|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های ادیان در قرآن |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
چند دسته از آيات قرآنى وجود دارد كه بر جهانى و جاودانى بودن قرآن صراحت داد. اول: آياتى كه مخاطبين خود را به (يا ايها الناس) تعبير مى كند. يا ايهاالناس اعبدوا ربكم الذى خلقكم والذين من قبلكم لعلكم تتقون.(1) اى مردم پروردگار خود را پرستش كنيد، آن كس كه شما و كسانى را كه پيش از شمابودند آفريد تا پرهيزكار شويد. و آيه ديگر مثل (نساء/ 174 (دوم: آياتى كه از مخاطبين به (يا بنى آدم) ياد مى نمايد. يا بنى آدم قد انزلنا عليكم لباسا يوارى سوءاتكم وريشا و لباس التقوى ذلك خير. (اعراف/ 26 (اى فرزندان آدم لباسى براى شما فرستاديم كه اندام شما را مى پوشاند و مايه زينت شماست، اما لباس پرهيزگارى بهتر است. و آيه ديگر مثل (يس/ 60 (سوم: آياتى كه هدايت را شامل همه (الناس- العالمين) دانسته است. هذا بيان للناس و هدى و موعظه للمتقين (بقره/ 185 (و (آل عمران/ 138 (اين بيانى است براى عموم مردم و هدايت و اندرزى است براى پرهيزكاران. ان هو الا ذكر للعالمين لمن شاء منكم ان يستقيم. (تكوير/ 27 و 28 (اين قرآن چيزى جز تذكرى براى جهانيان نيست- براى كسى از شما كه بخواهد راه مستقيم در پيش گيرد و آيات ديگر مثل (بقره/ 185 (و (جاثيه/ 20 (و (انعام/ 90 (و (ص/ 87 (. چهارم: آياتى كه اساسا هدف از نزول قرآن بر پيامبر اسلام و فرستادن دين اسلام را، پيروزى اين دين بر ساير اديان شمرده است. هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين كله و لو كره المشركون. (توبه/ 33 (او كسى است كه رسولش را با هدايت و آيين حق فرستاد تا آن را بر همه اديان غالب گرداند هر چند مشركان كراهت داشته باشند. و آيات ديگر مثل (فتح/ 28 (و (صف/ 9 (آياتى از قبيل ليظهره على الدين كله با اطلاق زمانى، محدوديت و مقيد بودن دين اسلام را به زمان معينى نفى مى كند ونيز اخبارى مثل حلال محمد (ص) حلال الى يوم القيامه و حرامه حرام الى يوم القيامه. خلاصه جاودانى و جهانى بودن اسلام از ضروريات دين الهى و بى نياز ازدليل زائد بر حقانيت اسلام است.
پىنوشت
(1)) بقره/ 12)
آموزش عقايد، آيت الله محمد تقىمصباح يزدى(حفظه الله)
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
جهت روشن شدن مطلب لازم است به نکاتي چند توجه شود:
1. معناي لغوي نسخ: از نظر لغت، «نسخ» به معناي از بين بردن و زائل نمودن است، و درمنطق شرع، تغيير دادن حكمي و اعلام پايان مدت آن و جانشين ساختن حكم ديگر بهجاي آن است.[1]
2. انگيزه و علت نسخ: نيازهاي انسان، گاه با تغيير زمان و شرايط محيط دگرگون ميشود و گاه ثابت و برقرار است. يك روز برنامهاي و شريعتي و قانوني، ضامن سعادت او است ولي روز ديگر ممكن است براثر دگرگوني شرائط، همان برنامه، سنگ راه او باشد، چنانكه در پزشكي يك روز داروئي فوقالعاده براي بيمار مفيد است و پزشك مصرف آنرا تجويز ميكند ولي بعد از بهبودي نسبي، ممكن است همان دارو براي او زيانبار باشد، لذا دستور قطع آن و جانشين ساختن داروي ديگر را ميدهد.
مثال ديگر اين که، ممكن است درس امسال براي دانشآموز مفيد و سازنده باشد اما همين درس براي سال آينده بيفايده باشد، معلّم آگاه و مسؤلان آموزش، بايد بهگونهاي برنامهريزي كنند كه سال به سال، دروس مورد نياز شاگردان تدريس شود.
با توجه به قانون تكامل انسان و جامعهها به دست آيد كه در روند تكاملي انسانها، گاه برنامه و قانون (و شريعتي) مفيد و سازنده است و گاه زيانبار و لازم التغيير، لذا است كه شرايع الهي، هميشه در حال تحول و تكامل بوده است و شريعت بعدي ناسخ و تغيير دهندة شريعتهاي قبلي بوده است، البته اين نكته را هم نبايد فراموش كرد كه ممكن است تكامل مذاهب و تشريع الهي به جائي برسد كه آخرين مذهب و قانون، و نقشة كلي راه، به عنوان «خاتم اديان» نازل گردد به طوري كه دگرگوني در احكام آن راه نيابد.[2]
حد نسخ: با توجه به ادلهاي فراوان[3]، مخصوصاً خاتميت دين اسلام[4]، مسئلة نسخ اديان گذشته، از مسلمات است و اختصاص به بعضي از علما ندارد. ولي نسخ به اين معنا نيست كه ديگر هيچ اصول مشترك، و يا احكام مشترك بين اسلام و اديان ديگر وجود ندارد؛ بلكه اصل توحيد، رسالت عامه، عدالت اجتماعي، مسئلة معاد و روز قيامت، و همچنين احكامي چون نماز، روزه، حرمت قتل و حرمت شراب و... نويد به آمدن موعود جهاني و منجي بشريت... از مشتركات همة اديان ميباشد.[5]
با توجه به نكات پيش گفته، اكنون آيات مورد پرسش را مورد پيجوئي و مطالعه قرار ميدهيم، تا روشن شود كه مراد قرآن چيست؟
الف: آيهي اول:
قرآن ميفرمايد: «آييني را براي شما تشريع كرد كه به نوح توصيه كرده بود و آنچه را بر تو وحي فرستاديم و به ابراهيم و موسي و عيسي سفارش نموديم كه دين را برپا داريد و در آن تفرقه ايجاد نكنيد، خداوند هركس را بخواهد برميگزيند و كسي را كه بهسوي او بازگردد هدايت ميكند»[6]
چون آيات قبل، بحثهاي مربوط به مشركان را بيان داشته است، آيهي مورد بحث به اين حقيقت اشاره دارد كه دعوت اسلام به توحيد، دعوت تازهاي نيست بلكه دعوت تمام پيامبران الوالعزم است و آنچه بر آنها وحي شده، به صورت كاملتر بر پيامبر اكرم اسلام ـ صلي اللّه عليه و آله ـ وحي شده است، به اين ترتيب آنچه در شرايع همة انبياء بوده در شريعت تو است. و تعبير به «دين» نه اديان، نشان ميدهد كه اساس و ريشة همة اديان يكي است، در عين حال تكامل جامعة بشري ايجاب ميكند كه تشريعات و قوانين فرعي هماهنگ با تكامل انسانها رو به تكامل رفته و شرايع قبليه منسوخ شوند، تا به حد نهائي و خاتم اديان رسد،[7] نكتة ديگري كه از آيه استفاده ميشود، اين است كه شريعت اسلام جامعترين شرائع است و نبي آن افضل الانبياء است لذا نام پيغمبر به صورت ضمير «إليك» بر انبياء مقدم شده است و از قرآن تعبير به «اوحينا» شده كه دلالت بر جامعيّت اسلام دارد و از شرائع قبلي به «وصيّنا» تعبير شده كه نشان ميدهد، آنها جامع نبوده، بلكه اهم عقائد و اعمال در آنها وجود داشته[8]
و بقا و دوام برپا داشتن و «اقامه دين» در آن احكامي كه مشترك بين همة اديان است، اين است كه به آن ايمان داشته باشيد و عمل كنيد، و امّا در احكام منسوخ (چون نسخ به معناي اعلام نمودن پايان مدّت آن حكم است، نه ظهور بطلان) به اين معني است كه در گذشته هم ايمان به آن احكام لازم بوده و هم عمل به آنها، اما در اين زمان (نزول قرآن و آمدن پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ فقط ايمان به حقانيت آنها و اينكه از جانب خدا بود لازم است، ولي زمان عمل به آنها گذشته است.[9]
آيهي دوم:
قرآن ميفرمايد: «ما پيش از تو هيچ پيامبري را نفرستاديم مگر اينكه به او وحي كرديم» كه «معبود و خداي جز من نيست، پس تنها مرا پرستش كنيد»[10] آيهي فوق به اين اشاره دارد كه توحيد (ذاتي، عبادي) مشترك بين همة اديان بوده است، و از آنجا كه ممكن است بعضي از بيخبران بگويند كه پيامبراني چون عيسي ـ عليه السلام ـ دعوت به خدايان متعدد نموده است، قرآن با صراحت تمام ميگويد: «ما قبل از تو هيچ پيامبري نفرستاديم مگر براي توحيد...»[11] و آيه هيچ ربطي به دوام احكام و قوانين اديان گذشته و عدم نسخ آنها ندارد بلكه اصل مشترك بين تمام اديان يعني «توحيد» را بيان ميدارد.
آيهي سوم:
در سورة مائده ميخوانيم «اي اهل كتاب! شما هيچ موقعيتي نداريد مگر اينكه تورات و انجيل و آنچه بر شما از طرف پروردگارتان نازل شده است برپا داريد، ولي آنچه بر تو از سوي پروردگارت نازل شده (نه تنها ماية بيداري آنها نميكردد بلكه) بر طغيان و كفر بسياري از آنها ميافزايد بنابراين از اين قوم كافر (و مخالفت آنها) غمكين مباش)، آنها كه ايمان آوردهاند و يهوديان و صائبان و مسيحيان هرگاه ايمان به خداوند يگانه و روز جزا بياورند و عمل صالح انجام دهند نه ترسي بر آنها است و نه غمگين خواهند شد»[12] از آيات فوق هم نميتوان بقاء و دوام اديان قبلي و عدم نسخ آنها را استفاده كرد، زيرا:
اولاً: به اهل كتاب گفته ميشود كه تمام مكتب آسماني را بدون تبعيض و تفاوت برپا دارند، زيرا همة آن كتابها از يك مبدأ صادر شده و اصول اساسي آنها يكي است.
ثانياً: آيه ميگويد: آنها اگر واقعاً مدّعياند كه تورات و انجيل را قبول دارند، و در اين ادعا صادقند، در همان كتابها بشارتهاي متعددي دربارة آخرين كتاب و پيامبر آن آمده است، بايد اين بشارتها را بپذيرند، و هنگامي كه آن نشانه را در قرآن يافتند در برابر آن سر تعظيم فرود آورند، ولي برعكس اكثريت آنها بر طغيان و كفرشان بر اثر لجبازي افزودند.
ثالثاً: در آية 69 با تعبير «عمل صالحاً» اين حقيقت را مشخص ميسازد كه بايد در مورد تفاوت مذاهب به آخرين قانون عمل كنند؛ زيرا عمل به قوانين نسخ شده، عمل صالح نيست بلكه عمل صالح اين است كه به قوانين موجود و آخرين قانون عمل شود.[13]
احتمال ديگر در تفسير آيه، اين است كه جملة «مَن آمَنَ بِاللّه وَ اليَومِ الأخَرَ وَ عَمل صالِحاً» تنها به يهود و نصاري و صابئان برميگردد، زيرا «الذين امنوا» كه در آغاز ذكر شده، نيازي به اين قيد ندارد و به اين ترتيب معني آيه چنين ميشود: «افراد باايمان و مسلمان و همچنين يهود و نصاري و صابئان بهشرط اينكه ايمان بياورند و اسلام را بپذيرند و عمل صالح كنند، همگي اهل نجات و رستگاري خواهند بود و سوابق مذهبي افراد هيچگونه اثري در اين قسمت نخواهد داشت بلكه مهم احيا و پذيرفتن اسلام است كه براي همة جهانيان آمده است.[14]
آيهي چهارم:
«به اهل انجيل (پيروان مسيح) گفتيم بايد به آنچه خداوند در آن نازل كرده حكم كنند و كساني كه بر طبق آنچه خدا نازل كرده حكم نميكنند فاسق هستند».[15] شك نيست كه منظور از آيه، اين نيست كه قرآن به پيروان مسيح ـ عليه السلام ـ دستور ميدهد كه هماكنون بايد به احكام انجيل عمل كنند، زيرا اين سخن اولاً با ساير آيات قرآن و با اصل وجود قرآن كه اعلام آيين جديد و نسخ آيين قديم ميكند، سازگار نيست بلكه منظور اين است كه ما پس از نزول انجيل بر عيسي به پيروان او دستور داديم كه به آن عمل كنند و طبق آن داوري نمايند، يعني در واقع جملة «قلنا» در تقدير است و مفهوم آيه چنان ميشود كه بيان شد «قُلنا ليحْكُم أهل الإنجيل...»[16]
از اين گذشته آنچه دربارة پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ و قرآن كريم، در كتابهاي شما (اهل كتاب) آمده عمل كنيد. «بِما أنزل اللّه فيه» بشارتهايي باشد كه نسبت به قرآن و پيامبر ـ صلي اللّه عليه و آله ـ در آن آمده است، علي كل حال، دلالت بر عدم نسخ انجيل ندارد، نتيجه اين كه، هيچ يك از آيات گذشته دلالت بر بقاء و رسميّت داشتن اديان گذشته و عدم نسخ آنها ندارد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. ترجمة الميزان، علامه سيد محمد حسين طباطبائي، ج 18، ذيل آيهي 13 شوري.
2. خاتميّت، استاد جعفر سبحاني، ترجمة رضا استادي، ص 15 ـ 92.
3. تفسير نمونه، آية اللّه مكارم شيرازي، ج 17 ص 119 ـ 122 و ج 1، ص 190 ـ 193.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . راغب اصفهاني، محمد، المفردات في غريب القرآن، دفتر نشر الكتاب، چاپ دوم، 1406 هـ ، ص 49.
[2] . ر.ك: مكارم شيرازي، ناصر، و همكاران، تفسير نمونه، تهران، دار الكتب الاسلامية، چاپ بيست و هفتم، 1370، ج 1، ص 391.
[3] . همان، ج 17، ص120.
[4] . ر.ك: سبحاني، جعفر، خاتميت، ترجمة رضا استادي، ص 15 ـ 92.
[5] . ر.ك: تفسير نمونه، پيشين، ج 1، ص 391 و ر.ك: مصباح يزدي، محمد تقي، آموزش عقائد، تهران، سازمان تبليغات، چاپ سوم، 1378، ص 13 ـ 4.
[6] . شوري/ 13.
[7] . تفسير نمونه، پيشين، ج 20، ص 377.
[8] . طباطبايي، سيد محمد حسين، تفسير الميزان، تهران، دار الكتب الاسلاميه، چاپ چهارم، 1362، ج 8، صص 27 ـ 28.
[9] . همان، ج 18، آيه 29.
[10] . انبياء/ 25.
[11] . تفسير نمونه، پيشين، ج 13، ص 387.
[12] . مائده/ 68 ـ 69.
[13] . تفسير نمونه، پيشين، ج 5، ص 25 ـ 27 و ر.ك: تفسير الميزان، پيشين، ج 6، ص 67 ـ 69.
[14] . همان دو مدرك.
[15] . مائده/ 47.
[16] . تفسير نمونه، پيشين، ج 4، ص 398 و الميزان، پيشين، ج 5، ص 377.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
«پلوراليزم» در لغت، به معناي كثرتگرايي و مقصود از آن در فلسفه دين، پذيرش حقانيت اديان مختلف است. طرفداران نظريه «كثرتگرايي»، براي اثبات مدعاي خود، ظواهر برخي از آيات قرآن كريم را مورد استناد قرار دادهاند تا به اين وسيله نظرية خود را به قرآن تحميل نمايند و مزاج هاي خود را قرآني جلوه دهند.
در اين بخش به برخي از ادعاهاي آنها، و نقد و تحليل مستندات قرآني پلوراليستها ميپردازيم:
1ـ اشتباه اساسي پلوراليستها در استناد كثرتگرايي به قرآن، از غفلت يا ناديده انگاشتن اصول و روشهاي تفسير قرآن سرچشمه ميگيرد، در واقع به اصول علم تفسير توجه نكردهاند. كه عبارتند از: 1ـ در نظر گرفتن قرائت صحيح؛ 2ـ توجه به مفاهيم كلمات در زمان نزول؛ 3ـ در نظر گرفتن قواعد ادبيات؛ 4ـ در نظر گرفتن قراين و سياق؛ 5ـ مبنا بودن علم و علمي؛ 6ـ در نظر گرفتن انواع دلالتها؛ 7ـ احتراز و دوري جستن از ذكر بطون براي آيات؛ يعني مفسر نبايد بر اساس آراء بشري و استحسانات ذوقي، مطالبي را به عنوان معاني باطني آيات كريمه، بيان نمايد چون قلمرو تفسير و حيطه كار مفسر، فهم معاني ظاهري قرآن است.
گوهر و جان نظريه «پلوراليزم» اين نكته است، كه حقيقت دين و اسلام، همان تسليم ميباشد؛ ولي اين كه در قالب آيين خاصي مانند؛ يهود يا مسيح و يا اسلام، تحقق پيدا كند، تأثيري در ماهيت آن نميگذارد![1]
دليل اول تكثرگرايان: از منظر كثرتگرايان «اسلام» معناي عام (يعني تسليم مطلق به خدا) دارد، كه شامل تمام اديان ميشود، رهاورد اين باور، آن است كه تمام اديان بر صراط مستقيم هستند، اينان به آيات سوره (بقره، 127)، (آل عمران، 19و85)، (يونس، 84) و... تمسك كرده و تلاش ميكنند كه حقانيت اديان متعدد را استنتاخ نمايند.
درباره ارزيابي و نقد دليل نخست كثرتگرايان تذكر چند نكته ضروري مي باشد.
1ـ در اين كه اسلام به معناي تسليم و خضوع است ترديدي نيست، ولي نكته اساسي توجه به معاني استعمالي آن در قرآن كريم است. با تأمل در آياتي كه در آنها واژه اسلام آمده، ميتوان به سه معنا دست يافت.
أ) تسليم و خضوع در برابر خدا؛ ب)معناي تكويني و معناي انقياد و تأثر جبري و تكويني موجودات از امر الهي است (مثل سورة آل عمران، آية 83) كه تسليم و اسلام تمامي اهل آسمانها و زمين به معناي انقياد و فرمانبرداري تكويني آنان از امر الهي است، چون تسليم اجباري و از روي كراهت (كرهاً) با معناي خضوع، ناسازگار است.[2] ج: چنان كه در (سورة مائده، آية 3) بر شريعت پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ واژة اسلام اطلاق شده است.
تكثر و اختلاف در معاني «اسلام» که از قرآن به دست مي آيد اين كه در تفسير آن نبايد انحصارگرا بود، و در همه آيات، اسلام را به معناي تسليم مطلق يا آيين خاص تفسير كرد؛ بلكه بايد تفسير مطابق اصول و قواعد زماني و تفسيري باشد.[3]
2ـ اسلام امتهاي پيشين را تأييد ميكند و اين مطابق انحصارگرايي در معناي اسلام است، البته در نامگذاري امتهاي پيشين به اسلام، ترديدي نيست؛ ولي نكته مهم بقا و استمرار حقانيت آنان با ظهور اسلام است و افزون بر اين آيات فراوان ديگري خلاف آن را اثبات ميكنند.
3ـ كثرتگرايان با ناديده انگاشتن آيات بعد و قبل، در حقيقت دست به تحريف كلام الهي زدهاند.[4]
4ـ پلوراليستها براي تأييد نظريه خويش، به تحريف كلام و نظر مفسران بزرگ روي آوردهاند كه در واقع نه تنها اصول و قواعد تفسيري را رعايت نكردهاند، بلكه حفظ امانتداري را نيز به دست غفلت سپردهاند.
دليل دوم: از جمله آياتي كه به آن استناد ميكند سورة مائده، آية 48، است كه ميفرمايد: «... براي هر يك از شما (امتها) شريعت و راه و روش قرار دادهايم. و اگر خدا ميخواست شما را يك امت قرار ميداد، ولي (خواست) تا شما را در آن چه به شما داده است بيازمايد. پس در كارهاي نيك بر يكديگر سبقت گيريد...»
نقد و بررسي: مفسران در طول چهارده قرن، براي تفسير آيه مذكور، تفاسير گوناگوني عرضه داشتهاند كه وجه اشتراك تمام آنها دلالت نكردن اين آيه بر تأييد اديان ديگر است. علامه طباطبايي (ره) با تحليل بر مسأله نسخ ساير اديان توسط آيين اسلام ميگويد: «مقصود از «امة واحده» در آيه مذكور، وحدت و يكنواختي استعدادها و بسترهاي پذيرش شرايع در بين انسانهاست. به اين معنا كه اگر خداوند ميخواست، ميتوانست زمينهها و استعدادهاي انسانها را يكدست و يكنواخت بيافريند تا آنها از ابتدا تا انتها، تنها قابليت و شايستگي يك شريعت را داشته باشند، و در اين فرض، سخن از تكثر و تكامل شريعت به ميان نميآمد. ولي خداوند چنين نكرد، بستري فراهم آورد تا انسان رو به رشد و تكامل نهد و اين با صرف اختلاف در مناطق جغرافيايي يا زباني و نژادي ميسر نميشود، بلكه راه آن، اختلاف به حسب گذشت زمان و بالندگي استعدادهاي آدمي در پذيرش شريعت كامل است تا بدين سان قدم به عرصة امتحان بزرگ الهي بگذارد»[5]
دليل سوم: به ادعاي كثرتگرايان؛ قرآن از «صراط مستقيم» به صورت مطلق و نكره سخن ميگويد، چنانكه ميفرمايد: «..انك علي صراط مستقيم»[6]؛ «... همانا تو بر راهي راست قرار داري». و آيات 4، سورة يس، نحل، 121، فتح 2 و... استناد نمودند. اين به اين معناست كه تمام اديان صراطالمستقيم هستند.
نقد و بررسي: اين دليل يكي از ضعيفترين ادلة آنهاست، كه داراي كاستيهاي زيادي است. اشكال اساسي آن، توجه نكردن آنها به مفهوم «صراط مستقيم» در قرآن است. در حالي كه مقصود از صراط مستقيم حقيقت دين ـ يعني تسليم به امر الهي ـ است؛ چنانكه بعضي از آيات، معرفت ربوبي همراه با تعبد و عبادت حق را «صراط مستقيم» معرفي ميكند «و ان اعبدوني هذا صراط مستقيم»[7] و اين كه مرا پرستيد، اين است راه راست».
در برخي آيات، صراط به خود خداوند اضافه شده است.[8] و در برخي ديگر «صراط مستقيم» به معناي هدايت در مقابل ضلالت به كار رفته است.[9]
بنابراين، حقيقت صراط مستقيم، همان عبوديت الهي و التزام به دين آسماني است.[10]
افزون بر آنچه گذشت، «صراط مستقيم» الهي از زمان نخستين پيامبر همواره با تطور زمان و استعداد پيامبران و امتها رو به تكامل نهاده است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1ـ استاد محمدتقي مصباح يزدي، پلوراليزم ديني و پاسخ به پرسشها، (قم: مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره)) ج4.
2ـ محمد حسن قدردان قراملكي، تأملي در مستندات قرآني پلوراليزم، مجلة معرفت 34، سال نهم، شماره دوم، ماه خرداد و تير 1379، ص 102-112 شماره سوم، ماه مرداد و شهريور، ص 78-87.
3ـ ر.ك: محمد حسينزاده، مباني معرفت ديني، (قم، مؤسسه پژوهشي و آموزشي امام خميني(ره)) ص 110-125.
4ـ ر.ك: فصلنامه كتاب نقد، سال يكم، شماره 4، مؤسسه فرهنگي انديشة معاصر.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - بازرگان، مهدي، دين و تمدن، ص 52.
[2] - قدردان قراملكي، محمد حسن، مستندات قرآني پلوراليزم، مجله معرفت، شماره 34، سال نهم، خرداد و تير 1379، ص 103.
[3] - ر.ك: همان.
[4] - ر.ك: همان.
[5] - طباطبايي، سيدمحمد حسين، الميزان في تفسير القران، قم، ج5، ص 253-252، براي آگاهي بيشتر به آيات مورد تمسك پلوراليستها و پاسخ آنها ر.ك: مجله معرفت، همان.
[6] - زخرف/ 43.
[7] - يس/ 61.
[8] - شوري/ 53.
[9] - انعام/ 39.
[10] - رك: مجلة معرفت، همان.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
كساني كه قائل به تكثر اديان هستند يكي از استدلالهاي آنها آيه فوق است و موضوع «پلوراليسم» را مطرح ميكنند. قبل از آنكه به تفسير آيه بپردازيم لازم است تعريفي از «پلوراليسم ديني» داشته باشيم.
پلوراليسم بدين معناست كه حقيقت و رستگاري منحصر در دينِ ويژهاي نبوده همه اديان بهرهاي از حقيقت مطلق و غايت قصدي دارند؛ در نتيجه پيروي از برنامههاي هر يك از آنها ميتواند ماية نجات و رستگاري انسان باشد. بر اين اساس نزاع حق و باطل از ميان اديان رخت بر بسته، خصومتها و نزاعها و مجادلات ديني، نيز جاي خود را به همدلي و همسويي ميدهند.[1]
«قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ لَسْتُمْ عَلي شَيْءٍ حَتَّي تُقِيمُوا التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْياناً وَ كُفْراً فَلا تَأْسَ عَلَي الْقَوْمِ الْكافِرِينَ»[2] «بگو: اين اهل كتاب! شما هيچ آيتي صحيح ندانيد مگر اينكه تورات و انجيل و آنچه را از طرف پروردگارتان بر شما نازل شده است بر پا داريد ولي آنچه بر تو از سوي پروردگارت نازل شده (نه تنها ماية بيداري آنها نميگردد بلكه) بر طغيان و كفر بسياري از آنها ميافزايد. بنابراين از اين قوم كافر، (و مخالفت آنها) غمگين مباش.»
ابن عباس در شأن نزول اين آيه ميفرمايد: جماعتي از يهود نزد پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ آمدند و گفتند: اي پيامبر! آيا اقرار نداري كه تورات از جانب خداست؟ فرمود: اقرار دارم. آنها گفتند ما فقط به تورات ايمان داريم و به كتابهاي ديگر ايمان نداريم از اين جهت، رو اين آيه نازل شد كه خداوند پيامر را امر ميكند كه يهود را مخاطب سازد كه شما به دين صحيح نيستيد مگر اينكه تورات و انجيل و قرآني كه بر همة مسلمانان نازل شده است مورد اقرار و اعتراف قرار دهيد.[3]
در هر دوره از تاريخ بشر، يك دين و شريعت الهي وجود داشته و دارد؛ روح و جوهر همة شرايع آسماني يك چيز بوده و آن عبارت است از: توحيد در ساحت عقيده، عمل، عبوديت، معاد و... سرانجام شرايع آسماني با شريعت اسلام پايان پذيرفت.
امّا اينكه تورات وانجيل در زمان و عصر خودشان همدوش حق بوده است، شك و شبههاي نيست امّا كلام در آن است كه بعد از طلوع اسلام آيا ميتوان آنها را شريعت كامل و در عرض دين مبين اسلام قرار داد؟ مسلماً جواب منفي است امّا مفسران در آيه فوق چند احتمال را ذكر كردهاند.
1. اين آيه اشاره به تورات و انجيل است كه دست نخورده و تحريف نشده باشد و آن كتاب اصيل كه از وحي الهي جوشيده و موارد اصولش در تمام كتب آسماني واحد است عمل به آنها موجب پرورش ايمان است و اين آيه قبل از نسخ تورات و انجيل را شامل ميشود[4] در حالي كه قرآن در چند مرتبه به تحريف شدن كتابهاي پيشين اشاره ميكند در سورة نساء آية 46، سورة مائده، آية 130، سورة مائده، آية 41 «يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ مِنْ بَعدِ مَواضِعِهِ».
2. در اين آيه شريفه نكتهايست که لازم است به آن پرداخته شود و آن اينكه آدمي در خلال كارهاي خود اين حقيقت را درك ميكند كه اگر بخواهد كاري از كارهاي سنگين را انجام دهد، لازم است كه به جايگاهي مُسْتَوي كه وي بر آن مسلط باشد تكيه كرد. به عنوان مثالي كسي كه چيز سنگيني را به دوش ميگيرد و قبلاً پاي خود را در زمين و جائي كه لغزشگاه نباشد قرار ميدهد چون ميداند اگر جز اين كند از عهده آن برنميآيد.
اگر اين مطلب را در امور معنوي نيز راه بدهيم، نتيجه ميگيريم كه بيشتر افعال و كارهاي بزرگ محتاج به پايه و اساسي از معنويات و بنيادي از نفسانيات است. در جمله «لستم علي شييء» كنايهاي است از اينكه اهل كتاب جاي پاي محكمي كه بتوانند به آن تكيه كرده و تورات و انجيل و ساير كتب آسماني را بپا داشته و از انقراض آنها جلوگيري به عمل آورند؛ ندارند. و اين اشاره است به اينكه دين خدا و فرامين او بار بس سنگيني است كه آدمي به خودي خود از اقامه آن عاجز است مگر اينكه براساس ثابت، تكيه داشته باشد و گرنه كسي از روي هوي و هوس نفساني نميتواند دين خدا را اقامه كند. پس معني آيه اين است: شما با اينكه فاقد جايگاهي هستيد كه براي اقامه ديني كه خدا برايتان فرستاد ناگزير از اعتماد بر آن هستيد و در عمل به دستوراتي كه در كتابهاي آسمانيش گوشزدتان گرديد مانند: تقوي، توبه، چيزي را كه بر آن تكيه كنيد نداريد و شما سر در راه اطاعت خدا نداريد بلكه سرپيچ از حدود و خداونديد[5] به نظر ميرسد مراد از «شيء» در آيه، دين و آئين باشد يعني شما هيچ پايگاه ديني و مذهبي نداريد.[6]
همچنين از حرف «لو» و دو فعل ماضي «اقامو» و «لأُكلوا» اخبار از گذشته استفاده مي شود يعني اگر چنين ميكردند، چنين ميشد. در صورت شمول آن در عصر اسلام، بايد گفت: اقامه تورات و انجيل به معناي حفظ اصول و برپايي احكام، غير منسوخ آن است نه حفظ و عمل به بعضي و ترك بعضي ديگر.[7]
علاوه بر اين، آيات قبل از آن، نزول قرآن را موجب طغيان و كفر يهود ميداند و تأكيد ميكند كه بخشش گناهان اهل كتاب و ورود آنها به بهشت، تنها از راه گرويدن به اسلام ميسور خواهد بود.[8]
3. اهل كتاب ادعا مي کنند تورات و انجيل را قبول دارند، اگر در اين ادعا صادقند بايد بشارتهاي كتابهاي مقدس درباره قرآن و پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ را بپذيرند و هنگامي كه آن بشارتها را در كتاب قرآن ديدند سرفرود آورند كه كتاب قرآن، آخرين كتاب و كاملترين و جامعترين كتابهاي آسماني است.[9]
از طرف ديگر آيات ديگري در قرآن وارد شده است که بر استقامت در دين اسلام و عدم گرايش به اديان ديگر دلالت دارد. قرآن يهود و نصاري را از گروه ايمان خارج ميداند و دستور ميدهد كه آنها را دوستان خود مگيريد و هركس از شما آنان را دوست خود بگيرد از آنان خواهد بود.[10] (سورة مائده،آية 51) (سورة مائده، آية 57) (سورة مائده، آية 54)
دسته ديگري از آيات، تعابيري مانند: «يا ايها الناس...» «يا بني آدم» همة انسانها را مخاطب قرار ميدهد؛ كه اين اسلام و قرآن است كه انسان را به كمال سعادت ميرساند. (بقره، 168) (نساء، 174) (يونس، 108) (اعراف، 135)
و آياتي نيز به حقانيت اسلام و اظهار آن بر ساير اديان دلالت دارد. (توبه، 33) (فتح، 28) (صف، 9)
با اين وجود، يهود نميتواند در اين زمان به دين خود باقي بماند دين يهود و نصاري در عصر خودشان حق بودند. استاد مطهري ميفرمايد: اگر گفته شود مراد از اسلام، خصوص دين ما نيست بلكه منظور تسليم شدن در درگاه خداست؛ پاسخ اين است كه البتّه اسلام همان تسليم است ولي حقيقت تسليم در هر زمان، شكلي داشته، و در اين زمان، شكل آن، دين گرانمايهاي است كه به دست پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ ظهور يافته و قهراً كلمه اسلام بر آن منطبق ميگردد و بس. و لازمه تسليم شدن پذيرفتن دستورهاي او است و روشن است همواره به آخرين دستورات خدا بايد عمل كرد و آخرين دستورات او همان چيزي است كه رسول خدا آورده است.[11]
در نتيجه آيه، هيچ دلالتي بر حقانيت دين يهود و مسيحيت و اسلام در يك زمان ندارد و حق در هر زماني يكي بيش نيست و آيههاي ديگر قرآن نشان ميدهد كه تمام اديان و مردمان جهان موظف هستند از دين مبين اسلام پيروي كنند، مانند: «أُوحِيَ إِلَيَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ»[12] اين قرآن بر من وحي شده است تا شما و هركس را كه پيام قرآن به او برسد به آن بيم دهم، «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ»[13] همانا دين نزد خداوند، اسلام است. «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ»[14] هر كسي غير از اسلام ديني بجويد هرگز از او پذيرفته نشود و او در جهان ديگر از جمله زيانكاران خواهد بود. و همچنين در قرآن شريف آمده است:
«ان الدين عند الله الاسلام»[15]
دين واحد است و آن دين واحد، دين اسلام است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تفسير الميزان، علامه طباطبائي، ج 6، ذيل آيه.
2. تفسير نمونه، آيتالله مكارم شيرازي، ج 5، ذيل آيه.
3. مجمعالبيان، طبرسي، ج 7، ذيل آيه.
4. تحليل و نقد پلوراليسم، رباني گلپايگاني، ص 30ـ20.
5. تفسير الميزان، ج2، ذيل آيه 19.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . رباني گلپايگاني، علي، تحليل و نقد پلوراليسم ديني، تهران، انديشه معاصر، 1378، ج 1، ص 20.
[2] . مائده/ 68.
[3] . طبرسي، مجمعالبيان، تهران، انتشارات فراهاني، چاپ اول، 1360، ج 7، ص 120.
[4] . طوسي، تبيان، بيروت، مكتبة اعلام الاسلامي، چاپ اول، ج 3، ص 89.
[5] . طباطبائي، سيد محمد حسين، تفسير الميزان، قم، بنياد فكري علامه، چ سوم، 1366، ج 6، ص 107.
[6] . هاشمي رفسنجاني، علي اکبر، تفسير راهنما، قم، انتشارات دفتر تبليغات، چ اول، 1374، ج 4، ص 495.
[7] . قدردان قراملكي، محمد حسن، قرآن و پلوراليزم، تهران، انديشه جوان، چ اول، 1380، ص 188.
[8] . مائده/ 65.
[9] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، دارالكتب الاسلاميه، چ يازدهم، 1368، ج 5، ذيل آيه فوق.
[10] . خسروپناه، عبدالحسين، فصلنامه كتاب نقد و نظر، قم، پاييز 76، ش 4، ص 260.
[11] . مطهري، مرتضي، عدل الهي، انتشارات صدرا، ص 300.
[12] . انعام/ 19.
[13] . آلعمران/ 19.
[14] . آلعمران/ 85.
[15]. آل عمران/ 19.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
جهت روشن شدن مطلب، لازم است به چند نکته اشاره شود.
1. تحريف كتب گذشتگان: تعاليم انبياي گذشته، در ميان همان مردمي كه آنها را دريافت ميداشتند، به مرور زمان و تحت تأثير عوامل مختلف، دستخوش تحريف و تفسير نادرست قرار ميگرفت و پس از چندي تبديل به يك آيين انحرافي ميشد، لذا نه صحف ابراهيم باقي مانده و نه آنچه برنوح نازل شده است، نه از اوستاي اصلي و تعليمات واقعي زردشت خبري هست و نه از تمام تورات و انجيل حقيقي اثري[1] و اين كه در بعضي آيات[2] قرآن، انجيل و تورات، تصديق شده است مراد اين است كه صفات و ويژگيهاي پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در قرآن با نشانههايي كه در تورات و انجيل آمده مطابقت كامل دارد.[3] در نتيجه وحدت رسالت و عدم آن نسبت به كتب اصلي شرايع گذشته مطرح است نه كتب تحريف شده.
2. دين واحد، شرايع مختلف: دين خدا (يعني مجموعة اصول اساسي دين، توحيد، رسالت، معاد و...) كه اساس و شالودة همة شرايع ميباشد يكي و متحد است ولي شرايع (و فروعات ديني) باهم اختلاف دارند، اين حقيقت را از آيات قرآني ميتوان اثبات نمود: 1. قرآن ميفرمايد: «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ؛ براستي دين نزد خدا اسلام (و تسليم) است.[4] يعني دين الهي و قانون آسماني در زمانهاي گذشته آينده و در تمام دورانها همان اسلام (تسليم) و دين واحدي بوده است. آية فوق با صراحت يكي بودن دين را اعلام ميدارد، مخصوصاً با توجه به اين نكته كه كلمة «دين» در اين آيه و آيات ديگر هميشه به صورت مفرد آمده است و هرگز در قرآن حرف از اديان نيست، سخن از دين است. در آية ديگر ميفرمايد: «ابراهيم نه يهودي بود و نه نصراني، بلكه او بر آيين توحيد، و يك فرد مسلمان (و تسليم خدا) بود و هرگز از مشركان نبود.»[5]
و اما تعدد شرايع را علاوه بر وجود شرايع متعدد، در دنياي گذشته و حال، از آيات قرآن هم ميتوان استفاده نمود، آنجا كه ميفرمايد: «لِكُلٍّ جَعَلْنا شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً؛ براي هر يك از پيامبران (يا براي هر يك از امتها) راه ويژهاي (و قانون فرعي خاصي) قرار داديم.
با توجه به نكات پيش گفته، اولين پاسخ اين است كه بدون شك (چنانكه در مقدمه اشاره شد)، يك سلسله از عقايد و احكام مشترك بين اديان آسماني وجود دارد كه لازم بود خداوند در تمام كتابهاي آسماني اعلان نمايد مثل اصول عقايد (توحيد، و رسالت و معاد) و بعضي از احكام همچون نماز، حرام بودن شراب، و حرمت قتل و آدمكشي، تسليم بودن در مقابل فرمان الهي، اصل و ريشة همة اديان ميباشد. «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ»[6] و همين طور عقيده به ظهور امام زمان(عج) در تمام كتب آسماني مطرح بوده است، چنانكه قرآن ميفرمايد: «وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحينَ؛[7] ما در زبور بعد از (تورات يا قرآن) نوشتيم كه زمين را بندگان صالح به ارث ميبرند. و يا در مورد ولايت ائمه ـ عليهم السلام ـ ميفرمايد: «وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ الرُسُل؛[8] اي پيامبر، در معراج از انبياء به پرس كه بر چه چيز مأمور بودند، همه گفتند براي تبليغ و بشارت نبوت و بعثت تو و ولايت امام علي ابن ابيطالب[9] و همينطور بشارت به آمدن پيامبران بعدي از جمله[10] پيامبر خاتم...
امور فوق ممكن است از جهت كمال و نقص بجهت رشد فرهنگي مردم در عصرهاي بعدي تفاوت داشته باشد، ولي قطعاً تمام آن مطالب مشترك در كتب قبل تحريف نشدهاند، لذا قرآن بعنوان تأكيد و تأييد بعضي از آن امور را بيان نموده و خود تذكر داده كه در كتب قبلي آمده و لازمة اين سخن اين نيست كه همة قرآن از كتب آسماني اخذ شده است.
2. محتواي قرآن با كتب آسماني تفاوت فاحشي دارد، چه از جهت علمي و چه از جهت فصاحت و بلاغت كه در حد اعجاز بيان شده است، اگر قرآن از كتب آسماني گرفته شده بود، بعدها يهود و نصاري با همان قدرت علمي و دشمني شديدي كه با پيامبر اسلام داشتند بايد با قرآن مقابله ميكردند، ولي هرگز نتوانستند در تحدي مانند قرآن را بياورند با اينكه مانند كتاب خود را نوشتند، چرا كه انجيل عيسي يك كتاب بود ولي آنها سه انجيل با دست خود نوشتند و به خدا نسبت دادند، بگونهاي كه نميتوان بين انجيل اصلي و غيرش فرق گذاشت قرآن را به صورت کتاب ويرايشي در آوردند ولي در مورد قرآن چون كلام الهي بود، و معجزة جاودان حق نميتوانستند چنين كاري انجام دهند.
3. آنهايي كه ميگويند قرآن از كتب آسماني گرفته شده، مسلماً مرادشان كتب تحريف شده است نه اصلي، چراكه كتب آسماني قبل از آمدن پيامبر اسلام تحريف شده بودند، و حال آنكه با دقت در مطالب قرآن،[11] روشن ميشود كه اكثر مطالب انجيل و تورات را مردود دانسته و نسبت تحريف به آن داده «... ما يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ....»[12] مانند رد تثليث و پسر خدا بودن «عيسي» و «عزير» و خيلي از احكام، و همين طور تفاوتهاي كه در ميان قصة آدم ـ عليهالسّلام ـ و ذبيح ابراهيم و كشتي گرفتن يعقوب با خدا... وجود دارد.[13]
4. رابطه عرب جاهلي با دانشمندان اهل كتاب، خيلي محكمتر از پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ بود، بلكه رابطه تنگاتنگ داشتند، و بعد از ظهور پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ همه عليه او متحد شدند. و براي تحدي با قرآن، نهايت تلاش را انجام دادند، ولي در عين حال نتوانستند با همكاري يهود و نصاري، همانند قرآن را بياورند. اين نشان ميدهد، كه قرآن برگرفته از كتب قبلي نيست.
5. معارف قرآن آن چنان بلند و باعظمت است كه بعد از هزاران سال از نزول تورات و انجيل، بشر آن زمان و تمام زمانها از آوردن آنها عاجز است، چراكه دين اسلام دين خاتم[14] و كاملترين دين[15] است و پيامبر آن برترين پيامبران[16] و رسالت آنها جهاني است[17] و تعاليم آن پيشرفتهترين تعليمات[18] و قوانين فرعي آن، متناسب با قوانين و تغيير اوضاع و پيشرفتهاي بشري است. آمدن دين برتر، و قوانين متكاملتر، و نسخ شرايع گذشته، بدين معني نيست كه بر تمام احكام و قوانين شرايع گذشته و يا مواعظ و حكم آن، خط بطلان كشيده شده است و هيچ گونه استفاده از آنها در دين كامل و برتر نميشود، و همه نسخ شدهاند، بلكه از مطالب مفيد و مواعظ مؤثر آن و... در دين برتر، بنحو احسن استفاده ميشود، در واقع رابطه اديان و شرايع از نوع رابطهاي است كه بين كلاس اول مدرسه با كلاسهاي دانشگاه و فوق تخصص وجود دارد. لذا اختلاف شرايع اختلاف در كمال و نقص است. اينكه بعضي بر ديگري برتري دارد. به بيان علمي تفاضل درجاتي بين اديان و شرايع وجود دارد، نه تضاد و تنافي[19] استفاده از تعليمات كتب قبلي در برخي از سورههاي مكي از جمله سورة اعلي از اين نوع است كه مضامين آيات چهارگانة قبلي و يا «و لاخرة خيره و ابقي» بهتر بودن[20] قيامت به بهترين بيان در قرآن آمده، ولي در كتب قبلي هم وجود داشته و ذكر كتب قبلي براي نشان دادن عظمت و اهميت مطلب است.[21]
در نتيجه وحدت اديان را در شالوده و اساس و بعضي احكام ميپذيريم ولي شرايع با هم اتحاد تمام ندارند، بلكه رابطه بين آنها از نوع رابطه كامل با ناقص است. و درجة اعلي با درجة پايينتر و دانشگاه فوق تخصصي با مدارس ابتدائي است.
و رسالت هم وحدت ندارد زيرا اولاً رسالت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ خاتم رسالتهاست[22] و بعد از آن رسالتي وجود ندارد، ولي حضرت عيسي و... به صراحت اعلام داشتند كه بعد از آنها پيغمبري به نام احمد خواهد آمد[23] و اوصاف او در تورات و انجيل بيان شده بود.[24]
ثانياً رسالت پيامبران ديگر، منطقهاي و محدود به زمان خود آنها بوده است، اما رسالت پيغمبر اسلام، رسالت جهاني و ابدي است «وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاَّ كَافَّةً لِلنَّاسِ؛[25] «ما تو را بشارت دهندة براي همة مردم فرستاديم» و در روايت هم آمده كه حضرت فرمود: «ارسلت الي الناس كافة و بي ختم النبيون»[26] و وحدت رسول هم، به هيچ وجه وجود ندارد و كسي هم ادعا نكرده است. گذشته از اين كه، قرآن با صراحت، پيغمبران و رسل را داراي درجات[27] و مراتب، پيغمبر خاتم را، فوق همة آنها ميداند «و رفع بعضهم درجات»[28] بعضي از درجاتي برتر دارد.
وحدت تعليم هم نيست؛ زيرا اولاً قرآن مطالبي را در بردارد كه كتب گذشته حاوي آن نبوده، و پيامبر مطالبي را به مردم آموخت كه حتي گذشتگان آنها از آن بيخبر بودند[29] «مطالبي به شما تعليم داده شده كه نه شما و نه پدرانتان از آن با خبر بودند»
و در جاي ديگر ميفرمايد: «وَ يُعَلِّمُكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ»[30] و آنچه را نميدانستيد (نه در گذشته و نه در حال و هرگز به آن نميرسيديد) به شما ياد ميدهد.
ثانياً قرآن در اوج فصاحت و بلاغت، و در قله ظرافت و لطافت است.
و لذا خداوند نسبت به قرآن تحدي نموده است[31] و دربارة هيچ كتاب الهي ديگر اين مطلب نقل نشده است لذا بعنوان معجزة خالدة پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ مطرح است.
نتيجه اين شد كه وحدت اديان را در اساس و شالوده ميپذيريم، ولي وحدت شرايع و رسالت و رسول، و تعليم پذيرفتني نيست، چون در قسمت شرايع، اختلاف درجاتي وجود دارد، و بعضي بر بعض ديگر برتري دارند، هر چند اختلاف تضادي و تبايني در كار نيست.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. الميزان، علامه سيدمحمد حسين طباطبايي، ترجمة ج3 ذيل آية 19 آلعمران. و آية 63.
2. تفسير نمونه، آيت الله مكارم شيرازي و همكاران، ج1، ص189 و 204ـ210 و ج6، ص41و 364ـ379.
3. قرآن و كتابهاي آسماني، هاشمينژاد ـ تمام كتاب.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. مطهري، مرتضي، خاتميت، قم، انتشارات صدرا، چاپ اول، 1366، ص35.
[2]. بقره/ 99ـ101، مائده/ 45.
[3]. مكارم شيرازي و همكاران، تفسير نمونه، دارالكتب الاسلاميه، چاپ بيست و هفتم، 1370، ج1، ص211.
[4]. آلعمران/ 19.
[5]. همان.
[6]. آلعمران/ 19.
[7]. انبياء/ 105.
[8]. زخرف/ 45.
[9]. فيض كاشاني، محسن، تفسير الصافي، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، ج4، ص393ـ394.
[10]. صف/ 6.
[11]. مكارم شيرازي، ناصر، پيشين، ج1، ص189.
[12]. بقره/ 79.
[13]. تفسير نمونه، پيشين، ج19، ص120و ج1، ص204.
[14]. احزاب/ 40.
[15]. مائده./ 3.
[16]. بقره/ 253.
[17]. سبأ/ 28.
[18]. انعام/ 91.
[19]. طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ چهارم، 1362، ج3، ص127.
[20]. همان، ج20، ص394.
[21]. همان.
[22]. مائده/ 3، احزاب/ 40.
[23]. صف/ 6.
[24]. بقره/ 146، اعراب/ 156.
[25]. سبأ/ 28.
[26]. احمد حنبل، مسند احمد، ج2، ص412 و طبقات الكبري، ج1، ص128.
[27]. بقره/ 253.
[28]. همان،
[29]. انعام/ 91.
[30]. بقره/ 151.
[31]. بقره/ 23.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در پاسخ به پرسش، توجه به چند نكته لازم است:
1. مضمون آيهاي كه در پرسش مطرح شده است در دو جاي قرآن آمده است. يكي در سوره هود، آية 17 كه ميفرمايد: «...وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى إِماماً وَ رَحْمَةً أُولئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ؛ آيا آن كسي كه دليل آشكاري از پروردگار خويش دارد و به دنبال آن شاهدي از سوي او ميباشد و پيش از آن كتاب موسي (تورات كه براي يهود) پيشوا و رحمت بود ( كه تمام نشانههاي پيامبر اسلام در آن ذكر شده و به آمدن پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ بشارت داد) آن (حق طلبان و حقيقتجويان) به او (كه داراي اين ويژگيهاست) ايمان ميآورند...؟»
همچنين سوره احقاف، آيه 12، به همين مضمون ميباشد و آيه چنين ميفرمايد: «كه از نشانههاي صدق نبوت پيامبر گرامي اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ چند چيز است از جملة آنها، كتاب حضرت موسي (تورات) است كه براي يهود پيشوا و رحمت بوده است كه تمام نشانههاي پيامبر اسلام در آن ذكر شده و به آمدن پيامبر اسلام بشارت داده است.
2. واژه «امام» از ماده «امام» به معناي پيش و جلو روي است و در اصطلاح به معناي ملت، جهانيان، مقتداء، رئيس، پيش نماز، راه، مصلح و برپا دارنده يك چيز آمده است و همچنين به معناي پيامبر، خليفه، امير لشگر، راهنما، و... است.
در فرهنگ قرآن كريم، «امام» در مصداقهاي زير استعمال شده است، نخست در مورد امامان و پيشوايان معصوم كه وصي و جانشين پيامبر هستند و از طرف خداوند متعال به امامت منصوب شده باشند، چنان كه قرآن كريم ميفرمايد: «و جلعناهم ائمة يهدون بامرنا...؛[1] و آنها را پيشواياني قرار داديم كه به فرمان ما (مردم را) هدايت ميكردند...» كه منظور از واژه «ائمه» به معناي پيشوا و جانشين معصوم ـ عليهم السّلام ـ ميباشد. گاهي واژه «امام» در مورد پيشوايان كفر و طاغوتها آمده است «و َقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَيْمانَ لَهُمْ...» و گاهي به معناي مروّجان و اشاعه دهندگان فرهنگ مبتذل و فاسد آمده كه آنها مردم را به سوي آتش جهنم در دنيا و آخرت سوق ميدهند، چنانكه ميفرمايد: «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ؛[2]و ما آنها را پيشواياني كه دعوت به آتش (دوزخ) ميكنند قرار داديم.»[3] دعوت كنندگان به آتش جهنم در اثر انحرافات اخلاقي و اعتقادي، زمينه آلوده شدن انسانها به گناه و مفاسد را آماده ميكنند و آن خود جلودار و رهبر گناهكاران هستند.
گاهي «امام» به معناي خود قرآن آمده است.[4] و نيز «امام» به معناي كتابهاي آسماني پيامبران گذشته، مثل حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ آمده[5] و همچنين «امام» به معناي جلودار و پيشواي فكري و عقيدتي ملتها آمده است.[6]
بنابراين، كتاب تورات براي ملت يهود و بنياسرائيل، امام و پيشوا بوده و امام و پيشوايان مسلمانان و تمام انسان در حال حاضر قرآن كريم است و آيه 12، سوره احقاف نيز بر اثبات حقانيت قرآن و نفي تهمت مشركان مبني بر تكذيب قرآن تأكيد دارد و ميفرمايد: از شانههاي صدق اين كتاب بزرگ (قرآن) اين است كه قبل از آن و كتاب حضرت موسي (تورات) در حالي كه پيشوا و امام مردم بود و رحمتي براي آنها بود، نازل گرديد. تورات در واقع خبر از اوصاف پيامبر بعد از خود داده است و قرآن بشارت و حقانيت تورات در مورد اسلام را تصديق ميكند و آيه مذكور اشاره دارد كه به قرآني ايمان بياوريد كه تصديق كنندة تورات است. بنابراين، دو كتاب قرآن و تورات هر دو پيشوا و امام امت اسلام و يهوديان هستند (گرچه با نزول قرآن و جهاني بودن آن، يهوديان مكلفند از قرآن پيروي كنند) و هيچ گاه تورات امام و پيشواي قرآن نيست، بلكه تصديق كنندة آن است. قرآن كريم بر اين نكته تآكيد دارد كه يهوديان نه تنها تورات را پيشوا قرار ندادند، بلكه آن را پشت سر انداختند؛ خداوند متعال ميفرمايد: «نَبَذَ فَرِيقٌ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ كِتابَ اللَّهِ وَراءَ ظُهُورِهِمْ كَأَنَّهُمْ لا يَعْلَمُونَ؛[7] «جمعي از آنان كه داراي كتاب بودند كتاب خدا را پشت سر افكندند، گويي اصلاً از آن خبر ندارند.»[8]
قرآن كريم در جاي ديگر ميفرمايد: «و (به خاطر بياور) هنگامي را كه خداوند از اهل كتاب پيمان گرفت كه حتماً آن را براي مردم آشكار سازيد و كتمان نكنيد، ولي آنها آن را پشت سر افكندند و به بهاي كمي مبادله كردند، چه بد متاعي خريدند.»[9]
پس در دو آيه مذكور، از سير عملكرد يهود و اهل كتاب در پشت سرانداختن تورات سخن به ميان آمده و اين عمل يهوديان با امامت و پيشوا بودن تورات و قرآن كريم سازگار نيست؛ از آيات مذكور نيز برميآيد كه تورات تنها پيشوا و امام يهوديان بود كه آنها به آن خيانت كردند و آن را پشت سر انداختند و به آن پشت پا زدند.
پس قرآن كريم پيشوا و امام تمام مردم و جهانيان است. «و ما ارسلناك الا رحمة للعالمين»،[10] ما تو را جز براي رحمت جهانيان نفرستاديم». و باز قرآن كريم ميفرمايد: «آن هذا القرآن يقص علي بنياسراييل اكثر الذي هم فيه يختلفون»؛[11] اين قرآن اكثر چيزهايي را كه بيناسراييل در آن اختلاف دارند براي آنها بيان ميكند.» و در آية ديگري ميفرمايد: «آن هو الا ذكر للعالمين»؛[12] اين (قرآن) وسيله تذكر براي همه جهانيان است.
بنابراين، قرآن كريم براي تورات و تمام كتب آسماني نازل شده، خاتم و امام است و آيات مذكور نيز به اين حقيقت اشاره دارند.[13]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. مرحوم طبرسي(ره)، مجمعالبيان، (بيروت، داراحياء التراث العربي) ج5، ص85.
2. شيخ طوسي(ره)، التبيان في تفسير القرآن، (قم مكتب الاعلام الاسلامي)، ج9، ص273.
3. سيدعلي اكبر قرشي، احسن الحديث، (تهران، واحد تحقيقات اسلامي بنياد بعثت، ج10، ص136ـ139.
4. ملافتح الله كاشاني، منهج الصادقين في الزام المخالفين، (تهران، كتابفروشي اسلاميه، ج8، ص314.
و.... تفسير نمونه ذيل آيات ذكر شده.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . انبياء/ 73.
[2] . قصص/ 41.
[3] . ر.ك: تفسير نمونه، همان، ج16، ص85 ـ 93.
[4] . يس/ 12.
[5] . هود/ 17؛ احقاف/ 12.
[6] . اسراء/ 71.
[7] . بقره/ 101.
[8] . ر.ك: تفسير نمونه، همان، ج1، ص365ـ368.
[9] . آلعمران/187.
[10] . انبياء/ 107.
[11] . نمل/ 76.
[12] . ص/ 87.
[13] . ر. ك: نمونه، همان، ج 3، ص 204 ـ 211.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در سؤال فوق تلاش شده كه صحت پيروي از شرايع گذشته، مثل؛ مسيحيت و يهوديت از نظر قرآن اثبات شود بدين صورت كه نسخ آنها توسط قرآن به معني بيارزش و باطل بودن آنها گرفته شده است آنگاه با يادآوري اشتراك تمام شرايع آسماني در توحيد، و با اشاره به آية تصديق آنها و آية امر به ايمان آنها، نسخ شرايع انبياء قبل از پيامبر خاتم ـ صلي الله عليه و آله ـ غيرممكن وانمود شده است كه نتيجه طبيعي آن صحت پيروي از شرايع گذشته در اين زمان ميباشد.
ولي حق اين است كه قرآن (اسلام) ناسخ شرايع انبياء گذشته ميباشد و اين مطلب ارتباطي با نسخ توحيد ندارد و آن را نفي نميكند و نيز منافاتي با تصديق آنها و امر به ايمان آوردن به آنها ندارد. اين مدعا با توجه به مطالب زير روشن ميگردد:
1. معني نسخ شرايع: معني ناسخ بودن آيين اسلام نسبت به آيينهاي ديگر، كامل و جامع بودن آن در برابر آيينهاي پيشين اين نيست كه آيينهاي پيشين از اصل و ريشه باطل و يا نادرست و يا ناقص و نارسا بودهاند. زيرا آييني كه از طرف خداوند دانا براي هدايت گروهي از بشر فرو فرستاده ميشود هرگز نميتواند ناقص و نادرست باشد بلكه هر كدام از اين آيينها در جاي خود و عصر خويش صحيح و رسا بودند و براي رسانيدن بشر آن عصر، به هدفي كه شايستگي آن را داشته است كافي و رسا بودهاند ولي براي بشر تكامل يافته، بشري كه ميتواند قلههاي بلندتري از كمالات مادي و معنوي را تسخير كند بايد فكر ديگري كرد و راه ديگري در اختيار او گذاشت تا بتواند با پيمودن اين راه به قلههاي بلند دست يابد و از كسب كمالات بلندتري كه براي آنها شايستگي دارد بازنماند. به همين دليل اديان آسماني يكي پس از ديگر، براي تربيت انسان، در مراحل مختلف نازل شده تا به آيين اسلام که دين کامل و تمام ميباشد رسيده است.[1]
2. اسلام دين مشترك پيامبران: «دين همة انبياء مانند دين خاتم انبياء، اسلام بوده و اگر تفاوتي در اديان گذشته وجود دارد در فروعات جزئي، به نام شريعت و منهاج است. چنانكه قرآن ميفرمايد: «لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً»[2] وگرنه خطوط كلي دين كه اسلام باشد، ثابت است: «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ»[3] همة انبياء مردم را به اسلام (تسليم در برابر فرمان خدا) دعوت كردهاند؛ چون اسلام «عندالله» است و هرچه «عندالله» باشد، از دگرگوني و زوال مصون است: «ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ».[4] پس اسلام امر باقي و ثابت است. قهراً خطوط كلي دين كه مجموعه معارف اوليه و قوانين عامه الهي باشد، ثابت و لايتغير است، لذا عنوان دين الهي تعدد پذير نبوده و تثنيه و جمع در آن روا نيست، چون دين همه انبياء اسلام است، هر پيامبري كه به رسالت مبعوث شد، رهآورد پيامبر پيشين را تصديق كرد؛ وقتي نوبت به قرآن كريم رسيد، هم رهآورد انبياي پيشين را تصديق كرد و هم هيمنه و سيطره خود را بر همه آنها اعلام داشته: «مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ»[5] البته اين تصديق و هيمنه مقتضاي خاتميت خاتم انبياء ـ صلي الله عليه و آله ـ است.[6]
3. گسترة نسخ: آنچه گذشت، روشن شد که دين همه انبياء ـ عليهم السّلام ـ اسلام است. بنابراين توحيد، نبوت و معاد از اصول مسلم همه آنهاست و نسخ آنها در قرآن، كاملاً بيمعناست و نيز نسخ شامل اصل احكامي كلي مشترك نميگردد چنانكه قرآن اصل روزه را بين همه شرايع مشترك ميداند.[7] بنابراين تنها بعضي احكام فرعي و جزئي آنها قابل نسخ ميباشد كه اين مسئله در مورد احكام شريعت خاتم ـ صلي الله عليه و آله ـ نيز مانند تغيير قبله اتفاق افتاده است.[8]
4. هدف از نسخ: «نسخ مانند نسخههاي طبيبي است كه با شرايط و احوال مريض تغيير پيدا ميكند. نسخه ديروز در جاي خود مفيد و نسخه امروز نيز در جاي خود مفيد است. لذا خداوند ميفرمايد: «ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها»[9] هرگونه نسخ كه صورت ميگيرد هر يك در جاي خود درست بوده و نسبت به شرايط، رعايت اصلح شده است.[10] به عبارت ديگر هدف از نسخ، تكامل در روش تربيت بندگان ميباشد چنانكه در انجيل متي آمده است: «گمان مكنيد كه من آمدهام از هم بپاشم و برطرف كنم ناموس يا شريعت پيغمبران را؛ نيامدهام از براي از هم پاشيدن، بلكه آمدهام براي آنكه كامل كنم ناموس را.»[11]
5. جايز نبودن پيروي از غيراسلام: پيروي از شرايع انبياء قبل از حضرت محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ ، براي مردم همان زمان لازم بوده است اما اكنون با وجود كاملترين شريعت (اسلام) قرآن پيروي از شرايع ديگر مانند: مسيحيت و يهوديت را جايز نميداند زيرا الف. قرآن با اعتقاد به عقايد ناصحيح مانند: پسر خدا دانستن عزير توسط يهوديان[12] و پسر خدا دانستن عيسي ـ عليه السّلام ـ توسط مسيحيان[13]، از همه آنان ميخواهد به شريعت حضرت محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ بگروند.[14] ب. قرآن صريحاً ميفرمايد: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ» «و هركس جز اسلام آييني براي خود انتخاب كند از او پذيرفته نخواهد شد.»[15] ج. اگر پيروي از آن آيينها اكنون نزد قرآن جايز بود چگونه پيامبران ـ صلي الله عليه و آله ـ نامه به سران كشورها نوشتند و آنها را دعوت به اسلام نمودند و نيز چگونه با اهل كتاب گاهي مانند جنگ خيبر به جنگ پرداختند.
6. لزوم تصديق شرايع الهي و ايمان به آنها: جريان نبوت،جريان واحدي است و از سوي خدا براي هدايت بشر آمده است. بنابراين مسلمان بايد همة آنها را تصديق كند چنانكه قرآن آنها را در آية 89 سورة بقره تصديق ميكند و همچنين بايد به همة آنها ايمان داشته باشد چنانكه قرآن در ايه 136 سوره نساء به آن امر كرده است.
البته تصديق و ايمان به تورات و انجيل و... چنانكه در سؤال فرض شده به معني عمل به دستورات آنها نيست بلكه معنايش اين است كه معتقد باشيم آنچه براي مردم بنياسرائيل در زمان حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ و حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ لازم بوده در تورات و انجيل تحريف نشده كه از طرف خدا نازل شده بودند وجود داشته است و سعادت آنان را تأمين ميكردند و مردم آن زمان نيز موظف به عمل آنها بودهاند.[16] به هر تقدير نسخ به معناي پايان يافتن است نه به معنا ابطال.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. آيت الله محمدتقي، مصباح يزدي، راهشناسي، (قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره)، چاپ اول 1376)، ص213ـ235 و همو، راهنما شناسي، همان، ص35ـ56.
2. پاسخ به پرسشهاي مذهبي، سبحاني، (قم، چاپ اميرالمؤمنين، 1377، چ 1)، ص113.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مكارم شيرازي، ناصر و سبحاني، جعفر، پاسخ به پرسشهاي مذهبي، قم، مدرسة الامام علي بن ابيطالب، چاپ اول، 1377، ص113ـ114.
[2] . مائده/ 48.
[3] . آلعمران/ 19.
[4] . نحل/ 96.
[5] . مائده/ 48.
[6] . جوادي آملي، عبدالله، فطرت در قرآن، قم، مركز نشر اسراء، چاپ دوم، 1379، ص146.
[7] . ر.ك: بقره/183.
[8] . ر.ك: بقره/144.
[9] . بقره/ 106.
[10] . معرفت، محمدهادي، علوم قرآني، تهران و قم، سمت و مؤسسه التمهيد، چاپ اول 1379، ص183.
[11] . خاتون آبادي، ميرمحمد باقر، ترجمه اناجيل اربعه، قم، مركز آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره)، بيتا، ص65.
[12] . ر.ك: توبه/30.
[13] . ر.ك: همان.
[14] . ر.ك: تغابن/8.
[15] . آلعمران/ 85.
[16] . ر.ك: مصباح يزدي، محمدتقي، راهشناسي، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره)، چاپ اول، 1376، ص223.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ترديدي نيست كه هم در انجيل و هم در قرآن حضرت عيسي ـ عليهالسلام ـ تعبير به «كلمه» شده است، و لكن بايد ديد كه آيا مقصود از «كلمه» كه در قرآن آمده با آنچه در انجيل ذكر شده يكيست؟ يا با هم تفاوت اساسي و جوهري دارند؟ آنگاه ميتوان گفت كه قرآن مطالب انجيل را در اين مورد پذيرفته است يا خير؟
«كلمه» به حسب لغت بر لفظ واحدي كه دلالت بر معنا كند و همچنين بر جمله اعم از اينكه تام باشد يا نباشد ـ اطلاق ميشود و در اصطلاح قرآن عبارت از چيزي است كه ارادة الهي به آن ظاهر مي گردد. و منظور از آن نوعي خلق است[1] و مقصود از «كلمه» در آية 45 سوره آلعمران كه بر حضرت عيسي ـ عليهالسلام ـ اطلاق شده همان تولد فوقالعاده او ميباشد و يا به خاطر اينست كه قبل از تولد خداوند بشارت او را به مادرش داده بود و نيز ممكن است علّت اين تعبير اين باشد كه «كلمه» در اصطلاح قرآن به معناي مخلوق به كار ميرود. مانند «بگو اگر درياها مركب شوند تا كلمات پروردگار مرا بنويسند آنها تمام ميشوند، پيش از آنكه كلمات پروردگار من تمام شود، هر چند درياها را بر آنها بيفزايم»[2] در اين آيه منظور از «كلمات خدا» همان مخلوقات او است، از آنجا كه مسيح ـ عليهالسلام ـ يكي از مخلوقات بزرگ خداوند است اطلاق «كلمه» بر او شده است و همچنين در آيات ديگر صريحاً حضرت عيسي ـ عليهالسلام ـ را فرزند مريم معرفي ميكند.[3] تا پاسخي به مدعيان الوهيّت عيسي ـ عليهالسلام ـ باشد. زيرا كسي كه از مادر متولد ميشود و مشمول تغييرات و تحولات جهاني ماده است چگونه ميتواند خدا باشد. بديهي است كه خداوند از تمام تغييرات و دگرگونيها بركنار است.
در انجيل يوحنا[4] «كلمه» بر مسيح به گونهاي ديگر اطلاق شده و به معنايي آمده است كه مخالف و متضاد با معنايي كه در قرآن آمده، ميباشد. و به هيچ صورت مورد تأييد قرآن نميتواند باشد. در انجيل آمده است: كلمه پيش خدا بود ـ كلمه خدا بود ـ كلمه جسم شد. معناي اين جمله چنين ميشود كه: مسيح خدا بود ـ و خدا جسم شد. بديهي است كه چنين اعتقادي با اصول و مباني اسلامي كه برگرفته از قرآن ميباشد، در تضاد و تناقض است. و همچنين با مطالب ديگر انجيل نيز سازگاري ندارد. زيرا طبق نقل «رابرت هيوم» در حدود هفتاد مورد در چهار انجيل تكرار شده كه مسيح فرزند بشر بود و شايد عيسي ميخواست بدين صورت رابطة خويش را با ابناء بشر و اينكه او خود را يكي از افراد بشر يا انسان ايدهآل احساس مينمود مورد تأكيد قرار دهد.»[5]
پس اين ادعا كه قرآن مطالب انجيل را در مورد عيسي ـ عليهالسلام ـ كه ميگويد «كلمه» خدا بود، كلمه جسم گرديد ـ قبول دارد، ناشي از عدم دقت در محتواي آية قرآن ميباشد. و صرف تعبير قرآن از مسيح به «كلمه» دليل بر قبول داشتن گفتار انجيل در اين مورد نميتواند باشد. قرآن ميگويد: مسيح مخلوق و بنده خدا است. در حالي كه انجيل ميگويد: مسيح خدا است و خدا جسم گرديد. و صرف تشابه در تعبير دليل بر تائيد محتواي انجيل در مورد مسيح توسط قرآن نميتواند باشد.
صد هزاران اين چنين اشباه بين
فرق شان هفتاد ساله راه بين
هر دو صورت گر بهم ماند رواست
آب تلخ و آب شرين را صفاست
ساحران موسي از ستيزه را
برگرفته چون عصاي او عصا
زين عصا تا ‹ عصا فرقي است ژرف
زين عمل تا آن عمل راهي شگرف[6]
علاوه بر اين، قرآن كلام خدا است كه از دخل و تصرّف ديگران مصون و محفوظ مانده و دست تحريف به آن نرسيده است، لذا هيچگونه تعارض و يا تضاد در محتواي آن به چشم نميخورد و اگر از مسيح به «كلمه» تعبير شده و ممكن است براي كساني داراي ابهام باشد در آيه بعد به صراحت ميگويد: «مثل عيسي در نزد خدا همچون آدم است كه او را از خاك آفريد و سپس به او فرمود: موجود باشد و او هم موجود شد.»[7] و هرگونه شبههي الوهيت در مورد عيسي مسيح را منتفي ميسازد.
و از آنجا كه اناجيل، كلام مستقيم خدا نيست و برداشتهاي حواريون از گفتار مسيح ـ عليهالسلام ـ ميباشد و هر يك از آنها گفتار مسيح را طبق برداشت خويش بيان نموده است لذا بعضاً با هم در تعارض و تضاداند. و از اينرو مطلبي كه در انجيل يوحناء راجع به مسيح آمده و او را خدا دانسته است در انجيلهاي ديگر چنين چيزي وجود ندارد. شايد برداشت نويسنده انجيل يوحنا راجع به مسيح چنين بوده كه ذكر كرده است. يا دست تحريف به آن رسيده و به شكل موجود درآوردهاند.
سؤال اساسي اينست كه چگونه پيروان دين مسيح بر انجيل يوحنا كه ميگويد: كلمه پيش خدا بود ـ كلمه خدا بود ـ كلمه جسم شد ـ اعتقاد و باور دارند در حالي كه اين گفتار با مطالب ديگر انجيل كه ميگويد: حضرت مسيح توسط يهوديان به صليب كشيده شد و به قتل رسيد، تعارض آشكار دارد.
در انجيل متي آمده است كه «عيسي بار ديگر فرياد بلندي كشيد و جان سپرد.»[8]
خدايي كه انجيل معرفي ميكند از مخلوقاتش عاجزتر است تا جاي كه او را به قتل ميرساند و دفن ميكند!! اما مسيح كه در قرآن از او ياد شده غير از مسيح است كه در انجيل معرفي شده است كه گاهي پسر خدا خوانده شده[9] و گاهي خدا.[10]
در نتيجه مطالبي كه در انجيل يوحنا راجع به مسيح آمده قطعاً مورد تأئيد قرآن و اسلام نميباشد. و اگر كسي چنين فكر كند از عدم دقت و آشنائي او از منابع اسلامي حكايت ميكند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. طهارت و نجاست اهل كتاب و مشركان، محمد حسين زماني.
2. تفسير نمونه، ج 1، مكارم شيرازي.
3. مجموعه آثار، ج 14، استاد شهيد مطهري.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . طباطبائي، سيدمحمد حسين، تفسير الميزان، مركز نشر فرهنگي رجاء، بيتا، ج2، ص447، ج3، ص340.
[2] . كهف/109.
[3] . بقره/87ـ253 و نساء/171.
[4] . يوحنا/ج 1، 14.
[5] . رابرت هيوم، اديان زنده جهان، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، اول، 1365 ش، ص 343.
[6] . ملاي رومي، جلالالدين، مثنوي معنوي، تهران، هرمس، 1382 ش، ص 16.
[7] . آلعمران/59.
[8] . انجيل شريف، ترجمه فارسي، جديد، تهران، انجمن كتاب مقدس ايران. بيتا، ص 97.
[9] . توبه/30.
[10] . يوحنا/ج 1، ص 4.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
براي جواب اين سؤال بيان امور زير لازم است:
1 . هويت و شناسنامه انجيلهاي موجود: اين نكته مسلم است كه حضرت عيسي تعاليم و هر چيز ديگري كه تحت عنوان انجيل بر او نازل گرديده بود تحرير نكرد، بلكه آنها را به شاگردان خود تعليم داده و به آنان دستور فرمود كه به اطراف جهان بروند و آنچه را از او آموختهاند به ديگران بياموزند. ولي به مرور زمان عدهي زيادي از پيروان حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ به نوشتن سيره و زندگينامة او پرداخته و نوشتههاي زيادي در نتيجه اين كار آنان بوجود آمد كه بنام انجيل معروف گرديدند. و در قرن چهارم ميلادي پس از آنكه «كنستانتين اول» امپراطور روم به آئين مسيحيت درآمد با مسيحيان تشكيل انجمن داده و از ميان بيش از يكصد و شصت انجيل و نامههايي كه تا آن زمان نوشته شده بود (27) نوشته را در چهار بخش كه به ترتيب عبارتاند از چهار انجيل، زندگينامة مبلغان صدر مسيحيت مشتمل بر يك كتاب، نامه رسولان مشتمل بر (21) نوشته و آيندة كليسا و مسيحيت مشتمل بر يك كتاب به عنوان عهد جديد به رسميت شناخته ميشود.[1]
در خصوص چهار انجيل همه مسيحيان معتقدند كه اين انجيلها زندگينامه و سخنان حضرت عيسي مسيح ـ عليه السلام ـ است كه شخصيتهايي بنامهاي «متي، مرقس، لوقا، و يوحنّا» آنها را نوشتهاند. و اين نكته هم قابل توجه است كه انجيلهاي مذكور فقط احاديث حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ را آورده و هرگز چيزي از معارف و حكمتهاي خود را به وحي نسبت نميدهند بر خلاف تورات كه علاوه بر احاديث و سيره عبارتهايي از وحي را نيز آورده است.[2]
و بر اين مطلب كه انجيلها دست نوشتة بعضي از پيروان حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ ميباشند در ابتداي فصل اول انجيل لوقا به صراحت اشاره شده است.[3]
بعد از بيان اجمالي تاريخچه اناجيل اربعه نتايج زير را ميتوانيم بر آن مترتب كنيم:
الف) انجيلهاي چهارگانه و نيز انجيل «برنابا» (كه در نزد مسيحيان اعتبار ندارد). كتابهاي آسماني و الهي نبوده بلكه دستنوشتههاي مؤلفين آنها ميباشند.
ب) در اين انجيلها هيچ چيزي به وحي آسماني نسبت داده نشده است بلكه فقط به زندگينامة حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ و بعضي از كلمات و حكمتهاي آن حضرت پرداخته شده است. پس انجيلها نه تنها كلام خدا نيستند بلكه اساس وحياني هم ندارند.
ج) مسيحيان اين چهار انجيل را با وجود اختلافات كه در بين آنها وجود دارد ازميان انجيلها و رسالههاي زياد ديگر، به عنوان كتاب مقدس انتخاب كردهاند. نه اينكه خداوند اين كتابها را با همين اختلافات و تناقضات موجود در آنها، بر حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ نازل كرده باشد.
د) تأليف انجيلهاي چهارگانه در زمانهاي مختلف صورت گرفته است. انجيل مرقس قديميترين و انجيل يوحنّا متأخرترين انجيل ميباشد.[4]
2 . اختلافات و تناقضات انجيلهاي موجود: اگر به انجيلها مراجعه شود به اختلافات و تناقضات چشمگيري هم از نظر كميت و هم از حيث مطالب و معاني برخورد خواهيم كرد. در بعضي از اين انجيلها مطالب بيشتري نسبت به بعضي ديگر وجود دارد. در بعضي از اين كتابها چيزي وجود دارد كه در ديگري اصلاً اشارهاي به آن نشده است. به عنوان مثال در انجيل مرقس و يوحنّا از ولادت حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ و مادر او حضرت مريم ـ عليها السلام ـ هيچ سخني به ميان نيامده است. در انجيل متي به شكل خيلي مختصر از كيفيت حامله شدن حضرت مريم ـ عليها السّلام ـ و تولد حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ سخن گفته شده است، اما در انجيل لوقا اين داستان به طور مفصل بيان شده است. و در انجيل «برنايا» كه در نزد مسيحيت اعتبار ندارد نيز داستان ولادت حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ شبيه انجيل «لوقا» بيان شده است. و اما اختلافات آنها از حيث الفاظ و ترتيب كلمات و مطالب، نيازي به توضيح ندارد.
علاوه بر اين اختلافات، تناقض و تضادهاي متعددي در بين اين انجيلها وجود دارد. مثلاً در رابطه با همين داستان حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ بعد از اينكه متولد ميشود انجيل متي ميگويد كه يوسف همراه با حضرت مريم و نوزادش از ترس اينكه هرودوس پادشاه يهود او را بكشد، به دستور خداوند به مصر ميروند و در آنجا تا زمان مرگ پادشاه يهود ميماند و بعد از مرگ پادشاه به سوي سرزمين اسرائيل بازگشته و در ناصره ساكن گرديدند.[5] در حالي كه در انجيل لوقا ميگويد بعد از آنكه حضرت مسيح متولد گرديد و درهشت روزگي ختنه شد او را به اورشليم بردند و در آنجا اقامت گزيدند و پس از آنكه يوسف و مريم آداب طفل را موافق با ناموس پروردگار تمام كردند به سوي جليل و شهر خود كه ناصره بود بازگشتند و در آنجا بزرگ شد.[6]
3 . موقعيت اناجيل در برابر قرآن كريم: حال كه تا حدودي هويت غير قابل انكار انجيلها روشن گرديد پس هيچكدام از اين انجيلها حتي به عنوان كلي انجيل بودنشان نميتواند در مقابل قرآن عرض اندام كند تا چه رسد بعضي از مطالب جزئي موجود در آنها، توانائي خدشه بر قرآن را داشته باشد. چون اولاً قرآن كريم كتابي است آسماني و كلام الهي كه با وحي توسط جبرئيل ـ عليه السلام ـ با همه الفاظ و عبارات و چينش كلمات از طرف خداوند بر آخرين پيامبرش نازل گرديده است و ثانياً قرآن داراي خصوصياتي است ك هيچ كتاب ديگري ولو از كتب آسماني هم باشد آن خصوصيات را ندارد. تنها كتابي كه از اتقان و اعجاز برخوردار است و هيچ باطلي در آن راه ندارد قرآن است. عقلاء و نيز عقل انساني اگر به قرآن و تاريخ آن توجه بكند راهي جز پذيرش اين مطالب را ندارد. و امروز علوم تجربي نيز با پيشرفتي كه در آن حاصل شده است به برخي از حقايق والاي قرآن رسيده است. در قرآن هيچ مطلبي پيدا نميشود كه با حكم عقل اعم از عقل نظري و عملي منافات داشته باشد. قرآن را فقط خود قرآن ميتواند معرفي و توصيف كند و لذا ميفرمايد: «ما هيچ چيز را در اين كتاب فروگذار نكرديم»[7] و نيز ميفرمايد:«قرآن كتاب محكمي است كه هيچگونه باطلي نه از پيش او و نه از پشت سر به سراغ آن نميآيد، چونكه از سوي خداي حكيم و ستايش شده نازل گرديده است.»[8]
قرآن علاوه بر داشتن اعجاز از جهات مختلف، از حيث بيان مطالب تاريخي و امور غيبي نيز داراي اعجاز ميباشد. قرآن از امور غيبي چه از گذشته و چه از آينده خبر داده است.بيان قصههاي انبياء گذشته در قرآن خبر از غيب است. در اين رابطه ميفرمايد: «اينها از خبرهاي غيب است كه به تو وحي ميكنيم نه تو و نه قومت اينها را پيش از اين نميدانستيد»[9] و نيز در رابطه با داستان حضرت يوسف ـ عليه السلام ـ شبيه اين بيان را دارد. و همينطور در رابطه با داستان حضرت مريم ـ عليه السلام ـ ميفرمايد: «اين از خبرهاي غيب است كه به تو وحي ميكنيم و تو در آن هنگام كه قلمهاي خود را براي قرعه كشي به آب ميافكندند تا كدام يك كفالت و سرپرستي مريم را عهدهدار شوند و نيز به هنگامي كه با هم كشمكش و نزاع داشتند حضور نداشتي»[10] و نيز از حوادث آينده مثل پيروزي روميان بعد از شكست آنان خبر داده است.[11] قرآن آنقدر در نزد مسلمين از اتقان و استحكام برخوردار است كه آنرا معيار قبولي يا طرد احاديث نبوي و معصومين ـ عليهم السّلام ـ و كشف جعلي بودن آنها قرار ميدهند.
بعد از اثبات و قبولي اين مطالب نسبت به قرآن، عقل با قطع نظر از هر چيز ديگري حكم ميكند كه بايد قرآن را در برابر انجيل و هر كتاب دستنويس ديگر بشري ترجيج داده و بر آن اعتماد شود پس هر مطلبي نه تنها در انجيلهاي چهارگانه بلكه در هر كتاب ديگري اگر معارض با قرآن و مخالف با نص يا ظاهر آن قرار بگيرد خود به خود بطلان آن ثابت ميشود و نيازي به استدلال و اقامه برهان و امثال اين امور ندارد. و از آن، جز اشتباه نويسنده و عدم درك مؤلف، هيچ نوع استحاله و پايمال شدن حق لازم نميآيد.
اما اشكالي كه در سؤال در رابطه با محل ولادت حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ مطرح شده است اولاً بايد گفته شود كه اختلاف قرآن با انجيل در مسئله داستان ولادت حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ منحصر در محل ولادت آن حضرت نميباشد بلكه اختلافات متعدد روشنتر و اساسيتر در ابعاد ديگر اين داستان بين قرآن و انجيل وجود دارد. مثلاً در برخي موارد نص قرآن و در بعضي ديگر ظاهر قرآن دلالت دارد كه كفالت حضرت مريم ـ عليها السلام ـ به عهدة حضرت ذكريا ـ عليه السلام ـ بوده، و نيز حضرت مريم بلافاصله بعد از حامله شدن و بدون طي مدت طبيعي حاملگي عيسي ـ عليه السلام ـ را به دنيا ميآورد. و تا هنگام ولادت حضرت مسيح كسي از حاملگي آن حضرت اطلاع نداشته و در هنگام ولادت مسيح ـ عليه السلام ـ كسي در كنار او نبوده و بعد از تولد طفل نوزاد زبان به سخن گشوده و شهادت به رسالت و نبوت خود داده است كه ظاهر انجيل با تمام اين موارد اختلاف و تضاد دارد.[12]
اما در مقام جواب اشكالي كه در خصوص محل ولادت حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ ذكر شده است، ممكن است اولاً گفته شود كه در بين قرآن و انجيل در رابطه با محل ولادت حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ اختلاف صريح وجود ندارد چون قرآن در اين رابطه ميفرمايد: «درد زايمان او را به سوي تنهي درخت خرما كشاند (تا از شدت ناراحتي به آن تكيه دهد) و گفت اي كاش پيش از اين مرده و فراموش شده بودم»[13] اما در انجيل متي فقط گفته شده است كه حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ در بيت لحم يهوديه به دنيا آمده است.[14] و از جاي خاصي براي مكان ولادت آن حضرت نام نبرده است. و در انجيل لوقا هم فقط ذكر شده است كه حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ هنگامي كه حضرت مريم ـ عليها السلام ـ و نامزد او يوسف در يهوديه اقامت داشتند متولد شد و بعد از تولد او را با قنداق پيچيد و در آخور خواباند.[15] و اينكه در چه محلّ خاصي متولد شد و بعد از چه مدتي او را در آخور خواباند اشارهاي به آن نشده است. و هيچ انجيلي حتي انجيل «برنايا» نگفته است كه حضرت مسيح ـ عليه السلام ـ همانطوري كه در سؤال مطرح شده است در آخور متولد گرديده است.
ثانياً: اگر با اين توجيهات باز هم تنافي بين انجيل و قرآن كريم در اين مسئله رفع نشود مطالب گذشته ما را وادار ميكنند كه بر قرآن اعتماد كرده و بطلان و اشتباه انجيل را در اين مسئله نتيجه بگيريم.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1 . مسيحيتشناسي مقايسهاي، تأليف محمدرضا زيبايي نژاد.
2 . ناسخ التواريخ، تأليف ميرزا محمدتقي سپهر.
3 . تفسير الميزان، ج 13، ذيل آيات 16 ـ35 سوره مريم، و ج 3، ذيل آيات 35 ـ 51، علامه طباطبائي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . رباني گلپايگاني، علي، تاريخ اديان و علم كلام، از منشورات مؤسسه امام صادق، بي تا، ص 67.
[2] . توفيقي، حسين، كتاب مقدس مسيحيان، از منشورات مؤسسه امام صادق، ص 7.
[3] . انجيل لوقا، فصل اول / 1 ـ 3.
[4] . رباني، گلپايگاني، علي، تاريخ اديان و علم كلام، از منشورات مؤسسه امام صادق ـ عليه السلام ـ ، بي تا، ص70.
[5] . انجيل متي، فصل دوم / 13 و 14.
[6] . انجيل لوقا، باب دوم، آيه 22، 39، 40.
[7] . انعام/38.
[8] . فصلت/42.
[9] . هود/49.
[10] . آل عمران/44.
[11] . روم/2 و 3.
[12] . براي تفصيل، اختلافات به قرآن، آل عمران/35 الي 51، مريم/16 ـ 26، و نيز انجيل متي، لوقاءو برنايا مراجعه شود.
[13] . مريم/23.
[14] . انجيل متي، فصل دوم / 1.
[15] . انجيل لوقا، فصل دوم / 7.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
درست است كه بين گفتار قرآن وتورات در مورد زني كه حضرت موسي ـ عليه السلام ـ را از رود نيل نجات داد اختلاف وجود دارد. در قرآن آمده است كه حضرت موسي ـ عليه السلام ـ را همسر فرعون نجات داد[1] در حالي كه تورات ميگويد آن زن، دختر فرعون بوده است.[2] بديهي است كه بين اين دو ديدگاه بگونهاي تضاد وجود دارد كه قابل جمع نميباشد و از صحت يكي كذب ديگري ثابت ميگردد.
بنابراين براي اثبات صحت يكي از اين دو نظر لازم است كه اين دو كتاب مقدس يعني تورات و قرآن، از نگاه سند و تدوين مورد بحث و بررسي قرار گيرد كه كدام يك از آنها سند متقن و مورد قبول دارد و از تحريف و دستبرد مصون و محفوظ مانده است.
تورات:
تورات كتاب مقدس يهوديان كه به عهد قديم معروف و مشهور ميباشد نه تنها گرفتار تحريف شده بلكه شيوه نگارش و نوع ادبياتي كه در آن به كار رفته نشان ميدهد كه اين كتاب نه وحي خدا است و نه نوشته خود حضرت موسي ـ عليه السلام ـ بلكه مضمون اين كتاب گزارشاتي است از تاريخ برخي پيامبران و نيز وقايعي كه بر بني اسرائيل گذشته است. در اين نوشته و پيوسته از حضرت موسي به صورت فرد غايب نام ميبرد و در تمام تورات موردي پيدا نميشود كه حضرت موسي از خود سخن گفته باشد. و به صورت متكلم به خود اشاره داشته باشد. و حتي نميتوان موردي را پيدا كرد كه موسي ـ عليه السلام ـ به صورت مخاطب پيام خدا مستقيماً به او خطاب شده باشد. به طور نمونه به موارد ذيل دقت شود:
1 . «موسي همانطور كه خدا به او دستور داده بود پسران ارشد بني اسرائيل را شمرد.»[3]
2 . خداوند به موسي فرمود كه به قوم اسرائيل بگويد.»[4]
3 . سالها گذشت و موسي بزرگ شد.. روز بعد موسي به ديدن هم نژادانش رفت.»[5]
در سراسر تورات درباره حضرت موسي به صورت بالا تعبير آورده ميشود. به گونهاي كه هر خوانندهاي مطمئن ميشود كه فرد يا افراد ديگري غير از موسي ـ عليه السلام ـ وقايع و حوادث مربوط به وي را جمعآوري كرده و به صورت داستان تاريخي آنها را نقل نمودهاند تا جايي كه از مرگ حضرت موسي ـ عليه السلام ـ و حوادثي كه پس از آن اتفاق افتاده سخن گفته شده است.[6]
محققيني كه در رابطه با تورات مطالعه نموده و به بررسي پرداختهاند ديدگاه فوق را تأييد ميكنند و معتقدند كه اين كتاب مدتها بعد توسط ديگران نوشته شده است. كارل بوكاي ميگويد: مجموعه عهد عتيق در خلال نه قرن براساس حكايتهاي رايج نوشته شده و بنياد اسفار پنجگانه ـ كه به موسي نسبت داده شده ـ حدود قرن دهم قبل از ميلاد تدوين يافته است. سپس در زمان بعد الهيات و روايات كاهنان بدان افزوده شد و همچنين تدوين كتابهاي ديگر طي قرنها ادامه يافت و اينگونه عهد عتيق به عنوان يك اثر ادبي براي نژاد يهود خودنمايي ميكند كه تاريخ زندگي آنان را از آغاز تا زمان پيدايش حضرت مسيح،در بردارد. اين مجموعه در فاصله بين قرن دهم تا قرن اول قبل از ميلاد نوشته و تكميل شده است.[7]
توماس ميشل ميگويد: «در قديم مردم معتقد بودند كه موسي تورات را نوشته است اما مطالعات جديد نشان ميدهد كه پاسخ به مسأله اصل و منشأ اسفار تورات از آنچه در ابتدا تصور ميشد دشوارتر است. تورات در طول نسلها پديد آمده است در ابتدا روايتهايي وجود داشت كه قوم يهود آنها را به طور شفاهي به يكديگر منتقل ميكردند سپس روايات مذكور در چند مجموعه نوشته شد. كه برخي از آنها در باب تاريخ و برخي در باب احكام بود. سر انجام در قرن پنجم قبل از ميلاد اين مجموعهها در يك كتاب گرد آمد.»[8]
بنابراين نميتوان گفت كه تورات كلام خدا و يا سخن حضرت موسي ميباشد كه از هر گونه عيب و نقص خالي و بر همگان حجت باشد.
قرآن:
قرآن يكي از مهمترين معجزات پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ است كه هيچ كس نميتواند مانند آن را بياورد، قرآن بارها همه كساني را كه در شك و ترديد بودند، به اين امر دعوت كرد ولي آنها هرگز توان مقابله با آن را پيدا نكردند قرآن مي فرمايد: «بگو اگر انسانها و پريان (جن و انس) اتفاق كنند كه همانند اين قرآن را بياورند همانند آن را نخواهند آورد، هر چند يكديگر را در اين كار ياري كنند.»[9] و همچنين ميفرمايد: «و اگر درباره آنچه بر بنده خود (پيامبر اسلام) نازل كردهايم شك و ترديد داريد، (دست كم) يك سوره همانند آن بياوريد و گواهان خود غير از خدا را براي اين كار فرا خوانيد اگر راست ميگوييد.»[10]
بنابراين قرآن با گذشت زمان نه تنها كهنه نميشود بلكه نكات اعجازآميز آن، آشكارتر و عظمت محتوايش بر جهانيان روشنتر ميشود. قرآني كه امروز در دست مسلمين جهان است همان است كه بر پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ نازل شد. نه چيزي از آن كاسته شده و نه چيزي بر آن افزوده گشته است.[11] از همان روز نخست گروه بزرگي از كاتبان وحي، آيات قرآن را پس از نزول مينوشتند، و مسلمانان موظف بودند شب و روز آن را بخوانند، و در نمازهاي پنجگانه خود آن را تكرار كنند، گروه عظيمي آيات قرآنر ا به خاطر ميسپردند و حفظ ميكردند.[12] حافظان قرآن و قاريان هميشه در جوامع اسلامي موقعيت و مقام ويژه داشته و دارند. مجموع اين امور و جهات ديگر سبب شد كه كمترين تغيير و تحريفي در قرآن راه نيابد.
افزون بر اين، خداوند حفظ آن را تا پايان جهان تضمين كرده است آنجا كه مي فرمايد «ما قرآن را نازل كرديم و به طور قطع از آن پاسداري ميكنيم»[13] با وجود اين تضمين الهي، تغيير و تحريف آن غير ممكن است.
با توجه به آنچه گذشت، روشن ميگردد كه قرآن كلام مستقيم خدا است و در آن هيچگونه دخل و تصرفي از طرف ديگران صورت نگرفته است و از هر گونه دستبرد و تحريف محفوظ و مصون مانده است. بنابراين در تعارض بين گفتار قرآن و تورات در مورد زني كه حضرت موسي ـ عليه السلام ـ را از رود نيل نجات داد و بزرگ كرد، نظر قرآن مقدم است، چون هيچگونه خلاف در آن متصور نيست، در حالي كه به هيچ آيه تورات نميشود اعتماد كرد زيرا دقت در سير تدوين و آنچه بر او گذشته است مانع از اعتماد به صحت آن است و احتمال خلاف منتفي نيست پس فصل الخطاب، قول قرآن است كه ميگويد: همسر فرعون (چون ديد آنها قصد كشتن كودك را دارند) گفت: «نور چشم من و توست! او را نكشيد شايد براي ما مفيد باشد يا او را به عنوان پسر برگزينيم»[14]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1 . تفسير نمونه، ج 3، مكارم شيرازي.
2 . آشنايي با قرآن، ج 8، مرتضي مطهري.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . قصص/9.
[2] . سفر خروج، ج2، ص6.
[3] . سفر اعداد، ج3، ص43.
[4] . همان، ج5، ص1.
[5] . سفر خروج، ج2، ص11.
[6] . صحيفه يوشع، ج1، ص1.
[7] . بوكاي، عهدين و قرآن و علم، ترجمه دكتر حسن حبيبي، بي جا، بي نا، ص 25 ـ 26.
[8] . توماس ميشل، كلام مسيحي، ترجمه حسين توفيقي، قم، مركز مطالعات و پژوهشهاي اديان و مذاهب، اول، 1377 ش، ص 32.
[9] . اسراء/88.
[10] . بقره/23.
[11] . راميار، محمود، تاريخ قرآن، تهران، امير كبير، دوم، 1362 ش، ص 211.
[12] . همان، ص 247.
[13] . حجر/9.
[14] . قصص/9.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
از ديدگاه قرآن آيين يهود، ديني الهي بود كه توسط حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ به مردم ابلاغ شد و بعد از آن حضرت، توسط پيامبران بعدي بني اسرائيل استمرار يافت چنان كه قرآن مي فرمايد: «ما بني اسرائيل را كتاب و حكومت و نبوت بخشيديم و از روزي هايي پاكيزه به آنها عطا كرديم...»[1] و در مورد كتاب ديني آنها مي فرمايد: «ما تورات را نازل كرديم در حالي كه در آن هدايت و نور بود و پيامبران كه در برابر فرمان خدا تسليم بودند با آن براي يهود حكم مي كردند...»[2]
اما يهود به جاي استفاده از نعمت هاي الهي و تلاش براي رسيدن به سعادت دنيا و آخرت، عصيان كرده و نعمت هاي خداوند را ناديده گرفته و براي رسيدن به مقاصد كم ارزش دنيوي و هواهاي نفساني، دين حضرت موسي را تحريف كردند. قرآن كريم اين عصيان گري قوم يهود را چنين توضيح مي دهد كه: «ما از بني اسرائيل پيمان گرفتيم و رسولاني به سوي آنها فرستاديم، (ولي) هر زمان پيامبري حكمي برخلاف هوس ها و دلخواه آنها مي آورد، عدّهاي را تكذيب مي كردند و عدّهاي را مي كشتند».[3] يهود به گفتارهايي هم چون گفتار مشركان دچار شده، دين توحيدي حضرت موسي را تبديل به آيين شرك آلود مي ساختند چنان كه قرآن مي فرمايد: «يهود گفتند عزير پسر خداست و نصاري گفتند مسيح پسر خداست، اين سخني است كه با زبان خود مي گويند كه همانند گفتار كافران پيشين است خدا آنان را بكشد، چگونه از حق انحراف مي يابند. آنها دانشمندان و راهبان خويش را معبودهايي در برابر خدا قرار دادند...»[4]
اين گونه تغيير و تحريف دين توحيدي به آيين شرك آلود كه همراه با قتل پيامبران بود، تا زمان بعثت پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ ادامه داشت و به همين دليل است كه خداوند قوم يهود را قومي ظالم (انعام/146) ستم گر (نحل/118) عصيان گر (مائده/79) فسادگر (اسراء/4) و... معرفي مي كند كه هميشه به دنبال عصيان و فساد هستند.
در مورد سير روابط اسلام و يهود بايد گفت: به هنگام بعثت پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ در مكه يهوديان حضوري فعال در جزيرة العرب و به خصوص شهر يثرب (مدينه) و اطراف آن داشتند و خود را از منتظران ظهور پيامبري جديد در حجاز معرفي مي كردند، ولي به هنگام مهاجرت پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ به مدينه كه همراه با مسلمان شدن گروهي از اعراب مدينه بود، آنان از پيوستن به جرگة مسلمانان خودداري كردند، اما پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بعد از ورود به مدينه در همان سال اول هجرت عهدنامه اي با يهود منعقد كرد كه بر اساس آن مسلمانان و يهوديان مانند يك ملت در مدينه زندگي كرده و در انجام مراسم ديني خود آزاد باشند و به هنگام حمله دشمن به شهر مدينه به ياري همديگر از شهر دفاع كنند و...[5]
يهوديان كه در ظاهر متعهد به اين پيمان بودند، بعد از جنگ بدر متوجه قدرت واقعي مسلمانان شده و آغاز به عهدشكني و اذيت و آزار مسلمانان كردند. اولين جرقه هاي اين ناسازگاري توسط يهوديان مدينه به نام يهوديان بني قينقاع آغاز شد. پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ سعي نمود تا آنان را با نصيحت از مخالفت با مسلمانان باز دارد ولي آنان در جواب گفتند: «اي محمد! چنان گمان مي بري كه ما هم چون قريش خواهيم بود از اين كه با مردمي ناآزموده جنگ كردي و پيروز گشتي مغرور شده اي، به خدا قسم: اگر ما با تو جنگ كرديم، خواهي فهميد كه مرد ميدان مائيم نه ديگران»[6] اما به هنگام جنگ شكست خورده و مجبور به ترك ميدنه شدند.
بعد از غزوه بني قينقاع يهوديان مدتي خاموش بودند تا اين كه مسلمانان در جنگ احد شكست خوردند و يهوديان بني نضير كه پنهاني با مشركان ارتباط داشتند گمان كردند، مي توانند به رويارويي با مسلمانان بپردازند، ولي در جنگ با مسلمانان شكست خوردند.[7] اين شكست هم ديگر قبايل يهود را بر سر عقل نياورد و طايقه بني قريظه يهود را به فكر اتحاد با مشكران در جنگ خندق انداخت، آنان مي خواستند از درون شهر مدينه به مسلمانان ضربه بزنند ولي تاكتيك جنگي مسلمانان هم يهوديان بني قريظه را در درون شهر مدينه و هم مشركان مكه را كه در اطراف مدينه و بيرون خندق موضع گرفته بودند ناكام گذاشت و بعد از فرار مشركان، مسلمانان به محاصره قلعه بني قريظه پرداخته و آنان را مجبور به پذيرش حَكَم كردند و طبق نظر حكم قرار بر اين شد كه مردان يهودي بني قريظه كشته شود و زنان و كودكان و اموالشان بين مسلمانان تقسيم شود.[8] بدين ترتيب يهوديان براي سومين بار نتيجه عهدشكني و خيانت خود را ديدند و تقريباً تمام مراكز قدرت خود در مدينه را از دست دادند. با اين همه در منطقه اي نزديك به مدينه شهركي يهودي نشين به نام خيبر وجود داشت كه مركز اصلي يهود حجاز به شمار مي آمد، آنان با تكيه بر قلعه هاي هفت گانه و مستحكم خود از سرنوشت يهوديان مدينه درس عبرت نگرفته و سر هر فرصت به دنبال شكست مسلمانان و ضربه زدن به حكومت نوپاي اسلامي بودند، به همين دليل پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ بعد از صلح حديبيه قلعه هاي خيبر را به محاصره گرفت و بعد از مدتي محاصره و جنگ، آنجا را نيز فتح نمود[9] و به طور كلي قدرت يهوديان را در هم شكست و ديگر مركز ثقل و قدرتي براي آنان در حجاز و شبه جزيره عربستان باقي نگذاشت.
هر چند از ديدگاه قرآن يهوديان و مشركان دشمن ترين مردم نسبت به مؤمنان هستند.[10] با اين همه بين مشركان و يهوديان يك فرق وجود داشت، چرا كه در سورة توبه خداوند مي فرمايد: «وقتي ماه هاي حرام پايان يافت، مشركان را هر جا يافتيد، به قتل برسانيد و آنها را اسير سازيد و محاصره كنيد و در هر كمين گاه بر سر راه آنها بنشينيد، هرگاه توبه كنند و نماز را برپا دارند و زكات را بپردازند آنها را رها سازيد.»[11] اما اهل كتاب كه يهوديان نيز جزو آنها بودند محكوم به قتل نبودند ودر صورت پرداخت جزيه مي توانستند به حيات خود ادامه دهند و مجبور به قبول دين اسلام نبودند.[12] به همين دليل بود كه بعد از جنگ خيبر، ديگر جنگي بين مسلمانان و يهوديان صورت نگرفت و آنان به عنوان اهل كتاب در كنار مسلمانان به زندگي خود ادامه دادند. تنها در زمان عمر بن خطاب يهودياني كه در منطقه خيبر با پرداخت جزيه باقي مانده بودند، شخصي به نام «مظهر بن رافع حارثي» را به قتل رسانيدند، همين عمل باعث شد تا عمر دستور به اخراج يهوديان از منطقه خيبر و ساير نقاط شبه جزيره را داد و ادعا نمود كه از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ شنيده است كه در جزيرة العرب دو دين جمع نميشود.[13] بعد از واقعه فوق گزارشي دال بر حضور و زندگي يهوديان در جزيرة العرب به دست نرسيده است، هر چند گزارش هاي متعددي از حضور آنان در منطقه شام، عراق و ساير ممالك اسلامي وجود دارد و نشان مي دهد كه آنان به انحاء گوناگون در تضعيف مسلمانان كوشيده اند و با نفوذ در دستگاه خلفاي سه گانه و خلفاي بني اميه، اقدام به تحريف فرهنگي جامعة اسلامي كرده اند. افرادي چون كعب الاحبار و تميم داري كه اصالتاً يهودي بودند و به ظاهر اسلام پذيرفته بودند، در استحكام بخشيدن به پايه هاي حكومت خلفا كوشش هاي زيادي كرده و با جعل حديث و تأويل آيات قرآن، ضربه هاي بزرگ فرهنگي و اعتقادي بر مسلمانان وارد كرده و موجب فرقه گرايي در بين مسلمانان شدند و زمينه به وجود آمدن فرقه هاي مختلف اهل سنت را به وجود آوردند كه همگي ريشه در فرهنگي داشت كه توسط يهوديان به ظاهر مسلمانان و با حمايت خلفاء ساخته و پرداخته شده بود.[14]
در نهايت بايد گفت كه يهوديان با آن كه در آغاز حكومت اسلامي به مخالفت و جنگ با مسلمين پرداختند، ولي در همان دوره پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ قلع و قمع شده و قدرت رويارويي با مسلمانان را از دست دادند و در زمان عمر بن خطاب به كلي از جزيرة العرب اخراج شدند، ولي چون اهل كتاب بودند در زمان خلفاي سه گانه و حكومت بني اميه با پرداخت جزيه به حضور خود در برخي شهرها و روستاهاي ممالك اسلامي ادامه دادند و به جاي رودررويي نظامي به تقابل سياسي و فرهنگي اقدام كردند و با قبول ظاهري اسلام ضربه هاي جبران ناپذيري بر فرهنگ اسلامي وارد كردند و اگر نبود حضور اهلبيت و اصحاب گرامي آنان كه برخي چون ابوذر غفاري، خود را بر سر راه مبارزه با افرادي چون كعب الاحبار يهودي و حامي او گذاشت مي توانستند اسلام را نيز هم چون آيين يهود تحريف كنند ولي با حضور امامان بزگوار و شيعيان شان نتوانستند به هدف خود برسند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تاريخ يعقوبي، ج 2،از ص 49 تا 57.
2. تاريخ پيامبر اسلام ، ص 230 تا 240.
3. بحوث في الملل و النحل، ج 1، ص 77 تا 105.
4. تاريخ طبري، ج 2، ص 479 تا 552 و هم چنين ج 3، ص 21 و...
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . جاثيه/16.
[2] . مائده/44.
[3] . مائده/70.
[4] . توبه/30 و 31.
[5] . ر. ك: آيتي، محمد ابراهيم، تاريخ پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ ، مؤسسة انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، 1366، ص 234 و 235.
[6] . همان، ص 296.
[7] . يعقوبي، احمد بن ابي يعقوب بن جعفر، تاريخ يعقوبي، مؤسسة و نشر فرهنگ اهلبيت، ج 2، ص 49.
[8] . ر. ك: تاريخ يعقوبي، ج 2،ص 52.
[9] . ر. ك: تاريخ يعقوبي،ج 2، ص 56، 57.
[10] . ر. ك: مائده/82.
[11] . توبه/5.
[12] . ر.ك: توبه/29.
[13] . تاريخ يعقوبي، ج 2،ص 155.
[14] . براي اطلاع بيشتر در اين زمينه رجوع شود به سبحاني، جعفر، بحوث في الملل والنحل، انتشارات جامعة مدرسين حوزة علميةقم، چاپ پنجم، 1420ه ق، ج1، ص77 تا 105.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
خداوند متعال در كريمه 256 بقره مي فرمايد:
لا اِكْراه فِي الدّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَي فَمَنْ يَكْفُر بِالطاّغُوتِ وَ يُؤمِنْ بِاللهِ فَقَدْ اِسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقي لاَنْفِصامَ لَها وَ اللّهُ سَميعٌ عَليمٌ».
ترجمه: در قبول دين، اكراهي نيست. (زيرا) راه درست از راه انحرافي، روشن شده است. بنابراين؛ كسي كه به طاغوت (= بت و شيطان، و هر موجود طغيان گر) كافر شود و به خدا ايمان آورد، به دستگيره محكمي چنگ زده است كه گسستن براي آن نيست. و خداوند، شنوا و داناست.[2]
در مورد اين آيه شريفه چند سؤال مطرح است:
1- مقصود از نبود اكراه در دين چيست؟
«لا اكراه في الدين قد تبين الرشد مِنَ الْغَي...»
«اكراه» به معني وادار كردن انسان بر كاري كه ناپسند مي شمارد و مورد رضايتش نيست.[3] «رشد» از نظر لغت عبارت است از «راه يابي و رسيدن به واقع» در برابر «غي» كه به معني انحراف پيدا كردن از حقيقت و دور شدن از واقع است.[4]
مفاد اين قسمت از آيه شريفه اين است كه اكراه و اجباري در دين نيست و امور مذهب بر قدرت و اختيار مبتني است نه بر اجبار، مانند آيه شريفه: «وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لاَمَنَ مَنْ فِي الأَرْضِ كُلُّهُمْ جَميعاً أَفَأَنْتَ تُكْرِهُ النّاسَ حتّي يَكُونُوا مُؤمِنينَ»[5] (و اگر پروردگار تو مي خواست، تمام كساني كه روي زمين هستند، همگي (به اجبار) ايمان مي آورند، آيا تو مي خواهي مردم را مجبور سازي كه ايمان بياورند؟ (ايمان اجباري چه سودي دارد؟!)
از آن جا كه دين و مذهب با روح و فكر مردم سر و كار دارد و اساس و شالوده آن بر اساس ايمان و يقين استوار است خواه و ناخواه راهي جز منطق و استدلال نمي تواند داشته باشد. ولي همان طور كه از شأن نزول آيه[6]استفاده مي شود بعضي از افراد از پيغمبر(صلي الله عليه وآله) مي خواسته اند كه او همچون حكام جبّار با زور اقدام به تغيير عقيده مردم كند. آيه فوق صريحاً به آن ها پاسخ گفت كه دين و آئين چيزي نيست كه با اكراه و اجبار تبليغ گردد.
جمله «قد تبين الرشد من الغي» تعليل براي «لا اكراه في الدين» است كه چرا در دين اكراه نيست؟ حاصل تعليل اين است كه دين حقائقش روشن، و راهش با بيانات الهيه واضح است و هم چنين سنّت نبويّه آن بيانات را روشن تر كرده، پس رشد و غي و صلاح و انحراف آن روشن شده كه رشد در پيروي دين (كه مايه نجات انسان هاست) و غي در ترك دين و روگرداني از آن است و بنابراين ديگر علت ندارد كه كسي را بر دين اكراه كنند.[7]
پس راه راست از بيراهه آشكار شده و ديگر نيازي به تحميل و اجبار در پذيرش دين نيست. افزون بر اين كه دين و ايمان قلبي چيزي نيست كه بتوان با زور و اكراه بر كسي تحميل كرد و مسلمانان با اين اصل قرآني با آن همه پيشروي و فتوحاتي كه داشتند، دينشان را بر غير مسلمانان تحميل نكردند و همين امر مهم ترين رمز موفقيت آنان بود.[8]
لذا آيه شريفه پاسخ مناسبي است به آن ها كه تصور مي كنند اسلام در بعضي از موارد جنبه تحميلي و اجباري داشته و با زور شمشير و قدرت نظامي پيش رفته است.
نقل كلام الميزان:[9]
در جمله «لا اكراه في الدين» دين اجباري نفي شده است. چون دين از يك سلسله معارف علمي كه معارف عملي به دنبال دارد و جامع همه آن معارف يك كلمه است و آن عبارت است از اعتقادات و اعتقاد و ايمان از امور قلبي است. و اكراه و اجبار در آن حكومت ندارد، چون كاربرد اكراه تنها در اعمال ظاهري است كه عبارت است از حركاتي مادي و بدني، و در جمله «لا اكراه في الدين» دو احتمال است. الف) قضيه خبري مي باشد و بخواهد از حال تكوين خبر دهد، و بفرمايد خدا در دين اكراه قرار نداده، نتيجه اش اين مي شود كه حكم خدا درباره ي دين اين است كه اكراه بر دين و اعتقاد نباشد. ب) اگر قضيه اي باشد انشائي و بخواهد بفرمايد كه نبايد مردم را بر اعتقاد و ايمان مجبور كنيد در اين صورت هم نهي نامبرده متكي بر يك حقيقت تكويني است كه بيان گرديد.[10] (يعني ايمان و اعتقاد از امور قلبي است و اكراه بردار نيست.)
«فَمَنْ يَكْفُرْ بالطاغوت و يُؤمن بِاللهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُروَةِ الْوُثْقي لاَانْفِصامَ لَها وَ اللّهُ سَميعٌ عَليمْ» «طاغوت» در اصل از ماده طغيان به معني تعدّي و تجاوز از حدّ و مرز است.[11] «عروه» دستگيره ـ دستاويز[12] «انفصام» قطع شدن.[13] در اين جمله قرآن مي گويد: «هر كس به «طاغوت» كافر شود و از آن روي گرداند و به خدا ايمان آورد به دستگيره ي محكمي دست زده است كه هرگز گسسته نمي شود.
2- منظور از طاغوت در آيه شريفه و تمسك به عروة الوثقي چيست؟
در اين كه منظور از «طاغوت» در آيه چيست؟ مفسران سخنان بسياري گفته اند بعضي آن را به معني بت و بعضي به معني شيطان و بعضي به معني كاهنان و بعضي به معني ساحران تفسير كرده اند.[14] ولي چنين به نظر مي رسد كه منظور همه آن ها بلكه وسيع تر از آن ها بوده باشد، يعني همان مفهوم عامي كه از كلمه طاغوت استفاده مي شود كه هر موجود طغيان گر و هر آيين و مسير انحرافي و نادرست را در برمي گيرد. آيه در حقيقت دليلي است براي جمله هاي سابق كه در دين و مذهب نيازي به اكراه نيست زيرا دين دعوت به سوي خدا است كه منبع هر خير و بركت و هر سعادتي است. در حالي كه ديگران دعوت به سوي ويرانگري و انحراف و فساد مي نمايند. به هر حال، دست زدن به دامن ايمان به خدا، همانند دست زدن به يك دستگيره محكم نجات است كه هرگز امكان گسستن ندارد.[15] آن گاه مي فرمايد: «خدا شنوا و داناست» تا به اين حقيقت اشاره كند كه كفر و ايمان تظاهر بردار نيست و امر قلبي و دروني است زيرا؛ خداوند سخنان همه را اعم از آنچه آشكارا و يا در خفاء مي گويند مي شنود و از ضمائر مردم آگاه است.[16]
نقل يك حديث:
به گفته برخي احاديث يكي از مصاديق تمسك به «عروة الوثقي، و ريسمان محكم الهي، اتصال با اولياء خدا و امامان اهل بيت(عليهم السلام) است. رسول اكرم(صلي الله عليه وآله) به علي(عليه السلام) فرمود: «انت العروة الوثقي»[17]
بيان چند نكته و پيام:
الف) هر كس كه برهان و منطق دارد، نيازي به اكراه و اجبار ندارد.
ب) راه حق از باطل جد است، تا حجت بر مردم تمام باشد. روشن شدن راه حق، با عقل و بيان و معجزات انبياء است.
ج) تكيه به طاغوت ها و هر آنچه غيرخداي است، گسستني و از بين رفتني است. تنها رشته اي كه گسسته نمي گردد. ايمان به خداست.
د) تا طاغوت ها محو نشوند، توحيد جلوه نمي كند. اوّل كفر به طاغوت بعد ايمان به خدا.
هـ) محكم بودن ريسمان كافي نيست. محكم گرفتن هم شرط است.[18]
3- مراد از آزادي ايمان و عقيده در دين اسلام چيست؟
از نظرگاه اسلامي، ديني مقبول و پذيرفته است كه از روي رغبت و دانايي و شناخت پذيرفته شده باشد، نه از روي اجبار و اكراه. خداوند متعال هيچ گونه اكراه و اجباري را در پذيرش دين به رسميت نمي شناسد و براي چنين پذيرشي، اهميّت و ارزشي قايل نيست. و انسان ها در انتخاب دين و آيين آزادند و در قرآن كريم با جمله «لا اكراه في الدين» براين حقيقت تأكيد مي گذارد. و شاهد ديگري كه گواه اختيار و انتخاب بشر در دين است اين آيه شريفه است: «وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ َربِّكُمْ فَمَنْ شآءَ فَلْيُؤمِن و من شآءَ فَلْيَكْفُر...»[19] (بگو: اين حق است از سوي پروردگارتان! هر كس مي خواهد ايمان بياورد (و اين حقيقت را پذيرا شود) و هر كس مي خواهد كافر گردد.)
و اسلام با آن همه دلائل روشن و استدلالات منطقي و معجزات آشكار نيازي به اجبار و تحميل در پذيريش ندارد افزون بر اين اصولا دين از يك سلسله اعتقادات قلبي ريشه و مايه مي گيرد و نمي تواند تحميلي باشد و ايمان قلبي هرگز با اجبار پيدا نمي شود بلكه با برهان، اخلاق و موعظه مي توان در دل ها نفوذ كرد.
ولي اين آزادي در عقيده و ايمان به آن معنا نيست كه هر كس در عمل بتواند هر منكري را انجام دهد و بگويد من آزادم و كسي حق ندارد مرا از راهي كه انتخاب كرده ام باز دارد. بت شكني ها، جنگ ها، نهي از منكرها، تبعيدها و حبس ها نشانه آن است كه اگر چه انسان قلباً اعتقادي ندارد ولي حق ندارد براي جامعه يك فرد موذي باشد. در اينجا لازم است به نكته ديگري اشاره نمائيم كه تشريع جهاد و فرمان آن در اسلام نه براي تحميل دين بلكه براي رفع فتنه و فساد است «وَ لَوْلا دَفْعُ اللّهِ الناسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْض لَفَسَدَتِ الأَرضُ...»[20] (و اگر خداوند، بعضي از مردم را به وسيله بعضي ديگر دفع نمي كرد، زمين را فساد فرا مي گرفت.)
نتيجه اين كه اسلام دين آزادي است. جهاد و مبارزه به خاطر شكستن نظام هاي جباري است كه اجازه تفكر به ملت ها را نمي دهند، و يا براي محوشرك كه در حقيقت مذهب نيست بلكه بيماري است. و سكوت در برابر خرافات، ظلم به انسانيت است.
و شاهد گوياي اين سخن كه جهاد و مبارزه در اسلام براي تحميل دين نبوده است و دشمنان اسلام از اين روزنه اسلام را دين شمشير زور معرفي كرده اند به بي راهه رفته اند اين است كه در تاريخ اسلام، فراوان ديده مي شود كه مسلمانان هنگامي كه شهرهائي را فتح مي كردند پيروان مذهب ديگر را همانند مسلمانها آزادي مي دادند. در كتاب «تمدن اسلام و عرب» مي خوانيم: «رفتار مسلمانان با جمعيتهاي ديگر بقدري ملايم بود كه رؤساي مذهبي آنان اجازه داشتند براي خود مجالس مذهبي تشكيل دهند.» و در پاره اي از تواريخ نقل شده كه جمعي از مسيحيان كه براي گزارش ها و تحقيقاتي خدمت پيامبر رسيده بودند مراسم نيايش مذهبي خود را آزادانه در مسجد پيامبر در مدينه انجام دادند.[21]
در پايان به ذكر پاره اي از پرسش ها و اشكالاتي كه پيرامون آيه شريفه «لا اكراه في الدين...» شده است مي پردازيم:
آيا اعدام مرتد فطري[22] با آيه شريفه «لا اكراه في الدين» تنافي ندارد چون آيه شريفه مي فرمايد در دين اجبار و اكراهي نيست و حال آنكه يكي از احكام فقهي، اين است كه اگر شخصي مسلمان زاده باشد و از اسلام عدول كرد و به آئيني غير اسلام رو آورد و در دادگاه اسلامي به اثبات رسيد كه مرتد شده است، به اعدام محكوم خواهد شد؟
چنانكه قبلا در تفسير آيه شريفه «لا اكره في الدين»گذشت، مراد از اين كه در دين اجبار و اكراه نيست اين است كه دين عبارت است از اعتقاد و عمل، اعتقاد و ايمان از امور قلبي است كه اكراه بردارنيست و آيه شريفه خبر از حال تكوين مي دهد كه دين اكراه بردار نيست به اين معني كه اشخاصي كه مسلمان نيستند و صاحبان اديان ديگري هستند مانند اهل كتاب، اين ها را نمي شود به پذيرش دين اسلام اكراه و اجبار كرد، به بيان ديگر اسلام با دعوت و تبليغ مستمر آن ها را دعوت به اسلام مي نمايد اگر نپذيرفتند هيچ گاه اسلام متعرض آن ها نمي شود كه با زور آيين اسلام را بپذيرند.
ولي در مورد كساني كه اسلام را پذيرا شوند سپس عدول كنند (مرتد فطري) فوق العاد سخت گير است چرا كه اين عمل موجب تزلزل جامعه اسلامي مي گردد و يك نوع قيام بر ضدّ رژيم و حكومت اسلامي محسوب مي شود و غالباً دليل به سوء نيّت است، و سبب مي شود كه اسرار جامعه اسلامي بدست دشمنان اسلام افتد. و اگر از محتواي اسلام ايراداتي دارد بايد از اهل نظر و علماي اسلام سؤال كند تا اگر شبهه اي دارد برطرف شود و راه آن عدول و برگشت نيست. و چنانچه محتواي اسلام را تشخيص داده و به حقانيّت اسلام پي برده است و باز هم مرتد شود. چنين كسي مرتكب خيانت و توطئه عليه اسلام شده است و مستحقق چنين مجازاتي است و شبيه اين قانون، در بسياري از كشورهاي شرق و غرب با تفاوت هايي وجود دارد. البته توجه به اين نكته ضروري است كه اين احكامي كه در فقه اسلامي براي مرتد فطري از قبيل اعدام و جدائي همسر و... مقرر گرديده است براي كسي است كه ارتدادش را ظاهر كند و علني كند و يا به تبليغ آن پردازد و مربوط به كسي كه اعتقادي در درون دارد و در مقام اظهار آن بر نيامده است نمي باشد.[23]
5- آيا آيه «لاكراه في الدين» با تشريع جهاد ابتدايي تنافي ندارد چون تصور تنافي چنين است كه از يك طرف آيه شريفه مي فرمايد اجباري در دين نيست و از طرف ديگر به آيات و روايات متعددي بر مي خوريم كه مربوط به جهاد ابتدايي است كه با مشركان و كافران جهاد كنيد؟ پاسخ آن اين است که:
خداوند دستورها و برنامه هايي براي سعادت و آزادي و تكامل انسان ها طرح كرده است و پيامبران خود را موظف ساخته كه اين دستورها را به مردم ابلاغ كنند. حال اگر فرد يا جمعيتي ابلاغ اين فرمان ها را مزاحم منافع پست خود بينند، و بر سر راه دعوت انبياء موانعي ايجاد نمايند، آن ها حق دارند نخست از طرق مسالمت آميز، و اگر ممكن نشد با توسل به زور اين موانع را از سر راه خود بردارند، و آزادي تبليغ را براي خود كسب كنند. و اين حق مردم است كه بتوانند نداي مناديان راه حق را بشنوند و در قبول دعوت آزاد باشند. حال اگر كساني بخواهند آن ها را از حق مشروعشان محروم سازند و اجازه ندهند صداي مناديان راه خدا به گوش جان آن ها برسد. طرفداران اين برنامه ها، حق دارند براي فراهم ساختن اين آزادي از هر وسيله اي استفاده كنند و از اينجا ضرورت «جهادهاي ابتدائي» در اسلام روشن مي گردد.[24]
پس جنگ با مشركين به خاطر اين نيست كه توحيد و دين را به آن ها تحميل بكنيم؛ زيرا دين زور بردار نيست و اين مفاد آيه شريفه «لا اكره في الدين»است بلكه جنگ با مشركين و كفار حتي در صورت ابتدائي آن به خاطر رفع موانع تبليغ دين و هم چنين ريشه كن كردن فساد و شرك است.[25] وقتي از اين دريچه به جهاد ابتدائي بنگريم تفاوتي را ميان آيه «لا اكره في الدين»و جهاد ابتدائي مشاهده نمي كنيم.
آيه شريفه «لا اكراه في الدين» با آيه ي 193، بقره، كه مي فرمايد: «و قاتلوهم حتي لاتكون فتنه و يكون الدين للّه فان انتهوا فلاعدوان الا علي الظالمين». (و با آن ها پيكار كنيد تا فتنه باقي نماند و دين مخصوص خدا گردد، پس اگر دست برداشتند تعدّي جز بر ستمكاران رو نيست) كلمه «فتنه» در قرآن در معاني مختلفي به كار برده شده است كه يكي از آن معاني عبارت است از شرك و بت پرستي و سدّ راه مؤمنان نمودن كه نگذارند مردم به اسلام رو بياورند. آيه شريفه «و قاتلوهم حتي لاتكون فتنه....»، فتنه در آن به اين معناست. و مدلول آيه چنين است كه با آن ها، پيكار كنيد تا فتنه كه بت پرستي و شرك و سلب آزادي از مردم در پذيرفتن دين اسلام است، باقي نماند و دين مخصوص خدا گردد. چون طاغوت ها و سران بت پرست، با ترويج شرك و بت پرستي افكار مردم را اسير خرافات و افسانه هاي نامعقول مي كردند تا بتوانند اين ها را وسيله استثمار قرار دهند و در نتيجه، شرك نوعي اسارت فكري و بلكه مانع در مقابل جهاد آزادي بخش، كه اسلام مأمور بود براي نابودي آن مي باشد پس كارزار با اين افراد نه به خاطر اهداف بشري است كه كشورگشائي و جبّاري گري و بدست آوردن غنائم باشد بلكه هدف آن جلب خشنودي خداوند و برقرار ساختن عدالت اجتماعي و بر چيدن بساط شرك و بت پرستي از محيط جامعه انساني، و پياده كردن دستورات خدا است.[26] به اضافه اين كه شرك و بت پرستي اين نيست تا آيه شريفه «لا اكره في الدين»شاملش شود كه اجباري در دين نيست بلكه يك سري خرافات و موهوماتي بيش نيست و پيكار براي اين است كه فتنه اي در جامعه انساني نباشد و آيين يكتاپرستي در سراسر اجتماع انسانها رواج پيدا كند و در ذيل آيه اضافه مي كند كه در صورت بازگشت و دست برداشتن از روش نادرست خود كه همان كفر و بت پرستي باشد، مسلمانان مي بايست متعرض آنان نشوند و در صدد انتقام از گذشته بر نيايند، زيرا پيكار و جنگ تنها در مقابل ستم كاران است.
7 ـ حرمت كتب ضالّه:
آيا آيه «لا اكره في الدين»با حرمت كتب ضالّه (گمراه كننده) منافات ندارد؟ كتب ضلال يا ضالّه كه گمراه كننده دين و فكر سالم بشري است مانند كتب بهائيت، و هر گونه كتاب يا مقاله اي كه اضلال آفرين باشد مانند كتاب آيات شيطاني در شرع مقدس اسلام حفظ و نگهداري و مطالعه و خريد و فروش آن حرام و ممنوع شده است. حال اگر كسي بخواهد آن ها را مطالعه كند تا تحقيق كند و با آزادي ديني را انتخاب كند، از يك طرف با حرمت كتب ضالّه مواجه است و از طرفي آيه شريفه «لا اكره في الدين» مي باشد كه در انتخاب دين آزادي، و اين دو با هم تفاوت دارند.
پاسخي كه به اين شبهه داده مي شود اين است كه، حرمت كتب ضالّه به صورت مطلق ثابت نشده است و عده اي از فقهاء در اين باره تفصيل داده اند كه حرمت كتب ضالّه در سه صورت است.
1- حفظ و مطالعه آن بقصد گمراه نمودن مردم باشد.
2- مي داند يا گمان دارد كه منشاء اضلال مي شود گرچه قاصد هم نباشد.
3- گمان ندارد و احتمال مي دهد كه مردم گمراه مي شوند، با توجه به اين سه قيد، حكم به حرمت كتب ضالّه مي شود امّا اگر هيچ يك از اين سه مورد مترتب نباشد دليلي بر حرمت آن نيست.[27] و برخي از فقهاء عدم حرمت آن را تابع اغراض صحيح كرده اند كه اگر مطالعه كتب ضالّه براي نقض و ابطال آن باشد مانعي ندارد. اما اگر به نحوه اي باشد كه با مطالعه آن منحرف مي شود يا به شبهاتي بر مي خورد كه نمي تواند به آن پاسخ گو باشد، حرام مي دانند.[28]
و براي حرمت كتب ضالّه به آيات متعددي نيز استدلال شده است.[29] و هم چنين نشر اين كتب و مطالعه آن موجب اشاعه فحشاء و اعانه و كمك بر گناه و اثم است، و اسلام، يا هر چه كه فساد برانگيز باشد مبارزه مي كند و از موجبات وهن مذهب جلوگيري مي كند و اين منافات با «لا اكراه في الدين» ندارد زيرا گفته شد دين امر قلبي است و زوربردار نيست.
8- ارتباط آيه «لا اكراه في الدين» با آيه «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرِ الأِسْلام ديناً فَلَنْ يقبَلْ مِنْهُ و َهُوَ فِي الآخرة من الخاسرين» كسي كه غير از اسلام آييني براي خود انتخاب نمايد از او پذيرفته نخواهد شد و در آخرت از زيانكاران است. آل عمران و هم چنين با آيه شريفه 19، آل عمران «ان الدين عنداللّه الاسلام...» (دين در نزد خدا اسلام است).
مراد از اسلام در آيه شريفه تسليم در مقابل خدا است. و مفاد آيه اين است كه آيين حقيقي در پيشگاه خدا همان تسليم در برابر فرمان او است و در واقع روح دين در همه زمان ها، چيزي جز تسليم در برابر حقيقت نبوده است منتهي از آن جا كه آيين پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) عالي ترين نمونه آن بوده است نام «اسلام» براي آن انتخاب شده است.[30] پس حاق تمام اديان همان روح تسليم در برابر فرامين الهي است و شرايع از نظر حقيقت چيزي جز همان امر واحد نيست منتهي اختلافي كه در شريعت هاست از نظر كمال و نقص است. يعني هر شريعتي نسبت به شريعت قبل از خود از تكامل بيشتري برخوردار است ولي جامعي كه در همه آن ها هست عبارت است از تسليم شدن به خدا در انجام شرايعش و اطاعت او در آنچه كه در هر عصري با زبان پيامبرش از بندگانش مي خواهد[31] و چون پيامبر اسلام خاتم الانبياء است و دين او كامل ترين دين است عمل به شرايع ديگر نسخ مي شود و تنها بايد به شريعت نبويّه حضرت محمد(صلي الله عليه وآله) تمسك جست تا به سعادت ابدي برسد آيه «لا اكراه في الدين» در حوزه تكويني است كه پيامبران نمي توانند با زور آن ها را تسليم نمايند و اما اين كه اگر ديني غير از اسلام بپذيرند و قبول نمايند، مربوط به فرمان تشريعي الهي است و در حيطه حوزه تشريع است آيه «لا اكراه في الدين» مي فرمايد مردم را به دين با اكراه و اجبار و ادار مكنيد ولي آيه ي 85، آل عمران و 19 آل عمران مي فرمايد: «درست است كه تسليم در برابر حق، جنبه اختياري دارد اما بدان كه اگر مي خواهي سعاتمند بشوي بايد اسلام را بپذيري و اختيار در اين دنيا هست.» و معني اين كه در دين اكراه نيست اين نيست كه هر كس هم هر آئيني و ديني را انتخاب كرد در آخرت هم سعاتمند باشد. بلكه مي فرمايد: تو در دنيا اختيار داري و با زور كسي نمي تواند ترا به آئيني وادار كند اما اين وظيفه اسلام است كه دين كامل را كه ضامن سعادت بشر است معرفي كند و به تبليغ آن بپردازد و بگويد كه اگر كسي غير از اسلام آئيني براي خود برگزيند از او پذيرفته نخواهد شد و در آخرت از زيانكاران است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1- اكبر هاشمي رفسنجاني، تفسير راهنما، (قم: انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، چاپ اول، 1376) ج 2، ص 212.
2- عبدالكريم بي آزار شيرازي، ترجمه آوايي، تفسير پيوسته و تأويل قرآن به قرآن ناطق، (تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1378) ج 3، ص 291.
3- علي مراد فراشبندي، محمد(صلي الله عليه وآله) پيامبر شمشير نيست، (تهران: انتشارات اسلامي، 1358)، ص 154.
4- مرتضي مطهري، پيرامون جمهوري اسلامي، (تهران: انتشارات صدرا، چاپ دوم، 1366)، ص 87.
5- مرتضي مطهري، جهاد، (قم، دفتر انتشارات اسلامي).
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- بقره/ 256.
[2]- مكارم شيرازي، ناصر، ترجمه قرآن كريم،.
[3]- الراغب الاصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، بيروت، ذوالقربي، 1416 هـ ق، ص 708.
[4]- مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، تفسير نمونه، تهران، انتشارات دارالكتب الاسلاميه، ج 2، ص 204.
[5]- يونس/ 99.
[6]- در شأن نزول آيه آمده است: مردي بنام «حصين» دو پسر داشت كه به آئين مسيحيت وارد شده بودند و او از اين جريان سخت ناراحت شد و جريان را به اطلاع پيامبر ـ صلي الله عليه وآله ـ رسانيد و از حضرت خواست كه آنان را به مذهب خود برگرداند و سؤال كرد آيا مي توانم آنان را با اجبار به مذهب خويش بازگردانم؟ آيه فوق نازل گرديد و اين حقيقت را بيان داشت كه در گرايش به مذهب اجبار و اكراهي نيست. طبرسي، مجمع البيان، ج 1، ص 363 و نيز تفسير نمونه، ج 2، ص 204.
[7]- طباطبائي، سيد محمد حسين، الميزان، ج 2، ص 343.
[8]- بي آزار شيرازي، عبدالكريم، ترجمه آوايي، تفسير پيوسته و تاويل قرآن به قرآن ناطق، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1378، ج 3، ص 291.
[9]- طباطبائي، سيد محمد حسين، الميزان، ج 2، ص 342.
[10]- همان.
[11]- قرشي، سيدعلي اكبر، قاموس قرآن، نشر دارالكتب الاسلاميه، 1361، ج 4، ص 223؛ و نيز زمخشري، تفسير كشاف، ج 4، ص 120.
[12]- قرشي، سيدعلي اكبر، قاموس قرآن، ج 4، ص 336.
[13]- همان، ج 5، ص 181.
[14]- طبرسي، مجمع البيان، ج 1، ص 364 و نيز تفسير صافي، چاپ رحلي، ص 74.
[15]- تفسير نمونه، ج 2، ص 208.
[16]- تفسير نمونه، ج 2، ص 208.
[17]- قرائتي، محسن، تفسير نور، ناشر: مؤسسه در راه حق، چاپ دوّم، 1376، ج 1، ص 517.
[18]- همان.
[19]- كهف/ 29.
[20]- بقره/ 251.
[21]- تفسير نمونه، ج 2، ص 106.
[22]- مرتد فطري كسي است كه از پدر يا مادر مسلمان تولد يافته و پس از قبول اسلام از اسلام بازگشته، ولي مرتد ملي به كسي گفته مي شود كه پدر و مادر او هنگام انعقاد نطفه اش مسلمان نبوده اند، اما او بعداً اسلام را پذيرفته سپس از آن برگشته است. تفسير نمونه، مكارم شيرازي، ناصر، تهران، انتشارات دارالكتب الاسلاميه، ج 11، ص 422.
[23]- مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، انتشارات دارالكتب الاسلاميه، همراه با تلخيص و اضافات، ج 11، ص 426.
[24]- مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، انتشارات دارالكتب الاسلاميه، ج 2، ص 15.
[25]- مطهري، مرتضي، جهاد، قم، دفتر انتشارات اسلامي وابسته به جامعه مدرسين، ص 49.
[26]- مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، انتشارات دارالكتب الاسلاميه، ج 2، ص 14.
[27]- مكارم شيرازي، ناصر، انوار الفقاهه (كتاب التجاره)، قم، انتشارات مطبوعاتي مذهب، شعبان المعظم، 1415 هـ ق، ص 241.
[28]- موسوي خميني (ره)، روح الله، تحرير الوسيله، تهران، انتشارات مكتبه الاعتماد، ج 1، ص 429، مسأله 15.
[29]- لقمان/ 6، بقره/ 79.
[30]- مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، انتشارات دارالكتب الاسلاميه، ج 2، ص 349.
[31]- طباطبائي، سيد محمد حسين، ترجمه الميزان، مترجم: سيدمحمدباقر موسوي همداني، قم، انتشارات دارالعلم، ج 5، ص 238.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اولاً دين كامل و تمام، يعني مجموعه قوانين الهي براي بشر كه انسان را به هدف نهايي برساند و به خارج از خودش (ساير مكاتب) احتياج نداشته باشد.
اديان الهي، بنا به نياز و تناسب محيط زندگاني با هم مختلف بوده اند، هر ديني تكميل شدة دين قبلي است و چون اسلام، آخرين دين الهي است، تمام نيازمنديهاي بشر را براي هدايت و سعادت در خود دارد. بشر در دوران زندگي خود يك رشته نيازمنديهاي اصيل و ثابتي دارد و نيز در ميان شئون زندگي بشر، مانند قوانين طبيعت، واقعيتهايي هست كه گذشت زمان از اصالت آنها نميكاهد؛ زيرا واقعيت، هميشه واقعيت است. اساس دين اسلام براين حقايق نهاده شده و قوانين آن بر پايه احتياجات تكويني و فطري انساني مستقر گرديده است. بعضي از اين قوانين دين اسلام ثابت است و برخي ديگر نيز متغير مي باشد و بنا به مصلحت، از احكام كلي دين استنباط ميشود، در نتيجه، چون تمامي نيازمنديهاي بشر براي هدايت و سعادت، در دين اسلام وجود دارد، ميتوان گفت؛ دين اسلام دين كاملي است.
آية شريفة: «اليوم الكملت لكم...» به اين معناست كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ با استفاده از نيروي وحي، آخرين مرحلة كمال را با تمام شرايط و خصوصيات در اختيار بشر حقجو قرار داده و موانع كار را نيز از سر راه آنها برداشته، به طوري كه ديگر هيچ نقصي تا قيامت براي راهنمايي انسان باقي نمانده است: «و تمت كلمت ربك صدقا وعدلا لا مبدل للكمته؛» (انعام، 115) «و كلام پروردگار تو، با صدق وعدل به حد تمام رسيد؛ هيچ كس نميتواند كلمات او را دگرگون سازد». مراد از اكمال دين، كامل ساختن دين، از حيث فرائض است كه ديگر بعد از اين آيه، هيچ فريضهاي باقي نماند كه تشريع نشده باشد، تمام نااميدي كفار هنگامي محقق ميشود كه خدا براي اين دين، كسي را منصوب كند كه در پاسداري وتدبير امر دين و ارشاد و هدايت كردن امتي كه بر اثر همين دين سرپا ايستادهاند؛ قائم مقام پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ باشد. از اين روي، با نصب «امامت»، كفار، از دين مسلمانان نااميد ميشدند، زيرا مشاهده ميكردند كه دين از اين مرحله خارج شده و به مرحلهاي برسد كه عهدهدار و حامل نوعي داشته باشد؛ «دين» از حالت حدوث و زوال پذير بودن، به حالت دوام و بقا، تبديل شود.
ثانياً: خاتميت و كمال حداكثري، دو امر متلازمند، يعني ممكن نيست، دين و آييني خود را خاتم اديان بداند و داعية كمال نهايي نداشته باشد و يا آن كه داعية كمال نهايي داشته باشد و خود را به عنوان دين خاتم معرفي ننمايد، البته منظور از كمال در اين مسأله كمال نفسي است كه مبرّا از تمام نقائص است و گرنه كمال نسبي و حداقلي، به دليل آن كه با برخي از نقائص همراه است، دليل بر خاتميت نبوده و ملازم با آن نميباشد.
كمال دين و خاتميت نيز در تماميّت قوانيني خواهد بود كه براي تنظيم شئون فردي و اجتماعي انسان ارايه داده و ابلاغ مينمايد.
آن چه كه كمال و خاتميت اسلام را تأمين ميكند، كتاب خدا وعترت رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ است. اسلام كامل حداكثري، يعني اسلام، با همه اصول و امامت معصومين ـ عليهم السّلام ـ . پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ در مورد جاودانگي و دوام اين دو، ميفرمايد: «اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي لن يفترقاحتي يردا عليّ الحوض؛ من در ميان شما دو وزنة وزين و استوار باقي ميگذارم، كتاب خدا و عترتم، اين دو، تا آن گاه كه در قيامت در كنار حوض كوثر بر من وارد ميشوند از يكديگر جدا نميگردند.»[1]
علت اين كه دوام كتاب و عترت رمز جاودانگي وحي و خاتميت رسالت پيامبر اسلام هستند، اين است كه حقيقت دين و وحي به صورت قرآن و مفسرين راستين آن، يعني اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ در دسترس همگان قرار ميگيرد.
قرآن كريم، در مسايل گوناگون اعتقادي، اخلاقي، حقوقي و فقهي، دين كامل است، و همگان از آن در حدّ فهم ظواهر بهره ميبرند، امّا فهم مجموعة قرآن اعم از ظاهر و باطن و تأويل و تنزيل، ويژه معصومين ـ عليهم السّلام ـ است. قرآن كريم در عين نور بودن، معارف بلند و ژرفي دارد كه آن را تفسير پذير ميكند. اين تفسير نيز به عهدة معصومين ـ عليهم السّلام ـ است، نوري است كه در سراسر آن هيچ نقطة مبهم و زاوية تاريكي يافت نميشود، بلكه «تبياناً لكل شيء»[2] است، يعني بيانگر همة معارف ضروري وسودمند براي بشر و عهدهدار بيان همة معارف و احكام هدايتگر، سعادت بخش و سيادت آفرين جوامع انساني تا قيامت است. ائمه معصومين ـ عليهم السّلام ـ، واسطه رساندن معارف بلند و ژرف قرآن كامل، به مردم هستند. ائمه معصومين ـ عليهم السّلام ـ، از نظر نشئه ظاهر، در مدار تعليم و تفهيم معارف دين، «ثقل اصغر» و قرآن كريم «ثقل اكبر» است.
بنابراين، همراهي قرآن با مفسرين واقعي آن از چند جهت است، از آن جمله، وجود اطلاقات و عمومات قرآن است كه نيازمند به مقيد و مخصص ميباشند، دليل ديگر، قرآن كريم، همه بشر را به اطاعت از رسول و اولو الامر ارجاع ميدهد. نياز رجوع به رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ و عترت طاهرين ـ عليهم السّلام ـ تنها به دليل فهم و تفسير احكام الهي آن نيست، بلكه از جهت نيازي است كه از لحاظ اجراء حدود و جريانهاي اجتماعي و مسايل سياسي، نظامي، نظير جنگ و صلح و ساير امور اجرايي كه مربوط به حوادث روزمره و گذراي جامعه است، وجود دارد.
جامعة انساني، ظرف تزاحم احكام و هم چنين محل اجراي احكام و مقررات متغيري است كه در دايرة قوانين ثابت بر عهدة مسئولين اجرايي است؛ تعيين تكليف مردم، آن گاه كه اجراي دو حكم به تزاحم منجر ميگردد و يا ابلاغ احكامي، از قبيل آن چه در هنگام تعيين فرماندهان و يا در وقت وقوع جنگ و يا صلح صادر ميشود، همگي از جملة امور متغيري است كه همراه با حوادث زمان در معرض تبديل و تغير قرار دارد. حضور دين درحيات اجتماعي نيازمند به اشخاصي است كه از طرف خداوند براي پاسخگويي به اين نياز مستمر تعيين شده باشند، زيرا برهان نبوت، دامنة دين و شريعت را منحصر به حوزهاي خاص از قوانين و احكام نكرده، بلكه ضرورت آن را براي تمامي ابعاد اثبات مينمايد.
اين نياز، در زمان حضور پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ توسط شخص ايشان پاسخ داده ميشد، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ علاوه بر آن كه احكام و قوانين كلي را ابلاغ ميكرد، مسائل اجرايي جامعه را نيز به ولايت و رهبري اجتماعي خود عهدهدار بود.
جامعه اسلامي، در زمان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ.، در تمام ابعاد خود از حضور وحي و شريعت بهرهمند شد، اولين شرط كمال نيز، تداوم اين حضور در زمانهاي پس از رحلت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ است و بقاء عترت، در كنار قرآن، تأمين كنندة شرط مذكور است.
عترت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ ،با وصف عصمت و طهارت، از رهبري و ولايت مطلقة الهي برخوردار است كه علاوه بر تبيين احكام كلي شريعت، ولايت و هدايت امور جاري اجتماع را نيز عهدهدار است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
ر.ك: شريعت در آينة معرفت، آيت الله جوادي آملي، چ اوّل، 1372، مركز نشر فرهنگي رجاء.
2. تسنيم تفسير قرآن كريم، آيت الله جوادي آملي، ج 1، مركز نشر اسراء.
3. تفسير الميزان، علامه طباطبايي، ترجمه محمد جواد حجتي كرماني، ج 5، ص 262 ـ 401، نشر بنياد علمي و فكري علامه طباطبايي، چ ششم، 1376.
4. انتظار بشر از دين، اثر استاد جوادي آملي.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . کليني، محمد بن يعقوب، اصول كافي، دار الكتب الاسلاميه، ج 1، ص 16، باب العقل و الجهل.
[2] . نور/ 35.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
همان گونه كه در سئوال مطرح شده است، خداي متعال در قرآن كريم، حفاظت از تحريف و نابودي قرآن را تضمين نموده است و اين موضوع در آياتي مانند آيه 9 سوره حجر «انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون» و آيه 42 سوره فصلت «لايأتيه الباطل من بين يديه و لا من بين يديه و لا من خلفه تنزيل من حكيم حميد» عنوان گريده است. اما براي رسيدن به پاسخ سئوال، مي بايست موضوعات مرتبط با آن كه عبارتند از: تفاوت قرآن با كتب آسماني پيشين، جاودانگي قرآن، علل تجديد نبوت ها و ختم نبوت مورد بررسي قرار گيرد.
تفاوت قرآن با كتابهاي آسماني ديگر
1ـ اعجاز:
قرآن کتاب آسماني و معجزه ي علمي خاتم الانبياء است و با همه ي كتاب هاي آسماني ديگر تفاوت دارد و آورنده ي اعجاز خودش است، به اين معني كه هيچ پيغمبري اعجازش، كتاب آسماني او نبوده است، معجزه اش يك چيز بوده است و كتاب آسمانيش چيز ديگر. تنها خاتم الانبياء بوده كه كتاب آسماني او در عين اين كه كتاب آسماني او است؛ معجزه ي او هم هست. راز آن هم آشكار است؛ چون دين او بايد باقي بماند. معجزه ي او هم بايد باقي بماند. اين كه سنگريزه اي تسيبح كرد، عصايي تبديل به اژدهايي شد، سنگ بزرگي تبديل به حيوان شد، موضوعاتي است كه فقط خطاب به آنهايي كه در آن زمان و مكان حاضر هستند، مي باشد و بعدها به صورت يك نقل تاريخي در مي آيد، از آن پس باور بکند كي باور بكند و كي باور نكند؟ ولي يك معجزه ي علمي براي هميشه مي تواند ماندگار و جاودانه بماند.[1]
2ـ استعداد پايان ناپذيري قرآن:
يكي از تفاوت هاي قران با كتاب هاي آسماني گذشته، استعداد پايان ناپذيري آن مي باشد. به طوري كه براي همه افراد بشر تا روز قيامت قابل استفاده مي باشد.
مرحوم آية اللّه بروجردي در درس مي فرمود: قرآن ظواهري دارد، و ظواهر را همه مي توانند درك كنند، يك معلم مي تواند ظواهر قرآن را بفهمد، ولي به تناسب كمالاتي كه شخص پيدا مي كند؛ مي تواند به معنايي از معاني ماوراء مفاهيم لفظي كه عموم درك مي كنند پي ببرد. بعد گفتند: به هر نسبت كه مراتب انسان كامل تر شود معاني بيشتري را از قرآن درك مي كند.
از صدر اسلام، اين مطلب مطرح بوده است كه خيال نكنيد، معاني قرآن همان است كه عرب هاي صدر اسلام درك مي كرده اند... قرآن تنها براي آنها نازل نشده، قرآن براي همه ي بشر نازل شده است و تا دامنه ي قيامت ادامه دارد. كسي حق ندارد قرآن را مطابق ميل و هواي نفس خويش تفسير بكند ولي همه حق دارند كه در قرآن تدبّر بكنند و تا دنيا دنياست، افراد حق تدبّر دارند و شانس موفقيت دارند كه در تدبّرهاي خودشان به مطالب تازه اي برخورد بكنند كه گذشتگان در تدبّرهاي خويش به آن برخورد نكرده اند. حديثي در كافي داريم كه مي فرمايد: خداوند تبارك و تعالي مي دانست كه در آخر الزمان اقوام و گروههايي خواهند آمد مُتَعَمِّقُونَ (في اللّه) كه در خدا و الهيات تعمق مي كنند، يعني مي خواهند به عمق مسائل وارد شوند، از اين جهت آيات اول سوره ي حديد و سوره ي توحيد و آيات آخر سوره ي حشر را فرستاد. يعني اگر خدا مي دانست كه در آخرالزمان مردم مُتَعَمِّقي در الهيات پيدا نمي شوند، اين آيات را نمي فرستاد، يعني مردم اين زمان، اين ها را درك نمي كنند، اين براي آيندگان است. و حقاً اگر كسي در الهيات و معارف اسلامي مطالعه بكند، مي بينيد كه پس از هفت قرن و هشت قرن و ده قرن و بيشتر، تازه اهل معارف الهي در مسائل توحيد توانسته اند خودشان را هماهنگ بكنند با همين آيات اول سوره ي حديد و سوره ي توحيد، يعني براي قبل از آنها هنوز غيرقابل هضم و غيرقابل حل بوده است.[2]
علل تجديد نبوّت ها:
با اين كه نبوت يك جريان پيوسته است و پيام خدا يعني دين يك حقيقت بيشتر نيست، علل تجديد نبوت هاي تشريعي و تبليغي و ظهور پيامبران پياپي و متوقف شدن همه ي آنها بعد از ظهور خاتم الانبياء اين است كه:
اولا؛ بشر در گذشته به علت عدم رشد و عدم بلوغ فكري قادر به حفظ كتاب آسماني خود نبود؛ معمولا كتب آسماني مورد تحريف و تبديل قرار مي گرفت و يا بكلي از بين مي رفت؛ از اين رو لازم مي شد كه اين پيام تجديد شود. زمان نزول قرآن يعني چهار قرن پيش مقارن است با دوره اي كه بشريّت كودكي خود را پشت سرگذاشته و مواريث علمي و ديني خود را مي تواند حفظ كند از اين روي، در آخرين كتاب مقدس آسماني، يعني قرآن تحريف رخ نداده. مسلمين از ساعت نزول هر آيه عموماً آن را در دلها و در نوشتارها حفظ مي كردند؛ به گونه اي كه امكان هرگونه تغيير و تبديل و تحريف و حذف و اضافه از بين مي رفت؛ لذا ديگر تحريف و نابودي در كتاب آسماني رخ نداد و اين علت كه يكي از علل تجديد نبوت بود منتفي گشت.
ثانياً؛ در دوره هاي پيش، بشريت به واسطه ي عدم بلوغ و رشد قادر نبود كه يك نقشه ي كلي براي مسير خود دريافت كند و با راهنمايي آن نقشه راه خويش را ادامه دهد؛ لازم بود مرحله به مرحله و منزل به منزل راهنمايي شود و راهنماياني هميشه او را همراهي كنند. ولي مقارن با دوره ي رسالت ختميه و از آن به بعد، اين توانايي كه نقشه ي كلي دريافت كند، براي بشر پيدا شده است و برنامه دريافت راهنمايي هاي منزل به منزل و مرحله به مرحله، متوقف گشت. علت تجديد شريعت ها، علاوه بر علت پيشين ـ نابودي يا وقوع تحريف در كتب آسماني ـ اين بود كه بشر قادر نبود برنامه ي كلي و طرح جامع خود را دريافت نمايد. با پيدايش اين امكان و اين استعداد، طرح كلي و جامع در اختيار بشر قرار گرفت و اين علت تجديد نبوت ها و شرايع نيز منتفي گشت. علماي امت متخصصاني هستند كه با استفاده از نقشه ي كلّي راهنمايي كه اسلام به دست مي دهد و با تدوين و تنظيم آيين نامه ها و تاكتيك هاي موقت راه را مي نمايانند.
ثالثاً؛ غالب پيامبران، بلكه اكثريت قريب به اتفاق آنها پيامبر تبليغي بوده اند نه تشريعي؛ پيامبران تشريعي شايد از انگشتان يك دست تجاوز نكنند. كار پيامبران تبليغي، ترويج و تبليغ و اجرا و تفسير شريعتي بود كه حاكم بر زمان آنها بوده است. علماي امت در عصر خاتميت كه عصر علم است، قادرند با معرفت به اصول كلي اسلام و شناخت شرايط زمان و مكان، آن كليات را با شرايط و مقتضيات زماني و مكاني تطبيق دهند و حكم الهي را استخراج و استنباط نمايند. نام اين عمل «اجتهاد» است. علماي شايسته ي امت اسلامي بسياري از وظايفي را كه پيامبر تبليغي (انجام مي دادند) و قسمتي از وظايف پيامبران تشريعي را (بدون آن كه خود مشرّع باشند) با عمل اجتهاد و با وظيفه خاص رهبري امت انجام مي دهند؛ از اين رو در عين اين كه نياز به دين همواره باقي است و بلكه هر چه بشريت به سوي تمدن پيش رود نياز به دين فزوني مي يابد، نياز به تجديد نبوت و آمدن كتاب آسماني جديد و پيامبر جديد براي هميشه منتفي گشت و پيامبري پايان يافت.[3]
ختم نبوت:
از نظر قرآن، دين خدا از آدم تا خاتم يكي است همه ي پيامبران اعم از پيامبران صاحب شريعت و پيامبران غيرصاحب شريعت، به يك مكتب دعوت مي كرده اند؛ اصول مكتب انبياء كه دين ناميده مي شود يكي بوده است. تفاوت شرايع آسماني در يك سلسله مسائل فرعي و شاخه اي بوده كه برحسب مقتضيات زمان و خصوصيات محيط و ويژگي هاي مردمي كه دعوت مي شده اند متفاوت مي شده است و همه شكل هاي متفاوت و اندامهاي مختلف يك حقيقت به سوي يك هدف و مقصود بوده است. پيامبران با همه ي اختلافات فرعي و شاخه اي حامل يك پيام و وابسته به يك مكتب بوده اند. اين مكتب تدريجاً برحسب استعداد جامعه ي انساني عرضه شده است تا آن جا كه بشريت به حدي رسيد كه آن مكتب به صورت كامل و جامع عرضه شد و چون بدين نقطه رسيد نبوت پايان پذيرفت. آن كسي كه به وسيله ي او صورت كامل مكتب عرضه و ابلاغ شد حضرت محمدبن عبداللّه ـ صلي الله عليه واله ـ است و آخرين كتاب آسماني قرآن است و همان طوري كه قرآن كريم فرموده است:
«وَ تَمَّتْ كَلمةُ ربك صِدقاً و عَدلا لا مبدّلَ لِكَلِماتِه». پيام راستين و موزون پروردگارت كامل گشت، كسي را توانايي تغيير دادن آن نيست.[4]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
ـ به کتاب مقتضيات زمان، ج 1 و 2، اثر استاد مطهري، مراجعه نماييد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- مطهري، مرتضي، خاتميت، تهران، انتشارات صدرا، ص 159، 160.
[2]- همان ، ص 161، 162، (تلخيص).
[3]- مطهري، مرتضي، مقدمه اي بر جهان بيني، (وحي و نبوت)، ج 3، ص 41، 43.
[4]- همان، ص 38، 41، تلخيص.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
جهت روشن شدن پاسخ لازم است به نكاتي اشاره شود:
1. معناي تحريف: تحريف آن است كه كلام بگونهاي قرار داده شود كه بتوان آن را دو گونه يا چندگونه معني نمود «ان تجعلهُ علي حَرفٍ من الاحتمال يمكن حمله علي الوجهين»[1] ديگري ميگويد تحريف (در قرآن و كتب آسماني) آن است كه كلمهاي را از معناي خودش تغيير دهيم، يعني شبيهسازي كنيم «تغيير الكلمة عَنْ مَعْناها و هي قريبةٌ الشبه».[2]
2. انواع تحريف: تحريف در كتابهاي الهي گاهي لفظي است، يعني لفظي را بردارند و جاي آن لفظ ديگري قرار دهند، و گاهي معنوي است كه لفظ همان لفظ است ولي معناي آن را تغيير ميدهند يعني آنچنان معني و تفسير شود كه خلاف مفهوم واقعي آن باشد، و نوع سوّم تحريف عملي است، كه برخلاف آنها عمل و رفتار شود[3] با توجه به نكات پيشگفته، پاسخ را در دو بخش بيان ميداريم.
الف: تحريف در عهدين (تورات و انجيل)
اوّلاً ضروري است بدانيم كه تورات و انجيل فعلي مجموعهاي است كه به وسيلة ياران موسي و عيسي به عرصة وجود آمده، در عين حال شك نيست، كه قسمتي از تعليمات انبياء، و محتواي كتب آسماني در ضمن گفتههاي پيروانشان، به اين كتابها انتقال يافته است (بصورت نقل به مضمون) لذا تورات و انجيل حقيقي كه به موسي ـ عليه السّلام ـ و عيسي ـ عليهالسّلام ـ نسبت داده ميشود و پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ آن را تصديق نموده هيچگونه سنخيتي با اين انجيل و تورات فعلي ندارند، و مسيحيان و يهوديان به غلط يا عمر، نام كتاب الهي روي آن نوشتهها گذاشتهاند[4] در نتيجه اصل نامگذاري تورات و انجيلهاي موجود (عهدين) به كتاب الهي درست نيست و خودِ نسبت آن به مسيح ـ عليه السّلام ـ و موسي ـ عليه السّلام ـ از اساس تحريف است و خلاف واقع است.
و ثانياً همان تورات و انجيل، به عرصة وجود آمده، توسط ياران و حواريان، در طول اعصار و قرون، تحت عوامل مختلف اجتماعي و اقتصادي،[5] هماهنگي با پيشرفت زمان[6] و هوسها و ميلهاي دروني و... مورد تحريف و تعبير و تبديل قررا گرفتهاند،جز موارد اندك، مانند بشارت به آمدن پيامبر آخرالزمان، به نام احمد، كه آن را هم بعد از ظهور پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ تحريف نمودند، چنانكه در شأن نزول آية 89 بقره ميخوانيم كه امام صادق ـ عليه السّلام ـ فرمود: «يهود در كتابهاي خويش ديده بودند هجرتگاه پيامبر اسلام بين كوه «عير» و كوه «اُحُدْ» خواهد بود. يهود از سرزمين خويش بيرون آمدند و در جستجوي سرزمين مهاجرت رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ پرداختند، در اين ميان به كوهي بنام «حداد» در اطراف مدينه رسيدند؛ گفتند: «حداد» همان «احد» است در همانجا متفرق شدند و هر گروهي در جائي مسكن گزيدند، بعضي در سرزمين «يَتماء» و بعضي ديگر در «فدك» و عدهاي در «خيبر»[7] ولي با ظهور پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ اين واقعيّت را انكار، و تحريف نمودند.[8] در نتيجه ميتوان گفت: قسمت عمدة تورات و انجيل (عهدين) در زمان قبل از بعثت بر اثر عوامل مختلف تحريف شده بود، و قسمتي از آن هم، با ظهور پيامبر اكرم اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ و بجهت مقابله به حضرت مورد تحريف قرار گرفت.
ب: برخورد قرآن و پيامبر اكرم با تحريفات عهدين (تورات و انجيل)
قرآن كه توسط پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ براي هدايت و بيان واقعيّات آمده است، با شيوههاي مختلف در مقابل تحريفها و تبديلها، در عهدين موضع گرفته است:
1. گاهي اصل نوشتههاي كتاب را غير الهي ميداند، آنجا كه ميگويد: «فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ»[9] «واي بر آنها كه مطالبي با دست خود مينويسند سپس ميگويند: از طرف خدا است تا به بهاي كمي آن را بفروشند، واي بر آنها» در جاي ديگر ميفرمايند «آيا انتظار داريد (كه اهل كتاب به آيين) شما ايمان بياورند، با اينكه عدهاي از آنها سخنان خدا را ميشنيدند، و پس از فهميدن آن را تحريف ميكردند، در حالي كه علم و اطلاع داشتند «أَ فَتَطْمَعُونَ أَنْ يُؤْمِنُوا لَكُمْ وَ قَدْ كانَ فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَسْمَعُونَ كَلامَ اللَّهِ ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ ما عَقَلُوهُ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ.»[10]
2. بيان برخي موارد از تحريفات: گاهي قرآن موارد خاصي از تحريف را كه توسط اهل كتاب بوجود آمده به بيانهاي مختلفي منعكس نموده است، ميفرمايد: «نخستين كافر به پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ نباشيد و آيات خدا را با تحريف با بهاي كم نفروشيد (و به خاطر درآمد ناچيزي،) نشانههاي قرآن و پيامبر اسلام را، كه در كتب شما موجود است؛ پنهان نكنيد» «وَ لا تَكُونُوا أَوَّلَ كافِرٍ بِهِ وَ لا تَشْتَرُوا بآياتِي ثَمَناً قَلِيلاً...»[11] و زماني ميگويد «حق را با باطل نياميزيد، و مشتبه نسازيد و حقيقت را (كه پيامبر بودن محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ باشد چنانكه در تورات آمده) كتمان نكنيد در حالي كه خود ميدانيد (كه محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ پيامبر خاتم است) «وَ لا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَكْتُمُوا الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ».[12]
و همچنين در تفسير آية «اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ»[13] ظاهل كتاب دانشمندان و راهبان خويش را معبودهايي در برابر خدا قرار دادند» ميخوانيم كه مراد اين نيست كه اهل كتاب براي دانشمندان خود روزه ميگرفتند و يا نماز ميخواندند، بلكه مراد اينست كه آنها (با تحريف) حلال را حرام، و حرام را حلال ميكردند و آنها هم «بي چون و چرا» ميپذيرفتند و عمل ميكردند.»[14] و همچنين ردّ تثليت، و اينكه مسيح و عزير فرزند خدا ميباشند، و همچنين ردّ اينكه يهوديان انباء خدا و يا اولياء الله هستند، و بهشت منحصر به مسيحيها و يهوديها ميباشد.
3. مقابله با تحريفات اهل كتاب (مخصوصاً يهوديان) نسبت به گفتههاي رسول اكرم اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ : در چهار آيه از قرآن[15] تصريح شده است كه عدهاي از اهلكتاب، مخصوصاً يهوديان، در گفتهها و سخنان پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ نيز دست به تحريف ميزدند، از جمله ميفرمايد: «گروهي از يهوديان كه خوب به سخنان تو گوش ميدهند، تا دستاويزي براي تكذيب تو بيابند، آنها جاسوسان گروه ديگري هستند كه خودشان نزد تو نيامدهاند، آنها سخنان را از مفهوم اصليش تحريف ميكنند «يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ مِنْ بَعْدِ مَواضِعِهِ»[16] اين تحريف هم با توجه به آيات «لا تقولوا ثلثة انتهوا» و «قالت اليهود عزيز ابن الله» مردود شناخته شده است.
4. مقابله با تحريفات بصورت غير مستقيم: راهي ديگري كه قرآن و پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ براي مقابله با تحريفات كتب قبلي پيموده اند اين است كه مستقيماً واقعيّات معارف، و وقايع تاريخي و... را بصورت صحيح بيان نموده است، در نتيجه خود بخود تحريفات كتب قبلي روشن ميشود، (با توجه به اين نكته كه قرآن از دسترس تحريف بدور،[17] و خداوند محافظت آن را از هرگونه تغيير و تحريف تضمين نموده است.)[18]
بعنوان نمونه، به يك مورد اشاره ميشود. طبق آيات قرآن[19] بزرگترين افتخار و نقطه قوت در وجود آدم، كه او را به عنوان برگزيده آفرينش ميتوان معرّفي نمود، و بهمين دليل مسجود فرشتگان شد، همان آگاهي او از «علم الاسماء» و «اطلاع از حقايق و اسرار آفرينش و جهان هستي» بود، ولي در تورات سرّ بيرون رانده شدن آدم از بهشت را توجه به عمل و دانش و دانستن نيك و بد ميداند[20] و همچنين مقايسهاي آنچه در قرآن و تورات و... در مورد فرشتگان[21] قيامت[22] خلقت حضرت حوّا[23] ذبيح ابراهيم،[24] داستان فرار حضرت يوسف،[25] داستان ايوب،[26] داستان داوود، سليمان، يونس و...[27] آمده، به خوبي تحريف كتب قبلي و مقابلة قرآن با آنها را روشن ميسازد. نتيجه اين كه عمدة تحريفات تورات و انجيل قبل از بعثت، و مقداري بعد از بعثت انجام گرفته است و قرآن و پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ از طرق مختلف تحريفات را گوشزد نموده است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تفسير نمونه، آيتالله مكارم شيرازي، ج 1، ص 189ـ210، ج 19، ص 120ـ303، ج 6، ص 41، 121، 364، 379 و ج 11، ص 28.
2. قرآن و آخرين پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ ، ص 127ـ132.
3. جزوة كتابهاي عهد عتيق، توفيق كاشاني، تمام آن.
4. تفسير كتاب اعمال رسولان، و.م، ميلر، ترجمة احمد نخستين، تمام كتاب.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . راغب اصفهاني، محمد، المفردات في غريب القرآن، دفتر نشر الكتاب، چاپ دوّم، 1404، ص 114.
[2] . خليل بن احمد الفراهيدي، ترتيب كتاب العين، قم، مؤسسة النشر الاسلامي، چاپ اوّل، 1414 ق.
[3] . ر.ك: مكارم شيرازي، ناصر، همكاران، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب اللاسلاميه، چاپ دهم، 1370، ج 11، ص 28.
[4] . توفيقي كاشاني، جزوة كتاب مقدس مسيحيان، قم مؤسسة امام صادق ـ عليه السّلام ـ ، ص 7.
[5] . تفسير نمونه، پيشين، ج 11، ص 313.
[6] . ر.ك: جزوة كتاب مقدس مسيحيان، پيشين، ص 52 و ر.ك: و ـ م ميلر، تفسير كتاب اعمال رسولان، ترجمة آقاي احمد نخستين، انتشارات نور جهان، چاپ دوم، 1333.
[7] . تفسير نمونه، پيشين، ج 1، ص 342 و 343 و ر.ك: طبرسي، علي، مجمع البيان، ج 1، ص 310.
[8] . همان، ج 11، ص 313.
[9] . بقره/ 79.
[10] . بقره/ 75.
[11] . بقره/ 41.
[12] . بقره/ 42.
[13] . توبه/ 31.
[14] . كليني، محمد بن يعقوب، اصول كافي، ج 2، ص 53.
[15] . نساء/ 46، مائده/ 13 و 14، بقره/ 75.
[16] . مائده/ 41.
[17] . فصلت/ 42.
[18] . حجر/ 9.
[19] . بقره/ 30ـ33.
[20] . تفسير نمونه، پيشين، ج 1، ص 189.
[21] . همان، ج 18، ص 177.
[22] . همان، ج 6، ص 379.
[23] . همان، ج 19، ص 381.
[24] . همان، ص 120.
[25] . همان، ج 9، ص 294.
[26] . همان، ج 19، ص 293.
[27] . همان، ج 19، ص 250، ج 47، ص 163.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قرآن كريم به عنوان آخرين و كاملترين كتاب آسماني بر خاتم پيامبران خداوند نازل شد و در برگيرنده برنامههاي هدايتي و تربيتي جديدي بود كه در واقع كاملترين برنامة زندگي بشري كه تأمين كننده سعادت دنيا و آخرت انسانها ميباشد را به همراه دارد.
بخشي از قرآن كريم، با كتابهاي آسماني ديگر مثل تورات، انجيل و... قبل از تحريف شدن، يعني كتابهاي واقعي پيامبران بزرگ الهي در اصول توحيدي مشترك است؛ علاوه بر اين قرآن كريم كتابهاي واقعي پيامبران الهي را تأييد و تصديق ميكند چنان كه ميفرمايد: «نزل عليك الكتاب بالحق مصدقاً لما بين يديه و انزل التوراية والانجيل من قبل هدي للناس و انزل الفرقان»؛[1](همان كسي كه) كتاب را به حق بر تو نازل كرد كه با نشانههاي كتب پيشين منطبق بود، و تورات و انجيل را پيش از ان، براي هدايت مردم، فرستاد و (نيز قرآن) كتابي كه حق را از باطل مشخص ميسازد، نازل كرد.» قرآن كريم، مسائل توحيد و خداشناسي را در حد و سطح بالاتر و به طور دقيقتري و با تفصيل بيشتر، مطرح كرده است. از آن جا كه دين مقدس اسلام، جهاني بوده، كتاب قرآن كريم نيز جهاني و فراگير ميباشد و تمام مردم و بشريت در تمام عصرها مورد خطاب قرآن كريم هستند «و ما ارسلناك الا كافة للناس بشيراً و نذيرا...»؛[2] و ما تو را جز براي همة مردم نفرستاديم تا (آنها را به پاداشهاي الهي) بشارت دهي و (از عذاب او) بترساني...». ولي ساير رسالت كتابهاي آسماني براي مقطع خاص و مردم منطقهاي خاص بوده و جهاني نبودهاند. به همين علت قرآن كريم نسبت به ساير كتابهاي آسماني، مسائل احكام و مباحث اخلاقي و ارزشي مثل نماز، روزه، انفاق در راه خدا و... را با تفصيل بيشتري مطرح كرده است، ولي در كتابهاي ديگر مثل تورات، انجيل و... به احكام و مسائل ديگر به طور مجمل اشاره شده و در بسياري از موارد نيز اساساً اشارهاي نشده است.[3]
قرآن كريم معجزه بزرگ پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ است به خلاف ساير كتابهاي آسماني كه معجزه نيستند ساير كتب آسماني مورد تحريف قرار گرفتهاند، ولي قرآن كريم تنها كتاب آسماني است كه از تحريف محفوظ مانده است؛ «انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون»؛[4] ما قرآن را نازل كرديم؛ و ما به طور قطع نگهدار آن هستيم... بنابراين، قرآن كريم، محتواي كتب آسماني تحريف نشده و واقعي و بعثت و پيامبري پيامبران پيشين را مورد تصديق قرار ميدهد؛ ولي از آن جا كه قرآن كتاب كامل جهاني و در بردارندة برنامههاي هدايتي و تربيتي كاملي ميباشد، پس با وجود چنين كتابي ساير كتب آسماني منسوخ ميشوند و همة مردم از ظهور و بعثت پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ وظيفه دارند از پيامبر خاتم و قرآن كريم پيروي نمايند.[5]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. علامه شهيد مرتضي مطهري، آشنايي اسلام قرآن (قم، انتشارات صدرا)، ج 2، ص 155 ـ 173.
2. ناصر مكارم شيرازي و ديگران، تفسير نمونه (تهران، دارالكتب الاسلامية) ج 18، ص 91 ـ 96.
3. علامه طباطبايي، محمد حسين، الميزان في تفسير القرآن، (قم: انتشارات اسلامي)، ج 11، ص 46.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . آل عمران/ 3.
[2] . سبأ/ 28.
[3] . طباطبايي، محمد حسين، الميزان في تفسير القرآن، تهران، دارالكتب االاسلامية، ج 6، ص 67، ج 16، ص 440 ـ 402.
[4] . حجر/ 9.
[5] . ر. ك: مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلامية، ج 2، ص 309 ـ 314؛ ج 11، ص 17 ـ 31.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
داشتن ايمان و مورد قبول بودن عقايد و روشهاي گوناگون آن، در عصر كنوني، تحت عنوان پلوراليسم، (پذيرش تعدد و كثرت) مطرح است. پلوراليزم يا تكثر اديان از مباحث «فلسفه دين» است كه در قرن حاضر متفكران غرب آن را به صورت جدي مطرح كردهاند. قرائت و معناي شايع و متبادر آن، پذيرفتن حقانيت تمامي اديان است، و لازمة آن تعدد صراطهاي مستقيم است. پيشينة اين بحث در ايران حدوداً به چند دهه گذشته ـ البته نه با اصطلاح پلوراليزم بلكه به عنوان «تعداد اديان» بر ميگردد. اين مقوله در آن عصر نيز براي خود طرفداران و مخالفاني داشته است كه ميتوان به دو فيلسوف و متفكر معاصر يعني علامه طباطبايي و شهيد مطهري اشاره كرد كه هر دو گام در اين عرصه نهادند و به ابطال پلوراليزم پرداختند. آن به صورت خلاصه قابل بيان است.
اين است كه: آيات فوق دلالت دارند بر اينكه؛ اساساً تمام كتابهاي آسماني، در اصول دين هماهنگي دارند و هدف واحدي، را دنبال مي کنند يعني تربيت و تكامل انسان را تعقيب ميكنند، اگرچه در مسائل فرعي به مقتضاي قانون تكامل تدريجي، با هم، تفاوتهايي دارند و هر آيين تازه، مرحله بالاتري را ميپيمايد و برنامة جامعتري دارد.
هر شريعتي در زمان خود، كامل بوده است و شريعت و دين اسلام به لحاظ دارا بودن محتواي منطبق بر فطرت انسان (روم/30) و نزول در زمان بلوغ عقلي بشر و پيشبيني كردن راه كار و روشهايي براي مقتضيات زمان، مسائل مستحدثه و.. براي هميشه كامل و جامع خواهد بود (فرقان/1) چون سطح بينش و آگاهي مردم و نيازهاي آنها در امتها و اعصار گوناگون مختلف است. انسانهاي هر دورهاي نسبت به انسانهاي دوره قبل از خود، از سطح آگاهي و بينش بيشتري برخوردار بوده و اديان بعدي نيز از حيث پاسخگويي به نيازهاي بشري، جامعيت بيشتري نسبت به اديان قبلي خود داشتهاند، از اين جهت شريعت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ ويژگيهايي دارد كه براي همه زمانها مناسب و لازم است.[1]
حكم عقل به وحدت دين آسماني
آيا ممكن است كه خداوند خيرخواه، اديان مختلف از حيث ماهيت براي بشر بفرستد؟ يا تأمل در حكمت ضرورت دين كه عبارت است از وجود نيازهاي فطري و ثابت انسان و از سوي ديگر، يكي بودن فرستنده اديان. زيرا فرستندة دين، خداوند حكيم و خيرخواه است كه با آوردن نيازهاي فطري انسان و به فعليت رساندن استعدادهايش، سعادت او را تأمين ميكند. در اين صورت، فرستادن ادياني كه با يكديگر از حيث ماهيت مختلفند، توجيه پذير نيست؛ زيرا تفسير ماهوي يك برنامه و آيين در صورتي موجه است كه ماهيت و لب اديان پيشين فاقد محتوا و توانايي لازم در جهت هدايت انسان باشد و خداوند دين ناقص فرستاده باشد، اين فرض با براهين عقلي و فلسفي ناسازگار است و عقل برهاني آن را نميپذيرد.
فرض ديگر اين كه، نقصان از سوي خود انسان باشد كه به خاطر هواي نفساني، از قرار گرفتن در ركاب ره يافتهگان سرباز ميزند، لازمة اين فرض، نه تغيير ماهوي دين، بلكه تأكيد و راهنمايي و نصيحت بيشتر است. فرض سوم، اين كه تغيير ماهوي اديان، مستند به تغيير شرايط زماني و مكاني و نيازهاي جديد بشري باشد. در پاسخ اين احتمال ـ كه امروزه طرفداراني دارد ـ بايد گفت كه گوهر اديان الهي، مشتمل بر معارفي بنيادي است كه ناظر به سعادت انسان ونيازهاي فطري و ثابت اوست؛ به عنوان مثال دين از انسان خواسته است كه از خداوند و پيامبرانش اطاعت كنند و به اصول اخلاقي ثابت؛ مثل نوع دوستي، عدالت پايبند باشند. اديان الهي، براي تعالي روح انساني و برقراري عدالت نازل شدهاند و اين معارف و اصول نيز به هيچ وجه با گذشت زمان تغيير نميكند. «مگر بشر چند گونه فطرت و سرشت و طبيعت ميتواند داشته باشد.»[2]
بلي، تغيير زمان و نيازهاي جديد و غيرثابت انسان، تغيير برخي احكام و فروع، يا تكميل آنها را ميطلبد ولي لازمة آن تغيير و تكامل شريعت است؛ نه دين. شهيد مطهري در اين زمينه ميگويد: «تفاوت و اختلاف تعليمات انبياء با يكديگر از انواع اختلاف برنامههايي است كه در يك كشور هرچند بار به مورد اجرا گذاشته ميشود و همة آنها از يك قانون اساسي الهام ميگيرد. همة آنان (پيامبران) مردم را به يك شاهراه و به سوي يك هدف واحد دعوت ميكردند.»[3]
قرآن و وحدت دين
با رجوع به قرآن كريم، در مييابيم كه خداوند تنها دين حضرت محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ را اسلام مينامد، دين پيامبران پيشين را نيز به همين نام توصيف ميكند؛ مثلاً در آيهاي، آيين حضرت ابراهيم ـ عليه السّلام ـ را اسلام ميشمرد: «ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا وَ لكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً»[4] و در آية ديگر، پيامبراسلام با اشاره به اسلام كه تنها صراط مستقيم است، از راههاي ديگر منع ميكند: «وَ أَنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ»[5]
استاد مطهري، مي فرمايد: دين در اصطلاح مورخان و مردم به صورت جمع و متعدد بكار ميرود، ولي مواضع قرآن چنين نيست: «از نظر قرآن دين خدا از آدم تا خاتم يكي است، همة پيامبران اعم از پيامبران صاحب شريعت و پيامبران غيرصاحب شريعت، به يك مكتب دعوت ميكردهاند، اصول مكتب انبياء كه دين ناميده ميشود، يكي بوده است.»[6]
استاد در جاي ديگر، آية «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»[7] را دليل وحدت دين ميشمارد.[8]
تكامل دين و اختلاف شرايع
با توجه به مطالب گذشته، روشن مي شود كه دين با اصول اعتقادي، ثابت مطابق نيازهاي فطري بشري است؛ و «شريعت» تعدادي احكام فردي و اجتماعي است كه بعضي از آنها بر حسب ضرورت و تحول نيازهاي بشر قابل تغيير است. به ديگر سخن، ماهيت دين در همة اعصار يكي است؛ اما با بالا رفتن استعدادها و قابليتهاي مخاطبان، دين نيز جامعتر ميشود، استاد شهيد، تعدد پيامبران را به تعدد معلمان و كتب آسماني را به كتب درسي دورههاي مختلف تحصيلي تشبيه ميكند؛ ميگويد: «بشر در تعليمات انبياء مانند يك دانش آموز بوده كه او را از كلاس اول تا آخرين كلاس بالا بردهاند. اين تكامل دين (است) نه اختلاف اديان. قرآن هرگز كلمة دين را به صورت اديان نياورده است.»[9]
راز ختم نبوت
تا به اين جا ميتوان به راز خاتميت نبوت به دست پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ پي برد، زيرا انسان بعد از طي مراحل مختلف، قابليت دريافت برنامه كلي هدايت خود را پيدا ميكند و از اين مرحله به بعد انسان با تكامل و تعالي عقلاني خود ميتواند بدون پيامبر و با اتكا به كتاب مقدس او و ائمه، طي طق طريق نمايد، همان گونه كه شهيد مطهري ميگويد.
«بشر در مسير تكاملي خود مانند قافلهاي است كه در راهي و به سوي مقصد معيني حركت ميكند، ولي راه را نميداند. هرچند يك بار به كسي برخورد ميكند كه راه را ميداند و با نشانههايي كه از او ميگيرد دهها كيلومتر راه را طي ميكند تا تدريجاً خود قابليت بيشتري براي فراگيري پيدا ميكند. و ميرسد به شخصي كه نقشه كلي راه را از او ميگيرد و براي هميشه با در دست داشتن آن نقشه از راهنماييهاي جديد بينياز ميگردد.»[10]
نام احمد نام جمله انبياست چون كه صد آمد نود هم پيش ماست...[11]
دلايل انحصار صراط مستقيم به اسلام
تا اينجا ما به تحليل دو اصل مهم «ضرورت دين» و «وحدت دين» پرداختيم. اين دو بحث نقش كليدي در روشن شدن زواياي بحث «پلوراليزم» دارد و بعد از گذر از اين دو مرحله، انسان براي تعيين دين حق و برتر، از بين اديان مختلف، نيازمند معيارهايي براي تعيين و شناخت دين حق است. البته ملاك و معيار تشخيص دين حق از باطل، ميتوان از دو نظر متفاوت، يعني درون ديني و برون ديني جستجو كرد، اما در اينجا به ادلهاي كه شهيد متفكر (مطهري) بدان اشاراتي داشته است، بسنده ميكنيم.
1. حكم عقل به انتخاب دين كامل و برتر
گفته شده عقل بعد از احساس ضرورت و وحدت دين الهي، به انتخاب دين بدون فحص از حقانيت و برتري آن نسبت به اديان ديگر، اكتفا نميكند، بلكه دنبال معيار ميگردد.
يكي از ملاكها ارزيابي و سنجش اديان موجود از نظر جامعيت و مطابقت با نيازهاي فطري انسان است كه در اينجا به مقايسة دو دين بزرگ جهان كه مدعي حقانيت نيز هستند، يعني اسلام و مسيحيت موجود ميپردازيم:
1. جهانبيني اسلام بر اصل توحيد استوار است جهانبيني مسيحيت بر تثليث.
2. وحي منزل بودن قرآن كريم، دست نويس و جبري بودن انجيل موجود
3. اشتمال قرآن بر تعدادي مضامين عالي و انواع اعجاز؛ و اشتمال كتاب مقدس بر آموزههاي ناسازگار با عقل مانند تجسم خدا و گناه فطري و مسأله خديه
4. داعية جهاني بودن اسلام و نسخ اديان پيشين، اعلام موقتي بودن تورات و انجيل و بشارت به ظهور پيامبر پسين.
5. عدالت و ظلم ستيزي اسلام؛ توصيه به ستمپذيري از اشخاص و حكومت در انجيل موجود.
6. بالاخره، وجود قوانين و احكام اجتماعي، اقتصادي، حقوقي، جزايي در اسلام، منطبق با نيازهاي فطري بشري مثل اصل شورا، قداست شغل، حرمت رشوه، ربا و احتكار، توصيه به دفاع از حقوق خصوصي و اجتماعي و جهاد در مقابل متجاوزان، احكام حدود وديات به منظور اصلاح جامعه و پيشگيري از وقوع جرايم.[12]
خلاصه آنكه، بعضي از روشنفكران اسلامي براي توجيه نظرية پلوراليسم خواستهاند، به اصطلاح براي مدعاي خود دليل قرآني بياورند و يا آياتي را كه خط بطلان بر پلوراليسم ميكشد توجيه نمايند كه در اينجا به دو آيه اشاره ميشود:
الف. «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا وَ النَّصارى وَ الصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ؛[13] آنان كه ايمان آوردهاند (مسلمانها) و يهوديان و صائبين و نصرانيها، همة كساني كه ايمان به خدا و روز رستاخيز داشته باشند و كار شايسته به جا آورند، بيترس و واهمه خواهند بود و غ مگين نيز نميگردند.»
و جه استدلال: در اين آيه براي رستگاري و ايمني از عذاب خدا سه شرط ذكر شده است: ايمان به خدا، ايمان به رستاخيز و عمل نيك، قيد ديگري (مثل اسلام) نشده است.
در پاسخ به استدلال فوق بايد گفت: بين حق بودن يك دين و در صراط مستقيم گام برداشتن پيروان آن دين با رفع عقاب (حزن و خوف) نبايد خلط كرد. آنچه از آية فوق مستفاد ميشود، صحه گذاشتن قرآن كريم بر طريق اهل كتاب و صراط مستقيم خواندن آن نيست، بلكه دلالت بر رفع عقاب در روز قيامت از اهل كتاب و حداكثر دلالت بر اعطاي ثواب و پاداش به مؤمنان اهل كتاب است كه در دنيا به خاطر روشن نشدن نور اسلام، بر دنيا خود باقي ماندند، با اين شرط كه در اعتقادات خود مثل اكثر مسيحيان و يهوديان امروزه، دچار شرك نشدند و از نظر اخلاقي نيز اعمال صالح انجام دادند. شهيد مطهري ميگويد:
«بايد بگويم كه عدالت و نيكوكاري حتي از مردمان كافر به خدا و قيامت، هم مقبول است.بنابراين كساني كه منكر خدا و قيامتند ولي خدمات بزرگ فرهنگي، بهداشتي، اقتصادي، سياسي و اجتماعي به بشريت تقديم ميدارند، داراي اجر بزرگي خواهند بود.»
ب. «لا اكره في الدين». شايد بعضي براي اثبات عدم اجبار و گرويدن به اسلام و آزادي انتخاب اديان ديگر به آية فوق استناد كنند كه هر گونه اجبار و اكراه را در دين نفي نموده است. مرحوم مطهري با اشاره به آية مذكور مينويسد: «اين آيه به اين معنا نيست كه دين خدا، در هر زمان متعدد است و ما حق داريم هر كدام را كه بخواهيم انتخاب كنيم، چنين نيست، در هر زماني دين حق وجود دارد و... در اين زمان اگر كسي بخواهد به سوي خدا راهي بجويد بايد از دستورات دين او راهنمايي بجويد.»
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. الميزان، ج1، ذيل آيه 251 از سوره بقره.
2. تفسير نمونه، ج2، ذيل 251 از سوره بقره.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . جوادي آملي، تفسير تنسيم، مركز نشر اسراء، ج1، ص41ـ31.
[2] . مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، (امدادهاي غيبي در زندگي شهر، مقالة خورشيد دين هرگز غروب نميكند) انتشارت صدرا، ج3، ص160، ،.
[3] . مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، انتشارات صدرا، ج3 ، ص158.
[4] . آلعمران/ 67.
[5] . انعام/ 153.
[6] . همان، ج2، ص181.
[7] . روم/ 30.
[8] . همان، ج3، ص160.
[9] . همان، ج2، ص181.
[10] . مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، انتشارات صدرا، ج3، ص161.
[11]. مثنوي معنوي، دفتر اول، بيت 6 ـ 1105.
[12] . ر.ك: مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، انتشارات صدرا، ج2، ص158ـ161؛ ج2، ص181، پلوراليزم و قرآن، مجلة بينات، ش16، مطهري، مرتضي، عدل الهي، انتشارات صدرا، ص270ـ370.
[13] . مائده/ 69.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
كلمة تفصيل، در آية فوق به معناي فاصله ايجاد كردن بين اجزايي است كه هركدام در ديگري ادغام شده و درهم پيچيده است و اين فاصله با توضيح دادن و شرح كردن انجام ميگيرد. هم چنين اين عبارت (و تفصيل الكتاب...) دلالت بر آن دارد كه دين خدا كه بر پيامبرانش نازل شده، يكي است و هيچ گونه اختلافي جز اختلافات اجمال و تفصيل در بين اديان الهي وجود ندارد و قرآن آن چه را كه ديگر كتابها به اجمال گفتهاند به تفصيل بيان ميكند و بر همگي آنها سيطره و تسلط دارد، چنان كه در اينباره ميفرمايد: «وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ؛ (مائده، 48) «اين كتاب را به حق و راستي بر تو فرو فرستاديم در حالي كه آنچه پيشاپيش آن است تصديق كرده و بر همة آنها تسلط دارد».
به تعبير ديگر، قرآن هيچگونه تضادي با برنامة انبياء گذشته ندارد، بلكه تكامل آن تعليمات و برنامهها در آن ديده ميشود و از آن جا كه هر كتابي كه بعداً نازل شده، در سطحي بالاتر و كاملتر بوده همچون سطوح مختلف تعليمات در دبستان و دبيرستان و دانشگاه، تا به كتاب نهايي كه مخصوص دوران پايان تحصيل ديني امتها است، رسيده است، همين دليل روشن كافي است كه بگوييم اين كتاب، همان كتابهاي پيشين نيست. در مورد تفاوت قرآن با ساير كتب آسماني بايد دانست كه قرآن، داراي ويژگيهاي مخصوص به خود است كه ديگر كتب آسماني آنها را دارا نيستند، از جمله اين تفاوتها ميتوان به موارد ذيل اشاره كرد:
1. قرآن، به خلاف كتب آسماني، ديگر معجزه است، اگر چه همه آنها از جانب خداست. درست مانند قرآن و حديث قدسي كه هر دو از جانب خداست، ولي يكي معجزه است و ديگري نيست و معجزه، آن است كه كسي نتواند مانند آن را بياورد.
2. قرآن هرگز تحريف نميشود، چنان كه آيه «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ؛ (حجر، 9) ما خود، ذكر، (قرآن) را نازل كردهايم و خود نيز نگهبان آنيم»، شاهد بر صحت اين گفته است كه قرآن به دلايل متعدد و روشني كه در جاي خود ذكر شده است، تاكنون تحريف نشده و از اين پس نيز، از نظر عقلي ممكن نيست تحريف شود؛ ولي كتب آسماني ديگر، چنين ضمانتي را نداشته و متأسفانه مورد تحريف قرار گرفتهاند؛ چنان كه آيه 46 سوره نساء و بقره آيات 75 و 159 بر اين مطلب دلالت دارد. تا جاي که کتاب هاي انجيل و تورات موجود، امروزه به صورت کتاب ويرايشي درآمده است.
3. با توجه به تكامل بشر، قرآن كه آخرين كتاب آسماني است، كامل بوده، تمامي برنامههاي مورد نياز بشر را از جوانب گوناگوني اعم از اعتقاديات، احكام و اخلاقيات، دارا است و تا انقراض بشر پا برجا و متكمل هدايت انسان است، بر خلاف ساير كتب آسماني كه اقتضاي دوام و ابديت نداشته و براي محدودهاي از زمان و با توجه به شرايط فكري و اجتماعي مردم عصر خود، فرود آمده و امري مشخص داشته است.
(ر.ك: مصونيت قرآن از تحريف، محمد هادي معرفت؛ تفسير نمونه، آيت الله مكارم شيرازي و ديگران، ج 8، ص 288، دار الكتب الاسلامية؛ تفسير الميزان، علامه طباطبايي (رحمة الله)، ترجمه: استاد جواد حجتي كرماني، ج 10، ص 106، نشر بنياد علمي و فكري علامه طباطبايي، چاپ ششم 1376).
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
عدم اجبار بر پذيرش دين خاصي، دليل بر حق بودن تمام اديان و مسلكها نميباشد بلكه دليل بر احترام به آزادي انسان در انتخاب دين و عدم ثمربخشي، اجبار در گرايش به دين خاص ميباشد.
از سوي ديگر، حق بودن اديان و شريعتها در طول تاريخ، دليلي بر حقيقتجو بودن پيروان آنها، پس از ظهور شريعت كاملتر و تجلي حقِ آشكارتر نخواهد بود.
حقيقت جوي واقعي كسي است كه به تمام مظاهر حق، در طول تاريخ ايمان داشته باشد و به كاملترين شريعت عمل كند. پيروان اديان واقعي آنهايي بودند كه به پيامبر عصر خود و تمام پيامبران پيشين ايمان داشتهاند و در برابر آخرين شريعت و فرمانهاي خداوند تسليم باشند. اين مطلب با استناد به آيهي 285 سورهي بقره، تأييد ميشود. براي توضيح بيشتر، به نقل آن چه مرحوم مطهري در اين باره گفته، ميپردازيم:
... درست است كه در دين، اكراه و اجباري نيست: (لااكراه في الدين) ولي اين سخن به اين معنا نيست كه دين خدا در هر زماني متعدد است و ما حق داريم هر كدام را كه بخواهيم انتخاب كنيم. چنين نيست. در هر زماني يك دين حق وجود دارد و بس. هر زمان پيغمبر صاحب شريعتي از طرف خدا آمده، مردم موظف بودهاند كه از راهنمايي او استفاده كنند و قوانين و احكام خود را چه در عبادات و چه در غير عبادات از او فراگيرند تا نوبت به حضرت خاتم الانبيا رسيده است. در اين زمان، اگر كسي بخواهد به سوي خدا راهي بجويد؛ بايد از دستورات دين او راهنمايي بجويد.
قرآن كريم ميفرمايد:
(و مَن يبتغ غيرَ الاسلام ديناً فَلَن يقبَلَ منه و هو في الاخرةِ من الخاسرين[2])؛ «و هر كس غير از اسلام ديني بجويد هرگز از او پذيرفته نشود و او در جهان ديگر از جملهي زيان كاران خواهد بود»[3].
اگر گفته شود كه مراد از اسلام، خصوص دين ما نيست؛ بلكه منظور، تسليم خدا شدن است؛ پاسخ اين است كه البته اسلام همان تسليم است و دين اسلام همان دين تسليم است؛ ولي حقيقت تسليم در هر زماني شكلي داشته و در اين زمان، شكل آن همان دينِ گرانمايهاي است كه به دست حضرت خاتم الانبياء ـ صلي الله عليه وآله ـ ظهور يافته است و قهراً كلمهي اسلام بر آن منطبق ميگردد.
به عبارت ديگر، لازمهي تسليم خدا شدن، پذيرفتن دستورهاي او است و روشن است كه همواره به آخرين دستور خدا بايد عمل كرد و آخرين دستور خدا، همان چيزي است كه آخرين رسول او آورده است.
در نتيجه، اگر چه نبايد شريعت اسلام را بر پيروان اديان ديگر تحميل كرد؛ امّا اين به معناي امضاي حقانيت اديان به موازات همديگر نيست؛ بلكه بايد با گفت و گو و تبليغ آنان را به سوي جلوهي كامل حق، در اين عصر و زمان - يعني شريعت اسلام - دعوت كرد. روش پيامبر در صدر اسلام و ديگر امامان و بزرگان دين در طول تاريخ اسلام اين گونه بوده است.[4] در قرآن مجيد ميخوانيم: (و قُل للّذين أوتوا الكتاب و الاُميينَ ءَأَسلمتم فإن أسلَموا فقد اهتدوا و اِن تولَّوا فانّما عليك البلاغ)[5]؛ «و به كساني كه اهل كتاباند و به مشركان بگو: آيا اسلام آوردهايد؟ پس اگر اسلام آوردند، قطعاً هدايت يافتهاند. و اگر روي برتافتند، فقط رساندن پيام بر عهدهي توست»
از اين آيهي شريفه به خوبي آشكار ميشود، در پذيرفتن شريعت اسلام هيچگونه اجباري نيست و مسلمان ها هم نبايد ديگران را مجبور سازند؛ اما عدم اجبار دليل بر حقانيت پيروان اديان ديگر نيست؛ بلكه اگر با آگاهي به حقانيت پيامبر اسلام، به انكار بپردازند و كفر بورزند، در «قيامت» جايگاه آنان در جهنم خواهد بود.
در قرآن مجيد ميخوانيم: (اِنّ الذين كفروا مِن اهل الكتب و المشركين في نار جهنم خالدين فيها)[6]؛ «كساني از اهل كتاب كه (به آن چه پيامبر اسلام آورده است)[7]؛ كفر ورزيدهاند و (نيز) مشركان در آتش دوزخاند و در آن همواره ميمانند».
از اين آيهي شريفه به خوبي آشكار ميشود كه مراد از آياتي كه پيروان اديان ديگر را اهل نجات دانستنهاند[8]؛ يقيناً منكران حقانيت اسلام و صفآرايان در مقابل شريعت اسلام، نيستند و چه بسا كساني كه توانايي شناخت حقانيت اسلام را داشتهاند ولي به آساني از كنار شناخت حق گذشتهاند، نيز در قيامت عذري نداشته باشند. به هر تقدير، حق واحد است و دين نيرو واحد است و در روايات آمده است: «انما الدين واحد انما الدين واحد» و قرآن شريف هم مي فرمايد: آن دين واحد اسلام است. بنابر اين حق واحد نمي تواند تقسيم شود و همه اديان از آن بهره ها ببرند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
ـ الميزان، ج1، ذيل آيه 251 بقره.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . آل عمران/ 85؛ (وَ من يبتغِ غيرالاسلام ديناً فَلَن يقبَل منه و هو في الآخرة مِنَ الخاسرين).
[2] . آل عمران/ 85.
[3] . ر.ك: مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، (عدل الهي)، ج 1، ص 277.
[4] . بنابراين توضيح؛ پلوراليسم به معناي حقانيت همهي اديان، مردود است؛ امّا به معناي زندگي مسالمتآميز پيروان اديان مختلف بلااشكال است.
[5] . آل عمران/ 2.
[6] . بينه/ 6.
[7] . همان.
[8] . مائده/ 69.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
آن چه به عنوان پاسخ قابل بيان است، اين است که:
اوّلاً آية «لا اكراه في الدين» اشاره به اين حقيقت دارد كه در قبول دين، اكراه و اجبار وجود ندارد؛ زيرا اساس و شالودة دين برايمان و اعتقاد قلبي استوار است. اجبار فقط در اعمال و حركات جسماني مؤثر است و افكار و اعتقادات راهي جز منطق و استدلال نميتواند داشته باشد. ثانياً: از آيات قرآن كريم استفاده ميشود كه مجازات مرتد به خاطر ماهيت مجرمانة عمل مرتد و جلوگيري از پيامد ارتداد است، نه به جهت تغيير عقيده بدون اظهار و ابراز آن. حال براي روشن شدن مطلب، توجّه به نكاتي لازم است:
الف) دين مبين اسلام به هيچ شخص يا گروه و دولتي اجازه نميدهد، مردم را به اجبار دعوت به دين و اقرار به وحدانيت نمايد. قرآن كريم در اين باره ميفرمايد: «لا اكراه في الدين؛ در قبول دين اكراهي نيست» اين آيه پاسخ دندانشكني است به كساني كه تصور ميكنند، اسلام در بعضي از موارد جنبه تحميلي و اجباري داشته و با زور شمشير و قدرت نظامي پيش رفته است، در حالي كه در قبول دين اكراه و اجبار وجود ندارد؛ زيرا، اكراه و اجبار، در حركات بدني و كارهاي مادّي به كار برده ميشود و با توجّه به اينكه اعتقاد و ايمان از امور قلبي است، در آن، حكم اجبار و اكراه نميتوان به كار برد؛ چرا كه حقيقتهاي دين واضح است، افكار و اعتقادات راهي جز منطق و استدلال ندارند. هر كس دستورهاي دين را ترك كند، راه هلاكت را انتخاب كرده است.
در شأن نزول آية فوق مرحوم طبرسي (ره) نقل ميكند كه مردي از اهل مدينه دو پسر داشت، برخي از بازرگانان مسيحي كه وارد مدينه شدند، اين دو پسر را به عقيده و آيين «مسيحيت» دعوت كردند؛ آنان هم سخت تحت تأثير قرار گرفتند و آيين آنها را قبول كردند و هنگام مراجعت بازرگانان نيز به اتفاق آنها به شام رهسپار شدند، پدر آنها از اين جريان سخت ناراحت شد و ماجرا را به پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ اطلاع داد و از حضرت خواست كه آنان را به مذهب خود برگرداند. از حضرت سؤال كرد، آيا ميتوانم آنان را به اجبار به مذهب خويش بازگردانم؟ آيه مذكور (بقره، 256) نازل شد و اين حقيقت را بازگو كرد: «در گرايش به مذهب، اجبار و اكراهي نيست».
قهراً، جايي كه اسلام اجازه نميدهد، پدري فرزند خويش را براي تغيير عقيدة مذهبي،تحت فشار قرار دهد، تكليف ديگران نيز روشن است، اگر تغيير عقيده اجباراً ممكن و مجاز بود، لازم بود اين اجازه قبل از هر كس به پدر دربارة فرزندش داده شود، در حالي كه اين حق به او داده نشده است.
ب) آية شريفه «لا اكراه في الدين» با حكم ارتداد نيز هيچگونه تعارض و تنافي ندارد؛ زيرا:
1. برگشت مرتد براساس آزادي انديشه نبوده، بلكه پيآمد عملش بوده كه موجب گمراهي او شده است و اعدامش بخاطر آن اعمالي بود كه موجب ارتداد شده است و در واقع براي پيشگيري و جلوگيري از پيامد ارتداد است. پذيرش اسلام بايد طبق منطق باشد، كسي كه آييني همچون اسلام را بعد از تحقيق و پذيرش رها كند و سوي آيينهاي ديگر برود، معمولاً انگيزه صحيح و موجهي ندارد. عقيده مرتد تا زماني كه اظهار نشده است، اعدام ندارد، چون خطري براي امنيت فكري جامعه اسلامي ندارد ولي اگر اظهار شود، بوي توطئه داده و باعث اعدامش ميگردد، زيرا آزادي او تا جايي است كه منافات با آزادي و امنيت ديگران نباشد و لذا منافات با آيه «لا اکراه في الدين» ندارد.
پذيرش اسلام بايد طبق منطق باشد، كسي كه آييني همچون اسلام را بعد از تحقيق و پذيرش رها كند و به سوي آيينهاي ديگري برود، معمولاً انگيزه صحيح و موجهي ندارد، بنابراين عدول و بازگشت او به تخطئه و خيانت شبيهتر است تا به اشتباه و عدم درك حقيقت؛ چنانكه قرآن كريم ميفرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَي الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلى لَهُمْ»؛[3] كساني كه بعد از روشن شدن هدايت براي آنها پشت به حق كردند، شيطان اعمال زشتشان را در نظرشان زينت داده و آنان را با آرزوهاي طولاني فريفته است»و در آية 107 سورة نحل ميفرمايد: «اين به خاطر آن است كه زندگي دنيا و پست را بر آخرت ترجيح دادند...».
2. تعبيراتي كه قرآن دربارة مرتد به كار برده: «الرَّسُولَ حَقٌّ وَ جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ»؛[4] «مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدى»،[5] نشاندهندة اين است كه اينگونه افراد از روي عناد و لجاجت، هتك مقدسات و مقابله با اسلام، دست از دين برداشتهاند و مؤيد آن حوادث صدر اسلام (اهل ردّه) است كه وقتي عدد مرتدين زياد شد، آنان به قصد نابودي اسلام به مدينه حمله كرده و با مسلمانان وارد جنگ شدند.
3. اگر به افراد اجازه داده شود هر روز مايل باشند خود را مسلمان معرفي كنند و هر روز مايل نباشند انكار نمايند، به زودي جبهه داخلي كشور اسلام از هم متلاشي خواهد شد و راه نفوذ دشمنان و عوامل و ايادي آنها باز خواهد گرديد و هرج و مرج در جامعه اسلامي پديد خواهد آمد، چنانكه قرآن كريم ميفرمايد: «جمعي از اهل كتاب (از يهود) گفتند: (برويد در ظاهر) به آنچه بر مؤمنان نازل شده در آغاز روز ايمان بياوريد و در پايان روز كافر شويد؛ شايد آنها (از آيين خود) بازگردند».[6]
4. در جامعهاي كه زمينه آزادي فكري در حدي است كه معيار «رشد» و «غي» براي همه روشن است در آن جا بطور طبيعي، ارتداد ايجاد نميشود و اگر با حفظ موضوع فوق ارتداد واقع شد طبيعي نيست بلكه بوي توطئه و خيانت ميرود، به ويژه در مرتد فطري، لذا مجازات مانعي ندارد و اين مسئله «با لااكراه» منافاتي ندارد؛ زيرا در چنين جامعهاي برنامههاي اسلامي به اندازهاي روشن و قوي است كه كسي به انحراف فكري و ارتداد كشيده نميشود.
5. در اجتماع اسلامي كه زمينه آزادي فكري در حدي است كه معيار «رشد» و «غي» براي همه روشن است، گاهي ممكن است ارتداد فردي، از حدود زبان تجاوز نكند، همچنين قصدخيانت به مسلمانان نيز در آن نباشد، بلكه بر اثر گرفتار شدن در دام شبهات از اسلام خارج شود؛ امّا بحث ما جنبة حكمي دارد و احكام تابع يك فرد يا دو فرد نميشود، بلكه مجموع افراد را بايد در نظر گرفت؛ از اين جهت ميتوان گفت: بازگشت يك فرد مؤمن و ارتداد او غالباً خالي از واكنش وتحريكات بر ضد اسلام نخواهد بود؛ آن هم نه تحريك بر ضد مسائل سطحي و فرعي، بلكه تحريك عليه نظامي كه به قيمت خون ميليونها انسان فداكار و جانباز تمام شده است.
در اين هنگام، ارتداد يك فرد، به صورت هستة فتنه در آمده و تحريكات و واكنشهاي او ماية جذب دشمنان و مغرضان و ماجراجويان و افراد ضعيف الايمان گرديده و به ايجاد شورش منجر ميشود. آيين مقدس اسلام جهت پيشگيري و ريشهكن ساختن چنين فتنهها و فسادها، دستور داده است كه مرتد كشته شود تا نظام دين و حكومت اسلام و آيين و كتاب او دستخوش چنين حوادث شوم نگردد و مغرضان با مكتب خدا بازي نكنند.
بنابراين، اسلام به خاطر جرمي كه مرتد مرتكب شده و براي حفظ حقوق ديگران كه در ساية بقاي اين حكومت اسلامي و مبارزه با ايادي و عوامل بيگانه حاصل ميشود، چنين كيفري (اعدام يا حبس و...) را براي مرتد در نظر گرفته است و اين حكم هيچ منافاتي با آيه «لا اكراه في الدين» و آزادي عقيده ندارد. در پايان ذكر اين نكته ضروري است كه اسلام ميان مرتد فطري (كسي كه از پدر و مادر مسلمان متولد شده و پس از قبول اسلام از اسلام برگشته است) و مرتد ملّي (كسي كه پدر و مادر او به هنگام انعقاد نطفهاش مسلمان نبودهاند و او بعداً اسلام را پذيرفته، سپس از آن برگشته است) و همچنين بين مرد و زن مرتد فرق گذاشته است. مرد اگر مرتد فطري باشد، بدون قيد و شرط اعدام ميشود؛ ولي اگر مرتد ملّي باشد، در صورت عدم بازگشت به اسلام و (توبه) كشته ميشود.
شايد اين تفاوت به خاطر اين باشد كه ضرر ارتداد فردي اگر اصالتاً مسلمان بوده است (مرتد فطري) به مراتب بالاتر از فرد بيگانه است كه غير مسلمان بوده، و سپس مسلمان شده است. فرد اوّل به خاطر داشتن ارتباطات قوي و نيرومند، روي فكر و ذهن خانوادههاي اسلامي و ضعيفالايمان بيشتر ميتواند اثر منفي بگذارد و بهتر ميتواند بر ضد حكومت اسلام قيام و فعاليت كند؛ در حالي كه اثر منفي فرد دوم از آن كمتر است.
امّا زن مرتد (چه فطري و چه ملّي) در اسلام كشته نميشود و آن هم شايد به اين جهت باشد كه زن هرچند يك انسان كامل است، امّا بر اثر داشتن عواطف سرشار، زودتر تحت تأثير قرار ميگيرد و اگر چه زودتر به انحراف فكري كشيده ميشود، زودتر هم به سوي حق باز ميگردد. همچنين برخي از محققان از فقهاء نيز فرمودهاند: فردي كه بر اثر تماس و ارتباط با گروه باطل، شبهاتي در دل او پيدا شده كمكم صورت انكار به خود گرفته و باعث شده تا برخي از احكام ضروري دين را انكار كند، ولي به گونهاي است كه اگر شبهة او زايل شود، فوراً به آغوش حق بازميگردد، چنين فردي نيز كشته نميشود. به هر شکل، «لا اکراه في الدين» توجه به انتخاب اولي دارد و به آزادي قبل از انتخاب دين توجه مي دهد ولي بعد از انتخاب دين و رسيدن به باور آن هم از روي آزادي بحث ديگري است اگر بعد از انتخاب دين، آن هم از سر آزادي، دوباره، به ارتداد تن دهد و باورهاي خود را به بازيچه بگيرد پيامد آن بسيار خطرناک و امنيت فرهنگي و عقيدتي جامعه را به خطر جدي مواجه مي سازد. لذا اسلام به برخورد با مرتد و ارتداد، جلوي سود جويي را مي گيرد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1822 1. ر.ك: مستمسك العروة، سيد محسن طباطبايي حكيم، ج 1، ص 378ـ384، الطبعة الرابعة، نجف اشرف.
2. قاموس قرآن، سيد علي اكبر قرشي، ج 6، ص 107ـ108، دارالكتب اسلامية.
3. مجموعة آثار شهيد مطهري، ج 1، ص 274، نشر صدرا.
4. الميزان، ج1، ذيل آيه 251.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . بقره/ 256.
[2] . شبستري، نقدي بر قرائت رسمي از دين.
[3] . محمد/ 25.
[4] . آلعمران/ 86.
[5] . محمد/ 25.
[6] . آل عمران/ 72.
|
|
|
|
1 2 ->
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
فلسفه |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9200 سوال |
:تعداد سوالات |
|
292 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|