|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های انسان شناسی قرآن |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
از آنجا كه بحث «آزادي» وصفي از اوصاف نفساني انسان است، با تعدد و تفاوت انسانشناسيها، معنا و مفهوم آن متعدد ميگردد، هستي شناسي و جهان بيني هر شخص، به انسان شناسي او را تحت تأثير قرار ميدهد و هر انسان شناسي خاص، مفهوم ويژهاي از آزادي به ما عرضه ميكند، از اين رو آزادي از نظر اسلام با آزادي مورد نظر مكاتب غربي غير ديني و غير اسلامي تفاوت فراوان دارد.
«آزادي» هيچگاه نميتواند مطلق و نا محدود باشد، جهان بيني الهي ميگويد: جهان داراي مبدأ و معاد است و براي انسان ، وحي و رسالتي آمده و انسان درعين طبيعي بودن، داراي حيثيت وجودي فراطبيعي ميباشد و انسان مسافري است كه عوالمي را پشت سر گذاشته و عوالمي را پيش رو دارد و با مرگ نابود نميشود.[1] بنابراين، گرچه انسان تكويناً موجودي مجبور نيست، ولي آزادي او در دايرة دين الهي و دستورهاي حيات بخش آن است. آزادي داراي انواع و اقسامي است كه به برخي از آنها و آيات مربوط به آن اشاره ميشود:
1ـ آزادي انديشه و تفكر و تعقل؛ زير بناي انتخاب صحيح هدف، برخوردار بودن از هدايت الهي ميباشد. قرآن كريم ميفرمايد: «كذلك يبين الله لكم الايات لعلكم تتفكرون؛[2] اين گونه خداوند آياتش را براي شما روشن ميگرداند، باشد كه (در كار دنيا و آخرت) بينديشيد.» و در آيات ديگري منابع و موضوعات انديشيدن و تفكر را براي انديشمندان معرفي ميكند كه برخي از آنها عبارتند از: الف) آفاق، (ق، آية 6 و 7). ب) انفس، (اسراء، آية 41). ج) تاريخ گذشتگان، (طه، آية 128) و ...
2 ـ آزادي سياسي:
قرآن كريم، حق دخالت در نظام سياسي و برخورداري از حق انتخاب را به رسميت ميشناسد و از هرگونه استبداد نهي ميكند و لزوم دخالت مردم در تعيين و سرنوشت امور خويش، را يادآور و آزادي سياسي آنان را به رسميت شناخته و تأمين كرده است، چنانكه ميفرمايد: «و شاورهم في الامر[3]» و نيز سورهها و آيات (فتح،آية 10، و توبه، آية 6 و 85 و...)
3 ـ آزادي عقيده و انتخاب دين:
قرآن كريم در راستاي تكريم و احترام به اراده انسان و انديشه و شعور او هرگونه تحميل عقيده و اجبار در امر انتخاب دين را نهي ميكند. اساساً در اسلام تحقيق در انتخاب دين و پذيرش اصول دين يك امر ضروري محسوب ميشود. چنانكه ميفرمايد: «... لا اكراه في الدين قد تبين الرشد من الغي ...[4]، در دين هيچ اجباري نيست و راه از بيراهه به خوبي آشكار شده است ...» و نيز آيات 217 بقره و ... .
4ـ آزادي بيان:
آزادي بيان از نظر قرآن يك سنت الهي و توصيه اولياي او به شمار ميرود و اساساً آيات و سورههاي قرآن سرشار از گفتگوهاي منطقي، شنيدن سخن مخالفان، آزادي بيان و ... ميباشد، چنانكه سورهها و آيات «زمر آية 18؛ آل عمران آية61 و ... » به آن اشاره دارد[5].
البته بايد توجه داشت كه هرگونه سوء استفاده از آزادي و توطئه بر ضد اركان اسلام و اصول اساسي آن ممنوع بوده و بايد ميان دشمنان حقيقي اسلام كه در پوشش شعار و سازمانهاي به اصطلاح حقوق بشر بيشتر به دنبال استفاده ابزاري از آزادي هستند و آزادي خواهان واقعي تفاوت قائل شد.
بايد توجّه داشت كه آزادي در عرصههاي مختلف داراي حدود و موازيني است و آزادي لجام گسيخته و بدون قيد، هرج و مرج به دنبال دارد. از جمله قرآن كريم درباره تعدي نكردن به حدود و احكام الهي و رعايت مرزهاي الهي ميفرمايد: «تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ فَلا تَعْتَدُوها وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ؛[6] ... اينها (احكام) حدود و مرزهاي الهي است از آن تجاوز نكنيد، هر كس از آن تجاوز كند ستمگر است.»
از آنجا كه انسان موجود محدودي است، آزادي او نيز محدود است، چون وصف در اصل تحقق خود تابع هستي موصوف است در تمام شؤون هستي نيز تابع وجود خود خواهد بود، يعني اگر هستي موجودي نامحدود غيرمتناهي بود، خصوص وصف ذاتي او نيز همانند اصل وجود ذات او بيكران است گرچه وصف فعل او محدود است، همان گونه كه هستي انسان محدود است و اوصاف و كمال او از قبيل حيات، علم، قدرت، اراده و مانند آن متناهي است، آزادي او نيز محدود خواهد بود.
تنها مرجع تعيين حدود آزادي نيز خداوند متعال است.[7]
بنابراين، از ديدگاه قرآن محدوده آزادي تا جايي است که مخالف اسلام يا عفت عمومي و مصالح حكومت اسلامي نباشد.[8]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. مصباح يزدي، محمدتقي، تكثر گرائي ديني يا پلوراليزم ديني، انتشارات مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره) قم، در چهار مجلد (بحث آزادي).
2. حسينزاده، محمد، مباني معرفت ديني، انتشارات مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره)، قم، ص 125-95.
3. مطهري، مرتضي، انسان و سرنوشت، قم، انتشارات صدرا.
4. مطهري، مرتضي، گفتارهاي معنوي، قم، انتشارات صدرا.
5. يزداني، عباس، آزادي، قم، نشر پارسايان وايماني، ص 77-10.
6. طباطبايي، محمد حسين، مجموعه رسائل، قم، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، ص 346 - 350.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ر.ك: مطهري، مرتضي، گفتارهاي معنوي، قم، انتشارات صدار، ص 14.
[2] . بقره/ 219
[3] . آل عمران/ 158.
[4] . بقره/ 256.
[5] . ر.ك: هاشمي رفسنجاني، اكبر، فرهنگ قرآن، قم، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، ج 1، ص 160-181.
[6] . بقره/ 229.
[7] . ر.ك: جوادي آملي، عبدالله، فلسفه حقوق بشر، قم، مؤسسه نشر اسراء، ص 40 ـ100.
[8] . امام خميني (ره)، روح الله، صحيفه نور، تهران، مركز نشر و تنظيم آثار امام خميني، ج 21، ص 194.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
پيش از پاسخ، گزيدهاي از تفسير آيه را بيان مي کنيم:
خداوند در آيه 256 سوره بقره مي فرمايد: «لا اكراه في الدين قد تبيّن الرّشد من الغيّ...؛[1] در قبول دين، اكراهي نيست، زيرا راه درست از راه انحرافي، روشن شده است...». «اكراه» به معني وادار كردن انسان بر كاري كه ناپسند ميشمارد و مورد رضايتش نيست است.[2] «رشد» از نظر لغت عبارت از «راه يابي و رسيدن به واقع» در برابر «غيّ» كه به معني انحراف پيدا كردن از حقيقت و دور شدن از واقع است مي باشد.[3] مفاد اين قسمت آيه اين است كه اكراه و اجباري در دين نيست و امور مذهب بر قدرت و اختيار مبتني است. زيرا دين حقايقش روشن، و راهش با بيانات الهي واضح است و هم چنين سنّت نبوي آن را روشنتر كرده، پس «رشد» در پيروي دين و «غي» در ترك دين و روگرداني از آن است...
عدم اكراه در دين: تمايل به آزادي، يكي از مهمترين خواهشهاي طبيعي است كه در نهاد بشر آفريده شده است و دين امري فطري است، و اين يك اصل كلّي در گرايشهاي ديني ـ مذهبي است. منطق قرآن اين است كه در امر دين اجباري نيست و انسانها در پذيرش عقيده و ايمان مجاز و مختارند. آية: «لا اكراه في الدين...» اجبار در دين را نفي ميكند، زيرا دين يك سلسله معارف علمي است كه معارف عملي را به دنبال دارد كه آن را اعتقادات مينامند و اعتقاد و ايمان از امور قلبي است كه اجبار و اكراه در آن راه ندارد و تمام امور باطني و قلبي خواه اعتقادي يا عاطفي، مانند مهر، محبت و ... طبيعت آنها طوري است كه اكراه و زور در آن معنا ندارد و اكراه تنها در افعال و اعمال ظاهري و حركات جسماني و مادي مؤثر است.[4] و به دليل اينكه راه راست از بيراهه آشكار شده است. لذا ديگر نيازي به اجبار در پذيرش دين نيست. «قل الحقّ من ربّكم فمن شاء فليؤمن و من شاء فليكفر ...»[5]
عذاب براي چيست؟ از قرآن كريم هدف مشتركي براي پيامبران استفاده ميشود؛ مانند: دعوت به توحيد كه از مهمترين اهداف بلند پيامبران ـ عليهم السلام ـ بوده است. دعوت به معاد، عدالت اجتماعي، تزكيه و تقوي، و آزاد ساختن انسان از غل و زنجيرهاي دروني و بيروني...[6] عدّهاي از مردم با ميل و رغبت و با آگاهي دعوت پيامبران را اجابت ميكنند و در راه هدايت واقع ميشوند. امّا عدّهاي مانند: جبّاران، اشراف و ... در برابر پيامبران موضع گيري ميكردند و عدّهاي از مردم سادهلوح و مستضعف را فريب ميدادند و همراه خود ميكردند و به قتل يا آزار انبياء و ياران آنها ميپرداختند. سيرة پيامبران در مقابله با آنها اين بوده است که با براهين و ادلة روشن و ارائة معجزات گوناگون آنها را به توحيد دعوت ميكردند و گاهي بنابر شرايط و خصوصيات كه پيش ميآيد بشارت و انذار را ضميمه دعوت ميكردند و مدت طولاني به انذار و تبشير و بيان معارف و حقايق دين الهي ميپرداختند، تا اين كه بر آنها حجت را تمام كنند، امّا افرادي كه طاغي و لجوج بودند، زير بار نميرفتند و به اعمال زشت و ظلم و بت پرستي و شرك ميپرداختند و سعي در انحراف مؤمنان داشتند. پيامبران الهي پس از اتمام حجت و پس از سپري كردن برنامههاي هدايتي خويش و عدم ايمان مشركان و سماجت و ظلم آنها واكنش داشتند و درخواست عذاب مي کردند كه خداوند آن اقوام و افراد كافر و لجوج را دچار عذاب ميكرد پس اين گونه نبوده كه پيامبران، با زور و شمشير و قدرت نظامي و عذابهاي الهي، در نخستين مرحله آنها را بين ايمان و نابود شدن مخيّر كنند.
از اقوامي كه در اثر نافرماني از فرامين الهي و طغيان در دنيا بر آنها عذاب نازل شد، قوم ثمود بودند كه پيامبر آنها حضرت صالح ـ عليه السلام ـ بود. خداوند متعال براي راهنمايي قوم ثمود، حضرت صالح ـ عليه السلام ـ را فرستاد[7] و به آنها گفت: «خدا را بپرستيد كه جز او معبودي براي شما نيست، دليل روشني از طرف پروردگار براي شما آمده، اين «ناقه» براي شما معجزهاي است او را به حال خود واگذاريد كه در سرزمين خدا بخورد و آن را آزار نرسانيد كه عذاب دردناكي شما را خواهد گرفت». و حضرت صالح ـ عليه السلام ـ به قومش گفت: اين ناقه يك روز آب ميخورد و روز بعد ميتوانيد از شيرش استفاده نماييد. هنگامي كه ثروتمندان متكبر و خودخواه مشاهده كردند كه عدّهاي با ديدن اين معجزه به حضرت صالح ـ عليه السلام ـ ايمان ميآورند و پايههاي ايماني آنها را مستحكم ميكند، عزم راسخ به كشتن ناقه گرفتند. «فعقروا الناقة و عتوا عن امر ربّهم» (آن را پي كردند و كشتند و از فرمان خداوند سر برتافتند.) و به اين قناعت نكردند و حتي به طور صريح از پيامبرشان درخواست عذاب كردند، گفتند اگر تو فرستادة خدا هستي هرچه زودتر عذاب الهي را به سراغ ما بفرست و هنگامي كه آن قوم، ستيزهجويي و طغيانگري را به آخر رساند و آخرين بارقة آمادگي ايمان را در وجود خود خاموش ساخت، مجازات الهي صورت گرفت و آنها را در كام خود فرو برد. پس اگر قومي بخواهد مانع از تبليغ و دعوت پيامبران شود خداوند متعال با آنها مقابله مينمايد.
بنابراين، عذاب برخي اقوام براي رفع موانع تبليغ پيامبران بود تا مردم بر هدايت دسترسي داشته باشند، چون اين حق مردم است كه بتوانند نداي مناديان توحيد و عدالت را بشنوند و در قبول يا عدم آن آزاد باشند و مضافاً بر اينكه شرك و بت پرستي دين نيست تا به آية «لا اكراه في الدين» تنافي پيدا نمايد، بلكه يك سري خرافات و موهوماتي است كه بشريت خود را اسير آن نموده است و پيامبران آمدند تا آنها را از اين اسارت نجات دهند و اگر در بعضي موارد عذابي و پيكاري بوده است براي ريشه كن كردن اين عقايد فاسد و باطل بوده است و بجاي آن فضايل انساني و دين حق جايگزين گردد و اصولاً فلسفه جهاد ابتدايي نيز دفاع از توحيد است، زيرا توحيد عزيزترين حقيقت انساني است و بالاتر از آزادي انسانهاست.[8] و در پايان يادآوري اين نكته ضروري است كه مردم وظيفه دارند به سراغ پيامبران و اوصيا و اولياي الهي بروند و از آنها استقبال نمايند و وقتي كه حق را دريافتند بپذيرند. اگر بخواهند در اثر لجاجت و عناد بر همان حالت كفر و شرك و خرافه پرستي باقي باشند، البته با آنها مقابله ميگردد، زيرا اين گونه افراد ديگر از جادة انسانيت خارج شدهاند و مشمول عذابهاي الهي ميگردند و امّا كساني كه مستضعف فكري هستند و به هيچ وجه نداي حق به گوش آنها نرسيده است و هيچ نوع عناد و لجاجتي هم ندارند، در طول تاريخ بعثت پيامبران سراغ نداريم كه آنها دچار عذاب شده باشند و خداوند در قرآن ميفرمايد: «و ما هرگز «شخصي يا قومي را» مجازات نخواهيم كرد، مگر آنكه پيامبري مبعوث ميكنيم تا وظايفشان را بيان كند».[9] و بعد از اتمام جهت اقوام سرکشي عذاب مي شدند.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . بقره/ 256 .
[2] . الراغب الاصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، بيروت، ذوالقربي، 1416 هـ . ق، ص 708.
[3] . مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، تفسير نمونه، تهران، انتشارات دارالكتب الاسلامي، ج 2، ص 204 .
[4] . طباطبائي، سيد محمد حسين، تفسير الميزان في تفسير القرآن، بيروت، مؤسسة الاعلمي، 1403 ق، ج 2، ص 342 .
[5] . كهف/ 29.
[6] . مكارم شيرازي، ناصر، پيام قرآن، قم، مطبوعاتي هدف، 1371، ج 7، ص 13 .
[7] . اعراف/ 79 ـ 73.
[8] . مطهري، مرتضي، سيري در سيرة نبوي، تهران، انتشارات صدرا، 1366، ص 249.
[9] . اسراء/ 15.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ميدانيم كه يكي از نيازمنديهاي موجود زنده (گياه، حيوان و انسان) آزادي است. موجودات زنده براي رشد و تكامل به سه چيز احتياج دارند: 1. تربيت 2. امنيت 3. آزادي كه براي پرهيز از طولاني شدن بحث از صحبت پيرامون تربيت و امنيت ميگذريم. آزادي يعني جلوي راه اين موجود زنده را نگيرند، پيش رويش مانع ايجاد نكنند. ممكن است يك موجود زنده امنيت داشته باشد،[1] ولي آزادي براي رشد نداشته باشد.
در ميان موجودات زنده، انسان يك موجود خاصي است که زندگي او زندگي اجتماعي مي باشد و علاوه بر اين در زندگي فردي خود، موجود تكامل يافتهاي است و گذشته از آزاديهايي كه گياهان و حيوانات به آن نيازمندند، يك سلسله نيازمنديهاي ديگري هم دارد كه ما آنها را به دو قسم تقسيم ميكنيم. يك نوع آزادي اجتماعي[2] و نوع ديگر آزادي معنوي.
آزادي معنوي، در وجود انسان هزاران قوه نيرومند وجود دارد، انسان شهوت دارد، غضب دارد، حرص و طمع دارد، جاه طلبي و افزون طلبي دارد، در مقابل عقل، فطرت و وجدان اخلاقي هم دارد. از نظر باطني و روح ممكن است كسي آزاد باشد و ممكن است بنده حرص، شهوت، خشم و... خودش باشد و ممكن است از همة اينها آزاد باشد.[3] مجموعه اين قوا در وجود انسان تحت عنوان «هواي نفس» شناخته ميشوند؛ «أَو رَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ؛[4] آيا ديدي آن كسي را كه هواي نفس خودش را خداي خودش قرار داده است. (بنده هواي نفس شده است.)»
بندگي هواي نفس، يعني اسارت معنوي و رهايي از آنها همان آزادي معنوي است كه قرآن از آن با واژه «اَفْلَحَ» تعبير ميآورد. «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّيها وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّيها؛[5] رستگار شد (آزاد شد) هر كسي نفس خودش را از هواها و هوسها پاك كرد و آن كس كه نفس خويش را با معصيت و گناه آلوده ساخت نا اميد و محروم گشته است.
بنابراين، هر وقت ديديم بر خشم، بر شهوت، زياده خواهي، زيادهطلبي و بسياري از خواستههاي نامشروع ديگر خود مسلط هستيم، بدانيم كه آزاد هستيم و اگر ديديم اين صفات بر ما مسلط هستند، بدانيم كه اسير آنها باقي ماندهايم.[6]
يكي از اصحاب صفه به پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ عرض كرد: من احساس ميكنم تمام دنيا و آن چه در آن است در نظر من بيقيمت است، طلا و سنگ در نظر من يكي است و هيچكدام از آنها نميتواند مرا به سوي خود بكشد و اسير خودش كند، حضرت نگاهي به او انداختند و فرمودند: «اذا انت صرت حراً» در اين صورت تو يك آزاده هستي.[7]
تا اينجا آنچه گفته شد، آزادي معنوي در بعد اخلاق بود، در ابعاد ديگر زندگي نيز انسان ممكن است اسير باشد و ممكن است آزاد زندگي كند. مثلا در بعد فكري و اعتقادي هم ممكن است كسي اسير شرك و خرافهپرستي باشد و ممكن است از اين اسارت آزاد و در سايه توحيد و يكتا پرستي قرار گيرد. چنانچه قرآن كريم ميفرمايد: خداوند مثالي زده است، دو نفر را كه يكي از آن دو، گنگ مادرزاد است و قادر بر هيچ كاري نيست و سربار صاحبش ميباشد، او را در پي هر كاري بفرستد خوب انجام نميدهد، آيا چنين انساني با كسي كه امر به عدل و داد ميكند و بر راهي راست قرار دارد برابر است.[8]
در اين آيه قرآن كريم انسان مشرك را به گنگ مادرزاد كه عملش از صفت فكر و نداشتن منطق عقلي حكايت ميكند و به خاطر اسارت در چنگال شرك، توانايي بر هيچ كار مثبتي ندارد، تشبيه ميفرمايد: مشرك يك انسان آزاده نيست، بلكه اسير چنگال خرافات و موهومات است، و به خاطر همين صفات، سربار جامعه محسوب ميشود، زيرا مقدرات خود را به دست بتها و يا انسانهاي استعمارگر ميسپارد. او هميشه وابسته است و تا طعم توحيد كه آئين آزادگي و استقلال است را نچشد از اين وابستگي بيرون نميآيد. چقدر ميان يك چنين انسان كوتاه فكر، خرافي و اسير، ناتوان و فاقد برنامه، با انسان آزادة شجاعي كه نه تنها خود اصول دادگري را به كار ميبندند، بلكه دائماً در جامعة خود منادي عدل و داد است، فاصله وجود دارد؟[9]
در خاتمه نظر شما را به اين نكته جلب مينمايم كه رسيدن به آزادي اجتماعي بدون آزادي معنوي مقدور نيست، بلكه انسانهايي كه آزادي اجتماعي داشته و بوسيله مبارزه و جهاد انبيا از اسارت طاغوتها نجات پيدا كرده بودند، ولي چون آزادي معنوي نداشتند، دوباره گرفتار اسارت اجتماعي شدهاند.[10]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. آزادي از ديدگاه علامه طباطبايي.
2. اسلام و آزادي نوشتة سيد مرتضي حسيني اصفهاني.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مطهري، مرتضي، آزادي معنوي، قم، انتشارات صدرا، چاپ بيست و چهارم، 1381، ص 16.
[2] . همان، ص 17.
[3] . همان، ص 20.
[4] . جاشيه/ 23.
[5] . شمس/ 9 و 10.
[6] . علي ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد: من ترك الشهوات كان حراً و در تعبير ديگري: العبد حُرّ اِنْ قنع، الحر عبد ما يطمع. رك: محمدي ري شهري، محمد، ميزان الحكمة، مكتب الاعلام الاسلامي، چاپ سوم، 1371، ج 2، ص 352.
[7] . آزادي معنوي، همان، ص 35.
[8] . نحل/ 76.
[9] . رك: مكارم شيرازي، ناصر و جمعي از نويسندگان، تفسير نمونه، تهران، دارالکتب الاسلاميه، چاپ سيزدهم، 1371ش، ج 11، ص 331.
[10] . آزادي معنوي، همان، ص 16 و 121.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
انسان، مظهر جلال و جمال خداوند است و داراي ارزش و ويژگي است كه او را از ديگر موجودات ممتاز ساخته و كرامت بخشيده است.
قبل از آنكه به جايگاه و ويژگي انسان بپردازيم؛ لازم است مفهوم انسان را در نگاه لغت بررسي نمائيم: واژه ي «اِنْس» 18 بار در قرآن به كار رفته که 3 بار به صورت نكره(انس) و 15 بار به صورت معرفه(الانس) استعمال شده است. ابن فارس، «انس» را به معناي «ظهور و آشكار» مي داند، برخلاف«جن» كه از ديدگان پنهان است.[1]
همچنين «انس» در قرآن، در مقابل«جن» آمده است.
واژه «انسان»، 65 مرتبه که64 مرتبه به صورت«الانسان» و يك بار به صورت «انسان» در قرآن ذكر شده است و به معناي اُنس و الفت و نسيان و فراموشكار نيز آمده است.[2]
جايگاه انسان
براي انسان جايگاه و ويژگي هاي زيادي در قرآن و روايات بيان شده است. ما در حد اختصار و به اقتضاي اين مقاله به آن مي پردازيم.
1. هستي براي انسان:
خداوند تمام هستي و موجودات و زمين و آسمان را براي انسان مي داند و مي فرمايد:«هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً.[3] خداوند تمام چيزهايي كه در زمين وجود دارد را براي انسان خلق نموده است؛ «وَ الْأَرْضَ وَضَعَها لِلْأَنامِ؛[4] زمين را براي مردم قرار داد.؛ وَ الْخَيْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَمِيرَ لِتَرْكَبُوها وَ زِينَةً؛[5] و اسبان و استران و خران را آفريد تا بر آنها سوار شويد و زينت و تجمّلي براي شماست.»
ابر و باد و مه خورشيد و فلك در كارند
تا تو ناني به كف آري و به غفلت نخوري
2. انسان و خليفه الهي:
«وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً؛[6] (به خاطر بياور) هنگامي را كه پروردگارت به فرشتگان گفت: من در روي زمين، جانشيني (نماينده اي) قرار خواهم داد.»
3. بالاترين ظرفيت پذيرش معلومات در ميان مخلوقات:
«وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ؛[7] سپس علم اسماء را همگي به حضرت آدم آموخت. بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: اگر راست مي گوييد، اسماء اينها را به من خبر دهيد.»
4. انسان و فطرت خداگرايي:
«إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ ...[8]؛
(حضرت ابراهيم ـ عليه السّلام ـ فرمود:) همانا من با فطرت دروني خودم، رو به سوي خدا آوردم؛ همان خدايي كه آفريننده زمين و آسمان است...»
5. انسان دو بعدي(جسم، روح):
«فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي؛[9] هنگامي كه كار او را به پايان رساندم و در او از روح خود دميدم ....»
6. انسان آزاد و امانت دار:
«إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها ....؛[10] ما امانت (تعهد، تكليف، و ولايت الهي) را به آسمان و زمين و كوهها عرضه داشتيم، آنها از حمل آن سر بر تافتهاند و از آن هراسيدند؛ اما انسان آن را بر دوش كشيد ... . »
7. انسان داراي وجدان اخلاقي:
«فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها؛[11] قسم به جان آدمي و آن كس كه آن را (آفريده) و متنعّم ساخته، سپس فجور و تقوي(شر و خيرش) را به او الهام كرده است ....»
8. آرامش انسان فقط با ياد خدا:
«أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ؛[12] آگاه باشيد. تنها با ياد خدا دلها آرامش مي يابد.»
9. انسان براي هدف هاي عالي مي كوشد و مي جوشد:
«يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلي رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً؛[13] تو اي روح آرام يافته! به سوي خدا باز گرد! در حالي كه هم تو از او خوشنودي و هم او از تو خشنود است»؛ «أَلا إِلَي اللَّهِ تَصِيرُ الْأُمُورُ؛[14] تمامي امور به سوي او در حركتند»
همچنين انسان براي رسيدن به رحمت الهيه تلاش دارد: «إِلاَّ مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ وَ لِذلِكَ خَلَقَهُمْ»[15]
10. خلقت انسان، نوعي احسان است:
پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ از قول خداوند مي فرمايد: «لم اخلقكم لاربح عليكم و لكن لتربحوا؛ انسان ها را خلق كردم تا از من سودي ببرند؛ نه اينكه از او سودي ببرم.»[16]
گفت: پيغمبر كه حق فرموده است
قصد من از خلق احسان بوده است
آفريدم تا ز من سودي كند
تا زشهدم دست آلودي كنند[17]
11. خلقت انسان براي رسيدن آگاهي از قدرت و شناخت خداوند است:
«اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلي كُلِّ شَيْءٍقدير؛[18] خداوند كسي است كه هفت آسمان را آفريد و زمين را نيز همانند آن آفريد. فرمان او پيوسته فرود مي آيد تا بدانيد خداوند بر همه چيز تواناست.»
حضرت داود ـ عليه السّلام ـ از پيشگاه خداوند سؤال نمود: «يا رب لماذا خلقت الخلق؛ پروردگارا! براي چه بشر را خلق كرده اي؟»
خداوند پاسخ داد: «كنتُ كنزاً مخفيا فاجبت ان اعرف فخلقت الخلق لأعرف؛ من يك گنج مخفي بوده ام و انسان را آفريدم تا شناخته شوم.»[19]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. مکارم شيرازي، تفسير نمونه، طباطبايي، تفسيرالميزان، ذيل آيات مربوطه در متن.
2. معارف قرآن، مصباح يزدي، مؤسسه در را ه حق، قم، ص 159.
3. مجله صباح، شماره 9 ـ 10، مركز مطالعات و پژوهش هاي حوزه، قم، ص 74 ـ 68.
4. مرتضي مطهري، مقدمه اي به جهان بيني اسلامي، انسان در قرآن، ص 248 ـ 253.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ابن فارس، مقاييس اللغه، مكتبة العلوم الاسلامي، 1404 هـ .ق، قم، ذيل ماده«انس».
[2] . جوهري، صحاح اللغه، قاهره، چاپ اول، 1376 هـ ، دارالعلم ملايين، ذيل ماده«انس».
[3] . بقره/ 29.
[4] . الرحمن/ 10.
[5] . نحل/ 8.
[6] . بقره/ 30.
[7] . بقره/ 31.
[8] . انعام/ 79، ر.ك: اعراف/ 172.
[9] . حجر/ 29.
[10] . احزاب/ 72.
[11] . شمس/ 7 و 8.
[12] . رعد/ 28.
[13] . فجر/ 28 و 27.
[14] . شوري/ 53.
[15] . هود/ 119.
[16] . ديلمي، حسن، ارشاد القلوب، شريف رضي، قم، 1412، ج 1، ص 110.
[17] . خطيبي بلخي، معارف بهاء ولد، تهران، انتشارات طهوري، چاپ اول، ص 141.
[18] . طلاق/ 12.
[19] . مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، بيروت، مؤسسه الوفا، 1404 هـ ، ج 84، ص 344.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
براي روشن شدن جواب به نكاتي اشاره ميشود:
1. آية: «لقد كرمنا بني آدم و حملناهم في البر و البحر و رزقناهم من الطيبات و فضلناهم علي كثير ممن خلقنا تفضيلا.[2] ما فرزندان آدم را گرامي داشتيم و آنها را در خشكي و در دريا (بر مركبها) حمل كرديم و از انواع روزيهاي پاكيزه به آنها روزي داديم و بر بسياري از مخلوقات خود برتري بخشيدم.»
انسان امانتدار الهي است.[3] در حركت مداوم به سوي الله[4] آفريده شده و در بهترين صورت[5] به انسان چيزي آموختيم كه خود نميتواند به آن برسد.[6] و بيان به او آموختيم.[7] خليفة خدا در زمين[8] و مسجود ملائكه وداراي علم به اسماء است.[9] علي (ع) فرمود: خداوند موجودات عالم را به سهگونه آفريد: فرشتگان و حيوانات و انسان، فرشتگان داراي عقل بدون شهوت و غضب هستند. حيوانات مجموعهاي از شهوت و غضبند و عقل ندارند، اما انسان مجموعهاي است از عقل و شهوت، اگر عقل او بر شهوتش غالب شود، از فرشتگان برتر است و اگر شهوتش بر عقلش چيره گردد از حيوانات پستتر است.[10]
اما برتري انسان به خاطر اعطاي قوة عقل و نطق واستعداهاي مختلف و آزادي و اراده ميدانند، انسان امتيازات فراواني بر مخلوقات ديگر دارد كه هر يك از ديگري جالبتر و والاتر است و روح انسان علاوه بر امتياز جسمي مجموعهاي است از استعدادهاي عالي و توانايي بسيار براي پيمودن مسير تكامل به طور نامحدود[11] برخوردار است. انسان تنها موجودي كه از نيروهاي مختلف، مادي و معنوي، جسماني و روحاني تشكيل شده و در لابلاي تضادها ميتواند پرورش پيدا كند و استعداد تكامل و پيشروي نامحدود دارد. همة انسانها بالقوه از فرشتگان برترند. يعني، همگي اين زمينه و شايستگي را دارند حال اگر از آن استفاده نكند و سقوط نمايند مربوط به خودشان است.
علامه طباطبائي (ره) ميفرمايد: «مراد از تكريم، اختصاص دادن چيزي است به عنايت خاص و برتري دادن اوست با امتيازي كه مختص آن موجود است و در ديگران يافت نميشود، پس ما انسان را گرامي داشتيم يعني داراي كرامت نفس قرار داديم و اما معناي اينكه انسان را برتري داديم، معناي اضافي است. يعني، عطا و عنايت بيشتري به او نموديم، نسبت به ديگر موجودات، همان عاقل بودن، و صاحب عقل بودن اوست و اما برتري كه دارد در تمام اوصاف و احوالي است كه در موجودات ديگر هم وجود دارد، ولي در انسان بيشر و قويتر است. اين مسئله آنگاه روشن ميشود كه ما كارهاي انسان را در خوردن و نوشيدن و لباس ساخت خانهها و مسئله ي ازدواج و آنچه از نظم و دور انديشي كه در انسانها ديده وسائل پيشرفته كه هر روز به كار ميگيرد و... با كارهاي ديگر موجودات از حيوانات و گياهان و غيرش مقايسه كنيم، ميبينيم. وجود كارهاي فوق و رفتارهايي كه ذكر شد در موجودات ديگر بسيار ساده و ابتدائي است آن هم بدون تغيير و تحوّل. ولي انسان در تمام كمالات خودش به اوج رسيده است و همچنان به پيش ميتازد.»
گرامي داشتن انسان از طرف خداوند به اين است كه به او فقط از موجودات زميني، عقل عنايت نموده است كه ميتواندحق را از باطل بشناسد و خير را از شر و... و مسئله ي نطق و اندام موزون، وجود انگشتان و... كه مفسّران گفتهاند از باب تمثيل است كه بعضي از آنها از متفرعات عقل ميباشد، مثل قدرت بر سخن گفتن و نطق و نوشتن خط و تسلّط موجودات ديگر و بعضي از آنها از مصداقهاي برتري است نه گرامي داشتن.
نتيجه اين شد كه برتري انسان بر موجودات ديگر با عقلي كه تشخيص دهنده ي حق و باطل و مواهب ديگر، مانند: انواع خوردنيها و لباسها، مسكن و خود نظم و ترتيب ميباشد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. انسان در قرآن، استاد مرتضي مطهري (ره)، (انتشارات صدرا).
2. انسان كامل، استاد مرتضي مطهري (ره)، (انتشارات صدرا).
3. تفسير نمونه، ترجمة الميزان، تفسير صافي، (ترجمه)، ذيل آية 70 سورة اسراء.
4. روح مجرّد، يادنامة سيد هاشم حدّاد، سيد محمد حسين حسيني تهراني.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. اسراء/ 70.
[2]. اسراء/ 70.
[3]. احزاب/ 72.
[4]. اشقاق/ 6.
[5]. تين/ 4.
[6]. علق/ 5.
[7]. الرحمان/ 3.
[8]. بقره/ 30.
[9]. بقره/ 31.
[10]. محمد بن الحسن الحر العاملي، وسائل الشيعه، بيروت، دار احياء التراث العربي، چاپ چهارم، 1391، ج 11، ص 164.
[11]. مکارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، پيشن، ج 12، ص 201، به نقل از انسان موجود ناشناخته، كارل، ص 74 ـ 73.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
از ديدگاه قرآن بين زن و مرد براي كسب كمال انسانيّت تفاوتي نيست و قرآن ارزش خاصي به زنان بخشيده است و با فرستادن آياتي دربارة آنها، مصونيت آنها را تضمين نموده است، به شرط اينكه در مقابل اوامر خداوند خاضع باشند.
الف) آيات سورة مؤمنون:
تمام آيات قرآن مجيد براي انسانها نازل شده كه شامل مرد و زن ميشود:
1. «الاّ علي ازواجهم او ما ملكت ايمانهم فانّهم غير ملومين؛[1] مگر در مورد همسران و كنيزانشان كه در بهرهگيري از آنها ملامت نميشوند»
2ـ «ثم جعلناه نطفةً في قرار مكينٍ؛[2] سپس آن را نطفهاي در قرارگاه مطمئن (رحم) زنها قرار داديم.» اين آيه به تداوم نسل آدم از طريق تركيب نطفة نر و ماده و قرار گرفتن در قرارگاه رحم توجّه ميدهد، تعبير از رحم به قرار مكين (قرارگاه امن و امان) اشاره به موقعيت خاص رحم در بدن انسان است.
3. «فاوحينا اليه ان اصنع الفلك باعيننا و وحينا فاذا جاء امرنا و فارالتّنوّر فاسلك فيها من كل زوجين اثنين و اهلك الا من سبق عليه القول منهم و لا تخاطبني في الّذين ظلموا انهم مغرقون؛[3] ما به نوح وحي كرديم كه كشتي را در حضور ما و مطابق فرمان ما بساز و هنگامي كه فرمان ما (براي غرق آنان) فرا رسد و آب از تنور بجوشد (كه اين نشانة فرا رسيدن طوفان است) از هر يك از انواع حيوانات يك جفت در كشتي سوار كن و همچنين خانوادهات را مگر آنها كه قبلاً وعدة هلاكشان داده شده است (اشاره به همسر نوح و فرزند ناخلف اوست) و ديگر دربارة اين ستمگران با من سخن مگوي كه آنها همگي هلاك خواهند شد،
4. «و جعلنا بن مريم و امّه ايةً و اويناهما الي ربوةٍ ذات قرار و معينٍ؛[4] ما فرزند مريم (عيسي) و مادرش (مريم) را نشانة خود قرار داديم و آنها را در سرزمين بلندي كه آرامش و امنيت و آب جاري داشت، جاي داديم». تعبير به «ابن مريم» بجاي عيسي براي توجّه دادن به اين حقيقت است كه او تنها از مادر و بدون دخالت پدري به فرمان پروردگار متولد شد و اين تولّد خود از آيات بزرگ قدرت خدا بود.
ب) آيات سورة نور:
قرآن مجيد براي هدايت و راهنمايي تمام انسانها نازل شده است امّا در سور نور، حدود 10 آيه در مورد زنان ميباشد كه عبارتند از:
1. «الزانية و الزاني فاجلدوا كل واحد منهما مائة جلدةٍ و لا تأخذكم بهما رافةٌ في دين الله ان كنتم تؤمنون بالله و اليوم الاخر وليشهد عذابهما طائفةً من المؤمنين؛[5] زن و مرد زناكار را هر يك صد تازيانه بزنيد و هرگز در دين خدا رأفت (و محبّت كاذب) شما را نگيرد اگر به خدا و روز جزا ايمان داريد و بايد گروهي از مؤمنان مجازات آنها را مشاهده كنند.» اين آيه حكم زنان و مردان آلوده به فحشاء را بيان ميكند و ميفرمايد: گرفتار احساسات نشويد و اجراي حدود الهي در حضور جمعي از مؤمنان باشد تا باعث عبرت ديگران هم بشود.
2. «الزاني لا ينكح الا زانية او مشركةً و الزانيةً لا ينكحها الا زانٍ او مشرك و حرّمَ ذلك عل المؤمنين؛[6] مرد زناكار جز با زن زناكار يا مشرك ازدواج نميكند و زن زناكار را جز مرد زناكار يا مشرك به ازدواج خود در نميآورد، و اين كار بر مؤمنان تحريم شده است؟ اين آيه يك حكم شرعي است. مخصوصاً ميخواهد مسلمانان را از ازدواج با افراد زناكار باز دارد؛ چرا كه بيماريهاي اخلاقي همچون بيماريهاي جسمي غالباً واگيردار است و اين كار يك نوع ننگ و عار براي افراد پاك محسوب ميشود.
3. «والذين يرمون المحصنات ثم لم ياتوا باربعة شهداء فاجلدوهم ثمانين جلدةً و لا تقبلوا لهم شهادة ابداً و اولئك هم الفاسقون؛[7] و كساني كه زنان پاك دامن را متهم ميكنند پس چهار شاهد (براي ادعاي خود) نميآورند؛ آنها را هشتاد تازيانه بزنيد و شهادتشان را هرگز نپذيريد و آنها فاسقند.
4ـ «لولا اذ سمعتموه ظنَّ المؤمنون والمؤمنات بانفسهم خيراً و قالوا هذا افكٌ مبين»[8] چرا هنگامي كه اين تهمت را شنيديد مردان و زنان با ايمان نسبت به خود و كسي كه همچون خود آنها بود گمان خير نبرد؟ چرا نگفتيد اين يك دروغ بزرگ است.» تهمتي نسبت به همسر پيامبر (ص) عايشه زده بودند كه با نزول اين آيه برطرف شد.
5. «انّ الذين يرمون المحصنات الغافلات المؤمنات لُعنوا في الدنيا و الاخره و لهم عذاب عظيم؛[9] كساني كه زنان پاكدامن «و بيخبر از هرگونه آلودگي» و مؤمن را متهم ميسازند در دنيا و آخرت از رحمت الهي به دورند و عذاب بزرگي در انتظارشان است.
6. «الخبيثات للخبيثين و الخبيثون للخبيثات و الطيبات للطيّبين و الطيبون للطيبات اولئك مبرّؤُنَ مما يقولون لهم مغفرةٌ و رزق كريم؛[10] زنان خبيث ناپاك از آن مردان خبيث ناپاكند و مردان ناپاك نيز تعلق به زنان ناپاك دارند، اينان از نسبتهاي ناروائي كه به آنها داده ميشود مبرا هستند و براي آنها آمرزش الهي و روزي پرارزش است.
7. «قل للمؤمنات يغضن من ابصارهن؛[11] به زنان مؤمن بگوئيد (از نامحرم) ديدگان خود را ببندند.»
8. «وانكحوا الايامي منكم و الصالحين من عبادكم و امائكم ان يكونوا فقراء يغنهم الله من فضله والله واسع عليم؛[12] مردان و زنان بيهمسر را همسر دهيد و همچنين غلامان و كنيزان صالح و درستكارتانرا اگر فقير باشند. خداوند آنان را از فضل خود بينياز ميسازد، خداوند واسع و آگاه است.»
9. آيه ي 33 «به جهت طولاني بودن، از آوردن آن خودداري ميكنيم.»
10. «والقواعد من النساء اللّاتي لا يرجون نكاحاً فليس عليهم جناح ان يضعن ثيابهن غير متبرجات بزينةٍ و ان يستغفن خير لهنّ والله سميع عليم؛[13] و زنان از كار افتادهاي كه اميد به ازدواج ندارند گناهي بر آنها نيست كه لباسهاي «روئين» خود را بر زمين بگذارند به شرط اين كه در برابر مردم خود آرائي نكنند و اگر خود را بپوشانند براي آنها بهتر است و خداوند شنوا و داناست.»
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. مکارم شيرازي، تفسير نمونه، ذيل آيات فوق.
2. علامه طباطبايي، تفسير الميزان، ذيل آيات فوق.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - مؤمنون/ 6.
[2] - مؤمنون/ 13.
[3] - مؤمنون/ 27.
[4] - مؤمنون/ 50.
[5] - نور/ 2.
[6] - نور/ 3.
[7] - نور/ 4.
[8] - نور/ 12.
[9] - نور/ 23.
[10] - نور/ 26.
[11] - نور/ 31.
[12] - نور/ 32.
[13] - نور/ 60.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اول: آيات قرآني به چند گروه دسته بندي ميشوند:
1. آياتي كه اختصاص به صنف مخصوص ندارند، مانند: آياتي كه در آن سخن از «ناس» و يا «انسان» است، و يا با لفظ «من» ذكر شده است.
2. آياتي كه سخن از مردم دارد، مانند: آياتي كه در آن ضمير جمع مذكر سالم استعمال شده است، و آياتي كه از لفظ «مردم» استفاده شده است و مانند آن، مثل اينكه ميفرمايد: «يعلمكم ، يعلمهم ... » اين بر اساس فرهنگ محاوره است كه وقتي ميخواهند سخن بگويند، ميگويند: مردم چنين ميگويند، مردم انتظار دارند، مردم در صحنهاند، مردم رأي ميدهند. اين مردم، در مقابل زنان نيستند، بلكه مردم يعني «توده ناس».
پس نبايد از نحوه تعبيري كه در فرهنگ محاوره و ادب رايج است، چنين برداشت كرد كه قرآن فرهنگ مذكرگرايي دارد. بلكه از باب غلبه، خطاب به صورت مذكر بيان ميشود.
3. آياتي كه در آن لفظ مرد و زن به كار رفته است و به صراحت ميگويد:
در اين جهت زن و مرد در كار نيست يا فرقي نميكنند ، نظير آنجا كه ميفرمايد[1]:
1. «من عمل صالحاً من ذكر و انثي و هو مؤمن فلنحيينه حياة طيبه»[2].
2. و نظير آيات سورة توبه: 9/71 ـ سورة احزاب: 33/35 ـ سورة تحريم: 66/5 ـ سورة نساء: 4/34 ـ سورة حجرات: 49/13 ـ سورة مائده: 5/38 و ... .
در اين آيات، زن در كنار مرد به طور مستقيم، مورد خطاب قرار گرفت. مثلاً «يا نساء النبي».
دوم: ذات اقدس اله در قرآن فرمود: من عهده دار تربيت دل و روح انسانها هستم ، و روح و دل انسانها نه مذكر است و نه مؤنث، لذا در قرآن موضوع زن و مرد را نفي ميكند تا جايي براي بيان تساوي يا تفاوت بين اين دو باقي نماند، لذا اگر در سراسر قرآن كريم و هم چنين در سراسر سخنان عترت طاهره ـ عليهم السلام ـ جستجو شود موردي به چشم نميخورد كه قران كمالي از كمالات معنوي را مشروط به مرد بودن بداند يا ممنوع به زن بودن بشمارد ... در تمام سفرهاي چهارگانه هم زن سالك اين راه است و هم مرد و اگر تفاوتي هست در كارهاي اجرايي است و كارهاي اجرايي يك وظيفه است نه يك كمال. البته در بحث هاي فقهي كه عهده دار تقسيم كار است و مسائل اجرايي را شرح ميدهد و آنها مربوط به كارهاي اجرايي است. اما در بحثهاي تفسيري، كلامي، فلسفي، و عرفاني هيچ بحث از مرد بودن و يا زن بودن نيست. بلكه مربوط به انسانيت انسان ميباشد[3].
سوم: در فرهنگ اسلام زن «عورت» است. عورت يعني، چيزي كه آشكار كردن آن ناپسند و زشت است. از اين جهت هر كجا بنا است پوشش و عفت زن حفظ گردد و به ابهت زن ارج نهاده شود، قرآن كريم به صورت غير مستقيم زن را مورد خطاب قرار ميدهد. اين يك نكته روان شناسانه و همه پسند است كه ارتباطات رفتاري و غير مستقيم بسيار مؤثرتر از ارتباطات گفتاري و مستقيم است و هيچ وقت تنش و مقاومت منفي را به دنبال ندارد.
چهارم: در نهج البلاغه، پوشش، ارتباط غير مستقيم و حفظ عفت كلام در ارتباط با زنان، به عنوان حقوق زنان مطرح شده است. پوشش به عنوان حق مسلم زنان شناخته شده است و كشف حجاب به عنوان ظلم بزرگ بر زنان.
پنجم: از اين که گفته شد: تمام روي سخن خداوند با مردان است صحيح نيست و حال آنكه در قرآن مجيد سورهاي مستقل به نام «سورء مريم» به عنوان زن نمونه آمد. سورهاي ديگر به نام «سورة كوثر» همچنين سورهاي ديگر به نام «سورة نساء» يعني زنان، در قرآن مجيد آمده و در 176 آيه، مو به مو حقوق فردي و اجتماعي زنان را بر شمرده است.
بنابراين، ضرورت دارد پرسشگر محترم در منابع و مباني ديني مانند قرآن كريم و روايات، مطالعه بيشتري داشته باشد و اگر اين زحمت را به جان بخرد، روشن خواهد شد، نه تنها در اين زمينه ضعفي وجود ندارد بلكه اسلام عزيز در ارج نهادن مقام و حقوق زن سنگ تمام گذاشته است. فاطمه زهرا ـ عليها سلام ـ در روايات به «ليلة القدر»[4] معرفي گشته است و از كيماي وجود حضرت زهرا ـ عليها سلام ـ فضه زن نمونه معرفي گشته است، تا جايي كه بخشي از سورة انسان[5] به مقام فاطمه زهرا ـ عليها سلام ـ و كنيزش فضه اشاره دارد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. فرهنگ برهنگي و برهنگي فرهنگي، دكتر غلامعلي حداد عادل.
2. مسئله حجاب، شهيد مطهري.
3. تفسير نور، ج 2، استاد قرائتي.
4. تفسير نمونه، ج 2، ص 113 و ص 115ـ ج 11، ص 276.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . عبدالله، جوادي آملي، زن در آئينة جلال و جمال، انتشارات نشر فرهنگي رجاء، چاپ دوم، 1373، ص87.
[2] . نحل/ 97.
[3] . عبدالله، جوادي آملي، همان.
[4] . تفسير كوفي، تفسير روايي است در يك جلد.
[5] . انسان/ 76 و78 و 79.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در ابتدا ضروري به نظر ميرسد که براي روشن شدن پاسخ نكاتي را بيان کنيم:
1. تفاوتهاي زن و مرد: 1. از لحاظ جسمي، مرد نوعاً درشت اندام و قوي و زن كوچك اندامتر و ظريفتر است؛ 2. از لحاظ رواني، ميل مرد به ورزش و شكار و كارهاي پرحركت، همچنين احساسات مرد مبارزانه و جنگي، و احساسات زن صلح جويانه و بزمي است.[1]
2. مشتركات زن و مرد در مقامات معنوي: ملاك ارزش، به روح انسان است و روح نه مرد است و نه زن، اين روح الهي هم در مرد وجود دارد و هم در زن «نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي»[2] هر دو داراي فطرت الهي[3] و امانتدار الهي[4] ميباشند. هردو زيباترين موجود خداوندي[5] و با تلاش به سوي خدا در حرکتند[6] هم زن و هم مرد ميتوانند عاشق خدا باشند.[7]
3. مسايل اجرايي در اسلام كارهاي اجرايي كه حوصله و توان زيادي لازم دارد، و لازمهاش سر و كار داشتن با افراد مختلف است، شرطش اين است كه مرد عهدهدار آن باشد، مثلاً زن ميتوان مجتهد باشد و به بالاترين درجة اجتهاد برسد ولي مرجع تقليد عموم نميتواند باشد، ميتواند در علم قضا به عاليترين مرحله برسد ولي قاضي كه با مردم و پرونده و اعدام و... سر و كار داشته باشد نميتواند باشد. شرط قضاوت اين است كه مرد باشد.[8] زن ميتواند عادله باشد ولي نميتواند امام جماعت باشد. براي مردها با الاتفاق و براي زنها بنابر احتياط[9] اضافه كنيم كه هيچ يك از امور گذشته مانع كمالاتي معنوي زن نميشود، بلكه زن ميتواند به مقامي برتر از انبياء برسد، چنانكه زهرا ـ سلام الله عليها ـ چنين بود.[10]
با توجه به نكات پيش گفته، جواب را در دو بخش: قضاوت زن و مرجعيت زن بيان ميداريم.
بخش اول:
قضاوت زن در قرآن آيهاي كه صريحاً دلالت كند بر اين مطلب كه، زن نميتواند قاضي باشد، و يا شرط قضاوت ذكوريت (و مردن بودن) است؛ به طور مستقيم نيافتيم.[11]
(مراد، فهم انسانهاي غيرمعصوم است و الا معصومين كه با رموز قرآن آشنايي دارند همه علوم را از قرآن ميفهمند)
مدرك اصلي در اينكه زن نميتواند قاضي باشد و در قضاوت ذكوريت شرط است؛ روايات پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ و ائمه اطهار ـ عليهم السّلام ـ ميباشد، ائمه بعنوان مفسران واقعي قرآن، و يكي از دو امانت گرانبهاي پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ در بين امت زبان گوياي قرآن ميباشند، در واقع كلام آنها حكم قرآن را دارد، منتهي به صورت غيرمستقيم به برخي روايات معصومين اشاره ميشود:
1. پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود: «لايفلح قوم وليّهم امراة؛[12] مردمي كه زن بر آنها ولايت و حكومت كند رستگار نخواهد شد.»
2. امام باقر ـ عليه السّلام ـ فرمود: «لا تتولي المرأة القضأ؛ زن نبايد متولي قضا و قاضي باشد.»[13]
3. در روايت ديگر ميخوانيم كه خداوند هنگام خروج حواء از بهشت سخناني فرمود: از جمله خطاب كرد «ولم اجعل منكنّ حاكماً و لا ابعث منكن بنياً؛[14] از شما زنها در دنيا حاكم (و قاضي) قرار ندادم و همچنين پيغمبري از بين زنان مبعوث نخواهد شد.»
4. امام صادق ـ عليه السّلام ـ از پيامبر اسلام نقل نموده كه حضرت به علي ـ عليه السّلام ـ فرمود: «يا علي ليس علي المرأة جمعة و لا جماعة... و لاتولي القضاء؛[15] علي جان! بر زنها شركت در نماز جمعه و جماعت لازم نيست، و همچنين عهدهدار قضا (و قضاوت) نميتوانند باشند.»
ج: فهم عرفي: رواياتي چون مقبولة عمربن حنظله[16] و حسنة ابي خديجه که دستور داده در امر قضاوت و تقليد به مرد رجوع كنيد: «انظروا الي رجل»[17] فهم عرفي از آنها اين است كه به زن نميتوان به عنوان قاضي رجوع كرد. چون ارادة شارع بر اين است كه زنها در حد امكان از نامحرم بدور باشند، و با آنها مواجه نشوند، لذا راضي نشده كه امام جماعت مردان باشد... پس نميتواند قاضي باشند.[18] خلاصه وقتي شارع رضايت به امام جماعت بودن زنان نداده است. چگونه راضي ميشود زن مرجع تقليد و يا قاضي باشد، و مكرراً مورد سؤال نامحرمان و در معرض ديد آنها قرار گيرد، اين مسئله است كه در اذهان مردم ريشه دارد (ارتكاز قطعي عند المشرعه) و باعث يقين انسان ميشود.[19]
د: اجماع: مدرك ديگر براي اينكه زن نميتواند قاضي باشد و اتفاق علماء و مراجع در طول اعصار است كه زن نميتواند بر منصب قضاوت قرار بگيرد.[20]
هـ: اصل عدم: دليل ديگر اين است كه روايات نصب فقهاء در زمان غيبت بعنوان مرجع و قاضي، اختصاص به مردان دارد، چون در بعضي از آنها تصريح شده به اين امر مانند «اجعلوا بينكم رجلاً قد عرف حلالنا و حرامنا»[21] اگر شك كنيم كه اين روايات شامل زنها هم ميشود يا نميشود؟ اصل عدم اذن و اجازة شارع است، و اين اصل خود دليل ديگري بر مسئله است.[22]
بخش دوم مرجعيت زن: اصل اجتهاد زن، و اينكه زني در فقه صاحب نظر باشد و به نظر خويش عمل كند، جاي هيچ اشكالي نيست، چون هم اطلاقاتي قرآن كه دربارة علم، و تشويق به آن و فراگيري آن، مانند: «قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ»[23] و مانند: «يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ»[24] شامل زنها ميشود و هم آياتي؛ مانند: «فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ؛[25] چرا از هر گروهي از آنان، طايفهاي كوچ نميكند تا در دين (و معارف و احكام اسلام) آگاهي يابند» كه در خصوص اجتهاد است شامل زنان ميشود.
و اما مسئله ي مرجعيت، تمام ادلهاي كه ذكوريت (و مرد بودن) را در قاضي شرط ميدانند، در مرجعيت هم لازم ميداند، چون كار اجرايي ميباشد، و نياز دارد كه با نامحرمان روبرو شود، لذا هم دلالت التزامي بعضي از آيات در اينجا راه مييابد و هم رواياتي كه در باب قضاوت بيان شد، كه ذکوريت شرط است، و هم فهم عرفي و ارتكاز متشرعه، بر اين است كه زن در كارهاي كه لازمهاش سر و كار داشتن با نامحرم است مانند مرجعيت و قضاوت... وارد نشوند؟[26]
نتيجه اين شد كه آية صريح در قرآن بر اينكه زن نميتواند قاضي و يا مرجع باشد، و يا در اين دو، ذكوريت (مرد بودن) شرط است نداريم، بلي از بعضي اطلاقات و كليات و دلالتهاي التزامي ميتوان استفاده كرد كه كارهاي اجرايي كه توان روحي و جسمي بالايي ميطلبد، و لازمهاش مواجه شدن با نامحرمان است، قرآن توصيه نمود، كه زنان از آن موارد اجتناب كنند، دليل اصلي بر مسئله مورد سؤال رواياتي است كه ميگويد: زن نميتواند قاضي باشد، و همچنين فهم عرفي است از ادلهاي كه ميگويد قاضي و مرجع مرد باشد، و سومي ارتكاز متشرعه (و آنچه كه در ذهن مسلمين ريشه دارد) اين است كه زن قاضي و مرجع تقليد نميتواند باشد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تفسير نمونه، آيت الله مكارم شيرازي، ج15، ص446ـ447.
2. ترجمة تحرير الوسيله، امام خميني، ج4، ص83ـ84.
3. بررسيهاي اسلامي، علامه سيدمحمدحسين طباطبايي بكوشش سيدهادي خسروشاهي، ص93ـ139.
4. زن يا نيمي از پيكر اجتماع، استاد محمدتقي مصباح (قم، انتشارات آزادي) تمام كتاب.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مطهري، مرتضي، نظام حقوق زن در اسلام، قم، انتشارات صدرا، چاپ هشتم، 1355، ص172ـ182.
[2] . حجر/ 29.
[3] . روم/ 30.
[4] . احزاب/ 72.
[5] . مؤمنون/ 14.
[6] . اشتفاق/ 6.
[7] . بقره/ 169.
[8] . موسوي خميني، سيد روح الله، ترجمة تحرير الوسيله، ترجمه: علي اسلامي، قم، دفتر انتشارات اسلامي، ج4، ص84.
[9] . همان، ج1، ص6، مسأله 5.
[10] . از بعضي بزرگان هم نظر خواهي شد، فرمودند آية صريح نداريم.
[11] . اميني، فاطمه زهرا ـ سلام الله عليها ـ ، انتشارات استقلال، ص146.
[12] . سنن بيهقي، ج10، ص116 به نقل از نجفي، محمدحسن، جواهر الكلام، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ سوم، 1362، ج40، ص14.
[13] . مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، دارالكتب السلاميه، ج103، ص254 و جواهر، پيشين، ج40، ص14.
[14] . همان.
[15] . حرعاملي، وسايل الشيعه، بيروت، داراحياء التراث العربي، ج18، ص6، باب 2 روايت 1.
[16] . همان، ص4، روايت 3.
[17] . همان، باب 1، صفات قاضي.
[18] . تبريزي، ميرزا جواد، اسس القضاء و الشهادة، قم، مؤسسه امام صادق (ع)، چاپ اول، 1415 هـ ق، ص15.
[19] . خوئي، التنقيح في شرح عروة الوثقي، قم، مؤسسة آلالبيت، چاپ دوم، ج1، ص226.
[20] . جواهر الكلام، پيشين، ج40، ص14.
[21] . حر عاملي، وسائل الشيعه، پيشين، ج18، ص200.
[22] . جواهر الكلام، پيشين، ج11، ص14.
[23] . زمر/ 9.
[24] . مجادله/ 11.
[25] . توبه/ 122.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
از نظر عقلا عالم و تمام اديان به ويژه دين مبين اسلام يكي از والاترين و مهمترين ازدواج، به هم رسيدن دو جنس مخالف و به وجود آمدن نسل و فرزند است، اين هدف اختصاص به انسان ندارد، بلكه در مورد همه جانداران صدق ميكند، منتهي فرقشان اين است كه عقلا با عقل و شعور ازدواج مي کنند و غير عقلا طبق غريزهي فطري و دروني.
با بررسيهاي به عمل آمده از آيات و روايات دربارة تكثر و تقليل نسل نتايج ذيل به دست آمده است؛
1. دليل قرآني
قرآن کريم به صراحت درباره تكثير نسل سخن نگفته، ولي بعضي از آيات به ازدواج اشاره كردهاند كه لازمهاش ايجاد نسل و فرزند است. مثلا آية و «أنكحوا الأيامي منكم؛[1] يعني مردان بيزن و زنان بيشوهر را به نكاح يكديگر درآوريد.» گر چه با صراحت بيان نكرده كه ثمرة اين ازدواج بچه دار شدن است، اما در اين معنا ظهور دارد و لازمه ازدواج بچه دار شدن و پيدا كردن نسل است.[2] و در جاي ديگر خطاب مستقيم به مردها دارد كه: «فانكحوا ما طاب لكم من النساء؛[3] با زنان پاك ازدواج كنيد» كه بازهم لازمه اين ازدواج بچه دار شدن و ايجاد نسل است، در قرآن کريم الفاظي از قبيل اولاد، ذريه، ولد، غلام و... فراوان يافت ميشود، ولي هيچ كدام از اين آيات به طور مستقيم به زيادي نسل يا محدود كردن ان اشاره اي ندارد.
2. دليل روايي
از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ احاديثي نقل شده که يكي از معروفترين آنها حديث: «تناكحوا تناسلوا تكثروا، فإني اباهي بكم الامم يوم القيامة و لو بالسقط»؛[4] يعني (اي مردان و زنان) با همديگر ازدواج كنيد و داراي نسل گرديد و زياد شويد، به راستي كه من مباهات ميكنم به واسطة شما در مقابل امتهاي ديگر در روز قيامت، ولو با بچه سقط شده.
پيامبر اسلام (ص) به صراحت به تكثر نسل دستور ميدهد، اما در مقابل رواياتي وارد شده كه به صراحت به کاهش نسل سفارش دارند، از جمله حديثي معروف از امير المؤمنين علي ـ عليه السّلام ـ که مي فرمايد: «قلة العيال أحد اليسارين؛[5] كمي جيره خوار يكي از دو دست است» اين حديث كنايه از اين است كه فرزند و عيال و خرج خور كم يكي از اسباب آسايش زندگي انسان است.
در ظاهر ميان روايت پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ ، روايت امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ تعارض ديده ميشود، چون حديث اول به كثرت نسل تشويق و دومي بر قلت نسل دارد، در حالي كه اين گونه نيست و ميشود بين اين دو حديث جمع عرفي كرد و در جمع بين آنها لازم است به دو نكته توجه شود:
1. حديث پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مربوط به زماني است كه تعداد مسلمانها در جهان اندك بودند و در اقليت به سر ميبردند، لذا براي تقويت مسلمانها و نهضت اسلامي پيامبر، آن حضرت تشويق به تكثر نسل فرمودند، اما كلام حضرت امام علي ـ عليه السّلام ـ ميتواند به عنوان يك دستور العمل ارشادي براي همة انسانهاي جهان باشد. چه مسلمان باشند چه غيرمسلمان.
2. لازم به ذكر است كه شرايط زمان و مكان و محيط بر تكثر و قلت نسل دخالت دارند، اگر اين شرايط مستعد و آماده باشند، بي ترديد زيادي نسل مطلوب خواهد بود، اما اگر اين شرايط مهيا نباشد، برعكس قلت نسل مطلوب است، مثلا اگر در يك زماني تربيت بچه و تعذيه و مراعات بهداشت آن آسان باشد، آن وقت فرزند زياد نه تنها ايرادي ندارد، بلكه مورد پسند هم ميباشد، اما اگر تربيت و تغذيه و رعايت بهداشت مشكل و دشوار باشند، مثل زماني كه ما در آن زندگي ميكنيم در اين صورت بايد به تعداد کم آن بسنده شود، زيرا در محيط آلوده و ناپاك فرزندان آلوده ميشوند، چون انسان موجودي اجتماعي است و نميتواند گوشه عزلت گزيند و دور از اجتماع زندگي كند، پس ناچار است كه با ديگران در ارتباط باشد. در اين زمان ضرورت ايجاب ميكند كه به قلت نسل بيانديشيم.
بنابر اين درباره تكثر و قلت نسل، آيهي از قرآن بدان تصريح نكرده، اما روايتهايي دربارهي زيادي و كمي نسل وجود دارد، لازمهي جمع بين آنها اين است كه شرايط زمان و مكان را بايد در نظر گرفت، چون بعضي وقتها زمينه براي تكثر مناسب است و بعضي وقتها براي قلت مناسب است.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . نور/ 32.
[2] . براي مطالعهي بيشتر ر.ک: 1. طبرسي، فضل بن حسن، تفسير مجمع البيان، بيروت، مؤسسه اعلمي، چاپ اول، سال 1415، ج7، ص 243؛ طباطبايي، سيد محمد حسين، تفسير الميزان، قم، انتشارات اسماعيليان، چاپ چهارم، ج6، ص324؛ مکارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دار الكتب الاسلاميه، چاپ بيست و دوم، ج14، ص457 و 463.
[3] . نساء/ 3.
[4] . نمازي، حسن بن علي، مستدرك سفينه البحار، قم، جامعه مدرسين، سال 1419، ج4، ص340.
[5] . نهج البلاغه، فيض الاسلام، كلمه قصار 135.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در پاسخ به چند نكته توجه فرماييد:
1. علم خداوند متعال به اموري مانند: آنچه در رحم ها هست و... با علم انسان به برخي امور، منافاتي ندارد؛ چون علم خداوند متعال ذاتي و استقلالي است و غير او، يعني انسان هاي ديگر، علمشان به امور به طور مستقل نيست و هرچه دارند از ناحيه خداوند متعال و با الطاف و عنايت او است، به تعبيري ديگر، علم ديگران در عرض علم خدا نيست، بلكه در طول او و به تعليم او و به مقداري است كه او مصلحت بداند، حالا چه تعليم علوم از راه اسباب و وسايل طبيعي مثل هواشناسي، علم پزشكان به آن چه كه در ارحام است و... و يا از طريق غير اسباب طبيعي، مثل علم پيامبران و امامان ـ عليهم السلام ـ باشد، چون براساس روايت اسلامي، پيشوايان معصوم ـ عليهم السلام ـ از برخي جزئيات فرزند داخل رحم و حتي از فرزندي كه بايد صدها سال بعد متولد شود و يا از زمان و مكان موت خود و ديگران خبر داده اند.[1]
2. منظور از آيه 34، سوره لقمان كه خداوند متعال مي فرمايد: «إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الْأَرْحامِ وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ؛ آگاهي از زمان قيامت مخصوص خداست و اوست كه باران را نازل مي كند و آن چه را كه در رحم ها (محل مادران) است مي داند، و هيچ كس نمي داند فردا چه به دست مي آيد، و هيچ كس نمي داند در چه سرزميني مي ميرد خداوند عالم و آگاه است.»
ممكن است مقصود از عدم آگاهي مردم از آن چه كه در ارحام است، تمام خصوصيات به طور تفصيل باشد و در صورتي كه خداوند نخواهد علم آن را به كسي عطا كند، كسي از آن خبر ندارد و اگر خداوند علم به ارحام را به كسي اعطا كند، به آن خبردار مي شوند و برخي روايات اسلامي نيز دلالت ميكند كه غير خدا به آن چه در ارحام هست به طور تفصيل و به طور تحقيقي خبر ندارد. مثلاً از شقاوت يا سعادت و سرنوشت او ساير جزئيات خبر ندارند و اگر خداوند علم آن را به كسي مثل امامان معصوم ـ عليه السلام ـ عطا كند خبردار مي شوند و گرنه علم به ارحام به طور تفصيل مخصوص خداوند متعال است.[2]
پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ مي فرمايد: «معناي آيه 34، لقمان اين است كه خداوند متعال به اول و آخر تمام اشياء و هستي علم دارد و او مي تواند براساس مصلحت، اجل ها را به تأخير يا جلو بيندازد و او كسي كه باب علم را براي ديگران مي گشايد چون او عالم به غيب است و او به هر چيزي آگاه است.»[3]
پس، در مرحله اول و در ابتداي امر، علم به ارحام را مخصوص خداوند متعال مي داند. وقتي اراده و مشيت خداوند حكيم به كسي يا چيزي تعلق گرفت و از علم خود به او عطا كرد، او نيز مي تواند به «ما في الارحام» به نسبت لطف خداوند، علم پيدا كند.[4] كه البته در اين صورت نيز ممكن است علم به بسياري از جزئيات براي غير معصوم ـ عليهم السلام ـ ممكن نباشد.[5]
3. روح آدمي توسط خداوند متعال ايجاد مي شود، ازدواج و آميزش، مقدمه اي براي تركيب نطفه زن و مرد است، رحم زن مكاني است كه خداوند براي پرورش جنين قرار داده است اگر با پيشرفت علم ژنتيك، بشر بتواند، مكاني مصنوعي همانند: رحم زن، بسازد كه تمام ويژگي هاي رحم را داشته باشد و بتواند اسپرم مرد و اوول زن را در هم تركيب نمايد و نطفه مرد و زن را پرورش دهد، پس از پرورش جنين و تكامل جسماني آن، خداوند روح را در آن جنين ايجاد مي كند.[6]
پس در اين صورت نيز مانند جنين در رحم، روح جنين از سوي خداوند است و بشر هيچ گاه نمي تواند روح را بسازد، تنها كار بشر اين است كه زمينه را براي تركيب اسپرم و اوول و رشد آن دو و آماده شدن جنين براي دريافت روح انساني، فراهم كند.[7]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. رشيدالدين ميبدي، كشف الاسرار، تهران، اميركبير، چاپ چهارم، 1361 ش، ج 5، ص 178.
2. جارالله زمخشري، الكشاف، قم، نشر الحوزه، بي تا، ج 2، ص 515.
3. ناصر مكارم شيرازي و ديگران، نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ چهارم، 1367 هـ ش، ج 2، ص 316؛ ج 25، ص 320 و 339.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ر.ك: طباطبايي، سيد محمد حسين، تفسير الميزان في تفسير القرآن، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ سوم، 1397 هـ ق، ج 16، ص 251-253.
[2] . ر.ك: جمعه العروسي الحويزي، نورالثقلين، قم، مؤسسة اسماعيليان، چاپ چهارم، 1412 هـ ق، ج 4، ص 220.
[3] . ر.ك: ابي جعفر محمد بن الحسن الطوسي، التبيان في تفسير القرآن، قم، مكتب الاعلام الاسلامي، چاپ اول، 1409، ج 4، ص 155.
[4] . ر.ك: طباطبايي، سيد محمد حسين، تفسير الميزان في تفسير القرآن، همان.
[5] . ر.ك: بانو امين اصفهاني، مخزن العرفان، تهران، نشر نهضت زنان مسلمان، 1361 ش، ج 8، ص 153- 158؛ مكارم شيرازي، ناصر و ديگران، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ چهارم، 1367 ش، ج 17، ص 97-100؛ ج 25، ص 142-153.
[6] . مؤمنون/ 15.
[7] . ر.ك: محمد الطاهر ابن عاشور، التحرير، بيروت، مطبعة عيسي البابي الحلبي، الطبعة الاولي، 1384 هـ ق، ج 27، ص 145؛ فخرالدين رازي، التفسير الكبير، مصر، المطبعة البهيه، بي تا، ج 28، ص 15.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
چون احاديثي داريم مبني بر اينكه روح قبل از بدن و در عالم ذر آفريده شده است و نيز احاديثي داريم كه ارواح معصومين ـ عليهم السلام ـ قبل از خلقت آدم خلق شده اند بنابراين، اين احتمال مطرح مي شود كه روح ما قبل از آن كه در اين بدنها قرار گيرد و روح معصومين ـ عليهم السلام ـ قبل از آن كه در بدنهاي شريفشان قرار گيرد در بدنهاي ديگري بوده است در پاسخ ابتدا بررسي مي كنيم كه آيا چنين احاديثي داريم يا نه و اگر داريم چه مفهوم و معنايي دارند؟
احاديثي داريم كه مي گويد: روح 2 هزار سال قبل از بدن آفريده شده است. در اين باره حضرت علي ـ عليه السلام ـ مي فرمايند: «همانا خداوند ارواح را قبل از اجساد به دو هزار سال آفريد.»[1] اما در احاديث اشاره يا تصريح نشده است كه ارواح در عالم ذر آفريده شده اند. دربارة خلق ارواح ائمه ـ عليهم السلام ـ نيز آمده است كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمودند: «همانا اول چيزي كه خداوند عزوجل آفريد ارواح ما بوده است پس ما را به توحيد و ستايش او گويا كرد. سپس ملائكه را آفريد.»[2] در حديث ديگري امام باقر ـ عليه السلام ـ مي فرمايند: «اول چيزي كه خداوند آفريد محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ بود و ما را از نور عظمتش با او آفريد.»[3] پس ديديم كه ما دو دسته حديث داريم كه ظاهر آنها اين است كه روح قبل از بدن آفريده شده است. اما آيا واقعاً روح قبل از بدن آفريده مي شود يا در بدن به وجود مي آيد؟ در اين باره دو قول وجود دارد. عده اي ظاهر اين روايات را گرفته و مي گويند روح قبل از بدن به وجود آمده است و بعد كه بدن شكل گرفت در آن قرار مي گيرد. از نظر اين دسته از علماء روح يا بدون هيچگونه بدني مي باشد و تنها و مستقل است يا آن كه در يك بدن مثالي قرار مي گيرد[4] يعني بدني كه خواص ماده را دارد مثل اندازه و شكل ولي ماده نيست بخلاف اين بدن دنيايي كه مادي است كه هم ماده است و هم آثار و خواص ماده را دارد.
اما عده بسياري از علماء مي گويند روح در بدن حادث مي شود.[5] اين دسته مواجه مي شوند با احاديثي كه ظاهرش آن است كه روح قبل از بدن آفريده نشده است لذا درصدد بيان معنايي ديگر براي احاديث مي باشند.
شيخ مفيد (ره) در اين باره مي گويد: معناي اين احاديث آن است كه خداوند در علم خود روح را قبل از آن كه اجساد را بيافريند تقدير كرد و بعد اجساد را آفريد و سپس براي آنها روح آفريد. بنابراين خلق ارواح قبل از اجساد، خلق تقدير در علم است نه خلق خود ارواح.»[6] پس خداوند در علمش ابتدا روح را مقدر كرد سپس بدن را، نه اينكه در عالم آفرينش ابتدا روح باشد بعد بدن.
عده اي از فلاسفه مي گويند: درست است كه روح بعد از بدن و در بدن به وجود مي آيد ولي از آنجا كه مجرد است وقتي به وجود آمد خود را محيط بر بدن مادي مي بيند، به گونه اي كه خود را قبل و بعد از بدن مي يابد. لذا صحيح است كه گفته شود روح قبل از بدن موجود است.[7]
درباره رواياتي كه ظاهرش آن است كه روح ائمه ـ عليهم السلام ـ قبل از بدن آنها بوده است و آنها اولين موجوداتند با اين كه در ظاهر و عالم خارج پس از همه پيامبران و اوصياء آنها ـ عليهم السلام ـ آفريده شده اند اين علما چنين گفته اند:
1. از آنجا كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و اهل بيت ـ عليهم السلام ـ غايت و هدف آفرينش بوده اند «اگر تو نبودي افلاك را نمي آفريدم.»[8] بنابراين آنها اولين موجود مي باشند. چرا كه هر كس كه مي خواهد كاري انجام دهد، هدفي دارد اين هدف سبب مي شود او تصميم به كار گيرد هر چند در خارج، هدف در پايان كار ظاهر مي شود. پس هر چند پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و اهل بيت او بعد از همه پيامبران و اوصياء آمده اند اما چون هدف از خلقت، آنها بوده اند، اول آنها در علم الهي قرار داشته اند بعد ساير موجودات.[9]
2. شيخ مفيد (ره) مي گويد: نمي توان پذيرفت كه واقعا ارواح ائمه ـ عليهم السلام ـ در زمان حضرت آدم ـ عليه السلام ـ بوده اند لكن خداوند اشباحي همانند صورت بشري آنها ايجاد كرد تا بيانگر نحوة وجود آنها در آينده باشد و از اين طريق مي خواست عظمت مقام آنها را به آدم نشان دهد.[10]
نظرات ديگري نيز هست كه به علت پيچيدگي مطالب آنها از ذكر شان خودداري مي شود.
بنابراين با بررسي اي كه كرديم معلوم شد اين احتمال كه روح قبل از تعلق به اين بدن به بدن ديگري شبيه آن تعلق گرفته باشد منتفي است چرا كه گفتيم بسياري از علماء مي گويند روح در بدن به وجود مي آيد نه قبل از آن، طبق اين نظريه قبل از اين بدن دنيايي، روحي نبوده است كه سوال پيش آيد كه آيا به بدن ديگري تعلق داشته يا نه، اما عده اي كه ظاهر روايات را قبول كرده اند و قايل شده اند روح قبل از بدن موجود بوده است، آنها مي گويند روح قبل از اين بدن دنيايي ما به بدن ديگري شبيه به اين بدن تعلق نداشته بلكه يا روح تنها و مستقل بوده است يا به بدن مثالي يعني بدني غير مادي تعلق داشته است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
ـ علامه طباطبايي، تفسير الميزان، ترجمه ناصر مكارم شيرازي، ج 1، ص 273 تا 279.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، بيروت، چاپ دوم، ج58، ص138.
[2] . همان، ج54، ص58.
[3] . همان، ج54، ص169.
[4] . همان، ج58، ص144.
[5] . شيرازي، محمد بن ابراهيم (ملا صدرا)، الشواهد الربوبيه، مركز نشر دانشگاهي، ص221.
[6] . بحارالانوار، همان، ج5، ص266.
[7] . همان، ج58، ص87.
[8] . مازندراني، موسي صالح، شرح اصول الكافي، ج12، ص129.
[9] . ر.ك: سبزواري، ملا هادي، شرح الاسماء الحسني، مكتبه بصيرتي، ج1، ص202.
[10] . بحارالانوار، همان، ج5، ص262.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در پاسخ توجه به چند نکته ضروري است:
1. هدف فاعل يا هدف فعل: يكي از مسائل اساسي كه هميشه براي بشر مطرح بوده و هر انسان عاقل و متفكر پيوسته در انديشه پاسخ به آن است، هدف زندگي است، يعني انسان براي چه آفريده شده، براي چه زندگي ميكند.
سوال «هدف از خلقت چيست» يك وقت به اين معناست كه هدف خالق از خلقت چيست، يعني خالق چه انگيزهاي دارد و چه چيز عامل و باعث و محرّك او براي خلقت است، اين چيزي است كه خلقت نميتواند باين معنا هدف داشته باشد، اين مستلزم نقص و كمبود فاعل (خداوند) است. يعني اين گونه هدفداري تنها در فاعلهاي بالقوه و در مخلوقات صادق است، و در خالق هستي، يعني خداوند، مورد و مصداق ندارد؛ چون اينگونه هدف داشتنها برميگردد به استكمال يعني فاعل با كار خود ميخواهد به چيزي و كمالي كه ندارد برسد.
ولي يك وقت هدف فعل مطرح است، زيرا هر كاري را كه در نظر بگيريم اين كار بسوي هدف و كمالي است و براي آن كمال آفريده شده تا به آن برسد،[1] مانند گياهي كه از زمين ميرويد و شروع به رشد و فعاليت ميكند، و به سوي كمال پيش ميرود. اين غايت فعلي است. آنچه در اين پاسخ پيگيري ميشود همين معناي دوّم است:
من نكردم خلق تا سودي كنم
ليك تا بر بندگان جودي كنم
2. غايت در خلقت انسان به اينكه ماهيت انسان چيست برميگردد؟ و در انسانها چه استعدادهايي نهفته است، و براي انسان چه كمالاتي امكان دارد؟ هر کمالاتي که در امکان انسان باشد بايد بحث شود، انسان براي آن کمالات آفريده شده است. بشر به اين مقدار ميفهمد كه انسان براي رسيدن به کمال آفريده شده است، اما کمال انسان در چيست؟ برخي كمال انسان را در برخورداري هرچه بيشتر از لذائذ مادّي مي دانند، و اصالت هاي اجتماعي کمال انسان را در برخورداري دسته جمعي از مواهب طبيعي، اما گروهي كمال انسان را در ترقيات معنوي و روحاني كه از راه رياضتها و مبارزه با لذائذ مادّي حاصل ميشود مي بينند، و عدهاي هم کمال را در ترقي عقلاني كه از راه علم و فلسفه حاصل ميشود مي دانند.[2]
حال بايد براي رسيدن به پاسخ مطلوب سراغ عقل، اين حجت باطني و دروني خدا و قرآن اين كتاب الهي، و تأمينكنندة سعادت بشري رفت.
الف: هدف آفرينش از ديدگاه عقل
از نظر عقلي آفرينش نوعي احسان و فيض از جانب خداوند نسبت به موجودات ممكن است؛ يعني آنچه امكان خلق شدن دارد، خداوند از خلق كردن آن بخل نميورزد و دريغ نميكند، چنين آفرينشي «حُسن ذاتي دارد» و قيام به چنين فعلي كه ذاتاً پسنديده است، جز آن كه خود فعل زيبا باشد، به چيز ديگري نياز ندارد، زيرا نشانه جود و فضل اوست. خداوند متعال همان طور كه واجب بالذات است، واجب من جميع الجهات است، و لذا محال است كه موجودي قابليت وجود پيدا كند و از ناحية او افاضه وجود نشود و امساك گردد.[3] از نظر عقلي هر موجودي كه امكان خلق شدن دارد، با زبان حال درخواست وجود و كمال ميكنند، آفرينش جهان در واقع پاسخ به اين امكان و درخواستهاي طبيعي و ذاتي اشياء است.
خداوند وسايل كمال هر موجودي را در اختيار او ميگذارد و ارادة حكيمانه او بر اين قرار گرفته كه موجود تا موجودات به صورت طبيعي و جبري به سوي كمال خويش حركت كند، در حالي كه ارادة حكيمانه او در برخي موجودات چون انسان بر اين تعلق گرفته كه از طريق اختيار و آزادي، كمالاتي را كسب نمايد.
از نظرگاه عقل اساساً اصل آفرينش يك گام تكاملي عظيم است، زيرا چيزي را از عدم به وجود آوردن، و نيستي را هستي دادن، و صفر را به مرحلة عدد رساندن است، تمام برنامههاي ديني و الهي بعد از گام اول در ادامه و راستاي همين مسير، و پي نمودن راه تكامل ميباشد.[4]
ب: هدف آفرينش در قرآن: قرآن با بينشي عميق، سرنوشت نهايي و هدف از آفرينش انسان و حتّي جهان را مورد بررسي و كنكاش قرار داده و مقصد و مقصود مشخصي را براي آفرينش بيان نموده است. چرا كه آفرينش اين جهان بزرگ و خلقت موجود عظيمي به نام انسان، نميتواند بدون هدف و باطل باشد. قرآن كريم ميفرمايد: «أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ؛ آيا ميپنداريد كه شما را بيهوده آفريدهايم و به سوي ما باز نميگرديد؟»[5]
يا در جاي ديگر در ارتباط با كل نظام هستي ميفرمايد: «يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً.» حال اين سؤال رخ مينمايد كه اين هدف از نظرگاه قرآن كريم چيست؟ قرآن كريم براي آفرينش انسان اهدافي را بيان نموده است كه برخي از آنها اصلي، برخي تبعي و ابزاري، و برخي به منزلة نتيجه ميباشد. از اين ميان ميتوان به موارد زير اشاره نمود:
الف) آزمايش و ابتلاء:
در آياتي از قرآن كريم، هدف از آفرينش انسانها آزمايش و امتحان دانسته آن شده است، از جمله كه ميفرمايد: «الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً؛[6] خداوند مرگ و حيات را آفريد تا شما را بيازمايد كه كدام يك از شما بهتر عمل ميكنيد و او شكستناپذير و بخشنده است.» اين امتحان برميگردد به ظهور و بروز كمالات انساني كه در مقدّمه اشاره شد.
ب) علم توحيد:
در آية ديگر، هدف از آفرينش آدمي را علم به قدرت بيپايان الهي و آگاهي به يگانگي او ميداند، آنجا كه ميفرمايد: «اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ؛[7] خداوندي كه هفت آسمان را آفريد و از زمين نيز همانند را، فرمان او پيوسته فرود آيد تا بدانيد خداوند (يگانه) و بر همه چيز توانا است.» [8] معرفت خدا و علم توحيد زمينهساز بالاترين كمالات است براي انسان كه سودش به خود انسان برميگردد نه خداوند، چرا كه او غني مطلق ميباشد.
ج) عبادت:
در موردي ديگر، از عبادت به عنوان هدف آفرينش انسان و جن نام برده شده است: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ؛[9] من جنس و انس را نيافريدم جز براي اينكه عبادتم كنند.» (و بدينوسيله به قلّة كمالات راه يابد).
د) رسيدن به رحمت الهي:
در برخي از آيات قرآني، هدف از آفرينش انسان را رسيدن به رحمت بيپايان الهي ميداند و ميفرمايد: «وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّةً واحِدَةً وَ لا يَزالُونَ مُخْتَلِفِينَ إِلاَّ مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ وَ لِذلِكَ خَلَقَهُمْ؛[10] اگر پروردگارت ميخواست، همة مردم را يك امت قرار ميداد، ولي آنها همواره مختلفند، مگر كسي كه مورد رحمت الهي قرار گيرد، و براي همين (پذيرش رحمت) خداوند آنها را آفريد».
آيات ياد شده، چهار هدف مهم و اساسي را براي آفرينش آدمي بيان نموده كه برخي اصلي، برخي ابزاري و وسيلهاي است (براي رسيدن به هدف اصلي)، و برخي به منزلة نتيجه ميباشد:
1. آزمايش انسانها.
2. علم به قدرت بيپايان الهي.
3. عبوديت.
4. رسيدن به رحمت الهي.
در اين ميان، ميتوان گفت رسيدن به کمال و نزديک شدن به خداوند بالاترين هدف آفرينش است، چرا كه مراد از بندگي رسيدن به اوج كمال و قلّة سعادت بشري است و انسان كامل كسي است كه به جوار و آستان قرب الهي راه يافته و در نتيجه، از رحمت بيپايان او بهرهمند شده است. اين بهرهمندي از رحمت الهي، نتيجة عبوديت و رسيدن به مرتبة كمال انساني است. بنابراين، هدف اصلي از آفرينش انسان رسيدن به کمال است. امّا آزمايش بندگان و عبادت از هدفهاي متوسط و ابزاري و براي رسيدن به آن هدف عالي يعني کمال ميباشد. بهرهمندي از رحمت بيپايان الهي هم نتيجة رسيدن به کمال است.[11]
بنابراين، در يك جمله ميتوان گفت هدف از خلقت انسان عبوديت و رسيدن به مرتبة كمال و استفاده از رحمت بيپايان الهي است. دادن رحمت نيز، مقتضاي ذات الهي است؛ يعني ذات او اينگونه فياض است كه رحمت از او صادر ميشود و هر موجود را به كمال شايسته خويش ميرساند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. هدف زندگي، استاد مرتضي مطهري، ص 1ـ44.
2. خودشناسي براي خودسازي، استاد مصباح يزدي، ص 1ـ78.
3. تفسير نمونه استاد مكارم شيرازي، تهران، دارالکتب الاسلاميه، ج 22. ص 384ـ396.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مطهري، مرتضي، هدف زندگي، جزوة شماره 7، تهران، حزب جمهوري اسلامي، 1359، ص 5 ـ 6.
[2] . مصباح يزدي، محمدتقي، خودشناسي براي خودسازي، مؤسسة در راه حق، ص 23.
[3] . مطهري، مرتضي، معارف اسلامي، در آثار استاد مطهري، قم، معاونت امور اساتيد و دروس معارف اسلامي، چاپ سوّم، 1377، ص 17.
[4] . ر. ك: در ساحل انديشه، مؤسسة تعليماتي و تحقيقاتي امام صادق ـ عليه السّلام ـ ، ص 86.
[5] . مؤمنون/ 115.
[6] . ملك/ 2.
[7] . طلاق/ 12.
[8] . طلاق/ 12.
[9] . ذاريات/ 56.
[10] . هود/ 119.
[11] . ر.ك: مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، تفسير نمونه، تهران دارالكتب الاسلاميه، ج 22، ص 384 ـ 396.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ابتدا در تصحيح سؤال شما عرض ميشود در جايي از قرآن نيامده كه انسان از خاك به شكل گياه در آمده، بلكه مراحل ديگري را بيان كرده كه بعداً خواهد آمد. تنها در آيه «و الله انبتكم من الارض نباتا»[1] آمده كه تعبيري استعاري است يعني همان طور كه گياه از مواد زميني ميرويد و رشد ميكند و حيات گياهي مي يابد شما هم از همين مواد زمين بودهايد كه خدا به شما حيات بخشيد اين هم روياندن از زمين محسوب ميشود.[2]
حقيقت انسان كتابي است که نيازمند شرح و شارح اين كتاب هم كسي جز مصنف آن، يعني آفريدگار هستي نميتواند باشد، خداي بخشنده حقيقت انسان را به وسيله پيامبران و پيشوايان و فرشتگان بيان كرده و با بيان اينكه آدمي از كجا آمده به كجا ميرود ودر چه راهي گام بر ميدارد ، او را با خودش و هم با آفريدگارش و با گذشته و حال و آيندهاش آشنا مي کند. اگر انسان حقيقت خود را براي شرح به خدا نسپارد ، ديگران او را شرح كرده و انسانشناسي مينگارند اما به سان كتب آسماني پيشين، دست به تحريف و تفسير به رأي ميزنند. [3] از اين روست كه ما از خداوند شرح خويش را ميخواهيم و چنين عرضه ميداريم كه «رب اشرح لي صدري»[4]
بحث جنجال برانگيز چگونگي خلقت نخستين بشر همواره مورد توجه مراكز علمي و مذهبي بوده و در مغرب زمين گويا اين بحث رايجتر بوده و چون با پيدايش فرضيههاي جديد و پيشرفتهاي علمي يافتههاي علمي و گفتههاي موجود در كتاب مقدسشان ناسازگاري و تعارض بوجود ميآمد، مشكلاتي را براي اربابان كليساها همراه داشته كه تفصيل اين بحث مورد نظر ما نبود؛ بلكه ميخواهيم پاسخي قرآني براي اين سؤال بيابيم و اين پاسخ سه مرحله دارد:
1. قرآن كتاب هدايت است و بحث فشردهاي در زمينهي خلقت انسان دارد كه تقريبا به طور سر بسته و اجمال از آن گذشته چون منظور اصلي مسايل تربيتي بوده و نبايد انتظار داشت كه جزئيات اين امر از قبيل مسايل تكامل، تشريح، جنين شناسي و مانند آن در قرآن مطرح شود.[5] از آيات مختلف قرآن و تعبيرات گوناگوني كه در باره مبدأ آفرينش انسان آمده استفاده ميشود كه انسان در آغاز، خاك بود سپس با آب آميخته شده و به صورت گل در آمد سپس به صورت گل بدبو (لجن) و بعد حالت چسبندگي پيدا كرد و بعد به صورت خشكيده در آمد و حالت «صلصال كالفخار» به خود گرفت . اما اين مراحل از نظر بعد زماني چه اندازه طول كشيد؟ و انسان در هر مرحله چه قدر توقف كرد؟ و اين حالتهاي انتقالي تحت چه عواملي به وجود آمد؟ اينها روشن نشده آنچه مسلم است اينكه بقيه هاي ياد شده بيانگر يك واقعيت است كه با مسايل تربيتي انسان پيوند مهمي دارد و آن اينكه ماده اوليه انسان بسيار بيارزش و بيمقدار و از حقيرترين مواد روي زمين بوده، ولي خداوند از چنين ماده بيارزشي چنان مخلوق پر ارزشي ساخت كه گل سرسبد آفرينش شد.
2. توجه به قدرت بيكران الهي: اگر قدرت الهي به اين تعلق بگيرد كه خاك در يک آن، انسان تمام عيار شود، فوري ميشود چنان که روز قيامت يك مرتبه انسانها (كه خاك شدهاند) از قبر بيرون ميآيند. [6] «(و نفخ فيالصور فاذاهم من الاجداث الي ربهم ينسلون؛ [7] در صور دميده ميشود، ناگهان آنها از قبرها شتابان به سوي پروردگارشان ميروند». در مورد جريان طبيعي خلقت آدم اگر ما با نظر دقيق به جريان انفجار كرات فضايي و نيروي با عظمتي كه آنها را به حالت سيستماتيك نگه داشته است و مسئله پيدايش كره زمين و اولين موجود زنده در روي آن و انقسام آن به نر و ماده توجه كنيم، قبول كردن امكان چنين خلقي براي ما دشوار نخواهد بود و نميتوانيم با مقدار معلومات محدود و پراکنده اي كه در دسترس ما قرار گرفته است، چنين حادثهاي را منكر شويم كه انسان به طور استقلال به قدرت خداوند بزرگ از مقداري گل به شكل آدم قدم به عرصه هستي گذاشته است. [8]
3. تبيين قانع كننده خداوند درباره آفرينش هيچ موجودي جز انسان، اعلام قبلي نكرده و امر خلقت او را با فرشتگان در ميان ننهاده، اما در مورد بشر، نخست از خلقت او با فرشتگان سخن گفت و آنها را با تعبيرهاي مختلف از اين امر عظيم آگاه ساخت . گاهي در قلمرو طبيعي به خلق انسان از مبدأ مادي گل اشاره فرمود كه: «اذ قال ربك للملئكة اني خالق بشرا من طين؛[9] هنگامي كه پروردگارت به فرشتگان گفت من بشري از گل ميآفرينم» و گاه از مبداء قابلي صلصال و حماء مسنون سخن به ميان آورده و مي فرمايد: واذ قال ربك للملئكه اني خالق بشرا من صلصال من حمإ مسنون؛[10] وهنگامي كه پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشري را از گل خشكيدهاي كه از گل بدبويي گرفته شده ميآفرينم.» البته تعبيرات متفاوت به دليل مراحل مختلف آفرينش بدن انسان است، ريشه اولي بدن انسان خاك است، وقتي به اين خاك آبي افزوده شود به صورت گل در مي آيد، پس از مدتي اين گل، لجن بدبو و متعفن شده و «حمإ مسنون» ناميده مي شود. دراين مراحل خداوند با تعبير «من طين» بدن انسان را به خاك وگل نسبت داده، ولي مرحله ديگري نيز در كار است كه به قلمرو ماوراي طبيعت انسان باز مي گردد وخداوند با تعبير «من روحي» آنرا با وجود خود مرتبط مي سازد و مي فرمايد: «فاذا سويته و نفخت فيه من روحي فقعوا له ساجدين؛[11] هنگامي كه آن را نظام بخشيدم و از روح خود درآن دميدم، براي او به سجده افتيد.» خداوند متعال در قرآن كريم كار خود را به دو بخش تقسيم كرده و هر دو را زير پوشش و احاطه علم و قدرت خويش اعلام فرموده است، براساس اين تقسيم، بخشي از كارها را كه مربوط به طبيعت است، به صورت زمانمند انجام ميدهد كه آفرينش جسم انسان هم از اين گونه كارهاي زمانمند و مربوط به (عالم خلق) است، چه در آدم عليهالسلام كه مسير «تراب» و «طين» و «حماء مسنون» و «صلصال» را پيمود و چه در بنيآدم كه سلسله نطفه ، علقه ، مضغه ، عظام و ... را پشت سر نهاده است. بخش دوم از كارهاي خدا اموري است که مجرد از زمان و به «عالم امر» باز ميگردد وبه اصطلاح با «كن فيكون» تحقق مييابد كه خلقت روح الهي انسان مربوط به همين عالم امر و جداي از زمان است. در قرآن كريم هرگز چيزي مخالف با امور مسلم علمي و براهين عقلي چه در علوم تجربي و چه بالاتر از آن در علوم رياضي و فلسفه و حكمت وجود ندارد. پس از اين مقدمه بايد ديد كه تحليل آفرينش آدم به وسيله خداوند چگونه است؟ آيا مجسمهاي از خاك آفريد و سپس از روح خويش در او دميد؟ مجسمههاي آدمي كه بشر با دست خود ميسازد، تنها نمايي از شكل انساني دارد و از اندامهاي دروني چون قلب و دستگاه گوارش و هاضمه و... تهي است. اما كار خداوند درباره خلقت جسم آدم هرگز چنين نبود. بلكه بدني كامل با همه جوارح ساخت و سپس از روح خويش در او دميد . به همان صورت اگر حضرت عيسي ـ عليهالسلام ـ به اذن خداوند پرندهاي از گل ميساخت و در او ميدميد ، چنين نبود كه ظاهري بدون اعضا و جوارح درست ميكرد، بلكه پرندهاي با همه جهاز درون و بيرون ساخته، سپس به اذن خداوند آن را حيات ميبخشيد. بنابراين، اگر خداوند در مدت كوتاهي آدم را از خاك و گل آفريد و از روح خويش در او دميد اين کار خداوند منزه از طفره و استحاله است و اگر اكنون به صورت عادي خاك هايي صرف رشد و تغذيه گياهان و حيوانات و آنها نيز صرف تغذيه و رشد و توليد مثل انسان ميشود، به امر خدا در آفرينش ابتدايي همين مسير سير از خاك تا انسان با سرعت و بدون طفره طي شد و آدم با روح الهي پا به عرصه هستي گذاشت .
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. طباطبايي، محمد حسين، تفسيرالميزان، ج16، ص401، ترجمه سيد محمد باقر موسوي همداني، بنياد علمي فكري علامه، 1363.
2. جوادي آملي، عبدالله، تفسير موضوعي قرآن كريم، ج14، ص35، مركز نشر اسراء، قم، چاپ اول، 1379،
3. سبحاني، جعفر، منشور جاويد، ج4، ص190.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . نوح/ 17.
[2]. مصباح يزدي، محمد تقي، انسان شناسي، مؤسسه در راه حق، 1367، ص332.
[3] . جوادي آملي، عبدالله، صورت و سيرت انسان، قم، مركز نشر اسراء، چاپ اول، 1379، ص35.
[4] . طه/ 25.
[5] . مكارم شيرازي، ناصر و ديگران، تفسير نمونه، تهران، اتشارات دارالكتاب الاسلاميه، چاپ هشتم، 1368، ج11، ص81.
[6]. همان.
[7] . يس/51.
[8] . طيب، عبدالحسين، اطيبالبيان في تفسير القران، تهران، انتشارات اسلام، 1366، ج8، ص24.
[9] . ص/ 71.
[10] . حجر/ 28.
[11] . حجر/ 29؛ ص/ 72.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
براي پاسخ به اين سوال بايد گفت که: در خلقت و آفرينش موجودات دو هدف قابل تصور است: يکي هدف متوسط؛ كه خلقت براي عبادت و بندگي خداست، چنان كه قرآن كريم ميفرمايد: «و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون؛[1] جن و انس را خلق نکردم، مگر براي عبادت و بندگي...؛ و ديگري، هدف عالي و غايي كه رسيدن به مبدأ نور هستي است، يعني منتهي اليه سير مخلوقات خداوند متعال است «و انّ الي ربك المنتهي؛[2] انتهاي سير انسان به سوي پروردگار است» پس هدف غايي و عالي خلقت رسيدن به كمال و نزديك شدن انسان به خداوند متعال است.
و از آن جايي که انسان اشرف و گل سرسبد مخلوقات جهان هستي و خليفه و جانشين خدا بر روي زمين است و تمام آن چه كه خلق شده همگي به خاطر وجود آدم است و مخلوقات هستي همگي به پاس خلقت انسان خلق شدهاند، چنان كه خداوند متعال در حديث قدسي ميفرمايد: «يا ابن آدم خلقت الاشياء لاجلك؛[3] اي فرزند آدم تمام اشياء را به خاطر تو خلق كردم». و در قرآن كريم نيز تصريح شده كه «و لقد كرمنا بني ادم و حملناهم في البر و البحر و رزقناهم من الطيبات و فضلناهم علي كثير ممن خلقنا تفضيلا؛[4] ما بني آدم را گرامي داشتيم و آنها را در خشكي و دريا (بر مركبهاي راهوار) حمل كرديم، و از انواع روزيهاي پاكيزه به آنها روزي داديم، و بر بسياري از خلق خود برتري بخشيديم.» که كلمه كثير در آية ياد شده به معناي جميع است.[5]
اما خداوند متعال در بخشي ديگر از حديث قدسي ميفرمايد: «... و خلقتك لاجلي؛[6] و تو را خلق كردم براي خودم. حديث مذكور دليل بر اثبات هدف دوم (عالي و غايي) خداوند متعال از خلقت انسان است، يعني انسان براي رسيدن به خدا و نزديك شدن به او و كسب مقام قرب و رسيدن به كمال الهي خلق شده است و رسيدن به كمال و قرب و دريافت رحمت به طور ذاتي ارزشمند است و ماوراي آن خوبي ديگري نيست، تنها موجودي كه از قرب و كمال الهي بهرهمند ميشود، انسان است، و اين انسان در نهايت جايگاهش نزد پروردگار است و در جوار رحمت الهي آرام ميگيرد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. محمد تقي مصباح يزدي، معارف قرآن، قم، انتشارات در راه حق، چاپ اول، 1367، ص 319 ـ 434.
2. محمد امين صادق ارزگاني، انسان از نگاه امام خميني و عارفان مسلمان، قم، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، چاپ اول، 1382.
3. انسان شناسي، تهيه و تدوين مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني، قم، انتشارات مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني (ره) چاپ اول، 1377.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. ذاريات/56.
[2]. نجم/42.
[3]. الاصفهاني، ميرزا محمد تقي، مکيال المکارم، بيروت، موسسه آل علمي، 1421 ق، ج1، ص 373.
[4] . اسراء/ 70.
[5] . ر. ك: طبرسي، مجمعالبيان في تفسير القرآن، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، چاپ اول، 1415 هـ . ج 6، ص 274.
[6] . ر. ك: خميني، سيد مصطفي، تفسير القرآن الكريم، تهران، مؤسسة تنظيم و نشر آثار الامام الخميني، چاپ اول، 1418 هـ ، ج 4، ص 386.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اصل فطرت خداجويي و خداپرستي، در همه انسان ها يكسان وجود دارد، اما اين به معناي آن نيست كه مجموع گرايش هاي انسان ها و زمينه هاي مختلف رشد و كمال آدميان، در همه آنان به طور کامل مساوي باشد، زيرا هر يك از اين زمينه ها تابع عوامل متعددي است كه با اندك تغيير در آن عوامل، معلولشان نيز تغيير مي پذيرد، البته اين مسأله را نيز بايد توجه داشت كه در محاسبه الهي هر كس به تناسب آنچه خداوند به او داده مسئول است. بنابراين، كسي كه در محيط و شرايط تربيتي سالم تري قرار دارد، مسئوليت بيشتري نيز دارد و كسي كه در شرايط دشوارتري است، مسئوليت كمتري دارد و در برابر زحماتش از پاداش بيشتري بهره مند مي شود، يعني پاداش الهي در برابر انجام وظيفه است نه در برابر كميّت اعمال انسان ها، لذا ممكن است كسي در شرايط مساعد نتواند به همه مسئوليت هايش جامة عمل بپوشاند و هر چند مقدار و كميّت عملش بيشتر از آن است كه در شرايط دشوار زندگي مي كند، ولي او به وظيفه اش به طور کامل عمل كرده و به اجر الهي مي رسد.
به عبارت ديگر هدف از آفرينش انسان را مي توان از دو جهت مورد نظر قرار داد: 1. از منظر الهي 2. از ديد انساني.
از نظر خداوند، جهان جلوه اي از رحمت بي منتهاي اوست، چرا كه وجود مقدس خداوند كمال مطلق است و يكي از جلوه هاي كمال مطلق، فيض بخشي است. پس هر چه او خلق كرد عين رحمت و بي نقصان است.
اما از ديدگاه انسان ها جهان، محل تكامل است، موجودات يكسره در حال كمالند، برخي بيشتر و برخي كمتر، ولي همگان مرحله اي از آن را طي مي كنند، لذا براي يكسان نبودن آفرينش مي توان اين گونه استدلال كرد:
1. اگر همه يكسان بودند، تفاوت درجات و مراتب مطرح نبود و تكامل نيز بي معنا بود، چون در اين صورت همه موجودات يكسان بودند و هرچيز همان بود كه هست. هرم هستي يك مجموعه كامل و بدون كاستي است چنان که خداوند مي فرمايد:
«و در خلقت خداوند رحمان هيچ نقصاني نخواهي يافت، بارها به ديده عقل در صنع الهي بنگر هيچ سستي و خللي در آن نتواني يافت»[1]
لازمه تكميل بودن هستي و خلأ نداشتن آن، وجود هاي مختلف و متفاوت مي باشد و اين جهان نمود كاملي از آن است.
2. تفاوت در كيفيت خلقت انسان ها نتيجه و لازمه حتمي نظام مندي و قانونمندي جهان هستي است يعني نظام خلقت نظام علت و معلول است و هيچ معلولي بدون علت به وجود نمي آيد و تخلف هيچ معلولي از علت. نامه اش ممكن نيست (اصل ضرورت عقل).
افزون بر اين رابطه علت و معلول داراي قوانين و قواعد معين است (اصل سنخيت علت و معلول). اگر اين دو اصل با دقت فلسفي مورد بررسي قرار گيرد، مشخص خواهد شد كه بينا و نابينا تولد يافتن يك فرد و... لازمه حتمي مجموعه عللي است كه در به وجود آوردن وي مؤثر بوده اند. حتي كيفيت آميزش والدين، زمان، مكان، روحيات و حالات رواني، وضعيت جسمي، نوع و مقدار غذاها و... هر يك به سهم خود نقشي در كيفيت تكوين جنين ايفا مي كنند. در قيامت نيز خداوند هر كس را به اندازه نعمتي كه به او داده باز خواست مي كند، پس اگر كسي از نعمتي محروم است در قبال آن از مزاياي و تحفيف هايي برخوردار و به هر نحو ممكن عدالت برقرار است.[2]
1. تفاوت پيامبران با ديگران:
خداي متعال در يادآوري تعداي از پيامبران الهي مي فرمايد: «و همه را بر جهانيان برتري داديم و از پدران و فرزندان و برادران آنها را برگزيديم و به راه راست هدايت نموديم»[3]
2. تفاوت پيامبران با همديگر:
خداوند متعال شيوه فرستادن وحي بر پيامبران نوعي فضيلت دانسته و مي فرمايد: «بعضي از آن رسولان را بر بعضي ديگر برتري داديم. برخي از آنها، خدا با او سخن مي گفت و بعضي را با درجاتي برتري داد... .[4]
در جاي ديگر مي فرمايد: «ما بعضي از پيامبران را بر بعضي ديگر برتري داديم و به داود زبور بخشيديم.»[5]
3. تفاوت هاي مردم عادي از يکديگر:
خداوند متعال برخي را از نظر جسمي بر ديگري برتري داده ولي محدوديت هايي دارند كه علل متفاوت دارد و خداوند متعال به پيامبرش مي فرمايد:
«ببين چگونه برخي را بر برخي برتري داده ايم و درجات آخرت بزرگتر و برتري آن بيشتر است.[6] و[7]
در جاي ديگر مي فرمايد: «و او كسي است كه شما را جانشينان (خود) در زمين ساخت و درجات بعضي از شما را بالاتر از بعضي ديگر قرار داد تا شما را به وسيله آنچه در اختيارتان قرار داده بيازمايد.»
در روايتي آمده که: «مراد از برتري از لحاظ صورت، عقل، مال ، عمر و نيروست.»[8]
خداوند در ادامه آيه مي فرمايد: «اين تفاوت ها براي آزمايش شماست، چرا كه امتحان در برنامه هاي الهي به معني تربيت و پرورش است و به اين ترتيب نبايد فکر کرد كه خداوند عدالت را مراعات ننموده، بلكه با برتري ها و تفاوت ها، انسان ها به سنجش كشانده و خالصي ها را از ناخالصي ها جدا مي سازد.»[9]
خداوند متعال در سوره زخرف علت اين برتري ها و تفاوت ها را كمك كردن انسان ها به همديگر دانسته كه در واقع مي خواهد به افراد پر استعداد با اين كار پاداش دهد و به آنها كه از استعداد كمي برخوردارند با دنبال كردن اين ها در درخشش استعدادها و صبر در مقابل كمي ها اجر دهد[10]. خداوند بخشنده كه مي فرمايد:
«آيا آنان رحمت پروردگارت را تقسيم مي كنند؟ ما معيشت آنها را در حيات دنيا در ميانشان تقسيم كرديم و بعضي را بر برخي ديگر برتري داديم تا يكديگر را مسخره كرده (و با هم همكاري نمايند) و رحمت پروردگارت از تمام آنچه جمع آوري كنند بهتر است»[11]
بنابراين، تفاوت انسان ها در خلقت اعم از استعداد هوشي، جسمي و مالي براي امتحان و چرخاندن اجتماع بر محور تعاون است و خداوند متعال نيز بندگانش را بر پايه استعداد شان مكلف نموده است و اين را در آيات قرآن كريم بيان نموده است و خداوند انسان را بيش از قدرتش موظف و مكلف نمي سازد[12].
پس هر كس به اندازه عقل و طاقتش وظيفه دارد، لذا به افراد كم استعداد هيچ ظلمي از طرف خداوند نشده است چون در مقابل همين استعداد از او وظيفه خواسته و در صورت عمل به همان تكليف كم، از سعادتمندان خواهد شد. پس اين تعبيرها نشان مي دهد كه وظايف و احكام الهي در حدود توانائي انسانها است.[13]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. انسان شناسي؛ محمود رجبي، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني (ره).
2. موضوع علم و دين در خلقت انسان؛ احد فرامرز قراملكي، مؤسسه فرهنگي آرايه.
3. عدل الهي، شهيد مطهري، بحث راز تفاوت ها.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ملك/ 3.
[2] . مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، ج 81، ص 182.
[3] . انعام/ 87 ـ 86.
[4] . بقره/ 253.
[5] . اسراء/ 55.
[6] . اسراء/ 21.
[7] . ر.ك طبرسي، ابوعلي فضل، ترجمة مجمع البيان، گروهي از مترجمان، تهران، انتشارات فراهاني، چاپ اول،1350، هـ . ش، ج 14، ص 114.
[8] . ترجمه مجمع البيان، ج 9، ص 39.
[9] . مكارم شيرازي، ناصر، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1353 ـ 1366 هـ .ش، ج 6، ص 71.
[10] .همان، ج 21، ص 50.
[11] . زخرف/ 32.
[12] . رك: بقره/ 233 و 286، انعام/ 152، اعراف/ 42 و مؤمنون/ 62.
[13] . مكارم شيرازي، ناصر، تهران، دارالكتاب الاسلاميه، 1353 هـ ش، ج 14، ص 268.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قرآن كريم در آغاز سوره ي «حج» براي آگاهي دادن به معاد و دليل آوردن بر اثبات آن، هم چنين در ابتداي سوره ي «مؤمنون» براي بيان مبدأ و ابتداي خلقت انسان، با بياني شيوا و دقيق به سير تكاملي انسان پرداخته و مراحل مختلف آن را بيان داشته است، و ما نيز در اين جا با استفاده از كلام الهي، مسأله پيدايش انسان و سير تكاملي خلقت او را به ترتيب و در طي مراحل مختلف، متذكر مي شويم.
مرحلة اول: تراب (خاك)، «فَاِنّا خلَقْناكُم مِنْ تُرابٍ؛ به درستي كه ما شما را از خاك آفريديم.[1]
اين گام نخست است كه انسان با آن همه استعداد و شايستگي ها، اين برترين موجودات جهان، از خاكي كه در كم ارزش بودن ضرب المثل پديد آمده است، اين نهايت قدرت نمايي خداست كه از چنين مواد سادهاي چنان موجود بديعي آفريده است.
در اين جا منظور از خاك ممكن است خاكي باشد كه حضرت آدم ـ عليه السلام ـ از آن آفريده شده است، و هم چنين امكان دارد اشاره به اين باشد كه همة انسان ها قطع نظر از اين نيز، از خاك هستند، چرا كه تمام مواد غذايي كه نطفه را تشكيل مي دهد. و سپس مواد تغذيه كننده آن، همه از خاك گرفته مي شوند. البته بدون شك تمام اجزاء بدن از خاك گرفته نشده، ولي از آن جا كه ستون اصلي اعضاي بدن را موادي كه از خاك گرفته شده تشكيل مي دهند، اين تعبير كاملاً صحيح ميباشد كه انسان از خاك است.[2]
مرحلة دوم؛ اين مرحله از چند قسمت تشكيل شده است:
1. نطفه: «ثُمَّ جَعَلْنا نُطْفَهَ في قَرارٍ مكينٍ؛[3] سپس او را نطفه اي در قرارگاه مطمئن (=رحم) قرار داديم.»
خاك اين موجود ساده و پيش پا افتاده و خالي از حس و حركت و حيات، تبديل به نطفه مي شود، نطفه اي كه از موجودات زنده ذرّه بيني اسرارآميزي تشكيل يافته كه در مرد «اسپرم» و در زن «اوول» ناميده مي شود. البته بايد متذكر شد كه در آيه شريفه، از سوره مؤمنون، «و لقد خلقنا الانسان مِنْ سُلالهَ من طين؛ و ما انسان را از عصارهاي از گل آفريديم»[4] مراد از انسان، نوع بشر است كه در نتيجه شامل آدم ـ عليه السلام ـ و همة ذرّيه ونسل او مي شود، لكن يك فرقي مي توان بين خلقت آدم ـ عليه السلام ـ و بقية انسان ها قائل شد و آن اين كه حضرت آدم ـ عليه السلام ـ از گل آفريده شده، ولي از آن به بعد نسل او از نطفه خلق شده اند، به قرينه اين كه خداوند متعال در جاي ديگري از قرآن مي فرمايد: «خداوند متعال آفرينش انسان را از گل آغاز كرد سپس نسل او را از عصاره اي از آب ناچيز و بي قدر آفريده.[5]
2. عَلَقه؛ «ثم خلقنا النطفهَ علقهَ»[6] سپس نطفه را به صورت علقه (خون بسته) درآورديم.
مرحلة پس از نطفه، مرحلة علقه است كه در اين مرحله، سلول هاي نطفه هم چون يك دانه توت بدون شكل در كنار هم قرار مي گيرند كه به صورت يك قطعه خون بسته، مي باشد و آن را در زبان علمي «مورولا» مي نامند.[7]
3. مُضغه؛ «فخلقنا العلقهَ مضغهَ؛[8] و علقه را به صورت مضغه (چيزي شبيه گوشت جويده شده) درآورديم.»
در اين مرحله كم كم جنين شكل يك قطعه گوشت جويده شده به خود ميگيرد بيآن كه اعضاي بدن در آن مشخص باشد، اما از اين مرحله به بعد، بعضي از جنين ها، خلقت و شكل آنها كامل ميشود. يعني تام الخلقه ميشوند و مراحل رشد را ادامه مي دهند. ولي بعضي ديگر خلقت آنها ناقص مانده و از ادامه مراحل محروم ميشوند و سقط ميگردند.
در رابطه با اين مراحل سه گانه، روايتي از امام رضا ـ عليه السلام ـ وارد شده است كه حضرت فرمودند: «نطفه چهل روز در رحم به صورت نطفه است، بعد از چهل روز، چهل روز ديگر به صورت علقه است و چون اين چهل روز نيز تمام شد، چهل روز ديگر به صورت مضغه است كه مجموعاً چهار ماه مي شود، بعد از تمام شدن چهار ماه، خداوند دو ملك مي فرستد كه كار آنان خلق كردن است و آن ها به دستور و اذن الهي مأمور مي شوند تا كودك را با ويژگي ها و خصوصياتي كه خداوند دستور داده، از قبيل: دختر يا پسر بودن، اجل و مدت عمر، رزق، عمل و سعادت و شقاوت، صورتگري كنند و سپس به امر الهي در او نفخ روح نمايند»[9] لذا از اين مرحله به بعد يعني از چهار ماهگي جنين زنده مي شود. اما جنين در رحم مادر، دو مرحله ديگر را بايد طي كند تا اجازه خروج به او داده شود:
4. عِظام؛ «فخلقنا المضغهَ عظاماً؛[10] و مضغه را به صورت استخوان هايي درآورديم.»
در اين مرحله در پوستة جنين تغييراتي پيدا مي گردد و شكل آن متناسب با كاري كه بايد انجام دهد تغيير مي يابد و اعضاي بدن آن كم كم ظاهر مي شود. از شگفتيهاي اين مرحله بايد بيان داشت كه اين مرحله با مرحلهي قبل، تفاوت اساسي و كلي دارد؛ چرا كه آن گوشت جويده شده ( مضغه) به طور كامل از جنس گوشت بودن خارج شده و به استخوان تبديل مي گردد و اين يكي از شگفتيهاي خلقت انسان است.
5. لَحْم؛ «فكسونا العظام لحماً[11] و بر استخوان ها گوشت پوشانديم.
در اين مرحله لباسي براي آن استخوان ها درنظر گرفته مي شود تا او را از آسيب ها و خطرات محافظت نمايد و به او زيبايي عطا كند، چرا كه اگر اين لباس بر استخوان هاي بدن انسان پوشانده نمي شد، شكل ظاهري انسان به صورت اسكلت استخواني ميبود بدون اين كه داراي زيبايي باشد. لذا خداوند آن استخوان ها را با لباسي از گوشت پوشاند.
مرحلة سوم؛ از اين مرحله به بعد، جنين از رحم خارج شده و سير تكاملي و رشد خود را در عالم خارج از رحم ادامه مي دهد، كه اين مرحله از سه قسمت تشكيل شده است:
1. دوران طفوليت؛ «ثم نخرجكم طفلاً؛[12] بعد شما را به صورت طفل بيرون مي آوريم.»
اين مرحله با مراحل قبلي كه جنين در شكم مادر بود تفاوت اساسي دارد، چرا كه خداوند متعال در سورة مؤمنون مي فرمايد: «ثم أنشاناه خلقاً آخر؛ از اين مرحله به بعد ما موجود ديگري را ايجاد و تربيت كرديم، و نفرمود: «ثم خلقناه...»، براي اين كه دلالت كند بر اين كه آن چه به وجود آورديم حقيقت و چيز ديگري است غير از آن چه در مراحلي قبلي بود. مثلاً در اين مرحله كه انسان شده، او را صاحب حيات و قدرت و علم كرده كه اين اوصاف در مراحل قبلي نبود. يعني، در مراحل قبل، صرف ماده اي مرده و جاهل و عاجز بود، سپس تبديل به موجودي زنده و عالم و قادر گرديد،[13] لذا خداوند تعبير به «ثم انشأناه خلقاً آخر» مي آورد.
2. دوران رشد و بلوغ؛ «ثم لتبلغوا أشدّكم؛[14] سپس هدف اين است كه به حد رشد و بلوغ خويش برسيد.
در اين مرحله اشاره دارد به اين كه پس از گذراندن دوران طفوليت، به مرحلة رشد و بلوغ مي رسد، يعني، در اين مرحله اعضاء و قواي بدني نيرومند شده و عقل و جسم به كمال مي رسند. البته بعضي اين دوران از زندگي را از جواني تا حدود 40 سالگي مي دانند[15] كه دوران كمالِ عقل و فكر و جسم انسان است.
3. دوران پيري و كهنسالي؛ «و منكم يردّ الي أرذل العمر»[16] و بعضي آن قدر عمر مي كنند كه به بدترين مرحلة زندگي (و پيري) مي رسند، طبق ما قبل اين آية شريفه، عده اي از انسان ها پس از مرحله رشد و بلوغ و قبل از اين كه به اين مرحله برسند، عمر آن ها پايان يافته و روح از بدن آن ها گرفته مي شود، ولي عده اي مي مانند و به اين مرحله مي رسند، البته ديگر پير و كهنسال شده و همة سرمايه هاي حياتي خود را از دست داده اند و ديگر منتظر سلاميت و نشاط و جواني نيستند بلكه منتظر رسيدن مرگ هستند لذا پست ترين مراحل عمر به شمار ميآورد كه بعضي آن را از سن 60 سالگي و بالاتر دانسته اند[17].
مرحلة چهارم؛ فرا رسيدن مرگ: «ثم انكم بعد ذلك لميتون؛[18] سپس شما بعد از آن مي ميريد.»
خداوند تذكر مي دهد كه اين انسان با همة شگفتيهايش تا ابد در دنيا زنده نمي ماند، بلكه زماني مي رسد كه اين ساختمان عجيب فرو مي ريزد، لذا اين قسمت از آيه بيان آخرين مراحل تدبير الهي در دنيا است و مي رساند كه مرگ از مراحلي است كه در مسير تقدير به طور حتم بايد باشد و همه بايد آن را طي كنند.
مرحلة پنجم؛ زنده شدن دوباره: «ثم انكم يوم القيامه تبعثون؛[19] سپس در روز قيامت برانگيخته مي شويد.»
و براي اين كه اين تصور پيش نيايد كه با مردن انسان همه چيز پايان مي گيرد، پس اين آفرينش با اين همه شكوه و عظمت، براي اين چند روز زندگي، امري بيهوده است، بلافاصله مي فرمايد: و شما روز قيامت بار ديگر به زندگي بازمي گرديد و برانگيخته مي شويد، البته در سطحي عالي تر و در جهاني وسيعتر و گستردهتر. و اين همان تماميت تدبير و آخرين نقطه در مسير آدمي است. چرا كه هر كس به آن جا قدم گذارد ديگر بيرون شدني نيست[20] و يك زندگي ابدي دارد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. محمد حسين طباطبايي، تفسير الميزان، ترجمة محمد باقر موسوي همداني، قم، انتشارات اسلامي، ج14، ص498 و ج15، ص 27.
2. ناصر مكارم شيرازي، تفسير نمونه، (تهران، دارالكتب اسلاميه) ج 14، ذيل آيه.
3. عبدالحسين طيب، اطيب البيان (تهران، انتشارات اسلام، چاپ سوم) ج 9، ذيل آيه.
4. سيد هاشم حسيني بحراني، البرهان في تفسير القرآن (تهران، بنياد بعثت، چاپ اول) ج 4، ذيل آيه.
5. مرتضي رضوي، خلقت آدم و بحث در تکامل.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. حج/ 5.
[2]. مكارم شيرازي، ناصر وهمكاران، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ج 14، ص 17.
[3]. مؤمنون/ 13.
[4]. مؤمنون/ 12.
[5]. سجده/ 7 ، 8 و حجر/ 29.
[6]. مؤمنون/ 14.
[7]. مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، همان، ج 14، ص 17.
[8]. مؤمنون/ 14.
[9]. طباطبايي، سيد محمد حسين، تفسير الميزان، ترجمة محمد باقر موسوي همداني، قم، دفتر انتشارات اسلامي، ج 14، ص 498، و ج 15، ص 30 و حسيني بحراني، سيد هاشم، البرهان في تفسير القرآن، تهران، بنياد بعثت، چاپ اول، ج 4، ص 110. (روايت نقل به مضمون است).
[10]. مؤمنون/ 14.
[11]. همان.
[12]. حج/ 5.
[13]. طباطبايي، سيد محمد حسين، تفسير الميزان، ترجمة محمد باقر موسوي همداني، قم، انتشارات اسلامي، ج 15، ص 24.
[14]. حج/ 5.
[15]. طيب، عبدالحسين، اطيب البيان، تهران، انتشارات اسلام، چاپ سوم، ج 9، ص 226.
[16]. حج/ 5.
[17]. طيب، عبدالحسين، اطيب البيان، تهران، انتشارات اسلام، چاپ سوم، ج 9، ص 266.
[18]. مؤمنون/ 15.
[19]. مؤمنون/ 16.
[20]. طباطبايي، سيد محمد حسين، تفسير الميزان، ج 15، ص 27.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
براي روشن شدن موضوع، به نكاتي اشاره ميشود، دربارة خلقت انواع به طور كلي دو نظريه است:
1. ثبات انواع؛ برخي ميگويند: مثلاً اسب و انسان نيز به همين كيفيت و ديگر جانداران از روز نخست به همين وضع بودهاند.
2. تحول انواع؛ يعني انواعي در زمانهاي دور دست، موجود سادهاي بودهاند، كه به مرور زمان در مسير تحول قرار گرفته و به تدريج به صورت انواع كنوني در آمدهاند.[1]
3. نظريههاي شايع زمين شناختي مبتني بر كاتاستروفيسم؛ (بليّه و مصيبت) در زمينشناسي، اعتقاد به اينكه در فواصلي از تاريخ زمين همة موجودات زنده بر اثر بليّههاي ناگهاني مانند: سيل، طوفان و زلزله از ميان رفتهاند و موجوداتي كاملاً متفاوت به جاي آنها ظهور كردهاند، كاتاستروفيسم مي گويند، ژرژ كوويه (1769 ـ 1832) تا 1801 از كنار هم چيدن استخوانهاي فسيل در حدود بيست و سه نوع جانور را كه ديگر نسلشان منقرض شده، بازسازي كرده بود.[2]
3ـ ديدگاه قرآن و اسلام: مجموع آيات وارده را دربارة آدم و، آفرينش او در سه مرحله خلاصه ميكند: الف) خاك متحول: در اين مرحله انسان از خاك به گل، گل چسبنده، گل تيره رنگ قالب ريزي شده، چكيده گل، و گل خشكيده پايان ميپذيرد.[3]
ب) مربوط به صورتگري و تصويرپردازي ظاهري انسان پيش از دميدن روح در كالبد اوست.[4] در اين مرحله با دميدن روح و روان و جان كالبد او به صورت موجود برتري در آمده است.[5] حضرت علي (ع) دربارة خلقت انسان ميفرمايد:
سپس خداوند بزرگ، خاكي از قسمتهاي گوناگون زمين، از قسمتهاي سخت؛ نرم، شور و شيرين گرد آورد، آب بر آن افزود و تا گلي خالص و آماده شد و با افزودن رطوبت، چسبناك گرديد كه از آن اندامي شايسته و عضوهايي جدا و به يكديگر پيوسته آفريد... تا اندام انساني كامل گرديد، آنگاه از روحي كه آفريد در آن دميد تا به صورت انساني زنده درآمد، داراي نيروي انديشه كه وي را به تلاش اندازد و داراي افكاري كه در ديگر موجودات تصرف نمايد شد.[6]
امّا دربارة «فسيلهاي چند ميليون سال، پيش» بايد گفت؛ بر فرض تفسير صحيح باستان شناسان دربارة فسيلها و سنگوارهها از، روايات اسلامي بر مي آيد كه آدم ابوالبشر (ع) نخستين انساني نيست كه در پهنة زمين به وجود آمده؛ بلكه قبل از او انسانهايي وجود داشته كه به عللي منقرض شدهاند، ولي در عين حال انسان كنوني ارتباطي به انسانهاي پيشين ندارد و فقط زادة آدم ابوالبشر است. بنابراين اين، فسيلها ميتواند مربوطه به دورههاي قبل از آدم باشد كه بايد آنها را انسانهاي ماقبل تاريخ حقيقي ناميد در روايتي آمده كه؛ «خدا هزار هزار جهان آفريده و هزار هزار آدم «و أنتم في اخر تلك العوالم و اولئك الآدميين» و شما در پايان آن جهانيان و آن آدميان قرار گرفتهايد. برخي از مفسران آيات مربوط به خلافت آدم (ع) را مربوط به جانشيني آدم (ع) از آدميان پيشين دانستهاند. بنابراين اين فسيلها بر فرض صحت ميتواند مربوط به انسانهاي پيشين باشد كه به عللي آمدهاند و رفتهاند، و سنگوارههايي از آنها در غارها به دست ميآيد.[7] و شواهدي از قرآن هم بر وجود موجوداتي قبل از انسان داريم از جمله در ذيل آية 30 بقره «قالوا أتجعل فيها من يفسد فيها و يفسك الدماء، آيا كسي را در زمين قرار ميدهي كه فساد و خونريزي كند؟ اين آيه نشان ميدهد كه انسانهاي قبل از حضرت آدم (ع) بود و جنگ و خونريزي ميكردند.[8] و در روايات هم داريم كه قبل از آدم موجوداتي در زمين بود بنام جنّ و نسناس كه هفت هزار سال قبل از خلقت آدم زندگي ميكردند.[9] و نسناس موجوداتي شبيه انسان بوده اند.[10]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. علم و دين ايان باربور، ترجمة بهاء الدين خرمشاهي، همان، بخش 4، ص 141 ـ 99.
2. مدخل مسائل جديد در علم كلام ـ آيت الله جعفر سبحاني، فصل 13، 14.
3. تفسير نمونه، آيت الله مكارم شيرازي، تهران، دارالکتب الاسلاميه، 1374ش، ج 1، ص 174و ج 16، ص 128 و ج 19، ص 380، ج 13، ص 224، ج 11، ص 81 .
4ـ تفسير صافي، (ترجمة فارسي)، ج 1، ذيل آية 30 بقره (ص 107 عربي).
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ر. ك: ايان باربُور، علم و دين، ترجمة بهاء الدين خرمشاهي، تهران، مركز نشر دانشگاهي، چاپ دوّم، 1374، ص 103 ـ 99.
[2] . همان مدرك، ص 102 ـ 101؛ متن و پاورقي به صورت تلخيص و گزينش نقل شده است.
[3] . آل عمران/ 59، حج/ 5، فاطر/ 11.
[4] . غافر/ 64، اعراف/ 11، آل عمران/ 6.
[5] . حجر/ 29، سجده/ 9.
[6] . نهجالبلاغه، خطبة 1، ص 36.
[7] . ر. ك: سبحاني، جعفر، مدخل مسائل جديد در علم كلام، قم، مؤسسه امام صادق (ع)، چاپ اوّل، 1375، ج 1، ص 227؛ به نقل از خصال صدوق، ص 277.
[8] . ر. ك: مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، تفسير نمونه، دارالكتب الاسلاميه، چاپ بيست و هفتم، 1370، ج 1، ص 174.
[9] . مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث العربي، مؤسسة الوفاء، چاپ دوّم، 1403، ص 103، روايت 10.
[10] . همان، ص 106، روايت 11.
|
|
|
|
<- 1 2
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
فلسفه |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9200 سوال |
:تعداد سوالات |
|
292 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|