|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های نفس شناسی |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ابتدا بايد توجه داشت كه بحث از مسأله روح يكي از مباحث بسيار مهم و در عين حال مشكل كلامي و فلسفي است، اينكه حقيقت روح چيست؟ آيا مجردي است يا مادي؟ آيا قبل از ابدان موجود است يا نه؟ و... از سؤالاتي است كه همواره در طول حيات فكري و عقيدتي بشر، براي او مطرح بوده و ذهن فلاسفه و متكلمين را بخود مشغول داشته است.
در ميان فلاسفه عدهاي مثل افلاطون معتقدند كه روح يك جوهر جاويدان است كه از ازل وجود داشته و بعد كه جنين انسان آماده ميشود روح به آن ملحق ميشود مثل مرغي كه بيايد در آشيانه جا بگيرد و بعد از مردن هم دو مرتبه به جاي اول خودشبر ميگردد.(1)
در مقابل ارسطو معتقد است كه نفس با همه تفاوتي كه با ساير قوا و نيروهاي عالم دارد، در همين دنيا و با بدن پيدا ميشود، وقتي كه بدن پيدا و كامل ميشود، روح هم همين جا حادث ميشود، يعني هيچ سابقه دنياي قبلي ندارد و نيز معتقد است كه روح با مردن بدن فاني ميشود(2)
حكما و فلاسفه اسلامي ميگويند: روح سابقه قبلي ندارد، يك موجودي نيست كه قبل از بدن وجود داشته باشد (برخلاف نظر افلاطون) بلكه روح در همين دنيا موجود ميشود، ولي بعد از وجود باقي ميماند و با مرگ انسان، از بين نميرود، روح بعد مجرد انسان است.
شيخ اشراق در اين زمينه ميگويد: نفس بيش از بدن متصور نيست زيرا كه پيش از بدن يا بسيار باشد يا يكي، اگر بسيار باشد، بسياري بي مميز (بدون تشخيص) متصور نيست و پيش از بدن مميزي كه بواسطه بدن حاصل ميشود از افعال و حركات و ادراكات متصور نيست(3)
ابن سينا ميگويد: نفس پدر و مادر موادي را جذب ميكند و ماده مني را ميسازد كه قابليت انسان شدن را داراست و بعد قابليت نفس بالاتر را پيدا ميكند كه نفس حيواني است و بعد از مرحلهاي قابليت نفس انساني را پيدا ميكند مانند زغالي كه استعداد شعلهور شدن را دارد و ابتدا گرم ميشود و بعد سرخ ميشود و بعد مستقل ميگردد(4)
حال بايد ديد كه ديدگاه قرآن كريم در اين رابطه چيست؟
قرآن در مورد خلقت حضرت آدم ميفرمايد:... ثُمَّ سَوّاهُ وَ نَفَخَ فيه مِن روُحِه...(5)
سپس (اندام) او را موزون ساخت و از روح خويش در وي دميد، يعني وقتي او را تسويه و تعديل و خلقت جسمانياش را تكميل كرد از روح خود در او دميد، سپس قبل از خلقت بدن و تكميل و تسويه آن روحي وجود نداشت بلكه روح بعد از تكميل خلقت جسماني از طرف خداوند نشأت گرفته و در او دميده شد.
همچنين در آيه ديگر ميفرمايد: ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةَ في قَرارِ مَّكينٍ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً، فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فكسونا العظام لحماً ثم انشأناه خلقاً آخَرَ(6)... سپس نطفه را بصورت علقه و علقه را بصورت مضغه و مضغه را بصورت استخوانهايي در آورديم و بر استخوآنها گوشت پوشانديم، سپس آنرا آفرينش تازهاي داديم...
چنانكه از اين آيه بر ميآيد، اول خلقت مادي انسان تكميل ميشود يعني اول بصورت نطفه است بعد بصورت مضغه، گوشت جويده شده، بعد بصورت استخوان، بعد پوشاندن استخوآنها از گوشت، تمام اين مراحل سير تكميل شدن جسم انسان است و در ادامه ميفرمايد: "ثُمَّ اَنْشَأناهُ خَلَقاً آخَر" يعني بعد از تكميل شدن جسم، آفرينش ديگري به انسان داديم، و مراد از اين آفرينش جديد همان انسانيت انسان است كه داراي حيات و علم و قدرت است كه از آن به "من" تعبير ميشود و اين در واقع همان روح انساني است و علت حدوث اين است كه چون در آيه از او به "انشاء" تعبير شده است و "انشاء" چنانكه راغب در مفردات معني ميكند به معني ايجاد شيء است و ايجاد شيء در صورتي است كه آن شيء نبوده باشد و بعد خلق و حادث شود، و بر اين اساس در آيه ياد شده نسبت به حالت انسانيت انسان كه حيات و علم و قدرت به آن بستگي دارد تعبير به انشاء شده است يعني اين تعبير دلالت دارد بر حدوث يك امر جديد و حادثي (7) پس خود كلمه "انشاء" دلالت بر حدوث روح دارد. نتيجه اينكه از نظر فلاسفه اسلامي و از نظر قرآن كريم كه البته فلاسفه اسلامي هم نظرشان را ملهم از قرآن ميدانند روح قبل از بدن وجودي ندارد بلكه به همراه بدن موجود ميشود و بعد از مرگ هم باقي ميماند و فناء در آن راه پيدا نميكند.(8)
پي نوشت ها:
1) مطهري مرتضي، كتاب عاد، ص 122، انتشارات صدرا
2) شهيد مطهري مرتضي، كتاب معاد، ص 122، چاپ، انتشارات صدرا
"حكماي امروز قائلاند كه ارسطو معتقد به بقاي روح نبوده و در رساله نفس او هم كه الان موجود است سخني از بقاي روح وجود ندارد.
3) ابراهيمي ديناني، شعاع انديشه و شهود در حكمت اشراق، ص 533
4) ابن سينا، اشارات و تنبيهات، ج 2، ص 304، چاپ نشر البلاغه قم، تاريخ چاپ 1375 ه.ش
5) سوره سجده، آيه 9
6) سوره مؤمنون آيه 14
7) علامه طباطبائي محمد حسين، الميزان، ج 15، ص 20، چاپ مؤسسه اسماعيليان، قم
منابع جهت مطالعه:
1- ترجمه الميزان ج 10، ج 12، ج 15.
2- معاد، شهيد مطهري.
3- روح يا ماده، رضا اصفهاني.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
جواب اين پرسش در چند محور رائه ميشود تا همه جنبهها و زواياي سؤال روشن شود.
1 . قبل از همه بايد گفت: اين كه خداوند از روحش در انسان دميده سخن خود خداوند است كه فرموده است (فاذا سويته و نفخت فيه من روحي فقعوا له ساجدين)[1] يعني وقتي آن را درست كردم و از روح خود در آن دميدم، پيش او به سجده درافتيد.
2 . نكته دوم اينكه: اگر در آية يادشده روح انسان به خداوند نسبت داده شده و فرمود: من از روح خودم در او دميدم. مراد اضافه و نسبت تشريفي است يعني خداوند براي تكريم روح انساني آن را به خود نسبت داد و فرمود: من از روح خود در او دميدم، پس نبايد تصور شود كه خداوند روحي داشته و آن را در انسان دميده است چون اين معنا موجب توهم حلول روح خدا در كالبد انسان ميشود كه باطل و غلط است. پس مراد اضافه و نسبت تشريفي است مثل آن كه كعبه به خدا نسبت داده شده و گفته ميشود: (بيت الله الحرام)[2] به طور يقين خداوند خانه ندارد و نيازمند مكان نيست تا كعبه خانه او باشد بلكه از جهت تكريم آن مكان مقدس به خدا نسبت داه شده و اضافه تشريفي است. مسئله روح انسان نيز از اين جهت يعني به دليل اضافه تشريفي نسبت به خدا داده شده است. (براي اطلاع بيشتر به منابع ذيل مراجعه شود)[3]
3 . روح از عالم امر الهي و موجودي اسرارآميز است لذا قران كريم خطاب به پيامبر فرمود: «يسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربّي و ما اوتيتم من العلم الّا قليلاً»[4] يعني از تو درباره روح سؤال ميكنند بگو روح از امر پروردگار من است و در اين باره دانش شما اندك است، برابر اين آيه روح انسان يكي از مخلوقات خداوند است.[5] و نه روح خود خداوند لذا در آيه سير آفرينش انسان را چنين توضيح ميدهد:
ما انسان را از عصارهاي از گِل آفريديم، پس آن را نطفهاي در قرارگاه مطمئن (رحم) قرار داديم، سپس نطفه را به صورت علقه (خون بسته) و علقه را به صورت مضغه (چيزي شبيه گوشت جويده شده) و مضغه را به صورت استخوانهايي درآورديم، از آن پس آن را آفرينش تازهاي ايجاد كرديم[6] اين آيه سير آفرينش انسان را كه منجر به خلقت روح او شد مطرح كرده[7] بنابراين روح انسان مخلوق خداست نه اين كه روح خدا باشد.
4 . با توجه به آنچه گفته شد معلوم گرديد كه روح انسان به چه معنا به خدا نسبت داده شده است پس درباره عذاب روح بايد گفت: اولاً: روح انسان گناهكار عذاب ميشود و نه روح خدا. ثانياً: انسان عذاب ميشود و انسان تنها روح او نيست بلكه مجموعة از روح و بدن انسان گفته ميشود كه اگر گناهكار و يا كافر باشد در قيامت عذاب ميشود.
ثالثاً: اگر انسان گناهكار عذاب ميشود در واقع نتيجه عملكرد خود را ميچشد نه اينكه خداوند او را عذاب كند بلكه عذاب نتيجه و عكسالعمل كارهاي اوست، مانند آن كه شاگرد كه در دوران سال به حرفهاي معلم خود گوش نداده و همواره درس و آموزش را به بازي بگيرد در پايان سال نتيجه كارش مردودي است نه اين كه معلم او را مردود كند لذا در اين باره گفتهاند: «كيفرها در حقيقت اثر طبيعي عمل است و خاصيت تكويني آن محسوب ميشود و يا نتيجه حضور خود عمل در برابر انسان است، چنان كه در قرآن كريم فرمود: «بدالهم سيئات ما عملوا و حاق بهم ما كانوا به يستهزؤن»[8] اعمال بدشان در برابر آنان آشكار ميشود و آنچه را به باد مسخره ميگرفتند بر آنها وارد ميگردد. و در آيه ديگر فرمود: «و لاتجزون الّا ما كنتم تعملون»[9] جز اعمال خود شما، جزائي براي شما نيست.
(براي اطلاع بيشتر از اين بحث به منبع ذيل مراجعه شود:[10])
براي مطالعه بيشتر:
1 . امام خميني، معاد از ديدگاه امام خميني، (تبيان دفتر 30) نشر مؤسسه آثار امام خميني، چاپ اول، 1378 ش.
2 . سيد محمدحسين حسيني طهراني، معادشناسي، انتشارات حكمت، بي تا.
3 .علي اللهور ديخاني، مبدأ و معاد، نشر آستان قدس رضوي، مشهد، چاپ 2، سال 1376.
4 . سيد ابوالحسن قزويني، معاد، نشر طه، چاپ اول، 1380ش.
پس هر كه هموزن ذرهاي نيكي كند نتيجه آن را خواهيد ديد و هر كه هموزن ذرهاي بدي كند نتيجه آن را خواهد ديد.
سوره الزلزله: 7 ـ 8
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . سوره حجر، آيه 29.
[2] . سوره بقره، آيه 125.
[3] . علامه طباطبائي، الميزان، ج 12، ص 155، نشر مؤسسه مطبوعاتي اسماعليان، قم، 1371 ش.
[4] . سوره اسراء، آيه 85.
[5] . مكارم شيرازي، تفسير نمونه، ج 12، ص 12، نشر دارالكتب اسلاميه، تهران، 1379 ش.
[6] . سوره مومنون،آيه 12 تا 16.
[7] . مكارم شيرازي، تفسير نمونه، ج 14، ص 208، نشر پيشين.
[8] . سوره جاثيه، آيه 33.
[9] . سوره يس، آيه 54.
[10] . مكارم شيرازي، پيام قرآن، ج 6، ص 500، نشر دارالكتب الاسلاميه، تهران، ص 1377 ش.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قبل از پاسخ به سؤال فوق لازم است اشارهي مختصري به بيان پديدهي روح داشته باشيم.
روح، اعجوبهي عالم آفرينش:
"روح" يعني نَفْس (جان - روان) و جمع آن ارواح است.(1) اين واژه در قرآن كريم به معناي رحمت،(2) فرشته،(3) جبرئيل،(4) وحي،(5) و قرآن و بالاخره زماني هم به معني روح انساني (نفس انساني) آمده است، چنان كه در آيات آفرينش آدم ميخوانيم: "ثمَّ سَوّاهُ و نَفَخَ فيه من روحه"(6) سپس آدم را نظام بخشيد و از روح خود در آن دميد.
همين روح عظيمي كه ما را از حيوانات جدا ميسازد و برترين شرف ما است، و تمام قدرت و فعاليت ما از آن سرچشمه ميگيرد به كمكش زمين و آسمان را جولانگاه خود قرار ميدهيم، اسرار علوم را ميشكافيم و به اعماق موجودات راه مييابيم، ميخواستند بدانند حقيقت اين اعجوبه عالم آفرينش چيست؟ لذا از حضرت پيامبر اسلام (صلي اللَّه عليه و آله) دربارهي روح سؤال كردند، "از تو درباره "روح" سؤال ميكنند، بگو: روح از فرمان پروردگار من است، و جز اندكي از دانش به شما داده نشده است."(7) همين روح انساني است كه خداوند متعال دانشِ حقيقت آن را ويژه خود دانسته است و خردِ بشر براي شناخت آن محدود است و بايد به خبر صادق و سنت معصومين (عليه السلام) در اين مورد بسنده كرد.
انتساب روح به خدا يعني چه؟
در آيه شريفه "فَاِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ روحي فَقَعُوا لَهُ ساجدين"(8) (هنگامي كه كار آن را "حضرت آدم (عليه السلام)" به پايان رسانيدم و در او از روح خود دميدم براي او سجده كنيد.) خداوند متعال "روح" را به خود نسبت داده است. از اين تعبير و مشابه آن(9) چنين برداشت ميشود (البته در نگاه سطحي و ظاهري) كه چيزي از خدا جدا شده و به درون انسان آمده است و در نتيجه قسمتي از روح ما، از روح خداست و ميتوان نواقص و بدهايمان را به خداوند اسناد داد.
حال بايد بررسي كرد كه انتساب روح به خدا، در تعابيري چون: "مِنْ روحي" (از روح خودم)، "رُوحِنا"(10) (روح خودمان)، و "مِنْ روحِهِ"(11) (از روح خودش) يعني چه؟
اضافه "روح" به "خدا" به اصطلاح ادباء "اضافه تشريفي"(12) است، يعني: يك روح گرانقدر و پر شرافت كه سزواوار است روح خدا ناميده شود در انسان دميده شد. مانند بيت اللَّه "خانه خدا" به خاطر شرافتي كه كعبه دارد اضافه به "اللَّه" شده است، روح هم از جهت شرافت به خدا نزديكتر است و خداوند "مِن روحي" ميآورد وگرنه روح هم مخلوقي است از مخلوقات خداوند، پس منظور از "مِنْ روحي" و امثال آن، اين نيست كه چيزي از خدا جدا شده باشد و از قبيل اضافهي جزء و كل باشد بلكه اضافه تشريفي است. و از اين اضافه و نسبت نبايد تصور كرد كه چيزي از خدا به انسان منتقل شده و يك عنصر خدايي در انسان وجود دارد بلكه روح انسان مخلوق خدا است. از امر خداست و خدا جزء ندارد، خدا بسيط است چيزي از خدا كم نميشود و بر او افزون نميگردد.(13)
نتيجه:
بعد از آن كه پيرامون دو عنوان (روح اعجوبهي عالم آفرينش، انتساب روح به خدا) در پاسخ به سؤال مطرح شده بررسي نموديم، به عنوان نتيجه و خلاصه مطالب بايد بگوئيم كه دريافت ما، از تعابيري همچون "من روحي" اين شد كه از قرآن برميآيد كه در آدمي، جز بدن، چيزي بسيار شريف نيز وجود دارد كه همان روح است و شرافتي بس عظيم دارد كه بُعد روحاني و معنوي انسان را ميرساند. ولي با تمام شرافتاش، مخلوق خدا است نه جزئي از خدا. اما حقيقت اين روح چيست؟ گفته شد كه خداوند دانش آن را ويژه خود دانسته است و دانشمندان اسلامي با ادلهاي كه دارند ثابت ميكنند كه روح، موجودي است مجرد و مستقل و از سنخ موجودات طبيعي نيست كه اينجا جاي بحث آنها نيست.(14)
اما بخش اخير سؤال كه بديها و نواقص ما مربوط به روح خدا است، منوط به اين بود كه ثابت شود روح انساني جزئي از روح خدا است. اما با بياني كه داشتيم و از آن استفاده شد كه روح انساني هم مخلوق خدا است و تنها به خاطر شرافتاش به خداوند نسبت داده ميشود. اين بخش هم پاسخ داده ميشود كه بديها و خوبيهاي ما مربوط به اختياري است كه خداوند در نهاد بشر قرار داده است. خداوند با انزال كتب و ارسال رسل راه سعادت و ترقي به كمال را نشان داده است و اين انسان است كه با انتخاب راهي صحيح و ديني پذيرفته شده كه همان اسلام است و عمل به احكام و قوانين آن خود را به سعادت دنيوي و اخروي ميرساند. و من اللَّه التوفيق و عليه التكلان.
پي نوشت ها:
1) ابن منظور، لسان العرب، بيروت؛ انتشارات دارالمعارف، ج 3، ص 1768.
2) سورهي مجادله، 22.
3) سورهي مريم، 17.
4) سورهي شعراء، 193.
5) سورهي شوري، 52.
6) سورهي سجده، 9.
7) سورهي اسراء، 85.
8) سورهي حجر، 29، ص72.
9) سورهاي انبياء، 91. سجده، 9، تحريم، 12.
10) سورهي انبياء، 91.
11) سورهي سجده، 9.
12) آيتاللَّه مكارم شيرازي و همكاران، قم، انتشارات دارالكتب اسلاميه، ج 11، ص 78.
13) مصباح، محمد تقي، معارف قرآن، قم: انتشارات مؤسسه آموزش و پژوهش امام خميني (ره)، چاپ اول، سال 1376، ص 356.
14) رجوع كنيد به آيتاللَّه مكارم شيرازي و همكاران، پيام قرآن، (قم: انتشارات مطبوعات هدف قم، چاپ اول، سال 1369) ج 5، ص 287.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
دو نظريه در رابطه با نفس و روح وجود دارد بزرگان فلسفه و اعلام اين فن دو نظر متفاوت ارائه نمودهاند.
1. نفس و روح جسمانيه الحدوث و روحانيه البقاء ميباشد.
2. روحانية الحدوث و البقاء ميباشد.
قول اول از عده از فلاسفه متأخر ابراز شده چنانچه استاد شهيد مطهري ميفرمايند: مطابق آخرين تحقيقي كه از طرف فيلسوف بزرگ اسلامي صدر المتألهين بعمل آمده و مورد قبول فلاسفه بعد از وي واقع شده روح خود عاليترين محصول ماده است يعني مولود يك سلسله ترقي و تكامل ذاتي طبيعت است و طبق نظر اين دانشمند هيچ گونه ديواري بين عالم طبيعت و ماوراء الطبيعة وجود ندارد يعني ممكن است يك موجود مادي در مراحل ترقي و تكامل خود تبديل به موجودي غيرمادي شود.[1]
استاد حسنزاده عاملي ميفرمايند: اين بزرگان، نفس را در بدو صورت و قوة جسماني ميدانند كه منطبع در جسم است، و اين قوهاي است كه بالقوة انسان است، و اين مرتبه نازلترين مراتب وجودي آن است، پس از آن به حركت جوهري و تجدد امثال قوت ميگيرد و كم كم بر اثر اشتداد وجوديش از عالم جسم فراتر قدم ميگذارد و با ماوراي طبيعت مسانخت پيدا ميكند و به حد تجرد برزخي و پس از آن تجرد عقلاني و پس از آن به مقام فوق تجرد ميرسد، يعني او را حد يقف نيست.[2]
بنابراين روح از همين ماده است در مسير تكامل و ترقي قرار ميگيرد تبديل به روح ميشود در پاسخ پرسشگر محترم عرضه ميداريم انسان از دو چيز مختلف آفريده شده كه يكي درحد اعلاي عظمت، و ديگر ظاهراً در حد ادني از نظر ارزش. جنبه مادي انسان را گل بدبوي تيره رنگ (لجن) تشكيل ميدهد، و جنبه معنوي او را چيزي كه به عنوان روح خدا از آن ياد شده است. البته خدا نه جسم دارد و نه روح، و اضافة روح به خدا به اصطلاح اضافة تشريفي است و دليل بر اين است كه روحي بسيار با عظمت در كالبد انسان دميده شده، همانگونه كه خدا كعبه را به خاطر عظمتش (بيت الله) ميخوانند و ماه مبارك رمضان را به خاطر بركتش (شهر الله) ماه خدا مينامند و به همين دليل قوس صعودي اين انسان آنقدر بالا است كه بجائي ميرسد كه جز خدا نبيند، و در قوس نزولش آنقدر پايين است كه از چهارپايان هم پائينتر خواهد شد و اين فاصله زياد ميان قوس صعودي و نزولي خود دليل بر اهميت فوقالعاده اين مخلوق است. و نيز ا ين تركيبت مخصوص دليل بر آن است كه عظمت مقام انسان به خاطر جنبه مادي او نيست، چراكه اگر به جنبه ماديش بازگرديم لجني بيش نميباشد، اين روح الهي است كه با استعدادهاي فوقالعادهاي كه در آن نهفته است و ميتواند تجليگاه انوار خدا باشد.[3] در جاي ديگر ميفرمايند: اضافه روح به خدا به اصطلاح اضافه تشريفي است يعني يك روح گرانقدر و با شرافت كه سزاوار است روح خدا ناميده شود در انسان دميده شده و بيانگر اين واقعيت است كه انسان گرچه از نظر بعد مادي از خاك تيره و يا آب بيمقدار است ولي از نظر بعد معنوي و روحاني حامل روح الهي است، يكسوي وجود او به خاك منتهي ميشود، و سوي ديگرش به عرش پروردگار و طرفه معجوني است از فرشته سرشته و از حيوان و بخاطر داشتن همين دو بعد قوس سعودي و نزولي و تكامل و انحطاط او فوقالعاده وسيع است.[4]
پس مراد از روح خدا كه در آيات متعدد وارد شده كه (از روح خودم در اودميدم) مراد اضافه تشريفي است كه بينهايت عظيم و بلند مرتبه ميباشد كه در كالبد انسان دميده شده وقتي اين گونه شد اشكال آن برادر گرانقدر خود بخود حل ميگردد.
براي مطالعه بيشتر به كتابهاي زير مراجعه فرمائيد
1. پاورقي اصول فلسفه و روش رئاليستم، مقاله چهارم، جلد اول
2. اتحاد عاقل به معقول، آيت الله حسنزاده آملي
3. تفسير نمونه، ج11 و17، ذيل آيات 29 سورة حجر و 9 سورة سجده مراجعه شود.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . استاد مرتضي مطهري، پاورقي اصول فلسفه و روش رئاليسم، قم، انتشارات دراالعلم جلد اول، مقاله چهار، ص60.
[2] . استاد حسنزاده عاملي، اتحاد عاقل به معقول، قم انتشارات حكمت 1404، ص71.
[3] . تفسير نمونه، تهران، انتشارات دارالكتب الاسلاميه، ج11، ص78، ذيل آيه 29، سورة حجر.
[4] . تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ج17، ص128، ذيل آيه 9 سورة سجده.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
1. اصل خواب و تعبير آن:
در منابع ديني از خواب به «رؤيا» تعبير شده است. «رؤيا» به معناي صحنههايي است كه انسان در خواب ميبيند.[1] اصل خواب و تعبير آن مورد قبول همه است و واقعيت دارد علم تعبير خواب از هزاران سال پيش تا به امروز، همواره مورد توجّه پيامبران و امامان(ع) و دانشمندان و عموم مردم بوده است. خداي تعالي اين علم را به حضرت يوسف(ع) و بعضي از پيامبران داده است و قرآن شريف نيز بدان اشاره نموده است. در اخباري از امام علي(ع) نقل شده است كه: چون مؤمني خواب ببيند، تعبير آن لازم است تا از خواب بهرهي نيكو برگيرد و اگر خواب بد ديد با صدقه، دعا و ذكر خداي تعالي، از خود رفع شرّ كند.[2]
در كشور ما از قديمالايام تا به امروز فنّ تعبير خواب به همّت علماء و بزرگان به طرق گوناگون تأليف و چاپ شده است. اما از ميان انواع و اقسام آن تعبير خواب ابن سيرين بيش از ساير تأليفات مورد علاقه مردم بوده و هست.[3] ابوبكر محمد ابن سيرين از جمله فقها و راويان معروف تعبير خواب بوده است. در قرن اول هجري ميزيسته و در سال 110 هجري وفات يافته است. نام پدرش سيرين و نام مادرش صفيه بوده است و در بصره سكونت داشته است.در مورد وي روايات و داستانهاي زيادي نقل شده از جمله آن اين است كه: او خود را از يك صحنهي كام جويي نجات داده و خداوند به پاس عفت و پاكدامني او همانند يوسف(ع) علم تعبير خواب عطا نمود. ولي صحت و سقم روايت فوق چندان روشن نيست هر چند از قديم الايام اين داستان به ابن سيرين منسوب بوده است.[4]
2. تعبير خواب علم و فنّ است:
ابن سيرين خود دربارة تعبير خواب ميگويد:
... هر كس ميخواهد تعبير خواب نمايد به ضرورت بايد علم تعبير قرآن بداند و از اخبار حضرت مصطفي(ع) آگاه باشد. از امثال و حِكَم عرب و عجم اطلاع داشته باشد. اشعار و فرهنگ و زبان و زمان عصر خويش را بداند و نيز زيرك و عارف باشد. روانشناس و قيافهشناس باشد و... و همه اين علوم با توفيق الهي به دست خواهد آمد.[5] بنابراين بحث تعبير خواب بحث كارشناسي و بحث تخصص است كه با قواعد خاص خودش انجام ميگيرد و همانند علم تفسير قرآن و ديگر علوم، بايد روشمندانه انجام گيرد.
3. انواع خواب و انوع تعبير:
خواب به اعتبارات مختلف، انواع و اقسام مختلف پيدا ميكند. در يك تقسيم خواب را به دو قسم تقسيم ميكنند كه عبارت است از: 1. خوابهاي صادقانه و قابل تعبير 2. خوابهاي آشفته و بدون تعبير. خوابهاي صادقانه، خوابهايي هستند كه از پيامبران و افراد بزرگ سر ميزند و آينده و آتيه را پيشگويي ميكند و از امور مهم خبر ميدهد. مانند خواب پيامبر اسلام در مورد فتح مكّه و خواب حضرت يوسف(ع) كه 40 سال بعد به وزارت و به قدرت رسيد...[6]
از پيامبر(ص) نقل شده است كه: «الرؤيا ثلاثةٌ: 1. بشري من اللهِ 2. و تحزين من الشيطان 3. والذّي يحدث به الانسان نفسه فيراه في منامه.» خواب سه گونه است:1. گاهي بشارتي است از ناحيه خداوند 2. گاهي وسيلة غم و اندوه از سوي شيطان
3. و گاهي مسائلي است كه انسان در فكر خود ميپروراند و آن را در خواب ميبيند! پس خوابهاي رحماني تعبير ميشود و خوابهاي شيطاني تعبير نميشود. در مورد حقيقت رؤيا، گاهي تفسير و تعبير مادي صورت ميگيرد و گاهي تفسير و تعبير روحي...[7] پس رؤياهاي رحماني ميتواند بيانگر خبرها و وقوع حوادثي از آينده باشد و دريچهاي براي آگاهي به غيب و امور نهاني باشد.[8]
4. تعبير و تفسير روشمند و بر اساس قواعد: آن چه در هر عملي مهم است آن است كه بر اساس قواعد خاص خودش باشد و روشنمندانه صورت پذيرد. كسي كه در هر فنّي كارشناس باشد، بر اساس قواعد، كار كارشناسي خود را انجام ميدهد و روشنمندانه كارها را پيش ميبرد. علم تعبير خواب نيز از اين قاعده جدا نيست. آن چه در علم تعبير خواب مهم است آن است كه فرد از احاطة كافي برخوردار باشد و بر اساس قواعد خاص خود خوابها را تعبير و تفسير بكند و روشنمندانه كار كارشناسي خود را دنبال كند. چنين كاري از ناحية هر كس صورت گيرد ارزشمند است چه مطابق با واقع، واقع شود و چه به خطاء رود.
اگر هم كارشناس در كار خود خطاءكند، مرتكب گناه نشده و عذاب نميبيند. چون كارش را روشنمندانه و بر اساس قواعد دنبال كرده است.
5. جمع بندي و نتيجهگيري: آن چه به طور اختصار قابل بيان است اين است كه: 1. اصل خواب و تعبير آن مورد اتفاق همه است و ريشه قرآني و روايي دارد. 2. رؤياهاي رحماني از ناحية پيامبران و امامان و دانشمندان صورت ميپذيرفت و از ناحية خودشان تعبير ميشده است. 3. قرآن شريف به رؤياهاي زيادي اشاره كرده كه همة آنها از امور مهم خبر داده و در مورد آينده پيشگويي كرده است. مانند خواب حضرت يوسف كه حضرت يعقوب آن را تعبير كرد و حدود 40 سال بعد به وزارت و قدرت رسيده است. 4. تعبير خواب يك فنّ و علم است و بايد روشنمندانه و بر اساس قواعد صورت پذيرد.
5. خود ابن سيرين در مورد تعبير خواب، كارشناس بوده و كار او روشنمندانه بوده است و بر اساس قواعد خاص خودش صورت ميپذيرفته است. 6. آنچه در مورد تعبير خواب مهم است اين است كه تعبير خواب روشنمندانه باشد و با قواعد خاص خودش پيش برود و اگر چنين تعبيري،از خواب ارائه گردد. از ناحية هر كس باشد، از ارزش خاص خودش برخوردار است. هر چند مطابق با واقع نشود و يا مطابق با واقع نباشد. چون ممكن است يك كارشناس هم در كار خود خطاء بكند كه خطا هم ميكنند و كارشناسي به معناي معصوم بودن و مصون از اشتباه نيست. به هر تقدير تعبير خواب ابن سيرين كار كارشناسي است كما اين كه ديگران هم تعبير خواب نمودهاند و تعبير خواب ميكنند و هنوز هم هستند كساني كه تعبير خواب ميكنند، هر چند ممكن است به خطاء تعبير خواب نمايند و تعبير خوابشان مطابق با واقع نباشد. تخصص و كارشناسي به معناي عصمت و مصونيت از اشتباه و خطاء نيست. در كارشناسي روشمندي و احاطة بر قواعد مهم است. به عنوان مثال، به ابن سيرين گفتند: «در خواب شخصي، مهر بر دهان و فرج مردم ميزند» ايشان روشنمندانه جواب گفت: او مؤذن ماه رمضان است كه با اذان گفتن، خوردن و نكاح را ممنوع اعلام ميكند.[9] از اين گونه تعبير خوابها «در تعبير خواب ابن سيرين زياد است و بسياري از آنها درست و مطابق با واقع و ممكن است بعضي از آنها مطابق با واقع هم نباشد. همانند پيشگوييها در مورد علم هئيت و پيشگوييهاي در مورد علم نجوم و ستارهشناسي به هر تقرير علم تعبير خواب، فنّي است كه ابن سيرين به طور نسبي از آن برخوردار بوده است و چون كار او از كارشناسي خاص خودش برخوردار است، به طور نسبي از ارزش خاصي هم برخوردار است. و اين معناي معصوم بودن و مصون از اشتباه نيست. ممكن است تعبير خواب او با واقع مطابقت نكند.كارداني و كارشناسي به معناي همهداني و خطا نيست غير معصومين كه بحثش جدا است.
معرفي منابع:
1.تفسير نمونه، ج 9 ص 318.
2. تفسير نور، ج 6 ص 22.
حديث:
الخبرُ الصالحُ يأجيءُ بهِ الرَّجلُ الصالحُ و الخَبَرُ السّوءِ يُجيءُ بِهِ الرّجلُ السّوءِ[10]
مرد خوب خبر نيكو آورد و مرد بد خبر بد آورد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . تفسير الميزان، ج 13، سيد محمد باقر موسوي همداني، تهران: مركز نشر فرهنگي رجا و انتشارات اميركبير، چهارم ، 78، ص 237.
[2] . جيثل ابن ابراهيم تفليسي، شيخ ابوالفضل، و تعبير خواب ابن سيرين، تهران: نمونه، سوم، 1378، ص 21.
[3] . همان.
[4] . همان.
[5] . همان ص 44.
[6] . تفسير نمونه، ج 9، تهران: دارالكتب الاسلاميه، پانزدهم، 1374، ص 311.
[7] . تفسير نمونه، همان، ص 318.
[8] . تفسير راهنما، ج 8، قم: مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، اول، 1378، ص 312.
[9] . تفسير نور، ج 6، تهران: مركز فرهنگي درسهايي از قرآن، اوّل،1378، ص 22.
[10] . نهج الفصاحه، ح1539، ص 322.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
از آيات شريفه ى قرآن چنين استفاده مى شود كه خواب و مرگ هم سنخ و هم جنس هستند; همان گونه كه با مرگ رابطه و علقه ى بين روح و بدن قطع مى گردد، در خواب نيز اين رابطه قطع مى شود، الّا اين كه كيفيت قطع رابطه ى روح و بدن در خواب «شبيه مرگ» است، نه «عين مرگ».[1]
خداوند مى فرمايد:
(اللّهُ يَتَوَفَّى الاَْنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الاُْخْرى إِلى أَجَل مُسَمًّى...);[2] خداست كه جان ها را در دم مرگ مى گيرد و آنها هم كه نمرده اند در خواب مى گيرد; پس هر يك از جان ها كه مرگش رسيده باشد نگه مى دارد و آن ديگرى را به بدنش برمى گرداند تا مدتى معين...
در آيه اى ديگر مى فرمايد:
(وَ هُوَ الَّذِي يَتَوَفّاكُمْ بِاللَّيْلِ);[3] خدايى كه چون شب به خواب مى رويد شما را مى ميراند.
در اين آيات، هم براى خواب و هم براى مرگ كلمه ى «توفّى» استعمال شده و اين پيام را دارد كه «اين خداوند است كه جان آدميان را مى گيرد (و توفّى مى كند)». استعمال مشترك «توفّى» براى خواب و مرگ بدين سبب است كه در هر دو حال، تصرفات نفس در بدن قطع مى گردد. هم در خواب نفس انسانى و ناطقه هيچ گونه تصرفى در بدن ندارد، هم در مرگ; الّا اين كه در مرگ توفّايى رُخ مى دهد كه برگشتى در آن راه ندارد و علقه ى روح و بدن به تمام و كمال قطع مى گردد، ولى در خواب چون اين علاقه و ارتباط دوباره برمى گردد، كيفيتِ انقطاع روح از بدن ضعيف تر از مرگ است.[4]
آيت الله جوادى آملى دراين باره مى فرمايد:
... به هنگام خواب، روح آدمى تعلّق خود را از بدن قطع مى كند و جز حفظِ حيات گياهى و مراتب پايينى از زيستِ جانورى، همه ى وابستگى هاى خود را از پيكر انسان برمى گيرد. از منظر ادبيات قرآن كريم در اين مرحله خدا يا فرشتگانِ او، انسان را «قبض روح» مى كند و پس از فرصتى معين آن را به بدن بازپس مى فرستد، امّا ارواحى را كه مهلتشان در دنيا به پايان رسيده است، نزد خود نگه مى دارد... .[5]
حضرت جوادالائمه(عليه السلام) حقيقت مرگ را چنين معرفى مى كنند:
مرگ همان خوابى است كه هر شب به سراغ شما مى آيد جز اين كه مدتش طولانى است و انسان تا روز قيامت از آن بيدار نمى شود. هر كسى در خوابش آن اندازه از انواع خوشحالى ها و اقسام وحشت ها مى بيند كه نمى تواند به حساب آورد. پس حال خوشحالى و ترس در خواب چگونه است؟ اين همان مرگ است; بنابراين براى آن آماده شويد.[6]
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. ر.ك: محمد تقى مصباح يزدى، ره توشه، ج 1، ص 39 ـ 40، و معارف قرآن، ج 1 ـ 3، ص 451. ر.ك: محمد حسين طباطبايى، الميزان، ج 11، ص 273.
[2]. سوره ى زمر، آيه ى 42.
[3]. سوره ى انعام، آيه ى 60.
[4]. ر.ك: محمد حسين طباطبايى، همان، ج 17، ص 269، ج 7، ص 130، ج 11، ص 273; مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج 4، ص 646 ـ 647 و جعفر سبحانى، معاد انسان و جهان، ص 81 ـ 82.
[5]. عبدالله جوادى آملى، حيات حقيقى انسان در قرآن، ج 15، ص 49 ـ 50.
[6]. عبدالله جوادى آملى، معاد در قرآن، ج 4، ص 185 ـ 186، محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 6، ص 154.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
خوابيدن و خواب ديدن، يكي از اسرار عجيب خلقت است، و در قرآن كريم و احاديث رسول اكرم و ائمه معصومينعليهم السلام هم در مورد رؤيا مطالب زيادي هست كه حقانيت رؤيا را ثابت ميكنند.(1) مرحوم علامه طباطبائي در تفسير الميزان ميگويد: سه عالم وجود دارد؛ عالم طبيعت، عالم مثال، عالم عقل. روح انسان به خاطر تجرّدي كه دارد، در خواب با آن دو عالم (عالم مثال و عقل) ارتباط پيدا ميكند و به ميزان استعداد و امكان، حقايقي را درك ميكند. اگر روح كامل باشد، در فضاي صاف، حقايق را درك ميكند و اگر در كمال به آخرين درجه نرسيده باشد، حقايق را در قالبهاي ديگر ميبيند. همانطور كه در بيداري، شجاعت را در شير و حيله را در روباه و بلندي را در كوه ميبينيم، در خواب، علم را در قالب نور، ازدواج را در قالب لباس و جهل و ناداني را به صورت تاريكي مشاهده ميكنيم.
ما نتيجه مقدمه را با ذكر مثالهايي بيان ميكنيم، كساني كه خواب ميبينند چند دستهاند: دسته اول كساني كه روح كامل و مجردي دارند، و بعد از خواب رفتن حواس، با عالم عقل مرتبط شده و حقايقي را صاف و روشن از دنياي ديگر دريافت ميكنند. (نظير تلويزيونهاي سالم با آنتنهاي مخصوص جهت دار كه بر فراز قلهها و بلنديها امواج ماهوارهاي را از نقاط دور دست ميگيرد) اينگونه خوابها كه دريافت مستقيم و صاف است نيازي به تعبير ندارد.
دسته دوم: خواب كساني است كه داراي روح متوسط هستند، كه در عالم رؤيا حقايق را ناصاف و همراه با برفك و تشبيه و تخيل دريافت ميكنند (كه بايد مفسّري در كنار دستگاه گيرنده ماجراي فيلم را به دور از برفكها توضيح دهد و به عبارتي عالِمي آن خواب را تعبير كند)
دسته سوم: خواب كساني است كه روح آنها به قدري متلاطم و ناموزون است كه خواب آنها مفهومي ندارد. (چنان كه آشنايان با فيلم هم، از صحنه هاي مختلف و پر برفك تلويزيوني، چيزي سر در نميآورند) اين نوع رؤياها قابل تعبير نيستند، كه در قرآن به اصغاث احلام (خوابهاي آشفته) تعبير شده است.(2)
علامات رؤياهاي صادقانه
كسي كه ميخواهد با دليل و علامت صحيح از درستي خواب خود آگاه شود اموري را بايد رعايت كند از جمله اين كه 1ـ وضو داشته باشد؛ 2ـ بر پهلوي راست بخوابد؛ 3ـ در هنگام خواب خداوند متعال را ياد كند؛ 4ـ شكمش نه زياد پر شده باشد و نه گرسنه باشد.(3)
همچنين اموري كه احتمال صادق بودن رؤيا را تقويت ميكند از اين قرارند:
1ـ خواب، در ثلث آخر شب ديده شود، كه آن وقت نزول ملائكه است.(4)
2ـ خواب در حالت جنب و بيوضويي ديده نشده باشد.(5)
در حديثي از رسول اللّهصلي الله عليه وآله چنين نقل شده: "الرؤيا ثلاثة: بُشْري مِنَ اللّهِ، تَحرينٌ مِن الشيطانِ، و الذي يَحدِثَ به الانسانُ نَفسَه فَيراهُ في مَنامه" يعني خواب بر سه قسم است: يا بشارتي از سوي خداوند است، يا غم و اندوهي از طرف شيطان است و يا مشكلات روزمره انسان است كه در خواب آن را ميبيند.(6) خواب صادق از 2 قسم آخري نميباشد.
پاسخ قسمت دوم براي چه كساني رؤيا حجت است؟
براي افرادي حجت ميباشد كه در حالت بيداري از عالم طبيعت منزّهند(7) و از اولياي الهي ميباشند، و راه معصيت و گناه را نميپويند. و چون خود را در عالم طبيعت مشغول نكردهاند و به عالم مثال دست يافتهاند، خوابهاي آنها صادق و همچنين حجت براي آنها ميشود. مانند خواب حضرت ابراهيمعليه السلام كه مأمور ميشود تا اسماعيلعليه السلام را ذبح كند.(8)
حدود حجت رؤيا
رؤيا در مورد ما انسانها كه معصوم نيستيم در صورتي حجّت است كه بدانيم از نوع رؤياهاي صادق است و افرادي كه كارشناس اين فن هستند، حجيت رؤيا را تأييد كنند. اما به هر حال بايد دانست كه رؤيا امري قائم به شخص (بيننده خواب) ميباشد و نميتوان آن را در مورد ديگران تعميم داد.
خلاصه بحث
رؤيا از مسائل پيچيده خلقت است، كه خداوند متعال به وسيله آن عنايتهايي را شامل حال انسان ميسازد.و از جمله علامات رؤياي صادق عبارت است از اين كه خواب در ثلث آخر شب ديده شود، و اضغاث احلام (خوابهاي پريشاني كه بخاطر آشفتگيهاي روزانه، آرزوهاي طولاني، مشاجرات و ترسهاي روزانه و ... ديده ميشوند) نباشد، و با شكم پر و بدون طهارت ديده نشده باشد. و براي اولياي الهي ميتواند تا حدود زيادي حجت باشد.
منابع جهت مطالعه بيشتر:
1ـ تفسير نمونه، سوره يوسف، آيه 4.
2ـ تعبير خواب ابن سيرين و دانيال.
پي نوشت ها:
1) از جمله آن روايات: قال رسول اللّه(ص): «اِنّ الرويا الصادقه جزء من سبعين جزء من النبوة» رؤياي صادقانه و حقايقي كه از آن راه الهام ميشود ارزش يك جزء از هفتاد جز نبوت دارد، بحارالانوار، ج 14، ص 435.
2) محسن قرائتي، تفسير نور (قم، مركز فرهنگي درسهايي از قرآن، 1378) ج 6، ص 23.
3) ابوالفضل جيش بن ابراهيم تفسيلي، تعبير خواب كامل (مترجم: عبدالله موسوي، ايران، انتشارات فؤاد، 1378) ص 5.
4) علامه محمد باقر مجلسي، حلية المتقين (قم، انتشارات هجرت، 1373) ص 246.
5) ابوالفضل جيش بن ابراهيم تفسيلي، تعبير خواب، همان.
6) محسن قرائتي، تفسير نور (قم، مركز فرهنگي درسهايي از قرآن، 1378) ج 6، ص 23.
7) عبدالله جوادي آملي، تفسير موضوعي قرآن (مركز نشر فرهنگي رجاء چاپ اول) ج 7، ص 113.
8) صافات: 109ـ100.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قبل از پاسخ به اين سؤال بايد تعريفي از غيب داشته باشيم و بدانيم كه مراد و مقصود از غيب چيست؟ و بعد ببينيم كه آيا حوادثي را كه انسان در خواب مي بيند و در آينده اتفاق مي افتد آيا به اين هم غيب گفته مي شود يا نه؟
«غيب» مصدري است به معناي «غايب» مانند «صوم» به معني «صائم» و عدل به معني «عادل» در لغت هر چيز پوشيده ازحسّ را «غيب» مي گويند. خواه، ذاتاً پوشيده از حسّ باشد. يعني هستي هايي كه از قلمرو حسّ بيرون بوده و حسّ را - ولو به كمك ابزارهاي فنّي - ياراي درك آنها نيست. مانند: ذات خدا، وحي، بهشت، دوزخ، برزخ، و فرشته و يا ذاتاً پوشيده نبوده و حواسّ به خاطر ضعف و ناتواني يا به خاطر وجود مانع از درك آن عاجز و ناتوان هستند. مانند: ميكروب هاي ريز، ستارگان دور دست و اموري كه ميان آنها و انسان مُدرك حائلي باشد. مثلاً حسّ انسان به خاطر ضعف و ناتواني، قادر به درك جانداران ريز و ستارگان دور دست نيست. هم چنان كه به خاطر وجود موانعي مانند ديوار قادر به درك اشياء پشت آن نمي باشد. تمام اين اقسام از آن نظر كه از قلمرو حسّ بيرون هستند «غيب» نام دارند. هر چند به لحاظ اصطلاحي شايد نتوان آن ها را غيب ناميد چرا كه بالاخره مي توان آنها را با وسايل و تكنولوژي هاي پيشرفته مورد شناسايي قرار داد. پس غيب به مجموعه اموري گفته مي شود كه به طور كلي خارج از دسترس حسّ بشري و شناخت حسي قرار دارند.
اين تنها اجسام مادّي نيستند كه ميان انسان و اشياء حايل مي شوند بلكه گاهي «زمان» اين نقش را ايفاء مي كند و مانع از آن مي شود كه انسان حوادث و رويدادهاي گذشته را درك كند و يا مانع از درك حوادث آينده مي گردد. لذا اگر فرد آگاهي از گذشته و آينده خبر دهد، او را فرد مطلّع و آگاه از غيب مي شمارند.[1]
«غيب، شهود» در نقطة مقابل يكديگرند، عالم شهود، عالم محسوسات است. و جهان غيب، «ماوراء حسّ» زيرا «غيب» در اصل به معني چيزي است كه پوشيده و پنهان است. و چون عالم ماوراء محسوسات از حس ما پوشيده است. به آن غيب گفته مي شود. در قرآن كريم مي خوانيم: «عالم الغيب و الشهاده هو الرحمن الرحيم»، «خداوندي كه به غيب و شهود، پنهان و آشكار دانا است و اوست خداوند بخشنده و رحيم»[2] سوره حشر، آيه 22.
پس تا اين جا به صورت روشن و واضح لفظ «غيب» را معني كرديم. و با اين تعريفي كه كرديم رؤياها و حوادثي را كه انسان در خواب مي بيند و در آينده اتفاق مي افتد داخل در معناي «غيب» خواهد بود و به آن هم «غيب» گفته مي شود. زيرا چنان كه گفتيم گاهي «زمان» حايل مي شود و مانع از آن مي شود كه انسان حوادث و رويدادهاي آينده را درك كند. لذا اگر فرد آگاهي از آينده خبر دهد. او را فرد مطلّع و آگاه از غيب مي شمارند. هر چند كه اين اطلاع و آگاهي اش از حوادث و رويدادهاي آينده از طريق خواب و رؤياهاي صادقه حاصل شده باشد.
شهيد مطهري در اين باره مي فرمايند: «در تمام نقاط دنيا و تاريخ گذشته، و در زمان حاضر احياناً رؤياهايي پيدا مي شود كه اساساً با گذشته ارتباط ندارند. اين ها اموري هستند كه مربوط به يك حادثة آينده اند. جز اين كه گوئيم حقيقت آن را نمي دانيم چيست؟ و بعد مي فرمايند: در خواب هم در چنين حالتي به انسان الهام مي شود.[3]
و البته روشن و واضح است كه «الهام» در پرتو «غيب» محقق مي شود و الهام فرع بر اين است كه غيب و نهان وجود داشته باشد.
و بعد مي فرمايند: نظريه اي هست كه خواب ديدن اقسامي دارد كه ممكن است وابستگي به حالات بدني انسان داشته باشد. ممكن است وابستگي به حالات روحي انسان داشته باشد. ممكن است به هيچ يك از اين ها وابستگي نداشته باشد. كه اين ها خواب هاي نادر الوجود است و يقيناً در آن جنبة الهام و اشراق وجود دارد.[4]
پس روشن مي شود كه خواب هايي را كه انسان مي بيند و در آينده اتفاق مي افتد و با توّجه به جنبة الهام و اشراقي كه در آن وجود دارد مي توان آن را از مقولة «غيب» دانست كه تعريف غيب نيز بر آن صادق و منطبق است.
منابع براي مطالعة بيشتر:
1. مجموعه آثار شهيد مطهري، ج 4. انتشارات صدرا.
2. پرسش ها و پاسخ ها، استاد سبحاني، انتشارات مؤسسة سيد الشهداء.
حديث: امام كاظم ـ عليه السّلام ـ
«المغبون من غبن عمره و ساعهً»
زيان كار كسي است كه از عمرش لحظه اي را تلف كرده باشد. «تنبيه الخواطر، ص 123»
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . پرسش ها و پاسخ ها، استاد جعفر سبحاني، ص 89. انتشارات مؤسسة سيد الشهداء ـ عليه السّلام ـ.
[2] . تفسير نمونه، ج 1، ص 70، به قلم جمعي از نويسندگان، ناشر، دارالكتب السلاميّه.
[3] . مجموعه آثار شهيد مطهري، ج 4، ص 153، انتشارات صدرا.
[4] . مجموعه آثار شهيد مطهري، ج 4، ص 149، انتشارات صدرا.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
الف: آيا تعبير خواب واقعيت دارد و اعتقاد به آن درست است؟
بله اين يك واقعيت است كه در آيات و روايات زيادي مطرح شده است.
دو جوان كه همراه حضرت يوسف ـ عليه السلام ـ در زندان بودند خوابي ديده بودند و آنرا براي حضرت يوسف تعريف كردند تا ايشان آن را تعبير كند[1] يا در آيهاي ديگر به خواب پادشاه اشاره ميكند كه خواب ديدكه «هفت گاو چاق را، كه هفت گاو لاغر آنها را ميخورند و هفت خوشة سبز و هفت خوشة خشكيده»[2] كه اين خواب را به مردم گفت تا تعبير كنند مردم گفتند: «اينها خوابهاي پريشان و آشفتهاي است و ما از تعبير اين خوابها آگاه نيستيم»[3] لكن يكي از آنها كه در زندان بوده و از توانايي حضرت يوسف ـ عليه السلام ـ در تعبير خواب آگاه بود رفت سراغ يوسف و تعبير خواب پادشاه را پرسيد و ايشان پاسخ گفت. در آيات ديگري نيز به خوابهايي ديگر اشاره شده است.
ميتوان خوابها را چند دسته ذكر كرد:
1. خوابي كه حاصل افكار و تخيلات انسان در بيداري است هر چه در روز فكر كرده در شب هم همان را خواب ببيند.
2. خوابي كه مربوط به غلبة مزاج در يك انسان است مثلاً كسي كه مزاجش گرم است بيشتر وقتها خواب آتش و حمام و... را ببيند.
3. خوابي شيطاني كه وسوسة اوست،خوابهاي ناراحت كننده.
4. خوابهاي شايسته و صادق كه از ناحية خداوند است يا او را بشارت به امر خيري ميكند يا او را راهنمايي و هدايت ميكند.[4]
ميتوان با توجه به روايات يك دستة ديگر را نيز اضافه كرد:
5. خوابهايي كه ناشي از وضع خوابيدن انسان است مثل خواب انسان جنب يا خواب اول شب[5] يا خواب كسي كه زياد خوابيده يا زياد غذا خورده و...
كه معلوم است تنها دسته چهارم قابل تعبير است و بايد به آنها اعتنا كرد. خواب دستة اول و دوم و پنجم كه تعبيري ندارد. در مورد دستة چهارم كه انسان خوابهاي بد و ناراحت كننده ميبيند در روايت است كه اينها وسوسة شيطان است براي اينكه مؤمن را ناراحت كند و انسان طبق روايت اولاً اين خوابها را به كسي نگويد ثانياً از شيطان به خدا پناه برد يا سه دفعه در سمت چپ خود بدمد[6] يا نماز بخواند.[7]
در مورد خوابهاي دسته چهارم بايد گفت اينها خودش دو جور ميباشند: بعضي خوابها آنقدر واضح و روشن است كه نياز به تعبير ندارد انسان يك مطلبي را خواب ميبيند كه در بيداري نيز همان اتفاق ميافتد. بعضي خوابها وضوح ندارند و نياز به تعبير دارند مثل خوابهايي كه در صفحة اول به نقل از قرآن ذكر كرديم. اين خوابها را چگونه بايد تعبير كرد؟ طبق روايات «انسان خودش ميتواند خوابهاي خودش را تعبير كند يا به كسي بگويد كه فهميده، خيرخواه انسان و دوستدار او باشد و گفته شده به كسي كه بدخواه انسان است مثل شخص حسود يا به كسي كه ممكن است بر عليه انسان نقشه بكشد»[8] را نگويد. اين دستورات به خاطر اين است كه طبق روايات؛ «خوابها همانگونه كه تعبير ميشوند[9] اتفاق ميافتند اگر خوب و به صلاح انسان تعبير شود در خارج نيز همان جور واقع خواهد شد و اگر بد و به ضرر او تعبير شود در خارج نيز همان طور خواهد بود.
ب: بخش دوم آيا تعبير خواب ابن سيرين واقعيت دارد ابن سيرين كيست؟
ابن سيرين «در دو سال آخر خلافت خليفة دوم و طبق نقلي ديگر، خلاف خليفة سوم به دنيا آمد و در سال 110 هجري فوت كرده است او فردي عالم، فقيه، متقي، اديب، بسيار صادق، خوش اخلاق و... بوده است شغلش بازاري بوده است كسي در مورد او گفته او را در بازار ديدم و هيچ كس او را جز در حال ياد خدا نديده است. در اينكه او اهل تعبير خواب بوده است شكي نيست و گفته شده كه او اين كار را با لطف و تأييد الهي انجام ميداده است».[10] در اينباره داستانهايي نقل شده است كه معلوم نيست راست باشد يا دروغ. بعضي گفتهاند او علم تعبير خواب را از ديگران آموخته است.[11] حالا چه خداوند اين علم را به او داده باشد يا از ديگران ياد گرفته باشد او بالآخره تعبير خواب ميكرده است عالم و پرهيزكار نيز بوده است.
كتاب ابن سيرين: اين كتاب هر چند مشهور به ابن سيرين است ولي در واقع مؤلف آن، شيخ ابوالفضل حبيش بن ابراهيم تفليسي است كه آن را در اواخر قرن ششم تأليف كرده است او تعبير خوابهايي را از ابن سيرين، امام صادق ـ عليه السلام ـ ، دانيال نبي ـ عليه السلام ـ ، ابراهيم كرماني و جابر مغربي و عدهاي ديگر نقل كرده است.[12] بعضي بعد از او قسمتهايي از كتاب او را كه مربوط به ابن سيرين بوده است به عنوان يك كتاب مستقل چاپ كردهاند ولي هر چه باشد كتاب در قرن ششم تأليف شده است.
به هرحال اين يك كتاب است كه شما ميتوانيد در تعبير خواب خود به آن رجوع كنيد هر چند لزومي ندارد و ميتوانيد آنگونه كه در احاديث آمده بود خودتان برخي خوابتان را تعبير كنيد يا كساني كه ميدانيد خيرخواه شما هستند يا عاقل و فهميدهاند و توانايي آن را دارند خوابتان را تعبير كنند؟
براي مطالعة بيشتر:
1. علامه طباطبايي، الميزان، ترجمة محمد باقر موسوي، بنياد علمي فكري علامه طباطبايي، چاپ 4، 1370، ج 11، ص 417 تا 424.
2. ناصر مكارم شيرازي، تفسير نمونه، دار الكتب الاسلاميه، چاپ 20، 1379، ج 9، ص 311 تا 319.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . سورة يوسف، آيه 36.
[2] . سورة يوسف، آيه 43.
[3] . سورة يوسف، آيه 44.
[4] . محمد باقر مجلسي، بحارالانوار، دار احياء تراث عربي، چاپ 3، 1403، ج 58، ص 209.
[5] . همان، ص 194.
[6] . همان، ص 193، حديث شمارة 72.
[7] . همان، ص 192، حديث شماره67.
[8] . همان، ص 173 و 174.
[9] . همان، حديث 32.
[10] . الذهبي، سير اعلام النبلاء، مؤسسة رسالة بيروت، 1413، چاپ 9، ذيل نام محمد بن سيرين.
[11] . ابوالفضل حبيبش بن ابراهيم تفليسي، تعبير خواب كامل، تصحيح عبداللّه موسوي، انتشارات رئوف قم، چاپ دوم، 1370، مقدمة مصحح كتاب، ص 14.
[12] . همان، ص 5.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
نگر خواب را بيهده ننگري يكي بهره دانش زپيغمبري
روانهاي روشن ببينيد بخواب همه ديدنيها چو آتش در آب
فلاسفه ميگويند خواب و رؤيا بر چند قسم است
1. خوابهاي مربوط به گذشته زندگي و اميال و آرزوها كه بخش مهمي از خوابهاي انسان را تشكيل ميدهد.
2. خوابهاي پريشان و نامفهوم كه معلول فعاليت توهم و خيال است (اگر چه ممكن است انگيزههاي رواني داشته باشد).
3. خوابهائي كه مربوط به آينده است و از آن گواهي ميدهد. شك نيست كه خوابهاي مربوط به زندگي گذشته و جان گرفتن و تجسم صحنههايي كه انسان در طول زندگي خود ديده است تعبير خاصي ندارد، هم چنين خوابهاي پريشان و به اصطلاح «اضغاث احلام» كه نتيجه افكار پريشان، و همانند افكاري است كه انسان در حال تب و هذيان پيدا ميكنند نيز تعبير خاصي نسبت به مسائل آينده زندگي نميتواند داشته باشد، اگر چه روانشناسان و روانكاوان از آنها به عنوان دريچهاي براي دست يافتن به ضمير ناآگاه بشري استفاده كرده و آنها را كليدي براي درمان بيماريهاي رواني ميدانند،... اما خوابهاي مربوط به آينده نيز داراي دو شعبه است، قسمتي خوابهاي صريح و روشن ميباشند كه به هيچ وجه تعبيري نميخواهند و گاهي بدون كمترين تفاوتي با نهايت تعجب، در آيندة دور يا نزديك تحقق ميپذيرد. دوم خوابهاي است كه در عين حكايت از حوادث آينده بر اثر عوامل خاص ذهني و روحي تغيير شكل يافته و نيازمند به تعبير است. بعد چندين نمونه از خوابهايي كه بطرز عجيبي پرده از روي حوادث آينده برداشته نقل مينمايند.[1] بعضي از خوابها رؤياي صادقه است چند نمونه در قرآن مجيد نقل شده مثل خواب ديدن حضرت ابراهيم بر اين كه اسماعيل را سر ميبرد و خواب حضرت يوسف و چندين مورد ديگر... و در روايتي كه از پيامبر اكرم نقل شده دارد خواب ديدن سه گونه است دستهاي تهديداتي از ناحيه شيطان براي اندوهگين ساختن فرزندان آدم هستند و برخي رؤياهايي ميباشند كه از اهتمام فرد خواب بين در حالت بيداري حكايت دارد و نوع سوم به عنوان بخشي از قسمتهاي چهل و شش گانة پيامبري تلقي ميگردند.[2] مرحوم طبرسي خوابها را به چهار قسمت تقسيم كرده. 1. رؤياهايي كه از جانب خداست؛ 2. خوابهاي كه وساوس شيطاني در آنها دخالت دارند؛ 3. غلبه اخلاط؛ 4. افكار و اوهام شخص خواب بين. در روايتي از پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ رسيده دارد: صحيحترين رؤيا آن است كه در روز ديده شود چرا كه خداوند متعال در هنگام روز مرا مورد خطاب وحي قرار داد و روايتي از امام صادق وارد شده كه فرمود خوابي كه هنگام ظهر ديده شود (خواب قيلوله) از همه خوابها صحيحتر است[3] و باز حديثي از رسول اكرم نقل شده آن كس كه به رؤياي صادقه ايمان ندارد به خدا و رسولش ايمان نخواهد داشت و در جاي ديگر فرموده راستگوترين افراد در ميان شما فردي است كه رؤيايش صادق باشد[4] و روايات زيادي در اين مورد آمده است از نقل همه آنها بخاطر طولاني نشدن خودداري شد از بزرگان در اين مورد هم مطالب دقيقي رسيده است.
1. علامه حسن زادة آملي دارند: رؤيا در حقيقت ارتباط نفس ناطقه با مبادي عاليه است كه معاني را از آنجا اتخاذ ميكند و در كارخانة مخيّله صورت ميدهد و چون صورت خواب به بعد گفته شود بيننده را از صورت به معني عبور ميدهد.[5]
2. سقراط ادعا ميكند كه رؤيا مبدأ الهي دارد به طوري كه توسط رؤيا ميشود آينده را پيش بيني كرد.[6]
3. بوعلي سينا ميگويد:... آن چيزي كه از اثر مورد بحث در حافظه بماند، خواه در حال بيداري يا در حال خواب الهام و يا وحي آشكار و يا رؤياي بينياز از تأويل و تعبير است و آنچه كه خودش از ميان رفته ولي آثارش باقي است در اين صورت نياز به تأويل يا تعبير دارد و اين بر حسب اشخاص و اوقات فرق ميكند، وحي به تأويل و رؤيا به تعبير احتياج دارد.[7]
4. غزالي: يكي از مهمترين دلايلي كه بروجود الهام ارائه ميدهد عجايب خوابهاي راستين است. از مجموع آنچه كه ذكر شد استفاده ميشود بعضي از خوابها صادق بوده و پيامهائي دارد و گاهي موجب كشف حقايقي ميباشد ولي اينكه معيار و ملاكي داشته باشيم كه روياي صادقه را از غير تشخيص بدهيم وجود ندارد دركتاب معاد انسان و جهان آمده است فيلسوف نامي اسلام بوعليسينا فرموده عدهاي از خوابها روزنهاي به غيب و جهان خارج از درون ضمير انسان است در كتابهاي دارالسلام و معاد انسان و جهان بحثهاي خوبي در رابطه با خواب وجود دارد اما قسمت دوم سؤال آيا وفاي به نذري كه در حال خواب انجام شده لازم است؟ وفا لازم نيست، در نذر شرايطي هست كه به هيچ وجه به نذر در حال خواب صدق نميكند و لازم الوفا نيست مگر در بعضي از موارد كه خواب بيننده معصوم باشد و بگوئيم خواب ائمه همانند وحي است پس براي ثبوت امري از قبيل وجوب و حرمت در شريعت اسلام توسل به خواب صحيح نيست و به وسيلة آن امري ثابت نميشود ولي گاهي امور ديگر غير از احكام با خوابهاي صادق و رؤياي واقعي ثابت شده و جرياناتي كشف گرديده كه در صورتي كه با قرائن ديگر همراه باشد كه دال بر صدق بكند ميتواند براي خود شخص اطمينان آور باشد. در كتاب خوشايند زندگي و خويشاوند مرگ و كتابهاي ديگر موارد زيادي كه با خواب كشف شده آورده است.
كتابهاي كه ميبايستي مراجعه شود:
1. معاد و جهان پس از مرگ استاد مكارم شيرازي از انتشارات مطبوعاتي هدف، قم، صفحه 285.
2. تفسير نمونه، تهران، انتشارت دارالكتب الاسلاميه، جلد 9، صفحه 311.
3. سبحاني معاد انسان و جهان، تهران، كتابخانه صدر، 1358.
4. خوشايند زندگي خويشاوند مرگ غلامرضا گلي زاده، قم، انتشارات حضور، چاپ اول، 1377 بعد از تنظيم مقاله به سؤالي كه از حضرت آيت الله مكارم شيرازي شده در رابطه با رؤيا برخورد شد عين سؤال و جواب نقل ميگردد. سؤال 1672 آيا معياري براي رؤياهاي صادقه وجود دارد كه آدم رؤياهايش را با آن بسنجد و رؤياهاي صادقانه را بتواند تشخيص دهد؟ معيار مسلّمي ندارد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . تفسير نمونه، جمعي از نويسندگان تهران انتشارات دارالكتب الاسلاميه جلد9، صفحه 314.
[2] . غلامرضا گلي زاده، خوشايند زندگي خويش ؟؟؟ مرگ قم، انتشارات حضور، چاپ اول، 1377، صفحه 140.
[3] . مرحوم طبرسي، مجمع البيان، تهران كتابفروشي للسلاميه، چاپ چهارم 1390 جلد 4، صفحه 547، آيه 43 انفال.
[4] . همان مدرك شماره 1.
[5] . غلامرضا گلي زاده خوشايند، زندگي و خويشاوند مرگ، قم، انتشارات حضور، چاپ اول، 1377، صفحه 126.
[6] . همان، صفحه 164.
[7] . همان، ص 131.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در پاسخ بايد بگوييم؛ خواب ديدن امامان معصوم ـ عليهم السّلام ـ توفيق بسيار بزرگي است كه خداوند تنها بندگان پاكيزه اش را از اين نعمت بزرگ بهرمند مي سازد امّا همچنان كه خودتان نيز به نيكي مي دانيد خداوند نعمت هاي بزرگش را بدون قيد و شرط به كسي عطاء نمي كند مهم ترين شرط دست يابي به اين نعمت بزرگ پاك كردن دل از آلودگي ها است قلبي كه خانة تاريك كينه ها، حسادت ها، سوء ظنّ ها و تكبّر ها باشد محال است كه از اين آب حيات بهره مند گردد. از اين رو است كه بسياري از انسان هاي پاكيزه بدون اين كه دعايي بخوانند و يا گريه و زاري بكنند توانسته اند امامان معصوم را در خواب ببينند امّا با اين حال در كنار اين شرط مهم شرط ديگري نيز وجود دارد و آن انجام دادن اعمال مخصوصي است كه امامان معصوم ـ عليهم السّلام ـ براي همين منظور ياد داده اند. كه ما در اينجا تنها به دو مورد از آن ها اشاره مي كنيم.
امام كاظم ـ عليه السّلام ـ فرمود:«هر كس كه حاجتي نزد خدا داشته باشد و بخواهد ما را ببيند و جايگاه خود را (نزد ما) بشناسد پس سه شب غسل كند و در آن سه شب ما را بخواند و به ما متوسّل گردد بنابراين هر كس چنين بكند ما را خواهد ديد.»[1]
امام صادق ـ عليه السّلام ـ فرمودند:«همانا هر كس كه بر خواندن سورة مزمّل مداومت نمايد و خواندن آن را ترك نكند پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ را در خواب مي بيند و از ايشان هر چه بخواهد مي پرسد. و خداوند او را از هر خيري كه بخواهد بهره مند مي گرداند.»[2]
از امام صادق ـ عليه السّلام ـ نقل شده اگر كسي بخواهد حضرت علي ـ عليه السّلام ـ را در خواب ببيند موقع خواب اين دعا را بخواند انشاء الله موفق مي شود:
«اللّهم اني اسئلك يا من لطف خفي و اياديه باسطة لاتقبض اسئلك بلطفك الخفي ما لطفت به لعبد الاّ كفي أن تريني مولاي اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب في منامي»
براي ديدن حضرت ولي عصر امام زمان ـ عليه السّلام ـ هر كس چهل روز صبح دعاي زير را بخواند انشاء الله خداوند ديدار حضرتش را نصيب مي گرداند.
شرايط:
1. با وضوء باشد.
2. رو به قبله در جاي پاك بنشيند.
3. صلوات بفرستد.
4. از گناهان استغفار نمايد.
5. اين دعا را قبل از دعاي اصلي بخواند:
«يا من هو اقرب اليّ من حبل الوريد يا من هو فعّال لما يريد يا من يحُول بين المرء و قلبه يا من هو بالنظر الا علي يا من ليس كمثله شئ و هو علي كل شئ قدير»
اما اصل دعا:
6. «يا الله يا محمد يا علي يا فاطمه و بنيها يا صاحب الزمان ادركني يا فارس الحجاز ادركني يا اباصالح المهدي ادركني و لا تهلكني»
همه روزه 360 مرتبه اما روز دهم و بيستم و سيم و چهلم 1132 مرتبه بخواند.
7. ده مرتبه صلوات بفرستد.
8. فاتحه و اخلاص بخواند(حمد و سوره).
9. اگر سورة قل هو الله را بيشتر بخواند بهتر است زيرا اسم اعظم دارد.
براي خواندن اين دعا آثار عجيب و افعال غربيه نقل شده اميد است انشاء الله خداوند با خواندن اين دعاها توفيق درك حضور امام زمان را عطا فرمايد.[3]
در نهايت مطلب خود را با بيان نكتة بسيار مهمّي به پايان رسانده و شما را به خداي بزرگ مي سپاريم و آن اين كه: هر چند كه ديدن امامان معصوم ـ عليهم السّلام ـ توفيق بسيار بزرگي است امّا مهمتر از آن شناختن شخصيت والاي ايشان و آشنا شدن با روش، منش و شيوة زندگي آن ها و به كار گرفتن آن در زندگي فردي و اجتماعي مي باشد. اهمّيت اين مطلب زماني روشن خواهد شد كه بدانيم، حتّي توفيق زيارت امامان معصوم ـ ـ عليهم السّلام ـ بدون خصوص چنين شناختي ممكن نخواهد بود.
در غير اين كتابها پيدا نكرديم تا براي مطالعة بيشتر معرفي نمائيم به همان دو كتاب معرفي شده مراجعه شود.
حديث اخلاقي:
الهي نگاه هاي اشارت آميز، سخنان بي فايده، خواسته هاي نابجاي دل و لغزش هاي زبان را بر من ببخش.[4]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . بحار، ج 26، ص 256.
[2] . بحار، ج 53، ص 330.
[3] . داروخانه معنوي، رضا جاهد، انتشارات هاتف، چاپ مهشيد 1379، صفحة 38 و 65.
[4] . نهج البلاغه فيض الاسلام تهران، چاپ آفتاب، خطبه 77 ص 167.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
آيا مفهوم عقلي كه در حيطة شرع براي ما انسانها بيان شده است، مفهوم وسيع آن است يعني مفهوم «العقل ما عبد به الرحمن اكتسب به الجنان»؟
پاسخ در چند محور ارائه ميشود:
الف: چون در دو پرسش پيوسته درباره عقل سؤال مطرح شده است لذا به نظر ميرسد كه به اختصار به اين نكته بايد اشاره شود كه واژه عقل كاربردهاي مختلف دارد از جمله:
1. عقل به مفهوم غريزهاي كه انسان به وسيلة آن از ساير حيوانات متمايز ميشود و به كمك آن غريزه علوم گوناگون و صنايع مختلفي را ميتواند پديد آورد. عقل بدين معنا در همه افراد انسان به نحوي وجود دارد.
2. عقل به مفهومي كه در اصطلاح متكلمين نوعاً زياد كاربرد دارد مثلاً ميگويند: اين مطلب را عقل ثابت ميكند، يا فلان مطلب از نظر عقل ناصواب است. مراد آنها از عقل همان چيزي است كه اكثريت مردم از آن بهرهمند هستند، و دانش ضروري نظير علم به اين كه: دو بيشتر از يك است، يا مساوي شئ، مساوي با شئ ماسوي آن است، يا مثلاً دو جسم در يك محل در آن واحد نميتواند جمع شود، به وسيلة اين عقل درك ميشود.
3. عقل به مفهومي كه در كتابهاي اخلاقي آمده است، مراد از اين عقل جزء نفس انسان است كه بر اثر تكرار و مواظبت بر مسئلهاي در انسان ملكه ميشود و در واقع يكي از ملكات نفساني انسان است.
4. عقل به مفهومي كه نوعاً همگان ميگويند: فلاني عاقل است. و مرادشان از عقل آن است كه فلاني انسان به اصطلاح زرنگي است و خوب ميداند كه در امور زندگي چگونه عمل كند كه به منافع بزرگي دست پيدا نمايد و فوايدي از كارهايش عايد او شود.[1]
5. عقل به مفهومي كه در باب معرفة النفس مطرح است كه در واقع مراتب توانايي درك نفس است كه عبارت است از: عقل بالقوه، كه صرفاً استعداد و توانايي درك را دارد. عقل بالملكه كه نفس در اين مرتبه تنها قادر به درك امور بديهي است. عقل بالفعل كه نفس در اين مرتبه به كمك امور بديهي ميتواند امور نظري را هم درك كند. عقل مستفاد، نفس در اين مرحله حقايق هستي را به طور دقيق و كاملاً مطابق با واقع ميتواند درك كند.[2]
6. و بالاخره يكي از معاني و كاربردهاي واژة عقل همان است كه در كتاب الهيات و به اصطلاح معرفة الربوبيّه، مطرح است. مراد از عقل در آن جا موجودي است كه هيچ گونه تعلقي به چيزي ندارد مگر به مبداء هستي بخش خود يعني خداوند قيّوم، و مراد از عقل بدين معني همان چيزي است كه در اصطلاح ديني به ملائكه اطلاق ميشود.[3]
ب: با توجه به كاربردهاي مختلف و متعدد واژه عقل بايد توجه داشت هريك از مواردي كه در آموزههاي ديني كلمه عقل آمده ميتواند به تناسب ناظر به يك معنا از معاني ياد شده و يا چند معنا از معاني ياد شده باشد مثلاً در روايت آمده: «جبرئيل به آدم نازل شد و گفت از عقل، حياء و دين يكي شان را انتخاب نما، آدم عقل را برگزيد، جبرئيل به حياء و دين گفت شما دو تا برگرديد آنها به جبرئيل گفتند ما مأموريم كه هرجا كه عقل باشد با او باشيم. بعد جبرئيل آن دو را به نزد عقل گذاشت و خود برگشت.[4]» عقل در اين روايت ميتواند به معناي هر يكي از معاني اول، دوم، سوم، چهارم و يا پنجم باشد يعني هيچ محذوري ندارد كه عقلي كه در اين روايت آمده به معناي يكي از معاني پنجگانه ياد شده باشد. و همچنين آن گونه كه در پرسش اشاره شده، در روايتي آمده: عقل چيزي است كه خداي رحمان با او عبادت ميشود و بهشت به وسيله آن به دست ميآيد.[5] عقل در اين روايت نيز ميتواند به معناي ياد شده تلقي شود به خصوص عقل به معناي سوم، زيرا عقل به معناي سوم در واقع همان چيزي است كه از آن به عقل عملي تعبير ميشود كه داراي مراتب متعدد است. مرتبه اول تهذيب ظاهر به وسيله عبادتها و دوري از نبايدهاي ديني است. مرتبه دوم آن تطهير باطن از رذايل نفساني است. به طوري كه حقايق هستي در آن تجلي كند. مرتبه سوم آن مشاهده همه يا اكثر حقايق عالم است، مرتبه چهارم آن است كه عقل عمل انسان به گونهاي فاني در حق شود كه همه هستي را جلوهاي از وجود حق تلقي كند.[6]
بنا بر اين در مجموع ميتوان گفت: كه به تعبير پرسشگر محترم آنچه در حيطه شرع و آموزههاي ديني درباره عقل آمده بر مفاهيم مختلف عقل قابل تطبيق است.
ج: اما درباره اين پرسش كه: «عاقل بودن خداوند به چه معنا است و آيا عقل به مفهومي كه تفسير شده با عقل خداوند متفاوت است يانه؟» بايد گفت: واژه عاقل در متون ديني (آيات و روايات) بر خداوند اطلاق نشده است. اما از تعبيرات برخي از علماي محدّث كه معتقدند موجود مجرد غير از خداوند وجود ندارد و پذيرش عقل مجرد مستلزم انكار بسياري از ضروريات ديني خواهد شد. از اين ميتوان چنين نتيجه گرفت كه موجود مجرد تنها خداوند است، پس تنها حق تعالي عقل محض يعني مجرد محض است، و گرنه غير او هيچ موجودي عقل و مجرد محض نيست.[7]
نكته ديگر اين كه گرچه در كلمات فلاسفه نيز به طور صريح واژه عاقل به عنوان اسم بر خداوند اطلاق نشده اما در بحث اتحاد عاقل و معقول، احياناً درباره اتحاد خداوند با علم خود به تعبير اتحاد (اتحاد عاقل با معقول در واجب تعالي) مطالبي مطرح شده است، اما بايد توجه داشت، كه اين تعبير تنها از باب ادني مناسبت است كه عبارت از تجرد محض بودن خداوند است. يعني چون در بحث اتحاد عاقل و معقول سخن از اتحاد مطرح شده است، گفته ميشود عميقترين اتحاد در اين مسئله از آن خداوند است چون او عقل و مجرد محض است و كاملترين تجرد را دارد لذا اتحاد عاقل و معقول در او كاملتر است.[8]
بنابر اين از اين گونة تعبيرات هرگز نميتوان نتيجه گرفت آن گونه كه انسان و ملائكه عاقلاند خداوند نيز عاقل است و اسم عاقل بر او اطلاق ميشود. سپس عاقل بودن خداوند اولاً تعبيري ناتمام است، ثانياً تنها در مفهوم تجرد و عاقل به معنا تجرد محض كه آن هم هيچ مجردي به اندازة تجرد ساحت قدس الهي نميرسد، ممكن است گفته شود كه خداوند عاقل است، وگرنه به تعبير پرسشگر محترم عقل به معنايي كه براي ما تفسير شده است به خدا اطلاق نميشود. زيرا بر اساس روايات عقل جزء مخلوقات خداوند است لذا اطلاق واژه عاقل بر خدا آن هم به مفهوم متداول كاملاً نادرست است.
براي مطالعه بيشتر به منابع زير مراجعه كنيد:
1. ملاصالح مازندراني، شرح اصول كافي (همراه با تعليقه علّامه شعراني) ج1، نشر مكتبة الاسلاميه، تهران، 1342 ش؛
2. علامه طباطبايي، نهاية الحكمه، المرحلة 11، ص210، نشر دارالتبليغ، قم بيتا؛
3. امام خميني ـ رحمة الله عليه ـ ، شرح حديث جنود عقل و جهل، نشر مؤسسه آثار امام، 1377 ش؛
4. حسنزاده آملي، رساله اتحاد عاقل و معقول، نشر فرهنگي رجاء تهران؛
5. ملاصدرا، اسفار، ج3، ص418، نشر دارالاحياء التراث العربي، بيروت، بيتا.
قال علي ـ عليه السلام ـ :
«لا يدركه بُعد الهمم و لا يناله غَوص الفطن؛
خدايي كه صاحبان همت بلند به كنه ذات او نرسند و هوشهاي غواص و انديشههاي سرشار هرچند ژرفانديشي كند به او دست نيابند.»
نهجالبلاغه، خطبه1
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ملاصدرا، شرح اصول كافي، ج1، ص223 تا226، نشر مؤسسه مطالعات وتحقيقات فرهنگي تهران، 1366ش.
[2] . علامه طباطبايي، بداية الحكمة، المرحلة 11، فصل 5، ص180، نشر مؤسسه النشر الاسلامي، قم، 1419 ق، ملاصدرا، شرح اصول كافي، ج1، ص226، نشر پيشين، شرح اصول كافي ملاصالح مازندراني، اصول كافي، ج1، ص18، نشر مكتبة الاسلاميه تهران.
[3] . همان، ص227.
[4] . اصول كافي، ج1، ص11، نشر دفتر فرهنگ اهل بيت، تهران، بي تا.
[5] . اصول كافي، ج1، ص11، نشر پيشين.
[6] . ملاصدرا، شرح اصول كافي، ج1، ص222، نشر پيشين، ملاصالح مازندراني، شرح اصول كافي، ج1، ص18 تا 83، نشر مكتبة الاسلاميه، تهران، 1342ش.
[7] . به نقل از شعراني، تعليقه شرح اصول كافي، ج1، ص70، نشر پيشين.
[8] . صدر المتألهين، اسفار، ج3، ص439، نشر دارالاحياء لتراث العربي، بيروت، بيتا.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
براي پاسخ به اين سؤال در آغاز مقدمه اي بيان مي كنيم و سپس به اصل آن مي پردازيم:
همة ما مي دانيم كه در نفسِ (منِ) انسان دو دسته گرايش وجود دارد: 1 . گرايش به امور مادي و غريزي 2 . گرايش به امور معنوي و روحاني. و نيز آشكار است كه گرايش هاي غريزي قدرت تشخيص خوب و بد را ندارند و به تعبيري كور هستند و تنها مي خواهند ارضا شوند، ديگر براي آنها فرقي نمي كند كه چگونه و از چه راهي به خواستة خود برسند، راه خير يا شرّ، راهي كه به سعادت منتهي مي شود يا به شقاوت.[1]
تشخيص راههاي «سعادت فرجام» و راههاي «شقاوت فرجام» به عهدة عقل يا وحي است. (كه البته اين دو مطابق و موافق همديگرند چنان كه در جاي خود به اثبات رسيده است). چون عقل نيروي حسابگر است و آخر و عاقبت كار مورد نظر و تأثير آن را در سرنوشت انسان مي سنجد.[2]و مشخص مي كند آيا كار مورد نظر در مدار بندگي خدا هست و به بهشت او ختم مي شود يا خير؟
از امام صادق ـ عليه السلام ـ پرسيدند: ما العقلُ؟ قالَ: ما عُبِدَ به الرحمنُ و اكتُسِبَ به الجِنانُ...
عقل چيست؟ فرمودند: چيزي است كه به وسيلة آن خدا پرستش مي شود و بهشت به دست مي آيد.[3]
اگر عقل تشخيص داد كه اين گونه راضي كردن نفس با كمال انسان سازگار است در اين صورت گرايش هاي مادي و معنوي با هم در صلح و صفا خواهند بود ولي اگر عقل دريافت كه اي نفس، اين ره كه تو مي روي به تركستان است اينجاست كه بين اين دو گروه گرايش نبرد سختي در خواهد گرفت.
پس اين كه گفته اند كه عقل و نفس با هم مبارزه مي كنند براي اين است كه مطالب به ذهن نزديكتر و دركشان آسان تر باشد. وگرنه اين دو در عرض هم نيستند. چرا كه نفس يك سري خواهش ها دارد و عقل چراغي است كه راه صحيح رسيدن به آنها را روشن مي كند. اگر قرار باشد كشمكشي باشد بايد بين دو كشش باشد. عقل اصلاً از جنس كشش نيست كارش نشان دادن راه از چاه است و با هيچ كسي هم جنگي ندارد. و آنجا كه مي گويند عقل و نفس مبارزه مي كنند در حقيقت منظور اين است كه مرتبه اي از نفس كه كمال طلب است و فرشته خود با مرتبه اي ديگر از نفس كه لذت طلب است و ديو صفت مي جنگد، و چون كشش هاي كمال جو حركتشان بر وفق روشنگري و سنجش عقل است و عقل آنها را تأييد و تصديق مي كند، به جاي اين كه بگويند جنگ بين كشش هاي غريزي از يك سو و كشش هاي معنوي از سوي ديگر سو است. مي گويند جنگ بين نفس و عقل است.
از اين نكته كه بگذريم، بالاخره تصميم گيري بين اين دو دسته كشش با «جوهر نفس»[4] است كه در «اراده» تجلّي مي كند و از باطن نفس مي جوشد كه در ميان گرايش ها به وسيلة آن، راهي را انتخاب كرده و سرنوشت خويش را مي سازيم.[5]
حال سؤال اصلي و در واقع شكل دقيق تر پرسش شما اين است كه چرا گاهي كشش هاي غريزي بر كشش هاي معنوي پيروز مي شوند؟ و به تعبير ديگر چرا گاهي «جوهر نفس» جانب خواسته هاي مادي را نگه مي دارد و جانب خواسته هاي ملكوتي را فرو مي گذارد؟
پاسخ يك كلمه است: «دنيازدگي»
امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمودند: رأس كلِّ خطئةٍ حبُّ الدنيا، منشاء هر گناهي دوستي دنياست[6] اما پيش از هر چيز ديگر بايد بدانيم «دنيا» چيست؟ تا دريابيم «دنيازدگي» چيست؟ دنيا عبارت است از زندگي اين جهاني (و امور مربوط به آن) كه به ما نزديكتر است در مقابل زندگي آن جهاني كه از ما دورتر است.[7] امور دنيايي مانند: ثروت، زن،فرزند، خوردنيها، آشاميدنيها، ديدنيها، شنيدنيها و ... چنان كه افتد و داني.
امّا آيا علاقة به اينها به عنوان مقدمه و وسيله اي براي رسيدن به كمال و سعادت ابدي دنيازدگي نيست. بلكه چنين علاقه اي را خود خداوند تبارك و تعالي در سرشت انسانها نهاده تا امور جهان نظم خود را داشته باشد و اگر اين علاقه ها نبود اصلاً نسل بشر ادامه نمي يافت[8] و نه از تاك نشاني مي ماند و نه از تاك نشان.
آنچه «دنيازدگي» است و علاقه اي است كه از طرف قرآن ور وايت ها مورد مذمت قرار گرفته، علاقة بيش از حدّ و دلبستگي شديد به دنياست. به گونه اي كه دنيا هدف نهايي زندگي شخص باشد و به هدفي والاتر از آن نينديشد و به همين شهوات زودگذر مادي راضي و قانع باشد.[9] كساني كه وصف حالشان در اين آية شريفه آمده است:
«إنّ الذينَ لايَرجوُنَ لِقاءَنا و رَضوا بالحيوةِ الدُّنيا و اطمأنّوًا بِها و الذّين عن اياتِنا غافلون اولئك مأويهُمُ النّارُ بِما كانُوا يَكسبونَ.[10]
«دنيازدگي» اين است. و نتيجة چنين نگرشي اين است كه شخص خدا و قيامت را فراموش مي كند و براي رسيدن به خواسته هاي نفساني اش كه در اين حالت «هواي نفس» ناميده مي شوند از هيچ كاري روي برنمي گرداند و براي او يكسان است كه از راه هاي معقول و مشروع به سوي ارضاي خواهش هايش حركت كند يا از راه هاي نامعقول و نامشروع.
سخن و نتيجه نهايي اين كه، پس از آن جايي كه گرايش نفس به دنيا، زماني «هواي نفس» ناميده مي شود كه دنيا به عنوان مطلوب اصلي (و نه مقدمه اي براي آخرت) محسوب شود.[11] يعني همان چيزي كه «دنيازدگي» ناميده مي شود. لذا اگر دنيازدگي نباشد، هواي نفسي هم نخواهد بود كه با گرايش هاي رو به آسمان و ملكوتي انسان مبارزه كند و گاهي نيز بر آن چيره شود. و اينجاست پاسخ پرسش كه آنچه باعث مي شود جوهر نفس در نزاع بين گرايش هاي مادي و گرايش هاي معنوي گاهي به سود گرايش هاي مادي عمل كند، «دنيازدگي» است.
منابعي براي مطالعه بيشتر:
1 . امام خميني(ره)، چهل حديث، حديث 6، ص 119، چاپ سوم، مؤسسه تنظيم و نشر آثار حضرت امام خميني(ره).
2 . محمد محمدي ري شهري، ميزان الحكمه، ج 4، باب دنيا، انتشارات دارالحديث، چاپ اول، 77.
حديث اخلاقي:
امام علي ـ عليه السلام ـ :
اُحَذِّرُكُمُ الدنيا، فانّها حُلْوَةُ خَضِرَةُ حُفَّتْ بالشَّهوات.
شما را از دنيا برحذر مي دارم زيرا آن شيرين و باطراوت است و احاطه شده با خواهش هاي نفساني است.
ميزان الحكمة، ج 4، ص 5865، ص 1714، محمد محمدي ري شهري، انتشارات دارالحديث، چاپ اول، 1377.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ر.ك: استاد مصباح يزدي، اخلاق در قرآن، ج اول، ص 203، انتشارات مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره)، بهار 76.
[2] . ر.ك: همان، ص 207.
[3] . شيخ كليني، اصول كافي، ج اول،كتاب عقل و جهل، ح 3، ص 11، دفتر نشر فرهنگ اهل بيت ـ عليهم السلام ـ .
[4] . ر.ك: مصباح يزدي، همان، ص 208 و 209.
[5] . براي فهميدن مقصود از اصطلاح «جوهر نفس» بايد به كتابهاي فلسفي مانند آموزش فلسفه و يا نهاية الحكمة مراجعه نمود. در اين كتاب ها در مبحث مقولات عشر (نهاية الحكمه، مرحلة ششم، فصل سوم) يا (آموزش فلسفه، استاد مصباح يزدي، ج دوم، درس چهل و چهارم) موجودات ممكن را به دو دستة جوهر و عرض تقسيم مي كنند. و جوهر را پنج قسم مي دانند: عقل، نفس، جسم، ماده و صورت مادي.
[6] . محمد محمدي ري شهري، ميزان الحكمه، ج 4، مترجم فارسي، ح 5815، ص 1702، انتشارات دارالحديث، چاپ اول، 77.
[7] . ر.ك: مصباح يزدي، همان، ص 220.
[8] . ر.ك: استاد شهيد مطهري(ره)، بيست گفتار، ص 6 ـ205، انتشارات صدرا، خرداد 58.
[9] . ر.ك: همان، ص 207.
[10] . سوره مباركه يونس ـ عليه السلام ـ آيه 7.
[11] . ر.ك: مصباح يزدي، همان، ص 230.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
حكمت از زمان تدوين فلسفه به دو قسم (حكمت نظري و عملي) تقسيم شده است، ملاك اين تقسيم از جهت قلمرو ادراك انسان است زيرا مدركات او گاهي از قلمرو عمل بيرون بوده و فقط جنبه نظري دارد مانند: علم به وجود خدا، علم به وجود فرشته. و گاهي اين ادراكات در قلمرو عمل انسان قرار ميگيرد مانند عدل، ظلم و...
بخش اول از ادراكات انسان را حكمت نظري و بخش دوم را حكمت عملي ميناميم. و در اين تقسيم اختلافي بين فلاسفه ديده نشده است.
به عبارت روشنتر حكمت عملي عبارت است از پي بردن به چيزهايي كه در تصرف و قملرو عمل و توانايي بشر باشد. مانند: عدل، ظلم، تدبيرات، سياسات، صناعات، عبادات و...
حكمت نظري عبارت است از آشنايي به چيزهايي كه از تصرف قلمرو عمل و قدرت بشر خارج است و در آنها هيچ تأثيري ندارد مانند علم به وجود باريتعالي و فرشته.(1)
عقل عملي: اموري را ادراك ميكند كه مربوط به چگونگي عمل انسان است، مانند اين كه ميگوييم: "توكل به خدا نيكو است" و "صبر و پايداري پسنديده است"، "نماز واجب است" قيام به عبادت در شب مستحب است و...
عقل نظري: عبارت است از تعقل اموري كه هدف، علم به آنها است و تعلق به عمل ندارد مانند علم به موجوديت خالق و وحدانيت او و اين كه صفات او عين ذات او ميباشد.(2)
فلاسفه براي عقل نظري چهار مرحله نقل كردهاند: 1- عقل هيولائي: آن مرحلهاي است كه براي هر نفسي از نفوس انسان بر حسب اصل ذات و فطرت در ابتدا داراي استعدادي هست كه به حسب آن استعداد، امكان تعقل اشياء را دارد يعني فصليت تعقل در او نيست ولي امكان تعقل اشياء در اوست. مثلاً يك كودك در ابتدا تكوّن آفرينش در حالي كه به صورت جنين است، يا حتي در ابتداي تولد، عاقل است ولي عاقل بالقوه، يعني در او استعداد و قابليت تعقل وجود دارد. امّا چنين استعدادي مثلاً در بذر گندم وجود ندارد. اسم اين مرحله را "عقل هيولايي" يا "عقل بالقوه" مينامند.(3)
عقل بالملكه: مرحلهاي است كه نفس انسان از مرتبه عقل هيولائي گذشته، و از قابليت و استعداد محض بيرون آمده و با دريافت معقولات بديهي آماده است كه معقولات نظري را از راه فكر تحصيل كند.(4) و اين مرحله نخستين مرحلهاي است كه عقل در آن به فضيلت ميرسد. مثلاً استعداد كودك در طول زمان تدريجاً زياد شدن تجارباش و وارد شدن صورت محسوسات زيادي در ذهن او، ذهنش خود به خود رشد ميكند، يعني همان قوه خود به خود رشد ميكند. اولين چيزي كه بعد از وارد شدن يك سلسله محسوسات در ذهن براي عقل او فعليت پيدا ميكند. بديهات اوليهاي كه اعم از بديهيات اوليه تصوريه و بديهيات اوليه تصديقيه است بديهيات اوليه تصوريه مثل مفهوم هستي، نيستي و امثال اينها، بديهيات اوليه تصديقيه، مثل تصديق به اين كه يك شيء در آن واحد محال است كه هم هست باشد و هم نيست. اين مرحله را اصطلاحاً عقل بالملكه ميگويند.(5)
اين مرحله را از اين جهت عقل ملكه ميگويند كه معقولات بديهي بر نفس حاصل گشته و استعداد و انتقال از آنها به معقولات نظري در نفس پديد آمده و ملكه شده است.
عقل بالفعل: سومين مرحله عقل نظري، عقل بالفعل است، و آن مرحلهاي است كه نفس انساني، دانشهاي نظري را با استنتاج از علوم بديهي به دست آورده و تعقل ميكند. توضيح اين كه: ذهن همچنان تدريجاً به رشد خود ادامه ميدهد و به يك مرحله بالاتري ميرسد، (اين از حدود سن شش سال به بعد است) به مرحلهاي ميرسد كه ذهن قدرت استدلال پيدا ميكند.
در مرحلهاي كه مثلاً سادهترين برهانهاي رياضي را كسي مثل مادرش حل كند و ذهن او متوجه اين استدلال بشود و بتواند با راهنمايي مادر استدلال كند، حال چه در مسائل رياضي باشد، چه در غير مسائل رياضي. هر وقت ذهن به اين مرحله برسد كه بتواند اين عمل را انجام دهد، (به مرحله ديگري از عقل رسيده است.) استدلال نوع خاصي از عمل است، يعني چه؟ يعني (ذهن) آن بديهيات اوليه را پايه و مبنا قرار ميدهد و صغري و كبري درست ميكند و از آنها يك نتيجه ثانوي ميگيرد، يعني يك مسأله نظري را بر پايه اين بديهيات حل ميكند. مسلماً در ابتدا يك بچه نوزاد داراي چنين قدرتي نيست، اين قدرت را بالقوه دارد نه بالفعل. پس بعد از مرحله بالقوه به مرحله بالملكه ميرسد، يعني بديهيات اوليه برايش حاصل ميشود. بعد ميرسد به مرحلهاي كه ذهن آن قدر قدرت پيدا ميكند كه ميتواند استدلال كند، يعني آن مبادي اوليه را مبنا قرار ميدهد براي يك سلسله نتايج نظري، اگر چه سادهترين مسائل باشد.
خلاصه اين مرحله را از آن جهت عقل بالفعل ناميدهاند كه معقولات نظري بالفعل در آن موجود است، و نيازي به اكتساب جديد آنها نيست، در حقيقت ميتوان گفت عقل بالفعل، استعداد حاضر كردن معقولات نظري است پس از حصول آن است.(6)
عقل بالمستفاد: اين آخرين مرحله از عقل نظري است و آن مرتبهاي كه نفس با تمام معقولات بديهي و نظري را كه به دست آورده و با حقائق عالم بالا و عالم پايين مطابق است، تعقل ميكند بدين نحو كه همه آنها نزد وي حاضر است و نفس بدون هيچ مانع، وي به همه آنها توجه دارد، در نتيجه نفس در اين مرحله يك عالم علمي است شبيه عالم عيني.(7) عقل مستناد را از آن جهت عقل مستفاد گفتند كه نفس، آن معقولات را از مافوق خود يعني عقل فعال استفاده ميكند.
پي نوشت ها:
1) زين الدين زاهدي، شرح منظومه فارسي (چاپ ايران ـ قم) ج 2، ص 21.
ر،ك: حسن و قبح عقلي، بحثهاي استاد سبحاني، علي رباني گلپايگاني (مؤسسه مطالعاتي و تحقيقات فرهنگي، 1370 ه ش، چاپ دوم) ص 145.
2) شرح منظومه، ص 305، حاشيه.
ر.ك: صدر المتأهلين ملا صدرا، الشواهد الربوبيه، مترجم دكتر جواد مصلح (انتشارات صدا و سيما، چاپ دوم 1375) ص 301.
3) صدرالمتأهلين ملا صدرا، الشواهد الربوبيه، مترجم دكتر جواد مصلح (انتشارات صدا و سيما، چاپ دوّم، 1375) ص 302.
و استاد شهيد مطهري، مجموعه آثار (انتشارات صدرا - قم، چاپ اول، 1376 ه ش و 1418 ق) ج 8، ص 203.
4) علامه طباطبايي، نهاية الحكمة، مرحله 11، فصل ششم.
ر.ك: شرح نهاية الحكمه، علي شيرواني، ج 3، ص 94.
5) مجموعه آثار، استاد شهيد مطهري، همان، ص 293.
ر.ك: ملا صدرا، الشواهد الربوبيه، مترجم دكتر جواد مصلح (انتشارات صدا و سيما، چاپ دوم، 1357 هش) ص 305.
6) نهاية الحكمه، مرحله 11، باب 6.
ر،ك: شرح نهاية، علي قيدواني، ج 3، ص 94 و 95.
مجموعه آثار، همان، ص 293 و 294.
7) شرح نهايه، همان، ص 95.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ابتداءً لازم است براي درك صحيح پاسخ، اموري مقدمتاً يادآوري شود:
الف: حقيقت روح و معناي آن در قرآن: روح از نظر لغت به معني «نفس» و «دويدن» است بعضي تصريح كردهاند، كه روح و ريح (باد) از يك معني گرفته شده است،[1] و اگر روح انساني كه گوهر مستقل مجرّدي است به اين نام ناميده شده بدان جهت است كه از نظر تحرك و حياتآفريني، و ناپيدا بودن همچون نفس و باد است امّا موارد استعمال در قرآن متعدد است كه به برخي از آنها اشاره ميشود:
1. روح مقدسي كه پيامبران را در انجام رسالتشان ياري و تقويت ميكرده.[2]
2. نيروي معنوي كه مؤمنان را ياري و تقويت ميكند «اَيَّدَهُمْ بِروحٍ مِنْهُ»[3]
3. فرشتة مخصوص وحي.[4]
4. فرشته بزرگي از فرشتگان و يا مخلوقي برتر.[5]
5. وحي آسماني.[6]
6. روح انساني «نفخ فيه من روحِهِ»[7] در آية مورد سؤال مراد از روح، همين روح عظيمي است كه ما را از حيوانات جدا ميسازد و برترين شرف، است و تمام قدرت و فعّاليت ما از آن سرچشمه ميگيرد، و به كمك آن اسرار علوم را ميشكافيم، و به اعماق موجودات راه مييابيم.[8]
ب: امر در قرآن: اَمْر لفظي عامي است كه در قرآن در معاني مختلف همچون كار، گفتار، خلق و ابداع، سرعت ايجاد، و خلقت به كار رفته است،[9] و همچنين امر به معناي خلق بيواسطه نيز بكار رفته است.
بعد از اين مقدمه، در پاسخ بايد گفت خداوند در قرآن در چهار مورد با تعبيرات مختلف فرموده «كه روح از امر خداست»[10] كه متن كامل يكي از آيات چنين است «وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِيلاً»[11] از تو دربارة «روح» سؤال ميكنند، بگو: روح از فرمان پروردگار من است، و جز اندكي از دانش به شما داده نشده است؟ اكنون از دو طريق، به بررسي آية مذكور و مانند آن ميپردازيم:
الف: ديدگاه روايات: ائمه ـ عليهم السّلام ـ به عنوان مفسّران اصلي وحي، دربارة آيه، بياناتي دارند، كه به برخي از آنها اشاره ميشود.
1. در روايات متعددي كه در كتب شيعه و اهلسنّت آمده است كه مشركان قريش اين سؤال را از دانشمندان اهل كتاب گرفتند و ميخواستند پيامبر را با آن بيازمايند به آنها گفته شده بود كه اگر محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ اطلاعات فراواني درباره روح در اختيار شما بگذارد، دليل بر عدم صداقت او است، لذا جمله كوتاه و پر معني پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ براي آنها اعجابانگيز بود.[12]
2. از امام صادق ـ عليه السّلام ـ نقل شده است كه فرمود: «إنما الروح خلقٌ من خلقه، لهُ بصر و قوة...»[13] روح از مخلوقات خداوند است بينائي و قدرت و قوت دارد، خدا آنرا در دلهاي پيغمبران و مؤمنان قرار ميدهد.
3. در روايت ديگر ميخوانيم «هي من الملكوت» روح از عالم ملكوت و از قدرت خداوند است»[14] در نتيجه از اين روايات استفاده ميشود كه مراد از اينكه «روح از امر خداست» يعني خلق ويژة الهي است كه از عالم ملكوت ميباشد.
ب: اقوال مفسرين:
1. تفسير نمونه: از آنجا كه روح، ساختماني مغاير با ساختمان مادّه دارد و اصول حاكم بر آن غير از اصول حاكم بر مادّه و خواص فيزيكي و شيميائي آن است، پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ مأمور ميشود در يك جمله كوتاه و پرمعني بگويد: «روح از عالم او است يعني خلقتي اسرار آميز دارد» سپس براي اينكه از اين پاسخ تعجب نكنند، اضافه ميكند، كه بهرة شما از علم و دانش بسيار كم و ناچيز است، بنابراين چه جاي شگفتي كه رازهاي روح را نشناسيد، هرچند از همه چيز به شما نزديكتر است؟[15] و مؤيد اين معني آياتي است كه در آنها تعبير «نفخ من روحه»؛[16] (از روح خود در آن دميد) و يا «نفخت فيه من روحي»[17] از روحم در او دميدم، با توجه به دو نكته 1. «مِنْ» در من روحي، نشويه است كه بيان سرچشمه و منشأ پيدايش چيزي ميباشد. 2. اضافه (و نسبت روح) به خدا اضافة تشريفي است و منظور يك روح مقدّس الهي است كه خدا به آدميان بخشيده است.
2. مرحوم علاّمة طباطبائي (ره) ميفرمايد: 1. سؤال از حقيقت مطلق روح است[18] و روح هم در لغت به معناي مبدأ حيات و زندگي است كه حيوان بوسيله آن احساس و حركت را ارادي خود را انجام ميدهد.[19]
2. روح از سنخ امر است و امر خداوند چنان است كه خود معرّفي نموده است «فرمان او چنين است كه هرگاه چيزي را اراده كند، تنها به آن ميگويد «كُنْ؛ آن نيز بيدرنگ موجود ميشود»[20]
از آية فوق استفاده ميشود كه امر خداوند سخن خداوند است نسبت به اشياء به صورت «كُنْ» به معناي ايجاد، وجود يافتن شيء از آن جهت كه استناد به خداوند دارد.
3. خداوند ميفرمايد: «امر و خلق براي اوست».[21] او عبارت است از وجود شيء از آن جهت كه فقط استناد به خداوند دارد، امّا خلق استناد به حقيقت اشياء است به خداوند توسط اسباب تكويني.
4. امر خداوند در هر چيزي ملكوت (و درون) آن شيء است و ملكوت رساتر از مُلك (ظاهر است) در نتيجه هر شيء ملكوتي دارد چنانكه امر دارد.[22]
در نتيجه امر خداوند يعني ايجاد ملكوتي و آسماني خداوند بدون واسطهگري اسباب و بدون داشتن زمان و مكان، پس روح از امر خداست يعني مخلوق مستقيم الهي است كه بدون دخالت اسباب طبيعي بوجود آمده است،و زمان و مكان در آن راه ندارد.
از اينجا روشن شد كه عين كلمه و روح خدا است يعني عين كلمه «كُن» تكويني خداوند است كه همان امر خداوند باشد در نتيجه آفريدهاي بيواسطه خداوند ميباشد[23] نتيجه اين شد كه روح از امر خداوند است يعني موجود و مخلوق بيواسطه، و ملكوتي و ويژة الهي است چنانكه در روايت هم داشتيم روح از عالم ملكوت و از قدرت (بيواسطة) خداوند است. اين نكته را هم در پايان اضافه كنيم، كه در بخشي از روايات اهلبيت ـ عليهم السّلام ـ در تفسير آيه مذكور، به ما رسيده، كه روح به معني مخلوقي برتر از جبرئيل و ميكائيل معرّفي شده كه با پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و امامان همواره بوده است و آنان را در خط سيرشان از هرگونه انحراف بازميداشت.[24] اين روايات با آنچه در تفسير آيه گفته شد نه تنها مخالفتي ندارد، بلكه با آنها هماهنگ است چرا كه روح آدمي مراتب و درجاتي دارد، آن مرتبهاي از روح كه در پيامبران و امامان است مرتبه فوقالعاده والايي است كه از آثارش معصوم بودن از خطا و گناه و نيز آگاهي و علم فوقالعاده است و مسلّماً چنين مرتبهاي از روح از همة فرشتگان برتر خواهد بود حتي از جبرئيل و ميكائيل و روايات گذشته هم اين امر را تأكيد ميكنند.
منابع جهت مطالعه:
1. ترجمة الميزان، علاّمه طباطبائي،ج 13، ص 209ـ212 و ج 19، ص 226.
2. تفسير نمونه، آيتالله مكارم شيرازي و همكاران، ج 12، ص 250ـ259، ج 26، ص 57، ج 9، ص 317.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . حسين بن محمد، معروف به راغب اصفهاني، مفردات راغب، (دفتر نشر الكتاب، چاپ دوّم، 1404) ص 205.
[2] . سورة بقره، آية 253.
[3] . سورة مجادله، آية 22.
[4] . سورة شعرا، اية 193.
[5] . سورة قدر، آية 4.
[6] . سورة شوري، آية 52.
[7] . سورة حجر، آية 29.
[8] . ر.ك. آيتالله مكارم شيرازي، تفسير نمونه، (تهران، دارالكتب، الاسلاميّه) ج 12، ص 252.
[9] . مفردات راغب، (پيشين) ص 24.
[10] . سورة نساء، آية 171، سورة اسراء آية 17، سورة مجادله، آية 22، سورة شوري،آية 52.
[11] . سورة اسراء، آية 85.
[12] . تفسير نمونه، (پيشين) ج 12، ص 253.
[13] . تفسير نورالثقلين، ج 3، ص 216، به نقل از تفسير نمونه، (پيشين) ج 12، ص 253.
[14] . نورالثقلين، ج 3، ص 215، به نقل از همان و ر.ك: فيض كاشاني، تفسير صافي، (مؤسة الاعلمي) ج 3، ص 108.
[15] . تفسير نمونه، (پيشين) ج 12، ص 252.
[16] . سورة سجده، آية 9.
[17] . سورة حجر، آية 29.
[18] . علامه طباطبائي، الميزان، (تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ چهارم، 1362) ج 13، ص 212.
[19] . همان، ص 208.
[20] . سورة يس، آية 82.
[21] . سورة اعراف، آية 54.
[22] . الميزان، (پيشين) ج 13، ص 211.
[23] . الميزان، (پيشين) ج 5، ص 158.
[24] . ر.ك: تفسير نمونه، (پيشين) ص 253، و تفسير نورالثقلين، ج 3، ص 215، و ر.ك: تفسير صافي (پيشين) ج 3، ص 107ـ109.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
براي اين كه پاسخ سؤال شما جامع و كامل ارائه شود لازم است در چند محور بحث گردد:
1. روح چيست؟
روح از نظر لغت در اصل به معني نَفس و «دويدن» است، بعضي تصريح كردهاند كه روح و ريح (باد) هر دو از يك معني مشتق شده است و اگر روح انسان كه گوهر مستقل مجردي است به اين نام ناميده شده، به خاطر آن است كه از نظر تحرك و حيات آفريني و ناپيدا بودن هم چون نفس و باد است، اين از نظر معني لغوي، امّا مسأله روح در قرآن كريم فراوان مطرح شده، از جمله فرمود: « وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي»[1]؛ يعني از تو از روح سؤال ميكنند، بگو روح از فرمان پروردگار من است. از مجموع قرائن موجود در آيه و خارج آن معلوم ميشود كه پرستش كنندگان از حقيقت روح آدمي سؤال كردند، همين روح عظيمي كه ما را از حيوانات جدا ميسازد و برترين شرف ماست، و تمام قدرت و فعاليت ما از آن سرچشمه ميگيرد و به كمكش زمين و آسمان را جولانگاه خود قرار ميدهيم، اسرار علوم را ميشكافيم و به اعماق موجودات راه مييابيم، ميخواستند بدانند حقيقت اين اعجوبة عالم آفرينش چيست؟ پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ مأمور شد در يك جمله پرمعني در پاسخ بگويد: روح از عالم امر است يعني خلقتي اسرارآميز دارد.[2]
2. آيا روح مجرد است؟
گرچه درباره تجرد روح براهين و دلايل متعدد توسط حكما اقامه شده كه از آن ميان دو برهان در اينجا اشاره ميشود: الف. برهان اول اين است كه اگر انسان در محيطي باشد كه اشياي خارجي توجه او را جلب نكند و موقعيت بدن او هم به گونهاي نباشد كه موجب توجه به بدن شود، يعني گرسنگي و تشنگي يا سرما او را رنج ندهد، و حتي هوا نيز كاملاً آرام باشد به صورتي كه وزش باد بر پوست بدن نگردد، در چنين موقعيتي اگر توجهاش را بر خودش يعني همان «من درك كننده» متمركز كند، نفس خود را مييابد، در حالي كه بدن و احوال آن به كلي غافل است. از سوي ديگر روشن است كه آنچه را كه او در اين حالت مييابد غير از آن چيزي است كه نمييابد، بنابراين ثابت ميشود كه نفس مغاير با بدن و احوال مادي آن است.[3]
ب. برهان قوي ديگري نيز وجود دارد كه خلاصه آن اين است كه اجزاي بدن ما در طول زندگي همواره در معرض تغيير و تبدّل است، سلولهاي بدن هر چند گاه يك بار عوض ميشوند و حتي سلولهاي مغز نيز كه به نظر دانشمندان امروز از بين نميرود، تحولاتي دارند و مواد سازندة آنها تغيير ميكند، به هر تقدير ترديدي نيست كه اعضا و قواي جسماني بدن در معرض تغييراند، از سوي ديگر، ما در طول حيات خود وحدت شخصي «نفس» را با علم حضوري درك ميكنيم، و آنچه را كه ما هم اينك به عنوان «خود» يا «من» ميشناسيم همان است كه در گذشته ميشناختيم، بنابراين انحفاظ وحدت شخصي نفس با توجه به تبدّل و تحوّل دائمي ماده يكي از دلايل قوي مغايرت نفس با بدن و تجرد آن از امور مادي است.[4]
3. تجرد روح به چه معناست؟
از بيان آن دو مقدمه اينك جريان تجرد روح بهتر و آسانتر قابل درك خواهد شد. برخي از بزرگان درباره تجرد روح گفتهاند: «روح داخل در بدن نيست، بدين وجه كه جزء بدن باشد يا در بدن حلول كرده باشد، بلكه او جوهري است مجرد و از صفاتي كه لازم جسميت است منزّه است و از عوارض مادي عاري بوده و تعلقي كه به بدن دارد، همين تعلق تدبيري و تصرف است و اين قول مختار اعاظم حكماي الهي است. (براي اطلاع بيشتر از اين بيان به منبع ذيل مراجعه شود).[5]
طبق اين بيان تجرد روح بدين است كه روح موجودي غيرمادي است و حتي جسم لطيف هم نيست و نه تنها جسم نيست بلكه عوارض و صفات جسم را نيز ندارد مثلاً جسم داراي مكان خاصي است، حجم خاصي دارد، ابعاد مختلف دارد، امّا روح چون مجرد است هيچ يكي از اين لوازم و اوصاف جسم را ندارد. لذا نه كيفيت مانند رنگ و مزه و بوي دارد و نه كميت مانند ابعاد، حجم و امثال آن را دارد.
سخني ديگري كه درباره معناي تجرد روح گفته شده از آن حكيم بزرگ صدر المتألهين شيرازي است، ايشان بياني دارد كه در تقرير برخي از انديشمندان معاصر چنين آمده است: از آنچه گذشت آشكار ميشود كه نفس داراي دو بعد است: از جهت تعلق به بدن و تصرف در آن جوهري جسماني است (يعني كارهايش را به وسيله اعضاي بدن انجام ميدهد مثلاً به واسطه چشم و حديقه و عدسة چشم ميبيند، و به وسيله گوش ميشنود و مانند آن). و از جهت آن كه پس از مدتي به مرتبة ادراك كليات و معقولات راه مييابد و ذات خويش و ذات علتش را تعقل ميكند، جوهري مجرد است كه پس از مرگ نيز به وجود تجردي و روحاني خود ادامه ميدهد، بدين ترتيب نفس هم با عقول مفارق (فرشتهها) متفاوت است و هم با اجسام و طبائع، چرا كه عقول (فرشتهها) از هر جهت روحاني و مجردند، و هيچ حيثيت جسماني و مادي در آنها وجود ندارد. به عبارت ديگر: عقول هم از جهت ذات مجرداند و از جهت فعل (كارهايش را بدون ابزار مادي انجام ميدهد) امّا اجسام هم ذاتاً و هم از جهت فعل (انجام كاري) مادياند و لذا هر دو گروه شأني ثابت و مرتبهاي گذر ناپذيري دارند، امّا نفس ناطقه چنين نيست و همان گونه كه گفته شد، هم در نشئه عقلاني قبل از طبيعت حضور دارد و هم در نشئه طبيعي و در قوس صعود خويش بار ديگر به نشئه عقلاني باز ميگردد. از سوي ديگر نفس در عالم طبيعت به عنوان يك جوهر جسماني عمل ميكند، نفس برخلاف عقول مفارق (فرشتهها) به صورت مباشر فاعل تحريكات جزئي ميشود و نيز ادراكات جزئي حسي دارد به گونهاي كه از عالم ماده تأثيري ميپذيرد و در خلال افعال ادراكي و تحريكي خويش، استكمال مييابد، در صورتي كه در مورد عقول مجرد (فرشتهها) نه از تأثير مباشر در ماده خبري است (يعني مستقيماً به وسيله ماده كارش را انجام نميدهد) و نه از ادراكات جزئي يا انفعال و استكمال، امور فوق حاكي از آناند كه نفس، در نشئهاي نشأههاي وجودي خويش، واقعاً جوهري جسماني است برخلاف عقول (فرشتهها) كه همواره به وصف تجرد موجود بوده و خواهند بود.[6]
خلاصه اين تقرير كه برگرفته از كلام صدرا است اين است كه روح انسان از نظر پيدايش و مبدأ پيدايش و تصرف در امور يعني انجام دادن كارها جسماني است، زيرا بر اساس حركت جوهري از جسم به وجود آمده و كارهايي كه انجام ميدهد، به وسيله و ابزار جسماني است مثلاً به وسيله دست كاري انجام ميدهد به وسيله چشم ميبيند، به وسيله گوش ميشنود و مانند آن. امّا از نظر بقا و تعقل روحاني و مجرد است، يعني بدون بدن بعد از مرگ انسان به حيات خود ادامه ميدهد، چه اين كه قبل از مرگ وقتي چيزي را ميخواهد تعقل كند، يعني درك نمايد (نه درك حسي) بدون كمك بدن تعقل ميكند. و يا ذات خالق و علت خود را بدون ابزار بدني درك ميكند و بدان معرفت حاصل مينمايد. تعبير صدر المتألهين چنين است: «فالحق ان النفس الانسانيه جسمانية الحدوث و التصرف، روحانيت البقاء و التعقل، فتصرفها في الاجسام جسماني، و تعلقها الذاتها و ذات جاعلها روحاني».[7]
براي مطالعه بيشتر در اين باره:
1. مصباح، محمد تقي، آموزش فلسفه، ج 2، ص 168، چ 2، نشر شركت چاپ و نشر بين الملل، 1379 ش.
2. الميزان، ج 13، ص 195، ج 10، ص 118، ج 1، ص 365، ج 12، ص 154، نشر مؤسسه اعلمي للمطبوعات بيروت، 1391. 3. تقرير فلسفه امام خميني، ج 3، نشر مؤسسه آثار امام خميني، چ اول، سال 1381 ش.
4. حسن زاده آملي، گنجينه، گوهر روان، نشر طوبي، چ اول، سال 1380 ش.
5. حسن زاده آملي، صد كلمه نشر دار الهجرة، چ اول، سال 1412 ق.
بال بگشا و صفير از شجر طوبي زن حيف باشد چو تو مرغي كه اسير قفسي
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . اسراء، 85.
[2] . تفسير نمونه، ج 12، ص 250، نشر دار الكتب الاسلاميه، چ 4، سال 1363 ش.
[3] . شرح اشارات، ج 2، ص 292.
[4] . مصباح يزدي، شرح ج 8، اسفار، جزء 2، ص 192، نشر جامعه مدرسين، چ اول، سال 1380 ش.
[5] . حسن زاده آملي، معرفت نفس، دفتر 2، درس 77، ص 230، نشر علمي و فرهنگي، سال 1361 ش.
[6] . مصباح، محمد تقي، شرح، ج 8، اسفار، بخش 2، ص 285، نشر دفتر انتشارات اسلامي، سال 1380 ش.
[7] . اسفار، ج 8، باب 7، فصل 3، ص 347، نشر شركت دار المعارف الاسلاميه، سال 1378 ش.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مقدمه: قبل از پاسخ گوئي به اين سؤال، از شما مخاطب گرامي تقاضا داريم كه در تصميم گيري خود در اين جهت و علاقه مندي خود نسبت به اين مسير تجديدنظر جدّي بفرمائيد و با بررسي عميق از انگيزه و علاقه خود راه خويش را انتخاب كنيد. چون غالباً اينگونه تصميمات رنگ الهي نداشته و مورد رضايت الهي نمي باشد.
آيا احضار ارواح مجوز شرعي دارد يا خير؟
دفتر آيت الله فاضل لنكراني (دام ظله): احضار ارواح اگر باعث اذيت مرده احضارشده نشود اشكال ندارد.
دفتر آيت الله خامنه اي (دام ظله): اگر موجبات اذيت صاحب روح نشود و غرض عقلاني داشته باشد، اشكال ندارد.
دفتر آيت الله بهجت (دام ظله): اگر تمام شرائط آن (مثل اذيت نرساندن به صاحب روح) رعايت بشود اشكال ندارد؛ ولي به سخن كساني كه اين روزها مدعي چنين كارهائي هستند، اعتباري نيست.[1]
علومي مثل هيپنوتيزم، مانيه تيزم و تله پاتي و احضار ارواح اگرچه علوم مثبتي به نظر مي آيند كه در بسياري از شئون زندگي مورد بهره برداري صحيح قرار مي گيرد، ولي ساحران از آن سوء استفاده مي كرده و مي كنند و براي اغفال و فريب مردم آنها را به كار مي بندند. اگر امروز هم كسي از آنها چنين استفاده اي را در برابرمردم بي خبر كند سحر محسوب خواهد شد (مسلماً سحر از جمله كارهاي حرام است) اين نكته نيز به ثبوت رسيده كه نيروي ارادة انسان، قدرت فراواني دارد و هنگامي كه در پرتو رياضتهاي نفساني قويتر شود كارش به جائي مي رسد كه در موجودات محيط خود تأثير مي گذارد، همانگونه كه مرتاضان بر اثررياضت اقدام به كارهاي خارق العاده مي كنند. از آنجا كه رياضتها گاهي مشروع است و گاهي نامشروع، رياضتهاي مشروع در نفوس پاك نيروي سازنده ايجاد مي كند و رياضتهاي نامشروع نيروي شيطاني، و هر دو ممكن است منشأ خارق عادات گردد كه در اول مثبت و سازنده و در دوم مخرب است؛[2] لذا شما بايد ببينيد از چه كسي در زمينه احضار ارواح، كمك مي گيريد و چه راهي را مي خواهيد طي كنيد (شرعي يا غير شرعي).
با اينكه بعضي از مراجع احضار ارواح را حرام نمي دانند؛ ولي با توضيحي كه در بالا آمد معلوم مي شود، قدم برداشتن در چنين مسيرهائي، كار چندان آساني نخواهد بود؛ زيرا اگر استاد[3] مورد اعتماد نداشته باشيد چه بسا دچار رياضتهاي نامشروع و اذيت و آزار رساندن به ارواح مؤمنين بشويد كه مسلماً نتايج بدي را براي زندگي شما خواهد داشت.
نكته ديگر اينكه هر جايزي در دين مقدس اسلام مورد سفارش نيست مثلاً طلاق يك امر حلال و جايز است و مرد تحت شرائط خاصي مي تواند زن خود را طلاق دهد امّا همين طلاق، مغبوض ترين حلال ها خوانده شده است. حال، درست است كه به دنبال احضار ارواح رفتن طبق نظر بعضي از مراجع، مانع شرعي ندارد ولي اولاً با قيد اينكه اذيت به روح حاضر شده نشود[4] كه هيچ تضميني نسبت به اين امر براي احضاركننده وجود ندارد) و ثانياً منجر به كشف اسرار مردم نگردد[5] (يعني بالاخره يك لازمه حرامي به همراه نداشته باشد) ثالثاً اسلام به اخبار و مطالب حاصل از اين طريق و وقعي نمي نهد و احكام شرعي و دستورات اجتماعي خود را بر پايه اين گونه اطلاعات بنا نمي كند. رابعاً: اين نوع كارها در مسير تكامل و رشد انسان به سوي خدا نيست كه اگر چنين بود، در قرآن و روايات به عمل به آن سفارش مي شد. ولي هيچ آيه يا روايتي نمي يابي كه سفارش به يادگيري علم احضار ارواح شده باشد، بلكه همانطور كه گذشت اگر از آن استفاده هاي سوء بشود تحت سحر رفته و حرام يقيني خواهد بود.
درباره ارتباط با روح علماي رباني نيز مي توان گفت در صورت اذيت نشدن ايشان، بستگي به هدف از اين كار دارد؛ اگر مثلاً براي رفع يك مشكل علمي باشد، مفيد خواهد بود ولي اگر براي بدست آوردن اسرار مردم يا علومي كه به خاطر مصلحتي بايد مخفي باشد، انجام گيرد و يا بدون قصد عقلائي اين كار صورت گيرد مسلماً مفيد نخواهد بود.
نتيجه گيري: انسان مي تواند در مسير كمال افتد تا بدانجا كه به خدا برسد، و خداوند در مسيري كه به سوي او طي مي كند گاهي توانائي هائي را عطا مي فرمايد مثلاً به شخص طي الارض و... عطا مي فرمايد: و اين در صورتي است كه شخص براي اين چيزها در مسير سير الهي قرار نگرفته باشد بلكه صرفاً براي خدا و به سوي او حركت كند. حال بايد ديد كسب توانائي بر احضار ارواح به چه هدف و انگيزه صورت مي گيرد، اگر انگيزه الهي است كه هيچ! و اگر انگيزه شيطاني ما را به اين راه دعوت مي كند ديگر طي اين مسير موجب كمال واقعي نخواهد بود بلكه سبب انحطاط را فراهم مي نمايد.
منابع براي مطالعه بيشتر:
1. حسين الماسيان، قواي نامرئي در بيان علوم؛ انتشارات گوتنبرگ، ص 103.
2. فريد وجدي، دائرة المعارف القرن العشرين، دارالمعرفة، بيروت، لبنان، ج 4، ص 387.
3. بيست پاسخ از هيئت تحريريه مؤسسه در راه حق، در راه حق، 1360، ص 151.
4. مكارم شيرازي، تفسير نمونه، دارالكتب الاسلاميه، ج 1، ص 382.
قال امام باقر ـ عليه السلام ـ :
الكمال كل الكمال: التفقه في الدّين و الصبر علي النائبة و تقدير المعيشة
برترين كمالات عبارتست از: آگاهي و شناخت نسبت به دين، تحمّل سختيها و ناگواريها، تنظيم زندگي.
تحف العقول، كلمات قصار امام باقر ـ عليه السلام ـ
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . همه اين مطالب استفتاء شفاهي از دفاتر اين آيات عظام مي باشد.
[2] . مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، دارالكتب الاسلاميه، ج 1، ص 382.
[3] . بيست پاسخ از هيئت تحريريه مؤسسه در راه حق، ص 152.
[4] . برگرفته از استفتائات شفاهي گذشته.
[5] . برگرفته از كتاب بيست پاسخ از هيئت تحريريه مؤسسه در راه حق، ص 151.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
عقيده به معاد در اكثر اديان، جايگاهي اساسي دارد و لذا طبيعي است كه انسانها پرسشهاي فراواني درباره سرنوشت آدميان در فاصلة مرگ تا قيامت داشته باشند بنابراين بحث از روح و ارتباط با ارواح، سابقهاي به بلنداي تاريخ باورهاي ديني انسان دارد. و لذا ميبينيم كه هيچگاه تاريخ زندگي بشر، خالي از سحر و جادو و رمل و كهنات و... نبوده است. كه بسياري از آنها به نوعي مدعي ارتباط با ارواح بودهاند در قرون اخير و با گسترش روانشناسي و روان كاوي اين دغدغهها منجر به تدوين علمي به نام اسپري تيسم شده است. دانشمندان، در اين باره تحقيق كرده و با ديدن برخي شواهد، صحّت موضوع ارتباط با ارواح را اعلام كردهاند برخي از اين شواهد عبارتند از: سخن گفتن روح به غير از زبان مادري، حلّ مسائل پيچيدة رياضي به وسيلة كساني كه آمادگي لازم را نداشتهاند، نوشتن مطالبي برروي الواحي كه در صندوق در بسته و مهر و موم شده قرار داشتهاند، ارتباط كودكان با راواح...[1] بر اساس منابع اسلامي نيز امكان ارتباط با ارواح تأييد ميشود.[2]
علامه طباطبايي تمام امور خارق العادهاي كه از انسانهاي عادي صادر ميشود و از جمله احضار ارواح را منوط به قدرت اراده ميداند.[3] و تصريح ميكند كه آن چه در اين مسأله واقعيت دارد فقط ارتباط با روح است نه آنكه واقعاً روح در خارج حاضر شده باشد، چرا كه در يك جمع فقط يك نفر با روح ارتباط برقرار ميكند و هم اوست كه روح را در مشاعر خود حاضر شده ميبينيد و از راه تلقين او را پيش روي خود احساس كرده و سخناني را از او ميشنود.[4] اين امكان براي انبياء و اولياء نيز كه داراي مقام عبوديت براي خدا هستند، وجود دارد. ولي آنان به مدد خداوند و با ارادهاي طاهر و پاك چنين قدرتي پيدا ميكنند.[5] گاه ممكن است روح انسان زندهاي احضار شود در حالي كه خود صاحب روح، بيدار و مشغول انجام كارها حوائج يومية خود بوده است.[6] براي اثبات امكان ارتباط با ارواح شواهد فراواني ميتوان ارائه كرد! مانند ارتباط سلمان فارسي در آستانه مرگ خويش با روح يكي از اموات در قبرستان مدائن و گفتگوي طولاني آنها درباره سكرات مرگ، و حالات پس از آن و مشاهدة مراحل غسل و كفن و دفن خود و بيان موقعيتش در عالم برزخ.[7]
2. سخن گفتن حضرت عيسي ـ عليهالسّلام ـ با روح يكي از اموات در سرزميني كه بر اثر عذاب الهي ويران شده بود و روح فرد زنده شده، علّت عذاب را پرستش طاغوت، علاقة به دنيا، كمترسيدن از خدا، آرزوهاي طولاني و غفلت ذكر كرد و گفت كه شب در عافيت بوديم صبح خود را در هاويه يافتم كه همان سجيّن است و سجين كوههايي است از آتش كه تا قيامت بر ما برافروخته شده است.[8]
3. مشاهده عذاب معاويه در حالي كه به زنجير كشيده شده بود و دائم طلب آب ميكرد توسط امام باقر و امام صادق ـ عليهما السّلام ـ [9] به جز داستانهاي اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ و انبياء ـ عليهم السّلام ـ ميتوان به حكايتهايي از زندگي علماء و اولياء و بندگان صالح خداوند نيز اشاره كرد نظير:
1.احضار روح پدر علامه طباطبايي و سخن گفتن مرحوم الهي برادر علامه با پدرشان و گلايه پدر از اين كه از ثواب تفسير الميزان چيزي به ايشان اهداء نشده است[10] . و نيز ملاقات خود علامه با روح شاه حسين ولي كه 300 سال از مرگش ميگذشته است[11].2. ملاقات مرحوم آيت الله بهاءالديني با روح شهيد آيت الله صدوقي يك روز پس از شهادت ايشان[12]. و ارتباط هميشگي مرحوم بهاءالديني با روح فرزند بزرگشان حميد.[13]
براي مطالعه بيشتر موارد ارتباط با ارواح به كتب زير مراجعه كنيد.
1. كيمياي محبّت ، محمد ري شهري، دارالحديث، قم 1380، چاپ دهم، ص68، 99، 131، 132
و درباره بحثهاي اصلي در اين مورد به كتب ذيل مي توانيد مراجعه كنيد.
2. عود ارواح يا ارتباط با ارواح، ناصر مكارم، انتشارات فراهاني، تهران، 1349، ص 123ـ 130
3.
معاد از نظر روح و جسم ، محمد تقي فلسفي، هئيت نشر معارف اسلامي، تهران ، 1360، ج1، ص314، 330.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . مكارم شيرازي،ناصر، معاد و جهان پس از مرگ، انتشارات هدف، 1369، چاپ يازدهم. ص267، 270.
[2] . همان، ص272.
[3] . طباطبايي. سيد محمد حسين، الميزان، مؤسسة مطبوعاتي اسماعيليان، قم 1371، چاپ پنجم، ج 1، ص242.
[4] . همان. ص243.
[5] . همان.ص243.
[6] . همان ،ج6، ص191.
[7] . مجلسي، محمد باقر (علامه) 1. بحارالانوار، داراحياء التراث العربي، بيروت لبنان ، 1983، چاپ سوم، ج22، ص374، 380.
[8] . كليني، محمد بن يعقوب، الكافي، دارالكتب الاسلاميه، تهران، 1365، چاپ چهارم، ج2، ص318، حديث 11.
[9] . مجلسي، همان، ج6، ص247، ح83.
[10] . تا جديني، علي، يادها و يادگارها، كانون انتشارات پيام نور، تهران، 1375، چاپ پنجم ، ص26.
[11] . همان، ص36.
[12] . حيدري كاشاني، حسين، سيري در آفاق، ناشر، مؤلف، قم، 1379، چاپ دوّم، ص350.
[13] . همان، ص95.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
از موضوعاتي كه در قرآن وارد شد. مسأله«روح» است و اين لفظ در قرآن 21 بار به صورتهاي گوناگون وارد شده و البته به طور مسلّم«روح» در اين آيات مصاديق مختلف و يا مفاهيم گوناگوني دارد.
آنچه كه از ظاهر سؤال شما پرسشگر محترم به نظر مي رسد اين است كه مراد و منظورتان از«روح» روح انسان است وما در ضمن پاسخ به ديگر مصاديق اشاره نمي كنيم.
احتمالاً اين سؤال شما از اين آية شريفة قرآن كريم«و يسئلونك عَن الرُّوحِ قُل الرُّوحُ من أَمر رَبّي»[1] و«اي رسول ما تو را از حقيقت روح پرسش كنند، جواب ده كه روح از سنخ امر پروردگار من است» ناشي شده باشد.
آنچه مسلّم و متيقن است، روح در قرآن دو مورد استعمال حقيقي دارد:
1. در مورد روح انسان
2. در مورد موجودي كه از سنخ فرشتگان است.
و در اين آية شريفه مشخص نيست كه منظور روح انسان است يا فرشته؛
ممكن است روحي كه از سوي اهل كتاب مورد سؤال واقع شده است همان روحي باشد كه به عنوان نازل كنندة قرآن، مطرح شده بود و نيز ممكن است روح انسان باشد و وجه اول ظاهرتر است. چون پيامبرـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: روح الامين يا روح القدس، قرآن را بر من نازل كرده است به همين جهت اهل كتاب از ايشان پرسيدند كه: اين روح چيست؟ و فرمود كه اين روح از امر پروردگار است.[2]
بعضي[3] ديگر گفته اند: مراد از روح، روح انسان است. چون متبادر از آن هر جا كه اطلاق شود همين معناست و پاسخ«قل الروح من امر ربي» در حقيقت نهي از غور در فهم حقيقت روح است. چون روح از امر خداست كه خدا علم به آن را به خود اختصاص داده و احدي را به حقيقت آن راه نداده است.[4]و خواسته كه قضية روح سربسته باقي بماند.
البته اقوال و آراء ديگري نيز نقل شده است كه در صورت تمايل به منابعي كه معرّفي خواهد شد مراجعه شود. ولي علاّمه طباطبايي ـ رحمة الله عليه ـ در تفسير شريف الميزان بيان ديگري دارند كه به طرح آن مي پردازيم.
ايشان مي فرمايند: جواب«قل الروح من امر ربي» منظور اين نيست كه اين امر مربوط به خداست و شما درنمي يابيد. به تعبير عاميانه يعني: فضولي موقوف! بلكه اين پاسخ يك پاسخ كامل است. يعني در جواب سؤال كنندگان مي گويد: روح حقيقتي است كه تنها از طريق امر خدا بوجود مي آيد. يعني وجودي است كه متوقف بر مادّه و مادّيات نيست و از سنخ ديگري است كه فقط با امر الهي موجود مي گردد.
خداي سبحان براي روشن كردن و واضح نمودن حقيقت روح فرموده:«قل الروح من امر ربي» و ظاهر از كلمة«من» اين است كه حقيقت جنس را معني مي كند، كه روح از جنس و سنخ امر است و امر خداوند همان ايجاد اوست و ايجاد او همان فعل مخصوص به اوست. بدون اين كه اسباب مادّي در آن دخالت داشته باشند. و اين همان وجود مافوق نشأه مادّي و ظرف زمان است و روح به حب وجودش از همين باب است يعني از سنخ امر و ملكوت است. و خداي سبحان امر روح را به اوصاف مختلفي توصيف فرموده يكي اين كه آن را به تنهايي ذكر كرده مانند آية«يوم يقوم الروح و الملائكة صَفَاً»[5]روزي كه آن فرشتة بزرگ روح القدس با همة فرشتگان صف زند.
از كلام خداي سبحان چنين برمي آيد كه اين روح گاهي با ملائكه است مثل آيات زير كه بر آن دلالت دارد كه مي فرمايد:«نزل به الروح الامين علي قلبك»[6]جبرئيل نازل گردانيد و آن را بر قلب تو فرود آورد.
«قل نزّله روح القدس»[7]تو بگو اين آيات را روح القدس از جانب پروردگار من به حقيقت و راستي نازل كرد.
و گاهي آن حقيقتي است كه در عموم آدميان نفخ و دميده مي شود و در اين باره فرموده است:«ثم سَوّيهُ و نَفخ فيه من روحه»[8] سپس تمام كرد او را و دميد در او از روح خود و نيز فرمود:«فاذا سوّيتُهُ و نفخت فيه من روحي»[9] پس هنگامي كه تمام كرد او را دميدم در او از روح خودم.
وگاهي به آن حقيقتي اطلاق شده كه در حيوانات و نباتات زنده وجود دارد و پاره اي از آيات اشعار به اين معني دارد. يعني زندگي حيوانات و نباتات را هم روح ناميده. چون حيات متفرع برداشتن روح است.
اما جملة«و ما أوتيتم من العلم الاّ قليلاً» معنايش اين است كه آن علم به روح كه خداوند به شما داده اندكي از بسيار است، زيرا روح موقعيّتي در عالم وجود دارد و آثار و خواصي در اين عالم بروز مي دهد كه بسيار بديع و عجيب است و شما از آن بي خبريد»[10]
پس از آنچه كه گفته شد نتيجه مي گيريم كه اين كه خداي متعال به نبي مكرم اسلام مي فرمايند«قل الرّوح من امر ربي» بگو كه روح از امر پروردگار من است. به اين معنا نيست كه مي خواهد قضية روح سربسته بماند. بلكه در مقام بيان حقيقت روح آمده است.
نكته ديگري كه بايد گفت اين است كه دو انديشه اسلامي و حكماي الهي مباحث روح و علم النفس در جاي خود بحث شده است در صورت تماس مي توانيد واجع فرمايند.
منابع براي مطالعة بيشتر:
1. ترجمة تفسير الميزان، ج3، سيد محمد باقر موسوي همداني، ذيل آية 85 سورة اسراء دفتر انتشارات اسلامي.
2. اصلات روح از نظر قرآن، استاد جعفر سبحاني، نشر مؤسسه تحقيقاتي امام صادق ـ عليه السّلام ـ
3. معارف قرآن، (3 ـ 1) درسهاي حضرت استاد مصباح يزدي، انتشارات مؤسسه آموزشي پژوهشي امام خميني.
4. شرح منظومه، ج 5، با تقليد تعليقه علامه حسن زاده آملي.
پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ :
«من ساءَتهُ تسّيئتهُ و سَرَّتهُ حَسَنتُهُ فَهُوَ مؤمن!»
«هر كه گناهش او را ناراحت، و كار نيكش شادش كند، مؤمن است.»
«الخصالي، ص 47»
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . اسراء،آيه 85.
[2] . معارف قرآن، 3 ـ 1، آيت الله مصباح يزدي، انتشارات مؤسسه آموزشي پژوهشي امام خميني
[3] . مجمع البيان، ج 6، ص 437.
[4] . ترجمة تفسير الميزان، ص 277، ج 13، ترجمة موسي همداني، دفتر انتشارات اسلامي.
[5] . سورة نبأ، آية 38.
[6] . سورة شعراء، آية 193.
[7] . سورة نحل، آيه 102.
[8] . سورة سجده، آية 9.
[9] . سورة حجر، آية 29، ص آية 72.
[10] . ترجمة تفسير الميزان، ج 13، ص 276 ـ 272، سيد محمد باقر موسوي همداني، دفتر انتشارات اسلامي.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
الف) روح به معناي مبدأ حيات است و داراي اقسام و مراتبي است و گاهي حقيقتي در عموم آدميان و گاه تأييد كننده و... است. خداوند در سورة اسراء آية 85، روح را امر خداوند ميداند كسي از اسرار آن به جز خداوند آگاهي ندارد و انسان نسبت به آن دانش كمي دارد. ب) براساس آية 28، سورة بقره و سورة مؤمنون عقيده به تناسخ باطل و بياساس است.
ب) كلمة «روح» در لغت به معناي مبدأ حيات است[1] كه جاندار به وسيلة آن قادر بر احساس و حركت ارادي ميشود؛ البتّه هر چند كه اين كلمه در بسياري از آيات مكّي و مدني تكرار شده، ولي در همة اين موارد به اين معنايي كه در جانداران مييابيم و مبدأ حيات و منشأ احساس و حركت ارادي است، نيامده است.
اقسام روح عبارتند از: 1ـ روح نباتي. 2ـ روح حيواني (كه همان نفس سياله است). 3ـ روح انساني. (نفس ناطقه). 4ـ روح القدس (روحي كه با پيامبران است و آنها را تأييد ميكند).[2] 5ـ روح الأمين (جبرئيل).[3] 6ـ فرشتهاي بزرگ از فرشتگان خاص خداوند يا مخلوقي برتر از فرشتگان.[4] 7ـ روح قرآن و محتواي وحي[5] قرآن كريم «روح» را از نظر اختلاف اثرش (حيات) داراي مراتب مختلفهاي ميداند، چون روح حيواني و نباتي، فقط به مجموعهاي از نموّ و تغذيه و توليد مثل و حس و حركت اطلاق ميشود بديهي است با از ميان رفتن جسم نيز نه تغذيهاي باقي ميماند نه نموّ و توليد مثل و نه حس و حركتي به خلاف روح انساني كه حقيقتي است مستقل كه گاهي به اين بدن مادي تعلق ميگيرد و گاه از آن جدا ميشود.
به همين جهت «روح» گاهي به آن حقيقتي گفته ميشود كه در عموم آدميان دميده شده است[6] و گاه نيز حقيقتي به نام روح تأييد كننده است كه خاص مؤمن است[7] كه از نظر شرافت در ماهيت و از نظر مرتبت و قوت اثرش شريفتر و قويتر از روحي است كه در همة انسانهاي زنده است و يك مرحله ازآن مرحلهاي است كه در گياهان و اثرش اين است كه گياه و درخت را رشد ميدهد.[8]
قرآن كريم در جايي ديگر دربارة روحي كه در عموم آدميان است ميفرمايد: «و يسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربّي و ما اوتيتم من العلم الا قليلاً»[9] و دربارة روح از تو ميپرسند بگو: روح از (نسخ) امر پروردگار من است و به شما از دانش جز اندكي داده نشده است و در جايي ديگر «امر» را معنا ميكند به اين كه «انما امره اذا اراد شيئاً ان يقول له كن فيكون» چون به چيزي اراده فرمايد، كارش اين بس كه ميگويد: باش، پس (بيدرنگ) موجود ميشود.»
اساساً روح ساختماني مغاير با ساختمان ماده دارد و اصول حاكم بر آن، غير از اصول حاكم بر جاده و خواص فيزيكي و شيميايي آن است، به همين جهت پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ مأمور ميشود كه در يك جملة كوتاه و پرمحتوا بگويد: «روح از عالم امراست، يعني آفرينشي اسرارآميز دارد.[10]
در برخي روايات اسلامي نيز آمده كه امام صادق ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد: «روح از عالم ملكوت و از قدرت خداوند است.»[11]
ب) خداوند متعال ميفرمايد: «كيف تكفرون بالله و كنتم امواتاً و احياكم ثم يميتكم ثم يحييكم ثم اليه ترجعون»[12]چگونه به خداوند كافر ميشويد در حالي كه شما اجسام بيروحي بوديد و او شما را زنده كرد، سپس شما را ميميراند، و بار ديگر شما را زنده ميكند، سپس به سوي او باز ميگرديد.
آية مذكور، از جمله آيات متعددي است كه عقيدة به تناسخ را به صراحت نفي ميكند. اين آيه سه مرحله از مسير انسان را بيان ميكند. 1ـ حيات از موت اوليهاي كه انسان جزء جماد و نبات بوده است كه همين زندگي دنيا ميباشد. 2ـ مرگ و پايان زندگي دنيا. 3ـ سپس زنده شدن در عالم برزخ «ثم يحييكم» و بعد انتقال يك حيات مهمتر كه عالم قيامت نام دارد «ثم اليه ترجعون».
افزون بر آنچه گذشت، طرفداران و عقيدهمندان به تناسخ، منكر مسئلة معاد نيستند؛ بلكه منكر عالم برزخند و براساس آية مذكور مرگ و حيات را در واقع تكرار تناسخ ميدانند كه به دنبال هم انجام ميگيرد تا به «اليه ترجعون» روز قيامت ميرسد.[13] آيات ديگر قرآن عقيدة آنها را باطل ميداند چنانكه خداوند متعال ميفرمايد: «... و من ورائهم برزخ الي يوم بيعثون»[14] و پشت سر آنها برزخي است تا روزي كه برانگيخته ميشوند آية مذكور ظاهر در عالم برزخ ميباشد و وجود عالم برزخ را بعد از حيات دنيا تأييد ميكند و عقيده به تناسخ را باطل ميگرداند. البتّه دلايل و آيات ديگري بر بطلان تناسخ وجود دارد كه براي آگاهي بيشتر با «مسئلة روح» و «تناسخ» ميتوانيد به كتابهاي زير مراجعه كنيد:
1ـ ناصر مكارم شيرازي، عود ارواح، (قم؛ انتشارات مطبوعاتي هدف).
2ـ ناصر مكارم شيرازي و ديگران، تفسير نمونه، (تهران؛ دارالكتب الاسلاميه)، ج 1، ص 165 ـ 164.
3ـ احمد زمرّديان، حقيقت روح (قم؛ دفتر نشر فرهنگ اسلامي).
4ـ محمد تقي مصباح يزدي، معارف قرآن (قم؛ انتشارات در راه حق)، ص 457 ـ 349.
5ـ ناصر مكارم شيرازي و ديگران، پيام قرآن، (قم؛ نشر مدرسة االامام اميرالمؤمنين)، ج 5، ص 287 ـ 305.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - راغب اصفهاني، المفردات للالفاظ القرآن، بيروت، دارالكاتب العربي، ص 210 ـ 211.
[2] - سورة بقره، آية 87.
[3] - سورة شعراء، آية 193.
[4] - سورة قدر، آية 4.
[5] - سورة شوري، آية 52.
[6] - سورة سجده، آية 9، سورة حج، آية 29، ص 72.
[7] - سورة مجادله، آية 22.
[8] - ر. ك: سيد محمد حسين طباطبائي، الميزان في تفسير القرآن، (قم؛ انتشارات اسلامي، ج 15، ص 137) و ناصر مكارم شيرازي و همكاران، نمونه، (تهران؛ دارالكتب الاسلاميه)، ج 14، ص 510، ج 2، ص 420.
[9] - سورة اسراء آية 85.
[10] - تفسير نمونه، همان، ج 12، ص 252 ـ 250.
[11] - ر. ك: الجمعة العروسي الحويزي، نورالثقلين، (قم؛ انتشارات اسماعيليان)، ج 3، ص 216.
[12] - سورة بقره،آية 28.
[13] - ر. ك: سيد محمد حسين طباطبائي، الميزان في تفسير القرآن، (تهران؛ دارالكتب الاسلاميه)، ج 1، ص 111 ـ 112.
[14] - سورة مؤمنون، آية 100.
|
|
|
|
1 2 ->
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9000 سوال |
:تعداد سوالات |
|
282 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|