|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
پرسش و پاسخ های متفرقات |
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
هر موجود طبيعى، در مخزن غيب الهى، داراى وجود عقلى است كه از آن «نشئه تجرد معقول» به مرحله «تجسّم محسوس» تنزل مىيابد(1) و شب قدر نيز از اين اصل كلى مستثنا نيست از اين رو مىتواند داراى ارزش نفسى باشد. امّا ارج ظاهرى آن، به حرمت آن چيزى است كه در اين زمان خاص نزول يافته و آن قرآن كريم است. همان گونه كه ارزش مكان به «متمكن» آن است ارزش زمان نيز به «متزمّن» آن است.(2) حرمت خاص «شب قدر» به پاس نزول «قرآن» است از اين رو معناى قدر و منزلت شب قدر- كه بيش از ارج هزار ماه است- هرگز به معناى ارزش اعتبارى نيست بلكه به بركت قرآن، به معناى ارج وجودى و شدّت درجه هستى است. اين زمان به جهت نزول قرآن، به قدرى اهميّت دارد كه براى اين كه تمام روزها و شبهاى سال، فيض ظرفيّت چنين رخداد مبارك را ادراك كنند تقدير امور و تنزل معانى قرآن و مفاهيم عالى آن، برابر ماههاى قمرى توزيع شده است تا با تنوع و تحوّل همراه باشد و تمام شبهاى سال از جهت گردش جام تقدير و كأس تنزيل بهرهمند گردند و فيض سيّال الهى راكد نگردد. اگر برابر سال شمسى تنظيم مىشد، چنين اداره كأسى و چنان بهرهورى در كار نبود.(3)
به حرمت قرآن، اين شب آن چنان عظيم القدر گشته كه براى مراقبت مستمر و اجتماعى مداوم در سنگر «جهاد اكبر» مخفى شد زيرا آب هستى در هر كوى و برزنى ارزان عرضه نمىشود.
حق شب قدر است در شبها نهان تا كند جان هر شبى در امتحان
نه همه شبها بود قدر اى جوان نه همه شبها بود خالى از آن
در ميان دلق پوشان يك فقير امتحان كن و آن كه حق است آن بگير(4)
از اين رو پرسش شما را بايد به صورت ديگرى بيان كرد و آن اين كه چرا اصلًا بايد وحى و نزول وحى باشد؟
1. ضرورت وحى:
در تاريخ اديان توحيدى، پس از نام مقدس خداوند، هيچ كلمهاى به اهميت و شگرفى «وحى» نيست چرا كه اگر وحى نبود:
1. خداوند، با غنا و استغناى كامل ذات و ذاتىاش از كل آفرينش، در پرده «غيب الغيوب» باقى مىماند و در آن صورت، كار انسان، زار و عرصه بر او تنگ مىشد و كل بشريت با يك دست اسلحه شكسته بسته يعنى، عقل عدد انديش، تنها مىماند.(5)
2. ميان غيب و شهود، طبيعت و ماوراى طبيعت، فاصلهاى پر نكردنى مىافتاد.
3. اگر خداوند خود را از طريق وحى بر انسان آشكار نمىكرد، آدمى ناچار بود كه درباره وجود خداوند، فقط حدس بزند و يا مردم حداقل به دو گروه تقسيم مىشدند: عدهاى حدس مىزدند كه خدا هست و مبدئى هست هم جهان، غيبى و هم غيب، جهانى دارد. عدهاى نيز حدس مىزدند كه هر چه هست در همين دنيا است، نه پيش از آفرينش خداوندى در كار بوده است و نه پس از پايان طبيعى جهان. سپس از حدس هم فراتر مىرفتند چنان كه در تاريخ فكر و فلسفه رفتند و العياذ بالله استدلال به عدم مبدأ مىكردند.(6)
4. اگر وحى نبود، آدمى در پرتو وجود و جاودانگى روح، براى شناخت حقايق جهان پس از مرگ، هيچ منبع اطلاعاتى نداشت و هيچ گونه پيشبينى خاصى در باب نيازهاى ضرورى اين سفر طولانى و بى بازگشت، نمىتوانست ارائه كند.
2. ضرورت قرآن:
اگر قرآنى نبود:
1. آدمى از اولين، مهمترين و پربارترين نعمت الهى محروم مىشد زيرا انسان تنها در سايه تعليم خداوند و دريافت و تلقى قرآن، به كمال نهايى خويش مىرسد و تا قرآن نباشد، كسى به مقام انسانيت راه نمىيابد.(7)
2. انسان عاقل نمىگشت تعاليم قرآن تنها براى عالم نمودن نيست بلكه براى عاقل ساختن انسانها است.(8) تلاش قرآن براى اين است كه انسان را- پس از عالم شدن- عاقل كند و عاقل كسى است كه معارف الهى را خوب بفهمد و آن فهميدهها را نيز خود معتقد شود و در مقام عمل هم خوب عمل كند.
3. انسان از هدايت محروم مىگشت زيرا قرآن كتاب هدايت و در واقع آخرين، عالىترين و كاملترين آن است،(9)
4. آدمى در افراط و تفريط فرو مىغلتيد زيرا انسان به بعضى از چيزها گرايش دارد و از بعضى ديگر گريزان و منزجر است. نقش قرآن در اين ميان تعديل ارادت و كراهت انسان است كه انسان به چه سمتى گرايش پيدا كند و از چه سمتى بپرهيزد. از اين رو قرآن كريم براى تنظيم جذب و دفع،
تعديل شهوت و غضب، تصحيح ارادت و كراهت، تسويه محبت وعداوت و تولّاى انسانها، بشير و نذير است.(10)
ليك گر واقف شوى زين آب پاك كه كلام ايزد است و روحناك
نيست گردد وسوسه كلى ز جان دل بيابد ره به سوى گلستان
ز آن كه در باغى و در جويى پرد هر كه از سر صحف بويى برد
(11)
5. آدمى در غفلت بود و عمر خود را به غفلت سپرى مىكرد زيرا تنها نگاه خود را محدود به دنياى مادى مىساخت و آن را چون سراى حقيقت مىانگاشت. از اين رو جهان براى او معنايى ورا و بالاتر از خود نداشت بلكه هر چه را مىديد و مىنگريست، تنها موجودات تقطيع شدهاى مىپنداشت كه فارغ از مبدأ و غايت است و نه «از جايى است» و نه «رو به جايى» دارد. امّا آيات قرآن، انسان را به تدبير واداشته، او را از اين غفلت بيدار مىسازد.(12)
به هر روى دليل نزول قرآن، نياز آدمى است و تا زمانى كه اين نياز هست- كه تا ابد خواهد بود- بايد قرآن باشد و تا قرآن هست، بايد ظرف نزول و زمان ابلاغ آن (شب قدر) وجود داشته باشد. و به دليل آنكه قرآن در شب قدر نازل گشته، اين شب داراى اهميتى ژرف است.(13)
پىنوشت
(1) حجر (51)، 21.
(2) تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 1 صص 77- 78.
(3) همان، صص 78- 79.
(4) مثنوى، دفتر 2، ابيات 2935- 2937.
(5) علامه سيدمحمدحسين طباطبايى، قرآن در اسلام، دفتر انتشارات اسلامى، قم: چاپ هفتم، 1374 ش، ص 91 و 92.
(6) بهاءالدين خرمشاهى، قرآن شناخت، طرح نو، تهران: چاپ سوّم، 1375 ش، ص 45 و 64.
(7) تفسير موضوعى قرآن، صص 23- 24.
(8) عنكبوت (29)، آيه 43.
(9) نحل (16)، آيه 89 بقره (2)، آيات 2- 1 و
(10) فصلت (41)، آيات 2 و 4- مريم (19)، آيه 97.
(11) مثنوى، دفتر 4، ابيات 3470- 3472.
(12) ص (38)، آيه 29 محمد (47)، آيه 24) براى آگاهى بيشتر در اين باب نگا: مقالات، ج 1، صص 89- 98).
(13) براى آشنايى بيشتر با قرآن ر. ك: تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 1.
پرسمان
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
«شأن نبى» آن است كه راه را بر مردم آشكار كند امّا بر امام است كه مردم را به پيمودن راه وادارد. براين اساس مقام امامت از نبوت بالاتر است و به همين دليل، ابراهيم خليل، مدتها پس از آنكه به پيامبرى رسيد و پس از پيروزى در امتحانهاى متعدد، به مقام امامت نايل آمد.(1)
بايد توجه داشت كه برتر بودن مقام امامت از مقام نبوت، به معناى آن نيست كه شخص «امام»، از شخص «نبى» برتر و بالاتر است زيرا بسيارى از پيامبران- از جمله پيامبر اسلام- علاوه بر مقام «نبوت»، داراى مقام «امامت» نيز بودهاند.
«امام» كسى است كه از وجودى برتر، در عصر خود برخوردار بوده، در نقطه اوج و قله هرم هستى قراردارد. به همين جهت باطن امام، همانند باطن پيامبر، با نور ولايت حق روشن بوده، با عالم حقايق و معانى غيبى ارتباط دارد. امام، همانند پيامبر، واسطه فيض ميان خلق و حق، عامل ارتباط خلق با حق و حافظ حريم وحى و شريعت است. امّا پيامبر نيست يعنى، مقام و شأن و مسؤوليت نبوّت و رسالت را به او ندادهاند و به آن صورت كه بر پيامبران وحى مىشده است به آنان آموزههاى غيب ابلاغ نشدهاست. براساس روايات، امامان دستآموز «الهام غيبى» اند. آنان صداى غيب را مىشنوند، اما فرشته را نمىبينند به خلاف پيامبر كه سخن فرشته را مىشنود و گاه خود ملك را مىبيند، نه اين كه تنها صدا را بشنود.(2)
پىنوشت
(1) نگا: بقره (2)، آيه 124.
(2) نگا: اصول كافى، روايات شماره 507، 607، 435.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ما مطابق با ارزشهاي اسلامي، هم به شادي و هم به اندوه در جاي خود به حد معقول و نياز بشر نياز داريم.اين شادي ها همان اعياد اسلامي است و در روايات و دستورات بزرگان اسلام هم شادي در جاي بسيار ارزشمندي قرار دارد.
در روايتي از امام صادق عليه السلام آمده: رحم الله شيعتنا خلقوا من فاضل طينتنا وعجنوا بماء ولايتنا يحزنون لحزننا ويفرحون لفرحنا ؛خدا شيعيان ما را رحمت كند كه از زيادي طينت ما آفريده شده اند و با آب ولايت ما عجين گشته اند و در ايام حزن ما محزون و در ايام سرور ما شادمان هستند.(1)
ودر روايت ديگري از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمودند: شيعتنا جزء منا ، خلقوا من فضل طينتنا ، يسوءهم ما يسوءنا ، ويسرهم ما يسرنا؛ شيعيان ما از ما هستند و از فزوني طينت ما آفريده شده اند ناراحتي ما آنان را اندوهگين مي سازد و شادماني ما آنان را شادمان مي سازد.(2)
حتي ائمه معصوم(علیهم السلام) ما در ايام سرور، شادي خود را بروز مي دادند، در خانه هايشان را به روي مردم مي گشودند، لباسهاي نو مي پوشيدند، به يكديگر تبريك و تهنيت مي گفتند.
حضرت رضا علیه السلام فرماید: روز غدیر، روز تبسّم در روی مؤمنان است. هر كه روز غدیر در روی برادر دینی خود تبسّم كند خدای در روز قیامت نظر رحمت به سوی او افكند و هزار حاجتش را بر آورده سازد و در بهشت قصری از دُرّ سفید برایش بنا كند و صورتش را زیبا سازد. (3)
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: شادمانی را در میانتان و شادی را در ملاقاتتان آشكار كنید.(4)
دستور امام رضا عليه السلام به عزاداري در ايام مصائب اهل بيت عليهم السلام
امام رضا عليه السلام به ريان بن شبيب مي فرمايند: يا بن شبيب ، إن سرك أن تكون معنا في الدرجات العلى من الجنان، فاحزن لحزننا وافرح لفرحنا؛ اگر دوست داري كه ما در بهشت همراه ما باشي ، به هنگام حزن ما ، اندوهگين باش و به وقت شادماني ما شاد باش. (5)
محرم ماه حزن اهل بيت عليهم السلام :
امام هشتم عليه السلام مي فرمايند: كان أبي ( صلوات الله عليه ) إذا دخل شهر المحرم لا يرى ضاحكا ، وكانت الكآبة تغلب عليه حتى يمضي منه عشرة أيام ، فإذا كان يوم العاشر كان ذلك اليوم يوم مصيبته وحزنه وبكائه ، ويقول : هو اليوم الذي قتل فيه الحسين ( صلوات الله عليه )؛ وقتي ماه محرم داخل مي شد پدرم امام كاظم عليه السلام خنده بر لبهايش نمي نشست. و هر روز بر اندوه او افزوده مي شد تا روز دهم كه روز مصيبت و حزن و گريه آن حضرت بود و مي فرمود اين روز همان روزي است كه امام حسين عليه السلام را مظلومانه شهيد كردند.(6)
حزن و عزاداری در ایام شهادت ائمه اطهار(علیهم السلام) هم سبب صفای باطن و هم اجر اخروی است.
امام رضا عليه السلام : بر كسي چون حسين بايد كه گريندگان بگريند؛ زيرا كه گريستن بر او گناهان بزرگ را مي زدايد.(7)
امام صادق عليه السلام می فرمایند : كسي كه براي ما نگران باشد وبه خاطر ستمي كه بر ما برود غمگين ، نفس كشيدنش تسبيح است وغم خواريش براي ما عبادت .(8)
همچنین امام رضا عليه السلام می فرمایند : : هر كه روز عاشورا روز سوگواري واندوه وگريه اش باشد، خداوند عزّ وجلّ روز قيامت را روز شادي وسرور او قرار دهد.(9)
در روايت داريم که زراره از امام صادق (علیه السلام) نقل مي كند:
روز قيامت وقتي که مردم مشغول حساب پس دادن هستند ، درآن غوغاي قيامت، آن سروصدا وگرفتاري هايي که مردم را مشغول کرده گروهي اطراف امام حسين علیه السلام هستند، شاد، با نشاط، اطراف حضرت مشغول سخن گفتن با امام عليه السلام هستند. ملايکه مي آيند و مي گويند : بفرماييد به بهشت . مي گويند : شما برويد بعد مي آييم . بي اعتنا ! حاضرنيستند دست از ملاقات و زيارت بردارند و به بهشت بروند . دوباره ملايکه مي آيند مي گويند همسران شما در بهشت منتظر شما هستند، بفرماييد. مي گويند حالا برويد بعد مي آييم . براي مرتبه سوم ملايکه مي آيند ، اسب هاي بهشتي مي آورند ، اين ها را با سلام وصلوات سوار اسب مي کنند وبا احترام به طرف بهشت مي برند.(10)
منابع و مأخذ:
1. شجره طوبى - شيخ محمد مهدي حائري - ج 1 ص 3
2. امالي شيخ طوسي - ص 299
3. اقبال الاعمال 2/261
4. اقبال الاعمال 2/259
5. امالي شيخ صدوق ص 192، عيون اخبار الرضا (علیه السلام) - شيخ صدوق - ج 2 ص 269
6. امالي شيخ صدوق ص 191، وسائل الشيعة ج 14 ص 505 ، إقبال الأعمال سيد ابن طاووس ج 3 ص 28.
7. ميزان الحكمه، ج 7، صفحه 401
8. ميزان الحكمه، ج 7، صفحه 434.
9. بحار الانوار ، ج 45، باب 40، ص 207، حديث 13 ، و مستدرک الوسايل ،ج 10، باب 26 ، ص 228 ،
10. ميزان الحكمه، ج 3، صفحه 92
www.rasekhoon.net
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اين مسأله چگونه با عصمت آنان سازگار است؟ به عبارت ديگر با اينكه پيامبران و ائمه(ع) معصوم بودند و مرتكب گناه نمىشدند، پس چرا در دعاهايشان از فزونى گناه استغفار مىكردند؟
استغفار و توبه داراى مراتب و درجاتى متناسب با عاملان آن است. توبه گنهكاران از گناه است و توبه اهل سلوك از پرداختن به غير خدا و توجه به غير حق مىباشد. توبه و استغفار اولياى الهى و معصومان نيز مرتبهاى بالاتر دارد. آنان چون مستغرق در ذات جميل الهى اند و توجه به مقام ربوبى- كه كمال مطلق است- دارند، وقتى به خود و اعمال خويش مىنگرند با تمام عظمت و بزرگى آن اعمال، آنها را در برابر عظمت بى نهايت الهى بسيار كوچك و مايه سرافكندگى و شرمندگى مىبينند. مانند آنكه مهمترين دارايىاش مقدارى آب گلآلود بود و آن را براى سلطان هديه برد و چون فر و شكوه شاهى را بديد از آنچه آورده بود سخت شرمسار و سرافكنده گرديد.
آرى امام على (ع) همان عبادتى را كه افضل از عبادت ثقلين است در برابر جمال و جلال الهى، برگ سبز درويش مىبيند و سر به زير مىافكند و اين خود يكى از عالىترين مراتب عبوديت مطلقه و فناى فى الله است.
از طرف ديگر امام راحل در كتاب «آداب الصلاه» در شرح حديث نبوى «ليغان على قلبى وانى لاستغفرالله كل يوم سبعين مره» فرمودهاند: روبهرو شدن با برخى مانند ابوجهلها و ابوسفيانها موجب كدورت مىشدند و بر قلب پيامبر (ص) زنگار مىزدند. از اين رو حضرتش براى زدودن اين زنگار استغفار مىفرستد.
از اين رو مىتوان گفت استغفار براى اولياى الهى بيشتر جنبه دفع دارد و براى ما جنبه رفع دارد يعنى ما استغفار مىكنيم تا لغزشهايى كه مرتكب شدهايم بخشيده شود و آنها استغفار مىكنند تا نلغزند و اصلًا گناه سراغ آنها نيايد علاوه بر اينكه نفس استغفار، براى ايشان عبادت است. آن بزرگان با عبادت و اطاعت درجات عصمت خويش را شدت مىبخشند لذا استغفار و توبه در بالا رفتن درجات عصمت آنها دخالت دارد.
پرسمان
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
يك تفاوت اصيل درميان قوانين الهى و قوانين بشرى اين است كه قوانين الهى دو بعدى است و قوانين بشرى يك بعدى. قوانين بشرى به نظام روحى و تكامل معنوى فرد كارى ندارد. وقتى كه يك دولت برا ى مصالح كشور، اقدام به وضع ماليات مىكند، هدفش فقط بدست آوردن پول و تأمين هزينة كشور است. دولت نظرى ندارد كه پرداخت كنندة ماليات چه نيتى دارد؟
آيا با طيب خاطر و رضايت و از روى علاقمندى به دولت يا كشور ماليات مىدهد يا از روى ترس؟
هدف دولت تنها پول گرفتن است، حتى اگر پرداخت كننده در دلش فحش هم بدهد باز هم منظور دولت عملى شده است.
همچنين وقتى كه براى دفاع از كشور، سربازانى را به زير پرچم احضار مىكند به نيت سربازان كارى ندارد او مىخواهد سرباز در ميدان جنگ با دشمن نبرد كند براى دولت تفاوتى ندارد كه سرباز با رضا و ميل بجنگد يا از روى ترس از مسلسلى كه پشت سرش قرار دارد، نبردش خودنمايى باشد، به انگيزة حماسهها و تعصّبهاى احمقانه باشد، يا از براى دفاع از حق و حقيقت؟
ولى در قوانين الهى چنين نيست در اين قوانين، ماليات و سربازى بطور مطلق خواسته نشده است، بلكه توأم با نيت خالص و قصد قربت خواسته شده است. اسلام عمل با روح مىخواهد نه عمل بىروح. لهذا اگر مسلمانى زكات خود را بدهد ولى شائبة ريا در آن باشد پذيرفته نيست اگر به جهاد برود ولى براى خودنمايى باشد، قبول نيست. قانون الهى مىگويد سرباز اجبارى به درد من نمىخورد، من سربازى مىخواهم كه روحاً سرباز باشد، سربازى مىخواهم كه نداى: «انَّ الله اشترى من المومنين انفسهم و اموالهم بانَّ لهم الجنَّة»(1) را پذيرفته باشد و صميمانه به آن لبّيك بگويد.
پىنوشت
(1) توبه/ 111
مجموعه آثار شهيد مطهرى ج 1 ج عدل الهى، شهيد مطهرى
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
اينكه مىگويند: در شب قدر همه مقدرات تقدير مىشود بدين معنا است كه قالب معين و اندازه خاص هر پديده، به طور روشن اندازهگيرى مىشود. البته اين اندازهگيرى، بر اساس شرايط و موانعى است كه پيش مىآيد و با ملاحظه اختيار و قابليت انسان شكل مىگيرد.
با توجه به مقدمه يادشده، رابطه شب قدر و تعيين سرنوشت بندگان و كردار اختيارى آنان، روشن مىشود. قدر يعنى، پيوند و شكل گرفتن هر پديده و هر حادثه با سلسله علل خود و در شب قدر، اين پيوند به دقّت اندازهگيرى مىشود يعنى: اولًا، براى امام هر زمان اين پيوند معلوم و تفسير مىشود. ثانياً، رابطه اين پديدهها با علل خود روشن مىگردد.
از يك سو خداوند متعال، بر اساس نظام حكيمانه جهان، چنان مقدّر كرده است كه بين اشياء، رابطهاى خاص برقرار باشد. براى مثال بين عزت و دفاع از كيان و ذلّت و پذيرش ستم هر كس از كيان خود دفاع كند، عزيز مىشود و هركس تسليم زور و ستم شود، ذليل مىگردد اين تقدير الهى است. مثال ديگر اينكه بين طول عمر و رعايت بهداشت و ترك بعضى از گناهان (مثل قطع صله رحم و دادن صدقه)، رابطه وجود دارد. بر اين اساس هر كس طول عمر مىخواهد، بايد در اين قالب قرار گيرد. آنكه اين شرايط را مهيا كرد، طول عمر مىيابد و آن كه در اين امور كوتاهى كرد، عمرش كوتاه مىگردد. پس در افعال و كردار اختيارى بين عمل و نتيجه- كه همان تقدير الهى است رابطه مستقيم وجود دارد.
انسان تا زنده است، جادهاى دو طرفه در برابرش قرار دارد: يا با حسن اختيار، كميل بن زياد نخعى مىگردد و يا با سوء اختيار حارث بن زياد نخعى، قاتل فرزندان مسلم مىشود دو برادر از يك پدر و مادر: يكى سعيد و ديگرى شقى.
پس تقدير الهى يعنى، آن كه با حسن اختيار خود به جاده مستقيم رفت، كميل مىشود و آنكه با سوء اختيار خود، به بيراهه گناه و انحراف پا گذاشت، حارث مىگردد.
از سوى ديگر در شب قدر، معين مىشود كه هر انسان، بر اساس انتخاب و اختيار خود، كدام راه را انتخاب خواهد كرد و با توجه به دعاها، راز و نيازها و تصميمها، قابليت چه نعمتها و يا حوادثى را خواهد داشت.
پس بين تقدير الهى و اختيار آدمى، هيچ منافاتى وجود ندارد زيرا در سلسله علل و شرايط به ثمر رسيدن كار و ايجاد حادثه، اراده آدمى يكى از علل و اسباب است. آنكه با حسن اختيار خود، كردار نيك انجام مىدهد يا مخلصانه دعايى مىخواند، نتيجه آن را در اين جهان مىبيند و آنكه بر اثر سوء اختيار گناهى مرتكب مىشود، نتيجه تلخ آن را مىچشد.
پس اينكه در شب قدر، امور بندگان- اعم از مرگ و زندگى، ولادت و زيارت و تقدير مىشود، همگى با حفظ علل و شرايط و عدم موانع است و «اختيار» يكى از علتها و شرايط آن به شمار مىآيد. به اين جهت سفارش شده، در آن شب به شب زنده دارى و عبادت و دعا بپردازيد، تا اين عمل در آن شب خاص- كه از هزار شب برتر است شرايط نزول فيض الهى را فراهم آورد.
نكته آخر اينكه خداوند مىداند، هر چيزى در زمان و مكان خاص، به چه صورت و با توجّه به كدام شرايط و علل تحقق مىيابد و مىداند كه فلان انسانبا اختيار خود، كدام كار را انجام مىدهد. فعل اختيارى انسان، متعلق علم خداوند است كه در شب قدر، حدود آن مشخص مىشود. اين امر با اختيار منافات ندارد و حتى بر آن تأكيد مىكند براى مثال معلم كاردان و مجرب، به خوبىمىداند كدام يك از دانشآموزانش، به دليل تلاش فردى و استعداد لازم، با رتبه بالا قبول مىشود و كدام يك به دليل تلاش يا استعداد كمتر، در حد متوسط نمره مىآورد و يا تجديد مىشود. علم معلم، از راه دانش او به علتها است و نفى كننده تلاش دانشآموزان نيست. در شب قدر همه كردار اختيارى انسان، اندازهگيرى و قالب بندى مىشود. خداى عالم به علتها، بر اساس نظم موجود در ميان اشياى اين جهان، برنامهريزى مىكند و «اختيار» انسان يكى از علتهاى مؤثر است. از اين جهت تأكيد شده است: شب نوزدهم، بيست و يكم و بيست و سوم ماه مبارك رمضان را به عبادت، دعا و شبزندهدارى مشغول باشيم، تا اين اعمال خير، زمينه آمادگى و توان برتر ما شود و بتوانيم فيض
الهى را درك كنيم. اگر عنصر اختيار در ميان نبود و هر چه ما مىكرديم در سرنوشت ما تأثير نداشت، هيچ دليلى بر اين همه تأكيد بر شبزندهدارى و عبادت نبود.
پرسمان
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
روشن است كه هرگاه انسانى از كسى درخواست كارى نمايد، وى را در انجام آن توانامى داند و اين توانايى بر دو گونه است: 1- گاهى اين توانايى در چهارچوب نيروهاى مادى و طبيعى قرار دارد؛ مثل اين كه از كسى بخواهيم كه ظرف آبى به ما بدهد. 2- و گاهى اين قدرت، نيروى غيبى و خارج از چهارچوب مادى و طبيعى است. مثل اين كه كسى معتقد باشد كه بنده وارسته خدا- مانند عيسى بن مريم- مى توانددردهاى بى درمان را علاج نموده و با نفس مسيحايى خويش، بيماران صعب العلاج را شفادهد. روشن است كه اعتقاد به چنين قدرت غيبى، در صورتى كه متكى و مستند به قدرت واراده خدا باشد؛ مانند اعتقاد به قدرت طبيعى است و هرگز مايه شرك نخواهد بود؛ زيرا پروردگارى كه قدرت مادى و طبيعى را به انسان ها عطا فرموده است، توانايى غيبى را نيز مى تواند به برخى از بندگان صالح خود، عنايت نمايد. اينك در توضيح پاسخ ياد شده مى گوييم: اعتقاد به سلطه غيبى اولياى الهى، به دوصورت تصور مى شود: 1- اعتقاد به قدرت غيبى براى شخصى كه وى را به عنوان منشا مستقل و اصيل آن قدرت، تلقى نماييم بطورى كه كارى خدايى را مستقلا به او نسبت دهيم. شكى نيست كه اعتقاد به چنين قدرت مستقل و جدا از قدرت خدا، موجب شرك است؛ زيرا در اين صورت، غير خدا را منشا قدرت مستقل و اصيل دانسته و كار خدايى رابه وى نسبت داده ايم، در حالى كه سرچشمه همه نيروها پروردگار جهان است. 2- اعتقاد به سلطه غيبى برخى از بندگان وارسته خدا، با ايمان به اين كه آن نيرو از قدرت لايزال خدا سرچشمه گرفته است و اولياى الهى- به اذن خدا- تنهاوسيله تجلى و بروز آن قدرت بى پايان مى باشند و از خود استقلال ندارند، بلكه هم در هستى خويش و هم در اعمال سلطه غيبى، متكى به پروردگار بزرگ جهان هستند. روشن است كه چنين باورى، به معناى خدا دانستن اولياى الهى و يا نسبت دادن كارى خدايى به آنان نيست، زيرا در اين صورت، بندگان صالح، به اذن خدا و اراده تخلف ناپذيرى، سلطه غيبى خدادادى خويش را ابراز مى دارند. قرآن كريم در اين زمينه مى فرمايد: و ما كان لرسول ان ياتى بايه الا باذن اللّه.) 1 (- هيچ پيامبرى نمى تواند معجزه اى بياورد، مگر به اذن خدا. با اين بيان، به روشنى معلوم مى گردد كه چنين اعتقادى، نه تنها مايه شرك نيست كه با اصل توحيد و يكتاپرستى، هماهنگى كامل دارد. سلطه غيبى اولياى خدا از ديدگاه قرآن كتاب آسمانى اسلام، با صراحت كامل، گروهى از بندگان وارسته خدا را نام مى بردكه به اذن پروردگار داراى چنين قدرت شگرفى بودند. برخى از فرازهاى آن را دراين زمينه مى آوريم: 1- قدرت غيبى حضرت موسى خداوند بزرگ، به پيامبر خود- موسى- فرمان داد عصاى خويش را بر صخره سنگى بزند تا چشمه هايى از آب گوارا، جارى گردد: و اذاستسقى موسى لقومه فقلنا اضرب بعصاك الحجر فانفجرت منه اثنتا عشره عينا.) 2 (- و آنگاه كه موسى براى قوم خود، طلب آب نمود، به وى گفتيم: عصاى خود را برسنگ بزن، پس دوازده چشمه آب، از آن صخره جارى گشت. 2- سلطه غيبى حضرت عيسى سلطه غيبى عيسى در موارد گوناگونى از قرآن بيان گرديده است كه به نمونه اى ازآنها اشاره مى كنيم: انى اخلق لكم من الطين كهيئه الطير فانفخ فيه فيكون طيرا باذن اللّه و ابرى الاكمه و الابرص و احى الموتى باذن اللّه 3 (000 (- (عيسى فرمود): من مجسمه اى را از گل مى سازم و در آن مى دمم تا به اذن خدا، به صورت مرغى حقيقى درآيد و نابيناى مادرزاد و مبتلاى به بيمارى پيسى را به اذن خدا شفا مى دهم و مردگان را به اذن خدا، زنده مى گردانم 3000- قدرت غيبى حضرت سليمان قرآن مجيد، پيرامون نيروهاى غيبى كه سليمان در اختيار داشت، چنين مى فرمايد: و ورث سليمان داوود و قال يا ايها الناس علمنا منطق الطير و اوتينا من كل شى ءان هذا لهو الفضل المبين.) 4 (- سليمان، وارث داوود گرديد و چنين گفت: اى مردم زبان مرغان به ما آموخته شدو از هر نوع نعمت به ما ارزانى گشت، اين فضل و بخششى آشكار است. شكى نيست كارهايى از قبيل جارى ساختن چشمه هاى آب زلال از صخره اى ستبر بر اثرتماس عصاى موسى با آن سنگ و يا آفرينش مرغى حقيقى از گل و شفا
دادن دردهاى بى درمان و زنده نمودن مردگان، توسط عيسى، و يا آگاهى سليمان بر منطق پرندگان و دانستن زبان آنها، امورى خارق العاده و بيرون از مجارى طبيعى هستند و نوعى اعمال قدرت و سلطه غيبى به شمار مى روند. در حالى كه قرآن مجيد در اين آيه ها و آيات بسيار ديگر، به بيان سلطه غيبى بندگان شايسته خدا مى پردازد، آيا اعتقاد ما به مضمون اين آيه هاى روشن قرآنى، كه بيانگر قدرت خارق العاده اولياى الهى است، موجب شرك و يا مايه بدعت در دين خواهد بود؟ با اين بيان، به خوبى روشن مى گردد كه اعتقاد به نيروى غيبى بندگان صالح، به معناى خدا دانستن آنان و يا نسبت دادن كارهاى خدايى به آنها نيست زيرا درصورتى كه چنين اعتقادى ملازم به الوهيت و خدايى آنان باشد، بايد گفت موسى وعيسى و سليمان و 000 از نظر قرآن، به عنوان آلهه و خدايان، شمرده شده اند، در حالى كه همه مسلمانان مى دانند كه قرآن كريم، اولياى الهى رابندگان وارسته خدا به شمار مى آورد. تا اينجا معلوم گرديد كه اعتقاد به قدرت غيبى عزيزان درگاه خدا، در صورتى كه آن را متكى به نيروى پايان ناپذير الهى دانسته و آنان را وسيله ابراز قدرت خداوندى قلمداد نماييم، نه تنها موجب دوگانه پرستى نيست، بلكه با اصل توحيدحقيقى هماهنگى كامل دارد؛ زيرا ملاك توحيد و يكتاپرستى آن است كه همه نيروها رادر جهان به خدا منسوب بدانيم و او را سرچشمه تمام سلطه ها و حركت ها تلقى نماييم.
منبع: شيعه پاسخ مى دهد، حسينى نصب- سيد رضا 1- رعد: 238- بقره: 360- آل عمران: 449- نمل: 16
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
فلسفه گريه و انواع آن:
گريه براى خدا و از ترس عقاب الهى و نيز گريه براى اولياى خدا در شمار برترين عبادتها است به ويژه گريستن بر حضرت ابا عبدالله سالار شهيدان (ع)، چنين گريهاى فلسفههاى سازنده و تربيتى چندى دارد از جمله:
1. پالايش و تزكيه روح، و احساس نزديكى به خدا
2. پيوند عميق عاطفى ميان مردم و الگوهاى راستين امت
3. اعلام وفادارى نسبت به رهبران و پيشوايان دينى و مكتب
4. الهام شدن روح انقلابى و ستم ستيزى به مردم
5. زنده نگاه داشتن ياد و خاطره وقايعى چون نهضت شكوهمند حسينى.
اينكه اشك و گريه، خود به خود به وجود مىآيد، يا بايد با تلقين و برانگيختن احساسات ايجاد شود، مقوله ديگرى است. هر مسلمان پاك طينتى، با به يادآوردن مصائب ابا عبدالله (ع) و عظمتى كه آن حضرت به وجود آورد، به راستى اشك سوز و گاه شوق مىريزد.(1)
تأثيرات عزادارى
در يك تقسيم بندى مىتوان تأثيرات عزادارى بر معصومين (ع) را در جهات ذيل نام برد:
يك. جنبه عاطفى
كسى كه عزيزى را از دست مىدهد، ناخودآگاه حزين و غمناك است و نمىتواند غمگين نباشد. بر پايى مراسم سوگوارى، باعث خالى شدن اين غم و غصهّ مىشود. به علاوه، عزادارى براى بزرگان دين، محبت و رابطة عاطفى مردم با آنان را مىافزايد.
دو. جنبه سياسى
اگر اين عزادارىها نبود، قيام خونين و روشنگر سيدالشهدا (ع) به فراموشى سپرده مىشد و چه بسا اصل قيام و شهادت او نيز تحريفيا حتى انكار مىشد. در زمان صدر اسلام، شرايط اقتضا نكرد كه شيعيان براى حضرت زهرا (س) عزادارى و نوحهخوانى كنند و همين باعث شد كه برخى از تاريخنويسان غرضورز، اصل شهادت آن حضرت را انكار كنند حتى مىگويند: «اگر محسن فاطمه شهيد شده، پس قبرش كجا است؟» لابد اگر مىتوانستند، مىگفتند: «اگر پيامبر دخترى به نام فاطمه داشته و كشته شده، پس قبرش كجا است؟»
سه. جنبه دينى
با برپايى مراسمهاى عزادارى و سخنرانى در ماه محرم، مردم بيش از پيش با معارف الهى واخلاق اسلامى آشنا مىشوند. عاشورا دين ما را حفظ كرده است.
چهار. جنبه تربيتى
كودكان و نوجوانان از برپايى اين مراسم و يادآورى آن واقعة عظيم، دليرى و ايثار و فداكارى را فرا مىگيرند. البته لقاى الهى براى حضرت امام حسين (ع)، زيباترين و باشكوهترين امور است ولى در هنگام مصيبت و حزن و اندوه امامان (ع) از واقعه جانگداز عاشورا، نمىتوانيم شاد باشيم. قطعاً دشمنان ائمه (ع) در اين روز مسرور بودهاند.
به علاوه نقل حماسة عاشورا، روح ايثار و شجاعت و ايمان را در مسلمانان زنده مىكند. در نتيجه آنان در مقابل مسائل جهان اسلام، بهتر حساسيت نشان خواهند داد. انقلاب ضدّطاغوتى و ضدّآمريكايى ايران، پيروزى حزبالله لبنان بر اسرائيل، مقاومت و دفاع هشتسالة ايران در مقابل تهاجم جهانى در قالب جنگ عراق و پيروزىهاى مكررّ لشكر اسلام بر كفر و الحاد جهانى و متأثر از مجالس عزاى سيدالشهدا (ع) است. ضمن اينكه اگر آن واقعه به همان شكل نقل نگردد، اندك اندك به فراموشى سپرده خواهد شد و اسلام، پشتوانهاى تأثيرگذار با اين اهميت را از دست خواهد داد. البته بايد در روضهخوانىها از تحريف و عوض نمودن واقعيت خوددارى كرد و در كنار نقل حادثه عاشورا، بايد به مسائل جهان اسلام در عصر حاضر نيز اهميت داد و وظيفه مسلمانان در اين رابطه را گوشزد كرد.
پىنوشت
(1) براى آگاهى بيشتر ر. ك: مرتضى مطهرى، حماسه حسينى
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
يكى از مسائل پر رمز و راز در مجموعه علوم و معارف الهى، مسئله «شب قدر» است. نخست گفتنى است، شب قدر، ظرف نزول قرآن است: «إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِى لَيْلَةِ الْقَدْرِ»(1). اما اين چه نوع ظرفى است؟ بين عموم مردم مشهور است كه «شب قدر» ظرف زمان است. طبق اين بيان، شب قدر، به معناى پارهاى از زمان (شب) است كه در آن، قرآن از عالم بالا به دنيا نازل گشته است و به دليل اهميت اين نزول و مسائل جنبى و يا عوامل زمينهساز آن- كه از درك ما انسانها فراتر است خداوند مىفرمايد: «وَ ما أَدْراكَ ما لَيْلَةُ الْقَدْرِ»(2) «چه چيزى تو را آگاه كرد كه شب قدر چيست؟» و «لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ»(3) «شب قدر، از هزار ماه بهتر است». عبادتى كه در اين شب انجام مىشود، بهتر از هر عبادتى است كه انسان آنها را در طول هزار ماه انجام مىدهد و نيز: «تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ»(4) «در اين شب فرشتگان و روح به اذن پروردگارشان فرود مىآيند و با خود مقدرات همه امور را فرود مىآورند» و «سَلامٌ هِىَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ»(5) «اين شب [يكسره] تا طلوع فجر سلام و سلامتى است».
اما اگر «ظرفيت» مطرح در آيه را منحصر در ظرف زمان نكنيم و بگوييم ظرف زمان، پايينترين مرحله از مراحل ظرفيت است آن گاه به اين مىرسيم كه شب قدر، حقيقتى است كه قرآن در آن نازل شده و با توجه به لياقت و قابليتش، حقيقت قرآن را از عالم بالا دريافت كرده و آن را در وجود خود، جاى داده است و بدين ترتيب وجودش، ظرف قرآن شده است. البته مراد از ظرف و محل و امثال اين تعابير، مكان مادى نيست و نمىتواند باشد زيرا حقيقت قرآن از سنخ امور مادى نيست تا ظرف و مكانى شبيه به ظروف و مكانهاى مادى داشته باشد بلكه محل نزول قرآن و ظرف آن، بايد از سنخ «معنى» و امور معنوى باشد تا بتوان، ظرفيت آن را نسبت به يك حقيقت معنوى پذيرفت و از آن توجيه معقولى ارائه كرد. در اينجا سه نكته بايد روشن شود:
يكم. بدانيم كه ظرف و مظروف مادى، هيچ گاه با هم متحد نمىشوند. براى مثال آب كه مظروف و كوزه ظرف است، تا ابد اگر اين نسبت را حفظ كنند، نه كوزه آب مىشود و نه آب كوزه و همينطور است در ديگر موارد از انواع ظرفها و مظروفهاى مادى. اما در امور معنوى اين گونه نيست ظرف معنوى حقيقتى است كه پذيراى امور معنوى و دريافت كننده حقايق ملكوتى است. اين حقيقت، با آنچه مىپذيرد و قبول مىكند، وحدت يافته و يكى مىشود. بنابراين حقيقتى كه محل نزول قرآن است و حقايق آن را قبول كرده و ظرف قرآن شده است، با آن يكى مىشود و قرآن ناطق مىگردد.
دوم. بدانيم حقيقتى كه بر اثر قبول قرآن، عين آن مىشود، كسى جز انسان كامل- كه مظهر جميع اسماى حسناى حق و آينه تمام نماى خداوند است نيست. در رأس همه افرادى كه مصداق عنوان ياد شده هستند، وجود نازنين حضرت محمدصلى الله عليه وآله است و پس از ايشان شايستهترين و نزديكترين افراد به مقام ايشان، امام علىعليه السلام است و همين طور پس از ايشان فرزندشان حسن بن علىعليه السلام تا برسيم به زمان ما. ليلة القدرى كه در اين زمان، ظرف قرآن است و حقايق آن در اوجارى مىشود، حضرت حجة بن الحسن المهدى (عج) است. ما از اين بزرگان و امامان بر حق، به قرآن ناطق تعبير مىكنيم همان طور كه مالك اشتر وقتى كه ديد مردم نادان، فريب عمرو عاص و معاويه را خورده و به كاغذ پارههاىسر نيزه چشم دوختهاند فرمود: شما قرآن ناطق (على) را رها كرده و به اين كاغذها چشم دوخته و دل خوش كردهايد مراعات اين كاغذها را مىكنيد ولى اصل قرآن و حقيقت آن را- كه در علىعليه السلام تجسّم يافته رها كرده و حرمت نمىنهيد
امام باقرعليه السلام مىفرمايد: «امام علىعليه السلام در حضور امام حسن و امام حسينعليها السلام، سوره قدر را تلاوت كرد. حضرت حسينعليه السلام خطاب به پدر گفت: اى پدر اين سوره را با حلاوت مخصوصى تلاوت مىفرماييد. حضرت فرمود: فرزندم زمانى كه سوره قدر نازل شد، جدت رسول خداصلى الله عليه وآله كسى را پى من فرستاد سپس اين سوره را براى من تلاوت كرد و با دست بر كتف راست
من زد و فرمود: اى برادر و وصى من اى كسى كه پس از من ولى اين امتى اين سوره پس از من، از آن تو و پس از تو، از آن دو فرزندانت حسن و حسين است. از براى آن نورى است كه در قلب تو و اوصياى تو تا مطلع فجر قائم آل محمدصلى الله عليه وآله ساطع است»(6).
براساس روايتى خداوند به رسولشصلى الله عليه وآله فرمود: «سوره قدر را تلاوت كن كه اين سوره نسبت (شناسنامه) تو و نسبت اهل بيت تو تا روز قيامت است».(7)
اگر كسى بگويد: چرا امام صادقعليه السلام شب قدر را بر جدهاش فاطمهعليها السلام اطلاق كرده در حالى كه طبق بيان مزبور شب قدر بودن، به ايشان اختصاص ندارد بلكه هر انسان كاملى مىتواند مصداق آن باشد؟
در جواب گوييم: اولًا از ديدگاه منطقى، اثبات چيزى نفى غير آن را نمىكند يعنى، اگر بگوييم «شب قدر، فاطمه است»، منافاتى با ليلةالقدر بودن ديگر مصاديق ندارد. ثانياً در ميان افرادى كه مصداق شب قدرند، براى فاطمهعليها السلام امتيازى است كه براى هيچ كس آن ويژگى وجود ندارد و آن عبارت از اين است كه آن حضرت، علاوه بر آنكه خود مصداق ليلةالقدر است، پدر، همسر و يازده فرزندش همه مصاديق شب قدرند. از اين رو حضرت فاطمهعليها السلام همانند شمع جمعى است كه ديگران، دور او را گرفتهاند و جا دارد كه از ايشان به صورت برجسته و عنوان «شب قدر» ياد شود.
سوم. بدانيم چرا از انسان كامل به شب قدر تعبير شده است؟ لفظ «ليلة» به معناى شب است و خصوصيت شب خفا و ناپيدايى آن است. شب فانى و منفعل محض است و از خود چيزى ندارد. قدر هم به معناى عظمت، قدرت و فضيلت است و انسان كامل از آن رو كه فانى در خداوند است، فانى در حقيقتى است كه عين عظمت و قدرت و فضيلت است. از آن جهت كه خود است، هيچ است و از آن جهت كه نمود آن حقيقت است، همه چيز است پس از او به شب قدر تعبير شده است. انسان كامل آينه تمام نماى جمال خداوند، خليفه و وجهاللَّه است. مظهر «بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ»(8) و «عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَدِيرٌ»(9) است. مصداق «وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى»(10) است. انسان كامل حقيقتى است كه بيعت با او بيعت با خدا است: «إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ»(11).
همچنين دوستى يا دشمنى با او، دوستى يا دشمنى با خداوند است: «و مَن احبَّكم فقد احَبَّ اللَّه و مَن ابغضكم فقد ابغضَ اللَّه»(12). از اين حقيقت بزرگ، به شب قدر ياد مىشود: «عن ابى عبدالله عليه السلام قال: انا انزلنا فى ليلة القدر «الليلة»، فاطمة و «القدر»، الله فمن عرف فاطمة حق معرفتها فقد ادرك ليلة القدر»(13)
«امام صادقعليه السلام مىفرمايد: «ليلة، فاطمه و قدر، اللَّه است. هر كس به درستى فاطمه را شناخت، شب قدر را درك كرده است».
البته شب قدر را خداى او و خود «ليلةالقدر» مىشناسد و بس اما ديگران به مقدار استعداد و لياقتشان مىتوانند با برخى از اوصاف و خصوصيات شب قدر- آن هم با هدايت و ارشاد خود او آشنا شوند. در برخى از روايات آمده است: رسول خداصلى الله عليه وآله خطاب به امام علىعليه السلام مىفرمايد: «كسى خدا را نشناخت، جز من و تو و كسى مرا نشناخت، جز خدا و تو و تو را نيز كسى نشناخت، جز خدا و من». بنابراين شناخت شب قدر- كه همان انسان كامل است با شناخت خداوند رابطه تنگاتنگى دارد و همان طور كه نمىتوان به حقيقت خداوند و كنه ذات او پى برد، نمىتوان به حقيقت شب قدر و كنه ذات او دست يافت.
در نيابد حال پخته هيچ خام پس سخن كوتاه بايد والسلام
مىتوان شب قدر را به دو نوع حقيقى و زمانى تقسيم كرد و گفت: ليلة القدر حقيقى، وجود طيبه انسان كامل است كه دعا و ظرف قرآن بلكه قرآن ناطق است. از اين رو در هر زمان براى آن، بيش از يك مصداق قابل تصوّر نيست. به عبارت ديگر امام زمان هر عصرى، مصداق شب قدر آن دوران است و نظير ندارد و دومى برايش متصور نيست. امام رضاعليه السلام مىفرمايد: «الامام واحد دهره و لا يدانيه احد و لا يعادله عالم و لا يوجد منه بدلًا و لا له مثل و لا نظير»(14) «امام يگانه دهر خويش است و كسى نمىتواند تا با او انباز گردد.
امام كسى است كه هيچ دانشمندى به پايه او نمىرسد و احدى نمىتواند جايگزين وى شود. امام كسى است كه مثل و نظيرى برايش متصور نيست». اين همان شب قدر حقيقى است.
نتيجهگيرى
از آنچه گفته شد، روشن مىشود كه ليلة القدر سه گونه است:
1. شب قدر حقيقى كه تعدّد بردار نيست و در هر عصر و زمانى فقط يك مصداق دارد.
2. شب قدر زمانى واقعى كه آن هم در هر سال يك زمان خاص است و قابل تعدد و توسعه نيست.
3. شب قدر زمانى اعتبارى كه با توجه به اختلاف آفاق، قابل توسعه و حتى تعدد است.
بايد دانست كه درك شب قدر در هر مرتبهاى، تلاش متناسب با خود را مىطلبد. اگر ليلةالقدر را همان امام زمان و حجت خدا معنا كنيم، درك آن در كنار پيروى از خدا و پيامبرش ميسور است. انسان مؤمن با جهاد و تلاش، مىتواند در افق شب قدر حقيقى قرار گيرد چنان كه پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله در حق سلمان فارسى فرمود: «السلمان منا اهل البيت»(15). قرآن كريم هم مىفرمايد: «وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ»(16) «و كسانى كه در راه ما كوشيدهاند، به يقين راههاى خود را بر آنان مىنمايانيم و در حقيقت خدا با نيكوكاران است».
اگر شب قدر را زمانى واقعى معنا كنيم- كه تعدد بردار و قابل توسعه نباشد در اين صورت درك آن، در كنار پاسدارى از شبهاى رمضان ميسور است به طورى كه با احياى شبهاى متعدد، اطمينان به درك شب قدر حاصل آيد و اگر در كنار آن معانى، شب قدر زمانى اعتبارى را هم قابل قبول دانستيم. در آن صورت، ما به وظيفه خود در پاسدارى از شب قدر احتمالى عمل مىكنيم، و با اميد به رحمت گسترده خداوند متعال انتظار مىرود كه پروردگار مهربان از سر لطف و محبت تمامى آن بركات شب قدر حقيقى و واقعى را- كه براى احياگرانش كه با نيت درك آن سر بندگى فرود آوردهاند نازل مىفرمايد نصيب ما نيز بگرداند.
پىنوشت
(1) قدر (97)، آيه 1.
(2) همان، آيه 2.
(3) همان، آيه 3.
(4) همان، آيه 4.
(5) همان، آيه 5.
(6) تفسير برهان، ج 4، ص 784.
(7) علل الشرايع، ج 2، ص 613.
(8) بقره (2)، آيه 92.
(9) همان، آيه 02
(10) انفال (8)، آيه 71.
(11) فتح (48)، آيه 01.
(12) مفاتيح الجنان، زيارت جامعه كبيره.
(13) بحارالانوار، ج 43،) مؤسسة الوفاء، ناشر الوفاء بيروت، الطبعة الثانية (.
(14) اصول كافى، كتاب حجت، ج 1، ص 102.
(15) بحار، ج 108، ص 582.
(16) عنكبوت (29)، آيه 96.
جهت تهيه پاسخ اين پرسش از نوشته جناب حجةالاسلام والمسلمين حسين رمضانى استفاده شده است.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
«قدر» در لغت به معناى اندازه و اندازهگيرى است.(1) «تقدير» نيز به معناى اندازهگيرى و تعيين است.(2) در اصطلاح «قدر» عبارت است از: ويژگى هستى و وجود هر چيز و چگونگى آفرينش آن(3). به عبارت ديگر، اندازه و محدوده وجودى هر چيز «قدر» نام دارد.(4)
بر اساس حكمت الهى در نظام آفرينش، هر چيزى اندازهاى خاص دارد و هيچ چيز بىحساب و كتاب نيست. جهان حساب و كتاب دارد، بر اساس نظم رياضى تنظيم شده و گذشته، حال و آينده آن با هم مرتبط است.
استاد مطهرىرحمه الله در تعريف قدر مىفرمايد: «قدر به معناى اندازه و تعيين است حوادث جهان از آن جهت كه حدود و اندازه و موقعيت مكانى و زمانى آنها تعيين شده است، مقدور به تقدير الهى است»(5). پس در يك كلام «قدر» به معناى ويژگىهاى طبيعى و جسمانى اشياء است كه شامل اندازه، حدود، طول، عرض و موقعيتهاى مكانى و زمانى آنها مىگردد و تمام موجودات مادى و طبيعى را در بر مىگيرد.
اين معنا از روايات استفاده مىشود چنان كه در روايتى از امام رضاعليه السلام پرسيده شد: معناى قدر چيست؟ فرمود: «تقدير الشىء طوله و عرضه» «اندازهگيرى هر چيز اعم از طول و عرض آن است».(6) در روايت ديگر، اين امام بزرگوار در معناى قدر فرمود: «هو الهندسة من الطول و العرض و البقاء» «اندازه هر چيز اعم از طولو عرض و بقا است».(7) بنابراين، معناى تقدير الهى اين است كه در جهان مادى، آفريدهها از حيث هستى و آثار و ويژگىهايشان، محدودهاى خاص دارند. اين محدوده با امورى خاص مرتبط است امورى كه علتها و شرايط آنها هستندو به دليل اختلاف علل و شرايط، هستى و آثار و ويژگىهاى موجودات مادى نيز متفاوت است. هر موجود مادى، به وسيله قالبهايى از داخل و خارج، اندازهگيرىو قالبگيرى مىشود. اين قالب- يعنى، طول، عرض، شكل، رنگ، موقعيت مكانى و زمانى و ساير عوارض و ويژگىهاى مادى حدود آن به شمار مىآيد. پس معناى تقدير الهى در موجودات مادى يعنى، هدايت آنها [از جانب خداوند] به سوى مسير هستىشان كه براى آنها مقدر گرديده است و آنها در آن قالبگيرى شدهاند.(8)
در قرآن مىخوانيم: «وَ الَّذِى قَدَّرَ فَهَدى»(9) «[خداوند] آن كسى است كه تقدير كرده، پس هدايت مىكند». البته چون انسان موجودى آگاه و با اراده است، لذا انتخاب سعادت يا شقاوت و نيز راه رسيدن به اين دو، به اراده او گذاشته شده است. بنابراين شب قدر، شبى است كه همه مقدرات سالانه انسان با ملاحظه، اراده و اختيار و قابليتهاى او تقدير مىگردد. شب قدر يكى از شبهاى نيمه دوم ماه رمضان است كه طبق روايات ما، يكى از شبهاى نوزدهم يا بيست و يكم و به احتمال زيادتر بيست و سوم ماه مبارك رمضان است.(10) در اين شب- كه شب نزول قرآن به شمار مىآيد امور خير و شر مردم و ولادت، مرگ، روزى، حج، طاعت، گناه و خلاصه هر حادثهاى كه در طول سال متناسب با اراده و قابليت انسان واقع مىشود، تقدير مىگردد(11).
شب قدر هميشه و هر سال، تكرار مىشود. عبادت اين شب، فضيلت فراوان دارد و بهرهبردارى از آن در نيكويى سرنوشت يك ساله، بسيار مؤثّر است.(12) در اين شب تمام حوادث سال آينده، به امام هر زمان ارائه مىشود و وى از سرنوشت خود و ديگران با خبر مىگردد. امام باقرعليه السلام مىفرمايد: «انه ينزل فى ليلة القدر الى ولى الامر تفسير الامور سنةً سنةً، يؤمر فى امر نفسه بكذا و كذا و فى امر الناس بكذا و كذا»(13) «در شب قدر به ولى امر (امام هر زمان) تفسير كارها و حوادث نازل مىشود و وى درباره خويش و ديگر مردمان مأمور به دستورهايى مىشود».
امام باقرعليه السلام در جواب معناى آيه «إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِى لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ»(14) فرمود: «شب قدر شبى است كه همه ساله در ماه رمضان و در دهه آخر آن، تجديد مىشود. شبى كه قرآن جز در آن شب نازل نشده و آن شبى است كه خداى تعالى دربارهاش فرموده است: «فِيها يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ»(15). در شب قدر هر حادثهاى كه بايد در طول آن سال واقع گردد، تقدير مىشود: خير و شرّ، طاعت و معصيت و فرزندى كه قرار است متولد شود، يا اجلى كه بنا است فرا رسد، يا رزقى كه قرار است برسد و».(16) بنابراين در قرآن كريم نسبت به تقدير الهى و شب قدر، توجه خاصى شده است كه ارتباط ويژه جهان هستى و عالم ماده و انسان
را با حق تعالى بيان مىكند. اگر هر كس به اين ارتباط اعتقاد داشته و بر طبق آن حركت كند، به سرنوشت بسيار مطلوبى نايل خواهد شد.
پىنوشت
(1) سيد على اكبر، قرشى، قاموس قرآن، ج 5، ص 246 و 247.
(2) همان، ص 248.
(3) سيد محمد حسين، طباطبايى، الميزان، ج 12 ص 150 و 151.
(4) همان، ج 19، ص 101.
(5) مرتضى، مطهرى، انسان و سرنوشت، ص 52.
(6) محاسن برقى، ج 1، ص 244.
(7) بحارالانوار، ج 5، ص 122.
(8) الميزان، ج 19، ص 101- 103.
(9) اعلى (87)، آيه 3.
(10) سيد بن طاووس، اقبال الاعمال، ج 1، صص 312- 375.
(11) كلينى، كافى، ج 4، ص 157.
(12) ميرزا جواد، ملكى تبريزى، المراقبات، صص 237- 252.
(13) كافى، ج 1، ص 248.
(14) دخان (44)، آيه 3.
(15) همان، آيه 4.
(16) الميزان، ج 20، ص 382.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
براساس روايتى شب قدر، اختصاص به دوران رسالت پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله ندارد و در زمانهاى گذشته نيز وجود داشته است. مجلسىرحمه الله از امام جوادعليه السلام نقل كرده است: «لقد خلق الله تعالى ليلة القدر اول ما خلق الدنيا و لقد خلق فيها اول نبى يكون و اول وصى يكون»(1) «خداوند شب قدر را در آغاز آفرينش جهان آفريد و در آن اولين پيامبر و نخستين وصى را هستى بخشيد».
از طرف ديگر در حديثى از پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله آمده است: «ان الله وهب لامتى ليلة القدر لم يعطها من كان قبلهم»(2) «خداوند به امت من شب قدر را بخشيد و احدى از امتهاى پيشين از اين موهبت برخوردار نبودند». جمع اين دو روايت نشان مىدهد كه اصل شب قدر از قبل بوده است ولى فضايل بسيار بالايى به طور ويژه، در آن شب براى امت اسلام قرار داده شده كه در امتهاى پيشين سابقه نداشته است. لذا شب قدر حقيقت و واقعيتى است كه در جهان هستى مقدر شده است.
از سوره مباركه قدر فهميده مىشود كه در هر سال، شبى است به نام «قدر» كه از جهت ارزش و فضيلت برتر از هزار ماه است. در اين شب فرشتگان الهى به همراه بزرگ خويش (روح)، براى هر فرمان و تقديرى كه از سوى خدا براى يك سال مقدر شده است، فرود مىآيند. از احاديثى كه در تفسير اين سوره و تفسير آيات آغازين سوره «دخان» رسيده، فهميده مىشود كه فرشتگان در شب قدر، مقدرات يكساله را به نزد «ولى مطلق زمان» مىآورند و به او عرضه مىدارند و به او تسليم مىكنند. اين واقعيت، همواره بوده است و خواهد بود.
در روزگار پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله، محل نزول فرشتگان در شب قدر، آستان نبى مصطفىصلى الله عليه وآله بوده است و اين امر مورد قبول همگان است. اما نسبت به زمان بعد از آن حضرتصلى الله عليه وآله بايد گفت: شب قدر بعد از پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله نيز هست. علاوه بر ظهور آيات قرآن كريم در «سوره قدر» و «سوره دخان»، در روايات نيز اين واقعيت به روشنى ذكر شده است(3).
رشيد الدين ميبدى (مفسر معروف سنى) مىگويد: «برخى گفتهاند: شب قدر، اختصاص به روزگاران پيامبرصلى الله عليه وآله بود و سپس از ميان رفت. اما چنين نيست زيرا همه اصحاب پيامبر و علماى اسلام معتقدند كه شب قدر تا قيام قيامت باقى است»(4).
شيخ طبرسى از عالمان شيعى نيز در اين باره، روايتى از ابوذر غفارى نقل مىكند: «به پيامبر خدا گفتم: اى پيامبر آيا شب قدر و نزول فرشتگان، در آن شب، تنها در زمان پيامبران وجود دارد و چون پيامبران از جهان رفتند، ديگر شب قدرى نيست، پيامبر فرمود: نه بلكه شب قدر، تا قيام قيامت هست»(5).
در اين مقام، از امام جوادعليه السلام تعليمى رسيده كه خلاصه آن در اينجا ذكر مىشود. حضرت فرمود: «خداوند متعال، شب قدر را در ابتداى آفرينش دنيا آفريد، همچنين در آن شب نخستين پيامبر و نخستين وصى را آفريد (وجود آنها را مقدر ساخت). در قضاى الهى چنان گذشت كه در هر سال، شبى باشد كه در آن شب، تفصيل امور و مقدرات يك ساله فرود آيد».
بىشك پيامبران با شب قدر، در ارتباط بودهاند. پس از آنان، بايد حجت خدا وجود داشته باشد زيرا زمين از نخستين روز خلقت خود تا آخر فناى دنيا، بىحجت نخواهد بود. خداوند در شب قدر، مقدرات را به نزد آن كس كه اراده فرموده (وصى و حجت)، فرو مىفرستد. به خدا سوگند روح و ملائكه در شب قدر، بر آدم نازل شدند و مقدرات امور را نزد او آوردند و او درنگذشت مگر اينكه براى خود وصى و جانشينى تعيين كرد. همه پيامبرانى كه پس از آدم آمدند نيز، بر هر كدام در شب قدر، امر خداوند نازل مىگشت و هر پيامبرى اين مرتبت را به «وصى» خويش مىسپرد(6).
پىنوشت
(1) بحارالانوار، ج 25، ص 73، روايت 36.
(2) درالمنثور، ج 6، ص 173.
(3) به تفاسير شيعه، مانند مجمع البيان، الميزان و تفسير نمونه مراجعه شود.
(4) كشف الاسرار، ج 10، ص 955.
(5) ر. ك: الميزان، ج 20، ص 374.
(6) اصول كافى، ج 1، كتاب الحجة، باب فى شأن انا انزلناه فى ليلة اقدر، ح 7، در تنظيم اين نوشتار از مقاله عالمانه استاد محمد رضا حكيمى سود جستهايم. نشريه كيهان 7/ 10/ 78.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
انسان از هنگام قبض روح، مراحل گوناگونى همچون: سكرات مرگ، عالم برزخ، گذرگاههاى روز قيامت و حسابرسى اعمال را در پيش دارد. شفاعت اولياى الهى براى انسان گنهكار، داراى مراحل و مراتبى است.
اين شفاعت، بر اساس رابطه معنوى ميان شخص با اولياى الهى است. هر اندازه اين رابطه بيشتر و قوىتر باشد، تأثير آن نيز بيشتر خواهد بود. بر اين اساس گستره شمول شفاعت در حق گنهكاران متفاوت است.(1) ممكن است هنگام مرگ، باعث نجات از سختى سكرات مرگ باشد و يا كسانى در برزخ مورد شفاعت قرار گيرند.(2) برخى نيز بعد از طى مراحل گوناگون پس از مرگ و چشيدن سختىها و وحشت برزخ و موقفهاى قيامت، مورد مغفرت خداوند قرار گيرند و از دوزخى شدن نجات يابند. همچنين برخى ديگر پس از دخول در جهنم و چشيدن عذاب، قابليت مغفرت و بخشش الهى را پيدا كنند و آنگاه با شفاعت از آتش دوزخ نجات يابند.(3)
امام صادق (ع) مىفرمايد: «اى شيعيان به اتكاى شفاعت ما گناه نكنيد. به خدا سوگند شفاعت ما به مرتكب زنا نمىرسد مگر پس از آنكه عذاب دردناك الهى و هول و ترس جنهم را بچشد».(4)
و نيز: «كسانى كه [به واسطه گناهانشان] حد و كيفر الهى بر آنان لازم آمده، مسلمان فاسقاند و در جهنم هميشگى و ابدى نيستند بلكه روزى از جهنم [به شفاعت] خارج مىشوند و شفاعت جايزه و پاداشى براى آنان است [به سبب ايمان و آن مقدار از عمل صالح كه انجام دادهاند]»(5).
امام باقر (ع) مىفرمايد: «گروهى از مردم در آتش مىسوزند و خوب كه گداخته شدند، شفاعت به سراغشان مىآيد».(6)
در حقيقت گنهكارانى كه ايمان به خدا و پيوند معنوى با اولياى الهى را حفظ كردهاند، در برزخ، يا گذرگاههاى قيامت و يا در دوزخ، تا حدى به مجازات اعمال خود مىرسند و همين كيفرها، مقدمهاى بر پالايش از عوارض گناه آنان شده و قابليت مغفرت و بخشش الهى از طريق شفاعت را پيدا مىكنند.
پىنوشت
(1) ر. ك: تجسم عمل و شفاعت، ص 115.
(2) بحارالانوار، ج 27، ص 158، ح 3.
(3) روايات اهل سنت: صحيح مسلم، ج 1، ص 117.
(4) كافى، ج 5، ص 476، ح 9 من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 31، ح 70.
(5) بحار الانوار، ج 8، ص 40، ح 22 و 23.
(6) ميزان الحكمه، ج 1، ص 475، ح 2940.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
نخست بايد دانست سعى و تلاش آدمى، تنها به تلاشهاى ظاهرى و فعاليتهاى فيزيكى منحصر نيست بلكه ارتباط معنوى و محبت به اولياى خدا نيز از اعمال با فضيلت شمرده شده است. علاوه بر اين شفاعت اولياى الهى، متوقف بر شرايطى است كه همگى بر عمل و استحقاق شفاعت شونده استوار است و كسانى كه در دنيا با سعى و تلاش خود، اين شرايط را تحصيل كردهاند، مشمول شفاعت خواهند شد.
در تعبير روايات، «شفاعت»، پاداش و هديه الهى به انسانهايى است كه عمل و عقيده آنان، مورد پسند و رضايت خداوند است.(1) اين پاداش بر اساس اصل قرانى «لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى»(2)، تنها به كسانى داده مىشود كه در دنيا، تلاش و سعى خود را در عمل به دستورات و وظايف الهى و رسيدن به مقام قرب او و نيز جلب رضايت او به كار گرفتهاند و با اولياى الهى، هم فكر، هم عقيده و همراه شدهاند. البته ممكن است گهگاهى دچار خطا و لغزش نيز شده باشند. در حقيقت اين افراد، به واسطه عمل خود در دنيا، استحقاق مغفرت الهى را در آخرت پيدا كردهاند.
توجّه به بعضى آيات و روايات، نقش مهم عمل انسان را در بهره مندى از شفاعت، بيشتر آشكار مىسازد:
1. قرآن كريم، عمل نكردن به وظايف و دستورات دينى را علت عدم بهرهمندى برخى اهل دوزخ از شفاعت مىداند: «از اهل جهنم سؤال مىشود: چه چيزى شما را جهنمى كرد؟ گويند: از نمازگزاران نبوديم و بينوايان را اطعام نمىكرديم و با اهل باطل در هرزه فرو مىرفتيم. پس شفاعت شفيعان به حال آنان سودى نمىبخشد».(3)
2. امام صادق (ع) مىفرمايد: «هر كس دوست دارد شفاعت شافعان در مورد او سودمند باشد، بايد رضايت خداوند را جلب كند و هيچ كس رضايت خدا را جلب نخواهد كرد، مگر با اطاعت از خدا، پيامبر و امامان معصوم».(4)
3. قرآن كريم مىفرمايد: «ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَ لا شَفِيعٍ يُطاعُ»(5) «در روز قيامت براى ستمگران، دوست و شفاعت كنندهاى كه شفاعتش پذيرفته شود، وجود نخواهد داشت».
بنابراين نجات با شفاعت، بر اساس سعى و عمل به اضافه لطف و رحمت خداوند است.
در نتيجه، شفاعت نه تنها با آيه بالا در تناقض نيست بلكه منطبق بر آن و مبتنى بر عمل انسان است.
پىنوشت
(1) بحارالانوار، ج 8، ص 40، ح 22.
(2) نجم (53)، آيه 39.
(3) مدثر (74)، آيات 42- 46.
(4) بحارالانوار، ج 78، ص 220، ح 93.
(5) غافر (40)، آيه 18.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
ضرورت توسّل
بدون شك آدمى براى تحصيل كمالات مادى و معنوى، به غير خود يعنى، خارج از محدوده وجودى خويش، نيازمند است. عالم هستى بر اساس نظام اسباب و مسببات استوار شده و تمسّك به سببها و وسايل براى رسيدن به كمالات مادى و معنوى، لازمه اين نظام است.
بر همين اساس قرآن كريم، انسان را در جهت كسب كمالات معنوى و قرب به درگاه الهى، امر به توسّل به اسباب تقرب كرده است: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ» «اى مؤمنان پرواى الهى داشته باشيد و به سوى او وسيله تحصيل كنيد»:(1). در روايات پيامبر اكرم و امامان معصوم (ع) نيز بر لزوم توسّل به اولياى الهى هنگام دعا، تأكيد شده است چنانكه در روايت نبوى مستند نزد شيعه و اهل سنت آمده است:
«كل دعاء محجوب حتّى يُصلّى على محمد و آل محمد»(2) «هر دعايى محجوب است تا اينكه بر محمد و آل محمد درود فرستاده شود».
بنابراين همچنان كه اصل دعا از اسباب و وسيلههاى فيض است و مىتوان حاجت را به طور مستقيم از خداوند درخواست كرد توسّل به اولياى الهى در هنگام دعا نيز از اسباب فيض و وسايل قرب به خداوند است.
حكمت توسّل
يكم. حكمت اعطاى اين نقش به بزرگان دين و اولياى الهى، جايگاه معنوى آنان است. همه موجودات عالم هستى، آيات و نشانههاى حضرت حقّاند. هر موجودى به اندازه وسعت وجودىاش، نشانگر اسما و صفات خداوند سبحان است. عالىترين و تابناكترين جلوه و ظهور حضرت حق، در آينه وجود انسان كامل (پيشوايان معصوم) محقق مىگردد. انسان كامل آينه تمام نماى اسما و صفات حضرت حق و جلوه و مظهر جلال و جمال پروردگار است. توسّل به انسان كامل، در حقيقت توجه به جلال و جمال خدا و توسّل به چشمه فيض او است.
دوّم. اولياى الهى انسانهايى از جنس خود ما هستند و به طور معمول خيلى راحتتر و زودتر مىتوان با آنان رابطه عاطفى، برقرار كرد.
سوّم. خداوند خواسته است اولياى خود را در كانون توجه و اقبال مردم قرار دهد. توجه به آنان، به عنوان انسانهاى كامل و برقرارى ارتباط عاطفى و معنوى با آنان، تأكيد بر حقانيت و اسوه بودن آنان است و موجب مىشود مردم با مراجعه به آنان و الگوگيرى از ايشان، به طريق هدايت و سعادت، دست يابند.
پىنوشت
(1) مائده (5)، آيه 35.
(2) ميزان الحكمه، ج 4، ص 1662، ح 10794 كنزالعمال، ح 2153 المعجم الاوسط، ج 1، ص 220.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
توسّل به امامان معصوم (ع) و دعا و درخواست از درگاه خداوند، هر چند سبب مىشود كه انسان به بعضى از خواستههاى خود نايل شود امّا به معناى آن نيست كه هر خواستهاى با دعا و توسّل برآورده گردد بلكه دعا و توسّل نيز امرى قانونمند است و شرايط و موانعى دارد از جمله:
1. بايد با كمال اعتقاد و اخلاص در نيت صورت بگيرد چرا كه عطاياى الهى به اندازه نيّت خالصانه، سرازير مىشود. حضرت على (ع) مىفرمايد: «ان العطيّة على قدر النيّة» «بخشش الهى به اندازه [اخلاص در] نيّت است».(1)
2. خواسته و حاجت انسان، بايد معقول و مشروع باشد.
3. دعا و توسّل بايد در كنار به كارگيرى اسباب و عوامل طبيعى داراى نقش در برآمدن حاجت باشد.
4. از شرايط بسيار مهم و مؤثر در استجابت دعا و توسّل، ايمان و عمل صالح است. طبيعى است، كسى كه پيمان خويش را در برابر خداوند شكسته است نبايد انتظار داشته باشد هر خواستهاى را به سرعت اجابت يافته ببيند.
5. گاهى زمان مناسب براى تحقق مطلوب و خواسته شخص، فرا نرسيده است. در چنين حالتى با طول كشيدن زمان اجابت، در شخص حالت انابه و تضرع به درگاه الهى ايجاد مىشود و رابطه معنوى و عاطفىاش با امامان (ع) طول مىكشد و در نتيجه ارتباط او با خدا محكمتر مىشود.
در حقيقت، خود توفيق بر دعا و توسّل، اوج عبوديت و بندگى و نشانه لطف و عنايت حضرت حق به انسان است و الطاف و رحمتهاى بزرگترى را به دنبال دارد مولانا سروده است:
آن يكى الله مىگفتى شبى تا كه شيرين مىشد از ذكرش لبى
گفت شيطان: آخر اى بسيار گو اين همه «الله» را «لبيك» كو؟
مى نيايد يك جواب از پيش تخت چند «الله» مى زنى با روى سخت
او شكسته دل شد و بنهاد سر ديد در خواب او خضر اندر خضر
گفت: «هين» از ذكر چون واماندهاى چون پشيمانى از آن كش خواندهاى؟
گفت: لبيكم نمىآيد جواب زآن همى ترسم كه باشم ردّ باب
گفت: آن «الله» تو «لبيك» ماست و آن نياز و سوز و دردت پيك ماست
ترس و عشق تو كمند لطف ماست زير هر يا ربّ تو لبيكهاست
(2)
6. گاهى برآورده شدن حاجت شخص، به مصلحت و نفع وى نيست و صلاح او در عدم استجابت آن است: «عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ»(3) «بسا چيزى را خوش نمىداريد و حال آنكه براى شما خوب است و بسا چيزى را دوست مىداريد و آن براى شما بد است خدا مىداند و شما نمىدانيد».
در چنين حالتى به ظاهر حاجت شخص برآورده نمىشود امّا اين به نفع و صلاح او است و در واقع دعاى او- كه درخواست خير و مصلحت خود است- به گونهاى پنهان و ناآشكار برآورده مىشود.
در هر صورت خداوند، به جهت دعا و توسّل انسان، اجر عظيمى به او عطا مىكند و وى از نعمت ارتباط و تقرب به خدا و امامان (ع) بهرهمند مىشود.
به هر حال انسان نبايد از دعا و توسّل مأيوس گردد زيرا هيچگاه باب رحمت الهى به سوى كسى بسته نيست. چه حاجت برآورده شود و چه بنابر مصلحت شخص، در ظاهر برآورده نشود چرا كه اين گونه بر نيامدن حاجت، در واقع برآمدنى پنهانى است. از طرفى خود دعا و توسل انسان، لبيك و اجابت الهى است.
پىنوشت
(1) نهجالبلاغه، نامه 31.
(2) مثنوى، دفتر سوم.
(3) بقره (2)، آيه 216.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
شبهه چنانكه در فرهنگ لغات آمده عبارت است از: «ايراد، اشكال. ايجاد ترديد، به اشتباه انداختن و مسلم نبودن.»[1] «سوءظن، بدگماني، مغالطه و سفسطه»[2]
مشخصات شبهه: شبهه «شبيه حق است»[3] كه قصد دارد طرف مقابل را به اشتباه اندازد. شبهه، هميشه همراه دليل مطرح ميشود. مثلاً در شبههاي كه «توسط ابليس دربارة خلقت آدم مطرح گشت وي در باب خلقت آدم گفت: آدم را از خاك بيافريدي و من را از نار، و نار را بر خاك مزيت است و در شأن من نيست كه به آدم سجده كنم.»[4]
اكنون كه تعريف و مشخصات شبهه روشن گشت، فرقهاي سؤال و شبهه نيز روشن ميگردد؛ زيرا برخلاف شبهه «سؤال عبارت است از درخواست معرفت يا آنچه موجب معرفت گردد. پرسش به قصد شناخت يا براي تعريف و تبيين. اگر سؤال به قصد جدل هم مطرح گردد بايد دقيقاً مطابق موضوع خود باشد كه در شبهه چنين نيست.
البتّه ممكن است گاهي سؤال به معناي طلب و خواهش ادني از اعلي باشد كه معناي آن در اين صورت نزديك به معناي آرزو خواهد بود. جز اينكه آرزو در مورد مقدر اطلاق ميشود و سؤال در مورد طلب و خواهش.
سؤال را به معناي اعتراض و سائل را به معناي معترض نيز به كار بردهاند. بنابراين سائل (معترض) كسي است كه حكمي را كه مورد ادعاي كسي است نفي كند بدون اينكه دليلي بر نفي خود بياورد ـ و نيز سؤال يا اعتراض به تمام آنچه كسي ادعا كرده است اطلاق ميشود.
شرط سؤال اين است كه مطابق موضوع خود باشد و نيز بايد روشن و معقول باشد. زيرا در غير اين صورت تبديل به مغالطه ميشود...»[5] كه شبهه خواهد بود.
فرق مهم ديگر سؤال و شبهه از مطالبي كه بيان شد به دست ميآيد كه سؤال عامتر از شبهه است و گاهي همراه دليل و گاهي هم بدون دليل مطرح ميشود. شبهه چنانكه گفته شد هميشه همراه دليل مطرح ميگردد.
در مورد مسايل ديني اگر مباحثي به قصد ايجاد شبهه مطرح شود كه گمراهي را در پي داشته باشد چنين مباحث، از قبيل شبهه خواهد بود. مثل اينكه مطرح كند كه در حديث خلفاي راشدين مدح شدهاند چرا آنان را قبول نداريد؟
و اگر مباحث اعتقادي و ديني به منظور بالا بردن سطح فكري و فرهنگي جامعه بحث و مطرح شود كه بتواند ابهامات و سؤالات ديني را روشن سازد. پرسشهاي مطرحشده به اين منظور، از قبيل سؤال خواهد بود.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . دكتر سيد جعفر سجادي، فرهنگ معارف اسلامي، چاپ دوم، چاپ افست، زمستان سال 1366، ج 2، ص 1037.
[2] . فرهنگ معاصر عربي ـ فارسي، اذرتاش آذرنوش، نشر ني، چاپ اسلاميه، چاپ اول، 1379، حرف ش.
[3] . عبدالمجيد معاديخواه، فرهنگ آفتاب، چاپ افست، چاپ 11، نشر ذره، ج 71، ص 3328.
[4] . دكتر سيد جعفر سجادي، فرهنگ معارف اسلامي، همان.
[5] . دكتر جميل صليبا، فرهنگ فلسفي، ترجمه: منوچهر صانعي درهبيدي، چاپ اول، پائيز 1366، انتشارات حكمت، چاپخانه علامه طباطبايي، ص 399.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
پاسخ دقيق به اين پرسش نيازمند تحقيق و مطالعه ميداني گسترده و استفاده از مفاهيم علوم اجتماعي و نيز مطالعات روان شناسي اجتماعي و روان شناسي فردي است. اما به طور اختصار به چند عامل كه عمومي ترند اشاره مي كنيم البته به اجمال:
1. گسترش روز افزون ارتباطات و نزديك شدن مردم جهان به يكديگر، باعث انتقال باورها و آداب و رسوم و به طور كلي فرهنگ يك ملت به ملت ديگر مي شود. و روشن است كه در اين ميان كساني كه از ابزار و ادوات قوي تبليغاتي برخوردار باشند، قدرت تأثير گذاري آنها بر ساير كشورها بيشتر خواهد بود. بنابراين طبيعي است كه مردم ساير كشورهاي جهان تحت تأثير تفكرات غير بومي و وارداتي قرار گيرند و داشته هاي خود را به فراموشي بسپارند. و از آن جا كه فرهنگ مسلط و غالب در دنياي امروز فرهنگ غربي است كه جايگاه مذهب در آن به شدت ضعيف شده است، اثر قهري ارتباط بين كشورهاي مختلف جهان، تنزل جايگاه دين در انديشه انسان هاست. ناگفته نماند كه ارتباط بين فرهنگها هم مي تواند به صورت تبادل و تعامل فرهنگي باشد و هم به صورت تهاجم فرهنگي،[1] كه متأسفانه آن چه بيشتر در دنياي ما وجود دارد تهاجم است نه تبادل، تا جايي كه كساني حاضرند براي ترويج آزادي و دموكراسي (آن چنان كه خود مي پسندند)، هزاران انسان بي گناه را در خون خود غرقه كنند.
2. اثر ديگر گسترش فناوري اطلاعات، امكاني است كه اين پيشرفت در اختيار افراد قرار مي دهد تا هر آن چه را كه بخواهند و منفعت آنان اقتضاء كند به ديگران عرضه كنند، و روشن است كه در اين ميان فراوانند كساني كه به هيچ چيز معتقد نيستند. و با سوء استفاده از تكنولوژي برتر امروز عقايد باطل و حتي تصاوير منحرف كننده و فيلمها و كتاب هاي غير ديني و ضد اخلاقي و ... را در سراسر جهان انتشار دهند. و طبيعي است كه همه انسان ها در يك سطح قرار ندارند، و بسياري از افراد تحت تأثير اين القاءات و بلكه وساوس شيطاني قرار مي گيرند، و البته نوجوانان و جوانان، به دلايل مختلف از جمله محيط پذيري شديد كه از خصايص ايشان است، و نيز عدم تربيت كامل و صحيح در فرهنگ خودي، و عدم آشنايي با مواريث ديني خود آسيب پذيرترند.
3. عامل ديگري كه در اين عرصه مي تواند مورد اشاره قرار گيرد، ضعف كشورهاي اسلامي و به طور كلي جهان سوم از لحاظ تبليغاتي و نيز ابزارهاي فرهنگي براي مقابله با فرهنگ هاي وارداتي است. به گونه اي كه در بسياري از مناطق جهان و حتي كشور خودمان از داشتن حداقل امكانات آموزشي و تربيتي محرومند.
4. مجموعه عوامل ديگري را نيز مي توان در اين زمينه فهرست كرد: از جمله وجود حكومت هاي استبدادي و وابسته به غرب، روشنفكران تأثير پذيرفته از فرهنگ غيرديني كه در جامعه خود صاحب نفوذ بوده اند، استعمار و اقليت هاي مذهبي فعال و گاهي عمل كرد ناصحيح برخي دينداران و يا ناتواني متفكران مذهبي در پاسخ گويي به پرسشها ... اما به نظر مي رسد مهم ترين عامل ضعف دين داري در دنياي پيشرفته عاملي است كه در عنوان پنجم به آن اشاره مي كنيم.
5. يكي از عوامل مهم پذيرش و عدم مقابله با فرهنگ وارداتي غرب، اين است كه در بسياري از كشورهاي جهان اصولاً اراده اي براي مبارزه با آن وجود ندارد. بررسي علل اين وادادگي در برابر غرب به درازا خواهد كشيد، اما براي تبيين مسأله جملاتي را ذكر مي كنيم و ادامه بررسي را به خود شما پرسش گر محترم واگذار مي كنيم. به عنوان اصلي ترين نكته بايد توجه داشته باشيم كه تمدن و فرهنگ هر كشور و هر ملت و بلكه هر انساني به نوع بينش فلسفي او نسبت به جهان و انسان بستگي دارد.[2] و هيچ انساني خالي از اين نوع نگاه يعني نگاه فلسفي به جهان نيست، چرا كه هيچ كس خالي از جهان بيني نيست. هر چند بسياري از مردم جهان حتي كلمه فلسفه را نشنيده اند ولي اين نكته منافاتي با داشتن ديدگاه فلسفي نسبت به جهان ندارد، به عنوان مثال كسي كه مي گويد در اين چند روزه دنيا بايد خوش بود، مگر ما چقدر عمر داريم و.. ناخودآگاه پيرو نوعي نگاه اپيكوري و لذت جويانه به جهان است، حتي اگر سواد خواندن و نوشتن نداشته باشد. با اين مقدمه به اين نتيجه مي رسيم كه اگر نوعي پذيرش نسبت به فرهنگ غرب در جهان وجود دارد، و اين فرهنگ در حال جهاني شدن است، و اكثريت مردم نسبت به اين نوع فرهنگ و تمدن غربي متمايل شده اند، در واقع در ديدگاه فلسفي خود نسبت به جهان به نگاه مشتركي رسيده اند. يعني غربيان و شرقيان و اهالي خاور دور و آمريكاي جنوبي و همه و همه از يك روزنه واحد و يا لااقل نزديك به هم، جهان را مي نگرند. و جهان بيني مشتركي دارند. اين نظر گاه چيست و كجاست؟ از آن جا كه ريشه اين فلسفه جهان غرب است، بايد فلسفه حاكم بر جهان غرب را بشناسيم، كه البته چيزي نيست به جز اومانيسم و نگاه انسان مدارانه به عالم و آدم.[3]
نگاه اومانيستي محور همه عالم را بشر مي داند و صد البته بشري كه او تعريف مي كند، نه انساني كه ما مي شناسيم و داراي فطرت الهي است، بلكه انسان در فلسفه اومانيستي موجودي است زميني، كه براي بقاي در همين زمين ساخته شده و روزي هم فاني خواهد شد. اين جهان بيني، فرهنگ و تمدن خاص خود را در غرب ايجاد كرده است. و غرب را به عنوان جهان پيشرفته به ديگران معرفي كرده است. تمدن امروز غرب ريشه در خاك اومانيسم دارد. جايگاه دين در اومانيسم حداكثر كليساست، و بيرون از ديوارهاي كليسا آن چه حكومت مي كند انسان واگسسته از خداست.[4] پس دين به شرطي تحمل مي شود كه مزاحمتي براي بشر مداري و دنياپرستي نداشته باشد. ما نيز پذيرفته ايم كه آنها پيشرفته اند و ما نيز در پي پيشرفت هستيم و آن را مطالبه مي كنيم. اگر به همين صورت و در همين مسير حركت كنيم سرنوشتي به جز دنياي غرب نخواهيم داشت، چرا كه بسياري از مبادي فلسفي آنها را پذيرفته ايم.
زاويه نگاه ديگري نيز در اين بحث وجود دارد، و آن اين كه آن چه امروز پيشرفت ناميده مي شود در واقع چيزي نيست به جز تلاش براي زندگي بهتر در اين دنيا، به عبارت ديگر تمام علم و تكنولوژي بشري و نيز تمامي همت و نيروي دولتها و اكثريت انرژي تحقيقاتي دانشگاه ها مصروف اين مي شود كه راهي براي حل مشكلات دنيوي بشر يافته و زندگي را براي او شيرين تر كنند. و در يك كلام، همه به طرف دنيا مي روند. هر چند استفاده از دنيا و امكانات مادي امر مذمومي نيست، و آن چه كه مورد مذمت است دلبستگي به دنيا و حيات دنيوي است، ولي اگر دنيا هدف ما باشد، و همه براي راحتي در اين دنيا تلاش كنند آيا با چيزي به جز دلبستگي به دنيا و محبت با آن رو به رو هستيم. نگاهي به آموزه هاي ديني و معارف اسلامي نشان مي دهد كه بين دنيا خواهي و آخرت و دنياخواهي و دين خواهي تضاد كامل برقرار است.[5] و دنياخواهي باعث غفلت از مبدأ و معاد است،[6] و اگر جامعه اي هدف خود را دنيا قرار دهد، دين گريزي در آن جامعه پديده بديعي نخواهد بود، بلكه سرنوشت محتوم چنين جامعه اي، بي ديني است. ما راهي نداريم به جز اين كه در تصورات خود تجديد نظر كرده و توسعه و پيشرفت را از ديدگاه اسلامي تعريف كرده و آن را بر مباني فلسفي و جهان بيني ديني خود استوار گردانيم.
نكته اي كه در پايان بايد بر آن تأكيد شود اين است كه عليرغم ظاهر پرطمطراق بي ديني در دنياي مدرن انسان هايي در جهان معاصر به دين داري مي گرانيد رو به تزايدند و نه تنها به ظواهر كه دين داري اين نسل جديد كاملاً ناظر به حقيقت و باطن دين مي باشد. مظاهر اين رشد فزاينده در سراسر جهان قابل مشاهده است تلاش كنيم كه اين شمع فروزان به خورشيدي درخشان تبديل شود.
براي مطالعه بيشتر رجوع كنيد به:
1. جامعه شناسي غرب گرايي، علي محمد نقوي، انتشارات امير كبير، 1377.
2. مجله سروش انديشه، شماره 3 ـ 4، تابستان و پاييز 1381، مقاله معضل دين داري در دنياي جديد، احمد رزاقي، ص 192 ـ 209.
3. فرهنگ، خرد، آزادي، رضا داوري اردكاني، نشر ساقي، 1378، مقاله دين و تجدد.
قال رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ : حب الدنيا اصل كل معصية و اول كل ذنب؛
پيامبر گرامي اسلام فرمودند: دنيا دوستي اصل و اساس هر معصيت و سرآغاز هر گناهي است.[7]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . درباره بحث تهاجم و تعامل فرهنگي ر.ك: مجله قبسات، شماره 14، زمستان 1378.
[2] . در اين مورد ر.ك: زرشناس، شهريار؛ فرهنگ، سياست، فلسفه؛ انتشارات برگ، تهران، 1371، ص 9 ـ 15.
[3] . بيات عبدالرسول و ديگران، فرهنگ واژه ها، موسسه انديشه و فرهنگ ديني، قم، 1381، ص 39.
[4] . ر.ك: همان، ص 39 ـ 54.
[5] . ر.ك: ري شهري، محمد، ميزان الحكمه، دار الحديث، 1419، بيروت، ج 2، ص 911، باب 1249، افتراق الدنيا عن الآخرة،
[6] . ر.ك: به آيات 35 جاثيه، 70 انعام، و آيات فراوان ديگري كه تعبير غرتكم الحياة الدنيا در آنها آمده است و نيز آيه 7 يونس، و 107 ـ 108 نحل.
[7] . ري شهري، همان، ص 896، حديث 5816.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي آب شب قدر كه اين تازه براتم دادند (حافظ)
از علامه طباطبايي(ره) پرسيدند حقيقت طي الارض چيست؟
ايشان فرمود: حقيقت آن، پيچيدن زمين در زيرگام رونده است. مرحوم قاضي استاد ما هميشه در ايام زيارتي، از نجف اشرف به كربلا مشرف ميشد؛ هيچ گاه كسي نديد كه او سوار ماشين شود و از اين راز كسي آگاه نشد، جز يك نفر از كسبه بازار ساعت كه به مشهد مقدس مشرف شده بود و مرحوم قاضي را در مشهد ديده بود و از ايشان اصلاح امر گذرنامه خود را خواسته بود ايشان هم اصلاح كرده بودند؛ آن مرد چون به نجف آمد افشا كرد كه من آقاي قاضي را در مشهد ديدم. به عبارت ديگر طي الارض يعني شخص با ارادة الهي و ملكوتي در آن واحد جسم و بدن خود را در مكان مبدا، اعدام و در مكان مقصد، ايجاد و احضارش ميكند.[1]
قرآن كريم نيز در داستان حضرت سيلمان ـ عليه السّلام ـ و ملكه سبا به اين مسئله اشاره كرده است: وقتي كه ملكه سبا با عدهاي از اشراف قومش تصميم گرفتند به سوي سليمان بيايند و شخصا اين مساله مهم را بررسي كنند كه سيلمان چه آييني دارد؟ اين خبر از هر طريقي كه بود به سليمان رسيد و او تصميم گرفت در حالي كه ملكه و يارانش در بين راهند قدرت نمايي شگرفي كند تا آنها را پيش از پيش به واقعيّت اعجاز خود آشنا و در مقابل دعوتش تسليم سازد. لذا رو به اطرافيان خود كرد و گفت: اي گروه بزرگان كدام يك از شما توانايي داريد تخت او را پيش از آن كه نزد من بيايند بياوريد؟ « قالَ يا أَيُّهَا الْمَلَؤُا أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ تَاتُونِي مُسْلِمِينَ».[2]
در اين جا دو نفر اعلام آمادگي كردند كه يكي از آنها عجيب و ديگري عجيبتر بود. نخست «عفريتي از جن» كه رو به سليمان كرد و گفت من تخت او را پيش از آن كه مجلس تو پايان گيرد و از جاي برخيزي نزد تو ميآورم؛ « قالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ»؛ من اين كار را با زحمت انجام نميدهم و در اين امانت گران قيمت نيز خيانتي نميكنم، چرا كه من «نسبت به آن توانا و امينم» « وَ إِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ».[3] دومين نفر مرد صالحي بود به نام آصف بن برخيا كه آگاهي قابل ملاحظهاي از كتاب الهي داشت. چنان كه قرآن در حق او ميگويد: «كسي كه علم و دانشي از كتاب داشت گفت من تخت او را قبل از يك چشم بر هم زدن، نزد تو خواهم آورد»!! « قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ»[4]. و هنگامي كه سليمان با اين امر موافقت كرد او با طي الارض تخت ملكه سبا را در يك «طرفة العين» نزد او حاضر كرد و وقتي سلميان آن را نزد خود مستقر ديد، زبان به شكر پروردگار گشود.[5]
در آيات مزبور، مبدأ قدرت و عامل توانمندي اولي، يعني جن، بيان نشده است ولي منشأ اقتدار دومي كه مقداري از علم الكتاب بود بيان شد، اين «علم من الكتاب» كلمات و الفاظ نيست تا با صرف خواندن تخت آورده شود، زيرا مفاهيم و معاني ذهني، آن قدرت را ندارد كه در نظام عيني و خارجي اثر بگذارند؛ چون در نظام خارج كه نظام علي و معلولي است، علت فاعلي بايد قويتر از معلول و فعل باشد؛ بله آن نفسي كه به معارف و معاني حقيقي آن كلمات متصف شده است، داراي جنبه ملكوتي است و ميتواند چيزي را با طي الارض جا به جا كند.
اسم اعظم نيز كه با آن ميتوان در جهان خارج تصرف نمود، لفظ يا مفهوم ذهني نيست. بلكه مقامي است كه اگر انسان به آن مقام بار يافت، ميتواند در نظام خارج اثر گذارده، مردهاي را زنده و طي الارض كند؛ نه با تلفظ يك كلمه يا تصور يك مفهوم ذهني. بر اين اساس اين كه در بعضي ادعيه به خداي سبحان عرض ميكنيم: خدايا تو را به اسمي سوگند ميدهيم كه با آن اسم، كوهها بلند، زمين گسترده و دريا مواج شده است؛[6] يعني ما را به حقيقت آن اسما كه باعث تحقق حقايق در نظام عيني هستند، برسان و مظهر آنها قرار ده، پس اگر گفته ميشود: «شخصي كه تخت ملكه سبا را از نقطهاي دور با طي الارض به حضور حضرت سليمان آورد، از اسم اعظم آگاه بود و از آن مدد گرفت». منظور آن نيست كه او با تلفظ به بعضي از الفاظ يا تصور برخي مفاهيم ذهني توان آن كار عجيب را داشت، بلكه اين گونه از امور به قدرت روح و ميزان بهرهمندي از ولايت و سلطه بر نظام تكوين بر ميگردد و بر اذن خدا و مظهر اسم خدا شدن ميسر است؛ يعني در حقيقت خداست كه با زبان مظهر خود سخن ميگويد و بادست مظهر خودكار غيبي ميكند.[7]
از شهود عارفان نيز ميتوان به يك نمونه ديگر اشاره كرد و آن هم تشرف حضرت آيت الله حسن زاده آملي به محضر قدسي ثامن الحجج ـ عليه السّلام ـ و نوشيدن آب حيات از لبان آن حضرت ـ عليه السّلام ـ و فراگرفتن عملي طي الارض كه با قلم خويش بيان فرمودهاند جلب ميكنيم كه مشت نمونة خروار است:[8]
«در عنفوان جواني و آغاز درس زندگاني كه در مسجد جامع آمل سرگرم به صرف ايام در اسم و فعل و حرف بودم و محو فراگرفتن صرف نحو، در سحر خيزي و تهجد عزمي راسخ و ارادتي ثابت داشتم، در روياي مبارك سحري به ارض قدسي رضوي تشرف حاصل كردهام و به زيارت جمال دل آراي ولي الله اعظم ثامن الحجج علي بن موسي الرضا ـ عليه السّلام ـ نائل شدهام؛ در آن ليله مباركه قبل از آن كه به حضور باهر النور امام ـ عليه السّلام ـ مشرف شوم مرا به مسجدي بردند كه در آن مزار حبيبي از دوستان خداوند متعال بود و به من فرمودند در كنار اين تربت دو ركعت نماز حاجت بخوان و حاجت بخواه كه برآورده شود من از روي عشق و علاقه مفرطي كه به علم داشتم نماز خواندم و از خداوند سبحان علم خواستم، سپس به پيشگاه والاي امام هشتم سلطان دين، رضا (روحي لتربته الفداء) و خاك درش تاج سرم رسيدم و عرض ادب نمودم بدون اين كه سخني بگويم امام كه آگاه به سر من بود و اشتياق و التهاب و تشنگي مرا براي تحصيل از آب حيات علم ميدانست، فرمود: نزديك بيا، نزديك رفتم و چشم به روي امام گشودم، ديدم آب دهانش را جمع كرد و بر لب آورد و به من اشارت فرمود كه بنوش، امام خم شد و من زبانم را در آوردم و با تمام حرص و ولع كه گويي خواستم لبان امام را بخورم از كوثر دهانش آن آب حيات را نوشيدم و در هما نحال به قلبم خطور كرد كه امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ فرمود: پيغمبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ آب دهانش را به لبش آورد و من آن را خوردم كه هزار در علم و از هر دري هزار در ديگر به روي من گشوده شد، پس از آن امام ـ عليه السّلام ـ طي الارض را عملا به من بنمود كه از آن خواب نوشين شيرين كه از هزاران سال بيداري بهتر بود بدر آمدم.»[9]
دوش وقت صحر از غصه نجاتم دادند و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي آب شب قدر كه اين تازه براتم دادند (حافظ)
بنابراين شهر عارفان و آيات قرآن كريم گواه اين است كه طي الارض واقعيّت دارد.
معرفي منابع براي مطالعه بيشتر:
1. سيد محمد حسين طباطبايي، الميزان، ذيل آيه 38 ـ 40 سوره نمل.
2. سيد محمد حسين طهراني، مهر تابان.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ر.ك: سيد محمد حسين حسيني تهراني، يادنامه علامه طباطبايي، مهرتابان، بيجا، باقر العلوم، بيتا، ص 176 ـ 182.
[2] . نمل، 38.
[3] . همان، 39.
[4] . همان، 40.
[5] . ر.ك: مكارم شيرازي و جمعي از نويسندگان، تفسير نمونه، تهران، دار الكتب الاسلاميه، بهمن ماه 1362، صص 468 - 469.
[6] . بحار، ج 85، ص 36؛ (باسم ربك الذي خلقت العرش... الكرسي،،، الارواح).
[7] . ر.ك: عبدالله جوادي آملي، سيره پيامبران ـ عليهم السّلام ـ، در قرآن ،قم، نشر الاسراء، 1376، صص 279 ـ 280، با اندكي تصرف.
[8] . نمونههايي از اين دست را ميتوانيد در كتاب: انسان در عرفان عرفان، فصل تمثلات و القاءات سبوحي مطالعه فرماييد، صص 16 تا 49.
[9] . حسن حسن زاده آملي، نامهها و برنامه، قم، قيام، 1373، ص 240 و 241.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
در پاسخ به پرسش ميتوان ويژگيهاي عدد چهل را بررسي كرد كه اين مطلب در علوم غريبه يافت ميشود و در علمي به نام علم عدد مورد بحث قرار ميگيرد. و بايد از اصحاب چنين علومي سؤال شود. البته نگارنده از آن بياطلاع است.
از منظر ديگري پاسخ را جستجو ميكنيم و آن بررسي اجمالي آيات و رواياتي است كه در آن عدد چهل ذكر شده است.
در قرآن كريم كلمه اربعين در چهار آيه ذكر شده است كه دو مورد آن يعني آيه 51 سوره بقره و 142 سوره اعراف مربوط به اقامت 40 روزه حضرت موسي ع در كوه ميباشد. آيه 26 سوره مائده، سرگرداني چهل ساله بني اسرائيل در بيابانها را بيان ميكند و در آيه 15 سوره احقاف نيز به نكتهاي تكويني در خلقت انسان اشاره رفته است و آن كمال جسمي و عقلي انسان در چهل سالگي است.
روايات را نيز ميتوان به چند دسته تقسيم كرد. يعني برخي اشاره به امور تكويني در خلقت دارند و برخي متضمن توصيههايي عملي است و آثار برخي از اعمال را در چهل روز بيان ميكند. دستهاي ديگر از روايات به بيان برخي از اتفاقات تاريخي ميپردازند كه محور آنها عدد چهل ميباشد.
به طور مثال در روايات زمان تخمير طينت آدم چهل روز بيان شده است[1] و يا مراحل خلقت انسان و تبديل نطفه به علقه و علقه به مضغه هر يك چهل روز طول ميكشد.[2]
از موارد تاريخي نيز كه در روايات آمده ميتوان به موارد ذيل اشاره كرد: بين دو جملة فرعون كه گفت: انا ربكم الاعلي و جمله «ما علمت لكم من الله غيري» يعني من براي شما خدايي غير از خودم نميشناسم چهل سال طول كشيد و خداوند براساس سنّت املاء خود به او اين فرصت را داد.[3] فاصله نفرين موسي تا اجابت آن نفرين نيز همين مقدار است.[4] حضرت آدم چهل روز گريست تا توبهاش قبول شد.[5] و نيز بر مرگ هابيل چهل روز گريست تا خداوند فرزند ديگري به او عنايت كرد.[6] باران و طوفان در عذاب قوم نوح چهل روز طول كشيده است.[7] بني اسرائيل چهل روز گريستند تا خداي تعالي وحي فرستاد كه آنان را از شر فرعون نجات خواهد داد.[8] و يا در داستان تولد حضرت زهرا ـ سلام الله عليها ـ نقل شده، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ چهل روز از حضرت خديجه ـ سلام الله عليها ـ دوري كرد و مشغول عبادت شد و سپس نطفة حضرت زهرا ـ سلام الله عليها ـ منعقد شد.[9] و موارد فراوان ديگر.
در بخش دوم از روايات نيز ميتوان به احاديث ذيل اشاره كرد. امام باقر ـ عليه السّلام ـ فرمودند كسي كه شراب بخورد تا چهل روز نمازش مقبول نيست و اگر در اين مدت نماز را ترك كند عذابش مضاعف خواهد بود.[10] پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمودند هر كس از امت من چهل حديث از مسائل ديني كه به آن احتياج دارد حفظ كند، خداوند او را در قيامت به عنوان فقيه و عالم مبعوث ميكند[11]. از علي ـ عليه السّلام ـ نقل شده است كه حريم مسجد چهل زراع است و از هر طرف تا چهل خانه همسايه محسوب ميشوند،[12] و نيز حديث معروف پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ كه فرمودند اگر كسي چهل روز خود را براي خدا خالص كند، چشمههاي حكمت از قلبش بر زبانش جاري خواهد شد.[13] و احاديث ديگري كه در اين باره وارد شدهاند.
عرفاي بزرگ در مورد حديث اخير بحث كرده و مطالب گوناگوني درباره هر يك از اركان آن بيان نمودهاند. مهمترين نكته كه در اين كتب درباره چهل روز حاصل ميشود اين است كه عدد چهل باعث ظهور استعدادات ميباشد.
چنان كه مرحوم صدرالمتاللين در تفسير آيه 51 سوره بقره درباره اين كه چرا خداوند با حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ چهل روز وعده كرد. ابتدا علم به علت اين كار را در اختيار انبياء واولياء الهي ميداند ولي اين نكته را ميافزايد كه برخي از عرفا مطلبي لطيف در بيان آن گفتهاند كه چون تخمير طينت آدم چهل روز طول كشيده است و در اين چهل روز هر روز حجابي بر حجابهاي او افزودهاند تا امكان ورود به دنيا را بيابد و آن را آباد كند. و لذا هر كسي كه چهل روز اخلاص بورزد هر روز حجابي از حجابهاي او برطرف ميشود تا به نقطهاي ميرسد كه علوم لدنّي و معارف الهي از خداوند به قلب او افاضه ميشود و حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ نيز در طول اين چهل روز استعداد مكالمه با خدا را پيدا كرد.[14]
در رساله سيروسلوكي نيز كه منسوب به علامه بحرالعلوم ميباشد بحثي مبسوط در اين زمينه آمده و به توضيح ارتباط عدد چهل يا ظهور استعدادات پرداخته است. ايشان نيز به تخمير چهل روزة طينت آدم اشاره كرده و نيز به اين روايت كه چهل سال بدن او ميان كعبه و مدينه افتاد بود و باران رحمت الهي بر او ميباريد تا بدن او قابل تعلق روح قدسي شود. و يا اينكه حضرت رسول ـ صلّي الله عليه و آله ـ در چهل سالگي خلعت نبوت پوشيدند و اين كه نهايت تكميلي قواي بشري در انسان چهل سال است و نيز در تأويل اين كه چرا همساية هر خانهاي را چهل خانه فرمودهاند، ميگويد كه انسان چهار قوه عقليه و وهميه و شهويه و غضبيه دارد و هر يك از اينها چهل مرحله دارد و پس از مرحلة چهلم است كه انسان ميتواند بگويد از عالم آن قوه خارج شده است.[15]
به نظر ميرسد نكته اصلي همين باشد و بسياري از رواياتي كه ذكر شد نيز بر همين اساس قابل تفسير ميباشند چرا كه همه چيز استعداد خاص خود را ميطلبد چه عنايات خاصه الهي و چه هلاك و غضب خداوندي، لذا فرعون نيز چهل سال مهلت مييابد تا هلاك الهي او را در بگيرد و قوم موسي چهل سال سرگردان ميشوند تا از سنگيني گناهان خود خلاص شوند و نسل آنها وارد سرزمين مقدس شوند. و يا چهل روز دعا ميكنند تا از شر فرعون رهايي يابند.
البته ادعاي ما اين نيست كه ميتوان تمام احاديثي را كه در آن عدد چهل ذكر شده است به اين شيوه تبيين كرد، آن چه به نظر ما رسيده است همين است كه هر جا بحث درباره آمادگي براي پذيرش او ميباشد چه خير و چه شرّ عدد چهل براي بروز و ظهور استعداد خاص آن امر ميباشد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . طباطبائي، سيد محمد حسين، تفسير الميزان، ترجمه سيد محمد باقر موسوي همداني، دفتر انتشارات اسلامي، قم 1379، چ 12، ج 8، ص 423.
[2] . همان، ج 15، ص 30.
[3] . صدوق، محمدبن علي بن حسين، كتاب الحضال، دفتر انتشارات اسلامي، قم 1362، ج 1و 2، ص 540.
[4] . طباطبائي، همان، ج 10، ص 172.
[5] . همان،ج 1، ص 211.
[6] . همان، ج 5، ص 521.
[7] . همان، ج 10، ص 379.
[8] . همان، ج 10، ص 494.
[9] . ر.ك: كمپاني، فضل الله، حضرت زهرا ـ عليها السّلام ـ ، انتشارات مفيد، تهران 1369، ص 13 ـ 14.
[10] . صدوق، همان، ص 534.
[11] . همان، ص 541.
[12] . همان، ص 544.
[13] . مجلسي،محمد باقر، بحارالانوار، داراحياء التراث العربي، بيروت لبنان، 1983، چاپ سوم، ج 67، ص 242.
[14] . ر.ك: صدر المتاللين، محمد بن ابراهيم، تفسير القرآن الكريم، انتشارات بيدار، قم 1366، ج 3، ص 370 ـ 371.
[15] . ر.ك: طباطبايي نجفي، سيدمهدي بن سعيد مرتضي، رساله سير و سلوك، انتشارات حكمت، 1370، تهران، چاپ دوم، ص 27ـ42.
|
|
|
|
 |
|
نمایش پاسخ ...
با توجه به اينكه روش هاي استخاره چه با قرآن و چه با تسبيح و چه با غير آنها، متعدد و متفاوت است هر مسلمانِ معتقدي به حسب توانايي علمي و عملي خويش مي تواند لياقت و شايستگي استخاره گرفتن را پيدا كرده و با روشي كه متناسب با اوست خودش استخاره بگيرد؛ و البته اين در صورتي است كه آن شخص بايد نسبت به اصل استخاره و موضوع آن و شرائط روشي كه متناسب با اوست آگاهيِ لازم را كسب كند.
و امّا آنچه كه از آن بعنوان «علم استخاره» تعبير مي شود عالي ترين مرتبه از مراتب توانايي بر استخاره گرفتن است كه بدون سپري كردن مراحل علمي و عملي بسيار زيادي بدست نمي آيد و لذا عدة بسيار كمي توفيق دست يابي به آنرا پيدا مي كنند.
نكته اي كه در اين ميان تذكرش لازم است اينكه در روايات آمده است كه بايد استخاره را تعلّم و فرا گرفت. حضرت امام محمد باقر ـ عليه السلام ـ مي فرمايد: «كنا نتعلم الإستخارة كما نتعلّم السورة من القرآن»؛[1] يعني: «ما استخاره را تعلّم و فرا مي گرفتيم همانطوري كه سوره هاي قرآن را فرا مي گرفتيم»؛ بنابراين هر نوع استخاره را بايد از افرادي كه در اين وادي مورد اطمينان و وثوق بوده و تبحّري در استخارات دارند فرا گرفت تا در ضمن تعليمِ اصل و موضوع استخاره و شرائط هر نوع استخاره، روشي را كه متناسب با توانايي هاي علمي و عملي شاگرد باشد به او توصيه گردد.
پرسشگر عزيز! نكته ديگري كه بيان آن لازم مي نمايد اين است كه اين نوع استخاره اي كه متعارف و متداول است بايد بعد از مشورت خواهي از ديگران باشد. در روايتي آمده است كه: «انّه قال لبعض اصحابه و قد سأله عن الأمر يمضي فيه و لايجد احداً يشاوره، فكيف يصنع؟ قال: «شاور ربك»؛ فقال له: كيف؟ قال:...»؛[2] يعني شخصي از اصحاب امام ـ عليه السلام ـ نسبت به امري كه مي خواهد آنرا انجام دهد و كسي را براي مشورت خواهي پيدا نمي كند مي پرسد: چگونه عمل نمايد؟ امام ـ عليه السلام ـ در جواب مي فرمايد: با پروردگارت مشورت كن! او مي پرسد: چگونه؟ و حضرت نوعي از استخارة ذات الرقاع را كه بوسيلة دو ورقه انجام مي شود را به او تعليم مي دهد. از اين روايت استفاده مي شود كه انجام هر امري (كه مهم و مورد ترديد و شك باشد و نه هر امر عادي و كوچك) بايد ابتداءً مورد مشورت قرار گيرد و بعد در صورتي كه مشورت با ديگران ترديد و شك را برطرف نكنند و يا اصلاً امكان مشورت نباشد مي توان سراغ استخاره رفت. اهمّيت مشورت خواهي و (به تعبير روايات) شريك شدن در عقول ديگران در روايات بسياري مورد سفارش اكيد واقع شده و آدمي نبايد از مهمترين نعمت الهي كه عقل باشد محروم بماند و عقل خود و ديگران را به كناري وا نهد. برخي روايات بدين بيان وارد شده اند: امام علي ـ عليه السلام ـ مي فرمايد: «المشورة تجلب لك صواب غيرك»؛[3] يعني: مشورت كردن، انديشه هاي درست ديگران براي تو كسب مي كند. و نيز مي فرمايد: «الإستشارة عين الهداية، و قد خاطر من استغني برأيه»؛[4] يعني: مشورت خواستن عين هدايت پيدا كردن است؛ و كسي كه به رأي و نظر خويش اكتفاء كند خود را به خطر افكنده است. و رسول گرامي اسلام نيز مي فرمايد: «لامظاهرة أوثق من المشاورة»؛[5] يعني: هيچ پشتيباني مطمئن تر از مشورت كردن نيست. و به حدّي مشورت خواستن از ديگران سفارش شده كه حتي در بعضي روايات آمده است كه قبل از مشورت خواستن، استخاره كنيد. امام صادق ـ عليه السلام ـ مي فرمايد: هرگاه ارادة كاري را نمودي، با هيچ كس مشورت مكن تا اينكه با پروردگارت مشورت كني! راوي مي پرسد: چگونه با پروردگارم مشورت كنم؟ امام ـ عليه السلام ـ مي فرمايد: صد مرتبه مي گويي: «أستخير الله»؛ يعني: از خدا طلب خير مي كنم؛ و سپس با ديگران مشورت مي كني، و در اين صورت خداوند خير و صلاح تو را بر زبان هر كسي كه دوست مي دارد جاري مي كند.[6] البته بايد در نظر داشت افرادي كه مورد مشورت قرار مي گيرند بايد انسان هاي مورد اطمينان و وثوق بوده و نسبت به موضوعي كه مورد مشورت قرار مي گيرد اطلاعات و آگاهي كافي داشته باشند. در روايات شرائطي براي افرادي كه طرف مشورت قرار مي گيرند ذكر شده كه خودتان مي توانيد به كتب مربوطه مراجعه فرمائيد.[7]
معرفي منابع جهت مطالعة بيشتر:
1. شيخ عباس قمي، حواشي مفاتيح الجنان، آداب استخاره.
2. علامه مجلسي، بحارالانوار، ج 88، ص 222-288، داراحياء التراث العربي.
3. محمد محمدي ري شهري، ميزان الحكمة (ترجمه فارسي)، ج 4، ص 1622-1625، دارالحديث.
3. محمد محمدي ري شهري، ميزان الحكمة (ترجمه فارسي)، ج 6، ص 2900.
قال الامام علي ـ عليه السلام ـ :
أكثر الصلاح و الصواب في صحبة اولي النهي و الألباب
بيشترين صلاح و درستي، در دوستي و همنشيني با صاحبان خرد و صاحبان عقل و انديشه است.
غررالحكم، حديث 3129
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . شيخ حرّ عاملي، وسائل الشيعة، جلد 8، ص66، تحقيق مؤسسة آل البيت ـ عليهم السلام ـ .
[2] . شيخ حر عاملي، جلد 8، ص 68، تحقيق مؤسسة آل البيت ـ عليهم السلام ـ .
[3] . محمدي ري شهري، محمد، ميزان الحكمة، جلد 6، ص 2900، نشر دارالحديث.
[4] . محمدي ري شهري، محمد، ميزان الحكمة، جلد 6، ص 2900، نشر دارالحديث.
[5] . محمدي ري شهري، محمد، ميزان الحكمة، جلد 6، ص 2900، نشر دارالحديث.
[6] . ميزان الحكمة، جلد 6، ص 2902، نشر دارالحديث.
[7] . ميزان الحكمة، جلد 6، ص 2902، نشر دارالحديث.
|
|
|
|
<- 1 2 3 4 5 6 7 8 9 > ->
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عقائد |
قرآن و تفسیر |
احکام |
اندیشه سیاسی اسلام |
عرفان و تصوف |
اخلاق |
حقوق زن |
حدیث شناسی |
ادیان و مذاهب |
تربیت و مشاوره |
تاریخ اسلام |
تاریخ پیامبران |
تاریخ معاصر |
مهدویت و انتظار |
سیاست |
حقوق |
دین پژوهی |
اجتماعی و فرهنگی |
پزشکی |
علمی |
کلام |
فلسفه |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
9200 سوال |
:تعداد سوالات |
|
292 گروه |
:تعداد گروهها |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
صفحه اصلی | مقالات |
اخبار و اطلاع رسانی |
کتابخانه موضوعی |
مجموعه تصاویر |
دریافت نرم افزار |
معرفی پایگاه ها
| بانک صوت و فیلم |
کارت پستال
نقشه سایت | ارتباط با ما |
درباره ما | عضویت | ورود به محیط کاربری
تمامی حقوق این پایگاه متعلق به پرتال فرهنگی و اطلاع رسانی راسخون می باشد. استفاده
از مطالب این پایگاه فقط با ذکر منبع مجاز می باشد.
|
|
|