|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های متفرقات |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
از آيات قرآن کريم فهميده مي شود که در عالم برزخ نيز همانند دنيا شب و روز وجود دارد و شب و روز دنيا در برزخ احساس مي شود. درباره ي گرفتاري هاي خاندان فرعون در عالم برزخ مي خوانيم: «النار يعرضون عليها غدوا و عشيا و يوم تقوم الساعة ادخلوا آل فرعون اشد العذاب؛(1) هر صبح و شام بر آتش عرضه مي شوند و روزي که قيامت برپا شود نداد دهند که خاندان فرعون را به سخت ترين عذاب ها درآوريد.»
در بعضي از روايات زمان هاي خاصي براي دادن خيرات به نيت مردگان مشخص شده است؛ مانند:
1- از امام صادق(علیه السلام) روايت شده که فرمود: مردگان را چون پيش از طلوع آفتاب زيارت کنيد مي شنوند و به شما جواب مي دهند و اگر بعد از طلوع آفتاب زيارت کنيد مي شنوند اما جواب نمي دهند.
2- از پيامبر اکرم(صلی الله علیه واله) روايت شده که فرمود: «ولا تزرهم احيانا من الليل؛ و هيچ گاه ايشان را در شب زيارت مکن.»
3- هم چنين توصيه شده که چون قصد زيارت مؤمنان کني سزاوار است که روز پنج شنبه باشد.
موارد ديگري نيز هست که معلوم مي شود در آن جا نيز شب و روز و صبح و عصر و ... وجود دارد.
و نيز روايات ديگري هست که يادآور مي شود بعضي از برزخيان به کارهايي مشغولند و بعضي ديگر با دوستان خود در حال گفت و گو هستند. بنابراين اگر در جايي روايتي مشاهده کرديد که مي گفت شب ها هديه نفرستيد، نمي توان آن را ناديده گرفت، چون ما قدرت نفوذ در عالم برزخ را نداريم تا از اوضاع آن با خبر شويم. در مورد جزئيات آن به سخن کساني استناد مي کنيم که از طريق غيب مي توانند بر آن احاطه داشته باشند و راهي جز اين نداريم.
پي نوشت:
1- مؤمن (40) آيه ي 46.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
باز هم در اين جا بايد بين دو معناى عشق تفكيك قائل شويم: يكى عشق واقعى، كه در پاسخ سؤال 2 - 1 از همين فصل توضيح داديم و اين نوع عشق، موجب خروج انسان از خودخواهى مىشود، و ديگرى معناى عوامانه و منحرف شدهى عشق كه همان طغيان شهوت است. همان نظرى كه قبلا دربارهى لزوم ميدان دادن به اولى و پرهيز از دومى مطرح كرديم در اين جا نيز مطرح است. همهىاشكالاتى كه دربارهى نگاه كردن به فيلمهاى سكسى ، مبنى بر اين كه تخيل انسان را در وادى نامطلوبى مىاندازد و اين تخيل گاه از مشاهده مضرتر است، در اين جا هم صدق مىكنند. اما اگر كسى مقصودش اين باشد كه داستان عشقهاى واقعى و حقيقى را كه در ادبيات غنى فارسى فراوان يافت مىشوند )نظير داستان ليلى و مجنون يا خسرو و شيرين( بخواند، قطعا اشكال فوق متوجه او نيست.
واقعا آيا حيف نيست، كسى كه كالاى اصلى و واقعى را دارد، به كالاى تقلبى دلخوش كند؟ اين حكايتها، يعنى حكايتهاى عشق واقعى را رها كردن و به جاى آنها رمانهاى مبتذل شهوانى را به نام عشق خواندن، و جام جم خويش را دور انداختن و كالاى تقلبى گمشدگان لب دريا را خريدن، واقعا چه توجيهى مىتواند داشته باشد، جز مرعوبيت و از خود باختگى در برابر فرهنگ ديگران؟
سالها دل طلب جام جم از ما مىكرد
آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مىكرد
گوهرى كز صدف كون و مكان خارج بود
طلب از گمشدگان لب دريا مىكرد
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در پاسخ به اين سؤال، دو مطلب بايد مورد توجه قرار گيرد: اولا آيا هر منعى موجب تحريك بيشتر مىشود؟ و ثانيا، آيا واقعا در جوامع غربى، با برداشتن منع، تحريك كم شده است؟
در مورد مطلب اول بايد گفت: »نيازهاى ما دو نوعند: اول، نيازهاى محدود و سطحى، مثل خوردن و خوابيدن، كه پس از اشباع ظرفيت اين نيازها، رغبت انسان از بين مىرود و حتى گاهى به تنفر تبديل مىشود. و دوم، نيازهاى عميق و دريا صفت، مثل پولپرستى، جاهطلبى و روحيهى كسب علم، كه ظرف درخواست آنها در انسان پر نمىشود. مثلا مصرف خوراك هر جامعه در سال مقدار مشخصى است كه بيش از آن مقدار قابل استفاده نيست و براى مثال به دريا ريخته خواهد شد. اما اگر بپرسيم چه قدر پول لازم است تا حس پولپرستى افراد يك جامعه اشباع شود. جواب اين است كه اين نياز و عطش پايانى نخواهد داشت. شهوت هم از لحاظ جسمى محدود است و مثلا شهوت يك مرد با يك دو زن اشباع مىشود؛ اما از نظر روحى، انسان در اين حس اشباع نمىشود و هر چه تمتع بيشتر شود، تنوع طلبى او نيز بيشتر مىشود و در واقع به صورت يك عطش روحى، كه تلفيقى از قوهى شهويه و حس تملك بيشتر است، در مىآيد. نتيجهى اين حالت، عطشى است مانند صاحبان حرم سراهاى قديم و افراد شهوتران در اين عصر.
مراد هر كه بر آرى، مطيع امر تو گشت
خلاف نفس كه فرمان دهد، چو يافت مراد
اشتباه اين افراد در آن است كه پنداشتهاند تنها راه آرام كردن غرايز، ارضا و اشباع بىحد و حصر آنهاست. ولى همان طور كه محروميتها سبب طغيان و شعلهور شدن شهوات مىشوند، پيروى مطلق نيز همان تأثير را دارد. انسان به چيزى حرص مىورزد كه تمناى آن را در وى زنده كند و آن گاه منعش كنند. به عقيدهى ما براى آرامش غريزهى جنسى، دو چيز لازم است: يكى ارضاى آن در حد حاجت طبيعى؛ و ديگرى جلوگيرى از تهييج و تحريك اين غريزه.« )مرتضى مطهرى، مسألهى حجاب، صص 115 - 122. .
اما در خصوص جوامع غربى هم بايد اذعان داشت كه بر خلاف تصور رايج، چنين نيست كه آنها ديگر غريزهى شهوت بصرىشان اشباع و ديدن زنان بىحجاب برايشان عادى شده باشد. بهترين شاهد بر اين مطلب، حضور دائمى زن در تبليغات است. اگر دقت كنيد در اغلب تبليغات وسايل غربى، از زيبايىهاى زنان استفاده مىشود و مهم اين ا ست كه اين تبليغات فقط در كشورهاى داراى زنان محجبه نيست - خصوصا كه در كشور ما تا حدودى جلوى آنها گرفته مىشود - بلكه در جوامع خودشان فراوان هم هست. يعنى همان مردى كه هر روز در خيابان صدها زن بىحجاب را مىبيند، باز هم از آن نوع تبليغات تأثير مىپذيرد. و گرنه دليلى نداشت كه غربيان هم چنان از اين گونه تبليغات براى بهتر فروش رفتن كالاهايشان استفاده كنند.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در اين باره، توجه به سه نكته لازم است: نكتهى اول كه از همه مهمتر است و همان فلسفهى حجاب به شمار مىرود آن است كه برخورد زن بايد حاكى از شخصيت متين باشد. آيهى قرآن هم چنين دليل مىآورد كه فلسفهى حجاب عبارت است از: »ذلك ادنى ان يعرفن فلا يؤذين.« )نور 24 / 31: اين بهتر است كه ]به عفت[ شناخته شوند تا مورد اذيت واقع نگردند. .
البته حجاب داشتن فقط در لباس پوشيدن نيست. به عبارت ديگر، نحوهى حركت كردن، راه رفتن، سخن گفتن و همهى اينها بخشى از حجاب داشتن فرد است هر فردى با حركات ظاهرىاش شخصيت خود را به ديگران اعلام مىكند و نشان مىدهد كه آيا ديگران حق دارند بيايند و مزاحم او بشوند يا خير. اگر در جامعه هم توجه كنيد غالبا مزاحمتها براى كسانى است كه خود زمينهى ايجاد مزاحمت را براى مخاطب خويش فراهم مىكنند. در چنين فضايى است كه برتر بودن چادر بر حجابهاى ديگر معنا پيدا مىكند. نكتهى دوم اين است كه گاه با وجود حجاب و متانت زن، افراد معدود و فوقالعاده لاابالى وجود دارند كه حرمت هيچ چيز را نگه نمىدارند. قرآن كريم نحوهى برخورد با اين گونه افراد را چنين معرفى كرده است: »و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما«. )فرقان 25 / 63: و هنگامى كه نادانان آنها را مخاطب قرار دهند ]با جاهلان برخورد كنند[، با ملايمت پاسخ مىدهند. .
يعنى بندگان واقعى خدا كه همهى شؤونات خود را رعايت مىكنند، وقتى با افراد جاهل و لاابالى مواجه مىشوند كه آنان را مخاطب قرار مىدهند، و طعنه و كنايه مىزنند و ساير مزاحمتها را برايشان ايجاد مىكنند، سلام مىگويند. يعنى بىاعتنا و با بزرگوارى مىگذرند و همين بىاعتنايى كردن، كوبندهترين پاسخ به آنهاست. افراد لاابالى با اين كارشان بيشتر مىخواهند برخورد و تنش ايجاد كنند و اگر كسى بىاعتنايى كند، دقيقا خواستهشان را نقص كرده و پاسخ خلاف انتظار و دندانشكنى به آنان داده است. البته حكومت دينى هم به نص قرآن كريم بايد با چنين افرادى برخورد شديد انجام دهد و آنها را مجازات كند. )سوره احزاب، آيه 60 - 61. .
سومين مطلب، قرار گرفتن در شرايط نامطلوب است. يعنى اقتضاى پارهاى از مكانها، پردهدرى و بىحرمتى به زنان است )نظير كابارهها و مجالس عيش و نوش و امثال آن(. انسان عاقل اساسا به چنين جايى نمىرود و اگر برود و مورد مزاحمت واقع شود، نبايد كسى جز خودش را ملامت كند. )»فلا يلومن الا نفسه.«. در برخى احاديث، ترسو بودن را از صفات خوب زنان برشمردهاند. شهيد مطهرى در توضيح اين گونه احاديث، بيان مىدارد كه مقصود، ترسو بودن در موقعيتهاى اجتماعى و سياسى نيست، زيرا شجاعت در اين مواقع همان گونه كه براى مرد خوب است، براى زن هم خوب است. و اقدامات حضرت زينب )س( بعد از حادثهى عاشورا به خوبى نشان مىدهد كه شجاعت زن نيز مىتواند به مراتب ستودنىتر از شجاعت هزاران مرد باشد؛ بلكه اين ترسو بودن دقيقا براى ورود به چنين مجامعى مورد نظر است. يعنى زن نبايد بگويد: من شجاعم و از اين گونه مجامع نمىترسم و از مزاحمت مردان نامحرم ناراحت نمىشوم. )مرتضى مطهرى، تعليم و تربيت در اسلام، صص 166 - 171. .
اساسا ناموس زن حق شخصى او نيست كه هر گونه خواست خرجش كند؛ بلكه حقالله است. به همين دليل در منطق اسلام، اگر زن زنا كند، و خودش و همسرش يا پدرش بگويند ما راضى هستيم، چنين نيست كه حد الهى از او ساقط شود؛ همان طور كه در مورد مرد زناكار نيز چنين است. حرمت و حيثيت زن، حقالله است و رضايت همهى انسانها نمىتواند موجب اسقاط آن شود. بنابراين، كسى حق ندارد بگويد من به نداشتن حجاب همسرم رضايت دارم و از اين كه قرآن كريم مىگويد: »هر گروهى، اگر راضى هم باشند، شما حد الهى را در برابر آلودگى اجرا كنيد«، معلوم مىشود كه عصمت زن، حقالله است و به هيچ كس ارتباط ندارد. از نظر قرآن، زن به عنوان »امين حقالله« مطرح است. )عبدالله جوادى آملى، زن در آينهى جمال و جلال، ص 437. .
خلاصه اين كه: راه مقابله با مزاحمتها در سه مرحله انجام مىپذيرد:
- در مرحلهى عادى، گذاشتن حجاب و حفظ متانت و حرمت خود؛
- در مرحلهى مواجهه با افراد لاابالىتر، بىاعتنايى كردن؛
- در مرحلهى ورود به محلهاى ناامن براى ناموس زنان، خوددارى كردن به طور كامل و قاطعانه.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اين مطلب كه زن در نماز هم بايد حجاب داشته باشد، شاهد ديگرى است بر اين حقيقت كه از منظر اسلام، حجاب براى حرمت و احترام زن است، نه براى محدود كردن او. بگذاريد مسأله را از منظرى ديگر بررسى كنيم. اسلام اجازه نداده است كه مرد هم با بدن كاملا لخت نماز بخواند. چرا؟ به اين دليل كه آن حالت، حالت محترمانهاى براى مرد نيست. انسان در مقابل شخص محترم چگونه ظاهر مىشود؟ اگر مرد فقط با حداقل واجب براى پوشش در مقابل شخصى ظاهر شود، آيا اين نوعى بىاحترامى به آن مخاطب نيست؟ پس مقدار پوشش در ميزان احترام گذاشتن موضوعيت دارد و اين فقط احترام گذاشتن نيست، بلكه در درجهى اول، حفظ حرمت خويش است. اگر مردى با حداقل پوشش در مقابل ديگران ظاهر شود، پيش از هر چيز حرمت خويش را از بين برده است. چنان كه قبلا گفتيم مهمترين فلسفهى حجاب در اسلام، بالا بردن ارزش و احترام زن است و از نظر اسلام محترمانهترين حالت زن، رعايت حجاب شرعى است و شايد به همين دليل هنگام نماز هم بايد همين گونه محترمانه ظاهر شود.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در آيهى 31 سورهى نور كه يكى از آيات حجاب است، دو استثنا براى آشكار كردن زينتها مطرح شده است: يكى محارم و ديگرى اين كه: و لا يبدين زينتهن الا ما ظهر منها. )و زينتهايشان را آشكار نكنند جز آن مقدارى كه آشكار است. .
از اين عبارت معلوم مىشود كه زينتهاى زن دو نوع است: يكى زينت آشكار، و ديگرى زينتى كه مخفى است مگر آن كه زن عمدا بخواهد آن را آشكار كند؛ و فقط پوشاندن زينت نوع دوم واجب است. حال اين پرسش پيش مىآيد كه: مقصود از زينت آشكار چيست؟ آن طور كه استاد شهيد مرتضى مطهرى توضيح دادهاند، مقصود »آشكار بودن آرايشهاى عادى و معمولى است كه غالبا در چهره و دست وجود دارد؛ نظير سرمه و خضاب كه معمولا زن از آنها خالى نيست و پاك كردن آنها يك عمل فوقالعاده به شمار مىرود.« )مسألهى حجاب، ص 151. براى تفصيل شرح اين بحث، ر. ك:همان، صص 152 - 154. البته ايشان در ادامه تأكيد داشتهاند كه اين مطلب بر اساس استنباط خود ايشان از آيه و روايات مربوط است و هر كس در اين مسأله بايد از فتواى مرجع تقليد خود تبعيت كند. )هر چند به نظر ايشان فتواى مخالفى وجود ندارد و آنچه هست، احتياط است نه فتواى صريح.(
شهيد مطهرى، اين موضوع را چنين توضيح مىدهد:
»در ميان مسلمانان در خصوص نحوهى حجاب زنان، دو رويكرد هست، عدهاى طرفدار فلسفهى پردهنشينى زن و ممنوعيت او از هر نوع كارى جز در محيط خاص خانه يا محيطهاى صد در صد اختصاصى زنان هستند؛ و عدهاى ديگر طرفدار اين فلسفهاند كه لزومى ندارد زن الزاما به درون خانه رانده شود و پردهنشين باشد، بلكه مطلب در اين حد است كه هر نوع لذت جنسى بايد صرفا به محيط خانواده اختصاص يابد و كانون اجتماع بايد پاك و منزه باشد و هر گونه كامجويى بصرى يا لمسى يا سمعى نبايد در خارج از حيطهى همسرى صورت بگيرد. گروه اول طبيعتا معتقد به وجوب پوشاندن وجه و كفين )خصوصا چهره( براى زن شدهاند، اما كسانى كه طرفدار واجب نبودن آن هستند، فلسفهى دوم را پذيرفتهاند. در واقع، استثناى وجه و كفين، به منظور رفع حرج و امكان دادن به فعاليت زن است و اگر زن قصد اغواگرى نداشته باشد، پوشيدن يك لباس ساده كه تمام سر و بدن، جز چهره و دست تا مچ را بپوشاند، مانع هيچ فعاليت بيرونى نخواهد بود.« )مرتضى مطهرى، همان، صص 184 - 187. .
برخى مىگويند، اگر زيبايى زن عامل وجوب پوشش است، همان گونه كه موها زيباست، صورت زن هم زيباست. پس اگر قرار بر پوشش است، بايد هر دو پوشيده باشد و اگر قرار بر پوشش نداشتن صورت است، چه فرقى بين اين دو است؟ پاسخ مسأله اين است كه وجه حرمت داشتن يا نداشتن بيرون بودن مو و ساير اندامهاى زن، با صورت و دست او متفاوت است. اگر اسلام قائل به واجب نبودن پوشش صورت شده، نه به اين دليل است كه صورت زن زيبا نيست، بلكه به اين دليل است كه در صورت پوشاندن آن، زن عملا امكان بسيارى از فعاليتهاى اجتماعى عادى - نظير رانندگى و... - را نخواهد داشت. در واقع، اين جواز ناشى از همان امرى كه موجب وجوب پوشش بقيهى بدن شده نيست، بلكه ناشى از رفع سختى و حرجى است كه پوشاندن اين قسمتها بر زن تحميل مىكند.
حال در مورد آرايشها هم همين دو مطلب را بايد با هم در نظر گرفت. در واقع آرايشهاى ظاهرى زنان بر دو قسم است: برخى آرايشها اساسا براى جلب توجه و تحريك مخاطب انجام مىشود كه اصطلاحا به آن آرايش زننده مىگويند. اما برخى آرايشها براى زنان كاملا طبيعى و معمولى است، يعنى اساسا خانمها بدون اين گونه آرايشها نيستند. شايد بهترين مثال اين آرايشها در جامعهى قديم همان سرمه و خضاب، و در جامعهى جديد، برداشتن موهاى صورت و مرتب كردن ابرو باشد. پس مبناى بحث اين است كه اگر آرايشى به لحاظ عرفى - البته مقصود عرف جامعهى اسلامى است نه عرف جامعهاى كه معيارهاى غربى و غير اسلامى بر آن مسلط باشد - عادى باشد، بدون اشكال است و تشخيص مصداق در اين گونه موارد بر عهدهى خود مكلف است.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
آنچه دربارهى حرمت نگاه به نامحرم گفتيم تقريبا در اين جا نيز مطرح است. حرمت اين نگاهها به جهت تحريك نامناسب غريزهى جنسى است كه خود اين تحريك نا به جا اشكال دارد. در جامعه هم، وقتى انسان نامحرمى را از نزديك مشاهده كند، لزوما به اين معنا نيست كه با وى ارتباط جنسى برقرار مىكند. بلكه مشكل اصلى اين است كه دائما غريزهى جنسىاش به اشكال مختلف تحريك مىشود و چنين حالتى باعث مىشود كه به تدريج مرد و زن از هم دلسرد مىشوند. مردى كه دائما زيبايى اندام زنان مختلف را مشاهده كند، ديگر زيبايى بدن همسر خودش به چشم او نخواهد آمد. خوب است به ياد داشته باشيم كه يكى از عوامل اولى و مهم در جذب مرد به زن، همين زيبايى ظاهرى است. اساسا محدود شدن زيبايى در شخص خاص است كه موجب پيدايش عشق مىشود و عشق است كه استحكام خانواده را به ارمغان مىآورد. براى همين، در افراد و جوامعى كه مشاهدهى نامحرمان - چه مستقيم و چه به صورت فيلم و عكس - رواج دارد، آن عشقهاى عميقى كه در ادبيات غربى به »عشق شرقى« معروف است، يافت نمىشود. بر اين موضوع كه ذهن مرد متوجه زيبايى همسر خودش باشد، در اسلام بسيار تأكيد شده و حتى شديدا مكروه دانسته شده است كه مرد هنگام برقرارى رابطهى جنسى با همسرش، زن ديگرى را تخيل كند.
نكتهى دوم در خصوص اين دسته از عكسها و فيلمها اين است كه رابطهى بين زن و مرد را تنزل مىدهد و به رابطهى جنسى محدود مىكند. در حالى كه نياز زن و مرد به همديگر بيش از هر چيز، يك نياز عميق عاطفى است و نياز جنسى آنان فرع بر اين نياز روحى است. در واقع، درست است كه زن و مرد به هم متمايلند، اما اين تنگنظرى است كه تمايل آنان به همديگر را فقط تمايل جنسى صرف بدانيم؛ در حالى كه اين گونه فيلمها و تصاوير، عملا چنين تنگنظرى را به انسان تحميل مىكنند. آنچه با ديدن اين گونه تصاوير در انسان زنده مىشود، اين است كه جنس مخالف خود را )حتى اگر همسرش هم باشد( تنها و تنها از منظر نياز جنسى بنگرد و اين اهانت به مقام هر دوى آنان است.
براى اين كه معلوم شود نياز زن و مرد به يكديگر بسيار عميقتر از حد يك نياز جنسى است، خوب است، به اين توجه كنيم كه آيا ديدهايد يك زن يا مرد تحصيل كرده و با فرهنگ و مبادى آداب، وقتى همسرش را از دست مىدهد، چه قدر ناراحت مىشود و حتى در مقابل انظار ديگران، زارزار مىگريد؟ آيا مىتوانيد باور كنيد كه گريستن چنين كسى آن هم در مقابل چشمان ديگران، فقط براى اين است كه ديگر نمىتواند غريزهى جنسى خود را اشباع كند؟ پس حقيقت رابطهى يك زن و مرد به مراتب بيش از يك رابطهى جنسى است و تنزل آن در اين حد، اهانت به شخصيت هر دوى آنها است.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اساسا با آزادى زن مخالف نيست، بلكه زنان براى رسيدن به هدفى بالاتر، اين حدود را رعايت مىكنند و چنين كارى براى هر انسان عاقلى پذيرفتنى است كه براى رسيدن به يك هدف بالاتر، از برخى آسايشهاى خود چشمپوشى كند. اما در اين جا خوب است، به يك فايدهى ديگر حجاب كه در قرآن كريم تصريح شده و مستقيما متوجه خود زنان است نيز اشاره كنيم. براى حجاب چهار فايده ذكر شده كه عبارتند از: آرامش روانى، استحكام پيوند خانوادگى، استوارى اجتماع، و ارزش و احترام زن )براى تفصيل بحث، ر. ك: مرتضى مطهرى، مسألهى حجاب، صص 83 - 95؛ و نيز صص 67 - 74. ؛ كه آخرين مورد در قرآن كريم به عنوان فلسفهى حجاب ذكر شده است:
يا ايها النبى قل لازواجك و بناتك و نساء المؤمنين يدنين عليهن من جلابيبهن ذلك أدنى أن يعرفن فلا يؤذين. )احزاب 33 / 59:اى پيامبر به همسران و دخترانت و به زنان مؤمنين بگو كه روسرىهايشان را به خويش نزديك كنند )و گريبان خود را هم بپوشانند(. اين برايشان بهتر است كه ]به عفت[ شناخته شوند تا مورد اذيت واقع نشوند. براى شرح جملهى اين آيه از منظر بحث كنونى، ر. ك: مرتضى مطهرى، مسألهى حجاب، صص 172 - 180. .
پس حجاب براى اين است كه به عنوان افراد عفيف شناخته شوند و معلوم شود كه خود را در اختيار مردان قرار نمىدهند و در نتيجه، حشمت آنان مانع مزاحمت افراد سبك سر شود. در واقع از نظر اسلام، زن مسلمان حرمتى دارد كه به خاطر آن حرمت بايد احترامش حفظ شود، مورد تعرض قرار مىگيرد، يا نامحرمان با ديد حيوانى و شهوانى به او ننگرند. تجربه همه نشان داده است كه در جامعه، هر چه حجاب خانمى متينتر و بهتر باشد، كمتر مورد تعرض جوانان لاابالى قرار مىگيرد. در واقع، با اين حجاب، او شخصيت خود را به مخاطبان اعلام مىكند و اين، حريمى براى حفظ اوست. به تعبير استاد مطهرى:
»در مسألهى پوشش، سخن در اين نيست كه آيا زن خوب است پوشيده در اجتماع ظاهر شود يا عريان؟ بلكه روح سخن در اين است كه: زن و تمتعات مرد از زن بايد رايگان باشد يا نه؟ آيا مرد بايد حق داشته باشد كه از هر زنى در هر محفلى حداكثر تمتعات را به استثناى زنا ببرد يا نه؟ در حالت اول، چنين وانمود شده كه مسألهى اصلى آزادى يا اسارت زن است، در حالى كه حقيقت امر اين است كه آيا مرد بايد در بهرهكشى جنسى از زن، جز از جهت زنا، آزادى مطلق داشته باشد يا نه؟« )مرتضى مطهرى، همان، ص 82. .
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در باب حرمت نگاه به نامحرم، تأكيد اصلى دربارهى نگاه مرد به زن بوده است. هر چند نگاه زن به بدن مرد نامحرم نيز حرام است، ولى تأكيد اصلى دين، به دلايل روانشناختى زن و مرد - يعنى اين نكته كه زن با مشاهدهى جنس مخالف، به اندازهى مرد تحريك نمىشود - در باب نگاه مرد به زن است و ظاهرا مقصود سؤال كننده هم بيشتر همين بوده است. در مورد اين نگاه ابتدا بايد معلوم شود كدام نگاه حرام است تا فلسفهى حرمتش معلوم شود. مطلب مورد اتفاق بين همهى فقها اين است كه نگاه از روى »تلذذ« و »ريبه« از جانب هر يك از زن و مرد نامحرم به يكديگر، حرام است. مقصود از تلذذ و ريبه آن است كه در اين نوع نگاه كردن، نوعى لذت بردن جنسى وجود داشته باشد كه اين امر چه براى بيننده به صورت قطعى معلوم باشد و چه احتمال قوى بدهد كه اين نگاه توأم با آن گونه لذت است، برايش حرام است فلسفهى حرمت آن نيز همان فلسفهى وجوب پوشش براى زن است؛ يعنى حفظ حريمها براى محدود كردن روابط جنسى به محدودهى خانواده و سالم ماندن محيط اجتماع.
در خصوص نگاه كردن بدون قصد تلذذ و ريبه، همهى فقها نگاه مرد به بدن زن نامحرم را غير از وجه )صورت( و كفين )دو دست تا مچ(، به طور قطعى حرام دانستهاند، ولى در باب نگاه به صورت و دستها تا مچ دست، اگر بدون قصد لذت باشد، بين فقها اختلاف نظر وجود دارد كه وارد اين بحث نمىشويم. )براى تفصيل اين بحث و آراى مختلف، ر. ك: مرتضى مطهرى، مسألهى حجاب، صص 248 - 251. .
آنچه در اين جا مىتواند مورد بحث قرار گيرد، نگاه به بدن نامحرم بدون قصد لذت است و اين سؤال به خصوص دربارهى موهاى زنان مطرح مىشود. بسيار ديده مىشود كه مردان مىگويند: ما با ديدن موها چندان تحريك نمىشويم، پس چرا نگاه به موها حرام است؟ آشكار است كه اين بحث به طور جدى با بحث پوشش زن گره مىخورد. يعنى شايد عدهاى به همين دليل بگويند كه چرا پوشاندن موها واجب شده است. در پاسخ بايد گفت:
اولا مسلم است كه نگاه كردن به اندامهاى جنس مخالف، ولو بدون هيچ قصدى از پيش، موجب تحريك غريزهى جنسى مىشود و بر همين اساس، مقدارى از پوشش را همهى انسانها، )البته مقصود ما انسانهايى است كه قبول دارند بايد تحريك غريزهى جنسى به محيط خانواده محدود شود و محيط اجتماع بايد از اين حيث مصون بماند. هم براى مرد و هم براى زن لازم مىدانند. ثانيا به لحاظ علمى ثابت شده است، بسيارى از امور هستند كه به طور ناخودآگاه بر آدمى تأثير مىگذارند، يعنى شايد انسان در آن لحظه احساس تأثير نكند، اما تأثيرش به طور مخفى در عمق وجود آدمى وارد مىشود. به همين دليل، در علم روانكاوى بسيارى از رفتارهاى آدمى را ناشى از انعكاس اين تأثيرها در گذشته مىدانند؛ اگر چه خود شخص متوجه نباشد.
اگر مقدمهى سوم را مبنى بر اين كه: »خداوند بر زواياى پنهان وجود آدمى آگاهتر از خود آدمى است و وضع قوانين دين بر همين اساس صورت گرفته است«. به دو مطلب فوق ضميمه كنيم، آن گاه به روشنى در مىيابيم كه نگاه به جاهايى از بدن كه پوشش و حرمت نگاه به آنها واجب شده است، در روان آدمى تأثير مىگذارد؛ اگر چه در مورد برخى از آنها، انسان به خوبى متوجه نباشد.
اما حتى اگر بخواهيم مصداقىتر و عينىتر به مسأله بنگريم، بايد اذعان كنيم كه همين موها نقش مهمى در تحريك مردان دارد. اگر شما به آگهىهاى تبليغاتى غربى كه مخصوصا در محلهايى مثل اينترنت دائما در معرض ديد هستند توجه كنيد، مىبينيد كه همهى آنها لزوما از عكسهاى سكسى استفاده نمىكنند. بلكه در بسيارى از موارد، فقط به قيافهى يك زن با موهاى خاص بسنده مىشود. اگر همين عكس عادى تأثيرات تحريك كننده در مخاطب نمىگذاشت، آنان از اين راه استفاده نمىكردند.
در پايان خوب است دانشآموزان را به اين نكتهى قرآنى نيز توجه دهيم كه اگر آيات 16 تا 28 سورهى اعراف را با دقت مطالعه كنيم، در مىيابيم كه وقتى براى شيطان گمراه كردن آدم تصميم قطعى گرفت، كوشيد آن دو را به كارى وا دارد كه لباسهايشان بيفتد و پوشيدگىهاى آنها آشكار شود. قرآن كريم در آيهى 26 و 27 همين سوره صريحا به آدميان عبرت مىدهد كه فلسفهى اصلى پوشيدن اصلى - نه فقط حفظ بدن از سرما و گرما - بلكه پوشيده بودن محلهايى است كه رؤيت آنها موجب شرمگين شدن آدمى مىشود و هشدار مىدهد كه مهمترين عامل خروج شما از بهشت، همين برهنگى است و مبادا شيطان شما را همانند پدر و مادرتان بفريبد و لباسهاى شما را از بدنتان بيرون آورد تا قسمتهاى پوشيدهى بدن شما در معرض ديد همگان قرار گيرد؛ چرا كه شيطان از زوايايى وارد مىشود كه شما متوجه آن نيستيد )يعنى به تدريج و از امور ظاهرا ساده و كم اهميت آغاز مىكند( در آيهى بعد هم نتيجه مىگيرد، كسانى كه از همين نكات كوچك فريب شيطان را مىخورند، كمكم كارشان به جايى مىرسد كه به راحتى نسل به نسل مرتكب فحشا مىشوند و منافاتى بين اين كار و خداپرستى احساس نمىكنند!
يا بنى آدم لا يفتننكم الشيطان كما اخرج ابويكم من الجنة ينزع عنهما لباسهما ليريهما سوءاتهما انه يريكم هو و قبيله من حيث لا ترونهم انا جعلنا الشياطين اولياء للذين لا يؤمنون؛ و اذا فعلوا فاحشة قالوا وجدنا عليها آبائنا و الله امرنا بها قل ان الله لا يأمر بالفحشاء أتقولون على الله ما لا تعلمون )اعراف 7 / 27 - 28:اى فرزندان آدم، مبادا شيطان فريبتان دهد و آن گونه كه پدر و مادرتان را از بهشت بيرون كرد، در حالى كه جامهشان را بر مىكند تا شرمگاهشان را بدانها بنماياند. او و گروهش از جايى كه آنها را نمىبينيد شما را مىبينند. ما شيطانها را دوست و سرپرست كسانى قرار مىدهيم كه ايمان نمىآورند. و هنگامى كه كار زشت و فحشا مرتكب مىشوند مىگويند پدرانمان را بر اين روش يافتيم و خدا ما را بدان فرمان داده است. بگو خداوند به زشتكارى فرمان نمىدهد. آيا بر خدا چيزى مىگوييد كه نمىدانيد؟. .
پس بياييد توصيهى خدا را جدى بگيريم و نگذاريم شيطان ما را برهنه كند. به خداوند اعتماد كنيم، و سخن او را بپذيريم، و حدودى را كه او گفته رعايت كنيم تا شيطان نتواند در ما رخنه كند. ان شاء الله تعالى.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قبل از پاسخ به اين سؤال، ابتدا بايد اشاره كنيم كه اساسا يك سلسله معيارها مقدم هستند كه شايد مهمترين آنها پاىبندى به دين و عقل، داشتن صداقت در صحبتها و برخوردها، و خودخواه و خودبين نبودن است. به نظر مىرسد اگر اين سه معيار وجود داشته باشند، شايد اكثريت قريب به اتفاق مشكلات زندگى خانوادگى مردم به سادگى قابل حل باشد. بعد از اين معيارهاست كه معيارهاى ديگرى نظير زيبايى مطرح مىشوند.
براى اين كه ظرافت نظرات اسلام در خصوص لازم بودن يا نبودن زيبايى معلوم شود، خوب است بدانيم كه در احاديث معصومان )ع( با توجه به شرايط زمانى، گاه زيبايى را يك شرط مهم دانستهاند و گاه اساسا اهميت آن را انكار كردهاند. توضيح مطلب اين كه در بسيارى از احاديث نقل شده از پيامبر اكرم )ص( تأكيد شده كه در انتخاب همسر فقط به ديندارى توجه كنيد، نه به ظاهر؛ و زيبايى اصلا نبايد مهم باشد. اما در برخى از احاديث امام صادق )ع(، علاوه بر ديندارى بر زيبايى زن نيز بسيار تأكيد شده است. شايد سر اين اختلاف در آن است كه دورهى پيامبر اكرم )ص( اوايل شكلگيرى جامعه اسلامى بود و مسلمانان در اقليت بودند و اكثر جامعهى اسلامى در فقر به سر مىبردند. در آن زمان تشكيل يك جامعهى اسلامى و پيوند بين مسلمانان اهميت و اولويت داشت. براى همين، اگر كسى با معيار زيبايى حركت مىكرد، شايد اصلا نمىتوانست همسرى پيدا كند. اما در دورهى امام صادق )ع( جامعهى اسلامى شكل گرفته بود و مسلمانان زياد بودند. در آن زمان، مشكل عمده اين بود كه با روى كار آمدن حكومت اموى به تدريج بىبندوبارى در كشور اسلامى شدت گرفته بود و اين خطرى جدى براى عفيف ماندن مسلمانان بود. در اين شرايط، امام صادق )ع( بر زيبا بودن همسر تأكيد مىكند، زيرا كسى كه غريزهى زيبايى جويىاش را با همسر شرعىاش اشباع كند، ديگر به زنان بيگانه چشم نخواهد دوخت. در واقع، اين زيبايى همسر، عاملى بود براى مقابله با عوامل تخريب خانواده. در جامعهى ما نيز با توجه به مشكلات روزافزونى كه از اين حيث وجود دارد، بعد از ديندارى، زيبايى نيز مىتواند به عنوان يك معيار مهم مطرح باشد.
اما در اين بحث، نكتهى شايان توجه اين است كه زيبايى مورد نظر ما تا حدودى نسبى است. يعنى زيبايى مطلق كه همگان آن شخص را زيبا بدانند مورد نظر نيست، بلكه مهم آن است كه در نظر مردى كه به خواستگارى رفته، زيبا جلوه كند؛ ولو از نظر شخص ديگرى چندان زيبا نباشد. به همين دليل، اگر بخواهيم واژهى دقيقترى در ادبيات فارسى به كار ببريم، شايد بايد به جاى »زيبايى«، واژهى »ملاحت« را به كار ببريم؛ ملاحتى كه حافظ در اين بيت مىگويد:
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آرى به اتفاق جهان مىتوان گفت
يعنى يك حسن و زيبايى داريم كه امرى مشترك بين همه است، اما يك مليح بودن و دلربايى داريم كه نسبى است. و اين همان خصوصيتى است كه مجنون در ليلى مىديد. گويند يك روز هارونالرشيد كه وصف ليلى و مجنون را شنيده بود، دستور داد ليلى را احضار كردند تا ببيند اين چگونه زنى است كه مجنون را مجنون كرده است. وقتى ليلى آمد، هارون او را زنى بسيار عادى و معمولى يافت. از مجنون پرسيد: »تو عاشق چنين زنى هستى؟! من زنانى به مراتب زيباتر در اختيار تو قرار مىدهم.« اما مجنون در پاسخ گفت: »آن زيبايى كه مرا شيفتهى خود كرده، تناسب اندام نيست. زيبايى ليلى را بايد از دريچهى چشم مجنون دريافت:
اگر در ديدهى مجنون نشينى
به غير از حسن، از ليلى نبينى«
لازمهى چنين زيبايى، علاوه بر زيبايى ظاهرى، نوعى زيبايى باطنى، و در واقع همان اخلاق پسنديده است. تأثير اين زيبايى باطنى به قدرى است كه مىتواند چهرهى ظاهرا زيبا را زشت و چهرهى ظاهرا زشت را زيبا نشان دهد. بهترين شاهد اين مدعا آن است كه اگر يك فرد زيبا رو به شما شديدا و به ناحق اهانت كند، حق شما را پايمال كند و موجبات رنج و زحمت شما را فراهم آورد، ديگر در نظر شما او نه تنها زيبا نيست، بلكه زشت نيز به نظر مىرسد. در نقطهى مقابل، بسيارى از استادان واقعى اخلاق را وقتى مىنگريد احساس زيبا و دلنشينى وجود شما را پر مىكند. در حالى كه اگر با معيارهاى عادى و ظاهرى بسنجيم، شايد قيافهشان چندان بهرهاى هم از زيبايى نداشته باشد؛ و اين همان ملاحت مورد نظر است. ملاحت و زيبايى معنوى به قدرى مىتواند چشمگير شود كه تمام عيبهاى ظاهرى را از ديدگان دور سازد:
گر هنرى دارى و هفتاد عيب
دوست نبيند به جز آن يك هنر
همسر شهيد چمران گفته است: »چند ماه بعد از ازدواج ما، يكى از دوستانم به من گفت: چگونه حاضر شدى كه با يك مرد كچل ازدواج كنى؟ به او پرخاش كردم كه: »همسر من كچل نيست.« و تازه آن روز بود كه وقتى به خانه برگشتم متوجه شدم كه همسر من بسيار پيش از ازدواج با من موهايش ريخته بوده و من در اين همه مدت، متوجه اين مطلب نشده بودم.
اين همان زيبايىهاى معنوى شهيد چمران بوده كه چنان چشمان همسرش را به خود خيره كرده كه وى متوجه ظاهر او نشده است!
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
حقيقت اين است كه ارزش كلمات در عالم انسانى فقط رد و بدل شدن يك سلسله اصوات نيست. ارزش كلمات به قدرى است كه خداوند ايجاد كردن موجودات را به سخن گفتن تشبيه كرده است: انما أمره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون. )يس 36 / 82: قطعا كه »امر« او آن گونه است كه به چيزى مىگويد »باش« و »موجود مىشود«. .
اگر كسى به ديگرى فحش و ناسزا بگويد، آن شخص ناراحت مىشود و اين ناراحتى امرى واقعى است. چگونه است كه يك انسان با غيبت كردن يا تهمت زدن، جهنمى مىشود؟ مگر غير از اين است كه فقط چند كلمه از زبان وى خارج شده است؟ به عبارت ديگر، افعال انسان، فقط آن چيزى نيست كه با دست و پايش انجام مىدهد، بلكه با سخن گفتن هم مىتواند افعالى انجام دهد. به همين دليل است كه جملات را به خبرى و انشايى تقسيم مىكنند. جملات خبرى از واقع حكايت مىكنند، اما انسان با جملات انشايى، عملى را انشا ]مساوى ايجاد[ مىكند و بر اين عملش فوايد فراوانى مترتب است. براى مثال، وقتى يك وزير حكم مىدهد كه فلان كس مدير كل فلان اداره باشد، با همين سخنش حقوق فراوان مادى و معنوى براى آن شخص منظور مىشود، به طورى كه اگر مثلا حقوق مادى او را ندهند، مىتواند شكايت كند. به همين ترتيب، با خواندن چند كلمه، »عقد« انشا ]مساوى ايجاد[ مىشود و با انشاى عقد، دو نفر با هم محرم مىشوند.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اسلام وجود غريزه جنسى را در جوانان به عنوان يك واقعيت پذيرفته و نيز براى اين مشكل كه گاهى بين بلوغ جنسى و امكان ازدواج دائم فاصله مىافتد ازدواج موقت را مطرح كرده است. درست بر خلاف آنچه گاه مطرح مىشود، ازدواج موقت كلاه شرعى براى زنا و ترويج هوسرانى نيست، بلكه دقيقا براى جلوگيرى هوسرانى توصيه شده است. ازدواج موقت، دخترها و پسرها را محدود مىكند، بدين ترتيب كه قطعا دخترها محدود مىشوند و نمىتوانند با بيش از يك پسر رابطه برقرار كنند، چون تعداد دخترها محدود است، طبيعى است كه اين محدوديت بر پسرها نيز تحميل مىشود. يادمان باشد كه اسلام طرفدار سركوبى غريزهى جنسى و در پيش گرفتن رهبانيت نيست و قطعا براى حل اين مشكل، راهحلى به نام ازدواج موقت توصيه كرده است.
البته در اين خصوص به دو نكته بايد توجه كرد: به نظر مىرسد توصيهى ازدواج موقت در حد تمتع جنسى، اصالتا براى پسرها و زنان بيوه )يعنى زنان جوانى كه شوهر خود را از دست داده يا طلاق گرفتهاند( است؛ و اگر براى دخترها مطرح شود به طور خاص است و به همين سبب است كه دختر براى ازدواجش - چه موقت و چه دائم - بايد اجازهى پدر را بگيرد. دليل مطلب اين است كه به لحاظ روانشناسى، پسران بعد از بلوغ طبيعتا متمايل به برقرارى روابط جنسى هستند، اما دختران چنان كه قبلا نيز توضيح داديم، بيشتر مايل به برقرارى روابط عاطفى هستند تا روابط جنسى و تا وقتى تجربهى جنسى نداشته باشند، پيشاپيش نمىخواهند به چنين كارى دست بزنند. )البته اين سخن در شرايط عادى مطرح مىشود، اما در شرايطى كه دختران با مشاهدهى فيلمهاى مبتذل يا شركت در جشنهاى مبتذل تحريك شدهاند، چارهى آنان همان تمتع جنسى از طريق ازدواج موقت است، چرا كه در غير اين صورت، غريزهى جنسى تحريك شدهى خويش را از طريق نامشروع ارضا خواهند كرد. .اما همين كه مدتى اين عمل را تجربه كردند، ميل آنان به اشباع اين غريزه از مردان بيشتر مىشود و لذا همان طور كه جامعهشناسان غربى بسيار تأكيد كردهاند، خطر زنان بيوه براى خانوادههاى متأهل به مراتب بيشتر از دختران مجرد است، زيرا آنان تجربهى جنسى داشتهاند و مايلند آن تجربه را تكرار كنند، اما امكانات لازم را به نحو مشروع در اختيار ندارند. پس تمتع جنسى از طريق ازدواج موقت بيشتر براى پسران و زنان بيوه توصيه مىشود و اين مطلب مورد اتفاق همهى علماست كه اين دو گروه براى انجام اين كار نيازمند اجازهى هيچ كس )حتى پدر( نيستند. اما اين سخن به اين معنا نيست كه دختران حق ازدواج موقت ندارند. مخصوصا با توضيحاتى كه در سؤالات قبل داديم، اگر دختران هم مايل به برقرارى روابط عاطفى با پسران باشند، ازدواج موقت را، كه در واقع يك ازدواج محدود است، يعنى غالبا تا حد محرم شدن است، نه عروسى كردن، مىتوان به آنان معرفى كرد.
نكتهى دوم اين واقعيت تلخ است كه در جامعهى ما متأسفانه به لحاظ عرفى، ازدواج موقت چنان قبحى پيدا كرده است كه جوانان از داشتن دوستى از جنس مخالف و حتى برقرارى روابط جنسى با او آن قدر احساس شرم نمىكنند كه از متهم شدن به »صيغه داشتن« و »صيغه شدن« يا »ازدواج موقت«. اين كاملا ناشى از تعصبات جاهلى و عوامانه و دورى مردم از تعاليم گهربار اسلام است. در واقع مىتوان گفت متأسفانه در جامعهى ما، اين امر حلال، حرمت عرفى پيدا كرده است. و ارتكاب حرام عرفى - كه در شرع حلال باشد - نزد مردم ما به مراتب بدتر از ارتكاب حرام شرعى است.
در حديثى از اميرالمؤمنين عليهالسلام آمده است كه: »اگر عمر متعه را حرام نمىكرد، غير از انسان شقى، كسى زنا نمىكرد.« )قال على )ع(: »لولا تحريم عمر، ما زنى الآشقى.«. اين نكته تلويحا نشان مىدهد كه اگر متعه )ازدواج موقت( در جامعهاى حرام شود، در آن جامعه ممكن است انسانهايى كه واقعا شقى و بد طينت نسيتند، مرتكب زنا شوند، يعنى انسانهايى كه آدم بدى نيستند! اما آيا انسانهايى كه انسان بدى نباشند واقعا زنا مىكنند؟ اين همان واقعبينى شريعت اسلام و توجه كردن به قوت غريزهى جنسى است. اين غريزه به خصوص در اوايل جوانى بسيار قوى و سركش است و اگر راه مشروعى براى اشباع خود نيابد، طبيعى است كه دنبال راههاى ديگر بگردد و انسان را به زنا وادار كند. آيا چنين قبح شديدى كه جامعهى ما براى اين عمل قائل شده، عملا آن را به يك حرام عرفى تبديل نكرده است؟ و آيا جامعهى ما با اين كارش جوانان را به انحراف نكشانده است؟ متأسفانه گاهى مردم مىخواهند از خدا و رسول جلوتر بيفتند و به خيال خودشان حريمها را بيشتر رعايت كنند؛ در حالى كه اگر واقعا مؤمن هستند، بايد سخن خدا را بپذيرند كه: يا أيها الذين آمنوا لا تقدموا بين يدى الله و رسوله. )حجرات 49 / 1.اى كسانى كه ايمان آوردهايد، جلوتر از خدا و رسول )ص( حركت نكنيد. .
حتى خداوند در خصوص رسول هم نمىپذيرد كه حلالى را بر خود حرام كند: يا أيها النبى لم تحرم ما أحل الله لك. )تحريم 66 / 1. اى پيامبر )ص(، چرا آنچه خدا بر تو حلال كرده، ]بر خودت[ حرام مىكنى. .
چه رسد به اين كه عدهاى از مردم، حلالى را براى عدهاى ديگر حرام كنند، و قطعا كسانى كه اين روحيه را دارند و به آن دامن مىزنند، نزد خدا مسؤولند. خوب است در پايان اشاره كنيم كه قطعا از نظر اسلام، تجويز ازدواج موقت براى ترويج هوسرانى نيست و لذا همان طور كه در بحث تعدد زوجات اشاره كرديم، اسلام مرد ذواق - كسى كه دنبال رابطه با زنان مختلف باشد - را لعن كرده است و ائمه اطهار )ع( در مواقع متعدد، مردان ازدواج كردهاى را كه به زنشان دسترسى دارند از متعه بر حذر داشتهاند )به نقل از مرتضى مطهرى، نظام حقوق زن در اسلام، ص 70. براى تفصيل بحث از ازدواج موقت و شرايط آن و تأثيرش در جلوگيرى از انحرافات جنسى و نقد سوء استفادهها از آن ر. ك: همان، صص 45 - 70. و همين نشان مىدهد قانون متعه براى مردان نيازمند - يعنى افراد مجرد يا افردى كه همسرانشان نزدشان نيست - تشريع شده است، نه براى ترويج هوسرانى.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در اين جا به نظر مىرسد دو گونه تخيل مطرح باشد: يكى تخيل دربارهى جسم او، كه در واقع مشغول شدن ذهن به خيالهاى شهوانى است و از اين جهت، مانع كمال انسان مىشود، بلكه انسان را به سقوط مىكشاند. بحث تخيل را در پاسخ سؤال 3 - 1 تا حدودى مطرح كرديم. اما به نظر مىرسد مقصود از اين سؤال، حالت دوم باشد؛ يعنى انسان پيشاپيش دربارهى صفات همسرى كه مىخواهد با او ازدواج كند بينديشد. پيش خود فكر كند كه خوب است او چه صفاتى داشته و چه صفاتى نداشته باشد و در واقع، در جستوجوى معيارهاى يك همسر خوب باشد. چنين مطلبى نه تنها ناروا نيست، بلكه بسيار خوب است و موجب مىشود انسان با چشم باز و آگاهانه همسر خويش را انتخاب كند. هم چنين خوب است جوان مجرد، اگر چه هنوز قصد ازدواج ندارد، اما همواره از خدا بخواهد كه همسر خوبى نصيبش كند؛ ولو به اين صورت كه: »هر وقت خواستم ازدواج كنم، همسر خوبى نصيبم شود« و اين آيه را نيز در دعاهايش بخواند كه: »ربنا هب لنا من ازواجنا و ذرياتنا قرة أعين و اجعلنا للمتقين اماما«. )فرقان 25 / 74: پروردگارا، همسران و فرزندانمان را مايه روشنى چشم ما قرار بده و ما را امام متقين گردان. .
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در اين جا بايد به دو مسأله بپردازيم: يكى اين كه وضعيت روابط پيش از ازدواج چگونه بايد باشد، و دوم اين كه چنين شناختهايى تا چه اندازه مىتوانند بر بهتر شدن ازدواج مؤثر واقع شوند.
دربارهى مطلب اول، اسلام براى اين كه دختر و پسر بتوانند قبل از ازدواج دائم شناختى نزديك از يكديگر كسب كنند، راهحلى معرفى كرده كه هم حريمها همگى شكسته نشوند و هم امكان شناخت از نزديك وجود داشته باشد، و آن ازدواج موقت است.ازدواج موقت از طرفى حريم مىسازد، يعنى روابط دختر و پسر را كاملا همگانى نمىكند، بلكه اولا دختر را محدود مىكند تا فقط با يك پسر رابطه برقرار كند و وقتى دختران در جامعه محدود شدند، پسران نيز محدود مىشوند.
ثانيا براى هر دو طرف، مسألهى شناخت را جدى مىكند و از هوسرانى صرف خارج مىسازد. هر دو مىدانند اين مقدمهاى براى ازدواج دائم آنان است، پس صرفا به روابط بسنده نمىكنند.ثالثا در ازدواج موقت مىتوانند شرط ضمن عقد كنند كه روابط بين آنان تا چه اندازه باشد. مثلا مىتوانند اين روابط را تا حد محرم شدن )و نه ارتباط جنسى( محدود كنند. چون اين اقدام زير نظر شرع انجام گرفته است، تقيدات دينى دو طرف مانع از تجاوز از حدود مىشود. خلاصه، اگر قرار است روابط براى شناخت باشد، باز بايد اين روابط كنترل شده و مشخص باشد، نه هر پسرى با هر دخترى رابطه برقرار كند و توجيهش را شناخت براى ازدواج بگذارد.
مطلب دوم اين كه بر خلاف تصور رايج كه مىپندارند »هر چه شناخت دو طرف بهتر و دقيقتر باشد، انتخاب بهترى صورت مىگيرد«، بايد گفت كه چنين نيست. در واقع هر چه شناخت دقيقتر باشد، انتخاب دشوارتر و به تدريج ناممكن مىشود. دليل مطلب اين است كه:
اولا تقريبا هيچ زن و مردى كاملا شبيه يكديگر نيستند و خيلى كم پيش مىآيد كه جوانى بتواند همسر آيدهآل خود را با ويژگىهايى كه مىخواهد پيدا كند. بلكه بعد از ازدواج و به شرط وجود صداقت بين زوجين، كمكم زن و شوهر اخلاق همديگر را كسب مىكنند و كمكم روحهاى آنان به همديگر نزديك مىشود و سليقههايشان به سمت سليقهى همديگر ميل پيدا مىكند و وحدت واقعى رخ مىدهد و ازدواجهاى ماندگار و عميق با عشقى واقعى شكوفا مىگردد. اين يك فرايند تدريجى است كه آنان از پراكندگى به سمت اتحاد حركت مىكنند. اما اگر شناخت دقيق باشد، آنان به كثرت بين خودشان و اختلافاتشان پى مىبرند و چون طالب آنند كه يك نفر كاملا منطبق بر آرمانهاى خود بيابند، چنين كسى را هيچ گاه نمىيابند و در واقع، هيچ گاه اين انتخاب صورت نمىگيرد. شايد به همين دليل باشد كه در نسلهاى گذشتهى ما با اين كه شناخت زوجين كم بوده، پيوندها غالبا بسيار عميقتر از ازدواجهاى امروزى بوده است كه با شناخت نسبتا بالا رخ مىدهد، اما پيوند عميق كمتر حاصل مىشود.
ثانيا در دورهاى كه دو نفر براى شناخت با همديگر رابطه دارند، خود را آن گونه كه هستند نشان نمىدهند؛ بلكه خودآگاه يا ناخودآگاه مىكوشند در شكل آرمانى ظاهر شوند؛ يعنى در بسيارى از اوقات، حتى به صورت ناخودآگاه تلاش مىكنند، طورى رفتار كنند كه مورد پسند ديگرى واقع شوند. به همين دليل، نه تنها شناخت واقعى حاصل نمىشود، بلكه نوعى كج فهمى نيز پيدا مىشود. بنابراين، بهترين شناخت در اين زمينه، شناختهايى است كه به صورت غير مستقيم مثلا از طريق خانوادهها رخ مىدهد. رفتار بسيارى از جوانان در درون خانواده با خواهر و برادر خود، بسيار متفاوت با رفتار آنان با افراد بيرون از خانواده است. براى همين، مثلا خواهرها و برادرها مىتوانند بهترين گزارشگر خصوصيات فرد باشند. در واقع، هر چه اين شناخت به صورت غير مستقيمتر رخ دهد، واقعنمايى آن بيشتر خواهد شد.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
عاشق شدن از نظر شرعى چه اشكالى دارد؟
براى پاسخ به اين سؤال كه اصلا آيا عشق اشكال شرعى دارد يا خير، بايد ابتدا مقصود از عشق را مشخص كنيم. عشق دو معنا دارد: يكى معناى عوامانهى آن كه همان طغيان شهوت جنسى است و واقعا ناميدن اين امر به عشق، جفا در حق عشق است. قطعا چنين طغيانى، مطلوب نيست و فضيلت كش است و انسان تنها با كمك عفاف و تسليم نشدن در برابر آن سود مىبرد. اما معناى ديگر آن، عشق پاك و خالص و راستين است كه نه تنها مذموم نيست، بلكه مىتواند مركب خوبى براى كمال انسان شود.
اگر در زبان عاميانه گاه گفته مىشود عشق شرعا اشكال دارد، قطعا معناى اول آن مورد نظر است و اشكال شرعى آن نيز روشن است. زيرا طغيان شهوت جنسى، موجب خروج از حريمهايى است كه انسان به طور طبيعى در آن محدوده عمل مىكند و در پاسخ سؤال قبل توضيح داديم. بهترين معيار تفكيك اين دو عشق، آن است كه در نوع اول، انسان از خود بيرون نمىرود و محبوب را فقط براى خود مىخواهد و براى همين با وصال به محبوب، آتش عشق فروكش مىكند و خاموش مىشود. اما در مورد دوم، انسان محبوب را به خاطر خود محبوب مىخواهد. محبوب در نظرش با عظمت و قابل احترام است و حاضر است خود را فداى خواستههاى او كند تا حدى كه اگر محبوبش بخواهد اين عاشق از او دور باشد و اصلا به سمت او نرود، عاشق واقعى، خواست محبوب را برخواست خود ترجيح مىدهد و به قول باباطاهر:
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد
يعنى حتى اگر او مايل به هجران من باشد، من هجران را بر وصل ترجيح مىدهم. به قول آن شاعر عرب:
احب وصالها و تحب فراقى
فأترك ما احب لما تحب )من وصال او را مىخواهم و او فراق مرا. پس آنچه را دوست دارم به خاطر آنچه او دوست دارد رها مىكنم و فراق را بر وصال ترجيح مىدهم. .
اين نوع احساسات است كه اگر به اوج و كمال برسد آثار خير فراوانى دارد و بزرگترين عامل اخلاقى و تربيتى است. زيرا مهمترين مسألهى اخلاق، مبارزه با خودپرستى است و اگر كسى از خودپرستى خارج شد، ديگر تا خداپرستى راه چندانى باقى نمانده است. چنين عشقى، با وصال، نه تنها خاموش نمىشود، بلكه تندتر و تيزتر مىشود. قرآن كريم نام اين عشق را »مودت« و »رحمت« مىگذارد و رابطهى زن و شوهر را با اين دو لفظ نشان مىدهد. چنين عشقى نه قابل توصيه است نه قابل مخالفت، زيرا اصلا چنين عشقى ارادى و اختيارى نيست و از اين نظر بسيار شبيه مصيبت است. به كسى نمىتوان گفت »خود را به مصيبت بينداز« اما اگر مصيبتى بر كسى وارد شد و او با نيروى صبر و رضا آن راتحمل كرد، بسيار باعث تكامل او شود. )مرتضى مطهرى، جاذبه و دافعهى على )ع(، صص 46 - 65. .
اكنون كه ماهيت عشق معلوم شد، سه مطلب را بايد خاطر نشان كرد:
نكتهى اول اين كه در عشق ميان دو جنس مخالف، اسلام با طراحى ازدواج و محدود كردن روابط شهوانى به روابط بين زن و شوهر به نحوى برنامهريزى كرده است كه عشق واقعى ايجاد شود، چرا كه اساسا عشق واقعى زمانى پديد مىآيد كه محدوديتى در روابط دختر و پسر باشد. اگر دختران و پسران بتوانند بىهيچ محدوديتى به راحتى به همديگر دسترسى داشته باشند، ديگر عشقى پيدا نمىشود و اين مطلبى است كه نه تنها علماى اسلامى بلكه بسيارى از دانشمندان غربى نيز آن را پذيرفتهاند؛ تا جايى كه حتى از نظر ويل دورانت، حيا امرى اكتسابى است:
»حيا امرى غريزى نيست، بلكه اكتسابى است. زنان دريافتند كه دست و دلبازى مايهى طعن و تحقير است و اين امر را به دختران خود ياد دادند... خوددارى از گشادهرويى و امساك در بذل و بخشش، بهترين سلاح براى شكار مردان است. اگر اعضاى نهانى انسان را در معرض عام تشريح مىكردند توجه ما به آن جلب مىشد، ولى رغبت و قصد به ندرت تحريك مىگرديد. مرد جوان به دنبال چشمان پر از حياست و بىآن كه بداند حس مىكند كه اين خوددارى ظريفانه از يك لطف و رقت عالى خبر مىدهد.« )ويل دورانت، لذات فلسفه، به نقل از مرتضى مطهرى، مسألهى حجاب، صص 70 - 71. .
»به طور كلى، رابطهاى است ميان در دسترس نبودن و فراق از يك طرف و عشق و سوز و گران بهايى از طرف ديگر؛ هم چنان كه رابطهاى است ميان عشق و سوز از يك طرف و هنر و زيبايى از طرف ديگر. يعنى عشق در زمينهى در دسترس نبودنها مىشكفد و هنر و زيبايى در زمينهى عشق رشد و نمو مىكند. برتراندراسل مىگويد: از لحاظ هنر مايهى تأسف است كه به آسانى بتوان به زنان دست يافت و خيلى بهتر است كه وصال زنان دشوار باشد، بدون آن كه غير ممكن گردد.« )مرتضى مطهرى، همان، ص 72. .
ويل دورانت در جايى ديگر مىگويد: »آنچه بجوييم و نيابيم، عزيز و گرانبها مىشود. زيبايى، به قدرت ميل بستگى دارد و ميل با اقناع و ارضا ضعيف و با منع و جلوگيرى، قوى مىشود.«. )ويل دورانت، لذات فلسفه: به نقل از مرتضى مطهرى، همان، ص 73. .
از همه عجيبتر سخنى است كه يكى از مجلات زنانه از آلفرد هيچكاك نقل مىكند. او مىگويد: »من معتقدم كه زن هم بايد مثل فيلم پر هيجان و پر آنتريك باشد، بدين معنى كه ماهيت خود را كمتر نشان دهد و براى كشف خود، مرد را به نيروى تخيل و تصور زيادى وادارد. بايد زنان پيوسته بر همين شيوه رفتار كنند، يعنى كمتر ماهيت خود را نشان دهند و بگذارند مرد براى كشف آنان بيشتر به خود زحمت دهد... زنان شرقى تا چند سال پيش به خاطر حجاب و نقاب و روىبندى كه به كار مىبردند، خود به خود جذاب مىنمودند و همين موضوع جاذبهى نيرومندى به آنان مىداد. اما به تدريج با تلاشى كه زنان اين كشورها براى برابرى با زنان غربى از خود نشان مىدهند، حجاب و پوششى كه ديروز بر زن شرقى كشيده شده بود از ميان مىرود و همراه آن، جاذبهى او هم كاسته مىشود.«
امروز يكى از خلأهايى كه در دنياى اروپا و آمريكا وجود دارد، خلأ عشق است. در كلمات دانشمندان اروپايى، زياد اين نكته به چشم مىخورد كه اولين قربانى آزادى و بىبندوبارى امروز زنان و مردان، عشق و شور و احساسات بسيار شديد و عالى است. در جهان امروز، هرگز عشقهايى از نوع عشقهاى شرقى از قبيل عشقهاى ليلى و مجنون و خسرو و شيرين رشد و نمود نمىكند. )مرتضى مطهرى، همان، صص 73 - 74. .
نكته دوم اين است كه عشق، وحدت طلب است؛ يعنى عاشق واقعى، عاشق يكى است نه عاشق چند نفر؛ زيرا عشق يعنى انسان همه هستى و دار و ندار خود را در پاى كسى بريزد و اگر كسى بگويد من عاشق دو نفر مختلف هستم، يعنى همهى هستىام را براى هيچ يك به تنهايى اختصاص ندادهام. قرآن كريم هم با اشاره به همين مطلب، توضيح مىدهد كه خداوند براى هيچ انسانى دو قلب قرار نداده است. )ما جعل الله يرجل من قلبين فى جوفه. تنها در صورتى مىتوان عاشق چند نفر بود كه عشق به هر يك عين عشق به ديگرى باشد و آنها در طول هم باشند نه در عرض هم؛ مانند عشق به ائمه اطهار عليهمالسلام، و اين مطلب ما را وارد نكته سوم مىكند.
نكتهى سوم اين كه عشق واقعى مىتواند زمينهساز تكامل انسان باشد و اسلام قطعا چنين عشقى را حرمت مىنهد. اما چنين عشقى فقط در ميان همسران رخ نمىدهد، بلكه چهرهى ديگر آن عشق، به اولياى خداست كه انسان را به بهترين وجهى به سمت خدا مىكشاند و علت تأكيد فراوان بر محبت اهلبيت، كه حتى قرآن كريم آن را مزد رسالت پيامبر )ص( دانسته )شورى 42 / 23. قل لا اسألكم عليه اجرا الا المودة فى القربى. ، همين است.
عاشق شدن از نظر شرعى چه اشكالى دارد؟
براى پاسخ به اين سؤال كه اصلا آيا عشق اشكال شرعى دارد يا خير، بايد ابتدا مقصود از عشق را مشخص كنيم. عشق دو معنا دارد: يكى معناى عوامانهى آن كه همان طغيان شهوت جنسى است و واقعا ناميدن اين امر به عشق، جفا در حق عشق است. قطعا چنين طغيانى، مطلوب نيست و فضيلت كش است و انسان تنها با كمك عفاف و تسليم نشدن در برابر آن سود مىبرد. اما معناى ديگر آن، عشق پاك و خالص و راستين است كه نه تنها مذموم نيست، بلكه مىتواند مركب خوبى براى كمال انسان شود.
اگر در زبان عاميانه گاه گفته مىشود عشق شرعا اشكال دارد، قطعا معناى اول آن مورد نظر است و اشكال شرعى آن نيز روشن است. زيرا طغيان شهوت جنسى، موجب خروج از حريمهايى است كه انسان به طور طبيعى در آن محدوده عمل مىكند و در پاسخ سؤال قبل توضيح داديم. بهترين معيار تفكيك اين دو عشق، آن است كه در نوع اول، انسان از خود بيرون نمىرود و محبوب را فقط براى خود مىخواهد و براى همين با وصال به محبوب، آتش عشق فروكش مىكند و خاموش مىشود. اما در مورد دوم، انسان محبوب را به خاطر خود محبوب مىخواهد. محبوب در نظرش با عظمت و قابل احترام است و حاضر است خود را فداى خواستههاى او كند تا حدى كه اگر محبوبش بخواهد اين عاشق از او دور باشد و اصلا به سمت او نرود، عاشق واقعى، خواست محبوب را برخواست خود ترجيح مىدهد و به قول باباطاهر:
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد
يعنى حتى اگر او مايل به هجران من باشد، من هجران را بر وصل ترجيح مىدهم. به قول آن شاعر عرب:
احب وصالها و تحب فراقى
فأترك ما احب لما تحب )من وصال او را مىخواهم و او فراق مرا. پس آنچه را دوست دارم به خاطر آنچه او دوست دارد رها مىكنم و فراق را بر وصال ترجيح مىدهم. .
اين نوع احساسات است كه اگر به اوج و كمال برسد آثار خير فراوانى دارد و بزرگترين عامل اخلاقى و تربيتى است. زيرا مهمترين مسألهى اخلاق، مبارزه با خودپرستى است و اگر كسى از خودپرستى خارج شد، ديگر تا خداپرستى راه چندانى باقى نمانده است. چنين عشقى، با وصال، نه تنها خاموش نمىشود، بلكه تندتر و تيزتر مىشود. قرآن كريم نام اين عشق را »مودت« و »رحمت« مىگذارد و رابطهى زن و شوهر را با اين دو لفظ نشان مىدهد. چنين عشقى نه قابل توصيه است نه قابل مخالفت، زيرا اصلا چنين عشقى ارادى و اختيارى نيست و از اين نظر بسيار شبيه مصيبت است. به كسى نمىتوان گفت »خود را به مصيبت بينداز« اما اگر مصيبتى بر كسى وارد شد و او با نيروى صبر و رضا آن راتحمل كرد، بسيار باعث تكامل او شود. )مرتضى مطهرى، جاذبه و دافعهى على )ع(، صص 46 - 65. .
اكنون كه ماهيت عشق معلوم شد، سه مطلب را بايد خاطر نشان كرد:
نكتهى اول اين كه در عشق ميان دو جنس مخالف، اسلام با طراحى ازدواج و محدود كردن روابط شهوانى به روابط بين زن و شوهر به نحوى برنامهريزى كرده است كه عشق واقعى ايجاد شود، چرا كه اساسا عشق واقعى زمانى پديد مىآيد كه محدوديتى در روابط دختر و پسر باشد. اگر دختران و پسران بتوانند بىهيچ محدوديتى به راحتى به همديگر دسترسى داشته باشند، ديگر عشقى پيدا نمىشود و اين مطلبى است كه نه تنها علماى اسلامى بلكه بسيارى از دانشمندان غربى نيز آن را پذيرفتهاند؛ تا جايى كه حتى از نظر ويل دورانت، حيا امرى اكتسابى است:
»حيا امرى غريزى نيست، بلكه اكتسابى است. زنان دريافتند كه دست و دلبازى مايهى طعن و تحقير است و اين امر را به دختران خود ياد دادند... خوددارى از گشادهرويى و امساك در بذل و بخشش، بهترين سلاح براى شكار مردان است. اگر اعضاى نهانى انسان را در معرض عام تشريح مىكردند توجه ما به آن جلب مىشد، ولى رغبت و قصد به ندرت تحريك مىگرديد. مرد جوان به دنبال چشمان پر از حياست و بىآن كه بداند حس مىكند كه اين خوددارى ظريفانه از يك لطف و رقت عالى خبر مىدهد.« )ويل دورانت، لذات فلسفه، به نقل از مرتضى مطهرى، مسألهى حجاب، صص 70 - 71. .
»به طور كلى، رابطهاى است ميان در دسترس نبودن و فراق از يك طرف و عشق و سوز و گران بهايى از طرف ديگر؛ هم چنان كه رابطهاى است ميان عشق و سوز از يك طرف و هنر و زيبايى از طرف ديگر. يعنى عشق در زمينهى در دسترس نبودنها مىشكفد و هنر و زيبايى در زمينهى عشق رشد و نمو مىكند. برتراندراسل مىگويد: از لحاظ هنر مايهى تأسف است كه به آسانى بتوان به زنان دست يافت و خيلى بهتر است كه وصال زنان دشوار باشد، بدون آن كه غير ممكن گردد.« )مرتضى مطهرى، همان، ص 72. .
ويل دورانت در جايى ديگر مىگويد: »آنچه بجوييم و نيابيم، عزيز و گرانبها مىشود. زيبايى، به قدرت ميل بستگى دارد و ميل با اقناع و ارضا ضعيف و با منع و جلوگيرى، قوى مىشود.«. )ويل دورانت، لذات فلسفه: به نقل از مرتضى مطهرى، همان، ص 73. .
از همه عجيبتر سخنى است كه يكى از مجلات زنانه از آلفرد هيچكاك نقل مىكند. او مىگويد: »من معتقدم كه زن هم بايد مثل فيلم پر هيجان و پر آنتريك باشد، بدين معنى كه ماهيت خود را كمتر نشان دهد و براى كشف خود، مرد را به نيروى تخيل و تصور زيادى وادارد. بايد زنان پيوسته بر همين شيوه رفتار كنند، يعنى كمتر ماهيت خود را نشان دهند و بگذارند مرد براى كشف آنان بيشتر به خود زحمت دهد... زنان شرقى تا چند سال پيش به خاطر حجاب و نقاب و روىبندى كه به كار مىبردند، خود به خود جذاب مىنمودند و همين موضوع جاذبهى نيرومندى به آنان مىداد. اما به تدريج با تلاشى كه زنان اين كشورها براى برابرى با زنان غربى از خود نشان مىدهند، حجاب و پوششى كه ديروز بر زن شرقى كشيده شده بود از ميان مىرود و همراه آن، جاذبهى او هم كاسته مىشود.«
امروز يكى از خلأهايى كه در دنياى اروپا و آمريكا وجود دارد، خلأ عشق است. در كلمات دانشمندان اروپايى، زياد اين نكته به چشم مىخورد كه اولين قربانى آزادى و بىبندوبارى امروز زنان و مردان، عشق و شور و احساسات بسيار شديد و عالى است. در جهان امروز، هرگز عشقهايى از نوع عشقهاى شرقى از قبيل عشقهاى ليلى و مجنون و خسرو و شيرين رشد و نمود نمىكند. )مرتضى مطهرى، همان، صص 73 - 74. .
نكته دوم اين است كه عشق، وحدت طلب است؛ يعنى عاشق واقعى، عاشق يكى است نه عاشق چند نفر؛ زيرا عشق يعنى انسان همه هستى و دار و ندار خود را در پاى كسى بريزد و اگر كسى بگويد من عاشق دو نفر مختلف هستم، يعنى همهى هستىام را براى هيچ يك به تنهايى اختصاص ندادهام. قرآن كريم هم با اشاره به همين مطلب، توضيح مىدهد كه خداوند براى هيچ انسانى دو قلب قرار نداده است. )ما جعل الله يرجل من قلبين فى جوفه. تنها در صورتى مىتوان عاشق چند نفر بود كه عشق به هر يك عين عشق به ديگرى باشد و آنها در طول هم باشند نه در عرض هم؛ مانند عشق به ائمه اطهار عليهمالسلام، و اين مطلب ما را وارد نكته سوم مىكند.
نكتهى سوم اين كه عشق واقعى مىتواند زمينهساز تكامل انسان باشد و اسلام قطعا چنين عشقى را حرمت مىنهد. اما چنين عشقى فقط در ميان همسران رخ نمىدهد، بلكه چهرهى ديگر آن عشق، به اولياى خداست كه انسان را به بهترين وجهى به سمت خدا مىكشاند و علت تأكيد فراوان بر محبت اهلبيت، كه حتى قرآن كريم آن را مزد رسالت پيامبر )ص( دانسته )شورى 42 / 23. قل لا اسألكم عليه اجرا الا المودة فى القربى. ، همين است.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قبل از پاسخ به اين سؤال و سؤالات بعدى اين فصل، تذكر اين نكته لازم است كه اين گونه سؤالات، سؤال از فلسفهى احكام است، نه خود احكام. در مقابل بسيارى از اين گونه سؤالات، اگر دبيرى صرفا به بيان احكام بسنده كند و بگويد: »چون خدا گفته حرام است و اگر اين كار را بكنيد، به جهنم مىافتيد و...«، در بيشتر موارد، نه تنها تأثير مثبتى ندارد، بلكه گاه موجب تنفر از دين هم مىشود. به بيان ديگر، بسيارى از جوانانى كه به اين ورطه مىافتند، چنين مىپندارند كه مخالفت دين با اين گونه امور، صرفا يك تعصب بىدليل است و براى همين به آن اعتنا نمىكنند، در حالى كه اگر منطق بحث را به خوبى دريابند، قانع مىشوند. البته در عين حال بايد تذكر داد، اين مواردى كه به عنوان فلسفهى احكام ذكر مىشود، صرفا تحليلى در حد فهم ماست و چه بسا با پيشرفت علم يا... بتوان ابعاد ديگرى از فوايد اين احكام شرعى را دريافت.
به هر حال براى پاسخ به اين مسأله، بايد دو مطلب را از هم تفكيك كنيم و در واقع بايد به دو سؤال پاسخ دهيم:
الف( »خداوند علاقه به جنس مخالف را در نهاد آدمى به وديعت گذاشته است. چرا آن را سركوب كنيم و به روابط با جنس مخالف نپردازيم؟«
پاسخ اين است كه خداوند علايق مختلفى در آدمى نهاده است و نظر اسلام اين است كه هر غريزهاى بايد در حد اقتضاى طبيعت خويش پاسخ داده شود؛ نه سركوب شود و نه به طور افراطى مورد توجه واقع شود. براى مثال، يكى از مهمترين علايق فطرى، ميل به حفظ حيات خويش است. اما همين علاقه اگر از مسير و مجراى اصلى خويش خارج شود، به صفت مذمومى به نام »حرص« تبديل مىشود. علاقه به جنس، مخالف نيز بايد از مجراى طبيعىاش ارضا شود و آن تشكيل نهاد خانواده است. اما اگر از اين حالت طبيعى خارج گردد و انسان با هر كس از جنس مخالف دوست شود، ديگر هيچ گاه معناى دوستى و عشق عميق را نخواهد فهميد. زيرا عشق واقعى، وحدت طلب است. )توضيح اين مطلب در پاسخ سؤال بعدى خواهد آمد. به علاوه، نظام خانواده كه پايهى اصلى حفظ جامعه است از هم مىپاشد و مظرات اين امر به هيچ عاقلى مخفى نيست.
بهترين شاهد اين مدعا آن است كه هيچ دختر ازدواج كردهاى، دلش نمىخواهد همسرش با دختران و زنان ديگر روابط جنسى برقرار كند و هيچ مرد متأهلى نيز نمىپسندد همسرش با پسران و مردان ديگر روابط جنسى داشته باشد. به علاوه، بيشتر جوانان وقتى تصميم به ازدواج مىگيرند دنبال كسى هستند كه تا آن موقع با جنس مخالف روابط جنسى نداشته باشد. همهى اينها نشان مىدهد كه اين علاقه به جنس مخالف بايد داراى حد و مرز معينى باشد و آزادى مورد ادعاى برخى اشخاص در اين گونه موارد، در واقع، موجب مصيبتهاى فراوانى براى زندگى آيندهى همان شخص خواهد شد و درست مانند اين است كه رانندهاى بگويد: »من مىخواهم از قيد و بند ترمز آزاد شوم.« كه نتيجهى آن سرانجامى جز تصادف و نفى رانندگى نخواهد داشت.
ب( »ما نمىخواهيم روابط جنسى نامشروع برقرار كنيم. فقط مىخواهيم با همديگر دوست شويم. مگر دوستى چه اشكالى دارد؟«
در پاسخ ابتدا بايد ببينيم حقيقت دوستى چيست، تا معلوم شود آيا دوستى دختر و پسر همانند ساير دوستىهاست؟ دوستى، يك ارتباط محبتآميز بين دو نفر است و اين ارتباط برقرار كردن همانند همهى كارهاى ديگر انسان، هدفى دارد كه اين هدف مىتواند خودآگاه يا ناخودآگاه باشد. هدف از اين ارتباط در سنين مختلف متفاوت است. مثلا اگر دو كودك پنج ساله )ولو دختر و پسر( با هم دوست شوند، هدفشان بازى كردن است )هر چند خودشان آگاه به اين هدفگذارى نباشند(. هدف دو شريك تجارى از دوست شدن، كسب منافع اقتصادى بيشتر است. همكارى علمى مىتواند عامل دوستى دو محقق باشد. دو پسر )يا دو دختر( هم ممكن است به خاطر مسائل علمى يا روحيات اخلاقى با هم دوست شوند. نكته در اين جاست كه اگر يك پسر و يك دختر مىخواهند با هم دوست شوند، انگيزه و هدفشان از اين دوستى چيست؟ با توجه به قوت غريزه جنسى در اين سن، غالبا هدف اصلى نوعى ارضاى اين غريزه است. حتى اگر به خيال خودشان در ابتدا به خاطر علمآموزى با هم دوست شوند غالبا تا آخر چنين نمىماند. غريزهى جنسى، يكى از قوىترين غرايز آدمى است كه به سرعت تحريك مىشود. در دوستى بين پسران با همديگر يا دختران با همديگر، عموما اين غريزهها تحريك نمىشوند؛ مگر در افراد نادرى كه انحرافات جنسى دارند. اما وقتى رابطهى عاطفى با يك نفر از جشنس مخالف برقرار مىشود، اين غريزه خيلى سريع تحريك مىشود و به همين دليل، اين دوستى ظاهرا ساده آن قدر كه فكر مىكنيم ساده نخواهد ماند. اين موضوع مخصوصا براى دختران بيشتر بايد مورد توجه قرار گيرد. زيرا بررسىها نشان مىدهد كه اكثر دختران در هنگام برقرارى روابط دوستى با پسران، در فكر روابط جنسى نيستند، بلكه دغدغهشان فقط روابط محبتآميز است و از نظر خودشان مطمئن هستند كه كار به روابط جنسى نمىرسد. )به لحاظ روانشناختى، علتش اين نيست كه غريزه جنسى در دختران ضعيفتر از پسران است؛ بلكه علت اين است كه غريزه جنسى در دختران حالت انفعالى و انعكاس دارد. يعنى تا وقتى تحريكى نسبت به اين غريزه صورت نگيرد، اين غريزه خود به خود شروع به تحريك فرد نمىكند، در حالى كه در پسران اين غريزه با رسيدن به سن بلوغ خود به خود فعال مىشود. اما در اغلب موارد، پسران هدف اصلىشان از دوستى با دختران، برقرارى روابط جنسى است و البته هيچ گاه در اوايل كار، اين مطلب را آشكار نمىكنند؛ و چون دختران عاطفىتر و احساساتىتر از پسران هستند، خيلى سريع تحت تأثير سخنان شيرين و جذاب و فريبندهى پسران واقع مىشوند و تمام آرزوها و آمال خود را در پسرى كه مقابلشان قرار گرفته است، جستوجو مىكنند. پسران، حتى اگر در ابتدا نيز قصد روابط جنسى نداشته باشند، خيلى سريع غريزهشان تحريك مىشود و حداكثر بعد از چند بار رفت و آمد به فكر تصاحب جنسى دختر مىافتند. دختر هم چون اولا آن پسر را قهرمان آرزوها و مرد آيندهى خويش تصور كرده است و مىپندارند كه آن پسر هم زندگىاش را وقف او خواهد كرد و ثانيا چون با تحريكهاى ملايمى كه از جانب پسر صورت گرفته، غريزه جنسىاش فعال شده، به تدريج جسم خود را تسليم پسر مىكند و آن دوستى ظاهرا ساده به روابط نامشروع ختم مىشود. )متأسفانه بايد اذعان كرد كه بقيهى اين حكايت غالبا اين گونه است كه پسر بعد از مدتى از اين دختر خسته مىشود و دخشتر ديگرى را طلب مىكند و آن دختر را رها مىكند. دخترهاى رها شده هم غالبا دچار يكى از دو حالت مىشوند: يا علاقهشان بسيار خالصانه بوده است كه در نتيجه، لطمهى شديد روحى مىخورند و دچار افسردگى مىشوند و حتى گاه كار به خودكشى مىرسد، يا اين كه او هم تصميم مىگيرد از عشق پاك دست بردارد و به جاى آن بارها و بارها اين تجربهى خطرناك را با افراد مختلف تكرار كند، كه عاقبت هر دو نيز معلوم است. پس، اگر از دوستىهاى با جنس مخالف جلوگيرى مىشود، براى اين است كه اين دوستىها، قدم نهادن در مسيرى است كه غالبا به هلاكت افراد مىانجامد. شايد بتوان اين موضوع را تا حدودى شبيه شرابخوارى دانست. شراب چون زايل كنندهى عقل است، اسلام با آن مخالفت كرده و براى آن كه اين راه را كاملا ببندد، نوشيدن حتى جرعهاى از آن را - ولو آدم را مست نكند - حرام كرده است تا انسانها اصلا سراغ آن نروند. دوستى پسر و دختر نيز چون عمدتا به روابط نامشروع مىانجامد، بايد از ابتدا سراغش نرفت.
در پايان اين بحث متذكر سه نكته مفيد است:
نكتهى اول كه خوب است دبيران ولو به طور غير مستقيم براى پرهيز از دانشآموزان از روابط نامشروع به آنان هشدار دهند، اين است كه: »بسيارى از كسانى كه شما ناآگاهانه ممكن است با يكى از آنان روابط جنسى برقرار كنيد، ممكن است مبتلا به بيمارى خطرناك ايدز باشند. خوب است بدانيم بسيارى از مبتلايان - خصوصا در ميان دختران - شديدا دچار عقدهى حقارت و سرخوردگى مىشوند و تصميم مىگيرند كه از تمام افراد جنس مخالف انتقام بگيرند و براى مبتلا ساختن آنان به ايدز، با ايشان رابطهى نامشروع برقرار مىكنند. موارد فراوانى، گزارش شده است كه مثلا فردى بعد از خداحافظى با كسى كه با او روابط نامشروع داشته، نامهاى دريافت كرده با اين مضمون كه: »به جمع مبتلايان به ايدز خوش آمديد!«
نكتهى دوم اين است كه چنين آزادى كه برخى از نوجوانان و جوانان به خيال خود طالب آن هستند، در نهايت، بيش از آن كه به نفعشان باشد به ضررشان است. به خصوص دختران جوان شايد تا سن 25 يا حداكثر 30 سالگى طراوت و شادابى و زيبايى خود را حفظ كنند و جنس مخالف رغبت به برقرارى رابطه با آنان داشته باشد، اما همين كه از طراوت افتادند - كه اين امرى طبيعى است - ديگر كسى به آنان رغبت نشان نخواهد داد. از طرف ديگر، هيچ كس حاضر نمىشود با كسى - به خصوص دخترى - ازدواج كند كه قبلا دوستانى از جنس مخالف داشته و با آنان رابطه برقرار كرده است. در واقع، او در ورطهاى گرفتار شده كه نه راه پس دارد، نه راه پيش. نه از راه مشروع مىتواند كارى انجام دهد، نه از راه غير مشروع؛ يعنى هم دينش را از دست داده، هم دنيايش را.
نكتهى سوم اين است كه اسلام براى اين معضل كه امروزه بسيارى از دختران و پسران جوان جامعه ما با آن مواجهند راهحلى ارائه كرده و آن همان ازدواج موقت است كه قبلا )آخرين سؤال فصل قبل( اشارهاى به آن شد.
در اين جا بايد افزود كه: وقتى سخن از »ازدواج موقت« به ميان مىآيد، اغلب گمان مىكنند كه منظور، انجام عمل جنسى است در حالى كه وقتى اين موضوع براى دختران و پسران مطرح مىشود. چنين چيزى مورد نظر نيست و به لحاظ فقهى، طرفين مىتوانند از همان ابتدا با »شرط ضمن عقد« محدودهى روابط خود را تعيين كنند، مثلا شرط كنند كه روابط فقط در حد هم صحبتى يا گردش رفتن يا فقط در حد محرميت و نگاه كردن باشد. اين مطلب مخصوصا براى دختران مهم است. اغلب دختران )در اولين دوستىها( براى رفع نيازهاى عاطفى و نياز به محبت، به دوستى با پسران اقدام مىكنند در حالى كه پسران عموما به خاطر لذت جنسى به دوستى با دختران رو مىآورند.متأسفانه پسران از اين روحيه دختران باخبرند و دختران غالبا از اين روحيهى پسران بىاطلاعند؛ لذا پسران براى دستيابى به هدفشان، كارشان را به تدريج شروع مىكنند؛ يعنى هميشه آغاز صحبتها، ابراز دوستى و محبت و اعلام اين است كه »ما فقط با هم دوست باشيم و قصد بدى نداريم«. سپس در يك فرآيند تدريجى، يك به يك مرزها را مىشكنند و چون تدريجى است و با ابراز محبت همراه است دختران چندان موضعگيرى نمىكنند و زمانى دختر متوجه ماجرا مىشود كه پسر به كام خود رسيده و دختر را رها كرده است. اما اگر از ابتدا شرط ضمن عقد گذاشتند و حريمها را مشخص كردند، دختر از ابتدا با هوشيارى بيشترى وارد عرصه مىشود و چون هر دو قبول كردهاند كه در لواى دين به رفتار خاص بپردازند، حرمت اين را غالبا حفظ مىكنند.
متأسفانه در جامعه ما به خاطر برخى سوء استفاده مردان متاهل، نگاه منفى شديدى به ازدواج موقت پديد آمده، در حالى كه به نظر مىرسد تشريع اين حكم بيشتر براى كسانى است كه امكان ازدواج دائم برايشان مهيا نيست و تحت فشار غريزهى جنسى هستند.به خاطر اين حرمت تصنعى و نگاه منفى، متأسفانه روز به روز شاهد بيشتر شدن روابط نامشروع دختران و پسران هستيم و بدتر اين كه كسانى كه به اين روابط وارد مىشوند، ديگر خود را چنان گناهكار مىدانند كه فكر مىكنند كاملا بىدينند و با اين توجيه شيطانى، راه براى انجام همه گناهان ديگر باز مىشود.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
بى ترديد، همهى اديان آسمانى بر ضد هواپرستى و هوسرانى قيام كردهاند و اسلام نيز هواپرستى را در رديف بتپرستى قرار داده و آدم ذواق - كسى كه هدفش كامجويى از زنان مختلف است - را ملعون معرفى كرده است؛ اما در عين مبارزه با هواپرستى، اسلام رياضت را نيز مردود مىشمارد و از نظر اسلام، تمام غرايز انسان بايد در حدود اقتضاى طبيعت پاسخ داده شود.در اسلام آنچه اصل است ازدواج دائم و تشكيل كانون دائمى خانواده است، اما اگر كسى به دلايل مختلف از عهدهى تشكيل خانواده بر نيامد، چه كار بايد بكند؟
براى مثال، خاصيت عصر جديد اين است كه فاصلهى بلوغ طبيعى را با بلوغ اجتماعى و قدرت تشكيل خانواده زياد كرده است و در چنين شرايطى با طبيعت و غريزه چه كنيم؟ آيا جوانان حاضرند يك دوره رهبانيت موقت را طى كنند تا امكانات ازدواج دائم فراهم شود؟ و به فرض كه جوانى حاضر شود، آيا طبيعت از ايجاد عوارض روانى ناشى از ممانعت از اعمال غريزهى جنسى صرفنظر مىكند؟ راه ديگر اين است كه كمونيسم جنسى را بپذيريم و اجازه دهيم يك پسر با صدها دختر و يك دختر با صدها پسر رابطهى نامشروع داشته باشد و دختر چندين بار سقط جنين كند و... در آن صورت، آيا چنين پسران و دخترانى با چنين روابطى در دوران تحصيل، بعدا مرد زندگى و زن خانواده خواهند بود؟ اما راهى كه اسلام پيشنهاد مىكند، ازدواج موقت است كه در درجهى اول زن را محدود مىكند - كه در آن واحد، همسر دو مرد نباشد - و بديهى است كه محدود شدن زن، مستلزم محدود شدن مرد نيز هست. بدين ترتيب، جوانان دوران تحصيل خود را مىگذرانند، بدون اين كه مجبور به رهبانيت يا مبتلا به كمونيسم جنسى شوند.
در پايان بايد توجه كرد كه بر خلاف آنچه در سؤال مطرح شده، ازدواج موقت به حفظ نظام خانواده در كل اجتماع نيز كمك مىكند. غربيان وجود عدهاى زن بدكاره را در محل معينى از هر شهر تحت نظر دولت لازم مىدانند، زيرا مردان مجردى كه قادر به ازدواج نيستند، را خطر بزرگى براى خانوادهها مىدانند. ]به علاوه، زنان بيوهاى كه طعم ازدواج را چشيدهاند و ديگر كسى با آنان ازدواج دائم نمىكند، نيز مىتوانند خطر ديگرى براى خانوادهها به حساب آيند.[ و ازدواج موقت، بهترين راهحل اين معضل است. )مرتضى مطهرى، نظام حقوق زن در اسلام، صص 45 - 54 و 65 - 67. توضيحات بيشتر در اين زمينه در پاسخ سؤال اول فصل بعد خواهد آمد. .
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
براى پاسخ به اين گونه سؤالات، ابتدا به بررسى عدم جواز چند شوهرى و سپس به بحث جواز تعدد زوجات مىپردازيم. استاد مطهرى توضيح مىدهند كه: »مهمترين علت شكست چند شوهرى و كمونيسم جنسى اين است كه اولا با روحيهى انحصار طلبى مرد ناسازگار است، ثانيا رابطهى مرد با نسل آيندهاش نامعلوم خواهد بود، و ثالثا هم با طبيعت زن منافى است و هم با منافعش، زيرا داشتن چند زن براى مردى كه دنبال جنبههاى مادى و جنسى زن است اشكال ندارد، اما داشتن چند شوهر براى زنى كه طالب رابطهى معنوى و عاطفى شوهرش با اوست ناسازگار است و در چند شوهرى، زن هرگز نمىتواند عواطف خالصانهى يك مرد را به خود جذب نمايد.« )مرتضى مطهرى، نظام حقوق زن در اسلام، صص 295 - 297. .در اين جا مناسب است اندكى مطلب اول و سوم را كه دليل اصلى بحث است بيشتر توضيح دهيم. شايد كسى بگويد زنها هم انحصار طلبند و دلشان مىخواهد شوهرشان زن ديگرى نگيرد. به علاوه، اگر قرار بود زن چند شوهر را دوست بدارد، نمىتوانست عواطف خالصانه داشته باشد، نه اين كه اگر قرار باشد چند مرد او را دوست بدارند. پاسخ اين است كه اين تحليل، نه تحليلى بر اساس عواطف ظاهرى و عادى، بلكه بر اساس روانشناسى عميقى است كه امروزه حتى موجب وضع قوانين جنايى خاص نيز شده است. روانشناسان غربى نشان دادهاند كه اساسا مردان توان تحمل اين كه مرد ديگرى با همسرشان روابط جنسى برقرار كند، ندارند و در صورت مشاهدهى چنين وضعى، حتى ممكن است به جنون آنى كشيده شوند.به همين دليل به طور طبيعى، مردى كه ببيند همسرش با مردان ديگرى رابطهى جنسى دارد، نمىتواند او را دوست داشته باشد و لذا به تعبير شهيد مطهرى، نمىتواند عواطف واقعى نسبت به او داشته باشد. جالب اين جاست كه به لحاظ فقه اسلامى هم، مردى اگر همسرش را در حال روابط نامشروع با مرد ديگرى مشاهده كند، و در همان حال آنان را به قتل برساند، شرعا حرجى بر او نيست، بلكه فقط بايد بتواند به لحاظ قانونى اثبات كند كه واقعا آنان را در حال روابط نامشروع مشاهده كرده است. امروزه، روانشناسان جنايى معتقدند، مرد در اين حالت به جنون آنى مبتلا مىشود و به همين دليل دست به قتل مىزند و طبق قوانين تمامى شكشورها، انسانى كه در حال جنون مرتكب قتل شود، از حيث قتل مجرم شناخته نمىشود؛ هر چند ساير خسارتهايى را كه زده است، بايد جبران كند. )براى تفصيل اين بحث، خصوصا از حيث مباحث روانشناسى جنايى از ديد غربيان، ر. ك: پايان نامهى كارشناسى ارشد آقاى على غلامى تحت عنوان »بررسى ماده 630 قانون مجازات اسلامى جمهورى اسلامى ايران« در رشتهى حقوق دانشگاه امام صادق )ع(. .
اما در خصوص تعدد زوجات، بايد توجه كرد كه بر خلاف تلقى مشهور، قانون تعدد زوجات، نه به خاطر مردان، بلكه به خاطر زنان وضع شده است و عامل اصلى آن افزايش تعداد زنان )آمادهى ازدواج( نسبت به مردان )آمادهى ازدواج( است. توضيح مطلب اين كه
كثرت تلفات مردان و نيز زودتر بودن دورهى بلوغ دختران نسبت به پسران و آمادگى سريعتر دختران براى ازدواج در مقايسه با پسران، موجب مىشود كه در اغلب جوامع، تعداد زنان آمادهى ازدواج بيش از مردان باشد. از طرف ديگر حق تأهل يكى از طبيعىترين و اصلىترين حقوق انسانى انسانهاست. به اين ترتيب، اين فزونى، براى زنان مجرد، توليد حق، و براى مردان و زنان متأهل، توليد وظيفه مىكند. يعنى اگر تنها تك همسرى صورت قانونى داشته باشد، عملا گروه زيادى از زنان از حق تأهل محروم مىمانند.
راهحل برخى غربيان مانند برتراندراسل اين است كه اين زنان حق دارند مردان متأهل را شكار كنند و فرزندان بىپدر به دنيا آورند و دولت متكفل مخارج آنان شود! بديهى است كه اين راهحل نه تنها نوعى شيوع تعدد زوجات است، بلكه موجب اختلال روز افزون نظام خانوادهها هم مىشود. در حالى كه به نظر ما تنها راه نجات تك همسرى در كليت جامعه و جلوگيرى از اغواگرى زنانى كه از تأهل بىنصيب ماندهاند، جواز تعدد زوجات است. به نظر ما تك همسرى، به لحاظ وحدتى كه در زندگى زناشويى ايجاد مىكند به مراتب، بهتر از تعداد زوجات است؛ اما وقتى بنا به ضرورت اجتماع، تعداد زنان نيازمند ازدواج بر مردان نيازمند ازدواج فزونى مىيابد، يكى از اين دو كار را بايد انجام داد: پذيرش جواز تعدد زوجات، يا رواج معشوقهگيرى. يعنى يا با چند همسرى اندكى از مردان متأهل و سر و سامان يافتن زنان بىشوهر، اجتماع را نجات دهيم، يا با باز گذاشتن معشوقهبازى، اكثريت مردان متأهل را هم اغوا كرده، كانون خانوادگى را متلاشى سازيم. )مرتضى مطهرى، نظام حقوق زن در اسلام، صص 312 - 336. .
نكتهى ديگرى كه در بحث تعدد زوجات در اسلام بايد به آن توجه كرد، اين است كه اسلام براى تعدد زوجات شرايطى گذاشته كه اگر فردى به آنها عمل نكند، به اسلام عمل نكرده است و عمل نادرست افراد را نبايد به حساب اسلام گذاشت. اولين و مهمترين شرط آن عدالت است، به طورى كه حتى با رضايت هر دو زن هم نمىتوان شرطى گذاشت كه يكى از زنان برخى از حقوق را نداشته باشد. اين شرط كاملا نشان مىدهد كه تعدد زوجات، نه براى هوسرانى مرد، بكله انجام يك وظيفهى دشوار است. البته بايد اعتراف كرد افراد قليلى واقعا به اين شرط توجه مىكنند. مثلا در فقه دستورى هست كه اگر بيم داريد كه روزه برايتان ضرر داشته باشد، روزه نگيريد، و بسيار مىشنويم كه مىپرسند: »مىترسم روزه برايم ضرر داشته باشد، بگيريم يا نه؟« ولى نص قرآن است كه: »اگر بيم داريد نتوايد ميان زنان به عدالت رفتار كنيد، بيشتر از يك زن نگيريد.« اما آيا تا به حال شنيدهايد كسى بگويد »من بيم عدم عدالت دارم، زن بگيرم يا نه؟« اين كه سهل است، برخى با علم و تصميم به عدم عدالت، زن دوم مىگيرند و اينها هستند كه اسلام را بدنام مىكنند. گذشته از شرط عدالت، شرايط ديگرى نيز هست؛ براى مثال، مردى حق دارد ازدواج مجدد داشته باشد كه هم امكانات مالىاش به او اجازه دهد و هم توانايى جسمى و غريزى آن را داشته باشد، و گرنه اگر كسى زنانى را به گرد خودآورد كه نتواند آنان را به لحاظ جنسى اشباع كند و آنان به فحشا بيفتند، گناه اين فحشا بر عهدهى آن مرد است. )همان، صص 347 - 355. .
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
طبق بررسىهايى كه استاد مطهرى انجام دادهاند )مرتضى مطهرى، نظام حقوق زن در اسلام، صص 234 - 271. ، در باب اين كه: آيا طلاق خوب است يا بد؟ و آيا براى مرد بايد باشد يا براى زن يا براى هر دو؟ پنج نظر وجود دارد:
الف( آزادى طلاق و برداشتن همهى قيود قانونى و اخلاقى. اين نظر كسانى است كه ازدواج را تنها كامجويى جنسى مىدانند و ارزش اجتماعى كانون خانواده و سعادت ناشى از پيوند دو روح و اهميت آن براى تربيت نسل جديد را ناديده گرفتهاند. ناشيانه و سست بودن اين نظر كاملا آشكار است.
ب( تقديس ازدواج و جلوگيرى كامل از طلاق. اين نظريهى كليساى كاتوليك است كه امروزه فقط )اين مطلب مربوط به زمانى است كه شهيد مطهرى اين مطالب را نوشتهاند، يعنى بيش از 40 سال قبل، ظاهرا اكنون در همان كشورها هم عملا اين قانون رعايت نمىشود. در ايتاليا و اسپانياى كاتوليك ظاهرا اجرا مىشود و در نتيجهى آن، ازدواج در ايتاليا معادل با بندگى زن به حساب مىآيد و به واسطهى عدم وجود طلاق، عملا بسيارى از مردم به صورت نامشروع روابط جنسى برقرار مىكنند. ما تقدس ازدواج و لزوم استحكام و خلل ناپذيرى آن را قبول داريم، اما به شرطى كه پيوندى واقعى ميان زوجين برقرار باشد. آن جا كه سازش زن و شوهر به هيچ وجه ممكن نيست، نمىتوان به زور قانون، بين آنان پيوند عاطفى برقرار كرد.
ج( ازدواج فقط از طرف مرد قابل انحلال باشد. اين نظر دنياى قديم است كه عدهاى از مغرضان آن را به اسلام نسبت مىدهند و ما نشان خواهيم داد كه اسلام از آن مبراست و چون امروزه طرفدارى ندارد، بحث دربارهى آن لازم نيست.
د( تقدس ازدواج، در عين باز بودن راه طلاق براى زوجين به صورت كاملا مشابه. اين نظريهى رايج در دنياى غرب است.
ه( تقدس ازدواج و تفاوت راه خروج از ازدواج براى زن و مرد. اين نظريهى اسلام است كه ازدواج مقدس است، اما نبايد راه طلاق را مطلقا بست، بلكه بايد هم براى زن و هم براى مرد باز باشد، اما به شكلى متفاوت.
اكنون به بررسى اين نظرات مىپردازيم. آنان كه طلاق را مطلقا ممنوع كردهاند. از فقدان راه رهايى از ازدواجهاى ناموفق مىنالند. آنان كه اين راه را كاملا و يكسان براى زن و مرد باز كردهاند، از زيادى طلاقها و عدم استقرار خانوادهها و عوارض نامطلوبش شكايت دارند. آنان كه حق طلاق را تنها به مرد دادهاند، با دو مشكل مواجه هستند: يكى طلاقهاى ناجوانمردانهى برخى مردان كه ناگهان هوس زن جديد مىكنند، و ديگرى از ناحيهى امتناعهاى ناجوانمردانهى بعضى مردان كه براى زجر دادن زن خود و محروم كردنش از زندگى زناشويى ديگر، از طلاق خوددارى مىكنند.
چون عدهى اخير به نام اسلام اين كارها را مىكنند، شبهه متوجه اسلام شده است.
در اين جا نخست به بررسى طلاقهاى ناجوانمردانه مىپردازيم. قبلا يادآور مىشويم كه اسلام به شدت با طلاق مخالف است و آن را مبغوضترين حلال شمرده و مىخواهد تا حد امكان طلاقى صورت نگيرد. اما چرا آن را حلال كرده است؟ زيرا زوجيت و زندگى زناشويى يك رابطهى طبيعى است نه قراردادى؛ و قوانين خاصى در طبيعت براى آن وضع شده است و از اين رو، با تمام پيمانهاى ديگر اجتماعى، از قبيل خريد و فروش و... فرق دارد. نكتهى مهم اين است كه اگر چه تنها قوانين طبيعى در اجتماعات مدنى قراردادى، دو قانون آزادى و مساوات است و تمام مقررات اجتماعى بايد بر اساس اين دو قانون تنظيم شود، اما براى پيمان ازدواج در طبيعت، قوانين ديگرى هم هست و همان طور كه در آغاز مسأله ازدواج )خواستگارى و مهر( و بعد از آن )نفقه و تقسيم كار زوجين( بايد قانون طبيعت رعايت شود، در طلاق هم كه پايان كار است، بايد آن قوانين رعايت شود.
ازدواج، وحدت و اتصال است و طلاق، جدايى و انفصال. وقتى طبيعت قانون اتصال زن و مرد را چنين وضع كرده است كه از اين طرف اقدام براى تصاحب و از طرف ديگر عقبنشينى براى دلبرى باشد، وقتى طبيعت احساسات مرد را براى تصاحب شخصى زن، و احساسات زن را در تصاحب قلب مرد قرار داده، و خانواده را بر اساس مركزيت جنس ظريفتر و گردش جنس خشنتر به دور او، و پايهى ازدواج را بر محبت و همدلى و نه فقط همكارى گذاشته است، خواه ناخواه جدايى نيز بايد تابع همان قوانين باشد. پيمانى كه اساسش همدلى است نه همكارى، قابل اجبار نيست و وقتى مرد عاشق است و زن معشوق، اگر زن از مقامش تنزل كرد و محبت مرد به او از بين رفت، ازدواج از نظر طبيعى مرده است و نمىتوان با زور قانون آن را حفظ كرد. توصيههاى اسلام به اين كه زن خود را براى مرد بيارايد و رغبتهاى روحى و جنسى او را اشباع كند و مرد علنا به زن خود اظهار عشق كند و لذتهاى جنسى در محيط خانواده محدود شود، همگى براى تحكيم روابط عاشقانه بين زن و شوهر است.
حال اين پرسش پيش مىآيد كه اگر شعلهى محبت از ناحيهى زن قطع شود، آيا نبايد به او هم حق طلاق داد؟ جواب اين كه اگر چه حيات خانواده وابسته به علاقهى طرفين است، اما روانشناسى زن و مرد با هم فرق مىكند. طبيعت، كليد محبت را به دست مرد داده و محبت زن را به صورت عكسالعملى قرار داده است. پس بىعلاقگى مرد، زن را هم دلسرد مىكند، اما با شروع بىعلاقگى از جانب زن، ازدواج به طور نيمه جان در مىآيد، كه اگر مرد عاقل و وفادار باشد، مىتواند با ابراز محبت، علاقهى زن را بازگرداند. اين كار براى مرد اهانت نيست كه محبوب خود را با زور قانون نگه دارد تا تدريجا دلش را به دست آورد؛ اما براى زن اهانت است كه براى حفظ حامى و دلباختهى خود، متوسل به اجبار قانون شود.
اشتباه غربيان اين است كه موجبات بىعلاقگى مردان به همسرانشان را پديد مىآورند و مىخواهند با زور قانون آنان را به هم متصل كنند. پس اسلام با طلاق دشمن است، اما راهش را مسدود نمىكند. اسلام كوشش كرده است طلاقهاى ناجوانمردانه از ميان برود و لذا با عوامل بىوفايى و هوسبازى مبارزه مىكند، اما حاضر نيست زن را به زور به مرد ناجوانمرد و بىوفا بچسباند. به همين دليل، در جامعه ما، طلاقهايى كه به خاطر بوالهوسى مردان صورت مىگيرد، بسيار كمتر از آن چيزى است كه در غرب رخ مىدهد. شايان ذكر است كه سخن فوق بدان معنا نيست كه راه طلاق براى مردان كاملا باز باشد؛ بلكه سخن بر استفاده نكردن از زور است، و گرنه اسلام امور متفاوتى را پيش روى مرد گذاشته است تا همگى مانع تسريع او در اين كار و حتى موجب انصراف او شود؛ از جمله: لزوم مراجعه به دادگاه خانوادگى براى حل نزاع زن و شوهر پيش از رفتن به محكمه، اجازه رجوع در زمان عده، گذاشتن هزينهى فرندان بر دوش پدر، و...
در خصوص امتناعهاى ناجوانمردانهى برخى مردان از طلاق هم بايد گفت چنين نيست كه اختيار طلاق فقط به دست شوهر باشد، بلكه در صورتى كه شوهر وظايفش را انجام ندهد و از طلاق نيز خوددارى كند، حاكم شرع حق دخالت دارد و مىتواند على رغم نظر مرد، زن را طلاق دهد. به علاوه، تمام اين سخنان در خصوص حق طبيعى طلاق بود، ولى زنانى كه از بعضى جهات نسبت به شوهر آيندهشان نگرانى داشته باشند، مىتوانند هنگام ازدواج به صورت شرط ضمن عقد حق طلاق را براى خود محفوظ نگه دارند؛ يعنى اين حق به صورت تفويضى و قراردادى مىتواند از همان ابتدا براى زن نيز قرار داده شود.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
»در خصوص ولايت پدران بر دختران، اولا از نظر اسلام مسلم است كه هر يك از پسران يا دختران از نظر اقتصادى استقلال كامل دارند، و ثانيا در امر ازدواج نيز مسلم است كه پسران اگر بالغ و عاقل و رشيد باشند، اختياردار خود هستند. دخترانى هم كه يك بار شوهر كرده و بيوه شدهاند، از لحاظ عدم حق دخالت ديگران همين حكم را دارند. اما اگر دخترى براى اولين بار بخواهد با مردى پيمان زناشويى ببندد، چه طور؟ در اين كه پدر اختياردار مطلق او نيست و نمىتواند بدون رضايت دختر، او را به هر كس دلش خواست شوهر دهد، اختلافى نيست. اين هم مسلم است كه اگر پدرى بىجهت از موافقت با ازدواج دختر خود امتناع كند حق او ساقط است. تنها اختلافى كه در ميان فقها وجود دارد اين است كه آيا موافقت پدر براى دوشيزگان شرط صحت ازدواج است يا خير؟
اين جا چون اين حكم يك مطلب مسلم اسلامى نيست بحثى از لحاظ اسلام نمىكنيم، اما نكتهاى را از لحاظ اجتماعى يادآور مىشويم: فلسفهى اجازهى پدر در مورد دوشيزگان اين نيست كه اسلام دختر را قاصر شناخته و از لحاظ رشد اجتماعى او را كمتر از مرد دانسته است، و گرنه چه فرقى بود بين بيوه و دوشيزه، كه بيوهى شانزده ساله نيازى به موافقت پدر ندارد، اما دوشيزهى بيست ساله طبق اين حكم نياز دارد؟ به علاوه، اگر دختر در ادارهى كار خود قاصر است: چرا اسلام به دختر بالغ رشيد، استقلال اقتصادى داده و معاملات چند صد ميليونى وى را مستغنى از موافقت پدر مىداند؟
پس مطلب به قصور و عدم رشد عقلى يا اجتماعى زن مربوط نيست، بلكه به روانشناسى زن و مرد مربوط است. آنچه مرد را از پا در مىآورد و مىلغزاند، شهوت است؛ اما آنچه زن را اسير مىكند، اين است كه نغمهى محبت و عشق از دهان مردى بشنود. زن مادامى كه دوشيزه و بىتجربه است، زمزمههاى محبت مردان را به سهولت باور مىكند و مردان شكارچى هم همواره از اين احساس زن سوء استفاده مىكنند. اين جاست كه لازم است دختر ناآزموده با پدرش كه از احساسات مردان آگاه است مشورت كند و موافقت او را جلب نمايد. پس اين قانون، نه براى تحقير زن، بلكه براى حمايت زن در مقابل خطرات احتمالى وضع شده است.« )مرتضى مطهرى، نظام حقوق زن در اسلام، صص 71 - 82 )با تلخيص(. .
در واقع، همان گونه كه تحميل يك جانبهى نظر پدر بر دختر امر صحيحى نيست و زير ساخت مناسبى براى يك ازدواج به شمار نمىرود، تصميم زود هنگام و يك جانبهى دختر كه از روحيات مردان آگاه نيست نيز، مىتواند منجر به يك زندگى ناموفق و در نهايت، طلاق شود. ترديدى نيست كه عشق زمينهساز مهمى براى ازدواج است، اما تمام بحث بر سر اين است كه: آيا عشقى كه مرد ابراز داشته واقعى است يا صرفا هوسرانى است؟ كه اگر دومى باشد، قطعا بستر مناسبى براى ازدواج موفق نخواهد بود. خلاصهى كلام اين كه يك ازدواج مطمئن براى يك دختر، ازدواجى است كه هم خودش خصوصيات همسرش را بپسندد و بداند كه مىتواند با او و روحياتش زندگى كند و هم پدرش با تحقيقاتى كه به عمل مىآورد، او را شخصيتى راستگو و در خور شأن دخترش تشخيص دهد.
|
|
|
|
<- 1 2 3 4 5 6 7 8 9 > ->
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
فلسفه |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9200 سوال |
:تعداد سوالات |
|
292 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|