرشته هر كدام يك بعد بيشتر ندارند و براي آنها نيز ترقي و تنزلي وجود ندارد؛ اما انسان خاكي ميتواند با پرورش روح از نردبان تكامل صعود كند و از فرشته هم برتر شود و مصداق آيه «اعلي عليين[8]» گردد.
همچنين در اين جهان ممكن است با اعمال و رفتار خود چنان تنزل كند كه از حيوان هم پست تر شود و مصداق آيهي «اسفل السافلين[9]» گردد[10].
خلقت انسان بر دو بعد حيواني و الهي آفريده شده است و با اعمال خود ميتواند يكي از اين دو بعد را پرورش دهد . خداوند در چندين آيات قرآني ارزشهاي انسان را نام ميبرد و مي فرمايد:
1ـ انسان خليفه خدا در زمين است. (انعام / 165)
2ـ انسان بالاترين ظرفيت علمي را دارد. (بقره / 33 - 31)
3ـ انسان فطرت خداشناسي دارد. (اعراف / 172)
4ـ علاوه بر عنصر مادي، عنصر ملكوتي و الهي در وجود انسان است. (سجده / 1)
5ـ خلقت انسان از روي حساب و برگزيده بين موجودات بود. (طه / 121)
6ـ انسان در رسيدن به سعادت يا شقاوت مختار است[11]. (احزاب / 72)
7ـ «ولقد كرمنا بني آدم» ما به فرزندان حضرت آدم ـ عليه السلام ـ كرامت بخشيديم. (اسراء / 70)
نظر قرآن اين است كه انسان همه كمالات را بالقوه در وجود خود دارد و بايد آنها به فعليت برساند، مثلاً فطرت دروني خود را (آل عمران، 80) در راه رسيدن به سعادت پرورش دهد و رسيدن به كمالات ممكن نيست، مگر با پرورش روح الهي و داشتن ايمان قوي و اطاعت از دستورات الهي. اگر كسي در راه كمالات تلاش و كوشش نداشته باشد. عنصر مادي و حيواني وجودي انسان بروز و ظهور ميكند و موجب پرورش جهل و ناداني[12]، ناسپاسي[13]، طغيانگري[14]، حرص[15] و ... ميشود.
از اينكه چرا دو عنصر مادي و الهي در وجود انسان است؟ به خاطر اينكه خداوند از اين دو عنصر انسانها را در معرض آزمايش قرار ميدهد كه بداند كدام يك از انسانها، توانستهاند با سلاح ايمان، راه سعادت را از راه شقاوت جدا نمايند[16] و بعد الهي خود را پرورش دهند. در نتيجه انسان با پرورش عنصر مادي و خاكي خود، خونريز و مفسد است ولي با توجه به عنصر الهي و روحاني ميتواند به مراحل بالاترين تكامل برسد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. مکارم شيرازي، تفسير نمونه، ذيل آيه 30 سوره بقره.
2. مرتضي مطهري، انسان در قرآن، ص 8-20.
3. احمد بهشتي، انسان در قرآن، ص 180.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . نقدي بر قرائت رسمي از دين، ص 361 ـ 360.
[2] . فظن ان لن نقدر. «گمان كرد كه ما او را در سختي نمياندازيم» (انبياء/ 87).
[3] . انا خير منه «من از حضرت آدم بهترم» (ص/ 76).
[4] . أنا ربكم الاعلي، «من خداي بزرگ شما هستم» (نازعات/ 24).
[5] . جوادي آملي، عبدالله، تفسير تسنيم، قم، انتشارات اسراء، چاپ دوم، 1379، ج 1، ص 45، با اختصار و توضيح.
[6] . مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، تفسير نمونه، انتشارات دارالكتب الاسلاميه، چاپ سي و يکم، 1373، ج 1، ص 5 ـ 170، با اختصار و توضيح.
[7] . بقره/ 30.
[8] . مطففين/ 18.
[9] . تين/ 5.
[10] . بهشتي، احمد، انسان در قرآن، قم، انتشارات طريق القدس، چاپ اول، بي تا، ص 185 ـ 180.
[11] . مطهري، مرتضي، انسان در قرآن، قم، انتشارات صدرا، چاپ پنجم، بي تا، ص 20 ـ 8 و انسان از ديدگاه اسلام، دفتر همكاري حوزه و دانشگاه، تهران، انتشارات سمت، چاپ اول، 1377، ج 1.
[12] . احزاب/ 72.
[13] . حج/ 66.
[14] . علق/ 7.
[15] . معارج/ 19.
[16] . احزاب/ 72، بقره/ 81، بقره/ 112.
|
|
|
|
1 2 ->
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
فلسفه |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9200 سوال |
:تعداد سوالات |
|
292 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|