|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های اخلاق در قرآن |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
واژه سكينه از ريشه سكن و سكون مقابل و مخالف حركت است . سكون قلب به معناى استقرار انسان و عدم اضطراب باطنى در تصميم گيرى است . خـداونـد مـتعال سكون قلب و آرامش آن را از خواص ايمان كامل و نعمت هاى بزرگ خدا شمرده است . دلـيل اينكه مومنين واقعى از آرامش خاطر برخوردارند اين است كه به حقيقت معناى لا اللّه الااللّه پى برده و آنرا همواره در نظر دارند . آنان دريافته اند كه سود و زيان ,عزت و ذلت , و 000 به دست خداست . گـرچـه هـمـواره در تلاش اند و مى دانند كه [ ليس للانسان الا ما سعى ] اما توكل و توجه آنها به خداست . از اين رو به مرحله اى مى رسند كه هيچ خوف و اندوهى بر آنان راه ندارد . و چون اينگونه اند به سكينه و اطمينان خاطر رسيده اند .
منبع: تفسير الميزان،علامه سيد محمد حسين طباطبائى ج 2 ص 289
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
فلاسفة اخلاق اسلامي تاكنون به پيروي از ارسطو، اخلاق را به ملكات راسخه در نفس كه در اثر تكرار عمل حاصل ميشود تفسير كردهاند.[1] و از آنجا كه اخلاقيات صفات دروني و قلبي هستند و نميتوان نسبت به آنها دسترسي و شناخت پيدا كرد مگر به واسطة نظاره كردن در افعال و اعمال انسانها تا از روي آن اعمال و رفتار به اخلاق آنها پي برد. و نيز از آنجا كه خداوند متعال در قرآن كريم بعضي از حوادث تكويني مانند سيل، زلزله، طوفان و صاعقه و... را در اقوام گذشته به اعمال انسانها نسبت داده است؛ بنابراين، با بررسي ارتباط حوادث تكويني با اعمال انسانها ما ميتوانيم به ارتباط حوادث تكويني به اخلاق آنها نيز پي ببريم چرا كه اخلاق در اثر تكرار اعمال ايجاد ميشود. از طرفي وقتي اوضاع اقوام گذشتهاي را كه به نوعي دچار حوادث تكويني شدهاند بررسي ميكنيم درمييابيم كه خداوند متعال به خاطر تكرار اعمال سوء آنها آن حوادث را بر آن اقوام وارد كرده به نحوي كه آن اعمال بصورت سيرة دائمي آن اقوام در آمده بود. لذا بطور خلاصه به بررسي ارتباط حوادث تكويني با اعمال انسانها ميپردازيم.
تأثيرات:
1. هلاكت دسته جمعي: «و كم من قرية اهلكناها و هي ظالمه...»؛[2] چه بسيار شهرها و آباديهايي كه آنها را نابود و هلاك كرديم در حالي كه (مردمش) ستمگر بودند». شكّي در اين نيست كه اين هلاكتها در اثر شيوع عمل ستمكاري در جامعه رخ داده است. «و ما كان ربك ليهلك القري بظلمٍ و اهلها مصلحون»[3] و چنين نبود كه پروردگارت آباديها را به ظلم و ستم نابود كند در حالي كه اهلش در صدد اصلاح بوده باشند. اما علم طبيعي هنوز به اين مرحله از رشد نرسيده است كه اين رابطهها را كشف كند. چه بسا سنخيّت اين رابطهها با علوم طبيعي متفاوت است و اساساً براي علم طبيعي قابل كشف نيست.
2. فرو بردن زمين: «أفأمن الذين مكرو السيئات ان يخسف بهم الارض او يأتيهم العذاب من حيث لا يشعرون»[4] آيا توطئهگران از اين ايمن گشتند كه ممكن است خدا آنها را در زمين فرو برد و يا مجازات (الهي) از آنجا كه انتظارش را ندارند به سراغشان آيد. مسلّم است كه بين خسف (فرو بردن) زمين و مكر سيئات ارتباط مستقيم وجود دارد چرا كه نوع و كيفيت و مقدار عذاب بستگي به نوع و كيفيّت عمل دارد. اما دانشمندان علوم طبيعي (زمينشناسان) تا به امروز موفّق به كشف اين ارتباط نشدهاند.
3. عذاب دسته جمعي به خاطر راضي بودن به اعمال ظالمين: «فكذبوه فعقروها فدمدم عليهم ربهم بذنبهم فسوّيها»[5] ولي آنها او را تكذيب كردند و ناقه را پي كردند (و به هلاكت رساندند) از اين رو پروردگارشان آنها (و سرزمينشان) را بخاطر گناهشان درهم كوبيد و با خاك يكسان و صاف كرده و با آنكه يك نفر عمل سييء و ناشايستي را انجام داد ليكن چون بقيّه مردم نيز به اين ظلم راضي بودند، نتيجه آن شد كه عذاب بر همة آن مردم نازل شد. اما كيفيت ارتباط بين اين عمل (راضي بودن به ظلم) و عذاب دسته جمعي هنوز بر طبيعيدانان مشخص نشده است.
4. واژگوني و زير و رو شدن زمين: «فلّما جاء امرتنا جعلنا عاليها سافلها و امطرنا عليها حجارة من سجيل منضود»[6] و هنگامي كه فرمان ما فرا رسيد آن (شهر و ديار) را زير و رو كرديم و باراني از سنگ متراكم بر روي هم بر آنها نازل كرديم اين عذاب بر قوم لوط نازل گشت. با توجه به نوع عمل ناشايستي كه انجام ميدادند (لواط) عذاب آنها نيز كيفيت خاص خود را داشت باران سنگهايي از گل متراكم.
5. ازدياد نعمت: «فلمّا نسوا ما ذكّروا به فتحنا عليهم ابواب كلّ شيء حتّي اذا فرحوا بما أتوا اخذناهم بغتة فإذاهم مبلسون»[7] هنگامي كه (اندرزها سودي نبخشيد و) آنچه را كه به آنها يادآوري شده بود فراموش كردند درهاي همه چيز (از نعمتها) را به روي آنها گشوديم تا (كاملاً) خوشحال شدند (و دل به آن بستند) ناگهان آنها را گرفتيم (و سخت مجازات كرديم) در اين هنگام، همگي مأيوس شدند؛ (و درهاي اميد بر روي آنها بسته شد) اين ازدياد نعمت در اثر ناديدهانگاري تذكّرات الهي است و يك نوع حيله و مكر خداوند است جهت به عذاب كشاندن صاحب آن عمل. البته علوم بشري از درك كيفيت اين ارتباط عاجز است.
6. تغيير در آسمانها و زمين؛ «و لو ان اهل القري امنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض»[8] و اگر اهل شهرها و آباديها ايمان ميآوردند و تقوي پيشه ميكردند بركات آسمان و زمين را بر آنها ميگشوديم. اين آيه اشاره دارد به اين حقيقت كه چه بسا خشكساليهاي متوالي و گرم شدن زمين و نازائي زمين همه معلول پيامد اعمال انسانهاست. مربوط به طبيعت آسمان و زمين نيست و ليكن كيفيت اين ارتباط و اين عليّت براي بشر هنوز كشف نشده است.
7. تغيير در ساختمان جسم و روح انسان: «فلمّا عتوا عن مانهوا قلنا لهم كونوا قردةً خاسئين»[9] هنگامي كه براي آنچه از آن نهي شده بودند سركشي كردند به آنها گفتيم (به شكل) ميمونيهايي طرد شده در آييد.» آنچه امروز براي بشر قابل امكان است دگرگوني روحي به روح ديگر است اما دگرگوني جسمي براي بشر، قابل درك نيست.
8. ايجاد امراض جسماني: «فانزلنا علي الذين ظلموا رجزاً من السماء بما كانوا يفسقون»[10] پس بر ستمگران عذابي (طاعون) از آسمان فرو فرستاديم در برابر نافرماني كه انجام دادند. دانشمندان علم طب به كيفيت ارتباط بين عمل ناشايست تحريف و تبديل كلمات خدا و مرض جسماني پي نبردهاند.
9. ذلّت اجتماعي: «ضربت عليهم الذلّه اينما ثقفوا... ذلك بأنهم كانو يكفرون بايات الله و يقتلون الانبياء بغير حق ذلك بما عصوا و كانوا يعتدون»[11] هرجا يافت شوند مهر ذلّت بر آنان خورده است... چرا كه آنها به آيات خدا كفر ميورزيدند و پيامبران را به ناحق ميكشتند... اينها بخاطر آنست كه گناه كردند و (به حقوق ديگران) تجاوز مينمودند.
10. فساد در زمين و خرابي در نسلها و باغات و مزارع: «و اذا تولّي سعي في الارض ليفسد في الارض و ليهلك الحرث و النسل و الله لا يحب الفساد»[12] هنگامي كه روي برميگردانند در راه فساد در زمين كوشش ميكنند و زراعتها و چهارپايان را نابود ميسازند با اينكه ميدانند خدا فساد را دوست نميدارد.
از ديگر آثار تكويني اعمال ميتوان به موارد ذيل اشاره كرد.
1. آسان شدن يا دشوار شدن زندگي. 2. طول عمر. 3. فساد اجتماعي و اولاد و مواردي از اين قبيل...
نكتة مهمي كه بايد به آن توجه داشت اين است كه اينگونه پيامد اعمال كه دامنگير بشر ميشود يا بخاطر وجود:
الف) قانون عليت است چرا كه اين نظام مادّي و اين عالم مادّه براساس نظام علّت و معلول جريان دارد كه هر عملي، عكسالعمي را در پي دارد. بنابراين اعمال انسانها نيز از اين قانون مستثني نيست و آنچه از عذاب و حوادث براي بشر رخ ميدهد در اثر اعمال خود انسانها ميباشد.
ب) بخاطر قانون تجسم اعمال: از آنجا كه اعمال انسانها حقيقت و باطني دارد كه ديدن آن در اين دنيا بطور طبيعي براي انسانها ميسّر نيست مگر بواسطة اذن و امر الهي كه در آن صورت آن حقيقت براي بشر آشكار ميگردد. بنابراين ممكن است برخي از پيامدها مانند (مسخ) و دگرگوني جسم و روح بخاطر همين قانون باشد. البته شناخت اين قانون براي دانشمندان علوم طبيعي تا به امروز ميسور نبوده است.
ج) اراده مستقيم الهي: از آنجا كه خداوند حيّ و قيوم است و از كار تدبير خلق غافل نميشود و از اعمال ظالمان نيز بيخبر نيست، بنابراين آثار وضعي اعمال را براي صاحبان عمل بار ميكند.
د) دستگاه آفرينش (آسمانها و زمين) همه داراي حيات و شعور هستند كه از روي شعور نتيجة عمل را به صاحب عمل برميگردانند.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. محمدتقي، مصباح يزدي، اخلاق در قرآن، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خيمني (ره)، چ سوّم، پائيز 1377.
2. اكبر، دهقان، هزار و يك نكته از قرآن كريم، تهران، مركز فرهنگي درسهايي از قرآن، چ سوّم، زمستان 1379.
3. حسنزادة آملي، ولايت تكويني، قم، قيام، چ اوّل، 1371.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مصباح يزدي؛ محمدتقي، اخلاق در قرآن، قم، انتشارات مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني (ره)، 1377، ج1، ص 239.
[2] . حج/ 45.
[3] . هود/ 117.
[4] . نحل/ 46ـ45.
[5] . شمس/ 12.
[6] . هود/ 82.
[7] . انعام/ 44.
[8] . اعراف/ 96.
[9] . اعراف/ 163ـ164.
[10] . بقره/ 61.
[11] . آلعمران/ 112.
[12] . بقره/ 205.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
نخست بايد به اين نكته اشاره كنيم كه در طول تاريخ تشيع هيچ فقيهي يافت نميشود كه معتقد به عدم ولايتِ فقيه به طور كلي باشد بلكه آنچه تا حدودي مورد اختلاف فقهاست مراتب و درجات اين ولايت و حدود اختيارات ولي فقيه است[1] كه در اين خصوص دو نظريه عمده قابل ذكر است:
1. نظريه ولايت مطلقه فقيه 2. نظرية ولايت مقيده و محدود فقيه.
بنابر نظرية ولايت مطلقه، ولي فقيهِ حاكم، تمام اختيارات حكومتي امام معصوم ـ عليه السلام ـ را داراست مگر مواردي كه با دليل خاص خارج گردد و لذا گاهي از آن به ولايت عامه فقيه نيز تعبير ميشود. اما بنابر نظريهاي كه ولايت محدود و مقيد براي فقيه قائل ميشود، ولايت فقيه مانند ولايت امامان معصوم، عام و فراگير نيست بلكه ولايتش محدود و مقيد به امور حسبيه همچون سرپرستي صغيران، محجورين، مجانين و برخي از موارد ديگري است كه به دليل قطعي براي فقيه اثبات شده ميباشد.
دليل قائلين به ولايت مقيده فقيه:
قائلين به ولايت مقيده فقيه با خدشه در دلالت آيات و رواياتي كه ولايت را بطور عام ثابت ميداند، نتيجه ميگيرند كه قدر متيقن آن است كه فقيه فقط در امور حسبيه ولايت داشته باشد به عبارت ديگر به عقيده اين دسته اثبات اين كه فقيه از طرف ائمه معصومين ـ عليه السّلام ـ نصب شده باشد و مانند آنان ولايت عام داشته باشد از روايات بر نميآيد. در واقع تمام فقهائي كه در رديف مخالف در بحث ولايت مطلقه فقيه قرار ميگيرند در واقع مدعي اين مطلب ميباشند كه اثبات نيابت عامه و ولايت مطلقه فقيه به عنوان منصب، از راه دلايلي كه اصل ولايت فقيه را اثبات ميكند، مشكل است اما در خصوص اينكه تصدي امور عامه بويژه در رابطه با اجراي احكام انتظامي اسلام در عصر غيبت وظيفة فقيه جامع الشرايط و مبسوط اليد ميباشد مخالفتي نداشته بلكه آن را از ضروريات شرع نيز ميدانند.[2] حضرت آيت الله خوئي در جلد اول فقه الشيعه ص 219 ميفرمايد: «در اينكه فقيه ولايت بر قضا دارد و از طرف ائمه ـ عليه السّلام ـ براي قضاوت نصب شده هيچ گونه اشكالي نيست و اجماع و روايات بر آن دلالت دارند و نيز ولايت فقيه در امور حسبيه نيز ثابت است مانند ولايت و صغير و وقف و حفظ مال يتيم و موقوفه و صرف آن در مصالح مسلمين و موقوف عليهم» سپس ايشان با اكتفا بر موارد فوق نتيجه ميگيرد كه قدر يقيني از ولايتِ فقيه جامع الشرايط بر امور حسبيه است.[3]
نقد نظرية ولايت مقيده:
قائلين به ولايت مطلقه نخست ضمن رد برداشت حداقلي از آيات[4]، روايات و ادلهاي كه اصل ولايت را براي فقيه ثابت ميدانند، آنها را غير قابل تخصيص ميدانند، آيت الله مصباح يزدي در اين خصوص ميفرمايد:
«ادلهاي كه براي اثبات اصل نظريه ولايت فقيه ميآيد اقتضاي اطلاق ولايت فقيه را دارد و مقتضاي آن اين است كه همه اختياراتي كه براي امام معصوم ـ عليه السّلام ـ به عنوان ولي امر جامعه اسلامي ثابت است، براي فقيه نيز ثابت است و وليّ فقيه از اين نظر هيچ حد و حصري ندارد مگر آن كه دليلي ارائه شود كه برخي از اختيارات امام معصوم ـ عليه السّلام ـ به ولي فقيه داده نشده است. مثل نظر مشهور فقهاي شيعه در خصوص جهاد ابتدائي كه آن را از اختيارات خاص معصوم ميدانند.»[5] حضرت امام ـ ره ـ نيز در اين خصوص ميفرمايند: «اين توهم كه اختيارات حكومتي رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ بيشتر از حضرت علي ـ عليه السّلام ـ يا اختيارات حكومتي حضرت علي ـ عليه السّلام ـ بيش از فقيه است باطل و غلط است... همان اختيارات و ولايتي كه حضرت رسول ـ صلّي الله عليه و آله ـ و ديگر ائمه ـ عليه السّلام ـ در تدارك و بسيج سپاه، تعيين ولات و استانداران،گرفتن ماليات و صرف آن در مصالح مسلمانان داشتند، خداوند همان اختيارات را براي حكومت فعلي قرار داده است منتهي شخص معيني نيست روي عنوان عالمِ عادل است.»[6] آيت الله جوادي آملي نيز در اين باره ميگويند: «از برهان ضرورتِ وجودِ ناظم و رهبر براي جامعه اسلامي و نيز از نيابت فقيه جامع الشرايط از امام عصر در دوران غيبت آن حضرت، به خوبي روشن ميگردد كه ولي فقيه همه اختيارات پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ و امامان ـ عليهم السّلام ـ را در ادارة جامعه داراست زيرا او در غيبت امام عصر ـ عج ـ، متولي دين است و بايد اسلام را در همه ابعاد و احكام گوناگون اجتماعياش اجرا نمايد.»[7]
اما در خصوص آن كه برخي به دليل داشتن تصوري نادرست از مفهوم اطلاق در ولايت مطلقه، آن را زير سؤال ميبرند، نخست بايد بدانيم كه مقصود از اطلاق در عبارت ولايت مطلقه فقيه، در واقع يك نوع شمول و اطلاق نسبي ميباشد در مقابل ديگر ولايتها كه جهت خاصي در آنها مورد نظر است. نكته در اينجاست كه معناي ولايت مطلقه اين نيست كه فقيه مجاز است هر كاري كه دلش خواست انجام دهد تا برخي مثل دكتر مهدي حائري به اين نظريه خدشه وارد كنند و بگويند لازمهاش آن است كه فقيه همچون خداوندگار روي زمين باشد و يا برخي ديگر بگويند لازمه ولايت مطلقه آن است كه فقيه بتواند توحيد يا يكي از اصول و ضروريات دين را انكار يا متوقف سازد. زيرا هيچ فقيهي از كلمه مطلقه يا عامه چنين معنائي را اراده نميكند هرگز ولايت مطلقه فقيه به معناي آن نيست كه او مجاز باشد هركاري كه خواست انجام دهد بلكه مقصود از اطلاق توسعه و گسترش دامنه ولايت فقيه نسبت به بعض امور جزئي نظير حسبه و غيره ميباشد. آيت الله جوادي آملي در اين زمينه ميفرمايند: «اساساً معناي مطلق به معناي كل گرايانه و تماميت خواه كه معادل توتاليتر ميباشد و يا به مفهوم آزاد و رها از هر قيد و بند و فارغ از هر حد و حدودي وَرايِ قانون و عدم مسئوليت در قبال گفتار و رفتار نيست بلكه مطلقه در اينجا در مقابل مقيده ميباشد.»[8]حضرت امام ـ ره ـ نيز با ردّ برداشت از مفهوم اطلاق در حكومت اسلامي به معناي استبداد و اطلاق از هر قيد و بند، ميفرمايند: «حكومت اسلامي نه استبدادي است و نه مطلقه بلكه مشروطه است البته نه مشروطه به معناي متعارف فعلي آن كه تصويب قوانين تابع آراء اشخاص و اكثريت باشد مشروطه از اين جهت كه حكومت كنندگان در اجراء و اداره مقيد به يك مجموعه شرط هستند كه در قرآن كريم و سنت رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ معين گشته است.»[9]
بنابراين ولايت مطلقه فقيه يك اصطلاح خاص فقهي است كه به حوزةولايت و مُوَلّي عليهم نظر دارد و در واقع محدوديت در اين زمينهها را انكار ميكند ولي اين اصطلاح هرگز به معناي نفي هر گونه محدوديت و ضابطهاي در اِعمال ولايت از سوي فقيه نيست و هيچ فقيهي از آن، اين معنا را اراده نكرده است بلكه اعتقادات ما چنين چيزي را نسبت به امامان معصوم ـ عليهم السلام ـ نيز نميپذيرد كه آن بزرگواران بدون هيچ ضابطه و ميزان و ملاكي ميتوانستند حكم كنند پس چگونه ممكن است كه فقيه بتواند بدون هيچ معياري تنها به ميل و ارادة خويش در هر زمينه نسبت به هر كس حكم كند؟!
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. آيت الله موسوي تبريزي، ولايت فقيه، انتشارات حرّ، 1376، صص 52 ـ 49.
2. آيت الله جوادي آملي، ولايت فقيه، مركز نشر اسراء قم 1378، صص 203 ـ 121.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ر.ك: مصباح يزدي، محمد تقي، پرسشها و پاسخها، قم، موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، 1379، ص59.
[2] . ر.ك: معرفت، محمد هادي، فصلنامه حكومت اسلامي، سال پنجم، شماره 15، بهار 1379، ص121.
[3] . ر.ك: عطائي، علي، ولايت فقيه از ديدگاه فقهاء و مراجع، قم مركز بررسيهاي اسلامي، 1364، ص46ـ48.
[4] . در قرآن كريم آيات متعددي وجود دارد كه به لزوم تشكيل حكومت صالحان تاكيد ميكند و مردم را از پيروي طاغوت و حاكمان ستمگر برحذر ميدارد كه از مجموعه اين آيات چنين ميتوان نتيجه گرفت كه تنها ولايت مشروع در عصر غيبت و حكومت صالحان، حكومت و ولايت فقهاء جامع الشرائط ميباشد: قرآن كريم: نحل/ 36 ـ نساء/ 60 ـ بقره/ 257 ـ نساء/ 58 و 59 ـ يونس/ 35 ـ بقره/ 124.
[5] . مصباح يزدي، محمد تقي، ولايت فقيه، قم، انتشارات موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره)، 1378، ص104.
[6] . موسوي الخميني، سيد روح الله، ولايت فقيه، موسسه تنظيم و نشر آثار امام(ره)، 1373، ص40.
[7] . جوادي آملي، عبدالله، ولايت فقيه، قم، اسراء، 1378، ص248.
[8] . همان، ص251.
[9] . موسوي الخميني، سيد روح الله، ولايت فقيه، همان، ص33.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قرآن كريم از هنگام نزول تا هم اكنون، سرچشمه پيدايش و سرمايه پرورش بزرگترين و پاك ترين روحها، بلندترين همت ها و استوارترين اراده ها، عميق ترين افكار، عالي ترين معارف، نغزترين ادبيات و دل انگيزترين هنرها در عرصه هاي گسترده و حوزه هاي گوناگون حيات فكري و فرهنگي و علمي و اجتماعي و ادبي و هنري مسلمانان در همه اكناف عالم و در پهنه تاريخ پر افتخار فرهنگ و تمدن اسلامي بوده است.
تعليم در لغت به معناي، ياد دادن و آموزش است، و در نظر ابتدائي، عبارت است از القاء موضوعي به ذهن شاگرد توسط استاد، تا شاگرد به تقليد از استاد آن را ياد گرفته و تكرار نمايند. اما حقيقت تعليم ژرف تر از اين است، و اگر دقت كنيم در مي يابيم كه تعليم ايجاد دگرگوني در متعلم و متحول ساختن او از حالت جهل به حالتي است كه موجب رشد عقلي و استقلال فكري شود.
مسئله تعليم در اسلام از چنان اهميتي برخوردار است كه خداوند در اولين آيات وحي ميفرمايد: «اِقرَأ باسم... يعني قرآن را به نام پروردگارت كه خداي آفرينندة عالم است بخوان، آن خدائي كه آدم را از خون بسته خلق كرد. پروردگار تو كريمترين كريمان عالم است. آن خدائي كه بشر را علم نوشتن به قلم آموخت و به آدم آنچه را كه نميدانست به الهام خود تعليم داد».[1]
و در جائي ديگر ميفرمايد: «آيا مردم دانا يا مردم نادان برابرند».[2] و «آيا كسي كه روان مرده اي داشت و ما او را زنده كرديم و برايش چراغي از معرفت و دانش ساختيم كه با روشنايي آن ميان مردم زندگي ميكند، مانند كسي است كه با رواني مرده براي هميشه در تاريكي جهل و ناداني فرو رفته است؟»[3] «در حقيقت کوري است كه از علم و فهم بيبهره است نه آن كس كه چشمش نميبيند».[4] و حضرت علي ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد: دانش زنده كننده جان آدمي و نوربخش خود و كشنده جهل و ناداني است.[5]
تعريف تربيت:
تربيت در لغت، به معني پروردن، پروراندن، آداب و اخلاق را به كسي آموختن، و نيز به معني پرورش بدن به وسيله انواع ورزش است.[6]معني عام تربيت، پروراندن هر چيزي است به نحوي كه شايسته آن است، و اين معنا شامل جمادات، گياهان، حيوانات و انسانها مي شود و نيز در مورد پرورش جسم و روح بكار مي رود.
تربيت از ديدگاه اسلام:
با توجه به هدفهاي اسلام، تربيت عبارت از: به فعليت رساندن قواي انسان و استعدادهاي او و ايجاد تعادل و هماهنگي در آنها در جهت رسيدن به كمال مطلوب است به عبارت ديگر: تربيت متخلّق شدن به اخلاق الهي و مؤدب شدن به آداب الله است، از نظر اسلام ابتدا بايد انسان و ابعاد وجودي و نيروها و استعدادهاي او را شناخت و آن گاه به تربيت او پرداخت و چون شناخت حقيقت ژرف و نامتناهي وجود انسان و ابعاد آن به طور كامل، براي انسان ها مشكل است، و نيز از سوي ديگر عقل و تشخيص، آدمي توسط پرده هاي غرايز و ماديات احاطه گرديده و خود قادر به برنامه ريزي و تهيه قانون کامل و جامع و تامين كننده صلاح و سعادتش باشد، نيست، بنابراين، خداي متعال برنامه هاي تربيتي او را تعيين فرموده و توسط پيامبرش به انسان ها ابلاغ کرده است.
چنان كه قرآن مجيد ميفرمايد:
«وَ نفس و ما سوّيها فالهمها فجورها و تقويها قد افلح مَن زكّيها و قد خابَ من دسّها؛[7]
قسم به نفس و به خدائي كه آن را آفريده و پس از آن بديها و خوبيها را به او فهمانيده، رستگار كسي است كه خود را از زشتيها پاكيزه كند، و كسي كه در تربيت خويش كوتاهي كند از رستگاري بازمانده است».
و در جايي ديگر مي فرمايد: «و لا تمدن عينيك الي ما متعنابه ازواجاً» به آنچه اصنافي از كفّار را به آن بهرهمند ساختيم چشم مدوز».
پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمان داد ندا كنندهاي ميان مردم ندا كند: «من لم يتأدب باداب الله تقطعت نفسه علي الدنيا حسرات؛[8] كسي كه به آداب الهي تربيت نشود و پرورش نيابد با غصه و حسرت بر دنيا جان ميدهد و از اين عالم ميرود».
مشاوره:
در منابع اسلامي، پديده جماعت و شورا به طور جدّي مطرح است. و روايت: «جماعت رحمت است» و «دست خدا با جماعت است. يك واقعيت عيني را مطرح كرده اند كه مردم در حال تشكل جمعي، براي تحقيق و به دست آوردن يك هدف معقول مي توانند از فهم و عقل و وجدان يكديگر بهره برداري كنند و هر يك از آنان،كتابي گشوده در مقابل ديدگان ديگري قرار دهد. اجتماع و تفاهم عقول انساني حداقل نتيجه اي را كه دربر دارند تصاعد حسابي محصول است و بيشتر اوقات نتيجه تصاعد هندسي به بار مي آورد. امام علي ـ عليه السلام ـ مي فرمايد: «بهترين مردم از نظر رأي و نظر كسي است كه از رأي مشورت كننده بي نياز نباشد»[9] از طرف ديگر دو آيه از قران مجيد موضوع شور و مشورت را بيان مي كند1. به رحمت خداوندي، بر آنان نرم شده اي، و اگر تند خو و سخت دل بودي، از پيرامون تو پراكنده مي شدند، پس آنان را عفو كن و براي آنان از خدا طلب مغفرت نما، و در امر، با آنان مشورت كن، و هنگامي كه تصميم گرفتي توكل بر خدا كن، خداوند توكل كنندگان را دوست مي دارد.[10]
2. آنان كه از گناهان بزرگ و زشتي ها اجتناب مي کنند، و هنگامي كه غضبناك شدند، مي بخشند، و كساني كه پروردگارشان را پاسخ پذيرش گفته، و نماز را بر پا داشتند و امر آنان در ميانشان، شورا(مشورت) است، و از آن چه كه به آنان روزي كرده ايم، انفاق مي كنند، و آنان كساني هستند كه هنگامي كه به آنان ستمي برسد، به ياري هم بر مي خيزند)[11] در دو آيه ياد شده براي اعضاي مشورت، شرطي ذكر نكرده است، لذا بعضي چنين گمان كرده اند كه همه مردم، با هر گونه شرايط ذهني، ميتوانند شركت كنند، اين گمان به نظر صحيح نمي رسد، زيرا اهميت مشورت عبارت است از اجتماع يك عده اشخاص به عنوان اعضاي مشورت، براي بيان عقايد و نظر خود، درباره موضوعي كه بديهي نبوده است. اعضاي مشورت مي خواهند واقعيت موضوع مورد مشورت را، كه از نظر ابتدايي پوشيده است، روشن كنند و بهترين راه حل آن موضوع را براي دفع ضرر و يا جلب منفعت، براي مردم اجتماع ارائه دهند به طور مسلم مشورت به اين معني و هدفي كه از آن منظور است، با فرض عدم توجه به شعور درك و معلومات و تقواي اعضاي مشورت، ناسازگار است. آيه دوم اوصاف اعضاي شوري را چنين توضيح مي دهد: 1. مرتكب گناهان بزرگ و فحشاء نمي شوند. 2. غضب خود را فرو مي نشانند. 3. كساني هستند كه دستور هاي الهي را مي پذيرند. و نماز را بر پا دارند. 4. از آن چه كه خداوند بر آنان عنايت فرموده انفاق مي كنند. 5. هنگامي كه بيگانگان به آنان تعدي و ستم کردند، به ياري هم مي شتابند.
ترديدي نيست كه امور مزبور، هم آگاهي و علم به موضوع مشورت را شرط مي داند و هم عدالت و تقوي را، لازم مي داند. حضرت علي(ع) مي فرمايد: «هيچ پشتيباني مانند مشورت وجود ندارد.»[12] و «مشورت عين هدايت است قطعا به خطر افتاد كسي كه استبداد و استغنا به رأي خود كرد.»[13]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تعليم و تربيت از ديدگاه امام خميني (ره) تدوين مجتبي فراهاني: ناشر: موسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني چاپ دوم 1378.
2. تعليم و تربيت در اسلام، شهيد مطهري، انتشارات الزهراء.
3. تعليم و تربيت اسلامي، دوره هشتم، انتشارات در راه حق.
4. گفتار فلسفي، استاد محمد تقي فلسفي، كودك، بزرگسالان و جوان، اخلاق فلسفي، هيئت نشر معارف اسلامي.
5. تعليم و تربيت اسلامي، دكتر علي شريعتمداري.
6. شيوه هاي تعليم در قرآن و سنت، سيد مهدي برومند، انتشارات كتاب مبين، 1380، قم.
7. شورا در قرآن و حديث، رضا استادي، بنياد فرهنگي امام رضا(ع) انتشارات هجرت قم 1360ش.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . علق/ 1 تا 5.
[2] . زمر/ 9.
[3] . انعام/ 122.
[4] . حج/ 46.
[5] . غرر الحكم، حرف الالف، ص 54 و 68.
[6] . فرهنگ فارسي دكتر معين.
[7] . شمس/ 7 ـ 10.
[8] . مجلسي، محمد باقر، بحار الانوار، بيروت، موسسه الوفاء، ج 11، ص 348.
[9] . عبدالواحد آمدي، غررالحكم و درر الكلم، شرح خوانساري، ص 429.
[10] . آل عمران/ 159.
[11] . شوري/ 37، 38، 39.
[12] . نهج البلاغه، ج 3، ص 478.
[13] . نهج البلاغه، كلمات قصار، ص 2 تا 8، جعفري، محمد تقي، كتاب شوري و مسئوليت، گردآوري و تنظيم و تلخيص محمد رضا جوادي، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1378.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
واژه «عبرة»، عربي و در فارسي به معناي «پند و اندرز» آمده است.[1] اگر به معناي عام «عبرت» توجه کنيم، در مي يابيم كه تمام آيات الهي پند و عبرت است. قرآن، افزون بر مسائل احكام، عقايد و اخلاق، به مسايلي پرداخته كه در آن يا به صورت کنايه يا به صراحت، عبرت و پند نهفته است.
در اينجا به آياتي كه به مسائل عبرت اشاره نموده اند؛ مي پردازيم.
1. مسافرت و عبرت آموزي:
در بيش از ده آيه قرآن، مردم را تشويق و ترغيب به مسافرت (سير في الارض)[2] نموده است. مسافرت و سير در زمين در فرهنگ قرآن، به معناي جهان گردي بي هدف نيست. بلكه به معناي پندگيري و عبرت آموزي و شناخت نشانه هاي خداوند و آگاهي از قدرت او و بررسي حوادث تاريخي گذشتگان است. (أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ...؛[3] آيا آنها سير در زمين نمي كنند، تا بنگرند سرنوشت آنان (طغيان گران پيشين) چگونه شد؟...»
«قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ ثُمَّ انْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ؛[4] بگو! سير در زمين داشته باشيد تا بنگريد عاقبت تكذيب كنندگان چگونه شد.»
2. تاريخ و داستان گذشتگان و پندگيري:
يكي از اهداف نقل تاريخ و داستان گذشتگان در قرآن، عبرت و پند براي مسلمانان است. در بسياري از آيات الهي، داستان هاي پيامبران بزرگ الهي بيان شده است. در اين داستان ها، هرگز هدف قرآن داستان سرايي محض نيست، بلكه هدف ارائه رهنمود از رهگذر اين داستان هاي سازنده است. بر همين اساس است كه در هيچ يك از داستان هاي پيامبران، از مسائل بي فايده يا كم فايده اي كه نقشي در هدايت ندارد؛ سخن به ميان نيامده است. براي مثال از تاريخ ولادت، تاريخ وفات، عدد اولاد و همسر انبياء و... سخني به ميان نياورده است.
«لَقَدْ كانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي الْأَلْبابِ؛[5] اين داستان (حضرت يوسف) براي صاحبان درك خالص، عبرت است» بدين معنا كه ده ها نكته عبرت آموز در اين داستان حضرت يوسف ـ عليه السلام ـ وجود دارد. مانند خنثي شدن مكر دشمنان، بي گناه بودن حضرت يوسف، دوري از شهوت و گناه، رسوايي زليخا، پاكدامني حضرت يوسف و... در نتيجه هدف قرآن از بيان نكات عميق و حساس داستان، عبرت آموزي بوده است.
3. جنگ هاي پيامبر، عبرتي براي مسلمانان:
در آيه 13 از سوره آل عمران، عنايت خداوند به رزمندگان جنگ بدر و القاء رعب در دل دشمنان را مايه عبرت صاحبان بصيرت بيان مي كند و مي فرمايد:
«قَدْ كانَ لَكُمْ آيَةٌ فِي فِئَتَيْنِ الْتَقَتا فِئَةٌ تُقاتِلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ أُخْرى كافِرَةٌ يَرَوْنَهُمْ مِثْلَيْهِمْ رَأْيَ الْعَيْنِ وَ اللَّهُ يُؤَيِّدُ بِنَصْرِهِ مَنْ يَشاءُ إِنَّ فِي ذلِكَ لَعِبْرَةً لِأُولِي الْأَبْصارِ؛ دو گروهي كه در ميدان جنگ بدر با هم روبرو شدند، نشانه درس عبرتي براي شما بود. يك گروه در راه خدا نبرد مي كردند و جمع ديگري كه كافر بودند (در راه شيطان پست) در حالي كه آن ها گروه را با چشم خود دو برابر آنچه بودند مي ديدند، در اين عبرتي است براي صاحبان بصيرت.»
عبرتي كه از آيه ياد شد. مي توان گرفت اين است كه، در جنگ، ايمان حرف اول را مي زند. امتي كه پشتيبان نيرومندي همچون خداوند متعال را داشته باشند، شكست ناپذير است.
همچنين در آيات اول سوره حشر، قرآن كريم ماجراي غزوه بني النضير و توطئه يهودي ها بر ضد مسلمانان و برخورد شديد لشكر اسلام با آنان و شكست سخت آن ها در برابر لشكر اسلام را بيان مي كند و آخر امر فرموده است: «... فاعتبروا يا اولي الابصار؛[6] پس عبرت بگيريد اي صاحبان بصيرت».
4. عبرت آموزي در نگاه روايت:
در روايات، تأكيد فراواني به عبرت آموزي از حوادث تاريخي شده است.
امام علي ـ عليه السلام ـ مي فرمايد: «الاعتبار يثمر العصمة؛ ميوه عبرت آموزي از حوادث، مصونيت از خطاها و لغزش هاست.»[7] در روايت ديگر فرموده است: «من كثر اعتباره قل عثاره؛[8] آن كسي كه بيشتر عبرت بياموزد، لغزشش كم خواهد شد.» همچنين مي فرمايد: «الاعتبار يقود الي الرشاد[9]؛ عبرت آموزي آدمي را به راه رشد و صلاح مي كشاند.»
حضرت علي ـ عليه السلام ـ در وصيتي به امام حسن ـ عليه السلام ـ فرمودند: «استدل علي ما لم يكن بما قد كان فانّ الامور اشباه؛[10] حوادث آينده را در پرتو حوادث گذشته بررسي كن، كه حوادث همانند يكديگر است.
در حديثي از امام صادق ـ عليه السلام ـ وارد شده است: «كان اكثر عبادة ابي ذر التفكر والاعتبار؛[11] اكثر عبادت ابوذر را، انديشه و عبرت آموزي تشكيل مي داد.» در نتيجه قرآن سير در جهان و انديشه در تاريخ گذشتگان و پيامبران و جنگ هاي پيامبران و... را براي آيندگان عبرت و پند مي داند و جزو عبادت مي شمارد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. ره توشه راهيان نور، متون آموزشي 17، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي،قم، ويژه محرم سال 1377، مقالة عبرتهاي عاشورا، سيد احمد خاتمي، ص 121 ـ 145.
2. تفسير نمونه، مكارم شيرازي و ديگران، دارالكتب الاسلاميه، تهران، ذيل آيات مورد بحث.
3. تفسير الميزان، علامه طباطبايي، سيد محمد حسين، انتشارات بنياد علمي و فكري علامه قم، ذيل آيات مورد بحث.
4. بحارالانوار، علامه مجلسي، ج 71، ص 324.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . احمد سياح، فرهنگ بزرگ جامع نوين، ترجمه المنجد، تهران، انتشارات اسلام، ذيل ماده «عبر».
[2] . يوسف/ 109، حج/ 46، روم/ 9، فاطر/ 44، غافر/ 21، 82، آل عمران/ 137، انعام/ 11، نحل/ 36، نحل/ 69، عنكبوت/ 20، روم/ 42.
[3] . يوسف/ 109.
[4] . انعام/ 11.
[5] . يوسف/ 111.
[6] . حشر/ 2.
[7] . تميمي آمدي، عبدالواحد بن محمد، غرر الحکم، قم، دفتر تبليغات اسلامي، 1366ش، ص 472.
[8] . همان.
[9] . همان.
[10] . امام علي ـ عليه السلام ـ ، نهج البلاغه، قم، دارالهجره، ص 402، نامه 31.
[11] . مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، بيروت، مؤسسه الوفاء، ج 71، ص 324.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قبل از هر چيز توجه شما را به نكاتي جلب ميكنيم:
1ـ قرآن کريم درباره كيفيت سخن گفتن به برخي از محورهاي چگونگي سخن گفتن اشاره فرموده است، از جمله:
الف) سخن گفتن بايد با نرمي باشد،« فقولا له قولاً ليّنا لعله يتذكّر او يخشي؛[1] ولي به نرمي با او (فرعون) سخن بگوييد؛ شايد متذكر شود، يا (از خدا) بترسد!».
ب) سخن گفتن نبايد با داد و فرياد همراه باشد، نه در همه جا بلكه در نوع محاورات عرفي و در شرايط عمومي و الا در مقابل حاكم «لايحب الله البحر بالسوء من القول الا من ظلم؛[2] زيرا خداوند متعال ميفرمايد: « .. واغضض من صوتك انّ انكر الاصوات لصوتُ الحمير،...؛[3] از صداي خود بكاه (و هرگز فرياد مزن) كه زشتترين صداها صداي درازگوشان است»،[4]
ج) سخن گفتن در غير جاي خودش نبايد همراه با ناله و نفرين و يا اف گفتن و ... باشد زيرا در قرآن كريم از اين گونه تكلم كردن و سخن گفتن نهي شده است.[5] مثلاً دربارة سخن گفتن با پدر و مادر ميفرمايد:«... وقل لهما قولاً كريماً؛[6] و گفتار سنجيده و بزرگوارانه به آنها (پدر و مادر) بگو و... »
2ـ در سخن گفتن بايد سعي شود كه محتواي سخن از امراض و بيماريهاي اخلاقي كه غالباً زبان انسان به آنها آلوده ميشود، مبرّا و پاك باشد. برخي بيماريهاي زبان عبارتند از: الف) كذب[7] ب) غيبت[8] ج) تمسخر ديگران و آنها را با القاب زشت صداكردن.[9] و...
3ـ بايد از سخن گفتن در جايي كه زمينة انگيزههاي فاسد و امراض گوناگون ميشود خودداري كرد.
4ـ انسان بايد سخنانش مزّين به صفات پسنديده و خوب باشد از جمله: الف) صادقانه باشد: «... والصادقين والصادقات.. لهم مغفرةً و اجراً عظيماً..».[10] مردان راستگو و زنان راستگو و ... خداوند براي همه آنها مغفرت و پاداش عظيمي فراهم ساخته است».
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. آيه الله مکارم شيرازي، ناصر و ديگران، اخلاق در قرآن، تهران، دارالکتب الاسلاميه، ج1-3.
2. آيه الله مصباح يزدي، محمد تقي، اخلاق در قرآن، قم، موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، ره، ج 1-3.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. طه/ 44.
[2]. نساء/ 148.
[3]. لقمان/ 19.
[4]. ر.ك: مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ چهارم، ج 17،ص 59.
[5] . لقمان/ 19؛ نساء/ 8،9،148..
[6] . اسراء/23.
[7]. حج/30.
[8]. حجرات/ 12.
[9]. حجرات/ 11.
[10]. احزاب/ 35.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
«صله» مصدر فعل «وصل» در مقابل «فصل» به معني «اتصال» و به هم رسيدن است، بنابراين؛ «صلة رحم» يعني با فاميلها به هم رسيدن «و به حال هم رسيدگي كردن» ميباشد. «رحم» نيز از «رحمة» به معني رأفت و مهرباني، گرفته شده است و چون فاميلها و بستگان، نسبت به همديگر عطوفت و مهرباني دارند «رحم» ناميده شدهاند. اين سنت از ديدگاه قرآن كريم از دو جهت قابل ملاحظه است:
الف: از جهت فقهي «صله رحم» از نظر فقهي يكي از واجبات شرعي و...[1] است.
«قطع» آن به دليل آيات و روايات متعدد از محرمات كبيره است، چنان که قرآن کريم مي فرمايد:
«وَ الَّذِينَ يَصِلُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ يَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ؛ و آنها كه پيوندهايي را كه خدا به آن امر كرده برقرار ميدارند و از پروردگارشان ميترسند و از بدي حساب (روز قيامت) بيم دارند».[2] در روايات اسلامي و كتابهاي تفسير، يكي از مواردي كه «وصل آن» مورد امر خداوند به حساب آمده، «صلة رحم» است.[3] مثلاً در حديثي از امام صادق ـ عليهالسّلام ـ ميخوانيم كه از آن حضرت دربارة تفسير «وَ الَّذِينَ يَصِلُونَ ...» سؤال شد «(فقال قراتبك)؛ فرمود: منظور خويشاوندان تو است».[4]
همچنين در جايي ديگر مي فرمايد: «وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَيْكُمْ رَقِيباً؛ و از خدايي بپرهيزيد كه (همگي به عظمت او معترفيد، و) هنگامي كه چيزي از يكديگر ميخواهيد، نام او را ميبريد ( و نيز) از (قطع رابطه با) خويشاوندان خود بپرهيزيد، زيرا خداوند مراقب شماست.[5]
در آيه ياد شده بنابر اينكه «ارحام» عطف بر لفظ جلالة «الله» و منصوب باشد تا در معنا چنين باشد: «اتقوا الله ان تقصره و اتقون الارحام ان تقطعواها» از معصيت خدا و قطع رحم بپرهيزيد، يا اينكه «ارحام» مرفوع و مبتدا براي خبر محذوف باشد: «و الارحام كذلك»، يعني رعايت ارحام نيز از مصاديق تقواست و از آن سؤال خواهد شد، از اين رو مراد آيه اين خواهد بود «اتقوا لارحام فلا تقطعوا» ارحام را مواظب باشيد و قطع صله رحم نكنيد. دلالت آيه بر وجوب صله، بنابر اين، سه احتمال مورد تأكيد اكثر مفسران و فقها ميباشد.[6] البتّه آيات ديگري هم ممكن است دلالت بر وجوب «صلة رحم» يا حرمت «قطع» آن باشد كه به جهت پرهيز از طولاني شدن، از ذكر آنها خودداري ميشود.
ب. از جهت اجتماعي: قرآن كريم در بيش از سي آيه و تحت عناوين مختلفي همچون، توصية به رعايت حقوق ارحام احسان به والدين به ويژه مادر، و دوري از آزار آنها، انفاق به ذويالقربي، تقدم حق ايشان بر ديگر مؤمنان، حفظ سلسلة مراتب ارحام در مسألة ارث، لزوم سرپيچي از متابعت ايشان در معصيت حق، اجتناب از قطع رحم و بيتوجهي به حقوق ايشان و... به تشريح مسألة «صلة رحم» و تبيين برخي احكام و آثار آن پرداخته كه در مجموع معرّف گويايي از اهميت و موقعيت برجستة اين عمل عبادي، اجتماعي، در نظام ارزشي مكتب اسلام و نقش و تأثير بيبديل آن در ايجاد و تحكيم همبستگي و پيوند مشترك ميان اعضاي يك جامعه عموماً و شبكه خويشاوندان خصوصاً به حساب ميآيد.[7]
علت اينكه اسلام نسبت به نگهداري و حفظ پيوند خويشاوندي اين همه پافشاري كرده،اين است كه هميشه براي اصلاح، تقويت، پيشرفت، تكامل و عظمت بخشيدن به يك اجتماع بزرگ، چه از نظر اقتصادي يا نظامي و چه از نظر جنبههاي معنوي و اخلاقي، بايد از واحدهاي كوچك آن شروع كرد، با پيشرفت و تقويت تمام واحدهاي كوچك، اجتماع عظيم خود به خود، اصلاح خواهد شد.
اسلام براي عظمت مسلمانان از اين روش به نحو كاملتري بهرهبرداري نموده است. دستور به اصلاح واحدهايي داده كه معمولاً افراد از كمك و اعانت و عظمت بخشيدن به آن روگردان نيستند، زيرا تقويت بنية افرادي را توصيه ميكند كه خونشان در رگ و پوست هم در گردش است، اعضاي يك خانوادهاند و پيداست هنگامي كه اجتماعات كوچك خويشاوندي، نيرومند شد، اجتماع عظيم آنها نيز عظمت مييابد و از هر نظر قوي خواهد شد.[8]
براي پي بردن بيشتر به اهميّت اين موضوع (لزوم صلة رحم و اهميت عدم ترك آن) از ديدگاه قرآن كريم، توجه کنيد:
الف: صاحبان عقل و انديشهاند «إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ الَّذِينَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ لا يَنْقُضُونَ الْمِيثاقَ وَ الَّذِينَ يَصِلُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ يَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ؛ تنها صاحبان انديشه متذكر ميشوند. آنها كه ... و آنها كه پيوندهايي را كه خدا به آن امر كرده است برقرار ميدارند[9]...»[10]
ب: عاقبت نيكسراي ديگر از آن آنهاست «... اولئك لهم عقبي الدار»[11] و به تعبير ديگر «صله رحم كنندگان» جزء عاقبت به خيرها خواهند بود، چون «عقبي» به معني عاقبت و پايان كار است خواه خير باشد يا شر، ولي با توجّه به قرينه حال و مقال منظور در آيه فوق عاقبت خير است.[12]
ج. بهشت جاويدان: جايگاه آنها و پدران، همسران و فرزندن صالح آنها خواهد بود، «جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ؛[13]
د: فرشتگان به آنها خوش آمد ميگويند: «وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ؛ و فرشتگان از هر دري بر آنان وارد ميگردند. (و به آنها ميگويند) سلام بر شما به خاطر صبر و استقامتتان، چه پايان و عاقبت خوبي».[14]
ه : رعايت پدر و مادر به عنوان يكي از مصاديق بارز «ارحام» تا سرحد توحيد خداوند: «لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً؛ چيزي براي خدا شريك قرار ندهيد و به پدر و مادر احسان كنيد».[15]
و: رعايت «بستگان» كه از «ارحام» محسوب ميشوند، در رديف ايمان به خدا و پيامبران و فرشتگان و معاد كه همه از مصاديق «برّ» و نيكي به حساب آمدهاند: «لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الآخِرِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ الْكِتابِ وَ النَّبِيِّينَ وَ آتَى الْمالَ عَلى حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبى...؛ نيكي آن نيست كه رويتان را به سوي مشرق و مغرب آوريد، بلكه نيكي آن است كه كسي به خداوند و روز بازپسين و فرشتگان و كتابهاي آسماني و پيامبران ايمان داشته باشد و مال را با وجود دوست داشتن به خويشاوندان و... ببخشد».[16]
ز: شايستگي «ارحام» غير وارث براي شركت در مال ارثي: «وَ إِذا حَضَرَ الْقِسْمَةَ أُولُوا الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينُ فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً» چون خويشاوندان (غير از ورثه) براي تقسيم (تركه) حضور يابند، از آن به چيزي ايشان را بهرهمند سازيد و با ايشان با زبان خوش سخن بگوييد.[17]
د: از طرف ديگر «قطع» صلهرحم موجب ناخشنودي حقتعالي و دوري از رحمت او خواهد بود... «فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ أُولئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ...؛ و پيوند خويشاوندانشان را بگسليد. اينان كساني هستند كه خداوند لعنتشان كرده...[18]
ط: «قطع» صلهرحم همرديف با فساد در زمين بشمار آمده است: «فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ...؛ اگر (از اين دستورها) رويگردان شويد، جز اين انتظار ميرود كه در زمين فساد و قطع پيوند خويشاوندي كنيد؟»[19]
ي: حدود شرعي «صلةرحم»: «صلة رحم» نبايد انسان را از حد و مرز «توحيد» و «اطاعت حق» بيرون ببرد، قرآن كريم ميفرمايد: «لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ...؛ قومي نيابي كه به خداوند و روز بازپسين ايمان داشته باشد و با كساني كه با خداوند و پيامبر او ـ صلي الله عليه و آله ـ مخالفت ميورزند دوستي كنند ولو آنكه پدرانشان يا فرزندانشان يا برادرانشان يا خاندانش باشند. اينانند كه (خداوند) در دلهايشان نقش ايمان نگاشته است و به فيض از جانب خويش استوارشان داشته است.»[20]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تفسير نمونه، آيتالله مكارم شيرازي، ناصر، ج 10، ص 186.
2. تحليل اجتماعي از صلهرحم، سيد حسين شرفالدين، ص 150.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ر.ك: المصطفوي، حسن، التحقيق في كلمات القرآن، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، چاپ اوّل، 1371 ه ش، ج 13 و 14، ص 125 و ج 3 و 4، ص 79، به بعد.
[2] . رعد/ 21.
[3] . ر.ك: مكارم شيرازي، ناصر و جمعي از دانشمندان، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ سيزدهم، 1372 ه ش، ج10، ص 184.
[4] . همان، ص 185.
[5] . نساء/ 1.
[6] . ر.ك: فخرالدين رازي، تفسير الكبير، دارالكتب العلميه، 1411 ق، ج 4، ص 135؛ به نقل: شرفالدين، سيدحسين، تحليلي اجتماعي از صلة رحم، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، چاپ اوّل، 1378، ص 28.
[7] . شرفالدين، سيد حسين، تحليلي اجتماعي از صلة رحم، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، چاپ اوّل، 1378، ص 150.
[8] . مكارم شيرازي، ناصر و جمعي از نويسندگان، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ سيام، 1372، ج 1، ص 158ـ157.
[9] . تفسير نمونه، ج 10، ص 192.
[10] . رعد/ 21.
[11] . رعد/ 22.
[12] . تفسير نمونه، ج 10، ص 192.
[13] . رعد/ 23.
[14] . رعد/ 24.
[15] . انعام/ 151.
[16] . بقره/ 177.
[17] . نساء/ 8.
[18] . محمد/ 22 و 23.
[19] . محمد/ 22.
[20] . مجادله/ 22.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
خداوند متعال در قرآن كريم راههاي متعددي را جهت كنترل و مهار غريزه جنسي معرفي نموده است؛ كه بعضي از مهمترين آنها عبارتند از: «ازدواج»، «چشم پوشي»، «عفت ورزي» و «روزهداري»
الف. ازدواج
قرآن كريم ميفرمايد: «وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِي ذلِكَ لآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ؛[1] و از نشانههاي او اين كه همسراني از جنس خودتان براي شما آفريد تا در كنار آنان آرامش يابيد، و در ميانتان مودّت و رحمت قرار داد؛ در اين نشانههايي است براي گروهي كه تفكر ميكنند».
همانگونه كه از اين آيه نمايان است، ازدواج و گزينش همسر سبب آرامش و تسكين خاطر انسان ميشود. بوسيله ازدواج غريزة جنسي انسان تعديل و مهار ميشود و با تأمين نياز جنسي او، آرامش و آسايش خاصّي برايش حاصل ميگردد. بنابراين، طبيعيترين و اصليترين راه تأمين و مهار غريزة جنسي، ازدواج است؛ به طوري كه هر فردي كه به سنّ بلوغ ميرسد نيازمند به ازدواج است و تنها با ازدواج است كه به طور كامل و صحيح فشار غريزة جنسي كاهش يافته و تعديل ميشود.
ـ بحث روايي
پيامبر اكرم(ص) مي فرمايد: « من تزوج فقد احرز نصف دينه، فليتق الله في النصف الباقي؛[2] هر كس ازدواج كند همانا كه نصف دينش را حفظ كرده است»، پس بايد با تقواي الهي و پرهيزگاري نصف ديگرش را حفظ كند. از اين كلام رسول مكرم اسلام (ص) معلوم ميشود كه ازدواج كمك بسيار بزرگي است در حفظ و تعديل غريزه جنسي؛ همچنين ازدواج در سالهاي طبيعي مانع فحشاء و منكرات است؛ از اين رو، انسان نبايد بي جهت و بدون دليل موجّه ازدواج را به تأخير اندازد و خود را از اين حلال مفيد و چارهساز محروم سازد. «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَيِّباتِ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكُمْ ...؛[3] اي گروه مؤمنان، آنچه را كه خداوند براي شما حلال نموده است، برخود تحريم نكنيد».
ب. حفظ نگاه و غضّ بصر « قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذلِكَ أَزْكي لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِما يَصْنَعُونَ
وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَ يَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ...؛[4] به مؤمنان بگو چشمهاي خود را (از نگاه به نامحرمان) فرو گيرند، و عفاف خود را حفظ كنند؛ اين براي آنان پاكيزهتر است؛ خداوند از آنچه انجام ميدهند آگاه است. و به زنان با ايمان بگو چشمهاي خود را (از نگاه هوس آلود) فرو گيرند و دامان خويش را حفظ كنند....». پس از ارائه مؤثرترين راه و طبيعيترين روش در ارضاي غريزه جنسي يعني ازدواج، به بيان طريق دوم يعني «چشم پوشي» ميپردازيم. تجربه نشان داده است كه چشم پوشي از نامحرمان و دوري كردن از نظر بازي و چشم چراني براي همه كس و در هر شرايطي لازم و ضروري است؛ خواه انسان جوان باشد خواهد پير ومسن، متأهل باشد يا مجرد. شخصي كه مجرد است و هنوز ازدواج نكرده است، در فشار روحي و جسمي به سر ميبرد. او نياز به آرامش روحي رواني دارد نه تحريك و تهييج . نظربازي و چشم چراني، غريزة شهوت او را بيدار و تحريك كرده و او را در فشار قرار ميدهد؛ اين در حالي است كه او اكنون دسترسي به ارضاي غريزة جنسي خود ندارد؛ حال اگر از راههاي غير شرعي و غيرقانوني اطفاي شهوت كند، به گناه و فساد كشيده ميشود و عواقب سوء آن دامنگيرش ميشود و اگر از انجام عمل خلاف شرع و اخلاق خودداري كند، اگرچه گناه نكرده است اما فشار غريزة جنسي جسم و جان او را آزرده و افسرده ميسازد، پس بسيار مناسب است كه از چشم چراني پرهيز نمايد تا عواقب سوء آن دامنگيرش نشود.
نظربازي و چشم چراني، براي شخص متأهل نيز عواقب سوء بسياري در پي دارد. شخص متأهلي كه در كوچه و بازار و محل كار به نامحرمان نگاه هوس آلود ميكند، كم كم به آنان دلبسته ميشود و نسبت به همسر خويش كم مهر و محبت ميگردد.و اين به نوبه خود باعث اختلاف و درگيري در منزل شده و نظام خانواده را از هم متلاشي ميسازد و.... از آنچه گذشت روشن شد كه حفظ چشم و نگاه براي همه كس لازم و يكي از راههاي كنترل غريزه جنسي است.
شاهدي از روايات:
در صدر بحث به دو آيه از قرآن كريم در اين رابطه اشاره كرديم و اكنون به كلامي از امام صادق (ع) استناد ميكنيم
قال الصادق (ع) : «النظر سهم من سهام الشيطان...؛[5]
«نگاه كردن (به نامحرم) يكي از تيرهاي زهرآگين تركش ابليس است» و چه بسا كه يك نگاه سبب حسرت و ندامت طولاني شود.» در اين رابطه به كتاب «چشم و نگاه» نوشته آقاي حسين حقجو مراجعه نماييد.
ج ـ عفاف و حفظ نفس
از كتب لغت استفاده ميشود كه «عفاف» به معني «خودداري»و حفظ نفس از تمايلات و شهوات نفساني است. «عفّت» به معني پديد آمدن حالتي در نفس است كه آدمي را از غلبه شهوت باز ميدارد و عفيف به كسي گفته ميشود كه داراي اين وصف و حالت باشد.[6]
در قرآن كريم آيات متعددي در اين رابطه موجود است كه به برخي از آنها اشاره ميكنيم:
خداوند متعال در قرآن كريم ميفرمايد: « وَ لْيَسْتَعْفِفِ الَّذِينَ لا يَجِدُونَ نِكاحاً حَتَّى يُغْنِيَهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ...؛[7] «و كساني كه امكاني براي ازدواج نمييابند، بايد پاكدامني پيشه كنند تا خداوند از فضلِ خود آنان را بينياز گرداند....».
از اين آيه معلوم ميشود كه قدم اول و راه اصلي در كنترل غريزة جنسي ازدواج است؛ اما از آنجا كه همه افراد امكان ازدواج كردن را ندارند ميبايست تقوي و عفاف به خرج دهند و از گناه و آلودگي بپرهيزند؛ تا آنگاه كه امكان ازدواج بيابند. در آيات ديگري، آنان را كه دامن خويش آلوده نميسازند را تشويق كرده و گرامي ميدارد: «.... وَالحافِظينَ فُرُوجَهُم وَالْحافِظات...»[8]؛ « قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ... وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ... و قل للمؤمنات ... و يحفظن فروجهن...؛[9] و آنان كه دامان خود را (از آلوده شدن به بي عفّتي) حفظ ميكنند.» در اين آيه، سخن از صفات برجستة مؤمنان است و ضمن بيان بخش مهمي از صفات مؤمنان، پاكدامني و عفت را يكي از خصلتهاي برجستهي آنها ميشمرد.
د ـ روزه
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ؛[10]اي گروه مؤمنان! روزه بر شما نوشته شد همانگونه كه بر پيشينيان شما واجب شد، تا پرهيزگارشوند.»
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . روم/ 21.
[2] . الحسن بن الفضل الطبرسي، مكارم الاخلاق، مؤسسه نشر اسلامي، نوبت اول، ربيع الموعود، 1414، ج1، ص 429، ش 1455.
[3] . مائده/ 87.
[4] . نور/ 30 و 31.
[5] . محمد بن علي بن بابويه، ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، مترجم: غفاري، ص 32.
[6] . راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، دارالكتاب العربي، ص 351؛ و مصطفوي، حسن، التحقيق في كلمات القرآن الكريم، تهران، وزارت ارشاد، چاپ اول، 1368 ش، جلد 8.
[7] . نور/ 33.
[8] . احزاب/ 35.
[9] . نور/ 31 و 30.
[10] . بقره/ 183.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
خداوند در قرآن كريم به نعمت زبان اشاره فرموده و مي فرمايد: (الرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ خلق الانسان عَلَّمَهُ الْبَيانَ؛[1] زبان عمده ترين وسيله اي است كه مردم به كمك آن با يكديگر ارتباط فكري برقرار مي كنند و ايجاد تفاهم و انتقال مفاهيم از طريق زبان صورت مي گيرد. در يك جمله زبان ملاك ارزش و معرف شخصيت انسان و ترازوي عقل اوست. حضرت علي ـ عليه السلام ـ مي فرمايد: «المرءُ مخبوء تحت لسانه؛[2] شخصيت هر کس در پي زبان اوست» زبان با تمام فوائدي كه برايش ذكر مي شود مفاسد و آفاتي نيز دارد كه بايد آنها را شناخت تا با كنترل زبان، از ابتلاء به آن آفات پيشگيري و اجتناب ورزيد.
در قرآن كريم آمده است: اي كساني كه ايمان آورده ايد نبايد قومي قوم ديگر را مسخره كند، شايد آنها از اينها بهتر باشند، و نبايد زناني زنان ديگر را مسخره كنند، شايد آنها از اينها بهتر باشند.از يكديگر عيب مگيريد، و به همديگر لقبهاي زشت مدهيد، چه ناپسنديده است نام زشت پس از ايمان. و هر كه توبه نكرد آنان خود ستمكارند.»[3]
خداوند در آيه ديگر مي فرمايد: واي بر هر بدگوي عيبجويي. ويلٌ لكل همزة لمزه.[4]
در روايتي داريم كه حضرت رسول ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود: «هر كه متعهد شود محافظت آنچه ميان دو فك اوست كه زبان باشد، و آنچه ميان دو پاي اوست، من از براي او بهشت را متعهد مي شوم.»[5]
شخصي به آن حضرت عرض كرد كه: راه نجات چيست؟ فرمود: زبان خود را نگاه دار.[6] و ديگري عرض كرد كه: از چه چيز بيشتر بر من ترسيده شود؟ زبان او را گرفت و فرمود: اين و فرمود بيشتر چيزي كه مردمان را داخل جهنم مي كند زبان است و شهوت.[7]
حضرت علي ـ عليه السلام ـ مي فرمايد:
«به خدا سوگند، باور نمي كنم بنده اي زبانش را حفظ نكند تقوائي سودمند به دست آورد.»[8]
پيامبر اكرم مي فرمايد: «بيشترين مردم به خاطر گناه و آفت زبان به جهنم مي روند.» كه در اينجا به بعضي از آنها اشاره مي كنيم.[9]
1. غيبت. 2. نميمه. 3. دروغ. 4. دو زباني. 5. بهتان و افتراء. 6. قذف. 7. افشاء اسرار مؤمن. 8. دشنام 9. لعن و نفرين. 10. طعن و شماتت. 11. سُخريه و استهزاء. 12. مدح. 13. اظهار غضب. 14. غنا. 15. كثرت مزاح و خنده. 16. مراء و جدال. 17. خصومت.18. سؤال عوام از امور مشكله. 19. تكلم بدون علم. 20. تكلم بي فايده. 21. منكر خدا شدن. 22. غير خدا را پرستش كردن. 23. دروغ بستن به خدا. 24. تكذيب آيات خدا. 25. كفران نعمت. 26. از خدا شكوه كردن. 27. اظهار نااميدي كردن از خداوند. 28. به خداوند دشنام دادن. 29. نسبت فرزند به خدا دادن. 30. نسبت بي عدالتي به خدا. 31. ادعاي خدائي كردن. 32. از خدا درخواست بيجا كردن. 33. دعاي خير براي ستمگران. 34. نفرين كردن. 35. چون و چرا كردن در كار خدا. 36. خدا را متهم كردن كه به قتل امام حسين راضي بوده. 37. با دشمنان خدا اظهار دوستي كردن. 38. منكر رسالت پيامبر شدن. 39. پيامبر را مجنون خواندن. 40. اسرار امامان معصوم را فاش كردن. 41. از سخن امام عيب گرفتن. 42. براي ظهور امام زمان وقت تعيين كردن. 43. ادعاي امامت كردن. 44. حلال خدا را حرام و حرام خدا را حلال دانستن. 45. احكام را با قياس سنجيدن. 46. به ناحق شهادت دادن. 47. تفسير به رأي كردن قرآن. 48. مؤمن را خوار كردن. 49. فاسق را عزيز شمردن. 50. مؤمن را ترساندن. 51. اظهار فقر و تنگدستي كردن. 52. راز خود را به ديگران گفتن. 53. به پدر و مادر اُف گفتن. 54. عيبجوئي كردن. 55. نسبت زنا به كسي دادن. 56. خلافكار را تشويق كردن. 57. مؤمنان را با القاب زشت خواندن. 59. به مال و منال ديگران غبطه خوردن. 60. وعدة دروغ دادن. 61. صفات نيك زنان را به نامحرمان گفتن. 62. با زن نامحرم شوخي كردن. 63. فال بد زدن. 64. عذرتراشي براي ظلم ظالمان. 65. سخن برادر مسلمان خود را قطع كردن. 66. پيشگويي و كهانت. 67. منّت كشيدن. 68. با خواندن قرآن كسب روزي كردن. 69. امر سلاطين را امر خدا دانستن. 70. در كيفيت خدا سخن گفتن.[10]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. معراج السعاده، احمد نراقي، تهران، دارالکتب الاسلاميه، ص 527.
2. گناهان زبان، محمدعلي صفري، تهران، چاپ فرهنگ، 1361.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. الرحمن/ 4-1.
[2]. نوري، مستدرک الوسائل، قم، موسسه آل البيت ـ عليه السلام ـ ، 1408 ق، ج9، ص 22.
[3] . حجرات/ 11.
[4]. همزه/1.
[5] . كنزل العمال، ج 15، ص 806، ح 43205.
[6] . جامع السعادات، ج 2، ص 341.
[7] . الغزالي، محمد، احياء العلوم، بيروت، انتشارات دارالقلم، ج 3، ص 94.
[8] . نهج البلاغه، ص 183، خطبه 176.
[9] . نراقي، احمد، معراج السعاده، ص 527.
[10] . صفري، محمدعلي، گناهان زبان، تهران، چاپ فرهنگ، چاپ اول، شهريور 1361.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
واژة مفسد بنابر به معناي خارج شدن چيزي از حد اعتدال چه كم و اندك و چه زياد بوده و نقطة مقابل صلاح است.[1] اگر واژة مفسد صرفاً به اين معنا، در مورد زنان و مردان پرسش شده باشد، در قرآن كريم به اين صورت اشاره نشده است و اگر در اين واژه بكار رفته باشد خطاب به زنان و مردان نخواهد بود بلكه جنبة عمومي داشته و در معناي مختلف بكار رفته است مانند: «و يسألونك عن اليتامي قل اصلاح لهم خير و ان تخالطوهم فاخوانكم و الله يعلم المفسد من المصلح...[2]» در اين آيه واژة مفسد به معناي تباه كنندة مال يتيم آمده و مي فرمايد: دربارة دنيا و آخرت و از تو دربارة يتيمان مي پرسند، بگو پرداختن به اصلاح كار آنان بهتر است، و اگر با آنان همزيستي كنيد، برادران ديني شما هستند و خداوند تبهكار را از درستكار باز مي شناسد... .» و موارد ديگري از اين قبيل. اگر كلمة مفسد را در معناي فساد و آنچه كه در لغت آمده (فسد فاسدا و فسودا) بگيريم در اين صورت واژة مفسد در مورد زنان و مردان فاسد معنا خواهد داشت.
پس در اين واژه «فساد» و زيرساختارهاي آن در قرآن كريم مي توان به زنان و مردان فاسد اشاره اي نمود از جمله؛
1. در يك جاي قرآن كريم به حكم كلي در مورد مردان و زنان فاسد اشاره شده، آنجا كه مي فرمايد: «اِنَّما جَزاءُ الذينَ يُحاربونَ اللهَ وَ رسوله و يسعون في الارض فسادا ان يقتلوا او يصلبوا او تقطع ايديهم و ارجلهم من خلاف او ينفوا من الارض ذلك لهم خزي في الدنيا و لهم في الاخرة عذاب عظيم»؛[3] مي فرمايد: كيفر آنها كه با خدا و پيامبر به جنگ بر مي خيزند و در روي زمين دست به فساد مي زنند (و با تهديد به اسلحه به جان و مال و ناموس مردم حمله مي برند) اين است كه اعدام شوند يا به دار آويخته گردد يا (چهار انگشت از) دست راست و پاي چپ آنها بريده شود و يا از سرزمين خود تبعيد گردند، اين رسوايي آنها در دنياست و در آخرت مجازات بزرگي است.»
منظور از «محاربه با خدا و پيامبر» اين است كه كسي با تهديد به اسلحه به جان يا مال مردم تجاوز كند، اعم از اينكه به صورت دزدان گردنه ها در بيرون شهرها چنين كاري كنند و يا در داخل شهر. بنابراين، افراد چاقوكشي كه حمله به جان و نواميس مردم مي كنند نيز مشمول آن هستند.[4] اين آيه كه حكم كلي را بيان كرده مي تواند بر هر دو گروه مردان و زنان فاسد اطلاق گردد. چرا كه هر گونه ارعاب و تهديد و عمل ناروا از هر دو گروه صادر مي شود.
2. كساني كه فتنه و آشوب به پا مي كنند و سر راه مؤمناني هستند كه مي خواهند به طرف خدا بروند مانع مي شوند[5]، براي اين گروه مي فرمايد: «و اذا قيل لهم لا تفسدوا في الارض قالوا انما نحن مصلحون؛»[6] و چون به آنان گفته شود در زمين فساد نكنيد، گويند ما كه اهل اصلاحيم». و يا در جاي ديگر چنين آمده است: «وَ الذّين يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللهِ مِنْ بَعْدِ ميثاقِهِ و يَقْطعونَ ما اَمَرَ اللهُ بِهِ ان يُوصَلَ و يُفْسِدونَ في الارضِ اولئكَ لَهُمُ اللَّعنةُ و لَهُمْ سُوءُ الدّار؛[7] و آنان كه پيمان خدا را پس از استوار كردنش مي شكنند و آنچه را كه خدا به پيوستن آن فرمان داده مي شكند و در زمين فساد مي كنند لعنت بر آنهاست و بديهاي آن جهان نصيبشان.» و آيات ديگر در اين گروه نظير. (سورة نحل، آية 88 ـ سورة بقرة، آية 27 ـ سورة اعراف، آية 86 و... )
3. گروهي كه دزدي مي كنند در اين باره قرآن کريم مي فرمايد: «و السّارِقُ و السّارِقَه فَاقْطَعُوا اّيْديهُما جزاءَ بِما كَسَبا نكالاً مِنَ اللهِ و اللهُ عزيزٌ حكيم؛[8] «دست مرد دزد و زن دزد را به كيفر كاري كه كرده اند (فساد نموده اند) ببريد. اين عقوبتي است از جانب خدا، كه او پيروزمند و حكيم است».
لذا نتيجة اين بحث اين مي شود كه در قرآن كريم اگر لفظ مفسد را در الفاظ فساد و جامع تر در نظر بگيريم و آنچه كه در مباحث ياد شده به آن اشاره شد، آياتي از قبيل كساني كه دزدي مي كنند، فتنه و آشوب به پا مي دارند، سر راه مومنان را مي گيرند، اظهار مخالفت با حكومت و تباه كردن ملك مي نمايند و مواردي از اين قبيل مي تواند نمونه اي از اعمال مردان و زنان فاسد در قرآن باشد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. قرآن مجيد.
2. استاد مكارم شيرازي، تفسير نمونه، ناشر، انتشارات دارالكتب الاسلاميه، تهران، 1379 ش، جلد 4.
3. بهاء الدين خرمشاهي، دانشنامة قرآن و قرآن پژوهي، ناشر: انتشارات ناهيد و دوستان، تهران، 1377 ش، جلد دوم.
4. صالح بن عبدالله و عبدالرحمن بن محمد، نظرة النعيم في مكارم اخلاق رسول كريم، ناشر: دارالوسيلة جدة، لمملكة لعربية السعودية، طبع اول، 1418 هـ ، جلد 11، ص 5236.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، ترجمة دكتر سيد غلامرضا خسروي حسيني، تهران، انتشارات مرتضوي، 1369 ش، چاپ اول، جلد سوم، ص 55.
[2] . بقره/ 220.
[3] . مائده/ 33.
[4] . مكارم شيرازي، ناصر و جمعي از فظلاي حوزة علميه، تفسير نمونه، تهران، انتشارات دارالكتب الاسلاميه، 1379 ش، جلد 4، ص 360.
[5] . خرمشاهي، بهاء الدين، دانشنامة قرآن و قرآن پژوهي، تهران، انتشارات ناهيد و دوستان، 1377 ش، جلد دوم، ص 1583.
[6] . بقره/ 11.
[7] . رعد/ 25.
[8] . مائده/ 38.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
غيبت آن است كه در غياب كسي سخني گويند، منتهي سخني كه عيبي از عيوب او را فاش سازد. خواه اين عيب جسماني باشد، يا اخلاقي، در اعمال او باشد يا در سخنش. بنابراين، اگر كسي صفات ظاهر و آشكار ديگري را بيان كند، غيبت نخواهد بود، مگر اينكه قصد مذمّت و عيبجويي داشته باشد. اگر صفتي در شخصي وجود نداشته باشد و گفته شود داخل در عنوان «تهمت» خواهد بود كه گناه آن به مراتب شديدتر و سنگينتر است. امام صادق ـ عليهالسّلام ـ مي فرمايد: «الغيبة أن تقول في أخيك ما ستره الله عليه و امّا الامر الظاهر فيه، مثل الحدة و العجلة، فلا، و البهتان أن تقول ما ليس فيه؛ غيبت آن است كه دربارة برادر مسلمانت چيزي را بگويي كه خداوند پنهان داشته، و امّا چيزي كه ظاهر است مانند تندخوئي و عجله داخل در غيبت نيست بهتان اين است كه چيزي را بگويي كه در او وجود ندارد.»[1]
برخي آيات درباره نکوهش غيبت عبارتند از:
1. آية «و لا يغتب بعضكم بعضاً أيحب أحدكم أنْ يأكل لحم اخيه ميتاً فكرهتموه، و اتقوا الله، إن الله توّابٌ رحيمٌ...؛ و هيچ يك از شما ديگري را غيبت نكند، آيا كسي از شما دوست دارد كه گوشت برادر مردة خود را بخورد؟ (به يقين) همة شما از اين امر كراهت داريد. تقواي الهي پيشه كنيد كه خداوند توبهپذير و مهربان است.»[2]
و در جملة أيحب أحدكم...؛ نخست استفهام انكاري به كار برده، و حب منفي را به «أحد»، يعني يكي از مسلمانان نسبت داده و نه به بعضي از مسلمانان، يعني نفرموده: «أيحب بعضكم» تا مشمول نفي واضحتر شود؛ يعني اينكه حتي يك نفر از شما نيز حاضر نخواهد شد كه گوشت برادر مردة خود را بخورد چه رسد به بعضي يا همه مردم و باز به همين منظور نفي مذكور را با جملة «كرهتموه» تأكيد کرده است؛ يعني اينكه همة شما اين امر را زشت ميدانيد. حاصل معناي آيه اين كه: غيبت كردن مؤمن به منزلة خوردن گوشت برادر خود در حالي كه او مرده است مي باشد
آيه ياد شده اشاره به نكات اخلاقي و تربيتي دارد، از جمله:
1. فرد غائب همچون مرده است كه قدرت بر دفاع از خويش ندارد و هجوم بردن بر كسي كه قادر بر دفاع از خويش نيست، بدترين نوع ناجوانمردي است.
2. بيشك خوردن گوشت مرده سبب سلامت جسم و جان نميشود، بلكه سرچشمة انواع بيماريها است، بنابراين، غيبتكننده اگر آتش كينه و حسد خود را با غيبت به طور موقت فرو نشاند، به يقين چيزي نميگذرد كه همان بذرهاي نهفتة مفاسد اخلاقي در درون جان او سر ميكشد و همچون خارهاي مغيلان او را آزار ميدهد.
3. غيبتكننده انسان ضعيف و ناتواني است كه شهامت رويارويي با مسائل را ندارد و به همين دليل به مردة برادر خويش هجوم ميبرد.
همانگونه كه يك حيوان يا انسان مردارخوار، سبب انتشار انواع ميكروبهاي بيماريزا ميگردد، شخص غيبتكننده نيز با ذكر گناهان و عيوب پنهاني برادران مسلمان عوامل اشاعة فحشاء را فراهم ميسازد.
قرآن مجيد با ذكر اين مثال و ريزهكارهايي كه در آن نهفته شده به تحريك وجدان و فطرت انسانها در برابر اين گناه بزرگ ميپردازد و شايد به همين دليل جمله را با سؤال شروع ميكند، تا پاسخ آن از درون انسانها برخيزد و تأثير آن قويتر شود، ميفرمايد: «آيا هيچ يك از شما دوست دارد گوشت برادر مرده خود را بخورد؟»
در ضمن آيه ميتواند اشارهاي به اين نكته نيز باشد، كه موارد جواز غيبت (مانند تظلّم و رفع ستم و مشورت و اصلاح ذات البين در واقع مانند موارد اضطرار به اكل ميته است كه انسان بايد به حداقل قناعت كند.)
2. آية ديگري كه بر مذمت غيبتكنندگان نازل شده؛ آية: «ويلٌ لكل همزة لمزة»[3] مي باشد.
خداوند متعال در آيه ياد شده، با تهديد كوبندهاي به سراغ عيبجويان و غيبتكنندگان ميرود و ميفرمايد: «واي بر هر عيبجوي غيبتكنندهاي كه مردم با ايمان را به سخريه ميگيرند، و با نيش زبان و حركات دست و چشم و ابرو، در پشت سر و پيش رو، مؤمنان را هدف تيرهاي طعن و تهمت قرار ميدهند.
واژة «لمزة» و «همزة» كه هر دو صيغة مبالغه ، به يك معني است، و اشاره به غيبتكنندگان و عيبجويان دارد.
تعبير به «ويل» كه در آغاز اين آيه آمده است، در 27 مورد از قرآن مجيد ديده ميشود، كه در مقام نفرين و به معني هلاكت و يا به معني انواع عذاب است، و با توجه به موارد استعمال ويل در قرآن به خوبي روشن ميشود كه اين واژه در مواردي به كار ميرود كه كارهاي بسيار زشتي انجام گرفته است، و از اينجا روشن ميشود كه غيبت و عيبجويي از ديدگاه قرآن مجيد از زشتترين كارهاست.
3. آية: «إن الذين يحبون أن تشيع الفاحشة في الذين آمنوا لهم عذاب أليم في الدنيا و الآخرة؛[4] كساني كه دوست دارند زشتيها در ميان مردم با ايمان شيوع يابد عذاب دردناكي براي آنان در دنيا و آخرت است.
در آيه ياد شده خداوند متعال به طور مستقيم سخن از نكوهش اشاعة فحشاء و تهديد شديد مرتكبشوندگان به ميان ميآورد و به طور ضمني، از غيبت کردن مذمت ميكند، زيرا اشاعة فحشاء غالباً از راه غيبت يا تهمت است. البته شأن نزول آيه در مورد تهمتي است كه از سوي منافقان به يكي از همسران پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ زده شده بود، ولي مسألة اشاعة فحشاء مفهوم عام دارد كه به ويژه غيبت را در بسياري از موارد شامل ميشود و هرگاه كارهاي خلافي را مردم در پنهاني انجام دادهاند و كسي از آن آگاه نيست برملا شود، بسياري از افرادي که ايمانشان ضعيف است تشويق به انجام آن ميشوند. آخرين سخن دربارة تفسير آية ياد شده اينكه قرآن مجيد براي تأكيد بر اين مسأله ميگويد كساني كه دوست دارند، اشاعة فحشاء در ميان مؤمنان شود چنين سرنوشتي دارند.
4. آيه: «لا يحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم و كان الله سميعاً عليماً؛[5] خداوند دوست ندارد كسي با سخنان خود بديها (ي ديگران) را اظهار كند، مگر آن كسي كه مورد ستم واقع شده باشد، خداوند شنوا و دانا است.»
در آيه ياد شده سخن از جواز غيبت کردن براي مظلوماني كه به دادخواهي برميخيزند آمده كه از آن به خوبي غيبت بدون مجوز جايز نيست، و براي اينكه افرادي از اين استثناء سوءاستفاده نكنند، و به بهانة اينكه مظلوم واقع شدهاند، هرجا بنشينند و به غيبت اين و آن بپردازند، در پايان آيه ميفرمايد: خداوند سخنان را ميشنود و از نيّات آگاه است. (و كان الله سميعاً عليماً).
از آنچه در آية مورد نظر آمد، زشتي فراوان غيبت و عواقب دردناك آن در دنيا و آخرت، به خوبي روشن ميشود.[6]
تعبيراتي كه در آيات شريفه و روايات اسلامي به كار رفته نشان ميدهد كه آبرو و حيثيت افراد مانند مال و جان آن ها، بلكه از بعضي جهات مهمتر است. همچنين بيانگر اين مطلب است كه غيبت از بزرگترين گناهان شمرده ميشود، حتي بزرگتر از عمل شنيع زنا؛ چنانكه رسول گرامي اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمودند: «الغيبة اشدّ من الزّنا؛[7] (گناه) غيبت شديدتر از زنا است». و امام علي ـ عليهالسّلام ـ مي فرمايد: «ابغض الخلائق إلي الله المغتاب؛[8] منفورترين بندگان نزد خداوند غيبتكننده است.»
آثار زيانبار غيبت:
سرماية بزرگ انسان در زندگي، حيثيت و آبرو و شخصيت اوست و هر چه آن را به خطر اندازد مانند آن است كه جان او را به خطر انداخته، بلكه گاه ترور شخصيت از ترور شخص مهمتر است. يكي از فلسفههاي تحريم غيبت اين است كه اين سرماية بزرگ بر باد نرود، و حرمت اشخاص درهم نشكند، نكتة ديگر اينكه غيبت، بدبيني ميآورد، پيوندهاي اجتماعي را سُست، بذر كينه و عداوت را در دلها ميپاشد و گاه سرچشمة نزاعهاي خونين و قتل و كشتار ميگردد.
پيامبر گرامي اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ مي فرمايد: «درهمي كه انسان از ربا به دست ميآورد گناهش نزد خدا از سي و شش زنا بزرگتر است و از هر ربا بالاتر آبروي مسلمان است.»[9]
و در حديث ديگري آمده است كه خداوند به حضرت موسي ـ عليهالسّلام ـ وحي فرستاد: «كسي كه بميرد در حالي كه از غيبت توبه كرده باشد آخرين كسي است كه وارد بهشت ميشود و كسي كه بميرد در حاليكه اصرار بر آن داشته باشد اولين كسي است كه وارد دوزخ ميگردد.»[10]
و نيز در حديثي از پيغمبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ ميخوانيم: «الغيبة أسرع في دين الرجل المسلم من الاكلة في جوفه؛ تأثير غيبت در دين مسلمان از خوره در جسم او سريعتر است.»[11]
كسي كه به منظور عيبجوئي و آبروريزي مؤمني سخني نقل كند تا او را از نظر مردم بيندازد، خداوند او را از ولايت خودش بيرون كرده، به سوي ولايت شيطان ميفرستد و شيطان هم او را نميپذيرد.[12]
علاج غيبت و توبة از آن
غيبت به تدريج به صورت يك بيماري رواني در ميآيد، به گونهاي كه غيبتكننده از كار خود لذت ميبرد، و از اينكه پيوسته آبروي اين و آن را بريزد احساس رضا و خشنودي ميكند، و اين يكي از مراحل بسيار خطرناك اخلاقي است.
اينجا است كه غيبتكننده بايد قبل از هر چيز به درمان انگيزههاي دروني غيبت كه در اعماق روح او است و به اين گناه دامن ميزند بپردازد، انگيزههايي مانند «بخل» و «حسد» و «كينهتوزي» و «عداوت» و «خودبرتربيني» و مي توانند زمينه ساز غيبت و تهمت باشد.
بايد از طريق خودسازي و تفكر در عواقب سوء اين صفات زشت و نتايج شومي كه ببار ميآورد و همچنين از طريق رياضت نفس اين آلودگيها را از جان و دل شست، تا بتوان زبان را از آلودگي به غيبت باز داشت، سپس در مقام توبه برآمد و از آنجا كه غيبت جنبة حق الناس دارد اگر دسترسي به صاحب غيبت دارد و مشكل تازهاي ايجاد نميكند از او عذرخواهي كرد، هرچند بصورت سربسته باشد، و اگر دسترسي به وي نيست براي او استغفار نمود و عمل نيك انجام داد، شايد به بركت آن خداوند متعال غيبت کننده را ببخشد و طرف مقابل را راضي سازد.[13] اميد است كه خداوند به ما توفيق ترك گناهان و انجام اعمال صالح را عنايت فرمايد. آمين
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. معراج السعادة، ملااحمد نراقي، ص 428.
2. گناهان كبيره، شهيد آيتالله دستغيب.
3. اخلاق در قرآن، آيتالله مكارم شيرازي، ناصر، ج 3، ص 104ـ97.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . كليني، محمد بن يعقوب، اصولي كافي، تهران، دارالکتب الاسلاميه، ج 2، ص 358.
[2] . حجرات/ 12.
[3] . همزه/ 1.
[4]. نور/19.
[5] . نساء/ 148.
[6] . مكارم شيرازي ناصر و همکاران، اخلاق در قرآن، قم، نشر مدرسة الامام عليّ بن ابيطالب ـ عليهالسّلام ـ ، چاپ اول، 1380، ج 3، ص 97.
[7] . مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، مؤسسه الوفاء، ج 77، ص 89.
[8] . تميمي آمدي، عبدالواحد بن محمد، غررالحكم، قم، انتشارات مكتب الاعلام الاسلامي، چاپ اول، ص 221.
[9] . فيض کاشاني، المحجة البيضاء، جلد 5، ص 253، به نقل از تفسير نمونه، ج 22، ص 189.
[10] . همان، ص 252.
[11] . اصول كافي، ج 2، باب الغيبة، حديث 1.
[12] . حر عاملي، وسايل الشيعة، ج 8، باب 157، حديث 2.
[13] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، انتشارات دارالكتب الاسلاميه، 1375 ش، ج22، ص 188ـ194.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قرآن کريم مي فرايد: «لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ...؛ [1] و به كارهاي زشت، چه علني آن و چه پوشيده(اش) نزديك مشويد»
«اِثم» در ريشه «اثم» به معني گناه[2] و چيزي كه انسان را از كاري باز ميدارد است و از آنجا كه گناهان آدمي را از «خيرات» باز ميدارد به آنها «اثم» گفته شده[3]، و عصيان و معصيت هم از همين باب است. واژة فواحش جمع فاحشه به معني هرگونه رفتار و گفتاري است كه زشتي آن بزرگ باشد.[4] در قرآن مجيد نيز گاهي در همين معني وسيع استعمال شده است مانند: «الّذين يجتنبون كبائر الاثم و الفواحش...؛[5] كساني كه از گناهان بزرگ و از اعمال زشت و قبيح اجتناب ميكنند...» تعبير «فواحش» بعد از «كبائر الاثم» به اصطلاح از قبيل ذكر خاص (فواحش) بعد از عام (اثم) است و در حقيقت بعد از بيان اجتناب از همة گناهان بر روي گناهان زشت بيش تر تكيه شده است تا اهميت آنها را برساند.[6]
واژة ظاهر يعني آشكار و آنچه با چشم ديده ميشود (پيدا) و باطن يعني ناپيدا و پنهان و آنچه خلاف ظاهر است.[7] در قرآن مجيد هم آمده است كه «وَ ذَرُوا ظاهِرَ الْإِثْمِ وَ باطِنَهُ...؛ [8] و گناه آشكار و پنهان را رها كنيد. امّا اين كه گناه ظاهري و باطني كدام است؟ علامه طباطبايي در ذيل آيه 120 از سوره انعام ميفرمايد: گرچه به حسب مضمون، آيه مطلق است، و از جميع گناهان ظاهري و (آشكار) و باطني (پنهان) نهي ميكند، ولي از سياق آيات قبل و بعد از آن استفاده ميشود كه (آيه) مربوط به خوردن گوشت حيواني است كه اسم و نام خدا به هنگام ذبح بر آن برده نشده كه مصرف آن حرام است... (بنابراين)، مراد از گناه ظاهري آن گناهي است كه شومي (و ابدي) عاقبت و زشتي اثرش بر كسي پوشيده نيست، مانند شرك، آشوبگري و ظلم، و مراد از گناه باطني آن گناهي است كه زشتيش همه كس فهم نيست، مانند خوردن ميته (مرده) خون و گوشت خوك اين قسم از گناه با تعليم خدايي شناخته ميشود و عقل نيز گاهي آن را درك ميكند، اين معنايي كه ما براي گناه ظاهري و باطني كرديم، معنايي است كه ظاهر سياق آن را افاده ميكند.[9]
بعضي از مفسران معاني ديگري براي آن كردهاند، از جمله گفتهاند: ظاهر بودن گناه و باطن بودن آن به معناي علني بودن و پنهاني بودن آن است، و نيز گفتهاند: مقصود از گناه ظاهري، گناهاني كه از اعضا و جوارح آدمي سر ميزند، است و گناه باطني، گناهان قلبي و دروني است. و نيز گفتهاند: گناه ظاهري به معناي زنا و گناه باطني روابط پنهاني نامشروع است و... .[10]
در تفسير نمونه آمده كه «آيه ياد شده مفهوم وسيعي دارد كه تمام اين تفسيرهاي ياد شده را در برميگيرد.[11]
مراد از «فاحشة ظاهري» در آية 151 از سورة انعام كه در ابتداي همين تحقيق آمد گناه علني و مقصود از «فاحشه باطني» گناه سرّي و روابط نامشروع برقرار كردن در پنهاني است.[12]
از حضرت امام سجاد ـ عليه السّلام ـ نقل شده است كه معناي «وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ» فرمودند: «فواحش ظاهري و آشكار» مانند ازدواج با زن پدر و «فواحش باطني و پنهان» مانند «زنا» است. [13] اين روايت از باب تطبيق كلّي بر مصداق است؛[14] يعني يكي از مصاديق فواحش ظاهري «ازدواج با زن پدر» است و يكي از مصاديق فواحش باطني «زنا» ميباشد امام صادق ـ عليه السّلام ـ درباره علت و منشأ حرمت گناهان ظاهري و باطني فرمود: «ان الله تبارك و تعالي غيور يحب كل غيور و لغيرته حرم الفواحش ظاهرها و باطنها؛ خداي متعال بسيار غيرتمند است و انسانهاي غيرتي را دوست دارد و بخاطر غيرتش گناهان ظاهري (آشكار) و باطني (پنهان) را حرام و ممنوع كرده است.»[15] (تا جامعه سالم و در امنيت بماند).
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تفسير نمونه، همان، ج6، ص 155؛ ج 15، ص 157؛ ج 21، 204.
2. شهيد دستغيب، عبدالحسين، گناهان كبيره.
3. قرائتي، محسن، تفسير نور، قم، انتشارات در راه حق، چاپ پنجم، 1379، ج3، ص 433 ـ 430؛ ج4، ص 54-53.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . انعام/ 151، اعراف/ 33.
[2] . ابن منظور، لسان العرب، تعليقة علي سيري، بيروت، دار احياء التراث العربي، چاپ اول، 1408 ه ق، ج 1، ص 74.
[3] . راغب اصفهاني، معجم مفردات الفاظ القرآن، تصحيح ابراهيم شمسالدين، بيروت، دارالكتب العلميه، چاپ اول، 1418 ه ق، ص 16.
[4] . الفاظ القرآن، همان، ص 418.
[5] . شوري/ 37.
[6] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، چاپ سيزدهم، 1374ش، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ج 20، ص 459.
[7] . لسان العرب، همان، ص 434.
[8]. انعام/ 120.
[9] . ر.ك. طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان، ترجمه سيد محمد باقر موسوي همداني، تهران، دارالکتب الاسلاميه، ج 7، ص 458.
[10] . طبرسي، حسن بن فضل، مجمعالبيان، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، چاپ اول، 1415 ه ق، ج 4، ص 149. و الميزان، همان، ج 7، ص 458.
[11] . تفسير نمونه، همان، ج 5، ص 421 و 420.
[12] . ترجمة الميزان، همان، ص 517.
[13] . عياشي، التفسير (تفسير عياشي)، تحقيق سيد هاشم رسولي محلاتي، تهران، المكنيه العلميه الاسلاميه، ج 1، ص 383 و الميزان، همان، جلد 7، ص 530.
[14] . الميزان، همان،ج 7، ص 530.
[15] . عروسي حويزي،علي بن جمعه، تفسير نورالثقلين، تصحيح و تعليقه سيد محمد هاشم رسولي محلاتي، قم، اسماعيليان، 1373، ج 1، ص 778 و 777.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مفهوم ظلم: قبل از پاسخ، مقدمهاي لازم است، ظلم معناي وسيعي دارد و در آيات زيادي كلمه ظلم و ظالم آمده است، نميتوان همة آنها را به يك معنا گرفت، لذا ظلم مصاديق زيادي دارد از جمله: ظلم انواع شرك و گناهان را شامل ميشود، به همين سبب خداوند از شرك به عنوان ظلم عظيم ياد كرده است: «لا تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ؛[1] براي خدا شريك قائل مشو كه شرك ظلم عظيمي است.»[2]
همچنين در بعضي از آيات ظلم به بعضي از پيامبران نسبت داده شده در حالي كه ميدانيم پيامبران معصوم هستند، لذا در مورد ترك اولي نسبت به حضرت آدم ـ عليه السلام ـ تعبير به ظلم شده است: «و لا تقربا هذه الشجره فتكونا من الظالمين؛[3] نزديك اين درخت نشويد كه از ستمگران خواهيد شد.» در اين آيه خداوند به ترك اولي ظلم اطلاق کرده است، ولي اين به معناي نافرماني و معصيت خدا نيست، به همين سبب خودشان ميگويند: «ربنا ظلمنا انفسنا؛[4] خدايا ما به خودمان ستم كرديم».
اکنون به بررسي آيه «لا ينال عهدي الظالمين».[5] ميپردازيم. كلمه «ظالم» در آيه مطلق است و شامل هر ظلمي اعم از شرك و يا معصيت مي شود. حتي اگر كسي در يك برهه از عمرش يك بار معصيت كرده باشد و بعد هم توبه كرده باشد اين آيه شامل او خواهد شد.انسانها از نظر ظالم بودن و يا ظالم نبودن داراي اقسامي هستند 1. گروهي تمام عمرشان گناه ميكنند؛ 2. گروهي اصلا در تمام عمرشان گناه نميكنند؛ 3. گروهي در اول عمرشان گناه كردهاند، ولي بعد توبه كردهاند؛ 3. گروهي از انسانها اول گناه نكردهاند، ولي در آخر عمرشان گناه ميكنند. در آيه ياد شده حضرت ابراهيم ـ عليه السلام ـ كه از خداوند ميخواهد امامت را در ذريهاش قرار دهد، به دور از اين است كه امامت را براي گروهي از ذريهاش كه در تمام عمرشان گناه ميكنند بخواهد، همچنين امامت را براي گروهي كه در اول انسان صالح بودند و بعد گناهكار شدهاند نميخواهد. پس حضرت ابراهيم ـ عليه السلام ـ امامت را براي كسي خواسته كه اول عمرش ظالم بوده و بعد توبه كرده است بعد خداوند فرموده امامت شامل اين افراد نميشود. پس يك گروه مي ماند و آن هم كسي است كه در تمام عمرش گناه نكرده است كه چنين گروهي هم همان امامان معصوم ـ عليهم السلام ـ هستند.[6]
بنابراين، طبق اين آيه كسي كه در عمرش يك بار يا دو بار گناه كرده، ظالم است و آيه شامل او ميشود، لذا امامت از آن معصوم ـ عليهم السلام ـ است.
ظلم در آيه «و لا يزيد الظالمين الا خسارا»
خداوند مي فرمايد: «و ننزّل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين و لا يزيد الظالمين الا خساراً؛[7] و از قرآن آن چه شفاء و رحمت است براي مؤمنان نازل ميكنيم و ستمگران را جز خسران نميافزايد».
در اين آيه خداوند وعده فرموده كه قرآن شفاء براي مؤمنان است، شفاء براي مريض است، گاهي بعضي از جانها دچار امراضي ميشوند كه قرآن براي آنها شفاء است. در آيه ياد شده خدا بيان كرده كه عدهاي از مؤمنان كه در قلوب آنها مرض است مورد شفاعت قرآن قرار مي گيرند.
قرآن تمام مرض هاي جان و قلب را شفاء ميدهد. چه بيماري علمي باشد، مانند شك و ترديد و وهم و چه بيماري عملي مانند: فسق، حسد، تكبر... . بنابراين، گاهي بعضي از مؤمنان معصيت و گناه ميكنند يا به عبارت ديگر ظلم ميكنند، درمان و شفاء اين گناهان (امراض) با قرآن است. امّا جمله «ولا يزيد الظالمين الا خساراً» از مقايسه اين جمله با جمله قبل معلوم ميشود، که مراد از ظالمين در اين قسمت غير مؤمنان يعني كفار و مشركان هستند.[8] بنابراين، ذيل آيه شامل مؤمناني كه مرتكب معصيت شدهاند نميشود؛ بلكه صدر آيه در مورد مؤمنان خطاكار است كه با مراجعه به قرآن، شفاء پيدا ميكنند. مانند: ميوه كه انسان سالم را رشد و نمو مي دهد، ولي درد انسان مريض را افزايش مي دهد.
سوالي كه مطرح است اين است كه چرا قرآن كفر و شرك را كه يك نوع مريضي است شفاء نميدهد و اين افراد را هدايت نميكند؟
در جواب ميگوييم كه كفار و مشركين را ميتوان به دو دسته تقسيم كرد:
گروهي از كفار و ظالمان لجوج و متعصب نيستند و در مقابل قرآن و براهين آن متعصبانه برخورد نميكنند و با قرآن مبارزه نمي کنند، اگر اين افراد به قرآن مراجعه كنند و دست ازظلم و ستم و عصيان بردارند قرآن هم براي آنها شفاء و درمان خواهد بود. به همين سبب امير المؤمنان حضرت علي ـ عليه السلام ـ ميفرمايد: «فاستشفوه من اَدوائكم و استعينوا به علي لَاوائكم فانّ فيه شفاء من اكبر الدّاء و هو الكفر و النفاق و العميّ و الضلال؛»[9] از اين كتاب بزرگ اسماني براي بيماري خود شفاء بخواهيد و براي حل مشكلاتتان از آن ياري بطلبيد، چرا كه در اين كتاب درمان بزرگترين دردها مانند، درد كفر و نفاق و گمراهي و ضلالت است».
امّا گروهي ديگر كه خمير مايه وجودشان بر اثر كفرو ظلم و نفاق به شكل ديگري در آمده و تمام وجودشان گناه و معصيت است و در مقابل با قرآن ونور آن ميايستند و با آن مبارزه و ستيز ميكنند اين افراد نه تنها از قرآن بهره نميبرند، بلكه بر پليدي و خباثت و كفر آنها افزوده ميشود.
در نتيجه انسانها از نظر روحي سه گروهند: 1. زندة سالم؛ 2. زنده مريض؛ 3. مرده. زنده سالم همان مؤمن خالص است، زنده مريض انسان مؤمني که ايمانش ضعيف است و انسان مرده در منطق قرآن همان كفار و منافقان هستند، قرآن بر انسان زنده مريض كه گاهي معصيت ميكند و دوباره توبه ميكند شفاء است و براي انسان مرده شفاء نيست زيرا اين ها كساني هستند كه قرآن را پشت سر انداختهاند: «فنبذوه وراء ظهورهم؛[10] كتاب الهي را پشت سر انداختند».
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. نهج البلاغه، خطبه 175.
2. تفسير الميزان، همان، ج 1 و 13.
3. تفسير نمونه، همان، ج 1.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . لقمان/ 13.
[2] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، انتشارات دارالكتب الاسلاميه، چاپ شانزدهم، 1373، ج 5، ص 244.
[3] . بقره/ 35.
[4] . اعراف/ 23.
[5] . بقره/ 124.
[6] . طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان، بيروت، موسسه الاعلمي للمطبوعات، چاپ اول، 1417 هـ ، ج 1، ص 269.
[7] . اسراء/ 82.
[8] . طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان، بيروت، موسسه الاعلمي للمطبوعات، چاپ اول، 1417 هـ ، ج13، ص 181.
[9] . نهج البلاغه، خطبه 175.
[10] . آل عمران/ 187.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در پاسخ به چند نکته توجه فرماييد:
1 . حضرت امام علي ـ عليه السلام ـ در تعريف زهد ميفرمايد: «الزهد كلّهُ في كلمتين في القرآن، قال الله تعالي: لكيلا تأسوا علي ما فاتكم» فمن لم يأس علي الماضي و لم يفرح بالآتي فهو الزاهد...؛ همة (مفهوم) زهد در دو كلمه قرآن آمده است، خداوند متعال ميفرمايد: «نسبت به آنچه كه از دست ميدهيد تأسف (قلبي) نخوريد» پس كسي كه بر گذشته از دست رفته خود تأسف نخورد و بر به دست آمدة در آينده خود خوشحال نشد او زاهد است».[1]
پس زهد به معناي مال و دارايي نداشتن نيست، بلكه به معناي بيرغبتي نسبت به از دست دادن و به دست آوردن متاع دنيوي است.
2 . تنعم و استفاده از نعمتهاي حلال دنيا اشكالي ندارد، قرآن كريم ميفرمايد: «قل من حرّم زينة الله التي اخرج لعباده و الطيّباتِ من الرزق؛[2] بگو چه كسي زينتهاي الهي را كه براي بندگان خود آفريده و روزيهاي پاكيزه را حرام كرده است؟».
ازآيه مذكور برميآيد كه استفاده از مواهب الهي امري منطقي و شرعي است و پيشوايان معصوم ـ عليهم السّلام ـ نيز از نعمتهاي الهي استفاده ميكردند. شخص زاهد سطحينگري به حضرت امام صادق ـ عليه السلام ـ كه لباس زيبايي به تن داشت عرض كرد: پدرت علي ـ عليه السلام ـ لباس ساده ميپوشيد، چرا شما لباس فاخر پوشيدهاي؟ امام ـ عليه السلام ـ در پاسخ، آيه «قل من حرم زينة ....» را تلاوت كرد.»[3]
خداوند متعال در سوره تحريم، آيه 1، خطاب به پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ ميفرمايد: «يا ايها النبي لم تحرم ما احل الله لك تبتغي مرضات ازواجك و الله غفور رحيم؛ اي پيامبر! چرا چيزي را كه خدا بر تو حلال كرده به خاطر جلب رضايت همسرانت بر خود حرام ميكني؟! و خداوند آمرزنده و رحيم است.»
آيه مذكور به اين مناسبت نازل شد كه دو تن از هسمران پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ بر ضد آن حضرت توطئه كردند. ماجرا به اين صورت بود كه پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ گاهي نزد همسرش زينب بنت حجش ميرفت و او پيامبر را نگه ميداشت و براي او عسل ميآورد و آن حضرت ميل ميكرد. اين خبر به گوش عايشه رسيد و موضوع را با حفصه همسر ديگر پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ در ميان گذاشت و با هم توطئه كردند كه به پيامبر بگويند بوي نامناسبي از دهنش تراوش ميكند و آن حضرت نيز به اين مسأله بسيار حساس بودند، پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ بعد از شنيدن آن سخن از حفصه فرمود: من نزد زينب بنت حجش عسل خوردم و من سوگند ياد ميكنم كه ديگر از آن عسل ننوشم چون ممكن است زنبور آن عسل بر روي گياه نامناسب و بدبويي نشسته باشد و تأكيد كرد كه اين موضوع را به كسي نگويند.
ولي سرانجام اين راز فاش شد و بعد ها معلوم شد اين قضيه توطئه بوده است. پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ سخت ناراحت شد و آيات ياد شده، نازل شد و ماجرا را پايان داد.
بنابراين، آيه مذكور ارتباط چنداني با زهد ندارد، چون مسأله ترك آن عسل توسط پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ به خاطر توطئه ديگران بود و پيامبر نفرمود كه من هيچگونه عسلي را نمينوشم، بلكه فرمود: از آن عسلي كه در نزد زينب بنت حجش است ديگر نمينوشم. گرچه ميتوان برداشت كرد كه انسان نبايد حلال خدا را برخود حرام كند و ميتواند از نعمتهاي مشروع و حلال خداوند متعال استفاده صحيح بكند.[4]
در سوره اعراف، آيات 31 و 32، سخن از پوشش تن و ساير نعمتهاي زندگي و روش استفاده صحيح از آنها سخن گفته است. ميفرمايد: «... زينت خود را به هنگام رفتن به مسجد با خود برداريد و بخوريد و بياشاميد و اسراف نكنيد، كه خداوند مسرفان را دوست نميدارد.»
آيه مذكور زينتهاي جسماني مثل پوشيدن لباس مرتب و پاكيزه، خوشبو بودن و ... و نيز شامل زينتهاي معنوي و صفات انساني و فضائل اخلاقي و .... ميشود.
در ادامه ميفرمايد: از نعمتهاي خدا بخوريد و بياشاميد ولي زيادهروي نكنيد، در آيه بعدي (32) تأكيد ميكند كه تحريم زينتها و پرهيز از غذاها و روزيهاي پاك و حلال نشانه زهد و پارسايي و مايه قرب الهي نيست، و اگر نعمتهاي مشروع و حلال بد بودند خداوند آنها را خلق نميكرد، بلكه زهد به معناي پرهيز از حرامهاي الهي، دل نبستن به دنيا، نداشتن حرص، قانع بودن، اسراف و زيادهروي نكردن، و استفاده صحيح از نعمتها ميباشد.
روايات اسلامي هم با آيات مذكور تناقض و تضادي ندارد. و آن در روايات اسلامي درباره زهد به نعمتها و لذتهاي حلال وارد شده، ناظر بر عدم دلبستگي به دنيا، اسراف و زيادهروي نكردن و استفاده صحيح از نعمتها و .... ميباشد.
حضرت امام علي ـ عليه السلام ـ ميفرمايد: «زهد كوتاهي آرزوها و گزاردن شكر نعمتها و خويشتنداري در هنگام روبرو شدن با محرمات است.»
حضرت امام صادق ـ عليه السلام ـ ميفرمايد: «زهد آن است كه هر چه تو را از خدا باز دارد رها كني، بيآن كه بر از دست دادن آن افسوس بخوري و بر اثر فرو گذاشتن آن دچار غرور و خودپسندي نشوي و....»[5]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. ناصر مكارم شيرازي و همكاران، تفسيرنمونه، تهران: دارالكتب الاسلاميه، چاپ سوم، 1367، ج 6، ص 147 ـ 154.
2. محمدحسين طباطبائي، الميزان في تفسير القرآن، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ سوم، 1397 ق، ج 8، ص 67 ـ 92.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . محمدي ري شهري، محمد، ميزان الحكمه، ترجمه حميدرضا شيخي، قم، مؤسسه دارالحديث، چاپ دوم، 1379، ج 5، ص 2225 و 7695.
[2] . اعراف/32.
[3] . ر.ك: ميزان الحكمه، همان، ص 2229.
[4] . ر.ك: مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ سوم، 1367، ج 24، ص 271 ـ 284.
[5] . ر.ك: الميزان الحكمه، همان، ص 2227 ـ 2228.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
سرچشمه خوف در وجود انسان هاي مؤمن و اولياء خداوند نگراني از مسئوليت هايي است كه در برابر خداوند متعال دارند و از اين كه مبادا در انجام وظايف و تكاليف الهي كوتاهي كند و چنين خوفي به خاطر درك مقام و عظمت خداوند متعال مي باشد و جا دارد كه موجودي مثل انسان در مقابل عظمت وجودي همانند خداوند متعال احساس خوف كند و افراد مؤمن همواره بايد در دل خويش حالت خوف و رجاء داشته باشند، خوف از كوتاهي در انجام وظيفه و رجاء و اميد به رحمت خداوند مهربان است.
بنابراين، آياتي كه دلالت دارد براين كه اولياء خدا و مؤمنان بايد هميشه در حالت خوف و رجاء به سر ببرند؛ احساس نگراني و داشتن دغدغة كوتاهي در انجام وظايف و تكاليف الهي و از طرفي رحمت و اميدواري نسبت به خداوند متعال است.[1]
آياتي كه مي فرمايد: مؤمنان و اولياء خدا خوف و حزني بر آن ها نيست بدين معناست كه اولياي خدا نه از چيزي مي ترسند و نه براي چيزي اندوه مي خورند، زيرا خود را مالك چيزي نمي دانند و براي غير خدا هيچ استقلالي در مالكيت نمي دانند، مگر آن كه خداوند متعال اراده كند كه آنان از چيزي بترسند و يا دربارة آن اندوهناك شوند، البته اتصاف اولياء خدا و مؤمنان به نداشتن خوف و اندوه هم در دنيا و هم در آخرت است.
بنابراين، آن جا كه قرآن كريم مي فرمايد: «أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ[2]؛ آگاه باشيد (دوستان و) اولياي خدا، نه ترسي دارند و نه غمگين مي شوند» منظور نداشتن خوف وحزن درموقعي است كه واجبات خداوند را انجام دهند و به سيره عملي و نظري پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ و پيشوايان معصوم ـ عليهم السّلام ـ عمل كنند و از حرام هاي خدا بپرهيزند و از لذائذ فريبندة دنيا زهد بورزند و مالكيت مطلق را از آن خداوند متعال بدانند. حضرت امام باقر ـ عليه السّلام ـ مي فرمايد: «دركتاب علي بن الحسين چنين يافتيم كه فرموده: مشمولين چنين آياتي (آيات نداشتن خوف و حزن اولياء خدا) وقتي اولياء الهي هستند و خوف اندوهي ندارند كه واجبات خدا را انجام دهند و به سنت هاي رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ عمل كنند و از حرام هاي خدا بپرهيزند و از لذائذ نقد و فريبندة دنيا زهد بورزند و به آن چه در نزد خداوند متعال است دل بسته و علاقمند باشند، و رزق حلال و پاك خدا را به دست آورند و منظورشان از كسب، تفاخر و تكاثر نباشد و از آن چه بدست مي آورند حقوق واجبي كه به گردنشان هست پرداخت مي كنند.»[3]
بنابراين، اولياء خدا و مؤمنان ترس و اندوه هاي مادي و دنيوي كه مايه انحطاط و خواري است ندارند؛ ولي خوف و رجاء كه موجب تكامل وجود انسان و ترقي او است را همواره در خود دارند.[4]
حضرت علي ـ عليه السّلام ـ دربارة اولياء خدا مي فرمايد: «دل هاي آن ها محزون و مردم از شر آن ها در امانند...»
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. محمد حسين طباطبايي، الميزان في تفسيرالقرآن، تهران، دارالكتب الاسلامية، چاپ سوّم، 1397. ق، ج 10، صفحة 98.
2. سيد عبدالحسين طيب، اطيب البيان في تفسير القرآن، تهران، انتشارات اسلام، چاپ سوّم، 1366. ش، ج 6، صفحة 416.
3. ناصر مكارم شيرازي و ديگران، تفسيرنمونه، تهران، دارالكتب الاسلامية، چاپ چهارم، 1367. ش، ج 8، صفحة 333 ـ 337.
و... .
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ر. ك، مكارم شيرازي، ناصر و ديگران، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ چهارم، 1364 ش، ج 18، ص 273.
[2] . يونس/ 62.
[3] . ر. ك: حسن بن علي الطوسي، التبيان في تفسيرالقرآن، قم، مكتب الاعلام الاسلامي، چاپ اوّل، 1409 ق، ج 5، ص 401.
[4] . ر. ك: فضل بن حسن الطبرسي، مجمع البيان، بيروت، داراحياء التراث العربي، 1379. ق، ج 3، ص 119.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اخلاق و آزادي دو مفهوم و دو مقوله مستقل هستند كه جداگانه بايد تعريف شوند و سپس رابطه و پيوستگي اخلاق و آزادي انسان را از منظر قرآن بررسي نمائيم.
اما تعريف اخلاق: بزرگان براي علم اخلاق تعاريف متعدد و متنوعي ارائه كردهاند. آنچه در اين مختصر قابل بيان است، اين است كه: خُلق به معنا قوا و سجايا و صفات دروني است كه با چشم دل ديده ميشود. بنابراين ميتوان گفت: «اخلاق مجموعه صفات روحي و باطني انسان است» و به گفته بعضي از دانشمندان، گاه به بعضي از اعمال و رفتاري كه از خلقيات دروني انسان ناشي ميشود، نيز اخلاق گفته ميشود. (اوّلي اخلاق صفاتي است و دوّمي اخلاق رفتاري.)[1]
اما تعريف آزادي: درباره آزادي تعريفهاي بسياري بيان شده است، ولي سادهترين تعريفي كه ارائه شده، اين است كه: «آزادي فقدان منع و جلوگيري است.»[2] اين تعريف بسيار مبهم و چند پهلو، در حقيقت با آزادي منفي مناسبت دارد. در تعريف ديگري گفته شده است: «آزادي قدرت داشتن براي انجام دادن هر كاري است كه به ديگران زيان نرساند.»[3]
امام خميني (ره) در رابطه با مفهوم آزادي ميفرمايند: آزادي يك مسألهاي نيست كه نياز به تعريف داشته باشد. مردم عقيدهشان آزاد است، كسي الزامشان نميكند كه شما حتماًاين عقيده را داشته باشيد،... آزادي يك چيز واضحي است.[4] در جاي ديگر تحت عنوان آزادي در پناه اسلام ميفرمايند: انبياء آمدهاند آزادي به معناي آزادي حيوانات را جلويش را بگيرند و اِلاّ با اصل آن مخالف نيستند، دعوت هم به آن كردهاند.[5]
با روشن شدن اين دو مقوله، ميتوان گفت، قرآن مجيد كه «رهآورد سفر معنوي رسولالله ـ صلي الله عليه و آله ـ» است در آيات متعدد و متنوع انسانها را مختار و آزاد ميداند و آنها را به اخلاق اسلامي و متخلق شدن به صفات انساني ـ الهي دعوت ميكند در سوره فرقان ميفرمايد: «بندگان خداوند رحمان كسانياند كه در روي زمين به تواضع گام برميدارند و چون نادانها مخاطب قرارشان دهند با مسالمت پاسخشان دهند.»[6] در سورة حجرات نكات بلند اخلاقي؛ چه فردي و اجتماعي مورد بررسي قرار گرفت كه از صدا زدن، راه رفتن گرفته تا به مطالب بلند اخلاقي ـ اجتماعي كه پيام بلندي را به دنبال دارد مورد توجه قرار گرفت. آيه «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ»؛[7] همه مؤمنان با يكديگر برادرند»، سرشار از مطالب بلند اخلاقي اجتماعي است كه از منظر دين و اخلاق، همه انسانهاي مؤمن را برادر ميداند.
سراسر زندگي انسانها، پيچيده به اخلاق انساني ـ اسلامي است و هيچ جاي زندگي انسانها، منهاي اخلاق تصور ندارد، تا جايي كه در ميدان جنگ، حتّي با دشمنان و كفار بايد از سر اخلاق برخورد نمود. از اين رو، قرآن شريف ميفرمايند: «(معبود) كساني را كه به جاي خدا غير خدا را ميخوانند دشنام ندهيد كه آنان نيز از روي دشمني و بيدانشي «الله» را ناسزا خواهند گفت، بدينسان كردار هر قومي را براي آنان بياراستيم وزان پس بازگشتشان به سوي پروردگارشان است و آنها را از هرچه كردهاند بياگاهانيم.»[8] رعايت حقوق ديگران و حفظ حرمت، از جلمه محورهاي بحث اخلاق اسلامي است كه قرآن مجييد بدان اشاره دارد. در تفسير فخر رازي، آمده: استفاده از حربة فحش در شيوه تبليغات و مناظرات و نهي از منكر ممنوع است. در سورة مجادله به اين شاخه از بحث اخلاقي اشاره شده است. ميفرمايد: «... اي كساني كه ايمان آوردهايد، هرگاه در مجالس به شما گويند جاي باز كنيد، جاي باز كنيد كه خداوند بر شما جاي را گشاده گرداند و هرگاه گفته شود برخيزيد پس برخيزيد تا خداوند كساني را از ميان شما كه ايمان آوردهاند و آنان را كه دانشي يافتهاند درجاتشان را بالا برد و خداوند به آنچه ميكنيد آگاه است.»[9] از اين طريفتر، اخلاق اسلامي به انسان اجازه نميدهد، حتّي حقوق حيوانات را ناديده بگيرد و يا به اذيت و آزار آنها دست زند... .
اما آزادي انسان از ديدگاه قرآن: آزادي از دو منظر قابل بررسي است:
1. يكي آزادي به عنوان واقعيت انساني.
2. ديگري آزادي به منزله حقّ. آزادي به عنوان واقعيت به خودي خود موجود است و انسانها به صرف انسان بودن واجد آن هستند و نميتوان انساني را فرض كرد كه انسان باشد و اين آزادي و اختيار به معناي فلسفي را نداشته باشد. از اين منظر انسان مجبور به اختيار است و حكومتها در دادن اين نوع آزادي هيچ سهمي نميتوانند داشته باشند. اما آزادي به منزله حقّ، قابل اعطاء و سلب است. اين حقّ در حوزه بيرون از انسان و در خارج از ذهن تلقي ميگردد و در دايرة حقوق اجتماعي و فعل و انفعال و تصميمات جمعي در مديريت انجام ميگيرد.[10]
بنابراين، يك بار آزادي به اين معناست كه اختيار و آزادي ميان انسان و خداست، يعني اموري است كه به رابطه انسان و خداوند مربوط است و تكاليفي است كه خداوند از انسان ميخواهد. در عين حال كه او را آزاد آفريده است و قدرت انتخاب به او داده و براي كارهاي خوب و بد او پاداش و عقاب تعيين كرده اما در هر حال انتخابگر اصلي انسان است. به عبارت ديگر از منظر بيروني خداوند هر دو راه را به انسان نشان داده و جهتگيريها را مشخص كرده است. «ما انسان را به راه هدايت در آورديم خواه سپاسگزار باشد يا ناسپاس»[11] يعني انسان در ميدان آزادي، راه فضيلت و يا رذيلت را انتخاب ميكند. يكتاپرستي يا بتپرستي را برميگزيند. به حقوق ديگر و همنوعان تجاوز ميكند و يا حرمت آن را نگه ميدارد، حرمت مؤمن را حفظ ميكند و يا حرمتشكني ميكند. در جاي ديگر ميفرمايد: « هر دو دسته از مؤمنان و كافران را از عطاي پروردگار مدد ميرسانيم و عطاي پروردگار از كسي منع نشده است.»[12]
و پيش از آن آيه 18 و 19 همين سوره كاملاً توضيح داده: «هر كسي كه خواهان دنياي زودگذر است به زودي هرچه را خواهيم به او ميدهيم... و هر كسي كه خواهان آخرت است و نهايت كوشش خود را ميكند و مؤمن است، تلاش آنها مورد حقشناسي واقع خواهد شد.
از اين منظر آزادي عملي ارادي و فردي محسوب ميشود و خداوند انسان را انتخابگر قرار داده است تا تلاش كند و تلاشهاي او از اين سو و آن سو حمايت و تأييد شود، اما اگر در راه خوبي گام برداشت، پاداش آن را ميبيند و اگر به بدي رفت، سزاي آن را ميبيند.
اما آزادي اجتماعي و آزادي كه در ارتباط با جامعه است، طبعاً رعايت حقوق ديگران نسبت به اين ازادي مطرح است. اين آزادي نامحدود است تا آنجايي كه به ديگران آسيب نرساند. به همين دليل آزادي انسانها در اجتماع، حقوق يكطرفي نيست، بلكه طرفيني است. عمل فرد نبايد خلاف سنّت حسنه و حقوق ديگران باشد.[13]
با توجه به متن و مطالب فوق، روشن ميشود كه چقدر پيوستگي و ارتباط تنگاتنگ بين اخلاق و آزادي انسان وجود دارد. آزادي چه فردي كه موهبت الهي است و چه آزادي اجتماعي، هر دو با اخلاق انساني و اسلامي پيوند ناگسستني دارند. همان طوري كه اخلاق قرآني به انسان اجازه نميدهد حقوق ديگران و حقوق جامعه را پايمال كند آزادي فردي هم حق انسان است و انسان را در ميدان آزادي اجتماعي وادار ميكند كه به حقوق انساني و اجتماعي احترام بگذارد.
بنابراين «آزادي» حتي در جوامع ليبراليستي، هم محدود است و به معناي افسارگسيختگي نيامده ات. ليبراترين افراد هم در يك جايي به اخلاق انساني احترام ميگذارند و قائل به خط قرمز در زندگي اجتماعي هستند. اخلاق و آزادي، برادر مهربان يكديگر هستند و هيچ وقت از همدگير فاصله نميگيرند. رعايت ظرافتهاي اخلاقي در صورتي ارزشمند است كه از انسان آزاد سرزند. مثلاً انفاق كردن، صدقه دادن، قرضالحسنه و... در صورتي پسنديه است كه از روي اختيار و آزادي صورت پذيرد، نه از روي اجبار و تهديد. آزادي انساني هم در صورتي پسنديده و نيكو است كه در محدوده اخلاقي باشد و حقوق همگان رعايت شود.
همانطوري كه در آزادي اجتماعي حقوق ديگران و جامعه از احترام ويژهاي برخوردار است، اخلاق هم چه نظري و چه عملي، كه درباره بود و نبود و درباره بايد و نبايد سخن ميگويند؛ براي حقوق فردي و اجتماعي ارزش فراواني قايل هستند. مثلاً ميگويند اگر فرد يا جامعهاي به فلان خُلق مبتلا شود، پايانش سقوط و هلاكت است و آن جامعه مضمل ميشود.[14] و اگر جامعهاي از فضايل اخلاقي طرفي ببندد، از قداست برخوردار ميشود و ميماند. اين سخن از بود و نبود است و سخن از بايد و نبايد هم دارند كه ميگويند: جامعه بايد چنين باشد تا سعادتمند شود. و نيز جامعه نبايد آنچنان باشد تا شقاوتمند نگردد و خسران دنيا و آخرت دامنگيرش نشود.[15]
بنابراين اخلاق و آزادي در يك راستا در حركت هستند و هر دو دست در دست هم، انسان را به سعادت ميرسانند و در صورت تجاوز و تخطّي از دالان و حدود آن، انسان با شقاوت و سقوط مواجه ميگردد و مجازات الهي و اجتماعي را به جان ميخرد.
عدهاي از بزرگان در بخش انواع آزادي، يكي از اقسام و انواع آزادي را، آزادي اخلاقي و آزادي يارگزيني ذكر كردهاند. گفتهاند: هركس در انتخاب همراه، همسر، دولت و.. زندگي خود آزاد است، ولي براي زندگي صالح، رعايت مجموعهاي از اصول انتخاب، به وي توصيه ميشود. هركس ميتواند، هرگونه خُلق و خوي را طبق آزادي برگزيند، اما منطق سعادتخواهي او را در اينباره به رعايت اصولي فرا ميخواند.[16] آزادي در حدود قوانين يك مملكت است. در هر مملكتي آزادي در حدود قانون است، در حدود قوانين آن مملكت است. مردم آزاد نيستند كه قانون را بشكنند. معني آزادي اين نيست كه هركس برخلاف قوانين، برخلاف قانون اساسي يك ملت، برخلاف قوانين ملّت هم هرچه دلخواهش ميخواهد بگويد. ما اسلام ميخواهيم. آزادي كه در پناه اسلام است، استقلالي كه در پناه اسلام است ما ميخواهيم. ما آزادي و استقلال بياسلام چه دردمان ميخورد؟... ما بيزار هستيم از آزادي منهاي قرآن.[17]
از اين منظر، قرآن كريم هم انسانها را توصيه ميكند به اخلاق عملي و سير و سلوك علمي و عملي و هم براي آزادي چهارچوب درست ميكند و سپس بين ايندو، روابط دوستانه برقرار مينمايد و به هم پيوند ميدهد. به هر تقدير اگر اخلاق اسلامي زيباست. آزادي هم زيباست.
استاد مصباح يزدي ميفرمايند: «حتّي با نگاه سطحي به قرآن كريم، درمييابيم كه به نظر قرآن، انسان موجودي مختار است، اصولاً آمدن پيامبران و نزول كتب آسماني، بي آنكه انسان، مختار باشد، كاري بيهوده است. بنابراين، همين امر دلالت دارد بر اينكه خدا و پيامبران، آدمي را مختار ميدانند.»[18]
قرآن كريم در اين راستا ميفرمايند: «اي فرزندان آدم! با شما پيمان نبستم كه شيطان را نپرستيد كه او دشمن آشكار شماست ـ و مرا بپرستيد كه راه راست اين است.»[19] آيات عهد و ميثاق آياتي هستند كه نشانگر اختيار انسان هستند.
خلاصه «اخلاق نظري به انسان بينش ميدهد و اخلاق عملي به انسان تزكيه ميبخشد و آزادي فردي رابطه انسان با خدا را مستحكم ميكند و آزادي اجتماعي، انسان را به سوي حقشناسي سوق ميدهد و با پيوند همه اينها، انسان كه موجود مختار است متخلق تربيت ميشود و ميتواند در اوج آزادي به ظريفترين نكات اخلاقي دسترسي پيدا كند و در ميدان اخلاق عملي حاضر نباشد ذرهاي به حقوق افراد و اجتماع تجاوز گردد و يا تجاوز كند. «اخلاق» بدون آزادي، نه پسنديده است و نه پايدار ميماند. آزادي هم بدون توجه به ظرافتهاي اخلاقي، پسنديده نيست و هر عمل افسارگسيخته را نميتوان به نام آزادي نام نهاد. بنابراين «آزادي و اخلاق»، دو بازوو دو برادر مهرمبان همديگر هستند و رابطه آزادي با اخلاق يك رابطه رفت و برگشتي است.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. معارف قرآن، مصباح يزدي، ج 3ـ1، ص 374.
2. اخلاق در قرآن، حضرت آيتالله مكارم شيرازي، تهران، دارالکتب الاسلاميه، ج 1، ص 24.
3. آزادي در قرآن، سيد محمد علي ايازي، ص 21.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مکارم شيرازي، ناصر، تفسير موضوعي پيام قرآن، اخلاق در قرآن، قم، مدرسة الامام علي بن ابيطالب، ج 1، ص 24.
[2] . رحيمي، مصطفي، اصول حكومت جمهوري، تهران، اميركبير، 1358، ص 9.
[3] . آيازي، سيدمحمدعلي، آزادي در قرآن، تهران، انتشارات ذكر، 1379، ص21.
[4] . موسوي خميني، سيد روح الله، صحيفه نور، ج 9، ص 88.
[5] . همان، ج 8، ص 63ـ64.
[6] . فرقان/ 63.
[7] . حجرات/ 10.
[8] . انعام/ 108.
[9] . مجادله/ 11.
[10] . ايازي، سيدمحمدعلي، همان، ص 23.
[11] . انسان/ 3.
[12] . اسراء/ 20.
[13] . ايازي، سيدمحمدعلي، همان.
[14] . روم/ 41.
[15] . جوادي آملي، عبدالله، تفسير موضوعي، مبادي اخلاق در قرآن، قم، انتشارات اسراء، 1377، ج 10، ص 27.
[16] . شفيعي مازندراني، سيدمحمد، و درسهايي از وصيتنامه امام خميني (ره)، قم، نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاهها، 1378، ص 106.
[17] . صحيفه نور، ج 6، ص 258.
[18] . مصباح يزدي، محمدتقي، معارف قرآن، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني (ره)، چاپ دوم، 1378، ج 3ـ1، ص 374.
[19] . يس/ 60 و 61.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
دانشمندان علم اخلاق، براي نفس سه مرحله قائلند كه آيات در اين زمينه آياتي هم وجود دارد:
1. نفس امّاره: همان نفس سركش است كه انسان را به گناه فرمان ميدهد و به هر سو ميكشاند. لذا به او اماره گفتهاند. در اين مرحله عقل و ايمان آن قدرت را ندارد كه اين نفس را رام سازد، بلكه در موارد زيادي تسليم او ميشود: «و ما ابري نفسي ان النفس لامارة بالسوء الا ما رحم ربي ان ربي غفور رحيم؛[1] پس هرگز نفس خويش را تبرئه نميكنم كه نفس بسيار به بديها امر ميكند مگر آن چه كه پروردگارم رحم كند، پروردگارم غفور و رحيم است». اين آيه اشاره دارد كه تمام بديها از نفس سرکش است، لذا حضرت علي ـ عليه السلام ـ مي فرمايد: امير المؤمنين فرمودهاند: «و انها لا تزال تنزع الي معصية في هويً؛[2] نفس پيوسته خواهان نافرماني و معصيت است».
2. نفس لوامه: اين مرحله پس از تعليم و تربيت و مجاهدت انسان به آن ارتقاء مييابد، در اين مرحله ممكن است انسان بر اثر طغيان غرايز گاهي مرتكب خطاء شود، اما فوراً پشيمان ميشود و به ملامت و سرزنش خويش ميپردازد، و تصميم بر جبران گناه ميگيرد و توبه ميكند، «لا اقسم بيوم القيامه و لا اقسم بالنفس اللوامة؛[3] سوگند به روز رستاخيز و سوگند به نفس سرزنشگر».
3. نفس مطمئنه: اين همان مرحلهاي است كه انسان با آن به جايي ميرسد كه غرايز سركش در برابر او رام ميشوند، زيرا عقل و ايمان آن چنان قوي هستند كه غرايز نفساني در برابر آن توانايي چنداني ندارد كه اين همان مرحله آرامش و سكينه است. البته اين مرحله و مقام ويژه پيامبران و پيشوايان و پيروان راستين آنها است.
«يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضية مرضية فادخلي في عبادي فادخلي جنتي؛[4] تو اي روح آرام يافته، به سوي پروردگارت بازگرد در حالي كه هم تو از او خشنودي و هم او از تو خشنود است، پس در سلك بندگانم در آي و در بهشتم وارد شو.»[5]
ويژگي هاي نفس اماره:
1. مطيع هوي و هوس: شيطان عمل بدش را براي او زينت داده و بر قلب او پردهاي كشيده كه خير و شر را تشخيص نميدهد و هميشه مانند انسانهاي جاهل و نادان فكر ميكند، «ان يتبعون الا الظن و ما تهوي الانفس؛[6] آنان جز از گمانهاي بياساس و از هواي نفس پيروي نميكنند». گاهي آن چنان مطيع نفس اماره هستند كه عقل هيچ كاره ميشود و تمام امور به دست هوي و هوس و نفس اماره است. لذا حضرت علي ـ عليه السلام ـ ميفرمايد:
«كم من عقل اسيرٌ تحت هويً امير؛[7] پس بسيار عقلها و خردها كه شهوات بر آن ها حكومت ميكند».
گاهي اطاعت انسان از نفس اماره از اين هم بالاتر ميرود و تابع خواستهاي نفس افسار گسيخته ميشود كه هوي و هوس او معبودش ميشود. «افرأيت من اتخذ الهه هواه؛[8] آيا ديدي كسي را كه هوسهاي خود را خداي خود قرار داده است.»
2. كينه توزي و دشمني: در جريان قتل هابيل به دست قابيل خداوند ميفرمايد: «فطوعت له نفسه قتل اخيه فقتله؛[9] نفس سركش كم كم او را به كشتن برادرش ترغيب كرد و (سرانجام) او را كشت».
3. تشبيه فرمان بر نفس به سگ: «...و اتبع هواه فمثله كمثل الكلب ان تحمل عليه يلهث او تتركه يلهث؛[10] او از هواي نفس پيروي نمود سرگذشت او همانند داستان سگ است كه اگر به آن حمله كني زبان از دهان بيرون ميآورد و اگر رهايش نمايي باز زبانش را خارج ميسازد.»
اگر انسان دنبال هوي و هوس و نفس اماره برود و از خدا غفلت كند از اوج تكامل الهي سقوط ميكند چنان که بلعم با عورا كه اين آيه درباره او نازل شده است گرفتار هواي نفس شد و از آن مقام والا تنزل كرد به طوري كه خداوند او را به سگ تشبيه نموده است. او به جاي اين كه از علوم و دانش خويش براي رشد استفاده كند به پستي گراييد و بر اثر پيروي هوي و هوس مراحل سقوط را طي كرد خداوند هم او را به سگ تشبيه ميكند كه اگر به او حمله كني دهانش باز و زبانش بيرون است واگر او را به حال خود واگذاري باز چنين است، او بر اثر شدت هواپرستي يک حالت عطش نامحدود به خود گرفته كه همواره به دنبال دنيا پرستي ميرود.[11]
مولانا هم نفس پليد و اماره را به سگ تشبيه ميكند و ميگويد:
نفس خود بر خود مگردان چيره تو زود او را بازگير از شير تو
طفل جان از شير شيطان باز كن بعد از آتش با ملك انباز كن
هين سگ نفس ترا زنده مخواه كاو عدوّ جان تست از ديرگاه
پيامبر درباره تشبيه نفس اماره ميفرمايد: «و مثل النفس كمثل النعامة تاكل الكثير و اذا حمل عليها لا نظير و مثل الدّفلي لونه حسن و طعمه مرّ؛[12] مثل نفس مثل شترمرغ است كه زياد ميخورد، ولي وقتي كه چيزي روي او گذاشتي پرواز نميكند و مثل نفس مثل خر زهره است كه رنگش زيبا است امّا طعمش تلخ است».
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. خطوط كلي اخلاق در قرآن، مصطفي پاينده.
2. منشور جاويد، جعفر سبحاني، جلد 3.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . يوسف/ 53.
[2] . نهج البلاغه، خطبه 176.
[3] . قيامت/ 1 ـ 2.
[4] . فجر/ 27 ـ 28.
[5] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، قم، انتشارات دار الكتب الاسلاميه، چ 14، 1374، ج 9، ص 436.
[6] . نجم/ 23.
[7] . نهج البلاغه، كلمات قصار، 211.
[8] . جاثيه/ 23.
[9] . مائده/30.
[10] . اعراف/ 176.
[11] . تفسير نمونه، همان، ج 7، ص 14.
[12] . ري شهري، ميزان الحكمه، قم، مركز النشر، چ اوّل، 1362، ج 9، ص 60.
|
|
|
|
1
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9000 سوال |
:تعداد سوالات |
|
282 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|