|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های پیامبر شناسی قرآن |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قرآن شريف ميفرمايد: گفته شد كه اي زمين آبت را فرو بر، و اي آسمان (بارانت را) فرو بند، و آب فروكش كرد و كار به سرانجام رسيد و (كشتي) بر (كوه) جودي قرار گرفت، و گفته شد كه لعنت بر ستم پيشگان (مشرك)[1]
درباره «جودي» در اين آيه، اقوال مختلفي وجود دارد از جمله: الف: يا مطلق كوه سخت است كه در اين صورت با روايات و تورات كه به كوه آرارات اشاره دارند، هم خواني دارد و هماهنگ است.[2]
ب: اسم كوهي خاص است كه در مورد محل آن در مناطق زير اختلاف است:
1. كوه جودي در موصل عراق است. 2. كوه جودي در حدود شام است 3. كوه جودي در ميان موصل و الجزيره است. 4. كوه جودي در عربستان است 5. كوه جودي در سلسله جبال آرارات در تركيه است كه در صورت قائل شدن به قول دوم باز با معناي پنجم هماهنگ است و بين روايات و تورات كه به كوه آرارات اشاره دارند با معناي پنجم كه محل كوه جودي را سلسله جبال آرارات در تركيه ميدانند، قابل جمع است.[3]
علامه طباطبائي در تفسير «جودي» ميفرمايند: «الجوديّ مطلق الجبل و الارض الصلبه»،[4] يعني جودي همان مطلق كوه سخت است و در ادامه براي تاييد قول خود ميفرمايند: «چند تن از دانشمندان آمريكا، به راهنمايي عدهاي از ارتشيان تركيه، در قسمتي از قلههاي كوه آرارات، واقع در قسمت شرقي در تركيه ارتفاع 1400 پايي به چوبهايي دست يافتند كه طبق محاسبات و قرائن قطعات متلاشي شدهي يك كشتي قديمي است كه در اين محل وجود داشته است. قدمت پارهاي از اين قطعهها به 2500 سال قبل از ميلاد ميرسد.
قرائن حاكي است كه اين قطعهها از يك كشتي است كه حجم آن معادل دو ثلث كشتي (كوئن مارس) انگليسي است كه طول آن 1019 پا و عرض آن 118 پا بود. چوبهاي پيدا شده را به سانفرانسيسكو حمل كردند تا دربارهي آنها تحقيق كنند كه آيا با اعتقادات در باب نحل راجع به كشتي نوح ـ عليه السلام ـ قابل انطباق هست؟[5]
بنابر اين نظر كوه «جودي» ميتواند همان كوه آرارات باشد و بين روايات و تورات كه به كوه آرارات اشاره كردهاند با معناي مطلق «جودي» كه به معناي مطلق كوه سخت را گويند قابل جمع باشد و هيچ تنافي با اين دو معنا وجود نداشته باشد. پس جودي يعني كوه و آن كوه آرارات است.
5. تاريخ طوفان و عمر انسان:
آن چه در اين راستا قابل بيان است اين است كه حضرت نوح نخستين پيامبر اولو العزم است كه خداوند او را با كتاب و شريعت جداگانهاي به سوي مردم آن روزگار مبعوث نمود. تاريخ ولادت حضرت نوح را 1642 سال بعد از هبوط آدم ـ عليه السلام ـ نوشتهاند. 950 سال به پيامبري مبعوث بوده است.[6] مدت عمر ايشان را بيش از هزار سال نوشتهاند خود حضرت آدم نيز عمر طولاني داشته و 930 سال عمر كرده است و ... تا به پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه وآله ـ كه ولادت وي را 6163 سال بعد از هبوط آدم ـ عليه السلام ـ نوشتهاند و تا به امروز كه 1425ه.ق و 2004 ميلادي است حدود 7600 سال ه.ق از خلقت حضرت آدم ـ عليه السلام ـ تا به امروز ميگذرد. در مورد خلقت بشر قبل از آدم ـ عليه السلام ـ نيز اختلاف است به هر تقدير تاريخ دقيقي از تاريخ خلقت بشر و جانوران و نظام هستي در دست نيست و باستان شناسان تاريخ بسيار طولاني تر از اينها را نيز گفتهاند.[7]
در مورد آغاز طوفان نوح نيز اختلاف نظر وجود دارد. ابن اثير معتقد است زمان طوفان، در سال ششصدم از عمر نوح بوده است. نويري در اين زمينه ميگويد: «روز اول ماه رجب به هنگام ظهر، از تنور بانگ برآمد كه اي نوح! برخيز و از هر حيواني، يك جفت نر و ماده بر كشتي سوار كن». در جاي ديگر مينويسد: گفته شده سوار شدن نوح و همراهانش به كشتي، دهم ماه رجب و 2250 سال پس از هبوط آدم بود.[8]
آن چه به طور خلاصه قابل بيان است اين است كه بارش و جوشش زمان نوح ـ عليه السلام ـ گسترهاش طولاني بوده و سراسر گيتي را فرا گرفته و اين خود معجزهي الهي بوده است. كشتي با مراقبت خداوند ساخته شد كه خود آيت و معجزهي الهي است، گسترهي كشتي هم تا حدودي گسترده بوده است و تا به هفت طبقه نيز نقل كردهاند. در مورد گونههاي حيوانات و جانوران هم كه بحث جفت مطرح است، غير از جانوران آبزي كه در طوفان در امان بودهاند. جانوران خشكي زي اگر نجات همه گونههاي آن مورد نظر بوده باشد، هيچ بعدي به نظر نميرسد. چون كشتي ميخواسته 3500 جفت از گونههاي جانوران را در خود جاي دهد و در اين مورد نميتوان گفت خداوند طرح و نقشهي درست و دقيقي از كشتي ارائه نكرده بود و در نهايت كشتي جوابگوي جمعيت و گونههاي جانوران نبوده است. چون وقتي همه چيز آيت و معجزهي الهي است، ديگر چنين تصوري درست نيست. خودكشتي هم آيت و معجزه الهي و آيت بودن آن به اين نيست، چوبها و ميخهاي آن نپوسد و يا تا به الان در دسترس باشد. در مورد كوه جودي و كوه آرارات نيز گفته شد كه طبق نظر معروف و مشهور، هر دو يكياند. در مورد تاريخ خلقت بشريت و يا تاريخ آغاز طوفان هم اختلاف نظر وجود دارد و تاريخ دقيق نميتوان ارائه كرد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. قصص الانبياء، قطب الدين راوندي، قم، موسسه الهادي، اول، 1418ه ق.
2. النورالمبين في قصص الانبياء و المرسلين، نعمت الله جزايري، بي جا، بي نا، بي تا.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . هود/44.
[2]. مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1353ه ش، ج9، ص111.
[3] . همان.
[4] . طباطبائي، محمد حسين، الميزان، ترجمه محمد باقر موسوي، قم، انتشارات اسلامي، 1363ه ش، ج 10، ص 230.
[5] . همان، ص400.
[6] . عنكبوت/14.
[7] . اميري پور، احمد، راهنماي تاريخ انبياء صص 10، 62.
[8] . نويري، شهادب الدين احمد، نهايهالارب، مترجم محمود مهدوي دامغاني، تهران، امير كبير، چاپ اول، 1364ه ش، ج 3، ص 48.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مصحف فاطمه ـ سلام الله عليها ـ غير از قرآن كريم است لكن در دسترس كسي به جز معصوم ـ عليه السلام ـ نيست، محتواي آن اخبار آينده جهان است.
نتيجة اساسي دفع تهمت از ماست كه كتابي آسماني به جز قرآن در اختيار شيعيان باشد.
براي توضيح بيشتر به نکاتي اشاره مي شود:
الف) راه شناخت حديث، منحصر به شناخت سند نيست. در مباحث غيرفقهي مطلب از اين هم توسعهدارتر است. بهترين كار در اين ميدان شناخت معيارهاي حديث است.
1. حديث با قرآن و صريح تفسير و تفسير صحيح و صريح مخالفت نداشته باشد.
2. حديث با عقل (كه دو قضيه مادر دارد: الف: جمع بين دو ضدّ يا رفع دو نقيض (بود و نبود) محال است ب: ظلم قبيح و عدل حسن است) مخالفت نداشته باشد.
3. حديث با عقايد خاصّ منحرفان (اعم از اديان منسوخ يا مذاهب اهل بدعت يا نحلههاي باطل) موافق نباشد بلکه مخالف باشد. منبع تشخيص اين عقيدههاي خاص علم كلام است. (البته اين سه جمله يك دنيا سخن است).
4 . حديث ادامه قرآن و پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ است. تفسير و تطبيق كلي بر جزئي، بيان و تفسير سنّت پيامبر در جزئيات اوامر و نواهي و به طور نادر بيان كلياتي در عرصههاي باقي مانده بايد باشد.
ب) وجود مصحف فاطمه ـ سلام الله عليها ـ با معيارهاي فوق سازگاري دارد.
بيان مطلب اين است كه اگر ادعا شده در اين مصحف اخبار آينده آمده (كه به اصطلاح درست يا غلط به آن غيب ميگويند) قرآن كريم در آيات متعدد از در اختيار داشتن بخشي از اين علم به وسيله برخي از مخلوقات و برخي مشاهير برگزيدگان الهي خبر داده است.[1]
اگر ادعا شده كه به حضرت زهرا ـ سلام الله عليها ـ جبرائيل اينها را وحي كرده است، در قرآن كريم به نحو متعدد از وحي غير خاص (سخن پنهاني برين) ياد فرموده است.[2] البته اين وحي، وحي پيامبري نيست.
فوايد علم غيب براي برگزيدگان
اولاً: خداي متعال به جهت حسّ امانتداري، كه با آزمونهاي مكرر از خود اولياء و ديگران به عنوان شاهد بر آن اقرار گرفته است، قدرتهايي را به برگزيدگانش به جهت اهدافي ميدهد. از بزرگترين اين قدرتها علم وسيعي است كه از آن تعبير، به لدني، رشد، علم غيب و ... شده است. مهمترين اين اهداف هدايت و رحمت افزايي در ميان آفريدگان است. براي نمونه در اين باره به داستان حضرت موسي ـ عليه السلام ـ در سوره كهف مراجعه شود.
ثانياً: خداي متعال در عالم تكليف، بعد از آزمونهاي عالم اعتقادات (به اصطلاح عالم ذر)، براي به رشد رسانيدن عدهاي از سقوط كردگان، امكاناتي را قرار داده است كه اينها به وسيله اوليايش در معرض جبران و هدايت برآيند. به صرف ارائه كليات، رحمت خاص و نجات براي اينها حاصل نميشود.
ثالثاً: اينكه مؤمن در مسير خود ابهام ندارد، در جاهاي مبهم توقف ميكند، با توجه به هدايت گسترده اولياء اگر بنا شود به جهت ابهام توقّف ايشان زياد شود با آن هدايت سازگاري ندارد، لذا با توجه به امانتداري، كه اين علم را در منافع فردي سوق نميدهند و به ضرر شخصي افراد راضي نميشوند، اين دانش وسيع اعطاء شده و مواردي به حكمتهاي خاص الهي استثناء ميشود.
بنابراين تأثير اين نوع از دانش (احاطه به جزئيات حوادث) براي اولياء قابل انكار نيست.
ج) اما، اين مصحف به چه درد ما ميخورد؟
اولاً، اين آيندهگويي تكميل قرآن است نه چيزي جداي از آن، و آينده گويي مصحف از اين قبيل است.
ثانياً، با توجه به جزيي بودن دانشهاي اين مصحف نشر گسترده و بيضابطه آن براي دانشآموزان آن يا غرور ميآورد يا يأس، اين معلم است كه با توجه به شناخت تجربي از شاگردان، براي رشد هر يك برنامه جداگانه بريزد نه اينكه يكي را سركوفت بزند و ديگري را لوس بنمايد.
ثالثاً، بايد از اهل معرفت پرسيد، آيا اين چيزهايي كه شما ميفهميد و ما نميفهميم نتيجة اكتسابي تلاش شما و پاداش آن است يا وسيلهاي براي ادامه سير و سلوك. اصل وجود اين مصحف و به ميان آوردن نام آن نشانگر ارزش كاربردي آن براي امامان ـ عليهم السّلام ـ است وگرنه مانند بسياري از چيزهايي كه داشتهاند و به ما نگفتهاند از اعلام آن صرفنظر ميكردند.[3]
خلاصه، مصحف حضرت فاطمه ـ سلام الله عليها ـ اكنون مختص به امام زمان ـ عليه السلام ـ است و مانند ساير شاخههاي علوم لدنّي اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ بايد براي ايشان به طور مستقيم مفيد باشد (و البته به طور غير مستقيم فايدهاش به ما ميرسد). اعتقاد به وجود اين مصحف واجب نيست (هر چند كسي حق ندارد بدون دليل يقيني منكر آن شود) ولي اعتقاد به علم فراوان امام ـ عليه السلام ـ لازم است و براي اضافه شدن يقين ما، اطمينان به مذهبمان و عاقبتمان، اين اعتقاد بسيار در خور و مؤثر است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. شيعهشناسي، علامه طباطبائي.
2. امامت و رهبري، شهيد مطهري.
3. شرحهايي كه بر وصيتنامه امام راحل (بخش افتخار به صحيفة فاطميه) نوشته شده است.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . به طور نمونه: سوره كهف، داستان حضرت موسي و خضر علي نبينا و آله و عليهما السلام.
[2] . وحي به زنبور عسل (سوره نحل)، وحي به مادر حضرت موسي ـ عليه السلام ـ وحي به حضرت مريم علي نبينا و آله و عليها السلام.
[3] . اين اعلام مانند ارائه گواهينامه و برگه مجوز رانندگي به مسافران است. مسافران با كسي كه شرط تجربه و دانش رانندگي را رعايت ميكند با اطمينان كامل سفر ميكنند.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قرآن، بيش از «43» آية را دربارة حضرت نوح ـ عليه السّلام ـ مطرح ميكند و آيهاي كه دربارة عمر حضرت نوح ـ عليه السّلام ـ نازل شده است؛ تصريح ميكند كه عمر حضرت نوح ـ عليه السّلام ـ «950» سال بود: «ولقد ارسلنا نوحاً الي قومه فلبث فيهم الف سنتةٍ الّا خمسين عاماً فاخذهم الطوفان و هم ظالمون»[1] «ما نوح را بسوي قومش فرستاديم و او در ميان آنها «950» سال درنگ كرد؛ امّا سرانجام طوفان آنها را فرو گرفت در حالي كه ظالم بودند.» از ظاهر آيه استفاده ميشود كه از زمان دعوت تا زمان وقوع طوفان، «950» بوده است. با توجّه بهاينكه اين آيه صريح است. در اينكه تبليغ آن حضرت 950 سال بود و محاورات و دلالتهاي الفاظ قرآن مجيد بر اساس مفاهيم عرضيه است و هيچگونه قابل توجيه نيست و از طرف ديگر قرآن كلام خداست و هيچگونه شبهه و شكي در صدق و راستي بودن حقايق آن نيست و حتّي غير مسلمانها هم نتوانستند، در حقايق آن خدشه نمايند.
شايد اين شبهه برگرفته از كساني است كه ميگويند: در زمان حضرت نوح، مردم هر ماه را يك سال به حساب ميآوردند، لذا «950» سال برابر با «80» سال ميباشد. در حاليكه اين سخن ريشة تاريخي و علمي و عقلي ندارد[2] و چنين مطلبي از قرآن استفاده نميشود و هيچ دليلي هم ندارد.
با مرور گذرا به قرآن و تاريخ در مييابيم كه خداوند با قدرت بيانتهاي خودش، قادر است در اين جهان، كارهاي خارقالعاده و معجزهاي را بر خلاف طبيعت، خلق نمايد، مانند: طوفان نوح،[3] سرد شدن آتش براي ابراهيم،[4] تبديل شدن عصاي موسي ـ عليه السّلام ـ به اژدها،[5] تولد حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ ، و سخن گفتن او در گهواره،[6]... بنابراين خداوند قادر است به شخصي عمر طولاني عطا كند و به شخص ديگر عمر كوتاهتر. تازه اگر طول عمر آن حضرت امر خارقالعاده و معجزه بدانيم كه اين امر ممكن است و هيچ استبعادي ندارد، ولي دانشمندان معتقدند، عمر طبيعي او اين مقدار بوده زيرا اصولاً در آن زمانها عمرها طولاني بوده است و شاهد بر ا ين مدعا تاريخ است. و كتابهايي درباره زندگي هاي طولاني در تاريخ نوشته شده است.
دانشمندان، يكي از علل طولاني بودن عمر انسانهاي اولين را، نبود بيماريها، سالم بودن ژنها، غذاي ساده و طبيعي و ... ميدانند و به وسيلة آزمايشها، توانستهاند عمر پارهاي از گياهان و يا موجودات زندة ديگر را به دوازده برابر برسانند، اگر با همين معيار موفق شوند، عمر انسان را ميتوانند افزايش دهند.[7] علاوه بر قرآن كتابهاي ديگر آسماني، مانند: تورات، عمر حضرت نوح را «950» سال ميداند.[8]
در نتيجه، طبق نص صريح قرآن و كتابهاي آسماني ديگر، عمر حضرت نوح بيش از «950» سال بوده است، نه خاندان او، و از نظر عقلي، تاريخي و علمي، داشتن عمرهاي طولاني زيادي در جهان اتفاق افتاده است و اين يك امر بعيدي نيست.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. سيد محمد حسين طباطبائي، تفسيرالميزان، ج 10، ص 416ـ400.
2. آيتالله مكارم شيرازي، تفسير نمونه، ج 16، ص 232ـ230.
3. دكتر حبيبالله طاهري، سيماي آفتاب، ص 211.
4. عمادالدين حسين اصفهاني، تاريخ انبياء، (تهران؛ انتشارات اسلامي، چ 33، 1371).
5. محمد بن حسن الطوسي، البيان في تفسير القرآن، (لبنان؛ دار احياء التراث العربي، چ1، بي تا) ج 8، ص 192، 225ـ195.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . عنكبوت/14.
[2] . طباطبائي، سيد محمد حسين، الميزان، قم، نياد علمي و فكري علامه طباطبائي، چاپ دوم، 1366، ج 10، ص 414.
[3] . هود/47ـ38.
[4]. انبياء/69.
[5] . قصص/32.
[6] . آل عمران/ 46-45.
[7] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ يازدهم، 1373، ج16، ص230.
[8] . طاهري، حبيب الله، سيماي افتاب، قم، انتشارات مشهور، چاپ اول، 1378، ص 211، به نقل از ترجمة تورات، چاپ بيروت، 1870 م.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
جواب قسمت اوّل سؤال:
در مورد معناي اصطلاحي «اولوا العزم» اقوال مختلفي بين مفسرين وجود دارد كه به برخي از آنها در ذيل آيه «فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ»[1] در تفسير مجمعالبيان اشاره شده است.[2] لكن با توجّه به روايتي از امام سجاد ـ عليه السّلام ـ كه كلمة «اولوا العزم» را تنها بر اين پنج پيامبر (نوح، ابراهيم، موسي، عيسي، محمد ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ) اطلاق نمودهاند.[3] روشن ميشود كه «اولوا العزم» اصطلاحاً بر پيامبراني اطلاق ميشود كه داراي دو ويژگي و امتياز باشند، و آن دو ويژگي عبارت است از:
1. داراي شريعت و آئين جديد باشند.
2. شريعت و آئين آنها جهاني در زمان خود بوده باشد.
جواب قسمت دوّم سؤال:
اگرچه، عزم در لغت به معناي اراده محكم و استوار است، چنانكه «راغب» در كتاب مفردات ميگويد: «عزم به معناي تصميم گرفتن بر انجام كاري است».[4] لذا، اولوا العزم، در لغت به معناي صاحبان عزم و اراده و به اين معني ميتوان تمام پيامبران الهي را، اولوا العزم ناميد لكن همانطور كه در جواب از قسمت اول سؤال مطرح شد، اين كلمه اصطلاحاً بر پيامبراني اطلاق ميشود كه داراي آن دو ويژگي باشند، و از آنجا كه در ميان تمام پيامبران الهي تنها اين پنج پيامبر داراي اين دو ويژگي بودهاند، لذا اين كلمه در اصطلاح تنها بر اين 5 پيامبر اطلاق ميگردد، همانطور كه در قرآن مجيد نيز اين 5 پيامبر را در رديف يكديگر قرار داده است، آنجا كه ميفرمايد: «وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ وَ أَخَذْنا مِنْهُمْ مِيثاقاً غَلِيظاً»[5] « (به خاطر آور) هنگامي را كه از پيامبران پيمان گرفتيم و (همچنين) از تو و از نوح و ابراهيم و موسي و عيسي بن مريم، و ما از همة آنها پيمان محكمي گرفتيم كه (در أداي مسئوليت و تبليغ و رسالت كوتاهي نكنند)». و جَعْل اين اصطلاح بر اين پنج پيامبر بواسطه تصريح ائمه معصومين ـ عليهم السّلام ـ ميباشد، چنانكه در روايتي از امام سجاد ـ عليه السّلام ـ آمده است كه فرمودند: «منهم خمسة اولوالعزم...» «از ميان پيامبران الهي، پنج نفر، اولوالعزم هستند حضرت نوح، ابراهيم، موسي، و عيسي، محمد ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ».[6]
در ادامه روايت هنگامي كه راوي از علت نامگذاري اين پنج پيامبر به «اولوالعزم» سؤال ميكند، امام ميفرمايد: «زيرا آنها مبعوث به شرق و غرب جهان و جنّ و أنس ميباشند.» به اين معني كه: أطلاق حقيقي و واقعي اين كلمه را بايد بر پيامبراني نهاد كه عهدهدار آوردن و گسترش شريعتي جديد آن هم در گُستره گيتي ميباشند. و بديهي است كه عزم و اراده در چنين گسترهاي بايد بسي قويتر و محكمتر باشد تا گسترههاي كوچكتر.
جواب قسمت سوّم سؤال:
در روايتي ابوذر از پيامبر گرامي اسلام ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ سؤالاتي ميكند، از جمله سؤال ميكند كه: خداوند چند كتاب نازل فرموده است؟ حضرت فرمودند: «يكصد و چهار كتاب، ده صحيفه بر آدم، پنجاه صحيفه بر شيث، سي صحيفه بر أدريس، ده صحيفه بر ابراهيم، (كه مجموعاً يكصد صحيفه ميشود) و تورات و انجيل و زبور و قرآن».[7] از اين روايت به خوبي استفاده ميشود كه داشتن كتاب از ويژگيهاي اين پنج پيامبر نيست چرا كه:
اولاً: به تصريح اين روايت، انبياء ديگري هم صاحب كتاب بودهاند.
ثانياً: با آنكه ظاهر اين حديث آن است كه حضرت در مقام برشمردن كُتُب آسماني است ولي در عين حال نامي از كتاب حضرت نوح به ميان نياورده است، لذا معلوم ميشود كه حضرت نوح داراي كتابي نبوده است.[8]
مفهوم اين سخن آن است: كه وجود كتاب براي اين پنج پيامبر ضروري نيست لكن بواسطه تصريح قرآن معتقد به داشتن كتاب براي حضرت ابراهيم ميباشيم.
امّا در مورد حضرت ابراهيم؛ چنانكه در حديث بالا آمده است، ده صحيفه بر حضرت ابراهيم نازل شده است، در قرآن هم از كتاب حضرت ابراهيم با عنوان صحيفه، ياد شده است،[9] صُحُف به جمع «صحيفه» به معناي هر چيز گسترده است، لذا به صفحات كتاب «صحيفه» اطلاق ميشود.[10]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . احقاف/35.
[2] . طبرسي، مجمعالبيان، تهران. مكتبة العلمية الاسلاميه، جلد 5 از 5 جلديها، ص94.
[3] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، قم، دارالكتب الاسلاميه، چاپ ششم، 1368، ج21، ص379، به نقل از: مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، ج11، ص58.
[4] . همان، ص378.
[5] . احزاب/7.
[6] . تفسير نمونه، همان، ج21، ص379.
[7] . تفسير نمونه، همان، ج22، ص556؛ مجمع البيان، همان، ج5، ص476.
[8] . مجمعالبيان، همان، ج5، ص476.
[9] . اعلي/19.
[10] . تفسير نمونه، همان، ج22، ص555.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
با مطالعه بر آثار تاريخي و احوالات پيامبران در قرآن مجيد به اين نكته ميرسيم كه همة انبياء از حضرت آدم تا حضرت خاتم ـ صلّي الله عليه و آله ـ يك برنامة خاصي را دنبال ميكردند. محتواي رسالت دينيشان، تبيين و تشريع مجموعة معارف و احكام و قوانين و برنامههاي سازندة انساني و اخلاقياتي است كه به سوي آن دعوت ميكردند. حال در هر مقطع زماني با توجه به خصوصيات و رفتارهاي آن قوم، ممكن است يك سري برنامههاي انبياء با همديگر تفاوت جزئي داشته باشد.
ما ميخواهيم به اين نكته پي ببريم كه قداست همة انبياء و پيامبران نزد پيامبران بعدي از احترام و شخصيت ويژهاي برخوردار بود. مطالعة اين اصول كلي؛ اين واقعيت را روشن مي سازد كه به طور مكرر در آيات قرآن آمده است كه «در ميان پيامبران خدا تفاوت نيست و نبايد ميان آنها جدائي افكند»[1]مسلم است كه اين هماهنگي هرگز منافاتي با نسخ اديان به وسيلة يكديگر ندارد. ميفرمايد: «لانفرّقُ بين احدٍ منهُم و نحنُ لهُ مُسلِمُونَ»؛[2] ما هيچ فرقي ميان احدي از آنها نميگذاريم و در برابر فرمان خدا تسليم هستيم. همين مضمون در دو آية ديگر از قرآن كريم (آيه 285 سوره بقره و آيه 152 سوره نساء) خود گواه اين مطلب است كه «مؤمنان واقعي كساني هستند كه ميان پيامبران الهي تفاوتي نميگذارند و به تعليمات همة آنها ايمان دارند»؛ اين گواه روشني است بر يگانگي اصول كلي تعليمات آنها. چرا چنين نباشد در حالي كه همه از سوي خداي واحد مبعوث شدهاند و مأموريت آنها يكسان است و اصول معارف الهية و اصول سعادت بشر همه جا يكي است. اينها چيزي نيست كه با گذشت زمان دگرگون گردد، هر چند جزئيات آن ممكن است دگرگون شود.
مطلب بعدي اينكه همة پيامبران الهي گواهي بر صدق پيامبران بعدي را ميدادند و مژدة آمدن آنها را بيان ميكردند، چنانچه هم در قرآن و هم در روايات اين مطلب آمده است. از آن جمله در مورد بشارت حضرت مسيح ـ عليه السّلام ـ نسبت به ظهور پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ چنان كه در آية 6 سورة صف ميخوانيم: « وَ إِذْ قالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يا بَنِي إِسْرائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ...»؛ بياد آريد هنگامي را كه عيسي بن مريم ـ عليه السّلام ـ گفت: اي بنياسرائيل من فرستادة خدا به سوي شما هستم در حالي كه تصديق كننده كتابي ميباشم كه قبل از من فرستاده شده، (يعني تورات) و بشارت دهنده به رسولي كه هستم كه بعد از من ميآيد و نام او احمد است. و در چند جاي ديگر قرآن مانند سورة مباركه نساء، آية 163 و سورة اعراف، آية 157 بيان شده است.
در روايات اسلامي نيز به اين مسأله اشاره شده است كه انبياء پيشين بشارت به انبياء بعد ميدادند. مولا امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد: «من سابقٍ سُمّيَ لهُ من بعدهُ او غابرٍ عرّفَهُ مَن قبلَهُ»؛[3] پيامبراني كه بعضي بشارت به ظهور پيامبر بعد دادند و بعضي از طريق پيامبر پيشين شناخته شده بودند، اين تعبير كه هر دو سوي قضيه را روشن ساخته، گوياترين تعبير در اين زمينه است. در حديث مشروحي از امام محمد باقر ـ عليه السّلام ـ نيز تصريح به اين مطلب شده است، ميفرمايد: «و بشّرَ آدمَ بِنُوحٍ».[4] آدم ـ عليه السّلام ـ بشارت به ظهور نوح ـ عليه السّلام ـ داد و در جاي ديگر ميفرمايد: «و بشّرَ نوحٌ ساماً بهودٍ»؛[5] نوح ـ عليه السّلام ـ فرزند خودش سام را بشارت به ظهور هود داد.
پس همان طور كه قرآن مجيد آمده است، در ميان پيامبران خدا هيچ تفاوتي نيست و نبايد ميان آنها جدائي افكند و همچنين بشارت انبياء به آمدن پيامبران بعدي و تصديق پيامبران قبلي، همة آنها نسبت به همديگر احترام و منزلت والايي را حفظ ميكردند. بنابراين پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ كامل كنندة همة اديان الهي است. لذا چون قداست آنها پيش پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ از اهميت فوق العادهاي برخوردار بود ما هم به تبع پيامبر اكرم بايد قداست و احترام همه انبياء الهي را حفظ كنيم.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. پيام قرآن، ج 7، اثر آيت الله مكارم شيرازي.
2. نهج البلاغه اميرالمؤمنين علي ـ عليه السّلام ـ ، تر جمه محمد دشتي.
3. دانستنيهاي قرآن، مصطفي اسرار.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. بقره/136.
[2] . آل عمران/84.
[3] . نهج البلاغه، خطبه اوّل.
[4] . مكارم شيرازي، ناصر، پيام قرآن، قم، انتشارات مطبوعاتي هدف، 1374، ج 7، ص 315.
[5] . همان.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
خداي متعال، آفريننده و هستيبخش هرچيزي جز خودش است يعني اولاً: هر موجودي هستي خود را لحظه به لحظه از او دريافت ميكند، نه از خود هستي دارد و نه از شئ ديگري ميتواند هستي بگيرد. ثانياً: كمالبخش همة مخلوقات است و هر موجودي كمالات شايسته خود را از او مييابد. ربوبيت تكويني الهي اقتضاء دارد كه انسان از راه اراده و اختيار خويش كمال يابد و كامل شود. همچنين مقتضي آن است كه زمينة كمالجوئي و كماليابي، در دسترس بشر باشد، انساني كه بايد با حسن اختيار خود، راه استكمال را بپويد، بايد زمينة انتخاب و گزينش، از طرف خداي متعال براي او فراهم شده باشد.
پس ربوبيت تشريعي الهي از ربوبيت تكويني الهي جدا نيست بلكه فرع و نتيجه آن است،چون هستي انسان و ارادة او وكمالاتي كه مييابد و هميشه نعمتها و مواهبي كه ميتواند در راه رسيدن به كمالات حقيقي خويش از آنها بهرهگيرد، همگي از خداست، بايد احكام و قوانين حاكم برزندگي فردي و اجتماعي انسان هم فقط از جانب او جعل و وضع شود، در نتيجه هيچكس حق قانونگذاري و تشريع براي انسانها ندارد، مگر اين كه از طرف خداي متعال اذن و اجازة چنين كاري را يافته باشد.[1] به همين مناسبت است كه خداوند امت اسلامي را فرزند پيامبران (وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ)[2] مرا و فرزندانم را از پرستش بتها ثابت قدم بگردان. و حضرت ابراهيم را پدر امت اسلامي «مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْراهِيمَ»[3] معرفي ميكند. زيرا وظيفه پدر علاوه بر انعقاد نطفه، تربيت و اصلاح فرزند ميباشد به همين خاطر پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ را ابا المؤمنين، يعني پدر مؤمنين نامگذاري كردهاند.
دليل ديگري كه پيامبران و امامان معصوم پدران معنوي مسلمين جهان هستند از ادامة آيه «فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي وَ مَنْ عَصانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ»[4] فهميده ميشود كه تفسير جمله قبلي است كه عرض كرد (واجبني و بني ان نعبد الاصنام)[5] به اين معني كه مراد از فرزندان را در آيه بود توسعه و تخصيص ميدهد. فرزندان خود را به عموم پيروانش تفسير نموده و فرزندان واقعي خود را به همان پيروان تخصيص زده و عاصيان ايشان را از فرزندي خود خارج ميكند... و چون به طور قطع ميدانيم كه او براي مشركيني كه از صلب اويند دعا نميكند و نيز خداي تعالي فرموده نزديكتر به ابراهيم كساني هستند كه پيرويش كردند و اين پيغمبر است، و كساني كه به اين پيغمبر ايمان آوردند.[6] كانّه خواسته است بگويد هر كه در عمل به شريعت من و مشي بر طبق سيرة من، مرا پيروي كند، او به من ملحق است و به منزلة فرزندان من خواهد بود، و من اي خدا از تو مسألت ميدارم خود را و ايشان را از اين كه بت بپرستيم و هر كه در عمل به شريعتم نافرماني كند يا در بعضي از آنها عصيان ورزد چه از فرزندانم باشد و چه غير ايشان، خدايا او را به من ملحق مفرما، و من از تو درخواست نميكنم كه او را هم از شرك دور بداري، بلكه او را به رحمت و مغفرت خودت ميسپارم.
نكته ديگري كه ممكن است از كلام ابراهيم ـ عليه السلام ـ استفاده شود اين است كه دربارة پيروانش عرض كرد: «از من است» اما نسبت به آنها كه عصيان كردند، سكوت كرد كه اين خود ظهور دارد در اين كه خواسته است همه پيروانش را كه تا آخر دنيا بيايند، پسر خواندة خود كند و همة آنهايي را كه نافرمانيش كنند بيگانه معرفي نمايد، هرچند كه از صلب خودش باشند، گو اينكه اين احتمال هم هست كه خواسته است متابعين خود را پسرخواندة خود معرفي نمايد، و نسبت به عاصيان خود سكوت كرده، چون سكوت دلالت صريحي بر نفي ندارد و در صورتي كه آيه شريفه بر اين معنا دلالت داشته باشد اشكالي از جهت عقل وجود ندارد، زيرا لازم نيست كه ولادت طبيعي ملاك در نسب از حيث نفي و اثبات باشد و هيچ امتي را هم سراغ نداريم كه در اثبات و نفي نسب، تنها به مسأله ولادت طبيعي اكتفا كند بلكه تا آنجا كه تاريخ نشان ميدهد در اين نسبت تصرف نموده، جايي توسعه و جايي محدوديت قائل شده است همچنانكه اسلام براي مثال پسرخوانده، زنازاده، فرزند كافر، و مرتد را نفي نموده، و آنان را فرزند نمي داند ولي در مقابل بچهاي كه از زني ديگر شير خورده يا متولد در بستر زناشوئي را فرزند مي داند، همچنين در قرآن پسر نوح را رسماً از پسري نوح نفي كرد.[7]
در رواياتي كه از ائمه اهلبيت ـ عليهم السلام ـ به ما رسيده، اين تفسير تأييد شده است از جمله در روايتي از امام باقر ـ عليه السلام ـ ميخوانيم: «من احبّنا فهو مناّ اهلالبيت قلت جعلت فداك: منكم؟ قال و الله، اما سمعت قول ابراهيم من تبعني فانه منّي» هركس ما را دوست دارد (و به سيرة ما عمل كند) از ماست، گفتم: فدايت شوم. براستي از شماست؟ فرمود بخدا سوگند از ما است، آيا گفتار ابراهيم را نشنيدهاي كه ميگويد هركس از من پيروي كند او از من است.[8] و در حديث ديگري از رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ ميخوانيم: «انا و علي ابوا هذه الامة انا و علي موالياً هذه الامة»[9] من و علي پدران اين امت هستيم من و علي سرپرستان اين امت هستيم.
و در مورد ائمه حديثي از امام باقر ـ عليه السلام ـ توسط جابر نقل شده از قول خداوند؛ «وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ»[10] يعني قسم به پدر و فرزندان او قال يعني «علياً و ما ولد من الائمة ـ عليهم السلام ـ »[11] كه منظور حضرت علي است و ائمه كه از او متولد ميشوند. با توجه به احاديث ذكر شده نشان ميدهد كه مكتب و پيوند برنامهها سبب ورود به خانواده از نظر معنوي ميشود.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تفسير نمونه، حضرت آيت الله مكارم شيرازي، ج 10، ص 362، دارالكتب الاسلاميه.
2. معارف قرآن، مصباح يزدي، ج 9، پژوهش امام خميني.
3. تفسير الميزان، طباطبايي، انتشارات اسراء، ج 12، ص 101.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مصباح يزدي، محمدتقي، معارف قرآن، انتشارات مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، 1377، ج 9، با تلخيص.
[2] . ابراهيم/35.
[3] . حج/78.
[4]. ابراهم/36.
[5]. ابراهم/35.
[6]. آل عمران/68.
[7] . هود/48.
[8] . عياشي، محمد، تفسير العياش، تهران، انتشارات علميه، 1380ه ق، ج2، ص231.
[9] . مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، موسسه الوفاء، 1404ه ق؛ ج36، ص11.
[10] . بلد/3.
[11] . مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، موسسه الوفاء، 1404ه ق، ج23، ص268، باب15.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
جريان حضرت موسي - عليه السلام- و حضرت خضر در سورة كهف آيات «60 تا 82 » آمده است. كه حتي يك پيامبر اولوالعزم كه آگاهترين افراد محيط خويش است، باز دامنه علم و دانشش در بعضي از جهات محدود بوده و به سراغ معلمي ميرود كه به او درس بياموزد، آن هم درسهايي كه بسيار عجيب است. در قرآن كريم دربارة حضرت خضر فقط داستان رفتن حضرت موسي به «مجمع البحرين»، آمده كه مي فرمايد: «پس از برخورد به بندهاي از بندگان ما كه ما به وي رحمتي از خود داده و از ناحية خود به او علمي آموختيم»[1]
امام صادق - عليه السلام- فرمود: خضر پيغمبر فرستاده شده مرسل بوده كه خداوند به سوي قومش مبعوث فرموده بود، و او مردم خود را به سوي توحيد و اقرار به انبياء و فرستادگان خدا و كتابهاي آنها دعوت مي كرده و معجزهاش اين بوده كه روي هيچ چوب خشكي نمينشست مگر اينكه سبز ميشد و بر هيچ زمين بي علفي نمي نشست مگر اينكه سبز و خرم مي گشت و اگر او را خضر ناميدند به همين جهت بوده (خضر يعني سبزي) وگرنه اسم اصلي او «تاليا» «(باليا) بن ملكان» بن عابر بن ارفخشد بن سام بن نوح» - عليه السلام- بود.[2] از اين روايت و چند روايت ديگر كه در منابع شيعه مخصوصاً «بحارالانوار ج 13» آمده است به دست ميآيد كه حضرت خضر پيامبر بوده است.
از آياتي كه اين داستان را نقل ميكند، استفاده ميشود كه حضرت خضر نبي بوده؛ چون در آية 82 سورة كهف حضرت خضر ميفرمايد: اين كارهايي كه من كردم از پيش خودم نبود؛ يعني من از طرف خداوند دستور داشتم و حكم آن از طرف خداوند بر من نازل شده است.
و از اخبار متفرقه از ائمه اهل بيت ـ عليهم السلام ـ به دست ميآيد كه او تاكنون زنده مانده است و هنوز از دنيا نرفته است و از قدرت خداي سبحان هيچ دور نيست كه بعضي از بندگان خود را عمر طولاني دهد و تا ابد نگهدارد.[3]
از پيامبر گرامي اسلام - صلي الله عليه و سلم- نقل شده است كه روزي موسي - عليه السلام- در ميان بني اسراييل مشغول خطابه بود، كسي سؤال كرد روي زمين چه كسي از همه داناتر است؟ موسي گفت: كسي از خود عالمتر سراغ ندارم. در اين هنگام به موسي وحي شد كه ، بندهاي داريم در «مجمع البحرين» كه از تو دانشمندتر است، در اينجا موسي از خداوند تقاضا كرد كه به ديدار اين مرد عالم نائل گردد و خداوند راه رسيدن به اين هدف را به او نشان داد. گرچه حضرت موسي پيامبر اولوالعزم و در مسائل شرعي آگاهتر از حضرت خضر بود.[4] ولي در امور تكويني و اسرار عالم، حضرت خضر آگاهتر از حضرت موسي بود.
اين جهان داراي دو نظام است، نظام تكوين و نظام تشريع. گرچه اين دو نظام در اصول كلي هماهنگ مي باشند، ولي گاه ميشود كه در جزييات از هم جدا ميشوند، مثلاً خداوند براي آزمايش بندگان آنها را مبتلا به ناامني و از بين رفتن جان هاي عزيزان ميكند تا معلوم شود چه كساني در برابر اين حوادث صابر و شكيبا هستند؛ در صورتي كه هيچ فقيه و حتي هيچ پيامبري نميتواند اقدام به چنين كاري بكند. خداوند براي اينكه انسان راه تكامل را بپيمايد، قوانين و مقرراتي به نحو احسن براي او از نظر تكوين قرار داده كه تخلف از آنها عكس العملهاي مختلفي دارد. در حاليكه از نظر قانون شرع نمي توانيم همة آنها را در چارچوب اين قوانين بريزيم و هيچ مانعي ندارد كه خداوند گروهي را مأمور پياده كردن نظام تشريع كند و گروهي از فرشتگان يا بعضي از انسانها (همچون حضرت خضر) را مأمور پياده كردن نظام تكوين نمايد.[5]
مرحوم علامه مجلسي (ره) در اين زمينه ميگويد: خضر پيغمبر بود. علمي كه پيغمبر مي بايد در آن محتاج به غير نباشد، شرايع و احكام است؛ اگر بعضي علوم را كه تعلق به شرايع و احكام نداشته باشد، حق تعالي توسط بشري تعليم پيغمبر نمايد، چنانچه توسط ملائكه تعليم او مينمايد، مفسدهاي ندارد و از اينكه موسي - عليه السلام- در بعضي از علوم محتاج به خضر باشد لازم نمي آيد خضر از آن حضرت اعلم و افضل باشد، زيرا ممكن است علمي كه مخصوص موسي - عليه السلام- باشد و خضر نداند بيشتر و شريفتر از علمي باشد كه مخصوص خضر است.[6] پس معلوم شد كه حضرت موسي - عليه السلام- در شريعت و احكام مربوط به دين خود داناترين زمان خود بود.
حضرت خضر در سايهي پيمودن راه بندگي و تسلط بر هوي و هوس به مقامي رسيده بود كه حوادث را پيش بيني مي كرد، دانش او از ظاهر تجاوز كرده به باطن ايشان نفوذ ميكرد و از مجموع روايات چنين استفاده ميشود كه اين معلم و شاگرد هر كدام داراي مزيتي بودند كه ديگري داراي آن نبود، موسي - عليه السلام- مظهر علم به شريعت و احكام و حضرت خضر مظهر علم به باطن امور بوده است.[7]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. جعفر سبحاني، منشور جاويد، قم: مؤسسه امام صادق ـ عليه السلام ـ، اول، بي تا، ج 12، ص 211 تا 237.
2. محمد حسين طباطبايي (ره)، الميزان، محمد باقر موسوي (تهران: بنياد فكري و علمي علامه طباطبايي (ره)، 1363) ج 13، ص 570 تا 607.
3. ناصر مكارم شيرازي، تفسير نمونه (تهران: دارالكتب الاسلامي، 1368) ج 12، ص 478 تا 522.
4. محمد باقر مجلسي، بحارالانوار (تهران: دارالكتب الاسلامي، بي تا) ج 13، ص 278 تا 322.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. كهف/65.
[2]. مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، تهران، دارالكتب الاسلاميه، بي تا، ج 13، ص 386.
[3]. ر.ك: طباطبايي، محمد حسين، الميزان، محمد باقر موسوي همداني، تهران، بنياد علمي و فكري علامه طباطبايي، 1363، ج13، ص597.
[4]. مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، ج13، ص303.
[5]. مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران: دارالكتب الاسلامي، 1368، ج 12، ص 507.
[6]. مجلسي، محمد باقر، تاريخ پيامبران ـ عليهم السلام ـ، قم، انتشارات سرور، 1375، ج 1، ص 759.
[7]. سبحاني، جعفر، منشور جاويد، قم، مؤسسه امام صادق ـ عليه السلام ـ چاپ اول، بي تا، ج12، ص234.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
از آيات قرآن كريم استفاده ميشود كه نام برخي از انبياء در قرآن آمده است و برخي ديگر ذكر نشده «و لقد ارسلنا رسلاً من قبلك منهم من قصصنا عليك و منهم من لم نقصص عليك.»[1] ما پيش از تو رسولاني فرستاديم، سرگذشت گروهي را براي تو گفته و گروهي را نگفته ايم. امّا چرا نام برخي ذكر شده و نام بقيه ذكر نشده است، بدين شرح است:
الف) دليل ذكر نام برخي از انبياء:
1ـ فضيلت برخي بر برخي ديگر: خداوند متعال مي فرمايد: بعضي از آن رسولان بر بعضي ديگر برتري داديم، برخي از آنها، خدا با او سخن گفت، و بعضي را درجاتي برتر داديم.[2]
2ـ عبرتآموزي: قرآن زندگي بعضي از انبياء را به جهت عبرت براي آيندگان نقل كرده است. «لقد كان في قصصهم عبرة لأولي الالباب»،[3] در سرگذشت آنها درس عبرتي براي صاحبان انديشه بود.
3ـ تسلي خاطر رسول گرامي اسلام - صلي الله عليه و سلم- : قرآن براي تسلّي خاطر پيامبر اسلام - صلي الله عليه و عليه و سلم- اشاره به وضع مشابه پيامبران پيشين ميكند تا حضرت بداند كه آنها نيز با چنين مشكلاتي روبرو بودند، امّا صبر پيشه كردند و در نهايت پيروز گشتند.[4] «و كلا نقص عليك من أنباء الرّسل ما نثبت به فؤادك و جاءك في هذه الحق و موعظة و ذكري للمؤمنين»؛ ما از هر يك از سرگذشتهاي انبياء براي تو بازگو كرديم تا به وسيلة آن قلبت را آرامش بخشيم و ارادهات قوي گردد و در اين اخبار و سرگذشتها براي تو حق و براي مؤمنان موعظه و تذكّر آمده است.»
4ـ بيان هدف از بعثت رسل: قرآن با نقل زندگي برخي از انبياء در صدد بيان هدف اصلي از بعثت انبياء ميباشد و اينكه آنها براي هدايت بشر و تكامل معنوي آنها آمدهاند.
ب) دليل ذكر نشدن نام بقية انبياء:
1ـ قرآن يك كتاب تاريخي نيست: قرآن كتابي نيست كه بخواهد زندگي همة انبياء را كه در حقيقت تاريخ طول زندگي انسان است بيان كند و تعداد كتب آن شايد نزديك به يك كتابخانة كوچك باشد كه با برنامة كتاب آسماني مناسب نميباشد.
2ـ براي عدم تكرار: تاريخ انبياء اكثرش تكراري است و اهل فن معتقدند اكثر تاريخ گذشتگان تكرار مكررات است و ميدانيم كه تكرار بدون دليل با فصاحت در كلام منافات دارد، لذا قرآن از مجموع تاريخ انبياء بخش مهم علمي و تاريخي آن و عوامل عبرتآميز آنها را كه در زندگي اين پيامبران لازم بود شناخته شود، نقل كرده است.
3ـ مجهول بودن اكثر آنها براي عربهاي آن زمان: انبيايي كه تاريخ آنها نقل شده است، براي اعراب آن روز نوعاً شناخته شده بودند، ولي انبياء ديگر برايشان ناشناس بودند؛ همين عامل عدم آشنايي، سبب خدشهدار شدن وحي بود كه باعث انكار وحي ميشد؛ بدين سان كه مردم بگويند از كساني سخن ميگويد كه كسي آن را نشنيده است. به همين دليل به طور سربسته بدانها اشاره شده است.[5] اسامي پيامبراني كه در قرآن از آنها ياد شده است:
مجموع پيامبراني كه قرآن نامشان را صريحاً ذكر كرده 25 نفرند؛ آدم، ادريس، نوح، هود، صالح، ابراهيم، لوط، اسماعيل، اسحاق، يعقوب، يوسف، ايوب، شعيب، موسي، هارون، يونس، داوود، سليمان، الياس، اليسع، زكريا، يحيي، عيسي، ذوالكفل و حضرت محمد - صلي الله عليه و سلم- .. با بياني كه گذشت روشن شد هيچ ترجيحي در ميان انبياء نيست، تنها دلايل مذكور، علّت تمايز و انتخاب شده است كما اينكه خود قرآن به اين امر اشاره ميكند: «لا نفرق بين احد منهم و نحن له مسلمون»[6] «ما هيچ فرقي ميان احدي از آنها (پيامبران) نميگذاريم و در برابر فرمان الهي تسليم هستيم.»
همين مضمون در دو آية ديگر از قرآن آمده است [7] كه تأكيد ميكند؛ مؤمنان كساني هستند كه ميان پيامبران الهي تفاوتي نميگذارند و به تعليمات همة آنها ايمان دارند، و اين گواه روشني است بر يگانگي اصول كلّي تعليمات آنها.[8]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. پيام قرآن، ناصر مكارم شيرازي، قم، جامعه مدرسين، ج7، ص339.
2. الميزان، محمد حسين طباطبائي، ترجمه محمد باقر موسوي همداني، قم، جامعه مدرسين، 1363ه ش، ج2، ص468.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - غافر/78.
[2] - بقره/253.
[3] - يوسف/111.
[4] - مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، قم، چاپخانة اميرالمؤمنين، چاپ پانزدهم، 1376 هـ . ش، ج20، ص181.
[5] - محمد رشيد رضا، تفسير المنار، بيروت، دارالمعرفه، ج 6، ص 70.
[6] - بقره/136.
[7] - بقره/285و نساء/152.
[8] - مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، پيام قرآن، قم، چاپخانة جامعة مدرسين، چاپ چهارم، 1377 هـ . ش، ج 7، ص 339.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اقسام گناه را مي توان به اين صورت بيان كرد:
1 ـ گناه شرعي: كاري كه در شرع حرام باشد را شرعي گويند. مثلاً دروغ گفتن در شرع حرام است، لذا هر كس دروغ بگويد كار حرام و گناه را مرتكب شده است.
2ـ گناه اخلاقي: اگر شخصي عملي را مرتكب شود كه با مكارم اخلاق منافات دارد. اين شخص مرتكب گناه اخلاقي شده گرچه در شرع حرام نباشد، مثلاً داشتن آرزوهاي دور و دراز و دست نيافتني گناه اخلاقي است.
3ـ گناه در مقام محبت: اين گناه تابع قانون خاصي نيست و مذمت اخلاقي نمي شود، ولي از لوازم مقام محبت است، اقتضاي محبت اين است كه مُحب نسبت به محبوب كمال اطاعت را داشته و تمام توجهاش به محبوبش باشد و در هيچ حالي از او غفلت نكند. اولياء خداوند و انبياء عظام ـ سلام الله عليهم ـ چون در يك مقام رفيعي هستند، اقتضاي اين مقام اين است كه تمام توجهشان به معبودشان باشد و هيچ توجهي به غير خداوند نداشته باشند. دنبال هيچ چيز جز رضاي او نروند. اگر تخلفي از مقتضاي اين مقام انجام گيرد و يا توجهي به غير محبوبشان پيدا كنند، اين را براي خودشان يك گناه مي شمارند و در مقام استغفار از آن گناه برمي آيند. مقربين درگاه الهي داراي وظايف خاصي هستند و تخلف از آن را گناه محسوب مي كنند، و لازمة آن گناه دوري از محبوبشان است؛ نه اين كه لازمهاش عذاب جهنم و محدوديت از بهشت باشد[1].
4 ـ گناهي كه مردم به وسيلة آن انجام دهندة آن را ميستايند براي اين كه از شخصي تعريف و تمجيد كنند مي گويند گناه فلان شخص اين چيز است، مثلاً ميگويند؛ گناه نويسنده اين است كه بسيار آسان مي نويسد. يا مثلاً عيب فلان كتاب اين است كه بسيار ساده و قابل فهم براي عموم است).
5 ـ گناهي كه بيانگر زشتي اعمال ديگري است: به يك نفر خطاب مي كنند و گناهي را به او نسبت مي دهند در صورتي كه مقصود كسي ديگري است. و اصطلاح «به در مي گويم ديوار تو بشنو» مي باشد.
اما تبيين آيه «عفي الله عنك لم اذنت لهم حتي تبين لك الذين صدقوا و تعلم الكاذبين»[2] خداوند تو را بخشيد، چرا به آنها اجازه دادي پيش از آن كه كساني كه راست گفتند، براي تو روشن شوند و دروغگويان را بشناسي.
سؤال مي شود ظاهر اين آيه لحن عتاب دارد، از اين عتاب و ملامت معلوم مي شود كه پيامبر كاري انجام داد كه خداوند خشنود نبوده است، خداوند مي فرمايد: چرا اجازه دادي؟ خدا تو را بخشيد، معلوم مي شود اين اجازه دادن گناهي بوده كه خداوند از آن گذشته است و اين با عصمت پيامبر منافات دارد.
اين آيه در مورد عده اي از منافقين است كه هنگام جهاد پيش پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ ميآمدند و اجازه ميخواستند تا در جنگ شركت نكنند؛ پيامبر هم چون مي دانست كه ايشان منافقند و ضعيف الايمان و اطاعت امرش را نمي كنند، براي اين كه ظاهر حفظ شود به آنان اجازه مي داد تا در جنگ شركت نكنند و اين از غايت عطوفت و مهرباني پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ بود كه از طرفي پرده از روي اسرار مردم برداشته نشود و از طرفي باعث جرأت جسارت پيدا كردن نشود، چون وقتي فرماندهي امر مي كرد و تعدادي صريحاً مخالفت كردند، خود همين مخالفت باعث جرأت جسارت پيدا كردن ديگران مي شود.
آيه در چنين اوضاع و احوالي نازل شده است[3]، اين آيه گرچه در ظاهر عتاب است ولي در باطن مدح است. همان طوري كه ما به ديگري ميگوييم اين قدر هم ميشود آدم خوب باشد، نجابت خوب است اما اين قدر؟ آيه هم اين چنين مي گويد: چرا اين قدر نسبت به مردم مهربان هستي كه حتي براي اين كه آبروي منافقين نرود، اجازه شركت نكردن در جنگ به آن ها دادهاي؟ اگر اجازه نداده بودي، آبرويشان پيش مؤمنين ميرفت.[4] آيه در مقام اين است كه ادعا كند نفاق و دروغگويي متخلفين ظاهري است و با مختصر امتحاني خود را لو ميدهند و رسوا ميشوند. و اگر اجازه نميدادي زودتر رسوا مي شدند و اينان به خاطر سوء سريره و فساد نيت مستحق اين معنا بودند چون در چهار آية بعد (آية 47) مي فرمايد: «لو خرجوا فيكم ما زادوكم الا خبالاً و لاوضعوا خلالكم يبغونكم الفتنهَ...»، اگر با شما بيرون آمده بودند، جز فساد براي شما نمي افزودند و به سرعت خود را در ميان مي انداختند و در حق شما فتنهگري مي كردند. از اين آيه استفاده ميشود كه مصلحت اذن دادن آن حضرت بيشتر بوده است، زيرا اگر اذن نميداد و منافقين را با خود ميبرد، بقية مسلمانان را هم دچار فساد افكار ميكردند[5]. پس اين آيه كه لحني عتاب آميز دارد، در واقع مدح پيامبر گرامي اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ ميباشد.
علاوه بر اين، اين آيه در واقع زشتي كار منافقين را بيان مي دارد هر چند كه روي سخن را به پيامبر كرده، ولي نوعي تعبير كنايي لطيف براي بيان يك واقعيت مهم است زيرا گاه انسان يكي از دوستان را مورد خطاب و عتاب قرار مي دهد كه چرا نگذاشتي فلان كس رسوا شود و مردم او را بشناسند؟ در حقيقت اين عتاب و خطاب مقدمه اي است براي انتقاد از شخص ديگر[6].
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. ناصر مكارم شيرازي، تفسير نمونه (تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1368) ج 7، ص 427 الي 431، ج 14، ص 138 الي 145، ج 17، ص 316 الي 329، ج 21، ص 452، ج 22، ص 19 الي 24.
2. محمد حسين طباطبايي (ره)، الميزان في تفسير القرآن، ترجمة محمد باقر موسوي همداني ( بي جا، بنياد علمي و فكري علامه طباطبايي، 1363) ج 9، ص 441 الي 448.
3. جعفر سبحاني، منشور جاويد (قم، مؤسسة امام صادق ـ عليه السلام، 1375) ج 6، ص 88 الي 108، ج 7، ص 292 الي 306.
4. سيد مرتضي، تنزيه الانبياء، بيروت، دارالاضواء، دوم، 1409ه ق.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - ر. ك: راه و راهنماشناسي، ص 657 و 658.
[2]. توبه/43.
[3] - مصباح يزدي، محمد تقي، جزوة راه و راهنما شناسي، ص 667.
[4] - مصباح يزدي، محمد تقي، اصول عقائد (2) راهنما شناسي، قم، مركز مديريت حوزة علمية قم، 1367، ص 182.
[5] - طباطبايي، محمد حسين ، الميزان في تفسير القرآن ، ترجمة محمد باقر موسوي همداني، بي جا، بنياد علمي و فكري علامه طباطبايي، 1363، ج 9، ص 241.
[6] - مكارم شيرازي، ناصر، پيام قرآن، قم، جامعه مدرسين، 1377ه ش، ج 7، ص 152.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
لذا براي روشن شدن جواب به چند نكته اشاره ميكنيم:
1. معناي اولوالعزم: پيامبران اولوالعزم يعني پيامبران صاحب عزم، عزم به معناي اراده محكم و استوار است و عزم به معناي تصميم گرفتن به انجام كار است.[1] در روايات در مورد اين كه چرا بعضي از انبياء را اولوالعزم گفتهاند، توضيحاتي آمده است، از جمله طبرسي در مجمع البيان روايت آورده كه پنج نفر از انبياء داراي شريعت جديد بودند.[2]
علي بن ابراهيم نيز در روايتي آورده است كه: پيامبراني كه زودتر از ديگر انبياء اقرار به خدا كردند، و اقرار به پيامبر قبل و بعد از خود كردند و بر تكذيب و اذيت صبر كردند، پيامبران اولوالعزم هستند.[3]
امام صادق ـ عليه السّلام ـ در مورد معناي پيامبران اولولعزم فرمودند: اين پيامبران داراي كتاب و شريعت بودند و ديگر پيامبران به اين كتاب و شريعت عمل ميكردند.[4]
با توجه به معناي اولوالعزم در لغت و در روايات معلوم ميشود، پيامبراني كه داراي كتاب و شريعت بودند، از آنجا كه با مشكلات و گرفتاريهاي زيادي روبرو بودند، با عزم و اراده محكم با آنها مقابله ميكردند، لذا به اين دسته از پيامبران، پيامبران اولوالعزم اطلاق شده است، لذا در آيه شريفه ميفرمايد: فاصبر كما صبر اولوالعزم من الرسل؛[5] بنابراين صبر كن همانطور كه پيامبران اولوالعزم شكيبايي كردند.
2. پيامبران اولوالعزم در قرآن: از بعضي آيات تعداد پيامبران اولوالعزم استفاده ميشود از جمله: و اذ اخذنا من النبيين ميثاقهم و منك و من نوح و ابراهيم و موسي و عيسي بن مريم؛[6] به خاطر بياور هنگامي را كه از پيامبران پيمان گرفتيم و از نوح و ابراهيم و موسي و عيسي بن مريم. در اين آيه بعد از آنكه همه پيامبران را به صورت جمع ذكر فرموده است به اين پنج پيامبر اشاره ميكند كه اين دليل بر ويژگي آنها است مفسرين نيز از اين آيه استفاده كردهاند كه اين پنج نفر جزء پيامبران اولوالعزم هستند.
شرع لكم من الدين ما وصي به نوحاً و الذي اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسي و عيسي؛[7] آئيني براي شما تشريع كرد كه به نوح توصيه كرد و آنچه را به تو وحي فرستاديم و به ابراهيم و موسي و عيسي سفارش نموديم.[8]
3. پيامبران اولوالعزم در روايات: در روايات زيادي از پيامبران اولوالعزم را اين پنج پيامبر معرفي كردهاند (محمد، ابراهيم، نوح، عيسي و موسي) از جمله آن روايات:
در روايتي از امام صادق ـ عليه السّلام ـ از آية فاصبر كما صبر اولوالعزم من الرسل سؤال شد؟ فرمود: مراد نوح، ابراهيم، موسي و عيسي و محمد است.
پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: پنج نفر از انبياء پيامبران اولوالعزم هستند كه عبارتند از: نوح ابراهيم، موسي، عيسي، محمد.[9]
رواياتي كه در اين زمينه وارد شدهاند زياد هستند، به نحوي كه علامه مجلسي در توضيح اين روايات ميفرمايد: اين پنج نفركه جزء پيامبران اولوالعزم هستند، از اخبار زيادي استفاده ميشود و اخبار در اين باب به حد مستفيض هستند و اگر رأيي مخالف اين نظريه باشد كه گفتهاند پيامبران اولوالعزم چهارنفرند يا بعضي گفتهاند شش نفرند با توجه به اين روايت معتبري كه از ائمه و اهل بيت رسيده است، اين نظريهها ضعيف هستند.[10]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. الميزان، محمد حسين طباطبايي، ج 18، ص 29.
2. مجمع البيان، طبرسي، قم، مكتبه آيت الله مرعشي، 1403، ج 9، ص 94.
3. نمونه، ناصر مكارم شيرازي، ج 21، ص 378.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، بيروت، دار الشاميه، چاپ اول، 1414، ص 565.
[2] . طبرسي، فضل، مجمع البيان، مكتبه آيت الله مرعشي نجفي، ج 9، ص 94.
[3] . مجلسي، محمدباقر، بحار الانوار، بيروت، موسسه الوفا، چاپ دوم، 1403، ج 11، ص35.
[4] . همان، ص 56.
[5] . احقاف/35.
[6] . احزاب/7.
[7] . شوري/13.
[8] . طباطبايي، محمد حسين، الميزان، قم، جامعه مدرسين، ج 16، ص 278.
[9] . همان، ص 41.
[10] . همان، ص 35.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
آيه مورد نظر آيه 78 از سوره حج، است كه خداوند متعال ميفرمايد: «وجاهدوا في الله حق جهاده هو اجتبكم و ما جعل عليكم في الدين من حرج ملة ابيكم ابراهيم و هو سماكم المسلمين من قبل و في هذا ليكون الرسول شهيداً عليكم و تكونوا شهداء علي الناس...؛ و در راه خدا جهاد كنيد و حق جهادش را ادا نماييد او شما را برگزيد و در دين بر شما سختي قرار نداده است، اين همان آيين پدرتان ابراهيم است، او شما را در كتب پيشين و در اين كتاب آسماني مسلمان ناميد تا پيامبر شاهد و گواه بر شما باشد و شما گواهان بر مردم...».
علامه طبرسي صاحب تفسير مجمعالبيان در ذيل آيه مذكور ميگويد: «علت اينكه حضرت ابراهيم ـ عليهالسلام ـ را پدر همه ناميده، اين است كه احترامش بر همة مسلمانان واجب است. همچنانكه احترام پدر بر فرزند واجب است. صاحب مجمعالبيان در ادامه ميآورد: «برخي ميگويند عرب از نسل حضرت اسماعيل ـ عليهالسلام ـ و بيشتر عجم از نسل فرزند ديگر حضرت ابراهيم ـ عليهالسلام ـ يعني حضرت اسحاق ـ عليهالسلام ـ هستند و اين دو نيز از فرزندان ابراهيم ـ عليهالسلام ـ به شمار ميآيند، پس در نتيجه پدر امت اسلام، ميتواند حضرت ابراهيم ـ عليهالسلام ـ باشد.
بنابراين علامه طبرسي(ره) خودش چنين نظري ندارد كه عربها از نسل حضرت اسماعيل و بيشتر عجمها از نسل حضرت اسحاق هستند، بلكه تنها قول مذكور را نقل كرده است و نقل قول نيز دليل بر پذيرش آن نيست، مرحوم طبرسي قبل از نقل قول مذكور نظر خودش را دربارة آيه «ملة ابيكم و ملة ابراهيم» آورده و معتقد است كه چون احترام حضرت ابراهيم بر همه مسلمانان واجب است، آنچنان كه مثل يك پدر مسلمانان بايد او را احترام كنند و افزون بر آن چه گذشت، شريعت اسلام شريعتي است سهل و آسان و شريعت پدرشان حضرت ابراهيم ـ عليهالسلام ـ حنيف است كه در برابر پروردگار خود تسليم بود.[1]
علامه طباطبايي نيز در تفسير آيه 78، سوره حج ميگويد: و اگر حضرت ابراهيم ـ عليهالسلام ـ را پدر مسلمانان خوانده به اين جهت است كه او نخستين كسي است كه براي خدا اسلام آورد، چنانكه قرآن كريم ميفرمايد: «إِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ؛[2] در آن هنگام كه پروردگارش به او گفت: اسلام بياور! گفت: در برابر پروردگار جهانيان، تسليم شدم.» و از آن حضرت حكايت شده كه فرمود: «فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي؛[3] هر كس از من پيروي كند از من است...» كه از تركيب اين دو مورد به دست ميآيد كه تمامي مسلمانان در هر جا كه باشند فرزندان حضرت ابراهيم ـ عليهالسلام ـ و از نسل او هستند.[4]
علامه طباطبايي در سوره ابراهيم، آيات 35 تا 41 نميگويد كه عموم مؤمنان از بنياسرائيل هستند بلكه ايشان ميگويد: «اين آيات (35 تا 41) براي بار دوم نعمتهايي را يادآور ميشود و نخست نعمتهايي را كه خداوند متعال بر عموم بندگان مؤمنش كه همان بنياسرائيل از نسل ابراهيم ـ عليهالسلام ـ باشند يادآوري ميكند و سپس نعمتهاي ديگرش را كه به نسل ديگر از حضرت ابراهيم ـ عليهالسلام ـ يعني حضرت اسماعيل ارزاني داشته را خاطرنشان ميكند. بنابراين، مقصود مرحوم علامه طباطبايي از عموم بندگان مؤمن خدا كه در آيات مذكور مورد خطاب هستند است همان پيروان حضرت موسي ـ عليهالسلام ـ و عموم بندگان مؤمن از بنياسرائيل منظور است و در كلام علامه طباطبايي نيز شامل بندگان مؤمن از مسلمانان نميشود، گرچه عموم مؤمنان از مسلمانان نيز از نسل حضرت ابراهيم ـ عليهالسلام ـ هستند.
بنابراين به علت اينكه حضرت ابراهيم ـ عليهالسلام ـ پدر معنوي و روحاني امت اسلام و تمام پيروان اديان ابراهيمي و مردم عصر نزول قرآن ميباشد، و همه آنها آن حضرت را بزرگ ميشمردند و او را همانند يك پدر احترام ميگذاشتند و از طرفي حضرت ابراهيم ـ عليهالسلام ـ نخستين كسي بود كه در برابر امر و فرمان خداوند متعال تسليم بود ـ البته اين تقدم رتبي ميباشد ـ چنانكه قرآن كريم در سوره بقره، آيه 131، بر اين حقيقت تأكيد كرده است. و ديگر آنكه نسل پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ به حضرت ابراهيم ـ عليهالسلام ـ ميرسد و حضرت ابراهيم ـ عليهالسلام ـ پدر رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ به حساب ميآيد و پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ نيز پدر امت اسلامي ميباشد، از اين جهت نيز ميتوان گفت كه حضرت ابراهيم ـ عليهالسلام ـ پدر امت اسلام اعم از عرب و عجم است. گرچه ممكن است برخي از امت از نسل حضرت اسماعيل ـ عليهالسلام ـ و بعضي نيز از نسل اسحاق ـ عليهالسلام ـ كه فرزندان حضرت ابراهيم ـ عليهالسلام ـ ميباشند، محسوب ميشوند، ولي مهم اين است كه حضرت ابراهيم ـ عليهالسلام ـ پدر امت اسلامي است.[5]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. محمد بن يعقوب كليني، اصول كافي، شرح ملا صالح مازندراني، تهران. دارالكتب الاسلاميه، بيتا، ج 5، ص 163.
2. شيخ صدوق، علل شرايع، نجف، مكتبة الحيدرية، 1386 ق، ج 1، ص 127.
3. مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتاب اسلاميه، ج14، ص178.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ر.ك: الطبرسي، فضل بن الحسن، مجمعالبيان. بيروت، دارالحياء التراث العربي، 1379ه ق، ج 4، ص 97.
[2] . بقره/131.
[3] . ابراهيم/36.
[4] . ر.ك: طباطبايي، محمدحسين، الميزان، قم، جماعة المدرسين في الحوزة العلميه، چاپ پنچم، 1417 ق، ج 14، ص 411-413.
[5] . همان، ج12، ص68.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
آيه فوق اشاره به اشكالات و ايرادات مشركان درباره نبوت پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ است، آنها معتقد بودند كه اگر پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ خاتم پيامبران است، بايد هرگز نميرد تا حافظ آئين خويش باشد. بنابراين مرگ او در آينده، دليل بر بطلان ادعاي او خواهد بود. با نزول آيه فوق، آشكار شده است كه دين اسلام قائم به شخص نيست تا با عدمش از بين برود، بنابراين جاودانگي مذهب نياز به پاسداري دائمي پيامبر ندارد.[1]
اما اين كه آيه فوق، با زنده بودن حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ [2] تناقض دارد، در پاسخ ميتوان گفت: آيه فوق گوياي اين مطلب است كه «هيچ انساني را قبل از تو زندگي جاويدان قرار نداديم» به اين معني، انسان خلق نشده كه عمر و زندگي ابدي و جاويدان داشته باشد. در حالي كه حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ حيات ابدي ندارند و قبل از قيامت و بعد از ظهور، ميميرند، «كل نفس ذائقه الموت؛[3] هر موجود زنده طعم مرگ را ميچشند»[4] درباره حضرت عزير ـ عليه السلام ـ بايد گفت: طبق آيه 259 سوره بقره، ايشان 100 سال مرده بودند و دوباره زنده شدند تا اينكه قدرت خداوند را درباره معاد ملاحظه نمايند: «يا همانند كسي كه از كنار آبادي عبور كرد كه ويران شده بود گفت: چگونه خدا اينها را پس از مرگ زنده مي كند؟ خداوند او را صد سال ميراند، سپس زنده كرد و به او گفت: چه قدر درنگ كردي؟ گفت يك روز يا بخشي از روز فرمود: نه، بلكه صد سال درنگ كردي، نگاه به غذاي خود كن كه تغييري نكرده و به الاغت (كه چگونه از هم متلاشي شده) براي اينكه تو را نشانه اي بر مردم (در مورد معاد) قرار دهديم، اكنون به استخوان هاي (الاغ خود) نگاه كن كه چگونه آنها را بر داشته و به هم پيوند مي دهيم و... و معروف اين است كه اين شخص حضرت غرير بوده و در حديثي از امام صادق -عليه السلام- نيز اين موضوع تائيد شده است.[5]
اما درباره زنده بودن حضرت خضر ـ عليه السلام ـ بايد گفت: در قرآن نامي از خضر نيامده است اما از روايات اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ اين طور استفاده مي شود كه ايشان پيامبر اعلي بودند و هنوز هم زنده هستند و معلم حضرت موسي ـ عليه السلام ـ (كه در آيات 82 ـ 60 سوره كهف مطرح است) نيز حضرت خضر ـ عليه السلام ـ بوده است.[6]
ايشان هم همانند حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ طبق آيه فوق «كل نفس ذائقه الموت» قبل از قيامت ميميرند و زندگي جاويدان و هميشگي ندارند.
در نتيجه خداوند به هيچ كس عمر ابدي و دائمي و جاويدان نداده به جز ذات اقدس الهي كه واجبالوجود مي باشند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1 . تفسير نمونه،مكارم شيرازي، دارالكتب الاسلاميه، تهران، ج 13، ص 403.
2 . امام مهدي، محمدكاظم قزويني، نشر الهادي،ص 686 ـ 678.
3 . الميزان،علامه طباطبايي، بنياد علمي و فكري علامه، ج 13، ص 597.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ج 13، ص 403.
[2] . نساء/157؛ آل عمران/55.
[3] . آل عمران/185.
[4] . ر.ك: قزويني، محمدكاظم، امام مهدي(عج)، قم، انتشارات الهادي، 1378 ش، ص 686 ـ 678.
[5] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ج2، ص218.
[6] . ر.ك: طباطبايي، محمدحسين، الميزان، تهران، بنياد علمي و فكري علامه طباطبايي، 1363،ج 13، ص 597.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قبل از پاسخگويي به پرسش فوق، لازم است تعريف اجماعلي از معناي فاشيسم صورت پذيرد.
فاشيسم (Fascism) از كلمة ايتاليايي (Fascio) به معناي دسته و مجموعه گرفته شده است. در قرن 19 در ايتاليا اين واژه را به گروهها و سازمانهاي انقلابي اطلاق مي كردند. در قرن بيستم، با شروع حكومت موسوليني اصطلاح فاشيسم بر سر زبانها افتاد و به تدريج وارد ادبيات سياسي آن قرن شد.
اين تعبير در اصطلاح خاصّ آن در توصيف حكومت موسوليني در ايتاليا (1919 ـ 1944) بكار مي رود؛ امّا در اصطلاح عام به عنوان اسم جنس نيز براي همة نظامهاي ديكتاتوري و جنبشهاي قدرت باور مانند نازيسم آلمان، فالانژيسم اسپانيا، گارد آهني روماني و... استفاده مي شود. معمولاً حكومت فاشيستي موسوليني و هيتلر به عنوان مصاديق بارز نظامهاي فاشيس و ديكتاتوري به حساب مي آورند. همچنين اصطلاح فاشيسم و فاشيست گاه از سوي بعضي نويسندگان و سياستمدارن براي برچسب زدن و متهم كردن عقايد و نهادهايي كه نمي پسندند به كار مي رود حال با دقت در تعريف فاشيسم، مي توان دريافت كه اين معنا، با ولايت فقيه چه مفهوماً و چه مصداقاً متفاوت است. تعريف ولايت فقيه يعني زعامت و رياست شخص فقيه در محدودة كه شريعت آنرا مشخص كرده است و شخص ولي فقيه نمي تواند برخلاف مصالح جامعة اسلامي عمل كند.
در بيان رابطه ميان حكومت فاشيستي و نظام ولايت فقيه مي توان به وجوه تفارق آن دو به صورت زير اشاره نمود:
1. نظامهاي فاشيستي بر ناسيوناليسم (ملت گرايي) و ملت به عنوان موتور حركت تاريخ تأكيد مي كردند؛ ناسيوناليسم وسيله اي بود براي اغراق و بزرگداشت عظمت و افتخارات ملت خودي در مقايسه با ساير ملت ها و ترغيب مردم به همبستگي بي چون و چرا با يكديگر در برابر دشمن خارجي. در صحنة سياست، اين امر به معناي تبعيت بي چون و چراي عموم از اراده و خواست رهبري سياسي زمان بود. در حاليكه در حكومت ولايت فقيه محور جامعه دين اسلام است و اسلام به عنوان محور وحدت كلمة جامعه مي باشد. در اين نظام هيچ نژاد بر نژاد ديگر برتري ندارد و آنچه ماية شرافت و فضيلت است، ايمان به خدا و دين اسلام است. و اسلام مخالف هرگونه نژادپرستي است و تمام انسان ها را در اصل خلقت مساوي مي دانند و در حقوق انساني آنها را يكي مي داند و هيچ انساني حق حاكميّت بر انسان ديگري بدون دليل عقلي و يا نقلي ندارد. در حاليكه در فاشيسم اينگونه نيست.
2. از اصول ديگر فلسفة سياسي فاشيسم، اين است كه به طور كلي صلح براي هميشه امكان پذير نبوده و تازه وجود آن هم مفيد نيست و بايستي جنگ وجود داشته باشد. فاشيسم زور و خشونت روحية جنگجويي و فرمان گرايي را تحسين مي كند. چون فاشيسم بر يك نژاد خاص تأكيد مي كند و مدعي بود كه نژاد معيني هست كه مي تواند بر نژادهاي ديگر سيادت داشته باشد. لذا براي تحقق آن روحية نظاميگري را ترويج مي كرد. مرام فاشيسم براي سيطره پيدا كردن اين ايدئولوژي نياز به ارتش، تجهيزات نظامي، روحية جنگي، خشونت و فرمانبرداري از پيشوا را نياز داشت و تماماً سعي كرد اين مسئله را در جامعة خود نهادينه نمايد. در نظام ولايت فقيه نظاميگري، خشونت، زور، اطاعت محض از رهبر وجود ندارد. اين نظام مبتني بر دستورات ديني، عقل، مشورت با افراد جامعه، ترويج فرهنگ اسلامي بدون هرگونه زور و اجبار مي باشد.
3. فلسفه فاشيسم بر اين مبنا استوار است كه ملت به عنوان يك كل است. مظهر و نمود اين كل عبارت است از دولت. دولت محل ظهور ارادة ملت بوده و هيچكس نمي تواند در مقابل آراء و تصميمات آن كوچكترين مخالفتي نمايد. يعني تمام قدرتها از دست مردم گرفته شده و به دست دولت سپرده مي شود. اما چون عملاً فاشيسم به استبداد و تمركز شديد قدرت در دولت و اعمال شيوه هاي پليسي گراييده، لذا به معناي اصطلاحي، به كليه دولت ها و حكومتهاي مستبد و ديكتاتور كه شيوه هاي پليسي را براي استقرار قدرت خود در خدمت مي گيرند، اطلاق مي شود. در حكومت فاشيستي - پيشوا مرد مقدسي است كه با شعورترين است و از همة مردم با شعورتر و اراده اش فوق همه است. او انساني است استثنائي كه تمام قدرتها در او جمع مي شود و بدين صورت در فاشيسم خبري از ارادة عمومي نيست. فاشيسم معتقد است كه همه چيز در وجود دولت و پيشوا خلاصه مي شود و اطاعت از پيشواي فره مند را تحت هر شرايطي واجب مي داند. مخالفين پيشوا، مخالفين ملّت و خائن محسوب مي شوند. در نظام ولايت فقيه تمركزگرايي وجود دارد، اما نه به اين معنا كه كسي حق اظهارنظر، انتقاد را نداشته باشد. در نظام ولايت فقيه، شخص ولي فقيه فرقي با انساني از انسان هاي ديگر ندارد، و يك انسان مافوق و استثنائي نيست. بلكه او با زحمت و تلاش به مقام فقاهت راه يافته و چون ساير شرايط را دارا بود، اين منصب را عهده دار گرديد. و لذا هرگاه شرايط مهمي چون عدالت، كفايت سياسي و غيره را از دست بدهد، ديگر داراي مقام ولايت نيست. در حكومت ولي فقيه، شخص ولي فقيه تا زماني داراي احترام و عظمت اين مقام است كه در چارچوب احكام اسلامي و مصالح امت اسلامي گام بردارد و اگر خلاف رفت مردم ديگر از او اطاعت نمي كنند.
4. فاشيست ها بر نمادها و اسطوره در تبليغات خود تأكيد بسيار دارند، زيرا به نظر آنها مردم اغلب تحت تأثير اسطوره ها به حركت در مي آيند؛ و نه بواسطة عقل و استدلالات عقلي آنها عقل را تحقير مي كنند و بر احساسات و غرايز به عنوان انگيزه هاي انساني تأكيد مي گذارند. در حاليكه در حكومت ولي فقيه عقل و رفتار عقلايي داراي شأن و منزلت ويژه اي است. در اين نظام عقل يكي از راههاي شناخت حقايق عالم هستي و راههاي سعادت بشري است و اين عقل است كه با مدد شرع انسان را از هزاران فساد و تباهي باز مي دارد. اين نظام حركت و رفتار مردم را در جهت عقلاني بودن سوق مي دهد نه احساسات و غرايز، و مخالف هرگونه سوء استفاده از اين احساسات و غرايز است.
5. اصطلاح توتاليتاريسم كه نخستين بار توسط «بنيتو موسوليني» رهبر فاشيست ايتاليا در سال 1925 وارد حيات واژگان سياسي معاصر شد. از ويژگي هاي ديگر فاشيسم است. توتاليتاريسم عبارت است از «گسترش سيطرة دائم حكومت بر تمامي شئون حيات اجتماعي». به عبارتي توتاليتر وصف رژيمهاي تماميت خواه است و خود را براي دست يازي و دخالت در تمامي عرصه هاي زندگي اجتماعي انسانها، مجاز و محقّ مي دانند. در حاليكه ولايت فقيه با وصف توتاليتري هيچ سنخيت و مناسبتي ندارد. از نظر فقهي شخص فقيه در امور زندگي شخصي مردم دخالت نمي كند و برخلاف مصالح عمومي جامعه هم عمل نمي كند. ولي فقيه حافظ نظام و احكام اسلامي است نظام ولايت فقيه نه به دنبال تمامت خواهي بلكه به دنبال خدمت رساني است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. كتاب رهبري در اسلام، تأليف آيت الله جوادي آملي، نشر رجاء، چاپ سوم، 1372.
2. كتاب ولايت فقيه از ديگاه فقهاي اسلام، تأليف آيت الله احمد آذري قمي، انتشارات مكتبه ولايت فقيه قم، 1374.
3. كتاب پيشينة نظريه ولايت فقي، تأليف مصطفي جعفرپيشه فرد، مركز تحقيقات علمي دبير خانه مجلس خبرگان.
4. فاشيسم و ديكتاتوري، تأليف نيكوس پولانزاس، مترجم دكتر احسان، نشر آگاه، تهران، 1361.
5. علامه آيت الله حسيني تهراني، سيد محمد حسين، ولايت فقيه در حكومت اسلامي، نشر علامه طباطبائي، مشهد، چاپ اول، 1414ه ق.
6. آيت الله معرفت، محمد هادي، ولايت فقيه، نشر موسسه فرهنگي انتشاراتي التمهيد، قم، چاپ اول، 1377.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ظاهراً مراد از سؤال اين است كه آيا ولايت تكويني در قرآن مطرح شده است؟ در پاسخ بايد گفت: آري، ولي براي اين كه به آساني و روشني مطلب دريافت شود بي مناسبت نيست كه ابتدا اقسام ولايت را بر شمرده و آنها را تعريف نماييم، آن گاه به پاسخ سؤال بپردازيم.
اقسام ولايت
1 ـ ولايت تكويني:
اگر چيزي نزديك به چيز ديگر باشد مي گويند: وليه يليه؛ نزديك او بود، دو امري را كه كنار هم و مرتب هستند موالات گويند، گاهي ولايت و قرب در نظام تكوين است، در اين صورت يكي ولي تكويني، مي شود و ديگري مولّي عليه تكويني مي گردد؛ مثل ذات اقدس اله كه ولي عالم و آدم است، يا نفس انساني كه به قواي دروني خودش ولايت دارد، بر هرگونه استخدامي، استعمالي، كاربردي نسبت به قواي وهمي و خيالي و مانند آن ولايت دارد، به اعضا و جوارح سالم خود ولايت دارد، همين كه دستور ديدن داد، چشم اطاعت مي كند، دستور برداشتن داد، دست اطاعت مي كند. (اگر عضو فلج نباشد و مولّي عليه نفس باشد) اين نوع ولايت در رابطه علت و معلول هم جاري است. علت قريب يا بعيد يا مظهر علّت. اگر مظهر علت شد مظهر ولايت است، اگر خود علت شد حقيقت ولايت است. بنابراين، در ولايت تكويني تخلف ممكن نيست. نفس اگر اراده كرد كه صورتي را در ذهن ترسيم كند، اراده كردن همان و ترسيم كردن همان، نفس مظهر خدايي است، چرا كه قرآن مي فرمايد: «انما امره اذا اراد شيئاً ان يقول له كن فيكون» بنابراين مي توان گفت كه: فالله هو الولي.
2 ـ ولايت تشريعي:
ولايت تشريعي و قانون گذاري، يعني طبق قانون، كسي ولي ديگري است كه بخشي از اين ها به مسائل فقهي، بخشي به مسائل اخلاقي و اجتماعي و بخشي از آن ها به مسائل كلامي برمي گردد، ولايت تشريعي عصيان پذير است يعني يك قانون و يك حكم تكليفي است كه كاملاً قابل اطاعت و عصيان است، چون انسان آزاد آفريده شده و همين آزادي مايه ي كمال اوست، اگر با حُسن اختيار، راه صحيح را طي كرد، سعادت مند مي شود والاّ گرفتار شرار مي شود.[1]
ولايت تكويني در قرآن:
از مفاد برخي از آيات، مانند آيه 49 سوره ي آل عمران و آيه 110 سوره ي مائده استفاده مي شود كه فرستادگان و اولياي خدا به فرمان و اذن او مي توانند به هنگام لزوم، در جهان تكوين و آفرينش تصرف نمايند و برخلاف عادت و جريان طبيعي، حوادثي به وجود آورند؛ زيرا جمله هاي «اُبرِءُ» (بهبودي مي بخشم) و «اُحْي المَوْتي» (مردگان را زنده مي كنم) در آيه 49 آل عمران و مانند آن ها كه به صورت فعل متكلم ذكر شده است، دليل بر صدور اين گونه كارها از خود پيامبران است و تفسير اين عبادات به دعا كردن پيامبران.
و اين كه كار آنها تنها دعا براي تحقق اين امور بوده است نه غير آن، تفسير بي دليلي است، بلكه ظاهر اين عبارات اين است كه آنان در جهان تكوين تصرف مي كردند و اين حوادث را به وجود مي آوردند، منتهي براي اين كه كسي تصور نكند كه پيامبران و اولياي خدا استقلالي از خود دارند و در مقابل دستگاه آفرينش، دستگاهي برپا ساخته اند ونيز براي اين كه احتمال هرگونه شرك و دوگانه پرستي در خلقت و آفرينش برطرف گردد.
در چندين مورد از اين آيات روي كلمه ي «باذن الله» تكيه شده است (در آيه 49 سوره آل عمران دوبار و در آيه 110 از سوره مائده چهار بار كلمه باذن الله تكرار گرديده) و منظور از ولايت تكويني نيز چيزي جز اين نيست كه پيامبران يا امامان به هنگام لزوم و ضرورت، تصرفاتي در جهان خلقت با اذن پروردگار انجام دهند، و اين چيزي بالاتر از ولايت تشريعي يعني سرپرستي مردم از نظر حكومت و نشر قوانين و دعوت و هدايت به راه راست است.
از آنچه گفته شد پاسخ كساني كه ولايت تكويني مردان خدا را منكر مي شوند و آن را يك نوع شرك مي دانند به خوبي روشن مي گردد؛ زيرا هيچ كس براي پيامبران و امامان، دستگاه مستقلي در مقابل خداوند قائل نيست، آنها همه ي اين كارها را به فرمان و اجازه ي او انجام مي دهند، ولي منكران ولايت تكويني مي گويند: كار پيغمبران منحصراً تبليغ احكام و دعوت به سوي خدا است، و احياناً براي انجام گرفتن پاره اي از امور تكويني از دعا استفاده مي كنند و بيش از اين كاري از آنها ساخته نيست، در حالي كه آيات مورد اشاره در اين نوشتار و آيات متشابه ديگر، غير از اين را مي گويد.
ضمناً از آيات بالا استفاده مي شود كه لا اقل بسياري از معجزات پيغمبران، اعمالي است كه به وسيله ي خود آنها انجام مي شود گرچه به فرمان خدا و استمداد از نيروي الهي است، در واقع مي توان گفت: معجزه هم كار پيامبران است؛ زيرا به وسيله آنها انجام مي شود، و هم كار خدا است؛ زيرا با استمداد از نيروي پروردگار و اذن او انجام مي گيرد.[2]
نتيجه:
از آنچه گفته شد روشن مي شود ولايت تكويني كه به معناي ولايت و تصرف اولياء و فرستادگان خداوند در جهان تكوين مي باشد، در قرآن مطرح شده است، البته تصرف پيامبران و امامان در نظام آفرينش به معناي استقلال آنان در برابر خداي متعال نمي باشد، بلكه ولايت آنان در اين امور با اذن و اجازه خداوند است، درباره ولايت تكويني در قرآن، مي توان به آيه 49 آل عمران و آيه 110 مائده اشاره كرد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. جوادي آملي، ولايت در قرآن، ره توشه راهيان نور، ويژه رمضان 1418.
[2]. ر. ك. مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب اسلاميه، چاپ يازدهم، 1371. هـ . ش ، ج 2، ص 422، 423.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قرآن در آيات قبل از اين رجوع به داوران ستمگر را شديدا محكوم مي نمايد و در اين آيه به عنوان تأكيد اين سخن مي گويد: «پيامبراني را كه ما مي فرستاديم همه براي اين بوده اند كه به فرمان خدا از آنها اطاعت شود و هيچ گونه مخالفتي نسبت به آنها انجام نگردد. بنابراين مردم موظف بوده اند، هم از نظر بيان احكام خداوند و هم از نظر چگونگي اجراي آن را آنها پيروي كنند، و تنها به ادعاي ايمان قناعت نكنند.[1] چرا كه منافقان كه به طاغوت مراجعه ميكردند، در عين حال كه از اطاعت رسول خدا سرباز ميزدند، گمان ميكردند به او ايمان دارند. آنگاه خداي متعال با نزول اين آيه روشن ساخت، كه پيامبري را نفرستاده است، مگر آن كه اطاعت شود.[2]
از جملة «وما أرسلنا من رسول الا ليطاع باذن الله» به خوبي استفاده ميشود كه مردم بايد از تمام دتسورات پيامبر از جمله در مسائل مربوط به امور اجتماعي و حكومت اطاعت كنند، زيرا دستور به اطاعت در آيه مطلق است. بنابراين، هر پيامبري هر چه ادعا كند كه از طرف خدا است و لازم است اعمال كند، مردم بايد بپذيرند. وقتي فرمود: من از طرف خدا براي قضاوت تعيين شده ام، مردم بايد قبول كنند. اگر فرمود من به عنوان حاكم جمعيت تعيين شده ام، در شوون سياسي و تدابير امور اجتماعي بايد از من اطاعت كنيد، مردم بايد قبول كنند. به طور كلي هر پيامبري بر هر جمعيتي مبعوث مي شود. (در صورتي كه پيامبري او ثابت شده باشد)، هر ادعايي از طرف خدا بكند، مردم بايد آن را بپذيرند.
اما باذن الله به اين معني است كه خداوند اجازه داده است، كه انبياء الهي چنين مقامي داشته باشند. در آيه ديگر مي فرمايد: «من يطع الرسول فقد اطاع الله» كسي كه از پيامبر پيروي كند از خدا پيروي كرده است.[3] اگر بنا باشد مردم خودشان تشخيص دهند، كه كدام حرف از طرف خدا و كدام حرف از طرف خودش و احيانا احتمال بدهند كه بعضي جاها دروغ مي گويد، اين نقض غرض مي شود و به او اعتمادي نمي ماند، پس، ناچار وقتي نبوت او ثابت شد، بايد بدون قيد و شرط اطاعت شود.
البته در بعضي موارد هست، كه برخي از پيامبران خودشان متصدي حكومت نشدند، بلكه از طرف خدا حكومت ديگري را تأييد كردند.[4] پس، بنابراين اولاً: اطاعت از پيامبر الهي واجب است نه اختياري. و ثانياً: اين لزوم اطاعت مطلق است و هر چه پيامبر بگويد، بايد مردم بپذيرند. علاوه بر اين اگر كس به شأن نزول اين آيه دقت كند مي رساند كه مراد خداوند حكومت بود زيرا عده اي براي محاكمه به طاغوت مراجعه مي كردند و محاكمه و قضاوت از شئون حكومت بود و لذا با اين كار حكومت داري پيامبر اسلام - صلي الله عليه و الله و سلم- را زير سوال مي بردند، بر همين اساس است كه خداوند فرمود: «ما هيچ پيامبري را نفرستاديم مگر براي اين كه به فرمان خدا، از وي اطاعت شود»[5]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. ناصر مكارم شيرازي و همكاران، پيام قرآن، تفسير موضوعي، (قم، مطبوعاتي هدف، 1371)، نبوت عامه.
2. محمد تقي مصباح يزدي، حقوق و سياست در قرآن، (قم ، مؤسسة آموزشي پژوهشي امام خميني،1377)، ج اول، ص 279 ـ 238 .
3. آيت الله جوادي آملي، تفسير موضوعي، (قم، مركز نشر اسراء، 1370)، چ اول، ج 8 .
--------------------------------------------------------------------------------
[1] طبرسي، فضل بن حسن، مجمع البيان، بيروت، دارالمعرفه، چاپ اول، 1406 هـ .ق، ج 3، ص 104.
[2] مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ اول، 1406 هـ . ق، ج 3، ص 450.
[3] نساء/80، در حقيقت اطاعت پيامبر اطاعت خداست/
[4] بقره/246.
[5] ر.ك: مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1353ه ش، ج3، ص450.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قرآن شريف ميفرمايد: گفته شد كه اي زمين آبت را فرو بر، و اي آسمان (بارانت را) فرو بند، و آب فروكش كرد و كار به سرانجام رسيد و (كشتي) بر (كوه) جودي قرار گرفت، و گفته شد كه لعنت بر ستم پيشگان (مشرك)[1]
درباره «جودي» در اين آيه، اقوال مختلفي وجود دارد از جمله: الف: يا مطلق كوه سخت است كه در اين صورت با روايات و تورات كه به كوه آرارات اشاره دارند، هم خواني دارد و هماهنگ است.[2]
ب: اسم كوهي خاص است كه در مورد محل آن در مناطق زير اختلاف است:
1. كوه جودي در موصل عراق است. 2. كوه جودي در حدود شام است 3. كوه جودي در ميان موصل و الجزيره است. 4. كوه جودي در عربستان است 5. كوه جودي در سلسله جبال آرارات در تركيه است كه در صورت قائل شدن به قول دوم باز با معناي پنجم هماهنگ است و بين روايات و تورات كه به كوه آرارات اشاره دارند با معناي پنجم كه محل كوه جودي را سلسله جبال آرارات در تركيه ميدانند، قابل جمع است.[3]
علامه طباطبائي در تفسير «جودي» ميفرمايند: «الجوديّ مطلق الجبل و الارض الصلبه»،[4] يعني جودي همان مطلق كوه سخت است و در ادامه براي تاييد قول خود ميفرمايند: «چند تن از دانشمندان آمريكا، به راهنمايي عدهاي از ارتشيان تركيه، در قسمتي از قلههاي كوه آرارات، واقع در قسمت شرقي در تركيه ارتفاع 1400 پايي به چوبهايي دست يافتند كه طبق محاسبات و قرائن قطعات متلاشي شدهي يك كشتي قديمي است كه در اين محل وجود داشته است. قدمت پارهاي از اين قطعهها به 2500 سال قبل از ميلاد ميرسد.
قرائن حاكي است كه اين قطعهها از يك كشتي است كه حجم آن معادل دو ثلث كشتي (كوئن مارس) انگليسي است كه طول آن 1019 پا و عرض آن 118 پا بود. چوبهاي پيدا شده را به سانفرانسيسكو حمل كردند تا دربارهي آنها تحقيق كنند كه آيا با اعتقادات در باب نحل راجع به كشتي نوح ـ عليه السلام ـ قابل انطباق هست؟[5]
بنابر اين نظر كوه «جودي» ميتواند همان كوه آرارات باشد و بين روايات و تورات كه به كوه آرارات اشاره كردهاند با معناي مطلق «جودي» كه به معناي مطلق كوه سخت را گويند قابل جمع باشد و هيچ تنافي با اين دو معنا وجود نداشته باشد. پس جودي يعني كوه و آن كوه آرارات است.
5. تاريخ طوفان و عمر انسان:
آن چه در اين راستا قابل بيان است اين است كه حضرت نوح نخستين پيامبر اولو العزم است كه خداوند او را با كتاب و شريعت جداگانهاي به سوي مردم آن روزگار مبعوث نمود. تاريخ ولادت حضرت نوح را 1642 سال بعد از هبوط آدم ـ عليه السلام ـ نوشتهاند. 950 سال به پيامبري مبعوث بوده است.[6] مدت عمر ايشان را بيش از هزار سال نوشتهاند خود حضرت آدم نيز عمر طولاني داشته و 930 سال عمر كرده است و ... تا به پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه وآله ـ كه ولادت وي را 6163 سال بعد از هبوط آدم ـ عليه السلام ـ نوشتهاند و تا به امروز كه 1425ه.ق و 2004 ميلادي است حدود 7600 سال ه.ق از خلقت حضرت آدم ـ عليه السلام ـ تا به امروز ميگذرد. در مورد خلقت بشر قبل از آدم ـ عليه السلام ـ نيز اختلاف است به هر تقدير تاريخ دقيقي از تاريخ خلقت بشر و جانوران و نظام هستي در دست نيست و باستان شناسان تاريخ بسيار طولاني تر از اينها را نيز گفتهاند.[7]
در مورد آغاز طوفان نوح نيز اختلاف نظر وجود دارد. ابن اثير معتقد است زمان طوفان، در سال ششصدم از عمر نوح بوده است. نويري در اين زمينه ميگويد: «روز اول ماه رجب به هنگام ظهر، از تنور بانگ برآمد كه اي نوح! برخيز و از هر حيواني، يك جفت نر و ماده بر كشتي سوار كن». در جاي ديگر مينويسد: گفته شده سوار شدن نوح و همراهانش به كشتي، دهم ماه رجب و 2250 سال پس از هبوط آدم بود.[8]
آن چه به طور خلاصه قابل بيان است اين است كه بارش و جوشش زمان نوح ـ عليه السلام ـ گسترهاش طولاني بوده و سراسر گيتي را فرا گرفته و اين خود معجزهي الهي بوده است. كشتي با مراقبت خداوند ساخته شد كه خود آيت و معجزهي الهي است، گسترهي كشتي هم تا حدودي گسترده بوده است و تا به هفت طبقه نيز نقل كردهاند. در مورد گونههاي حيوانات و جانوران هم كه بحث جفت مطرح است، غير از جانوران آبزي كه در طوفان در امان بودهاند. جانوران خشكي زي اگر نجات همه گونههاي آن مورد نظر بوده باشد، هيچ بعدي به نظر نميرسد. چون كشتي ميخواسته 3500 جفت از گونههاي جانوران را در خود جاي دهد و در اين مورد نميتوان گفت خداوند طرح و نقشهي درست و دقيقي از كشتي ارائه نكرده بود و در نهايت كشتي جوابگوي جمعيت و گونههاي جانوران نبوده است. چون وقتي همه چيز آيت و معجزهي الهي است، ديگر چنين تصوري درست نيست. خودكشتي هم آيت و معجزه الهي و آيت بودن آن به اين نيست، چوبها و ميخهاي آن نپوسد و يا تا به الان در دسترس باشد. در مورد كوه جودي و كوه آرارات نيز گفته شد كه طبق نظر معروف و مشهور، هر دو يكياند. در مورد تاريخ خلقت بشريت و يا تاريخ آغاز طوفان هم اختلاف نظر وجود دارد و تاريخ دقيق نميتوان ارائه كرد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. قصص الانبياء، قطب الدين راوندي، قم، موسسه الهادي، اول، 1418ه ق.
2. النورالمبين في قصص الانبياء و المرسلين، نعمت الله جزايري، بي جا، بي نا، بي تا.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . هود/44.
[2]. مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1353ه ش، ج9، ص111.
[3] . همان.
[4] . طباطبائي، محمد حسين، الميزان، ترجمه محمد باقر موسوي، قم، انتشارات اسلامي، 1363ه ش، ج 10، ص 230.
[5] . همان، ص400.
[6] . عنكبوت/14.
[7] . اميري پور، احمد، راهنماي تاريخ انبياء صص 10، 62.
[8] . نويري، شهادب الدين احمد، نهايهالارب، مترجم محمود مهدوي دامغاني، تهران، امير كبير، چاپ اول، 1364ه ش، ج 3، ص 48.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مصحف فاطمه ـ سلام الله عليها ـ غير از قرآن كريم است لكن در دسترس كسي به جز معصوم ـ عليه السلام ـ نيست، محتواي آن اخبار آينده جهان است.
نتيجة اساسي دفع تهمت از ماست كه كتابي آسماني به جز قرآن در اختيار شيعيان باشد.
براي توضيح بيشتر به نکاتي اشاره مي شود:
الف) راه شناخت حديث، منحصر به شناخت سند نيست. در مباحث غيرفقهي مطلب از اين هم توسعهدارتر است. بهترين كار در اين ميدان شناخت معيارهاي حديث است.
1. حديث با قرآن و صريح تفسير و تفسير صحيح و صريح مخالفت نداشته باشد.
2. حديث با عقل (كه دو قضيه مادر دارد: الف: جمع بين دو ضدّ يا رفع دو نقيض (بود و نبود) محال است ب: ظلم قبيح و عدل حسن است) مخالفت نداشته باشد.
3. حديث با عقايد خاصّ منحرفان (اعم از اديان منسوخ يا مذاهب اهل بدعت يا نحلههاي باطل) موافق نباشد بلکه مخالف باشد. منبع تشخيص اين عقيدههاي خاص علم كلام است. (البته اين سه جمله يك دنيا سخن است).
4 . حديث ادامه قرآن و پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ است. تفسير و تطبيق كلي بر جزئي، بيان و تفسير سنّت پيامبر در جزئيات اوامر و نواهي و به طور نادر بيان كلياتي در عرصههاي باقي مانده بايد باشد.
ب) وجود مصحف فاطمه ـ سلام الله عليها ـ با معيارهاي فوق سازگاري دارد.
بيان مطلب اين است كه اگر ادعا شده در اين مصحف اخبار آينده آمده (كه به اصطلاح درست يا غلط به آن غيب ميگويند) قرآن كريم در آيات متعدد از در اختيار داشتن بخشي از اين علم به وسيله برخي از مخلوقات و برخي مشاهير برگزيدگان الهي خبر داده است.[1]
اگر ادعا شده كه به حضرت زهرا ـ سلام الله عليها ـ جبرائيل اينها را وحي كرده است، در قرآن كريم به نحو متعدد از وحي غير خاص (سخن پنهاني برين) ياد فرموده است.[2] البته اين وحي، وحي پيامبري نيست.
فوايد علم غيب براي برگزيدگان
اولاً: خداي متعال به جهت حسّ امانتداري، كه با آزمونهاي مكرر از خود اولياء و ديگران به عنوان شاهد بر آن اقرار گرفته است، قدرتهايي را به برگزيدگانش به جهت اهدافي ميدهد. از بزرگترين اين قدرتها علم وسيعي است كه از آن تعبير، به لدني، رشد، علم غيب و ... شده است. مهمترين اين اهداف هدايت و رحمت افزايي در ميان آفريدگان است. براي نمونه در اين باره به داستان حضرت موسي ـ عليه السلام ـ در سوره كهف مراجعه شود.
ثانياً: خداي متعال در عالم تكليف، بعد از آزمونهاي عالم اعتقادات (به اصطلاح عالم ذر)، براي به رشد رسانيدن عدهاي از سقوط كردگان، امكاناتي را قرار داده است كه اينها به وسيله اوليايش در معرض جبران و هدايت برآيند. به صرف ارائه كليات، رحمت خاص و نجات براي اينها حاصل نميشود.
ثالثاً: اينكه مؤمن در مسير خود ابهام ندارد، در جاهاي مبهم توقف ميكند، با توجه به هدايت گسترده اولياء اگر بنا شود به جهت ابهام توقّف ايشان زياد شود با آن هدايت سازگاري ندارد، لذا با توجه به امانتداري، كه اين علم را در منافع فردي سوق نميدهند و به ضرر شخصي افراد راضي نميشوند، اين دانش وسيع اعطاء شده و مواردي به حكمتهاي خاص الهي استثناء ميشود.
بنابراين تأثير اين نوع از دانش (احاطه به جزئيات حوادث) براي اولياء قابل انكار نيست.
ج) اما، اين مصحف به چه درد ما ميخورد؟
اولاً، اين آيندهگويي تكميل قرآن است نه چيزي جداي از آن، و آينده گويي مصحف از اين قبيل است.
ثانياً، با توجه به جزيي بودن دانشهاي اين مصحف نشر گسترده و بيضابطه آن براي دانشآموزان آن يا غرور ميآورد يا يأس، اين معلم است كه با توجه به شناخت تجربي از شاگردان، براي رشد هر يك برنامه جداگانه بريزد نه اينكه يكي را سركوفت بزند و ديگري را لوس بنمايد.
ثالثاً، بايد از اهل معرفت پرسيد، آيا اين چيزهايي كه شما ميفهميد و ما نميفهميم نتيجة اكتسابي تلاش شما و پاداش آن است يا وسيلهاي براي ادامه سير و سلوك. اصل وجود اين مصحف و به ميان آوردن نام آن نشانگر ارزش كاربردي آن براي امامان ـ عليهم السّلام ـ است وگرنه مانند بسياري از چيزهايي كه داشتهاند و به ما نگفتهاند از اعلام آن صرفنظر ميكردند.[3]
خلاصه، مصحف حضرت فاطمه ـ سلام الله عليها ـ اكنون مختص به امام زمان ـ عليه السلام ـ است و مانند ساير شاخههاي علوم لدنّي اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ بايد براي ايشان به طور مستقيم مفيد باشد (و البته به طور غير مستقيم فايدهاش به ما ميرسد). اعتقاد به وجود اين مصحف واجب نيست (هر چند كسي حق ندارد بدون دليل يقيني منكر آن شود) ولي اعتقاد به علم فراوان امام ـ عليه السلام ـ لازم است و براي اضافه شدن يقين ما، اطمينان به مذهبمان و عاقبتمان، اين اعتقاد بسيار در خور و مؤثر است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. شيعهشناسي، علامه طباطبائي.
2. امامت و رهبري، شهيد مطهري.
3. شرحهايي كه بر وصيتنامه امام راحل (بخش افتخار به صحيفة فاطميه) نوشته شده است.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . به طور نمونه: سوره كهف، داستان حضرت موسي و خضر علي نبينا و آله و عليهما السلام.
[2] . وحي به زنبور عسل (سوره نحل)، وحي به مادر حضرت موسي ـ عليه السلام ـ وحي به حضرت مريم علي نبينا و آله و عليها السلام.
[3] . اين اعلام مانند ارائه گواهينامه و برگه مجوز رانندگي به مسافران است. مسافران با كسي كه شرط تجربه و دانش رانندگي را رعايت ميكند با اطمينان كامل سفر ميكنند.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قرآن، بيش از «43» آية را دربارة حضرت نوح ـ عليه السّلام ـ مطرح ميكند و آيهاي كه دربارة عمر حضرت نوح ـ عليه السّلام ـ نازل شده است؛ تصريح ميكند كه عمر حضرت نوح ـ عليه السّلام ـ «950» سال بود: «ولقد ارسلنا نوحاً الي قومه فلبث فيهم الف سنتةٍ الّا خمسين عاماً فاخذهم الطوفان و هم ظالمون»[1] «ما نوح را بسوي قومش فرستاديم و او در ميان آنها «950» سال درنگ كرد؛ امّا سرانجام طوفان آنها را فرو گرفت در حالي كه ظالم بودند.» از ظاهر آيه استفاده ميشود كه از زمان دعوت تا زمان وقوع طوفان، «950» بوده است. با توجّه بهاينكه اين آيه صريح است. در اينكه تبليغ آن حضرت 950 سال بود و محاورات و دلالتهاي الفاظ قرآن مجيد بر اساس مفاهيم عرضيه است و هيچگونه قابل توجيه نيست و از طرف ديگر قرآن كلام خداست و هيچگونه شبهه و شكي در صدق و راستي بودن حقايق آن نيست و حتّي غير مسلمانها هم نتوانستند، در حقايق آن خدشه نمايند.
شايد اين شبهه برگرفته از كساني است كه ميگويند: در زمان حضرت نوح، مردم هر ماه را يك سال به حساب ميآوردند، لذا «950» سال برابر با «80» سال ميباشد. در حاليكه اين سخن ريشة تاريخي و علمي و عقلي ندارد[2] و چنين مطلبي از قرآن استفاده نميشود و هيچ دليلي هم ندارد.
با مرور گذرا به قرآن و تاريخ در مييابيم كه خداوند با قدرت بيانتهاي خودش، قادر است در اين جهان، كارهاي خارقالعاده و معجزهاي را بر خلاف طبيعت، خلق نمايد، مانند: طوفان نوح،[3] سرد شدن آتش براي ابراهيم،[4] تبديل شدن عصاي موسي ـ عليه السّلام ـ به اژدها،[5] تولد حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ ، و سخن گفتن او در گهواره،[6]... بنابراين خداوند قادر است به شخصي عمر طولاني عطا كند و به شخص ديگر عمر كوتاهتر. تازه اگر طول عمر آن حضرت امر خارقالعاده و معجزه بدانيم كه اين امر ممكن است و هيچ استبعادي ندارد، ولي دانشمندان معتقدند، عمر طبيعي او اين مقدار بوده زيرا اصولاً در آن زمانها عمرها طولاني بوده است و شاهد بر ا ين مدعا تاريخ است. و كتابهايي درباره زندگي هاي طولاني در تاريخ نوشته شده است.
دانشمندان، يكي از علل طولاني بودن عمر انسانهاي اولين را، نبود بيماريها، سالم بودن ژنها، غذاي ساده و طبيعي و ... ميدانند و به وسيلة آزمايشها، توانستهاند عمر پارهاي از گياهان و يا موجودات زندة ديگر را به دوازده برابر برسانند، اگر با همين معيار موفق شوند، عمر انسان را ميتوانند افزايش دهند.[7] علاوه بر قرآن كتابهاي ديگر آسماني، مانند: تورات، عمر حضرت نوح را «950» سال ميداند.[8]
در نتيجه، طبق نص صريح قرآن و كتابهاي آسماني ديگر، عمر حضرت نوح بيش از «950» سال بوده است، نه خاندان او، و از نظر عقلي، تاريخي و علمي، داشتن عمرهاي طولاني زيادي در جهان اتفاق افتاده است و اين يك امر بعيدي نيست.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. سيد محمد حسين طباطبائي، تفسيرالميزان، ج 10، ص 416ـ400.
2. آيتالله مكارم شيرازي، تفسير نمونه، ج 16، ص 232ـ230.
3. دكتر حبيبالله طاهري، سيماي آفتاب، ص 211.
4. عمادالدين حسين اصفهاني، تاريخ انبياء، (تهران؛ انتشارات اسلامي، چ 33، 1371).
5. محمد بن حسن الطوسي، البيان في تفسير القرآن، (لبنان؛ دار احياء التراث العربي، چ1، بي تا) ج 8، ص 192، 225ـ195.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . عنكبوت/14.
[2] . طباطبائي، سيد محمد حسين، الميزان، قم، نياد علمي و فكري علامه طباطبائي، چاپ دوم، 1366، ج 10، ص 414.
[3] . هود/47ـ38.
[4]. انبياء/69.
[5] . قصص/32.
[6] . آل عمران/ 46-45.
[7] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ يازدهم، 1373، ج16، ص230.
[8] . طاهري، حبيب الله، سيماي افتاب، قم، انتشارات مشهور، چاپ اول، 1378، ص 211، به نقل از ترجمة تورات، چاپ بيروت، 1870 م.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
براي روشن شدن مطلب چند نكته را به صورت مختصر بيان ميشود:
1. جايگاه ابراهيم: ابراهيم خليل از طرف خداوند براي همه مردم به عنوان الگو معرفي شده است؛ «قدكانت لكم اسوة حسنة في ابراهيم و الذين معه»؛[1] براي شما سرمشق خوبي در زندگي ابراهيم و كساني كه با او بودند، وجود داشت.
از طرفي هم خداوند به پيامبر اسلام دستور ميدهد از ابراهيم پيروي كند: «ثم اوحينا اليك ان اتبع ملة ابراهيم حنيفاً و ما كان من المشركين»؛[2] سپس به تو وحي فرستاديم كه از آيين ابراهيم كه ايماني خالص داشت و از مشركان نبود پيروي كن. «و من احسن ديناً ممن اسلم وجهَهُ لله و هو محسنٌ وَ اتّبع ملة ابراهيمَ حنيفاً»؛[3] دين و آيين چه كسي بهتر است از آن كس كه خود را تسليم خدا كند و نيكوكار باشد و پيرو و آيين خالص و پاك ابراهيم گردد.
طبق آيات مؤمن كسي است كه نه تنها بايد به پيامبران الهي ايمان داشته باشد، بلكه به آنچه كه بر آنها نازل شده است، بايد ايمان داشت: «قولوا آمنا بالله و ما اُنزل الينا و ما انزل اِلي ابراهيم و اسماعيل و اسحق و يعقوب و الاسباط و ما اوتي موسي و عيسي و ما اُوتي النبيون من ربهم»؛[4] بگوييد ما به خدا ايمان آوردهايم و به آنچه برما نازل شده است و آنچه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و پيامبران از فرزندان او نازل گرديد و آنچه به موسي و عيسي و پيامبران از طرف پروردگارشان داده شده است.
2. معيار نزديكي به انبيا: بايد بدانيم كه در آيه 68 از سوره آل عمران كه ميفرمايد سزاوارترين مردم به ابراهيم آنها هستند كه از او پيروي كردند، در جواب اهل كتاب است كه درباره ابراهيم معتقد بودند كه پيامبر از آنها است به خاطر قرابت و خويشاوندي با ابراهيم يا مسأله نژادي آن را دليل بر پيوند خود با او ميدانستند، قرآن در جواب ميفرمايد: ولايت و ارتباط با پيامبران تنها به وسيله ايمان و پيروي از آنها است، بنابراين نزديكترين افراد به ابراهيم (و پيامبران) آنها هستند كه از مكتب او پيروي كنند و نسبت اهداف او وفادار بودند، احترام و نزديكي به پيامبران به خاطر مكتب آنها است، نه به خاطر نژاد و قبيله و نسبت آنها.
بنابراين كساني كه اهداف او را دنبال نكنند، از نزديكان او نخواهند بود و لو از قبيله و نژاد او باشند. لذا ميتوان گفت: پيامبر اسلام و مسلمانها با تكيه بر روي اهداف ابراهيم صميميترين افراد به او هستند.[5] علي ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد: سزاوارترين مردم به پيامبران آنها هستند كه به دستورات آنها داناتر باشند. بعد آيه 68 سوره آل عمران را تلاوت فرمود.[6]
خداوند در جايي ديگر معيار نزديكي به ابراهيم را اينگونه بيان ميفرمايد: « فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي وَ مَنْ عَصانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ»؛[7] هر كس از من پيروي كند از من است و هر كس نافرماني من كند، تو بخشنده مهرباني؛ در اين آيه ابراهيم ميخواهد بگويد: حتي اگر فرزندان من از مسير توحيد منحرف گردند، از من نيستند و اگر بيگانگان در اين خط باشند آنها همچون فرزندان و برادران من هستند بنابراين پيروان تنها همان ها نبودند كه در عصر او يا اعصار بعد دركيش و مذهب او بودند، بلكه شامل تمام موحدان و خداپرستان جهان ميشود.[8]
در روايتي از امام باقر ـ عليه السّلام ـ است كه هر كس ما را دوست بدارد از ما اهل بيت است. راوي سؤال كرد: فدايت شوم براستي از شما است؟ فرمود: به خدا سوگند از ما است، آيا گفتار ابراهيم را نشنيدهاي كه ميگويد: و من تبعني فانه مني.[9]
3. جايگاه نماز: در جواب اين سوال كه آيا اگر كسي نماز نخواند از نزديكان پيامبران است؟ گفته مي شود كه خداوند نماز را در كنار ايمان به انبياء ميداند: « قالَ اللَّهُ إِنِّي مَعَكُمْ لَئِنْ أَقَمْتُمُ الصَّلاةَ وَ آتَيْتُمُ الزَّكاةَ وَ آمَنْتُمْ بِرُسُلِي»؛[10] خداوند ميفرمايد من با شما هستم و از شما حمايت ميكنم، اگر نماز را به پا داريد و زكات بدهيد و به پيامبران ايمان بياوريد.
از طرفي هم انبياء از طرف خداوند به نماز سفارش شدهاند، مثلاً در مورد حضرت عيسي ميفرمايد: « وَ أَوْصانِي بِالصَّلاةِ وَ الزَّكاةِ ما دُمْتُ حَيًّا»؛[11] و تا زماني كه زندهام، مرا به نماز و زكات توصيه كرده است مانند در مورد اسماعيل ميفرمايد: «وَ كانَ يأمُرُ اَهْلَهُ بِالصَّلوةِ وَ الزَّكاةِ»[12] او همواره خانوادهاش را به نماز و زكات فرمان ميداد. در مورد نماز ميفرمايد: «اقم الصلوة لذكري»؛[13] نماز را براي ياد من بپادار.
بنابراين اولاً: ابراهيم از جايگاه بالايي برخوردار است و به عنوان الگو معرفي شده است، ثانياً: نماز در تمام اديان بوده است و كسي كه ميخواهد از نزديكان پيامبران باشد، بايد آنها را اطاعت كند و از آنها تبعيت كند، از جمله دستورات آنها برپاداشتن نماز است و كسي كه ادعا ميكند كه تابع پيامبر است، بايد تمام دستورات آنها اطاعت كند تا به آنها نزديك شود و الا اگر كسي واجبات را انجام ندهد، داخل در آيه «وَ مَنْ عَصانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ»[14] ميشود كه معصيت او را انجام داده است و از او دور شده است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. نور الثقلين، عبد علي بن جمعه عروسي حويزي، قم، مطبعه العلميه، دوم، بي تا، ج1، ص354.
2. تفسير الميزان، محمدحسين طباطبايي، بيروت، موسسه الاعلمي للمطبوعات، چ 2، 1391، ج 12.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ممتحنه/4.
[2] . نحل/123.
[3] . نساء/125.
[4] . بقره/136.
[5] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، قم، دار الكتب الاسلاميه، چاپ دهم، 1370، ج 2، ص 462.
[6] . طبرسي، مجمع البيان، تهران، انتشارات ناصر خسرو، چاپ اول، 1365، ج 2، ص 770؛ ورك: نهج البلاغه، قم، دارالهجره، حكم 96، ص484.
[7] . ابراهيم/36.
[8] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1353ه ش، ج 10، ص 362.
[9] . بحراني، هاشم، البرهان، بيروت، موسسه الاعلمي للمطبوعات، چاپ اول، 1419، ج 4، ص 335.
[10] . مائده/12.
[11] . مريم/31.
[12] . مريم/55.
[13] . طه/14.
[14] . ابراهيم/36.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
خداوند متعال مي فرمايد: حضرت ابراهيم حنيف و مسلمان بود.[1]
«حنيف» از مادة «حنف» به معناي «ميل پيدا كردن» ميباشد. حنيف به متمسك به اسلام يا صحيح الميل و موحد در دين است. «مسلماً» از مادة «سلم» به معناي «تسليم شونده» است و اسلام در لغت به معناي انقياد بوده و در مورد آيين پيامبرگرامي اسلام ـ صلّيالله عليه وآلهـ به كار رفته است؛ پس «مسلم» در مواردي به معناي عام يعني كسي كه تسليم مطلق دارد. و گاهي به عنوان شخص پيرو دين خاص مسلم گفته ميشود.
از آنجا كه يهود و نصاري هر يك حضرت ابراهيم ـ عليه السّلام ـ را از آن خود و بر دين خويش ميدانستند، حتّي مشركان زمان جاهليت نيز خود را بر دين حنيف ابراهيم ـ عليه السّلام ـ معرفي ميكردند و اين سخن آنقدر شايع شده بود كه اهل كتاب آنها را «حنفاء» ميگفتند و حنيف معنايي بر خلاف معناي اصلي خود پيدا كرده و با بتپرستي مترادف شده بود. خداوند پس از توصيف ابراهيم ـ عليه السّلام ـ به عنوان حنيف، جملة «و ما كان من المشركين» را آورده تا هرگونه احتمال ديگري در اينجا منتفي گردد.[2] در اين آيه به روشني ميبينيم خداوند يهود و نصاري را تكذيب ميكند و ميفرمايد: ابراهيم ـ عليه السّلام ـ يهودي و نصراني نبود و او را از اين دو نام تنزيه ميكند. پس ميتوان گفت: موسي ـ عليه السّلام ـ و عيسي ـ عليه السّلام ـ يهودي و نصراني نبودهاند بلكه آنان نيز بر همان ديني واقعي كه در نزد خدا اسلام است، بودهاند.[3]
پس اسلام را كه اصل آن اعتقاد به توحيد و نبوّت و معاد است، حضرت ابراهيم ـ عليه السّلام ـ بنياد نهاد و پيغمبر ما به ملّت او مبعوث شد.[4]
امّا اينكه آيا منظور از اسلام ابراهيم ـ عليه السّلام ـ هم اين اسلامي است كه ما بدان معتقديم، يعني تمام آنچه الان جزء دستورات و قواعد دين اسلام بهحساب ميآيد و در مورد حضرت ابراهيم ـ عليه السّلام ـ هم چنين بوده ؟است بايد گفت كه اين طور نيست؛ زيرا منظور از اسلام در اينجا تسليم مطلق در برابر فرمان خدا و توحيد كامل و خالص از هرگونه شرك و دوگانه پرستي ميباشد كه اساس تمام اديان الهي است.[5] واژة شريعت به معناي راه آب است، گويي دين رودخانة بزرگي فيض و هدايت خداوند براي بشر است كه هر پيامبر صاحب شريعتي براي پيروان خود به سوي آن رودخانه راه ميگشايد. بنابراين خدا با فرستادن پيامبران بزرگ شرايع متعدّد را آوردهاند كه همه در اصل يك هدف را دنبال ميكنند و اختلافي در اصل ندارند، لذا قرآن دين الهي را يكي بيش نميداند و آن اسلام است. پس شرايع انبياء ديگري همگي راههاي دين اسلام بوده، از اين رو جوهر شرايع آسماني يگانه است. امّا آنچه بايد مدنظر باشد، اين است كه خداوند بر اساس مراحل تكامل بشر و رشد عقل و درك انسانها براي آنان شرايعي از ناقص به كامل فرستاده است. بنابراين، هر شريعتي ممكل شريعت قبلي است نه معارض با آن. و كاملترين و آخرين آنها يعني اسلام به معناي خاص ميباشد. درسورة مباركة آلعمران، آية 109 خداوند ميفرمايد: «انّ الدّين عندالله الاسلام» يعني تسليم و انقياد در برابر حق علاوه به اين، اديان الهي مطابق با فطرت بشر است و فطرت انسانها نه قابل تغيير است نه قابل تبديل. لذا خداوند ميفرمايد: «فاقم وجهك للدين حنيفاً فطرة الله التي فطرالناس عليها لاتبديل لخلق الله»[6] يعني چهرة خويش را بر آيين و دين راست استوار دار، اين فطرت الهي است كه آدميان برآن آفريده شدهاند، و در خلقت خداوند تبديل و دگرگوني نيست.
در آية ديگر ميفرمايد: «خداوند ديني را براي شما تشريع نموده كه نوح ـ عليه السّلام ـ را به آن سفارش كرده و آنچه را كه به تو اي پيامبر وحي نموديم و به ابراهيم و موسي و عيسي ـ عليهم السّلام ـ سفارش كرديم، اين است كه دين خدا را برپا دارد، و در آن اختلاف و تفرقه روا نداريد.»[7]
با دقت در اين آيه ميبينيم كه پيامبراني كه در اين آيه از آنها ياد شده، همان پيامبران اولوا العزمند كه صاحب كتاب و شريعت ميباشند، و ديگر انبيا حافظان و نگهبان شريعت اين انبياء بودهاند.
نتيجه اينكه دين واقعي نزد خداوند يكي بوده و آن اسلام ميباشد. البتّه اين دين مراحلي يا به عبارت ديگر شكلهاي خاصي از اوّل داشته تا در زمان پيغمبر خاتم كامل و تمام شده است. پس دين ابراهيم و تمامي انبياء ديگر هم اسلام به معناي عام و تسليم در برابر فرمان حق بوده است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. منهج الصادقين؛ ملافتح الله كاشاني، تهران، كتابفروشي اسلاميه، دوم، 1343ه ش، ج2، ص252.
2. پرتوي از قرآن؛ محمود طالقاني، تهران، شركت سهامي انتشار، 1358ه ش، ج1، ص316 و ج5، ص148.
3. الميزان؛ محمد حسين طباطبائي، مترجم محمد باقر موسوي همداني، قم، انتشارات اسلامي ، 1363ه ش، ج3، ص387.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . آل عمران/67.
[2] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ج 2، ص 461.
[3] . ميرباقري و ديگران؛ ترجمة مجمع البيان، ج 4، ص 125.
[4] . مكارم شيرازي، ناصر، روان جاويد، ج 1، ص 432.
[5] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، ج 2، ص 462.
[6] . روم/30.
[7] . شوري/13.
|
|
|
|
<- 1 2 3 ->
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
فلسفه |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9200 سوال |
:تعداد سوالات |
|
292 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|