|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های متفرقات |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در پاسخ، ابتدا اين موضوع را شرح مىدهيم كه هميشه سهم زن نصف سهم مرد نيست و گاهى مسأله كاملا بر عكس مىشود. سپس مىكوشيم، دليل اين تفاوتى را كه به هر حال احساس مىشود، بيان كنيم.
در مورد مطلب اول بايد گفت: درست است كه در ارث يك ميت، سهم دختر نصف سهم پسر است، اما سهم پدر و مادرش كاملا مساوى است و مىدانيم كه پدر و مادر هم در همان طبقهى اول ارث قرار دارند؛ درست مانند دختر و پسر. در شريعت اسلام، موارد ديگرى نيز وجود دارد كه زن و مرد، يكسان سهم مىبرند. )مثال قرآنى آن )آيات 11 و 12، سورهى نساء( كلالهى مادرى )برادر و خواهر مادرى ميت( است كه به طور مساوى سهم مىبرند. .
جالب اين جاست كه بر اساس همين معادلات، گاهى دختر بيشتر از پسر ارث مىبرد )يك موردش زمانى است كه ميت غير از پدر و دختر نداشته باشد كه پدر يك ششم مىبرد و بقيه سهم دختر است. مورد معروف ديگر آنجاست كه ميت داراى نوه باشد، اما فرزندانش مرده باشند. در اين جا اگر نوهى پسرى دختر باشد، دو برابر نوهى دخترى )ولو پسر باشد( سهم مىبرد. و دقيقا معادله معكوس مىشود. )براى تفصيل بحث، ر. ك: عبدالله جوادى آملى، زن در آينهى جمال و جلال، ص 346 - 347. .
در خصوص مطلب دوم، آن گونه كه استاد مطهرى توضيح دادهاند، دو نكته مورد نظر است: اولا اين وضع خاص ارثى زن، معلول مهريه و نفقه است. ايشان در بحث از مهر و نفقه به خوبى نشان مىدهند )مرتضى مطهرى، نظام حقوقى زن در اسلام، ص 217 - 226. كه با توجه به احتياجات و گرفتارىهاى زياد زن از لحاظ دوره باردارى و وظايف مادرى و...، و قدرت كمتر وى در توليد و تحصيل ثروت و استهلاك بيشتر ثروت به دست او، به علاوه برخى ملاحظات روانى و روحى خاص زن و مرد، و اين كه مرد بايد همواره براى زن خرج كند و نيز، ملاحظات دقيق روانى و اجتماعى كه سبب استحكام رابطهى خانوادگى مىشود، اسلام پرداخت مهريه و خصوصا نفقه )مخارج زندگى زن( را بر مرد واجب كرده است. اين امور ضرورى، به طور غير مستقيم سبب شده كه بر بودجهى مرد تحميلى وارد شود و براى جبران آن، اسلام دستور داده است كه مرد دو برابر زن سهم الارث ببرد. نكتهى دوم، وضعيت خاصى است كه زن از لحاظ قوانين جزايى مربوط به ديه دارد. در برخى جنايات غير عمدى و با توجه به شرايط خاص، بر خويشاوندان مجرم واجب است در پرداخت ديهى مقتول همراه شوند؛ اما در اين خصوص با توجه به اين كه اسلام تأمين مخارج زندگى را از دوش زن برداشته، زن را از شركت در جمع پرداخت كنندگان ديه معاف كرده است؛ كه اين تحميلى ديگر بر بودجهى مرد است.
جالب اين جاست كه چنين ايرادى زمان امام صادق )ع( هم مطرح شده و ايشان فرمودهاند: »علت اين امر آن است كه اسلام سربازى را از عهدهى زن برداشته و مهريه و نفقه را به نفع او بر مرد لازم شمرده و در پرداخت ديهى قتل غير عمد كه بر خويشاوندان قاتل واجب است، زن را معاف كرده است.« )عبدالله جوادى آملى، زن در آينهى جمال و جلال، ص 345. .
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اين گونه سؤالات در اثر عدم توجه به معيارهاى ارزشى قرآن كريم مطرح مىشود. ارزش انسان به بهاى بدنى نيست تا امتياز را در ديهها ارزيابى كنيم. به تعبير ديگر، راى ارزيابى انسان در اسلام، ديه معيار نيست تا مابه التفاوت زن و مرد را در ديه جستوجو كنيم. ديه صرفا يك امر اقتصادى است و همان طور كه در شريعت براى سگ و اسب ديه تعيين شده، براى تن انسان نيز ديه تعيين شده است. ديه معادل جسمى انسان است و در آن، مهمترين شخصيتهاى انسانى با سادهترين افراد يكسانند. اسلام در موارد متعددى بسيارى از تفاوتهاى ارزشى را بين عالم و جاهل )زمر 39 / 9: هل يستوى الذين يعملون و الذين لا يعلمون. ، يا مجاهد و غير مجاهد )نساء 4 / 95: لا يستوى القاعدون من المؤمنين غير اولى الضرر و المجاهدون فى سبيل الله. مطرح كرده است، اما ديهى همهى آنان را يكسان دانسته است. به علاوه، هميشه و همه جا ديهى مرد بيشتر از زن نيست، ليكن يك سلسله ارزيابىها در قرآن كريم به بدن بر مىگردد. بنابراين، هر بدنى كه منشأ اقتصادى بيشتر و قوىتر باشد، مسألهى ديه هم به تناسب با او تنظيم مىشود و چون مردان در مسائل اقتصادى معمولا بيشتر از زنان بازدهى دارند، ديهى آنان بيشتر است؛ )عبدالله جوادى آملى، زن در آينهى جمال و جلال، صص 417 - 421. همان طور كه گاهى ديهى اسب هم از ديهى انسان بيشتر است.
اگر به آيات مربوط به قصاص و ديه توجه كنيم مىبينيم تعيين ميزان آن با تأكيد بر تساوى اجزاى بدن است، نه بر ارزش واقعى افراد:
و كتبنا عليهم فيها أن النفس و العين بالعين و الأذن بالأذن و السن بالسن و الجروح قصاص فمن تصدق به فهو كفارة. )مائده 5 / 45. و در آن )تورات( بر آنها واجب كرديم كه جان در مقابل جان و چشم در مقابل چشم و گوش در مقابل گوش و دندان در مقابل دندان و براى جراحتها هم قصاص متناسب با آن باشد. و هر كه آن ]قصاص[ را ببخشد، كفارهاى ]براى گناهان[ او باشد. .
و بدين ترتيب همان گونه كه تساوى ديهى عالم و جاهل، دلالت بر تساوى واقعى آنان از نظر اسلام ندارد، تفاوت ديهى زن و مرد هم دليل بر تفاوت گذاشتن بين آنان نيست. )عبدالله جوادى آملى، همان، صص 354 - 356. در واقع، نقد ناقدان بدان جهت است كه انسان را در حد يك گياه يا حيوان مىشناسند، اما واقعيت اين است كه انسان به جايى مىرسد كه با ملائكه سخن مىگويد و فرشتگان به استقبالش مىروند و انسانيتش به اين است، نه به جسمى كه بعد از چند سال مىپوسد و از بين مىرود. )همان، ص 421. .
مطلب دومى كه در اين جا به نظر مىرسد اين است كه ظاهرا تفاوت ديه بيشتر به نفع زن تمام مىشود و ظاهرا در اسلام به همين جهت، آن تفاوت را گذاشتهاند. توضيح مطلب اين كه در اسلام وظايف خانوادگى بين زن و مرد تقسيم شده است و يكى از وظايفى كه بر دوش مرد گذاشته شده، تأمين هزينههاى زندگى خانواده است؛ يعنى تأمين هزينهى زندگى زن بر خودش واجب نيست، ولى بر همسر او واجب است. وقتى قرار شد معيار تعيين ديه، نه ارزشهاى معنوى و واقعى، بلكه خسارتهاى مالى و بدنى باشد، وقتى يك مرد از بين رود، غير از خودش، هزينههايى كه وى براى تأمين خانوادهاش مىپرداخت نيز از دست مىرود و وقتى ديهى او بيشتر باشد، جبران آن هزينههايى مىشود كه براى خرج خانواده انجام مىشود در صورتى كه اين امر در خصوص زن متوفى مصداق ندارد. به عبارت ديگر، ديهى مقتول، براى خودش خرج نمىشود، بلكه به بازماندگان او داده مىشود. اين بدان معناست كه اگر مردى بميرد، زن و فرزندان او ديهى بيشترى دريافت مىكنند، در مقايسه با ديهاى كه مرد و فرزندان زن مرده دريافت مىكنند. به اين ترتيب به نظر مىرسد كه اين اختلاف ديه، در نهايت، به نفع زن تمام مىشود.
بار ديگر تأكيدى كنيم كه آنچه در اين گونه فلسفههاى احكام بيان مىشود، امورى احتمالى و ظنى است، نه بيان يقينى. آنچه به طور قطع مىتوان گفت اين است كه ميزان ديه حكايت از ارزش معنوى و واقعى اشخاص نمىكند و لذا تفاوت ديه، به هيچ وجه دليل بر برترى يا نقص هيچ يك از زن و مرد نسبت به يكديگر نيست.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مطابق تحليلى كه آيةالله جوادى آملى ارائه دادهاند، آنچه ظاهرا تحت عنوان مذمت زن در نهجالبلاغه يا ساير احاديث يافت مىشود، در بيشتر موارد، از سه حالت زير خارج نيست.
1. گاهى حادثه يا موضوعى در اثر يك سلسله عوامل تاريخى، زمان، مكان و... ستايش يا نكوهش مىشود و اين بدان معنا نيست كه ذات آن شىء مورد ستايش يا نكوهش واقع شده، بلكه احتمال اصلى اين است كه آن زمينهى خاص موجب اين سخنان شده است. براى مثال، بعد از واقعهى جمل، شهر بصره مذمت شده و براى آن چنين دليل آوردهاند كه اين شهر »از آسمان دور و به آب نزديك است و...« )نهجالبلاغه، خطبهى 14. اما اين سخن واقعا به اين معنا نيست كه تا ابد هر كس در اين شهر ساكن شد، مذموم است و هر شهر ساحلى كه شهر بدى است؛ بلكه اين سخنان كنايهاى است به اقدام خاص مردم در آن زمان. برخى از نكوهشهاى نهجالبلاغه راجع به زن، ظاهرا به جريان جنگ جمل بر مىگردد )مهمترين اين احاديث كه مورد استناد است در خطبهى 80 نهجالبلاغه آمده است كه حضرت )ع( مىفرمايد: »زنان ناقص الايمان، ناقص بهره، و ناقص عقل هستند.« و بر هر سه مطلب نيز ظاهرا دليلى اقامه شده است و آيتالله جوادى آملى به خوبى نشان دادهاند كه اولا مقصود از اين جملات، نه مطلق زنان، بلكه كسى بوده كه جنگ جمل را راه انداخته است. و ثانيا تمامى آنچه ظاهرا دليل است واقعا از باب دليل بودن مطرح نشده، زيرا به عنوان دليل عام قابل خدشه است. ر. ك: زن در آينهى جمال و جلال، صص 367 - 374. و مقصود از اينكه مثلا با زن مشورت نكنيد يا از زن تبعيت نكنيد، كنايه از جريان خاص جمل است، و گرنه مدحهايى كه پيامبر اكرم )ص( و خود اميرالمؤمنين )ع( از حضرت زهرا )س( داشتهاند، به خوبى نشان مىدهد كه اين سخنان در مورد كل زنان نيست.
2. گاهى وقتها، ظاهر كلام، مذمت زن است، اما حقيقت آن، مذمت زنپرستى است. براى مثال در جايى كه مىفرمايد: »المرأة عقرب حلوة اللبسة«، )نهجالبلاغه، كلمات قصار، شمارهى 61. مقصوداين نيست كه خود زن عقرب است، بلكه مقصود اين است كه به وسيلهى نگاه حرام خود را به آتش نيندازد. ديدن نامحرم شيرين است، اما اين گناه، باطنش عقرب است؛ همان طور كه اگر زنى به دام مرد بيفتد، آن مردپرستى عقرب مىشود و بين زن و مرد فرقى نيست، منتها چون جاذبه از آن سو بيشتر است، حضرت به آن اشاره كرده است. نظير اين گونه تعبيرات در مورد دنيا هم آمده است. در يك جا مىفرمايد: »فانما مثل الدنيا مثل الحية، لين مسها قاتل سمها.« )نهجالبلاغه، نامهى 68. قطعا در اين احاديث هم خود دنيا به عنوان يك مخلوق از مخلوقات خدا مذمت نشده، بلكه دنياپرستى مذمت شده است. )عبدالله جوادى آملى. زن در آينهى جمال و جلال، صص 374 - 377. لذا اميرالمؤمنين )ع( در حديث ديگرى به كسى كه دنيا را مذمت مىكرد، فرمود: »آيا فريفتهى دنيا مىشوى آن گاه مذمتش مىكنى؟ اين تو هستى كه بايد عليه او مدعى باشى يا او بايد عليه تو اعلام جرم كند؟. .
3. محور ديگر مذمت زن در برخى احاديث، يك هشدار تربيتى است.مثلا در برخى روايات آمده كه: »چند چيز از چند نفر محال است: يكى از آنها وفا از زن است«. )خصال صدوق، حديث 5: قال ابوعبدالله )ع(: خمس من خمسة محال: النصيحة من الحاسد محال، و الشفقة من العدو محال، و الحرمة من الفاسق محال، و الوفاء من المرأة محال، و الهيبة من الفقير محال. اين گونه روايات ناظر به تربيتهاى عمومى است؛ مانند روايتى كه مىگويد: »خداى سبحان شش گروه را به شش گناه عقاب مىكند، يكى اين است كه فقها را به خاطر حسد عذاب مىكند.« )همان، حديث 14: ان الله عزوجل يعذب ستة بستة: العرب بالعصبية، و الدهاقنة بالكبر، و الأمراء بالجور، و الفقهاء بالحسد، و التجار بالخيانة، و اهل الرستاق بالجهل. مضمون اين روايات اين نيست كه فقه بد است يا همه فقيهان حسودند، بلكه هشدار جدى است كه اينها بيشتر در معرض اين خطر هستند: و گرنه همين فقها، امين و وارث پيامبران شمرده شدهاند. )اصول كافى، ج 1، باب 14، ص 46. در مورد زنان نيز به همين ترتيب است، يعنى دلالت بر خطرى دارد كه آنان بيشتر در معرض آن هستند. )عبدالله جوادى آملى، زن در آينهى جمال و جلال، صص 384 - 385. .
يعنى همان طور كه حديث فقها، هشدارى به فقهاست كه مواظب باشند كه حسد نورزند، حديث اول هم هشدار به زنان است كه مواظب باشند كه وفادار بمانند.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
قبل از پاسخ به اين سؤال خوب است دو نكته را يادآور شويم:
اول اين كه در خصوص احكام دين، گاهى در خود احاديث يا آيات، فلسفهى حكم نيز تصريح شده است.براى مثال، در خصوص حرام بودن شراب، فلسفهاش چنين توضيح داده شده كه شراب موجب زايل شدن عقل است. در اين گونه موارد، به استناد حديث يا آيهى مربوطه، با قاطعيت مىتوان دليل وجوب يا حرمت حكم مذكور را تشخيص داد؛ اما در بسيارى از موارد، مانند سؤال فوق، صريحا در متون دينى فلسفهى حكم مشخص نشده است و آنچه در پاسخ اين گونه سؤالات مىآيد، حدسهايى است كه با توجه به شواهد و قرائن موجود در دين مطرح مىشود. البته در اين جا در خود سؤال هم صرفا يك حدس مطرح شده است؛ يعنى سؤال دربارهى فلسفهى تفاوت تكليف دختر و پسر است و حدس زده شده است كه تماسهاى اجتماعى موجب مىشود پسران زودتر به بلوغ برسند و لذا سؤال شده كه: چرا سن تكليف دختران زودتر است؟
نكتهى دوم اين كه آنچه ما به عنوان فلسفهى حكم مطرح مىكنيم، غير از فتوايى است كه فقها استنباط مىكنند. فقها با مراجعه به متون دينى و در دست داشتن يك سلسله قواعد و اصول معين در فهم اين متون، حكم شرع را در خصوص مسائل مختلف به دست مىآورند و به دلايل متعددى )مانند پذيرفتن يا نپذيرفتن صحت يك حديث، اختلاف در معنى حديث، اختلاف در دايرهى شمول حديث و...( ممكن است با هم اختلاف نظر داشته باشند. در اين گونه موارد هر كس بايد به حكم مرجع تقليد خويش عمل كند و فلسفهى احكام كه در اين گونه مسائل عنوان مىكنيم عمدتا بر مبناى نظر مشهور فقهاست و چنان كه توضيح داديم سند عمل كردن نيست، بلكه حدسى است براى فهم فلسفهى حكم.
اكنون به سراغ پاسخ سؤال مىرويم. مسلم است كه بلوغ جنسى در دختران - به علل مختلف زيستشناختى - زودتر از پسران رخ مىدهد و آن گونه واضح است بحث سن تكليف تا حدود زيادى با بلوغ جنسى گره خورده است. شايد علت آن است كه بلوغ جنسى و بلوغ عقلى رابطهى نزديكى با همديگر دارند و در واقع وقوع هر يك به وقوع ديگرى كمك مىكند، زيرا بلوغ جنسى شخص را آگاه مىكند كه وارد مرحلهى جديدى از زندگى شده است )خصوصا در مورد دختر، كه بلوغ جنسى با تحولات جسمانى متعددى مانند برآمدن سينهها، عادت ماهيانه و... توأم است(. در اين شرايط، او احساس مىكند كه گويى انسان جديدى شده و دورهى بچگى را سپرى كرده است. لذا بلوغ جنسى خيلى سريع به بلوغ در رفتارها و انديشهها مىانجامد. البته نقطهى مقابل آن نيز درست است. يعنى بلوغ عقلى زودرس به تعجيل در بلوغ جنسى نيز منجر مىشود و آن امرى است كه امروزه تا حدودى در خصوص پسران جامعهى ما رخ داده است؛ يعنى آنان به علل مختلف در معرض انواع اطلاعاتى قرار گرفتهاند كه آنان را نسبت به بسيارى از مسائل آگاه كرده و همين امر موجب شده است كه سن بلوغ پسران از پانزده سال كمتر شود. با توجه به همين تلازم بلوغ جنسى و بلوغ عقلى است كه ظاهرا سن تكليف دختران زودتر از پسران قرار داده شده است. در واقع، به نظر مىرسد كه بلوغ جنسى، بيشتر از حضور در جامعه، تأثير در بلوغ عقلى داشته باشد و چون بلوغ جنسى دختران زودتر است، بلوغ عقلى آنها نيز زودتر رخ مىدهد. لذا آنچه عامل اصلى بلوغ مىباشد، بلوغ جنسى است نه حضور فعال در جامعه.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در پاسخ سؤال فوق دو مطلب را بايد در نظر گرفت:
مطلب اول كه اهميت اساسى دارد و در تمامى تحليلها بايد مدنظر قرار گيرد، اين است كه: »براى ترسيم حقوق زن، بررسى دو عنصر محورى لازم است: يكى شناخت اصل انسانيت كه حقيقت مشترك بين زن و مرد است؛ و ديگرى هويت صنفى زن كه واقعيت مختص به اوست. براى تشخيص صحيح آن حقيقت مشترك و اين هويت مختص، هيچ مرجعى صالحتر از خداوند، يعنى آفريدگار عالم و آدم، نيست. آنچه در تشريع خطوط كلى حق مشترك و حق مختص زن و مرد استنباط مىشود، آن است كه چيزى حق مشترك است كه در تعالى روح و ارتقاى انسانيت مشترك بين زن و مرد مؤثر باشد. همچنين حق مختص، چيزى است كه در پرورش هويت مختص زن يا مرد سهم بسزايى داشته باشد. براى مثال، تحصيل علوم و معارف و كسب فضائل اخلاقى، حق مشترك هر دو است و اين كه ما حقوق انسانى را در پستها و مقامات دنيوى جستوجو كنيم، تنزل و دورى از معارف عميق دينى است. در نگاه اسلامى، مشاغل و مناصب حق نيستند، بلكه مسؤوليت و وظيفهاند؛ يعنى بارى هستند كه بايد تحمل كرد و به مقصد رساند. اميرالمؤمنين )ع( حكومت دنيا را اگر فقط از منظر مناصب و عنوان مورد نظر باشد، كم ارزشتر از
عطسهى بز، )نهجالبلاغه، خطبهى 3. يا استخوان خوك در دست بيمار مبتلا به جذام )نهجالبلاغه، كلمات قصار، شمارهى 236. معرفى مىكند.« )عبدالله جوادى آملى، زن در آينهى جمال و جلال، صص 336 - 338. .
چنان كه در بيانات معصومين عليهمالسلام بيان شده، درجات بهشت به عدد آيات قرآن و به اندازهى درك مراتب ظاهر و باطن قرآن رتبهبندى شده است، اما هيچ جا ديده نشده كه درجات بهشت بر اساس معيارهاى اجرايى تقسيم شده باشد تا در نتيجه گفته شود به زن سهم كمترى مىدهند اميرالمؤمنين )ع( كارهاى اجرايى را وظيفه مىداند و مىفرمايد: اين امانتى به دست شماست و هرگز امين، مالك نيست. فرق بين مقامات معنوى و منصبهاى دنيوى اين است كه مقامات معنوى، ملك آدمى است، ولى منصب دنيايى امانت است و امانت مايهى فخر نيست، حال آن كه ملك مايهى فخر است. مرجعيت و قضاوت، امانت است، ولى فقاهت، ملك است. وزارت امانت است اما تقوا ملك است. در آنچه تعلق به جان دارد و كمال روح است، زن و مرد يكسانند، اما در محدودهى آنچه امانت و وظيفه است و جداى از جان، كارها تقسيم شده است. )براى توضيح بيشتر ر. ك: همان، صص 86 - 89. .
خلاصه اين كه در تمامى امور ارزشمند كه در يك كلام تحت عنوان قرب الهى مطرح مىشود، زن به هيچ وجه قابليتى كمتر از مرد ندارد، چون اساسا قرب الهى صفت روح است نه صفت جسم، و روح مذكر و مؤنث ندارد. )همان. درگيرىهاى قضايى و مسؤوليتهايى نظير آن به تدريج در نفس انسان اثر مىگذارند و به نوعى عادى شدن مىانجامند. اين امر با مسؤوليت اوليهى زن، يعنى برقرارى ارتباط عاطفى با فرزند و اشباع عاطفى او منافات دارد. لذا حتى در برخى شغلها و منصبها كه جواز آن براى زنان صادر شده است، دورى كردن از آنها فضيلت و ارزش دارد. شهيد مطهرى در اين زمينه پس از توضيح مختصرى در باب اين كه تربيت، دو جنسىاست و تربيت مرد با تربيت زن فرق مىكند، مىفرمايد: »برخى مشاغل از قبيل قضاوت و زعامت سياسى، فاسد كنندهى زن و ]يا[ فاسد كنندهى آن شغل است. اگر زنى زعيم سياسى يا قاضى بشود قطعا يا زعيم و قاضى خوبى است و همسر و مادر بدى و بالاخره زن بدى؛ و يا همسر و مادر خوبى است و زعيم و قاضى بدى. حتى زنان استثنايى امروز كه اين شغلهاى مردانه را به عهده گرفتهاند، قدر مسلم اين است كه از »زن« بودن خود استعفا داده از نظير بانو گاندى و گلداماير و غير اينها.« )مرتضى مطهرى - يادداشتهاى الفبايى، ج 5، ص 281. .
مطلب دوم، يعنى محروم بودن زن از چنين مناصب اجتماعى، نظر همهى فقها نيست و آية الله جوادى آملى در خصوص قضاوت و مرجعيت تقليد نشان دادهاند كه اولا همهى فقها معتقد به حرمت قضاوت و مرجعيت تقليد براى زن نيستند، بلكه بسيارى از آنان - از جمله خود ايشان - دلالت احاديث مربوطه را حداكثر »رخصت« دانستهاند، نه »حرمت«. يعين امور اجرايى اگر زمين بماند بر زنان واجب نيست، اما بر مردان واجب است. )همان، صص 353 - 348. ثانيا تصريح كردهاند بر اين كه: »لازم است توجه شود كه جنبهى عاطفى بودن زن، ذاتا مانع تعديل قواى عقلى و فكرى او نخواهد بود و تمام بحث در صورتى است كه جنبهى خردورزى و فرزانگى معتبر در مرجعيت، مقهور عاطفه و احساس نشود. زيرا گاهى خردورزى برخى از مردان مقهور بعضى از شؤون نفسانى مىشود كه در اين حال، چنين مردى شرايط قضا يا مرجعيت نيست. ممكن است لزوم رياضت كشيدن و تمرين زنان براى تعديل عواطف بيشتر از مردان باشد، ليكن اگر در پرتو تمرين، شرايط مساوى پديد آمد، دليلى بر محروميت زنان از سمتهاى ياد شده، به ويژه نسبت به جامعهى زنان، وجود ندارد.
]البته[ مطلب مهمى كه حرمت آن بيش از هر گونه حقوق و مزاياى اجتماعى است، آن است كه زن در عين فراگيرى علوم و فنون سودمند اسلامى، پرورش نسل آينده يعنى انسانهاى واقعى و امت اسلامى را بر عهده داشته است. يعنى جامعهى آينده بر زنان كنونى حق انسانى و الهى دارند و مبادا ارزشهاى مادى و عادى، مقام والاى مادرى را به دست نسيان بسپارد و آن را كمتر از سمتهاى ديگر وانمود كند و مديريت داخلى خانه، كه ركن اصيل جامعه اسلامى است، كم رنگ شود. يعنى نه اعضاى خانواده، نه افراد جامعه و نه نظام حكومتى و نه حتى خود زنان، مجازند كه مقام شامخ مادرى را تنزل دهند و در شناخت جايگاه آن تجاهل كنند.«. )همان، صص 253 - 254. .
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
شكى نيست كه وقتى انسان بخواهد در جامعهاى زندگى كند، نمىتواند هر كارى دلش خواست انجام دهد؛ بلكه بايد به نحوى زندگى كند كه بتواند روابط مسالمتآميزى با ديگران داشته باشد. البته اين سخن نبايد بهانهاى شود كه جامعه هر چه خواست بر ما تحميل كند و تمام آزادىهاى فردى ما را سلب كند؛ كه اگر چنين كند، اين جامعه قابل تحمل نخواهد بود. يكى از مسائلى كه در زندگى اجتماعى براى افراد اهميت دارد، اين است كه ما نبايد بيهوده و به خاطر تعصبات يا مشكلات شخصى ديگران به زحمت و دردسر بيفتيم. ما مىخواهيم راحت و آسوده زندگى كنيم و تا زمانى كه مزاحم ديگران نشدهايم، كسى حق ندارد مزاحم ما شود.
از اين توضيح غالبا نتيجه گرفته مىشود كه: تحميل كردن حجاب و ساير امور ديگر بر زنان، كه عمدتا به خاطر كنترل مردان رخ مىدهد، يك تحميل نابهجاست. مردان خودشان را حفظ كنند، چرا زنان بايد اين قدر محدود شوند؟!
در پاسخ بايد دو مطلب را مورد بررسى قرار دهيم: يكى اين كه آيا آسوده بودن و به زحمت نيفتادن هميشه خوب است يا نه؟ و دوم اين كه آيا محدوديت هميشه بد است يا نه؟ و اگر به اين نتيجه رسيديم كه اين دو حكم، دو حكم مطلق نيستند، ببينيم چه ملاكى براى تشخيص محدودهى آن دو وجود دارد؛ و آيا اين ملاك در مسائل مربوط به حجاب و امثال آن وجود دارد يا خير؟
در مورد مسألهى اول، همهى انسانها طالب راحتى هستند، اما كدام راحتى؟ يك اصل بسيار مهم اين است كه انسان راحتى واقعى، عميق و هميشگى را بر راحتى سطحى، موقت و گذرا ترجيح مىدهد. براى مثال، يك نفر كه وارد دانشگاه مىشود و ادامه تحصيل مىدهد خود را به زحمت انداخته و خيلى از آسايشها را از خود سلب كرده است، يا كسى كه به محل كار مىرود و كار مىكند، همين طور است. حتى كسى كه به دزدى مىرود، باز براى به دست آوردن يك راحتى طولانىتر، خود را به طور موقت به زحمت و دردسر مىاندازد. اگر به شما بگويند: »اگر شما ده ساعت پياپى و بدون اندكى درنگ اين باغچه را بيل بزنيد، به شما صد ميليون تومان مىدهيم«، آيا حاضر مىشويد آن زحمت سنگين را تحمل كنيد؟ خلاصهى مطلب اين كه اين جهان، پر از تزاحم است، يعنى بسيارى اوقات، راحتى بلند مدت با راحتى كوتاه مدت سازگار نيست و انسان عاقل، اولى را ترجيح مىدهد.
اين مطلب ما را به مسألهى دوم مىرساند: آيا آزادى يك اصل مطلق است يا خير؟ غالبا پاسخ غربيان اين است كه آزادى يك اصل مطلق است و تنها چيزى كه آزادى ما را محدود مىكند، آزادى ديگران است. اگر بپرسيم، چرا؟ همان مطلبى را مىگويند كه در ابتداى پاسخ توضيح داديم. اما اين منطق چندان رضايتبخش نيست. چرا من بايد به خاطر ديگران آزادىام را محدود كنم؟ به اين سؤال دو پاسخ دادهاند: يكى اين كه اگر من رعايت ديگران را نكنم ديگران هم رعايت حقوق مرا نخواهند كرد و در آن موقع، ضرر من بيش از سود من خواهد بود. پس مصلحت جامعه اين است كه همه رعايت همديگر را بكنيم. اما اين پاسخ اين اشكال را دارد كه اگر زورم از همه بيشتر بود و توانستم حقوق ديگران را زير پا بگذارم ولى ديگران نتوانند به من تجاوز كنند، آن گاه ديگر نيازى به رعايت اين قاعده ندارم؛ و اين همان منطق ديكتاتورها و در عرصهى بينالملل، منطق كشورهاى استعمارگرى چون آمريكاست كه هر گونه لشكركشى به كشورهاى ديگر را انجام مىدهند، اگر چه سازمان ملل و همگان با آن مخالف باشند.
پاسخ دومى كه برخى گفتهاند اين است كه انسانها همگى حرمت دارند و هيچ انسانى نبايد حق انسان ديگرى را پايمال كند. در اين جا مىپرسيم: چرا انسانها حرمت دارند، ولى حيوانات حرمت ندارند و شما به خودتان حق مىدهيد كه حيوانات را بكشيد و گوشت آنها رابخوريد؟ اگر حرمت انسان صرفا از حيث دستگاه زيستشناختى او باشد كه تفاوت چندان آشكارى با بقيهى حيوانات ندارد و اگر همين مقدار تفاوت كافى باشد، آيا به همين ترتيب اجازه مىدهيد كه يك نابغه، به خاطر خود، هزاران انسان كم هوش را به نيستى بكشاند؟ پس آنچه موجب حرمت انسان است، صرف وجود دستگاه زيستشناختى و فيزيولوژيكى او نيست، بلكه انسانيت اوست. اگر انسانيت ملاك قرار گيرد، آزادى نيز بايد با محور انسانيت تعريف شود، نه محور حيوانيت و فيزيولوژى. يعنى آن خواستههايى حرمت دارد كه ناشى از انسانيت افراد باشد، نه هر نوع خواستهى آنان. پس آنچه آزادى را محدود مىكند، نه خواستههاى ديگران، بلكه انسانيت آنان است. )براى تفصيل اين بحث، ر. ك: مرتضى مطهرى، تعليم و تربيت در اسلام، ص 243 - 260، و نيز، و آزادى معنوى، صص 1 - 30، براى تفصيل اين بحث در باب آزادى از منظر اسلامى، ر. ك: حسين سوزنچى، »حل پارادوكس و ديندارى در انديشهى شهيد مطهرى« در مجلهى قبسات، شمارهى 30 و 31، صص 207 - 222. .بگذاريد مسأله را از منظرى ديگر بررسى كنيم: آزادى يعنى نبودن مانع در برابر كارى كه مىخواهم انجام دهم. پس اساسا آزادى، با هدف است كه معنا پيدا مىكند. يعنى من بايد بخواهم كارى انجام دهم تا سؤال شود كه آزادى دارم يا ندارم. براى همين، يك شىء واحد ممكن است عامل آزادى من يا مخالف آزادى من باشد. براى مثال، در يك كلاس درس، اگر هدف من فقط راه رفتن باشد، تابلو و ديوار مانع من هستند، اما اگر هدفم آموزش مطلب به ديگران باشد، همين تابلوى روى ديوار به من كمك خواهد كرد.
اما اين بحثها چه ربطى به حجاب دارد؟ ربطش اين است كه ما بايد آزادى و راحتى را درست درك كنيم تا بفهميم كه آيا حجاب و امثال آن مانع آزادى است يا خير. در نتيجهى بحث فوق، به اين جا رسيديم كه آزادى و راحتى، با هدف است كه معنا پيدا مىكند. اما هدف ما چيست؟ شايد كسى بگويد هدف من اين است كه هر كارى را در هر لحظهاى خواستم انجام دهم. اما اگر درست توجه كند مىبيند در طول زندگىاش بارها پيش آمده كه با خود گفته است: »كاشكى من فلان كار را انجام نمىدادم.« اين نشان مىدهد كه خواستهاى فورى ما لزوما بر هدف ما منطبق نيست. پس خواست واقعى ما چيست؟ اگر خوب دقت كنيم مىبينيم هر انسانى در هر كارى كه انجام مىدهد مىخواهد بهتر شود، منتها يك نفر اين بهتر شدن را در پولدارتر شدن مىبيند، ديگرى در جاه طلبى، ديگرى در علم و... بر اساس همين منطق است كه انسان با خود مىگويد: »كاش فلان كار را انجام نمىدادم.« اگر با دقت بيشترى بنگريم مىبينيم هر انسانى همهى اينها را با هم مىخواهد، منتها به نظرش مىرسد نمىتواند همه را با هم كسب كند، لذا فقط به سراغ برخى مىرود. اما اگر بتواند همه را با هم و در حد اعلى به دست آورد، آرزوى آن را خواهد داشت. به تعبير ديگر، هر انسانى طالب كمال مطلق است و كمال مطلق همان خداست. بنابراين، به تعبير امام خمينى )ره(، همهى انسانها در همهى كارهايشان طالب خدا هستند، منتها مصداق را اشتباه گرفتهاند. )امام خمينى. شرح چهل حديث، ص 273. با اين بيان معلوم مىشود كه تكاليف دينى تكليف نيست، بلكه نشان دادن راه است )اهدنا الصراط المستقيم( )حمد 1 / 6. ما را به راه راست هدايت فرما. ؛ راه مستقيمى كه كوتاهترين فاصلهى بين ما و خداست. بنابراين، تنها چيزى كه حق دارد آزادى و راحتى ما را سلب كند، مصلحت واقعى و كمال خود ماست. پس اگر هر كارى را بر دوش ما مىگذارند، نه به خاطر اين است كه مثلا مردان را بر زنان ترجيح دادهاند، يا بر عكس؛ بلكه مصلحت خود ما را در نظر گرفتهاند و اگر خوشمان نيايد )اين بحث با بيانى ديگر در پاسخ سؤال قبلى نيز مطرح شد. ، ناشى از كم اطلاعى ماست. اين بيان در مورد كل احكام دين جارى است، اما مىتوان در مورد احكام خاص نيز جزيىتر بحث كرد. براى مثال، همين بحث حجاب و آرايش و امثال آن. حقيقت اين است كه انسان قرار است به كمال برسد و در اين مسير تكامل فرد از جامعه جدا نيست، بلكه انسان سعادت فردى خود را در بستر حيات اجتماعى كسب مىكند. پس جامعه نيز بايد بستر مناسبى براى حركت كل افراد باشد و هر كارى كه اين بستر اجتماعى را پريشان كند، شايد مستقيما به خود شخص برنگردد، اما چون بستر حركت را آشفته كرده است، زيانش باز به خود فرد بر مىگردد. حضور زن به نحو تحريكآميز در عرصهى جامعه، غير از مضراتى كه براى خود او دارد، )اين مطلب را در پاسخ سؤال 2 - 3 در فصل بعدى توضيح خواهيم داد. جامعه را نيز از حالت متعادل خارج مىكند و به طور غير مستقيم در حركت تكاملى خود آن زن نيز خدشه وارد مىسازد. )در اين جا شايد اين سؤال پيش آيد كه اتفاقا همين پوششها مردان را بيشتر تحريك مىكند و جوامع غربى كه زنان را آزاد گذاشتهاند، ديگر با اين تنشها مواجه نيستند چرا كه »الانسان حريص على ما منع«. اين مطلب در پاسخ سؤال 2 - 4 در فصل بعدى توضيح داده خواهد شد. پس زن به خاطر مرد نيست كه خودش را به زحمت مىاندازد، بلكه به خاطر راحتى بيشتر و خوشبختى كامل خودش است كه اين سختىها را تحمل مىكند؛ منتها چون اغلب افراد نمىتوانند رابطهى اين زحمت و آن سعادت را درك كنند، به آن معترض مىشوند. )براى بحث بيشتر دربارهى رابطهى حجاب، با آزادى زن و خصوصا منافات نداشتن آن با آزادىهاى اجتماعى، ر. ك: مرتضى مطهرى، مسألهى حجاب: صص 100 - 105. .
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در اين جا بايد به دو مطلب توجه داشت: اول اين كه آيا بايد اين تفاوتها كه مبناى وضع قانون قرار گرفتهاند، در همه جا مصداق داشته باشند؟ دوم اين كه از كجا معلوم كه اين تفاوتها ناشى از محيط نباشند؟
در مورد مطلب اول، نكتهى بسيار مهم اين است كه: »مبناى احكام حقوقى، اغلبى بودن آنها در امور انسانى است، نه هميشگى و بىاستثنا بودن آنها.« يعين هنگام وضع قانون يا انتقاد از يك سلسله قوانين حقوقى، نبايد واقعگرايى را كنار گذاشت و صرفا با توجه به استثنائاتى كه به هر حال در هر جامعهاى هست قانون رانفى كرد؛ يا اين كه پنداشت وقتى بر اساس مسألهاى قانونى وضع شده، اين مسأله هيچ استثنايى نخواهد داشت. براى مثال، در خيابانها براى برقرارى نظم چراغ راهنمايى مىگذارند و اگر كسى از چراغ قرمز عبور كرد جريمه مىشود. اما مواردى پيش مىآيد كه مثلا شخصى درگير مشكلات فكرى خود بوده و متوجه قرمز بودن چراغ نشده يا اين كه مىخواسته مريضى را به بيمارستان برساند و عجله داشته است. آيا مىتوانيم به خاطر چنين استثنائاتى كلا قانون »عبور از چراغ قرمز ممنوع« را كنار بگذاريم و بگوييم هر كس در هر حالتى خواست عبور كند؟!
يا مثلا قوانين خاصى براى تشخيص و اثبات دزدى گذاشته شد. )مانند شهادت شاهدان و...( اما آيا هيچ گاه ممكن نيست كه كسى با بهرهگيرى از همين قوانين بىگناهى را به دزدى متهم كند )مثلا شاهدان دروغين بيايند و...( و آيا اين دليل كافى است كه ما همهى اين قوانين را كنار بگذاريم؟
البته يك نظام حقوقى موفق، نظامىاست كه بتواند استثناهاى مهم - نه همهى استثنائات را، زيرا اين امر محال است - پوشش دهد و براى آنها تا حد امكان چارهانديشى كند )مثلا در خصوص آمبولانسهاى اورژانس يا اتومبيلهاى آتشنشانى در حال مأموريت، عبور از چراغ قرمز تخلف به حساب نمىآيد(؛ و اين امرى است كه در قوانين حقوقى اسلام نيز مد نظر قرار گرفته است. مثلا آن گونه كه بعدا خواهيم ديد )توضيح بحث در پاسخ سؤال 3 - 3 در همين فصل خواهد آمد. ، به اقتضاى تفاوتهاى زن و مرد، حق طلاق در اختيار مرد قرار گرفته است، اما برخى استثنائات در نظر گرفته شده و در موارد متعددى تمهيداتى انديشيده شده است كه زن هم بتواند طلاق بگيرد.
اما در خصوص اين كه از كجا معلوم اين تفاوتها ناشى از محيط نباشد، بايد گفت كه يك موقع ما از آغاز مىخواهيم قانونى وضع كنيم و تفاوتهاى زن و مرد را بررسى مىكنيم؛ در اين حالت شايد اين اشكال وارد باشد. اما اگر ما معتقديم كه خداوند با علم مطلق به تفاوتهاى انسان، اين قوانين را وضع كرده، معلوم است كه تفاوتهاى واقعى در وضع اين قوانين مد نظر گرفته و آن گاه است كه ما مىتوانيم اين تفاوتها را استخراج كنيم و مطمئن باشيم كه صرفا ناشى از محيط و تربيت نيست. البته، علاوه بر اين، با توجه به گستره و عموميت اين تفاوتها و پارهاى از مباحث زيست شناختى و روانشناختى نيز مىتوان اثبات كرد كه اين تفاوتها ناشى از محيط و تربيت و امثال آن نيست.
توضيح مطلب اين كه در مورد تفاوتهاى جسمانى مسأله واضح است، به اين معنا كه وقتى مىگوييم ساز و كار جسمانى زن و مرد )لااقل در امر زناشويى( با هم متفاوت است، هيچ ربطى به محيط و تربيت ندارد و محيط پيرامون نيز، ملاك زن و مرد بودن را در درجهى اول، همين تفاوتهاى جسمانى مىداند. در مورد خصوصيات روانى نيز بايد گفت آن مقدار كه بين زن و مرد تفاوت هست، همگى در نهايت به اقتضائات همين تفاوت جسمانى بر مىگردد. براى مثال، در باب تفاوت احساسات زن و مرد گفتهاند: »علائق مرد جنبهى فاعلى و ابتدايى، و علائق زن جنبهى انفعالى و انعكاسى دارد. به بيان ديگر، مرد بيشتر مىخواهد كسى را دوست
داشته باشد و كسى را تصاحب كند، اما زن بيشتر مىخواهد معشوق واقع شود و كسى او را دوست داشته باشد و او را در آغوش بكشد.« واضح است كه اين تفاوت به سادگى ناشى از همان ساز و كارى است كه تفاوت جسمانى زن و مرد را در خصوص عمل زناشويى موجب شده است.
سومين و آخرين نكتهى مطرح در اين جا است كه شايد مخاطب بگويد: شما مىگوييد كه زن و مرد چنين احساساتى دارند، اما من به عنوان يك زن يا يك مرد اين نوع احساسات را در خودم احساس نمىكنم، بلكه برعكس آنها را احساس مىكنم. مثلا من دختر هستم اما دلم مىخواهد خودم مردان را تصاحب كنم، نه اين كه آنان مرا تصاحب كنند. در اين گونه موارد، بايد او را به تفاوت بسيار ظريف احساسات واقعى و احساسات كاذب توجه داد. ما واقعيت را با بررسى جسم و جان انسان به دست مىآوريم و چنان كه ديديد اقتضاى جسم زن، داشتن آن نوع خصوصيات روانى بود. اما در اثر محيط و تربيت و ساير القائاتى كه شخص تحت آنها واقع مىشود ممكن است مبتلا به احساسات كاذب شود، يعنى فكر كند چيزى را دوست دارد، در حالى كه واقعا اگر حقيقت را بداند، خواهد فهميد كه آن را دوست ندارد؛ و برعكس. اين مضمون همان آيهى شريفه است كه مىفرمايد: عسى أن تكرهوا شيئا و هو خيرء لكم و عسى أن تحبوا شيئا و هو شرلكم و الله يعلم و أنتم لا تعلمون.
براى اين گونه احساسات كاذب هم مثالهاى زيادى مىتوان آورد. براى مثال، يك آدم معتاد به مواد مخدر، شديدا به اين مواد احساس نياز مىكند و اصلا احساس نياز به غذا نمىكند؛ در حالى كه آن چه او واقعا نياز دارد غذاست نه مواد مخدر. ممكن است اين آدم معتاد يك آدم تحصيل كرده هم باشد، اما اين دليل نمىشود كه احساسات كاذبش بر او غلبه نكند. گاه اين احساسات كاذب به قدرى بر او غلبه مىكند كه اگر كسى بخواهد او را نجات دهد و به حقيقت متوجه سازد، نه تنها سخن او را نمىپذيرد، بلكه او را دشمن خود مىپندارد؛ اما هيچ كدام دليل نمىشود كه احساسات كاذب او كاذب نباشد. پس اگر ما به دليل معقولى نشان دهيم كه واقعيت وجود شما امر خاصى را اقتضا مىكند و شما هم دليل ما را درست بدانيد، اما در عين حال بگوييد من خلاف اين امر را احساس مىكنم، بعيد نيست كه مبتلا به احساس كاذب شده باشيد. البته رها كردن احساسات كاذب كارى بسيار دشوار است، همان گونه كه رها كردن مواد مخدر براى معتاد دشوار است. جالب اين جاست كه آيهى مورد بحث نيز در پايان مطلب مىفرمايد: »و الله يعلم و أنتم لا تعلمون.« يعنى شما كه فكر مىكنيد آن احساس شما درست است، واقعا حقيقت مطلب را نمىدانيد، اما خدا مىداند. پس به خدا اعتماد كنيد تا شما را از اين احساسات كاذب رهايى بخشد.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
تفاوتهايى كه مردم جامعهى ما بين دختران و پسران مىگذارند و دو گونه با آنان برخورد مىكنند، از دو حال خارج نيست: يا برگرفته از عادات و خرافات و تعصبات نابهجاست، يا ناشى از حكم عقل و شرع؛ و حقيقت اين است كه همهى آنچه در جامعهى ما مىگذرد، لزوما نظر اسلام نيست. براى مثال، گاه ديده مىشود پسر خانواده در برقرارى هر گونه روابط نامشروع با دختران نامحرم آزاد گذاشته مىشود، اما دختر همان خانواده به قدرى تحت فشار و تنگناست كه حتى از رفت و آمد او با نامزد شرعىاش كه هنوز عروسى نكردهاند، جلوگيرى مىشود. قطعا اگر روابط نامشروع بد است، براى پسران هم بد است و اگر روابط مشروع جايز است، براى دختران هم جايز است؛ اما متأسفانه تنگ نظرىهاى فراوانى در هر دو زمينه از جانب بسيارى از خانوادهها مشاهده مىشود كه نبايد اينها را به حساب اسلام گذاشت، بلكه عمدتا ناشى از خرافات و عاداتى است كه نسل به نسل منتقل شده و تنها دليل طرفداران آن همان سخن منكران پيامبران است كه: انا وجدنا آبائنا على أمة و انا على آثارهم مقتدون. )زخرف 43 / 23. ما پدرانمان را بر اين روش يافتهايم و به روش آنها اقتدا كردهايم. .
اما برخى از اين تفاوت گذاشتنها نه تنها نامعقول و ناموجه نيست، بلكه كاملا معقول است. بدون شك بين زن و مرد تفاوتهايى وجود دارد كه در پرتو پيشرفتهاى علوم امروزى، اين تفاوتها روشنتر نيز شده است. وجود اين تفاوتها البته نه دلالت بر نقص زن و كمال مرد دارد و نه برعكس. قانون خلقت اين تفاوتها را ايجاد كرده است تا پيوند خانوادگى زن و مرد را محكمتر كند و نظام زندگى به بهترين وجه اداره شود. )براى تفصيل اين بحث، ر. ك: عبدالله جوادى آملى، زن در آينه جمال و جلال، صص 389 - 391. اين تفاوتها شبيه تفاوت ميان اعضاى بدن است؛ تفاوتهايى كه هم از ابعاد جسمانى مطرح است، هم از ابعاد روانى و هم از حيث احساساتى كه آنها نسبت به هم ديگر دارند. )براى نمونههايى از اين تفاوتها كه مورد تأييد دانشمندان امروزى هم قرار گرفته است، ر. ك: مرتضى مطهرى، نظام حقوق زن و مرد در اسلام، چاپ قديم، صص 197 - 222 و چاپ جديد صص 153 - 176. حال، اگر كسى از قانون طبيعت تبعيت كرد و حق قانون عادلانه را ادا نمود، قطعا كار معقول و پسنديدهاى انجام داده است.
براى مثال، قلب انسان با مغز انسان متفاوت است و هر يك وظايف خاصى بر عهده دارند. اما، اولا تفاوت آنها دليل بر بهتر بودن يا بدتر بودن هيچ يك نيست، و ثانيا اگر كسى وظايف قلب را از قلب خواست و وظايف مغز را از مغز، دقيقا به اقتضاى عدالت رفتار كرده است. بىعدالتى آن است كه وظايف يكسان را بر عهدهى هر دو بگذاريم و برخورد كاملا يكسانى هم با قلب و هم با مغز داشته باشيم. آيا معقول است كه قلب بگويد: »چرا فسفر بيشترى به مغز اختصاص داده مىشود؟« يا مغز بگويد: »چرا همهى خونها مرتب به قلب مىروند و از آن جا مىگذرند؟«
خلاصه اين كه زن و مرد، هم تفاوتهايى با هم دارند )چون يكى زن است و ديگرى مرد( و هم شباهتهايى )زيرا هر دو انسانند(. اگر كسى خيال كند بايد با آن دو كاملا متشابه رفتار كرد، در اشتباه است؛ همان گونه كه اگر كسى بپندارد بين آنها كاملا و از همه نظر بايد فرق گذاشت و يكى را كاملتر و ديگرى را ناقصتر دانست. بلكه حق اين است كه در عين حفظ وحدت رويه در ابعاد انسانى آنان، در مواردى كه خلقت بين آنها تفاوت گذاشته است، ما نيز از قانون خلقت تبعيت كنيم. تمام تفاوتهاى مطرح شده در اسلام بين زن و مرد از همين قسم است.
خلاصه اين كه نكتهى مهمى كه در اين گونه بحثها بايد به دانشآموزان گوشزد كرد، همين است كه اين دو جنس هم شباهت دارند و هم تفاوت. در مواردى كه شباهت دارد، برخورد اسلام با هر دو كاملا يكسان است. براى مثال، روح و حقيقت اصيل انسان مذكر و مؤنث ندارد. به همين دليل، هم خطابهاى قرآن در خصوص تعالى انسان و حركت به سوى قرب الهى، به مذكر و مؤنث بودن كارى ندارد )عبدالله جوادى آملى، زن در آينهى جمال و جلال، صص 91 - 98 و نيز صص 249 - 253. و هم در ميان انسانهاى غير نبى، بلند مرتبهترين انسانها، هم يك مرد )اميرالمؤمنين »ع«( است و هم يك زن )حضرت فاطمه زهرا »س«( و در احاديث متعددى، اين دو بزرگوار كفو يكديگر شمرده شدهاند. )اصول كافى، ج 1، ص 461: لولا ان الله تبارك و تعالى خلق اميرالمؤمنين لفاطمة، ما كان لها كفو على ظهر الارض، من آدم و من دونه. يعنى زن نيز همه مراتب قرب الهى را كه يك مرد مىتواند طى كند، طى كرده است. از همهى اينها مهمتر، در قرآن كريم وقتى انسان را دعوت به حيات طيبه مىكند تأكيد دارد بر اين كه در اين جهت بين زن و مرد فرقى نيست: من عمل صالا من ذكر أو انثى و هو مؤمن فلنحيينه حيوة طيبة و لنجزينهم أجرهم بأحسن ما كانوا يعملون. )نحل 16 / 97. هر كس، از مرد يا زن، كار شايسته انجام دهد و مؤمن باشد، قطعا او را با زندگى پاكيزهاى حيات ]حقيقى[ مىبخشيم و بهترين عملى را كه انجام دادهاند به آنان پاداش خواهيم داد. .
در اسلام، ارزش انسان به همين حيات طيبه است، نه به امتيازات مادى و دنيايى كه چند صباحى بيش نمىپايد.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اخلاق براى اين كه اخلاق باشد بايد مطلق باشد و نسبى دانستن اخلاق به منزلهى نفى اخلاق است. نسبى بودن اخلاق به اين معناست كه يك امر واحد در يك زمان خوب است و در زمان ديگر بد، يا اين كه نزد يك جامعه خوب و نزد جامعهى ديگر بد است. آنچه موجب مىشود كسى چنين ديدگاهى اتخاذ كند، وقوع پارهاى شبهات است كه براى فرد قابل حل نيست. براى مثال، مىگويند اگر دروغگويى بد است، پس چرا دروغ مصلحتآميز بهتر از راست فتنهانگيز است؟ يا چرا در برخى جوامع، برخى كارها را خوب مىشمرند و همان كارها در پارهاى ديگر از جوامع ناپسند به حساب مىآيد؛ مثل بىحجابى و... براى حل اين مسأله بايد به دو نكته توجه كرد كه توجه به آنها موجب حل اين گونه شبهات خواهد شد:
نكتهى اول اين كه بايد بين اخلاق و آداب تفكيك كرد. بسيارى از امور هست كه جزء آداب و رسوم يك قوم و ملت به حساب مىآيد و به طور عادت به نسلهاى بعدى منتقل مىشود و مىتواند ريشهاى در خود اخلاق و ارزشهاى اخلاقى نداشته باشد. قطعا آداب غير از اخلاق است و بحث مطلق بودن اخلاق به معناى مطلق بودن آداب نيست. براى مثال، احترام گذاشتن به همديگر يك فعل اخلاقى به حساب مىآيد، اما در كشورهاى مختلف نحوهى آن تفاوت دارد. مثلا در ايران، براى احترام گذاشتن به كسى در مقابل او از جاى بلند مىشوند، اما در برخى كشورهاى غربى، براى احترام گذاشتن، كلاه خود را از سر بر مىدارند. در همهى اين موارد، آنچه ثابت است و همهى انسانها بدان اذعان دارند، احترام گذاشتن به ديگران است. اين اصل، يك اصل اخلاقى ثابت است، گرچه ممكن است آداب ظهور اين اصل اخلاقى متفاوت باشد.
البته ممكن است اين تنوع آداب به حدى برسد كه يك عملى كه در جايى مصداق احترام گذاشتن است در جاى ديگر بىاحترامى تلقى شود. انسان در هر جايى مىتواند تا زمانى كه خلاف اخلاق رخ نداده، به اقتضاى آداب آن جا عمل كند. پس نسبيت اخلاق، بحث در ارزشهاى همگانى و فطرى آدميان است، اما نسبيت آداب، بحث در رفتارهاى خاص جوامع است. اولى باطل است، اما دومى جايز؛ و بحث ما در رد اولى است، نه دومى. )براى تفصيل اين بحث، ر. ك: مرتضى مطهرى، اسلام و مقتضيات زمان، ج 1، صص 339 - 352. .
نكتهى دوم توجه به تفكيك معيارهاى اخلاقى از مصاديق افعال اخلاقى است. باز، آنچه مطلق است، معيارهاست، نه مصاديق. توضيح اين مطلب، مهمترين موارد شبهه را روشن مىكند. براى مثال، راستگويى به عنوان يك معيار مطلقا خوب است و هيچ گاه بد نيست؛ و دروغگويى بر عكس آن است. از طرف ديگر، مثلا كشتن انسان بىگناه به عنوان يك معيار، مطلقا بد است و هيچ گاه خوب نيست، و حفظ جان انسانها بر عكس آن است.تا وقتى تزاحمى بين اين افعال رخ نداده، تشخيص موارد و مصاديق دشوار نيست؛ اما اشكال آن جا پيش مىآيد كه يك فعل واحد، هم مصداق راستگويى واقع مىشود، هم مصداق كمك به كشتن انسان بىگناه؛ يا اين كه آن فعل هم مصداق دروغگويى واقع مىشود و هم مصداق نجات انسان بىگناه.
براى مثال، قاتلى دنبال مظلومى است و مظلوم در خانهى شما مخفى شده است. قاتل از شما مىپرسد: آيا او در خانهى شما مخفى شده است؟ اگر راست بگوييد، در قتل آن مظلوم به او كمك كردهايد و اگر بخواهيد جان آن مظلوم را حفظ كنيد، بايد دروغ بگوييد. در اين جا عقل حكم مىكند جان آن مظلوم را حفظ كنيد و دروغ بگوييد. علت اين كه شما بايد دروغ بگوييد، اين نيست كه در اين مورد، دروغگويى خوب است و راستگويى خوب نيست، بلكه بدين دليل است كه فعل شما هم مصداق دروغگويى و راستگويى، و هم مصداق قتل و نجات نفس محترمه واقع شده است و شما نه بين راستگويى و دروغگويى، بلكه بين كشتن و نجات انسان مخير شدهايد.
به بيان ديگر، اگر فقط »راستگويى« و »دروغگويى« مطرح بود، قطعا بايد راست مىگفتيد. اما در اين مصداق، »راستگويى به اضافهى قتل انسان« و »دروغگويى به اضافهى نجات انسان« مطرح است و شما بين راستگويى و نجات انسان، اهم و مهم مىكنيم و آنچه مهمتر است انتخاب مىكنيد. پس آنچه واقعا انجام دادهايد، دروغگويى نيست، بلكه نجات انسان است و لذا كار خوبى كردهايد. در حالى كه اگر واقعا به خاطر لذت از دروغ گفتن دروغ بگوييد، كار خوبى نكردهايد.
براى اين كه مسأله واضحتر شود، مثال ديگرى را مطرح مىكنيم كه شفافتر است. فرض كنيد مردى متوجه شود كه در همسايگىاش دختر جوانى در حال غرق شدن در استخر خانهشان است. از طرفى مىدانيم ورود بدون اجازه در خانهى ديگران و ديدن بدن نامحرم، به لحاظ اخلاقى بد و گناه است. از طرف ديگر مىدانيم نجات دادن انسان در صورتى كه توانايى آن را داشته باشيم، يك امر خوب و واجب است. در اين جا با اهم و مهم كردن در مىيابيم وظيفهى اين مرد رفتن به خانهى مذكور و نجات آن دختر است. حال، مسأله را دقيقتر بررسى كنيم و ببينيم به لحاظ اخروى - كه در واقع ملاك، باطن و حقيقت عمل است، نه فقط ظاهر آن - حكم آن مرد چيست؟ آن مرد واقعا با اهم و مهم كردن فوق به نجات دختر برود، قطعا كارى شايسته كرده است. اما اگر با خودش بگويد: »چه بهانهى خوبى پيدا كردهام. الآن به بهانهى نجات آن دختر، هم وارد خانهى آنان مىشوم و هم آن دختر را مىبينم.«، در اين صورت استنباط همگان اين است كه او كار خوبى انجام نمىدهد. پس چنين نيست كه هنگام تزاحم، كار بد تبديل به كار خوب شود. ورود در خانهى غصبى و ديدن نامحرم، هم چنان بد است؛ حتى در اين شرايط خاص. آنچه خوب است، نجات دادن انسان است؛ اما اگر همين جا هدف واقعى فرد ورود به محل غصبى و ديدن نامحرم است، نه نجات دادن انسان، باز هم آن فعل، به لحاظ اخروى كار خوبى نخواهد بود و در قيامت، نه تنها پاداش نمىگيرد، كه عقوبت هم مىشود.
بدين ترتيب، معلوم مىشود كه آنچه مطلق است معيارهاى اخلاقى، و آنچه نسبى است، افعال و مصاديق عملى رفتارهاى انسانهاست. اين مصاديق وقتى تحت يك معيار متعالى قرار گيرند، خوب خواهند بود و اگر تحت يك معيار پست قرار گيرند، بد خواهند شد. )براى تفصيل اين بحث، ر. ك: مرتضى مطهرى، سيرى در سيرهى نبوى، ص 89 - 116؛ تعليم و تربيت در اسلام، صص 148 - 151. .
اگر بخواهيم مطلب را به زبان اصطلاحات علم »اصول فقه« بيان كنيم، بايد بگوييم، نسبيت اخلاقى زمانى به وقوع مىپيوندد كه بين اخلاقيات تعارض رخ دهد؛ زيرا »اذا تعارضا تساقطا«. اما در جايى كه تزاحم رخ دهد، هيچ دلالتى بر نسبيت اخلاقى نداريم. به طور كلى مواردى كه شاهدى بر نسبيت اخلاق هستند، در حوزهى تزاحم واقع مىشوند، نه در حوزهى تعارض.
خلاصهى بحث اين كه: اولا بحث مطلق بودن، در ارزشهاى اخلاقى است كه عام و جهان شمول هستند، نه در آداب خاص ملتها. ثانيا بحث در معيارهاى اخلاق است، نه مصاديق خارجى كه تحت معيارهاى مختلف واقع مىشوند.
خوب است در پايان اشاره كنيم به اين كه پذيرش نسبيت اخلاق لوازم متعددى دارد كه كمتر كسى مىتواند به آن لوازم ملتزم بماند. مثلا اگر قائل به نسبيت اخلاق شويم، ديگر نمىتوانيم برخى انسانها - مانند صدام و... - را بد بدانيم و نمىتوانيم به حقوق بشر به عنوان حقوقى كه همه جا و نزد همه محترم است و بايد محترم باشد، قائل باشيم و هيچ مرز واقعى نيز بين حق و باطل نخواهد بود. در اين صورت، على )ع( همان قدر حق خواهد بود كه معاويه حق است!!! و آشكار است كه فطرت سالم هيچ انسانى نمىتواند زير بار اين لوازم برود.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
گرايش هاي فطري، ذاتي آدمي است و ذاتي شيء، قابل انفکاک از شيء نيست. زيرا اگر قابل انفکاک بود، ذاتي نبود. بلکه عرضي بود. اما اگر چنين است، پس مقصود از مسخ فطرت چيست؟ در اين جا نيز مي توان دو پاسخ داد:
الف( مقصود از مسخ فطرت، ضعيف شدن نور فطرت در وجود آدمي است، نه حذف آن. يعني در آدمي گرايش هاي مختلفي نهفته است که توجه به هر کدام مي تواند شديد و ضعيف شود و شدت و ضعف هر يک بر بقيه نيز تاثير مي گذارد. براي مثال هم ميل به حقيقت و علم آموزي، ذاتي انسان است، هم ميل به اشباع غريزه ي جنسي. منتها يک نفر ممکن است چنان غرق در علم آموزي شود که اساسا ميل ديگرش بسيار ضعيف و فراموش شود. هم چنين ممكن است اشباع غريزه جنسى چنان فكر و ذهن وى را اشغال كند كه جايى براى گرايشهاى ديگر باقى نگذارد. )براى تفصيل بحث، ر. ك: امدادهاى غيبى در زندگى بشر، )مقالهى »خورشيد دين هرگز غروب نمىكند«(، صص 53 - 54. .
نكتهى دومى كه در بحث فطرت و تأثيرگذارى امور در آن بايد توجه داشت، اين است كه بحث مسخ فطرت بيشتر در حوزهى اخلاقيات مطرح مىشود تا ساير امور فطرى. در حوزهى اخلاقيات نيز دو عامل بايد دست به دست هم بدهند تا انعكاس فطرت معلوم شود: يكى ميزان پاك بودن فطرت است و ديگرى شدت ضربهاى كه به فطرت وارد مىشود. گاهى آينهى دل آدمى چنان پاك است كه نشستن اندك غبارى بر آن صاحبش را بر آشفته مىسازد و گاهى آن قدر گل و لاى روى آن را پوشانده كه، كمتر از خارج تأثير مىپذيرد. اما همين فطرتهاى محجوب هم اگر ضربهاى بسيار شديد بر آنها وارد شود، عكس العمل نشان خواهند داد. نمونهاش در تاريخ معاصر، خلبانى است كه بمب اتمى بر هيروشيما و ناكازاكى ريخت. وى را به صورت مردى بسيار قسى القلب تربيت كرده بودند تا بتواند به راحتى چنين وظيفهاى را انجام دهد. اما على رغم آن همه قساوت، وقتى حادثه را با چشم خود ديد، وجدان و فطرتش چنان بر او حمله كرد كه نتوانست تحمل كند و ديوانه شد.
ب( معناى عميقتر مسخ فطرت، آن چيزى است كه در آيات قرآن هم به آن اشاره شده است. واژهى مسخ در قرآن كريم يك بار آمده است: ولو شئنا لمسخناهم على مكانتهم فما استطاعوا مضيا و لا يرجعون. )يس 36 / 67. و اگر بخواهيم، هر آينه ايشان را در جاى خود مسخ مىكنيم؛ ]به گونهاى[ كه نه بتوانند بروند و نه برگردند. .
اما حقيقت مسخ شدن سه بار در خصوص برخى طوايف، در قرآن كريم مطرح شده است؛ در دو مورد، با تعابير زير آمده است: فقلنا لهم كونوا قردة خاسئين. )بقره 2 / 65 و اعراف 7 / 166. به آنان گفتيم: بوزينگانى بىمقدار باشيد ]مساوى بشويد[. و: جعل منم القردة و الخنازير. )مائده 5 / 60. برخى از آنها را ميمون و خوك گردانيد. .اما اين كه چگونه مسخ است، بايد گفت:
اولا فطرت در انسان، بر خلاف ساير ذاتيات موجودات، امرى بالفعل و نهايى شده نيست. براى مثال، سگ بودن از ابتدا در او هست، اما انسانيت يك انسان از ابتدا در او به صورت نهايى وجود ندارد، بلكه به صورت بالقوه است و او مىتواند اين انسانيت را شكوفا كند يا آن را طرد و سركوب كند. زيرا انسان اختيار دارد و فطرت او منافى اختيار او نيست.
ثانيا به تعبير علامه طباطبايى »انسانى كه مثلا به خوك يا ميمون مسخ شد، اين گونه است كه صورت حيوانيت روى صورت انسانيتش نقش بسته است و چنين كسى، انسانى است خوك يا انسانى است ميمون، نه اين كه انسانيتش به كلى باطل گشته و صورت خوكى و ميمونى به جاى صورت انسانيتش نشسته باشد. پس وقتى در اثر تكرار عمل صورتى از صور ملكات را كسب كند، نفسش به آن صورت متصور مىشود. و هيچ دليلى نداريم كه اين نفسانيات و صورتهاى نفسانى همان طور كه در آخرت مجسم مىشود، در دنيا نيز نتواند از باطل به ظاهر در بيايد و مجسم شود. پيش از اين هم گفتيم كه نفس انسان در اول حدوثش هيچ نقشى ندارد و مىتواند هر صورتى را پذيرا شود و لذا انسان مسخ شده، انسان است و مسخ شده، نه اين كه مسخ شدهاى فاقد انسانيت باشد.« )ترجمهى تفسير الميزان، ج 1، ص 314، ذيل آيهى 65 سورهى 65 سورهى بقره. براى بحثى روايى در باب مسخ، ر. ك: همان، ج 8، صص 397 - 392، ذيل آيهى 166 سورهى اعراف. .
خلاصه اين كه فطرت يعنى وجود يك گرايش اصيل در آدمى به سمت تعالى. اما وجود اين گرايش به معناى نفى اختيار انسان نيست و انسان اختيار دارد مطابق با مسير اين گرايش حركت كند يا در مسير گرايشهاى ديگر. البته انسانى كه در مسيرهاى ديگر حركت مىكند، در نهايت در مىيابد كه خودش ضرر كرده است،
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
فطرت يكى از مهمترين مبانى تفكر دينى است، به طوى كه شهيد مطهرى آن را »امالمسائل معارف اسلامى« )مرتضى مطهرى، مقدمهاى بر جهان بينى اسلامى، ج 5؛ جامعه و تاريخ. ناميدهاند. البته بحث از فطرت هم در حوزهى شناختها مطرح مىشود و هم در حوزهى گرايش؛ اما چون بيشتر شبهات و مسائل مربوطه به آن در حوزهى گرايشهاى انسانى مطرح مىشود، آن را در اين فصل آوردهايم. در باب فطرت نيز، مثل بسيارى مسائل ديگر دو گونه مىتوان بحث كرد: يكى بحث فلسفى دقيق و ديگرى بحث ساده و دانشآموزى. و ما سعى مىكنيم هر دو شيوه را در اين جا مطرح كنيم.
الف( بيان ساده: در اين جا مىتوان اين نكات را براى دانشآموز توضيح داد:
نكتهى اول: گرايشهاى فطرى امورى بديهىاند، زيرا هر كس در خود گرايشى به سمت خوبىها و زيبايىها و كمالات احساس مىكند. هر انسانى اگر به درون خويش مراجعه كند، كار خوب را خوب مىداند و كار بد را بد. حتى اگر مرتكب كار بدى شود، ابتدا سعى مىكند آن را براى خود توجيه كند و خوب جلوه بدهد. به همين دليل است كه يكى از ترفندهاى شيطان خوب جلوه دادن كارهاى بد براى انسان است: زين لهم الشيطان اعمالهم. )انفال 8 / 48؛ نحل 16 / 63؛ نمل 27 / 24؛ عنكبوت 29 / 38، شيطان اعمال ]بد[ آنان را بر ايشان زينت داد ]و به صورت خوب نزد ايشان جلوهگر نمود[. و حتى زيان كارترين انسانها نيز مىپندارند كار خوبى مىكنند: قل هم ننبئكم بالأخسرين اعمالا، الذين ضل سعيهم فى الحيوة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا. )كهف 18 / 104 - 103. بگو آيا آگاهتان كنم از زيانكارترين عملها؛ آن كسانى كه تلاششان در زندگى دنيا گم شد و خودشان مىپندارند كه چه نيكوكار انجام مىدهند. .
و حتى منافقان نيز كه ابتداى كار، آگاهانه رويهى دورويى را در پيش گرفتهاند، كم كم به حدى مىرسند كه خودشان هم باور مىكنند كه كار بدشان خوب است: و اذا قيل لهم لا تفسدوا فى الأرض قالوا انما نحن مصلحون ألا انهم هم المفسدون و لكن لا يشعرون. )بقره 2 / 12 -11. و هنگامى كه به آنان گفته مىشود، در زمين فساد نكنيد مىگويند فقط ماييم كه اصلاح گريم، بدانيد كه فقط آنها خود فسادگرند، در حالى خودشان فهم نمىكنند. .
انسانها هميشه كار بد را ابتدا براى خود توجيه مىكنند بعد مركتب آن مىشوند. كسى كه مىخواهد دزدى كند مىداند دزدى بد است. اما با خودش مىگويد پولدارى بهتر از دزدى نكردن است، پس من دزدى مىكنم تا پولدار شوم. يعنى چنين نيست كه انسانها اولا و بالذات طالب بدى باشند، بلكه اولا و بالذات طالب خوبىاند منتها شيطان مصداق آن خوبى را در مقابلشان منحرف مىكند.
نكتهى دوم: همهى كسانى كه كار بدى انجام مىدهند به بد بودن آن اعتراف دارند، زيرا حاضر نيستند توصيه كنند كه همهى مردم آن كار را انجام دهند. در حالى كه اگر كسى كارى را خوب بداند، به همه مىگويد شما هم بياييد و آن كار را انجام دهيد. براى مثال انسان دروغگو، دلش نمىخواهد ديگران به او دروغ بگويندو انسان دزد هم نمىخواهد اموالش را بدزدند. اين موضوع نشان مىدهد كه گرايش باطنى همين افراد هم خوب را از بد تشخيص مىدهد و مىداند كه بايد كارهاى خوب انجام داد.
نكتهى سوم: چنين نيست كه اغلب مردم در بيشتر كارهايشان، كار بد انجام دهند. براى مثال آيا دروغگوترين دروغگويان، بيشتر سخنانش راست است يا دروغ؟ قطعا بيشتر سخنانش راست است، زيرا اگر هميشه دروغ بگويد، زندگى خودش هم مختل مىشود. مثلا اگر ماست مىخواهد بگويد من سنگ مىخواهم، يا وقتى گرسنه است بگويد من سيرم يا... در واقع و به تعبير شهيد مطهرى )ر. ك مرتضى مطهرى، حق و باطل. ، زمانى يك باطل مىتواند استفادهى مورد نظر خود را ببرد كه حق در جامعه زياد باشد و او نيز بر دوش حقها سوار شود. اگر كسى همهى سخنانش دروغ باشد، با او مشكلى نداريم. مشكل ما اين جاست كه بيشتر سخنان او راست است و گاهى در ميان سخنان راست، دروغ مىگويد و ما نمىتوانيم تشخيص دهيم كدام سخنش راست و كدام دروغ است.
نكتهى چهارم: شايد برخى مردم كار بد را راحتتر انجام دهند. اما اولا هميشه اين طور نيست و ثانيا راحتتر انجام دادن دليل بر اصالت داشتن نيست. توضيح اين كه اولا بايد ببينيم، كدام كار بد را چه كسى قرار است انجام دهد. يعنى بستگى دارد به اين كه چقدر براى آن كار اهميت قائل است. خيلى از ما ممكن است گاهى وقتها دروغ بگوييم، اما چند درصد انسانها ممكن است به همان سادگى دروغ گفتن، مرتكب قتل شوند؟ پس اگر در مجموع افعال نگاه كنيد چنين نيست كه بيشتر كارهاى بد ساده باشند. ثانيا مگر ساده و راحت بودن دليل بر اصالت داشتن است؟ توجه كنيد كه بحث فطرت اين نيست كه انسان گرايش به سوى بدىها پيدا نمىكند و هيچ كار بدى انجام نمىدهد. همت بلند داشتن براى انجام كارى كه انسان مىداند خوب است نيز مهم است. در معارف اسلامى، در عين حال كه از فطرت سخن گفته شده، از نفس اماره و شيطان نيز صحبت شده است؛ نبرد ميان قواى رحمانى و قواى شيطانى در انسان نيز پذيرفته شده است. بحث فطرت مىگويد آن چه حق و اصيل است، قواى رحمانى است و قواى شيطانى هم هر كارى بخواهند بكنند مجبورند باز به نحوى به قواى رحمانى تكيه كنند و از آنها سوء استفاده كنند كه توضيحش در فصل پيش گذشت. بنابراين، انسان براى غلبه بر قواى شيطانى بايد عزم و ارادهى قوى داشته باشد.
ب( بيان فلسفى: مطالب فوق ذهن عموم دانشآموزان را مىتواند قانع كند، اما اگر بخواهيم نشان دهيم فطرت پايهى معارف اسلامىاست، نيازمند يك بحث فلسفى هستيم. اساسا چرا قائل به مسألهاى به نام فطرت در وجود آدمى مىشويم؟ بايد گفت هر چيزى خودش، خودش است و غير خودش نيست )اصل هويت( و بنابراين هر چيزى ذاتى دارد كه آن هويت اصلى او را تشكيل مىدهد. اگر وجود ذات را براى هر چيز بپذيريم، بلافاصله سؤال از مقومات ذات مطرح مىشود كه در منطق، آن را ذاتيات شىء مىگويند و در آن جا اثبات مىشود، ذاتى هر چيزى همان جنس و فصل اوست. جنس، ذاتى اعم است و فصل، ذاتى مساوى. حال، اگر در مورد انسان قائل به ذات شويم، بايد ببينيم ذاتيات او چيست.
انسان موجودى است مركب از جسم و روح. در پارهاى از ابعاد جسمانى با جمادات و نباتات شبيه است كه اين محل شباهت را همان »طبيعت اشيا« مىنامند. در پارهاى از ابعاد وجودىاش نيز با حيوانات شبيه است كه اين را »غريزه« مىگويند. اما پارهاى از ابعاد نيز بايد وجود داشته باشد كه خاص انسان و مابه الامتياز انسان از غير انسان باشد كه همان »فصل« اوست. اين فصل قطعا ناظر به جسم و ابعاد جسمانى نيست، زيرا در جسم با موجودات ديگر شبيه است، پس ناظر به ابعاد روحى اوست.
وقتى پديدههاى روحى وجود آدمى را بررسى مىكنيم، دو سنخ اصلى مىيابيم:يكى از سنخ معرفت و دانش و ديگرى از سنخ گرايش و خواست و اراده. اما همهى معرفتها و همهى گرايشهاى انسان، فصل انسان نيستند، زيرا برخى امور شناختى و گرايشى به نام غرايز در حيوانات هم وجود دارند. آن حوزه از معرفت و گرايش آدمى كه فوق امور فوق، و خاص انسان است، اصطلاحا فطرت نام دارد. البته بحث فطرت در حوزهى معرفت، بحث بسيار پيچيده و دشوارى است و وقتى بديهيات اوليه را فطرى مىناميم، يعنى ذاتى وجود تمامى آدميان و مابه الامتياز آنان از ساير موجودات است. فطرى بودنش هم به اين معنا نيست كه قبل از تولد واجد آنها باشد، بلكه به معناى ساز و كار خاصى در عقل است كه توضيح آن ساز و كار خارج از حوصلهى اين مجال است. )براى مطالعهى بيشتر، ر. ك. اصول و فلسفه و روش رئاليسم، ج 1، علامه طباطبايى، با پاورقىهاى مرتضى مطهرى، مقاله سوم؛ و نيز پايان نامهى دكتراى آقاى على اصغر خندان با عنوان ادراكات فطرى از ديدگاه شهيد مطهرى و هيوم، دانشگاه قم، 1382. در مورد گرايشها نيز چند گرايش را مىتوان به عنوان گرايشهاى فطرى آدمى مطرح كرد؛ مانند حقيقتجويى، زيبايىطلبى و خيرطلبى، )براى تفصيل بحث ر. ك: مرتضى مطهرى، فطرت.
البته شايد كسى در اين جا مناقشه كند و بگويد: همان طور كه گرايشهاى متعالى خاص انسان است، گرايشهاى بسيار پست نيز خاص انسان است، پس چرا ما اين دسته از گرايشها را نيز ذاتى انسان ندانيم؟ استاد مطهرى در پاسخ اين مسأله به نكتهى ظريفى اشاره مىكنند و آن اين است كه انسان با انجام كارى كه در راستاى گرايشهاى متعالىاش باشد، در نهايت احساس پيروزى مىكند. اگر كارى انجام دهد كه خلاف اين گرايشها باشد، احساس شكست مىكند و اين نشان مىدهد كه در تعارض خود متعالى و خود متمايل به پستى، خود واقعى ما همان اولى است.
توضيح مطلب اين كه اگر مثلا كسى پولى را از يكى از دوستانش بدزدد و بعد بفهمد وى با از دست دادن آن پول دچار مشكل حادى در زندگى شده كه به مرگش انجاميده است، در اين جا به لحاظ خود مادى، وى چيزى به دست آورده، اما به لحاظ خود معنوى و متعالى، چيزى )كمالى( را از دست داده است و در عمق وجود خود احساس ناراحتى و شكست مىكند. زمانى شكست معنا دارد كه خود واقعى شما همان خود معنوى باشد، زيرا اوست كه شكست خورده است. به همين ترتيب، اگر به كسى پولى بدهيد كه مشكل مهمى از زندگىاش حل شود، احساس پيروزى و خوشحالى مىكنيد. اينها دلالت دارد بر اين كه آنچه در ذات آدمى اصالت دارد، گرايش به خوبىهاى متعالى است. لذا وقتى آنها موفق مىشوند، شما احساس خوشحالى و پيروزى مىكنيد و در صورت ناكامى آنها، شما در عمق وجود خود احساس ملامت و شكستخوردگى خواهيد كرد. )تحليل ياد شده را شهيد مطهرى با تفصيل بيشتر در اين منابع مطرح كرده است: فلسفهى اخلاق، مبحث خود و ناخود؛ آزادى معنوى، صص 27 - 44. .
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در مورد »قسمت« اگر منظور همان »سرنوشت« و »قضا و قدر« است. كه در پاسخ سؤال قبل گذشت و امرى كاملا صحيح و مورد تأييد اسلام است؛ اما اگر منظور از آن چيزى شبيه شانس و اقبال است، بايد گفت از منظر دينى، همه باطلند و منشأ آنها خرافات است. مرحوم علامه طباطبايى )ره( در تحليلى دقيق، مسألهى »بخت و اقبال« را چنين بيان كرده است:
»ما هر يك از كارهاى خود را براى آرمان و غايتى كه در نظرمان مشخص است انجام مىدهيم و با مسامحه كلمهى دائما را به جاى غالبا مىگذاريم. از طرف ديگر، البته براى رسيدن به هر مقصدى بر حسب غالب راه ويژهاى وجود دارد و آن همان كار و فعاليتى است كه انسان را به هدفى كه داشته مىرساند. مثلا براى رسيدن به آب در زمين خشك، كندن چاه لازم است و غايت كندن چاه رسيدن به آب است و اين امرى است بر حسب غلبهى وقوع. حال اگر كسى چاهى كند و به گنج رسيد، در اين موارد، غايتى پيش آمده كه هدف مورد نظر فاعل نبوده است. و چون هر حادثه علتى دارد، اين جا نيز علتى مجهول الهويه فرض مىكنيم و اسم آن را بخت خوب )يا بخت بد( مىگذاريم. از اين رو كسى را كه در تلاش عادى خوديابى تلاش با پيشامدهاى شيرين فوقالعادهاى روبهرو مىشود، خوشبخت مىناميم و كسى را كه پى در پى با حوادث ناخوشايند مواجه مىشود، بدبخت. ولى وقتى كه با دقت، به محاسبهى علل اين گونه حوادث بپردازيم، به اشتباه خود پى مىبريم و خواهيم فهميد كه علت پيدايش اين موضوع خرافى، اين بوده كه ما »دائم« را به جاى »غالب« گذاشتهايم. كندن چاهى به عمق ده متر، »دائما« انسان را به آب نمىرساند )كه در نتيجه، اگر به آب نرسد بدبختى و اگر به گنج رسيد خوشبختى باشد( بلكه ما را به همان چيزى مىرساند كه در ده مترى سطح زمين واقع است، خواه آب باشد يا گنج يا سنگ؛ و اين است كه دائمىاست. در همهى موارد خوشبختى و بدبختى حتما حادثهاى مىتوان يافت كه اثر مستقيم علل و شرايطى است كه در محل واقع هستند.« )علامه طباطبايى، اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج 3، 264 - 262. .
استاد مطهرى اين مسأله را به لحاظ جامعهشناسى هم ريشهيابى كردهاند. ايشان معتقدند عقيده به بخت از اين جا ناشى مىشود كه افراد »در جامعهاى زندگى مىكردهاند كه برخى عمرى به سعى و عمل گذرانده، اما با محروميت به سر بردهاند. در عوض افراد بيكار و تن پرورى را مىديدهاند كه از همهى نعمتها برخوردار بودهاند. هر چه ديدهاند، بىتمييز را ارجمند و عاقل را خوار ديدهاند. يعنى همه چيز را در جامعهى خودشان اين طور ديدهاند، به طورى كه كم كم اين مطلب بر ايشان شكل يك فلسفه به نام »فلسفهى بخت« گرفته است. نام همهى اين بىنظمىها و ستمها را بخت گذاشتهاند. ايجاد تفكرى شيطانى به نام »بخت« علتش همين بىعدالتىها و بىنظمىهاى اجتماعى است. ما نه در دين )يعنى در قرآن و سخنان پيامبر )صلى الله عليه و آله و سلم( و ائمه )عليهمالسلام( سخنى از بخت و شانس مىبينيم و نه عقل و علم و فلسفه آن را تأييد مىكند.« )مرتضى مطهرى، بيست گفتار، ص 98. .
»به هر حال اين طرز تفكرى است كه متأسفانه در ميان بسيارى از مردم شيوع دارد. بديهى است كه اگر بشر اندكى واقعبين باشد و روابط على و معلولى حوادث و قضاياى عالم را درك كند و عقل و انديشهى خود را به كار اندازد، مىفهمد كه مسألهى شانس و بخت، يك خيال و واهمهى شيطانى بيش نيست. نه عقل مسألهى شانس و بخت را به رسميت مىشناسد و نه دين. خدا هيچ كس را بدبخت بالذات يا خوشبخت بالذات نيافريده است. گليم بخت هر كس همان صفحهى روح و قلب اوست كه هم قابل سفيد شدن است و هم سياه شدن؛ علم و ايمان و عمل صالح آن را سفيد مىكند و جهل و خرافات و تعصبات و فسق و فجور آن را سياه مىكند...« )مرتضى مطهرى، حكمتها و اندرزها، صص 210 - 211. .
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مسأله اين است كه كسى مسلمان به دنيا مىآيد و بعد بزرگ مىشود و به نظرش مىرسد دين ديگرى انتخاب كند. اگر انتخاب دين آزاد است، چرا وى مرتد اعلام مىشود و جايزالقتل بلكه واجب القتل است؟
براى پاسخ به اين مطلب بايد به چند نكته توجه داشت:
اولين و مهمترين نكته اين است كه اسلام يك دين اجتماعى است، نه يك دين فردى صرف؛ و براى اجتماع و حكومت برنامه و دستوراتى دارد و بسيارى از احكام آن را به عنوان يك حكم حكومتى بايد نگريست، يعنى احكامى مانند جهاد، حدود و قصاص، كه جز در درون يك حكومت معنا ندارد. مسألهى كشتن مرتد نيز از همين سنخ مسائل به شمار مىرود كه ناظر به بعد حكومتى اسلام است.
نكتهى دوم آياتى است كه اين حكم از آنها استنباط شده است.آن گونه كه قرآن كريم حكايت مىكند، برخى براى ايجاد تزلزل در ايمان مسلمانان تصميم گرفتند مرتب مسلمان و كافر شوند تا مسلمانان را دچار ترديد كنند: و قالت طائفة من أهل الكتاب آمنوا بالذى انزل على الذين آمنوا وجه النهار و اكفروا آخره لعلم يرجعون. )آل عمران 3 / 72. برخى از اهل كتاب گفتند به آنچه بر مؤمنان نازل شده اول و روز ايمان آوريد و در پايان همان روز كافر شويد، بلكه مؤمنان )از عقيدهى خود( برگردند. .
آن گونه كه علامه طباطبايى در ذيل همين آيه مطرح كرده است، اينها گروهى از يهوديان بودند كه براى ايجاد شك و ترديد در مؤمنان در آغاز روز ايمان آوردن خود اعلام مىكردند و در آخر روز اظهار مىداشتند كه به اين نتيجه رسيدهاند كه اسلام بر باطل است و از اسلام خارج مىشدند. )علامه طباطبايى، ترجمهى تفسير الميزان، ج 3. صص 46 -45. .
قرآن كريم در مواردى ديگر نيز در خصوص چنين افرادى كه بين ايمان و كفر متزلزل بودند تذكر مىدهد؛ مانند: ان الذين آمنوا كفروا ثم آمنوا ثم كفروا ثم ازدادوا كفرا لم يكن الله ايغرلهم و لاليهديهم سبيلا. )نسأ 4 / 137. آنان كه ايمان آوردند، سپس كافر شدند. سپس ايمان آوردند و سپس كفر ورزيدند و كفرشان زياد شد خداوند آنها را نمىبخشد و چنين نيست كه آنها را هدايت كند. يا مىفرمايد: ان الذين كفروا بعد ايمانهم ثم ازدادوا كرا لن تقبل توبتهم و اولئك هم الضالون. )آلعمران 3 / 90. آنان كه بعد از ايمانشان كافر شدند و بر كفرشان افزودند، هرگز توبهشان پذيرفته نيست و آنان گمراهانند. كه علامه طباطبايى به طور مشخص، اين آيه را دربارهى مرتدين مىداند.
بدين ترتيب، اگر توجه كنيم كه از طرفى حكم قتل براى مرتد يكى از احكام ناظر به بعد حكومتى اسلام است و از طرف ديگر، اين حكم ظاهرا در مورد كسانى است كه قصد دارند دين را به مسخره بگيرند و با ارتداد خود، ساير مسلمانان را در ديندارى خود مردد كنند، به فلسفهى اين حكم پى خواهيم برد. در واقع، اسلام اجازه نمىدهد كسى با ترفندهاى سياسى و تبليغاتى موجبات سست شدن مسلمانان در ديندارىشان را فراهم آورد. لذا همواره حكم مرتد به عنوان يك حكم اجتماعى نگريسته شده و در مورد كسى صادر مىشود كه علنا در ميان مردم ادعاى برگشتن از دين كند، و گرنه اگر كسى صرفا با مطالعات و تحقيقات خود و در خانهى خود از اسلام برگردد، اسلام به هيچ وجه اجازهى تفتيش عقايد او را نمىدهد.
اتفاقا اگر احكام مربوط به مرتد با دقت بيشتر مورد بررسى قرار گيرد، اين فلسفه كه حكم ارتداد براى جلوگيرى از تشتت آفرينى در اجتماع است، آشكارتر مىشود. براى مثال، در احكام ارتداد آمده است، بايد سخنان وى كه دلالت بر كفر مىكند كاملا صريح و واضح باشد و اگر به هر دليلى بتوان نشان داد كه منظور وى كفر نبوده است، حكم صادر نمىشود. البته حقيقت اين است كه اين حكم اسلام همانند بسيارى از احكام ديگر مورد سوء استفادهى ظاهرگرايان قرار گرفته و بزرگانى همچون ابنسينا و ملاصدرا بودهاند كه از تكفير اين گونه سطحى نگران در امان نبودهاند. اما اولا هيچ گاه سوء استفاده از يك حكم درست، نبايد موجب طرد اصل حكم شود و ثانيا وقتى سراغ كسانى مانند امام خمينى )ره( برويد كه بصيرتى عميق داشتند، مىبينيد كه ايشان هم با اين كه در طول حياتشان، افراد فراوانى يافت مىشدند كه معلوم بود از اسلام برگشتهاند )خصوصا در زمان رژيم طاغوت(، اما در ميان همهى آنان اين حكم را تنها در مورد سلمان رشدى صادر كرد كه در واقع ارتدادش براى مسخره كردن اسلام صورت گرفته بود؛ و گرنه تا به حال افراد فراوانى پيدا شدهاند كه عليه اسلام بحث كرده و كتاب نوشتهاند و علماى اسلام هم پاسخ آنان را دادهاند و هيچ گاه تكفير نشدهاند. )نمونهى بارز اين امر را در آثار شهيد مطهرى مىتوان ديد كه عمدتا در پاسخ به نقدهايى كه عليه اسلام مطرح شده، نگاشته شده است. از جملهى اين موارد، كتاب نظام حقوق زن در اسلام است كه پاسخ به نقدهايى است كه در آن زمان در مجلهى زن روز عليه احكام اسلام در خصوص زنان مطرح مىشده است. نويسندهى آن مقالات صريحا با بسيارى از احكام اسلام مخالفت كرده بود، اما چون از يك موضع علمى- نهفقط جنجال و هياهو - وارد بحث شده بود، شهيد مطهرى هم با يك موضع علمى وارد شد و ابدا كار به تكفير كشيده نشد. .اما سلمان رشدى مصداق بارز كسانى است كه اول اسلام آورد و بعد كافر شد و با نوشتن اين كتاب در كفر ناشى از هواپرستى - نه ناشى از تحقيقات علمى- اصرار ورزيد و مطابق آيهى 90 سورهى آلعمران، توبهاش پذيرفته نيست و براى كسى كه مىخواهد اين چنين جامعهى اسلامى را با هياهو و بلوا دچار آشوب و اضطراب كند، حكم ارتداد صادر مىشود.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
استاد مطهرى در كتاب »جهاد« به تفضيل اين مسأله را بررسى كرده كه خلاصهى آن بدين قرار است:
بعضى از آيات قرآن كريم در مورد دستور جهاد با كافران مطلق است؛
مانند: قاتلوا الذين لايؤمنون بالله و لاباليوم الآخر و لايحرمون ماحرم الله و رسوله و لايدينون دين الحق من الذين أوتوا الكتاب حتى يعطوا الجزية عن يدوهم صاغرون. )توبه 9 / 29. با كسانى از اهل كتاب كه به خدا و روز آخرت ايمان نمىآورند و به آنچه خدا و رسولش حرام كردهاند حرمت نمىگذارند و به دين حق گردن نمىنهند، بجنگيد، مگر اين كه در حال ذلت و خوارى حاضر به پرداخت جزيه شوند. .یا:يا ايها النبى جاهد الكفار و المنافقين و اغلط عليهم. )توبه 9 / 73. اى پيامبر! با كافران و منافقان جهاد كن و بر آنان سخت بگير. .
اما يك قاعدهى محاورهاى داريم كه در اصول فقه هم پذيرفته شده و آن اين است كه هر گاه كسى سخنى را به صورت مطلق گفت و در جايى ديگر به صورت مقيد آورد، آن مطلق را بر آن مقيد بايد حمل كرد. مثلا يك بار كسى به ما مىگويد: »فلانى را احترام كن.« اين سخن دوم مقيد است و نشان مىدهد كه احترام گذاشتن به فلانى، مقيد به آن است كه او اين كار را انجام دهد. ولذا سخن اول را كه مطلق است حمل بر سخن دوم كه مقيد است مىكنيم. در مورد جهاد هم با اين كه آيات فوق مطلق است، اما در موارد ديگر آياتى آمده كه نشان مىدهد اين حكم قيودى دارد و در اسلام چنين نيست كه جهاد با هر كافرى جايز باشد، بلكه اين حكم فقط اختصاص دارد به:
الف(مقابله با تجاوز كافران به ما؛ قرآن كريم مىفرمايد: و قاتلوا فى سبيل الله الذين يقاتلونكم و لاتعتدوا ان الله لا يحب المعتدين. )بقره 190 -2. با كسانى كه با شما مىجنگند، بجنگيد و تجاوز و ستم نكنيد كه خداوند ستمكاران را دوست ندارد. .
خصوصا اين كه در ادامه مىفرمايد »تجاوز نكنيد« نشان مىدهد كه جهاد يكحكم بدون قيد نيست و اگر مصداق تجاوز و تعدى شود، جايز نيست؛ براى مثال در احاديث توضيح داده شده كه سراغ غير نظاميان نرويد، مزارع را ويران نكنيد و...
ب( به كمك مظلوم شتافتن؛ قرآن كريم مىفرمايد: مالكم لاتقاتلون فى سبيل الله و المستضعفين من الرجال و النساء و الولدان الذين يقولون ربنا اخرجنا من هذه القرية الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنك وليا واجعل لنا من لدنك نصيرا. )نسأ 4 / 75. شما را چه مىشود كه در راه خدا و زنان و مردان و بچههاى مستضعفى كه مىگويند »پروردگارا ما را از اين شهرى كه اهل آن ظالمند نجات بده و از جانب خودت براى ما ولى و ناصرى قرار بده« جهاد نمىكنيد. .
يعنى در جايى كه مىبينيم عدهاى بر عدهاى ديگر ظلم مىكنند، حتى اگر آن مظلومان مسلمان نباشند، وظيفهى مسلمانان است كه با ظالمان به جهاد مىفرمايد: و قاتلوهم حتى لاتكون فتنة و يكون الدين كله لله. )انفال 8 / 39. آنان را بكشيد تا فتنهاى نماند و دين يكسره براى خدا باشد. .
بيشتر جنگهاى صدر اسلام از اين گونه بوده است. يعنى مواردى هست كه ستمگرى مردم را در حصارى عقيدتى قرار داده و مانع نشر دعوت اسلام شده است و مردم نيز چون از حقيقت آگاه نيستند، شايد متوجه نباشند كه حق و حقيقت را از آنان دور نگه داشتهاند. البته جنگ با تودهى مردم و قتل عام آنان جايز نيست،
ولى جنگ با آن رژيم فاسدى كه اعتقاد پوسيدهاى را تكيه گاه خود قرار داده و برگردن مردم سوار شده، لازم است. در واقع، اين هم نوع مبارزه با ظلم است، اگرچه خود مظلوم توجهى به ظلم نداشته باشد. در حقيقت، آنچه جهاد را مقدس مىكند صرفا دفاع از خود نيست، بلكه دفاع از هر حقى است كه پايمال شده باشد.به همين دليل است كه آزادى خواهان جهان كه براى نجات ديگران دست به مبارزه مىزنند نيز، انسان هايى مقدس و محترم شمرده مىشوند؛ ولو اين كه مبارزهى آنان براى دفاع از خود نباشد و در واقع قداست آنان بيش از كسى است كه صرفا به دفاع از خود مىپردازد.در ميان حقوق مختلف هم هيچ حقى به اندازهى دست يابى به حقيقتى كه موجب كمال واقعى شخص مىشود، اهميت ندارد؛ و چه حقيقتى بالاتر از توحيد، كه پذيرفتن آن مستلزم رهايى از تمام قيد و بندها و محدوديتهاست؛ و آيا مبارزه با كسانى كه مانع از رسيدن اين حقيقت گرانبها به مردم مىشوند، مبارزهاى مقدس نيست؟
البته در اسلام يك سلسله آيات ديگر داريم كه بر جهاد براى دفاع و رفع مانع تصريح دارند، اما نه الزام و اجبار مردم به مسلمان شدن. امر دين دارى مردم بايد با دعوت اصلاح شود نه اجبار. قرآن مىفرمايد: لااكراه فى الدين قد تبينن الرشد من الغى. )بقره 2 / 256. در دين اجبارى نيست، چرا كه راه رشد از بيراهه آشكار شده است. .
برخى مفسران پنداشتهاند كه اين آيه با آيات جهاد نسخ شده است، اما علامه طباطبايى به خوبى نشان دادهاند كه چنين چيزى امكان ندارد. زيرا فلسفهى اجبارى نبودن دين در آيه معلول آن است كه راه رشد از بيراهه مشخص شده و چون اين فلسفه هم چنان باقى است، حكم به اجبارى نبودن دين هم برقرار است. به علاوه كه اساسا ايمان امرى درونى است و اجبار بردار نيست. ادع الى سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتى هى أحسن. )نحل 16 / 125. با حكمت و موعظهى نيكو مردم را به راه پروردگارت دعوت كن و به بهترين وجه ممكن آنان بحث كن. .يا:
و قل الحق من ربكم فمن شاء فليؤمن و من شاء فيلكفر. )كهف 18 / 29. بگو كه حق از جانب پروردگارتان آمده است. حال هر كه مىخواهد ايمان بياورد و هر كه مىخواهد كافر شود. .
نظر اسلام اين نيست كه به زور به مردم بگويد يا بايد مسلمان شوى يا اگر مسلمان نشوى كشته مىشوى. حتى از اين بالاتر، آياتى داريم كه نشان مىدهند اسلام به مسألهى صلح بسيار اهميت مىدهد و تأكيد مىكند كه اگر ديدى مخالفاناندك گرايشى به صلح دارند، تو نيز صلح طلب باش. مانند: و الصلح خير. )نسأ 4 / 128. و صلح بهتر است. يا: و ان جنحوا للسلم فاجنح لها و توكل على الله. )انفال 8 / 1. و اگر مايل به صلح شدند تو نيز تمايل نشان بده و بر خدا توكل كن. و حتى اگر مشركى خواست پيام الهى را بشنود و بسنجد، حاكم اسلامى بايد زمينهى مطالعاتى وى را فراهم كند و وى را در كمال امنيت به كشور خود برگرداند: و ان أحد من المشركين استجارك فأجره حتى يسمع كلام الله ثم ابلغه مأمنه. )و اگر كسى از مشركين خواست در پناه تو بيايد )تا كلام الهى را بشنود و بررسى كند( پس به او پناه بده تا كلام خدا را بشنود و سپس او را به جايگاه امن خود وى باز گردان. .
خلاصه اين كه ماهيت جهاد از ديدگاه اسلام، دفاع از خود يا ديگران يا دفاع از حق و حقيقت و ساير ارزشهاى والاى انسانى و مبارزه با اختناق است و هيچ وجه براى به زور مسلمان كردن ديگران نمىتوان به جهاد متوسل شد. )تلخيص مباحث استاد مطهرى در جهاد، صص 60 -5.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در مورد ذومراتب بودن اختيار، بايد گفت در فلسفهى صدرايى براساس تشكيك وجود و اصالت وجود، اثبات مىشود كه تمامىصفات وجودى در همهى موجودات به نحوى تحقق دارد و اختيار هم اگر يك صفت وجودى باشد كه هست، در همهى موجودات عالم تحقق دارد؛ همان طور كه هر موجودى به نحوى از علم، قدرت و حيات بهرهمند است و در قرآن كريم بدين مطلب چنين اشاره شده است كه حركت همهى موجودات عالم به سمت خدا، حركتى ارادى و اختيارى و از روى رغبت است: ثم استوى الى السماء و هى دخان فقال لها و للأرض ائتيا طوعا و او كرها، قالتا اتينا طائعين. )فصلت 41 / 11. پس آهنگ )آفرينش( آسمان كرد و آن بخارى بود؛ پس به آن و به زمين فرمود: خواه يا ناخواه بيابيد. آن دو گفتند: با ميل و رغبت آمديم. .
اما وقتى مىپرسيم كه غير از انسان چه موجودى مختار است، در واقع سؤال اين است كه نحوهى اختيارى كه در انسان هست در چه موجود ديگرى وجود دارد.
در پاسخ اين سؤال قطعا موجوداتى مثل جمادات را مختار نمىشمريم، همانطور كه در بحث علم هم با اين كه به نص قرآن كريم مىپذيريم كه هر موجودى بهرهاى از علم دارد؛ )وان من شىء الا يسبح بحمده و لكن لا يفقهون تسبيحم اسرأ 17 / 44)و در جاى ديگرى فرمايد: كل قدعلم صلاته و تسبيحه )نور 24 / 41). ولى در مقايسهى جماد و انسان، جمادات را واجد علمىهمچون علم انسان نمىدانيم. پس آن معنايى از اختيار كه امرى ذومراتب است معنايى بسيار وسيعتر از تلقى رايج ما از اختيار انسان دارد.
در مورد موجودات مادى و طبيعى، تشخيص اين كه اختيار به معنى انسان كلمه در چه موجوداتى هست، تا حدودى بر عهدهى زيست شناسان است و به لحاظ عقيدتى و دينى، پذيرش يا عدم پذيرش چنين اختيار در خصوص آنها تفاوت خاصى ندارد.
اما در مورد ملائكه و جن. در مورد جن بايد گفت قرآن كريم جنيان را همانند انسان مكلف دانسته و حتى در سورهى جن سخن از ايمان و كفر گروهى از جنيان به ميان آورده است. با توجه به اين كه لازمهى تكليف و كفر و ايمان، اختيار است، پس مسلما آنها هم مختارند و از اين جهت نبايد فرقى با انسان داشته باشند.
در مورد ملائكه، مشهور اين است كه آنها موجوداتى فاقد اختيار به معناى انسانى آن هستند. قرآن كريم دربارهى آنها مىفرمايد:
لايعصون الله ما أمرهم و يفعلون ما يؤمرون. )تحريم 66 / 6. خدا را در خصوص دستورى كه به آنها مىدهد، نافرمانى نمىكنند و آنچه به آنها دستور داده شود عمل مىكنند. .
و نيز مىفرمايد:
و ما منا الا لها مقام معلوم - و انا لنحن الصافون - و انا لنحن المسبحون. )صافات 37 / 166 -164. هيچ يك از ما )فرشتگان( نيست مگر اين كه براى او مقام و مرتبهاى معين است و در حقيقت، به صف ايستادهايم و ماييم كه تسبيح گويانيم. .
جايگاه هريك از ملائكه مشخص است؛ جايگاهى كه در آن فقط اطاعت خدا مىكند و نمىتواند مخالفت كند. البته اختيار به معناى عميقترى كه در مورد كل موجودات مطرح است در آنها نيز وجود دارد و به آن معنا شايد بتوان گفت اختيار در پارهاى از ملائكه از اختيار بسيارى از انسانها به مراتب قوىتر است؛ كه توضيح آن در اين مجال نمىگنجد.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
وقتى كه مىگوييم انسان با اعمال اختيارى خود و امورى چون دعا و صدقه و عمل صالح تقدير خود را رقم مىزند و مثلا از ميان چند تقدير، تقدير ويژهاى را بر مىگزيند، آيا به اين معناست كه خود اين اعمال از قبل مقدر نبوده است؟ در اين صورت، ارادهى انسان خارج از نظام قضا و قدرى مىشود و در عرض آن. اگر هم بگوييد از قبل مقدر شده است، در اين صورت از اختيار انسان جز نامىباقى نمىماند؟ )به خصوص در مورد دعا، اگر همه چيز از پيش تعيين شده باشد آيا ديگر دعا چه فايدهاى دارد؟(
به نظر مىرسد با توضيحاتى كه در پاسخ سؤال اول آمد، اين نكته نيز معلوم شده باشد. يعنى قضا و قدر و ارادهى خدا همان تحقق جهان براساس نظام على و معلولى است كه ارادهى انسان هم جزيى از اين نظام است. تنها نكتهاى كه در اين جا بايد بيفزاييم اين است كه به تعبير شهيد مطهرى، در جهان بينى الهى بايد بدانيم كه امور ديگرى نيز در جريانات جهان دست اندركارند كه از آن جمله امورى چون دعا و صدقه و... است؛ يعنى اينها خود از مظاهر قضا و قدرند كه از مجارى معنوى در تغيير و تبديل سرنوشتها مؤثرند. )مرتضى مطهرى، انسان و سرنوشت، صص 80 -77. .
در خصوص دعا نكتهى ديگرى نيز قابل توجه است. برخى مىپندارند دعا، با اعتقاد به اين كه خدا حكيم است و كارها را بر وفق مصلحت انجام مىدهد، منافات دارد؛ زيرا يا آنچه كه مىخواهيم با دعا تغيير دهيم موافق حكمت و مصلحت است، كه در اين صورت خود خدا آن را انجام مىدهد، يا مخالف آن كه در اين صورت امكان ندارد خدا بر خلاف حكمت و مصلحت عمل كند. هم چنين برخى دعا را منافى تسليم و رضا دانستهاند و مىگويند كسى كه دعا مىكند، يعنى به آنچه خدا داده راضى و تسليم نيست. همهى اين اشكالات از اين جا پيدا شده كه پنداشتهاند خود دعا بيرون از حوزهى قضا و قدر الهى است. در صورتى كه دعا و استجابت دعا نيز جزيى از قضا و قدر الهى و در واقع، جزيى در نظام على و معلولى است و لذا نه با رضاى به قضا منافى است نه با حكمت الهى. )مرتضى مطهرى بيست گفتار، صص 355 -354. .
بنابراين، مىتوان مسأله را اين طور مطرح كرد كه رضا و تسليم، بعد از عمل است و دعا، قبل از عمل. يعنى انسان قبل از تحقق كار، بايد دعا كند )زيرا دعا نيز يكى از عوامل مؤثر در نظام عالم است(، اما نتيجه هر چه شد )موافق دعا و درخواست وى يا مخالف آن( بايد به آن راضى و تسليم باشد. غير از اين كه خومد دعا مطلوبيت ذاتى هم دارد، يعنى خود دعا يك نوع ارتباط با خداست كه به خودى خود )جداى از پذيرفته شدن يا نشدنش( خوب است.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ارادهى خدا منافى ارادهى ما نيست. در اين جا خوب است اين نكته را اضافه كنيم كه اختيار داشتن به قدرى در
انسان بديهى است كه حتى اعتراضات او بر مسألهى اختيار نيز مبنى بر قبول »اختيار داشتن« است. براى مثال، همين سؤال فوق، زمانى مطرح مىشود كه ما معتقد باشيم »انسان اختيار دارد و مىتواند مؤاخذه نشود.« توضيح مطلب اين كه جبر زمانى معنا دارد كه تنها يك راه پيش روى انسان باشد، نه دو راه؛ در حالى كه در سؤال فوق چنين فرض شده است كه »انسان مىتواند مؤاخذه شود و مىتواند مؤاخذه نشود.« و گزينهى اول حق او نيست، بلكه گزينهى دوم حق اوست. حال اگر جبر، برقرار باشد، بر هر كارى فقط يك ثمره و يك گزينه مترتب است و ديگر اعتراض بىمعنا مىشود.
با يك تمثيل مىتوان مطلب را روشنتر كرد. اگر شيشهاى از ارتفاع بلندى راها شود و به زمين بخورد و بشكند، معنا ندارد كه بگويد: »حق من نبود كه وقتى به زمين خوردم، بشكنم.« زيرا لازمهى رها شدن از ارتفاع و برخورد شيشه با زمين سخت، شكستن آن است. يا از اول نبايد رها مىشد يا اگر رها شد- ولو رها شدنش بىاختيار باشد- چاره اى جز شكستن ندارد. انسان هم اگر بر فرض مجبور آفريده باشد، يا اساسا از ابتدا چنين نبايد آفريده مىشد، يا وقتى چنين آفريده شده، متناسب با عملش واكنش خواهد ديد، زيرا هر عملى عكس العملى متناسب با خود دارد.
به خصوص در بحث آخرت مسأله واضحتر است، زيرا چنان كه قبلا توضيح داديم، عذاب هاى اخروى تجلى باطنى همين اعمال دنيوى هستند نه جزاهاى قراردادى؛ مثل اين كه سرب داغ در گلوى كسى بريزند و او به اين اعتراض نكند كه چرا سرب در گلويش مىريزند، بلكه اعتراضش اين باشد كه »چرا اين سرب داغ گلو را مىسوزاند؟«
خوب است در همين جا اشارهاى داشته باشيم به نتيجهاى كه برخى مطرح مىكنند و مىگويند: »حال كه مجبوريم، پس هر كارى خواستيم مىتوانيم بكنيم، زيرا مسؤوليتى نداريم.« اين يك نتيجهگيرى متناقض است و باز هم پيش فرض اختيار را ناخودآگاه در خود دارد، چون در عبارت آن چنين مىگويد: »هر كارى خواستيم، مىتوانيم بكنيم«.
نتايج بحث مذكور به اين قرار است:
1. انسان چون ذاتا مختار است، نمىتواند مختارانه نينديشد، لذا حتى وقتى به ذهنش خطور مىكند كه اختيار ندارد، باز هم آن را در فضاى اختيار مطرح و نتيجهگيرى مىكند.
2. بحث جبر و اختيار، به لحاظ عملى و از نظر منطقى نتيجه ندارد و هر ثمرهى عملى مانند نتايج فوق كه برايش در نظر مىگيرند، در واقع يك اشتباه منطقى است. به بيان سادهتر، اگر اثبات شود كه »اگر اثبات شود كه »ما مجبوريم« از نظر منطقى نتيجه نمىشود كه: »هر كارى دلمان خواست انجام دهيم.«
3. البته اين غير از بحث نظرى است. بحث ما در اين جا اين بود كه اين مطلب ثمرهى عملى فوق را ندارد، اما آيا به لحاظ نظرى واقعا ما مجبوريم يا خير؟
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اين سؤالات گرچه شايد متفاوت به نظر برسند، اما همگى مقصد و مقصود واحدى را تعقيب مىكنند و دغدغهى واحدى دارند و آن اين است كه »بالاخره ما مجبوريم يا مختار؟« و »اگر مختاريم، اختيار، ما چگونه توجيه مىشود؟« حقيقت اين است كه اين مسأله براى دين داران در دو جا به طور جدى مطرح مىشود: يكى هنگام بحث از »علم قبلى خدا به امور«، كه پاسخ آن در مباحث مربوط به خداشناسى گذشت )ر.ك. حسين سوزنچى، خدا )مجموعه پرسشها و پاسخهاى دينى(، صص 89 -84. ، و ديگرى در بحث قضا و قدر يا ارادهى خدا. اما همان طور كه در بحث علم خدا متذكر شديم، باز يادآور مىشويم كه:
تصور برخى چنين است كه اين مشكل فقط براى خداپرستان مطرح است و مادى گرايان از آن فارغند. اما اين تصور باطل است و عين مشكل با اندكى تفاوت در طرح سؤال، براى آنان نيز مطرح است. زيرا طبق قانون قطعى و تخلف ناپذير علت و معلول، هر پديدهاى مولود علت يا عللى است و آن علت يا علل به نوبهى خود مولود علت يا علل ديگرى است. از طرف ديگر، با فرض وجود علت، وجود معلول نيز ضرورى مىشود و افعال بشر از اين قاعده مستثنا نيستند و به همين دليل، باز هم انتخاب آزادانه و اختيار زير سؤال مىرود. )مرتضى مطهرى، انسان و سرنوشت )تهران: صدرا، 1372)، صص 27 -26. .
به هر حال، فلاسفه و متكلمان پاسخهاى متنوعى به اين معضل دادهاند، اما به نظر مىرسد بهترين - يا لااقل يكى از بهترين - اين پاسخها، پاسخى باشد كه علامه طباطبايى )ره( بر اساس تعاليم ملاصدرا ارائه كرده، )سيد محمد حسين طباطبايى، اصول فلسفه و روش رئاليسم، با پاورقىهاى مرتضى مطهرى )تهران، صدرا، 1375)، ج 3. كه در زير خواهد آمد.
تلقى »امر بين الامرين« اين است كه ما هم ضرورت على و معلولى )و قضا و قدر الهى( را بپذيريم و هم اختيار انسان را؛ و طبيعتا دو گروهى كه در مقابل ما قرار مىگيرند، يك دسته كسانى هستند كه ضرورت على و معلولى )يا قضا و قدر الهى( را پذيرفته و اختيار را انكار كردهاند و دستهى ديگر، كسانى هستند كه اختيار انسان را پذيرفته و ضرورت على و معلولى )يا قضا و قدر الهى( را )لااقل در حوزهى امور اختيارى و ارادى انسان( مثل اگزيستانسياليستها - انكار نمودهاند. وجه اشتراك اين دو گروه آن است كه بين ضرورت على و معلولى - يا قضا و قدر الهى - و اختيار انسان منافات ديدهاند. لذا ما در اين جا بايد دو كار انجام دهيم: اول اين كه نشان دهيم با نفى ضرورت على و معلولى، نمىتوان حتى خود اختيار و اراده را توجيه كرد؛ و دوم اين كه ضرورت على و معلولى )و نظام قضا و قدر( منافى اختيار انسان نيست.توضيح قسمت اول به طور مختصر اين است كه: »فرضا افعال انسان يا مبادى اين افعال )مثل اراده( داراى ضرورت على و معلولى نباشند، يعنى براى اين امور عليت تامهاى كه نسبت آن علت تامه و اين امور ضرورت باشد قائل نباشيم، ناچار بايد پيدايش اينها و عدم آنها را با اتفاق و تصادف توجيه كنيم )زيرا نفى ضرورت على و معلولى ملازم با پذيرش تصادفى بودن و اتفاق است، يعنى اگر همهى شرايط پيدايش يك چيز مهيا باشد، اما لازم نيايد كه حتما آن چيز پيدا شود و چه بسا پيدا نشود، و نيز اگر برخى شرايط يك چيز مهيا نباشد )علت تامه وجود نداشته باشد( اما آن چيز پيدا شود، آن وقت وقوع هر چيز از هر چيزى ممكن مىشود و واقعا هيچ چيزى شرط چيز ديگر نخواهد بود و اين همان تصادفى بودن و اتفاق است.( )براى تفضيل اين مطلب، ر.ك: مرتضى مطهرى، پاورقىهاى اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج 3، صص 88 -86. .
در اين صورت انسان در هر حالتى و تحت هر شرايطى، انتظار هر گونه حركت و عملى را از خود مىتواند داشته باشد و در عين حال، از وقوع هيچ عملى از خود نمىتواند مطمئن باشد. يعنى اگر ما براى افعال انسان علل تامهاى كه آن افعال را ضرورى الوجود كنند قائل نباشيم، بايد زمام آن فعل را صرفا به دست تصادف بسپاريم و معتقد شويم كه خود انسان به هيچ وجه دخالتى در انجام آن فعل ندارد )مثلا از آن جا كه ضرورت على و معلولى در كار نيست، ممكن است من چيزى را اراده كنم، اما كار ديگرى انجام شود؛ اراده كنم كه غذا بخورم اما به جاى آن راه بروم!( مسلم است كه اين فرض نه تنها ملازم با اختيار و ارادهى انسان نيست، بلكه مطابق آن، هيچ فعلى را به هيچ فاعل مشخصى نمىتوان نسبت داد.
اما دربارهى قسمت دوم بايد گفت ضرورت افعال و حركات انسان در نظام هستى منافى اختيار و آزادى وى نيست، زيرا هر معلولى كه ضرورت پيدا مىكند به واسطهى علت تامهاش است. افعال انسان نيز با پيدايش علت تامهى آنها ضرورت پيدا مىكند. علت تامهى افعال انسان مركب است از مجموع غرايز و تمايلات و عواطف و سوابق ذهنى و قوهى عقل و سنجش و موازنه و مآل انديشى و قدرت عزم و اراده. يعنى هر فعلى از انسان صادر مىشود، بايد مطلوبى را در برداشته باشد و لااقل با يكى از اين تمايلات وفق دهد. در اين جا تمامى سوابق ذهنى دخالت مىكند، قوهى عقل و سنجش وارد مىشود و اگر همهى جوانب امر را مثبت ديد، اراده تحريك مىشود، و اگر موانعى نبود كه اراده را باز دارد، فعل يا ترك آن را انتخاب مىكند. پس درست است كه فعل و ترك انسانها بر اساس ضرورت است، ولى آن علتى كه به تحقق آن فعل يا ترك آن ضرورت داده، همان اراده و اختيار و انتخاب خود اوست نه چيز ديگر. لذا اين ضرورت نه تنها مخالف اراده و اختيار نيست، بلكه مؤيد و مؤكد آن است و به تعبير فلاسفه، اراده، جزء اخير علت تامه است.
نكتهاى كه در اين جا توجه به آن ضرورى است آن كه وقتى مىگوييم »برخى افعال انسان ضرورى الوجود يا ضرورى العدم هستند« نبايد موجب اشتباه شود و تصور گردد كه افعال انسان را نمىتوان به صفت امكان متصف كرد و هيچ گاه نمىتوان گفت اين فعل ممكن است بشود و ممكن است نشود، زيرا وقتى مىگوييم اين كار ضرورتا شدنى است، يعنى با فرض تحقق جميع شرايط و علل، شدنى است و در صورت فقدان يكى از آنها نشدنى است و گرنه هر فعلى در ذات خود )و نيز حتى با ملاحظهى برخى شرايط، نه همهى آنها( ممكن است بشود و ممكن است نشود.« )مرتضى مطهرى، پاورقىهاى اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج 3، صص 156 - 152. اين مطلب را علامه طباطبايى )ره( به طور بسيار مختصر چنين بيان كرده است: »اختيارى كه انسان دارد اين است كه، كارى كه انجام مىدهد نسبت به خودش كه يكى از اجزاى علت است، نسبت ضرورت ندارد، اگرچه در عين حال نسبت به مجموع اجزاى علت، كه مجموع انسان و غير انسان است، نسبت به ضرورت دارد.« )اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج 3، ص 198). .گذاريد مطلب را اندكى سادهتر توضيح دهيم. بديهى است كه اگر »اراده من« تحت تأثير / »خود من« باشد، جبرى نيست و اشكال جبر زمانى است كه »اراده من« تحت تأثير عاملى خارج از وجود من باشد و مطالب فوق مىخواهد اثبات كند كه ارادهى من فقط تحت تاثير عاملى خارج از من باشد و مطالب فوق مىخواهد اثبات كند كه ارادهى من فقط تحت تاثير »خود من« دو جنبه دارد. يك جنبه انفعالى و يك جنبه فعلى. جنبه انفعالى يعنى آن جنبه از وجود من كه »از آن جهت تحت تاثير امور خارج از خودم قرار مىگيرم« كه نمونه بارز آن، جنبههاى »علم« و »احساساسات« در من مىباشد. علم زمانى در من پيدا مىشود هك مواجههاى با يك امر واقعى خارجى داشته باشم و احساسات من نيز زمانى تحريك مىشوند كه تحت تأثير امرى واقع شوم. اما جنبهى فعلى آن بخش از وجود من است كه »از آن جهت، در امور خارج از خودم تأثير مىگذارم« كه مهمترين )و شايد تنها( مصداق آن »اراده« است. نكته مهم در اين بحث اين است كه تمام عوامل بيرونى، بر روى جنبهى انفعالى من تأثير مىگذارند، در حالى كه اراده من مربوط به جنبهى فعلى من مىشود؛ لذا اراده من، تحت تأثير امور خارج از من نيست، بلكه ارادهام فقط وابسته به »خود من« است و ما فقط افعالى را ارادى مىناميم كه از وجود من گذر كرده باشد. براى واضحتر شدن مطلب، به اين مثال توجه كنيد: من اختيار دارم كه آقاى الف را بكشم يا نكشم. اگر كسى تفنگى را به طرف من بگيرد و بگويد »يا آقاى الف را بكش يا تو را مىكشم«، آيا من مجبور شدهام؟ عرف مىگويد: بله، اما حقيقتا خير؛ زيرا اگر من الف را بكشم باز اين فعل از من گذر كرده و به من منسوب مىشود. در واقع آن شخص ثالث، مرا مطلقا مجبور نكرده، بلكه فقط دامنهى اختيار مرا تغيير داده است و الان بايد بين دو گزينهى جديد انتخابى انجام دهم:»الف را بكشم و زنده بمانم« يا »الف را نكشم و بميرم« و باز »من« هستم كه تصميم مىگيرم. اما اگر دست و پاى مرا ببندند و تفنگى در دست من بگذارند و دست مرابه طرف آقاى الف حركت دهند و انگشت مرا روى ماشهى تفنگ فشار دهند و آقاى الف كشته شود، در اينجاست كه واقعا اين كار بدون اختيار من انجام شده است يعنى اين فعل از »من« گذر نكرده و »من« در انجام اين فعل هيچ نقشى نداشتهام.لذا اين فعل اصلا فعل اختيارى محسوب نمىشود و هيچكس هم مرا بخاطر اين فعل مواخذه نمىكند، چرا كه در اين فعل، اختيار من »كه جزء اخير علت تامه است« حضور نداشته است.
خلاصهى مطلب فوق به بيان فلسفى و از قول شهيد مطهرى اين است كه: »جبرى بودن مقدمات افعال اختيارى، مستلزم جبرى شدن خود آن افعال نمىشود.« به عبارت سادهتر، »مختار بودن انسان در افعالش مستلزم اين نيست كه او در مقدمات اين افعال هم مختار باشد.« چرا كه در هر فعل اختيارى، لااقل دو مقدمهى ادراكى )ادراك فعل و ادراك فايدهى فعل(، يك مقدمهى انفعالى )هيجان، شوق يا خوفى نسبت به نتيجهى فعل( و يك مقدمهى فعلى )عزم و اراده( وجود دارد. شرط اختيارى بودن فعل، اين نيست كه مقدمات دستهى اول و دوم هم ارادى باشند، زيرا اولا تصور و تصديق و شوق و خوف از سنخ افعالى نيستند كه پيدايش يا عدم پيدايش آنها منوط به اراده و ساير مقدمات باشد؛ و ثانيا اگر مقدمات فعل اختيارى، اختيارى باشند، لازم است همهى آنها همين مقدمات را داشته باشند و نقل كلام به اين مقدمات دوم مىكنيم كه نسبت به انتخاب و اختيار خود فعل آزاديم، نه نسبت به مقدمات فعل و مقدمات مقدمات و... )براى تفصيل بحث، ر.ك: مرتضى مطهرى، پاورقىهاى اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج 3، صص 166 - 162. پس از نظر منطقى اختيارى بودن مقدمات فعل اختيارى، بىمعناست و لذا سؤال از اين كه »چرا اين مقدمات اختيارى نيست. غلط است و مصداق مغالطهى »جمع مسائل تحت مسألهى واحد« )يا سؤال مركب( است كه توضيح آن در ابتداى پاسخ سؤال هشت خواهد آمد. .
با اين توضيحات جواب سؤالات قبل نيز معلوم مىشود. زيرا مقصود از قضاو قدرى كه خدا بر عالم حكمفرما كرده، همان نظام على و معلولى عالم است و وقتى كه مىگوييم ارادهى خدا به افعال بشرى تعلق گرفته، به اين معنا نيست كه مثلا وقتى من مىخواهم آب بخورم خدا به جاى من تصميم بگيرد و ارادهى خدا مستقيما در هر كارى جانشين علل و معدات آن شود.بلكه معنايش اين است كه خدا نظام علت و معلولى را بر عالم حكم فرما كرده تا من هر كارى بخواهم تنها در درون اين نظام انجام دهم و از طريق سلسله علت و معلولهايى باشد كه در اين نظام عمل مىكنند. به بيان ديگر، اعتقاد به قضا و قدر زمانى مستلزم جبر است كه دخالت خود بشر و ارادهى او را در كارها منكر شويم و قضا و قدر را جانشين نيرو و ارادهى بشر بدانيم. در حالى كه مطابق قواعد فلسفى، اساسا چنين چيزى محال است و »ذات حق وجود هر موجودى را فقط از راه علل و اسباب خاص او ايجاب مىكند و قضا و قدر، چيزى نيست جز سرچشمه گرفتن اين نظام على و معلولى از علم و ارادهى الهى.« )مرتضى مطهرى، انسان و سرنوشت، صص 71 -31؛ پاورقىهاى اصول و فلسفه و روش رئاليسم، ج 3، صص 169 -167. .
اكنون اگر بخواهيم به تك تك عباراتى كه از آنها سؤال شده است پاسخ دهيم، مىگوييم:
- اگر همه چيز تحت مشيت الهى باشد، ارادهى ما تبعى و جبرى نمىشود. زيرا اقتضاى مشيت الهى همان نظام على و معلولى است، نه مداخلهى بىواسطهى خدا. و ديديم كه ارادهى ما هم جزيى از همين نظامىاست كه خدا آفريده، نه چيزى خارج از آن. در اين جا اگر كسى بگويد ما بحث فوق را مىپذيريم، اما آيا مگر خود ارادهى ما معلول يك سلسله امور ديگر نيست و مگر به واسطهى آنها ضرورت پيدا نكرده است؟ پس خود اراده امرى جبرى مىشود. به بيان ديگر، اگر هر چيزى كه معلول است، به طور ضرورى از علتى ناشى شده، آيا ارادهى ما كه خودش يكى از امور عالم است يك معلول نيست؟ و آيا علت تامهاش آن را بالضروره پديد نياورده است؟ و اگر چنين است، وقتى اراده مىكنيم كارى انجام دهيم، در خود اين اراده كردن مجبور نيستيم؟
پاسخ اين مطلب همانى است كه توضيح داديم كه اراده از آن جهت كه اراده است تحت تاثير امور خارج از ما واقع نمىشود.
- در باب اين كه: »اگر سرنوشت هر كسى از قبل مقدر شده است، پس انسان چه تأثيرى در سرنوشت خود دارد، كه يكى از اين عوامل - و بلكه مهمترين آنها- اراده و انتخاب و اختيار خود شخص است.
- ارتباط قضا و قدر با اختيار در اين است كه اختيار، يكى از عناصر درون قضا و قدر است؛ نه چنين است كه در درون قضا و قدر جايى نداشته باشد )نظريهى جبر( و نه چنين است كه در درون قضا و قدر باشد)نظريهى تفويض(؛ و لذا »امر بين الامرين« است.
- رابطهى قضا و قدر و نظام على آفرينش هم اين است ه اين دو يك چيزند كه با دو تعبير و از دو منظر مورد بحث قرار گرفتهاند. )براى بررسى بيشتر مسألهى جبرى و اختيار از ابعاد مختلف نظرى و علمىو ثمرات مترتب برآن، ر.ك مقالهى »جبر و اختيار« از همين نگارنده در فصلنامه رشد آموزش معارف اسلامى، ش 54. .
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
مشكل اصلى فرضيهى تكامل در معرفتهاى دينى، ظاهر ناسازگارى آن با برهان نظم است؛ در حالى كه با اندك تأملى اين ظاهر ناسازگار قابل حل است، چرا كه همين پذيرش تكامل و تحول تكاملى موجودات از يك نظم فوقالعاده برخوردار است و به همين دليل دلالت بر وجود يك ناظم مىكند.
اما سؤال مطرح در اين جا، بررسى صحت و سقم خود اين نظريه است. از نظر علمى، بايد گفت كه اظهار نظر در اين زمينه وظيفهى زيست شناسان است، نه كتاب حاضر و نه معلم دينى. فقط از باب اطلاع مىتوان خاطر نشان كرد كه اين فرضيه از نظر زيست شناسان نيز كاستىهاى فراوان دارد )براى گزارش از اين نقاط ضعف، ر. ك: على اصغر دارايى »ترانسفوريسم« در فصل نامهى رشد آموزش معارف اسلامى، ش 54، پاييز 1383. با اين حال، در علوم تجربى روال اين است كه تا وقتى تبيين بهترى پيدا نشده كه بتواند هم مسائل قبلى را حل كند و هم مشكلات فرضيهى قبلى را نداشته باشد، تبيين قبلى على رغم نقصهايش بر جاى خود باقى مىماند و مورد استفادهى دانشمندان قرار مىگيرد. اما از نظر دينى، اختلاف نظر در اين باره بسيار گسترده است. برخى همچون دكتر نصر )سيد حسين نصر، معرفت و معنويت، صص 472 - 456. معتقدند كه اين نظريه جدا با معارف دينى ناسازگار است، برخى همچون دكتر سحابى )يدالله سحابى، خلقت انسان. تهران: شركت سهامىانتشار، 1351. بر اين باورند كه اين نظريه با باورهاى دينى ناسازگار نيست، بلكه در متون دينى دلالتهايى هم بر آن يافت مىشود. )براى گزارشى از آراى مختلف در اين باب، درك: احد فرامرز قراملكى. موضوع علم و دين در خلقت انسان. .
اما به نظر مىرسد قابل دفاعترين ديدگاه، ديدگاه شهيد مطهرى )براى تفضيل ديدگاه شهيد مطهرى در اين باب، ر.ك، مرتضى مطهرى، توحيد؛ و نيز مقالات فلسفى، ج 1، مقاله توحيد و تكامل، صص 83 - 61. است. ايشان معتقد است كه نظريهى تكامل نفيا و اثباتا، در دين جايگاهى ندارد. يعنى دين دربارهى اين كه آيا موجودات به تدريج و از همديگر به وجود آمدهاند يا اين كه هر نوعى جداگانه ايجاد شده است، سخنى نگفته است. در باب انسان نيز، گرچه گفته است: »انسان را از خاك آفريديم«، اما اولا اين سخن لزوما دلالت ندارد بر اين كه انسان فاصلهى از خاك تا آدم شدن را يك دفعه طى كرده باشد، بلكه ممكن است همان سير تكاملى مطرح باشد، چرا كه با پذيرش سير تكاملى براى انسان، باز منشأ نهايى انسان خاك خواهد بود. ثانيا آنچه انسان را انسان مىكند، نه ابعاد جسمانى او، بلكه نفخهى الهى است كه در او دميده شده است. از طرف ديگر، از جانب خدا هم بعيد نيست كه انسان به صورت معجزه، يك دفعه از خاك آفريده شده باشد، همان طور كه عصاى حضرت موسى )ع( يك دفعه از چوب خشك به اژدهاى جان دار تبديل شد. بررسى معجزات نيز كار علوم تجربى نيست، زيرا علوم تجربى با روشهاى متعارف در محدودهى محسوسات سر و كار دارند، لذا پذيرش نظريه تكامل، نه لزوما تأييدى بر معارف دين است و نه ردى بر آنها. خوب است در همين جا متذكر اين خطر مهم شويم كه بسيارى از افراد مايلند، براى هر فرضيهاى كه در غرب مطرح مىشود، خيلى زود از دل دين، تأييدهايى بيابند، در حالى كه در بيشتر موارد، ضرر اين اقدام بيش از فايدهى آن است. زيرا چه بسا آن فرضيه مدتى بعد رد شود و اگر ما به اشتباه آن را به دين گره زده باشيم، به دين دارى مؤمنان لطمه خواهد زد.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
پاسخ:
تاریخ بابیت و بهائیت تاریخی روشن و بدون ابهام است. این فرقه دست ساخت قدرتهای استعماری روس و انگلیسی (که هر کدام به شکلی نقش داشتند) بوده است و با سوء استفاده از بحرانهای اجتماعی و سیاسی تولید شده است. بهائیت یک فرقه سیاسی است که سابقة آن این حقیقت را تأیید میکند. هیچ یک از ملل اسلامی بهائیت را یک فرقه مذهبی قلمداد نمیکند. بهائیت و اسلام در تضاد کامل هستند و بر اساس دیدگاه آنان شریعت اسلام نسخ شده است. و قرآن کریم از حجیت ساقط است و بر شیخ حسینعلی بهاء الله وحی نازل میشده است که این مطالب در جای خود باید به تفصیل بحث شود.
از آنجایی که بهائیت یک پدیده نوظهوراست مسلم که در قران مجید در خصوص آنان آیه ای نیامده است اما تمامی آیات و روایات در خصوص لزوم مبارزه با فتنه آنگیزان و بدعت گذاران و مفسدان ، شامل این گروه منحرف نیز می شود.
درعین حال هیچ گونه بیاحترامی و اذیت و آزارهای دینی و قانونی نسبت به پیروان این فرقه منحرف، در جمهوری اسلامی ایران وجود ندارد و جان و مال و نا موس آنان در سایه قانون محترم است . و از همه مزایا بهره مند هستند . ولی جلو فعالیتها و اقدامات ضد امنیتی و اخلال گرانه آنان مانند دیگر گروه ها گرفته می شود. و اگر مرتکب جرمی شوند متناسب با جرمشان مجازات خواهند شد.
بنابراین تعقیب بهائیان اگر وجود داشته باشد به خاطر اعمال مجرمانه آنان است نه عقیده نادرست آنان.
منبع: پایگاه حوزه39433943
|
|
|
|
<- 1 2 3 4 5 6 7 8 9 > ->
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
فلسفه |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9200 سوال |
:تعداد سوالات |
|
292 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|