|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های امام شناسی قرآن |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
وقتي پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ دعوت خود را آشكار كرد، كفار در نبوت آن حضرت و قرآن و تعاليم اسلام از جمله جانشين پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ اختلاف كرده و از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و مومنان از روي استهزاء مي پرسيدند! خداوند از پرسش آنها خبر داده و مي فرمايد:
از چه چيز مي پرسند؟ از خبر بزرگ، كه در او اختلاف دارند.[2]
براي «نبأ عظيم» يعني خبر بزرگ، چهار مصداق ذكر شده كه البته به هم مربوط هستند:
1. قرآن كريم: يعني مردم قرآن را مسخره كرده و مي گفتند: اين قصه ها افسانه هاي پيشينيان است يا شعر است و...[3]
2. قيامت: در امكان قيامت هم گفتگوها بود كه مگر مي شود انسان بعد از مرگش دوباره زنده شود و اين چه خبري است كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ ادعا مي كند؟[4]
3. رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ : مي گفتند: اين شخص از طرف خدا نيامده بلكه شاعر، ساحر و .... است![5]
4. اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ : بيشتر مفسران مي گويند: مراد از «نبأ عظيم» حضرت علي ـ عليه السّلام ـ است براي همين، همواره از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مي پرسيدند: وصي تو چه كسي است؟
امام باقر ـ عليه السّلام ـ مي فرمايد: نبأ عظيم، اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ است، و آن حضرت مي فرمود: براي خدا آيه و خبري بزرگتر از من نيست.
اميرالمومنين ـ عليه السّلام ـ هم مي فرمود: من آن خبر بزرگم كه در من اختلاف كرديد، در ولايت من جنگيديد، و از ولايت من باز آمديد، پس از آن كه قبول كرديد، و به ستم هلاك شديد، بعد از آن كه با شمشير من از كفر رها شده بوديد.
و روز غدير را خود دانستيد و روز قيامت مي بينيد آنچه امروز كرديد.[6]
با توجه به روايات فراواني كه فقط به چند نمونه اشاره شد، مي توانيم بگوئيم: «نبأ عظيم» هر چند چهار مصداق دارد ولي همه اين ها به مصداق مهم يعني اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ برمي گردند.
اما قرآن: طبق فرمايش رسول گرامي در حجة الوداع، كه: من دو چيز گرانبها در نزد شما به امانت مي گذارم مادامي كه به هر دو عمل كنيد گمراه نمي شويد: يكي قرآن و ديگري عترت و اهل بيتم.[7]
پس قرآن كريم و عترت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ با هم اند و هر كدام عدل ديگري به حساب مي آيند.
اما قيامت: اين اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ است كه قسيم النار و الجنه مي باشد، و بدون آن حضرت قيامتي بر پا نمي شود، از سوي ديگر رسيدن به سعادت اخروي در گرو كامل شدن دين است كه خداوند پس از منصوب كردن حضرت علي ـ عليه السّلام ـ به امامت در روز غدير فرمود: «اليوم اكملت لكم دينكم» امروز دين شما (با امامت علي ـ عليه السّلام ـ) كامل كردم، با ولايت او نعمت هاي الهي بر امت تمام گشت، «و اتممت عليكم نعمتي» و نعمتم را بر شما تمام كردم، و با ولايت آن حضرت، احكام اسلامي و پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ دوام مي يابد، «و رضيت لكم الاسلام دينا» اسلام را دين شما گردانيدم، و با عملي شدن احكام اسلام توسط آن حضرت،كفار مأيوس مي شوند، و امروز كفار (با امامت حضرت علي ـ عليه السّلام ـ) از ضربه زدن به دين شما مأيوس شدند و از آنها نترسيد و از من بترسيد.[8]
اگر هم كسي بگويد: مراد از «نباء عظيم» خود پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ است، باز برمي گردد به حضرت علي ـ عليه السّلام ـ چرا كه قرآن كريم در آيه مباهله، حضرت علي ـ عليه السّلام ـ را نفس پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ خوانده است:
هر گاه بعد از علم و دانشي كه به تو رسيده، كساني با تو به ستيز برخيزند، به آنها بگو: بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم شما هم فرزندان خود را، ما زنان خويش را و شما هم زنان خويش را، ما نفس خود را و شما هم نفس خود را دعوت كنيد، آنگاه با هم مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.[9]
با روشن شدن اين مطلب، خطاب ما به حضرت بقيه الله الاعظم ـ ارواحنا لمقدمه الفداء ـ در دعاي ندبه، كاملاً با اين آيه ارتباط دارد؛ زيرا امام زمان ـ عليه السّلام ـ فرزند رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ و فرزند اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ است و «يا بن النباء العظيم» يعني اي فرزند اميرالمؤمنين و اي فرزند رسول گرامي اسلام. به اميد روزي كه با ظهور حضرتش دنيا پر از مهر و صفا و صميميت گردد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. عروسي حويزي، عبد علي؛ تفسير نور الثقلين، ج 5، مطبعه علميه، دوم، بي تا.
2. مدرسي، محمد تقي، من هدي القرآن، ج 17، بي جا، دارالهُدي، اول، 1406 ق.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . نبأ/ 2.
[2] . نبأ/ 1 ـ 3.
[3] . انعام/ 25 و طبرسي، فضل، مجمع البيان، گروه مترجمان، تهران، انتشارات فراهاني، چاپ اول، 1350 ش، ذيل آيه.
[4] . مؤمنون/ 82 و كاشاني، فتح الله، منهج الصادقين، تهران، كتابفروشي اسلاميه، چاپ دوم، 1344 ش، ج 10، ص 125.
[5] . طور/30 و ذاريات/ 52 و موسوي سبزواري، عبدالاعلي، مواهب عليه، نجف، الادب، 1404 ق، ج 4، ص 380.
[6] . كليني، محمد، كافي، ج 1، ص 207، روايت 3؛ و بروجردي، ابراهيم، جامع، تهران، انتشارات صدر، چاپ سوم، ج 4، ص 380؛ و جرجاني، حسين، گازر، تهران، دانشگاه تهران، چاپ اول، 1377 ش، ج10، ص 266؛ و حسين بحراني، هاشم، البرهان في تفسير القرآن، تهران، بنياد بعثت، چاپ اول، 1415 ق، ج 5، ص 419.
[7] . مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، بيروت، موسسه الوفاء، 1404 ق، ج 2، ص 285، روايت 2، باب 34.
[8] . مائده/ 3، بلاغي، عبدالحجّت؛ حجة التفاسير و بلاغ الاكسير، قم، انتشارات حكمت، چاپ اول، 1345 ش، ج 2، ص 129.
[9] . آل عمران/ 61، و طباطبائي، محمد حسين، الميزان في تفسير القرآن، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ سوم، 1397 ق، ج 3، ص243.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
آيهي 54 سورهي مباركهي مائده ميفرمايد: اي كساني كه ايمان آوردهايد! هر كس از شما از آيين خود باز گردد، به خدا زياني نميرساند، خداوند در آينده جمعيّتي را ميآورد كه آنها را دوست دارد و آنها نيز او را دوست دارند، در برابر مؤمنان متواضع و در برابر كافران نيرومندند، آنها در راه خدا جهاد ميكنند و از سرزنش كنندگان هراسي ندارند اين فضل خدا است كه به هر كس بخواهد و شايسته ببيند ميدهد و فضل خدا وسيع و خداوند دانا است.
دربارهي اينكه آيهي فوق اشاره به چه اشخاصي ميكند و منظور از اين ياروان اسلام چه كساني هستند كه خدا آنها را به اين صفات ستوده است، در روايات اسلامي و سخنان مفسران بحث بسيار ديده ميشود.
بر اساس سيرهي قرآن كريم هميشه يك مفهوم كلّي و جامع را بيان ميشود كه شامل مصاديق مختلفي خواهد بود، و از طرف ديگر براي جلوگيري از سوء استفادهي منحرفين كه احياناً مصاديق انحرافي را داخل در آن نكنند؛ در روايات اسلامي براي اين آيه مصاديقي نقل شده است كه اينها رسالت بزرگ حمايت از دين را با اين صفات به دوش ميكشند و اين مصاديق نخست حضرت علي ـ عليه السلام ـ و دوم حضرت مهدي (عج) و سوم قوم سلمان فارسي كه منظور ايرانيان است بيان شده است، علّامه بحراني در تفسير «البرهان» ميفرمايد: كساني كه به ناحق، حق آل محمد ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ را غصب كردند و از دين برگشتند، خداوند در آينده قومي را ميآورد كه آنها خدا را دوست دارند و خداوند آنها، را. اين آيه در مورد حضرت قائم (عج) و اصحاب او و كساني كه جهاد ميكنند و از هيچ چيزي هراس ندارند نازل شده است.[1]
مصداق كامل در اين آيه در زمان ما، وجود مقدس امام زمان (عج) است؛ زيرا: 1 ـ ارتداد در دورهي امام زمان (عج) شديدتر از دوره ي امام علي ـ عليه السلام ـ است 2 ـ همچنين «اذلّة علي المؤمنين« و «اعزة علي الكافرين» و «يجاهدون في سبيل الله و لا يخافون لومة لائم»، مصداق كاملتر اين مسائل در زمان حضرت و دورهي غيبت او و زمان ظهورش ميباشد.
اما در مورد آيهي 45 سورهي قصص: «ولكنّا انشأنا قروناً فتطاول عليهم العمر...» ما اقوامي را در اعصار مختلف خلق كرديم كه زمانهاي طولاني بر آنها گذشت، اين آيه به دنبال داستان حضرت موسي ـ عليه السلام ـ و فرعون از هنگام مخفي بودن ولادت حضرت موسي ـ عليه السلام ـ كه از اول سورهي قصص شروع ميشود، تا زمان پرورش وي در كاخ فرعون و سپس فرار آن حضرت و غيبت طولاني و برگشتن او در ميان بنياسرائيل و مبارزه با فرعون و هلاكت فرعون و نزول تورات است، و در نهايت نكاتي را متذكر ميشود از جمله اين که اين آيه اشاره به غيبت طولاني انبياء ميكند كه موجب شد آثار انبيا و هدايت آنها از قلبها و انديشههايشان محو شد.
شيخ صدوق در «اكمال الدين» در مقدّمهي كتاب مينويسد كه: وجود مقدس امام عصر (عج) امر فرمودند كه: من كتابي را تأليف كنم و در آن داستان غيبت انبياي سابق را بنويسم تا مردم متذكر شوند و نسبت به غيبت آن حضرت شك و شبهه نكنند. شيخ بعد از بيان مطالبي، از غيبت حضرت ادريس شروع ميكند تا به غيبت حضرت موسي ـ عليه السلام ـ ميرسد، و بعد رواياتي در مورد غيبت حضرت موسي ـ عليه السلام ـ نقل ميكند و آن را شبيه غيبت امام زمان (عج) معرفي ميكند و طبق داستان سورهي مباركهي قصص كه در مورد حضرت موسي ـ عليه السلام ـ است آن را تطبيق به غيبت طولاني امام عصر (عج) ميكنند.
بديهي است كه ذكر آيهي فوق به دنبال داستان حضرت موسي ـ عليه السلام ـ ، و اشاره به غيبت طولاني آن حضرت دارد كه در روايات فوق تصريح به غيبت آن حضرت و طول انتظار بني اسرائيل و شدت بلاي آنها در آن زمان شده است.[2] در ادامهي همين بحث شيخ صدوق نقل ميكند كه ابي بصير ميگويد: من از امام صادق ـ عليه السلام ـ شنيدم كه فرمود: سنّتهاي پيامبران ـ عليهم السلام ـ در مورد غيبتشان دقيقاً در مورد قائم كه از خانوادهي ماست، واقع خواهد شد.[3]
بنابراين، غيبت حضرت امام زمان (عج) ميتواند مصداقي براي اين آية شريفه باشد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1 ـ علّامه سيد هاشم بحراني، تفسير البرهان في تفسير القرآن، (قم، انتشارات بعثت 1415 ق) جلد 2، ص 215.
2 ـ علامه شيخ محمد بن محمدرضا قمي مشهدي، تفسير كنزالدقائق، (تهران، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي) جلد 4، ص 141.
3 ـ علامه حويزي، تفسير نورالثقلين، (قم، انتشارات مطبوعاتي اسماعيليان 1373 ش) جلد 1، ص 641.
4 ـ استاد مكارم شيرازي و همكاران، تفسير نمونه (تهران، انتشارات دارالكتب الاسلاميه 1373 ش) ج 4، ص 416 و 417.
5 ـ شيخ ابوعلي فضل بن حسن الطبرسي، تفسير مجمع البيان، ترجمهي دكتر احمد بهشتي، (تهران، انتشارات فراهاني 1350 ش) جلد 7، ص 79.
6 ـ ابوجعفر محمدبن علي بن الحسين بن بابويه قمي (معروف به شيخ صدوق) ، (بيروت، انتشارات مؤسسهي علمي مطبوعات 1412 ق) جلد 1 و 2، هر دو در يك مجلد، ص 146 و 324.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. بحراني، سيد هاشم، تفسير البرهان في تفسير القرآن، قم، انتشارات بعثت، 1415 ق، ج2، ص 315.
[2]. ابوجعفر محمد بن علي معروف به شيخ صدوق، كمال الدين و تمام النعمه، بيروت، انتشارات مؤسسهي علمي مطبوعات، 1412ق، ج1، ص146.
[3]. منبع قبلي، ج 2، ص 324.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بدون شك از نظر جامعه اسلامي كليه مفاهيم و معتقدات اصيل اسلامي ريشه در كلام الهي دارند و عقيده به ظهور امام زمان ـ عليه السّلام ـ صورت كلي و مايه اساسي آن در كتاب خدا (قرآن كريم) تجلّي يافته، و اين كتاب بزرگ آسماني فرارسيدن آن روز مبارك و فرخنده را به تمام پيروان بشارت داده است.
در قرآن كريم آيات متعددي در شأن حضرت مهدي ـ عليه السّلام ـ وارد شده است كه مفسران واقعي وحي الهي امامان معصوم ـ عليهم السّلام ـ تفسير، تأويل و تطبيق اين آيات را بر وجود مقدس امام زمان ـ عليه السّلام ـ و حكومت جهاني آن امام عدالت گستر، بيان نمودهاند كه ذكر همه اين آيات در اين مختصر نميگنجد، پيرامون اين آيات، كتب مختلفي تأليف شده كه همه مطالب كتاب يا بخشي از مطالب آن به اين موضوع اختصاص يافته است، به عنوان نمونه پارهاي از اين آيات بيان ميشوند:
1. سورة نور آية 55:
«وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ ليمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضي لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً يَعْبُدُونَنِي لا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئاً وَ مَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ»
«خداوند كساني از شما را كه ايمان آوردند و اعمال شايسته انجام دادند، وعده فرمود كه آنان را قطعاً در زمين خليفه خواهد كرد، همان طور كه كساني را كه پيش از آنان بودند به خلافت گمارد، و قطعاً بر ايشان دينشان را مستقر خواهد نمود، ديني كه برايشان آن را پذيرفت، و قطعاً آنان را پس از خوفشان به حالت امنيت دگرگون ميكند به جهت آن كه مرا عبادت كنند و چيزي را با من شريك نگردانند، و هر كه بعد از آن كفر ورزد، پس قطعاً آنان كافرند.
2. سورة انبياء آية 105:
«وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ، ما در «زبور» داود از پس ذكر (تورات) نوشتهايم كه سرانجام زمين را بندگان شايسته ما به ارث مي برند و صاحب شوند.
3. سوره قصص آية 5:
«وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ، ما ميخواهيم تا به مستضعفان زمين نيكي كنيم يعني آنان را پيشوايان سازيم و ميراث بران زمين.
4. سورة مائده آية 54:
« يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ... «اي مؤمنان! هر كس از شما از دين خويش برگردد (زياني به دين خدا نخواهد رسانيد؛ زيرا كه خداوند دين خود را بيياور نخواهد گذاشت بلكه او مردمي پديد خواهد آورد كه ايشان را دوست دارد و ايشان او را دوست ميدارند، آن مردم با مؤمنان خوش رفتار، و نرمخو خواهند بود و با كافران سختگير و بيگذشت، و آنان همواره ميكوشند و در راه خدا جهاد ميكنند و از سرزنش هيچ سرزنشگري باكي نخواهند داشت.
5. سورة توبه آية 33:
«هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدي وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَي الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ، او آن خداست كه رسول خويش را براي راهنمايي و دين حق فرستاد تا آن دين را پيروز گرداند بر همه دينهاي ديگر، هر چند بر مشركان دشوار آيد.
6. سورة هود آية 86 :
«بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ، بقيّة اله (ذخيره الهي) براي شما مردم، اگر مؤمن باشيد از هر چيز و هر كس ديگر بهتر است.
اين آيات و پارهاي ديگر از آيات قرآن كريم به مهدي موعود و مسائل و رخدادهاي آخر الزمان و وقايع مقان ظهور و پس از آن تفسير شده اند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. معجم احاديث امام مهدي ـ عليه السلام ـ ، جزء پنجم، مؤلف: هيئة علمية در مؤسسه ي معارف اسلامي.
2. خورشيد مغرب، محمد رضا حكيمي.
3. در انتظار ققنوس، ترجمه و تحقيق، مهدي عليزاده.
4. حكومت جهاني حضرت مهدي (عج) از ديدگاه قرآن و عترت، محمود شريعت زاده خراساني.
5. اثبات مهدويت از ديدگاه قرآن، علي صفايي كاشاني.
6. المحجة فيما نَزَل في القائم الحجة، سيد هاشم بحراني.
7. حكومت جهاني مهدي (عج)، آيت الله مكارم شيرازي.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
درست است كه در آية مورد بحث، مخاطب، قوم شعيب هستند و منظور از بقيت الله سود و سرمايه ي حلال و يا پاداشها و ثوابهاي معنوي است كه تا ابد باقي ميماند[1]، ولي هر موجود نافع كه از طرف خداوند براي بشر باقي مانده و ماية خير و سعادت او گردد، بقيت الله محسوب ميشود.
تمام پيامبران الهي و پيشوايان بزرگ «بقيت الله» اند.
تمام رهبران راستين كه پس از مبارزة با يك دشمن سرسخت براي يك قوم و ملت باقي ميمانند، از اين نظر بقيت الله اند.[2]
سربازان مؤمني كه پيروزمندانه از جبهه جنگ باز ميگردند بقيت اللهاند؛ زيرا به اراده الهي باقي ماندهاند[3].
در روايت ميخوانيم هنگامي كه حضرت مهدي (عج) قيام مينمايد، اولين سخني كه ميگويد اين آيه است: «بقيت الله خيرلكم ان كنتم مؤمنين» آنگاه ميفرمايد: من بقيت الله و حجت و خليفه خدا در ميان شما هستم، پس كسي بر او سلام نميكند مگر اين كه ميگويد: السلام عليك يا بقيت الله في ارضه.[4]
از آنجا كه مهدي موعود (عج) آخرين پيشوا و بزرگترين رهبر انقلابي پس از قيام پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ است، يكي از روشنترين مصاديق «بقية الله» ميباشد و از همه به اين لقب شايستهتر است، به خصوص كه تنها باقيمانده مي باشد از پيامبران و امامان است[5] و به خواست خداوند براي هدايت مردم ذخيره و باقي مانده است.[6]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. آيت الله حاج ميرزا محمد ثقفي تهراني، روال جاويد در تفسير قرآن، تهران، برهان، چ اول، 1376، ج 3، ص 141.
2. محمد بن محمدرضا القمي المشهدي، تفسير كنز الدقايق، (تهران، موسسه چاپ و نشر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، چ اول، 1411 هـ .ق، ج 6، ص 223 ـ 226.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ر.ك: طبرسي، مجمع البيان، بيروت، دار المعرفه، چاپ اول، ج 5، ص 286.
[2] . مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، تفسير نمونه، تهران، دار الكتب الاسلاميه، چاپ چهاردهم، 1372، ج 9، ص 359.
[3] . قرائتي، محسن، تفسير نور، تهران، مركز فرهنگي درسهايي از قرآن، چاپ اول، 1377، ج 5، ص 359.
[4] . عبد علي عروسي حويزي، نور الثقلين، بيروت، مؤسسه التاريخ العربي، چاپ اول، ج 3، ص 313.
[5] . تفسير نمونه، ج 9، ص 204.
[6] . تفسير نور، ج 5، ص 359.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
آية شريفة 113 سورة هود مي فرمايد: «وَلا تَرْكَنُوا الي الذين ظلموا فتمسكم النار وما لكم من دون الله من اولياء ثم لا تنصرون» و تكيه بر ظالمان نكنيد كه موجب مي شود آتش شما را فرو گيرد و در آن حال جز خدا هيچ ولي و سرپرستي نخواهيد داشت و ياري نمي شويد، اين آيه كه به آية «ركون» نام گرفته يكي از اساسي ترين برنامه هاي اجتماعي و سياسي و نظامي و عقيدتي را بيان مي كند، قسمت اول آيه فلسفة تحريم ركون به ظالمان را تشريح مي كند، اصولاً تكيه بر ظالمان باعث تقويت آن هاست، و تقويت آن ها باعث گسترش دامنة ظلم و فساد و تباهي جامعه هاست، در دستورات اسلامي مي خوانيم كه انسان تا مجبور نشود و حتي در پاره اي از اوقات مجبور هم شود نبايد حق خود را از طريق يك قاضي ظالم و ستمگر بگيرد، چرا كه مراجعه به چنين قاضي و حكومتي براي احقاق حق، مفهومش به رسميت شناختن ضمني و تقويت آن است، و ضرر اين كار گاهي از زياني كه به خاطر از دست دادن حق مي شود، بيشتر است[1].
امام رضا - عليه السلام - هيچ موقع تكيه و اعتماد به حاكمان جور نداشت، متأسفانه دستگاه حكومتي بني عباس چنان موذيانه وارد عمل شدند كه با آوردن امام به مرو، مي خواستند حكومت نامشروع خودشان را به عنوان يك حكومت اسلامي و ديني جلوه بدهند، و اين طور وانمود كنند كه حضرت از برقراري چنين حكومتي راضي و خرسند است، در حالي كه در طول حيات ايشان امام علناً موضع گيري هاي منفي خودشان را در قبال حكومت بني عباس با گفتار و عمل ابراز مي دارند، و از اين حكومت كناره مي گرفتند اما دستگاه حكومتي بني عباس خصوصاً مأمون مي خواست به آن آمال و آرزوهايشان برسند .
از مطالعة كتب تاريخي اين نكته به دست مي آيدكه امام - عليه السلام - در آغاز امر خودداري و امتناع ورزيدند ولي با پافشاري آن ها، حضرت مجبور مي شوند كه جانشيني و ولي عهدي مأمون را بپذيرند. به طوري كه از مناظره هاي بين مأمون و امام در قبول پذيرش ولايت عهدي به طور واضح مشاهده مي شود كه مأمون حضرت را تهديد به قتل مي كند و مي گويد: به خدا سوگند اگر ولي عهدي را پذيرفتي كه هيچ، وگرنه مجبورت خواهم كرد كه آن را بپذيري، اگر باز هم چنان امتناع ورزيدي گردنت را خواهم زد.[2]
امام - عليه السلام - در پاسخ ريّان بن صلت كه علت پذيرفتن ولي عهدي را پرسيده بود، فرمود: خدا گواه است كه اين كار خوشايند من نبود، اما ميان پذيرش ولي عهدي و كشته شدن قرار گرفتم، و من ترجيح دادم كه ولي عهدي را بپذيرم - در واقع اين ضرورت بودكه مرا به پذيرفتن آن كشانيد و من تحت فشار و اكراه بودم ... ، امام حتي در پيش نويس پيمان ولي عهدي اين نارضايتي خود به سامان نرسيدن ولي عهدي خويش را برملا كرده بود،[3] باز يك شخصي از آن حضرت سؤال كرد كه با خداوند كارهايت را اصلاح فرمايد چگونه آن را از مأمون پذيرفتي؟ و چنان وانمود مي كرد كه اين عمل را از آن حضرت ناپسند دانسته است، امام - عليه السلام - در پاسخ فرمودند: اي مرد! پيامبر برتر است يا وصي؟ گفت: پيامبر، فرمود: مسلمان برتر است يا مشرك؟ گفت مسلمان، امام - عليه السلام - فرمود: عزيز مصر، مشرك و يوسف - عليه السلام - پيامبر بود؛ مأمون مسلمان و من وصي پيامبرم، يوسف از عزيز مصر درخواست كرد كه او را والي و حاكم كندؤ چنان كه در قرآن آمده است: «قالَ اجْعَلنِي عَلَي خَزآئنِ الاَرضِ إني حَفيظٌ عَليْمٍ» يوسف گفت: مرا سرپرست خزائن سرزمين (مصر) قرار ده كه نگاهدارنده و آگاهم.[4]و[5]
و چون ضرورت پيدا كرد كه خزانه دار عزيز مصر شود پذيرفت، اينك نيز ضرورت اقتضا كرد كه من مقام ولي عهدي را به اكراه و اجبار بپذيرم، اضافه بر اين من داخل اين كار نشدم مگر مانند كسي كه از آن خارج است (يعني با شرايطي كه قرار دادم مانند آن است كه مداخله نكرده باشم) به خداي متعال شكايت مي كنم و از او ياري مي جويم.[6]
بنابراين امام رضا - عليه السلام - براي قبول ولي عهدي دلايلي داشت كه به سه دليل مهم و عمدة آن اشاره مي شود: دليل اول؛ هنگامي امام رضا - عليه السلام - ولي عهدي مأمون را پذيرفت كه به اين حقيقت پي برده بود كه در صورت امتناع، بهايي را كه بايد بپردازد تنها جان خودش نمي باشد، بلكه علويان و دوست دارانشان همه در معرض خطر واقع مي شوند، در حالي در مورد دوستداران و شيعيان خود و يا ساير علويان هرگز به خود حق نمي داد كه جان آنان را نيز به مخاطره دراندازد، بلكه بر امام لازم بود كه جان خويشتن و شيعيان و هواخواهان را از گزندها برهاند، زيرا امت اسلامي بسيار به وجود آنان و آگاهي بخشيدنشان نياز داشت، اينان بايد باقي مي ماندند تا براي مردم چراغ راه و راهبر و مقتدا در حل مشكلات و هجوم به شهرها باشند، و اگر امام رضا - عليه السلام - ولي عهدي را رد مي كرد و دست به قيام مي زد، هم خود و هم پيروانش را به دست نابودي مي سپرد، و اين فداكاري كوچك ترين تأثيري در راه تلاش براي اين هدف مهم در پي نمي داشت، علاوه بر اين، نيل به مقام ولي عهدي يك اعتراف (ضمني) از سوي عباسيان به شمار مي رفت، داير بر اين مطلب كه علويان نيز در حكومت سهم شايسته اي دارند.[7]
دليل دوم؛ امام - عليه السلام - از آن جا كه به اهداف مأمون آگاه بود و مشكلات حكومت را مي دانست با اتخاذ يك موضع صحيح، مأمون را در اين بازي سياسي شديداً به رسوايي كشاند، ابتدا با ابراز مخالفت و اظهار عدم رضايت قلبي مأمون شخصاً نيز مايل نبود كه علناً امام - عليه السلام - را به شهادت برساند؛ زيرا كشتن علويان به علت شورش هاي مكرر آنان براي حكومت او، چندان مفيد نيافتاده بود، بدين لحاظ وي هدف عمده اش كشاندن امام - عليه السلام - به دربار خويش بود، و امام - عليه السلام - پس از دريافت اين امر سعي كرد تا با اتخاذ موضع منفي در قبال مأمون، اهداف او را خنثي كند، امام - عليه السلام - از اين گفت گوها در مقابل پيشنهاد مأمون فرمود: من ولي عهدي را مي پذيرم به شرط آن كه نه امر كنم و نه نهي، و نه فتوايي دهم و نه حكمي، و نه كسي را بگمارم و نه كسي را از كار بركنار كنم، و هيچ چيزي را كه پابرجاست دگرگونش نسازم.[8]
دليل سوّم؛ ديگر از دلايل قبول ولي عهدي از سوي امام آن بود كه اهل بيت را مردم در صحنة سياست حاضر بيابند و به دست فراموشي نسپارند، و نيز گمان نكنند كه آنان همان گونه كه شايع شده بود فقط علماء و فقهايي هستند كه در عمل هرگز به كار ملت نمي آيند، شايد امام نيز خود به اين نكته اشاره مي كرد هنگامي كه «محمد بن عرفه» از وي پرسيد: اي فرزند رسول خدا به چه انگيزه اي وارد ماجراي ولي عهدي شدي؟ امام پاسخ داد: به همان انگيزه اي كه جدم علي - عليه السلام ـ را وادار به ورود در شورا نمود.[9]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1 - زندگاني سياسي امام رضا - عليه السلام - جعفر مرتضي عاملي، ناشر كنگرة جهاني حضرت امام رضا - عليه السلام - قم، 68 ش، مشهد، 65 ش.
2. زندگي سياسي هشتمي امام، ترجمة سيد خليل خليليان.
3. امام رضا - عليه السلام - منادي توحيد و امامت ، (گروه تاريخ اسلام)، محمد جواد معيني و احمد ترابي.
4. سيري در سيرة ائمة اطهار - عليهم السلام - شهيد مرتضي مطهري.
5. منتهي الآمال، ثقهَ الموثقين مرحوم حاج شيخ عباس قمي (ره) (قم انتشارات هجرت) جلد دوم.
6. پيشواي هشتم امام علي بن موسي الرضا - عليه السلام - (قم، انتشارات در راه حق).
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، تفسير نمونه، تهران، انتشارات دارالكتب الاسلاميهَ، ج 9، ص 259 و 261.
[2]. حسيني، جعفر مرتضي ، زندگي سياسي هشتمين امام - عليه السلام - ، ترجمة سيد خليل خليليان، تهران، انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1373 ش، ص 153.
[3]. ر.ك: حسيني، جعفر مرتضي ، منبع قبلي، ص 153.
[4]. يوسف/ 55.
[5]. افضل الله، محمدجواد، تحليلي از زندگاني امام رضا - عليه السلام - ، ترجمة سيدمحمدصادق عارف، مشهد، انتشارات بنياد پژوهش هاي اسلامي آستان قدس رضوي، 1372 ش، ص 97.
[6]. هيأت تحريرية مؤسسة در راه حق، پيشواي هشتم و حضرت امام علي بن موسي الرضا ـ عليه السلام ـ ، قم، انتشارات در راه حق، 1372 ش، ص 35.
[7]. ر.ك: حسيني، جعفر مرتضي، ص 162.
[8]. فرخ پور لنگرودي، ايران دخت، ولايت عهدي امام رضا ـ عليه السلام ـ گيلان، انتشارات دانشگاه گيلان، 1377ش، ص 50.
[9]. ر.ك: زندگي سياسي هشتمين امام، ترجمة دكتر سيدخليل خليليان، ص 163.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در ابتدا لازم است يادآوري شود كه در معني و تفسير قرآن بايد قرائن موجود همچون آيات ديگر، رواياتي كه از پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ و ائمه اطهار ـ عليهم السّلام ـ به عنوان مفسران اصلي قرآن به ما رسيده است، و همچنين قرائن عقلي را بايد در نظر گرفت آنگاه نتيجه گرفت، و به هيچ وجه حق نداريم ولو اين که مطلب کوچکي باشد را بر آيات قرآن تحميل كنيم، چون اين عمل تفسير به رأي شمرده ميشود، كه عقاب و عذاب سختي در پي دارد.[1]
فرق فطرت و فاطر فاطمه: فطرت و فاطر، از مادة «فطر» است كه در اصل به معناي شكافتن طولي است، ولي كاربرد فطرت در قرآن، همان خلقت و ايجاد نمودن، و ابداع است، و فاطر يعني خالق و ايجاد كننده[2] و فاطم و فاطمه از ريشه «فطم» به معناي از شير گرفتن نوزاد، و جدا، و قطع شدن آمده،[3] و فاطمه را بدان جهت فاطمه گويند كه از شر و بديها فاصله دارد، و يا به اين خاطر كه او و شيعيانش از آتش جهنم بدورند و... .[4]
از بيان فوق بدست آمد، كه فاطمه با فاطر و يا فطرت ربط لغوي ندارند، و بر ربط غيرلغوي هم دليلي در ذيل آيهي مذكور نيافتيم، هرچند در ذيل برخي آياتي ديگر رواياتي وارد شده كه بعداً بيان ميشود.
اما معناي آية مورد پرسش: آنچه از روايات به دست ميآيد، دو معني در بين آن معروفتر و مشهورتر است، كه به برخي روايات در اين زمينه اشاره ميشود.
الف: فطرت توحيدي: عدهي كثيري از مفسرين، فطرت را به معناي فطرت توحيدي، اسلام، دين[5] گرفتهاند كه روايات عديدهاي اين امر را تأييد ميكند، از جمله امام صادق ـ عليه السّلام ـ فرمود: ...هي الاسلام فطرهم الله حين اخذ ميثاقهم علي التوحيد...[6]
و همچنين امام باقر ـ عليه السّلام ـ فرمود: فطرهم علي المعرفة به[7] يعني خداوند مردم را بر معرفت و شناخت خويش آفريده و اين معرفت را در خمير ماية آنها قرار داده است.
ب: ولايت: در مجموعهاي از روايات فطرة الله: به ولايت تفسير شده است، منتهي در برخي از آنها در كنار توحيد و رسالت آمده، مانند آنچه که از امام صادق ـ عليه السّلام ـ نقل شده است كه حضرت فرمود: علي التوحيد، و محمد رسول الله ـ صلي الله عليه و آله ـ و علي اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ ، [8] و در برخي از آنها فقط به ولايت تفسير شده است، مانند آنچه امام باقر ـ عليه السّلام ـ فرمود: هي الولايه[9] يعني فطرت همان ولايت است، البته بايد توجه كرد كه بين اين روايات تنافي و تضاد نيست؛ چون توحيد مراتبي دارد يكي از مرتبههاي آن توحيد افعالي است، و اين مرتبه نيز شاخههايي دارد كه يكي از آنها توحيد در ولايت است، و ولايت پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ و ائمه اطهار در طول ولايت خداوند متعال است.[10] لذا تنافي و تضاد برداشته ميشود، چون معرفت به ولايت ائمه ـ عليهم السّلام ـ برگشت به توحيد دارد.
با توجه به آنچه گفته شد، آيهي مذكور به صورت مستقيم شامل فاطمه زهرا ـ سلام الله عليها ـ نميشود مگر به اين صورت كه بگوئيم: ولايت ائمه ـ عليهم السّلام ـ از فاطمه ـ سلام الله عليها ـ جدا نيست، چون همه نور واحدند، ولي با توجه به آيات و روايات عديدهاي كه در فضيلت صديقه اطهر، فاطمه زهرا ـ سلام الله عليها ـ داريم هيچ نيازي نيست كه ما با تلاش و توجيه آيهي مذكور را منطبق بر حضرت كنيم، و يا آن حضرت را مشمول آيه بدانيم، براي استفاده و بهرهبرداري بيشتر به برخي آيات و روايات وارده در شأن و منزلت صديقه اطهر اشاره ميكنيم:
الف: آيات:
1. آيهي تطهير «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»[11] خدا چنين اراده فرموده كه رجس (ناپاكي و گناه) را از شما خاندان نبوت ببرد و شما را پاك و منزه گرداند، حدود 16 نفر از صحابه، و 300 نفر از غير صحابه نقل كردهاند كه آيهي فوق، در منزل ام سلمه، درباره پنج تن آل عبا (پيامبر، علي، فاطمه، حسن و حسين ـ عليهم السّلام ـ ) وارد شده است.[12]
2. آية مباهله: «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ...»[13] پس بگو (اي پيامبر) بياييد ما و شما با فرزندان و زنان خود با هم به مباهله برخيزيم (يعني در حق يكديگر نفرين كنيم) تا دروغگويان را به لعن و عذاب خدا گرفتار سازيم، به اتفاق شيعيان[14] و اكثريت قاطع اهل سنّت[15] مراد از «نسائنا» فاطمه زهرا ـ سلام الله عليها ـ است.
3. «فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ»[16] پس حضرت آدم از خداوند كلماتي را فرا گرفت و آن كلمات را وسيلة قبولي توبة خويش قرار داد، و خداوند توبة او را پذيرفت، در روايتي از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ رسيده است كه آن كلمات اين بود: أسألک بحق محمد و علي و فاطمة و الحسن و الحسين الا ثبت علي فتاب، به حق محمد، علي، فاطمه، حسن و حسين توبة مرا قبول فرما.
4. «وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمهُنَّ»[17] هنگامي كه (خداوند) ابراهيم را با كلماتي امتحان فرمود، و او به خوبي از عهدة امتحان برآمد.
در روايتي امام صادق ـ عليه السّلام ـ فرمود: مراد از «كلمات» همان است كه حضرت آدم دريافت نمود يعني اسألك بحق محمد و علي و فاطمه و الحسن و الحسين»[18] پروردگارا، به حق محمد، علي فاطمه و حسن و حسين از تو درخواست مينمايم كه توبة مرا بپذيري.
و همچنين آيهي مودت[19] و سورة كوثر و... در شأن و عظمت فاطمة زهرا ـ سلام الله عليها ـ وارد شده اند.
ب: روايات: فضائل حضرت در روايات بيش از آن است كه بتوان عناوين آنها را فقط بيان نمود، لذا پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود: الويل ثم الويل لمن شكّ في فضل فاطمة.[20]
واي سپس واي، و خشم و عذاب خدا بر كسي كه در فضيلت فاطمه شك كند،. كه در اينجا به عناوين برخي از آنها اشاره ميكنيم:
1. فاطمه كسي است كه وقتي پا به دنيا گذاشت، مكه و جهان با نور او نوراني شد، فلما سقطت الي الارض اشرق منها النور؛[21]
2. زهرا كسي است كه هنگام به دنيا آمدن به توحيد و رسالت و ولايت شهادت داد: و قالت اشهد ان لا اله الا الله و ان ابي رسول الله و ان بعلي سيد الاوصياء... ،[22]
3. و فاطمه كسي است كه 75 روز يا 95 روز بعد از پدر ملائكه با او سخن مي گفتند: انما سمّيت فاطمة محدّثة لان الملائكة كانت تهبط من السماء....؛[23]
4. و زهرا كسي است كه وقتي در لحظات آخر عمر پدر بزرگوارش اشك ميريخت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود: و اللذي بعثني بالحق لقد بكي بكائل عرش الله، ما حوله من الملائكة و السموات و الارضون، و ما فيها[24] قسم به آن كسي كه مرا به رسالت برانگيخت همانا از گرية تو عرش خداوند و ملائكه و آسمانها و زمين و تمام موجودات گريستند.
نتيجه اين شد، كه آية مورد سؤال به صورت مستقيم ربطي به فاطمة زهرا ـ سلام الله عليها ـ ندارد، و همچنين بين فاطر و فطرت، و بين فاطمه از نظر لغوي ارتباطي نيست.
ولي آيات عديدهاي چون آية تطهير، مباهله، مودت، سورة كوثر و روايات كثيرهاي بر فضيلت آن بانوي با عظمت دلالت دارد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. فاطمة زهرا، علامه اميني، با تحقيق محمد اميني نجفي، ص49ـ334.
2. فرهنگ سخنان فاطمه زهرا ـ سلام الله عليها ـ محمد دشتي.
3. فاطمه زهرا ـ سلام الله عليها ـ سيدمحمد كاظم قزويني.
4. فاطمه زهرا ـ سلام الله عليها ـ بانوي نمونة اسلام، ابراهيم اميني.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، بيروت، داراحياءالتراث العربي، ج89، ص107ـ111.
[2] . راغب اصفهاني، المفردات في غريب القرآن، دفتر نشر كتاب، چاپ دوم، 1404هـ ، ص382.
[3] . المنجد، بيروت، دارالمشرق، چاپ بيست و يکم، ص588.
[4] . مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، داراحياء للتراث العربي، ج43، ص10و14.
[5] . ابوعلي طبرسي، مجمع البيان في تفسير القرآن، بيروت دارالمعرفه، چاپ دوم، 1408 هـ ، ج7-8، ص474.
[6] . فيض كاشاني، محسن، تفسير الصافي، بيروت، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات، چاپ سوم، 1402 هـ ، ج4، ص132.
[7] . همان، ج4، ص132.
[8] . همان، ص132.
[9] . همان، ص131.
[10] . سبحاني، جعفر، منشور جاويد، قم، انتشارات اسلامي، ج2، ص336ـ345.
[11] . احزاب/ 33.
[12] . اميني، عبدالحسين، فاطمه زهرا، با تحقيق از محمد اميني، تهران، انتشارات استقلال، چاپ اول، 1376، ص53ـ55 و ر.ك: الغدير، ج1، ص50؛ ج3، ص24و196؛ ج5، ص416؛ ج6، ص170؛ ج9، ص348.
[13] . آل عمران/ 61.
[14] . فاطمه زهرا، همان، ص68و69.
[15] . ر.ك: مسلم، صحيح كتاب فضائل الصحابه، ج4، ص1871، ح32، احمدبن حنبل، مسند، ج1، ص185؛ و سنن ترمزي، ج5، ص638، ح3724، و...
[16] . بقره/ 37.
[17] . بقره/ 124.
[18] . ر.ك: بحارالانوار، پيشين، ج11، ص176 و ر.ك: قندوزي، ينابيع الموده، ص97.
[19] . شوري/ 23.
[20] . رحماني، فاطمه زهرا، ص102، به نقل از مجلة مبلغان شماره 32، ص18.
[21] . بحارالانوار، پيشين، ج16، ص80و81، ج43، ص2و3.
[22] . همان، ج43، ص3.
[23] . همان، ج26، ص75.
[24] . همان، ج22، ص491و484.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
با توجه به منابع اسلامي همة آنچه كه جزء ماديات هستند و مربوط به دنيا ميباشند، مورد مذمت قرار نگرفتند مثلا در قرآن آمده «قل من حرم زينة الله التي اخرج لعباده»[1] بگو چه كسي زينتهاي الهي را كه براي بندگان خود آفريده حرام كرده است، با اين كه در نهج البلاغه داريم زماني كه حضرت امير ـ عليهالسلام ـ شنيد مردي دنيا را مذمت ميكند، به او خطاب مينمايد كه: چرا دنيا را نكوهش ميكنيد؟ تو خودت مغرور دنيا شدي و گول خوردي در حالي كه دنيا: ...دار موعظة لمن اتعظ بها، مسجد احباء الله و مصلي ملائكة الله...»[2] دنيا محل اندرز است براي آن كه از آن اندرز گيرد، و مسجد دوستان خداست، و نمازگاه فرشتهگان الهي است... ، در صورتي كه دنيا يكي از بزرگترين مظاهر مادي است، با توجه به دستورات ديني، آن چه كه نكوهش شده دلبستگي به ماديات است نه صرف داشتن پول و طلا و زمين و امثال اينها كه اگر كسي اموالي داشته باشد و آن را از راه حلال بدست بياورد و در راه حلال مصرف كند اين كار جز سعادت دنيا و آخرت چيز ديگري نيست، از طرف ديگر امامان معصوم ـ عليهم السلام ـ دستور ندادند كه گنبدهاي آنان را كسي طلا كاري كند بلكه اين عشق و علاقة شيعيان و طرفداران امامان هست كه آنها را وادار ميكند تا با ارزشترين چيزي را كه در اختيار دارند در راه معشوقشان مصرف كنند و با اين كار ابراز علاقه نمايند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
ـ شرح نهج البلاغه، شيخ محمد عبده، ج4، ص 31 و 32.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . اعراف/ 12.
[2] . عبده، محمد، نهج البلاغه، بيروت، دار المعرفة، ج4، ص 31 و 32.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
«ولايت» واژهاي عربي است كه از كلمة «وَليّ» گرفته شده است، «ولي» در لغت عرب، به معناي چيزي است كه در پي چيز ديگر، بدون آنكه فاصلهاي در ميان آن دو باشد كه لازمة چنين ترتّبي، قرب و نزديك شدن آن دو به يكديگر است، از اين رو واژه مذكور با هيئتهاي مختلف (بر فتح و كسر) در معاني «حب و دوستي»، «نصرت و ياري»، «متابعت و پيروي» و «سرپرستي» استعمال شده كه وجه مشترك همه اين معاني همان قرب معنوي است.
«ولايت» به معناي سرپرستي، چند قسم است كه به تناسب آنچه سرپرستي ميشود (مولّي عليه) متفاوت ميگردند، در ولايت و سرپرستي، گاهي ولايت تكويني است، كه به تكوين و موجودات عيني جهان مربوط ميشود، و ميان دو طرف ولايت رابطه حقيقي وجود دارد، و ولايتي حقيقي است و به معناي سرپرستي موجودات جهان و عالم خارج و تصرف عيني داشتن در آنها؛ مثل ولايت نفس انسان بر قواي دروني خودش، گاهي هم ولايت تشريعي يا ولايت وضعي و قراردادي است، يعني رابطة سرپرست با سرپرستي شده، رابطه علّي و معلولي نيست كه قابل انفكاك و جدايي نباشند، به خلاف ولايت تكويني كه بازگشت آن به علّت و معلول است و هيچ گاه تخلفبردار نيست.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. كاوشهايي پيرامون ولايت، آيتالله جعفر سبحاني، انتشارات قدر، تهران.
2. ولايت در قرآن، آيت الله عبدالله جوادي آملي، مركز نشر رجاء قم.
3. ولايت فقيه يا حكومت اسلامي، آيت الله يوسف صانعي، انتشارات بنياد قرآن، تهران.
4. ولايت فقيه، يا حكومت اسلامي در عصر غيبت، آيت الله محمد يزدي، ناشر سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي، تهران.
5. ولايت فقيه از ديدگاه فقهاي اسلام، احمد آذري قمي، انتشارات دارالعلم، قم.
6. امامت و معاد، محمد اسدي گرمارودي، مؤسسة جهان خدمات اسلامي، تهران.
7. پايگاه رهبري در قرآن، علاءالدين حجازي، انتشارات فلق، تهران.
8. تحليل مسائل امامت در الميزان، مترجم شمسالدين ربيعي، انتشارات نور فاطمه ـ سلام الله عليها ـ ، تهران.
9. درسهايي از توحيد، ج 1، سيد علي مقدم قوچاني، ناشر مسجد علوي صد دستگاه، تهران.
10. طرح كلي انديشة اسلامي در قرآن، حضرت آيت الله سيد علي خامنهاي، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، تهران.
11. مسائل مستحدثه 13، كنگره بررسي مباني فقهي امام خميني (ره)، مؤسسة تنظيم نشر آثار امام خميني (ره) قم.
12. معارف قرآن در الميزان، سيد مهدي امين، نشر سازمان تبليغات اسلامي، تهران، ص 100 تا 112.
13. منشور مقدس ولايت، محمد مقيمي، انتشارات مواجي، تهران.
14. ولايت فقيه از نظرگاه اسلام، جهانشاه ناصر، انتشارات آموزش انقلاب اسلامي، تهران.
15. تحقيقي پيرامون ولايت فقيه، حبيب الله طاهري، انتشارات اسلامي، قم.
16. خطها در برابر ولايت فقيه، علي اكبر هاشمي رفسنجاني، ناشر حزب جمهوري اسلامي، مشهد.
17. دموكراسي در نظام ولايت فقيه، مصطفي كواكبيان، سازمان تبليغات اسلامي، تهران.
18. ولايت فقيه، محي الدين حائري شيرازي.
19. ولايت فقيه، جمعي از نويسندگان، جامعه مدرسين حوزه علميه قم، قم.
20. ولايت فقيه، سيد عبدالكريم هاشمينژاد، نشر حزب جمهوري اسلامي، مشهد.
21. تفسير الميزان، علامه محمد حسين طباطبايي (ره)، ج 5، ص 368، ج 6، ص 6 ـ 12، دارالكتب الاسلاميه، تهران.
22. التبيان، شيخ طوسي، ج 3، ص 186، دار احياء التراث العربية، بيروت.
23. تفسير صدرالمتألهين، ملا صدراي شيرازي، ج 4، ص 227، قم، انتشارات بيدار.
24. تفسير نمونه، آيت الله ناصر مكارم شيرازي و ديگران، ج 2، ص 422؛ ج 5، ص 125، تهران، دارالكتب الاسلاميه.
25. قاموس قرآن، سيد علي اكبر قريشي، ج 7 ـ 5، ص 245 ـ 254، دارالكتب الاسلاميه، تهران.
26. پيام قرآن، آيت الله ناصر مكارم شيرازي و ديگران، ج 9 و 10، دارالكتب الاسلاميه، تهران.
27. برنامه نرمافزاري جامع التفاسير، مؤسسة نشر حديث اهلبيت ـ عليهم السلام ـ قم
28. معارف و معاريف، سيد مصطفي حسيني دشتي، ج 10، ص 415 ـ 416، انتشارات مفيد، تهران.
29. برنامه نرمافزاري نور 2، مركز علوم كامپيوتري نور، قم.
30. برنامه نرمافزاري تبيان 4، مركز فرهنگ و معارف قرآني دفتر تبليغات اسلامي، قم.
و... .
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
آية شريفة 113 سورة هود مي فرمايد: «وَلا تَرْكَنُوا الي الذين ظلموا فتمسكم النار وما لكم من دون الله من اولياء ثم لا تنصرون» و تكيه بر ظالمان نكنيد كه موجب مي شود آتش شما را فرو گيرد و در آن حال جز خدا هيچ ولي و سرپرستي نخواهيد داشت و ياري نمي شويد، اين آيه كه به آية «ركون» نام گرفته يكي از اساسي ترين برنامه هاي اجتماعي و سياسي و نظامي و عقيدتي را بيان مي كند، قسمت اول آيه فلسفة تحريم ركون به ظالمان را تشريح مي كند، اصولاً تكيه بر ظالمان باعث تقويت آن هاست، و تقويت آن ها باعث گسترش دامنة ظلم و فساد و تباهي جامعه هاست، در دستورات اسلامي مي خوانيم كه انسان تا مجبور نشود و حتي در پاره اي از اوقات مجبور هم شود نبايد حق خود را از طريق يك قاضي ظالم و ستمگر بگيرد، چرا كه مراجعه به چنين قاضي و حكومتي براي احقاق حق، مفهومش به رسميت شناختن ضمني و تقويت آن است، و ضرر اين كار گاهي از زياني كه به خاطر از دست دادن حق مي شود، بيشتر است[1].
امام رضا - عليه السلام - هيچ موقع تكيه و اعتماد به حاكمان جور نداشت، متأسفانه دستگاه حكومتي بني عباس چنان موذيانه وارد عمل شدند كه با آوردن امام به مرو، مي خواستند حكومت نامشروع خودشان را به عنوان يك حكومت اسلامي و ديني جلوه بدهند، و اين طور وانمود كنند كه حضرت از برقراري چنين حكومتي راضي و خرسند است، در حالي كه در طول حيات ايشان امام علناً موضع گيري هاي منفي خودشان را در قبال حكومت بني عباس با گفتار و عمل ابراز مي دارند، و از اين حكومت كناره مي گرفتند اما دستگاه حكومتي بني عباس خصوصاً مأمون مي خواست به آن آمال و آرزوهايشان برسند .
از مطالعة كتب تاريخي اين نكته به دست مي آيدكه امام - عليه السلام - در آغاز امر خودداري و امتناع ورزيدند ولي با پافشاري آن ها، حضرت مجبور مي شوند كه جانشيني و ولي عهدي مأمون را بپذيرند. به طوري كه از مناظره هاي بين مأمون و امام در قبول پذيرش ولايت عهدي به طور واضح مشاهده مي شود كه مأمون حضرت را تهديد به قتل مي كند و مي گويد: به خدا سوگند اگر ولي عهدي را پذيرفتي كه هيچ، وگرنه مجبورت خواهم كرد كه آن را بپذيري، اگر باز هم چنان امتناع ورزيدي گردنت را خواهم زد.[2]
امام - عليه السلام - در پاسخ ريّان بن صلت كه علت پذيرفتن ولي عهدي را پرسيده بود، فرمود: خدا گواه است كه اين كار خوشايند من نبود، اما ميان پذيرش ولي عهدي و كشته شدن قرار گرفتم، و من ترجيح دادم كه ولي عهدي را بپذيرم - در واقع اين ضرورت بودكه مرا به پذيرفتن آن كشانيد و من تحت فشار و اكراه بودم ... ، امام حتي در پيش نويس پيمان ولي عهدي اين نارضايتي خود به سامان نرسيدن ولي عهدي خويش را برملا كرده بود،[3] باز يك شخصي از آن حضرت سؤال كرد كه با خداوند كارهايت را اصلاح فرمايد چگونه آن را از مأمون پذيرفتي؟ و چنان وانمود مي كرد كه اين عمل را از آن حضرت ناپسند دانسته است، امام - عليه السلام - در پاسخ فرمودند: اي مرد! پيامبر برتر است يا وصي؟ گفت: پيامبر، فرمود: مسلمان برتر است يا مشرك؟ گفت مسلمان، امام - عليه السلام - فرمود: عزيز مصر، مشرك و يوسف - عليه السلام - پيامبر بود؛ مأمون مسلمان و من وصي پيامبرم، يوسف از عزيز مصر درخواست كرد كه او را والي و حاكم كندؤ چنان كه در قرآن آمده است: «قالَ اجْعَلنِي عَلَي خَزآئنِ الاَرضِ إني حَفيظٌ عَليْمٍ» يوسف گفت: مرا سرپرست خزائن سرزمين (مصر) قرار ده كه نگاهدارنده و آگاهم.[4]و[5]
و چون ضرورت پيدا كرد كه خزانه دار عزيز مصر شود پذيرفت، اينك نيز ضرورت اقتضا كرد كه من مقام ولي عهدي را به اكراه و اجبار بپذيرم، اضافه بر اين من داخل اين كار نشدم مگر مانند كسي كه از آن خارج است (يعني با شرايطي كه قرار دادم مانند آن است كه مداخله نكرده باشم) به خداي متعال شكايت مي كنم و از او ياري مي جويم.[6]
بنابراين امام رضا - عليه السلام - براي قبول ولي عهدي دلايلي داشت كه به سه دليل مهم و عمدة آن اشاره مي شود: دليل اول؛ هنگامي امام رضا - عليه السلام - ولي عهدي مأمون را پذيرفت كه به اين حقيقت پي برده بود كه در صورت امتناع، بهايي را كه بايد بپردازد تنها جان خودش نمي باشد، بلكه علويان و دوست دارانشان همه در معرض خطر واقع مي شوند، در حالي در مورد دوستداران و شيعيان خود و يا ساير علويان هرگز به خود حق نمي داد كه جان آنان را نيز به مخاطره دراندازد، بلكه بر امام لازم بود كه جان خويشتن و شيعيان و هواخواهان را از گزندها برهاند، زيرا امت اسلامي بسيار به وجود آنان و آگاهي بخشيدنشان نياز داشت، اينان بايد باقي مي ماندند تا براي مردم چراغ راه و راهبر و مقتدا در حل مشكلات و هجوم به شهرها باشند، و اگر امام رضا - عليه السلام - ولي عهدي را رد مي كرد و دست به قيام مي زد، هم خود و هم پيروانش را به دست نابودي مي سپرد، و اين فداكاري كوچك ترين تأثيري در راه تلاش براي اين هدف مهم در پي نمي داشت، علاوه بر اين، نيل به مقام ولي عهدي يك اعتراف (ضمني) از سوي عباسيان به شمار مي رفت، داير بر اين مطلب كه علويان نيز در حكومت سهم شايسته اي دارند.[7]
دليل دوم؛ امام - عليه السلام - از آن جا كه به اهداف مأمون آگاه بود و مشكلات حكومت را مي دانست با اتخاذ يك موضع صحيح، مأمون را در اين بازي سياسي شديداً به رسوايي كشاند، ابتدا با ابراز مخالفت و اظهار عدم رضايت قلبي مأمون شخصاً نيز مايل نبود كه علناً امام - عليه السلام - را به شهادت برساند؛ زيرا كشتن علويان به علت شورش هاي مكرر آنان براي حكومت او، چندان مفيد نيافتاده بود، بدين لحاظ وي هدف عمده اش كشاندن امام - عليه السلام - به دربار خويش بود، و امام - عليه السلام - پس از دريافت اين امر سعي كرد تا با اتخاذ موضع منفي در قبال مأمون، اهداف او را خنثي كند، امام - عليه السلام - از اين گفت گوها در مقابل پيشنهاد مأمون فرمود: من ولي عهدي را مي پذيرم به شرط آن كه نه امر كنم و نه نهي، و نه فتوايي دهم و نه حكمي، و نه كسي را بگمارم و نه كسي را از كار بركنار كنم، و هيچ چيزي را كه پابرجاست دگرگونش نسازم.[8]
دليل سوّم؛ ديگر از دلايل قبول ولي عهدي از سوي امام آن بود كه اهل بيت را مردم در صحنة سياست حاضر بيابند و به دست فراموشي نسپارند، و نيز گمان نكنند كه آنان همان گونه كه شايع شده بود فقط علماء و فقهايي هستند كه در عمل هرگز به كار ملت نمي آيند، شايد امام نيز خود به اين نكته اشاره مي كرد هنگامي كه «محمد بن عرفه» از وي پرسيد: اي فرزند رسول خدا به چه انگيزه اي وارد ماجراي ولي عهدي شدي؟ امام پاسخ داد: به همان انگيزه اي كه جدم علي - عليه السلام ـ را وادار به ورود در شورا نمود.[9]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1 - زندگاني سياسي امام رضا - عليه السلام - جعفر مرتضي عاملي، ناشر كنگرة جهاني حضرت امام رضا - عليه السلام - قم، 68 ش، مشهد، 65 ش.
2. زندگي سياسي هشتمي امام، ترجمة سيد خليل خليليان.
3. امام رضا - عليه السلام - منادي توحيد و امامت ، (گروه تاريخ اسلام)، محمد جواد معيني و احمد ترابي.
4. سيري در سيرة ائمة اطهار - عليهم السلام - شهيد مرتضي مطهري.
5. منتهي الآمال، ثقهَ الموثقين مرحوم حاج شيخ عباس قمي (ره) (قم انتشارات هجرت) جلد دوم.
6. پيشواي هشتم امام علي بن موسي الرضا - عليه السلام - (قم، انتشارات در راه حق).
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، تفسير نمونه، تهران، انتشارات دارالكتب الاسلاميهَ، ج 9، ص 259 و 261.
[2]. حسيني، جعفر مرتضي ، زندگي سياسي هشتمين امام - عليه السلام - ، ترجمة سيد خليل خليليان، تهران، انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1373 ش، ص 153.
[3]. ر.ك: حسيني، جعفر مرتضي ، منبع قبلي، ص 153.
[4]. يوسف/ 55.
[5]. افضل الله، محمدجواد، تحليلي از زندگاني امام رضا - عليه السلام - ، ترجمة سيدمحمدصادق عارف، مشهد، انتشارات بنياد پژوهش هاي اسلامي آستان قدس رضوي، 1372 ش، ص 97.
[6]. هيأت تحريرية مؤسسة در راه حق، پيشواي هشتم و حضرت امام علي بن موسي الرضا ـ عليه السلام ـ ، قم، انتشارات در راه حق، 1372 ش، ص 35.
[7]. ر.ك: حسيني، جعفر مرتضي، ص 162.
[8]. فرخ پور لنگرودي، ايران دخت، ولايت عهدي امام رضا ـ عليه السلام ـ گيلان، انتشارات دانشگاه گيلان، 1377ش، ص 50.
[9]. ر.ك: زندگي سياسي هشتمين امام، ترجمة دكتر سيدخليل خليليان، ص 163.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در ابتدا لازم است يادآوري شود كه در معني و تفسير قرآن بايد قرائن موجود همچون آيات ديگر، رواياتي كه از پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ و ائمه اطهار ـ عليهم السّلام ـ به عنوان مفسران اصلي قرآن به ما رسيده است، و همچنين قرائن عقلي را بايد در نظر گرفت آنگاه نتيجه گرفت، و به هيچ وجه حق نداريم ولو اين که مطلب کوچکي باشد را بر آيات قرآن تحميل كنيم، چون اين عمل تفسير به رأي شمرده ميشود، كه عقاب و عذاب سختي در پي دارد.[1]
فرق فطرت و فاطر فاطمه: فطرت و فاطر، از مادة «فطر» است كه در اصل به معناي شكافتن طولي است، ولي كاربرد فطرت در قرآن، همان خلقت و ايجاد نمودن، و ابداع است، و فاطر يعني خالق و ايجاد كننده[2] و فاطم و فاطمه از ريشه «فطم» به معناي از شير گرفتن نوزاد، و جدا، و قطع شدن آمده،[3] و فاطمه را بدان جهت فاطمه گويند كه از شر و بديها فاصله دارد، و يا به اين خاطر كه او و شيعيانش از آتش جهنم بدورند و... .[4]
از بيان فوق بدست آمد، كه فاطمه با فاطر و يا فطرت ربط لغوي ندارند، و بر ربط غيرلغوي هم دليلي در ذيل آيهي مذكور نيافتيم، هرچند در ذيل برخي آياتي ديگر رواياتي وارد شده كه بعداً بيان ميشود.
اما معناي آية مورد پرسش: آنچه از روايات به دست ميآيد، دو معني در بين آن معروفتر و مشهورتر است، كه به برخي روايات در اين زمينه اشاره ميشود.
الف: فطرت توحيدي: عدهي كثيري از مفسرين، فطرت را به معناي فطرت توحيدي، اسلام، دين[5] گرفتهاند كه روايات عديدهاي اين امر را تأييد ميكند، از جمله امام صادق ـ عليه السّلام ـ فرمود: ...هي الاسلام فطرهم الله حين اخذ ميثاقهم علي التوحيد...[6]
و همچنين امام باقر ـ عليه السّلام ـ فرمود: فطرهم علي المعرفة به[7] يعني خداوند مردم را بر معرفت و شناخت خويش آفريده و اين معرفت را در خمير ماية آنها قرار داده است.
ب: ولايت: در مجموعهاي از روايات فطرة الله: به ولايت تفسير شده است، منتهي در برخي از آنها در كنار توحيد و رسالت آمده، مانند آنچه که از امام صادق ـ عليه السّلام ـ نقل شده است كه حضرت فرمود: علي التوحيد، و محمد رسول الله ـ صلي الله عليه و آله ـ و علي اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ ، [8] و در برخي از آنها فقط به ولايت تفسير شده است، مانند آنچه امام باقر ـ عليه السّلام ـ فرمود: هي الولايه[9] يعني فطرت همان ولايت است، البته بايد توجه كرد كه بين اين روايات تنافي و تضاد نيست؛ چون توحيد مراتبي دارد يكي از مرتبههاي آن توحيد افعالي است، و اين مرتبه نيز شاخههايي دارد كه يكي از آنها توحيد در ولايت است، و ولايت پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ و ائمه اطهار در طول ولايت خداوند متعال است.[10] لذا تنافي و تضاد برداشته ميشود، چون معرفت به ولايت ائمه ـ عليهم السّلام ـ برگشت به توحيد دارد.
با توجه به آنچه گفته شد، آيهي مذكور به صورت مستقيم شامل فاطمه زهرا ـ سلام الله عليها ـ نميشود مگر به اين صورت كه بگوئيم: ولايت ائمه ـ عليهم السّلام ـ از فاطمه ـ سلام الله عليها ـ جدا نيست، چون همه نور واحدند، ولي با توجه به آيات و روايات عديدهاي كه در فضيلت صديقه اطهر، فاطمه زهرا ـ سلام الله عليها ـ داريم هيچ نيازي نيست كه ما با تلاش و توجيه آيهي مذكور را منطبق بر حضرت كنيم، و يا آن حضرت را مشمول آيه بدانيم، براي استفاده و بهرهبرداري بيشتر به برخي آيات و روايات وارده در شأن و منزلت صديقه اطهر اشاره ميكنيم:
الف: آيات:
1. آيهي تطهير «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»[11] خدا چنين اراده فرموده كه رجس (ناپاكي و گناه) را از شما خاندان نبوت ببرد و شما را پاك و منزه گرداند، حدود 16 نفر از صحابه، و 300 نفر از غير صحابه نقل كردهاند كه آيهي فوق، در منزل ام سلمه، درباره پنج تن آل عبا (پيامبر، علي، فاطمه، حسن و حسين ـ عليهم السّلام ـ ) وارد شده است.[12]
2. آية مباهله: «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ...»[13] پس بگو (اي پيامبر) بياييد ما و شما با فرزندان و زنان خود با هم به مباهله برخيزيم (يعني در حق يكديگر نفرين كنيم) تا دروغگويان را به لعن و عذاب خدا گرفتار سازيم، به اتفاق شيعيان[14] و اكثريت قاطع اهل سنّت[15] مراد از «نسائنا» فاطمه زهرا ـ سلام الله عليها ـ است.
3. «فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ»[16] پس حضرت آدم از خداوند كلماتي را فرا گرفت و آن كلمات را وسيلة قبولي توبة خويش قرار داد، و خداوند توبة او را پذيرفت، در روايتي از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ رسيده است كه آن كلمات اين بود: أسألک بحق محمد و علي و فاطمة و الحسن و الحسين الا ثبت علي فتاب، به حق محمد، علي، فاطمه، حسن و حسين توبة مرا قبول فرما.
4. «وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمهُنَّ»[17] هنگامي كه (خداوند) ابراهيم را با كلماتي امتحان فرمود، و او به خوبي از عهدة امتحان برآمد.
در روايتي امام صادق ـ عليه السّلام ـ فرمود: مراد از «كلمات» همان است كه حضرت آدم دريافت نمود يعني اسألك بحق محمد و علي و فاطمه و الحسن و الحسين»[18] پروردگارا، به حق محمد، علي فاطمه و حسن و حسين از تو درخواست مينمايم كه توبة مرا بپذيري.
و همچنين آيهي مودت[19] و سورة كوثر و... در شأن و عظمت فاطمة زهرا ـ سلام الله عليها ـ وارد شده اند.
ب: روايات: فضائل حضرت در روايات بيش از آن است كه بتوان عناوين آنها را فقط بيان نمود، لذا پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود: الويل ثم الويل لمن شكّ في فضل فاطمة.[20]
واي سپس واي، و خشم و عذاب خدا بر كسي كه در فضيلت فاطمه شك كند،. كه در اينجا به عناوين برخي از آنها اشاره ميكنيم:
1. فاطمه كسي است كه وقتي پا به دنيا گذاشت، مكه و جهان با نور او نوراني شد، فلما سقطت الي الارض اشرق منها النور؛[21]
2. زهرا كسي است كه هنگام به دنيا آمدن به توحيد و رسالت و ولايت شهادت داد: و قالت اشهد ان لا اله الا الله و ان ابي رسول الله و ان بعلي سيد الاوصياء... ،[22]
3. و فاطمه كسي است كه 75 روز يا 95 روز بعد از پدر ملائكه با او سخن مي گفتند: انما سمّيت فاطمة محدّثة لان الملائكة كانت تهبط من السماء....؛[23]
4. و زهرا كسي است كه وقتي در لحظات آخر عمر پدر بزرگوارش اشك ميريخت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود: و اللذي بعثني بالحق لقد بكي بكائل عرش الله، ما حوله من الملائكة و السموات و الارضون، و ما فيها[24] قسم به آن كسي كه مرا به رسالت برانگيخت همانا از گرية تو عرش خداوند و ملائكه و آسمانها و زمين و تمام موجودات گريستند.
نتيجه اين شد، كه آية مورد سؤال به صورت مستقيم ربطي به فاطمة زهرا ـ سلام الله عليها ـ ندارد، و همچنين بين فاطر و فطرت، و بين فاطمه از نظر لغوي ارتباطي نيست.
ولي آيات عديدهاي چون آية تطهير، مباهله، مودت، سورة كوثر و روايات كثيرهاي بر فضيلت آن بانوي با عظمت دلالت دارد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. فاطمة زهرا، علامه اميني، با تحقيق محمد اميني نجفي، ص49ـ334.
2. فرهنگ سخنان فاطمه زهرا ـ سلام الله عليها ـ محمد دشتي.
3. فاطمه زهرا ـ سلام الله عليها ـ سيدمحمد كاظم قزويني.
4. فاطمه زهرا ـ سلام الله عليها ـ بانوي نمونة اسلام، ابراهيم اميني.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، بيروت، داراحياءالتراث العربي، ج89، ص107ـ111.
[2] . راغب اصفهاني، المفردات في غريب القرآن، دفتر نشر كتاب، چاپ دوم، 1404هـ ، ص382.
[3] . المنجد، بيروت، دارالمشرق، چاپ بيست و يکم، ص588.
[4] . مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، داراحياء للتراث العربي، ج43، ص10و14.
[5] . ابوعلي طبرسي، مجمع البيان في تفسير القرآن، بيروت دارالمعرفه، چاپ دوم، 1408 هـ ، ج7-8، ص474.
[6] . فيض كاشاني، محسن، تفسير الصافي، بيروت، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات، چاپ سوم، 1402 هـ ، ج4، ص132.
[7] . همان، ج4، ص132.
[8] . همان، ص132.
[9] . همان، ص131.
[10] . سبحاني، جعفر، منشور جاويد، قم، انتشارات اسلامي، ج2، ص336ـ345.
[11] . احزاب/ 33.
[12] . اميني، عبدالحسين، فاطمه زهرا، با تحقيق از محمد اميني، تهران، انتشارات استقلال، چاپ اول، 1376، ص53ـ55 و ر.ك: الغدير، ج1، ص50؛ ج3، ص24و196؛ ج5، ص416؛ ج6، ص170؛ ج9، ص348.
[13] . آل عمران/ 61.
[14] . فاطمه زهرا، همان، ص68و69.
[15] . ر.ك: مسلم، صحيح كتاب فضائل الصحابه، ج4، ص1871، ح32، احمدبن حنبل، مسند، ج1، ص185؛ و سنن ترمزي، ج5، ص638، ح3724، و...
[16] . بقره/ 37.
[17] . بقره/ 124.
[18] . ر.ك: بحارالانوار، پيشين، ج11، ص176 و ر.ك: قندوزي، ينابيع الموده، ص97.
[19] . شوري/ 23.
[20] . رحماني، فاطمه زهرا، ص102، به نقل از مجلة مبلغان شماره 32، ص18.
[21] . بحارالانوار، پيشين، ج16، ص80و81، ج43، ص2و3.
[22] . همان، ج43، ص3.
[23] . همان، ج26، ص75.
[24] . همان، ج22، ص491و484.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
وقتي پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ دعوت خود را آشكار كرد، كفار در نبوت آن حضرت و قرآن و تعاليم اسلام از جمله جانشين پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ اختلاف كرده و از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و مومنان از روي استهزاء مي پرسيدند! خداوند از پرسش آنها خبر داده و مي فرمايد:
از چه چيز مي پرسند؟ از خبر بزرگ، كه در او اختلاف دارند.[2]
براي «نبأ عظيم» يعني خبر بزرگ، چهار مصداق ذكر شده كه البته به هم مربوط هستند:
1. قرآن كريم: يعني مردم قرآن را مسخره كرده و مي گفتند: اين قصه ها افسانه هاي پيشينيان است يا شعر است و...[3]
2. قيامت: در امكان قيامت هم گفتگوها بود كه مگر مي شود انسان بعد از مرگش دوباره زنده شود و اين چه خبري است كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ ادعا مي كند؟[4]
3. رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ : مي گفتند: اين شخص از طرف خدا نيامده بلكه شاعر، ساحر و .... است![5]
4. اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ : بيشتر مفسران مي گويند: مراد از «نبأ عظيم» حضرت علي ـ عليه السّلام ـ است براي همين، همواره از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مي پرسيدند: وصي تو چه كسي است؟
امام باقر ـ عليه السّلام ـ مي فرمايد: نبأ عظيم، اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ است، و آن حضرت مي فرمود: براي خدا آيه و خبري بزرگتر از من نيست.
اميرالمومنين ـ عليه السّلام ـ هم مي فرمود: من آن خبر بزرگم كه در من اختلاف كرديد، در ولايت من جنگيديد، و از ولايت من باز آمديد، پس از آن كه قبول كرديد، و به ستم هلاك شديد، بعد از آن كه با شمشير من از كفر رها شده بوديد.
و روز غدير را خود دانستيد و روز قيامت مي بينيد آنچه امروز كرديد.[6]
با توجه به روايات فراواني كه فقط به چند نمونه اشاره شد، مي توانيم بگوئيم: «نبأ عظيم» هر چند چهار مصداق دارد ولي همه اين ها به مصداق مهم يعني اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ برمي گردند.
اما قرآن: طبق فرمايش رسول گرامي در حجة الوداع، كه: من دو چيز گرانبها در نزد شما به امانت مي گذارم مادامي كه به هر دو عمل كنيد گمراه نمي شويد: يكي قرآن و ديگري عترت و اهل بيتم.[7]
پس قرآن كريم و عترت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ با هم اند و هر كدام عدل ديگري به حساب مي آيند.
اما قيامت: اين اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ است كه قسيم النار و الجنه مي باشد، و بدون آن حضرت قيامتي بر پا نمي شود، از سوي ديگر رسيدن به سعادت اخروي در گرو كامل شدن دين است كه خداوند پس از منصوب كردن حضرت علي ـ عليه السّلام ـ به امامت در روز غدير فرمود: «اليوم اكملت لكم دينكم» امروز دين شما (با امامت علي ـ عليه السّلام ـ) كامل كردم، با ولايت او نعمت هاي الهي بر امت تمام گشت، «و اتممت عليكم نعمتي» و نعمتم را بر شما تمام كردم، و با ولايت آن حضرت، احكام اسلامي و پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ دوام مي يابد، «و رضيت لكم الاسلام دينا» اسلام را دين شما گردانيدم، و با عملي شدن احكام اسلام توسط آن حضرت،كفار مأيوس مي شوند، و امروز كفار (با امامت حضرت علي ـ عليه السّلام ـ) از ضربه زدن به دين شما مأيوس شدند و از آنها نترسيد و از من بترسيد.[8]
اگر هم كسي بگويد: مراد از «نباء عظيم» خود پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ است، باز برمي گردد به حضرت علي ـ عليه السّلام ـ چرا كه قرآن كريم در آيه مباهله، حضرت علي ـ عليه السّلام ـ را نفس پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ خوانده است:
هر گاه بعد از علم و دانشي كه به تو رسيده، كساني با تو به ستيز برخيزند، به آنها بگو: بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم شما هم فرزندان خود را، ما زنان خويش را و شما هم زنان خويش را، ما نفس خود را و شما هم نفس خود را دعوت كنيد، آنگاه با هم مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.[9]
با روشن شدن اين مطلب، خطاب ما به حضرت بقيه الله الاعظم ـ ارواحنا لمقدمه الفداء ـ در دعاي ندبه، كاملاً با اين آيه ارتباط دارد؛ زيرا امام زمان ـ عليه السّلام ـ فرزند رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ و فرزند اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ است و «يا بن النباء العظيم» يعني اي فرزند اميرالمؤمنين و اي فرزند رسول گرامي اسلام. به اميد روزي كه با ظهور حضرتش دنيا پر از مهر و صفا و صميميت گردد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. عروسي حويزي، عبد علي؛ تفسير نور الثقلين، ج 5، مطبعه علميه، دوم، بي تا.
2. مدرسي، محمد تقي، من هدي القرآن، ج 17، بي جا، دارالهُدي، اول، 1406 ق.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . نبأ/ 2.
[2] . نبأ/ 1 ـ 3.
[3] . انعام/ 25 و طبرسي، فضل، مجمع البيان، گروه مترجمان، تهران، انتشارات فراهاني، چاپ اول، 1350 ش، ذيل آيه.
[4] . مؤمنون/ 82 و كاشاني، فتح الله، منهج الصادقين، تهران، كتابفروشي اسلاميه، چاپ دوم، 1344 ش، ج 10، ص 125.
[5] . طور/30 و ذاريات/ 52 و موسوي سبزواري، عبدالاعلي، مواهب عليه، نجف، الادب، 1404 ق، ج 4، ص 380.
[6] . كليني، محمد، كافي، ج 1، ص 207، روايت 3؛ و بروجردي، ابراهيم، جامع، تهران، انتشارات صدر، چاپ سوم، ج 4، ص 380؛ و جرجاني، حسين، گازر، تهران، دانشگاه تهران، چاپ اول، 1377 ش، ج10، ص 266؛ و حسين بحراني، هاشم، البرهان في تفسير القرآن، تهران، بنياد بعثت، چاپ اول، 1415 ق، ج 5، ص 419.
[7] . مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، بيروت، موسسه الوفاء، 1404 ق، ج 2، ص 285، روايت 2، باب 34.
[8] . مائده/ 3، بلاغي، عبدالحجّت؛ حجة التفاسير و بلاغ الاكسير، قم، انتشارات حكمت، چاپ اول، 1345 ش، ج 2، ص 129.
[9] . آل عمران/ 61، و طباطبائي، محمد حسين، الميزان في تفسير القرآن، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ سوم، 1397 ق، ج 3، ص243.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
آيهي 54 سورهي مباركهي مائده ميفرمايد: اي كساني كه ايمان آوردهايد! هر كس از شما از آيين خود باز گردد، به خدا زياني نميرساند، خداوند در آينده جمعيّتي را ميآورد كه آنها را دوست دارد و آنها نيز او را دوست دارند، در برابر مؤمنان متواضع و در برابر كافران نيرومندند، آنها در راه خدا جهاد ميكنند و از سرزنش كنندگان هراسي ندارند اين فضل خدا است كه به هر كس بخواهد و شايسته ببيند ميدهد و فضل خدا وسيع و خداوند دانا است.
دربارهي اينكه آيهي فوق اشاره به چه اشخاصي ميكند و منظور از اين ياروان اسلام چه كساني هستند كه خدا آنها را به اين صفات ستوده است، در روايات اسلامي و سخنان مفسران بحث بسيار ديده ميشود.
بر اساس سيرهي قرآن كريم هميشه يك مفهوم كلّي و جامع را بيان ميشود كه شامل مصاديق مختلفي خواهد بود، و از طرف ديگر براي جلوگيري از سوء استفادهي منحرفين كه احياناً مصاديق انحرافي را داخل در آن نكنند؛ در روايات اسلامي براي اين آيه مصاديقي نقل شده است كه اينها رسالت بزرگ حمايت از دين را با اين صفات به دوش ميكشند و اين مصاديق نخست حضرت علي ـ عليه السلام ـ و دوم حضرت مهدي (عج) و سوم قوم سلمان فارسي كه منظور ايرانيان است بيان شده است، علّامه بحراني در تفسير «البرهان» ميفرمايد: كساني كه به ناحق، حق آل محمد ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ را غصب كردند و از دين برگشتند، خداوند در آينده قومي را ميآورد كه آنها خدا را دوست دارند و خداوند آنها، را. اين آيه در مورد حضرت قائم (عج) و اصحاب او و كساني كه جهاد ميكنند و از هيچ چيزي هراس ندارند نازل شده است.[1]
مصداق كامل در اين آيه در زمان ما، وجود مقدس امام زمان (عج) است؛ زيرا: 1 ـ ارتداد در دورهي امام زمان (عج) شديدتر از دوره ي امام علي ـ عليه السلام ـ است 2 ـ همچنين «اذلّة علي المؤمنين« و «اعزة علي الكافرين» و «يجاهدون في سبيل الله و لا يخافون لومة لائم»، مصداق كاملتر اين مسائل در زمان حضرت و دورهي غيبت او و زمان ظهورش ميباشد.
اما در مورد آيهي 45 سورهي قصص: «ولكنّا انشأنا قروناً فتطاول عليهم العمر...» ما اقوامي را در اعصار مختلف خلق كرديم كه زمانهاي طولاني بر آنها گذشت، اين آيه به دنبال داستان حضرت موسي ـ عليه السلام ـ و فرعون از هنگام مخفي بودن ولادت حضرت موسي ـ عليه السلام ـ كه از اول سورهي قصص شروع ميشود، تا زمان پرورش وي در كاخ فرعون و سپس فرار آن حضرت و غيبت طولاني و برگشتن او در ميان بنياسرائيل و مبارزه با فرعون و هلاكت فرعون و نزول تورات است، و در نهايت نكاتي را متذكر ميشود از جمله اين که اين آيه اشاره به غيبت طولاني انبياء ميكند كه موجب شد آثار انبيا و هدايت آنها از قلبها و انديشههايشان محو شد.
شيخ صدوق در «اكمال الدين» در مقدّمهي كتاب مينويسد كه: وجود مقدس امام عصر (عج) امر فرمودند كه: من كتابي را تأليف كنم و در آن داستان غيبت انبياي سابق را بنويسم تا مردم متذكر شوند و نسبت به غيبت آن حضرت شك و شبهه نكنند. شيخ بعد از بيان مطالبي، از غيبت حضرت ادريس شروع ميكند تا به غيبت حضرت موسي ـ عليه السلام ـ ميرسد، و بعد رواياتي در مورد غيبت حضرت موسي ـ عليه السلام ـ نقل ميكند و آن را شبيه غيبت امام زمان (عج) معرفي ميكند و طبق داستان سورهي مباركهي قصص كه در مورد حضرت موسي ـ عليه السلام ـ است آن را تطبيق به غيبت طولاني امام عصر (عج) ميكنند.
بديهي است كه ذكر آيهي فوق به دنبال داستان حضرت موسي ـ عليه السلام ـ ، و اشاره به غيبت طولاني آن حضرت دارد كه در روايات فوق تصريح به غيبت آن حضرت و طول انتظار بني اسرائيل و شدت بلاي آنها در آن زمان شده است.[2] در ادامهي همين بحث شيخ صدوق نقل ميكند كه ابي بصير ميگويد: من از امام صادق ـ عليه السلام ـ شنيدم كه فرمود: سنّتهاي پيامبران ـ عليهم السلام ـ در مورد غيبتشان دقيقاً در مورد قائم كه از خانوادهي ماست، واقع خواهد شد.[3]
بنابراين، غيبت حضرت امام زمان (عج) ميتواند مصداقي براي اين آية شريفه باشد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1 ـ علّامه سيد هاشم بحراني، تفسير البرهان في تفسير القرآن، (قم، انتشارات بعثت 1415 ق) جلد 2، ص 215.
2 ـ علامه شيخ محمد بن محمدرضا قمي مشهدي، تفسير كنزالدقائق، (تهران، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي) جلد 4، ص 141.
3 ـ علامه حويزي، تفسير نورالثقلين، (قم، انتشارات مطبوعاتي اسماعيليان 1373 ش) جلد 1، ص 641.
4 ـ استاد مكارم شيرازي و همكاران، تفسير نمونه (تهران، انتشارات دارالكتب الاسلاميه 1373 ش) ج 4، ص 416 و 417.
5 ـ شيخ ابوعلي فضل بن حسن الطبرسي، تفسير مجمع البيان، ترجمهي دكتر احمد بهشتي، (تهران، انتشارات فراهاني 1350 ش) جلد 7، ص 79.
6 ـ ابوجعفر محمدبن علي بن الحسين بن بابويه قمي (معروف به شيخ صدوق) ، (بيروت، انتشارات مؤسسهي علمي مطبوعات 1412 ق) جلد 1 و 2، هر دو در يك مجلد، ص 146 و 324.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. بحراني، سيد هاشم، تفسير البرهان في تفسير القرآن، قم، انتشارات بعثت، 1415 ق، ج2، ص 315.
[2]. ابوجعفر محمد بن علي معروف به شيخ صدوق، كمال الدين و تمام النعمه، بيروت، انتشارات مؤسسهي علمي مطبوعات، 1412ق، ج1، ص146.
[3]. منبع قبلي، ج 2، ص 324.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بدون شك از نظر جامعه اسلامي كليه مفاهيم و معتقدات اصيل اسلامي ريشه در كلام الهي دارند و عقيده به ظهور امام زمان ـ عليه السّلام ـ صورت كلي و مايه اساسي آن در كتاب خدا (قرآن كريم) تجلّي يافته، و اين كتاب بزرگ آسماني فرارسيدن آن روز مبارك و فرخنده را به تمام پيروان بشارت داده است.
در قرآن كريم آيات متعددي در شأن حضرت مهدي ـ عليه السّلام ـ وارد شده است كه مفسران واقعي وحي الهي امامان معصوم ـ عليهم السّلام ـ تفسير، تأويل و تطبيق اين آيات را بر وجود مقدس امام زمان ـ عليه السّلام ـ و حكومت جهاني آن امام عدالت گستر، بيان نمودهاند كه ذكر همه اين آيات در اين مختصر نميگنجد، پيرامون اين آيات، كتب مختلفي تأليف شده كه همه مطالب كتاب يا بخشي از مطالب آن به اين موضوع اختصاص يافته است، به عنوان نمونه پارهاي از اين آيات بيان ميشوند:
1. سورة نور آية 55:
«وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ ليمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضي لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً يَعْبُدُونَنِي لا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئاً وَ مَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ»
«خداوند كساني از شما را كه ايمان آوردند و اعمال شايسته انجام دادند، وعده فرمود كه آنان را قطعاً در زمين خليفه خواهد كرد، همان طور كه كساني را كه پيش از آنان بودند به خلافت گمارد، و قطعاً بر ايشان دينشان را مستقر خواهد نمود، ديني كه برايشان آن را پذيرفت، و قطعاً آنان را پس از خوفشان به حالت امنيت دگرگون ميكند به جهت آن كه مرا عبادت كنند و چيزي را با من شريك نگردانند، و هر كه بعد از آن كفر ورزد، پس قطعاً آنان كافرند.
2. سورة انبياء آية 105:
«وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ، ما در «زبور» داود از پس ذكر (تورات) نوشتهايم كه سرانجام زمين را بندگان شايسته ما به ارث مي برند و صاحب شوند.
3. سوره قصص آية 5:
«وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ، ما ميخواهيم تا به مستضعفان زمين نيكي كنيم يعني آنان را پيشوايان سازيم و ميراث بران زمين.
4. سورة مائده آية 54:
« يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ... «اي مؤمنان! هر كس از شما از دين خويش برگردد (زياني به دين خدا نخواهد رسانيد؛ زيرا كه خداوند دين خود را بيياور نخواهد گذاشت بلكه او مردمي پديد خواهد آورد كه ايشان را دوست دارد و ايشان او را دوست ميدارند، آن مردم با مؤمنان خوش رفتار، و نرمخو خواهند بود و با كافران سختگير و بيگذشت، و آنان همواره ميكوشند و در راه خدا جهاد ميكنند و از سرزنش هيچ سرزنشگري باكي نخواهند داشت.
5. سورة توبه آية 33:
«هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدي وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَي الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ، او آن خداست كه رسول خويش را براي راهنمايي و دين حق فرستاد تا آن دين را پيروز گرداند بر همه دينهاي ديگر، هر چند بر مشركان دشوار آيد.
6. سورة هود آية 86 :
«بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ، بقيّة اله (ذخيره الهي) براي شما مردم، اگر مؤمن باشيد از هر چيز و هر كس ديگر بهتر است.
اين آيات و پارهاي ديگر از آيات قرآن كريم به مهدي موعود و مسائل و رخدادهاي آخر الزمان و وقايع مقان ظهور و پس از آن تفسير شده اند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. معجم احاديث امام مهدي ـ عليه السلام ـ ، جزء پنجم، مؤلف: هيئة علمية در مؤسسه ي معارف اسلامي.
2. خورشيد مغرب، محمد رضا حكيمي.
3. در انتظار ققنوس، ترجمه و تحقيق، مهدي عليزاده.
4. حكومت جهاني حضرت مهدي (عج) از ديدگاه قرآن و عترت، محمود شريعت زاده خراساني.
5. اثبات مهدويت از ديدگاه قرآن، علي صفايي كاشاني.
6. المحجة فيما نَزَل في القائم الحجة، سيد هاشم بحراني.
7. حكومت جهاني مهدي (عج)، آيت الله مكارم شيرازي.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
درست است كه در آية مورد بحث، مخاطب، قوم شعيب هستند و منظور از بقيت الله سود و سرمايه ي حلال و يا پاداشها و ثوابهاي معنوي است كه تا ابد باقي ميماند[1]، ولي هر موجود نافع كه از طرف خداوند براي بشر باقي مانده و ماية خير و سعادت او گردد، بقيت الله محسوب ميشود.
تمام پيامبران الهي و پيشوايان بزرگ «بقيت الله» اند.
تمام رهبران راستين كه پس از مبارزة با يك دشمن سرسخت براي يك قوم و ملت باقي ميمانند، از اين نظر بقيت الله اند.[2]
سربازان مؤمني كه پيروزمندانه از جبهه جنگ باز ميگردند بقيت اللهاند؛ زيرا به اراده الهي باقي ماندهاند[3].
در روايت ميخوانيم هنگامي كه حضرت مهدي (عج) قيام مينمايد، اولين سخني كه ميگويد اين آيه است: «بقيت الله خيرلكم ان كنتم مؤمنين» آنگاه ميفرمايد: من بقيت الله و حجت و خليفه خدا در ميان شما هستم، پس كسي بر او سلام نميكند مگر اين كه ميگويد: السلام عليك يا بقيت الله في ارضه.[4]
از آنجا كه مهدي موعود (عج) آخرين پيشوا و بزرگترين رهبر انقلابي پس از قيام پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ است، يكي از روشنترين مصاديق «بقية الله» ميباشد و از همه به اين لقب شايستهتر است، به خصوص كه تنها باقيمانده مي باشد از پيامبران و امامان است[5] و به خواست خداوند براي هدايت مردم ذخيره و باقي مانده است.[6]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. آيت الله حاج ميرزا محمد ثقفي تهراني، روال جاويد در تفسير قرآن، تهران، برهان، چ اول، 1376، ج 3، ص 141.
2. محمد بن محمدرضا القمي المشهدي، تفسير كنز الدقايق، (تهران، موسسه چاپ و نشر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، چ اول، 1411 هـ .ق، ج 6، ص 223 ـ 226.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ر.ك: طبرسي، مجمع البيان، بيروت، دار المعرفه، چاپ اول، ج 5، ص 286.
[2] . مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، تفسير نمونه، تهران، دار الكتب الاسلاميه، چاپ چهاردهم، 1372، ج 9، ص 359.
[3] . قرائتي، محسن، تفسير نور، تهران، مركز فرهنگي درسهايي از قرآن، چاپ اول، 1377، ج 5، ص 359.
[4] . عبد علي عروسي حويزي، نور الثقلين، بيروت، مؤسسه التاريخ العربي، چاپ اول، ج 3، ص 313.
[5] . تفسير نمونه، ج 9، ص 204.
[6] . تفسير نور، ج 5، ص 359.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قبل از هر چيز، ضرورت دارد درباره تفسير آيه فوق و آگاهي امامان از علم غيب يا عدم آن مطالبي بيان شود، آيه «وَ أَنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الُْمحْسِنِينَ»[1] و در راه خدا انفاق كنيد (و با ترك انفاق) خود را به دست خود به هلاكت نيفكنيد، و نيكي كنيد كه خداوند نيكوكاران را دوست ميدارد.
اين آيه در ذيل آيات جهاد آمده است كه مردم را به انفاق در راه خدا تشويق ميكند، و انفاق نكردن به سربازان اسلام كه از لحاظ تجهيزات و اسلحه به توانايي برسند، مساوي با از بين رفتن مسلمانان است، يعني اينكه اگر در راه خدا انفاق نكنيد و تجهيزات نظامي و جنگي را آماده نسازيد؛ خود را با دست خود به هلاكت رسانديد و دشمن را بر خود مسلط كرديد.[2]
علامه طباطبائي و تفسير نمونه[3] از اين آيه استفاده عام نمودهاند و محدود به انفاق نكردهاند و فرمودهاند: آيه اطلاق دارد و شامل هرگونه تباهي و هلاكتي را ميشود، خواه از حيث افراط در صرف مال در راه خدا باشد، و خواه از جهت تفريط در آن، بلكه شامل غير انفاق هم ميشود،[4] در نتيجه، آيه شامل هر هلاكتي كه انسان به طور عمد يا اختيار اقدام به ضرر و هلاكت خود نمايد، مانند: خودكشي، استفاده از غذاي مضر و... مي شود.
اين آيه شامل كساني كه به شهادت ميرسند نميشود، همانطور در داستاني آمده است كه در جنگ قسطنطنيه زماني كه شخصي به صفوف دشمن حمله نمود، مردم گفتند: اين شخص با دست خود هلاكت را براي خود آماده كرده است ابوايوب انصاري كه يکي از صحابه پيامبر بوده، در آن جنگ حضور داشت و فرمود: شما اين آيه (و لا تلقوا) را تأويل به مردي ميكنيد كه با حمله خويش، شهادت را خواستار گرديد؟ اين در حق كساني كه در راه خدا به شهادت ميرسند نازل نشده است، بلكه اين آيه در حق ما انصار نازل شده بود، و يكي از ما گفت: اكنون خدا اسلام را شوكت داد، خوب است ما به سر كار خود رويم و به اصلاح اموالي كه ضايع شده بپردازيم، به صرف مال در راه جهاد، اموال ما به هدر رفت و اگر در مدينه ميمانديم مال خود را حفظ ميكرديم، در اين هنگام اين آيه نازل شد كه ماندن در مدينه و ترك جهاد به خاطر حفظ مال، هلاكت است،[5] «وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَي اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَي اللَّهِ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً»[6] و هرگاه كسي از خانه خويش براي هجرت به سوي خدا و رسول او بيرون رود و در سفر، مرگ وي فرا رسد، اجر و ثواب چنين كسي بر خداست و خدا پيوسته بر خلق آمرزند و مهربان است.
با توجه به تفسير آيه و اين كه امام حسين ـ عليهالسّلام ـ ميدانست كه به شهادت ميرسد مورد شبهه قرار گرفت، و لذا لازم است مطالب ذيل مورد بحث و تحقيق قرار بگيرند.
امّا سؤالي كه در اينجا مطرح است اين است كه آيا امامان ـ عليهمالسلام ـ به غيب و آينده خودشان و ديگران آگاهي داشتند؟ در جواب لازم است آيههايي از قرآن را در اين باره بررسي نماييم.
با دقت در آيات مختلف قرآن، به خوبي روشن ميشود كه دو دسته آيات در زمينه علم غيب وجود دارد: دسته اول، آياتي كه علم غيب را مخصوص خدا معرفي ميكنند و از غير او نفي ميكنند؛ مانند: «وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلاَّ هُوَ»[7] كليدهاي غيب نزد خداست و جز او كسي آنها را نميداند، «قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلاَّ اللَّهُ»[8] بگو: هيچ يك از كساني كه در آسمانها و زمين هستند غيب را نميدانند، جز خدا، و آيات ديگر مانند: (سوره ي انعام: 50)، (سوره ي اعراف: 188)، (سوره ي يونس: 20) و... به صراحت دلالت دارند كه علم به غيب، مخصوص خداوند است.
گروه دوم از آيات، به روشني نشان ميدهند كه اولياي الهي «اجمالاً» از غيب آگاهي داشتند، مانند: «وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَي الْغَيْبِ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبِي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ»[9] چنان نبود خدا شما را از علم غيب آگاه كند ولي خداوند از ميان رسولان خود هركس را بخواهد بر ميگزيند (و قسمتي از اسرار غيب را در اختيار او ميگذارد)، و در معجزات حضرت مسيح ـ عليهالسّلام ـ ميخوانيم كه فرمود: «وَ أُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ»[10] من شما را از آنچه ميخوريد، يا در خانههايتان ذخيره ميكنيد، خبر ميدهم، در نتيجه خداوند تمامي اسرار غيب را به رسولان خود نداده است، ولي به طور اجمال به آنها اعطاء نموده است.
از طرف ديگر، روايات زيادي وارد شده است كه نشان ميدهد كه پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ و امامان ـ عليهمالسلام ـ اجمالاً آگاهي از غيب داشتند، و گاه از آن خبر ميدادند، و در «نهجالبلاغه» پيشگوئيهاي زيادي به چشم ميخورد كه نشان ميدهد كه حضرت علي ـ عليهالسّلام ـ به بعضي از اسرار غيب آگاهي داشت، مانند آنچه در خطبه 13 در مذمت اهل بصره آمده است كه ميفرمايد: گويا ميبينم عذاب خدا از آسمان و زمين بر شما فرود آمده، و همه غرق شدهايد، تنها قله بلند مسجدتان همچون سينه كشتي در روي آب نمايان است، يا نسبت به «حجر بن قيس» فرمود: كه تو را بعد از من مجبور به لعن ميكنند،[11] و آنچه درباره «مروان» فرمود كه: او پرچم ضلالت را بعد از پيري به دوش خواهد كشيد.[12]
و آنچه كميل بن زياد، به حجاج گفت كه: اميرالمؤمنين علي ـ عليهالسّلام ـ به من خبر داده كه تو قاتل مني،[13] و آنچه درباره خوارج نهروان فرمود كه: جنگ با آنها، از گروه ما ده نفر كشته نميشوند، و از آنها ده نفر نجات نمييابند،[14] و مطلب عيناً چنين شد.
مرحوم علامه مجلسي (ره) در جلد 26 «بحارالانوار» بالغ بر 22 حديث در زمينه آگاهي پيامبران و امامان بر اسرار غيب آورده است، از مطالب گذشته درباره آگاهي از غيب پيامبران و امامان ميتوان چند نتيجه گرفت:
1. منظور از اختصاص علم غيب به خدا، علم ذاتي و استقلالي است، بنابراين، غير او هيچ كس مستقلاً آگاهي از غيبت ندارند، و هرچه دارند از ناحيه خداست، خداوند هيچكس را از اسرار غيب آگاه نميكند، مگر رسولاني را كه مورد رضايت او هستند،[15] در «نهجالبلاغه» نيز به همين معنا اشاره شده است.
حضرت علي ـ عليهالسّلام ـ زماني كه از حمله مغول به كشورهاي اسلامي پيشبيني ميفرمود، يكي از يارانش گفت: اي اميرالمؤمنين! آيا داراي علم غيب هستي؟ حضرت خنديد و فرمود: ليس هم بعلم غيب و انما هم من ذي علم، اين علم غيب نيست، اين علمي است كه از صاحب علمي (پيامبر) آموختهام.[16]
2. اسرار غيب دو گونه هستند. قسمتي مخصوص به خدا است و هيچ كس جز او نميداند، مانند: قيام قيامت، برزخ، بهشت و... ، و قسمتي ديگر را به اولياء خود ميآموزد، چنانكه در «نهجالبلاغه» نيز اشاره كرده است كه بعض از علوم غيب تنها مخصوص خداست و غير از خدا كسي نميداند، و بعضي از علوم غيبي ديگر را به پيامبر آموخته و او به من آموخته است.[17]
3. اسرار غيبت در دو جا ثبت ميشود: يكي در لوح محفوظ که خزانه مخصوص علم خداوند است كه هيچگونه دگرگوني در آن رخ نميدهد و هيچكس از آن آگاه نيست، و ديگري در لوح محو و اثبات كه علم به مقتضيات است نه علت تامه.
امام صادق ـ عليهالسّلام ـ در اين زمينه ميفرمايد: خداوند علمي دارد كه جز خودش نميداند و علمي دارد كه فرشتگان و پيامبران را از آن آگاه ساخته، آنچه را به فرشتگان و پيامبران و رسولانش داده، ما ميدانيم.[18]
4. خداوند بالفعل از تمامي اسرار عالم باخبر است، ولي انبياء و اولياء ممكن است بالفعل بسياري از اسرار غيب را ندانند، امّا هنگامي كه اراده كنند، خداوند به آنها تعليم ميدهد، امام صادق ميفرمايد: اذا اراد الامام ان يعلم شيئاً اعلمه الله بذالك[19] هنگامي كه امام اراده ميكند چيزي را بداند خدا به او تعليم ميدهد.[20]
با اين وجود امامان هر وقت که اراده كرده باشند، ميتوانند از بعضي از اسرار غيب و آينده اطلاع داشته باشند، و سؤال ديگري كه در اينجا مطرح است اين است كه آيا امام حسين ـ عليهالسّلام ـ آگاهي از شهادت خود و يارانش را داشت؟
در جواب بايد گفت: روايات زيادي وارد شده است كه پيامبران گذشته[21] و پيامبر اسلام و حضرت علي ـ عليهالسّلام ـ از واقعه كربلا خبر دادند حتي شخص امام حسين ـ عليهالسّلام ـ نيز از شهادتش خبر داد، حذيفه ميگويد: از امام حسين ـ عليه السلام ـ شنيدم كه ميفرمود: به خدا سوگند بنياميه بر قتل من اجتماع خواهند كرد، و عمر سعد فرمانده سپاهشان خواهد بود، سپس من عرض كردم: يابنرسولالله آيا پيامبر به شما خبر دادهاند؟ فرمودند: خير، خدمت رسولالله شرفياب شدم و جريان سخنان امام را به عرض رساندم، پيامبر فرمود: علم من، علم حسين است و علم حسين از علم من است.[22]
ايشان در خطبه آتشين خود در مكه قبل از مسافرت به كوفه فرمودند: ... هيچ نيروي حكمفرما نيست مگر به اراده خداوند... براي من قتلگاهي معين گرديده است كه در آنجا فرود خواهم آمد، گويا با ديدگان خود مينگرم درندگان بيابانها بين سرزمين نواويس و كربلا، اعضاء و اندامهاي پيكرم را قطعه قطعه ميكنند...[23] پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ در عالم خواب به امام حسين فرمودند: يا حسين اخرج الي العراق فان الله تعالي شاء ان يراك قتيلا...،[24] وظيفه تو حركت به سوي كربلا و عراق است و خداوند خواسته تا تو را كشته ببيند، همه اينها دلالت بر اين دارد كه امام حسين ـ عليهالسّلام ـ از شهادت خود در اين مسافرت آگاهي داشت.
از لحاظ ظاهري و تاريخي، امام به قصد كوفه حركت نموده است، نه به قصد كربلا، اين با علم لدني و آگاهي امام از شهادتش كه از عمق معنويت امامت سرچشمه گرفته است، منافات ندارد؛ چون پيامبران و امامان ـ عليهمالسلام ـ انسانهاي مافوق هستند نه مافوق انسان، لذا در كارهاي اجتماعي خود، كه در معرض ديد عموم و تاريخ قرار ميگيرند، بايد با سيره عقلاء مطابقت داشته باشد، و مورد فهم و پذيرش منطقي آيندگان قرار گيرد.
اگر قرار بر اين بود كه حركت امام حسين ـ عليه السلام ـ و شهادتش الهام خصوصي خدا ميبود، نقض غرض پيش ميآمد در حالي كه در تاريخ مينگريم که تمام حركات امام حسين ـ عليه السلام ـ از روي عادي و بر اثر اتفاقات زمان و موافق با نظر عقلاي عالم است، مثلاً بيعت نكردن با ظالم، نوشتن نامه از طرف سران كوفيان براي امام حسين ـ عليهالسّلام ـ براي به دست گرفتن حكومت و زعامت مردم و حركت امام به سوي كوفه، براي تشكيل حكومت و امر به معروف و نهي از منكر، و مانع شدن لشكر حر، و درخواست امام حسين ـ عليه السلام ـ براي بازگشت به وطن و شروع نكردن به جنگ و دست بيعت به ظالم ندادن، و همراه بردن زن و بچه و... همه اينها دلالت از عادي بودن قضيه و بشري بودن است، همين امر سبب شده است كه حركت حسين، ـ عليه السلام ـ تحسين برانگيز عقلاء عالم قرار بگيرد كه حسين ـ عليه السلام ـ را شايسته تكريم و احترام بدانند.[25]
سخن در اينجاست كه امام حسين ـ عليهالسّلام ـ كه از شهادتش در كربلا آگاهي داشت، چرا اقدام به مسافرت كرد و چگونه رفتارش با آيه قرآن توجيه ميشود؟
نخست: لازم به ذكر است، طبق عقيده شيعه، امامان معصوم ـ عليهمالسلام ـ عِدل قرآن بلكه قرآن مجسم هستند و از قرآن جداشدني نيستند و تمام رفتار و گفتار و اعمالشان براساس قرآن و نيز قرآن مترجم و مفسر آنها ميباشد، بنابراين اگر در مسئلهاي نسبت به ائمه ايجاد شبههاي نموديم كه بعضي از اعمال آنها مطابق با قرآن نيست، يا بايد در فهم خود از قرآن شك كنيم يا برداشت ما از رفتار معصومين اشتباه بوده است چون آنها قرآن ناطق هستند.
دوم: اوّلاً: در اين جهان اهداف مقدسي است كه نفس و جان انسان در مقابل آن ارزشي ندارد، لذا با خطر افتادن آن اهداف (مانند: دين اسلام، حيثيت جامعه اسلامي، و...) لازم است جان را فداي آن هدف مقدس نمود، مانند امام حسين ـ عليهالسّلام ـ که با در خطر افتادن دين اسلام، و تحريف مطالب قرآن، جان خويش را در كف اخلاص گذاشت، همچنين حضرت علي ـ عليهالسّلام ـ در ليلة المبيت براي حفظ جان پيامبر كه هدف مقدستري بوده است، در فراش پيامبر خوابيد، در اين موارد القاء نفس در هلاكت نيست، هلاكت مرگ بدون دليل است كه هم از زندگي دنيا متضرر شده و سرمايه عمر خويش را از دست داده است، و هم از زندگي و جاودانگي آخرت، امّا شهادت، هرچند حيات زودگذر زندگي دنيوي را از دست ميدهد، ولي در مقابل، حيات جاويد آخرت را خريده است، و در دنيا ياد و خاطره آن زنده و الگوي آيندگان ميگردد. ثانياً: عمر و جان انسان سرمايهاي است كه از آن براي رسيدن به تكامل و سعادت اخروي استفاده مي شود و كسي كه در راه خدا به شهادت برسد چندين برابر درجات تكامل معنوي را به دست ميآورد در حالي كه هلاكت، از دست دادن چنين سرمايه است، «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلي تِجارَةٍ تُنْجِيكُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ»[26] اي كساني كه ايمان آوردهايد! آيا شما را به تجارتي راهنمايي كنم كه شما را از عذاب دردناك رهايي ميبخشد؟
ثالثاً: از جهت بعد توحيدي، مالك تمام موجودات، آفريدگار يكتا است، و آنچه از طرف خدا صادر ميشود چه در قضا و قدر تكويني، و چه در قضا و قدر تشريعي (دستور جهاد، امر به معروف و...) همه داراي خير و مصلحت و كرامت هستند و هيچگاه در آن هلاكت نيست، لذا معصومين اگر از طرف خدا اجازه داشتند تا به شهادت برسند براي آنها واجب بوده، و عملي كه به اذن خدا باشد هلاكت نيست، اسرار غيب و آينده را كه خداوند در اختيار ائمه قرار داده است داراي بار مصلحت براي خود و دين اسلام و مردم بود.
علامه طباطبائي (ره) درباره علم امام حسين ـ عليهالسّلام ـ ميفرمايد: علم امام به اعيان خارجيه و حوادث و وقايع دو قسم است: قسم اول علم عادي مانند ديگران، قسم دوم امام در هر شرايطي (به اذن خداوندي) به حقايق جهان هستي آگاه است،[27] اين آگاهي سبب نميشود امام برخلاف قضاي الهي قدم بردارد، امامان موظف بودند بر طبق قضا و قدر الهي گام بردارند، حتي اينكه منجر به شهادت شود، و هيچگونه تكليفي بر متعلق اينگونه علم، از جهت ضروري الوقوع بودن، تعلق نميگيرد.
اگر قرار بر اين بود كه هر چيزي بر ضرر آنها باشد و با علم قبلي انجام ندهند، با عصمت آنها سازگاري ندارد و مخالفت با اوامر الهي نمودند، چون آنها رضي الله رضانا اهلالبيت[28] راضي به رضاي الهي هستند «وَ ما تَشاؤُنَ إِلاَّ أَنْ يَشاءَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ،[29]حتي امام حسين ـ عليه السلام ـ در آخرين لحظات عمر خويش در ميان خاك و خون فرمودند: اي خدا! بر قضا و حكم تو صبر پيشه ميكنم، اي فريادرس كسي كه جز تو فريادرسي ندارد[30] پس فرق است بين شهادت و هلاكت، هلاكت ضايع شدن و هدر دادن خود بدون ثمره و هدف است، كه مورد نكوهش خدا و خلق خدا قرار ميگيرد، امّا شهادت در راه خدا مانند: شهادت امام حسين ـ عليهالسّلام ـ كه با ريختن خون خود دين رسولالله ـ صلي الله عليه و آله ـ را حيات ديگري بخشيد، و اسلام ناب را زنده نگه داشت، و دانشگاه و مكتب عشق و ايثار و از خودگذشتگي شده است، اين حيات است نه ممات.[31]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . بقره/ 195.
[2] . ر.ك؛ مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران انتشارات دارالكتب الاسلاميه، چاپ بيست و چهارم، 1371، ج 2، ص 21.
[3] . تفسير نمونه، همان.
[4] . طباطبايي، سيد محمد حسين، تفسير الميزان، قم، انتشارات رجاء، ج 2، ص 99.
[5] . طباطبائي، سيد محمد حسين، ترجمه تفسير الميزان، ج 2،ص 99؛ سيد بن طاووس، لهوف، ص 49.
[6] . نساء/ 100.
[7] . انعام/ 59.
[8] . نمل/ 65.
[9] . آلعمران/ 179.
[10] . آلعمران/ 49.
[11] . مستدرك الصحيحين، ج 2، ص 358.
[12] . ابن سعد، طبقات، ج 5، ص 30.
[13] . ابن حجر، الاصابة، ج 5، ص 325.
[14] . ابن ابي حديد، شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 174.
[15] . جن/ 26.
[16] . نهجالبلاغه، خطبه 128.
[17] . نهجالبلاغه، خطبه 128.
[18] . مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، ج 26، ص 160.
[19] . كليني، اصول كافي، قم، دارالاسوه، چاپ اول، 1376، ج 1، ص 284.
[20] . ر.ك: مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، ج 25، ص 142ـ151؛ ج 5، ص 245؛ ج 7، ص 46.
[21] . مانند حضرت آدم، مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، ج 44، ص 223، و مانند حضرت ابراهيم ـ عليهالسّلام ـ همان، ص 223، و حضرت نوح ـ عليهالسّلام ـ همان، 243.
[22] . اثبات الهداة، ج 5، ص 207.
[23] . لهوف، ص 53.
[24] . سيد بن طاووس، لهوف، ص 65.
[25] . مطهري، مرتضي، حماسه حسيني، انتشارات صدرا، ج 3، ص 84، با اختصار و توضيح.
[26] . صف/ 10.
[27] . ر.ك، رباني خلخالي، علي، چهرههاي درخشان، حسين بن علي، قم، انتشارات مكتب الحسين، چاپ ششم، 1379، ص 134ـ140.
[28] . لهوف، 53.
[29] . تكوير/ 29.
[30] . سيد عبدالرزاق مقرم، مقتل حسين، بيروت، انتشارات دارالكتب، ص 283.
[31] . ر.ك؛ نهضت عاشورا، تحقيق، مركز مطالعات و پژوهشهاي فرهنگي حوزه علميه قم، چاپ اول، 1381، ص 25؛ و ترجمه و متن كامل لهوف سيد بن طاووس، چاپ هشتم، انتشارات نويد اسلام، 1379، ص 47؛ و ره توشه راهيان نور ويژه محرم، 1375، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، ص90ـ120؛ و صافي، لطف الله، پرتوي ا ز عظمت حسين.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
كلمه «عزت» به معناي حالتي است كه مانع شكست و مغلوب شدن انسان ميشود، و «ذلت» به معناي نبود حالت عزت و شرافت در انسان است به گونهاي كه انسان ذليل، به راحتي شكست را ميپذيرد و مغلوب ميشود،[1] ميل و علاقه به «عزت» و فرار و تنفر از «ذلت» يك امر فطري است كه در نهاد تمام انسانها وجود دارد، شكوفايي «عزت» نياز به علل و عواملي دارد كه عدم توجه به اين عوامل سبب خاموشي آن ميشود، و در مقابل حالت ذلت و مغلوب شدن و پذيرش شكست در انسان تقويت ميشود.
انساني كه طعم شيرين عزت را بچشد، هيچ طعم تلخ ذلت و خواري را نميپذيرد، حضرت امام علي ـ عليهالسّلام ـ ميفرمايد: كسي كه نفس عزيز و شريفي دارد، آن را با پليدي گناه، خوار و ذليل نميسازد.[2]
برخي از عوامل عزت از ديدگاه قرآن كريم و روايات اسلامي:
1. تكيه، توكل و ارتباط با خداوند متعال؛ خداوند متعال سرچشمه عزت به معناي واقعي است، و ساير موجودات و مخلوقات در ذات خود فقير و ذليل هستند و همه به خداوند متعال نيازمندند و مالك همه آنها خداوند عزيز است، قرآن كريم ميفرمايد: «مَنْ كانَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعاً»[3] كسي كه خواهان عزت است، عزت يكسره از آن خداست.
معناي آية مذكور اين است كه هر كس عزت ميخواهد بايد آن را از خداوند متعال طلب كند، زيرا همه عزت مُلك از آنِ خداوند است، و انسان در سايه عبادت و پرستش خدا و تسليم در برابر او و ايمان و عمل صالح به عزت ميرسد.
اگر انسان بخواهد به عزت برسد به دو بال كه يكي اعتقاد و پرستش خداي يگانه و ديگري عمل صالح كه در راستاي اعتقاد صورت ميگيرد، نياز دارد، خداوند متعال ميفرمايد: «إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ»[4] سخنان پاكيزه (اعتقادهاي صحيح) به سوي او بالا رود و عمل صالح آن را در بالاتر رفتن كمك ميرساند.
حضرت علي ـ عليهالسّلام ـ ميفرمايد: «العزيز بغير الله ذليل؛[5] عزيزي كه عزتش از غير خداست، ذليل است.
2. قرآن كريم و دين مقدس اسلام؛ تمسك به قرآن كريم و استمداد از آن نيز عامل عزت و سربلندي است؛ «تَنْزِيلُ الْكِتابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ؛[6] اين كتابي است كه از سوي خداوند عزيز و حكيم نازل شده است.» چون خداوند متعال منشأ عزت و عظمت است، قرآن كريم نيز كه كلام و سخن اوست در بردارندة عوامل عزت و بزرگواري انسان است.
عمل به قرآن كريم و دين مقدس اسلام، عزت و سربلندي را به همراه ميآورد، و اين دو پايگاه بزرگ و منشأ عزت و سربلندي براي بشريت بوده و انسانها را از هرگونه ذلت و خواري در دنيا به خاطر مسائل دنيايي و مادي، برحذر ميدارد. خداوند متعال ميفرمايد: «فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذِي أُوحِيَ إِلَيْكَ إِنَّكَ عَلي صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ»؛ آنچه را بر تو وحي شده محكم بگير كه تو بر صراط مستقيمي، و اين ماية يادآوري (و عظمت) تو و قوم تو است و به زودي سؤال خواهيد شد.[7]
3. ارتباط با رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ و اهلبيت گرامي آن حضرت؛ رسول گرامي اسلام و اهلبيت عزيز آن حضرت ـ عليهمالسلام ـ مصداق اكمل ارتباط با خدا از راه ايمان به او و عمل صالح و عزتآفريني هستند؛ زيرا آن حضرت در مقام اتصال به سرچشمه تمامي كمالات به جايي رسيد كه خداوند درباره او ميفرمايد: «وَ إِنَّكَ لَعَلي خُلُقٍ عَظِيمٍ»؛[8] و تو اخلاق بزرگ و برجستهاي داري.» و از جمله فضايل برجستة اخلاقي، عزت و شرافت نفس آن حضرت است.
قرآن كريم در جايي ديگر بر پيروي و ارتباط با پيامبر و اهلبيت ـ عليهمالسلام ـ تأكيد كرده و ميفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَي اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلاً»؛[9] اي كساني كه ايمان آوردهايد! اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولوالامر (اوصياي پيامبر) را... اگر به خدا و روز رستاخير ايمان داريد! اين (كار) براي شما، بهتر و عاقبت و پايانش نيكوتر است.
پس پيروي كردن از پيامبر و جانشينان آن حضرت ـ عليهمالسلام ـ كه هر كدام متصل به منشأ و سرچشمة عزت هستند، بهتر و باعث خير فراوان و عزتمندي ميشود.[10]
پيامبر گرامي نه از خود ذلت نشان داد و نه به كسي از مؤمنان اجازه داد تا به ذلت تن بدهند؛ چنانكه ميفرمايد: هيچ مؤمني نبايد نفس خود را ذليل و خوار بشمارد.[11]
هنگامي كه از حضرت امام حسين ـ عليهالسّلام ـ درخواست شد كه سخني كه با گوش خود از پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ شنيدهايد را نقل كنيد، ايشان اين سخن را نقل كردند: خداوند كارهاي بزرگ و رفيع و باشرافت را دوست دارد و كارهاي پست و ذليل را خوش نميدارد.[12]
4. ارتباط با مؤمنان؛ ارتباط با مؤمنان كه افتخار بندگي خدا را دارند و عزت خويش را از سرچشمة اصلي ـ يعني خداوند عزيز ـ گرفتهاند، ميتواند عامل عزت و مانع ذلتپذيري باشد، قرآن كريم ميفرمايد: «... وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لكِنَّ الْمُنافِقِينَ لا يَعْلَمُونَ»؛[13] ... و عزت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است، ولي منافقان نميدانند.
عزت و سعادت هيچگاه تحت ولايت كافران و منافقان به دست نميآيد، و خداوند هرگونه ولايت كافران و مشركان را بر مؤمنان نفي كرده و ميفرمايد: «وَ لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرِينَ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلاً»؛[14]... و خدا هرگز براي كافران تسلط بر مؤمنان ننهاده است، و در جايي ديگر ميفرمايد: همانهايي كه كافران را به جاي مؤمنان، دوست خود برميگزينند آيا اينها ميخواهند از آنان كسب عزت و آبرو كنند، با اينكه همه عزتها مخصوص خداست.[15]
از آيات مذكور بر ميآيد كه كافران و مشركان از نظر منطق و گفتگو و روابط نظامي، سياسي، اقتصادي، اجتماعي و... هيچگونه برتري و ولايتي نسبت به مؤمنان و مسلمانان نخواهند داشت و حق هيچگونه سلطهاي بر امور مسلمانان را ندارند.[16]
5. روزي حلال؛ پيامبر گرامي ـ صلي الله عليه و آله ـ روزي و كسب حلال را جهاد قلمداد ميكند و ميفرمايد: خداوند دوست ميدارد كه بندهاش را در تلاش براي طلب روزي حلال ببيند.[17] و از كنار سفرههاي حلال است كه انسانهاي عزيز و شكستناپذير به پا ميخيزند، حضرت امام حسين ـ عليهالسّلام ـ ميفرمايد: ...سينههاي پاكيزه و طيبي كه ما از آن شير نوشيدهايم ذلت را بر ما روا نميداند.[18]
از كلام حضرت امام حسين ـ عليهالسّلام ـ برميآيد كه كسب رزق حلال در عزتمند شدن انسانها تأثير دارد، و لقمة حلال انسان را از بسياري از مفاسد، ذلتها و خواريها برحذر ميدارد، و تأثير روزي حلال است كه انسانها را در برابر سستي و شكست، استوار نگه ميدارد و او را به انساني شجاع و باشرف تبديل ميكند، انسان شرافتمند معتقد است كه بايد با تلاش و كوشش خود و توكل بر خداوند كسب روزي كرد و براي بدست آوردن روزي و رزق تنها بايد بر تلاش خويش و خداوند تكيه نمود؛ «هَلْ مِنْ خالِقٍ غَيْرُ اللَّهِ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ»؛[19] آيا خالقي غير از خدا وجود دارد كه شما را از آسمان و زمين روزي دهد.
انساني كه عزت نفس داشت و روزي خود را تنها از خدا خواست، شرافت و عزت خويش را همواره حفظ ميكند. قرآن كريم ميفرمايد: «وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ...»؛[20] و عزت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است...»، پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ ميفرمايد: اگر به ديگران حاجتي داريد با عزت نفس از آنها بخواهيد.[21]
بنابراين، تلاش براي كسب روزي حلال و عزت نفس داشتن و توكل و تكيه بر خداوند متعال و عزت نفس داشتن، باعث عزت و شرافتمندي انسان ميشود.
در مسائل حكومتداري و مسائل اجتماعي نيز مؤمنان و حاكمان اسلامي نبايد ذلت و خواري و تسلط بيگانگان را در عرصههاي مختلف سياسي، فرهنگي، اقتصادي و... را بپذيرند، بلكه بايد با الگوپذيري از حكومت و قيام امام حسين ـ عليهالسّلام ـ اصل عزت و افتخار را، در تمام امور كشورداري جاري و ساري نمايند، و در برابر ستمگران و سلطهجويان جهان بايد عزت نفس و بزرگواري خويش را حفظ كنند.[22]
6. مربيان شايسته؛ قرآن كريم، انسان را موجودي شريف و عزيز ميداند تا آنجا كه دربارة او ميفرمايد: «... وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي»؛[23] و در وي از روح خود دميدم... و در جايي ديگر او را به عنوان جانشين و خليفه خويش معرفي ميكند و ميفرمايد: «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»[24] من در زمين جانشيني ـ براي مخلوق پيشين يا نمايندهاي از خود ـ خواهم آفريد، و براي به عزت و كمال رساندن و نزديك شدن به منشأ و سرچشمه عزت، مربيان و پيامبراني را فرستاد تا با عزت و كرامت، انسانها را تربيت كنند و راه پيمودن و رسيدن به عزت و شرافت را بياموزند، و او را به جايگاه واقعي كه همان انسان عزيز و شرافتمند و جانشين خداوند است برسانند؛ «لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَيْبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ»؛[25] ما رسولان خود را با دلائل روشن فرستاديم، و با آنها كتاب (آسماني) و ميزان (شناسايي حق و قوانين عادلانه) نازل كرديم تا مردم قيام به عدالت كنند،و آهن را نازل كرديم كه در آن قوت شديدي است، منافعي براي مردم، تا خداوند بداند چه كسي او و رسولانش را ياري ميكنند بيآنكه او را ببينند، خداوند قوي و شكست ناپذير است.
بنابراين، تكيه بر خدا و كمك جستن از رسول خدا، پيشوايان معصوم ـ عليهمالسلام ـ و مؤمنان، مانند دانهاي در زمين داراي استعداد روح انسان است كه با رزق و روزي حلال بارور ميشود، و چنين نهالي نياز به مراقبت و راهنمايي توسط مربيان شايستهاي دارد تا شرايط و محيط را براي رشد عزت و افتخار و سربلندي آن فراهم كنند.
حضرت امام حسين ـ عليهالسّلام ـ كه در جهان مظهر و الگوي عزت و شرافت است از عامل راهنما و مربيان شايسته برخوردار بود و از مربياني همچون پيامبر اكرم، حضرت علي، حضرت فاطمه و امام حسن ـ عليهمالسلام ـ بهره جست و همواره وصيت پدر بزرگوار خويش را در گوش داشت كه ميفرمايد: نفست را از هر زبوني و پستي دور بدار هرچند تو را به نعمتهاي بيشمار رساند؛ زيرا هرگز برابر آنچه از نفس خويش صرف ميكني، عوض نخواهي يافت و بندة ديگري مباش، كه خداوند تو را آزاد گردانيده است.[26]
حضرت امام حسين ـ عليهالسّلام ـ ميفرمايد: موت في عزّ خير من حياة في ذل مرگ با عزت و شرف از زندگي همراه با ذلت و خواري بهتر است[27] هم چنين آن حضرت فرمود: هيهات منا الذله[28] ذلت و خواري به مراتب از ما اهلبيت ـ عليهمالسلام ـ به دور است. و اين فرياد پر خروش از حنجرهاي بر ميآيد كه در تمام عمر خود با قلبي سرشار از ايمان به خدا و كارنامهاي درخشان، مرتبط با رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ و مؤمنان بوده و همواره از رزق حلال ارتزاق نموده و در محيطي سالم با مربيان شايستهاي عزت را به تمام معنا تفسير كرد و مظهر شرف و جوانمردي قرار گرفت و فرمود: انسانهايي كه در فضاي جوانمردي تنفس كردهاند و جانهاي شريف، مذبح و قتلگاه بزرگواران را بر اطاعت دونان ترجيح ميدهند.[29]
قرآن كريم دربارة چنين افرادي كه نَفْسي باشرف و عزت دارند ميفرمايد: «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي»؛[30] تو اي روح آرام يافته! به سوي پروردگارت بازگرد در حالي هم تو از او خشنودي و هم او از تو خشنود است و در سلك بندگانم داخل شو و در بهشتم وارد شو، و امام حسين ـ عليهالسّلام ـ مصداق روشن «نفس مطمئنه» است كه خداوند او را عزيز دانسته و به سوي خويش دعوت فرموده است، بنابراين، هر فرد يا اجتماع و حكومتي، اگر بخواهد در دنيا و آخرت عزيز و عزتمند زندگي كند بايد به عوامل مذكور تمسك و عمل كند، در غير اين صورت به عوامل ذلت و خواري تن داده و عوامل ديگري كه در تقابل با عوامل مذكور باشند در واقع همان عوامل ذلت و خواري به شمار ميآيند.[31]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. شهيد مطهري، مرتضي، انسان كامل، (قم، انتشارات صدرا)، ص 242.
2. شهيد مطهري، مرتضي. فلسفه اخلاق، (قم، انتشارات صدرا)، ص 190.
3. علامه طباطبايي، محمد حسين، الميزان في التفسير القرآن، همان، ج 3، ص 3ـ10، ج 5، ص 120ـ121؛ ج 10، ص 40؛ ج 17، ص 19ـ20، ج 18، ص 99ـ110 و... .
4. علي اكبر هاشمي رفسنجاني، با همكاري مركز فرهنگ و معارف قرآن، برنامه رايانهاي تبيان 4، موضوع عزت، دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ر.ك: راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، تهران، مكتبة المرتضوية، ص 344ـ345.
[2] . تميمي آمري، عبدالواحد بن محمد، غررالحكم، قم، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، ص 231.
[3] . فاطر/ 10.
[4] . فاطر/ 10، ر.ك: مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلامية، ج 18، ص 187ـ198.
[5] . مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، بيروت، مؤسسه الوفاء، ج 75، ص 10.
[6] . زمر./ 1.
[7] . زخرف/ 43ـ44.
[8] . قلم/ 4.
[9] . نساء/ 59.
[10] . ر.ك: نمونه، همان، ج 3، ص 434.
[11] . حر عاملي، وسائل الشيعه، قم، مؤسسه آلالبيت ـ عليهمالسلام ـ ، ج 16، ص 158.
[12] . احسائي، ابن ابي جمهور، غوالي اللاّلي، قم، سيدالشهدا، ج 1، ص 67.
[13] . منافقون/ 8.
[14] . نساء/ 141.
[15] . نساء/ 139.
[16] . ر.ك: مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، همان، ج 4، ص 173.
[17] . شعيري، تاجالدين، جامع الاخبار، قم، انتشارات رضي، ص 139.
[18] . مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، همان، ج 45، ص 7.
[19] . فاطر/ 3.
[20] . منافقون/ 8.
[21] . ابن ابي الحديد، عبدالحميد، شرح نهجالبلاغه، قم، كتابخانه آيتالله مرعشي نجفي، ج 20، ص 317.
[22] . ر.ك: مطهري، مرتضي، تعليم و تربيت در اسلام، قم، انتشارات صدرا، ص 211ـ224.
[23] . ص/ 72.
[24] . بقره/ 30.
[25] . حديد/ 25.
[26] . ر. ك: تفسير نمونه، همان، ج 23، ص 370 ـ 377.
[27] . ابن ابي الحديد، عبدالحميد، شرح نهجالبلاغه، قم، كتابخانه آيتالله مرعشي نجفي، ج 16، ص 93.
[28] . ابن شهر آشوب، محمد، المناقب، قم، انتشارات علامه، ج 4،ص 68.
[29] . سيد بن طاووس، لهوف، تهران، انتشارات جهان، ص 97.
[30] . فجر/ 27ـ30.
[31] . ر.ك: طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان في تفسير القرآن، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ج 20، ص 413ـ416؛ مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، همان، ج 26، ص 438.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در بسياري از كتب تفسير و حديث و تاريخ، امام حسين(ع) از جمله مصاديق بارز آية تطهير،[1] مباهله،[2] مودت[3]، اطعام[4]و كلمات[5] و آيات پاياني سورة فجر دانسته شده، و روايات معتبري در اين باره نقل كردهاند. دربارة آيات پاياني سورة فجر رواياتي نقل شده است كه اثبات كنندة اين معناست كه اين آيات دربارة حضرت سيدالشهداء امام حسين(ع) است در تفسير «البرهان» چنين آمده است:
امام صادق(ع) فرمود: اقرؤا سورة الفجر في فرائضكم و نوافلكم فانها سورة الحسين بن علي، سورة فجر را در نمازهاي واجب و نيز نماز مستحب خود بخوانيد؛ چرا كه اين سوره، سورة حسين بن علي است.
پس از اين كلام امام صادق و تحريض و تشويق مخاطبين به خواندن سورة فجر در نمازهايشان با اين كلام زيبا و دلنشين و همراه با دعاي «وارغبوا فيها رحمكم الله»؛ از سرشوق و رغبت به اين امر اقدام نماييد. خداوند شما را مورد رحمت و لطف قرار دهد، يكي از اشخاص حاضر در مجلس سؤالي مينمايد ـ كه چه بسا سؤال بسياري از ماها نيز باشد؛ سؤال ميكند: چگونه اين سوره، سورة اختصاصي حسين بن علي شد؟
امام صادق(ع) فرمود: شما مگر اين بخش از آيه و كلام خداوند را نشنيدهايد كه ميفرمايد: «يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضية مرضية فادخلي في عبادي وادخلي جنتي» انما يعني الحسين بن علي ـ عليهما السّلام ـ فهو ذو النفس المطمئنه الراضية المرضية و اصحابه من آل محمد ـ صلوات الله عليهم ـ الرضوان عن الله يوم القيامه و هو راض عنهم، و هذه السورة في الحسين بن علي و شيعته و شيعة آل محمد خاصة، امام صادق(ع) در تفسير آيه ميفرمايد: اين آيه دربارة حسين بن علي ـ عليهما السّلام ـ است؛ چرا كه آن بزرگوار صاحب نفس مطمئنه بود و از خدا راضي بود و خدا نيز از او راضي بود، و ياران آن بزرگوار از خاندان محمد(ص) از خداوند راضي بودند و خداوند نيز از آنها راضي بود، و اين سوره فقط دربارة حسين بن علي و شيعيان او و شيعيان آل محمد(ص) ميباشد.
و در پايان روايت، امام صادق(ع) ميفرمايند: من ادمن قراءة الفجر كان مع الحسين في درجته في الجنة، ان الله عزيز حكيم، هر كس در خواندن سورة فجر مداومت داشته باشد، با امام حسين در درجهاش در بهشت خواهد بود، به درستي كه خداوند بر هر چيز توانا و به هر امري دانا است.[6]
در روايت ديگري كه از ابوبصير از امام صادق(ع) نقل شده است، امام صادق(ع) ميفرمايد: يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضية مرضية» الآيه يعني الحسين ابن علي ـ عليهما السّلام ـ[7] مراد از «نفس المطمئنه» كه از خداوند راضي و خداوند نيز از او راضي است، حسين بن علي(ع) است در اين آيات، كلمة «نفس المطمئنه» نقش كليدي و محوري دارد به طوري كه فهم معناي آيه تا حدود زيادي به روشن شدن معناي اين واژه بستگي دارد، و چه بسا وجود اين كلمه در اين آيه موجب تفسير و بيان شأن نزول آيه، دربارة حسين بن علي(ع) گرديده است، و آن حضرت مصداق اتم و اكمل آن به حساب آمده است.
سؤالي كه در اينجا ميتواند مطرح شود اين است كه چه امري باعث اين تقريب و تقارن گرديده است؟ و چرا حسين بن علي(ع) از ميان معصومين ـ عليهم السّلام ـ به عنوان مصداق اين آيه معرفي گرديده است؟
در پاسخ بايد گفت: با توجّه به آنچه كه در تاريخ عاشورا به فراواني نقل گرديده است كه از يك سو براي حادثة عظيم عاشورا، هيچ واقعه و حادثهاي به عنوان نظير و مانند و شبيه سراغ نداريم، و مصيبت بزرگي كه در اين رويداد عظيم تاريخي بر خاندان عصمت و طهارت ـ عليهم السلام ـ وارد گرديد، در تاريخ نمونة ديگري ندارد، و از ديگر سو، قرباني بزرگ اين حادثه حضرت سيدالشهداء ـ عليهم السلام ـ بود كه در سهمگينترين حالات و لحظات و شكنندهترين ماجراهاي اين حادثه، در نهايت اطمينان و آرامش نفس بود، به طوري كه در روايت راويان شاهد حادثه آمده است كه هر چه اين حادثه به پايان خود كه شهادت حضرت سيدالشهداء(ع) بود نزديكتر ميشد، چهرة دلرباي امام، زيباتر و برافروختهتر ميشد، و براي لقاي پروردگار آمادهتر.
از اتفاقات سهمگين و تزلزل آفرين آن حادثه در چهرة امام، ذرهاي سستي و ضعف و يا بيصبري و جزع و شكوه ديده نشد و در عوض در اين ماجرا از ابتدا تا انتها ميزان تسليم و صبر آن حضرت كه ناشي از اطمينان و آرامش نفس بود، افزودهتر ميشد. و اين جمله آخر آن حضرت در لحظات پاياني عمر شريفش شنيدني و زيباست: صبراً علي قضائك يا ربّ لا اله سواك يا غياث المستغيثين، مالي ربّ سواك و لا معبود غيرك، صبراًعلي حكمك، بر قضاي تو شكيبا هستم! پروردگارا! معبودي جز تو نيست، اي پناه بيپناهان! من غير از تو پروردگار و معبودي ندارم، برخواست و ارادة تو شكيبا هستم.[8]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
ـ تفسير قمي تأليف علي بن ابراهيم قمي، ج2، ص 422.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . احزاب/ 33.
[2] . آل عمران/ 61.
[3] . شوري/ 23.
[4] . انسان/ 8.
[5] . بقره/ 37.
[6] . بحراني، سيد هاشم، البرهان في تفسير القرآن، قم، مؤسسة مطبوعاتي اسماعيليان، بيتا، ج 4، ص 461؛ و بحارالانوار، ج 24، ص 93 و ج 44، ص 218.
[7] . حويزي، تفسير نورالثقلين، ج 5، ص 577؛ و بحراني، سيد هاشم، البرهان في تفسير القرآن، ج 4، ص 460؛ و بحارالانوار، ج 24، ص 350؛ و تفسير القمي، علي بن ابراهيم قمي، قم، دارالكتاب، چاپ سوم، 1414 ق، ج 2، ص 422.
[8] . موسوعة كلمات الامام الحسين(ع)، ص 510.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ابتدا به توضيحي دربارهي جريان مباهله و سپس مصاديق برخي واژهها كه در پاسخ، ما را ياري ميكنند، ميپردازيم.
«مباهله» به معناي نفرين كردن دو نفر بر همديگر است، به اين ترتيب كه وقتي استدلالات منطقي سودي نبخشيد، افرادي كه با هم دربارهي يك مسألهي مهم ديني گفتگو دارند، در يكجا جمع ميشوند و به درگاه خدا تضرع ميكنند و از او ميخواهند كه دروغگو را رسوا سازد و مجازات كند.[1]
در روايات اسلامي كه مفسران و محدثان نقل كردهاند آمده است: هنگامي كه آيه مباهله نازل شد، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ به مسيحيان نجران پيشنهاد مباهله داد، بزرگان مسيحي از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ يك روز مهلت خواستند تا در اين باره به شور بنشينند، اسقف به آنها گفت: نگاه كنيد! اگر فردا محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ با فرزند و خانوادهاش براي مباهله آمد، از مباهله با او بپرهيزيد، و اگر اصحاب و يارانش را همراه آورد، با او مباهله كنيد كه او پايه و اساسي ندارد!
فرداي آن روز، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ آمد در حالي كه دست علي ـ عليه السّلام ـ را گرفته و حسن و حسين عليهما السلام پيش روي او حركت ميكردند و فاطمه ـ سلام الله عليها ـ پشت سر او بود، مسيحيان در حالي که پيشاپيش آنها اسقف اعظم آنان بود، نيز بيرون آمدند، هنگامي كه اسقف پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ را با همراهانش مشاهده كرد، پرسيد: اينها كيانند؟ گفتند: اين يكي پسر عمو و داماد و اين دو دخترزادههاي او، و اين بانو دختر اوست كه از همه نزد او گراميتر است، اسقف نگاهي كرد و گفت: من مردي را ميبينم كه مصمم و با جرأت در مباهله است، و ميترسم او راستگو باشد، و اگر راستگو باشد، بلاي عظيمي بر ما وارد خواهد شد. سپس گفت: اي ابا القاسم! ما با تو مباهله نخواهيم كرد، بيا با هم صلح كنيم، و در بعضي روايات آمده است كه اسقف اعظم گفت: من چهرههايي را مينگرم كه اگر از خدا بخواهند كوه را از جا بركند چنين خواهد شد، پس مباهله نكنيد كه هلاك خواهيد شد![2]
در صحيح مسلم چنين آمده است: معاويه از سعد بن ابي وقاص سؤال كرد: چرا تو لعن و سبّ علي بن ابي طالب نميكني؟ سعد در جواب گفت: به خاطر سه امر: حديث منزلت در جنگ تبوك، داستان پرچم در جنگ خيبر و داستان مباهله، وقتي كه آية «قل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائكم» نازل شد، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ علي، فاطمه، حسن و حسين ـ عليهم السلام ـ را فراخواند و گفت: بار خدايا! اينها اهل منند (اهل بيت من هستند).[3]
قاضي نور الله شوشتري در جلد سوم از كتاب ارزشمند «احقاق الحق» صفحهي 46 ميگويد: مفسران در اين مسأله اتفاق نظر دارند كه «ابنائنا» در آيهي فوق، اشاره به حسن و حسين ـ عليهما السلام ـ و «نسائنا» اشاره به فاطمه ـ سلام الله عليها ـ و «انفسنا» اشاره به علي ـ عليه السّلام ـ است.
سپس در حدود شصت نفر از بزرگان اهل سنت را نقل ميكند كه آن ها تصريح كردهاند كه آيهي مباهله دربارهي اهل بيت نازل شده است، و نام آنها و مشخصات كتب آنها را از صفحهي 46 تا 76 مشروحاً آورده است.
شخصيتهايي چون مسلم بن حجاج، احمد بن حنبل، طبري، حاكم نيشابوري، فخر رازي، ابن اثير، آلوسي و ابن حجر عسقلاني از جملهي اين افراد هستند.[4]
در اينجا به پاسخ پرسشي ميپردازيم كه امكان دارد به ذهن خوانندهي گرامي خطور كند و آن اينكه؛ ما چگونه ميتوانيم بپذيريم كه امام حسين ـ عليه السّلام ـ، پسر رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ خوانده شود، در حالي كه امام حسين ـ عليه السّلام ـ فرزند پسر پيامبر نبوده است بلكه پسر دختر آن حضرت بوده است، و در عرب، به فرزند پسر، پسر گرفته نميشود؟
در پاسخ به اين پرسش بايد گفت: اولاً جواب محكم و صريح به اين سئوال را قرآن در همين آيه فرموده است؛ چرا كه در اين آيه كلمهي «ابناء» آمده است و بنا به نقل بسياري از دانشمندان در تفسير اين آيه، پيامبر از فرزندان، كسي جز امام حسن و امام حسين ـ عليهما السلام ـ را با خود براي مباهله با مسيحيان نجران نبرده است، و از اينجا روشن ميشود كه مراد از «ابناء» امام حسن و امام حسين ـ عليهما السلام ـ است.
و گذشته از آن، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بارها خطاب به اين دو بزرگوار و يا دربارهي آن دو امام، ميفرمودند: «ابناي» فرزندان من.
پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ با اين فرمايش خويش خط بطلاني بر تفكر باطلي كشيدند كه تنها فرزندان پسر را فرزند خود ميدانستند و ميگفتند:
بنونا بنو ابنائنا و بناتنا
بنوهن ابناء الرجال الْاَباعِدِ
يعني فرزندان ما تنها پسرزادههاي ما هستند، اما دخترزادههاي ما فرزندان مردم بيگانه محسوب ميشوند نه فرزندان ما.
اين طرز تفكر مولود همان نسبت غلط جاهلي بود كه دختران و زنان را عضو اصلي جامعه انساني نميدانستند و آنها را در حكم ظروفي براي نگاهداري پسران ميپنداشتند چنانكه شاعر آنها ميگويد:
و انما امهات الناس اوعية
مستودعات و للانساب آباء
مادران مردم حكم ظروفي براي پرورش آنها را دارند و براي نسب تنها پدران شناخته ميشوند!
ولي اسلام اين طرز تفكر را به شدت درهم كوبيد و احكام فرزند را بر فرزندان پسري و دختري يك سان جاري ساخت.
در قرآن در سورهي انعام آيهي هشتاد و پنج دربارهي فرزندان ابراهيم ميخوانيم:
«و من ذريته داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسي و هارون كذلك نجزي المحسنين و زكريا و يحيي و عيسي و الياس كل من الصالحين». در اين آيه حضرت مسيح از فرزندان ابراهيم شمرده شده است در حالي كه حضرت مسيح فرزند دختري حضرت ابراهيم بود.[5]
مطلب ديگر اين است كه در آيهي مورد نظر كلمهي «ابناءنا» آمده است كه معناي جمع دارد ولي مصداق آن تثنيه است. در توضيح اين مطلب كه با توجه به جمع بودن «ابناءنا» چرا دو نفر انتخاب شدند؟
در پاسخ بايد گفت: در صورت نداشتن فرزند پسري غير از امام حسن و امام حسين ـ عليهما السلام ـ همراه نمودن اين دو امام روشن است؛ چرا كه غير از آنها را نداشته است، و در صورت بودن فرزند پسري غير از حسنين ـ عليهما السلام ـ براي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ كار آن حضرت به اهميت موضوع و جايگاه آن دو بزرگوار نزد خدا و رسولش باز ميگردد، و از آنجا كه اين دو تن از فرزندانش جايگاه و شأن ويژهاي و داراي امتيازات منحصر به فردي بودهاند، پيامبر در حادثهاي چون مباهله از ميان فرزندان فقط به همراه نمودن اين دو تن اقدام نموده است، هر انسان منصف و دانايي كه در اين حادثه به ديدهي تحقيق و واقع نگرانهاي نظر كند به درست بودن كار رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ اعتراف مينمايد و متوجه ميشود كه چرا رسول خدا ــ صلّي الله عليه و آله ـ در ماجرايي به اين اهميت از ميان افراد خاندانش، اين چند تن را به همراه ميبرد كه به نقل فخر رازي در تفسير، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در اين ماجرا، به جز امام حسن و امام حسين و فاطمه زهرا و اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب ـ عليهم السلام ـ ، فرد ديگري را به همراه نبرد، و همو در پايان اين نقل اضافه ميكند: اين روايت در بين اهل تفسير و حديث به عنوان روايتي كه بر صحتش اتفاق نظر هست، معروف است.[6]
اما پيرامون اين موضوع كه چرا بر اساس عمل رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ كلمهي «ابناءنا» كه به صورت جمع آمده است، مصداق آن دو نفر است؟
اطلاق صيغهي جمع بر مفرد يا بر تثنيه تازگي ندارد و در قرآن و غير قرآن از ادبيات عرب و حتي غير عرب اين معنا بسيار است.[7]
از جمله مواردي كه ميتوان لفظ را به صورت جمع آورد درحالي كه مصداق آن تثنيه است، اين است كه هنگام صدور فرمان كلي و امري كه به منزلهي قرارداد و يا پيمان است بايد از الفاظ كلي و صيغهي جمع استفاده كرد گر چه ممكن است مصاديق آن مفرد يا تثينه باشد، از اين رو پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ هنگامي كه با نصارا قرارداد و پيمان مباهله بست و بين آن حضرت و مسيحيان نجران توافق شد كه در وقت مشخص و در مكان معيني به مباهله بپردازند.
آن حضرت موظف بود همهي فرزندان و زنان خاص خاندانش و تمام كساني را كه به منزلهي جان او بودند همراه خود به مباهله ببرد، ولي اينها مصداقي جز دو فرزند و يك زن و يك مرد نداشت.[8]
اضافه بر اين، در آيات قرآن موارد متعدد داريم كه عبارت به صورت صيغهي جمع آمده، اما مصداق آن جهتي از جهات منحصر به يك فرد بوده است، به عنوان مثال آيهي 173 سورهي آل عمران كه كلمهي «الناس» آمده و به معناي مردم است، و طبق تصريح جمعي از مفسران، نُعيم بن مسعود، منظور است كه از ابوسفيان اموالي گرفته بود تا مسلمانان را از قدرت مشركان بترساند.
و يا آيهي 181 همان سوره كلمهي «الذين» آمده است و معناي جمع دارد ولي طبق تصريح جمعي از مفسران «حيّ بن اخطب» يا «فتحاص» منظور آيه هستند.[9]
در تفسير الميزان به آياتي اشاره شده است كه لفظ آنها جمع است ولي مصداق آن مفرد است، آيهي 2 سورهي مجادله، آيهي 3 سورهي مجادله، آيهي 219 سورهي بقره.[10]
و بر اساس نقل صاحب تفسير الميزان، آيات بسياري در قرآن هست كه به لفظ جمع آمده ولي مصداق آن بر اساس شأن نزول مفرد است.[11]
پس بر اساس آنچه گفته شد، جمع بودن لفظ «ابناءنا» هيچ گونه اشكال و مانعي براي تفسير آيه و مراد بودن حسنين ـ عليهما السلام ـ نخواهد بود.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. الميزان، ج3، ص 231 و 258.
2. تفسير نمونه، ج2، ص 586 و 587.
3. تفسير کبير، ج4، ص 90.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير پيام قرآن، ج 9، ص 242.
[2] . طبرسي، فضل بن حسن، مجمع البيان، ج 1 و2، ص 452، با اندكي تلخيص و طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان، ج 3، ص 231.
[3] . مسلم، صحيح، ج 4، ص 1871.
[4] . مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، تفسير نمونه، ج 2، ص 441 و 442.
[5] . مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، ج 2، ص 445 و 446.
[6] . فخر رازي، تفسير كبير، ج 4، ص 90.
[7] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، ج 2، ص 586.
[8] . با استفاده از تفسير نمونه و تفسير كبير فخر رازي.
[9] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، ج 2، ص 587.
[10] . طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان، ج 3، ص 258.
[11] . همان، ص 259.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در ابتدا لازم است مقدمه اي آورده شود و آن اينكه تفضيل و برتريهايي كه براي معصومين ـ عليهم السلام ـ اعم از چهارده معصوم ـ عليهم السلام ـ و انبياء عظام و تمام صد و بيست و چهار هزار پيامبر ـ علي نبينا و آله و عليهم السلام ـ و همه برگزيدگان الهي از ناحيه مقدسه عصمت صادر ميشود و ابراز ميگردد معتبر است، و بقيه مطالب كه از ذوق و طبع شاعران و مدح كنندگان به زبان قلم جاري ميگردد، و از مقايسههاي نسبي در سطح افق بشري تراوش ميشود قابل بحث و تعقيب نيست، و نيز با توجه به نيّت و سطح فكر مقايسه كننده نيازي به نقد و رد هم ندارد؛ زيرا كه در بازار محبت و ذلال تفاخر رواج كامل دارد و آن را عيب نيست.
در عيون اخبار الرضا ـ عليه السّلام ـ از پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ روايت شده است، روايتي به سند معتبر، ما خلق الله عزوجل خلقاً افضل مني و لا اكرم عليه مني، خداي عزوجل آفريدهاي برتر و گراميتر از من نيافريده است.[1]
و از مخالفين، از عايشه، از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ نقل شده است: انا سيد ولد ادم و علي سيد العرب، من آقاي بني آدم و علي آقاي عرب است. [2]
و در کتاب «اختصاص» آمده است پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ به مرد اعرابي فرمود: انا افصح العرب، من شيواگوترين عربام.[3]
نتيجه اين مقدمه اين است كه در ديدگاه صاحبان عصمت، پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ فصيحترين گوينده و برترين آفريدهها در همه مقياس ها هستند.
و بهترين دليل بر افصح بودن ايشان، خود قرآن كريم است، رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ در پاسخ كسي كه از فصاحت ايشان شگفتزده شده بود فرمودند: چرا اينگونه نباشد و حال آنكه قرآن كريم به زبان من، به زبان عربي واضح، نازل شده است.[4]
و كلام اميرمؤمنان ـ عليه السّلام ـ : انا امراء الكلام، ما اميران سخن هستيم،[5] به انضمام كلام رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ : انا اديب الله و علي اديبي، من ادب آموخته خدايم و علي ادب آموخته من است،[6] روشن ميكند كه سرچشمه فصاحت در معدن و بيت رفيع نبوي است، امير مؤمنان ـ عليه السّلام ـ ادب ظاهر و باطن را از پيامبر خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ فرا گرفته است و از جمله اين آداب، فصاحت و بلاغت در سخن است.
اساساً آنچه درباره فضايل و شايستگي اهل بيت ـ عليهم السلام ـ گفته ميشود ـ اين گونه كه بعضي كوته فكران آن را در برابر مقامات و فضايل نبوي ـ صلي الله عليه و آله ـ قلمداد ميكنند ـ نيست، بلكه منبع هر دو يك فيض است، و رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ صادر اول است و همه اين فضايل به شمار فضايل نبوي ـ صلي الله عليه و آله ـ ميافزايد.
اما نكته اين است كه حسودان چون نميتوانستند و نميتوانند به طور مستقيم فضايل پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ را منكر شوند، فضايل فرزندان او را منكر و در نتيجه ارتباط مردم را با فرزندان او قطع ميكنند، چيزي كه نتيجهاش قطع ارتباط مردم از طريق راستگويان و اهل درايات پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ است به اين نحو كه در كنار فضايل پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ جاعلان حديث معايبي بتراشند وشأن حضرتش را تا حدّ پايينتر فرو آورند، چيزي كه به بركت اهل بيت ـ عليهم السلام ـ به آن نرسيدند.
كلام علماء در فصاحت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ :
1 . سيد رضي مؤلف «نهج البلاغه» در توصيف سخن مولاي متقيان ـ عليه السلام ـ ميگويد: سخن او سخني است كه نمي از علم برآن نشسته است و از علم الهي نبوي معطر گرديده است.[7]
2. كيدري ميگويد: سخنان او (امير مؤمنان ـ عليه السّلام ـ ) مانند بخشي از سخنان پيامبر خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ و شاخه اي از آن درخت است.[8]
3 . علامه مجلسي دربارهي عظمت كلام رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ ميفرمايد:
فصاحت او ـ صلي الله عليه و آله ـ نيازي به بيان ندارد، و آنچه از خطبهها و جملههاي كوتاه و گويا (جوامع الكلم؛) از او روايت شده به حدي است كه انس و جن توان چنين سخن گفتني را ندارند، و آن برتر از قدرت انسان و فروتر از سخن خداي رحمان است.[9]
ميبينيد تعبير «فوق كلام المخلوق و دون كلام الخالق»كه درباره نهج البلاغه آمده اينجا هم دقيقاً آمده است و اساساً عقيده شيعه درباره سخنان صاحبان مقام عصمت، اولين و آخرينشان، همين است.
نهج الفصاحه
نهج الفصاحه كه جمع آوري شده از خطبهها و جملات كوتاه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ، يكبار در قرن چهاردهم و يكبار در دوران معاصر تاليف شده است، مرحوم شيخ آقا بزرگ تهراني با اشارهاي كوتاه به اوّلي ميفرمايد: مؤلف آن امين الواعظين اسدالله بن ابي القاسم شوشتري انصاري است، تهراني خبر از نزديكي انتشار آن در سال 1341 قمري ميدهد.[10] دوّمي هم تأليف و ترجمه آقاي ابوالقاسم پاينده است و مشتمل بر كلمات قصار و تعداد كمي از خطبههاست[11].
واضح است چنين كتابي كه بيش از هشتاد سال يا كمتر از تأليف آن نميگذرد و مؤلف آن هم توان علمي براي گزينش چنين مجموعهاي نشان نداده است، قابل رقابت با كتابي داراي عمر بيش از هزار سال. آن هم تأليف اديب و فقيهي سرشناس، با داراييهاي منحصر به فرد، نيست.
به ويژه كه «نهجالبلاغه» از لابلاي دهها كتاب مشتمل بر سخنان حضرت امير ـ عليه السّلام ـ گزينش شده است. ولي مؤلف «نهجالفصاحه» بخشي از كلمات پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ را بدون توجه به سبك و ويژگيهاي مدّنظر«شريف رضي» در گزينش شيواترين سخنان يك جا گرد آورده است، پر واضح است كه كسي كه «نهج البلاغه» را با كلمات پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و معصومين ـ عليهم السلام ـ مقايسه نكرده، حتي با كتابهاي حديث قابل مقايسه نيست، بلكه با كتابهاي دست نويس بشري مقايسه شده و از آنها برتر ديده شده است، و هر منصفي به آن اقرار دارد.[12]
بلي؛ اگر معيارهاي «نهجالبلاغه» ميراث ارزشمند گفتاري رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ به دست شخصيت اديب و فرهيخته اي در حدّ «شريف رضي» گزينش شود، با چشمپوشي از قدمت «نهجالبلاغه» قطعاً قابل رويت با آن خواهد بود.
بنابراين هر نوشته برتر از سطح فكر بشري، اعتبارش بعد از كتب آسماني تحريف نشده خواهد بود كه نهايت منطق شيعي اين است، آيا منطقيتر از اين استدلال دارند!؟
خلاصه: از كلمات معصومين ـ عليهم السلام ـ واضح ميشود كه پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ افصح ايشان است، «نهج الفصاحه» به دليل اين كه در عصر حاضر تأليف شده، روايت منحصر به فردي ندارد، و مؤلف آن درصدد آوردن بخشي از كلمات پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ بدون توجه به ويژگيهاي ادبي آن بوده است، حتي به صحت و ضعف اسناد هم توجهي نداشته است، بنابراين قابل مقايسه با «نهج البلاغه» كتاب كهن و هزار ساله شيعه نيست.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1 . مقدمه شرح نهجالبلاغه، ابن ميثم بحراني، ج 1، ص 102.
2 . مكارم الاخلاق، جلد سي، ص 17.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مستنبط، سيد احمد، القطره من بحار مناقب النبي و العتره، تهران، نينوي، افست، بيتا، ج1، ص 25.
[2] . صدوق، معاني الاخبار، قم، جامعه مدرسين، 1361 ش، ص 103.
[3] . مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، تهران، اسلاميه، بيتا، ج 17، ص 158.
[4] . همان، ص156.
[5] . نهج البلاغه.
[6] . طبرسي، حسن بن فضل، مكارم الاخلاق، بيروت، اعلمي، 1392 ق، ص 17.
[7] . مقدمه نهج البلاغه
[8] . بحراني، ابن ميثم، شرح نهج البلاغه، تهران، نصر، 1375 ق، ج1، ص102.
[9] . مقدمه نهجالبلاغه.
[10] . مجلسي، محمد باقر، بهارالانوار، ج 17، ض 158.
[11] . پاينده، ابوالقاسم، نهج الفصاحه، تهران، جاويدان، 1336، چاپ دوّم.
[12] . آقا بزرگ، تهراني، الذريعه الي تصانيف الشيعه، دار الاضواء، افست، بيتا، ج 24، ص 423.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در ابتداء ذكر نكاتي ضروري به نظر ميرسد:
1. اوصاف بهشتيان در قرآن:
به صورت فهرستوار ميتوان گفت: براي بهشت رفتن اوصاف زيادي لازم است، از جمله: 1. ايمان به خداوند، 2. ايمان به رسالت پيامبر خاتم ـ صلّي الله عليه و آله ـ و قرآني كه بر او نازل شده است. 3. ايمان به ملائكه و رسولان گذشته و كتب آنها[1] 4. ايمان به قيامت[2] 4. پرستش خداوند وانجام نماز، و انجام كار خير[3] 5. دوست داشتن خدا و رسول، و دشمني با دشمنان خدا و رسول ـ صلّي الله عليه و آله ـ[4] 6. عمل صالح[5] 7. اطاعت از خدا و رسول[6] ـ صلّي الله عليه و آله ـ نمودن[7] و هر آنچه را پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ آورده است بدان اخذ نمودن (و عمل كردن) و هر چيزي را كه نهي فرموده است، اجتناب نمودن «وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»[8] و... از شرائط بهشت رفتن ميباشند. در نتيجه هر آنچه خدا و پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ به عنوان اوامر و نواهي فرمودهاند، بايد پذيرفت و از آن جمله اطاعت از اوليالامر است «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ»[9] و در جاي خود ثابت شده است كه اوليالامر كه واجب است از آنان اطاعت شود، كساني هستندكه معصوماند،[10] و اِلاّ فرقي ميان ما و آنان وجود ندارد، و هيچ توجيه عقلي و شرعي بر اطاعت آنان وجود نخواهد داشت.
بنابراين، آنان (اوليالامر) افراد خاصي هستند كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ آنان را معرّفي كرده و نخستين آنان بعد از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ علي ـ عليه السلام ـ مي باشد، كه هم دستور به اطاعت او داده و هم محبّت و مودّت او را لازم شمرده (كه در آينده كاملاً بيان ميشود).
2. معناي ولايت:
ولايت معناي متعددي دارد، از جمله: مولي و سرپرست، مالك و صاحب اختيار، محبّت و دوستي، اولي و سزاوار...»،[11] وجه مشترك هم اولويت داشتن و سزاوارتر بودن است.
3. شرائط استفاده از قرآن:
تمسك به آيهاي از قرآن در صورتي صحيح و تمام است كه تمام قرائن را انسان ديده باشد، و از جمله قرائن، آيات ديگر، ديدن روايات (اعم از رواياتي كه از طريق پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و ائمه اطهار ـ عليهم السّلام ـ) و قرائن عقلي ميباشد، با توجّه به نكات پيشگفته، بايد دانست كه مراد از ولايت، محبّت علي ـ عليه السلام ـ (و ائمه اطهار ـ عليهم السّلام ـ) ميباشد، و يا مراد اِمامت و جانشيني و زعامت ديني آنها؟ طبق دو فرض پاسخ را بيان ميداريم.
الف: اگر مراد از ولايت محبّت علي ـ عليه السلام ـ باشد، نه تنها شيعيان ميگويند، بدون محبّت علي ـ عليه السلام ـ كسي وارد بهشت نميشود، بلكه اهلسنّت هم به اين مسئله اعتراف دارند، اوّلاً به اين جهت كه قرآن به عنوان پاداش رسالت، دستور به محبّت اهلبيت داده است، آنجا كه ميفرمايد: بگو من هيچ پاداشي از شما بر رسالتم درخواست ندارم جز دوست داشتن نزديكانم[12] (اهلبيت) كه در رأس نزديكان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ علي ـ عليه السلام ـ قرار دارد، و ثانياً روايات آنها بر اين امر دلالت دارند، كه به برخي از آنها اشاره ميشود.
1. پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: اگر مردم به محبّت علي اجتماع ميكردند (و همه علي ـ عليه السلام ـ را دوست ميداشتند) خداوند آتش (و جهنّم) را خلق نميكرد.[13]
2. پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ به علي ـ عليه السلام ـ فرمود: يا علي! اگر بنده، خدا را به اندازه عمر نوح، عبادت كند، و به اندازه كوه اُحُد طلا داشته باشد آن را در راه خدا انفاق نمايد، و آن قدر عمرش طولاني باشد كه هزار حج (در ضمن هزار سال) پياده انجام دهد، آنگاه بين صفا و مروه مظلومانه به شهادت برسد، ولي تو را دوست ندارد (و امام نداند) بوي بهشت به مشام او نميرسد، و (هرگز) داخل بهشت نخواهد شد».[14]
3. پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: روز قيامت علي بر كرسي مشرف بر بهشت نشسته، كسي از پل صراط نخواهد گذشت مگر گذرنامهاي شامل بر محبّت علي ـ عليه السلام ـ و اهلبيت ـ عليهم السّلام ـ داشته باشد، در نتيجه دوستان خود را وارد بهشت و دشمنان خود را وارد جهنم مينمايد.[15]
4. امام صادق ـ عليه السلام ـ از پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ نقل نموده كه حضرت بارها فرمود: كسي كه دوست ميدارد مانند من زندگي كند و بميرد، و در بهشتي كه خداوند به من وعده داده وارد شود، بايد علي ـ عليه السلام ـ را دوست بدارد (و ولايت او را بپذيرد) و همچنين فرزندان او را كه اِمامان هدايتگر و چراغهاي روشني، بعد از او بودند دوست بدارند؛ زيرا آنها شما را از هدايت به سوي ضلالت نميبرند».[16] در نتيجه بدون محبّت علي ـ عليه السلام ـ (و امامان بعد از او) كسي وارد بهشت نميشود.
و اگر مراد از ولايت، امام باشد، آن هم طبق آية اولي الامر و... كه دستور به اطاعت ائمه اطهار ـ عليهم السّلام ـ داده است به عنوان اطاعت از فرمان خدا و رسول ـ صلّي الله عليه و آله ـ يكي از شرائط بهشت رفتن ميباشد، علاوه بر آن، روايات اهلسنّت بر اين شرطيت دلالت دارد، چنانكه در روايت سوّم و چهارم گذشت كه هر كس ولايت علي ـ عليه السلام ـ را نداشته باشد (كه هم محبت را شامل ميشود و هم امامت را) وارد بهشت نميشود، و روايات ديگري در اين زمينه داريم كه به برخي از آنها اشاره ميشود:
1. ابوالاحصص از ابي اسحاق نقل كرده است درباره ي آيه اي كه ميفرمايد: مردم را نگهداريد تا مورد سؤال و پرسش قرار نگيريد[17] (كه اگر ولايت او را پذيرفته باشند حق دارند وارد بهشت شوند و اِلاّ حق ورود به بهشت را ندارند).
2. جابر بن عبدالله از پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ نقل كرده است كه حضرت به علي فرمود: كسي تو را دوست بدارد و ولايت تو را بپذيرد، با ما در بهشت خواهد بود[18] (مفهوم آن اين است كه اگر كسي ولايت علي ـ عليه السلام ـ را نداشته باشد وارد بهشت نخواهد شد).
امّا پاسخ ذيل پرسش «كه قرآن ايمان به خدا و قيامت را عامل بهشت رفتن ميداند»، چنانكه در مقدّمه گفته شد، براي تمسك و استدلال به آيه اي از قرآن، ديدن آيات ديگر و روايات لازم است، به طور قطع نميتوان گفت صرف ايمان به خدا و قيامت باعث بهشت رفتن ميشود، بلكه ايمان به رسالت و عدالت خدا و همچنين در كنار اين اعتقادات، عمل نيك هم لازم است چنانكه در اكثر آيات قرآن بعد از جمله «آمنُوا» جمله ي «و عَمَلوا الصالحات» آمده، كه نشان ميدهد بهشت رفتن نياز به يك مجموعه اعمال و اعتقاداتي دارد كه يكي از آنها اعتقاد به امامت و ولايت ائمه ي اطهار ـ عليهم السّلام ـ ميباشد كه در روايات بدان اشاره شده است كه به برخي موارد اشاره ميشود:
1. پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: كسي كه بميرد و امام زمان خويش را نشناسد (و ولايت او را نپذيرفته باشد) به مرگ جاهليّت از دنيا رفته است (يعني به دين دوران جاهليّت كه كفر باشد مرده نه اسلام)، و در بعضي روايات دارد كه به يهودي و يا مسيحي از دنيا رفته»،[19] وقتي به دين اسلام نباشد بهشت هم نميرود.
2. رواياتي داريم كه ميرسانند انسان آنگاه وارد بهشت ميشود كه اقرار به توحيد داشته باشد، و توحيد هم سه شرط دارد 1. اعتقاد به نبوّت نبي خاتم ـ صلّي الله عليه و آله ـ 2. اعتقاد و اقرار به ولايت ائمه ـ عليهم السّلام ـ و مخصوصاً علي ـ عليه السلام ـ 3. اخلاص در عمل، و انجام واجبات و ترك معاصي[20].
از جمله امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمود: خداوند تضمين نموده است كساني كه اقرار به يگانگي خداوند و اعتراف به رسالت پيامبر خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ داشته باشند و همچنين اقرار و اعتراف به امامت علي ـ عليه السلام ـ (و فرزندان او) دارند در بهشت خويش ساكن گرداند، در نتيجه از شرائط بهشت رفتن، داشتن ولايت و امامت علي ـ عليه السلام ـ و ائمه اطهار ـ عليهم السلام ـ ميباشد، از اين گذشته، پاسخ ديگر اين است كه مصداق اصلي آنها كه ايمان به خدا و رسالت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و قيامت دارند، و عمل صالح انجام ميدهند (بعد از دوران پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ) شيعيان علي بن ابيطالب ـ عليه السلام ـ ميباشند، و اين امري است كه برخي از عالمان بدان اقرار و اعتراف دارند.
قرآن ميفرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ» كساني كه ايمان آوردند، و اعمال صالح انجام دادند، بهترين مخلوقات (خدا) هستند، پاداش آنها نزد پروردگارشان باغهاي بهشت جاويدان است كه نهرها از زير درختانش جاري هستند، هميشه در آن ميمانند، هم خدا از آنها خشنودند، است و هم آنها از خدا خشنودند و اين مقام والا براي كسي است كه از پروردگارش بترسد.[21]
حاكم حسكاني از دانشمندان معروف اهل سنّت در قرن پنجم در كتاب معروفش «شواهد التنزيل» بيش از بيست روايت[22] نقل نموده كه مراد از آية فوق علي ـ عليه السلام ـ و شيعيانش ميباشند، از جمله ميگويد:
از ابن عباس نقل شده، هنگامي كه آية فوق «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ» نازل شد پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ به علي ـ عليه السلام ـ فرمود: هو انت و شيعتك تاتي انت... منظور از آيه، تو و شيعيان تو هستيد كه در روز قيامت وارد عرصة محشر ميشويد، در حالي كه از خدا راضي و هم خدا از شما راضي است و دشمنت خشمگين وارد محشر ميشود، و بالاجبار وارد جهنم ميشود،[23] نتيجه اين شد كه ولايت علي ـ عليه السلام ـ شرط بهشت رفتن، و برترين مصداق آية مورد سؤال و امثال آن، علي ـ عليه السلام ـ و شيعيان او ميباشند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. شيعه در اسلام، علاّمه طباطبائي، تمام كتاب.
2. شبهاي پيشاور، سلطان الواعظين شيرازي، ص 153 به بعد.
3. تفسير نمونه، آيتالله مكارم شيرازي، ج 27، ص 210.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . نساء/ 136.
[2] . توبه/ 99.
[3] . الحج/ 77.
[4] . مجادله/ 22.
[5] . جاشيه/ 30.
[6] . نور/ 62.
[7] . نساء/ 13.
[8] . حشر/ 7.
[9] . نساء/ 59.
[10] . ر.ك: فخر رازي، التفسير الكبير، بيروت، داراحياء التراث العربي، ج 5، جزء 10، ص 144.
[11] . راغب اصفهاني، محمّد، المفردات في غريب القرآن، دفتر نشر الكتاب، چاپ دوّم، 1404 ه ، ص 533.
[12] . شوري/ 23.
[13] . مكي خوارزمي، موفق، المناقب، قم، مؤسسه النشر السلامي، چاپ چهارم، 1421، ه ق، ص 67، روايت 39.
[14] . مناقب خوارزمي، پيشين، ص 67ـ68، روايت 40.
[15] . همان، ص 71، روايت 40.
[16] . همان، ص 75، روايت 55.
[17] . صافات/ 24.
[18] . همان، ص 276، روايت 259.
[19] . فخر رازي، مجموعة للرسائل، رسالة المسائل الخمسون، مصر، 1328، ص 384 و ر.ك: خرازي، سيد محسن، بداية المعارف، مؤسسة النشر الاسلامي، ج 2، ص 17.
[20] . ر.ك: محمّد بن علي صدوق، التوحيد، مؤسسة النشر الاسلامي، تعليقه از سيد هاشم تهراني، ص 20، حديث 7ـ27.
[21] . بيّنه/ 7ـ8.
[22] . ر.ك: مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، دارالكتب الاسلامية، ج 27، ص 210.
[23] . حاكم حسكاني نيشابوري، شواهد التنزيل، بيروت، مؤسسة الاعلمي، 1392، ج 2، ص 357، روايت 1126.
|
|
|
|
<- 1 2 3 ->
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
فلسفه |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9200 سوال |
:تعداد سوالات |
|
292 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|